هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۴:۲۵:۰۱ چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹
#1
اساتید اندکی به کل هیکل هاگرید زل زدند و تمام جوانب را سنجیدند. پس از گذشت چندین ثانیه، بالاخره یکی از آنان جلو آمد و با چهره‌ای خرسند، رو‌به‌روی هاگرید قرار گرفت.
- اوه بله بله...کی بهتر از شما برای امر پرتاب کردن؟

هاگرید که از تایید شدن توسط یک استاد، بسیار خشنود شده و لبخندی بزرگ بر صورتش نقش بسته بود، شکمش را اندکی جلوتر داد تا قوی هیکل‌تر بنظر برسد. سپس به طرف چمدان رفت و با یک دستش آن را بالا گرفت.
- خب، حالا کودوم طرفی باس پرتش بوکونم؟
- خب معلومه دیگه، هاگوارتز اون طرفه.

استادی که هاگرید را تایید صلاحیت کرده بود، با اعتماد به نفس فراوان به سمت راست اشاره می‌کرد.

در همان حالی که هاگرید داشت چمدان را چندین بار در هوا می‌چرخاند که برای پرتاب آماده شود، ناگهان صدای یکی دیگر از اساتید از میان جمع بلند شد:
- صبر کن! از کجا معلومه که هاگوارتر اون سمتی باشه؟

سپس رو به استاد اول برگشت.
- از کجا انقدر مطمئنی که باید چمدون به سمت راست پرتاب بشه؟
- خب...من...من مدرک جهت شناسی دارم آقا! اونم از معتبرترین دانشگاه‌های دنیا! چطور ممکنه حرفم اشتباه باشه؟
- ولی بهرحال، من معتقدم هاگوارتز سمت چپه.

استاد دیگری خود را وسط گفتگو انداخت:
- ولی بنظر من، مستقیم بهترین گزینه‌ست!

طولی نکشید که بحث بین اساتید درمورد جهت قرار گرفتن هاگوارتز بالا گرفت. هاگرید نیز همچنان چمدان را در هوا می‌چرخاند و منتظر بود تا محل قرارگیری هاگوارتز را بگویند و او چمدان را پرتاب کند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۱۸:۴۸:۴۳ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹
#2
- این کجاش کار شروری محسوب می‌شد پالی؟
- این دفعه نخورد به شیشه...وگرنه شروره، خیلی شروره! بذارید دوباره نشونتون بدم.

پالی توپ دیگری را جلوی پایش گذاشت و این بار، با هدف‌گیری دقیق‌تری، آن را شوت کرد. توپ به هوا رفت و مستقیم به شیشه‌ی پنجره‌ی خانه‌ای خورد. صدای شکستن شیشه و به دنبالش، فریاد صاحبخانه به گوش رسید.

- حالا باید بدویید! فرار کنید!

مرگخواران ابتدا به پالی که با نهایت توانش در حال دویدن بود، نگاه کردند و سپس به مردی عصبانی که داشت از خانه‌اش بیرون می‌آمد و همزمان الفاظ زشتی نیز نثار آنان می‌کرد، خیره شدند. طولی نکشید که متوجه ماجرا شدند و آنها نیز شروع به دویدن به دنبال پالی کردند.

هنگامی که به دو کوچه‌ پایین‌تر رسیدند، ایستادند تا نفسی تازه کنند. شکسته شدنِ شیشه و به دنبالش فریادهای عصبانی مرد، به خوبی میزان شرارتِ کار را نشان می‌داد.

بنابراین مرگخواران نیز تصمیم گرفتند این ایده را عملی کنند. هر یک توپی جلوی پایشان گذاشتند و سعی کردند به نحوی آن را شوت کنند.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۳ ۱۸:۵۷:۰۸
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۳ ۱۸:۵۷:۱۰

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲:۵۴:۰۶ سه شنبه ۳ تیر ۱۳۹۹
#3
- خیر...تمامی قیمت‌های ما مقطوع می‌باشند.
- ببینید آقای محترم، قیمتی که شما می‌فرمایین، خیلی زیاده و من حتی مطمئن نیستم این جنس خوب کار می‌کنه یا نه! اصلا دوامش چقدره؟ با کیفیته؟
- از این بابت کاملا مطمئن باشید آقا. ما خودمون از همین جنس برای مادر و یارانمونم بردیم، همه‌شونم راضی بودن.

مشتری کمی بیشتر به تام پشت ویترین نگاه کرد.
- اما آخه خودِ جنستون همچین چیزی نمی‌گفتا. یه چیزایی در مورد دست‌های غیرقابل کنترل، پاره کردن کتابا، پرت کردن پیازا و بداخلاقی و بددهنی می‌گفت...

لرد سیاه نگاهی خشمگین به تام وحشت‌زده که پشت سر هم آب دهانش را قورت می‌داد، انداخت و باعث شد لرزه بر اندامش افتاده و شروع به ویبره رفتن کند.

- ببینید...ببینید! حتی اتصالی هم داره! این همه ضعف و خرابی، اونوقت قیمتش ۶۵۰ گالیون؟
- نه نه، شما دارید اشتباه می‌کنید. هیچ کدام از محصولات گرانبهای ما خراب نیستن. این جنسم داره قابلیت‌هاشو به نمایش می‌ذاره‌. وقتایی که اینطوری می‌لرزه، می‌تونین بذارینش روی پشتتون و از یه ماساژ لذتبخش، بهره‌ ببرین. همین پیامبرِ ما، با کمک همین یه مورد تونست از شر آرتروز گردنش خلاص بشه.

مشتری کمی دیگر تام را برانداز کرد. باید تصمیم می‌گرفت که می‌تواند به حرف‌های لرد سیاه اعتماد کند یا بهتر بود ۶۵۰ گالیونش را صرف چنین چیز بدردنخوری نکند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۳:۲۴:۱۳ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹
#4
- فنر مامان؟ هر چه سریع‌تر سیب‌زمینی‌ها رو پس بده.
- نمی‌تونم بانو. خوردمشون.
- خب اونایی که هنوز نخوردی رو پس بده زود.
- بازم نمی‌تونم. قراره بخورمشون.

مروپ نفس عمیقی جهت حفظ آرامش اعصاب و روانش کشید.
- فنریر مامان؟ می‌دونستی تسترالای خانه‌ ریدل‌ها خیلی گشنه‌ن؟ می‌دونستی غذای مورد علاقه‌شون گرگینه‌ست؟ اونم از نوع سیب‌زمینی خوارش؟
- بله بانو، می‌دونستم. اما فعلا این سیب‌زمینیا خیلی خوشمزه‌ن...فرصت فکر کردن به چیزای دیگه رو ندارم.

پاتیل صبر مروپ کم‌کم داشت لبریز می‌شد.
- فنریر، همین الان اون سیب‌زمینیا رو بذار زمین و ازشون دور شو!

فنریر نگاهش را از سیب‌زمینی‌ها برگرفت و به مروپ دوخت. سپس دوباره به سمت سیب‌زمینی‌های زیر پایش برگشت. لحظاتِ دشواری بود. باید تصمیم سختی می‌گرفت و از بین خشم مروپ و طعم دلنشین سیب‌زمینی‌ها، یکی را انتخاب می‌کرد...

که خب معلوم است کدام یک را برگزید!
با یک حرکت سریع، به میان سیب‌زمینی‌های باقی‌مانده شیرجه‌ای زد و همه را به یکباره در دهانش فرو برد.
- شرمندم بانو. واقعا نمی‌شد مقاومت کرد.

مروپ از شدت عصبانیت سرخ شده بود و نفس‌های خطرناکی می‌کشید. می‌خواست با ملاقه‌اش به سمت فنریر حمله‌ور شود، که ربکا موضوع مهم‌تری را به او یادآوری کرد.
- بانو فعلا باید سیب‌زمینی گیر بیاریم و هر چی سریع‌تر سرخشون کنیم. یا باید از یه جایی پیدا کنیم، و یا شکم فنر رو پاره کنیم و سیب‌زمینیا رو از توش بیرون بیاریم!



فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۲:۲۱:۵۷ چهارشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۹
#5
- ببخشید آقا...فالوده اسطوخودوس دارید؟

رون بالاخره پس از مدت‌ها بالا و پایین رفتن، به دکه‌ای رسیده بود که بوی انواع و اقسام گیاهان دارویی از آن در فضای اطراف ساطع می‌شد.

فروشنده که پیرمردی آرام با ظاهری آشفته و ریشی سفید و طویل بود، برگشت و به رون نگاهی انداخت.
- سلام پسرم‌. گفتی چی می‌خوای؟
- فالوده اسطوخودوس.
- ببخشید می‌شه دوباره تکرار کنی؟
- فالوده اسطوخودوس!

پیرمرد ثانیه‌ای به رون زل زد. سپس چنان لبخند عمیقی بر لب نشاند که رون برای لحظه‌ای گمان کرد تا چند لحظه‌ی دیگر، فالوده به دست از آنجا خارج می‌شود. اما او سخت در اشتباه بود.

- شرمنده پسرم، من یکم گوشام سنگینه؛ اگر ممکنه کمی بلندتر صحبت کن.

رون با تعجب به پیرمرد نگاه کرد. سپس درحالی که سعی می‌کرد آرامشش را حفظ کند، صدایش را تا نهایت توانش بالا برد.
- فالوده اسطوخودوس می‌خواستم!

ظاهرا صدای رون هنوز هم به حد مطلوب پیرمرد نرسیده بود. زیرا همچنان با چهره‌ای گنگ به او خیره شده بود.

- مرتیکه تسترال کر!
- تسترال کر خودتی و کل خاندانت بی‌تربیت!
- عه شنیدی که. فالوده اسطوخودوس می‌خواستم.
- متاسفم پسرم، نشنیدم چی گفتی. ممکنه یه بار دیگه بگی؟


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲:۴۸:۳۲ جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۹
#6
زاخاریاس درحالی که سعی می‌کرد ترسش را پنهان کند، آرام آرام به درخت نزدیک شد و در چند قدمی‌اش ایستاد.
- سلام بر تو ای بید کبیر! هوا چقدر خوبه، تو اینطور فکر نمی‌کنی؟

ظاهر درخت نشان می‌داد که اصلا اینطور فکر نمی‌کند. زاخاریاس هم که متوجه این موضوع شده بود، تصمیم گرفت هر چه سریع‌تر به اصل مطلب بپردازد.
- راستی می‌دونستی این پسری که تو برش داشتی، فضاییه؟ می‌دونستی فضاییا خیلی خطرناکن؟ گفته شده قبل از این که به زمین بفرستنشون، کلی رو مغزشون کار می‌کنن تا وقتی اینجا رسیدن، بتونن نقشه‌های شومی رو در جهت نابودی زمین عملی کنن...

زاخاریاس بی‌توجه به درخت که لحظه به لحظه خشمگین‌تر می‌شد، همچنان به ارائه‌ی نظریاتش درباره فضا ادامه می‌داد.

-...حتی گفته شده یه انجمن سری دارن برای نابودی اختصاصی درخت‌های بید! اونم از نوع کتک‌زن! می‌دونستی الان این کسی که بغلش کردی، قصد داره با نیروهای ماوراءالطبیعیِ وجودش، طی یه حرکت ناگهانی، نابودت کنه؟ می‌دونستی...

بید کتک‌زن بسیار خشمگین شده بود. شاخه‌ای از میان انبوه شاخه‌هایش را بلند کرد و بر فراز سر زاخاریاس نگه داشت تا با گفتن آخرین جمله از مجموعه‌ی دانستنی‌هایش، آن را بر فرق سرش فرود بیاورد.

رودولف که متوجه خشم فراوان درخت شده بود، به سرعت زاخاریاس را عقب کشید و قمه‌ای در دهانش چپاند تا او را از ادامه حرف‌هایش باز دارد. سپس خود به طرف بید به راه افتاد. در میانه‌ی راه دستی نیز به سر و صورتش کشید؛ به این امید که شانس با او یار می‌شد و درخت مونث از آب در می‌آمد.



ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۳ ۲:۵۱:۳۵

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۳:۲۲:۳۸ پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۹
#7
- پرنسس؟ چرا پس کاری نمی‌کنین؟

مدتی می‌شد که از قبول کردن معامله می‌گذشت، اما برخلاف انتظار همگان، نجینی بی هیچ حرکتی به روبه‌رویش خیره مانده بود و تلاشی برای یافتن فنریر نمی‌کرد.

- پرنسس؟
- تمرکز دخترمان را بهم نریزید! بگذارید حواسش را بر پیدا کردن فنریر متمرکز کند!

مرگخواران پس از این دستور صریح لرد، چند قدمی عقب‌ رفتند و بی هیچ حرفی، به نجینی زل زدند. دقایقی دیگر به کندی سپری شد.

کم‌کم حوصله‌ی مرگخواران سر رفت و خستگی بر آنان چیره شد. سدریک بی‌توجه به اتفاقات اطرافش، گوشه‌ای دراز کشید و با خیال راحت به خوابی عمیق فرو رفت.
مروپ که می‌دید احتمال دارد این اوضاع بسیار طول بکشد، بساط آشپزی‌اش را به راه انداخت و مشغول تفت دادن پیاز و آناناس در ماهیتابه شد.
اگلانتاین در گوشه‌ای خلوت درحال روشن کردن پیپش بود و تام نیز با کندن اعضای مختلف بدنش و مجددا چسباندن آنها سر جایشان، خود را سرگرم می‌کرد.

هر یک از مرگخواران مشغول انجام کاری بودند، که ناگهان حرکتی از سوی نجینی توجه همه را جلب کرد.
نوک دم نجینی رو به بالا سیخ شده و به آرامی به سمت راست در حال خزیدن بود.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۳:۳۳:۲۵ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹
#8
- بانو می‌دونین که من حلوا خیلی دوست دارم؟ فقط حس می‌کنم الان وقت مناسبی واسه خوردنش نیست...
- منم همینطور! دلم می‌خواد سهم حلوامو نگه دارم و رو خشکی بخورمش!
- اصلا روایت داریم حلوایی که رو خشکی خورده نشه، حلوا نیست!

مروپ دلش نمی‌خواست حلوایش، حلوا نباشد. بنابراین اندکی فکر کرد و به بررسی قضیه از زوایای مختلف پرداخت. سرانجام پس از گذشت دقایقی، رو به مرگخواران کرد:
- باشه مرگخوارای مامان؛ حلوای شما رو تو یه جای امن و خشک نگه می‌دارم که وقتی از این دریا نجات پیدا کردیم، بخورینش...

نفس راحتِ مرگخواران هنوز به انتها نرسیده بود، که با جمله‌ی بعدی مروپ، به کلی نابود شد.

-...حالا بقیه‌تون زودتر بیاین و حلواتونو بگیرین. داره سرد میشه کم‌کم. داغ بیشتر می‌چسبه.

ظاهرا مروپ فقط به همان سه مرگخوار اول، مجوزِ بعدا خوردنِ حلوا را داده بود و حالا با چشمانی مشتاق که هاله‌ای از تهدید درونشان موج می‌زد، به باقی مرگخواران زل زده و منتظر بود یک به یک بیایند و سهم حلوای عرق نعنایشان را تحویل بگیرند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۷:۰۶:۴۰ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
#9
خلاصه:

هافلپافی‌ها شهاب سنگی پیدا کردن و اون رو داخل تالار آوردن. از توی شهاب سنگ شازده کوچولو بیرون پریده و فرار کرده و همگی دارن دنبالش می‌گردن. الیور شازده کوچولو رو دیده که داشته به طرف بید کتک‌زن می‌رفته؛ حالا بچه‌ها باید تا قبل از این که شازده بیش از اندازه به درخت نزدیک بشه، پیداش کنن.

******


- بجنبین بچه‌ها. اگه اونطور که الیور گفت، شازده کوچولو داشته سمت بید کتک‌زن می‌رفته، پس زیاد وقت نداریم تا به موقع بهش برسیم!

سدریک این را گفت، بالشش را زیر بغل زد و به سرعت از تالار هافلپاف خارج شد. بچه‌ها متوجه وخامت اوضاع شدند؛ زیرا فقط زمانی سدریک خوابش را به تعویق می‌انداخت، که اتفاق واقعا مهمی رخ داده باشد.
بنابراین به سرعت پشت سر او حرکت کردند و از تالار بیرون رفتند.

اندکی بعد، بچه‌ها نفس نفس‌زنان به نزدیکی درخت رسیدند و شروع به گشتن کردند. رودولف نیز قمه به دست، آماده‌ی نبرد با بید در صورت لزوم بود‌.

- شازده کوچولو؟ کجایی؟ بیا پیش ما...بیا!

صدای مگان بود که به نرمی در فضا می‌پیچید. بقیه نیز همچنان در اطراف درخت حرکت می‌کردند و به دنبال شازده کوچولو می‌گشتند.

مدتی گذشت که ناگهان صدای فریاد هاروکا به گوش رسید.
- ایناهاش! پیداش کردم...اینجاست!

همگی به طرف هاروکا دویدند و با عجیب‌ترین صحنه‌ای که در طول عمرشان دیده بودند، مواجه شدند.
شازده کوچولو با آرامش بر روی چمن‌های مقابل درخت نشسته، به تنه‌ی آن تکیه داده و دستش را زیر چانه‌اش گذاشته بود؛ شاخه‌های بید نیز دور شانه‌اش پیچیده و او را در آغوش گرفته بودند. ظاهرا شازده کوچولو داشت به چیزی گوش می‌داد.

- داری براش قصه تعریف می‌کنی؟

اگلانتاین درحالی که پیپش از گوشه دهانش آویزان بود، این را گفت و به درخت زل زد. بید قسمتی از شاخه‌هایش را که اگلا حدس می‌زد سرش باشد، بالا گرفت:
- آره. دارم واسش خاطراتمو تعریف می‌کنم.

زاخاریاس درحالی که همچنان سعی داشت فاصله‌اش را با درخت حفظ کند، گفت:
- هه هه...چه جالب! خیلی خب دیگه، بسه. شازده کوچولو بیا بریم.
- کجا؟ من نمی‌ذارم جایی بیاد. از این بچه خوشم اومده.

بید شاخه‌هایش را محکم‌تر دور شازده پیچید. جسیکا اندکی جلوتر رفت:
- حالا می‌شه فعلا با ما بیاد؟ دوباره بهت پسش می‌دیم...
- خیر.
- باور کن برش می‌گردونیم.
- خیر!

ظاهرا درخت قصد تسلیم شدن نداشت. هافلی‌ها باید چاره‌ای می‌اندیشیدند تا بید کتک‌زن را ترغیب کنند شازده کوچولو را به آنها باز گرداند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۴:۱۲:۳۹ چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
#10
گرمای وجود سدریک کم‌کم داشت اوج می‌گرفت. طولی نکشید که از شدت گرما اشک در چشمانش حلقه زد. 
نیازی به هوش فراوان و ذهنی متفکر نبود تا بفهمد این گرما و حرارت از عشق نشات نمی‌گیرد؛ اما سدریک برای فهمیدن این چیزها، زیادی عاشق بود.

- آه که چه جانگداز است این سوزش عشق!

انگشت سدریک همچنان درون روغن بود و چشمانش خیره به ترک روی دیوار. مغز خسته‌اش نیز همچنان فرمان عشق را صادر می‌کرد و به پیامِ سوختن و جزغاله شدن انگشت از طرف رشته‌های عصبی، بی‌توجه بود. رشته‌ها که از توجه مغز ناامید شده بودند، کم‌کم به داد و فریاد متوسل شدند.

- ای بابا حواست کجاست مغز؟ سوخت اون انگشت لامصب!
- نمی‌خوای بهش بفهمونی که باید انگشتشو بکشه بیرون؟
- مگه اون پوست بدبخت چقدر انرژی داره که بخواد اینجوری بسوزه و دوباره خودشو ترمیم کنه؟  

پس از اندکی تلاش دیگر، بالاخره حواس مغز جمع شد و با دستپاچگی، درحالی که سعی می‌کرد این اشتباهش را نادیده بگیرد، پیام را دریافت کرد و باعث شد توجه سدریک به انگشتش که دیگر شباهتی به انگشت نداشت، جلب شود.

- آآآآآآآآآی...انگشتمممم!  

سدریک با یک حرکت سریع، انگشتش را از درون تابه بیرون کشید و درحالی که آن را به شدت در هوا تکان می‌داد، چشمش به مروپ افتاد که با رضایت به تابه‌ی پر از روغن نگاه می‌کرد.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.