هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۲:۰۰:۵۸ سه شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹
#1
تسترال همانطور روبه‌روی در ایستاده و در انتظار کشف چگونگی باز شدنش، به آن زل زده بود.
- ای بابا...پس این دستگیره‌ش کو اصلا؟
- قایمش کردم.

تستی با تعجب برگشت و به پشت سر و اطرافش نگاهی انداخت. هیچ کس نبود. بنابراین، با این تصور که صدا را در ذهنش شنیده، به بررسی در با نگاهِ خیره‌اش ادامه داد.

- گفتم قایمش کردم!

این بار تستی متوجه شد صدا، صدای واقعیست و خیال پردازی نمی‌کند. زیرچشمی به دو طرفش نگاه کرد تا مچ شخص گوینده را بگیرد. اما با فضایی کاملا خالی روبه‌رو شد. سرانجام، زمانی که آن جمله بار دیگر تکرار شد، به حقیقت پی برد.

با دهانی باز رو به در برگشت و این بار با حالتی متفاوت به آن زل زد.
- تو...تو حرف می‌زنی؟
- معلومه که حرف می‌زنم.
- خب پس...خیلی هم عالی. بیزحمت باز شو که من کلی کار دارم.

اما در قصد انجام چنین کاری را نداشت.
- خیر. نمی‌شه.
- چرا؟
- چون فعلا تمایل ندارم باز شم. حتی واسه ورود خود محفلی‌ها هم باید فکر کنم، چه برسه به شما غریبه‌ها!


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۸ ۲:۰۷:۴۱

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲:۵۰ دوشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۹
#2
جلوترین بچه که ظاهرا کاپیتانشان بود، با تعجب به گروه مقابلش خیره شد. یکیشان پیرمردی پیپ‌‌کش بود که پسر شک داشت اصلا بتواند درست راه برود، چه برسد به این که بخواهد بدود! که البته عکس‌العمل بسیار سریعش در برابر دختری که آرام به او نزدیک شده و سعی می‌کرد آرنجش را گاز بگیرد، باعث میشد تجدیدنظر کند.

یکی دیگرشان با لبخندی بر لب درست جلوی پای بقیه دراز کشیده و بالشی را روی سر گذاشته بود، که با لگدی که از سوی زن مو فرفری دریافت کرد، سریعا بلند شد و ایستاد. و البته این ایستادن باعث نشد نتواند همچنان بخوابد! یک چشمش برای احتیاط باز و دیگری در خوابی عمیق فرو رفته بود.

چند نفر با پوستی سبز، آبی و حتی با ظاهری شبیه به گرگ نیز دیده می‌شدند. مردی نیمه برهنه هم بود که مدام دور تا دور زنان اطرافش می‌پلکید. و مردی با موهایی پریشان که با خوشحالی درون قابلمه‌ی بزرگی نشسته بود و با ملاقه‌ی دسته بلندی خودش را هم می‌زد.

- زود باش دیگه! بازیو یادمون بده!
- اوه بله...ببخشید. اول که یه کاپیتان لازم دارین...

پسر با دیدن چهره‌ی محکم و جدی بلاتریکس، جمله‌اش را جور دیگری به پایان رساند.
-...که البته همین الانشم مشخصه. بعدم یه دروازه‌بان و چند تا مهاجم و مدافع و هافبک نیازه...

بلاتریکس به مرگخواران درون زمین نگاهی انداخت تا ترکیب تیم را بچیند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۲۱:۰۶ شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۹
#3
بلاتریکس در خوابگاه را به آرامی باز کرد. صدای جیغ و داد و گریه، آب دهان‌های جاری و جغجغه‌هایی که بی وقفه صدای گوشخراش تولید می‌کردند، به استقبال مرگخواران آمد.

در میان آن همهمه، بلافاصله چشم سدریک به کودک رویاهایش افتاد. بچه‌ای کوچک که بی‌توجه به هیاهوی اطراف، شستش را در دهانش کرده و با لبخندی ملیح به خوابی عمیق فرو رفته بود. سدریک جلو رفت، بالای سر بچه ایستاد و نگاهی پر از محبت به او انداخت.
- همین خوبه بلا. بیا همینو ببریم...
- یه بچه‌ی دائم‌الخواب به ارباب بندازیم سدریک؟

اما سدریک نتوانست جواب بدهد؛ زیرا توانش در برابر آن حجم از زیباییِ مقابلش به پایان رسیده و در کنار بچه به خواب رفته بود.

اگلانتاین در حال چپاندن پیپش در دهان کودکی بخت‌ برگشته بود. عقیده داشت اگر بتواند درست و بی اشکال پیپ بکشد، بچه‌ی مناسبی برای برداشتن است.
ایوا نیز چپ و راست بچه‌ها را گاز می‌گرفت و هنوز بچه‌ی خوش طعمی که لایق اربابش باشد را پیدا نکرده بود.

بلاتریکس بی‌توجه به هکتور که سه بچه را همزمان داخل پاتیلش انداخته و با ملاقه آنان را هم میزد تا هر کدام زودتر مغزپخت شد، همان را ببرند، جلو رفت تا خودش با هوش وافرش کودک مناسبی را برگزیند.
دقایقی بعد، با لبخندی پیروزمندانه‌ به طرف بچه‌ای با کلاهی گشاد بر سر رفت و آن را برداشت.
- پیداش کردم! حالا می‌تونیم بریم.

مرگخواران پشت سر بلاتریکس به راه افتادند و از اتاق خارج شدند. اما هیچ یک به برآمدگی‌ای که از زیر کلاه معلوم بود و نشان از دو گوش بزرگ و نوک تیز می‌داد و ماهیت اصلی بچه را فاش می‌کرد، توجهی نکردند.
و با خیالی خوش و آسوده، جن به دست به طرف خانه ریدل‌ها حرکت کردند.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۵ ۱۱:۳۳:۴۹
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۵ ۱۱:۳۴:۲۷

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲:۲۵ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹
#4
لحظات سخت و طاقت‌فرسایی برای مرگخواران بود. باید بین فرو کردن اربابشان در نقشه و قهر کردن ویب یکی را انتخاب می‌کردند. که البته درصورت انتخاب دومی، ممکن بود برای همیشه اربابی در شکل و شمایل شارژر یا هر چیز دیگری داشته باشند.

- خیلی خب، چاره‌ای نداریم. باید ویب رو با ارباب شارژ کنیم.
- هرگز! عمرا اگه بذارم دست به ارباب بزنین و به اون نقشه‌ نزدیک کنین!

بلاتریکس سرسختانه مقاومت می‌کرد. که البته پس از اندکی گفتگوی مسالمت‌آمیز با چند تن از مرگخواران و خالی کردن عصبانیتش بر سر آنان، رضایت داد تا نقشه را با لرد شارژ کنند.

- ارباب؟ اجازه می‌دین؟
- برای چه؟
- که این افتخارو بدین تا من برتون دارم و به نقشه وصل کنم و اون شارژ بشه و جای کلاغو پیدا کنیم و شما رو از این وضعیت در بیاریم؟

لرد سیاه گرچه از اعماق وجودش چندان راضی نبود، اما با در نظر گرفتن این که این کار به تمام شدن آن شرایط کمک می‌کند، موافقت خودش را با اکراه اعلام کرد.
بنابراین دست مرگخواری دراز شد، لرد شارژری برداشت و به نقشه متصل کرد.

- باید قشنگ در آغوشش بگیری تام. اونطوری که نمیشه. محکم بغلش کن تا بهتر شارژش کنی.

دامبلدورِ شمشیری که از دور نظاره‌گر ماجرا بود، مصرانه سعی داشت با انتقال تجربیاتش در زمینه در آغوش گرفتن، لرد سیاهِ منزجر از عملی که در حال انجامش بود را راهنمایی کند.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۹ ۲:۴۵:۰۳

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۱ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#5
مرگخواران و محفلی‌ها دقایقی طولانی با تعجب به ساعت بی حرکت روی زمین خیره شدند. تا این که سرانجام با صدای لرد به خود آمدند.
- به چه نگاه می‌کنید؟ دامبلدور در زمان انسانیتش که هیچ، هنگامی که کلاغ بود و بسیار هم به هدف نزدیک، به درد نخورد! انتظار دارید الان که ساعته کمک کنه؟

همگی سرهایشان را به نشانه موافقت تکان دادند.

- خب بیخود می‌کنید! از این پیری هیچ سودی نمی‌رسه. برید دنبال اون نقشه بگردید که جای اون کلاغ ملعون رو بهمون بگه.

مرگخواران اطاعت کرده و پراکنده شدند. اما محفلی‌ها که خود را ملزم به اجرای دستورات لرد نمی‌دانستند، همچنان در اطراف ساعت ایستاده و با نگاهی غمزده، منتظر پروفسورشان بودند تا بیرون بیاید.

در همان هنگام، صدای فریاد رکسان به گوش رسید.
- یه تیکه کاغذ وحشتناک که خودشو به چندش‌ترین حالت ممکن لوله کرده اینجا افتاده!

ثانیه‌ای نگذشت که مرگخواران همگی به رکسان و نقشه رسیدند.
- چه عالی! بالاخره پیدات کردیم ویب. می‌دونی چقدر دلتنگت بودیم؟

اما نقشه ظاهرا از اظهارات رکسان چندان خوشش نیامده بود.
- نمیدم!
- چیو؟
- اطلاعات درونمو. فعلا تصمیم گرفتم هیچی از چیزایی که می‌دونم بهتون نگم!

مرگخواران به نقشه‌ که خود را سراسر سفید و خالی کرده و دست به سینه جلویشان ایستاده بود، نگاه کردند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۳:۰۶ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#6
در اثر سخنان گهربار هاگرید، دو تغییر صورت گرفته بود. که البته در کمال تاسف مشخص نبود این تغییرات هر دو مربوط به دامبلدور می‌شدند یا لرد هم تغییر شکل داده بود.

دقایقی بعد، فریاد بلاتریکس که حاکی از گم شدن اربابش بود، این موضوع را مشخص کرد.
- ارباب نیستن! ارباب نیستن! اون قالیچه کو؟

مرگخواران به جایی که آخرین بار قالیچه در آنجا قرار داشت، نگاهی انداختند و با فضای خالی مواجه شدند. البته با کمی دقت بیشتر، میشد پیاز کوچکی را در همان حوالی یافت. ولی هیچ یک از مرگخواران در اثر نفرت ذاتیشان از پیاز، توجهی به آن نکردند.

اعضای شورای محفلیون نیز همچنان در حال گشتن به دنبال دامبلدور بودند که ناگهان چشم یکی از آنها به پیاز روی زمین افتاد. در کسری از ثانیه، طبق غریزه‌ی پیازدوستش به سمت آن هجوم برد، پیاز را برداشت و سپس با ولع به سمت دهانش برد.

- چه کار می‌کنی ملعون؟ ما را سر جایمان بگذار!

گابریل با تعجب به پیاز سخنگوی در دستش نگاه کرد. شور و شوق حاصل از یافتن چنین نعمتی در آن اوضاع، ضریب هوشی بالایش را به زیر صفر رسانده بود.
اما گوش‌های بلاتریکس که به شنیدن هرگونه صدایی از لرد سیاه حساس بود، بلافاصله آن را شنید و ردیابی کرد و به پیاز رسید. سپس با حرکتی سریع آن را از دست تیت قاپید و محترمانه در دستان خودش نگه داشت.

اندکی آن طرف‌تر، محفلی‌ها همچنان به سرپرستی هری به دنبال دامبلدورِ تغییرشکل یافته می‌گشتند.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۸ ۳:۱۱:۴۱

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۳:۲۷ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹
#7
در همان هنگام که مشاجره‌ی فلور و زاخاریاس کم کم به مرحله‌ی گیس و گیس کشی می‌رسید، دامبلدور متوجه گابریل تیت شد که دو دستی از شانه‌ی هری آویزان شده و هر جا او می‌رفت، همراهش روی زمین کشیده می‌شد.

- گابریل، بابا جان؟ مشکلی پیش اومده؟
- نه پروفسور. فقط من می‌خوام با هری باشم. لطفا بذارین با هری باشم. اجازه بدین با هری برم.
- خیلی خب، نظر تو چیه هری؟

اما نیازی به جواب نبود؛ چشمان هری که ملتمسانه به دامبلدور خیره شده بودند، کاملا گویای نظرش بود.
و درست زمانی که دامبلدور می‌خواست با لطافت گابریل را از پسر برگزیده‌اش جدا کند، صدای سیریوس از کنارش به گوش رسید.
- میگم که پروفسور...حالا که همه ناراضین، نظرتون چیه یه نظرسنجی راه بندازیم و ببینیم کیا بیشترین رای رو میارن؛ اونوقت از اونا شروع کنیم و تا نفر آخر با کمترین میزان رای، به ترتیب دو نفر دو نفر افرادو با هم قرار بد...

جمله‌ی سیریوس هنوز به پایان نرسیده بود که گیتاری بر فرق سرش فرود آمد. دامبلدور پرسش‌گرایانه رو به ویلبرت که با خونسردی مشغول تکاندن گردوخاک‌‌ ناشی از خرد شدن گیتار از روی شانه‌اش بود، برگشت.

- پروفسور ایده‌ش یکم خوب نبود. اگه من با کسی میفتادم که از همراهی باهاش احساس راحتی نمی‌کردم، اونوقت چی؟

دامبلدور آهی کشید و به فرزندان روشنایی‌اش که دیگر چیزی نمانده بود از شدت خشم، به فرزندانی کمابیش تاریک تبدیل شوند، نگاهی انداخت.
- آروم باشید فرزندانم. آروم...دیگه نیازی به دعوا نیست. گروهبندی کنسل شد، همه‌مون با همدیگه می‌ریم!


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۳۰ ۳:۳۳:۳۹

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۴:۲۶ سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹
#8
اما اتاق خالی، جزو مواردی بود که با وجود انبوه ویزلی‌های کوچک و بزرگ، به راحتی در خانه گریمولد گیر نمی‌آمد.

- حالا نمیشه خالی نباشه باباجان؟ یه چند نفرم پیشتون باشن. قول میدن ساکت بمونن و فقط نگاه کنن.

اگلانتاین اندکی با خود اندیشید‌. هدف اصلی‌اش معاینه‌ی محفلی‌ها بود که هر چه سریع‌تر باید انجام میشد. فکر نمی‌کرد حضور چند نفر اضافی، چندان مزاحم کارش شود.
- "چند نفر" یعنی دقیقا چند نفر؟
- حدودا یه سی چهل تایی میشن باباجان.

دهان اگلانتاین چنان باز شد که پیپش بر زمین سقوط کرد، دندان‌های جلویی خجالت‌زده خود را در برابر چشمان نامحرم جمع کردند و زبان با خشم و عصبانیت، دراز شد و بد و بیراه گویان، دهان را بست تا حریم خصوصی خود و خانواده‌اش را حفظ کند.

- چیشد پس باباجان؟ موافقی دیگه؟
- موافق چیه آقای محترم! گرفتی ما رو؟ خیلی زود یه اتاق خالی برام جور کنین تا گزارشتونو به وزارتخونه ندادم!

دامبلدور آهی سوزناک کشید و به طبقه‌ی بالا رفت. دستگیره‌ی در اتاقی را گرفت و با توکل بر مرلین، آن را گشود.
بلافاصله خیل عظیم ویزلی‌های کوچک به سمتش سرازیر شد. شناکنان خود را به میانه‌ی اتاق رساند و با فریاد محبت‌آمیزی که از جسم نحیف و پیرش بعید بود، سعی کرد آنان را بیرون انداخته و اتاقی خالی برای اگلانتاین جور کند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۳:۱۹ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹
#9
- خب، حالا بالشو داریم...و باید پرهاشو از توش در بیا...

جمله‌ی بلاتریکس هنوز به پایان نرسیده بود که بالش واق واق کردنش را از سر گرفت. با دور شدن از صاحبش نه تنها صدای آژیر گوش‌خراشش قطع نشده بود، بلکه بلندتر نیز به گوش می‌رسید.

صورت بلاتریکس کم کم رو به قرمزی می‌گرایید و چیزی نمانده بود از شدت خشم منفجر شود.
- یکی اینو خفه کنه! سرم ترکید!

مرگخواران هر یک با عجله جهت پیدا کردن راه حلی به بالش زل زدند که ناگهان تکه استخوانی از میان جمعیت پرتاب شد و به پهلوی آن برخورد کرد.

همگی با وحشت به مروپ که استخوان را انداخته بود نگاه کردند‌. می‌ترسیدند این کار بالش را عصبانی‌تر کند، اما ظاهرا اشتباه می‌کردند؛ در کمتر از ده ثانیه، کناره‌های بالش همچون دهانی باز شد و آن را بلعید. بلافاصله صدای پارس قطع شد و خرخری رضایتمند جای آن را گرفت.

- پس چرا وایسادین؟ زود باشین! بدویین پرهاشو دربیارین تا ساکته!

مرگخواران با فریاد بلاتریکس، بدون کوچک‌ترین توجهی به تام که سعی داشت پوست اضافه‌ی دستش را که استخوانش توسط مروپ فدا شده بود، در جیبش جا کند، به طرف بالش هجوم بردند.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۹
#10
سدریک / اگلانتاین
vs
تاتسویا / رکسان


سوژه: آزاد
- اون آبو ببندین! یخ زدم!

خانم دیگوری، در همان حالی که کوهی از ظرف‌های کثیفِ یک هفته‌ی اخیرش را که نگه داشته بود هر موقع سدریک به حمام رفت بشوید، زیر شیرِ پرفشارِ آب می‌گرفت، فریاد زد:
- من که آبو باز نکردم!

دقایقی بعد سدریک در حالی که از شدت سرما می‌لرزید، از حمام بیرون آمد و به اتاقش رفت. نمی‌فهمید چرا هر دفعه که او به حمام می‌رود، ناگهان آب به سردترین حالت ممکن می‌رسد و هر بار هم تمامی اعضای خانواده فریادزنان اعلام می‌کنند که کسی آب را باز نکرده و مقصر سرد شدن آب، آنها نیستند.

در همین فکرها بود که ناگهان درب اتاقش با لگد باز شد و برادرش قهقهه زنان داخل آمد.
- بازم که آب سرد بود؛ نه؟ نمی‌فهمم چرا همیشه چنین بلاهایی سر تو میاد. هوممم...شاید چون تو یه تسترال کوچولویی که هیچ تفاوتی با کود حیوانی نداری؟

سدریک خشمگین، چنان نگاهی به برادرش انداخت که هر کس دیگری اگر به جای او بود، ثانیه‌ای طول نمی‌کشید تا بلیت سفر بی‌بازگشت به مریخ را بگیرد و از جلوی چشمان سدریک دور شود.
- تو طویله‌ بهت یاد ندادن قبل از وارد شدن، در بزنی؟

صدای آقای دیگوری از داخل هال به گوش رسید.
- با برادر بزرگ‌ترت درست صحبت کن سدریک!
- اما اون اول شروع کرد!
- تو کوچیک‌تری. باید احترام برادرتو نگه داری.

این، جمله‌ای بود که روزانه هزاران بار در خانه می‌شنید. اهمیتی نداشت که حق با او بود یا نه، در هر صورت باید احترام برادرش را حفظ می‌کرد و در برابر آزار و اذیت‌هایش، اگر چیزی می‌گفت، همیشه او بود که مقصر شناخته می‌شد.

بعد از بیرون انداختن برادرش از اتاق و با تمام قدرت کوبیدن در به چارچوب، درحالی که سعی می‌کرد غرغرهای مادرش را مبنی بر محکم کوبیدنِ در و جملات پشت سر همی نظیر "آخه من کجا کم گذاشتم که این بچه اینجوری شد"، "همش تقصیر اون دوستای خیابونیشه که باهاشون می‌گرده" و "نه ماه تو شکمم با همه‌ی لگد زدناش تحملش کردم که بزرگ شه اینجوری رفتار کنه!"، نشنیده بگیرد، روی تختش پرید، پتو را تا روی سرش بالا کشید و به آغوش امن‌ترین پناهگاهش، خواب، خزید.

******

- پاشو سدریک. لنگ ظهره! بیدار شو!

صدای فریاد مادرش در ذهنش می‌پیچید. گویی با چکشی سربی و سنگین، با ریتمی یکنواخت بر سرش می‌کوبیدند.

- زود بلند شو سد. نمی‌دونم چرا انقدر می‌خوابی! من همه‌ش تو این خونه از صبح تا شب کار می‌کنم و جون می‌کنم، اونوقت تو، پسری که قرار بود عصای دستم باشه، اینجوری تا لنگ ظهر می‌خوابی! خجالت نمی‌کشی؟ چطور می‌تونی انقدر...

همچنان صدای غرغرهای مداوم و بی‌وقفه‌ی مادرش در گوشش زنگ می‌زد. در حالی که چوبدستی‌اش را بر می‌داشت و با افسونی راه شنوایی‌اش را می‌بست تا آرامش بیشتری داشته باشد، از تختش بیرون آمد. نگاهی به ساعت انداخت و...ساعت ۸ صبح بود!

باورش نمی‌شد مادرش توانسته باشد به "۸ صبح" لقب "لنگ ظهر" را بدهد! البته، باید بخاطر می‌سپرد که چیزهای غیرقابل باور فراوانی در این خانه وجود دارند. منجمله همین داد و فریادها و اعتراض‌هایی که تنها برای ساعت ۱۲ ظهر به بعد معقول بودند.

آرام آرام از تختش بیرون خزید و برای خوردن صبحانه‌ای مختصر به آشپزخانه رفت. خانم دیگوری مشغول پختن پنکیک بود و روی میز هم سینی‌ای پر از پنکیک‌های داغ دیده می‌شد.

دستش را دراز کرد تا سهمش را بردارد، که با صدای مادرش متوقف شد.
- چی کار داری می‌کنی؟ اونا مال برادرتن. پنج هفته دیگه مسابقه کوییدیچ داره، باید از همین الان بدنشو قوی کنه.

سعی کرد دفعه پیش را که خودش قرار بود در مسابقات جام جهانی در نقش دروازه‌بان شرکت کند و والدینش حتی اطلاعی از آن نداشتند، فراموش کند. هنگامی که خسته و کوفته از مسابقه برگشته بود، پدرش با عصبانیت پرسیده بود تا الان کجا بوده و چرا انقدر دیر به خانه بازگشته است. مادرش نیز از این که سروصدای صبحانه خوردن سدریک باعث سردردش شده بود، تا جای ممکن غر زده بود.

- اما اون که اصلا بازیکن نیست! قراره بره اونجا و بین هر تایم استراحت، زمینو تی بکشه!
- به موفقیت‌های برادرت حسودی نکن سدریک.

خانم دیگوری سپس چشم‌غره‌ای به او رفت و سینی را از جلوی دستش برداشت.

بیخیال صبحانه شد و از خانه بیرون زد تا اندکی آرام بگیرد. روی پله‌های جلوی خانه نشست، سرش را میان دستانش گرفت و چشمانش را بست؛ بلکه بتواند کمبود خواب دیشبش را در اثر زود بیدار شدن، جبران کند.
و درست در همان هنگام بود که حس کرد چیزی سرد و لزج روی سرش می‌ریزد و از یقه‌اش پایین می‌رود. سرش را بالا گرفت و با چهره‌ی برادرش که تا کمر از پنجره به بیرون خم شده و بی شباهت به قیافه‌ی تسترالی که بهش تی‌تاپ داده باشند، نبود، مواجه شد. پارچ شربتی در دست داشت که با خوشحالی مشغول خالی کردن آن روی سر سدریک بود.

- واقعا نمی‌فهمم چرا هر روز صبح باید این شوخی مسخره رو تکرار کنی.
- نمی‌فهمی؟ یعنی واقعا نمی‌دونی قیافه‌ت و عکس‌العملت موقعی که اینو میریزم رو کله‌ت، چقد جالب و خنده‌دار میشه؟ پناه بر مرلین! تا حالا به این دقت نکرده بودم که خودت نمی‌تونی قیافه‌ی مسخره‌تو موقعی که یهو از جات می‌پری بالا، ببینی.

سپس خوشحال و خندان از این کشف جدیدش، در حالی که صدای خنده‌های گوشخراشش در مغز سدریک می‌پیچید، رفت تا صبحانه‌اش را بخورد.

سدریک می‌‌خواست برود و لباس‌های خیسش را عوض کند، که یاد بساط هر روز صبحشان افتاد. هر روز بعد از این که توسط برادرش خیس می‌شد، حتی با این که هر بار جایی متفاوت می‌رفت بلکه بتواند از دست پارچ شربت رهایی یابد، و بعد به خانه می‌رفت تا لباس جدید بپوشد، مادرش دعوایش می‌‌کرد.

- وای مرلینا! باورم نمیشه...بازم که خودتو خیس کردی! من نمی‌دونم چرا هر بار شربتی که برات با هزار زحمت درست می‌کنم رو خالی می‌کنی رو خودت!
- من نکردم! اون کرد!
- دست از این کارات بردار سدریک. تا کی می‌خوای کارای بد خودتو بندازی گردن برادرت؟ یه نگاه بهش بنداز و یاد بگیر. هر بار برخلاف تو، شربتشو خالی نمی‌کنه رو کل هیکلش، بلکه تا آخر می‌خوره و اینطوری جواب زحماتمو می‌ده.

دیگر طاقت نداشت. نمی‌توانست این وضع را بیش از این تحمل کند. می‌خواست برود و تا جای ممکن، از آنها فاصله بگیرد. هیچ ایده‌ای نداشت که کجا می‌تواند برود، اما مطمئن بود هر جا که باشد، تحت هر شرایطی، وضعیتش صدها بار بهتر از چیزی خواهد بود که در خانه داشته است.

با عصبانیت وارد خانه شد، و تا قبل از این که خانم دیگوری ببیندش، به اتاقش رفت تا وسایلش را جمع کند. اما هر چه گشت، متوجه شد در کل عمرش هیچ وسیله مهم و باارزشی نداشته؛ همیشه همه‌ی خریدهای هیجان‌انگیز برای برادرش انجام می‌شد. لحظه‌ای با این فکر که هیچ چیز برای برداشتن ندارد، قلبش به درد آمد. که ناگهان چشمش به بالشتی که شب‌های غم‌انگیز بسیاری را همراهش سپری کرده بود، افتاد. با خوشحالی آن را برداشت و بدون خداحافظی یا هیچ حرف دیگری، از خانه بیرون زد.

******

گوشه‌ی پیاده‌رویی خلوت دراز کشیده و به خواب فرو رفته بود. بر خلاف انتظار، بالشش را زیر سرش نگذاشته بود. از ترس کثیف شدن و همچنین ارزش زیادی که برای بالش قائل می‌شد، سرش را روی آسفالت گذاشته و آن را روی سرش قرار داده بود‌.

ناگهان با لگد محکمی که به پهلویش خورد، از خواب پرید. طبق عادت و بدون این که یادش باشد دیگر توی خانه نیست، فکر کرد باز هم برادرش تصمیم گرفته او را به روش‌های خاص خود بیدار کند. چشمانش را باز کرد تا فحش‌هایی نثارش کند که با پیرمردی کلاه به سر روبه‌رو شد‌.

مدتی به یکدیگر زل زدند. گویی پیرمرد از کشمکشی درونی رنج می‌برد. تا این که بالاخره چیزی زیر لب زمزمه کرد.
- پس توهم نیستی...
- ببخشید، چی؟

سدریک با تعجب به پیرمرد زل زده بود. مرد طوری به او نگاه می‌کرد که گویی اولین بارش است که با انسانی روبه‌رو می‌شود. پس از گذشت دقایقی نه چندان طولانی، دستش را به سمت سدریک دراز و به او کمک کرد از روی زمین بلند شود.
- اگلانتاین هستم...اگلانتاین پافت!
- خوشبختم. منم سدریکم.

اگلانتاین سری تکان داد و سپس با دست به گوشه‌ی پیاده‌رو، جایی که سدریک دقایقی قبل آنجا خوابیده بود، اشاره کرد.
- چرا اونجا خوابیده بودی؟
- ولش کن...زیاد مهم نیست. تنها چیزی که فعلا اهمیت داره اینه که دنبال یه جایی برای موندنم.

چهره‌ی پیرمرد ناگهان به لبخندی عمیق باز شد. طوری ناشیانه لبخند می‌زد که گویی تا به حال در عمرش این کار را انجام نداده است.
- چه عالی...چون منم مثل تو، دنبال یه سرپناهم.

هر دو نفر، خنده‌ای از ته دل سر دادند. سدریک فکرش را هم نمی‌کرد که در طی یک ساعت اولیه‌ی فرارش از خانه، بتواند همسفری برای مسیر نامعلومش بیابد.

******

مدت زیادی بود که در حال راه رفتن بودند. چند ساعتی از آغاز سفرشان گذشته و در طول این مدت، داستان‌های زندگی یکدیگر را شنیدند. که البته چندین بار به دلیل احساس شدید و بسیار سدریک به خواب، متوقف شدند. اگلانتاین هر بار منتظر می‌ماند تا او بیدار شود و سپس به راهشان ادامه می‌دادند.

ناگهان سدریک عذرخواهی کرد، دوان دوان به طرف دستفروشی کنار خیابان رفت و دقایقی بعد برگشت.
بسته‌ی کوچکی را رو به پیرمرد گرفته بود.

- این چیه؟
- بازش کن.

اگلانتاین با تعجب بسته‌ را باز کرد و پیپ چوبی و کوچکی را از درون آن بیرون کشید.
- هنوزم سوالم همونه...
- اسمش پیپه. راستش داستان زندگیتو که شنیدم، فکر کردم شاید این کمکت کنه. چند جا دیدم که می‌گن این وسیله می‌تونه یه سری ناراحت‌ها و دردها رو از آدم دور کنه.
- چه خوب...حالا این چطوری کار می‌کنه؟

اما سدریک هم جواب را نمی‌دانست. پس از چندین تلاش ناکام در نحوه‌ی استفاده از پیپ و فرو کردن آن در چشم و چالشان، بالاخره متوجه شدند باید آن را در دهان بگذارند.

- خب، همین؟ کار دیگه‌ای لازم نیست انجام بدیم؟

سدریک سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد. هیچ یک خبر نداشتند که باید آن را روشن کنند‌.

به راه رفتن ادامه دادند‌. در حین حرکت، سدریک بالشش را محکم‌تر بغل کرد و ادامه‌ی داستان زندگی‌اش را از سر گرفت.
-...آره، یه داداش داشتم که همیشه اذیتم می‌کرد. هر اتفاقی که میفتاد، تقصیر من بود و هیچ وقت اون مقصر شناخته نمی‌شد. می‌دونی چرا؟ چون بزرگ‌تر بود! هه...همیشه با این استدلال پیش می‌رفتن و به من می‌گفتن باید احترامشو نگه دارم...

سدریک همانطور به تعریف کردن سختی‌هایی که در خانه‌ تحمل می‌کرد، ادامه می‌داد و متوجه نبود اگلانتاین مدتی‌ست که هیچ حرفی نمی‌زند.
پیرمرد چند قدم عقب‌تر از او ایستاده و به چیزی در مقابلش زل زده بود. بالاخره بعد از گذشت چندین ثانیه، سدریک متوجه نبود اگلانتاین شد و ایستاد.
- هی...کجایی پس؟

جوابی نیامد. به عقب برگشت و او را دید. مقابلش ساختمانی عظیم و باشکوه سر برافراشته و اگلانتاین را مجذوب خود کرده بود. کنارش رفت و او نیز همانند دوستش به آن عمارت بزرگ خیره شد.

- هوی‌‌‌...شماها اینجا چی کار می‌کنید؟

هر دو نفر با صدای فریادی که به ناگاه شنیده شد، از جا پریدند. مرد لختی داخل حیاط ایستاده و با عصبانیت به آنها نگاه می‌کرد.

- ببخشید؟
- گفتم اینجا چی کار دارین؟ شما که ساحره نیستین!

اگلانتاین و سدریک به یکدیگر نگاه کردند.
- مگه باید می‌بودیم؟
- اگه می‌خواین وارد بشین، آره. از حضور جادوگرا معذوریم.
- ولی خودتم که جادوگری!
- من و ارباب استثناییم. آخه می‌دونی؟ من جانشین ارباب و همچنین دربان این عمارتم.
- ارباب؟ ارباب دیگه کیه؟

رودولف ناباورانه به آنها زل زد.
- یعنی می‌خواین بگین اربابو نمی‌شناسین؟ لرد تاریکی؟ لرد ولدمورت؟

هر دو نفر آشکارا از شنیدن نام لرد ولدمورت بر خود لرزیدند.
- یعنی واقعا لرد سیاه اینجا زندگی می‌کنه؟

رودولف سرش را به نشانه موافقت تکان داد. برای لحظه‌ای، سدریک و اگلانتاین مشغول ارزیابی موقعیت شدند. عمارتی بزرگ و باشکوه و مکانی گرم و نرم، زیر سایه‌ی اربابی قوی و قدرتمند...

- ما هم می‌خوایم وارد گروهتون بشیم.

******

درست هنگامی که چشمانش را بعد از چرتی چند ساعته گشود، به سرعت آستین دست چپش را بالا زد و با علامت شومش روبه‌رو شد. به اگلانتاین که طرف چپپش نشسته بود و او هم علامتش را برانداز می‌کرد، نگاه کرد.

- خیلی قشنگن!
- آره...قشنگه.

ثانیه‌ای طول نکشید که احساس خستگی شدیدی بر سایر احساساتش غلبه کرد. سرش را بر زمین گذاشت و به سرعت صدای خروپفش به هوا رفت.

بالاخره به خانه‌ی جدیدی راه یافته بود که در آن کسی به خوابش گیر نمی‌داد، اذیتش نمی‌کرد و می‌توانست با خیال راحت، تا زمانی که می‌خواست، بخوابد.
بالاخره می‌توانست ساعت‌های بسیارِ کمبود خوابش را در خانه‌ی جدیدش جبران کند...

******

گوشه‌ی حیاط نشسته بود و به سو که پشت در ایستاده، رودولف که از دست بلاتریکس خشمگین فرار می‌کرد، مروپ میوه به دست در حال دویدن به دنبال فرزندان مرگخوارش و گابریل که با تی‌اش پشت سر افراد حرکت کرده و جای پاهایشان را تمیز می‌کرد، نگاه کرد.
خانه‌ی ریدل‌ها، حتی با این همه شلوغی و سروصدا، هنوز هم بعد از این همه سال، دلپذیرترین جایی بود که می‌توانست در آن زندگی کند. خوشحال بود که بالاخره خانه‌ی حقیقی‌اش را پیدا کرده بود و حالا، چندین سال می‌شد که آنجا و در کنار مرگخواران زندگی می‌کرد.

به طرف اگلانتاین که حالا اندکی پیرتر شده بود و آرام آرام به سمتش می‌آمد، برگشت و نگاه کرد. پیپ‌ای را که در اولین دیدارشان برایش خریده بود، گوشه‌ی لبش گذاشته بود. با این که یاد گرفته بودند چطور می‌توانند آن را روشن کنند، اما همچنان اگلانتاین ترجیح می‌داد به یاد اولین باری که یکدیگر را دیدند، آن را خاموش نگه دارد...

سدریک با لبخند، بار دیگر سرتاسر حیاط خانه ریدل‌ها را از نظر گذراند. سرشار از حس خوشبختی و آرامش، پلک‌هایش بسته شدند و به آرامی به خواب رفت‌.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۶ ۲۱:۵۳:۵۶

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.