هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۸:۲۶:۴۸ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۰
#1
مرگخواران با لبخندی تصنعی به لرد سیاه خیره شدند.
- تسترالتون همینجاست ارباب!
- کو؟ ما که چیزی نمی‌بینیم.

مرگخواران همچنان در تلاش بودند لبخندشان را حفظ کرده و خونسرد به نظر برسند.
- امکان نداره ارباب. شما بر همه چیز واقفین. شما همه چیز رو می‌بینین!

این بار لرد سیاه اندکی به فکر فرو رفت. بله. او همواره دانا و آگاه بر تمام هستی و نیستی جهان بود! امکان نداشت چیزی وجود داشته باشد که او درباره‌اش نداند.
و زمانی که به طرف مرگخواران برگشت تا دوباره از هوش وافر و دانایی‌اش تعریف و تمجید کنند، با صحنه‌ی عجیبی مواجه شد.

پلاکس خم شده و مشغول نوازش فضایی خالی در مقابلش بود. ایوا در کمال تعجب هویجی رو‌به‌رویش نگه داشته و به آن زل زده بود، بی آنکه قصد خوردنش را داشته باشد! رودولف به نقطه‌‌ای بالای سر پلاکس زل زده و ظاهرا قصد داشت درمورد وضعیت تاهل چیزی نامعلوم اطلاعاتی کسب کند. لینی نیز دایره‌وار در همان محدوده می‌چرخید و طبق گفته‌ی خودش، نمایشی سرگرم‌کننده اجرا می‌کرد.

- دیدید ارباب؟ همه چیز تحت کنترله. تسترالتون در شرایط فوق‌العاده‌ای قرار داره و همه‌ی ما داریم برای راحتیش تلاش می‌کنیم!


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۷ ۱۸:۳۰:۰۵

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵:۳۷ دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۹
#2
- صدای چی بود؟
- اگه گریفی بود که به ما ربطی نداره، اگه هافلی بود هم باز ربطی نداره! ولی اگه ساحره بوده باشه سریع باید بریم نجاتش بدیم. مثل اینکه جونش در خطره!

رودولف در میان سالن، قمه به دست منتظر ایستاده بود تا تعیین جنسیت فرد جیغ‌کش انجام شود و تصمیم بگیرد که نجاتش به او ربطی دارد یا خیر.

ثانیه‌ای نگذشت که پومانا از آن سوی خوابگاه دوباره جیغ کشید. رز این بار صدای پومانا را شناخت. هر چه باشد رز ناظر مسئولی بود و ناظران مسئول باید صدای اعضای گروهشان را بشناسند!

- اینکه صدای پوماناست!
- پومانا؟ پومانا ساحره بود دیگه، آره؟

با تایید اطرافیان، رودولف عربده‌زنان در حالی که در هر دو دستش قمه‌ای گرفته و می‌چرخاند، جمعیت مقابلش را کنار زد تا به پومانا برسد. درواقع افراد را به این سو آن سو پرتاب کرده و در این بین تعدادی نیز با ضربات قمه در هوا نصف شده بودند. اما خب، هر عملیات نجاتی تعدادی شهید دارد و چیزی هم که در آن تالار به وفور یافت میشد، روح بود. بنابراین مردگان تنها نبوده و می‌توانستند با جمعیت ارواح فیض ببرند.

رودولف پس از ساقط کردن نیمی از جمعیت، درست رو‌به‌روی پومانایی فرود آمد که دهانش تا جایی که میشد باز بود و پیوسته با صدای گوش خراشش جیغ می‌کشید.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۴ ۲۳:۱۹:۱۷

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۰:۱۹:۳۱ یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۹
#3
- خب بذار ببینم این چطوری کار می‌کنه...

پالی شیشه‌ی عطر را در دستش گرفته و مدام می‌چرخاند و در تلاش بود طرز استفاده از آن را کشف کند.
- وقتی لاوندر می‌تونه از این استفاده کنه، پس یعنی سخت نیست. منم می‌تونم!

و پس از گذشت دقایقی که بی هیچ نتیجه‌ی خاصی سپری شد، بالاخره چشم پالی به در عطر افتاد. مدتی به آن زل زد و زمانی که فهمید برای باز شدن، تنها نگاه کردن کافی نیست، با نهایت توان به جان شیشه افتاد.
پالی و شیشه در میان جمعیت زرد و قرمز متحرک، جنگ بزرگی را آغاز کرده بودند. پالی فریادزنان به در دستور می‌داد باز شود و در مخالفت می‌‌کرد.

- باز شو دیگه! بهت گفتم باز شو و تو باید اطاعت کنی!
- نوچ.
- این نوزدهمین باره که دارم بهت دستور میدم!
- پس می‌تونی برای بیستمین بارم امتحان کنی.

پالی از خشم منفجر شد. دستش را به قصد خفه کردن بر روی در شیشه گذاشت و آن را محکم پیچاند تا از صحنه روزگار محو شود.
- عه. باز شد که.

سپس پیروزمندانه شیشه را بالا گرفت و اطرافش را چک کرد تا مطمئن شود همه از پیروزی ارزشمندش بر شیشه باخبر شده باشند. اما زمانی که دید هیچ کس کوچکترین توجهی به او ندارد، بیخیال قدرت‌نمایی شد و سرشار از حس پیروزی و درحالی که فکر می‌کرد دست کمی از لاوندر در استفاده از این چیزهای عشقی ندارد، شیشه‌ی عطر را سر کشید.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۲۶ ۱۰:۲۳:۱۵

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰:۰۲ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹
#4
لینی با ناراحتی به اعضای بدنش نگاه کرد.
- ارباب حالا نمیشه از اعضای مگسی چیزی استفاده کنیم؟

قبل از اینکه لرد سیاه فرصت جواب دادن پیدا کند، هکتور ویبره زنان جلو پرید.
- خیر! فقط بدن پیکسی قابل قبوله. اونم نه هر پیکسی‌ای، فقط از نوع لینی!
- ارباب.

لرد با خشم به لینی خیره شد.
- شنیدی که چی گفت! زود عضو اهدا کن مشکلش حل شه بریم پی کارمون.
- چشم ارباب.

لینی درحال بررسی اعضای مختلف بدنش بود تا راحت‌ترینشان از لحاظ کنده شدن را بیابد، که هکتور باز هم مداخله کرد.
- بال! اول باید بالتو بدی!
- ولی من می‌خواستم پوست خشک شده‌ی زخمِ روی پامو بهت بدم.
- نه! اول باید بالتو بدی. مهم‌ترین چیزی که برای معجونام لازم دارم بال‌هاته!

سپس بی‌توجه به چهره‌ی ناراضی و غمگین لینی و دستان ظریفش که بی‌وقفه روی بال‌هایش کشیده می‌شدند، طی حرکتی سریع، او را در مشتش گرفت و روی تخته سنگی پهن کرد.
- فقط زیاد تکون نخور. من بال سالم لازم دارم.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲:۰۵ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۹
#5
لرد سیاه با خشم به مرگخوارانش نگاه کرد.
- اینم ما باید بهتون توضیح بدیم؟
- خیلی لطف می‌کنید ارباب.
- ما هیچ لطفی در حق کسی نمی‌کنیم. فقط دستور می‌دیم. الان هم دستور می‌دیم خودتون تصمیم بگیرید چطوری برید و هر چی سریع‌تر چوبدستیو پیدا کنید!

مرگخواران که از شدت این راهنماییِ کارآمد و فوق‌العاده سر از پا نمی‌شناختند، دور یکدیگر جمع شدند تا تصمیم بگیرند.
- من میگم از هم جدا شیم و هر کی بره یه اتاقو بگرده.

همگی با اولین پیشنهاد موافقت کردند و کار به مراحل بعدی نکشید و تصمیم گرفته شد‌.
سپس درحالی که سعی می‌کردند طبیعی به نظر برسند، هر یک به طرفی حرکت کردند؛ و از آنجایی که مرگخواران همگی ناشی بودند، همین مرحله‌ی ساده خودش امری به شدت غیرطبیعی می‌نمود.

جماعت مرگخوار بعد از اینکه از حلقه‌ی تصمیم‌گیریشان خارج شدند، هر یک عینک دودی‌ای از جیبشان درآوردند و به چشم زدند تا شناسایی نشوند. سپس همانطور که سرشان مدام به چپ و راست می‌چرخید تا وضعیت اطراف را کنترل کنند، سوت‌زنان متفرق شدند و با پر سروصداترین حالت ممکن، هرکدام وارد اتاقی شدند و جستجو را آغاز کردند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۹:۱۰:۲۷ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۹
#6
درست پس از جمله‌ی لرد، مرگخواران با عجله بند و بساطشان را ول کرده و دوباره به سراغ پیرزن رفتند.
- خب داشتید می‌گفتید. مشکلتون چقدر بزرگه؟

پیرزن چنان چشم غره‌ای به لینی که این سوال را پرسیده بود رفت که او را تا مرز آب شدن و سپس فرو رفتن در دریچه‌ی فاضلاب پیش برد‌. اما لینی آب نشد و در هیچ دریچه‌ای هم فرو نرفت و فقط سوالش را در جهت آرامش پیرزن، اندکی تغییر داد.
- ببخشید منظورم این بود که مشکلتون چیه؟
- جونم برات بگه مادر...چرخ‌های ویلچرای اینجا خیلی اذیت می‌کنه. همش یا لقه یا گیر می‌کنه، یا کلا چرخ نداره. از چرخ‌های واکرها نگم برات! موقع راه رفتن باهاشون حداقل ده بار زمین‌ می‌خوریم...

لرد سیاه و مرگخواران نگاهی به ویلچر و واکرهای گوشه‌ی دیوار انداختند.
- ولی اینا که همه‌شون چرخ دارن! ظاهرا خیلیم سالمن و قشنگ کار می‌کنن.
- سالم؟ تو به این میگی سالم؟ اوه...البته معلومه که شما بی‌سروپاها درد ما رو نمی‌فهمید! شما که مشکلی ندارید! بزنم دست و پاتونو بشکونم مجبور بشید با اینا راه برید تا ببینید من چی میگم؟ بزنم؟

از نظر مرگخواران تنها چیزی که در آنجا سالم به نظر نمی‌رسید، روان پیرزن بود.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۴:۱۰:۵۰ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
#7
سدریک خود را کشان کشان به جلوی لرد سیاه رساند‌ و همین که به یک متری‌اش رسید، دوباره روی زمین ولو شد. سپس با لگدی که از سوی لرد دریافت کرد، به سرعت بلند شد و ایستاد. اما دیگر باز کردن چشمانش جزو برنامه‌هایش نبود.

- بگو سدریک. می‌تونیم حدس بزنیم چی می‌خوای بگی، اما بگو. ما قرار است به مشکلات شما گوش کنیم.
- من مشکلی ندارم ارباب. ولی ظاهرا این داره.

با یک دست بالشش را درست مقابل صورت اربابش گرفت و پلک راستش نیز به اندازه‌ی نیم میلی‌متر باز شد تا مطمئن شود لرد سیاه آن را می‌بیند.

درست هنگامی که لرد از انتظار ده ثانیه‌ای برای به حرف آمدن بالش، صبرش به سر آمده و می‌خواست آن را به سمتی پرتاب کند، گوشه‌ی روبالشی شروع به تکان خوردن کرد.
- ای داد! ای فغان! به دادم برسید! کدوم موجودی شغل بیست‌وچهار ساعته داره که من دارم؟ کی مجبوره این همه مدت بدون استراحت کار کنه بدون هیچ حقوقی؟ دریغ از نیم ساعت استراحت حداقل! شبانه روز اون کله‌ی سنگینشو می‌ندازه روم و می‌خوابه. حتی موقع راه رفتن هم منو از پشت می‌چسبونه به سرش. دیگه تخت و صاف شدم! کیفیت پرهای قوِ داخلم داره همینطور کمتر و کمتر میشه، خسته شدم از این...

لرد سیاه که از داد و فریادهای بالش به ستوه آمده بود، موفق شد با دادن این وعده که مشکلاتش را یادداشت کرده و در اسرع وقت بهشان رسیدگی می‌شود، ساکتش کند و به سراغ نفر بعدی برود.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۱۲:۱۷ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
#8
فضای آشپزخانه برای ایوا محیطی مقدس محسوب میشد. طی آن روز، این چندمین باری بود که به آنجا می‌رسید ولی چیزی نمی‌خورد. و الان هم قرار نبود بخورد...

با حسرت بوی غذاها و خوراکی‌های موجود در آشپزخانه را به درون بینی قلمویی‌اش فرو داد. از نظرش بدترین کار در دنیا این بود که کسی به آشپزخانه برود و چیزی نخورد!

با گرسنگی و درماندگی دیوار را نگاه کرد. اگر تا دقایقی قبل از نظرش بوم نقاشی زبر بود، حالا دیوار آشپزخانه چیزی فراتر از زبر و زمخت به نظر می‌رسید. حتی تصور کشیده شدن بر روی چنین دیوار ناصاف و کثیفی باعث میشد برخلاف عقاید همیشگی‌اش، مرگ در اثر گرسنگی را ترجیح بدهد.

در همین فکرها بود که ناگهان راهی به ذهنش رسید.
- هی بچه، الان می‌خوای چیکار کنی؟
- دیوارو رنگ می‌کنیم دیگه.
- یعنی داری میگی نمی‌خوای اول به خودت استراحت بدی؟
- نه!
- نمی‌خوای یه چیزی بخوری و اون شکم بیچاره‌تو سیر کنی؟
- نه!

ایوا دیگر طاقت نداشت. اگر همان لحظه چیزی نمی‌خورد، ممکن بود کنترلش را از دست بدهد و کل خانه ریدل را با هر چه درونش بود و نبود، بخورد.
- تو الان چند ساعته که داری کار می‌کنی، از اینور به اونور میری و زحمت می‌کشی و هیچکس قدر کارا و نقاشیای قشنگتو نمی‌دونه! وقتشه یکم به خودت برسی!

پلاکس به فکر فرو رفت. ثانیه‌ای بعد، با به خاطر آوردن لبخند شیرین بلاتریکس حین صحبت کردن، تصمیمش را گرفت.
- نه! دیوارو رنگ می‌کنیم!


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲:۱۰:۲۳ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
#9
اندکی بعد، پلاکس دست از تفکر برداشت و با ذوق بالا و پایین پرید.
- احسنت به این حجم از هوش و ذکاوتتون ارباب! پناه بر مرلین! آدم انگشت به دهن می‌مونه از این همه فکرهای ناب و ایده‌های بکر تو وجود شخصِ شخیصِ بزرگواری قدرتمند چون شما که...

پلاکس در میانه‌ی خودشیرینی و تعریف و تمجیدهایش از لرد سیاه، چشمش به بلاتریکس و لبخند ملایمی که بر لب داشت، افتاد و جمله‌اش را نیمه تمام رها کرد. و برای حفظ جانش، حتی برای چند دقیقه هم که شده، تصمیم گرفت پاسخ لرد را با کوتاه‌ترین حالت ممکن بدهد و سریعا از جلوی چشمان بلاتریکس خود را محو کند.
- البته که می‌تونن ارباب. تا وقتی مرگخوارانی دارین که تا آخرین قطره‌ی خون پابه‌پای شما جلو میان و دنباله‌روی اهداف والای شما...

پلاکس باز هم از خود بیخود شده و زیاده‌روی کرده بود. این را زمانی فهمید که صدای غرشی زمزمه‌وار اما سهمگین از جانب بلاتریکس درست کنار گوشش شنیده شد. بنابراین باز هم جمله‌اش ناقص ماند و این بار با سرعت شروع به دویدن به سوی دوردست‌ها کرد.

- خیلی خب، یاران ما! یک به یک جلو بیاید و شمرده و واضح برایمان از مشکلاتتان بگویید.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۹ ۲:۲۵:۳۶
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۹ ۲:۲۷:۳۳

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲:۵۶:۰۷ شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۹
#10
چشمانش کم‌کم از حرارت آتش شومینه گرم شده و در حال بسته شدن بود، که ناگهان دستی محکم کمرش را گرفت و بلندش کرد.

- هی! چی کار داری می‌کنی؟ از خواب بیدارم کردی!

صاحب دست، با تعجب به اطرافش خیره شد. چوب_ایوا به بالای سرش نگاه کرد و با چهره‌ی سردرگم سدریک خواب‌آلود مواجه شد.
- منو بذار زمین. همین الان!

سدریک بالاخره متوجه منبع صدا شد. به طرف چوب_ایوا برگشت و با لحنی خسته پرسید:
- گفتی چی کارِت کردم؟
- بیدارم کردی!

سدریک با وحشت به چوب خیره شد. بیدار کردن کسی از خواب، بخش مهمی از خط قرمزش بود و از نظرش گناهی کبیره و جبران نشدنی محسوب می‌شد. هیچوقت فکرش را هم نمی‌کرد که کسی را از خواب بیدار کند!

با دستپاچگی چوب را زمین گذاشت. خسته‌تر از آن بود که حتی ذره‌ای متوجه شباهت صدایش با ایوا شود و یا شک کند که چرا باید چوبی سخنگو میان هیزم‌ها باشد.
- من واقعا معذرت می‌خوام...فقط می‌خواستم یکم آتیش شومینه رو بیشتر کنم. وگرنه اصلا قصد نداشتم باعث بیداریت شم. امیدوارم منو ببخشی و این گستاخیمو نادیده بگیری...

سپس بعد از اینکه از راحت بودن جای خواب ایوا مطمئن شد و پتویی کوچک و نرم را که همان لحظه بافته بود، رویش کشید، از اتاق بیرون رفت و چوب_ایوایی که به خوابی سنگین فرو رفته بود را تنها گذاشت.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.