هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بهترین نویسنده
پیام زده شده در: ۰:۲۶:۲۲ دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۰
#1


دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر کوچک شده


پاسخ به: تولد هجده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۲۴:۳۱ پنجشنبه ۲۳ دی ۱۴۰۰
#2
همسن همیم...احساس همزاد پنداری کردم.

و خب تولد سایت مبارک.
البته تولد سایت رو باید به تک تک بچه های باحال و دوست داشتنی و فعال سایت تبریک گفت. به مدیرای عزیز و معاون و ناظرای واقعا زحمت کش.


من هر ازگاهی میام میگ میگ میکنم و میرم ولی اینقدر اینجا گرم و دوست داشتنیه که همیشه یه گوشه ای از ذهنم هستش.

ایشلا 120سالگیش.

#جادوگران_عزیز_تولدت_مبارک.


دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر کوچک شده


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶ سه شنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۰
#3
مرگخوارها نه فرزند اون پیرزن فرتوت بودن. و نه نیکوکار!

حتی کارشون کمک کردن هم نبود. پس راهشون رو گرفتن که برن.


_چه پیرزن گوگولی ای. چشم آلان مادرجون!
با این حرف رامودا مرگخوار ها راهشون رو نگرفتن و نرفتن.

پیرزن گوگولی. چشم. مادرجون!
قطعا رامودا با همین پنج کلمه به اندازه کافی دفتر اعمالش رو سفید کرده بود.

اگر کمکش هم میکرد. شاید دفتر اعمالش زلال میشد!

رامودا جوگیر بود! ولی مرگخوارهای دیگه که نبودن. باید کمکش میکردن و جلوشو میگرفتن.
ولی همین کمک کردن به راموداهم کارخوب محسوب میشد. هیچ کس حاضر نبود به رامودا کمک کنه.


رامودا هم رفت تا به پیرزن از نظر خودش گوگولی کمک کنه!


ویرایش شده توسط بلو مون در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۲۰ ۲۲:۳۰:۵۹

دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر کوچک شده


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۵۰ یکشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۰
#4

مشکل روی مشکل. مشکلات از روی هم داشتن بالا میرفتن.

ایوا خورده شده بود. لردولدمورت حیوان خانگی میخواست. ویکی از مرگخوارا بعد از طی زندگی ای سیاه در حین وفاداری به ارباش دار فانی رو وداع گفته بود.


بلاتریکس بود که همیشه اول از همه به خودش می آمد.
_مرگواری که فدا شد...رحمت مرلین بر اون باد!
الان بایـ...

_بلا
با حرف لردولدمورت مرگخوار هایی که منتظر ادمه تایپ جملات بلاتریکس بودن به طرف لرد برگشتن.

-جانم ارباب؟
_حیووان خانگی ما چی شد؟ جای خالی نجینی خیلی احساس میشود! ما خرگوش میخواهیم. ان هم از نوع پشمالوش.
که یاد اون ریش های دانبلدور بیفتیم و بکشیمش و گوارای وجودمان شود.
ما میریم میخوابیم خود اندیشه ای کنید! ولی وقتی بیدار میشیم خرگوش پیشمان باشد.

مرگخوارا لحظه ای سکوت کردن. شاید این سکوت پل های ارتباطی مغزشون رو باز میکرد برای رسیدن راه حلی جدید.

همون لحظه صدای نه چندان واضح ایوو:
_ منو از این دل و روده نجات بدین.



دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۰
#5
خُـــ♡ــــدا


تصویر کوچک شده
نام و نام خانوادگی: بلو مون
(Blue Moon)

ملقب: بلوبری

خون: اصیل بودن اصل هرچیزیه. فرقی نمیکنه کی و کجا. اصیل زاده.

گروه: اصلی ترین ها (اسلیترین)

میوه نما: بلوبری، بدون خاصیت له پذیری. (همش که نباید جانور نما باشه پس میوه هاچی؟ گیاها چی؟ )

چوب دستی: مغز جیگر ذغال اخته و آب خالص. اندازه ده برابر خودش.

شخصیت: مهربون در ظاهر (مرموز، خبیث، مول، تنبل، بیخیال در باطن )

درباره: تحصیلات میوه ایه خودم رو در هواگوارتز گذروندم.
عاشق فیزیکم. به نظرم جهان با فیزیک جریان داره. من با فیزیک زندگی میکنم با فیزیک میبینم و با فیزیک جواب میدم.
حتی جادوگری هم بر اصل فیزیکه. مثلا زاویه گرفتن چوب دستی خیلی مهمه.
حباب ساختن شغلمه. کسی هم حباب هامو نترکونه!
تصویر کوچک شده ( حتی حباب سازیم به فیزیک ربط داره.)

میوه ها نقش پر رنگی توی زندگیم دارن. قدرت میوه هارو دست کم نگیرید. میوه ها پر از قدرتن.
فلفل نبین چه ریزه ان...

درحال حاضر بیکارم. البته حباب میسازم. اگرچه الان حباب هام طرفدارای زیادی نداره ولی یه روزی حباب ساز معروفی میشم.



پی نوشت: مون اسم یکی بود من بهش بلو رو اضافه کردم در اصل گفتم بگویم.

اون کلید اسلیرینم بدین برم شب توی سالن نخوابم.

دست به حبابامم نزنید!
تصویر کوچک شده



پا به حبابات زدیم.
انجام شد.



ویرایش شده توسط سلینا مور در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۱۷ ۱۸:۴۱:۵۳
ویرایش شده توسط سلینا مور در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۱۷ ۲۲:۴۶:۳۳
ویرایش شده توسط سلینا مور در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۱۸ ۲:۳۲:۴۰
ویرایش شده توسط سلینا مور در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۱۸ ۲:۴۲:۴۶
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۱۸ ۷:۴۳:۰۰

دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵ یکشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۷
#6
کراب بلاخره بغضشو خورد. کراب به این راحتی ها تسلیم نمی شد. اون هر کسی نبود که به این راحتی تسلیم بشه، او قرار بود ارتش صورتی رو بسازه. باید همه ی قواش رو جمع می کرد تا دوباره روی چیز دیگه ای تمرکز کنه. بنابراین همه ی قواش رو جمع کرد و دوباره تمرکز کرد.

_کراب؟ هممم... نظرت چیه از یه چیز کوچیک شروع کنیم؟

ایده ی لینی به نظر کراب مناسب امد. به هر حال باید کم کم قدرت هاش رو به همه نشون میداد اما یه مشکلی وجود داشت.
_هممم... خب باید چکار کنم؟

لینی هم به فکر فرو رفت. اما فقط یه راه حل به ذهن کوچولوی آبیش رسید.
_تو قرار یه ارتشو بسازی. تو باید تصمیم بگیری چکار کنی. تو باید ارتش صورتی...

کراب با کلمه صورتی جرقه ی قوی ای در ذهنش صورت گرفت، جرقه ای که نزدیک بود بلاخره مغزش رو بترکونه.
_بله، خودشه، صورتی!

کراب سرتاپای لینی رو چند باری برانداز کرد و سپس با یک لبخند مرموز حرفش رو ادامه داد.
_لینی آلان وقت این رسیده که وفاداریت رو به من ثابت کنی و از جونت برای ارتش صورتی مایه بذاری.

لینی آب دهانش رو قورت داد و به کراب نزدیک شد و گفت:
_خب... چیز... هممم... چکار باید بکنم؟
_ببین لینی ارتش ما قرار صورتی باشه و بهتره از همین حالا شروع کنیم و تغییرات لازم رو ایجاد کنیم.
با کاری که من میکنم تمام کسانی که اینجان به قدرت بزرگ صورتی پی می برن و عضو این گروه میشن تو هم از این رنگ آبی خلاص میشی و تنوعی میشه برات وارتش صورتی به طور رسمی شروع به کار میکنه. منظورمو که متوجه میشی؟
_نه!
_ خیلی سادست. من میخوام تو رو صورتی کنم. هوم؟


دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹ جمعه ۶ مهر ۱۳۹۷
#7
دوئل لودو بگمن و سلینا مور


موضوع: شیء مجهول


_پس چی شد؟! بهش دست نزن باشه؟
_اهوم.
_سلینا بهش دست نزنیا. نیام ببینم بهش دست زدی.
_باشه باشه.
_سـ...

قطعا مغز سلینا دفتر نقاشی نبود که خواهرش، سرنا، نیم ساعت مداد به دست داشت ذهنش رو خط خطی می کرد.
سلینا سینی پر از تخمه رو که برای خوردن موقع فوتبال آماده کرده بود، روی میز کوبید.
_بسه دیگه. پنجاه بار گفتی دست نزن، شصت بار گفتم باشه. امدم تعطیلات خوش باشم مثلا.
اصلا این وسیله چیه، دست نزن دست نزن راه انداختی؟!
_چـ... چی؟ هیچی. چیزه خاصی نیست.
_نیست؟
_نه!

سلینا خواست چیزی بگه که با شروع شدن فوتبال تمام حواسش به سمت فوتبال کشیده شد.

_فقط... هیچی ولش کن. فوتبالتو ببین.

سرنا که از دست نزدن اعضای خانواده به آن جعبه ی بسیار مهم آگاه شد. از راه پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد. تمام نگرانیش سلینا بود. سلینا رو میشناخت. تا از چیزی سر در نمی آورد، آروم نمی گرفت. اما امروز سلینا عجیب آروم بود.
ولی سلینای به ظاهر غرق فوتبال، تمام حواسش پی جعبه ی سیاه رنگ عجیبی بود که گوشه ی سالن جا خوش کرده بود.
_چرا احساس می کنم داری بهم پوزخند میزنی؟ درسته هزار و سیصد و هفتاد و یکمین عهد نامه بین من و خواهرم رو امضا کردم که بهت دست نزنم. ولی... سلینا نیستم اگه نفهمم چی هستی.

سلینا دوربین مشنگیشو از جلوی چشمش کنار زد.
_نوچ. از اینجا واضح نیست. باید از جلو برسیش کنم.

سلینا با تمام فنونی که میشناخت خودش رو به کنار جعبه ی به ظاهر مشکوک رسوند.
_هنوز هم احساس می کنم داری بهم پوزخند میزنی. ولی بیخیال. خب اینجا چی میبینم؟ سه تا دکمه دایره ای شکل. دایره ای بودنش خیلی مهمه. یکی سبز، یکی زرد و یکی قرمز. این منو یاد چی میندازه؟ پرچم کشور غنا. چی؟! غنا؟ غنا جاست؟
یاد یه وسیله ی مشنگی دیگه هم میندازه. همون که روشن، خاموش میشه. وسط جاده هاشون میذارن.
یه اسم عجیب غریبی هم داشت.همم... آهان... چراغ هدایت غول های رونده.
خب چیزعجیب دیگه ای نیست. پس برمی گردیم به همون دکمه ها.
سبز، زرد، قرمز. دوباره. سبز، قرمز، زرد. دوباره....

سلینا همونطور که برای خودش می گفت روی دکمه ها رو هم فشار میداد.
پس از مدت نه چندان کوتاهی سلینا سرش رو از روی جعبه بلند کرد.
_نوچ هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. همش شعار بود. همش سرکاری بود. یادم باشه به سرنا بگم جنس بی مصرف بهش دادن.
یعنی سرنا خود...
_هشت دقیقه و سی ثانبه تا انفجار!

سلینا که با صدایی که شنیده بود نیم متر به بالا پرتاپ شده بود، پس از برگشتن به زمین با تعجب به اطرافش نگاه کرد.
_کی بود؟ چی بود؟ چی گفت؟ کجا رفت؟
_هشت دقیقه و بیست ثانیه تا انفجار!

با شنیدن صدایی، سلینا سرش رو برگردوند و با جعبه ی مرموز روبه رو شد.
_این چه وضع اطلاع رسانی بود؟ خب آروم تر می گفتی. حالا خوبه چیز مهمی هم نبودا ... چی؟ انفجار؟!

سلینا همونطور که تمام تنقلاتشو جلوش ریخته بود و می جومبوند با خودش حرف میزد.
_ترس نداره که. شکلات بخور غصه نخور. شکلات بخور همه ی مشکلاتت حل میشه. فوقـــــــــش یه انفجار دیگه. اتفاق خاصی نمی یوفته که.
_هفت دقیقه و پانزده ثانیه تا انفجار عظیم، مرگ آسا و وحشتناک!

با شنیدن این حرف، شکلات از دهن سلینا افتاد و دهانش همچنان باز موند.
_گاوم زایید!
_کی زایید؟

سلینا ترس رو با تک تک سلول هاش داشت حس میکرد. سلینا برگشت و با دیدن فرد روبه روش بدون شک به چیز خوردن افتاده بود.
_قورباغه زایید.

و با گفتن این حرف، به سمت پنجره اشاره کرد؛ هم مادرش و هم خودش دنباله ی دستش رو گرفتن و به کبوتر پشت پنجره رسیدن که چشماش گرد و دهانش باز مانده بود. بدون شک او قورباغه ای نبود که سلینا می گفت.

_باشه. فقط حواست باشه به اون جعبه دست نزنی. منم میرم بخوابم.
_شش دقیقه تا انفجار!
_کی بود؟ این صدای چی بود؟
_چیزه...همم... صدای چیزی نبود مامان. توهمی شدی. یکم برو استراحت کن. خوبه برات.
_میرم، ولی سلینا دست از پا خطا کنی تمام گالیون توجیبی هاتو تحریم میکنم.

مامان رفت و سلینا رو در مخمصه ای عظیم تنها گذاشت. سلینا فقط یک جمله در ذهنش اکو می شد، مرگ بر فضولی.
سلینا با زور و زحمتی که با غرهایش همراه بود بمب سنگین رو داخل کیسه ی سیاهی انداخت و هن هن کنان به سمت در خروجی رفت.

_بعله ببینیم آیا دو تیم در سه دقیقه وقت اضافه میتونن گلی بزنن یا نه.

سلینا با این جمله به سمت مبل و تخمه هاش رفت.
_این سه دقیقه رو ببینم بعد میرم.

سلینا همینجور که تخمه هاشو میشکوند دو تا چشماشو به تلویزیون و یکی چشم هم از جایی نامعلوم قرض کرده و به جعبه دوخته بود.

_من دارم این گوشه منفجر میشم یکمم به من نگاه کن!

اینقدر فشار بی توجهی سلینا به بمب شدید و زیاد بود که بمب غیر جادویی هم به زبون اومده بود.

_با توعم. من چهار دقیقه دیگه میرم رو هوا. اون وقت فلج میشی، دستت میشکنه، قطع نخاع میشی، میمیری.
_زبونتو گاز بگیر!
_

بمب وسیله ی غیر جادویی بود ولی عادت نداشت توی چشم نباشه. اگر فشار زندگی، اقتصاد، تحریم، خانواده و در نهایت بی توجهی سلینا نبود ملیار ها سال بعدم دهان به سخن نمی گشود.

_گُـــــــــــــل گــــــــــــل! یوهـ...

شادی سلینا وقتی به چشمان ناپیدا ولی منتظر و همچنین عصبانی بمب گره خورد، توی گلوش موند.
_خــب حالا... اینجوری نگام نکن. بیا بریم ببینم با تو باید چکار کنم.

پارک ساعت پنج بعد از ظهر

_خب خب. ببین من صد و هشتاد صفحه از کتاب بمب در دستان شما رو خوندم ولی دقیق متوجه نشدم چی هستی میشه یه رهنمایی بکنی؟
_دو دقیقه و ده ثانیه تا انفجار!
_هممم... راهنمایی نمی کنی نه؟ پس بمون همین جا بپوس. من دارم میرم.

سلینا بمب رو همون جا، وسط پارک، در ساعت شلوغ، در روز روشن، جلوی چشمان متعجب و ترسیده ی مردم ول کرد و رفت.

همینطور که سلینا خیابون ها رو یکی پس از دیگری رد می کرد، تلاش بزرگی کرد و خودش رو به زحمت انداخت تا نیم نگاهی به تلویزیون بزرگی که وسط خیابون بود بکنه. و خبر های دست اول رو ببینه.
_واقعا که آدم های عجیبی هستن مشنگ ها. چرا همه چیزشونو وسط خیابون احداث میکنن.
_خانم ها آقایون ماه ها پیش بمبی در نزدیکی مکانی نامعلوم منفجر شد! همین دیگه گفتیم در اطلاع باشین.
خبر گزاری لندن تیوی.
_اععع... این وسیله چقدر شبیه همون وسیله ای بود که تو پارک کنه شده بود که منفجر شه... آلان فهمیدم چی بود، بنده خدا فقط میخواست منفجر شه.
_خدا باعث و بانی اونایی که این بمب هارو فعال میکنن، ببخشه!
_آمین. چی؟ بمب؟ فعال میکنن؟ من فعال کردم؟ من یه بمب رو فعال کردم؟ وسط پارک؟... چه کار خفنی کردم!
_اصلاح میکنم جملمو فرزندم. خدا باعث و بانی شو نبخشه.
_نبخشه؟!

سلینا با دوی فراتز از ماراتن خودش رو به همون پارک رسوند و همونطور که باخودش حرف میزد به سمت بمب می رفت.
_چرا باید نجاتشون بدم؟ مشنگ ها باید بمیرن. دنیا گلستون شه. نه نه اگه مشنگا بمیرن ما برای قتل کیا نقشه بکشیم؟ این همه آدم، برای کشتن یکیشون نقشه میکشیم. نه. ته ته ته دلم براشون میسوزه. گرونی دارن. تورم دارن. جنگ دارن. ترامپ دارن. دروغ دارن. اختلاص دارن. خیانت دارن. خودشون بدبختی دارن.
_ده ثانیه تا انفجار!
_همه بمب ها ثانیه به ثانیه اعلام وجود میکنن؟
_نه ثانیه!
_خب خب آلان توی هوا پرتت کنم یا تو زمین خاکت؟
_هشت ثانیه!
_ایثار و فداکاری کنم خودمو بندازم روت؟

هر ثانیه همهمه توی پارک بیشتر میشد و همه میخواستن جون خودشون رو نجات بدن. پیر مرد با چهره ای بس غبوس با عصای چهارچرخش به سمت خروجی می رفت. بچه ای با گریه که بادکنی به دست داشت به سمت خروجی می دوید. آقایی اتوکشیده، اسلتایلشو صد و هشتاد درجه چرخونده بود و با کت و شروار بر روی لبه جدول برای رسیدن به محیط امن میدوید. خانمی دیگر به این که از روی گِل عبور میکرد فس فس نمیکرد، چون جونش مهم تر بود. همه و همه فقط دنبال مکانی تهی از بمب می گشتن. به راستی مشنگ ها عجیب ترین کسانی بودن که سلینا دیده بود.

_پنچ ثانیه!
_من دیگه عقلم به جایی قد نمیده. منفجر شو.
_چهار ثانیه!
_نه وایسا منفجر نشو. من هنوز آرزو ها دارم. من هنوز دوست دارم بستنی پونصدی ببینم.
_سه ثانیه!
_باشه باشه بزار اعترافامو بکنم تا راحت برم. من یه بار میخواستم لرد رو ترور کنم که توسط گروهک اَلودلدمورت خنثی شد. آهان یه چیز دیگه هم هست. وقتی توی تالارمون لرد نجینی رو از پیتزا خوردن منع کرد من همه ی پیزاهای باقی مونده رو خوردم. همشونو. خوشمزه هم نبودن.
_دوثانیه!
_بازم هست. ولی نمی گم بزار با آبرو بمیرم.
_یک ثانیه.
_خدافظ بستنی، خدافظ شکلات، خداحافــــــظ چیپس.

سلینا چشمانش رو بست و فقط به صدای انفجار بمب که فضا رو پر کرده بود گوش میداد.
دقیقه ها جای ثانیه ها رو گرفتن اما سلینا همچنان احساس زنده ماندن رو داشت شاید خدا بهش رحم کرده بود. شاید هم نه...
_سلیـــــــــنا. وای وای وای چقدر دوست دارم چهرتو از نزدیک ببینم. خواهر خنگ و فضول من. هنوز فرق بین دستگاه ضبط صوت و بمب رو نمیدونی؟! به خاطر همین کاراته که ازت میخوان شیء مجهولی رو توضیح بدی دیگه. یه کلاس وسایل مشنگ شناسی باید بیای پیشم. ولی خیلی باحال بود.

سلینا همونجا وسط پارک خالی از هرگونه موجود زنده ای، خیلی شیک روی زمین پخش شد. و دیگه هیچی از صدای ضبط شده ی خواهرش، که از جعبه ، که گویا ضبط صوت بود، بیرون می آمد، نمی فهمید!
_خواهر گلم توی خونه میبینمت. سر راه دو کیلو پیاز هم بگیر بیار، همین. انفجار تموم شد!


ویرایش شده توسط سلینا مور در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۶ ۲۲:۳۳:۱۱
ویرایش شده توسط سلینا مور در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۷ ۲۱:۴۲:۱۲

دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر کوچک شده


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷
#8
ملت مرگخوار با استفاده از گوشی مشنگی گویل، سلفی ای بسیار زیبا و در خور شانشون گرفتن و با استفاده از هشتک #مرگخوارانِ_ همیشه_ فعال
در تمام شبکه های اجتماعی به اشتراک گذاشتن تا نه تنها محفلی ها بلکه تمام جادوگران یاد بگیرن.

_علم و دانشمون کامل بود. اما یافتیم گوشی مشنگی برای ثبت وقایع تاریخی، بسیار خوب و مفید است. گویل همیشه در دسترس باش.

گویل ذوق زده شد.
_چشم ارباب!

لردولدمورت با متانت روی صندلی مخصوص خودش نشست و گوی رو جلوی خودش گذاشت و تنظیمش کرد.
_خب، داشتیم می گفتیم یکی بره فرزندمون رو بیاره. درضمن فرزندمون رفته بود بخوابه؛ از خواب بیدارش کردین کمی بدخلقی میکنه، یکی رو که بخوره سرحال میشه. پس یکی هم با خودتون ببرین که بدین میل کنه.

مرگخوارها که فکر میکردن با سلفی گرفتن بحث دیدن آینده ی نجینی بسته میشه میره پی کار خودش، با شنیدن این حرف از اربابشان به فارسی آسون وا رفتن.
_ ارباب خب اگه فرزندتون خوابه بزارین بخوابه. بدخواب میشه. بعدا میبینیم، بریم سراغ یکی دیگه.
_ما همین آلان میخوایم آینده ی درخشانش رو ببینیم. البته ما از آیندش با خبریم فقط میخوایم نشون شما بدیم تا یاد بگیرین.
_ارباب نجینی همین جوری الگوی ما هست نیازی به این کارا نیست.
_گفتیم همین آلان!



دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹ یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۷
#9
لودو نگاهی به در و دیوار های دفتر هوریس انداخت.
_نه شاید دانش آموزانی در قالب موش اینجا باشن. بیا تو گوشت بگم نظرمو.

سپس لودو نزدیک هوریس شد و نظرشو به هوریس داد.
چشمان هوریس پس از شنیدن ایده ی لودو برق زد و درخشان شد.
_درسته! همین آلان میرم تکلیفمو با هک روشن میکنم. وگرنه...

هوریس و لودو از دفتر خارج و به سمت اتاق معجون سازی هکتور رفتن.
هوریس نگاهی به در اتاق هکتور کرد و در زد.
_هکتور میدونم اون تویی، درو باز کن. جرمت رو سنگین تر نکن. مصالمت آمیز برخورد کن. هکتور!

لودو فکر کرد و صحنه ی دیدن و شنیدن حرف هکتور رو مرور کرد.
_هوری. فکر کنم رفته آشپزخونه.

با گفتن این حرف، هوریس سه باره، این بار از پشت بر روی زمین کله شد. و لودو او رو بلند کرد و هر دو به سمت آشپز خانه روانه شدن.


آشپزخونه

هکتور با لبخندی زیبا وارد آشپزخونه شد. و لیوانی با معجونی بی رنگ رو روی میز گذاشت.
_خانم ها و آقایون توجه کنین! به این لیوان دست نزنین هنوز کامل درستش نکردم.
همین. به کارتون برسین ... آهان این معجون تازه سازم رو هم توی دیگ بریزین و به خورد دانش آموزان باقی مونده بدین.

آشپزها نگاهی به هم کردن و چیزی نگفتن. در واقع جرئت چیزی گفتن رو نداشتن. هکتور هم رفت سر یکی از دیگ ها تا خودش از جلو بر همه چیز نظارت کنه. ناظری شده بود برای خودش.
پس از دقایقی در با شدت باز شد.

_هک هک! من دیگه نمی تونم تحمل کنم...اهوم اهوم... چرا سرفم گرفته؟ بله داشتم میگفتم داری مدرسه رو... اهوم... یکی یه لیوان آب بده... ببین همه ی دانش آموزها برام عزیزن؛
همشون...اهوم...اینی که اینجاست آبه دیگه؟

شدت سرفه آنقدر به هوریس فشار آورده بود که حتی منتظر گرفتن جواب نشد. و دقیقا لیوان حاوی معجون دست ساز هکتور که روی میز بود رو تا قطره ی آخر سر کشید.


دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر کوچک شده


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۰ یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۷
#10
_یعنی چی؟! فرهنگ کتاب خوانی دارین، فرهنگ کتاب پرت کردن ندارین؟! خب یک درصد هم احتمال بدین یکی زیر قفسه کتابا لم داده، این عدالت که کتابو پرت کنین رو سرش؟
چرا کسی به داد نسل کسانی که روی زمین لم میدن و ژن خوب کتاب خوانی رو رواج میدن نمیرسه؟ چراااا؟

هرکسی مورد ضرب یک کتاب آن هم در فرق سرش قرار میگرفت همین عکس العمل رو داشت. آن هم با داد و فریاد. ولی سلینا نه تنها فرهنگ کتاب خوانی داشت بلکه فرهنگ کتابخانه نشینی رو هم داشت. بنابراین کسی جز وجدان درونش حرف هایش رو نشنید.
سلینا کتابو گرفت. از این ور نگاش کرد هیچی توش ندید. از اون ور نگاش کرد، بازم هیچی ندید.
_دفتر نقاشی!

با گفتن این جمله، سلینا تمام مداد رنگی هایش رو ردیف و کاملا آماده باش نقاشی کردن رو شروع کرد.

_میگیم ما دفتر نقاشی نیستیم روی ما خط ننداز. هر کدوم از اون یکی بدتر!

سلینا محو نشده بود، بلکه غرق شده بود. بنابراین اصلا متوجه پدیدار شدن نوشته هایی روی برگه های کتاب نشد.

ده دقیقه بعد

سلینا با لبخندی کاملا راضی سرش رو از روی نقاشیش بلند کرد.
_نه اینم قشنگ نشد؛ پارَش میکنم.

_نکن! این سی چهارمین برگه ایه که کندی. بیریخت، بی فرهنگ، با توعیم.


دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.