هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (هوری.دلربا)



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: دیروز ۲۲:۵۴:۲۵
#1
- کدام بی مقداری بود؟

مرگخواران بحث را متوقف کردند و به سمت گوینده این جمله چرخیدند.

- هر کی هستی خیلی بی نمکی. حتا چندش آور هم نشدی ... چه برسه به ترسناک.

- ذغال اخته‌ی مامان چطور فکر کردی جلوی یک مادر می‌تونی ادای بچش رو دربیاری و لو نری؟

- حداقل قبل از درآوردن ادای ارباب کمالاتت رو قایم می‌کردی!

- ناراحت شدی کلکت نگرفت؟

گوینده‌ی جمله، مقداری از برگ‌هایی که به وسیله شان استتار کرده بود را کم کرد.

- بی مقدارها ما فقط کمی استتار کردیم ... حالا دیگر نمی‌شناسیدمان؟ گفتیم کدام بی‌مقداری ما را احضار کرد؟

دیدن یا شاید ندیدن دماغ لرد باعث شد مرگخوارها متوجه اشتباه خود بشوند.

- ارباب ... ما فقط ...

- چیز شدیم ... داشتیم چیز!

- تحت تاثیر استتار فوق العادتون قرار گرفته بودیم. فکر کردیم یک درخت داره ادای شما رو درمیاره.

- کافیست! جواب سوال ما را بدهید. ماموریت انجام شد؟

- بله ارباب.

مرگخوار مورد نظر هول شد و از پایان ماموریت خبر داد. باقی مرگخواران هول نشوند و ندهند.

- کو؟

هوریس که هول شده بود به طناب تبدیل شد و رودولف که هول شده بود او را برداشت و مانند تام و جری، چند دور در هوا انداخت و سپس به سمت چادر محفلی ها پرتاب کرد.

- ایناهاش! بسته بودیمش سر این طناب گم نشه.

- یکی بیاد کمک ... سنگینه!

مرگخواران همگی سر طناب را گرفتند و به کمک هم کشیدند ...

- سولام!


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: دیروز ۳:۱۹:۳۳
#2
سلام! اگر مدتی نبودیم، برای این بود که با دست پر برگردیم. با تغییر برنامه به سوی ذائقه شما بینندگان!

برگشتیم. با دست پر. با مهمانانی به صف کشیده. مهمانانی که علایق و سلایق شما میگه کدومشون بشینن روی صندلی. دایی هوری دوست داشت یک یک ساحره‌های جوان رو روی صندلی برنامه بنشونه. اما افسوس که بینندگانی که خودشون ساحره بودن و در صراط مستقیم هم سیر میکردن، به ما انتقاد کردن. ما هم با روی گشاده پذیرفتیم و برای پوشش سلایق تمام اقشار جامعه، میهمانانی از طیفی بسیار گسترده انتخاب کردیم. و حالا ... میزان رای کاربر است! انتخاب کنید ... سلیقه دایی هوری؟ یا مهمان درپیت؟

شرکت پرشور شما در نظرسنجی، نشان دهنده میزان اقبال شما از قلم پر و رضایتتون از تلاش دست اندرکاران خواهد بود.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: دیروز ۱:۰۷:۲۴
#3
آرتور و مالی به سرعت مشغول عوض کردن بچه شدند. به محض باز کردن پوشک، آرتور یک قدم عقب رفت و مالی نیز بهت زده به او خیره شد.

- مالی ... خیانت؟
- آرتور باور کن ...
- بعد از این همه مدت؟

- همیشه!

جمله آخر را رودولف اضافه کرد که گردن کشیده بود تا به خیانت نهفته در پوشک بچه پی ببرد. فورا پی برد که این جمله مال این جا نبوده و البته خوش شانس بود که آرتور و مالی به اندازه‌ای درگیر موضوع بودند که متوجه پارازیت او نشدند.

- می‌دونی آخرین بار این صحنه رو کی دیدم؟
- موقع عوض کردن پرسی ...
- اون موقع می‌تونستیم گوشت بخوریم. حالا من دارم له له گوشت می‌زنم و تو میدیش به این بچه ...

رودولف از فرصت استفاده کرد و بچه را از میان آرتور و مالی قاپید و از چادر خارج شد. آن دو به حدی عصبانی بودند که متوجه هیچ چیز نمی‌شدند.

- آوردمش! آوردمش!

رودولف با بزرگنمایی پیروزی که در نجات بچه به دست آورده بود، سعی کرد ناتوانیش در دستیابی به هدف اصلی را پنهان کند.

- پس محفلی؟
- چیز شد ... خیلی بود! اومدم از همسر دلبندم مشورت بگیرم. هرمیونشو بدم، جینیشو بدم، تانکسشو بدم، مالیشو بدم؟

رودولف منتظر بود بلاتریکس مانند یک همسر رویایی بگوید «همشو بده!» اما بلا بیشتر شبیه یک کابوس بود.

- به نظرم تو خودتو به اندازه کافی برای این ماموریت به زحمت انداختی رودولف. نیازی نیست برگردی توی چادر.
- فکر کردی اگه من نرم کس دیگه‌ای داوطلب می‌شه؟
- لازم نیست کسی بره تو ... یه محفلی رو می‌کشیم بیرون.

بلا آستینش را بالا زد و نوک چوبدستی‌اش را بر روی علامت شوم فشرد. بلافاصله صدای هری پاتر از داخل چادر شنیده شد.

- چیزی نیست ... چیزی نیست ... من خوبم ... فقط می‌خوام یکم هوا بخورم.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱:۲۲ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸
#4
هاگرید مثل سگ خالی می‌بندد. نه که آدم خالی بندی باشد. نه! بلکه همین که مثل سگ خالی می‌بندد را خالی می‌بندد. او خالی نمی‌بندد. فقط حافظه‌اش یاری نمی‌کند که وقایع را درست به خاطر بیاورد. مثلا از آن شب کذایی، تنها دو کلمه «بالماسکه» و «مودیر» را به خاطر می‌آورد. اما برای این که دوئلش کوتاه نشود، جاهای خالی بین این کلمات را با تخیل خود پر کرد. در انتها نیز لرد را کشت چون خلاقیت ندارد. در همه دوئل‌هایش همین کار را کرده! آخرش هم گفت خالی بستم که کسی مچ گیری نکند. اما کور خوانده! هوریس،ب هم آن شب را مو به مو به یاد می‌آورد - اصلا خودش آن مهمانی کذایی را ترتیب داده بود. لابد به خیال این که در جشن تولد یک مدیر می‌تواند مدیرها و ناظرهای زیادی را ببیند و با آن‌ها لابی کند - هم هاگرید را خوب می‌شناخت. ناسلامتی سفری به سرزمین غول‌ها رفته بود و آن‌جا دستپخت زنعموی هاگرید را خورده بود. شاید بپرسید خوردن دستپخت زنعموی یک نفر چه تاثیری در میزان شناخت از او دارد؟ ندارد. اما وقتی غذای محلی غول‌های غارنشین هفت-هشت متری را دولپی بخورید، بابای دوست نیمه غولتان به او تشر می‌زند که «اون ظرفو وردار از جولوی ریفیقت! » تا مبادا اوردوز کنید. آن وقت است که کاملا صراحت لهجه پدر رفیقتان را درمیابید. از طرفی هوریس تجربه فرار از چنگ خاله‌ها، زندایی‌ها و زنعموهای هاگرید را هم داشت. این یکی هم تاثیر دارد! به شرط آن که بدانید هاگرید پیش از سفر عاجزانه از مادرش درخواست کرده بود که کسی از ورود آن‌ها به سرزمین غول‌ها آگاه نشود اما به محض ورود، ارتش فامیل‌ها با فریاد «مهمـــون! اول ما می‌نوازیمشون! » به آن‌ها حمله ور شدند. آن وقت میزان رازداری مادر رفیقتان را هم درمیابید. پدر و مادر را که بشناسید، می‌دانید بچه سر چه سفره‌ای بزرگ شده. هوریس در آن سفر یک استندآپ کمدی غولی با عنوان «ماجراهای التزام عملی» هم دیده بود که کمدینش استندآپ را نشسته اجرا می‌کرد که البته این یکی دیگر واقعا هیچ نقشی در شناخت او از هاگرید ندارد.

برگردیم به مهمانی. جایی که هوریس پلتیک هوشمندانه‌ای سوار کرده بود؛ او با کاستوم مافلدا حاضر شده بود تا هیچ شخصیت حقیقی نتواند پیگیر حقوق مادی و معنوی کاستومش شود. مهمانان به نوبت نزد او می‌آمدند تا تبریک بگویند.

- سلام داوش مافلدا! من مناسبم؟ شرمنده ... راستش هر چی توضیح مراسم بالماسکه رو خوندم نفهمیدم چه فرقی با مراسمای عادی داره. ولی نهایت تلاشمو کردم.

هوریس لبخند کجی تحویل جوزفین داد که مثل همیشه با کاستوم ویولت در انظار حاضر شده بود. متوجه منظور او از «نهایت تلاش» نشد اما اهمیتی نداد و منتظر مهمانی صاحب منسب ماند.

- لرد سیاه!

هوریس نگاهی به دور و اطراف انداخت و اربابش را آن حوالی ندید.

- امممم ... بانو؟
- لرد سیاه!
- سلام! نوشیدنی چی میل دارین؟
- لرد سیاه!
- میگم که ... چیزه ... لباس کیو پسندیدین؟
- لرد سیاه!
- عه ارباب اومدن؟ من برم یه سر بهشون بزنم ... راستی! کاستوم مریم مقدس واقعا بهتون میاد.

ظاهرا مروپ بالماسکه را با تئاتر اشتباه گرفته بود و کاملا هم در نقش خود فرو رفته بود. دقیقا در آن جای نقش که به مریم وحی می‌شود «هرچه پرسیدند به پسرت اشاره کن!»
هنوز چند قدیمی از مروپ دور نشده بود که فهمید ظاهرا کاستوم «مادر» در مراسم نقشی کلیدی ایفا می‌کند.

- سلام بانو! موافقین به افتخار اون کوچولوی توی شکمتون چند بطری بنوشیم؟
- اوا! حالیت نیست یا دوست داری بچم ناقص به دنیا بیاد زنیکه‌ی حسود؟
- قصد جسارت نداشتم. مگه اون بالش زیر لباستون، جزو کاستومتون نیست؟
- خجالت بکش ... ماهرخ پرت کرده؟ یا جیره خور ج.ا هستی؟ یا یک ضد زن عقب افتاده و بدوی؟ زنان علیه زنان؟

هوریس ترجیح داد اشاره نکند که او را در جشن تولد یک سال [=12ماه] قبل هم با همین وضعیت دیده است و فقط از او دور شود. اقدامی که بسیار برای او خوش یمن بود و بالاخره با یک صاحب منسب رو به رو شد.

- به به! جناب حسنیوس فریوس! قدم رنجه کردین ... فقط جسارتا ... به اطلاعتون نرسیده بود که مراسم بالماسکه هست؟
- سلام مافلدا جان! چرا نرسیده بود؟ رسیده بود ... برای همین با کاستوم رییس شورای عالی امنیت جادویی اومدم دیگه.
- مگه رییس شورای عالی امنیت جادویی خودتون نیستین؟
- نه! بذار این طوری برات توضیح بدم. من وزیر سحر و جادو هستم. همونی که صبح جمعه فهمید سوخت جاروها گرون شده. این کاستوم، کاستوم رییس شورای عالی امنیت جادوییه. همونی که تصمیم گرفت سوخت جاروها گرون بشه.

هوریس مطمئن بود که او کاستوم خودش را پوشیده. اما به صرفه نبود که بیش از این پاپیچ یک مقام کله گنده شود. نگاهی به ساعت انداخت تا بهانه‌ای برای تنها گذاشتن مسئول مربوطه بتراشد. اما ظاهرا نیازی به بهانه تراشی نداشت؛ زمان فوت کردن شمع و بریدن کیک فرا رسیده بود. رفت تا در جایگاه مخصوص مستقر شود.

چشمانش را بست تا شمع را فوت کند.

- آرزو یادت نره مافلدا! یه افسانه قدیمی زوپسی می‌گه که آرزوی مدیرا فورا براورده می‌شه!

بدون این که بداند چرا، در آن لحظه کوتاه یاد گپ و گفت‌های شبانه با رودولف در سفر به سرزمین غول‌ها افتاد. بله! رودولف هم در آن سفر کذایی بود. فقط ذکر نشد که از خاطرات اول پست، در انتهای آن استفاده شود. یاد جایی از سفر افتاد که رودولف مشغول معرفی قدرتمندترین مردان تاریخ از نگاه خودش بود.

نقل قول:
- فتحعلی ... فتحعلی شاه مشنگ ... می‌دونی چند بار ازدواج کرد؟

- چند بار؟

- بیش از 1000 بار!

- مرد واقعی!


- آرزو می‌کنم جای فتحعلی شاه مشنگ باشم.

کسی جمله زیرلبی هوریس در هنگام فوت کردن شمع را نشنید اما وقتی شمع خاموش شد، هوریس هم آن‌جا نبود و پوسته‌ی خالی مافلدا، روی زمین افتاد.

تصویر کوچک شده


- چیزه! ببخشید!
- اعلاحضرتا! از ما عذر خواستن بکردید؟
- شت ... نه! الان من ناسلامتی یه پا اربابم واسه خودم.
- اربابان این دیار همگی نوکران شمایند اعلاحضرتا!
- مرلینی؟ راست میگی. از اربابم خفنترم. شاهنشاهم. بذار مثل ارباب حرف بزنم. چیز است! ما را بخشیدن کنید!
- اعلاحضرتا! بیشتر شبیه رابستن سخن براندید.
- تو رابستنو میشناسی؟
- نه!
- ... ول کن حالا ... جواب سوال منو بده ... زنای من، همینان؟
- بلی اعلاحضرتا! تمام این دلبرکان همسران شمایند. اگر اراده کنید، سایر دلبرکان سرزمین نیز کنیزتان خواهند بود.

هوریس هر چه سعی کرد لفظ «دلبرکان» را با اعضای حرمسرای خود تطابق دهد موفق نشد.

- دلبرک؟ اینا دلبرکن؟ اینا هر کدومشون چهارتا مالی ویزلین که به اندازه آلبوس ...
- خوب اکنون در این دیار توپر مد است جانم به قربانتان.
- مد است که مد است ... دستور میدم همشون رژیم بگیرن. یکی یه ژیلت هم براشون بخری ... صبر کن ببینم. گفتی در این دیار؟

و این گونه بود که فتحوریس شاه، سفرهایی به بلاد فرنگ داشت و قراردادهایی منصفانه چون «ترکمنچای» با سایر ملل و اقوام امضا کرد.


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۶ ۲۳:۵۸:۳۶

ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۲:۲۰:۴۱ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸
#5
- من یه پیشنهاد بهتر دارم.

- لازم نکرده تو پیشنهاد بدی ... هیچ پیشنهادی از سوی تو پذیرفته نمی‌شه. فکر کردی یادم رفته زمانی که زنده بودم یک بار بهم پیشنهادی بی‌شرمانه دادی؟ فکر کردی حالا که مردم فراموش می‌کنم و دیگه توی سرت نمی‌کوبمش؟ هرگز!

- اما این پیشنهادیه که نتونی ردش کنی. :گادفادر:

سکوت لینی حاکی از رضایت بود. توجه سایر مرگخواران نیز جلب شده بود و منتظر پیشنهاد هوریس بودند.

- مرلینگاه!

- چی باعث شد فکر کنی این پیشنهاد جذابه؟

- مزایای پرشماری داره. اولن که گذر هر کسی اون‌جا میفته و استثنا نداره. در نتیجه دلت برای هیچکس تنگ نمی‌شه. دومن انسان‌ها در لحظات حساسی چون مرلینگاه، تمام نقاب‌هاشون رو کنار می‌ذارن و با خود واقعی هر شخص روبه‌رو می‌شی. سومن هر کس اون‌جا بیاد، تنها میاد. می‌تونی با خیال راحت در مورد خاطرات خصوصی که داشتین حرف بزنی. چهارمن اقوام دورت که سایر حشرات باشن هم اون‌جا رفت‌وآمد بیشتری دارن و می‌تونی باهاشون در ارتباط باشی. پنجمن ...

- هوریس؟

- بله ارباب؟

- با این همه مزیتی که برای مرلینگاه شمردی، یادمون باشه در اولین فرصت ...

- بکشینم و تابلوم رو اون‌جا نصب کنید؟

- نه! واقعا چرا باید بعد از خلاص شدن از دستت، تابلوت رو برگردونیم که دوباره جلوی چشممون باشی؟ در اولین فرصت تبدیل به آفتابه می‌کنیمت تا برای همیشه در مکان مورد علاقت به زندگی ننگینت ادامه بدی.

- اتفاقا آفتابه بودن هم مزایای پرشماری داره! اولن وظیفه مهمی چون ریختن آب بر جایی که سوخته بر گردن آدمه و آدم مفید واقع می‌شه. دومن آدم از همه ...

- آواداکداورا!


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۶:۰۲ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸
#6
- آخ جون توپ!

- آخ جون بازی!

مرگخوارها با عادات مشنگ‌ها آشنایی نداشتند و از همین روی، روش استتار مناسبی انتخاب نکردند. کودکان مشنگ یکی پس از دیگری به صف مرگخواران پیوستند. سر رابستن قل می‌خورد، مشنگ‌ها به دنبالش، مرگخواران به دنبال آن‌ها!

- پاس بده!

- این طرف!

- بشوت!

شوتید. پسرک مشنگ، سر رابستن را شوتید.

- سوت شد.

- بریم.


کیلومترها آن طرف تر - ورزشگاه نقش جهان


- چرا نمی‌خواین بازی کنین؟

- می‌خوایم!

- پس چرا نمیاین توی زمین؟

- هوادارامون دوست نداشتن بازی کنیم ... توپو پاره کردن. حالا با چی بازی کنیم؟

زارپ

- این هم از توپ! از آسمون رسید.

- آممم ... صبر کنید ما یکم ذکر بگیم بعد خدمت می‌رسیم.


کمپ تفریحی مشنگی


- حالا بدون سر چطور ردیابی کردن بشم؟

- فکر کنم دیگه نیازی به ردیابی نباشه راب!

مرگخواران به جهت نگاه مرگخواری که این جمله را گفت خیره شدند. آلبوس دامبلدور مقابل چادری ایستاده بود و با اندوه و حسرت به کودکان مشنگی که ناامیدانه از آن چادر دور می‌شدند نگاه می‌کرد.

- هیچ بچه مشنگی حق نداره جولوی هاگرید قیلوله پروف رو با توپ بازی خراب کنه! الان توپتونو ...
- آروم باش هاگرید. توپشون سوت شد ... نمی‌دونی چه نیروی عشقی بین اون‌ها و توپشون جریان داشت!
-عه؟ هیچ نگران نباش پروف ... الان براشون توپ جور می‌کونم.

هاگرید این را گفت و یکی از آن کدوحلوایی‌های غول‌آسا که کنار کلبه‌اش می‌رویید را از جیبش بیرون کشید. سپس آن را به سمت بچه مرگخوارها که اکنون از چادر دور شده بودند پرتاب کرد. کدو رفت و رفت و روی سر یکی از بچه مشنگ‌‌ها فرود آمد.

- برو تو هاگرید ...

هاگرید و دامبلدور برگشتند داخل چادر. مرگخوارها که بالاخره هدف ماموریت را یافته بودند، پیروزمندانه به یکدیگر لبخند زدند.

- یعنی سر من جز ردیابی براتون ارزشی داشتن نکرد؟


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱:۰۲:۱۷ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸
#7
هوریس پس از کشیدن برگ مو حال عجیبی داشت. احساس می‌کرد دیگر هوریس نیست. نگاهی به برگ‌های خود انداخت. به راستی که او یک درخت زینتی بود. مرگخواران که مشغول هم بحث و اندیشی در باره نحوه خروج از مرکز توجهات بودند متوجه دور شدن یک درخت از جمع خود نشدند. درخت رفت و رفت و آرام و بی صدا وارد یکی از چادرها شد.

- آه یوزارسیف! بالاخره آمدی؟

- بلی بانوی من. با من امری داشتید؟

- بلی یوزارسیف. باید با جملاتی ثقیل که در چارچوب این سوژه نمی‌گنجد، چیزی به تو بگویم که در چارچوب قوانین سایت نمی‌گنجد.

- آه بانوی من. اگر از خدا نمی‌ترسید از بوتیفار بترسید!

- بوتیفار! بوتیفار همش سرش در دود و دم خودش است. الان هم رفته است ذغال خوب بگیرد تا قلیانش را چاق کند و به این زودی‌ها باز نمی‌گردد.

- پناه بر خدا از مکر شما.

- مقاومت کافیست یوزارسیف. دستور می‌دهیم از ما اطاعت کنید.

یوزارسیف به طرف درب چادر دوید و زلیخا نیز به دنبال او. درست در نزدیکی در چادر بود که جلوی پیراهنش به شاخه درختی گرفت و پاره شد. در همان لحظه، بوتیفار در حالی که می‌گفت: «رفتم همین چادر بغل از آنخ‌ماهو اینا ذغال گرفتم! » با لبخندی پت و پهن وارد چادر شد. درخت که هوا را پس می‌دید، بی سر و صدا چادر را ترک کرد و به چادری دیگر رفت.

- باورم نمی‌شه زن! چطور جرات کردی منو بکشونی این‌جا؟ می‌دونی اگه مامورا ببینمون چه بلایی سرمون میارن؟

- واقعا که عمران! یعنی دلت برام تنگ نشده بود؟ برای تنها دیدنم؟

- چرا ... شده بود! اما ترجیح می‌دم خیالم از بابت جونت راحت باشه تا این که ...

- نترس! این چادر مثل اتاق خواب خودمون نیست که مامورای فرعون بیست و چهار ساعته بپانش. هیچ ماموری جرات نداره نزدیکش بشه.

- مگه چادر مال کی ...

- نمی‌خوای به جای حرف زدن به راز و نیاز بپردازیم؟

- اگه صاحب چادر ...

- بیا! میریم پشت این درخته! ببین چه پت و پهن و قطوره.

چند لحظه‌ای از استتار عمران و همسرش پشت درخت نگذشته بود که صاحب چادر وارد شد.

- موهاهاهاها! با تدابیری که ما اندیشیدیم، پسری که قرار است حکومتمان را براندازد هیچ وقت متولد نخواهد شد.

درخت که بابت گند زدن به تاریخ در چادر قبل حسابی عذاب وجدان داشت، تصمیم گرفت جبران کند. او با هوشیاری تمام همان جا ایستاد و اجازه نداد فرعون متوجه شود پشت سر او چه اتفاقی در حال رخ دادن است و در تمام مدت، لحظه شماری می‌کرد تا تاثیر برگ مو زودتر از بین برود.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱:۴۴ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸
#8
- اینو یه سایز بزرگترشو ندارین؟ به من نمی‌خوره!
- نمی‌خوره چیه خیار سالادی مامان ... یه خورده جذبه فقط. الان جذب مده.
- این برگ جفتیاتون یکم بزرگ نیست؟
- لپه مامان سایز لیموعمانی بهت دادما!
- اینا با آب گرم شسته بشه خراب نمی‌شه؟
- خیالت راحت، من برا خودمم از همینا بردم.

مروپ از بقچه‌اش که در واقع آشپزخانه سیار بود، تعدادی برگ مو بیرون کشیده بود تا با حذف دلمه از برنامه غذایی مرگخواران در طول کمپ، آن‌ها را در امر استتار یاری کند و مرگخواران نیز همگی برهنه شده بودند تا با برگ خود را بپوشانند.

- بانو شما مطمئنید الان استتارمون مناسبه؟
- با درخت پرتقال مو نمی‌زنی مامان!

- وااااهاهاهای! یه نمایش خیابانی در مورد انسان‌های اولیه اون‌جاست!

خوشبختانه مرگخوارها صدای مشنگی که از دور آن‌ها را به دوستانش نشان می‌داد، نشنیدند. یا شاید هم متاسفانه ...


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴:۲۴ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸
#9
- برای چی این سوالو می‌پرسی ارباب؟

- کنجکاوی هوریس!

- هممم. گاهی وقت‌ها کنجکاوی می‌تونه به ضرر آدم تموم بشه ارباب!

-

- طوری نیست ارباب! تو ارباب بااستعداد و درستکاری هستی ... مطمئنا فقط برای زیاد شدن اطلاعاتت می‌پرسی ... نه؟

- بله هوریس! البته ما خودمون مطالعاتی داشتیم ... اما می‌خواستیم ببینیم چطور می‌شه اگر یکی هفت تا هورکراکس ... چیز ... تابلو درست کنه؟

- یا ریش مرلین! هفت تا ارباب؟

- منظورم اینه که ... هفت قوی‌ترین عدد جادوییه! خوب اگه یکی هفت تا تابلو داشته باشه ...

- درست کردن یه تابلو به اندازه کافی وحشتناک هست که نخوایم در مورد بیشترش صحبت کنیم.

- اما هوریس!

- کافیه ارباب! دیگه نمی‌خوام این بحث ادامه پیدا کنه!

هوریس با تحکم این را گفت و از حال خلسه و توهم بیرون آمد. افسوس می‌خورد که در مورد تابلو شدن مانند جانپیچ ساختن تجربه ندارد تا بار دیگر مشاور امین لرد سیاه شود.


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۴ ۱۶:۴۷:۵۲

ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۴:۰۸:۱۲ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸
#10
لینی که برای پیاده شدن کار آسان‌تری از سایرین داشت، خیلی بی سر و صدا از جمع جدا شد و شروع به پرسه زدن در کمپ تفریحی مشنگ‌ها کرد. همیشه دوست داشت بداند مشنگ‌ها چگونه تفریح می‌کنند؟ و این بهترین فرصت برای یافتن پاسخش بود.

- خاطرات شمال، محاله یادم بره!

کمپ که موقعیتی ساحلی داشت، مشخصا باید به امکاناتی جز ساحل و دریا نیز مجهز می‌بود. اولین امکاناتی که لینی دید، سازهایی شیشه‌ای بود که هر مشنگ یکی از آن‌ها را داشت. از هر دستگاه یک شلنگ خارج شده بود که مشنگ‌ها در دهان خود می‌کردند و صدای «قل قل» ساز را در می‌آوردند. حیرت لینی وقتی بیشتر شد که دید پس از نواختن ساز، مشنگ‌ها از دهان خود دودهایی به شکل حلقه نیز بیرون می‌دهند. دودهایی با بوی سیب و آلبالو و سیب. حتما باید این دستگاه-ساز را به مروپ نشان می‌داد.

- سیجل یه کره خره!

اندکی آن سو تر، مشنگ‌هایی دید که در آن سوز سرمای زمستانی شلوارک به پا داشتند و سیخ‌هایی در آتش گذاشته بودند. بعضی از آن‌ها سیخ‌ها را می‌چرخاندند و بعضی دیگر با سیخ‌ها را به هم سابیده و تولید دود می‌کردند. لینی در این فکر بود که آیا تمام تفریحات مشنگی دود دارد؟

- هدیه رو وا نکرده پس فرستاد!

مشنگ‌های شلوارک‌پوش دیگری نیز می‌دید که نوشابه می‌خوردند. نوشابه‌هایی که از فاصله چند متری هم چند برابر نوشیدنی‌های هوریس بوی کره می‌داد!

- حامد پهلــــــــانه!

عده‌ای از این مشنگ‌ها که صدای موسیقیشان کل ساحل را پر کرده بود، یک بطری نوشابه خالی شده را بین خود می‌چرخاندند و سپس قهقهه زنان به اعمالی بی‌ناموسی می‌پرداختند. لینی سریعا چشم‌هایش را درویش کرد و به طرف دیگری پرواز کرد تا آن اعمال را نبیند. البته صدای موسیقی هنوز به گوشش می‌رسید:

- یکی دو تا می‌خوام سیاه مثل برف!

لینی هنوز شلوارک پوشیدن مشنگ‌ها در فصل زمستان را هضم نکرده بود که متوجه مشنگی با ابعاد روبیوس هاگرید شد. درست با همان اندازه ریش! مشنگ جوان در یک حرکت ناگهانی در مقابل چشمان لینی لباس‌هایش را درآورد و دوید وسط آب! سپس شروع به پاشیدن آب به آسمان کرد و نعره برآورد: «وای باب اسفنجی!»

- یارم ای یار یار! دلکم دلبرکم!

مشنگ‌ها وافعا یک تخته‌شان کم بود.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.