هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸:۱۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
#1
هافلپاف vs ریونکلاو



سوژه: اسنیچ

اعضای تیم هافلپاف بر سر میز صبحانه نشسته و هر یک به نقطه نامعلومی خیره شده بودند. یک ساعتی می شد که فقط نشسته بودند و هیچ یک چیزی نمی خوردند.

سرانجام سدریک که احساس کرد باید در وظیفه ی کاپیتانی اش کاری انجام دهد، با اشتیاقی کاملا ساختگی رو به اعضای تیمش گفت:
- هی بچه ها، چرا صبحونه نمی خورین؟ اگه چیزی نخورین که نمی تونین بازی کنین!

سپس تکه ای نان برداشت و به سمت دورا هجوم برد تا آن را در دهانش فرو کند؛ اما دورا به شدت مخالفت می کرد و درتلاش بود تا مانع سدریک شود.
سدریک پس از‌این که با هزاران زحمت تکه نان را در دهان دورا چپاند، با نانی دیگر در دست به سمت رکسان که سعی داشت از او دور شود، خیز برداشت.

سدریک درحالی که درتلاش بود تا نان را به رکسان بخوراند، گفت:
- چرا نمی خورین؟ باید یه چیزی بخورین که جون داشته باشین بازی کنین! اولین بازیمونه، مقابل ریونکلاو؛ می خواین ببریم یا نه؟

رز از گوشه ی میز با درماندگی گفت:
- معلومه که می خوایم ببریم سدریک، ولی نداریم میل، نیست گشنه مون!
- یعنی چی که گشنه تون نیست؟ اصلا مگه می تونین گشنه نباشین؟ وقتی مسابقه دارین باید بخورین؛ همینه که هست، زود باشین!

سپس با پارچ های آب کدوحلوایی و تکه های نان به دست، به سمت اعضای تیمش حمله ور شد تا از نظر خودش، در انجام وظایفش کوتاهی نکرده باشد.

دو ساعت بعد

اعضای تیم هافلپاف با حالی خراب ناشی از صبحانه ی زورکی که سدریک به خوردشان داده بود، در رختکن نشسته و در همان حالی که به سخنرانی سدریک گوش می دادند، بی صبرانه منتظر اعلام نامشان از زبان گزارشگر، یوآن، بودند تا هر چه سریع تر به زمین رفته و خود را از دست سدریک خلاص کنند.

سدریک با هیجان مشغول حرف زدن بود:
- خیلی خب بچه ها، حرفایی که گفتمو فراموش نکنین؛ باید اولین بازیمونو ببریم! رودولف حواست به چیزایی که می گم هست؟ کجا رو نگاه می کنی؟

رودولف داشت از سوراخ نسبتا بزرگی بر دیوار، ساحره های تشویق کننده را در جایگاه تماشاچی ها نگاه و آن ها را بررسی می کرد. در همان حال جواب سدریک را داد:
- آره شنیدم چی گفتی... باید اسنیچو زودتر بگیرم تا اون ساحره های باکمالات بیشتر از این منتظرم نمونن و زودتر بتونم برم پیششون!

سدریک با خود فکر می کرد این دقیقا همان حرفی نبود که او زده بود؛ اما به هر حال مهم این بود که رودولف قسمت اصلی حرف هایش که زود گرفتنِ اسنیچ بود را متوجه شده بود.

درست در همان لحظه، یوآن در میکروفون اعلام کرد:
- خانم ها و آقایان، حالا شاهد ورود بازیکنان دو تیم هافلپاف و ریونکلاو هستیم...
اعضای تیم یکی پس از دیگری پشت سر سدریک وارد زمین شدند. بازیکنان ریونکلاو نیز به رهبری لینی وارد زمین شده بودند.

سدریک و لینی جلو رفتند و با هم دست دادند. سپس یکی از داوران با صدای سوتش، آغاز بازی را اعلام و بلافاصله توپ ها را آزاد کرد. بازیکنان که سر جایشان قرار گرفته بودند، به سرعت بازی را شروع کردند.

- سرخگون دست بازیکنای ریونکلاوه؛ دروئلا سرخگون به دست، یک به یک بازیکنای هافلپافو جا می ذاره و به سمت دروازه حرکت می کنه. آماده می شه برای شوت سرخگون که... آخ... بازدارنده ای محکم به سرش می خوره و سرخگون از دستش ول می شه!

اگلانتاین در حالی که پیپش گوشه ی لبانش نمایان بود و از پرتاب بازدارنده به سمت دروئلا بسیار خوشنود به نظر می رسید، برای پرتاب بعدی آماده می شد.

- حالا رکسان سرخگونو در دست داره؛ اونو به آریانا پاس می ده و آریانا با یه هدف گیری دقیق به سمت حلقه ی چپ دروازه پرتاب می کنه و... گل نمی شه، جرالد با پرشی جانانه اونو می گیره!

در همین لحظه، دورا که از گل نشدن سرخگون عصبانی شده بود، با تمام قدرتش بازدارنده ای را به سمت چو که آن طرف زمین قرار داشت و به سدریک زل زده و سعی می کرد توجهش را به خود جلب کند، روانه کرد.
بازدارنده از کنار چو گذشت و محکم به مهاجم دیگر ریونکلاو، جارو برخورد کرد. برای پرتاب بازدارنده، جارو می توانست بدترین گزینه باشد؛ زیرا بلافاصله پس از برخورد با انتهایش، کمانه کرد و به طرف خودِ دورا برگشت.

- دیوانه ساز سرخگونی رو که دروئلا به سمتش پاس داد رو گرفته و حالا داره به سمت دروازه حرکت می کنه. اون برای حرکت تو زمین هیچ مشکلی نداره؛ چون با توجه به ظاهر پرابهت و بوسه ی معروفش، کسی جرعت مقابله باهاشو نداره، و بله... همین ویژگی کار خودشو کرد و دیوانه ساز اولین گل رو به نفع ریونکلاو به ثمر رسوند!

صدای فریاد تماشاچیان ریونکلاوی در فضا طنین انداخت؛ اما بلافاصله با گل تساوی ای که رز روانه ی دروازه کرد، درمیان فریاد شادی هافلپافی ها گم شد.

- حالا آریانا سرخگون به دست تو زمین حرکت می کنه و... صبر کنین ببینم، این اسنیچ بود که از جلوم رد شد؟ جستجوگرا باید حواسشون حسابی جمع باشه!

درست در همان لحظه که گزارشگر این را گفت، لینی به سرعت با آن جثه ی کوچکش، به سمت گوشه ی سمت چپ زمین که دورترین نقطه به جایگاه گزارشگری بود، شیرجه زد.

- عجیبه... لینی طوری رفتار می کنه که انگار اسنیچو اون گوشه دیده؛ ولی اسنیچ که همین الان از جلوی من رد شد! امکان نداره سرعتش اونقد بالا باشه که بتونه در عرض یه ثانیه خودشو از این ور زمین به او ور برسونه!

درمیان تعجب گزارشگر و سایر بازیکنان، ناگهان رودولف به سمت گوشه ی دیگر زمین با سرعت پرواز کرد؛ اما در گرفتن اسنیچی که تصور می کرد در آن گوشه باشد، ناکام ماند.

- این خیلی عجیبه... انگار که اسنیچ تو یه لحظه توی چند جای مختلفه!

در همان لحظه داور سوتش را به صدا در آورد و بازی را متوقف کرد‌. سپس رو به جمعیت اعلام کرد:
- مثل این که یه مشکلی برای اسنیچ پیش اومده. فعلا بازی رو نگه می داریم تا اسنیچو پیدا و مشکلو حل کنیم؛ بعد به ادامه بازی می پردازیم!

پس از این حرف، همه ی بازیکنان نیز به کمک جستجوگرها رفتند تا در پیدا کردن اسنیچ و یافتن مشکل آن کمک کنند.
پس از گذشت دقایقی نه چندان طولانی، صدای رودولف از گوشه ی زمین به گوش رسید:
- پیداش کردم؛ اینجاست!

سپس با مشتی که اسنیچ درونش بود، نزد داور برگشت. پس از رودولف بقیه ی بازیکنان نیز بر زمین فرود آمدند.
داور اسنیچ را از رودولف گرفت و آن را بررسی کرد. چند دقیقه مشغول معاینه ی اسنیچ بود، که ناگهان اتفاقی افتاد؛ اسنیچ شروع به لرزیدن کرد و سپس در مقابل چشمان حیرت زده ی همگی، یک اسنیچِ دیگر از درون خود به بیرون راند.

داور درحالی که با نگاهی متعجب به اسنیچ زل زده بود، گفت:
- این چرا دوتا شد؟ یعنی...
هنوز جمله اش تمام نشده بود که اسنیچِ اولیه دوباره شروع به لرزیدن کرد و یک اسنیچ دیگر نیز تولید نمود.

داور که همچنان در فکر این بود که چه بلایی ممکن بود سر اسنیچ آمده باشد، ناگهان به یاد هکتور افتاد که صبح همان روز او را بطور اتفاقی در حوالی صندوق توپ ها دیده بود. با به یاد آوردن همان صحنه، همه چیز برایش روشن شد و با عصبانیت و فریاد بلندی هکتور را صدا زد:
- هکتور!

فلش بک

هکتور بالای پاتیل معجونِ درحال جوشش ایستاده و همانطور که آن را با ملاقه ای هم می زد، با خودش صحبت می کرد:
- عجب معجونی بشه این... یه چیزی درست کردم که حرف نداره! فقط مشکلش اینه که نمی دونم کاراییش چیه و چه کار می کنه!

هکتور همانطور که به کاربرد معجونش فکر می کرد، تصمیم گرفت آن را امتحان کند؛ اما نه روی وسایل پیش پا افتاده ای که همیشه معجون هایش را روی آنها امتحان می کرد. بلکه می خواست معجونش را روی وسیله ای قوی و مهم امتحان کند و ببیند که آیا معجونش روی آنها نیز تاثیر می گذارد یا خیر.

پس از اندکی زمان که صرف پیدا کردن وسیله ای مناسب برای امتحان کردن معجونش شد، بالاخره به نتیجه ای رسید؛ او می خواست معجونش را روی اسنیچ آزمایش کند!

در حالی که همچنان با خود حرف می زد، از این طرف اتاق به آن طرف می رفت تا خود را آماده ی دزدیدن اسنیچ کند.
- آره... این بهترین انتخاب واسه امتحان کردن معجونمه. هم این که ابهت معجون با ارزشم با آزمایش روی وسایل بدرد نخور، زیرسوال نمی ره، و هم این که فلز اسنیچ خیلی سخت و مقاومه و همچنین روی اون جادوهای پیشرفته ی محافظتی و ضدتقلب زیادی اجرا شده؛ باید معجونمو به چالش بکشم. باید ببینم در برابر جادوهای قدرتمندم کار می کنه یا نه...

سپس با تجهیزات لازم برای دزدیدن اسنیچ، از آزمایشگاهش خارج شد. حدود نیم ساعت بعد، با اسنیچی در دست و لبخندی شیطانی بر لب وارد آزمایشگاه شد.

با خوشحالی دستکشی پوشید و اسنیچ را مستقیم درون پاتیلش فرو کرد و آن را حدود ده ثانیه درون پاتیل نگه داشت. هنگامی که اسنیچ را بیرون آورد، هیچ تفاوتی حس نکرد. هیچ اتفاقی برای اسنیچ نیفتاده بود.

مدتی صبر کرد؛ اما باز هم اسنیچ تغییری نکرد. با گذشت یک ساعت، هکتور که کم کم از معجونش ناامید می شد، تصمیم گرفت اسنیچ را تا قبل از این که کسی متوجه نبودش شود، به سرجایش برگرداند.

هکتور اسنیچ را به سرجایش، در صندوقچه ی توپ ها برگرداند و ناامید و ناراحت از عمل نکردن معجونش، به آزمایشگاهش برگشت. او نمی دانست که معجون، برای اثر کردن نیاز به فضای تاریک داشت، که البته صندوقچه این فضا را برای اسنیچ فراهم کرده بود.

پایان فلش بک

داور درحالی که همچنان با عصبانیت به اسنیچِ درحال زاد و ولد خیره شده بود، به نتیجه ای رسید:
- این اسنیچ که دست منه، هر چند دقیقه یه بار، یه اسنیچ دیگه از خودش تولید می کنه؛ پس یعنی زمانی که ما اسنیچو در یه لحظه تو چند جای مختلف می دیدیم، بخاطر سرعت بالاش نبود؛ در واقع الان تعداد زیادی اسنیچ تو زمین هست. این اسنیچی که دست منه اسنیج اصلیه؛ چون فقط اینه که هر چند دقیقه یه بار، یه اسنیچ از خودش تولید می کنه و بقیه، اسنیچی تولید نمی کنن.

سپس نگاهی به فضای اطراف که پر از اسنیچ شده بود، انداخت و در حالی که سعی در کنترل خشمش از هکتور داشت، ادامه داد:
- اگه بخوایم این همه اسنیچ تقلبیو جمع کنیم تا بازی رو به حالت عادی ادامه بدیم، خیلی طول می کشه و مجبوریم بازی رو کنسل کنیم. اما چون نمی خوایم این اتفاق بیفته، استثنائاً روند بازی رو تغییر می دیم. همه بازیکنا باید پست های خودشونو ول کنن و در پست جستجوگر بازی کنن؛ تیمی که بتونه اسنیچ اصلی رو پیدا کنه برندست! یه راه تشخیص اسنیچ اصلی اینه که هر اسنیچو چند دقیقه زیرنظر داشته باشین، اگه لرزید و از خودش اسنیچ تولید کرد، یعنی اصلیه. در ضمن، تفاوت ظاهری اسنیچ اصلی با اسنیچای تقلبی فقط تو اینه که تقلبیا یه ذره مات تر و کدر ترن. همین! خب... موفق باشین!

سپس اسنیچ اصلی را به هوا فرستاد و خود نیز بی توجه به بازی، بازیکنانِ بهت زده را در میان دریایی از اسنیچ رها کرد و با خشم و عصبانیتی که دیگر توان کنترلش را نداشت، فریاد زنان به دنبال هکتور رفت.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: تدریس خصوصی بازیگری
پیام زده شده در: ۱۸:۴۷:۱۷ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#2
سوژه: فرض کن یکاری کردی و الان تو اتاق بازجویی هستی و دارن ازت بازجویی میکنن!

سدریک درحالی که پشت میز بازجویی بر روی صندلی نشسته و به مامور بازجویی زل زده بود، گفت:
- خب، کارتون تموم شد؟ اگه کاری ندارین من برم!
- نخیر، هنوز شروع نکردیم چی چیو تموم شد؟ به ما خبر رسیده که شما در شب گذشته، ساعت هشت و چهل و شش دقیقه و پنجاه و سه ثانیه، در یکی از خیابان های ماگل نشین، با اجرای جادویی توسط چوبدستی و در معرض دید چند ماگل، باعث ایجاد رعب و وحشت شدین. چرا چنین کاری کردین؟

سدریک درحالی که نگاهش را به چهره ی بازجو دوخته بود، گفت:
- خب برای این که تو شب هالووین، همه همدیگرو می ترسونن دیگه!
- ولی نه اینجوری، جادوگرا جادوگرا رو می ترسونن و ماگلا هم ماگلارو! جادوگرا حق ندارن به این بهونه دنیای جادویی رو به خطر بندازن. خب، حالا توضیح بده چرا همچین کاری کردی؟

سدریک نگاهش را از بازجو گرفت و به سقف دوخت. پس از گذشت دقایقی، درحالی که همچنان به سقف نگاه می کرد، شروع به حرف زدن کرد:
- ببینین، تقصیر من نبود که وقتی چند تا بچه ی پنج شش ساله ی ماگل برای گرفتن شکلات اومدن پیشم و سوسکای زنده ای که به جای شکلات بهشون دادم، پنج برابر اندازه ی طبیعی شدن! قرار بود فقط دو برابر بشن ولی نمیدونم چرا جادوم درست کار نکرد و سوسکا پنج برابر شدن. وقتیم که خفاشای زنده رو طوری جادو کردم که فقط دنبالشون پرواز کنن ولی اونا به جای این که فقط دنبالشون برن، بهشون حمله کردن، تقصیر من چیه؟ من فقط بهشون دستور داده بودم دور سرشون بچرخن نه این که شروع کنن به گاز گرفتن سر و صورت بچه ها!

سدریک پس از اتمام حرفش، نگاهش را از سقف گرفت و به مامور بازجویی در مقابلش دوخت و با نگاهِ متعجب و حیران او مواجه شد. دریافت که زیادی حرف زده و اطلاعاتی را لو داده است که حتی روح بازجو نیز از آنان بی خبر بود.

پس با دستپاچگی، درحالی که سعی می کرد خراب کاری اش را جمع کند، ادامه داد:
- ام... چیزه... شوخی کردم بابا! اون حرفا رو فقط واسه این گفتم که عکس العملتونو ببینم. وگرنه منو چه به این کارا؟ حالا بذارین براتون ماجرای دیشبو توضیح بدم؛ ببینین، من واقعا نمی خواستم که اون تبرها اونجوری کنن؛ من فقط طوری جادوشون کرده بودم که سر و ته کوچه وایسن و هر کی خواست از کوچه رد بشه رو بترسونن. دیگه من که نمی دونستم شورش می کنن و بجای ترسوندن می زنن دست و پا و اعضای بدن هر کی که از اونجا رد می شه رو قطع می کنن...

سدریک به شدت بر روی اعترافاتش تمرکز کرده و به هیچ وجه حواسش به مامور بازجویی که ابروهایش لحظه به لحظه با گفته های سدریک بالا و بالاتر می رفت و چیزی نمانده بود که از صورتش بیرون بزند، نبود.

- و در ضمن، تقصیر من چیه که اون اسکلت ها رَم کردن و شروع کردن به گرفتن بچه های کوچیک؟ قرار بود فقط دنبال بچه ها بدون و صداهای ترسناک درارن تا اونارو بترسونن، نه این که اونارو زندانی کنن و با خودشون ببرن!

مامور بازجویی درحالی که امکان نداشت صورتش از آن بیشتر متعجب تر و خشمگین تر بشود، با صدایی خشن سدریک را از ادامه ی حرف بازداشت:
- پس کار تو بود؟ اون اسکلتا که بچه های ماگلو می گرفتن و بعد ناپدید می شدن، نتیجه ی جادوی تو بود؟

سدریک بر جا خشکش زد. باز هم ناخواسته چیزهایی را لو داده بود که مامور نمی دانست.
- چی؟ نه بابا... نه، اون اسکلتا مال من نبودن، شوخی کردم... خواستم بترسونمتون!
- ببینم تو منو تسترال فرض کردی؟
- نه نه اصلا!
- پس چطور فکر کردی من باور می کنم که داری شوخی می کنی؟ اونم درست وقتی که به این همه جرم مهم که من و همکارام در به در دنبال مجرمش می گشتیم، اعتراف کردی؟

سدریک با صدایی آرام و زمزمه مانند پرسید:
- پس... پس یعنی شما نمی دونستین که سوسکا و خفاشا کار من بود؟
- نه!
- یعنی نمی دونستین که تبرها و اسکلتا هم تقصیر من بود؟
- نه!
- یعنی منو بخاطر این کارا این جا نیاوردین؟
- خیر!
- پس میشه بپرسم واسه چی منو اینجا آوردین؟

مامور نفسی عمیق کشید و درحالی که سعی می کرد آرامشش را حفظ کند، گفت:
- ما تو رو به این خاطر به اینجا آوردیم، چون شب قبل با بالِ فرشته ای که روی شونه های یه دختربچه ظاهر کردی، با این که خودشو به شدت خوشحال کردی، اما خانوادشو خیلی ترسوندی و درضمن، وجود جادو هم علنی کردی! پس هدف ما این بود که انگیزه ات درمورد ظاهر کردن بال فرشته روی شونه های یه دختر کوچولو و نقض قانون رازداری جادویی رو بفهمیم.

سدریک درحالی که سعی داشت بغضش را فرو دهد، پرسید:
- پس یعنی منو فقط بخاطر بال فرشته آوردین؟ پس همه ی اون اعترافارو بیخودی کردم؟ یعنی فقط بخاطر یه بال فرشته ی کوچولو برای یه دختربچه منو این همه علاف کردین، نه بخاطر اون همه کار دیگه ای که کرده بودم؟
- بله، و در ابتدا مجازاتت فقط پیدا کردن اون دختر کوچولو و محو کردن بالش بود که البته با اعترافاتی که کردی، حداقل سه سال برای خودت تو آزکابان جا رزرو کردی! خب، پس تو رو با این پرونده ی سنگین به دست دمنتورا می سپارم تا خودشون تا آزکابان همراهیت کنن.

مامور پس از گفتن این حرف، از اتاق خارج شد و سدریک را با چهره ای که بدبختی از آن می بارید، تنها گذاشت تا همراه با زبان وراجش در تنهاییِ خود بسوزد.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۰:۰۲:۴۹ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#3
در همان لحظه سدریک که از مقابل سفینه ی رابستن رد می شد، لرد را دید و با عجله به سمتش حرکت کرد.
- سلام ارباب! خوبین ارباب؟
- سلام سدریک. ما خوبیم. اون دیگر چیست که به گوشه ی لبت چسباندی؟

سدریک اشاره ای به دندان مصنوعی های آغشته به خونی که در دهانش گنجانده و نیمی از آنان از گوشه های لبش بیرون زده بودند، کرد و گفت:
- اینو می گین ارباب؟ این دندون مصنوعیای خون آشاماست که ماگ... یعنی مردم برای ترسوندن بقیه تو هالووین می ذارن تو دهنشون!
- ما که نترسیدیم!

سدریک درحالی که سرش را به تایید تکان می داد، گفت:
- معلومه ارباب، شما اربابی هستین بسیار شجاع. کسی نمی تونه شما رو با این دندونای مصنوعی بترسونه!

لرد که از این که سدریک متوجه تغییرات ظاهری اش نشده بود، چندان راضی به نظر نمی رسید، گفت:
- تغییری در ما نمی بینی؟ تغییری که ابهت ما را بیشتر و چهره مان را ترسناک تر نشان بدهد؟
- نه ارباب، شما همون ارباب همیشگی هستین!

سدریک با مشاهده ی چهره ی لرد، بلافاصله تصمیم گرفت که با دقت بیشتری به صورت لرد نگاه کند.
- اها... ارباب... اونو می گین؟ اون خال ترسناکو؟

سپس جیغی بسیار مصنوعی کشید و ادامه داد:
- وای ارباب، خیلی ترسناک شدین! چهره تون خیلی عوض شده!

لرد که حالا راضی تر به نظر می رسید، گفت:
- خودمان می دانیم. خب حالا می خواهیم تو هم از آن دندان ها برایمان بگذاری تا ببینیم چه شکلی می شویم!

سدریک که بسیار متعجب شده بود، لرد را به اتاقش برد تا درخواستش را عملی کند. لرد بر روی صندلی ای مقابل آینه نشست و منتظر ماند.
سدریک تا کمر به زیر تختش رفته بود و به دنبال دندان می گشت. چندی بعد، دندان هایی خون آلودی را درحالی که عنکبوت های روی آن را کنار می زد، بیرون آورد و به طرف لرد به راه افتاد.

سدریک رو به روی لرد ایستاد و جلوی دیدش به آینه را گرفت. سپس با دقت مشغول کار گذاشتن دندان ها در دهان لرد شد. دقایقی بعد، سدریک کنار رفت و از چهره ی جدید لرد رونمایی کرد.
- بفرمایین ارباب؛ اینم از این.

لرد صورتش را در آینه دید و با حالتی که رضایت اندکی در آن معلوم بود، از اتاق سدریک بیرون رفت تا دندان های جدیدش را در مقابله با دیگر افراد، امتحان کند.



فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰:۱۵ دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۸
#4
سلام پروفسور!
تکلیف آوردم براتون.

2. توی یه رول کوتاه، یه روز عادی یه بوکاتو تو مغز خودتون شرح بدین. ( 10 امتیاز)

سدریک در کلاس معجون سازی نشسته و به پروفسور روزیه زل زده بود. ظاهرا درحال گوش دادن به سخنان پروفسور بود، اما چشمان بی حالتش نشان می داد که هیچ توجهی به حرف های پروفسور ندارد؛ گویا اصلا صدایش را نمی شنید.

ذهن سدریک فارغ از مطالب پیش پا افتاده ای همچون درس بود. چیزهای جالب دیگری در ذهنش می گذشت؛ چیزهایی مثل این که در مسابقه ی کوییدیچ پیش رو چه بپوشد؟ برایش مهم نبود که همه ی اعضای تیم باید یک لباس می پوشیدند؛ درحال حاضر مغزش تصمیم گرفته بود به این موضوع فکر کند.

پروفسور همچنان حرف می زد. سدریک واقعا می خواست بفهمد که پروفسور چه می گوید، اما صدایش همچون وزوزی محو در اعماق ذهنش شنیده می شد. اصلا تمرکز نداشت. هرچقدر بیشتر تلاش می کرد تا حرف های پروفسور را بفهمد، بیشتر گیج می شد.

کم کم احساس خواب آلودگی به او دست داد. چشمانش درحال بسته شدن بودند که ناگهان مانعشان شد؛ او در کلاس درس نشسته بود! سدریکی که همیشه حواسش به درس بود، نباید در کلاس می خوابید.

با چشمانی که به زحمت باز نگه داشته بود، به پروفسور خیره شد. از حرکت لب های پروفسور فهمید که همچنان درحال حرف زدن است. برای سدریک بسیار عجیب بود که صدایش را نمی نشنید، گویی چیزی مانعش می شد و هرچه بیشتر سعی می کرد، بیشتر حواسش را پرت می کرد.

سدریک با زحمتی بسیار توانست کلماتی مانند بوکات، مغز، چشم و دهان را بشنود، اما هیچ ایده ای نداشت که بوکات چه چیزی می توانست باشد. اصلا نمی دانست که تا به حال حتی این کلمه به گوشش خورده یا نه!

دوباره ارتباطش با حرف های پروفسور روزیه قطع و در عالمِ خودش غرق شد. همانطور که چشم هایش به سقف خیره شده و ذهنش در جاهای دوری سیر می کرد، به زحمت توانست کلمات تکلیف و جلسه ی بعد را میان سیل عظیم کلمات نامفهمومی که دروئلا بر زبان می آورد، تشخیص دهد؛ اما در توانِ مغزش نبود که بخواهد رابطه ی بین تکلیف و جلسه بعد را تحلیل کند، در نتیجه سدریک که متوجه تکلیف جلسه ی بعد نشده بود، با حالتی سردرگم و متعجب، هنگامی که دروئلا پایان کلاس را اعلام کرد، از کلاس خارج شد.



فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱:۲۰:۴۳ دوشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۸
#5
دعوا در میان اعضای بدن تام دیگر به جاهای خطرناکی کشیده شده بود. فک همچنان معتقد بود که زیاد حرف زدن تام، هیچ ربطی به او ندارد:
- چند بار بهت گفتم؛ بازم میگم! به من هیچ ربطی نداره که تام همش حرف می زنه!

مغز که با اصرار، بر ارتباط فک با حرف زدنِ تام پافشاری می کرد، گفت:
- چرا دیگه، به تو خیلیم ربط داره! اگه تو خودتو سفت نگه داری و باز نشی، تامم دیگه نمی تونه انقد حرف بزنه و آرامش ما رو به هم بزنه! اگه نمی تونی این کارو بکنی، پس لطفا زحمتو کم کن!

این بار دیگر واقعا به فک بر خورد؛ خیلی خیلی برخورد. این شد که بند و بساطش را جمع کرد و تصمیم گرفت که از تام جدا شود و به دنبال صاحب جدیدی برای خود بگردد.
- باشه، الان که من رفتم و تام دیگه هیچی نتونست بگه، بهتون می گم!

و سپس با یک حرکت از صورت تام جدا شد و او را با صورتی که لب و پوستش از قسمت زیر بینی به بعد آویزان بود، تنها گذاشت.

فک رفت تا صاحب جدیدی پیدا کند. کمی آن طرف تر، با دروئلا که همچنان داشت با وسواس کتاب های بر زمین افتاده را معاینه می کرد، مواجه شد.

با خوشحالی از این که به این زودی صاحب جدیدی پیدا کرده، با سرعت زیادی به سمت دروئلا حرکت کرد. اما کمتر کسی دوست دارد که فک یک انسان، درحالی که دندان های بالا و پایینش را مدام به هم می کوبد، با سرعتی زیاد، به طرفش بدود.

دروئلا نیز جزو آن " کمتر کسی" بود و هیچ از این رویداد خوشش نیامد. بنابراین، قطور ترین و سنگین ترین کتابی را که دم دستش بود، برداشت و آن را محکم بر روی فک تام که حالا به یک متری اش رسیده بود، کوبید.

فک شوکه شد. آنقدر از شدت ضربه و واکنش دروئلا شوکه شد که چند تا از دندان هایش را از دست داد. پس از برخورد آن ضربه ی پرقدرت بر کل هیکلش و آسیب های وارده که باعث شده بود به سختی بتواند باز و بسته شود، به این نتیجه رسید که دروئلا به هیچ وجه نمی تواند صاحب خوبی باشد و بهتر است که همان به سر جای خودش، در دهان تام باز گردد.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۰:۵۱:۲۶ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸
#6
سلام پروفسور!

در یک رول بنویسید ارباب ریگولوس چطور تونست موی سر لرد سیاه رو بدست آورد؟(30 نمره)

ریگولوس درحالی که در وسط اتاقش ایستاده و به پاتیلِ رو به رویش زل زده بود، به معجون درون آن فکر می کرد. معجون مرکبی که تقریبا آماده شده بود و فقط یک ماده کم داشت: چند تار موی لرد سیاه!

ریگولوس تصمیم گرفته بود که معجون مرکب اربابش را بسازد تا نامش بعنوان اولین سازنده ی معجون مرکبی که توانست چند تار موی لرد را بدست آوَرَد، در کتاب ها ثبت شود.

ریگولوس سخت مشغول فکر کردن برای چطور بدست آوردن مو بود و چون هنگام فکر کردن باید راه می رفت، مدام از این سوی اتاق به آن سو می رفت و بر می گشت؛ بلکه ایده ای به ذهنش برسد.

پس از گذشت دو ساعت، نه تنها به هیچ نتیجه ای نرسید، بلکه حالا پا درد نیز گرفته بود و به سختی می توانست راه برود. اما چاره ی دیگری نداشت؛ به هر زحمتی که بود، باید راه می رفت تا راه حلی برای بدست آوردن تار موی لرد بیابد.

یک ساعت بعد، درحالی که بصورت سینه خیز بر زمین می خزید، ناگهان فکری به ذهنش رسید. به سرعت از زمین بلند شد و ایستاد و با خوشحالی به چگونگی عملی کردن نقشه اش اندیشید. برای انجام این کار باید تا شب صبر می کرد؛ زیرا قرار بود لرد عصر برای انجام کاری به آفریقای جنوبی برود و ریگولوس برای عملی شدن نقشه اش، به شدت نیازمندِ نبودن لرد بود.

ساعت دوازده شب

ریگولوس پاورچین پاورچین از اتاقش خارج شد و در سکوت به طرف اتاق لرد به راه افتاد. با استفاده از ورد ها و افسون های ضد امنیتی و قفل بازکنی که چند ساعت قبل در کتابی خوانده بود، درِ اتاق را باز کرد و وارد شد.

اتاق تاریک بود. ریگولوس چوبدستی اش را روشن کرد، به سمت اولین کشوی مقابلش رفت و مشغول گشتن شد. در کشو چندین ردای مشکی که هیچ تفاوتی با هم نداشتند، چیده شده بود.

در کشوی دوم نیز چندین کلاه گیس در اندازه و رنگ های مختلف دیده می شد. ریگولوس با تعجب به کلاه گیس ها خیره شد. در این فکر بود که لرد چه استفاده ای می توانست از این این موهای مصنوعی داشته باشد؛ شاید در خلوت خودش برای کمتر شدن ناراحتیِ ناشی از کچلی، آنها را بر سرش می گذاشت و خود را در آینه نظاره می کرد.

کشوی سوم هم شامل تعدادی لوسیون براق کننده ی پوست سر با اسانس های مختلفی نظیر توت فرنگی و موز بود. ریگولوس حالا به علت براق بودنِ همیشگی سر لرد پی برد و با دیدن آن اسانس های ملایم، دهانش از تعجب به نزدیکی زمین رسید.

ریگولوس متوجه شد که با دیدن آن وسایل، ابهت اربابش را نزد خود زیر سوال برده است؛ به همین دلیل تصمیم گرفت تا از ادامه ی جست و جو در اتاق صرف نظر کند و از خیر معجون جدیدش بگذرد.

هنگامی که می خواست از در بیرون برود، ناگهان برق کوچکی در زیر بالش لرد توجهش را جلب کرد. به طرف آن رفت و بالش را کنار زد. چیزی که دنبالش بود را بالاخره در آنجا پیدا کرد: شانه ی کودکی لرد!

ریگولوس با خوشحالی شانه را برداشت و نگاهی به آن انداخت. تار های موی سیاه رنگی لا به لای دندانه های شانه به چشم می خوردند. ریگولوس که از این موضوع که لرد سیاه در کودکی اش چنین موی سیاهی را دارا بوده است، متعجب شده بود، با خوشنودی به همراه شانه ی کوچک در دستش از اتاق خارج شد و با سرعت به سمت اتاق خود به راه افتاد.

اندکی بعد، ریگولوس در اتاقش، بالای پاتیل ایستاده بود و با دقت چند تار مو را از شانه می کند و در داخل پاتیل می ریخت.

معجون با اضافه شدن تارهای مو شروع به قل قل کرد و رنگش به سبز گرایید. پس از گذشت دقایقی، معجون مرکب که حالا کامل شده بود، آماده ی نوشیدن بود. ریگولوس مقداری از آن را در لیوان کوچکی ریخت و با لبخند پیروزمندانه ای در گوشه ی لبش، آن را سر کشید.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱:۲۱:۲۶ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۸
#7
سلام پروفسور!
اینم تکلیف من!


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۱۱:۲۹ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۸
#8
- در روزگاران بسیار دور، روزگاران بسیار بسیار دور، روزگاران خیلی خی...
- ای بابا بسه دیگه!
- خیلی خب ببخشید! داشتم می گفتم؛ در روزگاران دور، جادوگری به نام جویی در شهر دور افتاده ای زندگی می کرد. جویی جادوگر قابلی نبود، به نوعی می شد گفت فشفشه ی فراموش شده ای بود که از شهر خودش بیرون انداخته شده و مدت ها می شد که از قدرت جادویش استفاده نکرده بود.

جویی افسردگی ناشی از طردشدگی گرفته بود. روزها بر روی مبلِ ماساژور مخصوصش در خانه می نشست و به نقطه ای نامعلوم در رو به رویش خیره می شد. جویی تا حد امکان حرکتی نمی کرد و همواره سعی داشت که از روی مبل راحتش بلند نشود و به کارِ خسته کننده ی زل زدنش به رو به رو بپردازد. برای غذا نیز فقط پیتزا می خورد؛ پیتزاهای آماده ای که از قبل به تعداد زیادی سفارش داده و کنارش تلنبار کرده بود. پیتزاهایی که تمام زندگی اش شده بودند.

جویی شب ها نیز بر روی همان مبل می خوابید؛ زیرا اتاق خوابش در طبقه ی بالا قرار داشت و حتی تصور این که از آن همه پله بالا برود نیز برایش غیرممکن و به نظرش بیهوده بود.

به نظر جویی سخت ترین کار در دنیا حرکت کردن بود. پس از افسردگی شدیدش، تمام نظریاتش درمورد زندگی تغییر کردند. حالا او به پیتزا عشقی فراوان می ورزید و شبانه روز چیزی جز پیتزا نمی خورد. به نظرش حرکت کردن فقط وقت تلف کردن و هدر دادن انرژی خود بود؛ از نظر او تلاش برای به حرکت درآوردن ماهیچه ها برای حرکت، امری بیهوده بود که هیچ فایده ای نداشت. از این رو او شبانه روز بر مبلِ ماساژورِ راحت نشستن را ترجیح داده بود.

در یک روز گرم و آفتابی، جویی مانند همیشه بر روی مبلش نشسته و به قالیِ زیر پایش پایش خیره شده بود. در همین حال، گوشه ی کوچکی از ذهنش روشن شد.
گوشه ی روشن در ذهنش زمزمه کرد:
- بلند شو جو، بلند شو و تحولی عظیم در دنیای جادوگری ایجاد کن. بلند شو و اولین چیزیو که مقابلت دیدی تغییر بده. تو فشفشه نیستی، تو جادوگر قابلی هستی که می تونی همین الان جادوی بزرگی بکنی؛ اینو به خودت ثابت کن جو، فقط کافیه از جات بلند شی!

همین جرقه ی کوچک در ذهن جویی باعث شد تا انگیزه بگیرد، غول بزرگ اعتیاد افسردگی را کنار بگذارد و از جایش برخیزد تا اولین چیزی را که مقابلش می بیند، متحول کند.

جویی چشمانش را بست. با اراده ای محکم و تلاشی بسیار از جایش بلند شد. استخوان های بدنش که از مدت های طولانی نشستن خشک شده بودند، نفسی تازه کردند.

جویی چشمانش را باز کرد و به اولین چیز در مقابلش خیره شد: قالیِ زیر پایش!
جویی به خود قول داده بود که کار بزرگی با اولین چیزی که می بیند بکند، بنابراین الان باید هرطور شده بلایی سر قالی می آوَرد.

مدت زیادی جویی کاری جز زل زدن به قالی نکرد. پس از گذشت یک ساعت، متوجه شد که دوباره به حالت اولیه اش بازگشته، فقط با این تفاوت که به جای این که بر مبلش باشد، به حالت ایستاده به قالی زل زده و هنوز هیچ اقدامی برای ایجاد تحول عظیمش نکرده است.

تصمیم گرفت با قا‌‌لی کاری کند که زندگی اش را تغییر دهد‌. مدتی فکر کرد که ناگهان فکر فوق العاده ای به ذهنش رسید؛ او باید حرکت را برای خود آسان می کرد!

بنابراین چوبدستیِ خاک خورده اش را برداشت و تصمیم گرفت پس از مدت ها جادو کند. چوبدستی را به سمت قالی گرفت و وردی بر زبان راند.

در چهار گوشه ی قالی، چهار چرخ کوچک پدیدار شدند. جویی سر از پا نمی شناخت، او به خودش ثابت کرده بود که فشفشه نیست!

به سرعت بر روی قالیِ چرخدار پرید تا برای اولین بار طعم حرکت بدون زحمت را بچشد. مدتی با قالی چرخدارش خوش بود تا این که متوجه شد با این قالی نمی تواند از پله ها بالا برود. دلش برای اتاقش تنگ شده بود؛ می خواست هرطور شده به اتاقش برود.

بنابراین از قالی پیاده شد. وردی به زبان آورد و چرخ ها ناپدید شدند. سپس نفسی عمیق کشید، چشمانش را بست و وردی طولانی و سخت را با هزار زحمت و مشقت رو به قالی خواند.

اندکی بعد چشمانش را باز کرد و با دیدن چیزی که مقابلش بود، از شادی نفسش در سینه حبس شد؛ جادویش درست کار کرده بود: قالی به اندازه ی پنج سانتیمتر از زمین بلند شده و در هوا معلق بود.

جویی با خوشحالی بر روی قالیچه پرید و با هدایتش به سمت طبقه ی بالا، به دیدار اتاق خوابش پس از مدت های طولانی رفت.

پس از آن نیز درحالی که سوار بر قالیچه ی پرنده اش شده بود، به طرف سازمان ثبت اختراعات پرواز کرد تا تحول عظیمش در صنعت حمل و نقل جادوگران را به اطلاع عموم برساند.

و اینگونه بود که قالیچه ی پرنده، این اختراع مهم و پرسود، توسط جادوگری خسته و ناامید و عاشق پیتزا، به وجود آمد. بنابراین گاهی در زندگی خسته باشید و جز نشستن بر روی صندلی ماساژور محبوبتان، کاری نکنید تا اختراعات خودشان به سمتتان هجوم آورند و تحولی عظیم در دنیای جادوگری به وجود آورید!



ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۳ ۱:۲۲:۴۱

فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶:۴۵ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
#9
سلام پروفسور خالی!

۱. توی یه رول، به مریخ برین و خاک مریخ بیارین! اینکه از کجای سفرتون شروع کنید مهم نیست. اما اینکه در مورد اقامتتون توی مریخ توضیح بدین. اونجا چجوریه؟ اصلا میذارن راحت خاک مریخ بردارین یا راحت برگردین؟ بیشتر توضیح نمیدم که محدود نشین. نوشتن برگشتنون هم اختیاریه. مهم اقامتتون و خاکیه که میخواین بیارین. ۲۴

سدریک درحالی که رو به روی پنجره نشسته و به بیرون زل زده بود، به تکالیفش فکر می کرد. در بین همه ی کلاس هایش، کلاس ستاره شناسی سخت ترین و پر زحمت ترین تکلیف را به خود اختصاص داده بود.

در همین حال که به چگونگی انجام دادن تکلیفش می اندیشید و زیر لب درمورد تکالیف غیراستاندارد چیزهایی می گفت، ناگهان از خشم منفجر شد:
- اَه... یعنی چی برین مریخ خاک بیارین؟ اینم شد تکلیف؟ پس وزارتخونه داره چه کار می کنه؟ باید حواسش به تکالیف غیراستاندارد باشه دیگه! آخه من الان با چی باید برم مریخ؟

با گفتن جمله ی آخر، در بین آن همه خشم و عصبانیت، ناگهان فکری به ذهنش رسید. درحالی که از فکرِ خودش متعجب شده بود، برای عملی کردنش از اتاق خارج شد.

دو ساعت بعد

سدریک رو به روی جاروی پرنده ای که از آن اجزای مختلفی آویزان بود، ایستاده و به آن زل زده بود؛ جاروی پرنده ای که سدریک چندی پیش با کمک اطلاعات ماگلی اندکی که داشت، توانسته بود آن را به موشک های فضایی ماگلی شبیه کند.

در دو طرف جاروی موشکی، وسیله هایی برای بیرون آمدن آتش و وجود شتابِ بیشترِ جارو برای پرواز به سمت فضا وجود داشت. سدریک با رضایت، نگاه دیگری به جاروی موشکی اش انداخت، برای آخرین بار از درست کار کردنِ اجزایش مطمئن شد و سپس با اطمینان کامل از اختراع جدیدش، سوار بر جارو شد و به طرف فضا به پرواز در آمد.

پس از گذشت ساعت های طولانی، بدون هیچ مشکلی، بالاخره به فضا رسید. درحالی که از سالم رسیدنش به فضا به وجد آمده بود و از درست کار کردن جاروی موشکی اش به خود افتخار می کرد، به دنبال مریخ می گشت.

- اَه...پس کو این مریخ؟ چرا انقدر این سیاره ها شبیه به همن؟

البته که سیاره ها شبیه به هم نبودند؛ هر کدام رنگی متفاوت داشتند، اما از نظر‌‌‌‌‌ سدریکی عصبانی که تلاشی برای تشخیص رنگ ها نمی کرد، همه سیارات به یکدیگر شبیه بودند.

سدریک که دیگر از نشستن بر روی جارو خسته شده بود، درحالی که خودش را به دلیل این که صندلی راحتی برای جارو نساخته بود، لعنت می کرد، به سمت اولین سیاره ای که مقابلش بود حرکت کرد.

سدریک نمی دانست که سیاره ای که بر روی آن فرود آمده، مریخ است یا نه. برایش فرقی هم نمی کرد؛ همین که مشتی خاک بر می داشت و به زمین بر می گشت، برایش کفایت می کرد. چه دلیلی داشت که خودش را بخاطر معجونی احمقانه به زحمت بیندازد؟

البته از شانس خوبش، سیاره ای که بر آن فرود آمده بود مریخ بود. از جارویش پیاده شد تا مشتی خاک بردارد. دستش را درون خاک های نرم زیر پایش فرو برد که ناگهان با دیدن آنچه اتفاق افتاد، بر جا خشکش زد؛ بطور عجیبی همین که دستش با خاک ها تماس پیدا می کرد، خاک های آن قسمت کنار می رفتند.

دوباره تلاش کرد اما باز هم با همان نتیجه مواجه شد. پس از چندین تلاش دیگر، سدریک متوجه شد که خاک ها از دستش فرار می کنند و به هیچ وجه نمی تواند با دست آنها را بگیرد.

فکر دیگری به ذهنش رسید. با این که امید چندانی به عملی شدن فکرش نداشت، تصمیم گرفت که حداقل امتحانش کند. بنابراین بلند شد و روی جارویش نشست و سپس درحالی که مخاطبش خاک ها بودند، رو به آنان گفت:
- سلام ای خاک های خوش رنگِ قرمز! چقدر شما خوش رنگین؛ تا حالا همچین رنگ قرمزی ندیده بودم!

هیچ اتفاقی نیوفتاد. دانه های خاک حتی ذره ای عکس العمل از خود نشان ندادند. اما سدریک ناامید نشد و ادامه داد:
- شما خیلی خاص هستین، رنگ قرمزتون خیلی جلب توجه می کنه. راستی، می دونستین تو زمین خاک های دیگه ای وجود داره؟ خاک هایی که عاشق رنگ قرمزن!

دانه های خاک با شنیدن نام خاک های زمینی، دیگر نتوانستند خودشان را کنترل کنند؛ کم کم شروع به جنب و جوش کردند. چیزی نگذشت که دانه ای که به نظر می رسید رئیس بقیه باشد، رو به سدریک گفت:
- گفتی خاک های زمین؟ منظورت چه جور خاک هاییه؟ تو از ما چی می خوای؟

سدریک که از عملی شدن نقشه اش بسیار به وجد آمده بود، گفت:
- آره، گفتم خاک های زمینی. اونا قهوه ای هستن و عاشق رنگ قرمز! می دونستی رنگ قرمز چقد به قهوه ای میاد؟
- خب حالا، چی می خوای؟
- می خوام یه ذره ازتونو با خودم به زمین ببرم.

دانه ی رئیس سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
- نمی شه! من و اعضای گروهم با تو هیچ جا نمی ایم؛ ما سیاره قشنگمونو ول نمی کنیم!
- ولی آخه شرایط تو زمین خیلی بهتره! شما می تونین اونجا زندگی بهتری داشته باشین! من همش یه مشت ازتون می خوام!
- اصلا و ابدا!
- فقط چند نفرتون؟
- حرفشم نزن!

سدریک باید چاره ی دیگری می اندیشید. پس از گذشت چندین ثانیه، بالاخره حرف دیگری زد:
- ببینین، من می تونم براتون یه زندگی عالی فراهم کنم. می تونم بهترین خونه های زمینو واستون بگیرم، براتون تشکیل خانواده بدم! می دونستین بهترین خاک های مونث تو سیاره ی زمینن؟

خاک ها با شنیدن این حرف ها دیگر طاقت نیاوردند و اندکی نرم شدند. چیزی نگذشت که دانه های خاک شروع به مشورت با یکدیگر کردند. پس از گذشت دقایقی طولانی، بالاخره رئیس خاک ها رضایت خود را اعلام کرد. سپس خود به همراه جمعی از داوطلبان وارد مشت سدریک شدند تا به سمت سرنوشتِ معجونیشان که البته خودشان از آن خبر نداشتند، بروند.

۲. معجون چه بلایی سر رکسان بعنوان خورنده معجون آورد؟ توی یه رول کوتاه توضیح بدین. ۴

رکسان معجون را سر کشید. ابتدا هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. مدتی گذشت. باز هم اتفاقی نیفتاد. حتی مدتی بعدتر هم همه چی به همان صورت بود و باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد.

سرانجام درست هنگامی که رکسان از کار کردن معجون ناامید شده بود، اتفاقی رخ داد؛ در کسری از ثانیه موهای قرمز رنگ سرش رشد کرد؛ به قدری که تمام بدنش را در بر گرفت. از دست و پا و سر و صورت و تمام قسمت های بدنش موهای قرمز می رویید تا تاکید بیشتری باشد بر ویزلی بودن رکسان!

رکسان درحالی که در سرتاسر اتاق می دوید و درتلاش بود تا از موهای قرمز رنگ خلاص شود، فریاد می زد و با پافشاری، بر خالی بودنش تاکید می کرد.

معجون این قابلیت را داشت که چیزهایی که فردِ مصرف کننده از آنها تنفر دارد را به مقدارِ بسیار زیادی در وجودش برویاند!

۳. رنگ و شکل معجون رو توضیح بدین یا نقاشیش کنید. و یه اسم براش انتخاب کنین. ۲

نام معجون: رویاننده ی مشکلات
شکل ظاهری: معجونی غلیظ که همیشه درحال قل قل کردن و جوشیدنه، رنگ ثابتی نداره اما یه جورایی می شه گفت رنگ غالبش قرمزه، مدام درحال تغییر رنگه تا مشکلات و چیزهایی که فرد از اونا تنفر داره رو با رنگی که ازش بدش میاد، روی بدنش تولید کنه.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۴:۲۵:۴۳ چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸
#10

سلام ارباب!
حالتون خوبه ارباب؟
ارباب خیلی خوشحالم که برگشتین، خیلی!

ارباب ببخشید! ارباب من از اولشم باور نمی کردم این اتفاقو، شواهدشم موجوده، ولی کم کم گول خوردم!

اولش که اعلامیه ی لرد جدیدو دیدم، طرفشم نرفتم ارباب، ولی بعدش که بصورت رسمی دعوت شدیم، گول خوردم و باور کردم!

ارباب منو از راه راست و مستقیم به راه کج کشیدن! ارباب من الان خیلی پشیمونم، خیلی! ارباب ببخشید! می شه بازم برگردم؟ ارباب منو دوباره راه می دین تا جزو یاراتون باشم؟ ارباب آرم قشنگ سیاهمو بهم پس می دین؟

ارباب من واقعا پشیمون و ناراحتم؛ منو ببخشین، می بخشین ارباب؟




ویرایش: ارباب من تازه پست هوریسو خوندم! نمی دونستم باید الان به این اقدام فداکارانه که برای شناسایی مرگخوارانِ خیانتکار با هاگرید بیعت کردم رو، نشون بدم؛ فکر می کردم همچنان باید در نقشم پنهان باشم و روی حقیقیمو نشون ندم! بخاطر همین اون حرفای بالا رو گفتم تا به وظیفم به خوبی عمل کرده باشم و یه وقت کسی شک نکنه!

هوریس منم از شما بخاطر مدیریت این برنامه خیلی تشکر می کنم، تو این راه خیلی زحمت کشیدی و حرفای زیادی تحمل کردی! ولی در نهایت این کار ما بیهوده نبود و موجب شناسایی مرگخواران خیانتکار شد.
در اخرم باید بگم که خواهش میکنم هوریس، من که کاری نکردم؛ فقط برای انجام این نقشه ی عالی و بی نقص، برای مدت کوتاهی با هاگرید بیعت کردم تا منم به نوبه خودم کمکی در این راه کرده باشم!




ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۳ ۱۵:۲۷:۲۵

فقط ارباب!

تصویر کوچک شده







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.