هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۷:۵۳:۴۰ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
#1
مرگخواران که از دستورِ سکوتِ لرد که باعث شده بود بلاتریکس دست از زدن آنها بردارد، بسیار خوشنود شده بودند، گوش سپردند تا سر و صداهای اطراف را بشنوند.

پس از گذشت دقایقی کریس که سعی می کرد به آرامی و به صورت چهار دست و پا از بلاتریکس دور شود، سری به تایید تکان داد و گفت:
- ارباب، قطعا این صداها متعلق به محفلیاست! ولی مطمئنید اون صدای آواز مال یه آدمه؟
- ما کاملا مطمئنیم کریس!

کریس که حالا موفق شده بود به اندازه ی سه متر از بلاتریکس فاصله بگیرد، ادامه داد:
- ارباب، آخه مگه ممکنه حنجره ی یه انسان توانایی تولید همچین صدای ناهنجاری داشته باشه؟ کدوم محفلی ای داره با این صداش آواز می خونه؟

لرد که در اثر سر و صدا و همچنین سفیدیِ بیش از حد اطراف، فشار زیادی بر رویش بود، با خشم گفت:
- کریس، اصلا مهم نیست که این صدا، صدای انسان هست یا نه، مهم اینه که مزاحم ما شده است!

سپس رو به جمعیت مرگخواران اضافه کرد:
- یاران ما، هرچه سریع تر باید این سر و صدا بخوابد. زودتر یکی برود و آنها را ساکت کند!

مرگخواران ابتدا با شور و شوق برای این کار داوطلب شدند تا وفاداریشان نسبت به لرد را ثابت کنند، که ناگهان با حرفی که لینی بر زبان آورد، هیجانشان فروکش کرد:
- فکر کنم صدای هاگریده؛ معمولا هاگرید وقتی تو جای کوچیکی قرار می گیره، به اعصابش فشار میاد و برای آروم کردن خودش آواز می خونه. فکر نکنم به کسی که بهش بگه ساکت شه چندان روی خوشی نشون بده!
- برای ما مهم نیست که روی خوش نشان می دهد یا نه. این سر و صدا ما را آزار می دهد! یاران ما، سریعا بروید و او را ساکت کنید!

پس از گذشت چند دقیقه، بلاتریکس داوطلب شد تا به اتاق محفلی ها برود؛ اما لرد با اشاره به مرگخوارانی که حالا خارج از دایره ای به شعاع سه متر در اطراف بلاتریکس سعی در پنهان شدن داشتند، مخالفت کرد:
- نه بلا، تو باید بمونی تا بعدش دوباره این بی مصرف ها را بزنی. کس دیگه ای باید برود.

سپس مرگخواران را از نظر گذراند و چشمانش بر روی مرگخوار تازه واردی که در گوشه ای از اتاق به آرامی ایستاده و از ابتدا هیچ اظهار نظری نکرده بود، ثابت ماند:
- سدریک، تو باید بروی. برو و با ساکت کردنِ آن محفلی های پر سر و صدا خودت را به ما ثابت کن!
- چشم ارباب!

سدریک که می خواست در نظر اربابش مرگخواری خوب جلوه کند، با هیجان از اتاق بیرون آمد، دو قدم به طرف راست برداشت و مقابل اتاق محفلی ها قرار گرفت و با تمام قدرت به در کوبید.



ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۱ ۱۸:۰۹:۴۲

فقط ارباب!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴:۴۹ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸
#2
هافلی ها به هیچ وجه حاضر به پذیرفتن این واقعه که لباس دورا غیب شده بود، نبودند‌. آنها می خواستند هر طور شده لباس بنفش را بیابند، بلکه دورا اجازه دهد از مغازه خارج شده و یک دست لباس آبرومند برای خود تهیه کنند‌.

وین درحالی که ناامیدانه به گوشه ی کمدی پر از تار عنکبوت سرک می کشید، با صدایی آرام گفت:
- من نمی فهمم، چرا دورا انقد به این لباس حساسه؟ آخه مگه یه لباس بنفش مسخره چقدر مهمه؟ تازه به نظرم بنفش اصلا رنگ قشنگی نیست!

صدای فریاد دورا، باعث شد وین سرش به گوشه ی در کمد بخورد:
- آهای، وین؛ شنیدم چی گفتی! بنفش خیلیم رنگ قشنگیه. در ضمن، اون لباس از مادرِ مادرِ مادرِ مادربزرگم بهم به ارث رسیده بود! اگه خانوادم بفهمن بعد از این همه سال که اون لباس دست به دست چرخیده بود، من گمش کردم، چی بهم می گن؟

دورا حالا نگرانی جدیدی برای خود پیدا کرده بود؛ او مدام از این سوی مغازه به آن سو می رفت و به قضاوت های خانواده اش فکر می کرد. هافلپافی ها حالا باید کار دیگری نیز علاوه بر پیدا کردن لباس ها می کردند: آرام کردن دورا!

ماتیلدا به آرامی به دورا نزدیک شد و گفت:
- نگران نباش دورا. ما اون لباسو هر طور شده برات پیدا می کنیم! مگه نه بچه ها؟

ظاهرا بقیه چندان مطمئن به نظر نمی رسیدند و برای جواب دادن به سوال این پا و آن پا می کردند، که البته بعد از دیدن چشم غره ی بی سابقه ی ماتیلدا، فورا شروع به تایید کردند:
- آره آره پیداش می کنیم!
- اصلا ما واسه همین اینجاییم.
- وظیفه ی ما هافلیا کمک به همدیگه تو سختیاست!

رودولف که یکی از مانکن ها را از پشت ویترین کنده و با خود به این طرف و آن طرف می برد، رو به دورا گفت:
- ببین دورا، بهترین قسمت این قضیه اینه که حالا دیگه هیچ لباسی واسه مرتب کردن نمونده؛ دیگه از اون تا کردنا و چیدنای حوصله سر بر خبری نیست! در ضمن الان که می بینم ساحره های باکمالاتی مثل تو انقد ناراحته، واقعا اذیت می شم. چطوره بیای با هم دیگه یه سر بریم بیرون تا حالتو خوب کنم؟

فریاد دورا برای بار دیگر، نه تنها وین، بلکه همه ی هافلپافی ها را از جا پراند:
- ای وای لباسام! اصلا حواسم به بقیه لباسا نبود؛ حالا چه جوری مغاز رو باز کنم؟ بدون لباس که نمی شه مغازه داشت! زود باشین بگردین. باید بیشتر بگردین. انقد بگردین تا دونه ی آخر لباسارو پیدا کنین!

بچه ها درحالی که سعی می کردند از پرتاب کردنِ اشیای جلو دستشان به سمت رودولف خودداری کنند، رفتند تا باری دیگر به دنبال لباس های گمشده که هیچ یک امیدی به پیدا کردنشان نداشتند، بگردند.




فقط ارباب!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۰:۰۰:۳۹ جمعه ۱۵ شهریور ۱۳۹۸
#3
اندکی بعد، گروه مرگخواران به همراه لرد و رکسان که گونیِ حاوی مرد مشنگ را به دنبال خود بر روی زمین می کشید، به نزدیکی قفس شیر رسیدند.

مرگخواران با دیدن آنچه پیش رویشان در قفس بود، از تعجب بر جا خشکشان زد. لینی بر روی شانه ی شیر نشسته، پایش را روی هم انداخته و ظاهرا مشغول تعریف ماجرایی خنده دار برای شیر بود؛ زیرا صدای قهقهه ی شیر فضا را پر کرده و هر از گاهی نیز دستی از سر محبت بر سر و روی لینی می کشید.

لرد درحالی که سعی می کرد تعجبش را پنهان کرده و خشم را جایگزینش کند، گفت:
- یاران ما، آن لینی است که آنطور لم داده در آغوش شیر؟ چطور جرعت کرده در مقابل اربابش اینگونه پایش را دراز کند؟ ما این همه زحمت کشیدیم برای پیدا کردن گوشت تا او را سریع نجات دهیم، آن وقت لینی حتی به دهان شیر نزدیک هم نشده است!

هیچ یک از مرگخواران لزومی نمی دیدند که به لرد یادآوری کنند که زحمت بدست آوردن گوشت بر عهده ی مرگخواران بوده است؛ آنان جانشان را دوست داشتند. رکسان با صدایی لرزان گفت:
- ارباب، بریم گوشتو بدیم به شیر که لینی رو ول کنه؟
- نه، بذار همانجا بماند. بالاخره شیر گشنه اش می شود و می خوردش. چنین مرگخواری همان بهتر که خورده شود!

مرگخواران با ناراحتی به یکدیگر نگاه کردند و سری از تاسف برای لینی تکان دادند. از نظر آنها بی اهمیتیِ لرد به یک مرگخوار و رها کردنش، بدترین مجازات بود. رکسان که سعی می کرد لینی را از این خفت نجات دهد، گفت:
- ارباب، حالا بذارید نجاتش بدیم، اون وقت شما به بدترین شکل مجازاتش کنید. الان داره بهش خوش می گذره!

لرد پس از اندکی تفکر، گفت:
- بله درست است، نباید بهش خوش بگذرد! حرف درستی زدی رکسان. یاران ما، می رویم تا لینی را بیرون آورده و به سزای اعمالش برسانیم.

دقایقی بعد، همگی درست رو به روی قفس شیر ایستاده بودند. از آنجایی که گونی در دست رکسان بود، تصمیم گرفت خودش سر صحبت با شیر را باز کند:
- اههم... جناب شیر؟ سلام. ببخشید مزاحم اوقات فراغتتون شدم ولی براتون یه چیز خیلی خوبی آوردم؛ یه عالمه گوشت تازه!

شیر که از گرفتن وقتش توسط رکسان چندان راضی به نظر نمی رسید، گفت:
- خیلی خب باشه. می تونی از لای میله ها بندازیش تو!
و پس از زدن این حرف دوباره به طرف لینی برگشت.

رکسان ادامه داد:
- نه، ببینین، من می خوام در ازای این همه گوشت تازه و خوشمزه، اون پیکسیِ کوچولوی کنارتونو به ما بدین!
- نمیدم! مال خودمه؛ خودم پیداش کردم پس الانم مال منه!

به نظر نمی رسید شیر به این آسانی ها زیر بار برود. بنابراین رکسان مرد مشنگ را از گونی درآورد تا بلکه شیر به وسوسه افتاده و لینی را پس بدهد.

همین که مشنگ از گونی بیرون آمد، شیر سرش را بلند کرد و با دیدن مرد پوزخندی زد:
- با این همه استخون که اسمشو گذاشتی گوشت می خواستی پیکسی ارزشمند منو از چنگم در بیاری؟ نخیر! من به این راحتیا تسلیم نمی شم!

رابستن که آشکارا خسته شده بود، با بی حوصلگی گفت:
- خب پس چی خواستن میشی؟ هر چی خواستن میشی گفتن کن تا در عوضش اون پیکسیو به ما دادن کنی!
- خیلی خب، شاید اگه یه انسان چاق تر بیارین راضی شدم. این یکی یه گوشه ی معدمم نمی گیره!

مرگخواران باید فکری می کردند. لرد با خشم دستور داد:
- یاران ما، زود یه مشنگ چاق گیر بیارید! باید هرچی زودتر لینی رو به سزای اعمالش برسونیم؛ داره دیر میشه! تا بیست دقیقه ی دیگر وقت دارید.

مرگخواران هر جور حساب می کردند، بیست دقیقه برای پیدا کردن گوشتی دیگر کافی نبود. آنان باید راهی پیدا می کردند.

پس از گذشت دقایقی بسیار طولانی، سرانجام دیانا پیشنهاد داد:
- می تونیم به همین مشنگه انقد لباس بپوشونیم تا چاق دیده بشه! شیر از دور نمی تونه متوجه لباسای زیاد بشه، فکر می کنه گوشته!

پیشنهاد دیانا با استقبال خوبی رو به رو شد. تنها کاری که مرگخواران حالا باید می کردند، پیدا کردن تعداد زیادی لباس بود.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷:۱۲ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#4
زرپاف
vs

WWA


پست دوم

بلاتریکس درحالی که همچنان با تعجب و ناباوری به ماتیلدا نگاه می کرد، گفت:
- ماتیلدا، قشنگ توضیح بده! چرا به جای دورا یه پسر آوردی تو تیم؟ اونم بدون هماهنگی ما؟

ماتیلدا دستی بر صورتش کشید و توضیح داد:
- ببینین، اون پسر نیست؛ دوراست. دورا موهاشو کوتاه کرده، موی کوتاه دوست داره. قیافشو با دقت نگاه کنین!

بلاتریکس و اشلی به دورا نزدیکتر شده و با دقت بیشتری به او خیره شدند. پس از گذشت دقایقی طولانی که صرف قانع کردنِ بلا و اشلی توسط ماتیلدا شد، بالاخره بازیکنان و داوران به زمین برگشتند.

یوآن در میکروفون با صدایی بلند گفت:
- بالاخره بازیکنا وارد زمین میشن! دیگه از چهره ی عجیب و غریب زرپافی ها خبری نیست و حالا با قیافه هایی کاملا معمولی در انتظار سوت شروع بازی هستن. واقعا نمی دونم هدفشون از اون قیافه های پشمالو چی بود و عجیب تر این که داورا چطوری موفق به از بین بردن اون همه مو شدن! حتما باید کشف ک...

یوآن پس از مشاهده ی چهره ی خشمگین بلا که اشاره می کرد به جای این حرف ها به گزارش بازی بپردازد، بلافاصله حرفش را عوض کرد:
- خیلی خب، ببخشید! ماتیلدا و برانکو ایوانکوویچ به طرف اشلی رفتن تا مالکیت توپ و دروازه ها مشخص و بازی شروع شه.

ماتیلدا و برانکو با هم دست دادند؛ سپس اشلی سوت آغاز بازی را زد و بازیکنان تیم WWA که توپ به دستشان افتاده بود، بازی را شروع کردند.

- سرخگون دست سلوینه که داره با قدرت جلو میره؛ اون سر راهش ارنی و پوست تخمه رو که جلوش هستن جا می ذاره و مستقیم به طرف دروازه ی زرپاف حرکت می کنه و... گل! گل اول تو پنج دقیقه ی اولِ بازی برای تیم WWA!

با زدن اولین گل توسط سلوین، ناگهان صدای غرش بلند و سهمگینی بر فضا طنین انداخت که پس از گذشت دقایقی مشخص شد که فریادهای شادی و خوشحالیِ تماشاگرانِ غول بوده است.

غول های غارنشین که از حضور هاگرید در تیم کوییدیچ از خود بی خود شده بودند، مدام فریاد می زدند و با صداهای گوش خراششان تیم WWA را تشویق می کردند.

یوآن که سعی می کرد صدایش به گوش تماشاچیان برسد، گزارشش را درحالی که نعره می زد، ادامه داد:
- و حالا سرخگون در دستای... اون کیه؟ یه پسرِ غریبه؟ چرا کسی چیزی در این مورد به من نگفت؟

یوآن که در تلاش بود تا از حرکاتِ نامفهوم بلا که سعی داشت ماجرای دورا را برایش توضیح دهد، چیزی بفهمد، سرانجام موفق شد و گفت:
- آها، خب مثل این که اون پسره دوراست! داشتم می گفتم؛ سرخگون دست دوراست که داره رو به جلو پیش می ره، اون توپو به پوست تخمه پاس می ده،‌ ظاهرا صدای تشویق عجیب غول ها مانع تمرکز زرپافیا می شه!

صدای نعره ی غول ها که حالا صدای بوق های وحشتناکشان هم به آن اضافه شده بود، در سرتاسر ورزشگاه می پیچید. ظاهرا غول ها از این که مسابقه در محل زندگیشان برگزار می شد، نسبت به آن احساس مالکیت می کردند و توجهی به تذکرهای بلاتریکس که با خشم به آنان می گفت کمی یواش تر تشویق کنند، نداشتند.

دورا که با دو دست گوش هایش را گرفته بود، توجهی به اطرافش نداشت که ناگهان بازدارنده ای از طرف فعال اجتماعی حقوق بشر در جادوگران به سمتش پرتاب شد و محکم به پهلویش خورد.

در همین هنگام ارنی رباتی موفق به زدن گلِ تساوی شد. صدای هیاهوی زرپافی ها درمیان نعره های غول ها گم شد.

- حالا هوریس سرخگون به دست به طرف سدریک حرکت و توپو شوت می کنه و... نه، گل نبود! سدریک با پرشی جانانه توپو از حلقه های دروازه دور می کنه!

یوآن همچنان در تلاش بود تا صدایش را به گوش تماشاگران برساند. در همین هنگام آگلانتاین که مدت زیادی را صرف انتخاب کردن کسی برای پرتاب بازدارنده کرده بود، بالاخره شخص موردنظرش را پیدا کرد. آگلانتاین که از پیدا کردن شخص مناسبش بسیار خوشنود بود، با تمام قدرت بازدارنده را به طرف جمیله پرتاب کرد که مستقیم به صورتش اصابت کرد.

با این حرکتِ آگلانتاین، غول ها خشمگین شدند و شروع به پرت کردن اشیای سنگین و بزرگشان به طرف زمین کردند.

اون دوست ماتیلدا که نمی شناسیدش در حالی که از زیر کلاهی به ابعاد سقف یک خانه جاخالی می داد، سعی داشت که بازدارنده ای را روانه ی هوریس که می خواست سرخگون را از دورا بگیرد، کند.

اما درست درهمان لحظه دورا توپ را شوت کرد. توپ مستقیم در حلقه ی وسطی جای گرفت و باعث فریادهای شادمانه ی زرپافی ها شد.

- گل دوم برای زرپاف! دورا ویلیامز موفق به زدن گل دوم برای این تیم می شه!

غول ها که تعصب خاصی نسبت به هاگرید و تیمش داشتند، از عصبانیت منفجر شدند. آنها شروع کردند به پرتاب تکه سنگ هایی که به راحتی سه نفر زیرشان له می شدند. کار به جاهای خطرناکی کشیده شده بود که بلاتریکس دست به کار شد.
بلاتریکس که آشکارا از گریفیندور متنفر بود، سعی داشت نهایت تلاشش را بکند تا در این مسابقه ببازند. از این رو طلسمی ساکت کننده روانه ی غول ها کرد که البته به دلیل غول بودنشان تاثیری رویشان نداشت.

یوآن درحالی که از سرش در برابر تکه سنگ ها محافظت می کرد، گفت:
- غولا عصبانی شدن! زرپافیا باید مراقب خودشون باشن! بازدارنده ای که فعال اجتماعی حقوق ساحرگان در جادوگران به سمت پوست تخمه پرتاب کرد، خطا رفت... اما به ماتیلدا که بی خبر از همه جا در بالا دنبال اسنیچ می گشت، خورد!

آگلانتاین درصدد تلافی برآمد و بازدارنده ای را محکم به سمت هوریس پرتاب کرد که پس از برخورد با شکم گرد و برآمده ی هوریس، کمانه کرد و به جمیله خورد.

آگلانتاین که از این حرکتش که با یک تیر دو نشان زده بود، بسیار خوشنود به نظر می رسید، متوجه گل سومی که ارنی به ثمر رساند، نشد.

با گلِ سوم زرپاف، شیپوری به اندازه ی دودکش یک خانه ی بزرگ، محکم با سر سدریک برخورد کرد که از طرف غولی خشمگین در نزدیکی زمین نصیبش شده بود. در پی گیجیِ ناشی از این ضربه، سلوین موفق به زدن یک گل شد.

حالا فریادهای وحشیانه ی غول ها از سر شادی و برای تشویق تیم WWA بود. چند گل دیگر نیز توسط دورا، پوست تخمه و جمیله به ثمر رسانده شد.

- بازی پنجاه به سی به نفع تیم زرپافه! غولا دیگه واقعا خطرناک شدن؛ ظاهرا همه ی نیروشونو گذاشتن تا از WWA درحد مرگ طرفداری کنند. وای مرلین رحم کنه اگه زرپاف ببره چه خون و خونریزی ای راه میوفته!

بلاتریکس که از جلو افتادن زرپافی ها خیالش آسوده شده بود، مسئولیت داوری را رها کرده و همچنان در تلاش برای ساکت کردن غول ها بود؛ اما همه ی تلاش هایش با شکست مواجه می شد.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۱:۴۴:۰۶

فقط ارباب!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهاجرت: نسخه جدید سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶:۱۹ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸
#5
سلام و خسته نباشین به همه ی مدیرای سایت که همیشه واسه راحتی اعضا خیلی زحمت می کشن!

درمورد مهاجرت، من نظر خاصی ندارم؛ برای من خیلی فرقی نداره که تو این سایت بمونیم یا بریم اونور، با هر دو روش راحتم. بستگی به این داره که کدومش برای شما و بقیه راحت تره.

من تا الان با سایت فعلی مشکلی نداشتم و نظری ندارم و تابع جمع هستم؛ از لحاظ فنی و ایناعم از هیچی سر در نمیارم بخاطر همین می ذارم کسایی که تو این کار واردترن تصمیم بگیرن. کسایی که با این سایت مشکل داشتن و میدونن اگه بریم اونور مشکلات برطرف میشه.

اولش که فکر میکردیم اگه بریم سایت جدید نمیشه اطلاعات این سایتو برد اونور، من مخالف بودم؛ هرچند که مدت زیادی نیست که تو سایت هستم و خاطرات زیادی باهاش ندارم ولی بازم می دونستم کسایی هستن که با این سایت زندگی کردن، تک تک لحظاتشونو باهاش گذروندن. ولی الان که میگین امکانش هست همه چیو انتقال بدیم، نظرم از منفی برگشته و می خوام بذارم افراد باتجربه تر تصمیم بگیرن. میدونم هر تصمیمی که شما بگیرین به نفع همه ست.

و در نهایت می خوام ازتون بخاطر همه ی زحمتایی که برای سایت می کشین تشکر کنم و میدونم هر تصمیمی که گرفته بشه درست و برای راحتی اعضاست!


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴:۳۹ یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۸
#6
سو همانطور که حرف هایی که قرار بود به فنریر بزند را در ذهنش مرور می کرد، به طرف فنریر به راه افتاد. هنگامی که به او رسید، با ملایم ترین و گول زننده ترین لحنش شروع به حرف زدن کرد:
- هی فنر، می دونستی گوشت خرس چقدر خوشمزست؟ اونم از نوع قطبیش؟
- اوهوم...

سو درحالی که انتظار این حجم از خونسردی را در فنریر نداشت، با تعجب پرسید:
- چی؟ یعنی می دونستی و الان اینجا وایسادی؟ اونم درحالی که یه خرس قطبی پنج قدم اون طرف تر وایساده؟

فنریر که معلوم بود کمی نسبت به حرف های سو علاقمند شده، سعی کرد جلوی این علاقه اش را بگیرد و همچنان با بیخیالی گفت:
- اوهوم... خب که چی؟
- خب تو الان نباید اینجا باشی! چرا داری غریزه ی گرگینه ایتو سرکوب می کنی؟ اونم تو شرایط الانت!
- مگه شرایط الانم چشه؟

سو چشم هایش را رو به بالا چرخاند و گویی مطلبی را برای کودکی توضیح می داد، گفت:
- ببین، تو الان سردته، گشنته، دلت غذا می خواد درحالی که اون غذا با آرامش کنارت وایساده ولی تو هیچ اقدامی برای سیر کردن خودت نمی کنی! چرا به خودت نمیای فنر؟ کسی قرار نیست تو رو سیر کنه، خودت باید زحمت بکشی!

فنریر که نرم شده بود، در تایید حرف های سو گفت:
- راست می گی! باید خودم دست به کار شم. باید یه جوری غافلگیرش کنم؛ ولی چجوری؟
- اون خرس بزرگه تو نمی تونی غافلگیرش کنی. باید رضایت و اعتمادشو جلب کنی بعد یهو بپری روش. ببین، دست اون خرسه یه کلاهه؛ تو اول باید برای جلب رضایتش اون کلاهو ازش بگیری و رو سرت بذاری، بعد برای این که مهارت های هدف گیریتو بهش نشون بدی، کلاهه رو پرت کنی برای من! اون وقت اون مشغول تشویق تو می شه و بعد می تونی بخوریش!

فنریر که گشنگی واقعا بهش فشار آورده بود، پیشنهاد سو را با کمال میل پذیرفت و در حالی که با رضایتی کاملا قلبی سرش را تکان می داد، با نیشی که تا بناگوشش باز بود، برای اجرای نقشه ی سو و سیر شدن خودش به طرف خرس که حالا کلاه را مانند بالش زیر سرش گذاشته بود، به راه افتاد.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴:۴۲ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#7
طولی نکشید که نگهبانان به جایی که بیلی قبلا ایستاده بود، رسیدند و با عجله مشغول گشتن در اطرافشان شدند.

پس از گذشت دقایقی که نگهبان ها همه جا حتی سوراخ های روی دیوار را گشتند، یکی از آنها سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
- اینجا که چیزی نیست؛ ما همه جا رو گشتیم!
- ولی آخه آژیر روشن شده بود؛ حتما یکی سعی داشته به الماس دست بزنه!
- شاید آژیر اشتباهی روشن شده؛ وسایل امنیتی موزه دیگه کهنه شدن، جدیدا خوب کار نمی کنن!

بقیه ی نگهبانان به نشانه ی تایید سری تکان دادند و با این بهانه با خوشحالی از زیر کارشان شانه خالی کردند تا به کارهای خود برسند.

هنگامی که نگهبانان برگشتند تا بروند، یکی از آنان بیلی را درون قفسه دید:
- هی بچه ها، این چوبه قبلا اینجا بود؟
- آره بابا احتمالا بوده، ما دقت نکردیم؛ این رئیس موزه دیوونس، ندیدی چه چیزای مزخرفیو به عنوان اشیای قیمتی و قدیمی انتخاب کرده تا تو قفسه ها بذاره؟ نکنه پوشک دامبلدورو یادت رفته؟

نگهبان دوباره به راحتی قانع شد و به راهش ادامه داد. پس از گذشت دقایقی طولانی، بیلی که از رفتن نگهبانان مطمئن شد، از قفسه بیرون آمد تا به ادامه ی تلاشش برای ارباب شدن بپردازد.



ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۱:۴۴:۱۳

فقط ارباب!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۰:۵۳:۰۵ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#8
زرپاف vs بچه های محله ریونکلاو

پست دوم



کوچه دیاگون

ماتیلدا، سدریک، آگلانتاین و دیگر زرپافی ها در کوچه دیاگون ایستاده و به دنبال مغازه ای که دورا گفته بود، می گشتند. هیچ یک از جایشان حرکتی نمی کردند و با چشم سرتاسر کوچه را از نظر می گذراندند. سرانجام دورا که حوصله اش سر رفته بود، گفت:
- فکر نمی کنین باید یه حرکتی بکنیم؟ مغازه که همینجوری نمیاد جلومون! یه ساعته وایسادیم همینجا، تکون نمی خوریم!

آگلانتاین غرید:
- دورا، تو چرا آدرس مغازه رو بلد نیستی؟ کسی که جاییو بلد نیست و اونو به بقیه معرفی می کنه باید بره بمیره! دوساعته مارو اینجا علاف کردی!
- خب مغازشو عوض کرده؛ قبلا همین جا بود!

دورا سپس با قدم هایی محکم به جلو پیش رفت. بقیه ی اعضای تیم هم به دنبال او به راه افتادند. در بین راه به پوسترهای تبلیغاتی روی دیوارها نگاهی می انداختند.

سدریک پوستری را از روی زمین برداشت و متن رویش را بلند خواند:
- "جاروی سفری خودکار؛ کافی است مقصد را بر روی مانیتورِ موجود بر دسته ی جارو وارد کرده و دیگر نگران سفر خود نباشید!" کاش می شد از اینا بخریم، ولی معلومه که خیلی گرونه!

آگلانتاین درحالی که همچنان زیرلب کلمه ی" بمیر" را زمزمه می کرد، گفت:
- اینو ولش کن، این یکیو ببین: جارویی که به حرف شما گوش می دهد؛ اگر با لحنی خوب و صمیمانه با جارو صحبت کنید، هرکاری را برایتان انجام می دهد، حتی جارو کردن اتاقتان! اگه اینو بگیریم همه ی مسابقه هارو بدون زحمت می بریم!

حرف آگلانتاین با آه هایی حسرت آمیز از سوی بقیه پاسخ داده شد. در بین راه همگی با نسل جدید جاروهایی که بر روی پوسترها بودند، آشنا شدند.

جارویی که خودش بصورت اتوماتیک گرد و غباری را که درونش رفته را بالا می آوَرَد و دیگر نیازی به سرویس کردن ندارد، جارویی که نامرئی است و شما می توانید با سوار شدن بر آن وانمود کنید خودتان قدرت پرواز دارید و با دیدن چهره های متعجب اطرافیانتان، موجبات شادی و خنده ی خود را فراهم آورید.

زرپافی ها مسیر زیادی را طی کرده و دیگر توان نداشتند. ناگهان اون دوست ماتیلدا که نمی شناسیدش جلوی پوستری خشکش زد.
ارنی رباتی با تعجب پرسید:
- چیزی شده؟ چرا وایسادی؟
- این جارو رو ببین!

همگی مقابل پوستر ایستادند و متن رویش را خواندند.
متن پوستر چنین بود:
جاروی نیمبوس آذرخشِ ترکیبی! جارویی که کنار فرمان خود برای سهولت شما در هنگام پرواز و نوشیدن اسپرسوتان با خیال راحت، جافنجانی دارد و هر نیم ساعت یکبار چیزکیکی شکلاتی به دستتان خواهد داد و درضمن، مجهز به اینترنت رایگان با سرعتی بالا جهت مسیریابی دقیق و انجام امور اینترنتی خود می باشد! با ما ایمن پرواز کنید!

زرپافی ها به شدت به جاروی نیمبوس آذرخش ترکیبی علاقه پیدا کرده بودند؛ اما همگی به خوبی می دانستند که حتی بودجه شان به کرایه ی جارو هم نمی رسد؛ چه برسد به خرید آن! بنابراین با زحمت چشمانشان را از مقابل پوستر برداشتند و به راهشان ادامه دادند.

بالاخره بعد از یک پیاده روی طولانی به مغازه رسیدند. روی شیشه های مغازه برچسب های بزرگِ تخفیف چسبانده شده بود. همگی با عجله وارد مغازه شدند. فروشنده پیرمردی بود که با ورود آنها، تنها عکس العملی که انجام داد، این بود که سرش را از روی پیام امروزش بلند کرد و سپس دوباره به خواندن روزنامه اش ادامه داد.

ماتیلدا با احتیاط گفت:
- سلام آقا، خسته نباشین. ببخشید مزاحمتو...
- چی می خواین؟

صدای فروشنده سرد و خشن بود. ماتیلدا درحالی که سعی می کرد ترسش را نادیده بگیرد، با زحمت ادامه داد:
- ما شنیدیم شما تخفیف زدین. یه چند تایی جارو لازم داشتیم که گفتیم بیایم از شما بخریم. میشه لطفا جاروهاتونو ببینیم؟

پیرمرد که آشکارا از گرفتن وقتش توسط زرپافی ها عصبانی بود، به عقب مغازه رفت و با چند جارو در دو دستش به طرف آنها آمد.

همه ی اعضای تیم زرپاف، یک به یک جاروها را ورانداز کردند. از میان جاروها، تنها یک جارو بود که به دل همگی نشست؛ جاروی نیمبوس دوهزار و نوزده ای با دسته ای صاف و صیقلی که اندازه ی خوب و مناسب و ظاهری زیبا داشت.

ماتیلدا به عنوان کاپیتان تیم، تصمیم گرفت ترسش را کنار بگذارد و با نهایت شجاعتش قیمت جارو را از فروشنده ی بدخلق بپرسد:
- خیلی ببخشید، می تونم قیمت این جارو رو داشته باشم؟
- یه گالیون و دو نات!

ماتیلدا با تعجب به هم تیمی هایش نگاه کرد. به ظاهرِ تمیز و زیبای جارو نمی آمد که انقدر ارزان باشد. پس از گفتگو با بقیه و مشورتی نه چندان کوتاه، تصمیم بر این شد که از همان جارو به تعداد اعضای تیم بخرند.

ماتیلدا با صدای بلند مشغول شمردن پول هایش بود که همین امر موجب به هم ریختگیِ اعصاب آگلانتاین شد:
- اَه، بسه دیگه ماتیلدا، تو دلت بشمار! همش قاطی میکنم تا چند شمرده بودم!
- باشه باشه، ببخشید. فقط تو دلم تمرکز ندارم! البته مهم نیست دیگه، بفرمایین، اینم پول من.

سپس سکه هایش را روی میز ریخت. صدای جرینگ جرینگ سکه ها بر روی میز بار دیگر تمرکز آگلانتاینِ پیر را به هم ریخت که البته به زحمت توانست خشمش را کنترل کند.

در همین هنگام پوست تخمه با صدای بلندی پرسید:
- ببخشید، کسی یه نات داره به من قرض بده؟ من خرد ندارم!
- بیا بگیر این یه ناتیو! فقط دیگه دهنتو ببند تا من این پولای لعنتیو بشمارم!

آگلانتاین سکه را به طرف پوست تخمه پرت کرد. سرانجام پس از گذشت چند دقیقه ی دیگر، نفس راحتی کشید و سکه هایش را روی میز فروشنده گذاشت:
- بالاخره تونستم تمومش کنم! حالا می تونیم بریم.

هنگام خروج از مغازه، ماتیلدا با خوشحالی فکر می کرد که امکان ندارد از این خوش شانس تر باشد؛ خرید جارویی با این کیفیت و با این قیمت، چیزی بود که نصیب هرکسی نمی شد!

زمینِ تمرین

همه ی اعضای تیم زرپاف، از سوار شدن بر جاروهای نو و جدیدشان احساس شادی و شعف می کردند. جاروها بسیار خوب و عالی کار می کردند.

ارنی رباتی درحالی که سوار بر جارویش بر فراز آسمان پرواز می کرد، فریاد زد:
- این جارو عالیه! تا حالا تو عمرم همچین جارویی سوار نشده بودم. ترمزش به طرز عجیبی خیلی خوب کار می کنه!

سدریک در جواب ارنی فریاد زد:
- آره، حرف نداره! با این جاروها می تونیم مسابقه رو خیلی عالی پشت سر بذاریم. فکر نکنم مشکلی با جاروهای جدیدمون برامون پیش بیاد!

اعضای تیم زرپاف همگی خوشحال بودند؛ آنقدر خوشحال که هیچ یک حتی فکرش را هم نمی کردند که همین جاروها بتوانند دردسری عظیم را در زمین مسابقه برایشان به ارمغان بیاورند!



ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۲۱:۲۴:۲۶

فقط ارباب!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴:۵۶ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸
#9
البته که بیلی هنوز ارباب نبود؛ اما حاضر هم نبود این واقعیت را که او تکه چوبی معمولی و موریانه زده است را بپذیرد.

این شد که فریاد زد:
- دستتونو بکشید عقب تسترالای وحشی! حق ندارین به این اندام ورزیده دست بزنین!

یکی از کارگران با تعجب ابرویش را بالا انداخت و پرسید:
- کدوم اندام ورزیده مثلا؟
- مگه کوری آقا؟ همینی که الان جلو روته دیگه!

کارگران خنده ی بلندی سر دادند.
- تو به این می گی ورزیده؟ چند وقته تو آینه یه نگاه به خودت ننداختی برادر من؟

به راستی آخرین باری که بیلی در آینه به خودش نگاه کرده بود کی بود؟ یادش نمی آمد. احتمالا در گذشته های دور بود.
اما الان این مسئله کوچکترین اهمیتی نداشت‌. بیلی پی برده بود که هر چه بیشتر سرِ کارگران را به حرف زدن گرم کند، تراشیده شدنش بیشتر به تاخیر می افتد.

درنتیجه با لحنی که سعی می کرد درمانده و ناراحت به نظر برسد، گفت:
- راست می گی، حتما از ریخت و قیافه افتادم؛ می شه یکیتون یه آینه برام بیاره که با دیدن خودم حداقل با رضایت قلبی تراشیده بشم؟

کارگران دلشان برای بیلی سوخت و یکیشان رفت که آینه ای بیاورد. بیلی با لبخندی شیطانی که سعی می کرد از دید کارگرِ باقیمانده پنهان نگهش دارد، به این فکر می کرد که چطور می تواند دل کارگر دوم را هم به دست بیاورد تا بتواند فرار کند.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۳۶:۱۶ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸
#10
بیلی اما زیادی شور به نظر می رسید؛ آنقدر شور که صدای کارگردان درآمد:
- هوی، تیکه چوب! زیادی شور شدی؛ یکم طبیعی تر بازی کن! الان بیشتر شبیه تیکه چوبی هستی که روت نمک پاشیدن تا چوب شور!

بیلی درحالی که سعی می کرد از این که او را چوب خطاب کرده بودند، دلخور نشود گفت:
- خب شاید به خاطر اینه که من واقعا تیکه چوبی هستم که روم نمک پاشیدن!
- تماشاچیا که نباید اینو بفهمن؛ اونا باید باور کنن تو واقعا یه چوب شوری!

بیلی سری به نشانه ی تایید تکان داد و کمی از شوری اش کمتر کرد. شوری بیلی ملایم تر و کارگردان راضی شد. با صدای کارگردان که شروعِ تمرین را اعلام کرد، بچه بیلی را به سمت دهانش برد.

- هوی، چی کار می کنی روانی؟ نزدیک بود تو دهنت خرد بشم! این چه کاری بود آخه؟

کارگردان با بی حوصلگی گفت:
- کات! تو نقش یه چوب شور رو داری، پس باید بچه وانمود به خوردنت بکنه. تو هم فقط باید وانمود کنی که داری خورده میشی!

بیلی درحالی که همچنان چپ چپ به بچه ی دوساله نگاه می کرد، سعی کرد دوباره تلاش کند. کارگردان شروع را اعلام کرد و بچه بیلی را به سمت دهانش برد و وانمود کرد که آن را گاز می زند.

بیلی با دهانش صدای قرچ قرچ و شکسته شدن در آورد و به خیال خودش کارش را به بهترین نحو انجام داد.
- کات! این دیگه چه کوفتی بود؟ اون صدا نقش چی رو داشت مثلا؟
- خودتون گفتین وانمود به خورده شدن بکنم؛ اینم صدای خورده شدن و شکستنم بود دیگه!

کارگردان درحالی که خود را کنترل می کرد تا بیلی را زیر پاهایش خرد نکند، مات و مبهوت مانده بود از این همه بی استعدادی یکجا در وجود تکه ای چوب!


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.