هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷:۲۰ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۹
#1
سدریک / اگلانتاین
vs
تاتسویا / رکسان


سوژه: آزاد
- اون آبو ببندین! یخ زدم!

خانم دیگوری، در همان حالی که کوهی از ظرف‌های کثیفِ یک هفته‌ی اخیرش را که نگه داشته بود هر موقع سدریک به حمام رفت بشوید، زیر شیرِ پرفشارِ آب می‌گرفت، فریاد زد:
- من که آبو باز نکردم!

دقایقی بعد سدریک در حالی که از شدت سرما می‌لرزید، از حمام بیرون آمد و به اتاقش رفت. نمی‌فهمید چرا هر دفعه که او به حمام می‌رود، ناگهان آب به سردترین حالت ممکن می‌رسد و هر بار هم تمامی اعضای خانواده فریادزنان اعلام می‌کنند که کسی آب را باز نکرده و مقصر سرد شدن آب، آنها نیستند.

در همین فکرها بود که ناگهان درب اتاقش با لگد باز شد و برادرش قهقهه زنان داخل آمد.
- بازم که آب سرد بود؛ نه؟ نمی‌فهمم چرا همیشه چنین بلاهایی سر تو میاد. هوممم...شاید چون تو یه تسترال کوچولویی که هیچ تفاوتی با کود حیوانی نداری؟

سدریک خشمگین، چنان نگاهی به برادرش انداخت که هر کس دیگری اگر به جای او بود، ثانیه‌ای طول نمی‌کشید تا بلیت سفر بی‌بازگشت به مریخ را بگیرد و از جلوی چشمان سدریک دور شود.
- تو طویله‌ بهت یاد ندادن قبل از وارد شدن، در بزنی؟

صدای آقای دیگوری از داخل هال به گوش رسید.
- با برادر بزرگ‌ترت درست صحبت کن سدریک!
- اما اون اول شروع کرد!
- تو کوچیک‌تری. باید احترام برادرتو نگه داری.

این، جمله‌ای بود که روزانه هزاران بار در خانه می‌شنید. اهمیتی نداشت که حق با او بود یا نه، در هر صورت باید احترام برادرش را حفظ می‌کرد و در برابر آزار و اذیت‌هایش، اگر چیزی می‌گفت، همیشه او بود که مقصر شناخته می‌شد.

بعد از بیرون انداختن برادرش از اتاق و با تمام قدرت کوبیدن در به چارچوب، درحالی که سعی می‌کرد غرغرهای مادرش را مبنی بر محکم کوبیدنِ در و جملات پشت سر همی نظیر "آخه من کجا کم گذاشتم که این بچه اینجوری شد"، "همش تقصیر اون دوستای خیابونیشه که باهاشون می‌گرده" و "نه ماه تو شکمم با همه‌ی لگد زدناش تحملش کردم که بزرگ شه اینجوری رفتار کنه!"، نشنیده بگیرد، روی تختش پرید، پتو را تا روی سرش بالا کشید و به آغوش امن‌ترین پناهگاهش، خواب، خزید.

******

- پاشو سدریک. لنگ ظهره! بیدار شو!

صدای فریاد مادرش در ذهنش می‌پیچید. گویی با چکشی سربی و سنگین، با ریتمی یکنواخت بر سرش می‌کوبیدند.

- زود بلند شو سد. نمی‌دونم چرا انقدر می‌خوابی! من همه‌ش تو این خونه از صبح تا شب کار می‌کنم و جون می‌کنم، اونوقت تو، پسری که قرار بود عصای دستم باشه، اینجوری تا لنگ ظهر می‌خوابی! خجالت نمی‌کشی؟ چطور می‌تونی انقدر...

همچنان صدای غرغرهای مداوم و بی‌وقفه‌ی مادرش در گوشش زنگ می‌زد. در حالی که چوبدستی‌اش را بر می‌داشت و با افسونی راه شنوایی‌اش را می‌بست تا آرامش بیشتری داشته باشد، از تختش بیرون آمد. نگاهی به ساعت انداخت و...ساعت ۸ صبح بود!

باورش نمی‌شد مادرش توانسته باشد به "۸ صبح" لقب "لنگ ظهر" را بدهد! البته، باید بخاطر می‌سپرد که چیزهای غیرقابل باور فراوانی در این خانه وجود دارند. منجمله همین داد و فریادها و اعتراض‌هایی که تنها برای ساعت ۱۲ ظهر به بعد معقول بودند.

آرام آرام از تختش بیرون خزید و برای خوردن صبحانه‌ای مختصر به آشپزخانه رفت. خانم دیگوری مشغول پختن پنکیک بود و روی میز هم سینی‌ای پر از پنکیک‌های داغ دیده می‌شد.

دستش را دراز کرد تا سهمش را بردارد، که با صدای مادرش متوقف شد.
- چی کار داری می‌کنی؟ اونا مال برادرتن. پنج هفته دیگه مسابقه کوییدیچ داره، باید از همین الان بدنشو قوی کنه.

سعی کرد دفعه پیش را که خودش قرار بود در مسابقات جام جهانی در نقش دروازه‌بان شرکت کند و والدینش حتی اطلاعی از آن نداشتند، فراموش کند. هنگامی که خسته و کوفته از مسابقه برگشته بود، پدرش با عصبانیت پرسیده بود تا الان کجا بوده و چرا انقدر دیر به خانه بازگشته است. مادرش نیز از این که سروصدای صبحانه خوردن سدریک باعث سردردش شده بود، تا جای ممکن غر زده بود.

- اما اون که اصلا بازیکن نیست! قراره بره اونجا و بین هر تایم استراحت، زمینو تی بکشه!
- به موفقیت‌های برادرت حسودی نکن سدریک.

خانم دیگوری سپس چشم‌غره‌ای به او رفت و سینی را از جلوی دستش برداشت.

بیخیال صبحانه شد و از خانه بیرون زد تا اندکی آرام بگیرد. روی پله‌های جلوی خانه نشست، سرش را میان دستانش گرفت و چشمانش را بست؛ بلکه بتواند کمبود خواب دیشبش را در اثر زود بیدار شدن، جبران کند.
و درست در همان هنگام بود که حس کرد چیزی سرد و لزج روی سرش می‌ریزد و از یقه‌اش پایین می‌رود. سرش را بالا گرفت و با چهره‌ی برادرش که تا کمر از پنجره به بیرون خم شده و بی شباهت به قیافه‌ی تسترالی که بهش تی‌تاپ داده باشند، نبود، مواجه شد. پارچ شربتی در دست داشت که با خوشحالی مشغول خالی کردن آن روی سر سدریک بود.

- واقعا نمی‌فهمم چرا هر روز صبح باید این شوخی مسخره رو تکرار کنی.
- نمی‌فهمی؟ یعنی واقعا نمی‌دونی قیافه‌ت و عکس‌العملت موقعی که اینو میریزم رو کله‌ت، چقد جالب و خنده‌دار میشه؟ پناه بر مرلین! تا حالا به این دقت نکرده بودم که خودت نمی‌تونی قیافه‌ی مسخره‌تو موقعی که یهو از جات می‌پری بالا، ببینی.

سپس خوشحال و خندان از این کشف جدیدش، در حالی که صدای خنده‌های گوشخراشش در مغز سدریک می‌پیچید، رفت تا صبحانه‌اش را بخورد.

سدریک می‌‌خواست برود و لباس‌های خیسش را عوض کند، که یاد بساط هر روز صبحشان افتاد. هر روز بعد از این که توسط برادرش خیس می‌شد، حتی با این که هر بار جایی متفاوت می‌رفت بلکه بتواند از دست پارچ شربت رهایی یابد، و بعد به خانه می‌رفت تا لباس جدید بپوشد، مادرش دعوایش می‌‌کرد.

- وای مرلینا! باورم نمیشه...بازم که خودتو خیس کردی! من نمی‌دونم چرا هر بار شربتی که برات با هزار زحمت درست می‌کنم رو خالی می‌کنی رو خودت!
- من نکردم! اون کرد!
- دست از این کارات بردار سدریک. تا کی می‌خوای کارای بد خودتو بندازی گردن برادرت؟ یه نگاه بهش بنداز و یاد بگیر. هر بار برخلاف تو، شربتشو خالی نمی‌کنه رو کل هیکلش، بلکه تا آخر می‌خوره و اینطوری جواب زحماتمو می‌ده.

دیگر طاقت نداشت. نمی‌توانست این وضع را بیش از این تحمل کند. می‌خواست برود و تا جای ممکن، از آنها فاصله بگیرد. هیچ ایده‌ای نداشت که کجا می‌تواند برود، اما مطمئن بود هر جا که باشد، تحت هر شرایطی، وضعیتش صدها بار بهتر از چیزی خواهد بود که در خانه داشته است.

با عصبانیت وارد خانه شد، و تا قبل از این که خانم دیگوری ببیندش، به اتاقش رفت تا وسایلش را جمع کند. اما هر چه گشت، متوجه شد در کل عمرش هیچ وسیله مهم و باارزشی نداشته؛ همیشه همه‌ی خریدهای هیجان‌انگیز برای برادرش انجام می‌شد. لحظه‌ای با این فکر که هیچ چیز برای برداشتن ندارد، قلبش به درد آمد. که ناگهان چشمش به بالشتی که شب‌های غم‌انگیز بسیاری را همراهش سپری کرده بود، افتاد. با خوشحالی آن را برداشت و بدون خداحافظی یا هیچ حرف دیگری، از خانه بیرون زد.

******

گوشه‌ی پیاده‌رویی خلوت دراز کشیده و به خواب فرو رفته بود. بر خلاف انتظار، بالشش را زیر سرش نگذاشته بود. از ترس کثیف شدن و همچنین ارزش زیادی که برای بالش قائل می‌شد، سرش را روی آسفالت گذاشته و آن را روی سرش قرار داده بود‌.

ناگهان با لگد محکمی که به پهلویش خورد، از خواب پرید. طبق عادت و بدون این که یادش باشد دیگر توی خانه نیست، فکر کرد باز هم برادرش تصمیم گرفته او را به روش‌های خاص خود بیدار کند. چشمانش را باز کرد تا فحش‌هایی نثارش کند که با پیرمردی کلاه به سر روبه‌رو شد‌.

مدتی به یکدیگر زل زدند. گویی پیرمرد از کشمکشی درونی رنج می‌برد. تا این که بالاخره چیزی زیر لب زمزمه کرد.
- پس توهم نیستی...
- ببخشید، چی؟

سدریک با تعجب به پیرمرد زل زده بود. مرد طوری به او نگاه می‌کرد که گویی اولین بارش است که با انسانی روبه‌رو می‌شود. پس از گذشت دقایقی نه چندان طولانی، دستش را به سمت سدریک دراز و به او کمک کرد از روی زمین بلند شود.
- اگلانتاین هستم...اگلانتاین پافت!
- خوشبختم. منم سدریکم.

اگلانتاین سری تکان داد و سپس با دست به گوشه‌ی پیاده‌رو، جایی که سدریک دقایقی قبل آنجا خوابیده بود، اشاره کرد.
- چرا اونجا خوابیده بودی؟
- ولش کن...زیاد مهم نیست. تنها چیزی که فعلا اهمیت داره اینه که دنبال یه جایی برای موندنم.

چهره‌ی پیرمرد ناگهان به لبخندی عمیق باز شد. طوری ناشیانه لبخند می‌زد که گویی تا به حال در عمرش این کار را انجام نداده است.
- چه عالی...چون منم مثل تو، دنبال یه سرپناهم.

هر دو نفر، خنده‌ای از ته دل سر دادند. سدریک فکرش را هم نمی‌کرد که در طی یک ساعت اولیه‌ی فرارش از خانه، بتواند همسفری برای مسیر نامعلومش بیابد.

******

مدت زیادی بود که در حال راه رفتن بودند. چند ساعتی از آغاز سفرشان گذشته و در طول این مدت، داستان‌های زندگی یکدیگر را شنیدند. که البته چندین بار به دلیل احساس شدید و بسیار سدریک به خواب، متوقف شدند. اگلانتاین هر بار منتظر می‌ماند تا او بیدار شود و سپس به راهشان ادامه می‌دادند.

ناگهان سدریک عذرخواهی کرد، دوان دوان به طرف دستفروشی کنار خیابان رفت و دقایقی بعد برگشت.
بسته‌ی کوچکی را رو به پیرمرد گرفته بود.

- این چیه؟
- بازش کن.

اگلانتاین با تعجب بسته‌ را باز کرد و پیپ چوبی و کوچکی را از درون آن بیرون کشید.
- هنوزم سوالم همونه...
- اسمش پیپه. راستش داستان زندگیتو که شنیدم، فکر کردم شاید این کمکت کنه. چند جا دیدم که می‌گن این وسیله می‌تونه یه سری ناراحت‌ها و دردها رو از آدم دور کنه.
- چه خوب...حالا این چطوری کار می‌کنه؟

اما سدریک هم جواب را نمی‌دانست. پس از چندین تلاش ناکام در نحوه‌ی استفاده از پیپ و فرو کردن آن در چشم و چالشان، بالاخره متوجه شدند باید آن را در دهان بگذارند.

- خب، همین؟ کار دیگه‌ای لازم نیست انجام بدیم؟

سدریک سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد. هیچ یک خبر نداشتند که باید آن را روشن کنند‌.

به راه رفتن ادامه دادند‌. در حین حرکت، سدریک بالشش را محکم‌تر بغل کرد و ادامه‌ی داستان زندگی‌اش را از سر گرفت.
-...آره، یه داداش داشتم که همیشه اذیتم می‌کرد. هر اتفاقی که میفتاد، تقصیر من بود و هیچ وقت اون مقصر شناخته نمی‌شد. می‌دونی چرا؟ چون بزرگ‌تر بود! هه...همیشه با این استدلال پیش می‌رفتن و به من می‌گفتن باید احترامشو نگه دارم...

سدریک همانطور به تعریف کردن سختی‌هایی که در خانه‌ تحمل می‌کرد، ادامه می‌داد و متوجه نبود اگلانتاین مدتی‌ست که هیچ حرفی نمی‌زند.
پیرمرد چند قدم عقب‌تر از او ایستاده و به چیزی در مقابلش زل زده بود. بالاخره بعد از گذشت چندین ثانیه، سدریک متوجه نبود اگلانتاین شد و ایستاد.
- هی...کجایی پس؟

جوابی نیامد. به عقب برگشت و او را دید. مقابلش ساختمانی عظیم و باشکوه سر برافراشته و اگلانتاین را مجذوب خود کرده بود. کنارش رفت و او نیز همانند دوستش به آن عمارت بزرگ خیره شد.

- هوی‌‌‌...شماها اینجا چی کار می‌کنید؟

هر دو نفر با صدای فریادی که به ناگاه شنیده شد، از جا پریدند. مرد لختی داخل حیاط ایستاده و با عصبانیت به آنها نگاه می‌کرد.

- ببخشید؟
- گفتم اینجا چی کار دارین؟ شما که ساحره نیستین!

اگلانتاین و سدریک به یکدیگر نگاه کردند.
- مگه باید می‌بودیم؟
- اگه می‌خواین وارد بشین، آره. از حضور جادوگرا معذوریم.
- ولی خودتم که جادوگری!
- من و ارباب استثناییم. آخه می‌دونی؟ من جانشین ارباب و همچنین دربان این عمارتم.
- ارباب؟ ارباب دیگه کیه؟

رودولف ناباورانه به آنها زل زد.
- یعنی می‌خواین بگین اربابو نمی‌شناسین؟ لرد تاریکی؟ لرد ولدمورت؟

هر دو نفر آشکارا از شنیدن نام لرد ولدمورت بر خود لرزیدند.
- یعنی واقعا لرد سیاه اینجا زندگی می‌کنه؟

رودولف سرش را به نشانه موافقت تکان داد. برای لحظه‌ای، سدریک و اگلانتاین مشغول ارزیابی موقعیت شدند. عمارتی بزرگ و باشکوه و مکانی گرم و نرم، زیر سایه‌ی اربابی قوی و قدرتمند...

- ما هم می‌خوایم وارد گروهتون بشیم.

******

درست هنگامی که چشمانش را بعد از چرتی چند ساعته گشود، به سرعت آستین دست چپش را بالا زد و با علامت شومش روبه‌رو شد. به اگلانتاین که طرف چپپش نشسته بود و او هم علامتش را برانداز می‌کرد، نگاه کرد.

- خیلی قشنگن!
- آره...قشنگه.

ثانیه‌ای طول نکشید که احساس خستگی شدیدی بر سایر احساساتش غلبه کرد. سرش را بر زمین گذاشت و به سرعت صدای خروپفش به هوا رفت.

بالاخره به خانه‌ی جدیدی راه یافته بود که در آن کسی به خوابش گیر نمی‌داد، اذیتش نمی‌کرد و می‌توانست با خیال راحت، تا زمانی که می‌خواست، بخوابد.
بالاخره می‌توانست ساعت‌های بسیارِ کمبود خوابش را در خانه‌ی جدیدش جبران کند...

******

گوشه‌ی حیاط نشسته بود و به سو که پشت در ایستاده، رودولف که از دست بلاتریکس خشمگین فرار می‌کرد، مروپ میوه به دست در حال دویدن به دنبال فرزندان مرگخوارش و گابریل که با تی‌اش پشت سر افراد حرکت کرده و جای پاهایشان را تمیز می‌کرد، نگاه کرد.
خانه‌ی ریدل‌ها، حتی با این همه شلوغی و سروصدا، هنوز هم بعد از این همه سال، دلپذیرترین جایی بود که می‌توانست در آن زندگی کند. خوشحال بود که بالاخره خانه‌ی حقیقی‌اش را پیدا کرده بود و حالا، چندین سال می‌شد که آنجا و در کنار مرگخواران زندگی می‌کرد.

به طرف اگلانتاین که حالا اندکی پیرتر شده بود و آرام آرام به سمتش می‌آمد، برگشت و نگاه کرد. پیپ‌ای را که در اولین دیدارشان برایش خریده بود، گوشه‌ی لبش گذاشته بود. با این که یاد گرفته بودند چطور می‌توانند آن را روشن کنند، اما همچنان اگلانتاین ترجیح می‌داد به یاد اولین باری که یکدیگر را دیدند، آن را خاموش نگه دارد...

سدریک با لبخند، بار دیگر سرتاسر حیاط خانه ریدل‌ها را از نظر گذراند. سرشار از حس خوشبختی و آرامش، پلک‌هایش بسته شدند و به آرامی به خواب رفت‌.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۶ ۲۰:۵۳:۵۶

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶:۴۴ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#2
سعی کرد از طریق رابطه‌ای که با رابستن داشت، دل پیرمرد خشمگین را به دست آورد.
- یه لحظه صبر کنین...شما رابستنو می‌شناسین؟ از نوع لسترنجش؟

تاثیر اسم رابستن بر پیرمرد، دقیقا همان چیزی بود که سدریک می‌خواست.

- اوه...آره. معلومه که می‌شناسیم! اون نوه‌ی گمشده‌ی منه...چند سال پیش، یهو از درون دگرگون شد. رفت زمین و دیگه هم برنگشت!
- خب، اون دوست منه.
- دوست تو؟
- بله.

چهره‌ی دلتنگ پیرمرد، به ناگاه خشن شد.
- اون کجاست؟ کجا نگهش داشتی؟ زود رابستن منو برگردون تا تیکه تیکه‌ت نکردیم!
- هی هی هی...یه دیقه آروم باشین. من که رابستنو نگرف...
- پس چرا این همه مدت از زمین نیومده حتی یه حالی از ما بپرسه؟ رابستن ما همچین بچه‌ای نبود. اون خانواده‌شو تحت هیچ شرایطی فراموش نمی‌کرد. مگه این که...یه نفر گرفته و زندانی کرده باشدش!

سدریک وحشت‌زده به پیرمرد خیره شد.
- نه نه، دارین اشتباه می‌کنین! باور کنین راب دست من نیست! اون به میل خودش اونجا مونده چون داره به اربابمون، لرد سیاه، خدمت می‌کنه!

و همزمان آستین دست چپش را بالا کشید و ساعدش را نمایان کرد.
- ببینید. این علامتو ببینید. نشان گروهمونه. گروه مرگخوارا. رابستنم یکی عین همینو داره...باور کنین من نگرفتمش.
- دروغ میگه! این پسر، یه زمینیه و زمینیا هم به راحتی دروغ می‌گن. بگیریدش!

با دستور پیرمرد، جمعی از افراد پشت سرش به طرف سدریک حمله‌ور شدند. کسی با معتادان که کم‌کم داشتند صحنه را ترک می‌کردند، کاری نداشت. و تا قبل از این که سدریک بتواند مقاومتی بکند، دست و پایش را بستند و سپس کشان کشان او را به طرف مقر اصلی قبیله بردند.

پس از آن که محکم به ستونی بسته شد، پیرمرد شروع به حرف زدن کرد.
- این پسر تا زمانی که رابستن ما رو بهمون برنگردونه، همینجا می‌مونه. تحت هیچ شرایطی بازش نکنین! حواستون بهش باشه. این کسیه که رابستن عزیزمونو گرفته و تو زمین نگه داشته و حالا داره انکار می‌کنه!

سدریک بارها و بارها تلاش کرد قضیه را توضیح دهد و بگوید که او رابستن را گیر نینداخته است، اما گوش مردم قبیله‌ی خشمگین سیرازو به این حرف‌‌ها بدهکار نبود. ظاهرا سدریک تا مدتی قرار بود مهمانشان باشد...


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۶:۳۱:۳۴ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#3
- هی! شما اینجا چی کار کردن می‌کنید؟

سدریک با تعجب به افرادی که آرام آرام نزدیکش می‌شدند، نگاه کرد. کله‌ی گرد و قلمبه و پوست آبی رنگشان، به شدت برایش آشنا بود؛ اما نمی‌فهمید به چه دلیل.

- پرسیدن شدیم اینجا چی‌ کار کردن می‌کنید!

جلوترین مرد پوست‌آبی که پیر و ظاهرا رئیسشان بود، با عصبانیت به گروه سدریک و مردان معتاد کنارش زل زده و منتظر توضیح بود.

- اممم...راستش، من مجبور بودم بیام اینجا...
- ولی شما تو محوطه‌ی ما بی‌اجازه وارد شدن کردید!
- اوه! واقعا نمی‌دونستم اینجا محل شماست. معذرت می‌خوام...مگه نه بچه‌ها؟

اما بچه‌ها تایید نکردند. ظاهرا بیش از آن ترسیده بودند که بخواهند با پیرمرد مخالفت کرده و حرف سدریک را قبول کنند.
سدریک همانطور که به چهره‌ی خشمگین و ترسناک پیرمرد زل زده بود، در این فکر بود که چرا او باید جواب بدهد و همراهانش هیچ تلاشی در راستای تایید حرف‌هایش نمی‌کردند.

- ما از دروغگوها متنفر بودن می‌شیم. شما مجرم بودن هستید!

و درست در این لحظه بود که سدریک بالاخره متوجه شد چرا آنها به نظرش آشنا می‌آمدند. آن مردمان آبی رنگ، خانواده و فامیل‌های رابستن لسترنج بودند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲:۵۶ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#4
نگاه همه‌ی مرگخواران به سوی اژی برگشت.

- عه اژی؟ بیدار شدی؟
- می‌خوای بازم بخوابی؟ خواب خیلی خوبه‌ها.
- پیش پیش پیش...لا لا لاااا...
- بدبخت شدیم باز.
- ایول! حالا دیگه می‌تونم از تو خاک درشون بیارم.

مرگخواران احساسات متفاوتی داشتند. برخی از شروع دوباره‌ی بدبختی‌ها و سختی‌هایشان ناراحت بودند و سعی داشتند اژی را دوباره بخوابانند، و بعضی نیز از این که دیگر مجبور نیستند اموالشان را از شر نفس آتشین اژی پنهان کنند، خوشحال و راضی بنظر می‌رسیدند.

اژی دوباره به سر هکتور اشاره کرد.
- من از اونا می‌خوام! زود باشین! دارین دیر می‌کنینا... می‌خواین کاری کنین گریه کنم؟ شماها هیچی از نگهداری از یه اژدها بلد نیستین. حتما این موارد رو باید گزارش کنم. برطرف نکردن نیازهای حیاتی من؟ حیوان آزاری اونم تو روز روشن؟ من دیگه تحمل ندارم، باید خودمو آتیش بزنم! آره! همین کارو می...

بلاتریکس که از غرغرها و تهدیدهای مداوم اژی اعصابش خراب بود، فرصت اتمام جمله را به اژی نداد. با یک حرکت به سمت هکتور حمله‌ور شد، برج پاتیل را از سرش برداشت و بر فرق سر اژی کوبید.

- آخ! ماما...سرم درد گرفت!

و درست در همان لحظه که اژی می‌خواست گریه و داد و فریاد همیشگی‌اش را راه بیندازد، پاتیل‌ها که بر اثر رفتار خشونت‌آمیز و بی‌دقت بلاتریکس جابه‌جا شده بودند، سقوط کرده و بر سر و روی اژی ریختند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۱:۵۸:۵۵ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
#5
سیارات و ستارگان مختلف، کهکشان‌های بی‌شمار، منظومه‌ی شمسی و سیاهچاله‌ها و اجرام آسمانی دیگر، مقابل چشمان سدریک که حالا برای اولین بار در طول عمرش کاملا باز بود و ذره‌ای احساس خستگی نمی‌کرد، نمایان بود.

در فضا می‌چرخید و همچون ماهی کوچکی در میان دریا، شتابان پیش می‌رفت. بی‌نیازی‌اش به سفینه و کپسول‌های اکسیژن و لباس‌های مخصوص فضانوردی، باعث شده بود احساس سرخوشی بسیاری در وجودش جوانه بزند.

درست هنگامی که می‌خواست با شور و اشتیاق به طرف سیاره‌ای در نزدیکی‌اش که حدس می‌زد مریخ باشد، برود، صدای دیگری درست از کنار گوشش او را از جا پراند.
- دوباره سلام عرض شد.

سدریک با وحشت به یک یک آن مردان که روی زمین ملاقاتشان کرده بود و حالا یکی یکی داشتند کنارش ظاهر می‌شدند، نگریست. نمی‌دانست چرا خیال کرده بود اینجا از دستشان در امان است‌.
- شما...اینجا چی کار می‌کنین؟
- شوخیت گرفته؟ مگه میشه همینجوری به حال خودت ولت کنیم؟ تو اینجا به یه راهنمای باتجربه نیاز داری که همه چی رو نشونت بده.

سدریک با انزجار به گروه مقابلش خیره شد.
- نه ممنون. فکر کنم شما وظیفه‌تون که رسوندن من به فضا بود رو انجام دادین. دیگه از اینجا به بعدش رو خودم می‌تونم پیش برم...
- د نه دیگه...نشد. این همه چیژ خرجت نکردیم که الان بجای تشکر و قدردانی، بهمون بگی از اینجا بریم! ما تا آخرش باهاتیم.

سدریک همانطور که به حال خودش تاسف می‌خورد، سرش را تکانی داد و به روبه‌رو نگاه کرد. و درست در همان زمان بود که با مردمان کوچک عجیبی در مقابلش مواجه شد.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷:۳۱ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
#6
- من! من بلدم! بگم؟
- بگو اگلانتاین.

اگلانتاین با خوشحالی جلو رفت و کنار اژی نشست.
- خوشحال باش اژی، می‌خوام برات یه جوک بگم که این دفعه اشکات واسه خنده باشن نه گریه! آماده‌ای؟ خب، شروع می‌کنم...یه روز یه مرده می‌خوره به نرده بر می‌گرده!

گریه‌ی اژی برای لحظه‌ای قطع شد. اما نه به دلیل خنده، بلکه برای که بتواند برگردد و با حالت تاسف به اگلانتاین که خود درحال قهقهه زدن بود و با دست محکم بر روی پایش می‌کوبید تا بتواند خنده‌ی شدیدش را کنترل کند، خیره شود. در چهره‌ی تک تک مرگخواران به اضافه‌ی اژی، کوچک‌ترین اثری از خنده دیده نمی‌شد.

- چیه؟ خنده‌دار نبود؟ شاید نفهمیدید چی گفت...وای چقد بامزه بود... داشت می‌گفت...می‌گفت...هاهاها... می‌گفت یه روز یه مرده...

اگلانتاین از شدت خنده به نفس نفس افتاده و نتوانست جوک فوق خنده‌دارش را دوباره بازگو کند.

- چرا چرا، فهمیدیم اگلانتاین. و اینم باید بگم که طبق مطالعات من، از لحاظ علمی امکان نداره کسی در حال راه رفتن با سرعت عادی به نرده بخوره و برگرده. برای این که چنین واکنشی صورت بگیره، نیازه که شتاب فرد و همچنین زاویه‌ش با میله‌های نرده به درستی تنظیم بشه تا ععکس‌العمل رخ بد...

بلاتریکس با مشت بر دهان تام کوبیده و او را از ادامه‌ی توضیحاتش باز داشته بود.
- الان که وقت این حرفا نیست! یا خیلی سریع یکی یه جوک واقعا بامزه بگه یا یه راه حل دیگه بدین!


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲:۴۹:۴۷ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
#7
اژی خوشحال از موافقت مرگخواران با خواسته‌اش، شروع به شمردن توقعاتش از همسر آینده کرد.
- خب...اول از همه طبق راهنمایی‌های دوست خوبم، اون یارو لخته، باید دارای کمالات باشه. یه ذره نه‌ها، کمالات زیاد می‌خوام. چون با این که حتی مطمئن نیستم چیه، اما بنظر مهم میاد...

نگاه مرگبار یک یک مرگخواران دوباره به سوی رودولف چرخید. پیدا کردن اژدهای ماده‌ای با کمالات بسیار، نمی‌توانست چندان کار آسانی باشد.

-...بعدش باید ماشین داشته باشه. از همون بدون سقفا که شماها برام نخریدین! فکر نکنین یادم رفته که به خواسته‌م بی‌اهمیتی کردین. شما به شدت باعث ناراحتی من شدین.

اژی سری به نشانه تاسف و جهت برانگیختن حس عذاب وجدان مرگخواران، تکان داد. دریغ از این که مرگخواران بویی از حس عذاب وجدان نبرده و برایشان کوچک‌ترین اهمیتی نداشت که او را ناراحت کرده‌اند. که البته این قضیه، با آن که از روی وظیفه مجبور بودند او را خوشحال و راضی نگه دارند، فرق می‌کرد.

- و بعنوان آخرین خواسته هم باید بگم که دوست دارم رنگش طلایی با رگه‌های صورتی باشه... همچنین پولدار باشه، عاشقم باشه و از من خیلی خوشش بیاد. حتما باهام ازدواج کنه، حق مخالفت با حرفای منو به هیچ وجه نداشته باشه و...

مرگخواران همچنان منتظر بودند اژی خواسته‌هایش را که تحت عنوان "آخرین خواسته" بیان کرده بود، به پایان برساند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴:۱۸ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
#8
سدریک، معذب نشسته بود و مدام وول می‌خورد. بالشش را با دقت در بغلش جمع کرده و طوری محکم نگه داشته بود که گویی اگر به یکی از آن مردان برخورد می‌کرد، برای همیشه آلوده و غیرقابل استفاده می‌شد.

اما به هر حال، نگاهِ خیره‌ی مردان بر رویش نیز وادارش می‌کرد کاری را که می‌خواستند، انجام دهد. بنابراین دستش را به سمت بساط مقابلش جلو برد و...
کشید.

هیچ اتفاقی نیفتاد.
- این که کار نکرد!
- بیشتر باید بکشی. خیلی کم بود.

سدریک بیشتر کشید. باز هم کشید. آنقدر که دود همه‌ی اطرافش را فرا گرفت و دیگر چهره‌ی هیچ یک از مردان را تشخیص نمی‌داد.
و درست در همین زمان بود که اتفاق افتاد. سرگیجه‌ی خفیفی شروع شد و کم‌کم شدت گرفت. حس می‌کرد بلند شده و دور خودش می‌چرخد. اما نه...او نمی‌چرخید. بقیه به دورش می‌چرخیدند!
اندکی بعد از روی زمین بلند شد و با ملایمت به طرف بالا رفت. به طرف آسمان. از کنار دسته‌های کبوترها و کلاغ‌ها و تسترال‌های در حال پرواز، گذشت و با خلبان ماگل هواپیمای مسافربری نیز خوش و بشی کرد. با مشت به پنجه‌ی عقابی زد و چشمکی هم نثار یکی از مسافران هواپیما کرد.

و دقایقی بعد، از جو زمین خارج شد.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۲۰:۲۸:۲۰

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱:۴۳ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#9
- مطمئنم. کاملا مطمئنم‌.
- خیلی خب...حالا بدون این که نگران بشی یا بترسی، فکر کن ببین اون آقا چی‌ کار کرده که باعث ناراحتی تو شده؟
- خب اون...همش پیپ می‌کشه! وقتی کوچیک بودم، دود پیپش هی می‌رفت تو حلقم و تا مرز خفگی پیش می‌رفتم! اون باعث شد دچار جنون ترس از مرگ بشم.

اگلانتاین برای لحظه‌ای چشم از پایه‌ی صندلی برداشت‌.
- هی! پیپ من که همیشه خاموشه. اصلا دود نداره!

اما طبق عادت کسی توجهی به او نکرد. دکتر نیز کاملا نادیده‌اش گرفت و سرش را رو به اژدها به نشانه تایید تکان داد.
- خوبه خوبه. دیگه چی؟ چیزی یادت میاد؟
- اره! یه چیز دیگه هم هست؛ فندکش! با اون فندک و اون آتیش خطرناک و سوزانش، بارها باعث شد دست و پای من بسوزه. می‌گفت بیا ببینیم آتیشِ دهن تو داغ‌تره یا مال فندک من. بعد از اون ماجرا من دچار جنون ترس از آتش شدم؛ حتی آتیش خودم!

هیچ کس به خودش زحمت نداد گفته‌های اژدها را نقض کند و بگوید اگلانتاین بی‌آزارتر از این است که بخواهد چنین کاری با کسی بکند. نتیجتا دکتر تمام حرف‌ها را باور کرد و زیرچشمی نگاهی به اگلانتاین انداخت.
- بازم برام بگو. دیگه چه کارا می‌کنه؟

اژدها بیشتر فکر کرد. دیگر چیزی از بلاهایی که ممکن بود اگلانتاین روزی بر سرش بیاورد، به ذهنش نمی‌رسید. اما می‌توانست چیزهای بیشتری بسازد! اصلا هم اهمیتی نداشت که تمامشان زاده‌ی ذهنش هستند و حقیقت ندارند. بی‌شک این سرگرم‌کننده‌ترین کاری بود که می‌توانست در عمرش انجام دهد!


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۰:۲۰:۰۶

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: کلاس طلسم‌های باستانی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴:۱۷ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#10
روی چه شی یا حیوونی این طلسم رو اجرا می کنید و چرا؟ (۳نمره)
من این طلسم رو روی بالشی که سال‌های سال همراهمه اجرا می‌کنم. می‌خوام یه سری سوال ازش بپرسم و بشینم یه دل سیر باهاش صحبت کنم...ببینم چطوریه که این همه مدت بهم وفادار مونده و همیشه و همه‌جا کنارم مونده...

چه واکنشی نشون میدید؟ چه بحثی باهاش خواهید کرد؟ سوال جوابتون با شی یا حیوونی که به حرف آوردید رو برام بنویسید. مکالمه جالب تر، نمره بهتر. (۷نمره)
خب، وقتی طلسمو روش زدم، یه چند ثانیه طول کشید تا کار کنه. بعد از اون چند ثانیه یهو شروع کرد به بالا و پایین پریدن و پرهای داخلش پخش شد تو هوا. دوتا دونه سرفه کرد و بعد مکالمه‌مون شروع شد.

- اهم.‌..سلام بالش. مطمئن نیستم اسمت بالش باشه یا نه، ولی خب چندین ساله که همینجوری صدات کردم...من سدریکم.
- می‌شناسم خودم‌. چطور فکر کردی کسیو که این همه سال سرشو گذاشته روم نشناسم؟ چرا فکر کردی باید خودتو معرفی کنی؟

بالش بنظر یکم عصبانی می‌رسید.

- خیلی خب بابا ببخشید. فکر کردم بهتره اولین جمله‌ای که بهت میگم این باشه...حالا اینا رو ول کن، من به شدت مشتاقم که ازت یه سری سوال بپرسم.
- ولی من نیستم.
- اصلا مهم نیست. خب، می‌ریم سراغ سوال اول. چیشد که تصمیم گرفتی این همه مدت کنار من باشی و تنهام نذاری؟
- راستشو بخوای من اصلا به میل خودم کنارت نبودم، مجبور بودم کنارت باشم! چون یجوری با دستات می‌چسبیدی بهم و سفت نگهم می‌داشتی که اصلا نمی‌تونستم کوچیکترین حرکتی داشته باشم!
- اها. خب. اگه من اونقد سفت نمی‌گرفتمت بازم باهام می‌موندی؟
- معلومه که نه! اگه به من بود که همون روز اول فرار می‌کردم. چون تاحالا نشده بیشتر از سه دقیقه بهم استراحت بدی. هروقت اومدم یه نفس راحت بکشم، یهو اون کله‌ی سنگینتو انداختی روم و تا چند ساعت خوابیدی!
- اوه...آره یجورایی راست می...
- فکر نمی‌کردی منم احتیاج به استراحت دارم؟ نیاز دارم واسه خودم باشم؟ یا نکنه انقدر خودخواه بودی که با خودت می‌گفتی این بالش برای خودش زندگی نداره؟
- نه نه، من اصلا همچین قصدی نداشتم. ببین...
- حالا کی قراره پاداش اون همه سختیایی که کشیدم رو بگیرم؟ کی اون همه عمر باارزش از دست رفته‌مو برام جبران می‌کنه؟ کی؟
- باشه باشه باشه! یه دیقه آروم باش! من حاضرم برات جبران کنم...بگو دوست داری چه‌ کار کنم برات؟
- یه بارم من خودمو بذارم رو سر تو و استراحت کنم.
- باشه. قبوله. فقط...آی...آی، یواش! یکم یواش‌تر! بسه دیگه. آخ...

از اون روز به بعد، دیگه سر سدریک با یه بالش جایگزین شده بود. انگار اون بالش با تمام قدرت به سرش چسبیده بود و به هیچ وجه هم قصد جدا شدن نداشت.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.