هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ




پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۲:۰۷:۵۹ یکشنبه ۹ مرداد ۱۴۰۱
#1
تف تشت

پست دوم


در یه سمت دیگه‌ی دنیا، به دور از وقایع قلعه‌ی گودریک و مبارزه با تیم اسکورپیوس اینا، سوجی یه پاتیل رو سرش کشیده بود و تقریباً لخت داشت با یه بچه‌ویزلی وحشی مبارزه می‌کرد. بچه‌ویزلی وحشی همونطور که از اسمش انتظار میره وحشیانه می‌جنگید، اما سوجی که انگار همه‌ی حرکات دشمنشو حفظ بود، با مهارت باورنکردنی‌ای جا خالی می‌داد. وسط همین نبرد، درحالی که بچه‌ویزلی خیز برداشته بود تا روی سوجی بپره و با شمشیرش سوجی رو دو شقه کنه، صحنه متوقف شد.

فقط برای یه لحظه سکوت برقرار بود تا اینکه صدای سوجی، به سبک اون انیمیشن باحاله‌ی اسپایدرمن، به عنوان راوی داستان دیوار چهارمو شکست.

- حتماً از خودتون می‌پرسید چطور شد که کارم به اینجا کشید! اسم من سوجیه؛ و برای توضیح دادنش، باید از اول شروع کنیم.

بعد این اینتروی کلیشه‌ای، (و این انتقاد کلیشه‌ای از اینتروی کلیشه‌ای که باعث میشه رول ما خیلی متا باشه و خودشو جدی نگرفته باشه و achieved comedy کرده باشه. یوهاهاها) یهو صدای ویرررِ برگشتن نوار به عقب اومد و همزمان باهاش تصویرم با سرعت سردردآوری شروع کرد به عقب برگشتن. زمان همینطوری به عقب برگشت و برگشت و برگشت تا اینکه سوجیِ راوی آروغی زد و دکمه‌ی پلی رو فشار داد.

یه اتاق دیده می‌شد. یه اتاق تاریک که به جز یه میز گرد وسطش، چیزای زیادی از پس‌زمینه و دکوراسیونش مشخص نبود. دور میز، یه موجود سیاه‌پوش داشت به یه چیزی که بی‌شباهت به یه ظرف میوه نبود نگاه می‌کرد. ترکیب تاریکی اتاق و لباس سیاهش باعث میشه اصلاً اصلاً نشه هویت این موجود رو تشخیص داد.

- پس سوجی یار جمع کرد، وینکی هم گودریک رو آماده‌ی مسابقه کرد. وینکی جن برنامه‌ریز خوب؟

خب، شایدم می‌شد تشخیص داد اون موجود کیه. وسط ظرف میوه هم سوجی روی یه صندلی طلایی که تقریباً هم قد و قواره‌ی خودش بود نشسته بود. سرش رو به نشانه‌ی نارضایتی تکون داد و به وینکی گفت:
- نه وینکی. نه. من هیچی از الدن رینگ و اینا حالیم نیست. گفتم که... سیستمم نمی‌کشه. تو یوتوبم هرچقدر ویدیو دیدم هیچی از داستانش دستگیرم نشد.

اخمای وینکی در هم رفت. گفت:
- چرا سوجی نفهمید؟ نیازی نیست داستان چیزیو کامل فهمید. باید با اینا اینسپایر شد! مثلاً یه یاروی گنده و خفنی بود که فقط چون اسب کوچیکی داشت رفت جادوی جاذبه یاد گرفت. بعد با جادوی جاذبه‌ش رفت با آسمون جنگید! وینکی جن لذت برنده از زیبایی‌های ژانر گمانه‌زن خوووب؟

وینکی منتظر جواب نموند. بدیهی بود که وینکی جن خوب. پس از روی صندلی پایین پرید و به سمت در رفت. سوجی اما هنوز داشت چونه‌ش رو می‌خاروند و عمیقاً تو فکر بود. اما جز یه «هممممم» چیز دیگه‌ای نگفت که دستگیرمون شه به چی داره فکر می‌کنه.

In the Lands Between
سوجی همینطور هِلِک و هِلِک داشت سرزمین‌های الدن گوی زرین رو می‌پیمود و به حرفای وینکی فکر می‌کرد. با خودش فکر می‌کرد: «هومممم. پس نیازی نیست چیزی بفهمم. صرفاً کافیه ایده بگیرم و برای تیم کوییدیچمون هم‌تیمی‌های خفن پیدا کنم. واقعاً فکر نمی‌کنم عضوگیری کار سختی باشه. اینجا هم انگار پر از آدمای جالبه.»

.
.
.
...Boy was he wrong

اینجا چُرت سوجی راوی پاره شد، سرش رو آورد جلوی دوربین و روایت کرد: نه اینکه آدم‌ها، یا بهتر بگم، موجودات جالب نبوده باشن ها. نه. فقط اینکه هیچکدوم، مطلقاً هیچکدوم سر صلح نداشتن. هرجایی که قدم می‌ذاشتم، هرکسی که می‌دیدم قصد جونمو داشتن. اون پاتیل‌های دست و پا دار؟ بهم حمله می‌کردن. اون روح سوارکار گولاخ؟ هربار پیدام می‌کرد به زور خودمو زنده از دستش خلاص می‌کردم. خرچنگای غول‌پیکر؟ لعنتیا از فاصله‌ی دویست متری اسنایپم می‌کردن. توپای فلزی گنده؟ بله حتی اونا هم زنده‌ان و می‌خوان لهت کنن. یه یاروی آبی رنگ نابغه که کله‌ی بزرگی داشت و یهو میومد جلوی آدم می‌گفت: «فاقد زنان؟» خب اون... اون... باشه اون یه نفر قصد جونمو نداشت. بیشتر میم بود. ولی بد ضربه‌ی روحی می‌زد دیگه. شما بگید بهم؛ برا آدم تو این شرایط توان پیدا کردن هم‌تیمی واسه کوییدیچ می‌مونه؟ نه والا!

آره خلاصه. من کل سرزمین‌ها رو به دنبال چارنفر که بتونم نظرشونو جلب کنم گشتم. اما هرجا که می‌رفتم همه بهم حمله می‌کردن. هیچکس به حرفام گوش نمی‌داد. از یه جایی به بعد دیگه حتی برام مهم نبود. عصبانی شده بودم. آره، منم باهاشون جنگیدم. کل جهانو گشتم و همه‌ی باس‌ها رو کشتم. شیطانو کشتم، خدا رو کشتم. بعد کسی نموند بکشم و در عین حال کسی هم نموند که عضوگیری کنم. دچار یأس فلسفی شدم و رد دادم. لباسامو کندم و یه پاتیل گذاشتم رو سر و رفتم تا هزار بار با بچه‌ویزلی وحشی بجنگم و سولوش کنم. اسممو گذاشتم «وانابی لت می سولو دم» چون وانابی یه یاروی لجندری ناشناس با همین اسم شده بودم و می‌خواستم مثل اون، تک تک حرکات دشمنم رو حفظ شم. تا اینکه...

حالا تصویر داشت بچه‌ویزلی وحشی رو نشون می‌داد که خیز برداشته بود تا بپره و سوجی رو دو شقه کنه و سوجی هم که همه‌ی حرکاتشو حفظ بود، آماده‌ی جاخالی بود. سوجیِ راوی با رضایت از اینکه کارشو انجام داده بود و فلش بکِ داستان رو رسونده بود به اینترو، خوشحال و خندان از گوشه‌ی کادر خارج شد و رفت پی زندگیش.

در همین حال که بچه‌ویزلی آماده‌ی جهیدن بود و سوجیِ پاتیل‌به‌سر آماده‌ی جاخالی، یهو صدای شلیک مسلسل اومد و بچه‌ویزلی سوراخ سوراخ شد. سوجی، ناراحت از اینکه یکی دشمنشو کشته و جنگشو نصفه نیمه گذاشته، پاتیل رو از روی سرش برداشت و پشت سرش رو نگاه کرد. وینکی، گودریک و فلافل داشتن با عصبانیت بهش نگاه می‌کردن.

- سوجی پرتقال بد! وینکی گفت درگیر داستان نشو اونوقت سوجی درگیر گیم‌پلی شد؟ هم‌تیمی‌های جدید کجان؟

گودریک با ناامیدی گفت: صبر کن ببینم، کارو به این پرتقال دیوانه‌ی لخت و عور سپردی؟ از اول می‌گفتی خب. من هرکسی رو که بخوای می‌تونم براتون جور کنم!

بقیه با تعجب به گودریک نگاه کردن. گودریک در حالی که با یه دستش داشت چونه‌ش رو می‌خاروند، با یه دست دیگه‌ش دستی که چونه‌ش رو می‌خاروند رو می‌خاروند، با یه دست دیگه به زیر بغل اون دسته که داشت اون یکی دستش رو می‌خاروند اسپری می‌زد و با یه دست دیگش داشت همون زیربغل رو می‌خاروند، نگاه عاقل اندر سفیهی به بقیه مخصوصاً سوجی کرد و بعد یهو همه‌ی دستاش رو به طرف آسمون باز کرد. نور خیره‌ننده‌ای ازش منتشر شد که باعث شد بقیه چشماشون رو ببندن. وقتی باز کردن، اطرافشون هیچی نبود.

هیچی. پوچی محض. حتی زیر پاشونم چیزی نبود و معلق بودن. فلافل اعتراض کرد: چیکار کردی؟!
- آروم باش. این یکی از قدرتامه... من می‌تونم تمام موجودات شایسته‌ی کوییدیچ رو بهتون نشون بدم و شما هر کدوم رو خواستید انتخاب کنید... تو نه سوجی، تو دیگه نوتلا هم بخوری فایده نداره.

اینو که گفت یهو تصاویری از افراد مختلف از جهان‌های مختلف، توی اون پوچی اطرافشون ظاهر شدن. آدمای قدرتمند و خفن. دکتر استرنجی که داشت با تانوس می‌جنگید. والتر وایتی که تو اون لحظه داشت تبدیل به هایزنبرگ می‌شد. ریک سنچزی که داشت مورتیش رو می‌نداخت تو دیگ اسید. تامی که جری رو تا دم سوراخش تعقیب کرده بود. جیسون موموآیی که داشت قرارداد آکوامنش رو تمدید می‌کرد. حتی یه زلزله‌ی هوشمند که داشت خیلی غیر عمد ساختمونای جنوب لندن رو با خاک یکسان می‌کرد. خلاصه که هزاران تصویر از آدما و موجودات مختلف که خیلیاشون رو هم حتی نمی‌شناختن.
- وینکی! فلافل! هرچی می‌خواین انتخاب کنید.

وینکی و فلافل که خرذوق شده بودن، هر کدوم دستشونو به یه وری دراز کردن. وینکی دستش رو به سمت یه دزد دریایی که اسمشو نمی‌دونست گرفته بود.
- این! وینکی اینو خواست!
- ریش سیاه؟ بزرگترین دزد دریایی تاریخ؟ انتخاب خوبیه؟
- دزد دریایی خر کی بود؟ وینکی فقط ریشش رو خواست!

تقریباً همزمان با وینکی، فلافل دستش رو سمت تام و جری‌ای که دویده بود تو سوراخش گرفته بود. گودریک به اون سمت هم نگاه کرد و گفت:
- گربه‌هه یا موشه؟ کدوم رو انتخاب کردی؟
- گربه؟ موش؟ منظورت چیه؟ من سوراخه رو می‌خوام!

و بعدش، توجه وینکی و فلافل همزمان به اون زلزله‌هه جلب شد. گودریک که دید جفتشون به یه جا خیره موندن، جهت نگاهشون رو دنبال کرد و با دیدن زلزله گفت:
- ریشِ سیاهِ ریش‌سیاه، سوراخ موش و رز زلر زلزله؟ عالیه، تصویب شد!

و همرمان که سوجی داشت از شدت ابزورد بودن انتخاب‌ها نعره می‌زد: «آر یو کیدینگ می؟! »، گودریک دست‌هاش رو به نشانه‌ی اجابت به هم کوبید. هم‌تیمی‌های جدید اونجا بودن.


ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۹ ۲۳:۵۴:۳۲


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۰:۱۸:۴۴ سه شنبه ۴ مرداد ۱۴۰۱
#2
سلام.

نقل قول:

سوجی نوشته:

نام: سوجی (در مواقعی که ازش نام و نام خانوادگی بخوان، میگه: سوج ای. میگه که «ای» نام خانوادگیشه. )
گروه: گریفیندور
ویژگی‌های ظاهری و اخلاقی: نارنجیِ گرد، ورّاجِ دیوونه!

معرفی کوتاه:
بذارین اول از ننه‌باباش براتون بگم! شایعات میگن که بید کتک‌زن همیشه کتک‌زن نبوده. اوایل بید خوبی بوده، در حدی که بهش بیدِ نازکُن می‌گفتن. در واقع، همه چیز از روزی شروع شد که یه روز یکی از دانش‌آموزای هاگوارتز که توی درس معجون‌سازی نمره‌ی غول غارنشین گرفته بود، گریه‌کنان میاد پای بید و با عصبانیّت معجون افتضاح امتحانیش رو خالی می‌کنه پای درخت.

به چند روز نمی‌کشه که درخت بید قصه‌ی ما میوه میده. درسته، طبیعتاً یه پرتقال... آخه کی از ترکیب یه درخت جادویی و یه معجون خراب، انتظار چیز دیگه‌ای جز یه پرتقال سخنگوی دیوونه داره؟!

پرتقال دیوونه‌ی قصه‌ی ما، از همون دوران طفولیت که در دامان مادرش؛ بید کتک‌زن بود، ورّاجی می‌کرد. فحش‌های آبدار و حتی پالپ‌دار می‌داد. سعی می‌کرد جست و خیز کنه که البته چون چسبیده بود به مادرش، نمی‌تونست. اعتقادی به مرلینگاه نداشت و از همون بالا آب‌پرتقال خالی می‌کرد روی سر دانش‌آموزا... و اینکه خودش رو «سوجی» خطاب می‌کرد و کسی هم نمی‌دونست که این اسم از کجا به ذهنش خطور کرده!

دانش‌آموزها هم به مسخره‌بازیاش می‌خندیدن یا سعی می‌کردن به ضرب سنگ و طلسم، از روی درخت بچیننش. بید هم شاخه‌هاش رو تکون می‌داد تا طلسما و سنگا رو از بچه‌ش دور کنه و ازش محافظت کنه. کمی که گذشت، بید از این رفتار بچه‌ها عصبانی شد و هرکی که جلو میومد رو با شاخه‌هاش میزد. تا اینکه یه روز، یکی از طلسما به پرتقال تقریباً رسیده‌ی روی درخت خورد و اون رو انداخت... بید هم از فرط عصبانیت تا آخر عمرش همونطور کتک‌زن موند و تبدیل شد به چیزی که الان هست!

اما پرتقال قصه‌ی ما یعنی سوجی، خوشحال از اینکه بالاخره به سن قانونی رسیده و از مادرش جدا شده، سر به دشت و دمن گذاشت. دنیا رو گشت. با برج ایفل و خاویر باردم سلفی گرفت. توی دانشگاه‌های معتبر دنیا درس خوند. کمپین‌های کمک به راسوهای گرسنه‌ی آفریقایی راه انداخت. فیلم بازی کرد. آهنگ خوند. کارتل مواد مخدر تاسیس کرد و توی مکزیک جنگ‌های خیابونی راه انداخت. حتی کاندیدای ریاست جمهوری کنیا هم شد که به یه موزِ کال باخت ولی چیزی از ارزش‌هاش کم نشد.

تا این که بالاخره یه روز پروفسور دامبلدور سوجی رو گوشه‌ی یکی از خیابونای لندن پیدا کرد، از پشت عینک هلالی شکلش بهش نگاه نافذی انداخت، لبخندی زد و مهربونانه سوجی رو فرو کرد توی ریشش تا ببره بده ویزلی‌ها پرتقال بخورن و شب عیدی دل بچه ویزلیا شاد شه. از اون موقع ازش خبری در دست نیست و رسانه‌های غرب و شرق مدام در گفتگوهای ویژه‌ی خبریشون در مورد سرنوشتش ابراز نگرانی می‌کنن. خب... آخه هیچکس نمی‌دونه که سوجی همیشه روش‌های خودش رو برای مواجهه با هر موقعیتی داره.


خوش برگشتین!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۴ ۲۲:۱۵:۴۴


پاسخ به: چوب دستي لرد ولدرمورت
پیام زده شده در: ۱۷:۴۷ سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۹
#3
نقل قول:
radikal نوشته:
یقینن و حتمن و مسلمن و آشکارا چوب دستی اون دست دم باریک بوده و بعد از ظهورش اونو به اون برگردونده


ببخشید یه ذره دیر به بحث اضافه شدم ولی من هم با این جمله موافقم.



پاسخ به: بخش های مبهم کتابها
پیام زده شده در: ۱۷:۴۷ سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۹
#4
نقل قول:
ایگور نوشته:
1. ققنوس هیچوقت نمیمیره و اگر کسی خودش رو تبدیل به ققنوس کنه اون هم نمیمیره


ایگور جان ببخشید ولی فکر می‌کنم داری اشتباه می‌کنی، چون اگر این جمله رو بپذیریم باید نتیجه بگیریم کسی که خودش رو تبدیل به موش کنه هم باید به اندازه‌ی یک موش عمر کنه. درحالی که می‌دونیم پیتر پتی‌گرو در قالب موش خیلی بیشتر از یک موش عادی عمر کرده بود.



پاسخ به: چرا در کتاب پنج هری برای نجات سیریوس از زمان برگردان استفاده نکرد
پیام زده شده در: ۱۷:۴۶ سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۹
#5
نقل قول:
آبرفورث دامبلدورold نوشته:
سوال: چرا هري از زمان برگردان استفاده نكرد؟

در این مورد باید توجه کنید که سیر زمان در مجموعه‌ی هری پاتر خطی و بدون زمان‌های موازی در نظر گرفته شده. در نتیجه مثلاً اگر شما بخواین برید به یک ساعت قبل و یه تیکه شکلات قورباغه‌ای به خود گذشته‌تون بدین، حتماً باید یک ساعت پیش خودتون هم این اتفاق براتون افتاده باشه؛ یعنی نسخه‌ی دیگری از خود آینده‌تون اومده باشه و یه تیکه شکلات بهتون داده باشه.
واسه همینه که تو کتاب سوم هم هری خودش رو دید که داره دمنتورها رو فراری میده، اگر این رو نمی‌دید نمی‌تونست برگرده به گذشته و دمنتورها رو فراری بده.
پس به طور خلاصه وقتی یکی کشته میشه اتوماتیک‌وار میشه نتیجه گرفت که کسی از آینده نیومده (یا نتونسته بیاد) نجاتش بده.



پاسخ به: درون قدح انديشه
پیام زده شده در: ۱۷:۴۶ سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۹
#6
نقل قول:
مایکل آنجلو نوشته:
خب منم همينو ميگم ديگه اگه اون چيزايي كه تو قدح وجود داره فقط خاطراته كه من مطمعنم(ميدونم با ع نيست) هست پس چطوري هري ميرفت جاهاي ديگه رو ميديد
مثلا وقتي كه اسنيپ يه جاي ديگه نشسته بود(حالا دقيقا يادم نيست) چطور هري ميرفت كنار باباش مي نشست و به حرفاشون گوش ميداد؟
اسنيپ كه حرفاي جيمزو بقيه رو نشنيده بود

بله مایکل جان واقعاً به نکته‌ی خوبی اشاره کردید به نظر من هم این یه باگ جالب در داستانه.



پاسخ به: اتاقی که درش همیشه قفله
پیام زده شده در: ۱۷:۴۶ سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۹
#7
نقل قول:
سلام
من با نظر دارک موافقم الکی الکی هری شد ضد ضربه ضذ اتش ضد غرق شدن ضد ظلم و هر چی ضد حالا فقط مادرش یه بار به جای این مرد دویست بار این نجات یافت
نه ؟؟

خیلی خوب گفتین واقعاً باید به جای پسر برگزیده، به هری گفت پسر خوش‌شانس.



پاسخ به: دروازه ی هاگوارتز (ارتباط با ناظرین)
پیام زده شده در: ۱:۲۱ شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۹
#8
تیم "کسایی که با گربه مخالفن (گونی گونی گربه می‌برن!)":

سرباز: سوجی
رخ: گابریل
فیل: پاتریشیا وینتربورن
اسب: ملانی استنفورد

با تشکرات!



پاسخ به: سه نشانه
پیام زده شده در: ۹:۵۶ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
#9
سدریک دیگوری

حالا
حالا
حالا حالا
()



پاسخ به: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹ یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۹
#10
ضمن سلام و عرض ادب، این هم گزارش ماموریت اول این جانب!


هنوز از آن بهمنی می‌کشیم که پدرانمان در سال فیلان روشن کردند. آره دایی!
+5


ویرایش شده توسط ماروولو گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۹ ۴:۴۰:۴۰






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.