هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (هوری.دلربا)



پاسخ به: وداع با لرد سیاه
پیام زده شده در: امروز ۵:۱۲:۵۷
#1
- آییی ... اووووی ... آآخخخخخ ... اوووخخخ! نکن هوریس ... تورو مرلین! یه کیک یزدی ارزششو نداشت.
- رودولف یه چیزی بذار تو دهن این تا بتونم تمرکز کنم.
- اصن نخواستم کیک یزدیتو ... الان پسش می‌دم ... صبر کن ... نه این‌طوری نمیشه ... الان بالا میارمش ... آآآخخخخ!
- این چرا هنوز ناله می‌کنه؟ من کارم تموم شد.
- نه هوریس ... من اینجوری اصلا نمی‌تونم!
- بس کن هاگرید! درش آوردم!

هاگرید چشم باز کرد و متوجه شد کار هوریس با چتر صورتی‌اش تمام شده. چتر را از دست او قاپید و در آغوش گرفت. هوریس و رودولف با تعجب به او خیره مانده بودند. هاگرید در مرحله دشوار و طاقت فرسای بیرون کشیدن بخشی از روحش، در آرامش نشسته بود اما به محض این که چوبدستی هوریس به نوک چترش فرو رفت، صدای نعره‌هایش بلند شد.

- این هم از هورکراکس! دیگه چیزی برای ارباب شدن کم نداری.
- یعنی لورد شدم؟ پس جن چی؟
- جن؟
- من شنیدم لورد جنش خوب بوده که لورد شده.
- ژن تو هم خوبه. حالا برو اعلام اربابی کن ... جک و جونور بین ما زیاده! سعی کن از اونا شروع کنی. زبون همو بهتر می‌فهمین. گربه‌ای ماری پیکسی ای چیزی ...

هوریس و رودولف کنجی کمین کردند تا از دور اوضاع را بررسی کنند. بر خلاف پیش بینی آن‌ها همه چیز به نظر خوب پیش می‌رفت. جذابیت و کاریزمای ذاتی هاگرید باعث شده بود مرگخوارها دورش جمع شوند. دقایقی بعد، هاگرید رداهای حریرالاسود را بین آن‌ها توزیع کرده و مشغول نطق بود.

- خولاصه که آتیش باشید. اختیار باشید. آتیش به اختیار باشید. حالا آتیش به اختیار چیه؟ یک قطاریه که در زیر زمینه. این میاد تو ایستگاه. می‌ایسته. درهای خودش رو باز می‌کونه و مردم توی ایستگاه، واردش می‌شن. دیانا! کوجا می‌ری؟

- ببخشید لرد ... باید برم آشپزخونه یک چیزی رو با بانو مروپ ...

- لازم نیست. به مروپم بگو بیاد! تا کی ما می‌خوایم ساحره رو تو مطبخ حبس کونیم؟ ساحره باید در صحنه باشه. مهم ترین رکن هر گروهی غذاس. رژیم غذایی ما اگر اصلاح بشه، همه چی اصلاح می‌شه. از این به بعد همه خام گیاهخواری می‌کونیم. دیگه لازم به پختن غذا نیست. تو فنریر! برو ثیب زمنی‌ای پیازی میوه‌ای چیزی بیارین بخوریم. دیدین اصلاح شد؟ دیدین ساحره از مطبخ در اومد؟ اصلا ساحره به درک! ساحره که مهم نیست. من خودم یک عمر عزب زندگی کردم و ساحره‌ها رو به چترم نگرفتم. قبلا هم گوفتم. من خیلی روحم لطیفه. واسه همین خام گیاهخواری می‌کونم. حیوونا رو که میکشین دلم کوباب می‌شه. گوفتم کوباب! هوس کوباب کردم. مورفین اون سیخ رو الکی نگیر دستت ... برو کوباب درست کن!

مرگخواران به چهره‌های مات و مبهوت به یکدیگر نگاه می‌کردند ...


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۹ ۵:۵۶:۰۵
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۹ ۶:۰۱:۱۶

ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: سلام بر لرد شکلاتی ... سلام بر چتر صورتی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۸:۰۱ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
#2
سخت بود ... خیلی سخت! با این که می‌دونستم بار این مسئولیت، به عنوان بزرگ مرگخوارها، روی دوش منه، دوست نداشتم بهش فکر کنم. حداقل نه تا بعد از کفن و دفن و ختم و سوم و هفتم و چهلم و سالگرد ارباب.

البته که دل و عقل هیچ وقت به یک سمت نمی‌رن ... عقلم می‌گفت «مَنْ ماتَ وَ لَمْ یعْرِفْ اَربابَ زَمانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیة» یا به عبارتی «هر کس بمیرد و ارباب زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است.» وقتی ارباب به اون اربابی، رفتن، ما هم ممکنه هر لحظه بمیریم و اگر اربابی بینمون نباشه، مرگمون هلاکته. پس جای درنگ نبود.

اما روح ارباب رو هزار مرتبه شکر که این مسئولیت از دوشم برداشته شد و گزینه‌ای جامع الشّرایط از آسمون افتاد و وعده مرلینی محقق شد و ارباب ما مرگخواران رو بی لرد رها نکرد.

ارباب جادوگری بزرگ بودن، هاگرید هم جادوگر بسیار بزرگیه. ارباب با اساتید مجرب و بزرگ هاگوارتز -مثلا استاد معجون سازی وقت- در ارتباط بودن، هاگرید هم با همون اساتید هم پیاله است. ارباب مارزبان بودن ... هاگرید مار، اژدها، عنکبوت، سگ و طاووس زبانه. ارباب در درایت بی همتا بودن، هاگرید هم در ابتدای راه با انتخاب دست چپ و راست مناسب درایتش رو ثابت کرده.

هرچقدر می‌خوام جلوی تصمیم عجولانه رو بگیرم، می‌بینم این میزان از شباهت، حجت رو تموم کرده و جای تردیدی باقی نمونده.

لبیک یا هاگرید! سایه شما (که بسیار بزرگتر از سایه قبلی مستولی بر خانه ریدل هم هست) مستدام.


ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: وداع با لرد سیاه
پیام زده شده در: ۱۲:۵۵:۰۲ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
#3
- داوود بیژاکودیل؟ تو هنوژ ژنده‌ای؟
- په می‌خواستی دار رو وداع گفته باشم؟ فانی رو؟
- ببینم ... اخیرا به یه حلال ژاده که عین خودم باشه فقط یکم کچل تر و بی دماغ تر چیژ نفروختی؟
- من که نه ... می‌خوای از ممد رانیتیدین و حسن خراطین بپرس.

برای مورفین اولین راه مردن، اوردوز بود. بنابراین برای جست‌وجوی جسد خواهرزاده‌اش، راهی راسته‌ی چیزفروش‌ها شده و جوب‌ها را کند و کاو می‌کرد.

یکی دیگر از جست‌وجوگران جسد لرد، هوریس نام داشت! اگرچه خود او مرگ لرد را شایعه کرده بود ... اما وقتی فهمید موزه حاضر است پیکر بی‌جان او را برای مومیایی شدن خریداری کند، طمع پول باعث شد به این که لرد واقعا نمرده اهمیتی ندهد. هوریس دوره افتاده بود در خانه ریدل‌ها و به هر مبل و میز و صندلی سیخونک می‌زد و زیر آن‌ها را بررسی می‌کرد.

در تالار مراسمات اما مرگخواران مداحی را پشت تیریبون فرستاده بودند تا برای تهیه ناهار زمان بخرد.

- عجب رسمیه ... رسم زمونه ... می‌رن اربابا ... از اونا فقط ... خاطره‌هاشون ... به جا می‌مونه.

در حالی که عده‌ای سرگرم جست‌وجو و باقی مشغول برگزاری مراسم بودند، رودولف می‌خواست از آب گل‌آلود ماهی بگیرد. او که در گام اول موفق نشده بود مبحث جانشینی خودش را مطرح کند، سراغ گزینه دیگری رفته بود. سراغ یک دست نشانده‌ی ساده لوح. دست نشانده‌ای که درست وقتی رودولف به دنبال گزینه‌ای مناسب می‌گشت، خودش به طمع حلوا و ناهار پا به مجلس گذاشت.

- این هوریس کدوم گوریه؟ باید یه جانپیچ برای این بچه درست کنیم!


ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۷:۵۱:۳۷ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
#4
- نه استاد!

فنریر با تعجب متوقف شد و برگشت تا ببیند کدام گوسفندی مخالفت کرده.

- تعداد که زیاد باشه کیفیت آموزش میاد پایین. یه آزمون ورودی برگزار کنید.

فنریر که حوصله بحث کردن با مشتی گوسفند را نداشت، تصمیم گرفت به خواسته‌های آنان تن بدهد. فنریر آزمون جامعی به نام کنکور تدارک دید تا رتبه‌های برتر آن را با خود به پشت درخت ببرد. فنریر کتاب‌های «چرا کردن»، «نشخوار1»، «نشخوار2»، «اصول بع بع»، «حساب دیفرانسیل و انتگرال»، «زبان بزی»، «چوپان و زندگی»، «گلّه شناسی» و «پشم تجربی» را به گوسفندان فروخت. پاسخ سوال «مشتق و انتگرال کجا به دردمون می‌خوره؟» و «چرا باید زبان بزی رو بلد باشیم؟» را با «بزرگ‌تر که شدید می‌فهمید!» داد. از آن‌ها به صورت مرتب کوییز گرفت. هیچ گوسفندی نتوانست پاسخ سوال «نشخوار را تعریف کنید» و «برهان چوپان را بیان کنید» را بدهد؛ اگرچه آن‌ها روزانه 18 ساعت نشخوار می‌کردند و به چوپان‌هایشان اعتماد داشتند. عده‌ای از آن‌ها که برهان چوپان را غیر منطقی و مزخرف می‌دانستند، دچار شبهه شده و اندکی بعد وجود چوپان را انکار کرده و به او پشت کردند و خوراک گرگ شدند. عده‌ای گوسفند تنبل نیز ترک تحصیل کرده و رفتند پشت درخت و چرایشان را کردند. کنکور که نزدیک شد، گوسفندهایی که درسشان ضعیف تر بود کتاب‌های کمک آموزشی و سی‌دی‌های آموزش نکات تستی را نیز از فنریر خریدند. زمان گذشت، کنکور در یک قدمی گوسفندان بود. بسیاری از آن‌ها مدت‌های مدیدی بود که با هیچکس بع بع نکرده و از نشخوار نیز افتاده بودند. شبانه روز تست می‌زدند تا درصد نشخوار2 که ضریب 4 داشت را بالا ببرند. عاقبت روز کنکور فرا رسید و گوسفندی با عینک ته استکانی، پشم‌های طاس که به سختی می‌توانست صدایی بین بَع بَع و مِع مِع تولید کند و فاقد هر گونه دمبه بود، رتبه یک را به دست آورد. فنریر یک کارنامه به او داد که برای مراجع بین المللی ثابت می‌کرد آن گوسفند، بهتر از هر گوسفند دیگری، نشخوار و چرا و بع بع بلد است. کارنامه‌ای که امضای معتبر یک گرگ پایش خورده بود.

- خوب گوسفند! بیا بریم پشت درخت.

گوسفند شدیدا به مغزش فشار آورد ... هیچ درسی در مورد راه رفتن به خاطرش نیامد.


ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳:۱۴ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
#5
خلاصه تا انتهای این پست: مالفوی ها ورشکست شدن و تمام اموالشون توقیف شده. اون ها نمیخوان این موضوع رو بروز بدن اما لرد و مرگخوارها توی خونشون تشکیل جلسه دادن و این، کار رو براشون سخت کرده. اون ها برای پذیرایی از جمع، یواشکی یک بطری وایتکس از گابریل میدزدن و به جای شربت به جمع تعارف میکنن. مرگخوارها با خوردن شربت، شروع به سفید شدن میکنن.

تصویر کوچک شده


- بانو گابریل! بَخٍّ بَخٍّ! دیگه به سلامتی با وجود شما شایسته سالاری در وزارت نهادینه می‌شه. فقط بی‌زحمت تا دیر نشده سازمان امور جوانان و ازدواج رو به من بدین. به هر حال جوونا رو خوب درک می‌کنم.

هوریس این را گفت و عصا زنان کنار رفت تا نوبت به رودولف برسد.

- الحق که وزیر به این باکمالاتی کم پیدا می‌شه. شما زحمت بکش زیر حکم ریاست سازمان حمایت از ساحره‌های بی سرپرست که برای من می‌زنی، شماره و وضعیت تحولتم بنویس.

- تبریک گفتن می‌شم! شدن می‌شه حالا که صاحب منسب شدن شدید دست بچه ما رو هم گرفتن کنید؟ مثلا سازمان فرهنگ و ادب جادویی ... بچه من از بچگی عاشق زبان شما بودن هست.

گابریل که می‌ترسید کار به ریاست مورفین بر سازمان ورزش‌ها و تفریحات جادویی بکشد، متوجه لوسیوس شد که با یک سینی پر از لیوان در حال عبور از آن سوی خانه است. سریعا برای متفرق کردن جمعیت اقدام کرد تا بیش از این در آن تراکم، عرق نکند و با آن‌ها که معلوم نبود آخرین بار کی دستشان را ضدعفونی کرده‌اند دست ندهد.

- ممنونم از همتون! بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید ... لوسیوس براتون شربت آورده.

لوسیوس با شنیدن این جمله و حمله‌ور شدن مرگخوارهایی که در خانه او تشنگی کشیده بودند، خشکش زد و نتوانست بگوید که هنوز مایع درون لیوان‌ها را شیرین نکرده.

مرگخوارا یکی یکی لیوان‌ها را برداشتند و سر کشیدند. از قضا شیرین هم بود! نگارنده وایتکس نخورده اما می‌داند طعم با بو نسبت مستقیم دارد و مایعی هست که بوی وایتکس می‌دهد. نگارنده آن را هم نخورده اما می‌داند که در مواد تشکیل دهنده‌اش قند موجود است. پس لابد شیرین بود.

- ای بی مقدارهای حریص ... ما تشنه لبیم و شما در خوردن شربت از یکدیگر سبقت می‌گیرید؟

لرد لیوانی برداشت و حین سرکشیدنش، متوجه تغییر رنگ مرگخوارهایش شد.

- یاران سیاه ما ... چرا شما دیگر سیاه نیستید؟

- ارباب جسارته ... خودتون هم دارید به لرد سفید تبدیل می‌شید.


ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۰:۵۳:۰۹ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۸
#6
«هر عملی را عکس العملی است»

- اسحاق نیوتن -


در هتل، هر دری نبود. دری بود اهل مطالعه. او بر خلاف نگارنده، فیزیک یک و دو را پاس کرده بود و با قوانین نیوتن آشنایی داشت. پس تا جایی که میتونست عقب رفت، بعد با سرعت دوید و با تمام قوا خودش را به سدریک کوبید.

- عجب در تسترالیه ها!

- من در تسترال نیستم. در اتاقم.

در، دری بود تک بعدی. به علوم انسانی اهمیت نمی‌داد و ادبیاتش ضعیف بود.

«منو چپ چپ ... نیگا نکن عمدا ... می‌خوای بیام حتما ... من باعث شر شم؟»

- سروش لشگری ملقب به هیچکس -



در آن سوی در، هاگرید نشسته بود سر کوچه. تسبیحی دور انگشتانش می‌چرخاند و این آواز را با صوت قرّا می‌خواند:

- من آن هیپوگریف سیه بالم ... من آن هیپــــــوگریــــف سیه بــــــالم ... گریزان آشــــــیـــــــــــــــان از من!

در همین هنگام بود که در داشت برای انتقام از سدریک، دورخیز می‌کرد. در، دری سر به هوا نبود. عقب عقب آمدنی، پشت سرش را نگاه کرد تا به کسی برخورد نکند.

- نه من از آشـــیــــــــان ... صبر کن بیبینم! نیگا کرد؟ نیگا می‌کنی؟

- نه هاگرید! به تو نگاه نکرد.

- نه ... نکرد ... داشت میومد سمت پروفسور دامبلدور. هیچکس نمی‌تونه جلوی هاگرید به پروفسور دامبلدور نیگا نیگا کنه!

هیچکس نمی‌توانست مانع یک هاگرید غیرتی بشود. با خشم به سمت در یورش برد و آن را از جای کند.


ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰:۴۵ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸
#7
- قل قل قل قل ... نکن پیر خرف... قل قل قل قل ... شدم! شدم!

معلوم نبود بیلی در بحر خاطرات کدام برهه از زندگی پربارش مستغرق شده بود اما فریادهای هذیان‌وار او که به خاطره‌اش برمی‌گشت، نجاتش داد.

- پاک شدی؟ آفرین به تو فرزندم!

دامبلدور این را گفت و بیلی را رها کرد. او نیز نه گذاشت و نه برداشت، به طور غریزی به تنبیه، تادیب و فلک کردن ویزلی‌ها پرداخت.

- آخ! پروفسور این که هنوز نشده!
- من به بیلی اعتماد کامل دارم فرزندم.

بیلی دوره افتاد در پناهگاه و در آستین یک یک بچه ویزلی‌ها فرو رفت. یک یکشان مرلین شاهده! آن وسط لحظه‌ای جوگیر شد و سراغ مالی هم رفت. مالی هم جوگیر شد و سریعا یک ویزلی جدید به دنیا آورد. بچه ویزلیها که مدت‌ها تحت تربیت پرِ قویی دامبلدور، رنگ چوب تر را ندیده بودند، تحت تاثیر فرو رفتن بیلی، آرام و ساکت شدند و نشان دادند که متدهای تربیتی نوین حرف مفتی بیش نیست. آرتور قصد اعتراض به اعتماد کامل دامبلدور داشت اما با دیدن شرایط ساکت خانه‌اش که او را به یاد نه ما اول زندگی مشترکش با مالی می‌انداخت، از این موضوع صرف نظر کرد. تمام محفلی‌ها پس از مدت‌ها رنگ آرامش را چشیدند. همان لحظه تاتسویا که تصادفا از جلو در پناهگاه رد می‌شد، آن جا را مکان مناسبی برای ظن یافت و به صورت چهارزانو در حیاط پناهگاه نشست!

- نتیجه اعتماد یک پیرمرد باتجربه رو دیدید؟ از این پس من بیلی رو به عنوان دست راستم منصوب می‌کنم.

آلبوس این را گفت و به اتاقش رفت تا با وسایل ظریف نقره‌ایش ور برود. محفلی‌ها ماندند و بیلی که داشت قلنج خود را می‌شکاند. شاید او ارتشش را پیدا کرده بود!


ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶:۵۱ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸
#8
در گوشه‌ی دیگری از مریخ ... البته مریخ کره است. کره هم گوشه ندارد. اما بیان دیگر همین موضوع این است که کره بی‌نهایت گوشه دارد. پس نتیجه می‌گیریم در واقع بی نهایت همان هیچ است. :دانشجوی_اخراجی_دانشکده_ریاضی: ... عرض می‌کردم. در گوشه‌ی دیگری از مریخ، گوریل سیاه خشم لرد، گذاشته بود دنبال فنریر. فنریر حتی فرصت نداشت سر برگرداند و گوریل را ببیند؛ اگر این کار را می‌کرد قطعا با دیدن قطر دندانهای سیاه گوریل، بزاق دهانش راه می‌افتاد و خودش را خیس می‌کرد. فنریر به سرعتی رسیده بود که پیش از آن آنلاکش نکرده بود و اچیومنت پشت اچیومنت بابت آن دریافت می‌کرد. آن‌قدر سریع شده بود که مانند تام و جری، اعضای بدنش از خودش جا می‌ماندند. جیگرش را که همان ابتدای راه از دست داده بود. اندکی جلوتر سم راستش افتاد. سپس یکی از دندان‌ها. کرک و پشم‌هایش نیز ریخت. دست آخر درش افتاد. فنریر اصلا در نداشت، اما فرصت فکر کردن به آن را نیز هم. در آن سو گوریل سیاه خشم لرد، با افزایش میزان خشم لرد، بزرگ و بزرگتر می‌شد. گام‌هایش نیز هم. در راه در فنریر را برداشت و وقتی به او رسید، آن را گذاشت!

در یک گوشه دیگر از مریخ ... البته مریخ کره ... رودولف به یک مریخی رسیده بود. فقط مشکلش این بود که نمی‌دانست او مریخیه است یا مریخی.

- شما وضعیت تاهلتون چطوریاست؟
- ها؟
- شما وضعیت جنسیتتون چطوریاست؟
- ها؟
- شما وضعیت گرایشتون چطوریاست؟
- من دگرسیاره‌گرا هستم.

رودولف در پوست خود نگنجید. او البته نمی‌دانست که در مریخ این عبارت فقط یک اصطلاح نیست؛ فلذا پوستش پاره شد و رودولف ریخت بیرون.

در یک گوشه دیگر از مریخ ... البته و زهرمار ... رابستن و بچه به لرد سیاه رسیدند.

- ارباب ستاره دنبال دار آوردیم!
- خوب به ما چه؟ مگه ما مسئول به نتیجه رسوندن جست‌وجوهای ستاره‌ها هستیم؟ یا تو جیبامون دار نگه می‌داریم؟ به ما میاد از روش‌های مشنگی برای کشتن استفاده کنیم راب؟

رابستن بیچاره گناهی نداشت. او هنوز با هکسره زمینی‌ها آشنا نشده بود.


ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۰:۱۷:۵۹ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#9
سفت و وحشی با گنگ بالا
Vs
Wizards Witches With Attitude

(شما فونت دو ایکس لارج ما دوایکس اسمال ... شما مگنا قرمز ما اسی اولترالایت ... شما لات ما سر به زیر ... شما چارلز بوکفسکی ما میم مودب پور )


- این‌جا هم نیستن!
- خوب بریم اون‌جا!
- به سوی بی‌نهایت و فراتر از آن!
-

- باورم نمی‌شه. واقعا منو نبرد!

تلسکوپ داشت احساس افسردگی می‌کرد. تصمیم گرفت ساعت‌ها در کنج عزلت باقی بماند و زانوی غم بغل بگیرد، اما بعد متوجه شد اگر این کار را بکند ممکن است جدی جدی آملیا را گم کند و از طرفی او اصلا زانو نیز نداشت؛ پس از تصمیمش منصرف شد و یک استوری با چهره غمگین و کپشن «سلام دوستان! من دارم خودکشی می‌کنم و به ستاره‌ای بین ستاره‌های دیگه تبدیل می‌شم! گفتم بگم که نگرانم نشید. بوس بوس!» گذاشت و نتش را قطع کرد. به اندازه کافی افسردگی به خرج داده بود! حالا می‌توانست به دنبال هم‌تیمی‌هایش بگردد ... البته اگر در طول استوری گذاشتن او، از نظرش خارج نشده بودند!

اون‌جا


- اینا چرا همشون شیش پرن؟
- اوتفاقا منم از پیتزا شیش تیکه هیچ خوشم نمیاد! همیشه به گارسون میگم هشت تیکه کونه بلکه سیر شم.
- من در مورد پیتزا حرف نزدم ... تو از کدوم نژادی که انقدر کودنی؟

هیتلر در مورد پیتزا حرف نزده بود. او به ستاره‌های اطرافشان اشاره داشت.

- چی گفتی؟ هیشکی نیمیتونه جولوی من به پروفسور دامبلدور توهین کونه!
- با دامبلدور نبود هاگرید.

هیتلر در مورد دامبلدور حرف نزده بود. او به خود هاگرید اشاره داشت.

- آهان ... خوب از اول می‌گوفتی.

هاگرید خیالش راحت شد و گوشه مبل کنارش را گرفت.

- هوریس؟ بیا سر این مبلو بیگیر بیبینیم شاید این زیر باشن! هویس؟ کوجایی؟

هوریس همان‌جا بود. اما نمی‌توانست سرش را بگیرد. سر خودش را!

- بیخیال شو هاگرید. این‌جا هم نیستن.

بازیکنان دست از جست‌وجوی هم تیمی‌هایشان کشیدند. کلمب و فعال در آن سیاره نیز نبودند.

تصویر کوچک شده


هاگرید و ارنی دست‌های یکدیگر را به محکمی فشردند. داورسرخگون را به بالا پرتاب کرد. هاگرید و ارنی روبوسی کردند. داور در سوت خود دمید. هاگرید و ارنی یکدیگر را در آغوش گرفتند. سرخگون به زمین افتاد. هاگرید و ارنی سر بر شانه یکدیگر گذاشتند.

- سوت زدما!

- وردار سرخگونو مرد ... تیم ما و تیم شما نداره!
- نزن این حرفو دادا ... اسیر مرامتم!
- خرابم نکن مرد ... من نوک چتر صورتیتم!
- سردنده اتوبوس شوالیتم!
- کمرنگتم!
- هاگنریدتم!

در حالی که کاپیتان‌های دو تیم مشغول تکه پاره کردن تعارف بودند، سایر بازیکنان سوار جاروها شده و به پرواز درآمدند. هیتلر در میان تماشاگران پرواز می‌کرد و به اقلیت‌های نژادی گل می‌داد. کریستف کلمب جلوی یکی از حلقه‌ها به صورت شناور متوقف شده بود و فریاد می‌زد: «کشف کردم! من این سوراخ را کشف کردم!» فعال حقوق زنان در کنار آملیا پرواز می‌کرد و مدام جمله «خواهرم حجابت!» را تکرار می‌کرد. هوریس تنها کسی بود که سوار جارو نشده بود. او گوشه استادیوم ایستاده بود و بالا می‌آورد. فعال حقوق اجتماعی بلاجری به سمت دروازه‌بان حریف شلیک کرد.

- یعنی می‌گی استتار کنم؟ حسش نی!

تصویر کوچک شده


بازیکنان به سوی کهکشان دیگری حرکت کردند. البته به جز تلسکوپ که صاحبش دیگر نیازی به او نداشت و گمش کرده بود و هیتلر که همان‌جا مانده بود تا تک تک ستاره‌های شش پر را فتح کند و در کوره ستاره سوزی بیندازد. در مسیر متوجه موشکی شدند که کنارشان پرواز می‌کرد.

- این چیه؟! نکنه این تو باشن؟

هوریس سرک کشید و گفت: نه ... این من توشم ... یعنی جلوی درشم ... ماموریت مرگخواراست!

آریانا با شنیدن این جمله احساس وظیفه کرد و از جمع جدا شد تا به اربابش بپیوندد. باقی بازیکنان روی اولین سیاره متوقف شدند.

- سیاره‌ی جوزفینیون 12 ... باورم نمی‌شه دارم از نزدیک می‌بینمش!

ارنی جلو رفت و صدا زد:

- کریـــــــس ... فعـــــــال!

- من کریس نیستم! من ویولتم!

یکی از سکنه سیاره از ناکجاآباد جلوی بازیکنان ظاهر شد و این را گفت.

- نخیر! من ویولتم!
- دروغگوهای بزدل! من خودم ویولتم!
- اینارو ول کنین ... من از همشون ویولت ترم!

سکنه یکی پس از دیگری سر از خاک سیاره برمی‌آوردند و ادعای ویولتی می‌کردند. بازیکنان فهمیدند که آن‌جا کسی جز ویولت سکونت ندارد و به مسیر خود ادامه دادن ... به جز آفتاب‌پرست! او شادمان بود از این که موجوداتی مشابه خودش یافته. موجوداتی که به رنگ دیگری درمی‌آیند.

- اسنپیوس 12 ... یا اسمی که قدما به این سایره نسبت می‌دادن، تاکسیوف!

بازیکنان در سطح سیاره پخش شدند و به جست و جو پرداختند.

- بیا بالا!
- آقا خجالت بکش ... ایش!

جمیله از سکنه سیاره دور شد. سکنه‌ای که دستمال یزدی دور گردنش بود و سیگار می‌کشید.

- ببخشید شما فعال اجتماعی حقوق زنان رو ندیدین؟
- بیا برسونمت.
- واقعا؟ یعنی می‌دونین کجان؟
- نه ... تاکسی متر می‌زنم برات.
- هان؟ نه خوب ... منم که نمی‌دونم کجان! گم شدن.
- کار خودشونه.

سکنه به تمام بازیکنان گفتند «بیا بالا!» اما هیچ کدام از آن‌ها نیامدند بالا. رفتند بالاتر سراغ سیاره‌ای دیگر. هیچ کدام از آن‌ها به جز ارنی که مشغول بحث با سکنه بود. جگر او با هر پاسخی که از آن‌ها می‌گرفت، خنک می‌شد.

- گوشت هیپوگریف چه گرون شده.
- کار خودشونه. از اون طرف گالیونم کشیده بالا.
- کار خودشونه. بقیه سیاره‌ها این شکلی نیست که ... من یه پسردایی دارم تو سیاره بغل ... می‌گه اون‌جا هیچی نمی‌کشه بالا. فقط می‌کشه پایین.
- کار خودشونه. گفتی سیاره بغل ... دیدی چه زلزله‌ای اومد توش؟
- کار خودشونه.

بازیکنان رفتند و رفتند تا عاقبت به خورشید رسیدند.

- من از بچگی دوست داشتم اون طرف خورشیدو ببینم!

آملیا آن قدر عجله داشت که برای رسیدن به آن سوی خورشید، اصل حمار را رعایت کرد و مسیر مستقیم را پیمود ... البته تا میانه‌های راه!


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۵۷:۰۵

ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹:۰۶ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#10
فنریر در را باز کرد و مرگخواران به سم خروجی شناور شدند و سقوط ... نکردند! هوریس که به شکل صندلی وی آی پی در آمده بود، نزدیک‌‌‌‌ترین مرگخوار به در بود. تحت تاثیر استرس، سریعا به هیبت عادی خود برگشت و این باعث شد در چارچوب در هواپیما گیر کند ... البته به همراه لرد که تا چند لحظه قبل بر روی هوریس نشسته بود.

- ای کاش سقوط کرده بودیم و در کنار این بی مقدار قرار نمی‌گرفتیم.

- ارباب از لحاظ تکنیکی فرقی نداره ... موندیم توی هواپیمایی که داره سقوط می‌کنه! چه توی هواپیما چه بیرون از اون، داریم سقوط می‌کنیم.

نگاه خشمگین لرد به لینی فهماند نیازی نیست همیشه هوش ریونی‌اش را به رخ بکشد.

- زود باش فنریر ... معطل چی هستی؟

- ارباب من که داشتم می‌رفتم! شما و هوریس مسیر رو مسدود کردید.

- پس فکر دیگری برای نجات می‌کنیم.

مرگخواران در فکر فرو رفتند تا اولین نفری باشند که ایده درخشان اربابشان را حدس می‌زنند و به سمع و نظرش می‌رسانند. هوریس هم یکی از همین مرگخواران بود. او عادت داشت در مرلینگاه فکر کند و حالا برعکس این اتفاق افتاد. وقتی در فکر فرو رفت، سنسورهای بدنش تشخیص دادند که او در مرلینگاه است. از طرفی آن‌ها چندین و چند پست بود که در سفر بودند و فقط به غذاهای کنسروی از قبیل لوبیا، نخود و ... دسترسی داشتند ... [البته این موارد ارتباطی به ماجرا نداشت و فقط جهت فضاسازی ذکر شد!]

کار از مرحله ایده گذشت. نیمه عقبی هوریس به موتور تغییر شکل داده بود و هواپیما - که اکنون می‌‌شد اسمش را موشک بالستیک گذاشت - به طور عمودی بالا می‌رفت.

- چرا انقدر می‌ری بالا هوریس؟ به سمت وزارتخونه حرکت کن.

- موشک این طوری نیست ارباب. ما می‌ریم بالا، زمین می‌چرخه، وزارتخونه میاد زیر ما، هوریس موتورش رو خاموش می‌کنه و ما میایم پایین.

- سعی کن به موقع خاموش کنی هوریس.

در حالی که هوریس طلب کنسروهای بیشتری می‌‌کرد، مرگخواران مشغول تماشای ستاره‌‌ها، سیاره‌ها و کهکشان‌هایی شدند که از کنار پنجره عبور می‌کرد.


ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.