هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۰:۳۳:۴۵ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
#1
سریع و خشن vs طفطشط
پست اول.

ارنست کم کم پایش را از روی گاز برداشت و بال های اتوبوسش را کمی آزاد کرد تا ارتفاع کم شود. بعد از فرار از ورزشگاه غول های غار نشین، هنوز هیچ جای مناسبی برای فرود به چشم نخورده بود. رکسان از داخل دوربین اش از شیشه ی جلو بیرون را نگاه میکرد.

-اونجا... اونجا میتونیم فرود بیایم!

و با دست کمی عقب تر از دهکده ی هاگزمید به جاده ی ورودی اشاره کرد. ارنست چرخ های اتوبوس را باز کرد و آمده ی فرود شد.
-مسافرین گرامی تا دقایقی دیگر بال هامون بسته میشه و در هاگزمید فرود میایم تا بقیه شو با چرخ بریم. من کاپیتان این پرواز از همه ی تشکر میکنم. مخصوصا اعضای تیم! گل کاشتین خدایی من به داشتن همتون توی این تیم، افتخار میکنم.

تاتسویا از جایش بلند شد و صندلی پشتی راننده که ارنست بود نشست و کاتانایش را روی دوشش گذاشت.
-راستش خودتم خیلی خوب بودی ارنی سان.

ارنست کاملا صورتش را برگرداند و به چشمان تاتسویا خیره شد.
-مرلینی راست میگی؟
-آره خب.
-وای تا حلا هیچکس اینجوری از من تعریف نکرده بود.
-جدی؟ چرا؟
-اخه بعدش همیشه یه اتفاقی میوف... . ...

هـــیـــــژ ویــــژ ...دامب

ارنست یکدفعه سرش را برگرداند اما برای کنترل اتوبوس کمی دیر شده بود. فرمان به هر طرف میچرخید و چراغ قرمز چشمک زنی در جلوی اتوبوس شروع به کار کرد. یکی از بال ها کاملا بسته نشده بود و تعادل اتوبوس را به هم می ریخت. ارنست فرمان را به سمت راست چرخاند اما بال نیمه باز با تابلوی اعلانات و نقشه ی هاگزمید که در ورودی هاگزمید نصب شده بود برخورد کرد و با یک ضربه محکم تابلو و بال از بین رفتند.

-یا مرلین هشتم.
-وای. مواظب باش.

پاق

-آخ. درخت... تیر چراغ برق...بپا!

ارنست فرمان را دو دستی چسبید و جفت پا روی ترمز کوبید. چرخ ها یکدفعه ایستادند اما اتوبوس متوقف نشد و با صدای ویژی سر میخورد و به جلو میرفت.
-با این همه گل و لای روی شیشه نمیتونم چیزی ببینم.
و سرش را از شیشه بیرون کرد و ده متر جلو تر تابلوی میدان را دید.
-بچه ها خونسرد باشید یه فکری دارم. بچه ها؟

بقیه داشتند حرف های اخرشان را به هم میزدند.
-آریانا سان. ببخش منو که با ماهیتابه ات کاتانامو تیز کردم.
-ایرادی نداره تاتسویا منم چند بار زدم با کاتانات دودکش شومینه رو باز کردم.
-هــــــــــا؟! چطور تونستی چنین کاری بکنی؟ کاتانا یکی از نماد های مقدس کشور منه. اون وقت باهاش دود کش تمیز کردی؟
-حالا بیخیال تاتسویا این دم آخری.
-باشه فقط چون این دم، دم آخره ها.

رکسان کله اش را زیر پتو کرده بود و معلوم بود که گریه میکند اما به خاطر آبرویش، شاید هم از ترس سرش را بیرون نمی آورد.
این وسط تام یکی لیوان قهوه از قهوه ساز اخر اتوبوس ریخت و برای مروپ اورد.

-نوش جانتان مادر عزیزمان.

و چشمانش را به قهوه خوردن مادرش دوخت که سنگینی نگاه بقیه را حس کرد؛ سرش را برگرداند و داد زد.
-چیه موجودات فانی؟ نکنه با وجود چهارصد جور هورکراکس میخواید من و مادرم از مرگ بترسیم؟

اعضا برای لحظه ای به همدیگر نگاه کردند و شانه هایشان را بالا انداختند.
-آره انصافا منطقی بود.

و بار دیگر هیاهو شروع شد.

-من نمیخوام بمیرم.
-یا ننجون خودت کمکمون کن.
-سفت بشینین.

این آخری را ارنست گفت و فرمان را تا انتها به سمت چپ چرخاند.
اتوبوس دور میدان، دریفت کرد و شروع به دور زدن اب نمای وسط میدان کرد. سنگ کوچکی زیر چرخ ارنست رفت و اتوبوس تعادل اش را از دست داد و به سمت تخته ی بزرگ چوبی که کنار جاده بود کشیده شد و از روی ان پرتاب شد و داخل سقف خانه ی رو به رویش فرود امد.

بوووم


گرد و خاک ها شروع به خوابیدن کرد و ارنست اولین نفری بود که از اتوبوس خارج شد. بعد از ان هم اعضا یکی یکی سرفه کنان و با بدن های داغون پیاده شدند.

-اوهو... اوهوم... ارنست لعنت بهت.
-ارنست رو ول کن اریانا سان. که با کاتانا شومینه تمیز میکنی. اره؟
-عع...چیزه راستش...اها فک نکنی ادم رفته با ماهیتابه کاتاناتو تیز میکردی!
- بس کنیـــــد.

رکسان این را داد زد و توجه همه را به خودش جلب کرد.
-اونجا رو ببینید.

از داخل خرابه های خانه ای که انها باعث خرابی اش بودند و از زیر یکی از سنگ ها صدایی امد.
-هیی.

پیرزن یک دستی سنگ را به طرفی پرت کرد و روی دو تا پا پرید و با یک عقب جلو قلنچ کمرش را شکاند بعد هم عصایش را از روی زمین برداشت و روی عصا قوز کرد. پیرزن خیلی گولاخ و بدبدن بود و یک جورهایی شبیه صاحبخانه ی مستربین بود و همینطور به انها نزدیک و نزدیک تر میشد.

-حالت خوبه حاج خانوم؟

پیرزن تا نزدیکی صورت ارنست رسید اما چون قدش کوتاه بود به شکم ارنست خیره شده بود. پیرزن کمی لرزید و همین تعجب ارنی را برانگیخت.
-حالت خوبه مادربزرگ؟
-غووودا. دیش.

پیرزن با یک ضربه ی آبدولاچاگی فک ارنست را منفجر و او را به هوا پرتاب کرد. ارنی در کوچه پشتی سقوط کرد. همه با ترس به پیرزن نگاه میکردند و کسی جرئت نکرد برای مبارزه جلو برود. یک جورهایی کاریزمای زن همه را تحت تاثیر قرار داده و همه از درون قبول کرده بودند که قطعا رئیس در این جمع، اوست. پیرزن قلنچ های گردنش را هم شکست.
-خونه ی منو خراب میکنید؟ یا همین الان خسارتشو میدین یا چی... همین الان همتونو میفرستم ازکابان.

همه از این حرف حسابی ناراحت شدند و به پیرزن اخم کردند. آریانا بلند شد و دست به سینه جلوی پیرزن فریاد زد.
-فک کنم تو منو نشناختی من چیم، کیم با کیا سر و کار دارم ها؟
-بگو ببینم با کیا سر و کار داری ؟
-وزیر، نخست وزیر، اسمشو نبر و کلی ناظر و مدیر.
--مبلغی که داریم روش صحبت میکنیم به گالیونه، نه به نفر. اگه نمیتونید خسارتم رو بدین. الان نگهبان هارو خبر میکنم-
-دست نگه دار.

ارنست که دستش را روی دماغش گذاشته بود تا خونش بند بیاید لنگان لنگان و با کاغذی در دستش جلو آمد و رو به بقیه گفت.
-ما پول داریم.

همه جوری به ارنی نگاه میکردند که انگار خل شده است.
-چی میگی ارنست پولمون کجا بود؟
-تنها سرمایه مون یه مشت گالیون بود اونم رکسان همه شو داد به گداهایی که بهش گفته بودن اگه کمکشون نکنه تو سه روز دچار عذاب دردناکی میشه.
-از قدیم گفتن هر حرف مکان و هر ضربه دلیلی دارد.
-شما حالا نمیخواد افاضه فضل کنی ارنی. بگو چی فهمیدی.
-من پرت شدم درست جلوی در یه گیم نت جادویی. بعد هم اینو دیدم. ببین روی دیوار این پوستر رو پیدا کردم.

"مسابقات و بازی های جادویی آمازون
بازی های سیاه، دلهره آور و البته پر سود
با برنده شدن در بازی ما برنده ی صد ملیون گالیون شوید.
توجه
توجه
...

-بقیه اش کو؟
-بقیه اش کنده شده بود. آدرسش هم پشتش هست. نوشته جنگل آمازون.
-اما اونجا همونجایی که بازی بعدیمونه. داره همه چی جور میشه.
-آره؟
-اره!
-خسارت منو کی میده؟

همه از جا پریدند و روی به روی پیرزن که سرش را از لای پاها، داخل میزگرد سریع و خشنی ها کرده بود ایستادند.

-ببینید حاج خانوم شما یه دو روز به ما مهلت بدین، ما قول میدیم پولتون رو بیاریم.
-باشه قبوله.
-جدی؟
-اره. بهتون وقت میدم در عوض تا اون موقع این اتوبوس گرویی پیش من میمونه.
-اما... این اتوبوس یه چرخ اش میارزه به نصف هاگزمید.
-متری چند حساب کردی چرختو؟
-متری شیش و نیم.
-اون مگه فیلم نبود؟
-حالا هر چی.

پیرزن برگشت و به سمت در خانه اش که دیواری دورش نبود رفت و روی صندلی تاشو اش دراز کشید.
-انتخاب با خودتونه.
بغض گلو و خشم چشمان ارنست را گرفت. او میخواست پیرزن را تبدیل به پیرزن بیمار روی تخت شماره ی سه بیمارستان سوانج جادویی کند.
-بیا بریم ارنست سان. شوالیه رو نجاتش میدیم. بیا بریم و پول رو به دست بیاریم.
ارنست سختش بود اما قبول کرد و به دنبال بقیه به راه افتاد.

فردای آن روز

اعضای تیم سریع و خشن که شب قبل را بدون جا و مکان و به سختی گذرانده بودند برای گرفتن جایزه ی مسابقه از هر وقت دیگری مصمم تر بودند. جاروهایشان را می تاختند و از روی درخت های تنومند آمازون پرواز میکردند.

-فک کنم اونجاست که چند تا مشعل روشنه.
-آره خودشه. فرود میایم.

ارنست روی دو پا فرود امد واز روی جارو پرید و جلوتر از همه به سمت فضای خالی وسط جنگل که درخت های اطراف با مشعل و اسکلت و جمجمه های سوراخ شده تزیین شده بود رفت و داخل اتاقک چوبی که بالایش نوشته شده بود اطلاعات را نگاه کرد.
داخل اتاقک زن جوانی نشسته بود.
-سلام ما برای جایزه اومدیم.
-جایزه؟
-آره دیگه مسابقه... جایزه... .
-برای مسابقه که اول باید از در سمت راست وارد بازی بشید و...

ویژ...

سریع و خشنی ها قبل از تمام شدن حرف دختر از در سمت راست رد شدند.

دخترک سرش را را خواراند.
-نذاشتن بازی رو توضیح بدم براشون.


ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱ ۰:۴۳:۴۸

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر رئیس فدراسیون کوییدیچ
پیام زده شده در: ۰:۴۶:۴۵ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
#2
سولی تسلیت بهت میگم.

سریع و خشن هم موافق وقت بیشتر است. چه تا بیست و نهم. چه تا سی ام. چه تا سی و یکم.
اگر تیم حریف هم موافقه لطفا بیاد و بگه.



ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۷ ۲:۰۲:۴۰
دلیل ویرایش: هست به است

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵:۱۸ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
#3
ارنست عینکش رو برداشت و از داخل کتابخونه داد زد:
-ای بابا دو دقیقه نمیتونی ساکت بشینی؟ با اون گربه هم کاری نداشته باش.
-ساکت باش آقای محترم.

این را کتاب دار فریاد زد.

همه ی افرادی که داخل کتابخانه نشسته بودند داشتند با بهت و وحشت به کتابدار که خانم بلک بود نگاه میکردند.

-اگه چیزی نمیخواید اینجا رو ترک کنید زود تر.

رودولف جلو پرید و با تیزی قمه اش محکم روی لبه ی میز کوبید.
-عه خانومی سردی میکنی با ما چرا؟ شما خانم با این کمالات و مهربونی چرا باید اینجوری داد بزنی.
-اخه اعصاب برای ادم نمیذارن که.
-کی؟
-اینا.
-خودم لهشون میکنم خانومی.

ارنست نگاهی به رودولف بعد هم به بقیه انداخت و با انگشت به خودش اشاره کرد.
-داره مارو میگه رودولف!

در همین لحظه شخصی وارد شد. شخصی که تا به حال وارد نشده بود یک موجود زنده که در گروه هافلپاف نبود جز اون دیوانه ساز هایی که...
-اسم دیوانه ساز هارو نیار.
-خب رکسان نپر وسط داستان.

شخص با لباس مرموزش جوری که چهره اش معلوم نبود تا وسط کتابخانه داخل شد.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۵:۰۳:۲۱ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
#4
-کمک!

دیوانه ساز ها به دنبال رکسان همینطور پیش امدند. بقیه هم به خاطر نزدیک شدن دیوانه ساز ها مورمورشان شد.

-چیکار کردی رکسان؟
-داشتم دیوار مهربانی رو میگشتم. اینا فکر کردن دارم دزدی میکنم.
-حالا چرا میاری شون سمت ما؟

اما دیر شده بود رکسان با سرعت از جلوی بقیه رد شد و دیوانه ساز ها به دنبال او و بقیه ی اعضا افتادند.

-بچه ها فرار کنید که هوا پسه.

با فریاد وین همه دو پا داشتند دو پای دیگر هم قرض کردند و شروع به دویدن کردند.

یک ساعت بعد

بعد از یک ساعت و دویدن کل شهر دیوانه ساز ها همچنان در تعقیب اعضا بودند. وین که عقب تر از همه بود کمی سرعت گرفت و جلو آمد.

-ای بابا اینا ولکن معامله نیستن نامردا.
-باید یه فکری بکنیم. چطوره قایم شیم توی ردا فروشی؟
-اما هنوز لباس هارو پیدا نکردیم. جواب دورا رو کی میده؟
-من من کله گنده. فعلا همه به سمت ردا فروشــــــــی!

آخری را ارنست گفت و به سرعت خودش افزود و جلو تر از همه به سمت مغازه دوید.

-وایستا ما هم بیایم.

همه سعی کردند سریع تر بدوند تا از شر دیوانه ساز ها خلاص شوند تا فرصت کنند دنبال راهی برای پیدا کردن لباس ها باشند.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۳:۴۴:۴۲ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#5
روز مسابقه

رئیس غول ها، بچه محل های ریونکلاو را هم، با ترفند های خودش داخل تله انداخت و ان هارا به ورزشگاه اورد.

-شماهارو میخورم. خیلی خستم کردین.

اعضای تیم که توی دستان گنده ی غول گیر کرده بودند هر چه قدر تقلا میکردند نمیتوانستند خود را نجات دهند.

-فرمانده پرایس کجایی که پسرتو کشتن.
-یوری کجایی؟
- دروئلا یه کاری بکن.
-چیکار کنم جرالد؟

-دست نگه دار غول بی شاخ و دم.

غول از حرکت ایستاد و رو به ارنست کرد.

-مگه دوست نداری تفریح کنی اقا غوله؟ به اونا هم احتیاج داریم.

غول تا اسم تفریح را شنید چشمانش برقی زد و دستانش را باز کرد و همه را روی زمین پرت کرد، بعد هم محکم بالا و پایین پرید.

-اخ جون. تفریح گومــب بازی گومــب شادی.
-هییی صبر کن. بیا این یه لیست از چیزاییه که احتیاج داریم. برو همه شو تهیه کن. ما هم یه بازی قشنگ و درست حسابی اجرا میکنیم با اعضای این تیم. البته اگه هنوز زنده باشن.

غول دوست نداشت آنهارا ترک کند اما به خاطر بازی هم که شده بود سعی کرد سریع تر راه برود و وسایل را تهیه کند. رئیس غول ها خیلی بازی دوست داشت و این شاید به خاطر این بود که در کودکی مادرش هرگز اجازه بازی کردن به او نمیداد.

آنطرف، ارنست به سمت جاگسن رفت و اورا بلند کرد.
-خوبی جاگسن؟
-اره فک کنم خوبم. همه سالمین بچه ها؟

اعضای تیم بچه محل های ریونکلاو خود را بلند کردند. ارنست نگاهی به ان ها انداخت و شروع به صحبت کرد.
-ما فکری برای فرار از اینجا داریم.
-چه فکری؟
-حالا بهت میگم. فعلا بذار رئیس غول ها بره دنبال نخود سیاه. شماهم بیاید بریم پیش بقیه. تو راه براتون توضیح میدم.

انها موافقت کردند و پشت سر ارنست راه افتادند.

چند ساعت بعد

غول که خیلی شدید عرق کرده بود و معلوم بود حسابی خسته شده است خودش را کشان کشان پیش ارنست و بقیه رساند و گفت:
-همه چیزهایی که خواسته بودی رو انجام دادم. حالا چی؟ مسابقه میدین؟ من عاشق کوییدیچم.

ارنست نگاهی به تیمش انداخت. جاگسن و بقیه ی اعضای تیمش هم به نظر آماده میامدند.

-وقتشه.

اعضای دو تیم از اتاق های خرابه ورزشگاه بیرون آمدند که جلویشان یک بوفه ی بزرگ با چند صندلی و میز دیدند که پشت صندوق غولی نشسته بود و داشت هات داگی که دو برابر کاتانای تاتسو بود را به تماشاچیان تبلیغ میکرد. تام با دیدن هات داگ سر روپ را کج کرد و به سمت غذا خوری رفت. آریانا دست انداخت و انهارا گرفت و چشم غره ای کرد. بقیه اعضا هم به سمت زمین رفتند.
بالاخره راهروی طولانی تمام شد و ان ها وارد زمین مسابقه شدند. زمین کاملا تمیز شده بود و هیچ خرابه و سنگی در میان نبود. البته برج و بارو ها همچنان ریخته بودند اما آثاری از خرابی روی زمین یا دروازه ها دیده نمیشد.
بچه ها که کمی به وجد آمده بودند. به سمت جاروهایشان رفتند. غول عظیم الجثه ای که تقریبا نصف صندلی تماشاگران را گرفته بود پرچم سریع و خشن کوچکی را در دستش گرفته بود و انهارا تشویق میکرد. ان طرف تر یک غول لاغر نشسته بود. در جایگاه رو به رو هم یه جفت غول دوقلو ریونی هارا تشویق میکردند این ها تمام تماشاچیان ورزشگاه غول هارا تشکیل میدادند.

-یـــــــ. با سلام خدمت تمام تماشاگران و غول های دوست داشتنی خودم.

همه بازیکن ها جا خوردند و به سمت صدا برگشتند. صدای گزارش گر از داخل اتاقی که سقف ان فرو ریخته بود در طبقه ی دوم ورزشگاه می امد.


-بازی بین دو تیم محبوب سریع و خشن و بچه محل های ریونکلاو آغاز میشه. من غولابرکرومبی گزارش این بازی رو به عهده دارم.

ارنست و آریانا پرواز کردند و سر جای خود رفتند. تام جاگسن هم نگاهی به اعضای تیمش انداخت، نگاهی به رئیس غول ها که توی اتاق وی ای پی بود و نگاهی هم به ارنست. یاد حرف های او افتاد!

فلش بک به چند ساعت قبل

-منظورت چیه که میخوایم کوییدیچ بازی کنیم؟ به نظرتون الان وقت کوییدیچه؟ با این همه غول که به خونمون تشنه ان؟
-گوش کنید. ما یه نقشه ای داریم که بتونیم از اینجا فرار کنیم. اما برای عملی کردنش نیاز داریم که کوییدیچ بازی کنیم.

اعضا تیم ی ب.م.ر همگی صورت هایشان را جلو اوردند و به ارنست خیره شدند.
-گفتی یه نقشه؟ چه نقشه ای؟

فلش فوروارد


جاگسن با یک ضربه ایستگاهی توپ را از بالای سر اریانا برای جرالد انداخت که کاملا آماده بود توپ را داخل دروازه ی سریع و خشن بکند. اما مافلدا جرالد را دور زد و دور زد و دور زد تا سر جرالد گیج رفت و کمی از سرعت و ارتفاعش را از دست داد و توپ را به مافلدا لو داد. مافلدا توپ را برای کاتانا پرتاب کرد. براک لزنر با سرعت به سمت کاتانا شیرجه زد و موفق شد لبه ی ان رو بگیرد اما کاتانا از توی قلاف بیرون زد و بدون قلاف توپ را روی لبه ی تیزش تا دروازه ی ریونی ها برد و داخل انداخت و هیچ کس حتی جرئت گرفتن او را هم نداشت.

-مامان بهت افتخار میکنه کاتا.

غول ها پیاپی تشویق میکردند و در میان فریاد و نعره زدن هایشان اشغال و آب دهانشان که مثل خودشان عظیم الجثه بود از وسط زمین رد میشد و به بیرون ورزشگاه پرت میشد.
آریانا و رکسان به هم نگاهی کردند. وقتش بود که نقشه را عملی کنند. دروئلا که دنبال اسنیچ طلایی بود توپ سرخگون که از جلوی او رد میشد را با نوک جارو به سمت کاپیتان پرایس پاس داد.

-بازی به اوج خودش رسیده. بچه محل های ریونکلاو دست به ضد حمله زدند. کاپتان پرایس یه فلش بنگ ول میده از خودش و تام روپ رو برای چند لحظه کور میکنه. اون نزدیک دروازه است! شوت میکنه و توپ ... گل نمیشه. واو. عجب بازی شده. توپ با اختلاف کم و با شدت زیاد از کنار دروازه رد میشه. یکی از بازیکنان داره با داوغول که وظیفه ی داوری این بازی رو بعهده داره صحبت میکنه.
داور بلافاصله به سمت بلند گو میره.

-رئیس جان. این ها میگن توپ ذخیره کمه باید یکی بره دنبال توپ هایی که از ورزشگاه شوت میشن بیرون.

رئیس که دو چشمانش از خوشحالی به شکل ستاره در امده بود و اصلا در حال خودش نبود با صدای بلند گو از حس بیرون پرید و تازه متوجه شد که بازی متوقف شده است.

-خب بگو یکی بره دنبال توپ لعنتی. فقط مسابقه رو شروع کنید هر چه زود تر.

داور به گزارشگر اشاره کرد تا ظرفی اماده کند و اسم همه ی تماشاچیان را داخل ان بریزد.

-خوب بچرخون. اسم یکی رو دربیار.
-نوشته جاینت.

داور دوباره سراغ بلند گو رفت و به سمت غول بزرگی که که ستون های ورزشگاه دیگر بیشتر از این تحمل وزنش را نداشتند و میلرزیدند گفت:
-نوبت توعه. تو برو توپ رو بیار.

غول بزرگ اخمی کرد اما با دیدن چهره خشمگین رئیس اش ترسید و به سمت در ورزشگاه رفت که برایش خیلی کوچک بود. با خوابیدن گرد و خاک هایی که از نابود شدن دروازه ی ورزشگاه و رفتن جاینت به وجود امده بود. بار دیگر بازی از سر گرفته شد.

ارنست و اریانا چشمکی به هم زدند. اریانا با بازدارنده چند رو چوبی با توپ زد و جرالد را هدف گرفت. جرالد هم کل قدرت خودش را ذخیره کرده بود و منتظر امدن توپ شد، با پرتاب اریانا، سریع جایش را عوض کرد و ضربه ی پرقدرتی به توپ زد که توپ را درافق محو کرد.

سووووت.
-جناب رئیس یه توپ دیگه هم رفت بیرون.
-یکی رو بفرستین بره بیاره.

بعد از قرعه کشی و انتخاب شدن نفر بعدی و خوابیدن گرد و خاک هایی که از رفتن فرد ایجاد شده بود بازی از سر گرفته شد.
اعضای دو تیم به هم نگاه کردند و چشمکی زدند. اما نقشه شان برای شکست غول ها باعث نمیشد مسابقه را جدی نگیرند. دروئلا روزیه پشت مافلدا که در تعقیب اسنیچ طلایی بود از هیچ فرصتی برای پیشی گرفتن از مافلدا نمیگذشت. اسنیچ یک دفعه مسیرش را عوض کرد. به محض اینکه مافلدا از جلوی روزیه کنار رفت او تازه توپ بازدارنده که با سرعت به سمتش میامد را دید. برای جاخالی خیلی دیر شده بود. دودستی نوک جارو را به سمت بالا کشید.

-شدت توپ خیلی زیاده. دروئلا نتونست دفنش کنه و تعادلش به هم ریخت.

غول ها همه با هم نعره میزدند و تشویق میکردند.

یک ساعت بعد

گزارشگر آرام پای رئیس غول هارا تکان داد و اورا از خواب بیدار کرد.
-جناب رئیس . جناب رئیس.
-چیه چی میخوای؟
-بازی... بازی... .
-بازی چی؟ چند چند هستن؟ ما خوابمون برد.
- راستش قربان تا اون موقع که توپ توی زمین بود که 20-30 به نفع سریع خشن بود. اما الان دیگه توپی نمونده که باهاش بازی کنن.
-چی گفتی؟
-دیگه تماشاگری نمونده تو ورزشگاه! داورهم که چهل دقیقه پیش رفت. چیکار کنیم حالا؟

رئیس با شنیدن این حرف از جا پرید و به سمت اعضای دو تیم که الکی توی هوا ویراژ و با هم مسابقه میدادند رفت و از پایین فریاد کشید.
-هی شماها. یالا بازی رو شروع کنید وگرنه میخورمتون ها.

ارنست قیافه اش را دلسوز کرد و رو به رئیس گفت:
-اما جناب رئیس توپی نداریم دیگه. بهتره شما هم به همراه گزارشگر برید و چند تا از این توپ ها رو برگردونید.
-اما ما رئیسیم.
- اگه دوست نداری کوییدیچ ببینی... باشه مشکلی نیست... .
-نه. نه. میخوام. همین الان میرم.

رئیس جلوتر رفت و یقه ی گزارشگر را هم گرفت و به دنبال خودش کشید. چند دقیقه بعد ورزشگاه عاری از هر غولی بود و اعضای دوتیم با هم تنها شدند و از جاروهایشان فرود امدند.

-وای باورم نمیشه. ما موفق شدیم. ما اون احمقا رو فرستادیم دنبال نخود سیاه.

ان ها با خوشحالی همدیگر را بغل کردند و دست هایشان را به هم کوبیدند که دروئلا روزیه چراغ خطری بالای سرش بلند شد.

-بچه ها؟ اما برای همیشه که نرفتن باز برمیگردن اون موقع چیکار کنیم؟
-نگران اونش نباشید.

ارنست با لبخندی به لب، عینک دودی اش را زد و ابروهایش را تکان داد.
-فکر اونشم کردم.

و به بالا اشاره کرد.
از داخل ابر ها جسم متحرک و چرخداری شروع به چرخیدن و پایین آمدن کرد.

-عه اونکه اتوبوس شوالیه است. اما چطوری ؟ کسی که سوارش نیست!
-گذاشتم روی خلبان خودکار شوالیه رو. این بهترین موقعیته. بهتره هر چه زود تر از اینجا بریم.

لزنر اولین نفری بود که سوار اتوبوس شد.
-اخ جون. غول ها رو که ضایع کردیم. کوییدیچ مونم که بازی کردیم. دیگه بهتر از این نمیشه.

همه به نوبت داخل اتوبوس شدند. ارنست چند دکمه را روی فرمون زد و اتوبوس اوج گرفت و از ورزشگاه بیرون امد. در راه بازگشت همه از پنجره ها غول هارا می دیدند، که در حال بازگشت به ورزشگاه بودند و دیگر هیچوقت دستشان به آنها نمیرسید.


ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۵۷:۰۲


پاسخ به: دفتر رئیس فدراسیون کوییدیچ
پیام زده شده در: ۹:۵۷:۳۲ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸
#6
جاگسن جون هاگرید اگه بذارم تو حساب کنی.
اقا یه روز تمدید به حساب من.
تامی هم موفقت کرده.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰:۳۹ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#7
سریع و خشن
Vs
ستارگان گریفندور

پست اول

-یک دو سه بزن بریم...پو آخ...کمربند هاتون رو بستین؟


همه ی اعضای تیم که به خاطر گاز و کلاژ اتفاقی ارنست نیم متر داخل صندلی های اتوبوس فرو رفته بودند به جای کمربند هایی که نبود خیره شده بودند و همینکه میدانستند اگر هم کمربند بود آنها نجات نمیافتند؛ ترس مثل خوره به جانشان افتاده بود. افراد داخل اتوبوس شوالیه: هیتلر، مافلدا، رکسان ویزلی، ارنست پرنگ و آریانا بودند. ارنست چند تا از دکمه های اتوبوسش را فشرد و سرش را از پنجره بیرون برد. اتوبوس شوالیه روی منجنیق بزرگی سوار شده بود.

-رکسان جی پی اسو راه بنداز.
-ردیفه رفتم توی وِیز!

ارنست چوبدستی را به سمت فیوز منجنیق گرفت و شعله ای اتیشین به سمت ان پرتاب کرد.

-سفت بچسبین.

دااانگ!

اتوبوس مستقیم به بالا پرتاب شد و بعد از چند دقیقه اوج گرفتن، بار دیگر جاذبه به ان غلبه کرد و به سمت پایین سقوط کرد.

-نــــه!
-نگران نباشید.

ارنست یک لگد توی داشبورد اتوبوس پیاده کرد و دو بال در کناره ی اتوبوس باز شدند و سرعتشان یک دفعه کم شد.
-سرعتمون کم نشده؟
-بله چون اون بال هارو یکدفعه کشیدی. عوو... .
-نه ما زیادی سنگینیم بهتره وسیله های اضافی رو خلاص کنیم.

نگاه ها به سمت هزاران سرباز هیتلر که با با فرمت زیپ فشرده شده بودند تا در عقب اتوبوس جا شوند افتاد. هیتلر روی دو زانو افتاد و با حالت ملتمسانه پاچه ی شلوار ارنست را گرفت.

-ینی بکشیمشون؟ نه هرگز.
-نه ینی بندازیمشون پایین.
-اها باشه.

آریانا میله ی کنار صندلی کمک راننده را کشید و با صدای قیژ قیژ، دریچه ای در عقب اتوبوس و زیر پا باز شد و همه ی سربازان هیتلر به بیرون پرت شدند. سربازان هیتلر یکی پس از دیگری می افتادند ولی اینقدر زیاد بودند که توی دریچه گیر میکردند.

ارنست و اریانا و رکسان به هم نگاه کردند.

-بزنید با لگد برن پایین.

چند دقیقه بعد

اتوبوس که حالا سبک تر شده بود از ارنست فرمان میگرفت.

-ما داریم پرواز میکنیم.
-آره همینطوره. اما تو این همه ابر من چیزی نمیبینم.
-سی درجه به سمت شرق.

ارنست با کمک رکسان مسیر درست را به اتوبوس داد و همه را سر جای خودشان فرستاد؛ بعد دکمه ی قرمز بالای سرش را فشرد. دو موتور نیتروجت از زیر اتوبوسش بیرون امدند و اتوبوس ارنست از جا کنده شد و به سمت جلو پرتاب شد.

چند دقیقه بعد

-ورزشگاه رویت شد.

مافلدا با تلسکوپ آملیا که دستش جا گذاشته بود داشت جلو را نگاه میکرد.

-چی میبینی مافلدا؟
-اونجا سکوی فرودمونه. نزدیک تر که بشیم بهمون علامت میدن.
-پس بزنید بریم.

ارنست بال ها را کمی تکان داد و اعضا هم اشغال چیپس و تخمه هارا جمع کردند تا بعدا در کیسه ی زباله بریزند.

-کاپ...کاپ... من کاپیتان این پرواز، مقدم شما را به ورزشگاه جادویی توپچی های هلگا خوشآمد میگم. اون طرف میتونید توپچی ها رو که از زمین محافظت میکنن ببینید و این طرف هم...پاق چیزی نبود یه چاله ی هوایی بود.

-نه چاله ی هوایی نبود. ارنست زدی به... اوه خدای من اونکه... .
-چی شده؟

گلگیر اتوبوس ارنست به ابر سفید-طلایی یکی از خدایان یونانی خورده بود و کلا یک طرف ابر محو شده بود. صاحب ابر که پسر هرکولیوس به نام ژیگولیوس نام داشت از پایین با تیرکمان تیری پرتاب کرد و تیر مستقیم روی بال اتوبوس فرود آمد. تیر بلافاصله بال را سوزاند و ارنست مجبور به فرود اضطراری روی سقف ورزشگاه شد. ژیگولوس بی مهابا به سمت انها رفت.

-آه... هرگز این جرم را فراموش نخواهیم کرد. میزنی و فرار؟
-اقا حالا چیزی نشده که یه خراش جزئیه. بذار بریم کار داریم.
- خط و خش چیه آقا نصف ابرم تبدیل به اب شد ریخت اونجوری که شما زدی.
-میشه با یه قلیون سرو و ته ماشینتو هم آورد. زیاد ننه من غریبم بازی در نیار خواهشا.

همه از اتوبوس پیاده شدند. ژیگولوس با دیدن مافلدا یک دفعه چشمانش به شکل قلب در امد و گفت:
-وااو این دختره کیه؟

ارنست جلوی صورت او ایستاد.
-سرتو بنداز پایین بچه پررو. این مافلدا هزارتا عقبه داره چپ بهش نگاه کنی با نصف سایت طرفی.
-سایت؟
- آره سایت. اداره کل بازرسی زوپس و ایشون مامور مخصوص حاکم بزرگ مافلدا هاپکرک هستند. احترام بگذارید.

پسر هرکول تا اسم زوپس را شنید خود را به زمین انداخت و از ارنست و مافلدا تقاضای بخشش کرد.

-لطفا من رو ببخشید. من میدونستم که تشریف میارید من برای خوش امد گویی به شما اینجام.

ارنست به بقیه نگاهی انداخت. همه شوکه شده بودند و جلوی خنده شان را گرفته بودند.

-خب...اهم... بهتره بریم.

هیتلر و ارنست هر کدام یکی از کیسه های وسایل را برداشته بودند و با خود داخل اتاق وی آی پی آوردند.

-اوه اینجا واقعا زیباست.
-باورم نمیشه.

اتاق رختکن درگاه ملکوتی بیشتر شبیه هتل پنج ستاره بود تا رختکن و این همه را هیجان زده کرده بود.

-بزن بریم صفاسیتی.
-من میرم جکوزی.
-من میرم یه چرت بزنم بعدم برم سراغ مینی بار.
-صبر کنید.

فریاد آریانا مثل چکش بر سر همه فرود آمد.

-اینکارهارو بعدا هم میشه انجام داد. الان تا نور داریم بهتره بریم و کمی تمرین کنیم.

اعضا با غرولند موافقت کردند و به سمت زمین رفتند و صف کشیدند. آنها یکی یکی سوار جاروهایشان شدند و تیک آف کردند.

-آری بگیر که اومد.

ارنست توپ کوافل را برای آریانا انداخت. او هم پشتش را به توپ کرد و توپ به ماهیتابه ای که پشتش بود برخورد و به سمت بالا کمونه کرد. آریانا برگشت؛ چوبش را در آورد و به سمت توپ رفت زیر آن ایستاد و توپ را محکم داخل دروازه پرتاب کرد.

-ایول. خیلی خوب بود.
-دسمریزاد...اون صدای چیه؟

ارنست و اریانا پشتشان را نگاه کردند. روی زمین صدای جیغ و فریاد می آمد. ارنست عینکش را زد و قدرت بینایی اش را 8x بیشتر کرد.

-یا جد مرلین. اون رکسانه. انگار درد داره. باید بریم پیشش.

اعضای تیم همگی فرود امدند و با عجله به سمت رکسان رفتند.

-چی شده ویزلی؟
-اممم نمیدونم داشتم پرواز میکردم اما جارو یهو متوقف شد و به سمت پایین سقوط کردم.
-میتونی وایستی؟
-فک کنم... آخـــ... نه. نه. نمیتونم. فک کنم پام شکسته.

اعضای تیم با نگرانی به هم نگاه میکردند. اگر رکسان نبود تیم ناقص میشد و نمیتوانستند بازی کنند. این خبر به گوش رئیس ورزشگاه، زئوس بزرگ رسید.

-چی؟ نمیتونن بازی کنن؟

با خشم زئوس تمام ابر ها سیاه شدند و رعد و برق لحظه ای امان نمیداد.

-این مسابقه باید انجام بشه. به تیم سریع و خشن بگین بیان اینجا.

ارنست و آریانا و مافلدا داخل دربار زئوس شدند و بقیه تیم برای مراقب از رکسان داخل رختکن ماندند.

-ای تیم سریع و خشن. در طی این همه سال امکان نداشته بازی رو لغو کنیم و الان هم نمیکنیم. بهتره سریع تر یه عضو جایگزین پیدا کنید.
-اما وقت زیادی نداریم.
-مهم نیست. بازی رو یک روز عقب می اندازیم.
-عضو جایگزینی هم نداریم.

زئوس کمی ریشش را خاراند.

-بسیار خب. شمارو به محلی راهنمایی میکنم که تمام کوییدیچ بازان اساطیری یونان در اونجا تمرین میکنن. در انتخاب اونها اختیار تام دارید. ژیگووولیووس! نوه ی دلبندمان کجایی؟
-اینجام زئوس خان.
-آدرس رو بهشون بده.
-بله سرورم.

ژیگولوس اعضای تیم را از محضر خدایان بیرون آورد.
-همینجا صبر کنید الان نقشه رو میارم.

و بدو بدو از انها دور شد.

داخل فکر ژیگولیوس
*/
-وای. اما اگه اینها برن به محفل کوییدیچ بازان یونان، مطمئنم اون ها مافلدا رو از چنگم در میارن و زود تر بهش ابراز علاقه میکنن. بهتره فکری بکنم. آها گرفتم! نقشه ی اشتباهی رو بهشون میدم. اگه نرم محفل قهرمانان مشکل حله مگه نه؟
/*

ژیگولیوس زیر لب میخندید و نقشه را برای ارنست آورد.
-بفرمایید این هم نقشه.
-نقشه خنده داره؟
-نه... ابدا... من به چیز دیگه ای میخندم.

ارنست با قیافه ی داغون دور شدن ژیگولیوس رو نظاره کرد و بعد رو به اعضای تیم کرد.

-بهتره سریع تر راه بیوفتیم. یک نفر رو برای مراقبت از رکسان میذاریم و بقیه رو با خودمون میبریم.

و به راه افتادند.


روز مسابقه

اعضای تیم سریع و خشن همگی به دختر سامورایی ژاپنی که با یک کاتانا در پشتش جلوی ان ها زانو زده بود خیره شده بودند.


ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۲۳:۲۵
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۲۷:۲۸
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۲۸:۰۵

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهاجرت: نسخه جدید سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۳۸:۳۹ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸
#8
درود و خسته نباشید.

شروع کنم.

* امکان طراحی و چیدن اختصاصی پروفایل ها
* امکان چت خصوصی و آنلاین با بقیه اعضا


دو تا قابلیت خیلی خوبه که به نظرم بهش نیاز داریم. اون اولی که به جای اینکه اعضا بخوان شیرین کاری و شاخ بودنشونو با رنگ اسم توی چت باکس ( مثل من ) و یا تو امضا یا عکس پروفایل نشون بدن. یه فضای شخصی دارن که میتونن کاری کنن هر کی زد روی پروفایلشون در چند لحظه شخصیتشون رو متوجه بشه.

مطمئنم این اپدیت پروفایل فقط در حد همین زیباسازی نیست و میشه روابطی با دیگر اعضا داخل پروفایل ایجاد کرد که "کی با کی صمیمیمه "-"کی کی رو چک کرده " و غیره. که اگه بخوایم فقط از دید ضروری بودن یا نبودنشون این قابلیت های خوب رو کنار بذاریم کم لطفی هستش.

در مورد چت هم که هر چی باشه لایوه و دوباره اعضا از تلگرام میان همینجا و هر بحثی هم بشه چه خانوادگی چه 30 یا سی... خود مدیران بهش دسترسی دارن و میتونن برخورد کنن.

یه معاهده محافظت از کودکان داریم. وقتی خود مدیران و ناظران میان میگن بچه ها عضو این گروه تلگرام شید. چطور میتونیم مطمئن باشیم به اون معاهده عمل میشه؟ چت لایو به نظرم جدا از یه قابلیت لاکچری یک نیازه که باید توی سایت داشته باشیمش.

البته خب ممکنه کمی هم فشار بیاد به سایت و مجبور به هزینه های بیشتری بشیم که چون اطلاعی ندارم بهتره صحبت نکنم ازش.

* امکان لاگین=ثبت نام کردن با حساب های شماره موبایل، اکانت گوگل یا بقیه شبکه های اجتماعی

لازم و ضروریه. وقتی با یک دکمه میشه از روی هر سیستمی داخل سایت لاگین و ثبت نام کرد. چرا باید وقتمون رو الکی برای فرم ثبت نام و تاییدیه ی ایمیل و اینا بگذاریم.

بعد دو سال خواستم جای پی سی با گوشی برم. رمزم که یادم نبود هیچ. رفتم زدم "رمز را فراموش کردم" ایمیلش نمی اومد. اخر پشیمون شدم.

* اپلیکیشن موبایل جادوگران

اصلا اگه نسخه ی جدید خوب باشه. (مدیر فنی میدونه چی میگم) دیگه نیاز به اپلیکیشن نیست و مرورگر موبایل ها نسخه ی موبایل سایت رو لود میکنن و مشکل حله.



* امکان امتیاز دادن یا لایک کردن پست ها
خدایا شکرت. بالاخره توفیق دادی.
آقا این قابلیت عالیه عالیه.
با شناسه ی قبلیم با اینکه رول های خوبی میزدم و خودمو سرگرم میکردم همیشه ناراحت این بودم که کیا پستم رو خوندن؟ نظرشون چی بوده؟ خیلی وقت ها درخواست نقد میدادم که فقط بفهمم یکی پستمو خونده و بفهمم نظرش چیه. مطمئن باشید با اینکار هم تازه وارد ها از لایک هایی که از همگروهی هاشون یا تازه وارد های گروه های دیگه میگیرن دلگرم میشن. هم افرادی مثل خود ما لذت میبریم که چند نفر پستمون رو خوندن.
و با راه اندازی سیستم رنک بندی اعضا دیگه مشکل اینکه "هر کی لایک بیشتری گرفته ینی بهتره" رو حل میکنیم.


خودم چون فول استک و وب مستر هستم از تمام تغییرات ویژه ی مدیران استقبال میکنم و میگم که دمتون گرم هر چی شما راحت تر باشید، وقت و انرژی بیشتری دارید که این به خود ما بر میگرده.


--
حالا همه این ها به کنار، در مورد پاک شدن پست های سابق! لطفا پاک کنید این زنجیر و سنگ هایی که به پامون بسته شده و نمیذاره هیچکاری کنیم. خوابیدیم روی یه کوه ارسال و پست های افرادی که نه میشناسیمشون، نه تا حالا خوندیم پستشون رو، نه آموزشی هستن و نه چیزی. (جدا از موزه ها و تاپیک های اموزشی )

فقط پست های اون هارو مال خودمون میدونیم.
این قضیه منو یاد کشور خودمون انداخت که همش میگیم تمدن 2500 ساله. کوروش. داریوش. فلانی. بثاری. اما الان چی؟ خودمون چی داریم؟ بهتره به خودمون متکی باشیم و با اعتماد به نفس ستون های جادوگران رو برای ایندگان محکم کنیم. بدونید که تازه وارد ها هم از یه سایت سبک، تمیز و سرراست که توش گم نمیشن و گیج نمیشن راضی خواهند بود.

البته نباید UI و UX رو فراموش کرد. اینجا اینقدر راحته که بعد از گروه بندی شخص میتونه بپره توی یه تاپیک و شروع کنه. بهتره سایت جدید هم همینطور باشه.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر رئیس فدراسیون کوییدیچ
پیام زده شده در: ۰:۲۶:۰۵ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸
#9
در پی ارسال پست سوم تیم Wwa توسط برایان سیندر فورد بعد از ساعت دوازده به عنوان کاپیتان تیم حریف(سریع و خشن) من مشکلی ندارم و خواهش میکنم از داوران که نمره کم نکنن. اگه راهی هم نداره که متاسفم برای این تیم قوی.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸:۲۳ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#10
پست سوم سریع و خشن VS تیم


فردای آن روز هنوز تیم بلند نشده بود. البته تیم منظور تیم خودمان ینی سریع و خشن است نه تیم مقابل(که بر حسب قضا نام آن هم تیم است). به هر حال سریع ها به سرعت بیدار شدند و خشن ها خشمشان رو بروز دادند.

-ای تو روح جغدت! چی میخوای این وقت شب؟
-کیه داره در میزنه ؟ که با این در اگر در بند در درمان باشند در مانند.
-هیتلر تو بخواب. خواب نما شدی انگار.

آریانا از روی تخت پرید و سریع چوبدستیش اش را برداشت.

-الان میام.

صدای در زدن متوقف شد. آریانا پشت در رفت و هتل دار را از سوراخ در دید و بلند گفت:
-شما؟ ...چی میخوای؟
-دویی جان. گفتم برای من که زیاد مسافر نمیاد دایی. بذار ناهار و با هم باشیم دایی.

آریانا در را منفجر کرد.

-ساعت چهار صبح اومدی دم در میگی بیا ناهار در خدمت باشیم؟

هتل دار که چهره اش سیاه شده بود. کمی اخم کرد.
-دایی ببخشید اینو میگم بهت ها. ساعت دو و خورده ایه دایی.
-دیگه بدتر!
-نه دو ظهره.

آریانا در دل میدانست که ممکن است هتل دار درست بگوید. سریع به سمت پنجره ها رفت و پرده هارا کنار کشید. اتاق غرق در نور شد.
آریانا نگاهش را به صورت سیاه شده ی هتل دار که بر اثر انفجار صورت گرفته بود دوخت و بعد هم به اعضای تیم نگاهی کرد.

-شما برید ما خودمون میایم.

وقتی که بالاخره همه بیدار شدند و خمیازه کشیدنشون تموم شد.

-میگما این این تغییر ساعت حسابی رو مخه. معلوم نشد کجاییم؟
-نه فعلا. ولی فکر نمیکنم زیاد طول بکشه.

همگی پایین رفتند و وارد اتاق رئیس شده بودند که از فرش روی زمین و پشتی و قلیون رئیس حسابی جا خوردند. آریانا وقت را تلف نکرد.

-آقا شما ِسلفون دارید؟ چیز... گوش همراه!
-سلفون چی هسته دایی؟ فحش که نمیدی بهمون.

آریانا نگاهی به به او کرد و با خنده ای تلخ از او دورشد. او کم کم نگران شده بود وپیش جمع برگشت.

-ما کجاییم؟
-خیلی دوریم از خونه.
-کجا؟
-خیلی دور.
-ای بابا میگم کجاییم لعنتی؟
-تو خاورمیانه!

ارنی و اریانا که در حال بحث بودند با جمله ی آخر املیا حسابی جا خوردند. ارنی گفت:
-تو از کجا میدونی؟

آملیا نگاهی به ارنی کرد و بیشتر نگاه کرد و گفت:
-خدایی؟ نمیدونی من با ستاره ها در ارتباطم؟

-آخ ولم کنید لعنتی هاااا.

آریانا فریاد کشید:
- چه خبره اونجا؟

هیتلر، کریستف را که یک سره میخواست بیرون برود و همه چیز را کشف کند. با افتاب پرست گره زده بود و با تلسکوپ در دست، نمیگذاشت او بیرون برود.ارنی پیش کریستف کلمب رفت.

-اینجا همه چی کشف شده. دیگه چیزی نیست که... راستی امروز چندمه؟

آریانا تقویم روی میز را نگاه کرد و خشکید. همه ی اعضا با ترس به سمت او رفتند.
-چی شده اریانا؟
-تاریخ.
املیا تقویم را از دست او گرفت و نگاه کرد.

-اما این امکان نداره. تاریخ نیم قرن عقب تر از چیزیه که باید باشه.

کریستف همانطور روی زمین، زیر خنده زد.

-ههه این ینی هنوز هیچ تکنولوژی وجود نداره. ههه.
-ههه.
-
-

املیا جیغ کشید و به عقب اتاق دوید. همه شوکه شده بودند.

-بهتره بریم بیرون.
-چی؟ دیوونه شدی؟
-این تنها راهه.

همه پشت در جمع شدند و نفس گرفتند. همین که خواستند در را باز کنند هتل دار زود تر قفل در را پیچاند و در را باز کرد.

-دیگه خیلی دیر شد.
مردی قد بلند با کت و شلوار بلند و به سبک اعضای مافیا وارد اتاق شد و بلافاصله اسلحه اش رو به سمت ان ها گرفت.

-هیچکس از جاش تکون نخوره شما خائنین باید با ما بیاید.

آریانا داشت ارام دستش را به سمت اسلحه اش یا همان ماهیتابه میبرد که ارنست به او اشاره کرد کاری نکند.

چند دقیقه بعد تمام اعضای تیم سریع و خشن با دست و چشم های بسته شده سوار وسیله ی نقلیه ی افراد سیاه پوش شدند.

-مارو کجا میبرن؟
-نمیدونم اریانا.
-من آملیام.
-باشه آملیا.
-کلک زدم همون آریانام.
-

ماشین ترمزی کرد و در عقب باز شد و سیاه پوشان اعضا را پیاده و مسافتی پیاده بردند و ان هارا دور میز نشاندند.

مردی که سیگار بر لب داشت و او هم سیاه پوشیده بود داخل اتاق سرد و نمور که تنها یه چراغ از سقف آن اویزان شد، جلوی ان ها ایستاد، کامی از سیگارش گرفت و فریاد زد.

-شما خائنین اینجا چه غلطی میکنین؟ برای جاسوسی اومدین یا کودتا؟
-هیچی به مرلین!
-مرلین؟ اون هم از همدست هاتونه...هممم... اون الان کجاست؟

اعضای تیم به همدیگر نگاهی کردند. ارنست سرش را به سمت مامور کج کرد.

-اگه بخواید من میتونم الان بگم بیاد اینجا.
-انگار یکی تون کمی عقل تو سرش داره.

اعضا هافلپاف همه به ارنست نگاه کردند و بعد هم به همدیگر.

-پوووففف.
-هیشکی هم نه ارنست.
-آره خیلی باهوشه.
-ساکت!

اعضا با فریاد مرد ساکت شدند. مرد سیاهپوش اسلحه ی کمری اش را دراورد و ان را روی شقیقه های ارنست گذاشت.

-اگه بخوای بازیم بدی... .
-باور کنید بازی در کار نیست. فقط چوبدستیم رو بهم بدین.

سرباز دیگری با اشاره مرد رئیس چوبدستی هایشان را داخل اتاق آورد.

همه به ارنست نگاه میکردند. ارنست چوبدستیش اش را روی زمین گذاشت و به ان تعظیمی کرد.

-ای روح بزرگی که درون چوبی مرلین را به ما برسان.


انگار ارنست توانسته بود کمی رئیس را گیج کند و از حواسپرتی او استفاده کرد و آرام دستش را به سمت چوبدستی برد.

-استوپفای! کروشیو!

سرباز به بیرون در پرتاب شد و رئیس از درد به خود پیچید و جیغ زنان روی زمین افتاد. همین لحظه صدای آژیر بلند شد و صدای پای بقیه سربازان که به اتاق نزدیک میشدند شنیده میشد.

-حالا چیکار کنیم؟
-هیتلر تو و کریستف پشت در رو بگیرید تا نتونن بیان داخل. ما هم یه فکری برای برگشت میکنیم. بجنبین.

ارنست چوبدستی را در دستش محکم کرد و شروع به امتحان کردن طلسم های مختلف کرد.

-برگردونمونووس به زمان خودموونوس!
-واقعا ارنی؟
-تو راه بهتری داری؟
-شاید... ای ستارگان بهمون کمک کنید یه چاله فضایی پیدا کنیم تا... .
-بسه آملیا برو و کنار وایستا.

آریانا چوبدستی اش را برداشت و به سمت انتهای اتاق نشانه گرفت.
- لندن سال دو هزار و نوزده اوس.

در کمال ناباوری حفره ای سیاهی باز شد و مثل جارو برقی شروع به کشیدن همه چیز داخل خودش کرد.

-وقت رفتنه... .

بووم!

در منفجر شد و کریستف و هیتلر و افتاب پرست به عقب پرت شدند.

-باید بریم. همین الان!

در مقابل چشمان سربازانی که تازه داخل اتاق شده بودند. اعضای تیم سریع و خشن همه با هم به سمت حفره دویدند و داخل ان شیرجه زدند. حفره ی سیاه همه ان هارا بلعید و از بین رفت.

ورزشگاه چیزکشان

-جناب رئیس چیزِ بوفه تموم شده تماشاچیا چیز بیشتری میخوان.
-چی؟

رئیس ورزشگاه بلند گوی مخصوص به خودش رو برداشت و داخل ان داد زد.
-مگه اعلام نکردیم هر کی چیز خودشو بیاره و چیز اضافه به کسی نمیدیم. مگه... .

حفره ی سیاه اینبار روی زمین باز شد و اعضای تیم سریع و خشن را به بیرون پرتاب کرد و درجا غیب شد. همه ورزشگاه بلند شدند و یکصدا شروع به دشنام دادن کردند.

-اقا هرچی زده بودیم پرید.
-ای توروحتون فندکم افتاد طبقه ی پایین.

ولی سریع و خشن هیچکدام از این ها برایشان مهم نبود و بیشتر از برگشتشان خوشحال بودند. ارنست دنبال چیزی بود.

-کجان این هوریس و هاگرید؟ مگه دستم بهشون نرسه.

ارنست هوریس را دید که با هاگرید روی زمین دراز کشیده و یه قل دو قل بازی میکنند و نوشیدنی کره ای میخورند. او چوبدستیش اش را به سمت انها گرفت و فریاد زد.
-تیم رو به عقب ببریوس!


چند لحظه بعد هیچکدام از اعضای تیم آنجا نبودند. داور با بهت و وحشت به ارنست نگاه میکرد.
-هی اقای داور فکر نمیکنم حرفی مونده باشه و فکر میکنم به اندازه ی کافی معطل شده باشی. خب کی برنده است؟

داور نگاهی به چوبدستی ارنست انداخت و اب دهانش را قورت داد.

-اممم. البته... برنده تیم سریع و خشن.
سوووووت.

اعضای سریع و خشن با هم به بالا پریدند و خوشحال از پیروزی نه چندان راحتشان شروع به جشن بعد از پیروزی کردند.





ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۴۳:۴۶
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۵۶:۱۹
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۵۹:۱۹

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.