هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲:۰۳ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸
#1
گریفیندور
vs
ریونکلاو


سوژه: سواری


فنریر و اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور با گیجی به هم دیگه نگاه کردن. بعدشم دوباره به نامه هایی که توی دستشون بود نگاه کردن و برای بار پنجم خوندنشون...

- فنر، برعکس گرفتی نامه رو.
- عه؟ گفتم چرا حس میکنم به یه زبون خارجی نوشته شده...

فلش بک

اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور ساعت دوازده ظهر وارد سرسرای بزرگ هاگوارتز شدن. هنوز خمیازه میکشیدن و خوابشون میومد. ولی پشت میز گریفیندور نشستن و به ظرف های خالیشون نگاه کردن.

- فنر؟ دست خودتو میبوسه...

و فنریر از جاش بلند شد. یکم زیر لب بد و بیراه گفت و به سمت آشپزخونه رفت تا با تهدید کردن جن های خونگی، مجبورشون کنه صبحونه رو روی میز گریفیندور ظاهر کنن.
و البته که جن های خونگی با دیدن یه گرگینه که همیشه بوی عرق و خاک میداد، خیلی زود حرف گوش کن میشدن و بهترین صبحانه ای که میتونستن رو آماده میکردن.

چند ثانیه بعد، فنریر دوان دوان برگشت و با صبحانه لذیذ شامل خوراک لوبیا، بیکن، نون و پنیر، چای و آب کدو حلوایی رو به رو شد و البته اعضای تیم کوییدیچ که روی میز شیرجه زده بودن. بهرحال صبحانه ای بود برای تمام سلایق.

گریفیندوری ها داشتن میخوردن و مینوشیدن و اسراف میکردن که به ناگه هفت عدد جغد از توی پنجره های سرسرای بزرگ وارد شدن و شیرجه زدن تو صورتشون تا نامه های بسته شده به پاهاشون رو وارد چشم و چالشون کنن.
البته جغدی که نامه پرویز رو آورده بود، به خاطر چپ بودن چشماش، نامه رو وارد سوراخ چپ بینی پرویز کرد.

گریفیندوری ها نامه هارو از چشم و بینیشون خارج کردن و شروع به خوندن کردن.

پایان فلش بک

گریفیندوری ها نامه هاشون رو با هم عوض کردن تا ببینن برای هم تیمی هاشون چه نامه ای اومده...

- همه شون یکیه که، ما و همرزمانمون رو سر کار گذاشتن!

سر کادوگان نامه مرگ رو روی میز گریفیندور انداخت، و دوربین فرصت کرد قبل از اینکه بقیه هم نامه هاشون رو روی نامه مرگ بندازن، زوم کنه و متن داخلش رو نشون بده.

نقل قول:
به نام مرلین جان آفرین

اعضای محترم تیم کوییدیچ گریفیندور، نظر به تغییر محل ورزشگاه کوییدیچ هاگوارتز و به دلیل قوانین جدید رازداری جهت عبور و مرور در دنیای ماگل ها برای رسیدن به ورزشگاه کوییدیچ، برای شما برنامه آموزشی رانندگی با وسایل نقلیه مشنگی تدارک دیده شده که...


و بقیه نامه به خاطر پرتاب بقیه نامه ها، از دیدرس خارج شد و گریفیندوری ها به هم نگاه کردن. بعدشم از جاشون بلند شدن، و در حالی که به خاطر ناتمام موندن صبحانه غر میزدن، از سرسرای بزرگ خارج شدن تا از طریق شومینه تالار گریفیندور به جلسه اول تمرینشون برن...

میدونستن چرا ورزشگاه هاگوارتز برای این بازی قابل استفاده نیست. میدونستن ورزشگاه به تسخیر دمنتورا در اومده و اونا هم میخوان پیکنیک و پول پارتی برگزار کنن... در نتیجه هیچکس شکایت نکرده بود. کلا هیچکس چیزی نگفته بود. فقط یه ورزشگاه ارزون وسط لندن رو اجاره کرده بودن که این بازی کوییدیچ رو هم بگذرونن...

گریفیندوری ها که غرق افکارشون و صبحانه نصفه نیمه شون بودن، به تالار خصوصیشون رسیدن، روی سر و کول هم سوار شدن و وارد شومینه شدن، پودر پرواز رو ریختن و با گفتن کلمه "آموزشگاه رانندگی وزارت" و البته خوردن مقدار زیادی خاکستر آتیش، غیب شدن و چند ثانیه بعد در یک عدد شومینه بسیار تنگ، با دست و پای همدیگه که توی چشم و چال و دماغ و دهنشون فرو رفته بود، ظاهر شدن و بعد در تلاشی ناشیانه برای خروج از شومینه، پخش شدن کف زمین.

چند ثانیه بعد، چشماشون رو باز کردن و اولین چیزی که دیدن، یکی از کارمندای وزارت بود. چهره ش جدی بود و کت و شلوار پوشیده بود. بدون هیچ معرفی و سلام و احوال پرسی ای سریعا گفت:
- بلند شید ببینم! مربی هاتون منتظرتونن در طبقه پایین. جدا از هم تمرین میکنید. خیابون های خاصی رو توی شهر براتون تدارک دیدیم. اونجا با مربی های ماگلتون تمرین میکنید که واسه مسابقه فردا آماده بشید.
- کجاییم اصلا؟
- لندن دیگه! همه تون انقدر خنگید؟ نامه رو خوندید اصن؟
- سه خط اولشو که قطعا خوندیم.
-

و اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور بلند شدن؛ و بدون اینکه نگاه دیگه ای به چهره مامور وزارت که هنوز پوکرفیس بود بندازن، از اتاق خارج شدن، وارد راهرویی شدن که با پله های فلزی به طبقات پایین میرفت. از روی پله ها با حداکثر سرعت عبور کردن به پایین ترین طبقه رسیدن، یک عدد در رو باز کردن و وارد فضای بیرون از ساختمون شدن.

هوای لندن مثل اکثر اوقات ابری و سرد بود. حتی یک پرنده هم توی آسمون نبود و به خاطر سرما همه شون ترجیح داده بودن در کانون گرم خانواده باقی بمونن.

و بعد اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور با مربی های رانندگیشون رو به رو شدن. هفت عدد افسر با هیکلای گنده و چهره های خشن، که البته همه شون ماگل بودن.

- تو! بیا اینجا!
- تو هم بیا اینجا!
- و تو هم واسه خودمی!

و افسرها، دانش آموزهاشون رو انتخاب کردن و از هم جدا شدن...
فنریر تمام مدت به افسری که باهاش بود زل زده بود.

- جلوتو نگاه کن.
- چرا؟
- چی چرا؟
- کلا چرا؟
- درسته.

افسر و فنریر همونطور جدی و آروم به ماشین مخصوص آموزش رسیدن.
افسر سوار شد.
- سوار شو دیگه.
- چجوری؟
- به سادگی! همونطور که من سوار شدم...

فنریر سرش رو به نشانه فهمیدن تکون داد و در طرف کمک راننده رو باز کرد تا دقیقا جایی که افسر نشسته، بشینه.

- نه نه! اون یکی در! نمیبینی مگه من اینجا نشستم؟

و فنریر دوباره سرش رو تکون داد، از جلوی ماشین رد شد و در طرف راننده رو باز کرد و نشست. در رو هم به تقلید از افسر خیلی آروم بست.

و بعد افسر توی چشم های فنریر نگاه کرد و یه کلید رو از جیبش بیرون آورد.
- این رو میبینی؟
- خوردنیه؟
- نه... سویچ هستش! ماشین رو با این روشن میکنی. اون سوراخه رو ببین زیر فرمون؟ الان این رو بگیر، بذار داخلش، خیلی آروم بپیچون.

فنریر سویچ رو از افسر گرفت، خیلی آروم داخل محل اشاره شده گذاشت و چرخوندش...
و صدای موتور ماشین، نشان از روشن شدنش داد.

- خوبه خوبه... حالا اون سه تا رو میبینی اون پایین؟ از سمت چپ میشه کلاچ، ترمز و در نهایت گاز.
- گاز؟
- چرا همچین نگاه میکنی؟ پدال گاز منظورمه!
- گاز!
- اوکی. حالا پاتو بذار روی کلاچ، خیلی آروم فشار بده. یخورده آهنگش بیاد دستت...

و فنریر که هنوز از دهنش آب روان بود و کم کم داشت استخری رو کف ماشین تشکیل میداد، کاری رو کرد که افسر گفته بود.
و بعد افسر با احتیاط گفت:
- خب... حالا پدال گاز رو خیلی آ...

افسر هیچوقت نتونست جمله ش رو کامل بگه. چون یهو کل سرش رفت توی دهن فنریر، و بعد فنریر با یه هورت محکم، افسر رو درسته قورت داد.

فنریر که حالا سیر شده بود، آروغ بلندی زد و شروع کرد به بازی کردن با پدال ها...

چند ساعت بعد:

فنریر که خسته شده بود، و البته بعد از ده بیست بار خاموش و روشن کردن و آسیب زدن به جعبه دنده ماشین موفق شده بود حدود یک متر جا به جا بشه، با دیدن هم تیمی هاش که دارن از رو به رو بهش نزدیک میشن، ماشین رو خاموش کرد، سویچش رو برداشت، پیاده شد و به سمتشون رفت.
- یاد گرفتید؟ حله؟ آماده اید واسه فردا؟
- ما که خیلی وقته آماده ایم و داریم استراحت میکنیم. دیدیم تو نیومدی نگرانت شدیم.
- آره آره. منم آماده ام، منتها اینکه به خاطر ترافیک و اینا میخوام با یکی از شماها سوار شم اگه ممکنه فردا...

و تیم گریفیندور با چشم هایی تنگ شده به خاطر شک به فنریر نگاه کرد...

- کارمون درسته. اصلا نگران نباشید. من با پرویز میام فردا.
- گرفتاری شدیم این وقت شب.
- بریم بخوابیم دیگه.

و البته که رفتن خوابیدن. گریفیندوری های راننده خفته خوووب حتی!

گریفیندوری ها صبح روز بعد، ساعت هفت و نیم با مشت خوردن به در اتاق هاشون از خواب بیدار شدن. صبحانه شامل نان و پنیر و چای براشون با میزهای کوچیکی به اتاقشون آورده شد... و گریفیندوری ها که تا حالا فقط صبحانه های هاگوارتز رو خورده بودن دچار تضعیف روحیه و درد شدید در قلب های شجاعشون شدن و شجاعتشون از گرسنگی نعره ها کشید حتی.

و بعد همه شون در حیاط جلوی ساختمون جمع شدن تا قبل از حرکت به سمت ورزشگاه مورد نظر توضیحات مامور مخصوص وزارت رو بشنون. مامور وزارت که تازه از خواب بیدار شده بود و مشخصا هنوز دست و صورتشو نشسته بود، با خمیازه ای که تا انتهای لوزالمعده شو مشخص کرد، گفت:
- ببینید، اصلا شما ایده ای دارید از اول سوژه که چرا اینطوری شد؟

طبیعتا گریفیندوری ها و خواننده ها هیچ ایده ای نداشتن. اونا صرفا با جریان همراه شده بودن و الان اینجا بودن.

- خیلی خب، ببینید، مشنگ ها به صورت عمومی مشکوک شدن به حضور جادوگرا، و ظاهرا تونستن یه سری چیزای جدیدی اختراع کنن که جادو رو تشکیل میده... کاری نداریم که نخست وزیرشونم دهن لق بوده و باید در اولین فرصت ترور بشه. ولی بهرحال... فهمیدید چرا وزارت داره اینهمه خودشو به زحمت میندازه و از فشفشه هایی که بین ماگلا زندگی کردن استفاده میکنه و انقدر بها میده بهشون حتی.

گریفیندوری ها تحمل این میزان از افشاگری رو اون هم توی یک دیالوگ نداشتن. در نتیجه حرفی نزدن.

- خب دیگه. برید سوار ماشین هاتون بشید. هر نفر یه ماشین. اینم به این خاطره که میخوایم هوای لندن رو واسه مشنگا آلوده کنیم که تو کارمون دخالت نکنن. موفق باشید.
- راستی یه سوال... بچه های تیم ریونکلاو کجان؟
- اونا هم تو یه ساختمون مشابه در طرف دیگه شهر همین آموزشارو دیدن. بهشون فکر نکن.

و گریفیندوری ها آروم سوار ماشین هاشون شدن. و بعد حتی خیلی آروم تر ماشین هاشون رو روشن کردن. بعدش آب دهانشون رو قورت دادن... و خیلی آروم تر ماشین هاشون رو به حرکت در آوردن. اونا تا به حال توی خیابون های خالی و خلوت رانندگی کرده بودن، البته در همون یک روز آموزششون، و حالا باید میرفتن توی شهر.
ولی گریفیندوری ها زرنگ تر از این حرفا بودن. اونا فقط تا سر خیابون رفتن، از دیدرس ساختمون وزارت خارج شدن، و بعد همه شون رفتن توی ماشین آرتور که رانندگی رو واقعا از قبل بلد بود. چندتایی از اعضای تیم رفتن داخل صندوق عقب، چندتایی خودشون رو بین موتور ماشین مخفی کردن و فنریر هم رفت زیر صندلی ها...

و بعد آرتور با آرامش تمام در حالی که صدای ضبطشو زیاد کرده بود تا علاوه بر آلودگی دودی، آلودگی صوتی هم ایجاد کنه، به سمت آدرس ورزشگاه مورد نظر به راه افتاد.

آرتور بعد از چندین بار گیر کردن توی ترافیک، پیچیدن توی خیابون های اشتباه و حتی زیر کردن چندتا عابر پیاده، که البته باعث تعقیب و گریز توسط پلیس مشنگی هم شد، تونست به ورزشگاه برسه و ثابت کنه چه راننده قابلیه.

آرتور مقابل ورزشگاه هفت تا ماشین مشابه ماشین های خودشون رو دید. اولین مدل رولز رویس بودن. و این نهایت تلاش وزارت برای جلوگیری از جلب توجه بود که به نظر میرسید خوب جواب داده چون ریونکلاوی ها قبل از گریفیندوری ها رسیده بودن.

بزرگ خاندان ویزلی ها از ماشین پیاده شد. کش و قوسی به کمرش داد و بعد در صندوق عقب و کاپوت جلو رو باز کرد تا گریفیندوری ها بیرون بیان و به فنریر هم کمک کنن از زیر صندلی خارج شه.
و بعد هفت عضو تیم کوییدیچ گریفیندور، وارد سالن ورزشگاه خالی از تماشاچی شدن و با بلاتریکس به عنوان داور، و اعضای تیم کوییدیچ ریونکلاو هم گرم کرده بودن و منتظر وایساده بودن، رو به رو شدن.

و بعد بدون هیچ فوت وقتی جهت سریعتر پیش رفتن سوژه و جلوگیری از عربده کشی داور به خاطر طولانی شدن پست، سوار جاروهاشون که از قبل روی زمین قرار گرفته بود، شدن.

- پس دست دادن کاپیتان ها چی؟

بلاتریکس درست میگفت. اعضای دو تیم نمیدونستن چه کسی کاپیتانه... در نتیجه همگی رفتن با هم دیگه دست و رو بوسی کردن، و بعد برگشتن عقب و سوار جاروهاشون شدن.

و بلاتریکس توپ ها رو رها کرد، و بازیکن ها هم از زمین بلند شدن.

به خاطر سقف بسته ورزشگاه و ارتفاع پایینش، بازیکنا زیاد جای مانور نداشتن و به همین راحت خیلی زود هر دو تیم گل های زیادی رو به ثمر رسوندن. حتی چندبار مورد اصابت بازدارنده ها قرار گرفتن که البته چون فضا کوچیک بود، سرعت بازدارنده ها هم کم بود و آسیب قابل توجهی به بازیکن ها نزدن.

و بعد میون کل بازی کوییدیچ، فنریر ناگهان حس عجیبی پیدا کرد... انگار که داخل شکمش پیچش هایی رو حس میکرد.
- تایم اوت! نیاز به استراحت دارم ملت!

و البته که بلاتریکس چندتا ناسزای ناجور داد و بازی رو متوقف کرد. و در همون حال که فنریر به سمت مرلینگاه میدوید، دوربین روش زوم شد، از لایه های پوستیش گذشت و مستقیم به معده ش وارد شد...

درون معده فنریر، افسرِ خورده شده داشت خودشو میکوبید تو در و دیوار.

- داداش نکن همچین! آروم بگیر دیگه!

و افسر به انتهای معده نگاه کرد و چند نفر آدم با لباس های پاره پوره رو دید.
- شماها دیگه کی هستید؟
- ما هم عین تو خورده شدیم. الانم اینجا زندگی میکنیم.

و افسر به فکر فرو رفت... کل زندگی اون در آموزش رانندگی خلاصه شده بود. اون هیچ کار دیگه ای بلد نبود. بنابراین به اون مرد نگاه کرد و گفت:
- نظرتون راجع به خروج از اینجا چیه؟
- راه نداره اصن.
- نظرتون راجع به سرگرمی چیه؟
- چی مثلا؟
- آموزش رانندگی... روی در و دیوار معده مثلا.
- Damn... I'm in!

و اون مرد که مشخص نبود حتی جادوگره یا نه، و توسط فنریر سال ها قبل خورده شده بود، رفقاش رو جمع کرد و همگی با افسر شروع کردن به بازی بازی و اسکیت کردن روی دیواره های معده فنریر...

و دوربین به آرومی از معده فنریر خارج شد، و فنریر رو نشون داد که همچنان دلش داره پیچ میزنه و از مرلینگاه برمیگرده به زمین بازی.
بازیکن ها با برگشت فنریر دوباره سوار جاروهاشون شدن و اوج گرفتن. فنریر در تمام مدت یک دستش رو روی شکمش گذاشته بود و نمیتونست سرخگون رو بگیره. نهایت کاری که میتونست بکنه این بود که وقتی بهش پاس میدادن، با سر به سرخگون ضربه بزنه و امیدوار باشه گل بزنه یا به هم تیمی هاش پاس بده که البته در نود در صد مواقع توپ رو به تیم ریونکلاو واگذار میداد و ریونکلاوی ها هم از موقعیت استفاده میکردن و گل میزدن.

و بعد درون معده فنریر اتفاقی افتاد...
افسر موفق شد خودشو به بالای معده فنریر برسونه...
و فنریر حس کرد درد معده ش حتی بیشتر شده. البته هیچی نگفت، حس میکرد اگر یکبار دیگه درخواست استراحت بده بلاتریکس ورزشگاهو آتیش میزنه.

و بعد اتفاق ترسناک تری افتاد...
فنریر ناگهان کبود شد و روی زمین افتاد.
بازیکنای دیگه و بلاتریکس هم فرود اومدن و سریع دورش جمع شدن. حتی دروئلا و آرتور و سر کادوگان روی شکم و گلوی فنریر بالا و پایین پریدن تا اگر توپ یا چیز دیگه ای توی گلوش گیر کرده هم در بیاد. ولی تلاش هاشون کاری از پیش نبرد و فنریر تقریبا سیاه شد.

و در همون حال، افسر که داشت خودشو از گلوی فنریر بالا میکشید، با شنیدن صدای خش خشی از توی جیبش، فهمید که بیسیمش دوباره کار میکنه، در نتیجه درش آورد و با وجود ضرباتی که روی شکم و گلوی فنریر فرود می اومد و لهش میکرد، با مرکز تماس گرفت و گفت:
- یه مورد اضطراری قتل و آدم خواری توی ورزشگاه ریچارد شیردل واقع در خیاب...
- میدونیم کجاست! زنده بمون تا بیایم. تمام!

و افسر غر غری کرد. وقتی مرکز باهاش شوخی میکرد اصلا خوشش نمیومد. بهرحال به خزیدنش به سمت بالا ادامه داد، کم کم به دهان فنریر رسید و بازش کرد، و بعد سرش رو از توی دهان فنریر بیرون آورد تا با داور، گریفیندوری ها و ریونکلاوی های گیج رو به رو بشه.
- اوه.

و البته اونا هم سریعا افسر رو از دهان فنریر خارج کردن تا فنریر بتونه دوباره نفس بکشه.
- من غلط بکنم دیگه آدم درسته بخورم...

درست همون لحظه درهای ورزشگاه چهار طاق باز شدن و نیروهای پلیس وارد ورزشگاه شدن تا با افسری که هنوز پاهای توی دهان فنریر بود، جادوگرا و ساحره های گریفیندوری و ریونکلاوی، توپ هایی که هنوز روی هوا بودن و جاروهای پرنده ای که روی زمین بودن، رو به رو بشن...

- فقط بلا چوبدستی داره نه؟

بلاتریکس به تام جاگسن نگاه کرد، شانه ای بالا انداخت و بعد با صدای پاق بلندی غیب شد تا کاملا روی این موضوع تاکید کنه... و هیچکس فرصت نکرد زمانی که نیروی پلیس لندن روی سر گریفیندوری ها و ریونکلاوی ها ریخت، سر و صدایی کنه...

و چند دقیقه بعد، در تمام وزارت خانه های سحر و جادوی دنیا، آژیرهای خطر مبنی بر شروع جنگ بین جادوگرا و مشنگا و لو رفتن کامل جادوگرها به صدا در اومد...




پاسخ به: تابلوی اعلانات
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷:۱۱ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸
#2
اطلاعیه تمدید یک روزه مسابقات کوییدیچ


سلام.

با توجه به اشتباه تایپی ای که در نوشتن تاریخ اتمام بازی ها داشتیم، مسابقات تا پایان روز شنبه 14 دی تمدید میشن. البته این اشتباه در اطلاعیه تمدید وجود نداشت، و صرفا در پست اعلام مسابقه وجود داشت، اما چون این اشتباه تایپی باعث ابهاماتی در تاریخ پایان مسابقه شده بود، این تصمیم به درخواست اعضا گرفته شد.

مهلت داوری همچنان تا 14 بهمن هست و تغییری نمیکنه.

پست مسابقه که دارای تاریخ اشتباه هست هم بعد از اتمام مسابقات ویرایش میشه.

موفق باشید.




پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰:۵۵ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۸
#3
نقل قول:

هافل نوشته:
خور خوریا.

سلام. من یه تازه واردم و پست کارگاه داستان نویسی نوشتم. هنوز مدیر ها ویرایشش نکرده ان. فکر کنم رد شده. دوباره باید بنویسم؟

+مدیرای سایت کیا هستن؟


سلام.

یه پیام شخصی ارسال کردم برات. بخونش حتما.

موفق باشی.




پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
#4
تا نت وصله من ترکیبو بفرستم.

نقل قول:
تیم گریفیندور



مهاجمین: آرتور ویزلی، عله جیلتی، اینیگو ایماگو
مدافعین: مرگ، پرویز
جستجوگر: ترامپ
دروازه بان: سر کادوگان

داور: تاتسویا موتویاما


همون ترکیب قبلیه. صرفا فرستادم عریضه و اینا خالی نباشه تا نت وصله. فکر نکنم زیاد وصل بمونه چون.




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
#5
گریفیندور
vs
اسلیترین


سوژه: قتل


اسکاتلند، شهر ادینبرو، سال 1994، ماه دسامبر، محله پیلتون، خانه شماره هشت:

- جوآن؟ ناهار حاضره! دیگه صدات نکنم ها!

دختری که پشت پنجره نشسته بود و به قطره های بارون که به شیشه برخورد میکردن، نگاه میکرد؛ از جاش بلند شد. توی چهره ش هیچ احساسی دیده نمیشد، البته به جز زیر چشماش که گود افتاده بودن و نشون از کم خوابی زیاد داشتن. به سمت آشپزخونه رفت. کوچیک بود، ولی دنج و گرم.
جوآن پشت میز نشست، به غذاش نگاه میکرد، ولی میل آنچنانی نداشت. تنها کاری که تونست انجام بده، بازی کردن با غذاش بود.
- چرا غذا نمیخوری؟ ببین، اگه بی اشتها باشی جسی کوچولو هم بی اشتها میشه ها.
- نمیدونی چقدر از بابت همه چیز ازت ممنونم، فقط... نمیدونم... میل ندارم به غذا. هنوز فکر جورج اذیتم میکنه.
- جورج خودشم اذیتت میکرد! یادت نیست چند بار کتکت زد؟! بازوت هنوز کبوده!

جوآن با لحنی بغض آلود گفت:
- من فقط میترسم دوباره پیدامون کنه... حتی نمیدونم از چیش خوشم اومد که باهاش ازدواج کردم...
- آره. و الان حکم جلبشو داری. اگر نزدیکت بشه پلیس سریع میگیرتش. پس نگران نباش و غذاتو بخور.

خواهرش، با لبخندی پر از مهربونی دستش رو روی شونه های جوآن گذاشت و بعد روی صندلی خودش پشت میز چهار نفره چوبی کوچیک نشست.
- اوه... سقف دوباره داره چیکه میکنه... باید به شوهرم بگم تعمیرش کنه وقتی اومد. راستی...

جوآن بقیه حرف های خواهرش رو نشنید، داشت به دختر کوچیکش جسیکا نگاه میکرد. یک ساله بود و چهره قشنگی داشت، و تنها دلیلی بود که جورج، شوهر سابقش، هنوزم دنبالش بود. جوآن کتلین رولینگ، بعد از طلاق از شوهرش، همراه با دخترش به خونه خانواده خواهرش اومده بود و با اونا زندگی میکرد. وضعیت اونا هم چندان خوب نبود، شوهر خواهرش، یه کافه کوچیک توی محله های پایین شهر داشت که البته اکثر اوقات خلوت بود.

جوآن انقدر توی افکار خودش غرق شد که نفهمید چجوری غذاش رو خورد و چجوری غذای جسیکارو داد. تنها چیزی که فهمید، این بود که برگشت توی اتاق کوچیکی که خودش و جسیکا توش اقامت داشتن، پشت پنجره نشست و به بیرون نگاه کرد.
خیالش راحت بود که دیان، جسیکا رو توی بغلش گرفته و داره باهاش بازی میکنه. و خودش... تنها کار مفیدی که میتونست بکنه خیال پردازی راجع به یه زندگی بهتر و جادویی بود، البته به جز گرفتن حقوق ثابت از دولت و دادنش به خواهرش، دیان، برای اجاره و کمک خرج.

از نگاه کردن به آسمون ابری و بارونی خسته شد. این هوا فقط افسرده ترش میکرد. پس از روی صندلی چوبی بلند شد و روی لحاف خودش روی زمین دراز کشید. فقط یک تخت توی اون اتاق کوچیک وجود داشت و اون رو برای جسیکا گذاشته بود و خودش روی زمین میخوابید.
خیلی زود خوابش برد...

بعد از گذشت چند ساعت، از خواب بیدار شد.
دیان بالای سرش نشسته بود و بهش نگاه میکرد.

- ساعت... چنده؟
- نزدیک نصف شب.
- اوه...
- نه چیزی نیست. گرسنه ای؟ یه نیمرو بزنم برات؟
- نه واقعا گرسنه نیستم... جسیکا؟
- شامشو دادم بهش. مثل یه فرشته خوابیده.
- خداروشکر...
- راستی چرا مثل پارسال دیگه داستان کوتاه نمینویسی و نقاشی نمیکشی؟
- واقعا نصف شب این سوال به ذهنت رسیده؟

جوآن و دیان به طرز خنده داری به هم نگاه کردن... و بعد زیر خنده زدن. حتی مجبور شدن با دست جلوی دهنشون رو بپوشونن که صدای خنده شون باعث بیدار شدن جسیکا و راجر نشه.
خنده هاشون کم کم با خاطرات دوران کودکی در هم آمیخته شد...
و دو خواهر تا صبح با صدای آروم از گذشته یاد کردن. دلشون برای پدر و مادرشون و خونه قدیمیشون تنگ شده بود. ولی گذشته ها گذشته، و هر دوشون این رو خوب میدونستن.

جوآن عادت داشت صبح ها زود از خواب بیدار بشه. معمولا زودتر از همه روزنامه هارو از جلوی در برمیداشت و میخوند، به خصوص بخش مشاغل رو. میدونست که نمیتونه تا ابد توی خونه خواهرش بمونه و حقوق کمِ دولت رو به عنوان کمک خرج به خواهرش بده.

اون روز هوا یکم آفتابی بود. برای قدم زدن روز خوبی بود... شاید حتی میتونست یه سر به کافه راجر بره. اون کافه محیط آرومی داشت و جوآن میتونست اونجا بهتر از دنیای واقعی فاصله بگیره. محیط خلوت کافه، با آهنگای ملایم همیشگیش و قهوه های گرمش، جای مناسبی برای نوشتن، فکر کردن و خوندن بود.

جوآن یادداشت کوتاهی برای خواهرش گذاشت، و بعد از خونه خارج شد. حس کردن آفتاب روی پوست صورتش، شادابش میکرد. مدت طولانی ای بود که هوا ابری بود و آفتاب خودش رو به اسکاتلند نشون نداده بود.

با قدم های آروم خودش رو به خیابون اصلی رسوند، و بعد سوار یک تاکسی شد. خیابونا خلوت بودن و رانندگی نیم ساعت طول کشید. جوآن پنجره های ماشین رو پایین داده بود تا از نسیم خنک لذت ببره.

محله های نزدیک کافه راجر به شدت خلوت بودن و بوی نم میدادن. خونه ها کوچیک و آپارتمانی بودن و دیوارهای خاکستریشون حالت غمگین و خفه کننده ای بهشون میداد.
جوآن میتونست نگاه هایی رو از پشت سر، روی خودش حس کنه. حس جالبی نداشت. احساس میکرد یه نفر زیر نظر گرفتتش، شاید هم فقط حال و هوای اون محل باعث این احساس شده بود. نمیدونست، ترجیح هم داد بهش فکر نکنه و وارد کافه بشه.

راجر وقتی دید خواهر زنش وارد شده، از جاش پشت بار بلند شد، جلو اومد و جوآن رو در آغوش کشید.
- چطوری تو؟ چه عجب از این ورا! خیلی وقت بود نیومده بودی.
- آره... یه سال شده. نه؟
- اوهوم. اون موقع که میومدی دائم مینوشتی... داستان بود، نه؟ دنیای جادویی و اینا...
- و دقیقا اومدم که ادامه ش بدم. با یه مقدار تغییر.
- برو بشین، منم دوتا چای بیارم و ببینم چه تغییراتی میخوای بدی.

جوآن لبخند زد. واقعی ترین لبخندی که طی چند ماه اخیر زده بود. راجر مثل همیشه خوش برخورد بود و توی کافه به جز دو نفر که پشت یکی از میزهای نزدیک پیشخوان نشسته بودن، کسی نبود.
جوآن یه میز رو نزدیک پنجره انتخاب کرد و نشست، بعدش هم دفترچه یادداشت و خودکارش رو از توی کیفش در آورد.

چند دقیقه بعد، راجر هم بهش ملحق شد، همراه با دو لیوان چای داغ و دارچین.
- خب... میخوا...

جوآن که به شدت هیجان زده بود و با نوک خودکارش روی کاغذ ضرب گرفته بود، حرف راجر رو قطع کرد.
- یادته گفتم قراره داستان حول سه تا شخصیت باشه؟ میخوام تغییرش بدم. میخوام همه شخصیتام داستان خودشونو داشته باشن... میخوام...

و جوآن شروع به توصیف صحنه های داخل ذهنش کرد. صحنه هایی که با جزئیات تمام داشت روی کاغذ شکل میداد و زنده شون میکرد...
و افکار قدرتمندش کم کم جلوی چشمش رو گرفتن و حتی برای خودشم کاملا واقعی شدن.

***


قلعه عظیم هاگوارتز، با چند محوطه، دریاچه ای در کنارش و دانش آموزانی که داشتن توی محوطه و راهروها پرسه میزدن یا توی کلاسا علوم و فنون جادویی رو یاد میگرفتن.
توی تالارهای گروه های چهارگانه همیشه عده ای نشسته بودن و در حال استراحت و صحبت با هم دیگه بودن، و اون روزها، داغ ترین بحثشون مسابقات کوییدیچ بود.
اولین مسابقه، بین تیم های گریفیندور و اسلیترین بود.
اعضای تیم ها چندبار با هم به خاطر تمرین برخوردهای فیزیکی و خشن کرده بودن که البته با پا در میانی اساتید از هم جدا شده بودن.
حتی توی راهروهای قلعه هم جو به شدت متشنج بود و اعضای گریفیندور و اسلیترین با هم درگیر شده بودن که البته با کسر امتیاز و گاهی هم کتک خوردن و متواری شدن دانش آموزای گروهی که تعدادشون کمتر بود یا ضعیف تر بودن، اوضاع به حالت عادی برگشته بود.

جوآن توی ذهنش روزهارو جلوتر برد، خیلی جلوتر. میتونست انگار از توی آسمون داخل قلعه، فعالیتا و جریان داشتن زندگی رو ببینه. و بعد به روز مسابقه رسید...
دانش آموزان و اساتید توی جایگاه هاشون نشسته بودن و منتظر ورود دو تیم کوییدیچ بودن.

هوا آفتابی بود و نسیم ملایمی میوزید. این وضعیت برای تیم کوییدیچ اسلیترین که دروازه شون رو به روی جهت تابش آفتاب بود، زیاد جالب نبود و مهاجمین اسلیترین باید تلاش زیادی برای دور نگه داشتن سرخگون از دروازه شون میکردن.

و بعد از اینکه کم کم صدای تشویق و شعارهای تماشاگرا کم شد، دو تیم کوییدیچ با رداهای سرخ و سبز وارد زمین چمن شدن.
کاپیتان های دو تیم، فنریر و هکتور، محکم با هم دست دادن. هکتور به شدت میلرزید. یه لرزش عجیب و ترسناک که به فنریر هم منتقل میشد. و البته دو کاپیتان به شت محکم دست همدیگه رو فشار داده بودن و حاضر نبودن ول کنن که در نهایت با پا در میونی بازیکنا همدیگه رو ول کردن.

چند ثانیه بعد، داور توپ هارو آزاد کرد و بازیکنا سوار جاروهاشون شدن و روی هوا اوج گرفتن. میتونستن صدای گزارشگر، سو لی رو بین صدای تشویق تماشاگرا و بادی که توی گوششون میپیچید بشنون.

- حالا میبینید که آرتور و فنریر دارن پاسکاری زیبایی رو به نمایش میذارن و مستقیم به سمت دروازه اسلی... اووه... رابستن با یه حرکت چرخشی تونست سرخگون رو از دستشون در بیاره. البته به نظرم اگر شیرجه منحرف کننده هوریس نبود، موفق نمیشد. شاید هم فنریر و آرتور میدونستن اگر بخورن توی شکم هوریس، احتمالا تمام استخون هاشون خرد میشه.

بازیکنای گریفیندور سریع چرخیدن به سمت حلقه های دروازه خودشون و مدافعا سعی کردن رابستن رو هدف بگیرن. تلاش هاشون موفق بود، رابستن نتونست گل بزنه؛ البته فقط برای یک مدت کوتاه. چون چند ثانیه بعد، دو مهاجم دیگه اسلیترین بهش ملحق شدن و با اسکورتِ مدافعا، تونستن سرخگون رو وارد حلقه سمت راست دروازه گریفیندور کنن.

بازی کم کم داشت روند سریعتری به خودش میگرفت. تماشاگرا هیجان میخواستن. نه یه بازی آروم رو. و فریادهاشون به بازیکن ها آدرنالین تزریق میکرد. آدرنالینی که کم کم به صورت خشونت خودش رو نشون میداد. چند دقیقه بعد، بازی برای درمان خون ریزی بینی عله، که به نظر میرسید یکی از معدود دانش آموزان ایرانی هاگوارتز باشه، متوقف شد و داور هم یه پنالتی به نفع گریفیندور گرفت که البته موفقیت آمیز بود.

و بعد، درست لحظه ای که گریفیندوری ها داشتن خوشحالی بعد از گلشون رو نمایش میدادن، سو که از شدت هیجان صداش دو رگه شده بود، فریاد زد:
- به نظر میرسه بازیکن جستجوگر اسلیترین که به نام علامت شوم معروفه، شایدم خود علامت شوم باشه! گوی زرین رو دیده، چون داره با تمام سرعت به سمت جایگاه تماشاچیا میره!

البته که جستجوگر گریفیندور، دونالد ترامپ، یه دانش آموز آمریکایی و رئیس جمهور آینده آمریکا هم بیکار ننشست و با تمام سرعت به سمت علامت شوم رفت. ولی زمانی که علامت شوم با یه چرخش سریع از جایگاه تماشاچیا دور شد، دونالد نتونست خودشو کنترل کنه و با صورت خورد توی جایگاه و رنگش نارنجی شد.

***


و جوآن با دیدن همون صحنه جلوی چشمش، لبخندی زد. برای اون روز کافی بود. سرش رو تکون داد. صحنه رو متوقف کرد، گذاشتش گوشه چشمش، نمیخواست فراموش کنه. و میخواست بعدا روش کار کنه. تا اینجا همه چیزایی که نوشته بود رو دوست داشت. و حالا داشت بهترش میکرد.
به راجر لبخند زد و گفت:
- ممنونم بابت امروز.
- من و دیان همیشه واسه ت هستیم. نگران هیچی نباش.
- بازم ممنون... و من برم خونه کم کم... امیدوارم جسیکا زیاد بهونه گیری نکرده باشه.
- مطمئنی؟ اگه میخوای ناهار اینجا باش، عصری با هم میریم. هوم؟
- نه نه... حس میکنم برم بهتره. یکم هم قدم بزنم. خیلی وقت بود هوای خوب نداشتیم.
- آره راست میگی. از آفتاب لذت ببر و توی راه مواظب باش.

جوآن بعد از خداحافظی از راجر، از جاش بلند شد و از کافه خارج شد.
نسیم ملایمی میوزید و هوا عالی بود. با قدم های آروم و بدون هیچ عجله ای توی کوچه ها و خیابون های خلوت حرکت میکرد تا به خیابون اصلی برسه و یه تاکسی سوار بشه.

تمام مدت که میرفت، با وجود هوای خوب و آرامش و سبک بودن ذهنش، حس ناراحتی عجیبی داشت. حس زیر نظر گرفته شدن.
غرق افکارش بود. جسیکا، نداشتن شغل، بودن توی خونه خواهرش و شوهر سابقش، جورج که تحت تعقیب بود...

و بعد صدای قدم هارو شنید... قدم هایی که به سرعت توی اون کوچه خلوت از پشت بهش نزدیک میشدن، بعد یه سرمای تیز، و خیس شدن لباسش.
به سرعت برگشت، جورج و چاقوی خونی توی دستش رو دید...

***


- نتیجه بازی تا الان هفتاد به شصت به نفع اسلیترین هست. اون هافلیا و ریونیای ردیفای عقب نخوابید! فکر نکنید حواسم بهتون نیست! به نظر میرسه دونالد بالاخره گوی زرین رو دیده، چون داره به سمت دروازه اسلیترین شیرجه میره. با فاصله کمی علامت شوم داره تعقیبش میکنه. اونا جدی جدی گوی زرین رو دیدن! حتی منم میبی... عه... گوی زرین غیب شد!

سو درست میگفت. گوی زرین که چند لحظه پیش کاملا جامد و واضح زیر نور آفتاب میدرخشید، کاملا غیب شده بود! هر دو جستجوگر قبل از اینکه به میله های بلند دروازه ها برخورد کنن، متوقف شدن و با تعجب اطرافشون رو نگاه کردن.

و بعد اتفاق دیگه ای افتاد... یکی از جایگاه های تماشاچیا، انگار که داشت تبدیل به غبار میشد. هم جایگاه، و هم تمام کسایی که داخلش نشسته بودن...

نفس همه کسایی که توی ورزشگاه بودن حبس شده بود و مثل سنگ ثابت مونده بودن...

***


جوآن به سختی میتونست توی اون کوچه بدوه. نفسش بریده بود و زخم عمیق پشتش میسوخت. صدای قدم های جورج رو میشنید که آروم بهش نزدیک میشد. اصلا عجله ای نداشت. میدونست که زخم کاریه.

***


بازیکنای کوییدیچ و تماشاگرا همه شون به هم نگاه میکردن. امیدوار بودن که اینا فقط یه شوخی بزرگ باشه، یا هرچیزی...
و بعد کم کم بازیکنا هم تبدیل به غبار شدن میخواستن دهنشون رو باز کن تا توی لحظه آخر چیزی بگن، ولی حتی از توی دهنشون هم غبار خارج میشد.
یه غبار سیاه، که انقدر ناگهانی اتفاق افتاد که حتی فرصت فریاد زدن هم پیدا نکردن.
و بالاخره اولین تماشاچیا با وحشت جیغ کشیدن.
جیغ هایی که وقتی تبدیل به غبار میشدن و توی هوا پخش میشدن، به سکوت تبدیل میشد.

***


جوآن به سختی حرکت میکرد. خونش روی زمین میریخت و نفسش گرفته بود. با دستش و با کمک دیوار، فاصله ش رو از جورج حفظ کرده بود. ولی برای جورج این موضوع اهمیتی نداشت. خیلی راحت خودش رو به جوآن رسوند و چاقو رو یه بار دیگه از پشت وارد بدن جوآن کرد.
خون از دهان جوآن با فشار خارج شد. چاقو مستقیم وارد ریه ش شده بود.

***


تماشاچیان وحشت زده، از جایگاه خارج میشدن. یا لااقل تلاششون رو میکردن. که البته تعداد زیادی در پی این تلاش ها زیر دست و پا له میشدن.
جایگاه های تماشاچیا، درختای اطراف، زمین کوییدیچ، و حتی قلعه هاگوارتز، همه شون داشتن تبدیل به غبار میشدن... غباری که به آسمون میرفت و حتی آسمون رو هم سفید میکرد... درست مثل یک صفحه کاغذ. یک صفحه کاغذ بدون هیچ نوشته ای.

در طرف دیگه، لرد سیاه و مرگخوارانش که در خونه ریدل ها سر ناهار بودن، متوجه لرزیدن ظروف شدن...
- لرزش چیه حالا؟ هکتورم که داره کوییدیچ میزنه...

و بعد لرد متوجه درد ناگهانی ای توی کل وجودش شد. دردی که نشون دهنده نابود شدن تک تک هورکراکس هاش بود...
- این دیگه چه...؟

لرد نتونست جمله ش رو تموم کنه. خودش، مرگخواراش و حتی خونه ریدل ها داشتن به غبار تبدیل میشدن. آروم آروم. نمیتونستن دردی حس کنن. نمیتونستن حتی چیزی بگن. فقط میتونستن نگاه کنن که چطور خودشون و هم قطاراشون از هم میپاشن و به نیستی میپیوندن.

و اما در اونطرف دیگه، در خونه گریمولد، محفلیا داشتن آخرین راه کارهاشون برای محافظت از پسر برگزیده رو ارائه میدادن و دامبلدور بهشون گوش میکرد. چهره های همه شون جدی بود و نگران...
و بعد کریچر ناگهان وارد اتاق جلسه شد.
- مواد مذاب داشت از زیر زمین خونه بالا اومد! کریچر خوشحال بود! دنیا داشت تموم میشد! کریچر پوچ گرای خووب و خوشحال!

محفلیا انقدر تعجب کردن که نتونستن واکنشی نشون بدن. البته فقط تا وقتی که کریچر جلوی چشمشون تبدیل به غبار شد. و بعد وحشت بهشون غلبه کرد. به سرعت از جاهاشون بلند شدن، خواستن به طبقه پایین برن که با دیدن مواد مذاب که همینطور بالاتر میومد، متوقف شدن...
و البته قبل از اینکه مواد مذاب بهشون برسه، شروع کردن به تبدیل شدن به غبار... غبار سیاه رنگی که همه چیزو میپوشوند و وقتی به جاهای دیگه برخورد میکرد، اون جاها رو هم به غبار تبدیل میکرد.

یه صفحه خالی... بدون هیچ نوشته ای.

***


جوآن با هر دو زانو روی زمین افتاد.
و بعد زانوهاش تاب نیاوردن و به شدت زمین خورد.
آخرین چیزی که دید، صورت بی روح جورج بود. نمیدونست چطور پیداش کرده. نمیدونست حتی چرا... فقط میدونست که دنیای جادویی ای که سال ها قبل ساخته بود و اون روز دوباره بهش برگشته بود تا زنده ش کنه، به عدم پیوسته، و قرار نیست دیگه برگرده.
و کم کم اعصابش به خاطر نرسیدن خون متوقف شدن و قلبش هم پمپاژ کردن خون رو متوقف کرد...


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۳۲:۲۶



پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱:۳۶ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#6
فنریر نتونست اینقدر تغییر رو تحمل کنه.
لااقل نه بدون انجام دادن یه مقدار تغییرات فنریری!
در نتیجه رفت جلوی لرد سیاه، هیکلش کلا جلوی دید مرگخوارا رو سد کرد و نتونستن ببینن چیکار داره میکنه، ولی وقتی اومد عقب، مرگخوارا با چنین صحنه ای رو به رو شدن!

- الان چیه اینا؟!
- گوشای آخرین گرگینه ای که خواست من رو واسه ریاست گله به چالش بکشه.
- صحیح.




پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#7
تصویر کوچک شده

ولی داورا و دامبلدور میخواستن مرگخوارا رو زیر بار ببرن. اونا حتی میخواستن بار رو بیارن روی مرگخوارا.
اما مرگخوارا با بار میونه خوبی نداشتن. اونا ظریف بودن. اونا تحمل سنگینی زیاد رو نداشتن. حتی تا الان هم به خاطر چشم غره های بلاتریکس نقششون رو انقدر خوب بازی کرده بودن.

- من یه سوزن بزنم با اجازه...

یکی از داورا این رو گفت و بعد به صورت اسلوموشن با یه سوزن بزرگ توی دستش به سمت لرد رفت، و مرگخوارا هم تلاش کردن با همون حالت اسلوموشن به سمت داور شیرجه بزنن و جلوشو بگیرن.
اما موفق نشدن.
همه چیز به صورت اسلوموشن، اما خیلی هم سریع پیش رفت. سوزن داور صاف وارد دست لرد سیاه شد و مرگخوارا هم که چهره هاشون پر از وحشت شده بود، روی داور و لرد سیاه سقوط کردن.

و بعد همه چیز از حالت اسلوموشن خارج شد، و مرگخوارا سریع خودشون رو جمع و جور کردن، داور رو بلند کردن، سوزن رو هم از دست لرد خارج کردن.

- اگه مرده، پس چرا کبود شده؟

مرگخوارا با وحشت دیدن که چهره لرد سیاه علاوه بر اینکه پر از درد شده، کبود هم شده. و اونجا بود که لینی سریعا جهت رفع بحران وارد قضیه شد.
- چیزه... چیز... سوزن خوردن، بادشون داره خالی میشه. اربابمون بی باد دارن میشن.

و مرگخوارا همه شون به هم دیگه نگاه کردن، و دوباره بساط گریه و زاری رو شروع کردن!



پاسخ به: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵ جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸
#8
سلام.

این تاپیک رو باز کردیم، به صورت تک پستی، یا تیم ها اگر خواستن یه سوژه رو بنویسن و تموم کنن بیان و پست بزنن. سوژه هاتون آزاد، ولی خب کوییدیچیه. حالت تمرین داره دیگه. نیاز به حریف و کشت و کشتار نیست.

یه سری برنامه های دیگه ای هم داریم. این اولیشه فعلا.




پاسخ به: پایگاه اطلاع رسانی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۱:۱۰ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
#9
مراسم اهدای جام لیگ کوییدیچ 1398


اول از همه از یه چند نفر تشکر کنم، بعد برم سراغ اهدای جام.
از تام جاگسن به خاطر درست کردن جام ها تشکر میکنم.
از لینی وارنر به خاطر یاری به موقع ـش و انجام یک عدد داوری باقی مونده که باعث شده بود لیگ تا الان طول بکشه به شدت تشکر میکنم.
از بلاتریکس و ابیگل تشکر میکنم. هرچند که ابیگل متاسفانه مشکلاتی براش پیش اومد و نتونست داوری آخرش رو انجام بده.
و در نهایت از تمام تیم هایی که شرکت کردن و شرکت نکردن هم تشکر میکنم حتی.

تیم قهرمان این دوره، ترنسیلوانیا هست.

تصویر کوچک شده

مقام دوم این دوره، تف تشت هست.

تصویر کوچک شده

مقام سوم این دوره، سریع و خشن هست.

تصویر کوچک شده

همینا دیگه... برید با جام هاتون بازی کنید و موفق باشید.
به عنوان حرف آخر هم بگم که به زودی توی همین انجمن خبرهایی در راهه! فکر نکنید تا سال دیگه قراره بیکار بمونه این انجمن!

جدول امتیازات در آخرین بازی:

ترنسیلوانیا: 21 امتیاز

تف تشت: 16 امتیاز

سریع و خشن: 13 امتیاز

رابسورولاف: 12 امتیاز

زرپاف: 6 امتیاز

بچه های محله ریونکلاو (غیر از اکبرشون): 6 امتیاز

WWA: 6 امتیاز

اراذل و اوباش گریف: 3 امتیاز


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۸ ۲۰:۲۱:۰۳



پاسخ به: بیلبورد امتیازات
پیام زده شده در: ۲۰:۴۳ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
#10
امتیازات بازی هفتم لیگ کوییدیچ 1398


اراذل و اوباش گریف
VS
WWA


داور اول:

اراذل و اوباش گریف: 95.2

آرتور ویزلی: 97
بد نبود در کل ولی سرعت روند سوژه دستت نبود اصلا.

مرگ:96
طنز پستتو خوب نگه میداری روند سوژه اتم خوب بود، ولی یه مشکلی که بود این بود که اراذل خیلی راحت راه حل پیدا کردن، بهتر بود از یه روش خلاقانه تر استفاده میکردی.

آستریکس: 94
خوب شروع کردیا ولی آخرش زدی خراب کردی همه چیو، روند سوژه از دستت در رفت توضیحاتتم خراب شد.

گیدیون پریوت: 94
نوشتی مسابقه تف تشت بعد بازیکنای اراذل توشن؟
بد نبود اشتباه تایپی زیاد داشت فقط.

داور دوم:

اراذل و اوباش گریف: 93.5

آرتور ویزلی: ۹۴
فعل‌هاتون به هم نمی‌خورن. یه جا کتابی نوشتین و یه جا محاوره.
از نظر دستور زبانی و نگارش ایراد داشتین.
خیلی بهتر می‌تونستین بنویسین.

مرگ: ۹۵
سیستم مونتاژ خودکار باحال بود.
یه پست ساده و خوب بود.

آستریکس: ۹۳
آستریکس پستتون پر از اشتباهات نگارشی بود. گاپیدن یا قلو!
کلا خیلی ساده بود.

گیدیون پریوت: ۹۲
اولاش خوب بود. اما پر از غلط‌های نگارشی حاصل عجله داشتن. از یه جایی به بعد دیگه فقط خواسته بودین داستان رو پیش ببرین.
کوییدیچتون هم کم بود.

برنده: اراذل و اوباش گریف


رابسورولاف
VS
بچه های محله ریونکلاو


داور اول:

رابسورولاف: ۹۶.۶

کنت الاف: ۹۸
خوب بود کنت. دو امتیاز کم کردم. یک چون صحنه‌های قوی داشتین که نیاز به یه کم پردازش داشت تا عالی بشن. دومی چون بی روح بود.

سوروس اسنیپ: ۹۶
صحنه‌ها خوب بودن، پست می‌تونست خیلی خوب باشه. اما نشد. چون تمرین ندارین. از فرصت‌ها به خوبی استفاده نمی‌کنین. هنوز اشتباهات تایپی دارین. با کمی تمرین، پست‌های خوبی می‌تونین بنویسین.

پاتریشیا وینتربورن
: ۹۶
پست شما هم خوب بود. بهتر از انتظارم بود. اما خام!

داور دوم:

رابسورولاف: 96.6

کنت الاف: 98
خوب بود. ولی توصیفاتت جا داشت قوی تر باشه. یه مقدار ساده نوشتی.

سوروس اسنیپ: 96
توی پست جدی این اشتباهات تایپی خیلی مرگبار میشن. به راحتی تمرکز خواننده رو بهم میزنن. توصیفاتت خوبن، ولی از سوژه ها و صحنه ها خوب استفاده نمیکنی. اگر بیشتر تمرین کنی خیلی بهتر میتونی بنویسی.

پاتریشیا وینتربورن: 96
خوب بود پستت. ولی جا داشت بهتر باشه. جای توصیفات و اضافه کردن صحنه های بیشتری رو داشتی.

برنده: رابسورولاف


سریع و خشن
VS
تف تشت


در این مسابقه لینی وارنر به جای ابیگل نیکولا داوری را بر عهده گرفت.

داور اول:

سریع و خشن: 95.5

ارنی پرنگ
: 94
عمده امتیازی که کم کردم به خاطر اشکالات تایپی و شکلک‌ هایی بود که به نظرم متناسب با موقعیت نبودن وگرنه در کل خوب نوشته بودی.

تاتسویا موتویاما: 95
بخش اول پستتو بیشتر از بخش دوم دوست داشتم، اما کلش جالب بود.

آریانا دامبلدور: 96
میشه گفت تقریبا کل مراحل پیش روشون برای رسیدن به گنج باید توی پست تو اتفاق میفتاد که خیلی خوب از پسش بر اومدی. نه جایی رو زیاد از حد بهش پرداختی و نه جایی رو زود ازش گذشتی! همه چی خوب و به اندازه بود.

رکسان ویزلی: 97
خیلی خوب بود، خصوصا بخش رکسان و اسنیچو خیلی دوست داشتم.

تف تشت: 95.2

کریچر: 96
پستت هرچی جلوتر رفت باحال‌تر شد!

سر کادوگان: 96
خیلی خوب نوشته بودی و از پس جزئیات بر اومده بودی. بخشی از سوژه دستت افتاده بود که کلیات کمی داشت.

ملانی استانفورد: 95
به نظر یکم سریع نوشته بودی، چون هم شکلک نذاشته بودی، هم بعضی جاها جملاتت به خاطر نداشتن علائم نگارشی طوری شده بودن که نیاز به دوباره خوانی داشت. عمده امتیازی که کم کردم سر همین بود.

اینیگو ایماگو: 94
خوب نوشته بودی اما یکی دو جا حس کردم شخصیتات یکم از انتظاری که از شخصیتشون میره فاصله گرفتن.

داور دوم:

سریع و خشن: ۹۸

ارنی پرنگ: ۹۷
خوب بود.

تاتسویا موتویاما: ۹۹
توصیفاتتون عالی بودن.

آریانا دامبلدور: ۹۸
خوب بود.

رکسان ویزلی: ۹۸
خوب بود.

تف تشت: ۹۸.۷۵

کریچر
: ۱۰۰
عالی بود.

سر کادوگان: ۹۹
خوب بود مثل همیشه.

ملانی استانفورد: ۹۸
خوب بود ملانی. اما مثل همیشه نبود.

اینیگو ایماگو: ۹۸
خوب بود.

نتیجه: تساوی


زرپاف
VS
ترنسیلوانیا


داور اول:

زرپاف: 96.6

دورا ویلیامز: 96
پستت یه مقداری سریع پیش رفته بود، جای مانور بیشتری داشتی. پستت یه مقداری ساده بود.
یه نکته هم بگم راجع به طلسم های نابخشوده... این طلسما، طلسمی مثل آواداکداورا، نیاز به یه حجم خیلی شدیدی از نفرت و آرزوی مرگ واسه طرف دارن که اجرا شن، همینطوری فقط چون میدونیم طرف زنده میشه بعدش اجرا نمیشن که.

سدریک دیگوری: 97
قسمتی که ماتیلدا رفت دنبال گوی زرین جای کار بیشتری داشت. میتونستی فضاسازی کنی، بارگاه ملکوتی رو یکم توصیف کنی. زود پریدی از روش.
ادامه پستت ولی خوب بود. ساده بود، ولی خوب بود توصیفاتت.

آگلانتاین پافت: 97
پایان جالبی داشتی. ولی ارتباطتو خیلی ناگهانی با پست قبلی قطع کردی و من تقریبا تا اواسط پست گیج شده بودم که چی شد یهو؟!

ترنسیلوانیا: 98.5

گابریل دلاکور: 98
خیلی خوب بود. مخصوصا بخش رقصیدن سر قبرا بامزه بود خیلی.

آندریا کگورت: 98
ارتباطتت یکم ناگهانی با پست قبلی قطع شد. ولی غیر از اون همه چیز خوب بود.

آلبوس دامبلدور: 99
لذت بردم.

سو لی
: 99
بسی عالی بود.

داور دوم:

زرپاف: 96.3

دورا ویلیامز: 96
اشتباهات تایپی هست هنوز تو پستت، اول پست یا بعد از اون دیالوگ اول یه توضیح کوچیک از صحنه لازم داشت، بد نبود در کل.

سدریک دیگوری: 97
خوب بود، فقط یه چیزی رو نفهمیدم، اینکه تو این جهان جدید همه برعکس شدن یا خوش اخلاق؟!

آگلانتاین پافت: 96
ارتباطتت با پست قبلی قطع شد، بخش کوییدیچی پستت زیادی سریع پیش رفت.

ترانسیلوانیا: 97.7

گابریل دلاکور: 98
خوب بود مثل همیشه به خصوص قسمت کریس چمبرزش.

آندریا کگورت: 97
ارتباطتت با پست قبل قطع شد که میشد با یه توضیح درستش کرد، غیر از اون مشکل خاصی ندیدم.

آلبوس دامبلدور: 98
مثل همیشه خوب بود.

سولی: 98
عالی مثل همیشه.

برنده و قهرمان: ترنسیلوانیا


مراسم اهدای جام هم تا شب انجام میشه.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۷ ۲۰:۴۹:۰۸






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.