هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۸:۱۵ شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۷
#1
-ماتیلدا!
-تنهام بذار!
-لباسات با یه رنگ فوری درست میشن. کریچر همش دستش وایتکسه...منظوری نداشت، نباید لباسارو جلوی دستش می... .

در اتاق ماتیلدا به شدت باز شد و او که موها و چشمانش پف کرده بود و لباسهایش را در چنگ داشت از آن بیرون آمد.
-نمیتونی درستش کنی... میخوای خراب ترش کنی.
-اوه... نه، بهتر از روز اولش میشه. نشد هم دفعه بعد که پروف یه مرگخوار شکار کرد لباساش مال تو.
-اونا.. هوم... شنل هم دارن.
-معلومه... .

بعد از چند ساعت بلاخره ماتیلدا راضی شد تا لباسهایش را به دست هرمیون بدهد. بعد از آن هرمیون کریچر را با وایتکس اش به طرف پله ها فرستاد و آدر را جلوی آن نشاند تا ذکر پله ها کثیف شد را از یاد ببرد. برای هرمیون همیشه مشکلی برای حل کردن در مقر محفل وجود داشت. هنوز حتی اتاقی هم انتخاب نکرده بود.

-اون فرش تازه شسته شده... .
-با پشتک زدن که چیزی حل نمیشه.
-اینجا که زمین کوییدیچ نیست.

هرمیون سر و صداهای پایین را نادیده گرفت و به طرف پشت بام خانه ی گریمولد رفت.


lost between reality and dreams


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
#2
سلام.
بی زحمت این

رو نقد می کنید؟
کنجکاوم که دلیل کسر امتیاز رو بدونم



lost between reality and dreams


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۷:۴۲ شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۷
#3
هرماینی گرنجر وی اس لودو بگمن


هرماینی نگاهش را از قفسه های خاک گرفته ی کتاب به تابلوهای مناظر و شخصیت ها انداخت. اتاق رئیس پر از وسایلی بود که یکبار هم استفاده نشده بودند و صرفا برای تکمیل دکوراسیون آنجا بودند.

-حواست با منه خانوم گرنجر؟
-البته خانوم رئیس.
-خوبه. امروز گروشا خیلی برام دردسر درست کرد. باید یه لطفی کنی و یه جاروی پرنده هم براش بخری بلکه یکم آروم شه. خودت که میدونی سر من چقددددررر شلوغ... اوه میشه به اون دست نزنی؟

هرماینی که قدح اندیشه ای جیبی یافته بود، با اکراه آن را زمین گذاشت و با نفس عمیقی به طرف رئیسش برگشت تا غرغر های احتمالی اش درمورد اینکه چقدر کار سرش ریخته و شرکت بدون او لنگ می مونه و غیره را گوش بدهد. کار پاره وقتش در شرکت پارچه بافی اسنافل ساده اما بسیار فرساینده بود. او فقط مسئول خرید اقلام ضروری بود، اما هرروز به مدت دوساعت آماج دردودل ها و غرغر های رئیس می شد!

یک ساعت بعد

-... اوه ساعتو نگا. دیرت شده هرماینی! زود باش این لیست رو بگیر و زود برگرد. پول اونارو از حسابدار بگیر... داشت یادم می رفت. این کیسه هم صد گالیون توش هست، برای گروشا بهترین جارو رو بخر.
-چشم رئیس.

هرماینی پول و لیست را برداشت و با اعصاب فرسوده و خشکیده و گوش های دردناک از شرکت بیرون زد. قبل از هر مغازه ای به طرف نزدیک ترین کافه رفت تا تجدید قوا کند.
-سلام تام. چه خبرا؟
-به به، سلام هرماینی. خبر که چه عرض کنم... امروز یه دعوای حسابی تو کافه شد. بازم لودو بگمن با قمار خودشو تو دردسر انداخته.
-اوه، فکر می کردم دیگه بعد از قضیه ی لپرکان ها درس گرفته باشه.

تام که با دستمالی که در دست داشت سعی داشت لیوانی که در دست دارد را نازک تر کند چینی به گیشانی اش داد.
-نه... اون هیچوقت از این دردسرها خسته نمیشه... امروز دوتا سیاه پوش اومدن و همه چیزشو برداشتن. اوناهاش، حالا اون گوشه نشسته.

تام با دستمالش به گوشه ی تاریکی از کافه اشاره کرد.
-خیله خب، دوتا نوشیدنی کره ای بهم میدی؟

لودو بگمن که همیشه لبخند بزرگی بر لب داشت و با سرزندگی خوش و بش می کرد، حالا با قیافه ای کتک خورده و درهم در گوشه ای از کافه کز کرده بود. اما با دیدن هرماینی که نوشیدنی در دست داشت، راست نشست و لبخندی زد.
-خانوم گرنجر! چه افتخاری!
-آقای بگمن. شنیدم که باز بدبیاری آوردید.

هرماینی نوشیدنی اش را به دهان برد و در یک لحظه همه ی خستگی اش آب شد.

-چیز مهمی نبود. اون ترسوهای کوچه ی ناکترن فکر می کنن من نمیتونم پول های شرط بندیامو بپردازم.
-خب... تقریبا سابقه ی خوبی هم ندارید.
-شوخی می کنید خانوم گرنجر. تسترال من تقریبا برنده شده بود.
-مطمئنم که یه روز میشه.
-حتما میشه. تسترال های تندپا و خوش رکاب... هیجانی که موقع برنده شدن داری با هیچ چیز قابل مقایسه نیست.
-لذت سرگرمی با این دردسرها خیلی کمتر میشه.
-خب اینم جزوی از اونه. می خواید با هم یه سریبه اونجا بزنیم که شانس منو ببینید؟
-اوه متاسفم... کلی خرید دارم که انجام بدم. دیرم میشه... موفق باشید آقای بگمن.

هرماینی بدون توجه به چشمان بگمن که با شنیدن کلمه ی کلی خرید می درخشید، بلند شد و به طرف پیشخوان رفت.

کوچه ی دیاگون

-خب... فقط می مونه جارو... هی!

لودو بگمن با قیافه ای سرحال و قبراق ناگهان جلوی او سبز شد و لبخند دندان نمایی زد.
-اوه چه تصادفی خانوم گرنجر!
-منو ترسوندید آقای بگمن.
-معذرت می خوام. فقط می خواستم تجدید دیداری کنیم و سر راه یه سری هم به کلوپ تسترال سواری ناکترن بزنیم.
-فکر نکنم ایده ی خوبی باشه. من الان درحال انجام کارم... هی، دزد!

شخصی شنل پوش با کیسه پولی که از جیب او برداشته بود، به سرعت بین عابران می دوید. لودو به سرعت ردایش را درآورد و گفت:
-نگران نباشید. الان میگیرمش!

هرماینی چوبدستی اش را بیرون کشید تا دزد را بیهوش کند، اما طلسم ممکن بود به افراد دیگری بخورد. بنابراین تنها سعی کرد نزدیک تر شود و با نگاهش آنهارا دنبال کرد. بلاخره دزد و بگمن به مغازه ای وارد شدند و هرماینی هم به طرف آنها دوید.... چند لحظه بعد بگمن نفس نفس زنان و خوشحال در آستانه ی در ظاهر شد.
-اون... با پودر... پرواز... فرار کرد. متاسفم.
-از اینکه فرار کرد انقدر خوشحالی؟!
-نه... یعنی... نزدیک بود بگیرمش!

هرماینی به شدت مشکوک شده بود اما می دانست که باید صبر کند تا شک اش ثابت شود. بنابراین وقتی لودو به او گفت متاسف است و دیگر باید به کلوپ برود، هرماینی تظاهر کرد که باور کرده و با ناراحتی از او خداحافظی کرد. سپس در کوچه ای پیچید و شنل نامرئی هری را که در کیفش باقی مانده بود، به سر کشید و دنبال لودو به کوچه ی ناکترن پا گذاشت.


-جگر جن خانگی سه سیکل... جگر جن وحشی سه نات... بدو آتیش زدم به مالم.

هرماینی جلوی خودش را گرفت تا طلسمی به طرف پیرزن فروشنده پرتاب نکند و به آرامی به دنبال لودو که دائم اطرافش را می پایید به راه افتاد. کوچه ی ناکترن سیاه، کثیف و پر از موش بود. لودو به آرامی با چوبدستی اش به دری زد و وارد کلوپ تسترال سوای ناکترن شد. هرماینی هم از لای در به دنبالش رفت. هوا درون کلوپ خفه و پر از دود بود. جمعیت زیادی از جادوگران سیاه پوش و سبز پوش در اطراف به چشم می خوردند. بیلبورد بزرگی با عکس های متحرک تسترال ها در وسط سالن نصب شده بود و نتایج را نشان می داد. در کنار آن مرد شنل پوشی که کیسه پول او را در دست داشت به لودو نزدیک شد. صدایشان آرام بود اما او می توانست بشنود.

-همونطور که گفتی مثل آب خوردن بود رفیق!

لودو خنده ی سرخوشانه ای کرد.
-معلومه که بود. جادوگرایی که فکرمیکنن باهوشن از همه گاگول ترن. حالا کیسه رو رد کن بیاد.
-زحمتشو من کشیدم پس طبق توافقمون... .
-استوپفای.

مرد شنل پوش به زمین افتاد. هیچکس به آنها اهمیتی نداد و لودو بدون دردسر کیسه را برداشت. البته به طور موقت!

-تو یه دروغگوی مکاری لودو.

قبل از اینکه لودو به طرف صدا بچرخد، هرماینی طلسم پتریفیکوس توتالوس را روی او اجرا کرد و با کیسه ی پولش به کوچه ی دیاگون بازگشت. هیچکس نمی توانست سر او کلاه بگذارد.

چند دقیقه ی بعد


-بعله، جدیدترین مدل جاروی کودکانتون رو می خواستم.


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۰ ۱۸:۰۴:۳۵

lost between reality and dreams


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷
#4
امتحان دفاع

کلاس دفاع آن روز پر از پیچک و بوته ی زرشک و تمشک و میوه های تابستانی شده بود و همه ی دانش آموزان با دستبرد به این درختان، استرس امتحان شان را از تن بیرون می کردند. همه جز یک نفر!

هرماینی با عجله فصل آخر کتاب را ورق می زد و به مرور طلسم های مقابله با موجودات خبیث تاریکی می پرداخت.
-استوپفای و فرار راحت ترین راهه... ولی اگه ازشون رد بشه... .

-اهم اهم.

استاد بونز که حالا روح شفافی شده بود با اخم ملایمی به طرف دانش آموزانی که کله هایشان در بوته ها بود نگاه کرد و شروع به غرغر کرد.
-شما اومدید اینجا که امتحان بدید فرزندانم. نه اینکه شکمتون رو پر کنید.

بعضی از دانش آموزان خجالت کشیدند و به طرف نیمکت هایشان رفتند اما بعضی دیگر با پررویی ادامه دادند یا مثل رون ویزلی قادر نبودند از جا برخیزند.

-من و دستیارم استاد بلک برای امتحانتون اتاقی برای مبارزه تدارک دیدیم که تموم تکالیف ترمتون رو باهاش مرور می کنید. نمیگم که با چی روبرو میشید، تا غافلگیر شید. دوربین هایی بهتون نصب میشه تا عملکردتون رو محاسبه و امتیازگذاری کنه. مطمئنم که از پسش برمیاید. خب حالا کی داوطلبه؟

هرماینی چند روز بود که به دلیل استرس امتحان دفاع نمی توانست یک جا آرام بنشیند به هنین خاطر اولین دستی که بالا رفت مال او بود.

-اوه، البته. موفق باشی خانوم گرنجر عزیز.

هرماینی ردایش را درآورد و با اعتماد به نفس و چوبدستی در دست وارد اتاق شد. دیوارهای اتاق سفید بود و هیچ موجودی در آنجا به چشم نمی خورد، اما هرماینی سرمای مرموزی را در هوا حس می کرد. طلسم آشکار سازی را در چهارطرفش خواند اما تنها صدای فس فسی را از پشت سرش شنید. اتاق همچنان خالی بود.
-نامرئیه! چه موجودی نامرئی بود؟ حتما شکارچیه... فکر کن!

هرماینی با فکر کردن به قهرمانی گروهش سپر مدافعی ساخت. سمور آبی او در همه طرف چرخید و در سمت چپ او محو شد. دو چشم قرمز با مردمک های آبی در آن نقطه ظاهر شدند و به او خیره شدند. کم کم چند دندان هم در آنجا ظاهر شد و هرماینی جیغ کشید.
-یا مرلین! یه تیفان.

موجود با جهشی به طرف هرماینی پرید و صداهای چندش آوری از خودش درآورد. حالا همه بدنش به رنگ های مختلف می درخشید. تیفان موجودی موذی و با ذاتی اهریمنی بود که از خون جادوگران تغذیه می کرد و استاد استتار بود.

هرماینی همانطور که طلسم های مختلفی را می گفت، دیوانه وار به دنبال در خروج می گشت اما همه طرف دوباره تبدیل به دیوار شده بود. چاره ای به جز مبارزه نداشت. تیفان به دور او می چرخید و از طلسم های او با زرنگی جاخالی می داد. رنگ های بدنش کم کم محو می شدند و بدنش آماده برای پرش نامرئی دیگری بود که هرماینی یاد بهترین طلسمش افتاد و با پرش موجود روی هوا طلسم را فریاد زد.
-تلدراسیل!

تیفان بهت زده شد،بر روی زمین افتاد و دیوانه وار تقلا کرد. هرماینی عقب عقب رفت و نتیجه ی کارش را تماشا کرد. در آخر در محلی که موجود وحشتناکی در آنجا افتاده بود، آفتاب پرست مظلوم و گوگولی ای نشسته بود. هرماینی با صدای تشویق به خود آمد و با لبخندی بر زمین نشست.

جلسه ی اول
جلسه ی دوم
جلسه ی سوم
جلسه ی آخر


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۹ ۲۳:۳۸:۰۸
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۹ ۲۳:۴۳:۱۵

lost between reality and dreams


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷
#5
امتحان تغییرشکل

-مطمئن باش ایندفعه هم تو کلاسش پای یه گرگ درمیونه.
-رون، خود استاد یه گرگه.
-پس پای دو تا گرگ درمیونه.

-سوسیس کالباسای من چطورن؟

فنریر گری بک با نیش باز و سبدی که در دست داشت وارد کلاس شد و سبد را بر روی میز گذاشت. درون سبد سوسیس ها و کالباس های غول پیکری قرار داشتند‌.
-چون یه قرار ناهار مهم دارم سریع میخوام تمومش کنید، وگرنه به عنوان دسر با خودم میبرمتون.

دانش آموزان همگی آب دهانشان را قورت داده و به دیوارها چسبیدند. هیچ کاری از فنریر بعید نبود.

-تو این سبد سوسیس بلغاری و کالباس های خوشگل و خوشمزه وجود داره. برای تنوع تو تکالیفتون، ازتون میخوام که اونارو به شکل جانور یا ماده اولیه شون دربیارید. منم این گوشه هیجان و جیغ هاتون رو نظاره گر هستم. ویزلی، تو شروع کن.

رون با قیافه ی بهت زده تته پته ای کرد و به هرماینی چسبید. اما بقیه به سمت جلو هلش دادند.
-استاد... من... چیزه... من طلسمشو بلد نیستم اصن. میشه هرماینی اول باشه؟
-طلسمش انترکتالیوس فیشالوسه. خیله خب، گرنجر بیا جلو و به همه نشون بده چطور باید اجراش کنن.

هرماینی چشم غره ای به طرف رون که خیالش راحت شده بود، رفت و با اکراه به طرف میز رفت. سوسیس بلغاری ای را انتخاب کرد و چشمانش را بست که تمرکز کند.

-ووشت وویشت وویشتتتتتت.

تمرکز هرماینی با صدای فنریر که سعی داشت ته نوشیدنی اش را دربیاورد بر هم خورد. اما او از رو نرفت و چوبدستی اش را بلند کرد و در مسیر دایره ای شکلی بر بالای سوسیس چرخاند.
-انترکتالیوس فیشااالوس.
-احسنت خانوم گرنجر. تونستی درست تلفظش کنی.

پلاستیک سوسیس شروع به پاره شدن کرد، رنگ آن قرمز و قرمز تر شد، موادش شروع به قل قل کرد و سرانجام تبدیل به گربه ی بی پشم و پیل و پوست کنده ای شد که پایش کج بود.
-کج... پا؟ رونالد ویزلی! تو همش دنبالش بودی، ای تسترال بی مغز، میکشمت!
-کج پا نیست که! بابا اون فقط پاش کج گذاشته شده... هرماینی... نه! آخ. استاد؟

فنریر که با رضایت و لبخند نوشیدنی اش را می نوشید، نگاهِ دیدید گفتم باعث هیجان میشه ای تحویل دانش آموزانش داد و به جیغ و داد های هرماینی و طلسم هایی که در بک گراند کلاس می پیچید توجهی نکرد.
-بعدی!

جلسه ی اول
جلسه ی دوم
جلسه سوم
جلسه آخر


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۹ ۲۳:۳۳:۲۱

lost between reality and dreams


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷
#6
امتحان جنگل شناسی


-از صبح تاحالا دوتا قلم پر رو جویده، این سومی... .
-من همینجام ها!

رون ویزلی که کنار گوش نویل خم شده بود و درمورد استرس هرماینی غر می زد، با حالتی معصومانه به دیوار زل زد.
-من که هی میگم استادا آسون میگیرن... .
-تو بیخیال ترین آدمی هستی که دیدم، رونالد!

هرماینی بعد از گفتن این حرف پشتش رو به اونا کرد و کتاب هزارگیاه و قارچش رو باز کرد و پشتش محو شد.
-کاربرد گیاه آدمخوار رو یادم رفته. غیرتی و متهاجم، از قلقلک متنفر... .

-به به، نوجادوآموزای گل. برای امتحان آماده اید دیگه؟

هکتور همونطور که با لبخند بزرگی تو هوا استرس می پاشید، با چوبدستیش پاتیل هایی رو به طرف دانش آموزان وحشت زده و گاهاً غش کرده، هدایت کرد.
-این معجون ها خیلی پیشرفته و خفنن. ترکیبشون مخلوطی از زندگی فلاکت بار، فلیکس فلیسیس و معجون ویبره زنیه. همین امروز صبح اختراعش کردم.

هرماینی و بقیه دانش آموزان با شنیدن آخرین جمله ی هکتور، به سرعت دو قدم بین خودشون و پاتیل ها فاصله انداختند.

-جذابیتش اینجاست که برای هرکس تاثیر مختلفی داره. اصلا نگران نباشید. رو یه کلاس دیگه و رو خودم هم امتحانش کردم. پادزهرش تو جنگله و به رنگ طلایی میدرخشه، مثلا برای من لینی می درخشید و بعد از خوردن اون خوبِ خوب شدم.

دانش آموزان حالا نرم نرمک به طرف در عقب نشینی می رفتن و هکتور هم با پاتیل هاش جلو تر میومد.
-حالا امتحان عملی شما، کیک های پاتیلی من، اینه که یک فنجان از این معجون بنوشید. با نوشیدنش مریض میشید و توهم میزنید، اما ارزش امتحان کردنو داره. بعدش تو جنگل می گردید و پادزهرشو برام میارید تا با هم به نتایج جدیدی برسیم. پنج نفر اول پنج امتیاز اضافه دارن.

هرماینی کتابشو به طرفی پرت کرد، به داد و فریادهای مغزش که می گفت «هی! اون هکتوره. نگو که میخوای معجوناشو به خورد بدنم بدی! » اهمیت نداد و به رون سقلمه ای زد.
-ما باید اون پنج امتیاز داوطلبی رو بگیریم.
-بیخیال هرماینی، ما همینجوریشم جلو... .
-استاد! من و رونالد ویزلی داوطلب هستیم.

هکتور ویبره ی شیطانی ای زد.
-خیلی هم عالی دوشیزه گرنجر. اول خانوما.

پاتیل مسی رنگ با اشاره هکتور به جلوی هرماینی آمد. حباب های سبزرنگ بر سطح لرزان معجون می ترکید و بخار طلایی از آن بلند می شد.

-استاد، میشه بپرسم تلفات جانی هم داشتید یا نه؟
-نه، نمیتونی بپرسی.

هرماینی سعی کرد خوش بین باشه. به قهرمانی گروهش فکر کرد، به معجون نگاه کرد. باز هم فکر کرد و نگاه کرد. در آخر فنجانی از معجون رو لاجرعه سر کشید اما همان لحظه پشیمان شد.

تاثیر معجون سریع بود. همه چیز در اطرافش سایه ی سبز و سیاه گرفت و هوا ساکن و خفه شد. هکتور و دانش آموزان به شکل مردمان دریایی خزه گرفته با پوست سبز لجنی و بدن فلس دار و دندانهای تیز دراومده بودند. دست پره داری بر پشتش قرار گرفت و هرماینی از جا پرید.

مرد دریایی موهای قرمز جلبکی و دندونای دراز داشت و شبیه رون بود. هرماینی شوکه تر از اون بود که جیغ بزنه و فرار کنه. درواقع به خاطر فلیکس فلیسیس که داخل معجون بود، حس می کرد که نباید فرار کنه و باید اونا رو معالجه کنه.

اون مطمئنا نمیتونست اجازه بده دوستاش خزه گرفته و فلس دار بمونن. بنابراین به اطرافش نگاه کرد، پاتیل معجون رو دید و سر رون دریایی رو گرفت و به امید درمون تو پاتیل فرو کرد. زمین زیرپایش موج مکزیکی می رفت، علف ها به شکل جلبک های دریایی دراومده بودن، اما هرماینی تسلیم نشد. اون یه شیر گریفیندوری بود، پس غرشی کرد و روی چهار دست و پاش جهش کرد. معجون هارو به سر و صورت دوستاش که جلبکی شده بودن ریخت. همه ی مردمان دریایی جیغ کشیدن و اینور اونور دویدن، بعضیا هم با نیزه و نورای رنگی به طرفش حمله کردن. اما هرماینی از همه ی اونا جاخالی داد و آخرین پاتیل معجون رو روی بزرگترین و پره دار ترین مرد دریایی که می لرزید و دندون نشون می داد، خالی کرد. مرد دریایی بعد از این حرکت به خرس عروسکی صورتی رنگی که مدام تکرار می کرد «بغلم کن» تبدیل شد.

هرماینی همونطور که از خودش راضی بود غرش دیگری سر داد که در همین لحظه مورچه طلایی رنگی رو دید و از روی گشنگی خودش و خوشرنگ بودن مورچه، با چمن های اطراف خوردش.

بلافاصله محیط اطرافش روشن شد. هرماینی با تعجب به کلاس بهم ریخته و دانش آموزایی که از پشت درخت ها سرک می کشیدند و بعضیشون توهمی و وحشی شده بودن نگاه کرد.
-شما مردم دریایی شده بودید و من نجاتتون دادم، مگه نه؟

فس فسی از کنار هرماینی بلند شد و او هکتوری دید لرزان و خندان و فس فس کنان که لب هایش را می لیسید و به آنها فس فس می کرد‌‌.
-اوه... استاد معجونی شدین؟
-فسسسس استیک سخنگوووو.
-نه... فرار کنید!

کلاس پر از جیغ و فریاد شد. هرماینی قبل از اینکه رون توَهمی پایش را گاز بگیرد به بالای درخت پرید.
-امیدوارم یادش رفته باشه که من این بل بشو رو درست کردم!

جلسه اول
جلسه دوم
جلسه ی آخر


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۹ ۱۶:۱۶:۰۰
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۹ ۱۷:۲۹:۱۵

lost between reality and dreams


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷
#7
امتحان فلسفه

-شونن نن نن. شوجو جو جو.

تاتسویا که از اکوی صدای خود بسیار راضی بود در وسط اتاق به صورت نیلوفری نشسته بود و به دانش آموزان رنگ پریده ای که در یک گوشه به هم چسبیده بودند، توجهی نمی کرد.
-این اتاق در قرون وسطی محبس دانش آموزان خطاکار هاگوارتزی بوده. اگه کارشون خیلی زشت و تبهکارانه بود، به صورت انفرادی به اینجا انداخته می شدن تا تو این جای تاریک بشینن و به کارای بدشون فکر کنن نن نن.

هرماینی که سعی می کرد از سرما و تاریکی فضا نلرزدد، مرلین را شکر کرد که این مجازات منسوخ شده. باورکردنی نبود که با دانش آموزان هاگوارتز چنین رفتاری می شد. با شدید شدن لرزیدن رون از ترس عنکبوت در کنارش، هرماینی دستش را بلند کرد تا بپرسد که این مکان چه ربطی به امتحانشان دارد. اما استاد موتویاما که موهایش را روی صورتش ریخته بود و لبخند عجیبی بر چهره داشت، او را ندید. تعجبی نداشت که او یک مرگخوار بود.

-من به شما عزیزانم انرژی های درونیو معرفی کردم. زندگی های قبلی تون رو براتون روشن کردم. حالا ازتون میخوام که از انرژی درونتون استفاده کنید و خاطره ی کسانی که اینجا حبس بودند رو از دیوارا استخراج کنید نید نید. در گروه های چهارنفره تلاشتونو بکنید، هر نفر یک دیوار. انتظار زیادی ازتون ندارم اماهرکس موفق شه پنجاه امتیاز برای گروهش کسب میکنه نِه نِه.

با جمله ی آخر استاد، همه ی جادوکاران یخ هایشان باز شد و پراکنده شدند که هرچه زودتر خودی نشان بدهند و از این مکان خارج شوند. در آن میان هرماینی مطالبی را که در کتاب ها خوانده بود، در ذهنش زیر و رو می کرد.
-بیدار کردن خاطره؟! این موضوع به تمرکز زیاد و فضاسازی ذهنی احتیاج داشت و درنتیجه ی بینش و درک قوی اتفاق می افتاد.

-هرگروه هفت دقیقه وقت داره عزیزانم نم نم.

هرماینی به پنه لوپه که مانند هیپنوتیزم شده ها به دیوار زل زده بود و ماتیلدا که انگار می خواست به دیوار مشت بکوبد، نگاه کرد. یه خطاکار چه احساساتی داشت؟ هرماینی به سرعت دنبال خاطراتش با رون و هری گشت. ترس، تپش قلب، هیجان و در اینجا خفگی!

-گروه بعدی دی دی!

صدای آه گروه هایی که همه ناموفق بودند پشت سر هم در اتاق می پیچید. در تمام این سه ربع فقط ریموس توانسته بود سایه کمرنگی از دیوار دربیاورد و استاد به او نصف نمره را داده بود. هرماینی خودش را در گروه بعد جا داد. او، رون، لاتیشا و نیمفادورا.

-تمرکز کنید و قدرت درونتون رو با احساسات گره بزنید نید نید.

هرماینی به دیوار مقابلش خیره شد، کنده کاری ها و ناخن کشیدن ها برای از بین بردن تنهایی و سکوت در همه جا نمایان بود. چشمانش را بست و به احساساتش وقتی گیر افتاده بود، فکر کرد. حس گریه، عذاب وجدان، حس اینکه حسابش را می رسند و ترس از اخراج شدن و بی آبرویی... هرماینی سرمایی را در برابرش حس کرد. این بار روی هیجان قانون شکنی و لذت انجام آن تمرکز کرد. چیزی که ارزشش برایش بیشتر از قانون بود... صدای تعجب اطرافیان تمرکزش را برهم زد. چشمانش را باز کرد و خود را رو به روی روحی دید که مستقیم به او نگاه می کرد. چشمان بی رنگش برق می زدند و کم کم کمزنگ می شد اما قبل از آن، دهانش باز شد و صدایی از آن بیرون آمد که شبیه ناخن کشیدن روی دیوار بود.
-ارزششو داشت پسر. عذاب آور، اما موقتیه، ارزششو داشت. اون دیگه نمیتونه بخند... .

خاطره محو شد و هرماینی آهی از سر آسودگی کشید. هرگز دوباره این کار را تکرار نمی کرد. صدای تشویق استادش او را از جا پراند:

-عالی بود هرماینی. اون خود حرفای زندانی بود! تو امتیاز کامل رو میگیری ری ری.


مدیتیشن
اثر پروانه ای
تناسخ
دنیای موازی


ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۹ ۱۶:۲۲:۴۵
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۹ ۱۷:۲۲:۲۶

lost between reality and dreams


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۷
#8
سلام خدمت لرد و داورای گرامی.

اومدم بگم که دوئل هاگوارتزی با آقای بگمن رو می پذیرم. لطفا مهلتش ۵روز باشه.


lost between reality and dreams


پاسخ به: سالن امتحانات
پیام زده شده در: ۱۹:۲۸ یکشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۷
#9
-نفس عمیق... .


آزمون امتحانی ترم22 مدرسه جادوگری هاگوارتز



معجون سازی


1_ استفاده‌ی زیاد از فیلیکس فلیسیس چه عوارضی داره؟

شانس مایع... شانس مایع بسیار پرشور و صمیمی است. بنابراین وقتی به مقدار زیاد در بدن شخص باشد، قطره های آن به هم می پیوندند و موج مکزیکی می روند. این امر باعث می شود تا شخص حرکات موجی انجام دهد، به اطراف پرش و گاهی هم آپارات کند. توصیه ایمنی این است که او را در محوطه باز رها کنید و هرگز اورا به چیزی نبندید، زیرا دیده شده که آن چیز هم موجی شده است.

2_ دو مورد از فایده‌های پاتیل معجون سازی را بیان کنین. استفاده از پاتیل برای معجون سازی جزو فواید حساب نمیشه!

پاتیل وسیله ی تپل و گرد و خوشگلی است. خوشگل بودن آن باعث می شود تا بتواند در دکوراسیون منزل به عنوان گلدان، قندان، شمعدان و غیره استفاده شود. فایده ی دیگر آن هم تبدیل پاتیل به خانه ای برای حیوانات خانگی مثل کج پا و خال خالی و حتی هدویگ است، چون گرد و گرم و نرم است و خانه ای که بتوان با آن قل خورد بسیار جالب است.


معجون ویبره ای ساختیم!
به شانس نیاز داشتیم!
خجالت کشیدیم!
---------------------------------------------------------------------------

مراقبت از موجودات جادویی


1. یه جانوریو فرض کنین که همه معتقدن تخم ارزشمندی داره. علت با ارزش بودن این تخم رو شرح بدین.


شاندرمن پرنده ی نقره ای و تک شاخیه که تخم فیروزه ای می ذاره. این پرنده در یخچال های طبیعی کوه های آلپ و هیمالیا زندگی میکنه. افسانه ها میگن هرکس که تخم اون رو بدست بیاره و اون رو بشکنه میتونه بدون چوبدستی هم جادو کنه. البته این کار کثیفیه و به دست آوردن این تخم هم خیلی سخته ولی ارزش قابل توجه ای برای تقریبا همه ی جادوگران داره.

2. از کجا می‌شه فرق یه جانور واقعی از جانورنماش رو فهمید؟ می‌تونین فقط یه جانورو در نظر بگیرین و تفاوتش با حالت جانورنماش رو توضیح بدین.

پیدا کردن تفاوت ها برای عموم مردم سخته ولی با کمی توجه و تعقیب میشه به اون هارو از هم تشخیص داد. مهم ترین خصوصیت اینه که اونا به یک گوشه خیره میشن. نگاه هاشون وحشی و بیخیال نیست. البته این استثنا هایی هم داره. سگی که به یک گوشه خیره شده ممکنه جادوگر باشه یا چیزی رو اونجا دیده باشه که شما قادر به دیدنش نیستید.

جانورنمای زخمی شدیم.
حیوون گوگولی داشتیم!
توصیف کردیم!
------------------------------------------------------------------------------

پیشگویی


1. کدوم یکی از روش‌های پیشگویی گفته شده رو میپسندین؟ چرا؟(گوی پیشگویی، تشخیص احتمال بارش چه چیزی از روی ابرها، صور فلکی)

تشخیص احتمال بارش خیلی جالب بود. هیجان بارش ها و جادوگرهایی که در خیابانها با قابلمه و پاتیل می دویدند و پیتزا ها و استیک هایی که از آسمون فرو می افتاد، فراموش نشدنی بود.

2. در چه مواقعی برای پیشگویی، ما از گوی پیشگویی استفاده میکنیم؟ (4 مورد)

1- دسترسی به ابرها و آسمون نداشته باشیم.
2- شب نباشد و ما صور فلکی را نبینیم.
3-شب باشد و ابر باشد و ما صور فلکی را نبینیم.
4- دود درون گوی مان سفید باشد نه رنگی.

تکلیف آوردیم خدمتشون!
تعبیر کردیم.


پایان و خسته نباشید به همگی!


lost between reality and dreams


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۷
#10
رودولف نه در عمل انجام شده، در عمل لازم به انجام قرار گرفته بود. او کسی بود که برگزیده شده بود تا در اتاق پرنسس ارباب را بشکند واو را از انزوا و افسردگی و خودشان را از کروشیو و آواداکداورا نجات دهد. اگر ارباب می فهمید که دخترش افسرده شده و بدتر از آن، به خاطر بسته ای که رودولف به دم او داده، افسرده شده و در را باز نمی کند خون او و مرگخواران خانه ریدل، تابلوها و غیره همگی حلال می شد. محدور الدم می ش... .

-د بشکن اون درو لامصب.

رودولف با فریاد بلاتریکس رشته افکارش هزاران تکه شد و همینطور که ساحرگان را از افکارش کنار می زد تا فکری برای تبدیل این تهدید به فرصت پیدا کند، لبخند ژکوندی به همسرش زد.
-عزیزم، خون سیاهتو تمیز نکن. من این بازو هارو برای همین روز کنار گذاشتم اصن. الان میشکنمش. خب برید کنار... بازم اونورتر... بازم.

مرگخواران پوکرفیس چندقدم به عقب برداشتند و میدان را برای او خالی کردند. رودولف سعی می کرد به بلاتریکسی که کنارش ایستاده بود و از بالا و مشکوکانه به او نگاه می کرد توجه نکند.
-لینی، بال نزن. نیاز به تمرکز دارم.
-

پس از چندحرکت نمایشی ژانگولری و غیره، عاقبت رودولف ژست دونده های ماراتن را گرفت، به طرف در شروع به دویدن کرد... دوید، دوید، دوید... خیلی دوید. اما عاقبت به در خورد و برگشت. در نشکست. تنها رودولفی درهم شکسته و گیج در کنار آن برجا مانده بود.


lost between reality and dreams






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.