هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۱۹ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#1
تاتسویا
Vs
تام

__

اتاق خالق گرم‌تر از هروقت دیگری بود، 475 مانیتور بی وقفه درحال کار بودند، از زمانی پیش از اختراع مانیتورها.

در مرکز اتاق، دختری با موهای بلند و سیاه بر روی صندلی چرخدار نارنجی ای نشسته بود و پیچ گوشتی کهنه‌ای را با قدرت درون جسمی فرو می‌کرد. جسمی که روی پایش افتاده بود، دختری شبیه خودش بود، با این تفاوت که از شکافی طولانی در گردن و کمرش، سیم های تو در تویی بیرون ریخته بودند. دختر تکان خورد و فریاد زد:
-خودکشی. خودکشی آئینی!

خالق با بیزاری دختر را روی زمین انداخت. خمیازه ای کشید و به سمت یکی از 475 ساعت شنی اتاق حرکت کرد. آخرین دانه ی شن پایین افتاد و نگاه ناراضی دختر به لیوان خالی اش برخورد کرد. میدانستم اتفاق بعدی که می افتد، چیست.

درحالی که با پاهایش صندلی چرخدار را هدایت می‌کرد، به من نزدیک شد.
- تو...

لیوان بزرگش مقابل صورتم گرفت و فشار داد. خیلی ترسیده بودم، او فقط با فشار دادن یک دکمه می‌توانست همه ی انرژی حیات مرا بیرون بکشد. نفس عمیقی کشیدم و چند قطره اسپرسو در لیوانش سرفه کردم.

- واقعا بی‌مصرف ترین قهوه ساز دنیا از دوران خلق تاتسویای اول تا الانی.

انگشتان باریکش روی دکمه ی off می‌چرخیدند. چند قطره به صورت نسکافه ریختم. اگر چشم داشتم، حتما آن را می‌بستم. در همین لحظه، با شنیدن فریادی از گوشه ی اتاق، متوقف شد و هر دو دستش را بر روی هدفون سرخش گذاشت.

سپس در حالیکه مرکز فرماندهی و برقراری تعادل جهانی تاتسویا زیر چرخ های صندلی اش می لرزید، به سمت دختری رفت که حالا شمشیر به دست مقابلش ایستاده بود و برچسب "تاتسویا شماره 475 - جادوگران" بر روی پيشانيش به چشم می‌خورد.

- تو کی هستی؟

تاتسویا درحالی که با هر قدم پیچ و مهره های بیشتری از پشتش می‌ریختند، به خالق نزدیک شد و شمشیرش را روی گردن او گذاشت.

- باورم نمیشه ولی باز شروع شد. چطوری میتونی هردفعه همین دیالوگ رو بگی؟ منم بابا! خالق، تاتسویا میکر، شماره ی صفر.

تاتسویا مِیکر بشکنی زد و لحظه ای بعد، تاتسویای جادوگران روی صندلی نشسته بود و کمربندهای محافظ، به سختی دورش پیچیدند.

- یه بار دیگه سعی داشتی خودکشی کنی. بعد از اینکه فندک آگلانتاین رو گم کردی و در ماموریتت شکست خوردی، تصمیم گرفتی برای حفظ شرافتت خودکشی کنی. یادت میاد؟

برای تاتسویای جادوگران احساس تاسف می‌کردم. شنیدن بداخلاقی های خالق از ابتدای زمان‌ تا این لحظه خیلی سخت بود اما مورد خطاب مستقیم او قرار گرفتن، قهوه را در لوله هایم خشک کرده بود.

در همین لحظه های لطیفش را از میان غرغرهای خود برتر بینانه ی تاتسویا میکر شنیدم.

- من مُردم؟ کاتانا چطور؟
- متاسفانه هنوز زنده ای. و حدس بزن کی قراره با توانایی باورنکردنیش دوباره ویروس رو از حافظه‌ت پاک کنه و برت گردونه به دنیای موازی 475 ؟ درسته، من!

سرکوفت خالق ادامه داشت. لحظه ای از موفقیت های تاتسویای 230 در مریخ میگفت و لحظه ای بعد ماجرای مبارزه‌ی تاتسویای شماره یک با تیرکس های شاخدار را تعریف می‌کرد.

- یعنی می‌گین قبلا هم این ویروس رو از حافظه من پاک کردین؟
- بله سامورایی کوچولو... من با قدرت های خارق العاده ام...
- پس حتما کارتون افتضاح بوده که من بازم برگشتم اینجا.


برای لحظه ای زمان از حرکت ایستاد. من در مقابل دو تاتسویا قرار داشتم و با مخزن آب سرد به شماره ی صفر و با مخزن آب داغ به شماره 475 نگاه می‌کردم. قهوه در تمام بدنم قل قل می‌جوشید و آرزو می‌کردم دختر آن کلمات سرنوشت‌ساز را به زبان بیاورد.

- من معتقدم...

بگو بگو بگو!

- من معتقدم من بهتر از شما میتونم به این مرکز رسیدگی کنم.


گفت!

تمام ساعت شنی ها به جوش و خروش افتادند و خالق با حالتی کمابیش آسوده خاطر بر روی صندلی اش رها شد. برگه ای میان انگشتانش می‌فشرد. کلمات " اردوی بیست و چهار ساعته" را از میان انگشتان عرق کرده‌اش دیدم و متوجه شدم مدت هاست انتظار این لحظه را می‌کشیده.

- خب... شماره 475، اگه اینقدر به خودت مطمئنی، بیا و برای 24 ساعت مرکز رو بگردون و هوای 474 تای دیگه رو داشته باش.

کمربندهای صندلی دختر سامورایی باز شدند. هاج و واج بر روی پاهای لرزانش ایستاد و گفت:
- ولی من...
- دیگه ولی و اما و اگر نداریم! قانونه که هرکی بگه میتونه اینجارو بگردونه باید 24 ساعت وایسه.

سامورایی برگشت و نگاهی به مانیتور ها انداخت. صدها تاتسویا همزمان در زمان ها و مکان های مختلفی حرکت می‌کردند، غذا می‌خوردند، می‌جنگیدند و وضعیت سلامت آن ها به طور مرتب بر روی صفحه ظاهر می‌شد.

- خب دیگه.... اگه کاری نداری، من برم که بلیت دارم.

خالق با لباس تابستانی رنگارنگ و درحالی که چمدانی را به دنبالش می‌کشید، چشمکی به جانشین یک روزه اش زد.
- داستان اکثرشون تو وضعیت استراحته، میتونی یکم هیجان و هیولا اضافه کنی اگه خواستی، ولی کسی رو نکش.

خندید، بشکنی زد و در مه بنفشی ناپدید شد. تاتسویای 475 چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید و برروی صندلی نارنجی رنگ لم داد.

- دختر! منو ببین! پیست پیست!

در یک چشم بهم زدن، دختر با شمشیر از غلاف بیرون کشیده شده از جا پریده بود.

- نترس، منم قهوه ساز.

دختر برگشت. کلمه ی قهوه‌ساز برایش آشنا نبود امت نمی‌خواست ما زیردستانش در محیط کاری جدید به این ضعف پی ببریم.

- بیا و بگذار کاتانا سرنوشتت رو تعیین کنه.
- سمت راستتونم ولی نمیتونم تکون بخورم.

این بار تاتسویا جهت صدا را تشخیص داد و به سمتم برگشت.
- اوس قهوه ساز سان. به من یه فنجان قهوه بده تا داستان مناسب و شرافتمندانه ای برای این همنوعانم بنویسم.

هیجان سر تا پایم را فراگرفت بود. یک خالق و نویسنده ی مهربان و دنیایی در صلح حتی فقط برای یک روز!

- با همه ی وجود در خدمتم، تاتسویا ساما!

دختر لبخند پرمهری زد و یک فنجان قهوه نوشید. سپس به سمت مانیتور اول برگشت و با دیدن تاتسویای شماره ی یک، یک جمله به داستان اضافه کرد "تا آخر عمر قوی و شرافتمندانه به زندگی ادامه داد." با خوشحالی سری برای آن انسان اولیه تکان دادم و خودم را آماده کردم تا ببینم ازین به بعد، به جای غلت خوردن در تاپاله، مانند یک قهرمان زندگی کند.

فلش فوروارد - سه ساعت بعد

خالق جدید و با ذوق، درحالی که دوست گمشده ی تاتسویای 128 را به او باز می‌گرداند، یک فنجان دیگر قهوه خواست اما این بار با نوشيدن یک جرعه، آن را روی میز انداخت.

- به جز اسپرسو چیزی بلد نیستی؟ حالم بد شد دیگه!
- معذرت میخوام. براتون یه چیز دیگه آماده می‌کنم....
شمشیرش را بلند کرد و زمزمه کنان پاسخ داد:
- لازم نیست. یه ساعتی چرت می‌زنیم. کاتانا خسته اس.

سری تکان دادم و لبخند زدم. به شرایط اینجا عادت نداشت. حتما به زودی عادت می‌کرد. سرش را بر روی میز گذاشت و موهایش تا روی زمین کشیده شدند. به آرامی نفس می‌کشید. چقدر آرام و دوستـ...

- خطر! خطر! خطر!

فریاد زنان از جا پرید و به مانیتور تاتسویای مریخ نگاه کرد، جایی که فراموش کرده بود ماسک اکسیژن دختر بیچاره را تعمیر کند.
- لعنتی! خوراک گروتسک بشی و با شرمساری بمیری و موجب شرمندگی خاندانت بشی! بی آبرو!

دختر ناسزا گویان به تعمیر ماسک پرداخت و بلندتر از آژیر خطر فریاد می‌زد. میخواستم آرامش کنم اما فایده ای نداشت.

یعد از دو ساعت، سرانجام مشکل برطرف شد و اینبار زیر میز نشست و زانوهایش را در آغوش گرفت.
- می‌خوام برگردم خونه.

***

نمی‌دانم چند ساعت است که بی وقفه می‌دود. یکی از تاتسویاها دقیقه ای پیش خودکشی کرد و دیگری از شدت کم‌خونی درحال مرگ است.
سامورایی با چشمانی وحشت زده به سمت من برگشت.
- قهوه ساز! به... به خالق نگو مُرده.
- چشم تاتسویا. ولی وقتی بیاد خودش میـ...
- از من سرپیچی میکنی؟

کاتاتا در کسری از ثانیه مقابل لوله ی اصلی ام در دیوار فرو رفت.
- نابودت میکنم. همه رو نابود میکنم!
شمشیرش را بیرون کشید و صندلی نارنجی خالق را مانند نارنگی نصف کرد. تخته ی ایده ها و خودکارها به نوبت تکه تکه شدند تا اینکه سرانجام به سمت من برگشت...
- تو!

چشمانم را بستم تا برای رستگاری دعا کنم.... یکی از دیگری بدتر بودند... هیچ جایی برای قهوه ساز های پیر نبود.


- عجب خانوم کوچولوی آتیشی ای هستی!

دستی برنزه و قدرتمند کاتانا را از مشت گره کرده ی سامورایی بیرون کشید.

- 24 ساعت تموم شد! من اومدم که کارمو پس بگیرم! درستو گرفتی بچه؟
هرچیزی در دنیای تاتسویا ها جای خودش رو داره و هر تاتسویایی با چیزی معنی میگیره...و برای تو کاتانات این نقشو داره... و درمورد من خالق...

برگشت و به من خندید.
-قهوه سازم منو خاص میکنه.

دنیا دور سرم چرخید. عه این خالق اسم منم بلده! خاک بر سر خوبه نصف اوقات به من میگه... هه هه یاد اوندفه افتادم که میزد تو سرم و میگف تاپاله ساز!

این بار به نظر میرسید سامورایی با خودش به صلح رسیده...
نمی‌دانم ممکن بود باز دیگر کار کردن زیر دست چنین دختری را تجربه کنم یا نه.

اما حالا از سلامت لوله های اصلی و فرعیم رضایت دارم.
وقتی خواستم نگاه آخری به تاتسویای 475 بیندازم، تنها مه سیاهی ثابت می‌کرد تمام این 24 ساعت گذشته واقعیت داشته‌اند.


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۸ ۰:۰۹:۱۸
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۸ ۲:۲۴:۳۵

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰:۳۲ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹
#2
شاه گریف
Vs
ملکه ی اسلی



- داستانی که براتون تعریف می‌کنم، داستان تلخیه که باید با تموم وجود ازش عبرت بگیرین؛ عجیب، دردناک ولی واقعی!

صدای محزون تاتسویا در غاری مخفی، دور از اتاقش در هاگوارتز طنین انداخت.

- چطور جرئت میکنی در حضور برترین نمایشنامه نویس تمام دوران‌ها اینگونه به یاوه‌سرایی بپردازی ای دخترک عامی؟!

صدای تاتسویا این بار با لحن متفاوتی در غار پیچید.

- کاتانا عصبانیه. این صدای عجیب غریب بین کاتانا و ساموراییش فاصله انداخته و مدام از رومئو و ژولیت* می‌گه. کاتانا می‌خواد همین حالا حذفش کنه.

صدای دختر این بار جیغ و کوتاه بود و انعکاسش به سرعت گوشش برگشت. بلافاصله سکوت برقرار شد؛ سکوتی شکننده که با ریزش قطرات آب ازچکنده سنگ استالاکتیت های بالای غار بر بر زمین، ترک می‌خورد.

نقطه ای از کمرش شروع به خاریدن کرد که تا آن لحظه از وجودش بی‌خبر بود. دست ها و پاهای طناب‌پیچ شده اش را تکان داد اما با هر حرکت، نقطه ی نیازمند به خارش از دسترسش دورتر می‌شد.

- درست همانند دو عاشق که به دنیا آمده‌اند تا به یکدیگر نفرت بورزند و با هر تلاش برای دستیابی به شیرینی عشق، بیشتر در ناامیدی فرو می‌روند!

لب های سامورایی بی‌اختیار تکان می‌خوردند. تا کنون نیمی از مغزش در اختیار نیرویی بیگانه قرار گرفته بود.

- آه، فرزندم، حتما تو هم مانند هملت* می‌اندیشی که باید سخنان این روح را باور کنی یا نه! وانگهی اصلا مهم نیست زیرا ضریب هوشی تو به قدری پایین است که به زودی منهدم خواهی شد. فلذا فلش بکی به خوانندگان بده تا بدانند تمام اینها هیاهوی بسیار بر سر هیچ* است! که چرا ما سه تن، درون تو، در طنابی از مصیبت بسته شده ایم! من، بخشی از روح بزرگترین ارباب که بخشی از ناخودآگاه شکسپیر را دارد، و شما دو نفر که ابدا اهمیتی ندارید!

تاتسویا سری به نشانه ی تایید تکان داد.

فلش بک

- پسش بده!
- نمیدم!

سامورایی درحالی که با یک دست کاتانا را به سمت جینی ویزلی تکان می‌داد، با دست دیگرش شاه شطرنج را به سینه‌اش فشرد. یک بار کاتانا ماجرای کارآگاهی را تعریف کرده بود که می‌گفت "بهترین جا برای پنهان کردن چیزهای با ارزش، جلوی چشم است." و تاتسویا این توصیه را به کار بسته بود.

حالا با ارزش‌ترین چیزی که در تمام عمرش برای محافظت به او سپرده شده بود را در معرض خطری شگرف قرار داده بود. در همین لحظه گرگینه، دست مجهز به کاتانایش را با تمام قدرت گرفت و آرتور ویزلی به او نزدیک شد تا مهره ی شاه شکست خورده را خُرد کند. تاتسویا نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:
- تا پای مرگ.

سپس مهره ی جانپیچ با ارزش را قورت داد!

همگروهی هایش لحظه ای با حیرت به او خیره شدند. سپس آرتور دست تک دخترش را گرفت و درحال که وعده ی خُرد کردن یک دست کامل شطرنج باستانی را به او می‌داد، از محل حادثه دور شد.

- خیلی بی‌جنبه ای خداییش!

فنریر، آن گرگینه ی باوفا هم رفت و سامورایی ماند. حالا زمانش فرارسیده بود که جانپیچ خورده شده را با کمک کاتانا از دلش بیرون بکشد و برای آخرین بار وفاداری اش را ثابت کند.

- کاتانا، آماده ای؟

کاتانا دسته اش را تکان داد و درست لحظه ای که دختر آماده بود تا در مراسمی مقدس با دل و روده و خون و چیزهای چندش‌آور شرکت کند، لب هایش بی اختیار باز شدند و صدایش با لحنی متفاوت در تالار گریفندور طنین انداز شد.
- اندکی شکیبایی کن ای جنگاور!

تاتسویا با شرم سرش را پایین انداخت. ترس از مرگ عقلش را زایل کرده بود و اورا از وظایفش بازمی‌داشت. باید هرچه سریعتر کار را تمام می‌کرد.

- این ترس از مرگ نیست، زیرا تو از ابتدا عقلی نداشتی که زایل شود. اینک خوب گوش بدار! ما جانپیچ پانزدهـم، شاه هورکراس، اولین با نام او - راستش بعضیا هوری هم میگن که نفرین مرلین بر آنها باد -، شاعر پر آوازه و بافرهنگ و بخشی از مقتدرترین روح جهان هستیم... اوهوو اوهوو!

صدا به سرفه افتاد. سامورایی در تمام طول عمرش تا این حد از دستگاه صوتی اش کار نکشیده بود و این حنجره اش بود که به او اعتراض می‌کرد.

- جرعه‌ای آب می‌طلبم، دلاور. بشتاب!

دخترک که موقتا شرم و فضاحت و خودکشی آئینی را فراموش کرده بود، لیوان آبی نوشید و گلویش را صاف کرد. یا شاید هم گلویش بی‌دستور او صاف شد.

- حال صبر پیشه کن و بی‌گدار به آب مزن! زیرا که هم اکنون روح من با روح تو درآمیخته و مرگ تو سبب نابودی جانپیچ خواهد شد!
- کاتانا یک کلمه هم نفهمیده و داره عصبانی میشه...
- یاوه مسرای ای شی!

مشت دختر بالا آمد و توی سرش کوبیده شد. چشمانش تار شدند و بر روی زمین افتاد.

همان لحظه – درون بدن تاتسویا

شاه هورکراکس، بر سطح سرخ و شیار داری ایستاده بود و با وقار تمام، بزاق گرد خاک سفری عجیب را از روی تنش پاک می‌کرد. قلمروی جدید و ناشناخته ای مقابلش بود که باید تحت فرمان او درمی‌آمد؛ این طرز فکر برازنده ی یک شاه و یک نابغه بود.

- ایــــــــــــست!

در همین حین که سودای فرمانروایی در سر می‌پروراند، دسته ای نگهبان با لباس های یک دست سفید و سلاح های برقی، راهش را سد کردند.

- اینجا چیکار داری، بیگانه؟!

شاه، شنلش را با یک دست جمع کرد و دست دیگرش را بر تاجش نهاد.

- ما جانپیچ پانزدهـم، شاه هورکراس، اولین با نام او - راستش بعضیا هوری هم میگن که نفرین مرلین بر آنها باد -، شاعر پر آوازه و بافرهنگ و بخشی از مقتدرترین روح جهان هستیم. هم اکنون به جهانگشایی می‌پردازیم، شما کیستید ای جوانان برنا و برومند؟

جوانان با تردید نگاهی به یکدیگر انداختند.
- ما لشکر محافظین سفید هستیم. از این قلمرو در مقابل هجوم بیگانگان دفاع می‌کنیم!

شاه فریادی از شادی زد و دستانش را بالا برد.
- به کدامین شاه مقتدر سوگند وفاداری خورده اید؟
- نـ... نمی‌دونیم.

شاه همچون هنرپیشه ی تئاترهای درجه سه به دور خود چرخید و آه کشید.
- چگونه می‌توانید بدون دستور شاه لشکر محافظین باشید؟ شما اکنون دسته ای یاغی خودسر هستید.

سربازها با ناراحتی به یکدیگر خیره شدند.
- هیچ شاهی نیست که به نامش سوگند بخوریم!

جانپیچ که با سیاستی باورنکردنی بحث را به این سو هدایت کرده بود، جواب داد:
- پس با من پیمان وفاداری ببندید و لشکر سلطنتی محافظین رو تشکیل بدهید!

سربازان با شنیدن این جمله، به حالی عرفانی رسیدند، زره ها دریده و فریادها سردادند. شاه به قدم زدن در قلمرو جدیدش ادامه داد، این بار با سربازان بی شماری که بر دنباله ی شنل سیاهش زانو زده بودند.

دو ساعت بعد – دریچه ی میترال

نخستین بار بود که آن سرزمین، چنین نبرد سهمگینی را به خود می‌دید. لشکر سلطنتی محافظین، سلاح های آغشته به اسید معده ی خود را به به بخش ورودی قلب می کوفتند و عرق می‌ریختند. با تمام وجود مبارزه می‌کردند اما دریچه لجوجانه به روی آنها بسته شده بود.
در همین لحظه فکری به ذهن شاه رسید. این قلبی که مقابل هجوم او این چنین شجاعانه ایستادگی می‌کرد، تا آخرین سلولش به روحی که درون او دمیده شده بود، وفادار بود.

- آه، ای قلب، ای جاودان پایدار!

دریچه صدایی شبیه به زبان درازی از میانش خارج کرد اما شاه خودش را نباخت.

- این قلبی که این چنین به صاحب خود وفاداری، آیا نمی‌دانی که صاحب تو تمام وفاداری خود را در گرو روحی قرار داده که درون منست؟

با کنار رفتن سربازان، شاه دقیقا مقابل دریچه ی میترال ایستاد و دست های پوشیده در دستکش مخملینش را بر روی آن گذاشت.
- حال گشوده شو و به ما بپیوند.

انعکاس صدای گیرای شاه در قفسه ی سینه ی دختر جریان پیدا کرد و سپس، دریچه به آرامی گشوده شد. حالا تمام وجود دخترک تسخیر شده بود و دیگر نیازی به خروج مهره وجود نداشت.

***


درمانگاه هاگوارتز

مادام پامفری با عصبانیت معجون را بر روی میز کنار تخت سامورایی کوبید. آخرین باری که به درمانگاه آمده بود، به قدری در مقابل نوشیدن دارو مقاومت کرده بود که مجبور شده بودند او را بیهوش کنند.

- خب مادام، حال دختر چطوره؟

مادام پامفری با وحشت نگاهی به گرگینه انداخت. گرگینه مستقیما از لرد سیاه دستور گرفته بود که دختر را از غار نجات داده و به درمانگاه بیاورد و در همان لحظه از جایی در حال تماشای دخترک محافظ بود. آنقدر می‌ماند تا شکش به یقین تبدیل شود.

- بستگی داره چقدر از دارو رو بخوره آقای گری بک. هرموقع گفتم، باید بیهوشش کنین...

پامفری با شنیدن صدایی از پشت سرش از جا پرید. دخترک درحالی که جامی خالی از دارو در دست داشت و با آستینش دهانش را پاک می‌کرد، به او لبخند زد.

- این معجون تلخ، طعمی همچون عشق دارد، مادام عزیز. به راستی من برای دیدار دوباره ی دوستانم، همچون رومئو زهر را می‌نوشم و سپاس می‌گویم.

لرد سیاه لبخندی زد و درمانگاه را ترک کرد. می‌دانست دختر بهترین راه را برای انجام دستور او انتخاب کرده است. تاتسویا همانند جانش از جانپیچ مراقبت نکرده بود. تاتسویا تبدیل به جانپیچ شده بود.


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۴۰:۳۹ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸
#3
تاتلانتاین

سوژه: شوخی


از ضروریات زندگی در دنیای جادویی این روزها، دانستن این نکته است که هاگرید عین سگ خالی می بندد. دیگر اینکه هوریس معتقد است که هاگرید خالی میبندد که خالی می بندد و این فنریر گری بک است که به سبب عدم رعایت بهداشت فردی و جمعی، موجب نفوذ کرونا به تالار گریفندور شده و تاتسویا هیچ چیزی از شوخی سرش نمی شود.

این نکته ی به ظاهر بی ربط و بی اهمیت، از چشمان تیزبینِ الهه ی شوخی زوپس، دور نمانده بود. شاید به همین دلیل، الهه، دو فرشته ی بزرگ خود به نام های شوخیوس و موخیوس را به هیبت هاگرید و هوریس بر سر راه سامورایی بی جنبه قرار داد.


- سولاااام دادای شمشیر باز!

تاتسویا یک قدم از فرشته ی هاگریدنما فاصله گرفت، کاتانا را بیرون کشید و ادای احترام کرد.
- اوس.
- والا غرض از مزاحمت این بود که بیشینیم با بچه ها مجلس انس و الفتی برگزار کنیم و کیفشو ببریم.
- با همه ی ساحره ها و جادو گر های زیبا و مستعد!
- و کاتانا؟

شوخیوس و موخیوس نگاهی باهم رد و بدل کردند و هوریسِ فرشته، درحالی که هاله ی محوی از سیکس پک های جوانی خوش هیکل بر روی کتش ظاهر شده بود، جواب داد:
- کاتانا رو هم وقتی به سن قانونی رسید، خودم میگیرم زیر بال و پرم.
- بال؟ بال دارین هوریس سنسه؟

سامورایی با کنجکاوی روی پنجه هایش بلند شد و دور شوخیوس چرخید. شوخیوس خوشش نیامد، یعنی اصلا خوشش نیامد. این روزها انسان ها چیزی از حریم شخصی و محرم و ناحرم نمی دانستند. خوشبختانه موخیوس آنقدر باهوش بود که بفهمد زیادی ساکت مانده و باید مداخله کند.

- واهاهای! چه شمشیر ناااازی! میای دوستای جون جونی شیم؟
- اسمش کاتاناس! فقط با من دوسته.

موخیوس خنده ی نامطمئنی سر داد و بنا به درخواست الهه، سعی کرد به گپ زدن با ساحره ادامه بدهد.
- خدااااای من! من فک کردم ازون کتوناس! دس راستش بالای سر ما...

تاتسویا نگاهی به کاتانا و نگاهی به سر بلند بالای نیمه غول انداخت. نفس عمیقی کشید و با فریادی بالا پرید و کاتانا را بالای سر موخیوس کوبید.
متاسفانه موخیوس همانقدر که باهوش بود، خوش شانس نبود و کاتانا همانند یک کیک تولد خامه ای او را دو نیم کرد.
- اوه.
- اووووووووه؟!

صدای جدیدی از بالای سرشان به گوش رسید. از سمت چپ، سمت راست، پایین... صدا همه جا بود.

آسمان بالای سر سامورایی که تا دقایقی پیش آبی روشن بود و ربکایی در پس زمینه ی آن پرواز می کرد، مانند یک ورق کاغذ پاره شد و صورتی عظیم و خندان که علامت "الهه ی زوپس" بر پیشانی اش می درخشید، مقابل صورتش قرار گرفت. موهایش سبز بود و ادامه ی لب های زیبایش با رژ لب قرمز رنگی به سمت بالا کشیده شده بود. اما بر خلاف این لبخند، صورتش خیلی خیلی عصبانی به نظر میرسید.
- اوه.
- نه مستقیم بهش نگاه نکـ...

ادامه ی حرفش به گوش تاتسویای بیهوش نرسید. کاتانا با آخرین توانی که در دسته اش باقی مانده بود در زمین فرو رفت تا بتواند وزن سامورایی از حال رفته را نگه دارد.

- آخ، قرار بود چیزیش نشه.

شوخیوس درحالی که با جسم نیمه هوریسی – نیمه فرشته ای اش بالای سر دختر ایستاده بود، با ترس به الهه نگاه کرد.

- چیزیش نشه؟ الان خودم به قدری باهاش شوخی میکنم که جدی جدی بمیره!

از میان جسم فروریخته ی نیمه غول، موخیوس برخاسته بود و با عصبانیت به دختر نگاه میکرد. عادت نداشت دختر کوچولوهای فانی این طرف و آن طرف بپرند و شمشیرشان را در فرق سر مقدرسش فرو کنند.

- عقب وایسین هردوتاتون!

صدای الهه در سرتاسر سایت طنین انداخت. میان مهره های شطرنج پیچید، وارد دودکش قصر خانوادگی مالفوی شد و شیشه های پستخانه ی هاگزمید را لرزاند.

- این دختر هیچ چیزی از شوخی، نیش و کنایه و تلمیح نمی فهمه! این دختر کافر به آرمان های منه و مجازات مخصوصی در انتظارشه که از مرگ بدتره...

فرشته ها درحالی که به یکدیگر چسبیده بودند، به الهه خیره شدند. الهه دستش را روی موهای دختر گذاشت و زمزمه کرد، سپس به همراه دو فرشته ی برگزیده اش از قسمت پاره شده ی آسمان به جایگاه الهی اش برگشت.

به محض ناپدید شدن این سه، آسمان دوباره یک پارچه آبی شد و ربکا و لینی، که هر کدام سر چوبی را که یک یوآن از آن آویزان بود میان نیش های خود نگه داشته بودند، در پس زمینه ظاهر شدند.

تاتسویا تکانی خورد و سایه اش از جا بلند شد، درحالی که با چشمان بسته سرجایش خوابیده بود. سایه اش رفته رفته پررنگ شد و شکل و شمایل دخترک را به خود گرفت؛ با این تفاوت که لبخند ابلهانه ای از یک گوش تا گوش دیگرش کشیده شده بود.

***


- میدونی چیه که از صب تا شب دس به کمر وایساده؟
- بلا موقع تایید شایستگی مرگخوارا؟
- آفتابه ی جادویی!

ساحران و جادوگران زیادی به دور دختری جمع شده بودند و در سکوت به او خیره شده بودند.

- تا حالا دیدی اینطوری ترسناک و چندش آور باشه؟
- تا حالا هیچوقت اینقدر عجیب غریب نشده بود. حتی وقتی توپای کوییدیچ خوردن تو سرش. کاش اینم میزد تو کار "کی؟ کی؟ کجا؟ با کی؟ چیکار؟".

تاتسویا در مرکز جمع نشسته بود و مچ پاهایش را با دست هایش بالا گرفته بود و چیستان های ابلهانه ای مطرح میکرد که فقط خودش جوابشان را میدانست.

یک بار مانند بچه های ووجک روی دست هایش ایستاد و وقتی دوباره به حالت عادی ایستاده بود، گرگینه ی بدشانس گریفندوری را روی دو دستش بلند کرده بود.
- و حالا بزرگترین شوخی رو با دوست خوبم فنریر چان بهتون نشون میدم.

و به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه دوید.

***

- اینطوری نیست که بهت شک داشته باشما... فقط مطمئنی امنه؟

گرگینه درحالی که لباس زرد زری دوزی ای بر تن داشت و تا گردن درون تابوتی فرو رفته بود، به دختر نیشخند دندان نمایی زد.

- امنِ امنه بچه سوسول! اینکه واقعی نیست!

در توالت مخفی کلاس را به سوی اتاق ضروریات باز کرد و تبری با تیغه ی تاشو بیرون کشید.
- امنه! ببین!

تبر را بالا برد و قهقهه زنان روی پایش کوبید. تیغه ی تبر جمع شد و چند لحظه بعد، دوباره ظاهر شد.

- فقط ببین دادا چان! اینجا دیگه دس به آب نیس و من و کاتانا واقعا به دس به آب نیاز داریم. همینجا بخواب تا برگردم.

***


- چه زود برگشتی دادا!

فنریر با نیش باز به سامورایی خیره شد. سامورایی نیم نگاهی به او انداخت و پرسید:
- اینجا چیکار میکنی فنریر سان؟ این لباسا چیه؟
- این از همه ی چیزایی که تا الان گفتی خنده دارتر بود!

تاتسویا سری تکان داد و برگشت تا از کلاس خارج شود. روز عجیبی بود. جلویش را می گرفتند تا از او درباره ی آفتابه های جادویی و شوخی بزرگ سوال کنند. نیاز به آرامش داشت.
- ترسیدی سامورایی کوچولو؟ خیلی سمج بودی قبلش که!
-
- بیا یه دور دیگه قبل ازینکه همه بیان تمرین کنیم باهم قبل اینکه همه بیان. به هیشکی نمیگم ترسیدی.

تاتسویا با نگاه گنگی به همگروهی بزرگترش خیره شد. از میان تمام جملات او، فقط کلمه ی سامورایی و تمرین برایش آشنا بودند. این یقینا خشم الهه ی ترس زوپس را هم برمی انگیخت.

- یه دیقه بیا این در رو باز کن.

تاتسویا با بی میلی در اتاقی که گرگ به آن اشاره میکرد را گشود.

- حله. حالا تبر رو بردار.

تبر سلاح سامورایی نبود اما به هرحال آن را بلند کرد و در دستش تاب داد.

- حالا همونطوری که تمرین کردیم، بزنش وسط تابوت.
- ولی آخه...
- د بزن دیگه من باید بتونم خوب ادای نصف شده ها رو دربیارم!

سامورایی تبرش را با فریادی بالا برد و یک لحظه بعد، تابوت به دو نیم تقسیم شده بود.

- فنریر... سان؟

عضلات گردن گرگینه منقبض شد و چهره اش به سفیدی ملافه. دهانش اندکی باز ماند و چشمانش خیره به تبر درون دست دختر.

- تا حالا کسی رو ندیده بودم که به خوبی شما ادای نصف شده ها رو دربیاره. حتی نصف شده های واقعی هم...
- آخــــــــــــــــــــیش! چه راحت شدم من. انگاری با شلوارک وسط جنگل ممنوعه ام!

سامورایی برگشت و به گوینده ی این جملات نگاه کرد.
- اوه.

یکی از سامورایی ها اوه کوچکی زیر لبی گفت.

- اوه.

آن یکی جوابش را داد.

- تو کی هستی؟
- من تاتسویام، میخوام با دادا فنر یه شوخی بزرگ کنم.
- منم تاتسویام، همین الان با فنریر سان یه شوخی خیلی بزرگ کردم.

تبر خونین را بالا گرفت. نیمه ی شوخ طبع سامورایی نگاهی به نیمه ی جدی اش انداخت. آن دو در هیچ موردی اشتراک نداشتند اما حالا همزمان به یک موضوع فکر میکردند.
"باید از دست این شوخی بزرگ راحت می شدند."

___

با عرض معذرت از آگلانتاین عزیز. اگه بودا بخواد یه بازی برگشت می زنیم باهم.
از داورا هم معذرت میخوام که نتونستم به موقع ارسال کنم.


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۲۷ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸
#4
تاتسویا
VS
آریانا
VS
رکسان




تپ. تاپ تاپ.

صدای قدم های کوتاهش بر روی کف راهرو، در ضربان قلبش گم شده بود.

تپ. تاپ تاپ. تپ. تاپ تاپ.


در معرض دید بود و نقطه ی کور داشت. هیچ سایه ای برای پنهان شدن و هیچ نشانه ای از حیات مقابل دیدش نبود. چشمانش با احتیاط هر نقطه را بررسی می¬کردند و احساس آسیب¬پذیری از رگ¬های آبی برجسته اش بالا می¬دوید.

در آن راهروی سرتاسر سفید، مثل گربه ی سیاهی با احتیاط قدم می¬گذاشت. موسیقی پاپِ بی کیفیت و آزردهنده ای، سکوت راهرو را پاره پاه کرد و انتهای موهای لَختِ دختر، به نشانه ی اعتراض، به سمت بالا برگشتند.

در تمام دنیا، فقط یک نفر از نقطه ضعف او خبر داشت. یک نفر که برحسب اتفاق، پشت میزی در انتهای راهرو نشسته بود.

تپ. تاپ تاپ.

حالا که مقابل میز و مقابل عنصر نامطلوبِ پشت میز رسیده بود، نمی¬توانست پا پس بکشد. گلویش را صاف کرد و از روی کاغذ خیس و مچاله شده ای در کف دستش، شروع به خواندن کرد.
- من بچه هستن کردم.

سرخی محسوسی روی گونه هایش دوید و با صدای محکم¬تری ادامه داد:
- سامورایی رو به عنوان بازرس فرستادن کردم تا به کلوچه¬های برنجی شما نظارت کردن بکنه و سلامتِ جامعه ی جادوگری رو تضمین کردن بکنه.
با آرزوی بهترین¬ها برای ایجاد کننده کردنِ اولین کسب و کارِ کلوچه برنجی در دوره ی نظافت و تقارن، کاتانا.

سامورایی به محضِ تمام کردنِ این جمله، نگاه سردی به مخاطبش انداخت و برق خصومت مشابهی بر روی تیغه ی کاتانا درخشید. هردو همزمان سرشان را با خشکی خم کردند و با صدای یکسانی اظهار ادب کردند:
- اوس.

تیغه ی کاتانا با "کلیک" آشنایی به دکمه ی قرمز رنگی بر روی میز برخورد کرد و پس از پخش شدنِ موزیکی مبارزه طلبانه، دیوار پشت سرشان با یک ضربه از هم پاشید. کاتانا با متانت از جایگاهش پایین پرید و بازرس را به درونِ کارخانه هدایت کرد.

راهرو اول - مزرعه ی کاشت برنج

صد کاتانا، تقسیم شده به دسته های ده تایی، با نظم و ترتیب بر روی تاتامی های یک شکل نشسته بودند. ساقه های برنج، با نوای موسیقی به سرعت رشد می کردند و سپس با یک ضربه قطع می شدند.

- کاتانا سان، فعالیت شما غیر قانونیه. شما از کاتاناهای زیر سن قانونی استفاده می کنید.

لبخند پیروزمندانه ای که در چشم های دختر نقش بسته بود، به لب هایش نرسیده بودند اما در لحن صدایش به گوش می رسید. کاتانا دسته اش را تکان داد، پوشه ای از ردای سرخش بیرون کشید و آن را به سمتِ بازرس گرفت.

"نام دسته: شمشیر پروانه
نامِ خانوادگی دسته: پروانه زاده
میانگین تحصیلات دسته: فوق لیسانس ساقه زنی
سن دسته: 150 سال"

سامورایی بدون اینکه سرش را بلند کند هم می توانست پوزخندِ شکل گرفته روی لبه های کاتانا را ببیند. اشتباه کرده بود.
- خب... قبل از تایید این بخش، باید درمورد تاثیر موسیقی بر روی رشد برنج‌ ها با متخصص موسیقی مشورت کنــ....

بلافاصله برگه ی مهر خورده ای که در امضای هنری آن شکی نبود، مقابل چشم هایش قرار گرفت.
- خب... این بخش اول بود. لطفا فکر نکنید بقیه ی بخش هارو هم به همین راحتی تایید می کنم.

راهرو دوم – هاون

- هیییییی...
- هوووووو!

راهروی دوم، زمان تا آسمان با راهروی اول متفاوت بود. هاون فلزی بزرگی در مرکزِ راهرو قرار داشت که صد نانچیکو بی وقفه دانه های برنج را می کوبیدند. گرد سفید رنگِ برنج و فریاد نانچیکوها، تمام راهرو را پر کرده بود.

- هاون فلزی؟

دختر با نارضایتی لب و‌لوچه اش را جمع کرد و به کاتانا خیره شد. کاتانا دسته‌ای تکان داد و به تابلوی "خواص مس بر روی برنج" اشاره کرد. سامورایی با هاون های چوبی انس گرفته بود، از این یکی کوتاه نمی‌آمد.
- دلایل‌تون رو‌ متوجهم. ولی پای آبروی کشور مطرحه. پای اعتبار کلوچه ی برنجی مطرحه. من نمی‌تونم امتیاز کافی رو از این قسمت به شما بدم.

دختر با مداد رنگی نارنجی، مربعِ "کیفیت متوسط- پایین" را مقابل راهروی هاون پر کرد. درست در همین لحظه، صفحه ی نمایشی در مقابلش روشن شد که فیلمی آموزشی بر روی آن پخش می‌شد. فیلمی که نشان می داد کوبیدن برنج ها بر روی هاون چوبی، موجب ایجاد جرقه و سوختن هاون می‌شود.

کاتانا با لبخندی تصنعی، پاک‌کنی صورتی با عطر شکوفه های گیلاس به سمت دخترک گرفت.

بخش دبیرستانی و نوجوان دختر، دلش می خواست مانند بچه ها پاک‌کن و برگه ی گزارش را زیر پا له کند اما با نفسی عمیق، سامورایی خاص و مغرور درونش را بیرون کشید و با لبخندی که به دهن‌کجی شباهت داشت، پاک‌کن را پذیرفت.

یک مربع سبز دیگر به نفع کاتانا!

راهرو سوم - تهیه ی خمیر شیرینی


حتی قبل از وارد شدن به راهرو هم دختر حس می‌کرد در این‌ مرحله دست پایین‌تر را دارد. همیشه پختن به دست سامورایی بود و خمیر کردن به دسته ی کاتانا. تمرکزش را بالا برد و سرش را بالاتر، تا وارد تالار شود.
سرش را زیادی بالا گرفته بود یا تابلو زیادی پایین بود؟ سرعت زیاد بود که تابلو اینقدر محکم به صورتش خورد؟
قبل از اینکه پاسخی برای این سوال‌ها به ذهنش برسد، بیهوش شد.

فلش بک - کلبه ی جنگلی کاتسو (کاتانا + تاتسو)

- بهت که گفتم کاتا چان! تنوری که بشه، اوج لطافت کلوچه رو میشه از زیر لایه های تردش حس کرد.

تاتسویا با بزرگواری آماده بود تا به عنوان برنده ی مسابقه ی کلوچه‌پزی، کاتانا را به عنوان دست راستش منصوب کند. مسابقه ی سرنوشت‌سازی بر سر کلوچه ی تنوری و کلوچه ی بخارپز که برنده، تمامِ سرمایه ی لازم برای ایجاد کسب و کارش را به دست می آورد و بازنده... قلک خالی را به نشانه ی شکست بر پشتش می‌بست.

کاتانا با لجبازی خمیر را از دست سامورایی قاپید و درون پاتیل آب جوش انداخت. خون سامورایی به جوش آمده بود. ضربه ی دقیقش به مرکز پاتیل خورد و آب جوش و کلوچه های نیم بخارپز شده در کلبه به پرواز درآمدند.

دیگر پاتیلی وجود نداشت.
مسابقه ای وجود نداشت.
برنده ای هم وجود نداشـ...ـت؟

دختر متوجه اشتباهش شد. بهم زدن مسابقه بدون دلیل منطقی، واگذار کردن نتیجه به حریف بود و واگذار کردن نتیجه به حریف، از دست دادن تمام پول هایی بود که برای کسب و کار آینده اش جمع کرده بود.
همانطور که کلوچه های برنجی کف اتاق وا می‌رفتند، امیدهای دختر هم به کف کلبه ی چوبی نفوذ می کرد. وزنش بر روی پاهای باریکش سنگینی می‌کرد و این‌بار، کاتانایی نبود که جلوی سقوطش را بگیرد. از لابه‌لای چتری‌های سیاهش دیده بود که با پول‌ها از کلبه خارج می‌شود و اورا با کلوچه های وارفته تنها می‌گذارد.

زمان حال - راهرو خمیر شیرینی

نه، دیگر در راهرو خمیر شیرینی نبودند. با هجوم گرما به هوش آمد. نیازی نبود چشمانش را باز کند و تابلو را بخواند. این¬جا، ایستگاه آخر سامورایی و آرزوهایش بود، یا پایانی که آرزوی انتقامش را به خاکستر تبدیل می¬کرد و بلیتی یک¬طرفه نزد خدای مرگ برایش به ارمغان می¬آورد، یا پیروزی ای که آرامش ابدی به او می¬بخشید.

راهروی نهایی – کوره

- بلیت یک¬طرفه مالِ کی بود؟

سامورایی به سختی روی پاهایش ایستاد. همیشه از گرما نفرت داشت اما این¬بار، صدای عجیبی در گوشش طنین انداخته بود.

- صدای عجیب دیگه چیه، آبجی؟ خدای مرگم ناسلامتی!

موجود سیاه پوشی که با سر و صدای آزاردهنده ای سیب می¬جوید، روبه¬رویش ایستاده بود و به او لبخند می زد. شبیه نقاشیِ زشتی از یک موجود بسیار زشت بود که یک لیوان چای سبز بر رویش ریخته باشند.

- ناموسا؟ حالا می دونم بچه خوشگل نیسّم. ولی اینارم نگو، دل دارم!

خدای مرگ دفترچه ی سیاه¬رنگی را مقابل سامورایی و کاتانا تکان داد.
- این دفترچه ی مرگمه. اسم هرکیو توش بنویسم، جیک ثانیه دود میشه می¬ره هوا! این خانوم خوشگله – چانه ای که آب سیب از آن می¬چکید را به سمت دخترک تکان داد – دعا کرد که برای سر و سامون دادن به این شلم شوربای کلوچه¬پزی، یه نفر امرو قربونی بشه و باقی¬مون بریم ردّ کارمون. حله؟

نه! حل نبود! خیلی هم ناحل بود! تاتسویا چنین پایانی را تصور نکرده بود.
اما...
حالا فقط از یکی چیزی مطمئن بود؛ این¬بار شکست نمی¬خورد. به هیچ وجه!

با حرکتِ سایه ای که به تازگی آموخته بود، به کلوچه ی بخارپز شده ای که در حال منتقل شدن به بسته¬بندی اش بود، حمله¬ور شد. می¬دانست که ایراد کار شریک سابقش چیست. با تمام دم و دستگاه و شمشیرها و نانچیکوهایی که جمع کرده بود هم نمی¬توانست این ضعف را پوشش دهد.

- کلوچه¬هاش ترد نیستن و وا می¬رن! اگه اینطوری ضربه بزنی، می¬فهمی که ترد نیستن و به درد...

به محض اینکه تیغه ی دستش با سطح کلوچه برخورد کرد، لایه ی ترد و لطیف آن مانند گردِ جادوییِ تینکربل* در هوا پخش شد. ترد، لطیف، باکیفیت. جای هیچ بهانه و شکایتی را باقی نمی¬گذاشت. سرش را به سمت خدای مرگ برگرداند و آماده ی اجرای شرطش شد.

در همین لحظه، ضربه ی ملایمی بر روی شانه اش احساس کرد و برگشت. کاتانا بود. با تیغه ای نرم و تا حدی شرمسار به سامورایی سابقش نگاه می¬کرد. صدایش، مانند همه ی دفعاتی که باهم حرف می زدند، در سر دختر طنین انداخت.

- کلوچه ی تنوری- بخارپز.

تاتسویا با نگاه گنگی به کاتانای سابقش زل زد.

- روش کات خوب نه. کات می دونست تات تو پختن بهتر. تات و کات همکارای جدید.
- ولی فقط دو نفر از اینجا...
- تات و کات زنده.

برق شیطنت روی تیغه ی تیز کاتانا نشسته بود. سامورایی باور نمی¬کرد. البته که هرگز قصد کشتن بهترین و تنها دوستش را نداشت. کاتانا به او اعتماد کرده بود. حالا که گرمای بیش از حد تیغه¬ش را نرم کرده بود، باید به اعتمادش پاسخ می¬داد. دو نفر زنده می¬ماندند. همان دو نفری که همیشه درکنار هم زنده مانده بودند.
نفر سوم... حذف می¬شد.

- خدای مرگ ساما؟
- سـ... ساما؟

دختر لبخند شرمگینی زد و گفت:
- واقعا خدایی برازنده ی شماست.

موجود سیاه¬پوش دستی به سر و وضعش کشید و با خنده ی ابلهانه ای پاسخ داد:
- الان که دیگه... چیزی نمونده از ابهتم. یه روزی منم خاطرخواه داشتم.

سامورایی دستش را دراز کرد و دستِ سرد، زبر و نوچِ آب سیبی مخاطبش را گرفت.
- اشتباه نکنین. فقط یه نگاه به این سطل پر از آب زلال بندازین!

موجود بیچاره، درحالی که مانند خوا¬ب¬زده ها به دنبال دختر می¬رفت، به پاتیلِ پر آبِ جوش نزدیک شد. گونه های سامورایی گر گرفته و چشمانش پر اشک بودند. احساس می¬کرد به زودی تمام سلول¬های پوستش در مقابل گرما از هم می¬پاشند و وا می¬روند.

وامی¬روند.

تصویری از کلوچه¬های وارفته ی کاتانا مقابل چشمانش ظاهر شد. کاتانا هنوز آن¬قدر خوب نبود که بدون او درکارش موفق شود. باید در کنارش می¬ماند. به زور دهانش را باز کرد و با آخرین نیرویش زمزمه کرد:
- حالا با چشمان شهلاتون به تصویرتون تو آب نگاه کنین تا ببینین چه جلال و شکوهی دارید!

خدای مرگ بر روی پاشنه هایش بلند شد و تا کمر درون پاتیل فرو رفت. سامورایی با یک لگد چرخشی، مابقی موجود زشت و بیچاره را درون پاتیل فرستاد و سپس بر روی زمین افتاد.
پیش از اینکه از حال برود، صدای گام هایی را شنید و فریادهای "کمک! رئیس و بازرس صدمه دیدن!" در گوشش پیچید و سپس، چشمانش را بست.

اتاق استراحت رئیس

- آروم آروم بهش آب بده. کل بدنش خشک شده. عجیبه که زنده مونده.

تاتسویا بدون اینکه چشمانش را باز کند، آب را جرعه جرعه سر کشید. گلویش می¬سوخت اما خنکی¬¬ش را دوست داشت. سرمای دستمال خیسی را روی پیشانی¬¬ش حس کرد و آهی از سر رضایت کشید. درست مثل کلوچه¬های کاتانایش وارفته بود و هیچ شرمی احساس نمی-کرد.
- کات...ـانا؟
- رئیس؟

صدای نرم و آشنایی جواب داد:
- گذاشتیمش تو فریزر که دوباره محکم شه. لیست بازرسیت رو هم خودمون کامل پر کردیم. البتــــه... امیدوارم ناارحت نشده باشی که امتیاز کامل به خودمون دادیم!

ناراحت؟ اگر انرژی اش را داشت، از ته دل می خندید. چه اهمیتی داشت که تمام زحماتش برای آن بازرسی خصمانه به هدر رفته بود؟
کاتانایش سالم بود. کاتانای سابقش، کاتانای فعلی اش و کاتانای همیشگی¬ش.


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۹ ۰:۳۶:۰۷

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۰:۲۳ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
#5
سریع و خشن
VS
تف تشت

پست دوم



سریع و خشنی ها، برازنده ی اسمشان، با سرعت و خشونت در را از جا خارج کردند و وارد بازی شدند. با گام هایی مصمم، برای یافتن پول و پس گرفتن شرافتشان بازی را آغاز کردند. فضای خالی زیر پایشان به احترامِ آن همه شهامت محکم شد و قانون جاذبه، برای لحظه ای در مقابل جذبه ی خالصشان متوقف شد. بعد، شاخه های تیز و دردآورِ درختانِ زمین بازی، به صورتشان خوش¬آمد گفتند؛ البته به جز دختر سامورایی که بی توجه به جاذبه و با کمک کاتانایش زودتر به استقبالِ شاخه ها رفته بـ...

- مث تسترال دروغ میگه!

جاذبه فریادی زد، با خشونت پاهای لاغر دختر را گرفت و به تنه ی درختی کوبید. به هرحال نیروی مهمی بود و در اکثر فرمول های فیزیک به صورت مستقیم و غیر مستقیم حضور داشت و توهین هارا تحمل نمی کرد.

چون در فرمول گفته نشده بود جسمی که با جاذبه رو به رو می شود، یک جوجه سامورایی باشد یا یک کاپیتان میانسال؛ گفته بود همه ی اجسام! با این وجود، نیروی جاذبه قصد نداشت بیش از این، دوستان بدبخت زخمی و مقروض و مفلوک و از عرش به فرش رسیده را آزار بدهد، برای همین پس از سقوط سهمناکی، با صدای گـــــرومـــپِ غیر انسانی ای بر روی چمن های گل آلود فرود آمدند.

"ارور. بی حرکت بایستید تا از نیروی درمانی کمکی بازی استفاده کنید."

- نگاهشون کن... چقدر جوون و جذاب و مشتاق مُردن! قبل از اینکه دوباره درمان بشن، بکشیمشون که سطحمون بره بالاتر!
- بعدشم وایسیم تا دوباره زنده بشن و بکشیمشون.

شلیکِ خنده ای به دنبال این جمله به گوش رسید.

- واقعا ایده های کثیفی داری! معلومه هیچی از بازی عادلانه سرت نمیشه. نگاهشون کن آخه... حداقل بلند شن یکم راه برن نقشه بیاد دستشون، اسلحه گیرشون بیاد، بعد...
- بعد عادلانه بکشیمشون، چارچشم خان؟!

اشکال رنگی و ستارگانی که مقابل چشم اعضا می رقصیدند، به آرامی درحال محو شدن بودند که خودشان را درون حلقه ای انسانی یافتند. شش نفر بودند که دور چشمانشان دایره های مشکی کشیده بودند و... اسلحه های مشنگی شان را با حالت تهدیدآمیزی به سمت آن ها نشانه گرفته بودند.

- هی! اون مومشکیه کدِ تقلب داره!

مهاجمان وحشی به سمتِ سامورایی برگشتند و به شمشیری که در دستش می چرخاند، خیره شدند. دختر هم با نگاه گنگی متقابلا به آن ها زل زد. کلمه ی تقلب در لغت نامه اش ثبت نشده بود.

- نمی تونی با سلاح وارد بازی بشی؛ اونم این شمشیر! بدون اینکه سطحت بالا بره نمی تونی حتی بهش دست بزنی! این آیتم رو کجا دیدی چارچشم؟


چار چشم – که دو حلقه دور چشمانش کشیده بود – با متانت جواب داد:
- هیچ جا. حتما جایزه ی یه مأموریتِ مهمه.

شش مهاجم با احتیاط از تازه واردهایی که دیگر خیلی تازه وارد به نظر نمی رسیدند فاصله گرفتند. گروه عجیبی بودند. یک مرد میانسال، یک مادر و بچه، یک خانم متشخص و سه دختر در رنگ ها و طرح های متفاوت.

- بالاخره گیرتون انداختم، راه زنای چرکِ ته آمازونی!

به دنبال فریادِ کر کننده ای از بالای سرشان، تیر نقره ای رنگی به سمتِ مهاجمان پرتاب شد.
اعضای سریع و خشن با نگاهشان تیر بلند و رعب¬آوری را دیدند که وارد بدنِ چار چشم شد.
قلب های سرخِ بالای سرش به سرعت رنگ باختند و پس از چند ثانیه درجایی که ایستاده بود، نور های سبز و سرخی به چشم می خوردند.

- جون¬تون رو بردارین و فرار کنین! رابین هود برگشته!

راهزنان چرک آمازونی مانند بچه هایی که از مقابل دمپایی مادرشان کنار می پرند، لابه-لای درختانِ بی¬شمار اطراف پنهان شدند.

- آریانا...؟ قرصام رو عوض کرده بودی؟
- چـ.... منظورت چیه؟
- ارنی سان، اگه شما الان یه دسته موجودات وحشی رو دیدین که یکیشون انفجار نور کرد، باید بگم عمیقا نگرانتون هستم!
- اگه خودت هم دیدیشون، نگران خودت باش!

صدای قهقهه ای از بالای درخت ها به گوش رسید و بعد، پسر جوانی مقابلشان ایستاده بود که تیرکمان نقره ای رنگی به پشتش بسته بود، خم شد و با احترام دستش را به سمتِ رکسان دراز کرد.

- من رابین هودم. نجات دهنده ی تازه واردا و له کننده ی راه¬زنا!
- مـ... منم رکسانم! رکسانِ خالی!
- راستش از ناظمای بازی ام و مراقب حفظ نظمم. ولی بدون یکم خوش گذروندن که نمیشه به وظیفه ادامه داد، نه؟

دستش را میان موهای لَخت و قهوه ای رنگش فرو برد و ادامه داد:
- خب... به بازی راز جنگل خوش اومدین! مطمئنم قوانین رو می دونین. اگه هم نمی دونین، تو دفترچه ی منوی کنار اسمتون هست. پس دیگه اینجا کاری ندارم... فقط...

نگاهی به چهره های متعجب و خالی اعضای تیم انداخت.
- مثل اینکه واقعا هیچی نمی دونین . پس... بذارین تریلر بازی رو براتون پخش کنم از همینجا!

چهره اش موقع ادای کلمات تریلر بازی جوری مشتاق بود که هیچکس دست رد به سینه اش نزد. دست هایش را بهم کوبید و فریاد زد:
- جان کوچولو! آخرین ادیت رو براشون پخش کن!

آسمان بالای سرشان لحظه ای تاریک شد. اعضای سریع و خشن یکدیگر را در آغوش گرفتند و منتظر ماندند. رابین هود درحالی که ستاره های ناشی از شور و شوق از چشمانش به هوا پرتاب می شد، مانند موجود جهنده ی دم انفجاری جست و خیز می کرد.

در همین لحظه ستاره های شبیه سازی شده ی آسمان بازی، بهم پیوستند و طرحی از رابین هودِ کمان به دست ساختند. نگاه همه به آسمان بود که صدای نخراشیده ای در گوششان پیچید.
- سلام آقا، برتی باتز دارین؟
- قوطی می خواین یا جعبه؟

رنگ از روی رابین هود پرید.

- قوطیشو بدین.
- سیرابی بدم؟ جیگر بدم؟
- جااااان کوچولو؟! داری چه غلطی می کنی؟ آخرین ادیت تریلر بازی رو پخش کن!

شکلک میمون های شرمنده بر روی آسمان نقش بست و پس از وقفه ای کوتاه، صدای خشدار و تلخی در گوش های اعضا پیچید.

- روزی روزگاری در جنگل اژدها، جایی که جنگِ گنجلـ... – سرفه – گنج جنگل، آرامش ابدی به ساکنان آن بخشیده بود، هر روز مسابقات و سرگرمی های شاد برگذار می شد. تا اینکه یک روز هیولاهای وحشت از سایه ها سر بر آوردند و گنج را در دل تاریکی مخفی کردند.

سکوت وهمناکی حاکم شد.

- اما... گنج در انتظار جنگجوی شجاعی بود که با غلبه بر موانع، سرانجام معمای شیطانی را به پایانی شاد مبدل می کند و تا ابد در افسانه ها ماندگار می شود. جنگجویی که پس از مبارزه با دشمنانی هیولا وار و مقابله با حریفانش راز جنگل را برملا می کند و... بقیه اش مهم نیست!

صدا با حالت شیطنت آمیزی که دیگر تلخی و خشونت سابق را نداشت ادامه داد:
- بلند شید! سلاح هاتون رو جمع کنید! قلب تاریک آمازون رو به همراه متحدانتون بشکافید و در ماموریت های مختلف، آیتم های هیجان انگیز جمع کنید. در این محیط خشن از زندگی لذت ببرین و زندگی کنین و... بمیرین!

"بمیرین. بمیرین. بمیرین..."

صدا قطع شد و تنها اکوی کلمات آخر گوینده در فضا پیچید.

- همشو خودم گفتم! باحال بود، نه؟
- خـ... خیلی.
- و آخرین نکته...

رابین هود با شیطنت خندید، دست هایش را در هوا تکان داد و لحظه ای بعد، پیغامِ "درخواستِ دوستی با رابین هود را می پذیرید؟" مقابل صورت رکسان ظاهر شد.
- مراقب خودتون باشین. امیدوارم بازم همدیگه رو ببینیم. بازیای ماجراجویی بدون خانومای خوشگل کیفی نداره! اگه خواستین ماموریت شرکت کنین، خبرم کنین!

چشمکی حواله ی دخترها کرد و با دو جست بلند، از میدان دیدشان خارج شد. آه از نهاد اعضا بلند شد و بر روی زمین نشستند و به صدای صاف و بی تفاوت مافلدا که نحوه ی جمع آوری امتیاز و پول و سلاح را برایشان می خواند، گوش سپردند.

در همین لحظه چتر نجاتی آهسته بر روی زمینِ کنارشان فرود آمد. چارچشم با همان متانتِ سابقش بر روی زمین ایستاد.

- تو... تو مرده بودی!
- اگه رابین هود نرسیده بود، خودت مرده بودی.
- جلوی چشم خودم خاک اره شدی!

چارچشم با بی حوصلگی بینی اش را بالا کشید و پاسخ داد:
- برای همین اینقدر طول کشید که دوباره برگردم. شماها جدی جدی هیچی بلد نیستین، نه؟

نگاهی به اطرافش انداخت و ادامه داد:
- تنهایی برای من خطرناکه و شما هم هیچی بارتون نیست. اگه باهم بازی کنیم تا وقتی که دوباره تیمم رو پیدا کنم، احتمالا زنده می مونیم.

بدین ترتیب، سریع و خشن و چارچشم، شانه به شانه، پا به اعماق جنگلی گذاشتند که حتی شعاع باریکی از نور خورشید هم از میان برگ های انبوهش عبور نمی کرد.

ساعت ها بعد – کارگاه آموزشی چارچشم

- بهت گفتم فقط یه ضربه ی آهسته! این کجاش... آهسته... بود؟

آریانا لبخند عذرخواهانه ای حواله ی مربی جدیدش کرد.
- فقط یه آدمک جنگلی بود.

چارچشم، در حالی که دو چشم اصلی اش را در دو چشمِ فرعی اش می چرخاند، با بداخلاقی گفت:
- فکر کنم به اندازه ی کافی آدمک کشتیم. بریم سراغ هیولاها!
- هیولاها؟

چارچشم سرش را تکان داد و گفت:
- قرار بود بعد از اینجا بریم سراغ غاز- هیولای آمازونی ولی اون احمقا حتما نتونستن تنهایی از نقشه استفاده کنن. ازین طرف.

اعضای سریع و خشن درحالی که چکمه های آهنی با پا و سپر های طلایی در دست داشتند، به دنبال راهنمای نقشه به دست، حرکت کردند.

- ارنی سان؟ یه روز و نیمِ دیگه وقت داریم که پول اون مادربزرگ پیر رو پس بدیم. آره؟

ارنی با نگرانی سری تکان داد و قبل از اینکه فرصت جواب دادن داشته باشد، با فریاد چارچشم از جا پرید.

- رسیدیم به قلمروشون! کاپیتان، تو با دختر موطلایی حساب نگهبانا رو برس! مادر و بچه از بالای درخت تیر اندازی کنن!

غاز- هیولا دهان بزرگش را برای بلعیدن سرِ استاد باز کرد و خوشبختانه رکسان به موقع تبرش را به نوکِ فولادی هیولا کوبید.

- دختر چینی یه جا پنهان شو تا موقعی که صدات کردم، سرش رو قطع کنی!

ارنی در حالی که آخرین ضربه را به نگهبانِ مقابلش وارد می کرد، فریاد پیروزی زد و آیتم "گرزِ آتشین" را از روی زمین برداشت و به سمت غاز پرید. درحالی که سلاح تازه اش را بر سر غاز وحشی می کوبید، اورا از مسیرش منحرف کرد. غاز فریاد خشمگینی سر داد و دندان هایش را به ارنی نشان داد.
تامروپ بر روی شاخه ای نشسته و غاز را در محوطه ی شکار هم تیمی هایشان محصور کرده بودند. آریانا درحالی که طلسم کُند کننده را بر سر غاز نعره می زد، رو به سامورایی فریاد زد:
- حالا!

دختر که زیر پشته ای از برگ ها مخفی شده بود، با سرعت به هیولای سفیدرنگ نزدیک شد و با یک ضربه ی کاتانا، سرش را بر روی زمین انداخت.
اعضای اتحاد سریع و چارچشم، درحالی که فریاد شادی سر می دادند، پولِ به دست آمده را در کوله ی ارنی ذخیره کردند.

- خوبه. خوب یاد گرفتین. من حدودا پنج دقیقه ی دیگه به تیمم ملحق میشم و دفعه ی بعدی که هم رو ببینیم... دشمن همیم.
- ها...

چارچشم که توقع نداشت خداحافظی تاثیرگذارش با چنین واکنشی روبه رو شود، بینی اش را بالا کشید و رویش را برگرداند.

- سرش چرا هنوز مونده، چارچش سنسه*؟

دختر بدون اینکه منتظر جواب پسر بماند، دستش را دراز کرد و سر غاز را از روی زمین برداشت و به نوشته ی "کلاه¬خودِ ارباب وحشت" بالای آن خیره شد.

- کلاه¬خودِ... استثنایی...

چارچشم خونسردی همیشگی اش را از دست داده و آب دهانش از جاری شده بود. کلاه-خود، از بهترین آیتم های دفاعی بازی بود وحالا از دست او رفته بود.

- می فروشینش به من؟

سامورایی کلا¬ه¬خود را در آغوش فشرد و زیر موهایش پنهان کرد.
- نمی خوام.

چارچشم با درماندگی اصرار کرد:
- حتی برای همه ی چیزایی که یادت دادم؟
- ای کاش می تونستم، ولی دلم نمی خواد.

چارچشم برای بار سوم شانسش را امتحان کرد:
- حاضرم هزارتا سکه براش بدم.

در کثری از ثانیه، کلاه خود در سرش فرو رفت و کاتانا روی شاه رگش قرار گرفت.
- پول رو... بده بیاد، سنسه.

پول میانشان رد و بدل شد و کاتانا با رضایت به غلافش برگشت.
چارچشم درحالی که با کاپیتانِ تیم دست می داد، با پاهای لاغر و درازش از اعضای شاد و هیجان زده فاصله گرفت.

- خب... پول رو هم به دست آوردیم! حالا باید برگردیم تا برای بازی کوییدیچ به موقع برسیم.
- کاتانا دلتنگِ شمشیر سِر شده.
- شاید دکور خونه ی ریدل رو عوض کرده باشن!

ارنی درحالی که تمایلش برای بازگشت نزد اتوبوس را پنهان می کرد، گفت:
- خب دیگه... باید برگردیم و پول پیرزن رو پس بدیم. اگه بیفته بمیره، روحش اتوبوسم رو تسخیر می کنه.
- چطوری باید بریم، ارنی سان؟

ارنی پوزخندی به سامورایی و پرسش ساده لوحانه اش زد.
- کاری نداره که... از بازی می آیم بیرون.
- نههههههه!

نعره ی آریانا در سرتاسر بازی طنین انداخت و هیولاهای حوالی را به غبار تبدیل کرد.
- این... شوخیه؟ شوخیِ کثیفیه فقط...

کلمات کتاب راهنما با صدای بی تفاوت مافلدا در گوششان پیچید.
- طریقه ی خروج از بازی...
امکان خروج از بازی تا پیش از پیدا کردن گنج اصلی و نابود کردن هیولای محافظش، وجود ندارد. موفق باشید.




___________
*سنسه: استاد



The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۰:۴۹ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#6
سریع و خشن
Vs
بچه های محله ی ریونکلا


پست دوم



چشم های درشت و معصومی که مستقیما در قلب اعضای باقی مانده ی سریع و خشن نفوذ کرده بودند، مانند گالیون های گرد و طلایی به نظر می رسیدند. قطره های اشک در آن حلقه های طلایی می جوشیدند و در شرفِ سرازیر شدن بودند.کلاهِ صورتی بچگانه اس، با دو بندِ صورتی زیر چانه اش محکم شده بود. پستانک بزرگش را با ولع عجیبی می مکید و گوشه ی لب هایش به سمت پایین برگشته بود. پلک که زد، یک قطره اشکِ غول¬آسا از مژه اش آویزان شد.

- گریه نکن! ببین این آقاعه دلقکه!

آریانا در حالی که لبخند دندان¬نمایی به طفل می زد، نگاهِ "دلقک بازی درمی آری یا وقتی برگردیم خونه من می دونم با تو!"¬ـیی به ارنی انداخت. ارنی که نگاه ترحم¬آمیز چند دقیقه قبلش با شک و تردید پر شده بود، به دختر موطلایی گفت:
- آخه نگاهش کن... یه چیزی جور درنمی آد.

پاهای چاق و بزرگ طفل که از زیر پوشکش بیرون زده بودند، با بی قراری تکان خوردند.
طفلی معصوم و گم شده و دوست داشتنی ای به نظر می رسید که احتیاج به کمک داشت. این بهترین فرصت بود تا ارنی خودش را به عنوان یک جنتلمن ثابت کند. تنها مشکل سد راه بزرگواریِ هافلپافی او، بزرگ بودنِ طفلک بود.
طفل معصوم خیلی خیلی خیلی بزرگ بود.

نگاهی به چشمانِ پر از اشک آریانا انداخت. قلبش سیاهِ سیاه بود اما به هرحال قلب داشت، احتمالا قلبی به غول¬آسایی آن طفل. دخترک قدمی به سمتِ طفلک برداشت و در کمال ناباوری¬اش، طفلک زد زیر گریه. آریانا درحالی که سرازیر شدن اشک هایش را احساس می کرد، با دستپاچگی فریاد زد:
- گریه نکن کوچولو! نمی خوام اذیتت کنم! گم شدی؟

طفل بزرگ در پاسخ عربده ای کشید و دست و پاهایش را به زمین کوبید. قطره های اشکش بر روی خاک، گودال های بزرگ گلی ساخته بودند؛ یا حداقل ارنی امیدوار بود همه¬ش اشک باشد.
به هرحال او کاپیتان بود. نمی توانست اعضای تیمش را همینطوری رها کند.
- بچه جون! امیدوارم که بزرگترین شعبده¬¬بازِ قرن، ارنستِ کبیر رو بشناسی!

آریانا و طفل بزرگ لحظه ای دست از هق هق کشیدند و با تعجب به ارنی خیره شدند.
مرد میانسال با لبخندی لرزان، آب دهانش را قورت داد و چشمانش را باریک کرد، سرش را بالاتر گرفت و پوزخندِ ماهرانه ای زد.
- این مداد رو می بینی؟ اوه... خیلی قشنگه، مگه نه؟!

نوک مداد را که میان انگشتان لرزان دست راستش نگه داشته بود، به بینی اش نزدیک کرد.

- ارنی... چیکار...
- دیگه نمی بینیش!

دست دیگرش را پشت مداد گذاشت و با نفسِ عمیقی، وانمود کرد مداد را وارد بینی اش کرده.
پستانک از دهان بزرگِ طفل افتاد.
ارنی دست هایش را بهم چسباند تا مداد را بین آن ها نگه دارد و درحالی که سرش را به سمت چپ تکان می داد، وانمود کرد که چیزی را از گوش چپش بیرون می اندازد. یک دستش را پشت گوشش گذاشت و دست دیگرش را جلو و با آخرین تکان، مداد را بر روی زمین انداخت.

آریانا و طفل با هیجان دست زدند. اشک برای گونه هایشان خشک شده بود و ارنی با آسودگی عرق را از روی پیشانیش پاک کرد.

- می تونم مداد رو ببینم، ارنی سان؟

ارنی با فریادی از جا پرید. حتی صدای پاهایش را هم نشنیده بود و لحظه ای بعد، هم تیمی سامورایی¬اش درست پشت سرش ایستاده بود. . درحالی که تامروپ را بر روی یک شانه و مافلدا را روی شانه ی دیگرش حمل می کرد و رکسان را به پشتش بسته بود، روی پنجه های پایش ایستاده بود و کاتانا را زیر گردن کاپیتانش گذاشته بود

- اوا عزیز مامان! اون دیگه چیه؟

مروپ در حالی که به طفلک غول آسایی که روی پای آریانا نشسته بود و به منظره ی رو به رویش خیره شده بود، اشاره کرد. آثار ترس از چشمانِ درشت طلایی رنگش پاک شده بودند و طوری لبخند می زد که انگار این هم قسمتی از شعبده بازی ارنی است.
ارنی به محض اینکه شل شدن دست سامورایی را از دور گردنش احساس کرد، با بیشترین سرعتی که می توانست، از او فاصله گرفت.
اما دختر مو مشکی به او نگاه نمی کرد. چشمان قهوه ای رنگش را با نگاهی نرم به طفل دوخته بود. طفل هم در مقابل سرش را پایین انداخته بود و درحالی که پستانکش را در دست می فشرد، نگاهِ ملتمسانه اش به قلب اعضای جدید تیم شلیک می کرد.

آریانا موهای نرم و تیره ی طفلک را نوازش کرد و با مهربانی پرسید:
- گم شده بودی؟

مخاطبش درحالی که دوباره پستانکش را می مکید، سری به نشانه ی تائید تکان داد. در همین لحظه، تامروپ، رکسان و تاتسویا هم به سمتش دویدند و اورا در آغوش کشیدند. مافلدا درحالی که چهره ی سرسخت مدیریتی اش را حفظ کرده بود، منویش را بیرون کشید و مشغول ارسال پیام به کلاه گروه¬بندی شد.
ارنی... هنوز تصمیم نگرفته بود چه فکری درمورد این طفلِ غول آسا بکند.

- پس ممکنه بتونی آدرس خونه¬تونو بهمون بگی تا برت گردونیم؟

طفلک درحالی که با گوشه های پوشکش بازی می کرد، با اشاره ی سر تایید کرد.

- پس دیگه جای هیچ نگرانی ای وجود نداره! منو کاتا سوگند می خوریم که تورو سالم به خونه برسونیم و پدر و مادرت رو از نگرانی نجات بدیم.

سامورایی درحالی که با جدیت کاتانا را در هوا تکان می داد، سبیل سمت چپ ارنی را کوتاه کرد. پیرمرد کم کم داشت به شک می افتاد که همه ی این دشمنی ها اتفاقی باشند. طفل دست های تپلش را به سمتِ سامورایی دراز کرد و با حالتی که تنها می توانست "بغلم کن" باشد، به او خیره شد.
تاتسویا لبخند محبت¬آمیزی زد و طفلک بزرگ را در آغوش گرفت و بلند کرد. لبخندش ذره ای تغییر نکرد اما چهره ی رنگ پریده اش صورتی شد. اولین قدم را که برداشت، پایش در زمین فرو رفت. اعضای سریع و خشن، با وحشت دیدند که هم تیمی¬شان کوتاه و کوتاه تر می شود.
تا زمانی که تا زانو در زمین فرو نرفته بود، به ذهن هیچکس خطور نکرد که دخترک زیر وزنِ طفلِ گنده خُرد می شود.

- بذارش زمین! سنگینه!
- نه، سامورایی تا دمِ مرگ باری رو که قبول کرده، به دوششالعفاغنافخغ....

درهمین لحظه تا گردن در زمین فرو رفت و جمله اش نیمه کاره ماند. تامروپ و ارنی و آریانا، نعره زنان به سمت تاتسویا دویدند و تلاش کردند طفلک را از روی دختر بلند کنند. طفل حتی یک میلی متر هم جابه¬جا نشد.

در همین لحظه مافلدا سری به نشانه ی تاسف تکان داد و بعد انتخاب چند آیتم در منو، دختر سامورایی کنار گودالی که تقریبا به قبرش تبدیل شده بود، ایستاد.

- ممنونم، مافلدا سان.

نگاهی به طفل انداخت و زمزمه کرد:
- بارم رو زمین گذاشتم... نفرین خواهم شد...

رکسان سرانجام موفق شد نقشه ی فراموش شده را از میان وسایل ارنی پیدا کند. بی توجه به هیاهوی اطرافش، نقشه را در کنارِ طفل دردسر ساز پهن کرد و با مهربانی پرسید:
- می تونی راه خونه¬ت رو بهم نشون بدی؟

بچه نگاهی به رکسان انداخت و بعد، با دست به نقطه ای اشاه کرد. قسمتی که در بازسازی جدید نقشه حذف کرده بود اما جاده ای به آن وجود داشت.
-

آریانا مدادِ ارنی را از روی زمین برداشت و خانه ی طفلک را علامت زد. سرش را خم کرد و درحالی که موهای طلایی رنگش نقشه را می پوشاند، به طفل گفت:
- پس... بزن بریم!

در مقابل چشمان متعجب دو دختر، طفل دوباره بغض کرد.
رکسان بدون هیچ حرفی، طفل را بغل کرد و در گوشش زمزمه کرد:
- تا وقتی ما هستیم، از هیچی نباید بترسی. هیچکسی بهت صدمه نمی زنه.

آریانا با همان لحن زمزمه¬وار پرسید:
- از کجا می دونی ترسیده؟
- بچه... بچه ی رابستن هم وقتی می ترسه، اینجوری میشه.

دلتنگی از صدای رکسان می بارید.
- ترسیدی، طفلکی؟

سر بزرگش را با خجالت تکان داد.

- از چی؟

طفلک چوبی از روی زمین برداشت و چیزی روی خاک کشید. یک دایره و یک خط مستقیم که از آن خط بلند، چهار خط کوتاه منشعب می شد. بعد انگشتان تپلش را با حالت وحشتناکی جمع کرد و به نقاشی حمله¬ور شد. در کسری از ثانیه، آدمک با خاک یکسان شده بود.

- آدمـ...
- خوارا!

رکسان و آریانا حرف یکدیگر را به پایان رساندند و همزمان طفلک را در آغوش کشیدند اما طفلک این بار، با حالتی مصمم، مداد را برداشت و شروع کرد به کشیدن خط هایی در میانِ نقشه.

- میانبر؟!

بقیه ی اعضای سریع و خشن، بر روی نقشه خم شدند. هرچه زودتر طفل را به خانه اش می رساندند، زودتر برای بازی می رسیدند. طفل سرانجام سرش را از روی کاغذ بلند کرد و دلنشین ترین لبخندی را که موجودِ به آن بزرگی می توانست بزند، به سمت اعضا پرتاب کرد.
ارنی هم لبخند زد و بعد از ثانیه ای، دندان های طفل را دید که برای سن و سالش، زیادی بزرگ و تیز به نظر می رسیدند.


و بعد از آن، اعضای تیم، به رهبریِ رکسانِ نقشه به دست، به راه افتادند.
پشت سرش ارنی، غرغر کنان پیش می رفت.
بعد از کاپیتان، تامروپ در حالی که دست های طفلک را گرفته بودند، آواز می خواندند.
آریانا هم درحالی که مراقب بود طفلک صدمه ای نبیند، از پشت سر هوایش را داشت.
مافلدا هم که با یک دست، با کلاه گروهبندی حرف می زد و با دست دیگرش، با نحوه ی برخوردش نشان می داد چه کسی است و با یک پایش دسترسی های چت باکس را تایید می کرد، لِی لِی کنان به دنبالش می رفت و در آخر، کاتانا و ساموراییش از گروه محافظت می کردند.

برای همین هیچکس متوجه نشد که دختر سامورایی درحالی که با یک پا از تنه ی درختی آویزان شده، چقدر از گروه عقب مانده است.

مافلدا اهمیتی نمی داد که در چه شرایطی به وظایفش عمل می کند. او فقط به وظایفش عمل می کرد، حتی وقتی که با پریدن روی یک دسته برگ، وارد گودالی پر از گِل میشد.

اعضای باقی مانده ی سریع و خشن نیز با سرعتِ هرچه تمامتر از میانبری که طفلکِ دوستداشتنی نشانشان می داد، از امن ترین مسیر ممکن، به سمت سرنوشتشان می رفتند.

***


- خب... به نظر می رسه رسیدیم، نه طفلک؟

طفلک با خوشحالی به رکسان لبخند زد و سرش را تکان داد.

- خب... یکم بزرگ تر از اونه که بتونیم در بزنیم، نظرتون چیه؟

آریانا درحالی که با نگرانی به درِ خیلی خیلی بزرگ نگاه می کرد، پرسید. شاید باید از مافلدا می خواستند که با تنظیمِ چند کلید، در را به صدا دربیاورد. در همین لحظه متوجه غیبت مافلدا شد.
- رکسان؟ مافلدا رو ندیدی؟
- مافلدا؟ پشت سر تو نبود مگه؟ و جلوی تاتسو؟

شاید هنوز هم جلوی تاتسویا بود، چون هردو باهم نبودند.

- کاپیتان؟ یه مشکلی هست...
- معلومه که مشکلی هست! منِ پیرمرد رو این همه راه آوردین اینجا و...

به محض اینکه بوی میخکوب کننده ی دود و دردسر به مشامش رسید، به سمتِ طفلک برگشت. طفلکی که بطریِ خالیِ بنزین به دست، با فندکِ روشنی به درِ درحال آتش گرفتن نگاه می کرد.

- معلومه داری چه غلطی می کنی مرتیکه؟

این صدای اعضای سریع و خشن نبود. هیچ کدام قادر به تولید چنین صدایی نبودند. درهمین لحظه، درِ بزرگ با صدای مهیبی کنده شد و مانند گلوله ی آتیشینی پرواز کنان از بالای سر اعضا گذشت.
- خاکِ عالم به سرم! رئیس شمایین؟

موجودِ غول آسایی که مقابل در ایستاده بود، با ترس به طفلک نگاه کرد. قطرات عرقی که از پیشانی بزرگش می چکیدند، مانند دریاچه ای اعضای تیم را از هم جدا کردند. هیولای وحشتزده، مقابل طفلک زانو زد و گفت:
- لطفا منو ببخشید رئیس!

طفل دستش را بلند کرد، کلاهِ صورتی نوزادی را از روی موهای سیاهش باز کرد و به کناری انداخت. پستانک را با قدرت تف کرد و با صدای خشداری جواب داد:
- قبل از اینکه بکشمت، این غذاها رو ببر تو و پیش اون یکی غذاها زندانی کن. درضمن... دوتاشونم افتادن تو تله. بگو یکی بره اونارم بیاره.

سیگار برگی بیرون کشید و بین دندان هایش گذاشت. سپس برگشت و به اعضای بهت¬زده ی تیم سریع و خشن نگاه کرد.
حالا ارنی می دانست چرا از همان اول حسِ خوبی به طفلک نداشته و دیر دانستن بهتر از هرگز ندانستن بود.


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۰:۵۳:۳۳

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۱ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#7
سریع و خشن
Vs
ستارگان گریفندور


پست دوم


- کسی می تونه فقط تو یه کلمه به من توضیح بده این دختره اینجا چیکار می کنه؟

آریانا طبق معمول آرام بود. ماهیتابه های جهنمی خشمش را توی قفس فرستاده بود و به دختر ناشناس نگاه می کرد.

- نه.

ماهیتابه های آریانا با متانت به جلز و ولز افتادند.
- یه سطر؟
- گفتم که... نه!
- تو یه پاراگراف خیرشو ببینی!
- دارم بهت می گم نمیشه خب!

موهای طلایی آریانا با ابهت در بادی که نمی وزید، پریشان شدند و ماهیتابه ها به سمت ارنی و دیگران پرواز کردند.
- پس از کجا بفهمم چیشد که اینجوری شد؟

ارنی در حالی که به سختی حمله ی ماهیتابه های خشمگین را جاخالی می داد، تابلو فلش بک را میان خودش و آریانا قرار داد.

فلش بک!

نوه ی یک خدا بودن، برای اکثر سواحر و جادوگران هیجان انگیز و جالب بود. نوه ی یک خدا لازم نبود سال ها در صفِ نیمبوس 2019 بایستد و درنهایت با مقادیری کروشیو، یک نیمبوس 2000 رنگ و رو رفته تحویل بگیرد، از سهمیه ی قابل توجهی برای امتحانات سمج برخوردار بود و ورود به وزارت جادو، برایش به سادگی نوشیدنِ یک لیوان نوشیدنی کره ای بود.

اما اگر این خدای به خصوص، زئوس، فرمانروای آسمان و خدای خدایان بود، کارِ نوه کمی سخت می شد. کمی خیلی. در حدی که گاهی عطایش را به لقایش می بخشید و بارگاه را ترک می کرد؛ حداقل تا قبل از اینکه صدای شکم گرسنه اش، مانع انیمه دیدنش شود.

- چه می کنه این لیوای! به به... باید بعدشم بره سراغِ اعضای شورا که...
- ژیگولییوووس! نوه ی دلبندمان، کجایی؟

اینجا بود که ژیگولیوس برای نود و هشتمین بار در آن روز، بر بخت بد خودش لعنت فرستاد.
- اینجام زئوس خان!

با سرعت خودش را به پدر بزرگش رساند. زئوس که دهانش را برای عربده ی دیگری باز کرده بود، با دیدن نوه اش، وانمود کرد که خمیازه می کشد. او خدای خدایان بود! البته که می دانست لازم نیست بیشتر از یک بار کسی را صدا کند.

- آدرسی رو که می دونی، بهشون بده.

پدربزرگ و نوه ی مقدس، بین خودشان "آدرسی که می دونی" های زیادی داشتند. برای همین، نیمه خدا نگاهی به مهمانان زئوس انداخت و با دیدنِ لباس های کوییدیچ و جاروهایشان، موقعیت را تحلیل کرد. شاید زیادی تحلیل کرده بود و یا شاید هم زیادی مافلدا را تحلیل کرده بود یا شاید هم زیادی مافلدا را در لباس کوییدیچ تحلیل کرده بود، برای همین با سرفه ی معنی دار زئوس از جا پرید.
- بله سرورم!

درحالی که به سمت اتاق مخصوص نقشه ها می دوید، فکر کرد:
- معبد کوییدیچ بازانِ افسانه ای! حتما خوب می تونن مافلدا رو تحت تاثیر قرار بدن و...

شوکِ وارد شده از این فکر، موهایش را به جهات مختلف بالای سرش برد. نمی گذاشت کسی مافلدا را تحت تاثیر قرار بدهد. باید کاری می کرد.

اتاقِ "نقشه های الهی" پر از کشو ها و قفسه های مخفی بود. بر روی یک قفسه، یک خودکارِ با آرمِ آذرخش می درخشید. ژیگولیوس خودکار را یک بار به سمتِ راست چرخاند، سپس جلو کشید و این بار به سمت چپ چرخاند. قفسه با صدای جیر جیر عجیبی کنار رفت وتابلوی "نقشه های فوق سری الهی، ورود غیر قانونی – خطر مرگ!" مقابل صورتش درخشید.

درحالی که مات و مبهوت به قفسه های باستانی و گرد و غبار گرفته زل زده بود، تصمیم گرفت به سرعت به اتاق اصلی برگردد. حتما دلیلی داشت که این نقشه ها قرن ها بی استفاده مانده بودند. نفس عمیقی کشید و برگشت تا از اتاق مخفی خارج شود.

در همین لحظه، صدای هفاستوس، خدای صنعت و آهنگری، در گوشش پیچید.

- صدای منو می شنوید از کاخِِ خدایان، المپوس!
سلامتی آق زئوس!
سلامتی دیونسیوس!
سلامتی... عه! ژیگول تویی؟

هفاستوس با ناامیدی آوازش را قطع کرد و ادامه داد:
- می خواستم یکم سربه سر اون پیرمرد بداخلاق بذارم! بدون اجازه اومدی چیکار؟
- من...

هفاستوس با آه دردمندانه ای حرفِ دو رگه ی وحشتزده را قطع کرد:
- مهم نیست برام. اگه به زئوس نگی من چه برنامه ای دارم، منم بهش نمی گم اینجا اومدی. حالا که اومدی...

دستی نورانی از ناکجا آباد به یک نقشه ی کوچک و کهنه اشاره کرد.
- اینو هم ببر. منو خوش نمی آد که دس خالی بری.

صدای هفاستوس با همان سرعتی که پخش شده بود، قطع شد و ژیگولیوس مبهوت را با نقشه ای در دستش تنها گذاشت. دو رگه نگاهی به نقشه انداخت و با دیدن اسم شهر بالای آن، نیشخند زد.
توکیو.
آنقدر دور بود که بتواند به برنامه "باشگاه رفتن از شنبه" اش عمل کند و مافلدا را موقع بازگشت، غافلگیر کند. حتی می توانست جای بازیکن فکستنی ای که احتمالا گیرشان می آمد را نیز بگیرد و جایش را در قلبِ مافلدا محکم کند.
از اتاق که خارج شد، صدای جر و بحثِ اعضای سریع و خشن به گوشش رسید. دوان دوان به سمتِ اعضا رفت.

- دارم بهت می گم من یه مرد میانسال جذابم! من بهتر می تونم بازیکن جذب کنم!
- منم می گم که اگه قبول نکردن، با ماهیتابه می زنیم تو سر یکیشونو و می دزدیمشون!
- خب... برای همین بانو مروپ، که خیلی مهر مادری دارن، مراقب رکسان می مونن تا برگردیم.

بانو مروپ سری تکان داد.
- دلم می خواست ببینم این اساطیر چه واکنشی به معجون عشق نشون میدن اما خب... با عزیزِ مادر می مونم.
- نه خب...

آریانا با خنده ای بهم خوردن دندان هایش را مخفی کرد.
- تعدادمون کم میشه. فقط شما بمونین لطفا.

مشخصا این پیشنهاد مورد قبول مروپ نبود زیرا سریعا صدای مادرانه اش را به صدای جنگجویانه اش تغییر داد.
- ما یه بازیکنیم! "تامـــروپ"! نمی تونین جدامون کنین.

ارنی به سمت مافلدا برگشت اما قبل از اینکه کلمه ای از دهانش خارج شود، مافلدا با صدای حسن مصطفی اعلام کرد:
- شناسه مافلدا رو مدیران سایت و همکاران فنی اونها که قصد ندارن شناسه واقعیشون افشا بشه دارن اداره میکنن و ارتباطی به من نداره.

آریانا با ناچاری سری تکان داد و گفت:
- من می مونم! ولی حواستون باشه که وقت زیادی نداریم، دارم به تو نگاه می کنم، پرنگ!

ژیگولیوس نفس نفس زنان به اعضا رسید و نقشه را به ارنی داد. شاید اگر موقع حرف زدن مافلدا رسیده بود، دیگر تا آخر عمرش آنطوری نمی خندید. ارنی نیم نگاهی به دو رگه انداخت. زیرزیرکی به رازی می خندید که فقط خودش از آن خبر داشت.
- نقشه خنده داره؟
- نه... ابدا... به یه چیز دیگه می خندیدم.

ارنی چشمان ضعیفش را چرخاند و دور شدن نیمه خدا که شعری مشنگی را زیر لب زمزمه می کرد، تماشا کرد.

- خب پس، بریم؟

ارنی، تامروپ و البته مافلدا، چوب دستی هایشان را بیرون کشیدند و با صدای پاقی، آپارات کردند. ثانیه ای آنجا بودند و ثانیه ای بعد، تنها نشانه ی حضورشان، فرورفتگی چمن های زیر پایشان بود.

توکیو

ارنی ترسو نبود. او شب های بیشماری را با اتوبوس شوالیه در تاریک ترین خیابان ها سپری کرده و مجرمین بالقوه و بالفعل بسیاری را جابه‌جا کرده بود. او شوالیه ای در تاریکی بود، رانندگی اش فرا رسیده بود و تنها با فرارسیدن مرگش به پایان می رسید و نوری بود که نویدِ سپیده دم را می داد و صدای بوق اتوبوسش، دیوانه سازها را فراری می داد.
ولی در آن لحظه ترسیده بود، خیلی.
- خب، دوستان، بیاین سعی کنیم با مذاکره حلش کنیم.

کاپیتان پرنگ درحالی که سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند، به هیبت های سیاه پوشی که آهسته به او نزدیک می شدند، لبخند زد.
- اوماعه وا...!
- یه لحظه!

ارنی چوب دستی اش را بیرون کشید و طلسمی اجرا کرد تا بتواند با بیگانه ها ارتباط برقرار کند و زمان بندی خوبی داشت.
- حالا بگو!
- تو دیگه مرده محسوب میشی.

یکی از پنج هیکل سیاهپوش این جمله را به زبان آورد و یک قدم نزدیک تر شد. معلوم نبود چه می خواستند اما مسلما برای گدایی گالیون جلویشان را نگرفته بودند.
ارنی اصلا خوشش نیامده بود. قرار نبود هیچکدام از این اتفاق ها بیفتد. نیم نگاهی به دوستانش انداخت.
- شماها نمی خواین چیزی بگین؟
- هیششش. حواس قند عسلم رو پرت نکن!

ارنی به سمت مافلدا برگشت.
- آم... برنامه ی شما برای اینکه از اینجا بریم بیرون چیه؟
- برنامه؟ مافلدا هاپکرک هستم. مشاور سایت و راهنمای اعضای سایت.
- یا ریشِ نداشته ی هلنا! هممون مُردیم!

ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد. زئوس، خدای خدایان آن هارا آنجا فرستاده بود. خب... شاید صد متر عقب تر اما به هرحال قرار نبود آسیبی به آن ها برسد. به محض اینکه این فکر به ذهنش خطور کرد، لبخندِ پر از آرامشی زد.

- بالاخره سرنوشتت رو پذیرفتی و تسلیم شدی؟ مرگ می تونه آرامش ابدی بهت ببخشه.

یکی از آن پنج نفر، خنجر بلندی بیرون کشید و رو به ارنست گرفت.

- من هم احساس آرامش می کنم.
- آرامش... ببینین! ما رو فرستادن دنبال بازیکن. پس... اول بیاین درموردش حرف بزنیم، بعدش آرامش رو هم...

یکی دیگر از آن پنج نفر، حرفش را قطع کرد.
- ما؟ اوه. همراهانت رو دیدم. عالی شد.
- عالی؟

دندان های ارنست دوباره به لرزه افتادند. مافلدا و تامروپ آهسته به او نزدیکتر شدند.

- برای آرامش... می دونی چی آرامش بخش تر از اینه که یه نفر رو اینقدر بُکُشی تا بمیره؟

صدای دخترانه ای از پشتِ سرِ پنج مزاحم پاسخ داد:
- اینکه چند نفر رو اینقدر بکشی که بمیرن.

ارنی، پنج مزاحم، تامروپ و مافلدا لحظه ای بهم نگاه کردند و بعد، دختر نوجوانی پشتک وارو زنان از میان مزاحمان رد شد و در کنار ارنست ایستاد.
- اوس. من بالاخره رسیدم.

شمشیرش را بیرون کشید و به نزدیکترین مزاحم حمله کرد. مزاحم ها که تا آن لحظه حرکت تهدید آمیزی نکرده بودند، سلاح هایشان را بیرون کشیدند و به سمتِ گروه سریع و خشن + دختر دویدند.
- یا دامنِ گلگلی مرلین! محاصره شدیم! :1:
- عالیه! یعنی حالا می تونیم از هر جهت حمله کنیم.

دخترک از سمت راست و ارنی از سمتِ چپ به دشمنان حمله بردند و تامروپ هم با جستی بلند بر سرِ نفر سوم پریدند. به محض اینکه مافلدا با یک حرکت، منو های زیادی را بیرون کشید، مهاجم ها که برتری شان را از دست داده بودند، بعد از رد و بدل کردنِ نگاهی مفهومی، با پریدن بر پشت یک دیگر هِرَمی ساختند و ناگهان در تاریکی شب محو شدند.

به جز نفر پنجم که خیلی خوش شانس نبود. لحظه ای به ارنی لبخند می زد و لحظه ای بعد، با چهره ای خشک شده روی زمین افتاد. دختر با شمشیری در دست به او نگاه کرد.

- این بیچاره چرا اینطوری داره خونریزی می کنه؟

مخاطبش لب هایش را جمع کرد و موهایش را دور بند اول انگشتش پیچاند.
- چون یه احمقه!
- احمق بودن باعث میشه یه دفه یه سوراخِ خونین وسط دلت باز بشه؟

لحظه ای سکوت برقرار شد.
- احمق بودن باعث میشه یه دفه یه سوراخِ خونین وسط دلت باز بشه!

ارنی درحالی که لبخندِ لرزانی به نوکِ تیز و خون آلود کاتانا می زد، جمله اش را تکرار کرد.

دوباره چند لحظه سکوت برقرار شد و سپس چهره ی زئوس، در آسمان تیره ی توکیو پدیدار شد.

- درود بر شما فرزندانم که با قدرت با دشمنان مبارزه کردید و درود بر تو ارنی پلنگ، که لحظه ای هم درمورد ما به شک و تردید نیفتادی! هرچند یه شیطنتی رخ داده که شما به اینجا برسین، این دختر، تاتسویا رو به عنوان برکتِ بودا – که الان از بارگاهش باهاتون تماس می گیرم – به تیمتون می دم. موفق باشید، فرزندان.

و بعد، دوباره تاریکی، کوچه پس کوچه های خطرناکِ شهر را دربرگرفت. ارنست دیگر نمی توانست بیشتر از این وقتی هدر بدهد. سرش را برگرداند و تامروپ را دید که گرمِ صحبت با مافلدا بودند. آریانا و رکسان منتظر بودند، فردا مسابقه ای در پیش داشتند و عضو تازه واردی که...

در همین لحظه از جا پرید و رو به دختر گفت:
- می دونم همش یکم ناگهانیه. ولی من ارنستم، اینا هم تامروپ و مافلدا هستن و ما...
- عضو تیم کوییدیچ سریع و خشن هستین. بله.

دختر با دیدن تعجب ارنی ادامه داد:
- ساحره ها و جادوگرای توکیو هم گزارش های کوییدیچِ یوان سان رو دنبال می کنن، ارنی سان. من و کاتانا – به شمشیرِ خون آلودش اشاره کرد- تو تیم چینگ چانگ چونگ های چینی کره ای ژاپنیِ محله بازی می کنیم.

ارنی باید هرچه سریع تر به قرص هایش دسترسی پیدا می کرد. این همه هیجان برای قلبش خوب نبود. قرص هایش را در رختکنِ اختصاصی جا گذاشته بود و دیگر وقتی برای تلف کردن نداشت.

ساحره ی جدید در حالی که به تامروپ و مافلدا ادای احترام می کرد، چوب دستی اش را بیرون کشید و آماده ی آپارات به دمِ درِ اتاقِ وی آی پی تیم سریع و خشن شد.


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: اولین رول شما در سایت
پیام زده شده در: ۲۱:۵۳ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#8
اوس.
چه تاپیک باحالیه!
توجه کاتانا جلب شد.
از زندگی قبلیِ قبلیِ قبلیم...


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۳:۲۸ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸
#9
گریوندور



هیولای لجنی شالاپ شولوپ کنان در جنگل قدم می زد. با هر لگدش، جلبکی به این طرف پرت می کرد و خزه ای به آن طرف. هیولای لجنی بسیار چرکولکی* بود و ساخته شده بود تا کابوس های شبانه ی گابریلِ تمیز و متقارنی باشد که چوب¬دستی اش را با مایع دورتو می شست و عمه خانمی بود بسیار پاکیزه!

در حقیقت گوگوی گریفی، هیولا نبود اما همیشه دوست داشت باشد. او عاشق تجربه های مختلف بود.

گلویش کمی خشک شده بود و می خارید. سعی کرد با غریدن و تولید اصواتِ فنریری، گلویش را بخاراند اما وقتی موفق نشد، تصمیم گرفت از دست هایش کمک بگیرد. متاسفانه گوگو بیشتر از چیزی که فکرش را می کرد، با هیولای چرکولک اشتراک داشت.

دستش را بلند کرد ولی قبل از آنکه سعی کند گلویش را بخاراند، متوجه نکته ی عجیبی شد. دست هایش، در جاهایی که برگ چسیانده بود، سرخِ سرخ شده و متورم بودند.

هیولای تقلبی وحشتزده دستانش را بر صورتش کوبید و بعد از چند ثانیه، متوجه شد صورتش نیز درحال باد کردن و از شکل افتادن است! طولی نمی کشید که تمام بدنش باد کند و مانند شخصیت مجهول الحالی به نام عمه مارچ، به آسمان برود.
اینیگو هیولای لجنی بود اما احمق نبود. می دانست یک جای کار، یا حتی بیشتر از یک جای کار ایراد دارد و باید از دوستانش کمک بگیرد.

اندکی دورتر

- نه نه نه! من کاملا مخالفم!
- با من مخالفی یا با چوب بیسبالم؟

گریفی ها پشت میزِ طرح استراتژی نشسته بودند که هیولای سرخ رنگ و باد کرده ای را دیدند. هیولا نعره زنان به سمت آن ها می دوید و دست های خونین و کثیفش را تکان می داد.

پیش از آن که حتی فرصتی برای وحشت کردن داشته باشند، فنریر، آن گرگینه ی توانا، با جستِ سریعی روی سر مهاجم پرید و او را یک لقمه ی چپ کرد!

سرش را به سمت دوستانش برگرداند تا لبخند پیروزمندانه و خونینی بزند که احساس کرد...
گلویش می خارد، بدجور!




-----------------

* چرکولک: ماورای کثیفی و چرکی


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۳:۳۲:۵۰
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۳:۳۳:۲۶

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#10
گریوندور!


درحالی که درون کمدِ کوچک کز کرده بود و زانوهای برهنه و لاغرش را بغل کرده بود، نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. همگروهی های شلوغ و پر سر و صدایش لحظاتی پیش بیرون رفته بودند و موقعیتی فوق العاده برای مدیتیشن بود.
یکی از دست هایش درون کمد جا نشده بود و بوی رنگِ موهای مختلف آلکتو مانندِ کروشیوی دماغی اختصاصی عمل می کرد و فرو رفتن زیور آلات عجیب و غریب ملانی در شانه هایش را احساس می کرد.
حالا که بیشتر فکر می کرد، موقعیت ایده آلی نبود اما... ساکت بود.

تپ تپ تپ.

سامورایی کوچک آهی کشید و به تمرکز ادامه داد، آنقدر که با کمد چوبی، انگشتر های ملانی، ساطور های فنر و بوی قوطی های رنگ موی آلکتو یکی شود.

تپ تپ تپ.

فقط صدای بال زدن بود. خب در طبیعت حشره ها هم حق زندگی دارند. نفس عمیقی کشید و مانند تکه ای سنگ بی حرکت شد. آنقدر بی حرکت می ماند تا بودا خودش به نشانه ی پذیرش، هدیه ای به او بدهد.

- آخیــــــــش! با اجازتون اینو بذارم همینجا...

لینی، شانه در دست و بال بال زنان به کمدِ آینه دار نزدیک شد.

- یا نیم تاجِ روونا! سکته کردم فکر کردم دستِ واقعیه! از کجا آوردنش؟ دزدیه؟ همینم باید گزارش بدیم!

لینی با ملایمت حلقه انتهای شانه را دور یکی از انگشتانِ "دست" انداخت و با عجله از چادر خارج شد. شاید این درست ترین تصمیمِ در طول زندگیِ شرافتمندانه و پیکسیانه اش بود زیرا در همان لحظه، سامورایی درحالی که می لرزید و دستش را مقابل صورتش تکان می داد، از کمد بیرون پرید!

- موهبت! نشونه ی خوشبختی و رهایی ابدی! بذار برش گردونم و ببینم پشتش...

در اینجا تاتسویا برای اولین بار در تمام عمرش عربده زد؛ عربده ای که چهار ستون چادر را لرزاند. چشمانش را با دست دیگرش مالید و سرش را تکان داد. نفس عمیقی کشید و دوباره به عکسی که پشت شانه – نماد رستگاری اش- نقش بسته بود، نگاه کرد.

مردی آشنا که تنها شلوارک سبز مخملی به تن داشت و با عشوه می رقصید و بوسه می فرستاد!

دخترک بیچاره یک بار دیگر فریاد زد و شانه ی منحوس را به کناری انداخت. به دنبال فریاد های جگرخراشش، همگروهی هایش وارد چادر شدند.

- خدا مرگم بده! چی شده تاتس!؟

سامورایی درحالی که نوک کاتانا را بر روی شکمش گذاشته بود، با صدایی لرزان پاسخ داد:
- من نفرین شدم و زمان مرگم رسیده.

نفس عمیقی کشید و با وقار ادامه داد:
-فقط هرکاری می کنین به اون شونه ی شیطانی دسـ...

جملات آخرش در فریادِ آلکتو خفه شد.
گریفیون و گریفیات لحظه ای به یکدیگر خیره شدند و بعد، شروع کردند به جیغ کشیدن!


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.