هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: چوب دستي لرد ولدرمورت
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷:۴۱ سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۹
#1
نقل قول:
radikal نوشته:
یقینن و حتمن و مسلمن و آشکارا چوب دستی اون دست دم باریک بوده و بعد از ظهورش اونو به اون برگردونده


ببخشید یه ذره دیر به بحث اضافه شدم ولی من هم با این جمله موافقم.



پاسخ به: بخش های مبهم کتابها
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷:۱۶ سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۹
#2
نقل قول:
ایگور نوشته:
1. ققنوس هیچوقت نمیمیره و اگر کسی خودش رو تبدیل به ققنوس کنه اون هم نمیمیره


ایگور جان ببخشید ولی فکر می‌کنم داری اشتباه می‌کنی، چون اگر این جمله رو بپذیریم باید نتیجه بگیریم کسی که خودش رو تبدیل به موش کنه هم باید به اندازه‌ی یک موش عمر کنه. درحالی که می‌دونیم پیتر پتی‌گرو در قالب موش خیلی بیشتر از یک موش عادی عمر کرده بود.



پاسخ به: چرا در کتاب پنج هری برای نجات سیریوس از زمان برگردان استفاده نکرد
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶:۴۵ سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۹
#3
نقل قول:
آبرفورث دامبلدورold نوشته:
سوال: چرا هري از زمان برگردان استفاده نكرد؟

در این مورد باید توجه کنید که سیر زمان در مجموعه‌ی هری پاتر خطی و بدون زمان‌های موازی در نظر گرفته شده. در نتیجه مثلاً اگر شما بخواین برید به یک ساعت قبل و یه تیکه شکلات قورباغه‌ای به خود گذشته‌تون بدین، حتماً باید یک ساعت پیش خودتون هم این اتفاق براتون افتاده باشه؛ یعنی نسخه‌ی دیگری از خود آینده‌تون اومده باشه و یه تیکه شکلات بهتون داده باشه.
واسه همینه که تو کتاب سوم هم هری خودش رو دید که داره دمنتورها رو فراری میده، اگر این رو نمی‌دید نمی‌تونست برگرده به گذشته و دمنتورها رو فراری بده.
پس به طور خلاصه وقتی یکی کشته میشه اتوماتیک‌وار میشه نتیجه گرفت که کسی از آینده نیومده (یا نتونسته بیاد) نجاتش بده.



پاسخ به: درون قدح انديشه
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶:۲۳ سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۹
#4
نقل قول:
مایکل آنجلو نوشته:
خب منم همينو ميگم ديگه اگه اون چيزايي كه تو قدح وجود داره فقط خاطراته كه من مطمعنم(ميدونم با ع نيست) هست پس چطوري هري ميرفت جاهاي ديگه رو ميديد
مثلا وقتي كه اسنيپ يه جاي ديگه نشسته بود(حالا دقيقا يادم نيست) چطور هري ميرفت كنار باباش مي نشست و به حرفاشون گوش ميداد؟
اسنيپ كه حرفاي جيمزو بقيه رو نشنيده بود

بله مایکل جان واقعاً به نکته‌ی خوبی اشاره کردید به نظر من هم این یه باگ جالب در داستانه.



پاسخ به: اتاقی که درش همیشه قفله
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶:۰۱ سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۹
#5
نقل قول:
سلام
من با نظر دارک موافقم الکی الکی هری شد ضد ضربه ضذ اتش ضد غرق شدن ضد ظلم و هر چی ضد حالا فقط مادرش یه بار به جای این مرد دویست بار این نجات یافت
نه ؟؟

خیلی خوب گفتین واقعاً باید به جای پسر برگزیده، به هری گفت پسر خوش‌شانس.



پاسخ به: دروازه ی هاگوارتز (ارتباط با ناظرین)
پیام زده شده در: ۰:۲۱ شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۹
#6
تیم "کسایی که با گربه مخالفن (گونی گونی گربه می‌برن!)":

سرباز: سوجی
رخ: گابریل
فیل: پاتریشیا وینتربورن
اسب: ملانی استنفورد

با تشکرات!



پاسخ به: سه نشانه
پیام زده شده در: ۹:۵۶ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
#7
سدریک دیگوری

حالا
حالا
حالا حالا
()



پاسخ به: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹ یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۹
#8
ضمن سلام و عرض ادب، این هم گزارش ماموریت اول این جانب!


هنوز از آن بهمنی می‌کشیم که پدرانمان در سال فیلان روشن کردند. آره دایی!
+5


ویرایش شده توسط ماروولو گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۹ ۴:۴۰:۴۰


پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۱۷:۵۲ یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۹
#9
سوجی دفترچه‌اش را باز کرد و مربع دیگری را ضربدر زد. مربع‌های ضربدر خورده را پنج‌تا پنج‌تا شمرد و در ذهنش حساب کرد: «صد و هفتاد و پنج.» صد و هفتاد و پنج دقیقه از شروع تصمیمش برای ترک سیگار می‌گذشت و کم‌کم داشت به این فکر می‌کرد که نکند منطقی‌تر باشد که مربع‌ها به جای دقایق، ساعت‌ها را بشمارند. اما هنوز خوب قضیه را بالا و پایین نکرده بود که دقیقه‌ای دیگر گذشت و دوباره دفترچه را باز کرد تا علامت بزند.
- هوف... اینم صد و هفتاد شیش. پسر ترک سیگار واقعاً سخته.

سردرد خفیفی حس می‌کرد، بی‌حال بود و احساس خارش خاصی در ته گلویش داشت. اما بیشتر از هر حس فیزیکی، این احساس نیاز شدیدش به سیگار بود که آزارش می‌داد. یک ساعت اخیر مدام تصور می‌کرد که از دستشویی بوی سیگار به مشامش می‌رسد. آن قدر اعصابش خرد شده بود که مطمئن بود با هرکسی حرف بزند سرش داد و بیداد خواهد کرد. گوشی ماگلی‌اش را برداشت و پیام‌های آخری که فرستاده بود را دوباره خواند:
- نسخم دایی آرتور.
- نسخم دایی روبیوس.
- نسخم دایی ادوارد.
- نسخم دایی جوزفین.
- نسخم دایی ریتا.
- نسخم دایی رودولف.


نمی‌دانست از اینکه هنوز هیچکدامشان جواب نداده‌اند خوشحال است یا ناراحت. مربع دیگری را ضربدر زد و سعی کرد فکر کند. «نه. اینطوری نمی‌شه. اصلاً این شکلی کنار گذاشتن سیگار صحیح نیست. ترک کردن باید آروم آروم باشه، یه بارکی ضرر داره.» این شد که تصمیم گرفت برود و از پاکتی که در کشوی زیر سینک روشویی داشت یکی بردارد. فقط یک نخ، برای اینکه ترک کردنش یک دفعه نباشد و بدنش نچاید. مطمئن بود که بعد از آن دیگر هیچوقت سمت سیگار نمی‌رود.

به دستشویی رفت و کشو را باز کرد. پاکت سیگار را برداشت و...
- ای بابا. این که خالیه! مطمئنم وقتی اینجا گذاشتمش پر بود. یعنی کی کشیدمشون که یادم نمیاد؟

به اطرافش نگاه کرد. روی کف دستشویی پر از ته‌ سیگار بود و جدی جدی بوی سیگار به مشامش می‌رسید. هنوز یادش نمی‌آمد آن‌ها را کی کشیده. با خودش گفت:
- خب. به هرحال. اینطوری نمیشه، باید برم یه پاکت دیگه بخرم... و... البته فقط یه نخش رو بکشم و بقیه‌شو بریزم دور. ولی... لعنتی. کی حال داره تا سوپر مارکت بره؟

با ناامیدی دستش را در جیبش فرو کرد و ناگهان توجهش به یک شیء فلزی در ته جیبش جلب شد. دستش را دور آن مشت کرد و بیرونش کشید. یک زمان برگردان بود. ناگهان یک ایده‌ی فوق‌العاده به ذهنش رسید:
- عالیه! برمی‌گردم به زمانی که... زمانی که هنوز سیگارای این پاکت کشیده نشده بودن. بعدش یه نخ می‌کشم تا ترک سیگارم یهویی نبوده باشه.»

مشکل اینجا بود که هنوز یادش نمی‌آمد آن‌ها را کی کشیده. پس با احتیاط، زمان‌برگردان را فقط یکبار چرخاند تا فقط یک ساعت به گذشته برود. محیط اطرافش تغییر زیادی نکرد. فقط ته سیگارهای کف دستشویی غیب شدند و بوی سیگار یکباره محو شد. زیر لب گفت:
- عالیه! اینجا هنوز کشیده نشده‌ن! ولی...

نکته‌ی عجیبی یادش افتاد.
- ولی... آخه من که نزدیک صد و هشتاد دیقه تو هال جلوی ساعت نشسته بودم و داشتم مربع ضربدر می‌زدم... چطوری یک ساعت قبل، یعنی الان، اینا کشیده نشده‌ن ولی وقتی داشتم میومدم پاکت خالی بود؟

برایش عجیب بود، اما در آن حال نسخی عقلش زیاد قد نمی‌داد. این فکرها را از سرش بیرون کرد و یک نخ از پاکت برداشت و کشید. اما دیگر دیر شده بود... یک نخ دیگر... یک نخ دیگر... و آن قدر سیگارها را ماتحت به ماتحت کشید که پاکت خالی و کف دستشویی پر از ته سیگار شد.

حالا که حالش جا آمده بود، و از دار دنیا فقط چایی می‌خواست، تازه فهمید که چه اتفاقی افتاده. با خودش فکر کرد: «الان فهمیدم... این یه حلقه‌ی زمانیه! منِ قدیمی الان توی هال نشسته و داره مربع ضربدر می‌زنه، کم‌کم وسوسه میشه بیاد یه نخ بکشه، بعد هیچ سیگاری نیست، زمان برگردان رو برمی‌داره و میره به یک ساعت قبل. و این چرخه تا ابد ادامه داره!» بعد نگاهی به زیر پایش کرد و گفت:
- لعنتی! منم که یه نخ نکشیدم، همه‌شو کشیدم!

اما دیگر دیر شده بود. از بیرون دستشویی صدای جنب و جوش می‌آمد. سوجیِ قدیمی داشت می‌آمد. سوجی وحشت کرد، خاکسترهای رویش را تکاند، سریع به داخل وان حمام که آن کنار بود پرید و پرده‌ی وان را کشید. صدای سوجی قدیمی آمد که وارد دستشویی شد و کشوی روشویی را گشت. سوجی با خودش گفت:
- اینطوری نمیشه! این چرخه تا ابد ادامه داره. اگه این سوجی به گذشته بره و سیگارا رو بکشه دیگه هیچ شانسی برای ترک سیگار وجود نداره. باید جلوش رو بگیرم.

از لای پرده‌ی وان به فضای داخل دستشویی نگاه کرد. سوجی قدیمی داشت زمان برگردان را از جیبش درمی‌آورد. فقط چند ثانیه فرصت مانده بود، پس بدون فکر فریاد زد:
- آهاااای!

سوجی قدیمی از شدت ترس زمان‌برگردان را انداخت، چند قدم عقب عقب رفت و به دیوار چسبید. بعد از جلوی آینه‌ی روشویی یک مسواک برداشت و مثل شمشیر به سمت جلو گرفت. سپس با وحشت گفت:
- کی بود؟

سوجی که نمی‌دانست چه بگوید، فی‌البداهه گفت:
- نباید این کارو بکنی!

سوجی قدیمی گفت:
- چی؟
- سیگار کشیدن. نباید به گذشته بری و سیگار بکشی!
- تو... تو از کجا می‌دونی؟ کی هستی اصلاً؟ ای بابا... بازم توهم زدم؟

سوجی گلویش را صاف کرد، سعی کرد صدایش را بم‌تر کند و با لحن زئوس‌واری گفت:
- نخیر! این صدای مجسم کیهانه که می‌شنوی! من از آخرِ زمان دارم باهات صحبت می‌کنم!
- اممم... پس چرا صدات دقیقاً عین صدای خودمه؟
- من با هرکس با صدای خودش حرف می‌زنم.

سوجی قدیمی با تردید گفت:
- آااا... آها؟

سوجی که اعتماد به نفسش برگشته بود، و برای اولین بار خوشحال بود که اینقدر زودباور است، از پشت پرده‌ی حمام ادامه داد:
- سرنوشت جهان و کل کائنات بر دوش توئه جوان!
- اممم... نمی‌فهمم... چطوری؟ و اصلاً اینا چه ربطی به رفتن به گذشته و سیگار داره؟
- می‌دونی که جهان با بیگ بنگ شروع شد، از یه ذره با جرم بینهایت. و بعد از انفجار بزرگ همه چی از هم دور میشن و جهان گسترش پیدا می‌کنه... اما... اما بالاخره کم‌کم همه‌چی کند میشه، بعد جهان شروع می‌کنه به جمع شدن، کهکشان‌ها در هم فرو می‌ریزن و دوباره یه ذره با جرم بینهایت تشکیل میشه... و دوباره بیگ بنگ!

سوجی قدیمی به طور مشخصی گیج شده بود، اما سوجی از پشت پرده این را نمی‌دید. پس ادامه داد:
- شاید برات سوال باشه که اینا چه ربطی به سیگار کشیدنت داره... راستش خودمم نمی... چیز. نه. فهمیدم. بله! هزاران بار بیگ‌بنگ میشه، هزاران بار جهان از نو تشکیل میشه، و تو هزاران بار یه سیگاری میشی و یه سیگاری خواهی موند. تو هزاران بار قبل از این به گذشته رفتی و کل اون پاکت رو کشیدی، و میلیون‌ها بار بعد از این در بیگ‌بنگ‌های بعدی این کارو خواهی کرد.
- اممم... خب که چی؟
- همینه که الان سرنوشت جهان دست توئه! تو می‌تونه به گذشته بری، اما اونوقت دیگه اختیاری از خودت نخواهی داشت. سرنوشتت تکرار میشه و در جبر به سر می‌بری. تنها راه شکست این حلقه و برگردوندن اختیار و آزادی واقعی به جهان اینه که چرخه رو بشکنی! یه کار متفاوت کنی. به گذشته نری و واقعاً سیگارو ترک کنی.

سوجی قدیمی آهسته یکی دو قدم جلو آمد.
- پس... یعنی تو صدای کائناتی و همه‌چیز رو می‌دونی دیگه؟
- طبیعتاً.
- اون چیه که تو هر قرن یه بار میاد، تو هر دقیقه دوبار، ولی تو هر ساعت نمیاد؟
- حرف ق؟
- کدوم بلیت بخت‌آزمایی هفته‌ی دیگه برنده میشه؟
- اممم... بخت‌آزماییای زیادی هستن... پس...
- چرا هیچ دوستی ندارم؟
- ای بابا! بیست سوالی که نیست، بس کن دیگه. احتمالاً چون بیش از حد زشتی!

سوجی قدیمی بالا سر زمان‌برگردان ایستاده بود. آهسته خم شد و آن را برداشت. سوجی گفت:
- خب؟ پس حاضری که جلوی تکرار تاریخ رو بگیری و جهان رو با سیگار نکشیدنت نجات بدی؟

جوابی از آن طرف پرده نیامد.
- سوجی؟ سوجی؟

هیچ صدایی نمی‌آمد. سوجی پرده‌ی وان را کنار زد و با دیدن دستشویی خالی داد زد:
- سوجی؟ اه! لعنت بهت! لعنت، لعنت، لعنت!

و آن قدر به وان لگد زد که پایش درد گرفت. بعد لباس‌هایش را پوشید که برود از سوپرمارکت یک پاکت دیگر بخرد، آخر این ماجراها بدجوری نسخش کرده بود.


ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۶ ۱۷:۵۶:۳۰
ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۶ ۱۸:۰۳:۱۷
ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۶ ۱۸:۱۱:۱۱


پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۲ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹
#10
اگه اجازه بدین من جواب سؤال اول و دوم رو با هم بدم، چون اتفاقی که افتاد و رفتاری که داشتم خیلی با شکلی که به خودش گرفت متناسب بود و یکجا بگم بهتره.

1. بنویسید چه اتفاقی میفته و چه رفتاری با گیاهتون دارید؟ (2 نمره)
2. این رفتار باعث میشه برگ های گیاهتون چه شکلی بشه؟ (باید واضح و کامل توصیفش کنید.) (3 نمره)


استاد.
استاد این چه کاری بود که با دل بیچاره‌ی نارنجی من کردین؟ استاد روا بود که به تنها شاگردِ گیاهِ کلاس گیاه‌شناسی شکست عشقی وارد کنید؟
استاد چرا بهم اخطار نداده بودین که اینطوری میشه؟

حقیقتش اول که نزدیکش شدم اتفاق خاصی نیفتاد. یه ذره دورش چرخیدم و اینور اونورش رو نگاه کردم ولی هیچی نشد. زبون‌درازی کردم، بای‌بای کردم، بهش گفتم «پیس‌پیس‌پیس‌پیس» ولی باز هم هیچی به هیچی. ناراحت شدم راستش. فکر کردم این گیاه فقط از آدما تأثیر می‌گیره و پرتقالا براش مهم نیستن.

نزدیکش شدم و درِ گوشش گفتم: «واقعاً نامردی نیست یه کاری کنی تنها پرتقال کلاس، شاید حتی تنها پرتقال سخنگوی دنیا، تو در گیاه‌شناسی صفر بگیره؟ دلت میاد؟ خیلی نامردی متأثر جون. می‌دونی چیه؟ کاش من اینقدر تنها نبودم، کاش پرتقالای سخنگوی دیگه‌ای هم بودن و برای خودمون مدرسه‌ی جادوگری داشتیم و من مجبور نمی‌شدم بیام بشینم سر کلاس آدما. تنهایی بد دردیه متأثر جون، خیلی بد دردیه.»

حرفام که تموم شد، گیاه متأثر که تا الان مثل یه چوب خشک صاف مونده بود و حتی آی ام گروت هم نمی‌گفت دلمون شاد شه، یه تکونی عجیبی خورد. نوکش مثل فیلمای مستند مشنگی که رشد گیاها رو روی دور تند می‌ذارن، سبز شد و رشد کرد.

چند ثانیه بعد از مریستم رأسیش یه سری گلبرگای کوچیک ناز رشد کردن و گل داد. اولش فکر کردم شکل نهاییش همینه و چون خیلی پرتقال گلی هستم ازم تأثیر گرفته و گل شده. ولی بعد یهو گلبرگاش ریختن و از گلش یه میوه‌ی نارنجی گرد کوچولو متولد شد. باز فکر کردم همینه، و چون پرتقالم یه بچه پرتقال ریز بانمک داده. ولی اینجا هم متوقف نشد استاد.

بچه پرتقاله اصلاً بچه پرتقال نبود. آخه هی بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه یه پرتقال بالغ شد تقریباً اندازه‌ی خودم. چشماشو باز که کرد، یهو لپاش گل انداخت و مظلومانه بهم سلام کرد. فهمیدم یه پرتقال مونثه. استاد باورتون نمیشه، از خوشحالی تو پوست خودم نمی‌گنجیدم! از تنهایی در اومده بودم استاد. ساعت‌ها گفتیم و خندیدیم، خیلی خوش گذشت استاد.

من که فکر می‌کردم جفت مناسبمو پیدا کردم، گلدونش رو زدم زیر بغلم و بردمش سینما. بردمش کافه. رفتیم تئاتر. رفتیم مرکز خرید. همه جا گشتیم و من از خوشحالی گلدونش رو ول نمی‌کردم. بعدش که حسابی گشتیم و قرار و مدارای ازدواجمون رو هم گذاشتیم، گلدونش رو گذاشتم روی نیمکت یه پارک و بهش گفتم میرم دوتا بستنی بخرم بیام. ولی استاد... وقتی ازش دور شدم و با دوتا بستنی برگشتم، باز برگشته بود به حالت اولش. یه تیکه چوب خشک شده بود. بستنیا از دستم افتادن، سریع قل خوردم سمتش و هرچی بار اول گفته بودم رو تکرار کردم و باز تبدیل شد به پرتقال... ولی اینبار یه پرتقال دیگه بود.

اینجا بود که فهمیدم تاثیرپذیریش موقتیه و هروقت ازش دور شم به حالت اول برمی‌گرده استاد.


3. نقاشی ای از وضعیت نهایی گیاهتون (بعد از تشکیل برگ ها) بکشید. (2 نمره)
بفرمایید... تصویر مال اولین باریه که پرتقال شد... اشک شوق رو می‌بینید تو چشمای جفتمون استاد؟

4. یکی از کاربردهای گیاه متاثر رو بنویسید. (3 نمره)
به جز شکست عشقی زدن به پرتقال‌های بی‌کس و تنها، یکی از کاربردهایی که به ذهنم می‌رسه اینه که هدیه بدیمش به انسان‌های بیشعور. اینجوری ازشون تأثیر می‌گیره و تبدیل میشه به یه گیاه بیشعور... شاید اون انسان‌ها با دیدن اینکه وقتی این گیاه ازشون تاثیر می‌گیره چه شکلی میشه، ناراحت شن، به خودشون بیان و اصلاح شن.


ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۹ ۲۰:۱۵:۵۳
ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۹ ۲۰:۱۸:۳۸






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.