هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲ جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۹۷
#1
- خب دیگه ... مسترز اند مادموازلز ... همون طور که مرجع ما ریونیا ، روونا ی کبیر می گه ... جنگ اول به از صلح آخر ... بیاین دست به کار بشیم !... توت ِدسویت !

سایر مرگخواران با این جمله ی پاتریشیا برگشتن و به اون نگاه کردن و حتی چند تا از ریونیا به آرامی تشویق کردند و همگی مثل بچه های سال اولی دور برگه حلقه زده و پاتریشیا به پاداش نقل قول به جایش ، از طرف ریونیا تشویق و پس از امر خفه خون گرفتن توسط بلاتریکس ، فرم چند متری را گرفته و مشغول نوشتن سخنان سایر مرگخواران شد...

سه دقیقه بعد :

- نام و نام خانوادگی ؟
- رودولف لسترنج .
- تسترال ... اینجا نوشته «نام و نام خانوادگی بیمار» نه نام و نام خانوادگی شخص پر کننده ی فرم!
- آهان چیز... آلبوس پرسیوال ولدفریک برایان دامبلدور .
- نام پدر ؟

پاتریشیا سرش را بلند کرد و مرگخواران را که انگار چیز جالبی در در و دیوار و سقف پیدا کرده بودند نگاه کرد .
-
-
- خب عیب نداره ... می ریم مورد بعدی. نام مادر؟؟

ادوارد در حالی که قیچی هایش را در هوا تکان می داد فریاد زد:
- کندرا !
- دمت گرم ادی ! رنگ مو؟؟
- سفید !
- آفرین بچه ها ! همین فرمون رو پیش بریم تا آخر فرم رو پرکردیم . رنگ چشم ؟
- بُلو !
- یِـــس! شماره شناسنامه ؟
- ها ؟ 



پاسخ به: ثبت نام الف.دال
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
#2
- من یه پرنـــــدم! ... آرزو دارم ... کنارم باشی ... تو یارم ...

با انگشتان بلند و باریکش آرام کناره های مجسمه ی زره پوش را گرفت و محتاطانه رون ویزلی را دید زد ، که بی توجه به اینکه کسی تعقیبش می کند ، در حالی که دست هایش را در هوا تکان می دهد و آواز می خواند در راهرو ها جولان می دهد . با ناپدید شدن رون پشت پیچ راهرو هستیا نیز از مخفیگاهش بیرون آمد و پشت سر رون راه افتاد و مواظب بود ، حداقل دنباله ی شنل رون را در راهرو های نیمه تاریک هاگوارتز گم نکند ...

فلش بک :

- هــــی... پیس ..پیس .. اَه بابا پیشته ... منو نیگا ..پیــــــسسس !

هستیا در حالی که کتاب هایش را بغل کرده بود و به سمت کلاس تاریخ جادوگری حرکت می کرد ، با تعجب سرش را بلند کرده و در جهت صدا چرخاند و چشمش به دختر هافلپافی جوانی افتاد که از پشت مجسمه ی بارناباس ریشو به او اشاره می کرد تا نزدیکش برود .
هستیا لحظه ی کتاب هایش را زمین گذاشت و به طرف آملیا رفت که به طرز ابلهانه ای نیشخند می زد .
- با من بودی ؟
- یِـــــــس!
- حالا چی کارم داری؟
- ستاره ها می گن تو دختر خیلی خوبی هستی!
-
- وا چرا مثل تسترال زل زدی به من ؟ امروز ، ساعت شش ، رونالد ویزلی رو تعقیب کن !
- ها ؟... یه دقیقه وای...

ولی تا هستیا بخواهد حرفش را تمام کند آملیا غیب شده بود .
همان لحظه صدای زنگ پایان کلاس ها در محوطه پیچید و هستیا غرغر کنان دوباره کتاب هایش را در آغوش گرفت ...

پایان فلش بک

آملیا نگفته بود باید انتظار چه چیزی را داشته باشد ولی این ماجرا آنقدر جالب و هیجان انگیز به نظر می رسید که از رفتن به کلاس آمبریج خیلی مفرح تر بود !
به آرامی خودش را درون فرو رفتی داخل دیوار جا داد و سعی کرد خودش را با سایه ها استتار کند ؛ و در صورت به رونالد ویزلی مو قرمز زل زد که با طرز ابلهانه ای جلوی یک دیوار در طبقه ی دوم ایستاده و با حالتی طلبکارانه به آن نگاه می کند . انگار که هر لحظه ممکن است اتفاق خارق العاده ای درون دیوار روی دهد که .... خب ... روی داد!
در مقابل چشمان حیرت زده ی هستیا بخشی از دیوار برجسته شده و شکل دری را به خود گرفت . رون در حالی که نیشخند می زد ، دستگیره ی در را گرفت و کمی لای در را باز کرده و خودش را به داخل سر داده بود . هستیا حاضر بود قسم بخورد رون ، قبل از وارد شدنش به او چشمک زده بود! انگار می دانست هستیا تعقیبش می کند!

- یا پوتین مرلین !

چند دقیقه ای از رفتن رون گذشت و در هنوز آنجا بود که هستیا تصمیم گرفت فک مبارک را جمع کرده و به آرامی و روی پنجه ی پا به آن طرف راهرو و به سمت در حرکت کرد. با حالتی مردد به بالا و پایین راهرو نگاه کرد و انگشتان جستوگرش را که بار ها دور اسنیچ های زیادی حلقه شده بود ، دور دستگیره ی طلایی و جواهر نشان و صد البته سرد در اسرارآمیز پیچید .
نفس عمیقی کشید و ... دستگیره را هل داد.
در باز نمی شد ! دوباره دستیگره را به طرف داخل فشار داد . ولی رون که قبل از رفتن در را قفل نکرده بود !

- شاید رمز داره !

ولی ... رون هم قبل از ورود رمز یا کلمه ی خاصی را زمزمه کرده بود؟؟

- هووووم از اون جایی که این ماجرا همش به آملیا و رون ربط داره شاید ... اررر.... تلسکوپ شاعر !

ولی در باز نشد !

- آمم ،نه؟ ... پس ستاره ... هافلپاف ... گریفندور ... ویزل .. ویزلی ... امم .. اونی که سرور و پادشاه مونه ویزلیه ... چیز امم ... آهان ...آملیا نابغه !

در همچنان بسته بود و هستیا چوبدستی اش را در آورد ! در حالی که هرچه طلسم شوم از عمه اش یاد گرفته بود به در می زد ، با لگد به جان چوب بدبخت در افتاد .

-دِ بازشو دیگه ... اَه ... آلوهومورا .. لعنت بهت ! ... دیگه چی بگم ؟؟... رمز نداری ... قفل نداری ...

و در همان لحظه فکری به سر هستیا خطور کرد . شاید اسم رمز اینجا هم مثل دفتر پروفسور دامبلدور خوراکی بود؟! در حالی که اسم هر خوارکی ای را که بلد بود پشت سر هم ردیف می کرد ، پشت در راه رفت .
- آب کدو حلوایی ... خود کدو حوالیی... حلوا ... حلیم ... تخم مرغ ... تارت توت فرنگی ...

در همچنان بسته بود . هستیا دوباره قدم زدنش را از سر گرفت.
- تخم تسترال آب پز ... قورمه سبزی مامان پز ... سوپ پیاز !... عه سوپ پیاز ؟!

بله.... گویا با گفتن "سوپ پیاز "در باز شده بود و جمعیت رنگارنگ پشتش را چه گریفندوری و هافلپافی چه اسلیترینی و ریونکلاوی نمایان کرده بود و هستیا هم ... خب اون ... پشت در خشکش زده بود و با بهت به جمعیت پیش رویش خیره شده بود که یکی از بین جمعیت فریاد زد:
- به ارتش دامبلدور خوش اومدی ! در واقع ... به جمع ما خوش اومدی!

و پشت بندش چند اسلیترینی که هم گروهی هایش بودند، هلهله کردند .



پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۱:۵۵ دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۷
#3
- جیـــــــــــــــــــغ ! من سنتی دوست ندارم !

لایتینا در حالی که حول محور دایره ای شکلی می دوید و جیغ می کشید با مشت به هدفون که موسیقی سنتی ای با صدا ی بلند پخش می کرد زد .
روح هم که حسابی نشیمنگاهش سوخته بود ، با هر مشت و لگد لایتینا به در و دیوار مغز او برخورد کرده و جیغ می کشید و این گونه صدایی مافوق صوت که دیوار های صوتی را پاره می کرد از گلوی لایتینا بیرون آمد .
پس روح خانم پچه ها را برداشته و از بدن لایتینا بیرون آمد . به طرف سقف حرکت کرد و نگاهی به حاضرین انداخت .

- بسیار خب نارسیسا ! می تونی اون هدفون رو از گوش لایتینا برداری .

لرد پس از گفتن این جمله نگاهی به روح انداخت که در حال انتخاب میزبان بعدی اش بود .
پس از سی مین روح با لب خند شیطانی ای به گوشه ی اتاق شیرجه زد و با سرعت وارد بدن دخترکی استخوانی و رنگ پریده شد . 
مرگخواران و لرد به دخترک خیره شدند .

- امممم ... بونجور ارباب ! کُما وَ تو؟
-

بله ... گویا . میزبان بعدی روح پاتریشیا بود!



پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۱:۲۱ دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۷
#4
با درود پروفسور دامبلدور عزیز .
ببخشید من خیلی دوست دارم عضو محفل بشم ولی شرایط رو نمی دونم .

شما اسلیترینی ها رو راه می دین ؟؟


صد البته که اعضای اسلیترین هم میتونن عضو محفل بشن. اسلیترین خونه یکی از شجاع ترین و بهترین جادوگرهایی هست که من میشناسم (سوروس اسنیپ). ما تو محفل به گروه و رنگ و کشور نگاهی نمیکنیم و همه رو به عنوان دوست و رفیق خودمون میشناسیم.

در نگاه اول به پست های قبلیت احساس کردم که نیاز به تمرین بیشتر داری ولی آخرین پستت رو که خوندم به این نتیجه رسیدم که نگاه اولم اشتباه بوده و نیازی به انجام مراحل عضویت نداری. اگرچه همچنان میتونی عضو الف دال بشی و فعالیت کنی.

به محفل ققنوس خوش اومدی.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۲۲ ۲۱:۲۸:۵۲
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۲۲ ۲۱:۳۰:۵۰


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۵:۰۸ یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
#5
لیسا با حالتی متفکرانه لبش را گزید.
- خب... در این صورت من بعدا با هات قهر می کنم.
- آره دیگه ! چون من نابغه ام نه؟

لیسا چشم غره ای به پاتریشیا رفت و با حالتی قهر آمیز از او دور شد تا نقشه ی پاتریشیا را برای سایر مرگخواران بازگو کند و پاتریشیا هم دنبالش راه افتاد.

اما از اون طرف بلاتریکس دیوانه وار در جست و جوی بانز بود.
- بانز؟.... بانز؟ ...Were are you؟

یک ساعت بعد.

- بـــــــــــانــــــــز؟... بدو بیا بغل خاله...

- هی مثکه اون ور بودا !
- نه نه اونوره ! آفرین بلای خوب . قشنگ دنبالش بگرد تا پیداش کنی.

رودولف و آرسینوس در حالی که بسته های پفیلا و تخمه آفتابگردان در دستشان بود بلاتریکس را به این ور و آن ور می فرستادند تا بانز را بیابد و از مردم آزاری خود هم لذت بسیاری می بردند.
- هی می گم بانز اون پشت نبود؟
- نه بابا اون ور بود!
- کجا؟

پشت صحنه.

- اماده نشد هک؟
- یه دقیقه صبر کن پات ! از اولش هم همین جوری دمدمی بودی دیگه ! الان آماده می شه ولی صبر کن!

پاتریشیا دوباره نگاهی حاکی از نگرانی به هکتور که دور پاتیلش می دوید انداخت و طی یک فرآیند کاملا برگشتی به در و روی صحنه که آرسینوس و رودولف مشغول سرگرم کردن بلاتریکس بودند . خود بانز هم که در جعبه ای بود که هوریس خودش را به شکل آن در آورده بود ولی صبر و طاقت بلاتریکس هم حدی داشت.
و بدیهی نیست که پس از اینکه بعد از ساعت ها گشتن بانز را پیدا نکرد به این نتیجه برسه که خود پاتریشیا را بخورد و برای خوردنش هم به پشت صحنه بیاید و معجون را ببیند...



پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
#6
اما اندکی آن طرف تر باقی مرگخوارا هنوز مشغول خیره نگاه کردن به بچه ها بودند تا اینکه یکی از جوان ترین ساحره ها پا پیش گذاشت. از روی موهای سیاه رنگ و در هم گره خورده ی او تشخیص دادنش زیاد سخت نبود نگاهی به اطراف انداخت.
- هی کیشته...بچه!
-کیشته دیگه چیه؟
- من ازت خواستم حرف بزنی ؟ بدون اجازه حرف می زنی؟ اسمت چیه؟
- اسم خودت چیه؟

ساحره ی مذکور نگاهی به دخترک گستاخ جلوی رویش انداخت و چوبدستی اش را در آورد . ملت امروزه اعصاب ندارن ! رودولف سریع- حالا چه به دلیل جنسیت دخترک چه به دلیل گرایش به جبهه ی سفید و مهربانی - جلو پرید.
- می گم پات ایشون یه ساحره ی با کمالاته نباید تا هرچی می شه چوبدستی بکشی که ! نگاه کن و یاد بگیر.

و ساحره ی مذکور که گویا پاتریشیا نام داشت و او را پات می نامیدند ، همراه با سایر مرگخواران به رودولف نگاه کردند.
- اسمت چیه عموجون ؟
- نازیلا ولی شما می تونین شاهزاده خانم صدام کنین.
- بـــعـــلــه. ببینم شازده بلدی جادو کنی؟
- نه عمو.
- پس.... بگو ببینم... آهان... اگه یکی بخواد با مشت بزنه تو حلقت چی کار می کنی؟
- منم می زنم تو حلقش!
- چه جوری؟
- با این دستای نرم ام!
-

مرگخواران درجالی که با کلماتی مانند "اَخ" و "پیف" و "مردک جلف" نگاهشان را از رودولف بر می گرفتند ، متفرق شدند و این وسط پاتریشیا هم دست دختربچه دیگری را گرفت تا هر چه سریع تر سیاه بودن را یادش بدهد و از شر این ماموریت خلاص شود...



پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۴:۲۴ پنجشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
#7
ریونسلی

هستیا&لینی

موضوع : گوجه سبز

حرف : ف


- مرلینی اشتباه اومدیم بابزرگ ! نگا کن اینجا نوشته کوی فرهادی اسم کوچه فومن بود !
- منم می گم اسم کوچه فراری نبود فرهادی بود.
- فرهادی نه فومن.
- سر من پیرمرد داد نزن ! از موهای سفیدم خجالت بکش تا نرفتم زنتو بیارم!

رودولف در حالی که نگاهش را از پیوز می گرفت به کاغذ پوستی در دستش و آدرس نوشته شده نگاهی انداخت . همین که لرد دستور داده بود پیوز را همراهی کند خودش مسئله ای بود اما اینکه کجا دارند می روند مسئله ای دیگر...

- حالا کجا داریم می ریم پدرجان؟
- باشگاه دوئل.
- باشگاه دوئل ؟ چرا؟
- باشگاه جوئل نه دوئل.
- منم می گم باشگاه دوئل.
- سر من داد نزن و گرنه زنتو می یارم ها!
- اصلا ول کن بابا!

رودولف غرغری کرد و دستی به قمه هایش کشید . پیوز یکبار مرده بود پس قمه به کارش نمی آمد ولی چوبدستی اش یه چیز دیگر بود...

- نگاه کن فرزند!

رودولف از خیالاتش بیرون آمد.
- به چی بابزرگ؟
- به اون ماشین فراری مشنگیه که رنگ فسفریه !
- خب که چی؟ اصلا کجا هست؟
- همون جا زیر اون تابلوئه .
- کدوم تابلوئه پدر جان ؟ شما چشمات ضعیفه بیا بریم دنبال آدرس بگردیم...
- نه نه همون که یه فک پلاستیکی پشت شیشه چسبونده.
- بیاین بریم پدر جان. دِ ول کنین دیگه. راستی اسم کوچه چی بود؟

پیوز عصایش را در دستش چرخاند.
- اسم جوجه ؟ من جوجه ندارم!
- کوچه پدرجان ! کــــــوچــــه!
- نه پسرم جوجه ها کوچ نکردن ! الان بهاره تازه دارن از کوچ برمی گردن. می دونی چرا ؟ چون می خوان گوجه سبز بخورن!
‏-

پیوز به نوه ی پخش زمین شده اش نگاه کرد و دلش برایش سوخت و تصمیم گرفت برای بهتر کردن حال نوه اش نصیحتش کند.
- پسرم می دونی چی می خوای بهت بگم؟ :۰۰۷:
- نمی خوام چیزی بهم بگی!
- می خوام نصیحتت کنم . می دونی آقای فرخ زاد چی گفته؟
‏-
- چنین گفت فریدون فرخ زاد گهواره تا گور بی خیال.


رودولف نگاهی به پیوز انداخت و در دلش برای او تاسف خورد.
- حالا دیگه کجا می خوای بری؟
- باشگاه دوئل رو بی خیال فرزندم ! بیا برویم از این ولایت به خدا... برویم فلان جا یه کم اوون ور تر.
- کجا؟
- بریم .... همممم... می خوام برگردم خانه ی ریدل ها.
- چه خوب.
- ... و می خوام برم تو اتاقم ... کوییدیچ بازی کنم و یه فلاسک گوجه سبز با فسنجون بخورم.
‏-

پیوز دستش را دور یقه ی لباس نوه اش حلقه کرد،ولی چون روح بود دستش از یقه لباسش رد شد و از آن طرفش بیرون زد و در نتیجه پیوز گلوی رودولف را گرفت تا با هم به خانه ی ریدل ها آپارات کنند...



پاسخ به: كدوم كاراكتر تو فيلم به شخصيت در كتاب بيشتر نرديك بود؟
پیام زده شده در: ۰:۲۱ شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۷
#8
آلبوس دامبلدور و فرد و جرج ویزلی با هرمایونی.



پاسخ به: چه چیزی بدتر از مرگ وجود داره؟
پیام زده شده در: ۰:۱۹ شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۷
#9
زندگی!
مردن آسونه ولی زندگی اگه ساده بود از اولش با گریه اغاز نمی شد!



پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۰:۱۸ شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۷
#10
کی؟
هکتور دگورث گرنجر







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.