هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۲ جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰
#1
"پست ششم"

سدریک درحالی که عینک را بر چشمانش می‌فشرد تا اندکی از روشنایی فضا کاسته شود، آدرسی که باریکه‌ی نور پیر داده بود را در پیش گرفت.

مدتی گذشت. خسته شده بود و خوابش می‌آمد. دلش می‌خواست هر چه زودتر به مقصد برسد. کمبود بالشش اذیتش می‌کرد. می‌خواست همانطور که در دنیای واقعی حین راه رفتن می‌خوابید، چشمانش را ببندد و بخوابد؛ اما نمیشد. به حدی فضا روشن بود که حتی توانایی‌های منحصربه‌فردش در خوابیدن هم موثر نبودند.

بالاخره پس از ساعت‌ها به ساختمانی بلند و چند طبقه رسید. آجرهای سیاه‌رنگ ساختمان از نظر چشمان خسته‌اش، زیباترین چیز در آن دنیای سفید و نورانی بنظر می‌رسیدند.
- خودشه! این ساختمون همون چیزیه که می‌خوام!

جلوتر رفت و در زد. ساحره‌ای سراپا مشکی در را گشود و او را به داخل هدایت کرد. تاریکی، دستانش را باز کرده و سدریک و چشمان خسته‌اش را به آغوش امن و سیاه خود فراخواند.

همینکه خواست آهی از سر آسودگی کشیده و چشمانش را ببندد، زن مانعش شد. آهش نصفه ول شد و پلکِ در حال بسته شدنش نیز در میانه‌ی راه توقف کرد.
- چیشده؟ چرا نمی‌ذارین بخوابم؟ مگه اینجا برای همین کار نیست؟
- چرا هست. ولی اول باید صلاحیتت تایید بشه. اینجا برای افرادیه که از ته قلب به خوابیدن علاقه دارن و بطور متوسط ۲۷ ساعت از ۲۴ ساعت شبانه‌روز رو تو خواب به سر می‌برن.

خیال سدریک راحت شد. قطعا تایید صلاحیت میشد و می‌توانست وارد یکی از اتاق‌ها شود و تا هر زمان که دلش خواست، بخوابد.

زن دسته‌ای کاغذ را ورق زد.
- همین الان پرونده‌ت از دنیای واقعی به دستم رسید و ظاهرا به اندازه‌ی کافی به خواب عشق نمی‌ورزی.

برق از سر سدریک پرید.
- چی؟ من به خواب عشق نمی‌ورزم؟ هیچ می‌دونین با کی دارین حرف می‌زنین؟ من همه‌ی کارهامو تو خواب انجام میدم! من همیشه خوابم! شما نمی‌تونین منو اینجا راه ندین...اگه من اینجا نباشم پس کی باشه؟ اینجا جاییه که قراره به آرزوهام برسم، این ساختمونِ تاریک و بی‌سروصدا که مخصوص خوابیدنه برای من ساخته شده! اونوقت شما میگین صلاحیت ورود بهش رو ندارم؟ اگه باور نمی‌کنین بیاین از اربابم...

دیگر نتوانست حرفش را ادامه بدهد. چشمانش خسته‌تر از آن بودند که وراجی‌های دهانش را تحمل کنند.

در همان حال که جلوی میز زن ایستاده خوابش برده بود، ساحره نیز تلاش می‌کرد او را به عقب هل داده و از ساختمان بیرونش کند. و در نهایت موفق هم شد. سدریک را پشت در گذاشت و او را با چشمان بسته‌اش درمیان روشنایی رها کرد.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۱۳:۵۰ جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰
#2
"پست پنجم"

نورها درکی از تاریکی نداشتند و درنتیجه، متوجه حرف‌های سدریک و آرزوهایش هم نبودند. سدریک مجبور بود برایشان توضیح دهد که اینجا درون آینه‌ی نفاق‌انگیز و دنیای آرزوهای اوست و آنها باید بروند تا تاریکی برگشته و او بتواند ملاقاتی با بخشی از آرزوهایش داشته باشد.

بنابراین باریکه‌های قد و نیم‌قدِ نور را دور خود جمع کرد و برایشان از شگفتی‌ها و زیبایی‌های دلربای تاریکی گفت.
- ...و اینطوریه که آدم می‌تونه چشماشو خیلی راحت و بدون مشکل ببنده...حالا فهمیدین آرزوی من چیه؟ پس ممنون میشم اگه رفع زحمت کنین تا اینجا تاریک شه. دیگه زیادی داره بهم فشار میاد تو این حجم از نور.

سردسته‌ی نورها که به دلیل پیری و کهولت سن، میزان روشنایی‌اش اندکی از بقیه کمتر شده بود، عینک دودی‌ای از جیبش درآورد و به سدریک داد‌.
- فعلا بیا اینو بگیر پسرم.‌ ما نمی‌تونیم از اینجا بریم، ظاهرا گرداننده‌ی این آینه آرزوتو برعکس متوجه شده و فکر کرده تو از تاریکی متنفری. الانم ما وظیفه‌مونه اینجا رو غرق نور کنیم.‌‌..

پس از سرفه‌ای کوتاه که به دنبالش نورهای ریزی مستقیم به چشم‌های سدریک شلیک شدند، حرفش را ادامه داد.
- ولی تو همین مسیرو مستقیم بگیر برو تا برسی به یه ساختمون بزرگ آجری. فکر کنم اونجا بتونی به آرزوت برسی!


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۸:۲۴ جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰
#3
"پست چهارم"

چشمانش جایی را نمی‌دیدند. نوری سفید و به شدت زننده فضا را پر کرده بود. همه چیز و همه جا روشن بود و ذره‌ای تاریکی دیده نمیشد. نور سفید، مستقیم چشمان سدریک را هدف قرار داده بود.

- تاجایی که یادم میاد همیشه جایی که آرزو داشتم توش باشم یه اتاق تاریک بود که بتونم راحت بخوابم! اینجا که کاملا برعکسه...این چه وضعشه آخه!

با دست چشمانش را پوشاند. اما باریکه‌های نور از لابه‌لای انگشتانش هرطور شده راهشان را باز می‌کردند. سدریک دستش را محکم‌تر روی چشمانش فشار داد.

- هی داداش. میشه یکم انگشتاتو شل‌تر کنی؟ احساس خوبی ندارم موقع رد شدن.

سدریک با تعجب یک انگشتش را از روی چشمش برداشت و سعی کرد در روشناییِ کورکننده شخصی که حرف زده بود را بیابد.

- بیخود نگرد. نمی‌تونی منو ببینی. یکی از همین نورهام که می‌خواد از لای انگشتات رد بشه و خودشو برسونه به چشمات...مگه همیشه همینو نمی‌خواستی؟ یه عالمه نور که همه‌جا رو روشن کرده باشن؟
- نه، من...من همیشه آرزوم بود یه اتاق گرم و نرم و تاریک داشته باشم.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: کلوپ ورزش های جادویی لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸ پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۰
#4
مرگخواران مشغول بررسی پیشنهاد گابریل شدند.
- بد هم نمیگه‌ها.
- اینطوری ارباب هم هیچیشون نمیشه و می‌تونیم با خیال راحت نجاتشون بدیم.
- بنظر منم پیشنهاد خوبیه...

نگاه همه‌ی مرگخواران برای گرفتن تاییدیه به سوی بلاتریکس چرخید.
- وای به حالتون اگه ارباب چیزیشون بشه! گابریل، یکی از اون حشره‌کش‌های بساطتو بیار ببینم.
- هی...یه لحظه صبر کنین! اگه حشره‌کش بزنین که منم می‌میرم! آهای با شمام!

کسی توجهی به لینی نشان نداد. گابریل تیت که داشت بلند میشد تا اعلام کند حشره‌کش ندارد ولی در ازای دریافت غذای بیشتر می‌تواند برایشان تهیه کند، پیش از اینکه بیشتر از دو سانتیمتر بتواند حرکت کند، توسط یکی از مرگخواران سر جایش نشانده شد.

و اما گابریل دلاکور درحالی که با خوشحالی به بلاتریکس نزدیک میشد، شروع به حرف زدن کرد.
- دیدین همیشه می‌گفتم این وسایل من به درد می‌خورن؟ یادتونه اون روزی که داشتم پکیج حشره‌کش عطری با اسانس توت‌فرنگی و کدوحلوایی می‌گرفتم همه‌تون مسخره‌م کردین؟ دیدین وجود همچین چیزایی تو هر خونه‌ای...

گابریل برای لحظه‌ای سرش را از میان کلکسیون حشره‌کش‌هایش که هر یک رنگ و بوی متفاوتی داشتند، بالا آورد و با مشاهده‌ی چهره‌ی برافروخته‌ی بلاتریکس، به این نتیجه رسید که بعدا هم می‌تواند سرکوفت‌ زدن‌هایش را ادامه دهد.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵ پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۰
#5
"پست سوم"

سدریک بالشش را گوشه‌ای امن، روی بالش یدکی‌ای که همیشه همراهش بود خواباند و پتوی کوچکی نیز رویش کشید تا سردش نشود. داستانی کوتاه درمورد بچه‌بالشی کوچک که به دنبال مادرش می‌گشت و در نهایت هرگز او را پیدا نکرد هم خواند تا خواب راحتی داشته باشد.

برای لحظه‌ای وسوسه شد خودش هم همانجا دراز کشیده و دیدن آرزوهایش را به بعد موکول کند؛ چشمانش که مدتی طولانی، چیزی حدود نیم ساعت بود که بسته نشده بودند هم از این فکر به شدت استقبال کردند. اما پس از کشمکشی کوتاه که بین مغز و چشمانش رخ داد و درنهایت مغز پیروز شد و چشم‌ها را قانع کرد که دیدن آرزوها می‌تواند بسیار هیجان‌انگیز باشد، بلند شد و به سمت آینه رفت.

نوک انگشتش را روی سطح سرد و براقش‌ گذاشت و اندکی فشار داد‌. مطمئن بود که اوضاع خوب پیش می‌رود و هنگانی که بالشش را صدا کند، از خواب می‌پرد و به سرعت پیش او برمی‌گردد. از تنها گذاشتنش پشیمان نبود. یا درواقع سعی داشت اینگونه خود را آرام کند...

ناگهان دستی نامرئی سدریک را از یقه‌اش گرفت و به داخل آینه کشید.
- اووووی خفه‌م کردی! این چه طرز برخورد با...

اما پیش از آنکه بتواند اعتراضش را کامل بیان کند، به شدت با زمین سفتی برخورد کرد. با عصبانیت بلند شد که از این طرز رفتار عوامل آینه به رئیسشان شکایت کند، اما متوجه موضوع مهمتری شد...


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: کلوپ ورزش های جادویی لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۵۴ پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۰
#6
مرگخواران ناچاراً از خیر حمله به گابریل گذشتند و برای یافتن لرد سیاه، چشمانشان را ریز و بر زمین متمرکز کردند. اجازه‌ی حرکت نداشتند، اما چشم‌هایشان که هنوز کار می‌کرد!

- ارباب فرمودن نزدیک ستون‌های قلعه‌ن. چشماتونو بدوزید به اطراف ستون‌ها و پیداشون کنید!
- حتما بلاتریکس، فقط یه مشکل کوچیکی هست، و اونم اینه که ستون‌ها یکم خیلی فاصله دارن...نمی‌تونیم از این فاصله خوب ببینیم.
- تمرکز کنین! تمر...

خرچ خرچ خرچ

نگاه مرگخواران به رهبری چشم‌غره‌ی بلاتریکس، به طرف گابریل که با قدرت مشغول جویدن کاهو بود چرخید.
- چیه؟ شما هم می‌خورید؟ البته اگه بخواید هم بهتون نمیدم. بگردید دنبال ارباب ریزتون. بگردید.
- حیف که الان وقت ندارم حسابتو برسم؛ صبر کن تا اربابو پیدا کنیم، اونوقت می‌دونم چه بلایی سرت بیارم!

در همان لحظه صدای لینی به گوش رسید.
- ارباب! پیداتون کردم! دیدین گفتم اربابو شخصا پیدا می‌کنم؟


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۸ چهارشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۰
#7
"پست دوم"

- چیشد؟ چیزی می‌بینی؟
- نه. هیچی معلوم نیست.
- یعنی چی هیچی معلوم نیست؟ این آینه نفاق‌انگیزه الان باید خودتو وسط آرزوهات ببینی!

سدریک همزمان با تمام کردن جمله‌اش، بالش را کنار کشید و خودش مقابل آینه ایستاد. هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. همچنان همان سدریکِ نرسیده به آرزوها و به‌دردنخورِ دنیای واقعی مقابلش ایستاده بود.

- شاید آینه‌های مدل جدید دیگه مثل قدیمیا کار نمی‌کنن؟

سدریک در همان حال که مشغول بررسی آینه از زوایای مختلف بود، به حرف بالش نیز فکر می‌کرد.
- آره، شاید...پس یعنی چطوری کار می‌‌کنه؟
- تو مغز داری، توی من یه مشت پَر ریختن، اونوقت جواب این سوالتم من باید بدم؟

نگاه ملتمسانه‌ی سدریک به بالش دوخته شد. بالش اعتنایی نکرد. نگاه، نافذتر و مظلوم‌‌تر شد. همچنان سعی بالش بر نادیده گرفتن صاحبش بود. سدریک آخرین تلاشش را به کار گرفت.
- اگه کمکم کنی قول میدم بذارم یه سر بری پیش بالش ارباب...همون بالش صورتی و کوچولویی که هیچکس ازش خبر نداره و خیلی وقته می‌خوای باهاش قرار بذاری. باشه؟

بالش باز هم می‌خواست مقاومت کند اما پیشنهاد سدریک فراتر از قدرت مقاومتش بود.
- خیلی خب بابا. رفتن توش رو امتحان کن. شاید باید بری توش تا کار کنه.
- پس اول من میرم. اگه امن بود صدات می‌کنم که تو هم بیای.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: کلوپ ورزش های جادویی لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۳۶ چهارشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۰
#8
مرگخواران در سکوت به اربابشان زل زدند. لرد سیاه در هیبت پیاز بوی تند و شدیدی داشت. در حدی که در کثری از ثانیه چشمان تمام مرگخواران پر از اشک شد.
بلاتریکس در حالی که قطره اشکی ریز و کوچک را از گوشه‌ی چشمش پاک می‌کرد، رو به ارباب پیازی‌اش برگشت.
- سرورم...شما نباید عصبانی بشین. یادتون رفته دکتر گفت عصبانیت براتون سمه؟ اگه زبون لینی لال دوباره سکته کنین چی؟

سپس رو به مرگخواران کرد و با تغییر لحنی که برای هر شخص دیگری در چنان مدت کوتاهی غیرممکن بود، دستوراتش را صادر کرد.
- از الان به بعد دیگه هیچکس حق نداره اربابو عصبانی کنه! فهمیدین؟ باید همه‌ی تلاشمونو بکنیم که ارباب به آرامش روحی و روانی برسن و...

شلیک جسم کوچکی بر فرق سر بلاتریکس او را از ادامه‌ی سخنرانی‌اش بازداشت. برای دقایق کوتاهی سکوتی سهمگین فضا را در بر گرفت. درست پیش از آنکه بلاتریکس واکنشی نشان دهد یا مرگخواران با وحشت اعلام کنند که کار آنها نبوده، شلیک دیگری این بار وسط جمعیت مرگخواران صورت گرفت.

بچه‌ویزلی‌ای گرد و قرمز، میان حلقه‌ی مرگخواران نشسته و به آنان زل زده بود. بلاتریکس دستش را لای موهایش فرو برد و ویزلی دیگری را بیرون کشید. در کثری از ثانیه، جماعت ویزلی‌ها و محفلی‌ها به داخل اتاق سرازیر شدند.
- سلام باباجانیا. بوی پیاز میاد...شما اینجا پیاز دارین؟


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲ چهارشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۰
#9
سدریک آرام آرام و درحالی که نهایت تلاشش را به کار بسته بود تا صدایی تولید نکند، به سوی اتاقی که آینه نفاق‌انگیز جدید لرد در آن قرار داشت، حرکت می‌کرد.

بعد از اینکه لرد سیاه هشدار داد کسی به آینه‌اش نزدیک نشود و مرگخواران پراکنده شدند، سدریک در خوابی که داشت می‌دید، نقشه‌ای کشید تا از این فرصت طلایی به خوبی استفاده کند. مگر چند بار در عمرش می‌توانست آینه نفاق‌انگیز ببیند؟
و از آنجایی که مطمئن بود بقیه‌ی مرگخواران نیز این را فرصتی استثنایی می‌بینند و به دنبال راهی برای دیدن خود در آینه هستند، خلوت‌ترین زمان را برای اجرای نقشه‌اش انتخاب کرده بود.

نیمه شب بود و کسی انتظار نداشت سدریک آن موقع شب بیدار باشد. البته در روشنایی روز هم کسی چنین انتظاری نداشت، اما خب در آن صورت ممکن بود متوجه غیبتش شوند.

به اتاق رسید و به آرامی وارد شد. آینه مقابلش قد علم کرده بود و باشکوه بنظر می‌رسید. این دومین بار در طول عمرش بود که چشمانش کاملا باز و هوشیار بودند و تلاش نمی‌کردند او را قانع کنند که خواب گزینه‌ی بهتریست. دفعه‌ی اول زمانی بود که ابهت اربابش را در بدو ورود به خانه ریدل دیده بود.

بالشش را جلوی صورتش گرفت و مقابل آینه ایستاد تا اول او افتخار دیدن خودش را در آینه داشته باشد. هر چه باشد بالش و آرزوهایش مهمتر از آرزوهای سدریک بودند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: کلوپ ورزش های جادویی لندن
پیام زده شده در: ۱:۵۵ چهارشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۰
#10
ثانیه‌ای بیشتر طول نکشید تا لرد نارگیلی در دستان هکتور به تکه چوبی باریک و قلمی تبدیل شود. مرگخواران با وحشت به تکه چوب در دست هکتور خیره شدند. نگاهشان مدام بین چوب و بلاتریکس که صورتش لحظه به لحظه سرخ‌تر و پف موهایش بیشتر میشد، در حرکت بود.

پیش از اینکه بتوانند کاری بکنند، صدای لرد سیاه از مکان نامعلومی در بدنه‌ی چوب به گوش رسید.
- ما در این شکل و شمایل به شدت احساس ناراحتی می‌کنیم. همه جایمان خشک و شکننده‌ست و توانایی حرکت نداریم. می‌خواهیم دوباره نرم شویم!
- ارباب خب نرم شین.

چشمان سرخ لرد سیاه روی چوب معلوم نبود، اما مرگخواری که راهکاری چنین کاربردی و مفید ارائه داده بود، خودش آن را تصور کرده و به سرعت ذوب شد.

- شرمنده بلاتریکس ولی فکر کنم اگه ارباب یه بار دیگه عصبانی بشن بتونن از حالت چوبی دربیان. تضمین نمی‌کنم که بعدش به چیز بهتری تبدیل شن ولی خب تنها راه همینه.

پیش از آنکه بلاتریکس فرصت مخالفت یا موافقت پیدا کند، پلاکس با ذوق لرد را از دستان هکتور قاپید.
- اگه قراره ارباب عصبانی بشن پس قبل از تغییر شکلشون یه لحظه بدینش به من! ترکیب این چوب صاف با موهای بلاتریکس که از کف اتاقش جمع کردم قلموی باکیفیتی میشه!


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.