هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: دیروز ۲:۵۲:۰۰
#1
- خب عزیزای مامان، از مرحله اول شروع می‌کنیم. تو این مرحله نیاز به روغن داریم. پس توی تابه‌مون به میزان لازم روغن می‌ریزیم؛ یعنی به اندازه‌ای که سیب زمینیا فقط کمی توش شناور باشن.

سپس بطری روغن را برداشت و ماهرانه مقداری از آن را درون تابه‌اش ریخت.
- دیدین؟ حالا نوبت شماست.

مرگخواران هر یک تابه‌ای برداشتند و سر جای خود قرار گرفتند. طولی نکشید که سر و صدایشان در فضا پیچید.
- بدین من اون روغنو!
- صبر کن اول خودم بریزم.
- چی کار می‌کنی پس از اون موقع؟ یه روغن می‌خواد بریزه‌ها!
- یکی بطری روغنو بده اینور!
- اصلا چرا فقط یه بطری روغن داریم؟

بالاخره پس از گذشت دقایقی طولانی، همه مرگخواران موفق شدند در تابه‌شان روغن ریخته و منتظر مرحله بعد بمانند.

مروپ بالای سر مرگخواران رفت تا یکی یکی کارشان را ببیند؛ اما از آنچه مشاهده کرد، به شدت سرافکنده شد.
درون تابه‌ی رکسان فقد یک قطره روغن دیده می‌شد؛ زیرا معتقد بود مقدار زیادی روغن، بسیار چندش‌آور است. تابه‌ی سدریک لبالب پر از روغن بود و هنوز هم اصرار داشت به میزان لازم نریخته و تابه‌ی بانز کاملا خالی بود؛ اما به شدت عقیده داشت که خالی نیست و روغنش نیز مانند خودش نامرئی است و دیده نمی‌شود.

مروپ می‌خواست چیزی بگوید اما ترجیح داد به دلیل کمبود وقت، آن‌ها را به حال خودشان رها کرده و به مرحله بعد بپردازد:
- خب به هر حال، کار همتون به نوعی عالی بود. حالا می‌ریم مرحله بعد!


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲:۰۲:۲۰ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۸
#2
در کثری از ثانیه، سیل مرگخوارانی که می‌خواستند با عزیز شدن در چشم اربابشان از زیر وظیفه‌ی شنا یاد گرفتن شانه خالی کنند، به سمت قوری سرازیر شد.

- بذارین من برم آقای لسترنج رو نجات بدم!
- نه نه... من می‌خوام رودولفو نجات دادن کردن بشم.
- ای وای، یکی از فرزندای عزیز مامان داره از بین می‌ره...
- می‌شه من همین الان بپرم تو این آب ترسناک چندش تا رودولفو بیارم بیرون‌؟
- همه‌تون برین کنار... شوهر عزیزم داره غرق می‌شه! برین اون‌ور می‌خوام نجاتش بدم!

با شنیدن جمله آخر که توسط بلاتریکس گفته شد، نه تنها همه مرگخواران، بلکه قوری نیز ساکت شد و به او زل زد.

- چیه؟ بهم نمیاد به شوهر عزیزم اهمیت بدم؟ شاید شما ندونین، ولی اون برای من خیلی مهم و با ارزشه و الان می‌خوام برم و بیارمش بیرون!
- باشه بلا... فقط فکر کنم اگه آقای لسترنج اون تو بمونن امنیتشون بیشتره و سالم‌تر می‌مونن تا این که تو بخوای نجاتشون بدی!
- دلت کروشیو می‌خواد پالی؟

در این بین که مرگخواران بر سر نجات دادن رودولف بحث می‌کردند، قوری در بین آن همه داوطلب مانده بود و نمی‌دانست که کدام‌یک را انتخاب کند تا از سمت دیگر مرگخوارانِ مشتاق، خطری تهدیدش نکند.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳:۰۵ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸
#3
هافلپاف vs اسلیترین

سوژه: بازی نا سالم


اعضای تیم هافلپاف در سالن عمومیشان، اطراف شومینه نشسته بودند و درمورد مسابقه بعدیشان با تیم اسلیترین صحبت می‌کردند.

سدریک درحالی که سعی می‌کرد صدایش سرشار از امید و انگیزه باشد، گلویش را صاف کرد و گفت:
- خب بچه‌ها، امیدوارم این مسابقه رو ببریم! حواستون باشه که ما خیلی خوب بازی می‌کنیم، پس دلیلی نداره که بخوایم بخاطر مسابقه نگران باشیم.
- سد، می‌شه بگی ما چند بار و کِی تمرین کردیم که برای این مسابقه آماده باشیم؟

سدریک می‌خواست جواب دورا را بدهد، اما حقیقتا تاریخ آخرین تمرینشان را به یاد نمی‌آورد.
- مهم نیست کی تمرین کرده باشیم، مهم اینه که هممون بازیکنای خوب و ماهری هستیم و قطعا این مسابقه رو می‌بریم؛ هیچ تیمی همچین بازیکنایی نداره!

دورا نگاهی به اعضای تیم انداخت؛ اگلانتاین با پیپی در گوشه دهانش داشت چرت می‌زد، رکسان از ترسِ شعله های آتش شومینه در گوشه ی مبل کز کرده و پاهایش را درون خود جمع کرده بود، رز از شدت ویبره کل سالن را به لرزه انداخته بود، رودولف سخت بر روی دسته‌بندیِ شماره‌هایی که از ساحره‌های مختلف گرفته بود، تمرکز کرده بود و در نهایت، آریانا به دنبال تخم‌مرغی می‌گشت تا نیمرویی در ماهیتابه‌اش بپزد و گشنگی‌اش را رفع کند.

- آره، کاملا مطمئنم که هیچ تیمی همچین بازیکنایی نداره. سدریک، واقع‌بین باش، ما هیچ‌ وقت نمی‌تونیم این مسابقه رو ببریم!

جمله ی آخر دورا حواس بقیه را سر جایش آورد. آریانا از خیر پیدا کردن تخم‌مرغ گذشت و گفت:
- می‌دونین چیه بچه‌ها؟ به نظر من علت این که مسابقه واقعا برامون سخته اینه که یه سری کارها خطا محسوب می‌شن که به نظر من واقعا خطا نیستن؛ مثلا چرا باید پرت کردن بازیکن حریف از روی جاروش و انداختنش به زمین، خطا باشه؟ یا چرا نمی‌تونیم از ضربات فیزیکی تو بازی استفاده کنیم؟ من می‌تونستم با ماهیتابه‌م بجای سرخگون، به صورت بازیکنا بزنم؛ اون وقت خیلی خوب می‌تونستیم بازیو ببریم!

سدریک با تعجب به آریانا زل زده بود.
- هیچ می‌دونی چی داری می‌گی آریانا؟ می‌دونی اگه از اون ارتفاع هی نصف بازیکنا پرت بشن روی زمین، دیگه هیچ بازیکنی نمی‌مونه تا بخواد بازیو ادامه بده؟ می‌دونی اصلا دوست ندارم یه بازی ناسالم داشته باشیم؟ می‌دونی اگه...

اگلانتاین با سرفه‌ای که ناشی از دود پیپ بود، حرف سدریک را قطع کرد:
- به نظرم آریانا راست می‌گه. درضمن، بازی ناسالم محسوب نمی‌شه، چون اگه قوانین همینجوری می‌بود، دیگه برخلافشون که کاری نمی‌کردیم! مثلا اگه می‌تونستیم به صورت حریف مشت بزنیم، خیلی راحت می‌شد سرخگونو از چنگشون درآورد.

رودولف نیز که بالاخره کارِ دسته‌بندی شماره‌ها را به پایان رسانده بود، آخرین دسته‌ را درون جیب ردایش جا داد و گفت:
- تازه اگه قانون لمسِ اول اسنیچ برداشته بشه، خیلی خوب می‌شه. اون وقت زمانی که من مشغول گفتگو با ساحره‌های تماشاگرم و جستجوگر حریف اسنیچو گرفت، آریانا با ماهیتابه‌ش می‌کوبه تو صورتش و اسنیچ از دستش ول می‌شه؛ بعد من می‌رم و اونو می‌گیرم و چون دیگه قانون لمسِ اولی وجود نداره، ما برنده می‌شیم!

چیزی نگذشت که صدای موافقت تمام اعضا با این ایده‌ها فضای سالن را پر کرد. سدریک می‌خواست مخالفت کند و آنها را از دنیای خیال بیرون بکشد که درست در همان لحظه، اگلانتاین پیشنهادی داد:
- ببینین، می‌تونیم واقعا کاری کنیم که این اتفاقا بیفته! یه راه خیلی ساده هست...
- از کجا می‌دونی می‌تونیم؟
- الکی که این همه سال عمر نکردم... بالاخره منم یه تجربیاتی دارم. شب یکیتون با من بیاد که ترتیبشو بدیم.

ساعت دوازده نیمه‌شب

اگلانتاین به همراه دورا در تاریکیِ راهرو‌های هاگوارتز به آرامی پیش می‌رفتند. سدریک که بسیار با بازی ناسالم و ناجوانمردانه و این نقشه مخالف بود، به شدت سعی در منصرف کردنشان داشت، اما موفق نشده بود.
مدت زیادی از زمان حرکتشان از سالن عمومی نگذشته بود که دورا پرسید:
- اتاق داورا کجاست اگلا؟
- از این پیچ که رد بشیم می‌رسیم.

ثانیه‌ای بعد، اگلانتاین جلوی در قهوه‌ای رنگی ایستاد.
- همینجاست. صندوق قوانین این توئه.

دورا جلو رفت و با وردی که زیرلب زمزمه کرد، در باز شد و هر دو به آرامی داخل شدند. چوبدستی‌هایشان را روشن کردند و به دنبال صندوق گشتند. چیزی نگذشت که صدای دورا بلند شد:
- هی اگلا... اینجاست!

اگلانتاین جلو رفت و مقابل صندوق زانو زد. اندکی با قفلش ور رفت تا سرانجام قفل با صدای کلیک کوچکی باز شد.
لوله‌ای کاغذپوستی را از درون صندوق برداشت و آن را باز کرد.
- قوانین مسابقات کوییدیچ جهت برگزاری مسابقاتی سالم و جوانمردانه: ۱. برخورد با بازیکن حریف که منجر به پایین افتادن وی از جارو می‌شود، خطا می‌باشد...

درست در همین قسمت، دورا خواندن اگلانتاین را متوقف کرد:
- همینجا... اینجاشو باید عوض کنی، " می‌باشد" رو بکن" نمی‌باشد".

اگلانتاین وردی خواند و بلافاصله فعل جمله تغییر کرد. سپس به خواندن ادامه قوانین پرداخت:
- ۲. هرگونه برخورد فیزیکی و وارد کردن ضربه مگر با توپ بازدارنده، خطا محسوب شده و به بازیکن خاطی اخطار داده می‌شود.

بار دیگر اگلانتاین با خواندن وردی، فعل" محسوب شده" را به" محسوب نمی‌شود" تغییر داد و قسمت دوم جمله و کمله" مگر" را نیز حذف کرد.
به همین ترتیب، با تغییر افعال و جملات، قوانین کوییدیچ را به نفع خودشان تغییر داده و با خیالی راحت، به سالن عمومی برگشتند تا برای مسابقه آماده شوند.

روز مسابقه

- خانم‌ها و آقایان... بالاخره بعد از مدت زیادی انتظار، بازیکنای دو تیم به ترتیب وارد زمین می‌شن. ابهت لرد ولدمورت، حتی از این فاصله هم مو به تن ادم سیخ می‌کنه... صبر کنین ببینم، چرا تیم اسلیترین شش نفرن؟

داور با اشاراتی نامفهموم، سعی در فهماندن موضوع به گزارشگر داشت. بالاخره بعد از چندین دقیقه‌ی طولانی، متوجه ماجرا شد.
- اوه... معذرت می‌خوام؛ مثل این که نفر هفتم تیم اسلیترین بانزه. خب یکی باید اینو از قبل به من می‌گفت دیگه.

سدریک جلو رفت تا با کاپیتان تیم اسلیترین، هکتور، دست دهد. بوی معجون‌های مختلفی که از هکتور بلند می‌شد، سدریک را وادار می‌کرد فاصله‌اش را با او حفظ کند.

- بازیکنا در جای خودشون هستن و منتظر سوت داورن تا بازیو شروع کنن...

اندکی بعد صدای سوت داور بلند و بازی بطور رسمی شروع شد.
- بازی آغاز می‌شه... سرخگون دست بچه‌های اسلیترینه، عجب سرعتی دارن بازیکنای اسلیترین؛ همینجوری دارن هافلپافیارو جا می‌ذارن و جلو می‌رن...

سرخگون دست رابستن بود که با حرکات زیگزاگی به جلو و به طرف دروازه هافلپاف حرکت می‌کرد. دورا برای متوقف کردن رابستن، بازدارنده‌ای را به طرفش فرستاد که به علت سرعت بالای رابستن، به او برخورد نکرد.

- رابستن همینطوری داره سرخگون به دست پیش می‌ره. بازدارنده‌ای به طرفش میاد و سرخگونو به هوریس پاس می‌ده؛ هوریس به سرعت جلو میاد و سرخگونو می‌گیره؛ واو... کی فکرشو می‌کرد هوریس با اون وزن و هیبتش روی جارو بمونه که حالا بخواد با این سرعت حرکت کنه؟

هوریس سرخگون را پرتاب می‌کند که از لای دستان سدریک گذشت و در حلقه وسط جای گرفت.
- گل... گل اول برای تیم اسلیترین!

صدای فریاد شادی هواداران اسلیترین ورزشگاه را پر کرد. درست در همین لحظه، آریانا با نگاهی به دیگر اعضای تیم، آنها را متوجه شروع نقشه کرد.

- سرخگون دست هکتوره که به سرعت داره پیش می‌ره، آریانا کم کم نزدیکش می‌شه تا سرخگونو بگیره، ماهیتابه‌شو بالا می‌بره و... هی، می‌خواد چکار کنه؟

درست در همان لحظه، ماهیتابه با صدای بنگ بلندی بر صورت هکتور فرود آمد و سرخگون از دستش رها شد. صدای سوت داور در فضا پیچید و بازی متوقف شد.

داور با عصبانیت جلو آمد و رو به آریانا گفت:
- اون دیگه چه کاری بود؟ این بازی یه بازی سالمه و تو همین الان یه خطای بزرگ مرتکب شدی! یه اخطار...
- نه نه... اشتباه نکنین، من هیچ خطایی مرتکب نشدم و کاری که کردم کاملا قانونی بود!
مدتی طول کشید تا سرانجام آریانا توانست با گفتن جمله" اگه می‌خواید برید قوانینو ببینید"، داور را قانع کند.

- بازی دوباره شروع می‌شه. این بار سرخگون دست رکسانه که به طرف دروازه اسلیترین پیش می‌ره. اوه... بازدارنده‌ای از ناکجا آباد ظاهر می‌شه که مثل این که از طرف بانز بوده؛ اما رکسان جاخالی می‌ده و توپو شوت می‌کنه... و گل! گل تساوی توسط رکسان زده می‌شه!

صدای فریاد شادی هافلپافی‌ها بلند شد. رابستن سرخگون را گرفت و به سرعت به سمت دروازه حرکت کرد. اگلانتاین نیز درحالی که به او خیره شده بود،‌ پا به پایش پیش می‌رفت. ثانیه‌ای بعد، مشتِ سنگین اگلانتاین بر صورت ظریف رابستن فرود آمد و او را از روی جارو به پایین انداخت.

- خطا... یه خطای کاملا واضح از طرف اگلانتاین! واقعا چه فکری با خودش کرد که این خطا رو مرتکب شد؟

بار دیگر صدای سوت داور بلند شد و این بار خشمگین‌تر از پیش، به طرف اگلانتاین رفت و زمانی که با سخنان پر از اطمینانِ اگلانتاین مبنی بر این که کارش طبق قوانین، خطا نبوده، مواجه شد، بار دیگر قانع شد و بازی را ادامه داد.

اعضای تیم اسلیترین خشمگین بودند. به نظرشان رسیده بود داور توسط هافلی‌ها خریده شده بود که انقدر نسبت به اعتراض‌هایشان بی‌توجهی می‌کرد. حتی هافلی‌ها نیز از این که داور به این زودی قانع می‌شد، تعجب کرده بودند.

- اسلیترینی‌ها با وجود خشمی که دارن، بازیو ادامه می‌دن. بازی هفتاد به سی به نفع هافلپافه که به نظر من بیشترش با خطاهای کاملا واضحشون به دست اومده، ولی خب ظاهرا داور چنین نظری نداره...

مدتی بازی به روال عادی دنبال می‌شد و هافلپافی‌ها خطایی نکردند. تا این که ناگهان علامت شوم با گوی طلایی رنگی درون جمجمه‌اش، ظاهر شد و به دنبالش فریاد شادمانه‌ی اسلیترینی‌ها فضا را پر کرد.

درست در همان لحظه، رز به سرعت با جارویش از کنار علامت شوم گذشت و باعث شد تا اسنیچ از جمجمه‌اش پایین بیوفتد.
رودولف با افتخار آن را گرفت و بالای سرش تکان داد.

بلاتریکس که دیگر خونش به جوش آمده بود، فریادش بلند شد:
- چکار داری می‌کنی رودولف؟ چرا فاز برنده شدن گرفتی؟ اسنیچو اول ما گرفتیم و همه دیدن رز باعث شد علامت شوم اونو بندازه. بنابراین برنده ماییم. اسنیچو بده ببینم!

دورا به سرعت جلو رفت و گفت:
- نه بلا، قوانین عوض شدن. نکنه خبر نداری؟ دیگه اون قانون مسخره که "هر کی اول بگیره برنده‌س"، حذف شده و به جاش قانون" اسنیچ در آخر دست هر کی باشه اون برنده‌س" گذاشته شده!

داور جلو آمد و اعلام کرد که تیم اسلیترین برنده است زیرا زودتر موفق به گرفتن اسنیچ شده بودند.
آریانا شروع به حرف زدن کرد:
- ببینین خانم داور، حرفایی که ما می‌زنیم، کاملا بر مبنای قوانین یه بازی کوییدیچ سالمه. اگه می‌خواین مطمئن بشین می‌تونین یه نگاهی به قوانین بندازین!

داور لحظه‌ای به فکر فرو رفت و سپس دستور داد برگه قوانین را بیاورند. لوله‌ی کاغذ را باز کرد و مدتی به آن خیره شد. چندین بار از اول تا آخرش را خواند و سپس اعلام کرد:
- خب... مثل این که قوانین بازی‌ها تغییر کرده، ولی نمی‌دونم چرا هیچ کس به من که داور بودم چیزی نگفته؟ حتما باید به این موضوع رسیدگی کنم. ولی فعلا طبق این برگه، برنده‌ی بازی تیم هافلپاف اعلام می‌شه!

داور پس از اتمام حرفش، اسلیترینی‌های مات و متحیر و عصبانی را در کنار هافلپافی‌های خوشحال با نیشخندی محو در گوشه لبشان، تنها گذاشت و زمین را برای رسیدگی به اوضاع ترک کرد.




فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲:۰۱:۵۶ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸
#4
سلام پروفسور!
بفرمایین اینم تکلیف من!


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۵:۵۰:۳۴ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
#5
سلام پروفسور خالی!

۱. توی یه رول، تفاوت یا کاربرد دیگه ای از تلسکوپ جادویی رو شرح بدین.

سدریک بر کف اتاقش نشسته و به بسته ی تلسکوپ مقابلش خیره شده بود. تلسکوپی که پروفسور خالی گفته بود حتما آن را برای این جلسه و انجام تکالیفشان از کوچه دیاگون بخرند.

بسته را باز کرد و تلسکوپ را بیرون آورد. ظاهرش چندان تفاوتی با تلسکوپ های ماگلی نداشت؛ فقط کمی سنگین تر بود و چند میله نازک و کوچک در بالایش دیده می شد. دکمه ی تقریبا بزرگِ قرمز رنگ و نرمی نیز روی دسته اش وجود داشت.

پس از گذشت چند دقیقه که تلسکوپ را در دستش ورانداز کرد، دفترچه راهنمایش را برداشت تا از طرز کارش سر در بیاورد. صفحه ی اول دفترچه درمورد ویژگی ها و قابلیت های تلسکوپ بود و در صفحات بعد به چگونگی کار کردن با آن پرداخته بود.

صفحه اول را باز و شروع به خواندن کرد:
- تلسکوپ جادویی "مَجیکوپ" به شما این امکان را می دهد که هنگام رصد ستارگان، سیارات و اجرام فضایی، از هر آنچه که به نظرتان جذاب بود، عکس گرفته و در لحظه با سایر جادوگران و ساحرگان به اشتراک بگذارید.
همچنین مجیکوپ به شما توانایی برقراری ارتباط صوتی و تصویری را با موجودات فضایی اعم از کوچک و بزرگ، در هر مکان و موقعیتی، می دهد.
مجیکوپ دارای قدرت زومی بینهایت است که مطابق با میل مصرف کننده اش و در حدی که او می خواهد زوم می شود و هیچ محدودیتی در این باره ندارد...

سدریک از ادامه ی خواندن ویژگی های تلسکوپ صرف نظر کرد و صفحه را ورق زد. صفحه ی دوم روش کار کردن با تلسکوپ را آموزش داده بود:
- برای عکسبرداری از ستارگان، سیارات و اجرام آسمانی در هنگام رصد، کافی است لنز مجیکوپ را نود درجه در جهت عقربه های ساعت بچرخانید تا دوربین های ریزِ تعبیه شده در اطراف لنز، شروع به عکاسی کنند. برای به اشتراک گذاشتن عکس ها نیز باید با صدای بلند خواسته ی خود را برای مجیکوپ شرح دهید؛ بلافاصله عکس ها چاپ شده و از شکافی در پایین خارج می شوند و توسط جغدهای پرورش یافته ی خودِ تلسکوپ که با شنیدن خواسته شما بیرون آمده اند، به مقصد برده می شوند.

صفحه را ورق زد و به خواندن ادامه داد:
- اگر می خواهید در لحظه با موجودات فضاییِ ساکن سیاره ای ارتباط برقرار کنید، کافی است دکمه ی قرمز رنگ موجود بر روی دسته را به آرامی فشار دهید و اندکی صبر کنید. با فشردن دکمه، ابتدا مانیتور کوچکی از بالای مجیکوپ بیرون می زند که برای برقراری ارتباط صوتی و تصویری است، سپس لوله ی خمیده ای نیز از پایین بیرون می آید که صدای شما را به سیارات دیگر منتقل می کند. برای بهتر منتقل شدن صدا، بهتر است دهان خود را به لوله چسبانده و حرف هایتان را بصورت فریاد بیان کنید و از آهسته صحبت کردن بپرهیزید.
میله های نازک موجود در بالای مجیکوپ نیز برای قدرت زوم بینهایت آن قرار گرفته اند که هنگام لمس کردنشان، همچون مردمک چشم عمل کرده و گشاد می شوند. هر چه سرِ این میله ها گشادتر شود، مجیکوپ بیشتر و بیشتر زوم می شود. برای بیشتر گشاد شدن سرِ میله ها باید آنها را نرم تر و ملایم تر لمس کنید؛ هر چه لطافت بیشتر، گشادی نیز بیشتر! توصیه ی ما برای ایجاد این لطافت...

سدریک متن را نیمه کاره رها کرد. طاقت نداشت تا برای امتحان کردن تلسکوپ جدیدش با آن همه ویژگی، بیشتر صبر کند. پس دفترچه راهنما را کناری انداخت، به سرعت تلسکوپ را برداشت و از اتاقش خارج شد تا تکلیف پروفسور خالی را به بهترین شکل ممکن، انجام دهد.

۲. سر تعمیر کار چه بلایی اومد؟ توی یه رول کوتاه شرح بدین.

تعمیرکار که مرد بسیار حرف گوش کنی بوده و در زمان هاگوارتزِ خودش، شاگرد نمونه و ممتاز سال شده و ‌مقام ارشدی را نیز از آن خود کرده بود، حالا سرپیچی از دستور یک استاد را، کاری زشت و ناپسند می دانست.
بنابراین تصمیم داشت که تا دستور پروفسور خالی را تمام و کمال اجرا نکرده، از حرکت باز نایستد. می خواست آن قدر برود تا طبق حرف پروفسور، به بیرون کلاس رسیده و آنجا منتظر بماند.

اما از آنجایی که کلاس در بیابان تشکیل شده و بیرون نداشت، تعمیرکار همانطور رفت و رفت تا بالاخره پس از گذشت چند روز، خسته شد و خود را تسلیم سرنوشتش که بلعیده شدن توسط ماری کبری بود، کرد و درنهایت، خشنود از این که در لحظات پایانی عمرش نیز درحال اجرای فرمان استادی بوده است، جان به جان آفرین تسلیم نمود و با لبخندی ملیح در گوشه لبش، از دنیا رفت.

۳. الان پروفسور خالی کجا قایم شده و چی به سرش میاد؟ توی یه رول بنویسین!

پروفسور خالی پس از انتشار جرقه های رنگی ناشی از جادو از چوبدستی اش، آن را همراه با جیغی وحشتناک به هوا پرت کرد و خود به سرعت زیر تپه ای شنی در نزدیکی اش، پنهان شد.

با وجود این که ذره های ریز شن در دهان و دماغ و دیگر سوراخ های صورتش فرو می رفتند و دچار کمبود اکسیژن و تنگی نفس شدید شده و احساس خفگی می کرد و وزن دانه های بسیار زیادِ شن در بالای سرش بر او سنگینی می کرد، اما باز هم حاضر نبود تا زمان دفع خطر، مخفیگاهش را ترک کند.

صدای شاگردانش را از بالای سرش می شنید که نامش را با صدای بلند فریاد می زدند و به دنبالش می گشتند. اما او تا وقتی که از امن بودن چوبدستی اش اطمینان حاصل نمی کرد، از آنجا بیرون نمی رفت.

مدت زیادی گذشت و شاگردانش خسته شدند و دست از صدا کردن او کشیدند. سکوت همه جا را در بر گرفت. پروفسور خالی در این فکر بود که نکند چوبدستی تمام شاگردانش را از پا در آورده باشد؟ نکند در نبودِ او همه ی آنها را کشته باشد؟ اگر اینطور بود، پس چه خوب که در اینجا مخفی شده و خود را از دیدِ چوبدستی قاتل دور نگه داشته بود!

رکسان در همین فکرها بود که ناگهان برخورد جسم سختی را با فرق سرش احساس کرد. یکی از شاگردان پایش را روی سر او گذاشته و آن را له کرده بود. در همین لحظه که چیزی نمانده بود در اثر فشار وارد بر سرش جان بدهد، شاگرد مذکور پایش را برداشت و به سرعت شن های آن قسمت را کنار زد.

چیزی نگذشت که با فریادی بلند رو به دیگر شاگردان اعلام کرد:
- هی بچه ها، پروفسور رو پیدا کردم! اینجا بود؛ زیر شن ها.
سپس به کمک بقیه، پروفسور خالی را بیرون کشیدند و تلاشِ بی فایده شان برای این که او را قانع کنند چوبدستی کاملا بی خطر است را، از سر گرفتند.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱ ۱۵:۵۸:۴۶

فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۰:۲۳:۰۴ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸
#6
سلام ارباب.
می شه لطفا این پستمو نقد کنین. اولین پست جدی تو کل ایفای نقشمه.
فکر نمی کنم خیلی خوب شده باشه؛ به نظرم یه اشکالاتی داره که چون تاحالا پست جدی نداشتم اینجوری شد.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۰:۱۲:۲۴ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
#7
واژه ای برای بیان احساساتش نمی یافت. کلمه ای نبود تا به کمکش، احساساتِ پر شده در ذهنش را خالی کند. در گوشه و کنار ذهنش کندوکاو می کرد؛اما هیچ، دریغ از حتی یک کلمه که بتواند بر زبان بیاورد. ذهنش سراسر لبریز از احساسات مختلف شده و دیگر جایی برای واژه ها نمانده بود.

احساسات از هر طرف بر او فشار می آوردند؛ احساس ترس، وابستگی، نگرانی و دلشوره و هزاران احساس دیگر که از مدت ها پیش در جای جای ذهنش قرار گرفته بودند.
ترسِ از دست دادن اربابش که از مدت ها قبل در گوشه ی کوچکی از ذهنش به وجود آمده و تا الان نیز همراهش بود؛ از همان وقتی که لرد او را به مرگخواری پذیرفت و اربابش شد، می ترسید. از دوری و رفتنش می ترسید. می دانست به او بسیار وابسته می شود و دیگر تحمل دوری از او را ندارد. از همان موقع، از دست دادنش برایش یک کابوس بود تا همین حالا.
وابستگی به او، وابستگی شیرینی بود؛ اما حیف که نگرانی را نیز به همراه خود داشت. دائم نگران بود و حالا بیشتر از همیشه؛ نگرانِ از دست دادن اربابش...

ارباب او اربابی معمولی نبود؛ فوق العاده بود. اربابی که تحت هر شرایطی همچنان محکم و استوار پابرجا ماند و مرگخوارانش را رها نکرد. اربابی که در هر زمانی به حرف های بی حد و اندازه و گاه غر زدن های مرگخوارانش گوش داد، بی آنکه خسته شود. اربابی که بر خلاف این که به بی احساسی و سردی معروف بود، وجودش پر از احساس بود و به مرگخوارانش اهمیت می داد. اهمیتی چنان که شاید در ظاهر دیده نشود، اما از تمام کارها و حرف هایش می توان به این حقیقت که آنها برایش مهم اند، پی برد.

حرف های به ظاهر بی تفاوتی که از زبان اربابش می شنید، برایش به شیرینیِ قند بودند؛ چرا که می دانست پشت آن کلمات سخت و لحن بی تفاوت، عشقی بی همتا نهفته است. عشقی فراتر از آن عشق های پوچ و توخالی که چیزی جز شعار نیستند. عشقی به معنای واقعی که فقط در بطن چیزی وجود دارد و نه در ظاهر آن. عشقی که فقط مرگخوارانش متوجهش می شوند و نه کس دیگری. از آن نوعی که فقط می توان آن را فهمید و با تمام وجود درک و حس کرد؛ نه از آن که فقط شنیداری است و بس.

در میان هیاهوی این احساسات، بار دیگر در ذهنش شروع به جستجو کرد؛ برای یافتن عبارتی که بتواند با آن احساساتش را بر زبان بیاورد، بلکه آرام شود. ناگهان به خاطره ای رسید؛ خاطره ای که موجب آرامشش می شد. دو دستی آن را چسبید و مرور کرد. صدای اربابش در ذهنش طنین انداخت:
- ما جایی نمی رویم! فعلا که همینجا هستیم. نکنه می خواهی برویم و تو جایمان را بگیری؟
نه، او این را نمی خواست. او فقط حضور اربابش را در کنارش می خواست. ادامه ی حرف هایش را شنید:
- ما هیچ مشکلی نداریم. اربابی هستیم مقتدر و بی مشکل! بنابراین قرار نیست جایی برویم.
سپس با حالتی زمزمه وار و آهسته ادامه داد:
- نگران ما نباشین؛ ما همیشه اینجا خواهیم بود.

با به خاطر آوردن این خاطره آرام شد. نگرانی و دلشوره اش از بین رفت و جایش را به لبخندی ظریف در گوشه ی لبش داد. چرا از اولش اینقدر نگران شده بود؟ چرا این همه درمورد رفتن اربابش خیال پردازی کرده بود؟ دلیلی برای رفتن وجود نداشت. اربابش قوی بود و مقاوم. هیچ وقت جایی نمی رفت؛ همیشه همانطور با اقتدار و با ابهت می ماند. خودش گفته بود جایی نمی رود و او به قدرت و حرف اربابش اعتماد داشت. هیچ دلیلی برای رفتن وجود نداشت...



ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۶ ۲۲:۱۱:۳۹

فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲ جمعه ۸ آذر ۱۳۹۸
#8
سلام پروفسور!

1- به نظرتون به جز قابلیت پرواز و نامرئی شدن، با جادو چه قابلیت‌های دیگه‌ای میشه به خودروهای ماگلی اضافه کرد؟ (5 نمره)
می شه جادویی به خودروها اضافه کرد که کاری کنه تا خودروها با هیچ چیز دیگه ای برخورد نکنن و بتونن بدون هیچ مشکلی از موانع عبور کنن، انگار که هیچی جلوشون نیست. درواقع جادویی که به خودروها یه حالتی بده تا بتونن از توی هرچیزی با هر جنس و اندازه ای رد بشن. اینجوری دیگه هیچ تصادفی در کار نخواهد بود و هیچ دو ماشینی با هم برخورد نمی کنن!


2- طی یک رول، تلاش کنید یک وسیله‌ی مشنگی جدید رو با جادو ترکیب کنید تا کاراییش بیشتر شه یا قابلیت‌های جدیدی بهش اضافه بشه. (15 نمره)
سدریک در اتاقش رو به روی پنجره نشسته و به خیابان زل زده بود. درهمان حال که به درختان و آدم هایی که رد می شدند نگاه می کرد، ناگهان دختربچه ی کوچکی را درحال دوچرخه سواری دید.
خاطرات کودکی اش زنده شدند؛ که چقدر در کودکی دلش می خواست دوچرخه سواری کند اما چون وسیله ای ماگلی بود، با مخالفت خانواده و مسخره شدن از طرف دوستانش رو به رو می شد.

اما حالا تصمیم دیگری داشت؛ می خواست دوچرخه ای بخرد و با جادو تغییراتی در آن ایجاد کند تا بتواند در برابر هرکسی که مسخره اش کرد، از آن بعنوان وسیله ای جادویی دفاع کند.
بنابراین به سرعت از خانه خارج شد تا دوچرخه ای برای خود تهیه کند.

نیم ساعت بعد

سدریک در حیاط ایستاده و به دوچرخه ی مشکی و قرمزی در مقابلش خیره شده بود و به این فکر می کرد که چگونه می تواند آن را به وسیله ای جادویی تبدیل کند.

مدتی گذشت و سرانجام به نتیجه ای رسید. تصمیم داشت چرخ هایش را طوری جادو کند که بصورت خودکار، وقتی سوارش می شود، شروع به چرخیدن کنند؛ بدون این که نیازی به رکاب زدن باشد.

چوبدستی اش را بیرون آورد و وردی را چند بار پشت سر هم خواند. نوری در اطراف چرخ ها پدیدار و به سرعت محو شد. سدریک تصمیم داشت اول تغییرات دیگر را نیز در دوچرخه ایجاد و سپس آن را امتحان کند.

بنابراین دوباره به فکر فرو رفت و بعد از گذشت چند دقیقه، چوبدستی اش را بالا برد و وردی را بر زبان آورد. می خواست به دوچرخه قدرت سخنگویی و شنوایی ببخشد تا بتواند هر موقع که سوارش می شود، مقصد را با صدای بلند اعلام کند تا دوچرخه او را به آنجا ببرد.

پس از ایجاد تغییرات دیگری مثل ماساژور و دستگاه گرمایشی در هوای سرد در صندلی، سرعتِ بینهایت و همچنین سرو قهوه در صورت تقاضا و قابلیت پرواز همچون جاروی نیبموس ۲۰۱۹، تصمیم گرفت که امتحانش کند.

نفس عمیقی کشید و سوار دوچرخه اش شد. با صدای بلند مکانی را اعلام کرد و در کمال ناباوری و خرسندی متوجه شد که دوچرخه به راه افتاد. اندکی بعد، دکمه ی ماساژور صندلی و گرمایِش را فعال کرد و با خیالی آسوده در صندلی که البته یک پشتی نرم نیز به آن اضافه شده بود، لم داد.

دقایقی بعد، سفارش لیوانی قهوه را داد که متوجه شد همراه با لیوانی که دوچرخه به دستش داد، دودی نیز در هوا بلند شد. با حیرت متوجه شد دود از دوچرخه ی خودش بلند می شود. به این نتیجه رسید که بیشتر از توان دوچرخه در یک ساعت از او کار کشیده است.

اما سدریک زمان زیادی برای جمع بندیِ این کشفیاتش نداشت و درست زمانی که تصمیم گرفت دوچرخه را متوقف کند و از آن پیاده شود، دوچرخه با صدای مهیبی منفجر و سدریک به کیلومترها آن طرف تر پرتاب شد.

3- جامعه‌ی جادویی لندن رو تصور کنید، با این تفاوت که جادوگرها نسبت به تکنولوژی دیدِ منفی ندارن و به طور روزمره از انواع لوازم ماگلیِ جدید و جادو شده استفاده می‌کنند. بخشی از زندگی روزمره‌ی یک جادوگر رو در همچین دنیایی توصیف کنید.
خیابان ها شلوغ هستند و مملو از جادوگران و ساحره هایی که به هیچ وجه نمی شود از ظاهرشان فهمید که ماگل نیستند. ساحره ها و جادوگرانی که به خوبی لباس های ماگلی را با هم ست کرده و پوشیده اند و هر یک، موبایلی در دست دارند که یا با آن حرف می زنند و یا فقط کار می کنند. حالا علاوه بر چوبدستی، موبایل نیز به وسایل ضروری که همیشه باید همراهشان می بود، اضافه شده بود.

مغازه های ماگلی مثل لباس فروشی ها، دو برابر قبل مشتری دارند؛ زیرا حالا علاوه بر خودِ ماگل ها، جادوگران و ساحره ها نیز برای خرید به آنجا می روند. ساحره هایی که با اشتیاق به لباس های ماگلی نگاه می کنند و هر یک، بدون استثنا چند دست برای خود می خرند.

اینجا و آنجا جادوگرانی سوار بر ماشین هایی با مدل های مختلف هستند که از نشستن بر صندلیِ راحت اتوموبیل، احساس خرسندی و رضایت می کنند. همچنین در پیاده رو ها، بچه های جادوگر و ساحره دیده می شوند که با ذوق مشغول دوچرخه سواری هستند.

در میان این هیاهو و شلوغی، در خانه ای کوچک کنار خیابان، جادوگری با صدای زنگِ بیداریِ موبایلش از خواب بیدار می شود. چشمان خواب آلوده اش را باز می کند و پس از قطع کردن زنگ، سلانه سلانه به طرف آشپزخانه اش راه می افتد.
قهوه جوش را روشن می کند تا لیوانی قهوه برای خود بریزد و در همان حال، به کمک چوبدستی اش، ظرف های نشسته ی دیشب را درون ماشین ظرفشویی می گذارد و آن را روشن می کند.

پس از خوردن صبحانه، به اتاقش می رود تا لباس های اداری اش را بپوشد. زیرا علاوه بر شغل جادویی اش، شغل دومی نیز در اداره ای ماگلی دارد که صرفا جهت علاقه اش به آنجا رفته است. سه روز در هفته را صرف کار جادویی و سه روزِ دیگر را در اداره می گذراند.
ماشینش را از پارکینگ بیرون می آورد و به طرف اداره رهسپار می شود.

حدودای عصر، با تمام شدن ساعت کاری اش به خانه بر می گردد. لباس هایش را عوض می کند، لیوانی نوشیدنی کره ای بر می دارد و جلوی تلویزیون بزرگش می نشیند و با دیدن فیلم مورد علاقه اش، خستگی اش را در می کند.

بقیه ی ساعت های روزش را با لپ تاپِ مارک دمنتورش، صرف جستجو در گوگل برای مقاله ای با عنوان" استفاده از وردهای نوین در زندگی روزمره" می کند.

با فرا رسیدن شب، شامش را می خورد و به طرف تختش می رود. در موبایلش زنگِ بیداری را برای فردا صبح می گذارد و می خوابد تا فردا، روز جدیدی را در دنیای جادوییِ مدرن، آغاز کند.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۸ ۲۳:۳۲:۳۷

فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ جمعه ۸ آذر ۱۳۹۸
#9
سلام پروفسور روزیه!

۱.
سدریک در گوشه ی زندان نشسته بود و فکر می کرد. مدت زیادی نبود که در زندان به سر می برد؛ تازه سه ساعت شده بود که به آزکابان آورده بودنش، اما این سه ساعت همچون سه روز گذشته بود.

درهمان حالی که انواع و اقسام روش های فرار را که همه غیرممکن بودند، در ذهنش مرور می کرد، ناگهان فکری به ذهنش رسید. به یاد کلاس دفاع در برابر جادوی سیاهی افتاد که پروفسور روزیه وردهای جدیدی را تدریس کرده و با تمرین کردن همین طلسم ها سر از آزکابان در آورده بود.
چه اشکالی داشت وقتی یک بار این طلسم ها را امتحان کرده و به آزکابان رفته بود، بار دیگر نیز از آنها استفاده می کرد؟ حالا که در آزکابان بود بلای دیگری نمی توانستند سرش بیاورند. حداقل به امتحانش برای فرار می ارزید.

در حالی که از جایش بلند می شد تا برای اجرای طلسم ها آماده شود، به طرف میله های زندان کوچکش به راه افتاد. نگهبانی پشت میله ها ایستاده و کلیدهای در زندان از جیبش آویزان بود.

سدریک با صدایی آهسته نگهبان را صدا زد و همین که نگهبان برگشت تا جواب دهد، چوبدستیِ آماده اش را تکانی داد و فریاد زد:
- آواداکتابرا!

از آنجایی که نگهبان علاقه ی زیادی به کتاب و کتابخوانی داشت و تمام اطلاعاتِ موجود در مغزش را از طریق کتاب بدست آورده بود، با این ورد تمام اطلاعاتش پرید و دور و اطرافش را کتاب های مرده ی بسیاری پر کردند و به فردی با مغزی کاملا خالی تبدیل شد.

در همان حالی که نگهبان به علت ناگهانی خالی شدن مغزش گیج و سردرگم دور خود می چرخید و در تلاش بود تا نام خودش را بخاطر بیاورد، سدریک کلید را از جیبش کشید و با عجله در را باز کرد و بیرون آمد.
همین که خواست یک قدم بردارد، فریاد نگهبان دیگری او را از جا پراند:
- هی، صبر کن ببینم؛ زندانی بیرون از سلول؟

بلافاصله سدریک با ورد ایمبوکریو از نگهبان دوم پذیرایی کرد و کتابی را که از کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه در جیبش مانده بود، به طرفش انداخت. نگهبان با اشتیاقی فراوان کتاب را برداشت و بی توجه به رویدادهای اطرافش و فرار یک زندانی، شروع به خواندن کرد.

سدریک که از عملکرد خودش راضی و خوشنود به نظر می رسید، به طرف در اصلی به راه افتاد.
نگهبان دیگری جلوی در ورودی ایستاده بود. سدریک درحالی که از این که به جای دو نگهبان، فقط یکی جلوی در نگهبانی می داد، تعجب کرده بود، آرام آرام از پشت به نگهبان نزدیک شد و ناگهان با فریاد ورد کتابشیو او را غافگیر کرد.
سدریک همانطور که ورقه ورقه شدن نگهبان را تماشا می کرد، در حالی که چوبدستی اش همچنان رو به او بود، با قدم هایی تند و سریع از او فاصله گرفت و تنها زمانی که مطمئن شد به اندازه ی کافی دور شده، طلسم را قطع و به سرعت باد فرار کرد.


۲.
آوادافوداورا: طلسمی که به محض برخورد با فرد باعث می شه هر غذایی که تو معدش هست به سرعت بیرون بریزه تا جایی که حتی معدشم بیاد بیرون و فرد با شکمی مچاله شده و کاملا خالی از اعضای بدن با مرگی سریع بمیره.

کروشیفود: فردی که این طلسم روش اجرا شده باشه، به شدت احساس گرسنگی می کنه و اطرافش پر از غذاهای مورد علاقش می شه، اما به محض این که دستش به غذایی نزدیک شه یا بخواد غذایی برداره اون غذا ناپدید می شه. این شکنجه تا جایی ادامه پیدا می کنه که فرد دچار جنون گرسنگی بشه.

ایمپرفودیو: این طلسم فرد رو مجبور به خوردنِ هر چیزی که در اطرافش هست می کنه. مهم نیست چیزای اطرافش خوردنی باشن یا نه و حتی زنده باشن یا غیر زنده، فرد زمانی که در معرض این طلسم قرار بگیره، هر چیزیو بصورت غذا می بینه و به سرعت اونا رو می خوره؛ حتی اگه گرسنه نباشه.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
#10
هافلپاف vs ریونکلاو



سوژه: اسنیچ

اعضای تیم هافلپاف بر سر میز صبحانه نشسته و هر یک به نقطه نامعلومی خیره شده بودند. یک ساعتی می شد که فقط نشسته بودند و هیچ یک چیزی نمی خوردند.

سرانجام سدریک که احساس کرد باید در وظیفه ی کاپیتانی اش کاری انجام دهد، با اشتیاقی کاملا ساختگی رو به اعضای تیمش گفت:
- هی بچه ها، چرا صبحونه نمی خورین؟ اگه چیزی نخورین که نمی تونین بازی کنین!

سپس تکه ای نان برداشت و به سمت دورا هجوم برد تا آن را در دهانش فرو کند؛ اما دورا به شدت مخالفت می کرد و درتلاش بود تا مانع سدریک شود.
سدریک پس از‌این که با هزاران زحمت تکه نان را در دهان دورا چپاند، با نانی دیگر در دست به سمت رکسان که سعی داشت از او دور شود، خیز برداشت.

سدریک درحالی که درتلاش بود تا نان را به رکسان بخوراند، گفت:
- چرا نمی خورین؟ باید یه چیزی بخورین که جون داشته باشین بازی کنین! اولین بازیمونه، مقابل ریونکلاو؛ می خواین ببریم یا نه؟

رز از گوشه ی میز با درماندگی گفت:
- معلومه که می خوایم ببریم سدریک، ولی نداریم میل، نیست گشنه مون!
- یعنی چی که گشنه تون نیست؟ اصلا مگه می تونین گشنه نباشین؟ وقتی مسابقه دارین باید بخورین؛ همینه که هست، زود باشین!

سپس با پارچ های آب کدوحلوایی و تکه های نان به دست، به سمت اعضای تیمش حمله ور شد تا از نظر خودش، در انجام وظایفش کوتاهی نکرده باشد.

دو ساعت بعد

اعضای تیم هافلپاف با حالی خراب ناشی از صبحانه ی زورکی که سدریک به خوردشان داده بود، در رختکن نشسته و در همان حالی که به سخنرانی سدریک گوش می دادند، بی صبرانه منتظر اعلام نامشان از زبان گزارشگر، یوآن، بودند تا هر چه سریع تر به زمین رفته و خود را از دست سدریک خلاص کنند.

سدریک با هیجان مشغول حرف زدن بود:
- خیلی خب بچه ها، حرفایی که گفتمو فراموش نکنین؛ باید اولین بازیمونو ببریم! رودولف حواست به چیزایی که می گم هست؟ کجا رو نگاه می کنی؟

رودولف داشت از سوراخ نسبتا بزرگی بر دیوار، ساحره های تشویق کننده را در جایگاه تماشاچی ها نگاه و آن ها را بررسی می کرد. در همان حال جواب سدریک را داد:
- آره شنیدم چی گفتی... باید اسنیچو زودتر بگیرم تا اون ساحره های باکمالات بیشتر از این منتظرم نمونن و زودتر بتونم برم پیششون!

سدریک با خود فکر می کرد این دقیقا همان حرفی نبود که او زده بود؛ اما به هر حال مهم این بود که رودولف قسمت اصلی حرف هایش که زود گرفتنِ اسنیچ بود را متوجه شده بود.

درست در همان لحظه، یوآن در میکروفون اعلام کرد:
- خانم ها و آقایان، حالا شاهد ورود بازیکنان دو تیم هافلپاف و ریونکلاو هستیم...
اعضای تیم یکی پس از دیگری پشت سر سدریک وارد زمین شدند. بازیکنان ریونکلاو نیز به رهبری لینی وارد زمین شده بودند.

سدریک و لینی جلو رفتند و با هم دست دادند. سپس یکی از داوران با صدای سوتش، آغاز بازی را اعلام و بلافاصله توپ ها را آزاد کرد. بازیکنان که سر جایشان قرار گرفته بودند، به سرعت بازی را شروع کردند.

- سرخگون دست بازیکنای ریونکلاوه؛ دروئلا سرخگون به دست، یک به یک بازیکنای هافلپافو جا می ذاره و به سمت دروازه حرکت می کنه. آماده می شه برای شوت سرخگون که... آخ... بازدارنده ای محکم به سرش می خوره و سرخگون از دستش ول می شه!

اگلانتاین در حالی که پیپش گوشه ی لبانش نمایان بود و از پرتاب بازدارنده به سمت دروئلا بسیار خوشنود به نظر می رسید، برای پرتاب بعدی آماده می شد.

- حالا رکسان سرخگونو در دست داره؛ اونو به آریانا پاس می ده و آریانا با یه هدف گیری دقیق به سمت حلقه ی چپ دروازه پرتاب می کنه و... گل نمی شه، جرالد با پرشی جانانه اونو می گیره!

در همین لحظه، دورا که از گل نشدن سرخگون عصبانی شده بود، با تمام قدرتش بازدارنده ای را به سمت چو که آن طرف زمین قرار داشت و به سدریک زل زده و سعی می کرد توجهش را به خود جلب کند، روانه کرد.
بازدارنده از کنار چو گذشت و محکم به مهاجم دیگر ریونکلاو، جارو برخورد کرد. برای پرتاب بازدارنده، جارو می توانست بدترین گزینه باشد؛ زیرا بلافاصله پس از برخورد با انتهایش، کمانه کرد و به طرف خودِ دورا برگشت.

- دیوانه ساز سرخگونی رو که دروئلا به سمتش پاس داد رو گرفته و حالا داره به سمت دروازه حرکت می کنه. اون برای حرکت تو زمین هیچ مشکلی نداره؛ چون با توجه به ظاهر پرابهت و بوسه ی معروفش، کسی جرعت مقابله باهاشو نداره، و بله... همین ویژگی کار خودشو کرد و دیوانه ساز اولین گل رو به نفع ریونکلاو به ثمر رسوند!

صدای فریاد تماشاچیان ریونکلاوی در فضا طنین انداخت؛ اما بلافاصله با گل تساوی ای که رز روانه ی دروازه کرد، درمیان فریاد شادی هافلپافی ها گم شد.

- حالا آریانا سرخگون به دست تو زمین حرکت می کنه و... صبر کنین ببینم، این اسنیچ بود که از جلوم رد شد؟ جستجوگرا باید حواسشون حسابی جمع باشه!

درست در همان لحظه که گزارشگر این را گفت، لینی به سرعت با آن جثه ی کوچکش، به سمت گوشه ی سمت چپ زمین که دورترین نقطه به جایگاه گزارشگری بود، شیرجه زد.

- عجیبه... لینی طوری رفتار می کنه که انگار اسنیچو اون گوشه دیده؛ ولی اسنیچ که همین الان از جلوی من رد شد! امکان نداره سرعتش اونقد بالا باشه که بتونه در عرض یه ثانیه خودشو از این ور زمین به او ور برسونه!

درمیان تعجب گزارشگر و سایر بازیکنان، ناگهان رودولف به سمت گوشه ی دیگر زمین با سرعت پرواز کرد؛ اما در گرفتن اسنیچی که تصور می کرد در آن گوشه باشد، ناکام ماند.

- این خیلی عجیبه... انگار که اسنیچ تو یه لحظه توی چند جای مختلفه!

در همان لحظه داور سوتش را به صدا در آورد و بازی را متوقف کرد‌. سپس رو به جمعیت اعلام کرد:
- مثل این که یه مشکلی برای اسنیچ پیش اومده. فعلا بازی رو نگه می داریم تا اسنیچو پیدا و مشکلو حل کنیم؛ بعد به ادامه بازی می پردازیم!

پس از این حرف، همه ی بازیکنان نیز به کمک جستجوگرها رفتند تا در پیدا کردن اسنیچ و یافتن مشکل آن کمک کنند.
پس از گذشت دقایقی نه چندان طولانی، صدای رودولف از گوشه ی زمین به گوش رسید:
- پیداش کردم؛ اینجاست!

سپس با مشتی که اسنیچ درونش بود، نزد داور برگشت. پس از رودولف بقیه ی بازیکنان نیز بر زمین فرود آمدند.
داور اسنیچ را از رودولف گرفت و آن را بررسی کرد. چند دقیقه مشغول معاینه ی اسنیچ بود، که ناگهان اتفاقی افتاد؛ اسنیچ شروع به لرزیدن کرد و سپس در مقابل چشمان حیرت زده ی همگی، یک اسنیچِ دیگر از درون خود به بیرون راند.

داور درحالی که با نگاهی متعجب به اسنیچ زل زده بود، گفت:
- این چرا دوتا شد؟ یعنی...
هنوز جمله اش تمام نشده بود که اسنیچِ اولیه دوباره شروع به لرزیدن کرد و یک اسنیچ دیگر نیز تولید نمود.

داور که همچنان در فکر این بود که چه بلایی ممکن بود سر اسنیچ آمده باشد، ناگهان به یاد هکتور افتاد که صبح همان روز او را بطور اتفاقی در حوالی صندوق توپ ها دیده بود. با به یاد آوردن همان صحنه، همه چیز برایش روشن شد و با عصبانیت و فریاد بلندی هکتور را صدا زد:
- هکتور!

فلش بک

هکتور بالای پاتیل معجونِ درحال جوشش ایستاده و همانطور که آن را با ملاقه ای هم می زد، با خودش صحبت می کرد:
- عجب معجونی بشه این... یه چیزی درست کردم که حرف نداره! فقط مشکلش اینه که نمی دونم کاراییش چیه و چه کار می کنه!

هکتور همانطور که به کاربرد معجونش فکر می کرد، تصمیم گرفت آن را امتحان کند؛ اما نه روی وسایل پیش پا افتاده ای که همیشه معجون هایش را روی آنها امتحان می کرد. بلکه می خواست معجونش را روی وسیله ای قوی و مهم امتحان کند و ببیند که آیا معجونش روی آنها نیز تاثیر می گذارد یا خیر.

پس از اندکی زمان که صرف پیدا کردن وسیله ای مناسب برای امتحان کردن معجونش شد، بالاخره به نتیجه ای رسید؛ او می خواست معجونش را روی اسنیچ آزمایش کند!

در حالی که همچنان با خود حرف می زد، از این طرف اتاق به آن طرف می رفت تا خود را آماده ی دزدیدن اسنیچ کند.
- آره... این بهترین انتخاب واسه امتحان کردن معجونمه. هم این که ابهت معجون با ارزشم با آزمایش روی وسایل بدرد نخور، زیرسوال نمی ره، و هم این که فلز اسنیچ خیلی سخت و مقاومه و همچنین روی اون جادوهای پیشرفته ی محافظتی و ضدتقلب زیادی اجرا شده؛ باید معجونمو به چالش بکشم. باید ببینم در برابر جادوهای قدرتمندم کار می کنه یا نه...

سپس با تجهیزات لازم برای دزدیدن اسنیچ، از آزمایشگاهش خارج شد. حدود نیم ساعت بعد، با اسنیچی در دست و لبخندی شیطانی بر لب وارد آزمایشگاه شد.

با خوشحالی دستکشی پوشید و اسنیچ را مستقیم درون پاتیلش فرو کرد و آن را حدود ده ثانیه درون پاتیل نگه داشت. هنگامی که اسنیچ را بیرون آورد، هیچ تفاوتی حس نکرد. هیچ اتفاقی برای اسنیچ نیفتاده بود.

مدتی صبر کرد؛ اما باز هم اسنیچ تغییری نکرد. با گذشت یک ساعت، هکتور که کم کم از معجونش ناامید می شد، تصمیم گرفت اسنیچ را تا قبل از این که کسی متوجه نبودش شود، به سرجایش برگرداند.

هکتور اسنیچ را به سرجایش، در صندوقچه ی توپ ها برگرداند و ناامید و ناراحت از عمل نکردن معجونش، به آزمایشگاهش برگشت. او نمی دانست که معجون، برای اثر کردن نیاز به فضای تاریک داشت، که البته صندوقچه این فضا را برای اسنیچ فراهم کرده بود.

پایان فلش بک

داور درحالی که همچنان با عصبانیت به اسنیچِ درحال زاد و ولد خیره شده بود، به نتیجه ای رسید:
- این اسنیچ که دست منه، هر چند دقیقه یه بار، یه اسنیچ دیگه از خودش تولید می کنه؛ پس یعنی زمانی که ما اسنیچو در یه لحظه تو چند جای مختلف می دیدیم، بخاطر سرعت بالاش نبود؛ در واقع الان تعداد زیادی اسنیچ تو زمین هست. این اسنیچی که دست منه اسنیج اصلیه؛ چون فقط اینه که هر چند دقیقه یه بار، یه اسنیچ از خودش تولید می کنه و بقیه، اسنیچی تولید نمی کنن.

سپس نگاهی به فضای اطراف که پر از اسنیچ شده بود، انداخت و در حالی که سعی در کنترل خشمش از هکتور داشت، ادامه داد:
- اگه بخوایم این همه اسنیچ تقلبیو جمع کنیم تا بازی رو به حالت عادی ادامه بدیم، خیلی طول می کشه و مجبوریم بازی رو کنسل کنیم. اما چون نمی خوایم این اتفاق بیفته، استثنائاً روند بازی رو تغییر می دیم. همه بازیکنا باید پست های خودشونو ول کنن و در پست جستجوگر بازی کنن؛ تیمی که بتونه اسنیچ اصلی رو پیدا کنه برندست! یه راه تشخیص اسنیچ اصلی اینه که هر اسنیچو چند دقیقه زیرنظر داشته باشین، اگه لرزید و از خودش اسنیچ تولید کرد، یعنی اصلیه. در ضمن، تفاوت ظاهری اسنیچ اصلی با اسنیچای تقلبی فقط تو اینه که تقلبیا یه ذره مات تر و کدر ترن. همین! خب... موفق باشین!

سپس اسنیچ اصلی را به هوا فرستاد و خود نیز بی توجه به بازی، بازیکنانِ بهت زده را در میان دریایی از اسنیچ رها کرد و با خشم و عصبانیتی که دیگر توان کنترلش را نداشت، فریاد زنان به دنبال هکتور رفت.


فقط ارباب!

تصویر کوچک شده







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.