هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: دیروز ۳:۵۸:۱۴
#1
سلام ارباب! خوبین ارباب؟
خیلی وقت بود که درخواست نقد نکرده بودم...
می‌شه لطفا این پست رو نقد کنین؟
می‌دونم گفته بودین برای پست‌های خالی نقد نخوایم و اینم قطعا یه پست خالی محسوب می‌شه، اما خب از اونجایی که مدت زیادی از آخرین نقدم می‌گذشت، گفتم این یکیو دیگه درخواست بدم.
ممنونم ارباب.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: دیروز ۳:۵۰:۰۹
#2
گابریل و بانز هر دو به طرف باجه‌ی بلیت فروشی حرکت کردند. گابریل جلو رفت و مقابل باجه ایستاد.
- یه دونه بلیت لطفا.

جوابی نیامد. این بار صدایش را اندکی بالاتر برد.
- یه بلیت می‌خواستم‌.

اما همچنان جوابی نگرفت. بر روی نوک پا بلند شد و به درون باجه نگاهی انداخت؛ که این اشتباه بزرگی محسوب می‌شد. با منظره‌ای که پیش رویش بود، اگر بانز او را از پشت نمی‌گرفت، قطعا بر زمین سقوط کرده بود.
- چقدر کثیف...چقدر نامرتب...و چقدر...نامتقارن! همه‌ی وسایل این باجه مخالف اصول بهداشتی و تقارن به حساب میان. به اون قاشقِ توی فنجون نگاه کن؛ چطوری یه نفر تونسته قاشق رو با زاویه‌ی کمتر از چهل و پنج درجه بذاره توی فنجون، اونم درحالی که با دسته‌ی فنجون تو یه راستا قرار نداره؟

درحالی که گابریل مشغول بررسی اجسام نامتقارن بود، بانز به چیزهای مهم‌تری توجه می‌کرد. ثانیه‌ای بعد، مسئول باجه را دید که بر روی صندلی نشسته، پاهایش را روی میز مقابلش دراز کرده و در خواب عمیقی به سر می‌برد. مرد هیکل بزرگی داشت و بانز در عجب بود که چطور از اول او را ندیده بودند.

- هی گب، یارو اونجاست. خوابیده.
- خوابیده؟ یعنی چی که خوابیده؟ ما بلیت لازم داریم خب. ما یه دونه بلیت می‌خوایم!

گابریل جمله‌ی آخر را فریاد زده بود؛ به این امید که مسئول باجه با صدای فریادش بیدار شود. اما او سخت در اشتباه بود. خواب مرد سنگین تر از اون چیزی بود که گابریل تصور می‌کرد و باید برای بیدارکردنش چاره‌ای می‌اندیشید.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: دیروز ۲:۳۹:۱۸
#3
- ای وای...ببخشین پوروفسور! قرار نبود همچین بشه. واقعا عوذر می‌خوام...

هاگرید درحالی که با صدای بلندی پشت سر هم معذرت‌خواهی می‌کرد، دو دستی شانه‌های دامبلدور را که به زمین چسبیده بود، گرفت و او را از کف زمین کَند.

در همین هنگام، ناگهان صدای جیغ‌های پی‌درپی و بلندی توجه سدریک را به آن سوی اتاق جلب کرد. اتاق تاریک بود اما به هرحال برای دیدن آنچه که پیش رویش بود، کفایت می‌کرد؛ سدریک با تعدادی بچه‌ی کوچکِ ویزلی مواجه شد که با بالش محبوبش که آن را بعنوان نذری به هاگرید غالب کرده بود، مشغول جنگ بالشی بودند و آن را مدام به یکدیگر می‌کوبیدند.

سدریک تحمل این حجم از خشونت و بدرفتاری با بالشش را نداشت و از طرفی هم چهره‌ی خشمگین و عصبانی لرد سیاه مدام از جلوی چشمانش می‌گذشت و به او یادآوری می‌کرد که اگر جانش را دوست دارد، ناکام از ماموریتش باز نگردد.

بنابراین خشمِ آمیخته به ترس درونش ناگهان شدت گرفت. درحالی که با قدم‌های بلند به سوی بچه‌ویزلی‌ها می‌رفت و با خشم بالشش را از دستشان بیرون می‌کشید، خطاب به دامبلدور گفت:
- پروفسور، این همه سر و صدا از شما و محفلی‌ها بعیده! ناسلامتی سنی ازتون گذشته، الان باید در آرامش گوشه‌‌ای بشینید و با خیال راحت در سکوت مطلق، لیوانی چای بنوشید! فکر نمی‌کنین اینقدر سر و صدا شاید برای گوشاتون ضرر داشته باشه؟ محفلی‌ها که مردم آروم و بااخلاقی هستن، بعیده ازشون که چنین صداهایی تولید بکنن! با این اوضاع، فکر می‌کنم باید درمورد عضویتم تو محفل تجدیدنظر کنم؛ شاید بد نباشه اگه تذکری چیزی بدید و بعد همگی در آرامش و سکوت به سر ببریم...

سدریک پس از اتمام سخنرانی‌اش، در انتظار تاثیر حرف‌هایی که زده بود، به دامبلدور زل زد و درحالی که بالشش را در آغوش کشیده بود، منتظر نتیجه‌ی کارش ماند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۲:۵۸:۲۱ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
#4
- بالاخره می‌خوای از این قبر بریم بیرون یا نه؟
- می‌خوام...ولی نه با این روش ترسناکی که الان نشون دادی!

بلاتریکس درحالی که از شدت خشم می‌لرزید، به زحمت خود را کنترل کرد تا با هر دو دستش رکسان را خفه نکند. به هرحال برای بیرون رفتن از آن قبر به دو نفر نیاز بود و تنهایی نمی‌شد. افسوس می‌خورد که چرا چوبدستی‌اش همراهش نبود تا لااقل کروشیویی نثارش کند و اندکی آرام بگیرد.

- خیلی خب، پس پیشنهاد تو چیه؟
- صبر کنیم تا یکی بیاد و بعد بهش بگیم ما رو بکشه بالا.

بلاتریکس ناباورانه به او خیره شد. احتمال این که کسی در این وقت شب گذرش به آنجا می‌افتاد، بسیار ناچیز بود. مرگخواران هم احتمالا تاحالا خیلی دور شده بودند.

در اوج ناامیدی و احساس بدبختی از این که چرا باید رکسان کنارش می‌بود نه مرگخوار دیگری، ناگهان فکری به ذهنش رسید.
- فهمیدم! تو باید خم شی و دستات رو بذاری رو زانوهات؛ بعد من پامو می‌ذارم رو کمرت و می‌رم بالا. اون وقت تو رو هم میارم بیرون. یا شایدم نیارم...

بلاتریکس جمله‌ی آخر را بسیار آهسته بر زبان آورد، طوری که رکسان آن را نشنید. سپس او را به کناره‌ی قبر برد و از کمر خم کرد. رکسان می‌‌خواست احساس ترسش از این مدل خم شدن را ابراز کند که ناگهان بلاتریکس با یک حرکت پایش را روی کمر او گذاشت و شروع به بالا رفتن کرد.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲:۴۷:۵۹ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
#5
رودولف قمه‌اش را بلند کرد و درست بالای سر تام نگه داشت. آماده بود تا آن را با قدرت هر چه تمام‌تر بر فرق سر تام بکوبد که ناگهان متوقف شد.
- ارباب، عمودی نصفش کنم یا افقی؟
- مگر فرقی هم می‌کند؟ فقط نصفش کن!
- ولی ارباب فرق می‌کنه‌ها. باید ببینیم تامِ نصف‌شده از کمر راحت‌‌تر به فروش می‌ره یا تامِ نصف‌شده از فرق سر؟

لرد سیاه اندکی به کاربردهای تام پس از نصف شدن در دو حالت مختلف فکر کرد. سپس ادامه داد:
- خودمان می‌دانستیم. می‌خواستیم امتحانت کنیم ببینیم حواست هست یا خیر. حالا ما مایلیم که افقی نصف شود. اینگونه از هر نیم‌تنه می‌شود استفاده‌های مجزا کرد.

رودولف به سرعت تام را از حالت نشسته به حالت درازکشیده درآورد و این بار قمه‌اش را درست وسط کمرش گذاشت. آن را بالا برد و سپس با نهایت توانش بر کمر تام فرود آورد.

صدای پاق خفیفی به گوش رسید و به دنبالش سیلی از خون بر زمین جاری شد. اما چیزی نگذشت که هر دو نیم‌تنه‌ی تام، از روی زمین بلند شدند؛ نیم‌تنه پایینی بر روی جفت پاها و نیم‌تنه‌ی بالایی بر روی کمرِ نصف‌شده‌اش، مقابل لرد سیاه قرار گرفتند.

لرد درحالی که با رضایت به هر دو تکه‌ی تام نگاه می‌کرد، با دقت هر دو نیم‌تنه را برای این که تصمیم بگیرد کدام‌یک را برای فروش پشت ویترین گذاشته و کدام را برای کارهای دیگر استفاده کند، برانداز کرد.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۷ ۱۲:۵۹:۴۸

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰:۵۱ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
#6
دوئل من vs خالی


سوژه: تمرکز کافی!

تنه‌های تنومند درختان، زمینی سرتاسر پوشیده از چمنی ضخیم، گل‌ها و گیاهانی وحشی، و بارانی که بی وقفه می‌بارید، تنها نمایی بود که سدریک از فضای مقابلش داشت.

تا چشم کار می‌کرد، در اطرافش درختان بزرگ و فراوانی دیده می‌شد که بعضی بلندیشان حتی به سی متر هم می‌رسید. آنقدر نزدیک هم بودند که راه رفتن از میانشان دشوار بود. شاخه‌ها در بالا در هم تنیده شده و پوشش سقف مانندی را ایجاد کرده بودند که مانع از ورود نور خورشید به داخل جنگل می‌شد، اما در برابر نفوذ قطرات باران، کم‌وبیش بی‌تاثیر بود. قطرات ریز باران هرطور شده راه خود را برای ورود پیدا می‌کردند.

برخلاف ریزش مداوم باران، هوا نه تنها خنک و دلپذیر نبود، بلکه به شدت گرم و شرجی بود و سدریک را عذاب می‌داد. هر از گاهی صدای حرکت موجودی که در لا به لای شاخ و برگ‌های درختان حرکت می‌کرد، شنیده می‌شد.

سدریک در جنگلی بود که به هیچ وجه نمی‌دانست چرا و چگونه سر از آنجا در آورده است. مثل همیشه در خواب به سر می‌بُرد، تا این که کم‌کم بیدار شده و چشمانش را باز کرده و خود را تک و تنها در آن جنگل یافته بود.

یادش نمی‌آمد چه اتفاقی افتاده بود. چشمانش را بست و سعی کرد تمرکز کند. اندکی تلاش کرد تا اتفاقات رخ داده را به خاطر بیاورد، اما بی‌فایده بود. یادش نمی‌آمد. پس از چندین تلاش دیگر، بالاخره تلاش‌هایش نتیجه داد و کم‌کم ماجرا را به خاطر آورد.

فلش‌بک

روزی دل‌انگیز و آفتابی بود. پرندگان بر فراز آسمان پرواز می‌کردند و صدای جیک‌جیک ملایم و دلپذیرشان فضا را پر کرده بود. نسیم ملایمی می‌وزید و شاخه‌های درختان را به نرمی نوازش می‌کرد.

اما سدریک، بی‌توجه به تمام آن زیبایی‌ها، ترجیح می‌داد در خانه‌ی ریدل‌‌ها بماند و بیرون نرود. دلیلی هم که برای این تصمیم داشت، دلیل قانع کننده‌ای بود؛ چند روزی می‌شد که موهای سدریک به طرز عجیبی زبر و وز شده، در جهات مختلفی به بالا رفته و در هوا ایستاده بودند. هرکاری می‌کرد، نمی‌توانست آنها را به حالت اولیه‌شان در بیاورد.

برای سدریکی که یکی از اندک افتخاراتش در زندگی، داشتنِ موهایی نرم و زیبا و خوش‌حالت بود، واقعا افت داشت که با آن موها در انظار عمومی دیده شود.

تقریبا چند ساعتی می‌شد که از شدت ناراحتی نخوابیده بود، که این خودش امری بسیار غیرطبیعی به حساب می‌آمد.
همانطور که برای خودش در راهروها می‌پلکید و به حال و روز بدش تاسف می‌خورد، صدای بانو مروپ به گوشش رسید.
- سدریک مامان؟ کجایی؟ بیا این آبمیوه‌ی مخلوط موز و کوکوسبزی و کباب کوبیده‌ی گلابی رو بخور؛ ویتامین و پروتئین داره، کمک می‌کنه موهات عین روز اولش بشن.

سدریک سعی کرد این حقیقت را که شامِ شب قبلشان کوکوسبزی بود و برای ناهار هفته‌ی پیش، کوبیده‌ی گلابی داشتند، از ذهنش بیرون کرده و خود را با این دروغ که بانو همیشه از مواد تازه استفاده می‌کند، گول بزند.

اما حتی این موضوع هم آنقدری به او کمک نکرد که حاضر به خوردن آن آبمیوه شود. بنابراین بی سروصدا، تا قبل از این که مروپ او را پیدا کند، به حیاط خزید و تصمیم گرفت بقیه‌ی روزش را در آنجا سپری کند. به شدت خوابش می‌آمد، اما مشکلش این بود که با وجود دغدغه‌ای که داشت، خوابش نمی‌برد.

همانطور که قدم می‌زد و بی‌هدف، در مسیری مستقیم حرکت می‌کرد، ناگهان چشمش به دیواره‌ی پشتیِ دکه‌ی رودولف افتاد. پوستر بزرگی بر روی آن نصب شده بود که کلمات طلایی‌ِ نوشته شده رویش، به شدت برق می‌زدند و جلب توجه می‌کردند.

سدریک تعجبی نکرد که چرا رودولف آن پوستر را از روی دیوار دکه‌اش نکنده است؛ زیرا خیلی وقت بود که رفته و به دکه‌اش سر نزده بود‌. خیلی وقت بود که سدریک او را ندیده بود.
بنابراین جلو رفت و متن روی پوستر را از نزدیک خواند.
افتتاحیه‌ی بزرگ‌ترین و مجهزترین آرایشگاه قرن
"آرایشگاهِ آرمازون"
با تمام امکانات و ابزار و وسایل جهت آراستن موی شما
مطابق با آخرین مد روز
آیا از مدل مویتان خسته شده‌اید؟ آیا دیگران مدل موهایتان را مسخره می‌کنند؟ آیا دلتان می‌خواهد موهایی خوش‌حالت داشته باشید؟
جواب شما پیش ماست...کافی‌ست به آدرس زیر مراجعه کرده و سپس با زیباترین و نرم‌ترین موها، به خانه‌‌ی خود برگردید!


باورش نمی‌شد! این یکی از معدود دفعاتی بود که شانس با او یار می‌شد. درحالی که از شدت هیجان و خوشحالی نفسش بند آمده بود، آدرس را خواند و سپس آماده شد تا بی‌معطلی، به آنجا آپارات کند.

اما درست در همان لحظه‌ای که چشمانش را بسته و تمام تمرکزش را جمع کرده بود، خاطره‌ای بسیار محو و قدیمی از مقابل چشمانش گذشت.
خاطره، سدریک را در زندگیِ قبلی‌اش نشان می‌داد. زندگی‌ای که با یک جابه‌جایی ناموفق به پایان رسیده بود. سدریک خودش را در آن خاطره‌ی گذرا تشخیص داد. خاطره تقریبا تار و نامشخص بود. اما او متوجه خودش شد که در زندگی قبلی‌اش درتلاش برای جابه‌جایی‌ است و تلاشش سرانجامی ندارد.

سدریکِ خاطره چشمانش را محکم بسته و ظاهرا تمرکز کرده بود. می‌خواست به جایی اپارات کند. اما درست در لحظه‌ی آخر، تمرکزش بهم ریخت و فقط توانست قسمتی از سر و یک دست و دوجفت پا را با خود به مقصد ببرد. بقیه‌ی اعضای بدنش در جای اول باقی مانده بودند.
تعداد اعضای تکه شده بسیار بیشتر از آنی بود که بدن، تحمل ادامه‌ی حیات را داشته باشد. بنابراین همانجا زندگیِ سدریک پایان یافته و زندگی دیگری را آغاز کرده بود. زندگی‌ای که الان درونش بود.

خاطره به همان سرعتی که آمده بود، محو شد. سدریک ماند و وحشتی که او را در بر گرفته بود. نمی‌خواست پایان این زندگیش هم مانند قبلی باشد. نمی‌خواست باز هم مرگ فجیع و دردناکی را از آن خود کند.

کم‌کم داشت قید رفتن به آرایشگاه را می‌زد، که دوباره وضع خراب موهایش را بخاطر آورد. اگر موهایش را درست نمی‌کرد هم به نوعی می‌مرد، چون هرگز از خانه بیرون نمی‌رفت و تا آخر عمرش در تنهایی با خود و موهایش کلنجار می‌رفت. این مرگ تدریجی بود.

قطعا سدریک مرگی تند و سریع را ترجیح می‌داد. بنابراین تصمیم نهایی‌اش را گرفت و چشمانش را محکم بر هم فشرد. درست لحظه‌ای که باید روی نام آرایشگاه تمرکز می‌کرد، بار دیگر به یاد زندگی قبلش افتاد و تمرکزش را از دست داد؛ و نتیجه این شد که در نام آرایشگاه اشتباه کرد. نامی که سدریک بر آن متمرکز شده بود، حرف "ر" نداشت؛ نامی که سدریک بعنوان اسم آرایشگاه بر رویش تمرکز کرده بود، آمازون بود.

پایان فلش‌بک

حالا متوجه شد اوضاع از چه قرار است. او خودش را به جنگل‌های استوایی آمازون آورده بود. درحالی که سعی داشت فعلا به چگونگی بیرون رفتنش از جنگل فکر نکند، موزی که کنار پایش افتاده بود را برداشت و آن را پوست کند. اما درست هنگامی که تنها یک سانتی‌متر بیشتر با دهانش فاصله نداشت، میمون قهوه‌ای رنگی جیغ کشان، درحالی که بر روی بندی تاب می‌خورد، آن را از دستش قاپید و درسته در دهانش گذاشت.

درحالی که حالا احساس خشم را نیز درکنار دیگر احساساتش نظیر ترس و وحشت و سردرگمی قرار می‌داد، دنبال سرپناهی گشت تا از ضربات پی‌درپی قطرات باران با سر و صورتش در امان بماند.

چیزی نگذشت که تخته سنگ بزرگی یافت که می‌توانست زیرش قرار بگیرد. چهار دست و پا به زیر سنگ خزید. موهایش در اثر رطوبت هوا حتی از پیش هم بدتر شده بود؛ اما برایش هیچ اهمیتی نداشت! و این چیزی بود که او را بیشتر از هر چیز دیگری می‌ترساند؛ زیرا می‌دانست تنها در شرایطی که مسئله‌ی مرگ و زندگی درمیان باشد، مسئله‌ی موهایش در نظرش کم‌اهمیت جلوه می‌کند. درحال حاضر تنها چیزی که کوچک‌ترین اهمیتی برایش نداشت، موهایش بود.

درست درهمان لحظه متوجه شد که چقدر خوابش می‌آید. در زیر آن سقف کلفت و ضخیمِ ساخته شده از برگ‌ بر روی آسمان، شب یا روز بودن مشخص نبود؛ اما این برای سدریک اهمیتی نداشت، زیرا هرموقع که اراده می‌کرد می‌توانست بخوابد. بنابراین درحالی که امیدوار بود بعد از بیدار شدن بتواند راه‌حلی برای فرار از این موقعیت بیابد، سرش را روی سنگ کوچکی گذاشت و فورا به خواب رفت.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۵ ۲۳:۵۱:۴۵
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۵ ۲۳:۵۴:۲۳

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹:۵۴ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
#7
اسب هافلپاف vs اسب ریونکلا

سوژه: مسابقه‌ی محله


- خب، داوطلب!

مرگخواران همگی دور میزی چوبی نشسته و به بلاتریکس خیره شده بودند.

- گفتم کی داوطلب می‌شه؟ نمی‌شه که برنامه بدون مجری بمونه! ناسلامتی ارباب مسابقه‌ی مَرگزگات‌تلنت رو راه انداختن که از همین بچگی، اونایی که استعداد مرگخواری دارن رو شناسایی کنن؛ اونوقت هیچ کدوم از مرگخواراش مسئولیت مجری‌گری رو به عهده نمی‌گیره!
- ببخشید بلا، گفتی چه بلایی سر مجری قبلی اومده؟
- نگفتم.
- خب می‌شه الان بگی؟
- استعفا داد.
- این امکان نداره، اون کارشو خیلی دوست داشت!

بلاتریکس چنان نگاه خشمگینی به مرگخوار سمج انداخت که او را ذوب و از صفحه‌ی روزگار محو کرد.
- شاید به یه نوع جنون ناشی از کار با بچه‌های سرکِش و پررو دچار شده و فرار کرده باشه. شایدم چون من کارشو دوست نداشتم، با آوادا زده باشمش. به هر حال، مگه فرقی می‌کنه چجوری از دستش دادیم؟ مهم اینه که الان مجری جدید نیاز داریم.

مرگخواران باتوجه به سرنوشت مجری قبل، بیش از پیش سعی کردند از زیر وظیفه مجری‌گری شانه خالی کنند.
- می‌دونی بلا، بچه‌ها یه جورایی...چندشن! اونم وقتی زیاد باشن! هیچ می‌دونی تعداد زیادی بچه چقدر می‌تونه چندش باشه؟ هیچ می‌دونی وقتی دور و برت راه می‌رن چقدر وحشتناکن؟ می‌دونی وقتی...

بلاتریکس نگاهی ناامیدانه به رکسان انداخت.
- خیلی خب، خیلی خب! گابریل، تو مجری می‌شی!
- نه نه بلا، بچه‌ها خیلی کثیفن! همیشه تیکه‌های شیرینی و شکلات به صورتشون چسبیده، لباساشون نامرتب و نامتقارنه و موهاشون به هم ریخته‌س! اگه من مجری بشم، تا قبل از این که با وایتکس از تک به تکشون پذیرایی نکنم، بهشون اجازه ورود نمی‌دم!
- اونجوری که همه‌ی شرکت‌کننده‌ها رو فراری می‌دی! رودولف، تو می‌شی.

چشمان رودولف با برق خاصی درخشید.
- آره درسته. من مجری می‌شم! شرط می‌بندم ساحره‌های باکمالات از همین بچگی دارای کمالات هستن. دختربچه‌های باکمالات چقدر می‌تونن دلنشین باشن...

بلاتریکس آهی آمیخته به خشم و ناامیدی کشید.
- نه عزیزم، نظرم عوض شد. تو مجری نمی‌شی. خب، پس هر چی سریع‌تر یکی باید داوطلب بشه. زود فکر کنین و یکیو معرفی کنین.

درست در همان لحظه، صدای خروپفی از گوشه‌ی میز، توجه همه را به سدریکی که بالشش را روی میز گذاشته و در خواب عمیقی به سر می‌برد، جلب کرد.

اگلانتاین با هیجان به سدریک و سپس به بقیه نگاهی انداخت و با گوشه‌ی پیپش به او ضربه‌ای زد.
- سدریک...بیدار شو...بیدار شو سدریک!
- ها...چیه...آره آره موافقم، منم هستم، کاملا موافقم!

بلاتریکس نگاهی آمیخته به لبخندی ملیح تحویل سدریک داد.
- خیلی خب، پس کارِت از فردا شروع می‌شه.
- کار؟ کدوم کار؟

******


سدریک درحالی که به میکروفونِ در دستش نگاه می‌کرد و سعی داشت از طرز کارش سر در بیاورد، خود را بخاطر خوابِ بی موقعش لعنت می‌کرد. هنوز هم خوابش می‌آمد و به زحمت چشمانش را باز نگه داشته بود، اما با توجه به تجربیات اخیرش، ترجیح می‌داد به هیچ وجه نخوابد. روز قبل، همین خواب باعث شده بود بدون این که بداند با چی طرف است، موافقتش را اعلام کند.

به هرحال، اتفاقی بود که افتاده بود و دیگر کاری از دستش بر نمی‌آمد. بنابراین نفس عمیقی کشید و سعی کرد فراموش کند که اصلا مجری‌گری بلد نیست. درست در همان هنگام، کسی او را صدا کرد.
- داریم می‌ریم برای شروع و فیلم‌برداری. آماده‌ای سدریک؟
- مگه می‌تونم نباشم؟

سدریک درحالی که زیرلب غر می‌زد و همچنان با میکروفون درگیر بود، به طرف بقیه به راه افتاد و به اولین کسی که برخورد کرد، میکروفون را نشان داد.
- این چیه دیگه؟ فکر نمی‌کنم کاربردی داشته باشه، اشتباهی بهم دادنش.
- نه نه، این میکروفونه. کارشناس امور ماگلیِ برنامه بهمون معرفیش کرده. از چوبدستی بهتر صدا رو منعکس می‌کنه.

سپس میکروفون را از سدریک گرفت، روشنش کرد و طرز کار با آن را به سدریک یاد داد و بعد میکروفون را به او برگرداند.

سدریک، میکروفون بدست، درحالی که همچنان معتقد بود بدرد نمی‌خورد، به وسط صحنه و درست مقابل فیلمبرداران رفت. سپس همانطور که منتظر بود، ناگهان متوجه کمبود چیزی شد.
- ببخشید، پس داورا کجان؟
- داور؟ داور نداریم که!
- پس کی قراره بین شرکت‌کننده‌ها قضاوت کنه؟ کی قراره بگه کدوم بچه به مرحله بعد می‌ره و کدوم نمی‌ره؟
- اها...خودت! هم مجری هستی و هم داور!

سدریک مات و مبهوت به کسی که این حرف را زد، خیره شد. کسی به او نگفته بود که قرار است داور هم باشد! قطعا سر و کله زدن با بچه‌ها کار راحتی نبود.

سپس دوباره نفس عمیقی کشید و سعی کرد با اعتماد به نفس بنظر برسد. سپس با علامت کارگردان، میکروفون را همانطور که یاد گرفته بود، جلوی دهانش گرفت و شروع به حرف زدن کرد.
- سلام به همه‌ی بینندگان عزیز و محترمِ توی خونه. خیلی از شما ممنونیم که مسابقه‌ی جذاب و مهیج ما رو برای تماشا انتخاب کردین. خب، همونطور که می‌دونین، تا دقایقی دیگه شرکت‌کننده‌ها وارد می‌شن. پس من دیگه وقتو تلف نمی‌کنم و از فرشته‌های کوچولو، می‌خوام که یکی‌یکی روی صحنه بیان.

بلافاصله بعد از حرف سدریک، دری مقابلش باز شد. سدریک با لبخندی بر لب منتظر بچه‌های بامزه و ناز و گوگولی بود که در صفی منظم، درحالی که به آرامی آوازی ملایم را زیرلب زمزمه می‌کردند، وارد شوند.

اما تصور سدریک، بسیار دور از واقعیت و متفاوت با آنچه که داشت رخ می‌داد، بود. ابتدا صدای مبهمی که حاصل جیغ‌های ممتد چندین بچه بود، به گوش رسید و به دنبالش، سیلی از بچه‌های شر و شلوغ و کثیف، درحالی که یکدیگر را هل می‌دادند و برای ورود به صحنه از سر و کول هم بالا می‌رفتند، به طرفش هجوم آوردند.

سدریک برای لحظه‌ای بی حرکت سرجایش ماند و به بچه‌هایی که جیغ کشان اطرافش می‌دویدند، خیره شد. هر چه سریع‌تر باید کنترلشان می‌کرد.
- سلام بچه‌های خوب و نازنین. حالتون چطوره؟ ازتون می‌خوام همتون کنار هم صف...

اما هیچ کدام از بچه‌ها به حرفش گوش نمی‌دادند و همچنان به جیغ کشیدن و دویدن دور صحنه ادامه دادند. این‌بار سدریک صدایش را بلندتر کرد.
- بچه‌ها می‌شه لطفا ساکت بشین و صف...آخ...!

درست در همان لحظه، بچه‌ی کوچک چاقی که قدش تا کمر سدریک می‌رسید، با سر به شکمش برخورد کرده و او را چندین قدم به عقب هل داده بود.

بالاخره بعد از چندین تلاش ناکام دیگر، به این نتیجه رسید که بهتر است قید به صف کردن بچه‌ها را زده و همانطوری کارش را بکند. بنابراین رو به دوربین برگشت و حرفش را ادامه داد.
- خب بینندگان محترم، همونطور که دیدین شرکت‌کننده‌هامون اومدن و حالا می‌خوایم کارمونو شروع کنیم.

سپس خم شد و طی یک حرکت، دختربچه‌ی مو بوری را که داشت با سرعت از کنارش رد می‌شد، گرفت و نگه داشت.
- خیلی خب، اولین شرکت‌کننده‌ای که می‌خواد برنامه‌شو برامون اجرا کنه، ایشونن. اسمت چیه عزیزم؟

دختربچه به سدریک زل زد. سرش را به طرفی کج کرد و سپس کوتاه‌ترین پاسخ ممکن را داد.
- به تو چه.
- ...بله خب، به هرحال هر کسی ممکنه دوست نداشته باشه بقیه اسمشو بدونن. درک می‌کنم...حالا لطفا کارتو شروع کن.

دختر که حدودا چهار یا پنج سالش بود، جعبه‌ای مقوایی به ارتفاع نیم متر آورد و درست وسط صحنه گذاشت. بقیه بچه‌ها با دیدن دختربچه که می‌خواست اجرایش را شروع کند، خود به خود ساکت شده و کناری ایستادند.

دخترک با غرور بسیار، یک پایش را روی جعبه گذاشت و بعد بطور کامل روی آن ایستاد. همه‌ی افراد حاضر در آنجا، بخصوص سدریک منتظر اجرای خارق‌العاده‌ی دختر بودند که شایستگی‌اش برای ورود به گروه آموزش مرگخوارانِ کوچک را به نمایش بگذارد.

دخترک دست چپش را مشت کرد و بالا گرفت. آهنگ ابرقهرمانانه‌ای در فضا پخش شد و دختر چشمانش را بست...
و بصورت جفت‌پا از روی جعبه پایین پرید.

سدریک همچنان با لبخند به او زل زده بود، بلکه ادامه‌ی اجرایش را ببیند؛ اما پس از دقایقی متوجه شد که کارش تمام شده است.
- همین؟ اجرات همین بود؟ چطور فکر کردی می‌تونی با پریدن از ارتفاع نیم متری مرگخوار بشی؟

اما این عکس‌العملی نبود که دخترک دلش می‌خواست ببیند. بنابراین بغض کرده، دهانش را تا حد امکان باز و با نهایت توانش، شروع به جیغ کشیدن و گریه کرد.

- نه نه...ببخشید. منظورم این بود که...کارت فوق‌العاده بود! پریدن از همچین ارتفاعی واقعا شاهکاره و هر کسی نمی‌تونه همچین کاری بکنه. تو صددرصد وارد گروه آموزش شده و در آینده مرگخوار موفقی می‌شی!

دختربچه لبخند عظیمی زد و به طرف مقابل سدریک رفت و ایستاد. شرکت‌کننده‌ی بعدی، پسربچه‌ی خپل و کوتاهی بود که در حالی که بند شنلش را روی گردنش سفت‌تر می‌کرد، آمد و وسط صحنه ایستاد.

سپس نگاهی به سدریک انداخت و دست راستش را روی مچ دست چپش گذاشت.
- امروز می‌خوام از بهترین و هنرمندانه‌ترین نشانِ مرگخواران که از این به بعد جایگزین علامت شوم می‌شه و خودم طراحیش کردم، رونمایی کنم!

بلافاصله بعد از این حرف، آستین دست چپش را طی حرکتی بسیار سریع، بالا زد و از تعداد زیادی خطوط صاف و منحنیِ در هم پیچیده که شکلی شبیه به کلاف کاموا را تشکیل داده بودند، رونمایی کرد و بعد با غرور، رو به دوربین زل زد.

سدریک با توجه به تجربه‌ای که از اجرای قبل بدست آورده بود، به این نتیجه رسیده بود که نباید احساسات واقعیش را بروز دهد.
- وای! این شکلِ یه...یه...مهم نیست شکلِ چیه! مهم اینه که عالیه و مجوز ورودت به گروه آموزش مرگخواران رو با این طرح خفنش بهت تقدیم می‌کنه!

سپس درحالی که برای پسر و این طراحی زیبایش دست می‌زد، به شرکت‌کننده‌ی بعدی اشاره کرد که جلو بیاید و کارش را بکند.

کاری که شرکت‌کننده‌ی بعدی کرد، این بود که درست رو به دوربینِ وسط ایستاده و لبخند ملیح و ملایمی زد. سپس دهانش را به اندازه ده سانت باز کرده و تا حدی که حنجره‌اش اجازه می‌داد، با صدای گوش‌خراشی جیغ کشیده بود.

که البته این اجرا نیز پس از تعریف و تمجیدهای فراوان سدریک که می‌گفت استعداد جیغ کشیدن بسیار بدرد مرگخواران و اهدافشان می‌خورد، راهی گروه آموزشی شده بود.

به همین ترتیب، تمامی اجراها که یکی از یکی بدردنخورتر و خالی از هرگونه استعدادی بودند، توسط سدریک تایید شده و برای آموزش فنون مرگخواری به باشگاه آموزش فرستاده شدند.

پس از به اتمام رسیدن برنامه، سدریک درحالی که با خودش می‌اندیشید چندان کار سختی نبوده و تنها کاری که باید می‌کرده این بوده که با همه‌ی اجراها موافقت کند، متوجه شد که مدت زیادی‌ست که نخوابیده و این امری بسیار غیرعادی محسوب می‌شد.

بنابراین، گوشه‌ای خلوت پیدا کرد و بالشش را روی زمین گذاشت و همانجا به خواب عمیقی فرو رفت. و خب طبیعی بود که متوجه بلاتریکس عصبانی که پاورچین پاورچین به او نزدیک می‌شد، نشود.
- فکر کرده مرگخواری مسخره‌بازیه که همینجوری اون اجراهای مزخرفو تایید می‌کنه! مگه ارباب این مسابقه رو همینجوری الکی ساختن که تو با اون بچه‌های بی‌استعداد و بدردنخور خرابش کنی؟

سپس نور سبز رنگی از نوک چوبدستی بلای خشمگین بیرون آمد و مستقیم به طرف سدریک رفت.

******


- خب، داوطلب؟
- مگه سدریک مجری نبود؟ باز داوطلب برای چی؟
- نه دیگه نیست. از این یکیم خوشم نیومد. داوطلب؟

مرگخواران آهی از سر درماندگی کشیدند و به گوشه‌ی میز، در پی یافتن صدای خروپفی نگاه کردند؛ بلکه سدریک آنجا باشد تا دوباره بتوانند او را جلو بیندازند. و خب، منطقی بود که هیچ سدریکی آنجا دیده نمی‌شد.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷:۴۹ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
#8
اسب هافلپاف(سدریک دیگوری) به اسب ریونکلا(آندریا کگورت)


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲:۵۵ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸
#9
هافلپاف vs گریفیندور

سوژه: شورش

- اَه...دهنمون سرویس شد بابا! وقتی شب و روز و تابستون و زمستون تو سوز سرما و بر بیابون با یه پا روی زمین، سیخ وایسیم، همین می‌شه دیگه! حقوقم که بهمون نمی‌دن، انتظارم دارن صدامون در نیاد!
- آره واقعا حق داری‌. منم خسته شدم از بس روم بالا پایین پریدن. به هرحال درسته منم صندلیم، ولی احساس ندارم؟ باید بیان روم یورتمه برن یا مثل آدم فقط بشینن؟

پایه‌های دروازه‌ی کوییدیچ و صندلی‌های ورزشگاه به شدت از وضعیتشان عصبانی و ناراضی بودند. کم‌کم دلخوریشان اوج گرفت و به سایر وسایل ورزشگاه نیز سرایت و صدای اعتراض‌هایشان را بلند کرد.

چرخ‌دستی خوراکی‌ها درحالی که با حالتی گرفته، دستی به چرخ‌ها و بدنه‌اش می‌کشید و آنها را نوازش می‌کرد، فریاد زد:
- مردم وقتی منو می‌بینن، وحشی می‌شن و مثل تسترال به سمتم هجوم میارن! می‌ریزن روم و هر چی دلشون خواست بر می‌دارن؛ اصلا توجهی ندارن که خب چرخ‌های منم فقط تحملِ یه وزنِ مشخص داره و اگه بهش فشار بیاد خم می‌شه! تمام بدنم پر از خط و خش شده. من یه زمانی بدن صاف و براقی داشتم که از آینه هم شفاف‌تر بود!

درمیان اعتراضات اجسام مختلف، ناگهان پروژکتوری برخاست و با پایه‌ی بلندش، درست وسط جمعیت معترض ایستاد.
- ای وسیله‌های گرانبها و باارزش! گوش فرا دهید. آیا شایسته است که با شما اینگونه برخورد شود؟ آیا درست است که چنین رفتارهای خشونت‌آمیز و به دور از عدالتی با شما شود؟ آیا ارزش‌های شما همینقدر است؟

صدای جمعیت در تایید حرف‌های پروژکتور و به دنبالش فریادهای اعتراضِ دیگری اوج گرفت.

- به خودتان بیایید! شما مستحق این رفتارها نیستید. شما لایق بهترین‌هایید. آن انسان‌های پست خیال می‌کنند که می‌توانند با ما هرطور که می‌خواهند رفتار کنند؛ اما سخت در اشتباهند. ما بهشان نشان می‌دهیم! نشان می‌دهیم که واقعا کی هستیم و قدرت انجام چه کارهایی را داریم! در مسابقه‌ی بعدی حقشان را کف دستشان گذاشته و آنها را به سزای اعمالشان می‌رسانیم! آیا شما هم با من موافقید؟

جمعیت که از شدت عصبانیت دیوانه شده بودند، با صدای بلند فریاد می‌زدند و پروژکتورِ عظیم را تشویق می‌کردند. صدای تشویق‌های آمیخته به اعتراضاتشان به اوج خود رسیده و فضای ورزشگاه را پر کرده بود.

روز مسابقه


- خانم‌ها و آقایان! با مسابقه‌ی جذاب و پرهیجان هافلپاف در برابر گریفیندور در خدمت شما هستیم. خب، تیم هافلپاف وارد زمین می‌شه و به دنبالش گریفیندوریا هم وارد می‌شن. دو کاپیتان با هم‌دیگه دست می‌دن، البته بعد از این که سدریک رو از خوابِ نه چندان سبکش بیدار می‌کنن. واقعا نمی‌دونم چطوری می‌تونه ایستاده هم بخوابه. به هر حال، بازی بدون تاخیر و با سوت داور آغاز می‌شه.

بازیکنان به پرواز درآمدند و هر یک سر جایشان قرار گرفتند‌. سرخگون دست عله بود و به طرف دروازه‌ی هافلپاف حرکت می‌کرد. اما هیچ یک از اعضای تیم هافلپاف نمی‌خواستند احترام مدیر بزرگ سابق سایت را زیر پا گذاشته و توپ را از او بگیرند. از این رو، عله بدون هیچ مانعی داشت به دروازه می‌رسید.

چیزی نمانده بود که توپ را شوت کند، که ناگهان دورا دلش را به دریا زد و بازدارنده‌ای را به سمت عله فرستاد که از پشت محکم به سرش برخورد کرد و توپ از دستش پایین افتاد و رکسان بلافاصله آن را در هوا گرفت.

سرخگون دست رکسان بود و درحالی که سعی می‌کرد خود را قانع کند که توپِ در دستش ترسناک نیست، به سمت دروازه‌ی گریفیندوری‌ها حرکت می‌کرد. درمیانه‌ی راه بود که فنریر به سمتش هجوم آورد و سرگخون را از دستش بیرون کشید.

- و حالا فنریر سرخگون بدست به طرف دروازه‌ی هافلپاف حرکت می‌کنه. اون می‌خواد شوت کنه و اولین گل گریفیندور رو به ثمر برسونه...

اما درست در همین هنگام، بازدارنده‌ای که توسط اگلانتاین پرتاب شده بود، مستقیم به فنریر خورد و سرخگون را از دستش بیرون انداخت. اگلانتاین درحالی که پیپش را در گوشه لبش جابه‌جا می‌کرد، لبخند رضایتمندانه‌ای زد.

- آریانا سرخگونو گرفته و داره پیش می‌ره که با بازدارنده‌ای که مرگ با اون هیبت ترسناکش به طرفش پرتاب و به شکمش برخورد می‌کنه، متوقف می‌شه. حالا این آرتور ویزلیه که داره با سرخگون جلو می‌ره. اوه...مثل این که سدریک دوباره خوابش برده! عجب دروازه‌بان حواس جمعی!

سدریک که به دسته‌ی جارویش تکیه داده بود، چشمانش را تقریبا بسته و کاملا از اوضاع اطرافش بی‌خبر بود. آرتور درحالی که با سرعت پیش می‌رفت، سرخگون را از کنار سدریک به طرف حلقه‌ی سمت چپ شوت کرد. اما ناگهان اتفاق غیرمنتظره‌ای رخ داد؛ حلقه‌ی دروازه‌ای که سرخگون به سمتش پرتاب شده بود، دو پای کوچک درآورده، خود را نیم متر جابه‌جا و از مسیر توپ خارج کرده بود.

- چه اتفاقی افتاد؟ این دیگه چی بود؟ یعنی چی که دروازه حرکت کرد؟ ...شاید چشمای من اشتباه دیده. آره...مشکل از پرتاب آرتور بود که کج بود و از کنار دروازه رد شد.

بازیکنان و همچنین گزارشگر و تماشاچیان، همه با این تصور که پرتاب آرتور کج بوده، خود را قانع کردند و به ادامه بازی پرداختند.

درست هنگامی که رز ویبره‌زنان و سرخگون بدست به طرف دروازه‌ی گریفیندور می‌رفت و دورا با هدف‌گیری دقیقی پرویز را با بازدارنده‌ای منهدم کرد، اتفاق عجیبی افتاد.

صدای فریاد بلندی که به نظر می‌آمد صدای اعلام شروع یک جنگ باشد، به گوش رسید و ناگهان تمام صندلی‌ها از زیر تماشاچیان بیرون آمده و دور تا دور زمین شروع به دویدن کردند. پروژکتورها به رهبریِ پروژکتور عظیم با تک‌پایه‌شان به این سو و آن سو می‌دویدند و به سر و صورت تماشاچیان ضربه می‌زدند. چرخدستی‌های خوراکی بین جمعیت ویراژ می‌دادند و تا حد امکان آنها را زیر می‌گرفتند. دروازه‌ها نیز رم کرده بودند و در طول زمین از بین بازیکنان می‌دویدند و در تلاش بودند تا با ضربه آنان را از روی جارویشان پایین بیندازند.

- خانم‌ها و آقایون! آرامش خودتونو حفظ کنین؛ اتفاق مهمی نیست. چیزی نشده. بازیکنا ازتون خواهش می‌کنم به بازیتون ادامه بدین.

گزارشگر درحالی که در اتاقک امن خودش نشسته بود، با خیال راحت از پشت شیشه، زمینِ مورد حمله‌ واقع شده‌ی وسایلِ شورشی را با بازیکنانی که با وحشت از این سو به آن سو می‌دویدند، تماشا می‌کرد.

- مسابقه رو قطع نکنین لطفا! زشته بخاطر یه مشت وسیله‌ی بی‌خاصیت این بازی بی نتیجه بمو...
اما گزارشگر هرگز نتوانست حرفش را تمام کند؛ زیرا درست در همان موقع، یکی از حلقه‌های دروازه که به زحمت سعی داشت به اتاقک برسد، محکم شیشه را شکاند و روی او پرید.

در وسط زمین، اوضاع بازیکنان رو به راه نبود. رودولف که ساحره‌های در حال فرار او را به وجد آورده بود، اصلا متوجه اوضاع وخیم اطرافش نبود و سعی داشت توجه آنها را به خود جلب کند.
سدریک با عجله از لابه‌لای وسیله‌های عصبانی جاخالی می‌داد و دنبال جایی برای خواب بود.
دورا و اگلانتاین بی‌وقفه چماقشان را به اطراف می‌گرداندند تا از شر خوراکی‌های چرخدستی که به طرفشان پرتاب می‌شدند، خلاص شوند.
آرتور ویزلی به همراه فنر، جیغ‌کشان از این سو به آن سو می‌دویدند. تنها مرگ بود که با آرامش وسط زمین نشسته بود و به اطرافیانش نگاه می‌کرد.

لامپ‌هایی از بالا درحالی که با صدای بلند فریاد می‌زدند، خود را روی سر افراد می‌انداختند.
پروژکتورها دنبال جمعیت می‌دویدند و با انداختن نورشان در چشمان آنها، سعی در کور کردنشان داشتند.
صندلی‌ها نیز به علت تعداد زیادشان، در همه جا پراکنده شده بودند و مردم را به زمین می‌انداختند.
بلندگوها صدای خود را تا آخر بلند کرده و با نهایت توانشان در گوش جمعیت فریاد می‌زدند. آنهایی که پایه‌دار بودند نیز با پایه‌شان، مردم را مورد ضرب و شتم قرار می‌دادند.

- اینا چرا اینجوری می‌کنن دورا؟
- واقعا نمی‌دونم اگلا...ظاهرا عصبانی شدن. شورش کردن. ولی نمی‌دونم برای چی و هدفشون از این کار چیه!

چیزی از گفت‌و‌گوی میان دورا و اگلانتاین نگذشته بود، که ناگهان جسم بزرگی از رویشان رد شد و آنها را به زمین چسباند و درحالی که از روی تکه‌های بدنشان رد می‌شد، به سمت دیگری رفت.
حلقه‌ی دروازه‌ای که چندی پیش موفق به گرفتن گزارشگر شده بود نیز خود را به وسط زمین رسانده و گزارشگر را که در دستش گرفته بود، در هوا می‌چرخاند و پس از گذشت دقایقی او را با نهایت توانش به دوردست‌ها پرتاب کرد.
در آن سوی زمین نیز جنازه‌های بازیکنان که به دست اجسام شورشیِ ورزشگاه مرده بودند، روی هم افتاده بود.

پروژکتور عظیم، پس از کشتن آخرین نفر، نگاهی به انبوه اجساد کرد و سپس رو به بقیه با صدای بلند فریاد زد:
- درود بر شما ای وسایل قدرتمند! درود بر شرف و شجاعتتان! دیدید که چگونه این انسان‌های پست را به سزای اعمالشان رساندیم؟ دیدید که چگونه قدرتمان را نشانشان دادیم؟ از حالا به بعد با ما آنطور که شایسته است رفتار می‌کنند. همان رفتاری که ما لایق آن هستیم!

صدای هلهله و تشویق جمعیتِ شورشی اوج گرفت و در سرتاسر ورزشگاه پیچید. سپس درحالی که از روی اجساد رد می‌شدند، رفتند تا برای مسابقه‌ی بعدی، آماده‌ی شورشی مقتدرانه‌تر شوند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲:۲۲:۱۹ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸
#10
- خب من تصمیممو گرفتم. راهروی اصلی عالیه!

مرگخواران درحالی که همچنان چشم‌غره‌هایشان را از اگلانتاین دریغ نکرده و هر یک با نگاهی خشمگین به او که در کمال خونسردی مشغول روشن کردن پیپش بود، زل زده بودند، تلاش می‌کردند تا لینی را منصرف کنند. آنها می‌دانستند اگر تابلوی پرحرف و وراجِ لینی در راهروی اصلی آویزان شود، دیگر رنگ آرامش را نیز نخواهند دید.

- ببین لینی، راهروی اصلی اصلا خوب نیست. اونجا پر رفت و آمده، هر کی رد شه دستش می‌خوره بهت و روی تابلوت خش میفته!
- تازه خیلی شلوغم هست، دیگه نمی‌تونی با آرامش بخوابی و نعمتِ خواب خوب رو از دست می‌دی.
- راهروی اصلی به اون بزرگی برای پیکسی کوچیک و ظریفی مثل تو خطرناکه، مناسبت نیست...

اما لینی تصمیم خودش را گرفته بود و هیچ جوره حاضر نبود تا منصرف شود و مکان دیگری را برای آویزان شدن انتخاب کند.
- همین که گفتم. راهروی اصلی بهترین گزینه‌س و می‌خوام همونجا آویزون شم!

مرگخواران چاره‌ی دیگری نداشتند. یا باید سریعتر مکان دیگری که توجه لینی را جلب کند پیشنهاد می‌دادند و یا باید او را در راهروی اصلی می‌آویختند و باقی عمرشان را در بدبختی و بدون آرامش به سر می‌بردند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.