هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵:۵۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
#1
گریفیندور
vs
اسلیترین


سوژه: قتل


اسکاتلند، شهر ادینبرو، سال 1994، ماه دسامبر، محله پیلتون، خانه شماره هشت:

- جوآن؟ ناهار حاضره! دیگه صدات نکنم ها!

دختری که پشت پنجره نشسته بود و به قطره های بارون که به شیشه برخورد میکردن، نگاه میکرد؛ از جاش بلند شد. توی چهره ش هیچ احساسی دیده نمیشد، البته به جز زیر چشماش که گود افتاده بودن و نشون از کم خوابی زیاد داشتن. به سمت آشپزخونه رفت. کوچیک بود، ولی دنج و گرم.
جوآن پشت میز نشست، به غذاش نگاه میکرد، ولی میل آنچنانی نداشت. تنها کاری که تونست انجام بده، بازی کردن با غذاش بود.
- چرا غذا نمیخوری؟ ببین، اگه بی اشتها باشی جسی کوچولو هم بی اشتها میشه ها.
- نمیدونی چقدر از بابت همه چیز ازت ممنونم، فقط... نمیدونم... میل ندارم به غذا. هنوز فکر جورج اذیتم میکنه.
- جورج خودشم اذیتت میکرد! یادت نیست چند بار کتکت زد؟! بازوت هنوز کبوده!

جوآن با لحنی بغض آلود گفت:
- من فقط میترسم دوباره پیدامون کنه... حتی نمیدونم از چیش خوشم اومد که باهاش ازدواج کردم...
- آره. و الان حکم جلبشو داری. اگر نزدیکت بشه پلیس سریع میگیرتش. پس نگران نباش و غذاتو بخور.

خواهرش، با لبخندی پر از مهربونی دستش رو روی شونه های جوآن گذاشت و بعد روی صندلی خودش پشت میز چهار نفره چوبی کوچیک نشست.
- اوه... سقف دوباره داره چیکه میکنه... باید به شوهرم بگم تعمیرش کنه وقتی اومد. راستی...

جوآن بقیه حرف های خواهرش رو نشنید، داشت به دختر کوچیکش جسیکا نگاه میکرد. یک ساله بود و چهره قشنگی داشت، و تنها دلیلی بود که جورج، شوهر سابقش، هنوزم دنبالش بود. جوآن کتلین رولینگ، بعد از طلاق از شوهرش، همراه با دخترش به خونه خانواده خواهرش اومده بود و با اونا زندگی میکرد. وضعیت اونا هم چندان خوب نبود، شوهر خواهرش، یه کافه کوچیک توی محله های پایین شهر داشت که البته اکثر اوقات خلوت بود.

جوآن انقدر توی افکار خودش غرق شد که نفهمید چجوری غذاش رو خورد و چجوری غذای جسیکارو داد. تنها چیزی که فهمید، این بود که برگشت توی اتاق کوچیکی که خودش و جسیکا توش اقامت داشتن، پشت پنجره نشست و به بیرون نگاه کرد.
خیالش راحت بود که دیان، جسیکا رو توی بغلش گرفته و داره باهاش بازی میکنه. و خودش... تنها کار مفیدی که میتونست بکنه خیال پردازی راجع به یه زندگی بهتر و جادویی بود، البته به جز گرفتن حقوق ثابت از دولت و دادنش به خواهرش، دیان، برای اجاره و کمک خرج.

از نگاه کردن به آسمون ابری و بارونی خسته شد. این هوا فقط افسرده ترش میکرد. پس از روی صندلی چوبی بلند شد و روی لحاف خودش روی زمین دراز کشید. فقط یک تخت توی اون اتاق کوچیک وجود داشت و اون رو برای جسیکا گذاشته بود و خودش روی زمین میخوابید.
خیلی زود خوابش برد...

بعد از گذشت چند ساعت، از خواب بیدار شد.
دیان بالای سرش نشسته بود و بهش نگاه میکرد.

- ساعت... چنده؟
- نزدیک نصف شب.
- اوه...
- نه چیزی نیست. گرسنه ای؟ یه نیمرو بزنم برات؟
- نه واقعا گرسنه نیستم... جسیکا؟
- شامشو دادم بهش. مثل یه فرشته خوابیده.
- خداروشکر...
- راستی چرا مثل پارسال دیگه داستان کوتاه نمینویسی و نقاشی نمیکشی؟
- واقعا نصف شب این سوال به ذهنت رسیده؟

جوآن و دیان به طرز خنده داری به هم نگاه کردن... و بعد زیر خنده زدن. حتی مجبور شدن با دست جلوی دهنشون رو بپوشونن که صدای خنده شون باعث بیدار شدن جسیکا و راجر نشه.
خنده هاشون کم کم با خاطرات دوران کودکی در هم آمیخته شد...
و دو خواهر تا صبح با صدای آروم از گذشته یاد کردن. دلشون برای پدر و مادرشون و خونه قدیمیشون تنگ شده بود. ولی گذشته ها گذشته، و هر دوشون این رو خوب میدونستن.

جوآن عادت داشت صبح ها زود از خواب بیدار بشه. معمولا زودتر از همه روزنامه هارو از جلوی در برمیداشت و میخوند، به خصوص بخش مشاغل رو. میدونست که نمیتونه تا ابد توی خونه خواهرش بمونه و حقوق کمِ دولت رو به عنوان کمک خرج به خواهرش بده.

اون روز هوا یکم آفتابی بود. برای قدم زدن روز خوبی بود... شاید حتی میتونست یه سر به کافه راجر بره. اون کافه محیط آرومی داشت و جوآن میتونست اونجا بهتر از دنیای واقعی فاصله بگیره. محیط خلوت کافه، با آهنگای ملایم همیشگیش و قهوه های گرمش، جای مناسبی برای نوشتن، فکر کردن و خوندن بود.

جوآن یادداشت کوتاهی برای خواهرش گذاشت، و بعد از خونه خارج شد. حس کردن آفتاب روی پوست صورتش، شادابش میکرد. مدت طولانی ای بود که هوا ابری بود و آفتاب خودش رو به اسکاتلند نشون نداده بود.

با قدم های آروم خودش رو به خیابون اصلی رسوند، و بعد سوار یک تاکسی شد. خیابونا خلوت بودن و رانندگی نیم ساعت طول کشید. جوآن پنجره های ماشین رو پایین داده بود تا از نسیم خنک لذت ببره.

محله های نزدیک کافه راجر به شدت خلوت بودن و بوی نم میدادن. خونه ها کوچیک و آپارتمانی بودن و دیوارهای خاکستریشون حالت غمگین و خفه کننده ای بهشون میداد.
جوآن میتونست نگاه هایی رو از پشت سر، روی خودش حس کنه. حس جالبی نداشت. احساس میکرد یه نفر زیر نظر گرفتتش، شاید هم فقط حال و هوای اون محل باعث این احساس شده بود. نمیدونست، ترجیح هم داد بهش فکر نکنه و وارد کافه بشه.

راجر وقتی دید خواهر زنش وارد شده، از جاش پشت بار بلند شد، جلو اومد و جوآن رو در آغوش کشید.
- چطوری تو؟ چه عجب از این ورا! خیلی وقت بود نیومده بودی.
- آره... یه سال شده. نه؟
- اوهوم. اون موقع که میومدی دائم مینوشتی... داستان بود، نه؟ دنیای جادویی و اینا...
- و دقیقا اومدم که ادامه ش بدم. با یه مقدار تغییر.
- برو بشین، منم دوتا چای بیارم و ببینم چه تغییراتی میخوای بدی.

جوآن لبخند زد. واقعی ترین لبخندی که طی چند ماه اخیر زده بود. راجر مثل همیشه خوش برخورد بود و توی کافه به جز دو نفر که پشت یکی از میزهای نزدیک پیشخوان نشسته بودن، کسی نبود.
جوآن یه میز رو نزدیک پنجره انتخاب کرد و نشست، بعدش هم دفترچه یادداشت و خودکارش رو از توی کیفش در آورد.

چند دقیقه بعد، راجر هم بهش ملحق شد، همراه با دو لیوان چای داغ و دارچین.
- خب... میخوا...

جوآن که به شدت هیجان زده بود و با نوک خودکارش روی کاغذ ضرب گرفته بود، حرف راجر رو قطع کرد.
- یادته گفتم قراره داستان حول سه تا شخصیت باشه؟ میخوام تغییرش بدم. میخوام همه شخصیتام داستان خودشونو داشته باشن... میخوام...

و جوآن شروع به توصیف صحنه های داخل ذهنش کرد. صحنه هایی که با جزئیات تمام داشت روی کاغذ شکل میداد و زنده شون میکرد...
و افکار قدرتمندش کم کم جلوی چشمش رو گرفتن و حتی برای خودشم کاملا واقعی شدن.

***


قلعه عظیم هاگوارتز، با چند محوطه، دریاچه ای در کنارش و دانش آموزانی که داشتن توی محوطه و راهروها پرسه میزدن یا توی کلاسا علوم و فنون جادویی رو یاد میگرفتن.
توی تالارهای گروه های چهارگانه همیشه عده ای نشسته بودن و در حال استراحت و صحبت با هم دیگه بودن، و اون روزها، داغ ترین بحثشون مسابقات کوییدیچ بود.
اولین مسابقه، بین تیم های گریفیندور و اسلیترین بود.
اعضای تیم ها چندبار با هم به خاطر تمرین برخوردهای فیزیکی و خشن کرده بودن که البته با پا در میانی اساتید از هم جدا شده بودن.
حتی توی راهروهای قلعه هم جو به شدت متشنج بود و اعضای گریفیندور و اسلیترین با هم درگیر شده بودن که البته با کسر امتیاز و گاهی هم کتک خوردن و متواری شدن دانش آموزای گروهی که تعدادشون کمتر بود یا ضعیف تر بودن، اوضاع به حالت عادی برگشته بود.

جوآن توی ذهنش روزهارو جلوتر برد، خیلی جلوتر. میتونست انگار از توی آسمون داخل قلعه، فعالیتا و جریان داشتن زندگی رو ببینه. و بعد به روز مسابقه رسید...
دانش آموزان و اساتید توی جایگاه هاشون نشسته بودن و منتظر ورود دو تیم کوییدیچ بودن.

هوا آفتابی بود و نسیم ملایمی میوزید. این وضعیت برای تیم کوییدیچ اسلیترین که دروازه شون رو به روی جهت تابش آفتاب بود، زیاد جالب نبود و مهاجمین اسلیترین باید تلاش زیادی برای دور نگه داشتن سرخگون از دروازه شون میکردن.

و بعد از اینکه کم کم صدای تشویق و شعارهای تماشاگرا کم شد، دو تیم کوییدیچ با رداهای سرخ و سبز وارد زمین چمن شدن.
کاپیتان های دو تیم، فنریر و هکتور، محکم با هم دست دادن. هکتور به شدت میلرزید. یه لرزش عجیب و ترسناک که به فنریر هم منتقل میشد. و البته دو کاپیتان به شت محکم دست همدیگه رو فشار داده بودن و حاضر نبودن ول کنن که در نهایت با پا در میونی بازیکنا همدیگه رو ول کردن.

چند ثانیه بعد، داور توپ هارو آزاد کرد و بازیکنا سوار جاروهاشون شدن و روی هوا اوج گرفتن. میتونستن صدای گزارشگر، سو لی رو بین صدای تشویق تماشاگرا و بادی که توی گوششون میپیچید بشنون.

- حالا میبینید که آرتور و فنریر دارن پاسکاری زیبایی رو به نمایش میذارن و مستقیم به سمت دروازه اسلی... اووه... رابستن با یه حرکت چرخشی تونست سرخگون رو از دستشون در بیاره. البته به نظرم اگر شیرجه منحرف کننده هوریس نبود، موفق نمیشد. شاید هم فنریر و آرتور میدونستن اگر بخورن توی شکم هوریس، احتمالا تمام استخون هاشون خرد میشه.

بازیکنای گریفیندور سریع چرخیدن به سمت حلقه های دروازه خودشون و مدافعا سعی کردن رابستن رو هدف بگیرن. تلاش هاشون موفق بود، رابستن نتونست گل بزنه؛ البته فقط برای یک مدت کوتاه. چون چند ثانیه بعد، دو مهاجم دیگه اسلیترین بهش ملحق شدن و با اسکورتِ مدافعا، تونستن سرخگون رو وارد حلقه سمت راست دروازه گریفیندور کنن.

بازی کم کم داشت روند سریعتری به خودش میگرفت. تماشاگرا هیجان میخواستن. نه یه بازی آروم رو. و فریادهاشون به بازیکن ها آدرنالین تزریق میکرد. آدرنالینی که کم کم به صورت خشونت خودش رو نشون میداد. چند دقیقه بعد، بازی برای درمان خون ریزی بینی عله، که به نظر میرسید یکی از معدود دانش آموزان ایرانی هاگوارتز باشه، متوقف شد و داور هم یه پنالتی به نفع گریفیندور گرفت که البته موفقیت آمیز بود.

و بعد، درست لحظه ای که گریفیندوری ها داشتن خوشحالی بعد از گلشون رو نمایش میدادن، سو که از شدت هیجان صداش دو رگه شده بود، فریاد زد:
- به نظر میرسه بازیکن جستجوگر اسلیترین که به نام علامت شوم معروفه، شایدم خود علامت شوم باشه! گوی زرین رو دیده، چون داره با تمام سرعت به سمت جایگاه تماشاچیا میره!

البته که جستجوگر گریفیندور، دونالد ترامپ، یه دانش آموز آمریکایی و رئیس جمهور آینده آمریکا هم بیکار ننشست و با تمام سرعت به سمت علامت شوم رفت. ولی زمانی که علامت شوم با یه چرخش سریع از جایگاه تماشاچیا دور شد، دونالد نتونست خودشو کنترل کنه و با صورت خورد توی جایگاه و رنگش نارنجی شد.

***


و جوآن با دیدن همون صحنه جلوی چشمش، لبخندی زد. برای اون روز کافی بود. سرش رو تکون داد. صحنه رو متوقف کرد، گذاشتش گوشه چشمش، نمیخواست فراموش کنه. و میخواست بعدا روش کار کنه. تا اینجا همه چیزایی که نوشته بود رو دوست داشت. و حالا داشت بهترش میکرد.
به راجر لبخند زد و گفت:
- ممنونم بابت امروز.
- من و دیان همیشه واسه ت هستیم. نگران هیچی نباش.
- بازم ممنون... و من برم خونه کم کم... امیدوارم جسیکا زیاد بهونه گیری نکرده باشه.
- مطمئنی؟ اگه میخوای ناهار اینجا باش، عصری با هم میریم. هوم؟
- نه نه... حس میکنم برم بهتره. یکم هم قدم بزنم. خیلی وقت بود هوای خوب نداشتیم.
- آره راست میگی. از آفتاب لذت ببر و توی راه مواظب باش.

جوآن بعد از خداحافظی از راجر، از جاش بلند شد و از کافه خارج شد.
نسیم ملایمی میوزید و هوا عالی بود. با قدم های آروم و بدون هیچ عجله ای توی کوچه ها و خیابون های خلوت حرکت میکرد تا به خیابون اصلی برسه و یه تاکسی سوار بشه.

تمام مدت که میرفت، با وجود هوای خوب و آرامش و سبک بودن ذهنش، حس ناراحتی عجیبی داشت. حس زیر نظر گرفته شدن.
غرق افکارش بود. جسیکا، نداشتن شغل، بودن توی خونه خواهرش و شوهر سابقش، جورج که تحت تعقیب بود...

و بعد صدای قدم هارو شنید... قدم هایی که به سرعت توی اون کوچه خلوت از پشت بهش نزدیک میشدن، بعد یه سرمای تیز، و خیس شدن لباسش.
به سرعت برگشت، جورج و چاقوی خونی توی دستش رو دید...

***


- نتیجه بازی تا الان هفتاد به شصت به نفع اسلیترین هست. اون هافلیا و ریونیای ردیفای عقب نخوابید! فکر نکنید حواسم بهتون نیست! به نظر میرسه دونالد بالاخره گوی زرین رو دیده، چون داره به سمت دروازه اسلیترین شیرجه میره. با فاصله کمی علامت شوم داره تعقیبش میکنه. اونا جدی جدی گوی زرین رو دیدن! حتی منم میبی... عه... گوی زرین غیب شد!

سو درست میگفت. گوی زرین که چند لحظه پیش کاملا جامد و واضح زیر نور آفتاب میدرخشید، کاملا غیب شده بود! هر دو جستجوگر قبل از اینکه به میله های بلند دروازه ها برخورد کنن، متوقف شدن و با تعجب اطرافشون رو نگاه کردن.

و بعد اتفاق دیگه ای افتاد... یکی از جایگاه های تماشاچیا، انگار که داشت تبدیل به غبار میشد. هم جایگاه، و هم تمام کسایی که داخلش نشسته بودن...

نفس همه کسایی که توی ورزشگاه بودن حبس شده بود و مثل سنگ ثابت مونده بودن...

***


جوآن به سختی میتونست توی اون کوچه بدوه. نفسش بریده بود و زخم عمیق پشتش میسوخت. صدای قدم های جورج رو میشنید که آروم بهش نزدیک میشد. اصلا عجله ای نداشت. میدونست که زخم کاریه.

***


بازیکنای کوییدیچ و تماشاگرا همه شون به هم نگاه میکردن. امیدوار بودن که اینا فقط یه شوخی بزرگ باشه، یا هرچیزی...
و بعد کم کم بازیکنا هم تبدیل به غبار شدن میخواستن دهنشون رو باز کن تا توی لحظه آخر چیزی بگن، ولی حتی از توی دهنشون هم غبار خارج میشد.
یه غبار سیاه، که انقدر ناگهانی اتفاق افتاد که حتی فرصت فریاد زدن هم پیدا نکردن.
و بالاخره اولین تماشاچیا با وحشت جیغ کشیدن.
جیغ هایی که وقتی تبدیل به غبار میشدن و توی هوا پخش میشدن، به سکوت تبدیل میشد.

***


جوآن به سختی حرکت میکرد. خونش روی زمین میریخت و نفسش گرفته بود. با دستش و با کمک دیوار، فاصله ش رو از جورج حفظ کرده بود. ولی برای جورج این موضوع اهمیتی نداشت. خیلی راحت خودش رو به جوآن رسوند و چاقو رو یه بار دیگه از پشت وارد بدن جوآن کرد.
خون از دهان جوآن با فشار خارج شد. چاقو مستقیم وارد ریه ش شده بود.

***


تماشاچیان وحشت زده، از جایگاه خارج میشدن. یا لااقل تلاششون رو میکردن. که البته تعداد زیادی در پی این تلاش ها زیر دست و پا له میشدن.
جایگاه های تماشاچیا، درختای اطراف، زمین کوییدیچ، و حتی قلعه هاگوارتز، همه شون داشتن تبدیل به غبار میشدن... غباری که به آسمون میرفت و حتی آسمون رو هم سفید میکرد... درست مثل یک صفحه کاغذ. یک صفحه کاغذ بدون هیچ نوشته ای.

در طرف دیگه، لرد سیاه و مرگخوارانش که در خونه ریدل ها سر ناهار بودن، متوجه لرزیدن ظروف شدن...
- لرزش چیه حالا؟ هکتورم که داره کوییدیچ میزنه...

و بعد لرد متوجه درد ناگهانی ای توی کل وجودش شد. دردی که نشون دهنده نابود شدن تک تک هورکراکس هاش بود...
- این دیگه چه...؟

لرد نتونست جمله ش رو تموم کنه. خودش، مرگخواراش و حتی خونه ریدل ها داشتن به غبار تبدیل میشدن. آروم آروم. نمیتونستن دردی حس کنن. نمیتونستن حتی چیزی بگن. فقط میتونستن نگاه کنن که چطور خودشون و هم قطاراشون از هم میپاشن و به نیستی میپیوندن.

و اما در اونطرف دیگه، در خونه گریمولد، محفلیا داشتن آخرین راه کارهاشون برای محافظت از پسر برگزیده رو ارائه میدادن و دامبلدور بهشون گوش میکرد. چهره های همه شون جدی بود و نگران...
و بعد کریچر ناگهان وارد اتاق جلسه شد.
- مواد مذاب داشت از زیر زمین خونه بالا اومد! کریچر خوشحال بود! دنیا داشت تموم میشد! کریچر پوچ گرای خووب و خوشحال!

محفلیا انقدر تعجب کردن که نتونستن واکنشی نشون بدن. البته فقط تا وقتی که کریچر جلوی چشمشون تبدیل به غبار شد. و بعد وحشت بهشون غلبه کرد. به سرعت از جاهاشون بلند شدن، خواستن به طبقه پایین برن که با دیدن مواد مذاب که همینطور بالاتر میومد، متوقف شدن...
و البته قبل از اینکه مواد مذاب بهشون برسه، شروع کردن به تبدیل شدن به غبار... غبار سیاه رنگی که همه چیزو میپوشوند و وقتی به جاهای دیگه برخورد میکرد، اون جاها رو هم به غبار تبدیل میکرد.

یه صفحه خالی... بدون هیچ نوشته ای.

***


جوآن با هر دو زانو روی زمین افتاد.
و بعد زانوهاش تاب نیاوردن و به شدت زمین خورد.
آخرین چیزی که دید، صورت بی روح جورج بود. نمیدونست چطور پیداش کرده. نمیدونست حتی چرا... فقط میدونست که دنیای جادویی ای که سال ها قبل ساخته بود و اون روز دوباره بهش برگشته بود تا زنده ش کنه، به عدم پیوسته، و قرار نیست دیگه برگرده.
و کم کم اعصابش به خاطر نرسیدن خون متوقف شدن و قلبش هم پمپاژ کردن خون رو متوقف کرد...


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۳۲:۲۶



پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱:۳۶:۴۰ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#2
فنریر نتونست اینقدر تغییر رو تحمل کنه.
لااقل نه بدون انجام دادن یه مقدار تغییرات فنریری!
در نتیجه رفت جلوی لرد سیاه، هیکلش کلا جلوی دید مرگخوارا رو سد کرد و نتونستن ببینن چیکار داره میکنه، ولی وقتی اومد عقب، مرگخوارا با چنین صحنه ای رو به رو شدن!

- الان چیه اینا؟!
- گوشای آخرین گرگینه ای که خواست من رو واسه ریاست گله به چالش بکشه.
- صحیح.




پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸:۳۷ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#3
تصویر کوچک شده

ولی داورا و دامبلدور میخواستن مرگخوارا رو زیر بار ببرن. اونا حتی میخواستن بار رو بیارن روی مرگخوارا.
اما مرگخوارا با بار میونه خوبی نداشتن. اونا ظریف بودن. اونا تحمل سنگینی زیاد رو نداشتن. حتی تا الان هم به خاطر چشم غره های بلاتریکس نقششون رو انقدر خوب بازی کرده بودن.

- من یه سوزن بزنم با اجازه...

یکی از داورا این رو گفت و بعد به صورت اسلوموشن با یه سوزن بزرگ توی دستش به سمت لرد رفت، و مرگخوارا هم تلاش کردن با همون حالت اسلوموشن به سمت داور شیرجه بزنن و جلوشو بگیرن.
اما موفق نشدن.
همه چیز به صورت اسلوموشن، اما خیلی هم سریع پیش رفت. سوزن داور صاف وارد دست لرد سیاه شد و مرگخوارا هم که چهره هاشون پر از وحشت شده بود، روی داور و لرد سیاه سقوط کردن.

و بعد همه چیز از حالت اسلوموشن خارج شد، و مرگخوارا سریع خودشون رو جمع و جور کردن، داور رو بلند کردن، سوزن رو هم از دست لرد خارج کردن.

- اگه مرده، پس چرا کبود شده؟

مرگخوارا با وحشت دیدن که چهره لرد سیاه علاوه بر اینکه پر از درد شده، کبود هم شده. و اونجا بود که لینی سریعا جهت رفع بحران وارد قضیه شد.
- چیزه... چیز... سوزن خوردن، بادشون داره خالی میشه. اربابمون بی باد دارن میشن.

و مرگخوارا همه شون به هم دیگه نگاه کردن، و دوباره بساط گریه و زاری رو شروع کردن!



پاسخ به: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵:۵۷ جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸
#4
سلام.

این تاپیک رو باز کردیم، به صورت تک پستی، یا تیم ها اگر خواستن یه سوژه رو بنویسن و تموم کنن بیان و پست بزنن. سوژه هاتون آزاد، ولی خب کوییدیچیه. حالت تمرین داره دیگه. نیاز به حریف و کشت و کشتار نیست.

یه سری برنامه های دیگه ای هم داریم. این اولیشه فعلا.




پاسخ به: پایگاه اطلاع رسانی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۱:۱۰:۳۲ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
#5
مراسم اهدای جام لیگ کوییدیچ 1398


اول از همه از یه چند نفر تشکر کنم، بعد برم سراغ اهدای جام.
از تام جاگسن به خاطر درست کردن جام ها تشکر میکنم.
از لینی وارنر به خاطر یاری به موقع ـش و انجام یک عدد داوری باقی مونده که باعث شده بود لیگ تا الان طول بکشه به شدت تشکر میکنم.
از بلاتریکس و ابیگل تشکر میکنم. هرچند که ابیگل متاسفانه مشکلاتی براش پیش اومد و نتونست داوری آخرش رو انجام بده.
و در نهایت از تمام تیم هایی که شرکت کردن و شرکت نکردن هم تشکر میکنم حتی.

تیم قهرمان این دوره، ترنسیلوانیا هست.

تصویر کوچک شده

مقام دوم این دوره، تف تشت هست.

تصویر کوچک شده

مقام سوم این دوره، سریع و خشن هست.

تصویر کوچک شده

همینا دیگه... برید با جام هاتون بازی کنید و موفق باشید.
به عنوان حرف آخر هم بگم که به زودی توی همین انجمن خبرهایی در راهه! فکر نکنید تا سال دیگه قراره بیکار بمونه این انجمن!

جدول امتیازات در آخرین بازی:

ترنسیلوانیا: 21 امتیاز

تف تشت: 16 امتیاز

سریع و خشن: 13 امتیاز

رابسورولاف: 12 امتیاز

زرپاف: 6 امتیاز

بچه های محله ریونکلاو (غیر از اکبرشون): 6 امتیاز

WWA: 6 امتیاز

اراذل و اوباش گریف: 3 امتیاز


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۸ ۲۰:۲۱:۰۳



پاسخ به: بیلبورد امتیازات
پیام زده شده در: ۲۰:۴۳:۱۴ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
#6
امتیازات بازی هفتم لیگ کوییدیچ 1398


اراذل و اوباش گریف
VS
WWA


داور اول:

اراذل و اوباش گریف: 95.2

آرتور ویزلی: 97
بد نبود در کل ولی سرعت روند سوژه دستت نبود اصلا.

مرگ:96
طنز پستتو خوب نگه میداری روند سوژه اتم خوب بود، ولی یه مشکلی که بود این بود که اراذل خیلی راحت راه حل پیدا کردن، بهتر بود از یه روش خلاقانه تر استفاده میکردی.

آستریکس: 94
خوب شروع کردیا ولی آخرش زدی خراب کردی همه چیو، روند سوژه از دستت در رفت توضیحاتتم خراب شد.

گیدیون پریوت: 94
نوشتی مسابقه تف تشت بعد بازیکنای اراذل توشن؟
بد نبود اشتباه تایپی زیاد داشت فقط.

داور دوم:

اراذل و اوباش گریف: 93.5

آرتور ویزلی: ۹۴
فعل‌هاتون به هم نمی‌خورن. یه جا کتابی نوشتین و یه جا محاوره.
از نظر دستور زبانی و نگارش ایراد داشتین.
خیلی بهتر می‌تونستین بنویسین.

مرگ: ۹۵
سیستم مونتاژ خودکار باحال بود.
یه پست ساده و خوب بود.

آستریکس: ۹۳
آستریکس پستتون پر از اشتباهات نگارشی بود. گاپیدن یا قلو!
کلا خیلی ساده بود.

گیدیون پریوت: ۹۲
اولاش خوب بود. اما پر از غلط‌های نگارشی حاصل عجله داشتن. از یه جایی به بعد دیگه فقط خواسته بودین داستان رو پیش ببرین.
کوییدیچتون هم کم بود.

برنده: اراذل و اوباش گریف


رابسورولاف
VS
بچه های محله ریونکلاو


داور اول:

رابسورولاف: ۹۶.۶

کنت الاف: ۹۸
خوب بود کنت. دو امتیاز کم کردم. یک چون صحنه‌های قوی داشتین که نیاز به یه کم پردازش داشت تا عالی بشن. دومی چون بی روح بود.

سوروس اسنیپ: ۹۶
صحنه‌ها خوب بودن، پست می‌تونست خیلی خوب باشه. اما نشد. چون تمرین ندارین. از فرصت‌ها به خوبی استفاده نمی‌کنین. هنوز اشتباهات تایپی دارین. با کمی تمرین، پست‌های خوبی می‌تونین بنویسین.

پاتریشیا وینتربورن
: ۹۶
پست شما هم خوب بود. بهتر از انتظارم بود. اما خام!

داور دوم:

رابسورولاف: 96.6

کنت الاف: 98
خوب بود. ولی توصیفاتت جا داشت قوی تر باشه. یه مقدار ساده نوشتی.

سوروس اسنیپ: 96
توی پست جدی این اشتباهات تایپی خیلی مرگبار میشن. به راحتی تمرکز خواننده رو بهم میزنن. توصیفاتت خوبن، ولی از سوژه ها و صحنه ها خوب استفاده نمیکنی. اگر بیشتر تمرین کنی خیلی بهتر میتونی بنویسی.

پاتریشیا وینتربورن: 96
خوب بود پستت. ولی جا داشت بهتر باشه. جای توصیفات و اضافه کردن صحنه های بیشتری رو داشتی.

برنده: رابسورولاف


سریع و خشن
VS
تف تشت


در این مسابقه لینی وارنر به جای ابیگل نیکولا داوری را بر عهده گرفت.

داور اول:

سریع و خشن: 95.5

ارنی پرنگ
: 94
عمده امتیازی که کم کردم به خاطر اشکالات تایپی و شکلک‌ هایی بود که به نظرم متناسب با موقعیت نبودن وگرنه در کل خوب نوشته بودی.

تاتسویا موتویاما: 95
بخش اول پستتو بیشتر از بخش دوم دوست داشتم، اما کلش جالب بود.

آریانا دامبلدور: 96
میشه گفت تقریبا کل مراحل پیش روشون برای رسیدن به گنج باید توی پست تو اتفاق میفتاد که خیلی خوب از پسش بر اومدی. نه جایی رو زیاد از حد بهش پرداختی و نه جایی رو زود ازش گذشتی! همه چی خوب و به اندازه بود.

رکسان ویزلی: 97
خیلی خوب بود، خصوصا بخش رکسان و اسنیچو خیلی دوست داشتم.

تف تشت: 95.2

کریچر: 96
پستت هرچی جلوتر رفت باحال‌تر شد!

سر کادوگان: 96
خیلی خوب نوشته بودی و از پس جزئیات بر اومده بودی. بخشی از سوژه دستت افتاده بود که کلیات کمی داشت.

ملانی استانفورد: 95
به نظر یکم سریع نوشته بودی، چون هم شکلک نذاشته بودی، هم بعضی جاها جملاتت به خاطر نداشتن علائم نگارشی طوری شده بودن که نیاز به دوباره خوانی داشت. عمده امتیازی که کم کردم سر همین بود.

اینیگو ایماگو: 94
خوب نوشته بودی اما یکی دو جا حس کردم شخصیتات یکم از انتظاری که از شخصیتشون میره فاصله گرفتن.

داور دوم:

سریع و خشن: ۹۸

ارنی پرنگ: ۹۷
خوب بود.

تاتسویا موتویاما: ۹۹
توصیفاتتون عالی بودن.

آریانا دامبلدور: ۹۸
خوب بود.

رکسان ویزلی: ۹۸
خوب بود.

تف تشت: ۹۸.۷۵

کریچر
: ۱۰۰
عالی بود.

سر کادوگان: ۹۹
خوب بود مثل همیشه.

ملانی استانفورد: ۹۸
خوب بود ملانی. اما مثل همیشه نبود.

اینیگو ایماگو: ۹۸
خوب بود.

نتیجه: تساوی


زرپاف
VS
ترنسیلوانیا


داور اول:

زرپاف: 96.6

دورا ویلیامز: 96
پستت یه مقداری سریع پیش رفته بود، جای مانور بیشتری داشتی. پستت یه مقداری ساده بود.
یه نکته هم بگم راجع به طلسم های نابخشوده... این طلسما، طلسمی مثل آواداکداورا، نیاز به یه حجم خیلی شدیدی از نفرت و آرزوی مرگ واسه طرف دارن که اجرا شن، همینطوری فقط چون میدونیم طرف زنده میشه بعدش اجرا نمیشن که.

سدریک دیگوری: 97
قسمتی که ماتیلدا رفت دنبال گوی زرین جای کار بیشتری داشت. میتونستی فضاسازی کنی، بارگاه ملکوتی رو یکم توصیف کنی. زود پریدی از روش.
ادامه پستت ولی خوب بود. ساده بود، ولی خوب بود توصیفاتت.

آگلانتاین پافت: 97
پایان جالبی داشتی. ولی ارتباطتو خیلی ناگهانی با پست قبلی قطع کردی و من تقریبا تا اواسط پست گیج شده بودم که چی شد یهو؟!

ترنسیلوانیا: 98.5

گابریل دلاکور: 98
خیلی خوب بود. مخصوصا بخش رقصیدن سر قبرا بامزه بود خیلی.

آندریا کگورت: 98
ارتباطتت یکم ناگهانی با پست قبلی قطع شد. ولی غیر از اون همه چیز خوب بود.

آلبوس دامبلدور: 99
لذت بردم.

سو لی
: 99
بسی عالی بود.

داور دوم:

زرپاف: 96.3

دورا ویلیامز: 96
اشتباهات تایپی هست هنوز تو پستت، اول پست یا بعد از اون دیالوگ اول یه توضیح کوچیک از صحنه لازم داشت، بد نبود در کل.

سدریک دیگوری: 97
خوب بود، فقط یه چیزی رو نفهمیدم، اینکه تو این جهان جدید همه برعکس شدن یا خوش اخلاق؟!

آگلانتاین پافت: 96
ارتباطتت با پست قبلی قطع شد، بخش کوییدیچی پستت زیادی سریع پیش رفت.

ترانسیلوانیا: 97.7

گابریل دلاکور: 98
خوب بود مثل همیشه به خصوص قسمت کریس چمبرزش.

آندریا کگورت: 97
ارتباطتت با پست قبل قطع شد که میشد با یه توضیح درستش کرد، غیر از اون مشکل خاصی ندیدم.

آلبوس دامبلدور: 98
مثل همیشه خوب بود.

سولی: 98
عالی مثل همیشه.

برنده و قهرمان: ترنسیلوانیا


مراسم اهدای جام هم تا شب انجام میشه.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۷ ۲۰:۴۹:۰۸


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۹:۱۰:۰۶ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
#7
۱. توی یه رول، به مریخ برین و خاک مریخ بیارین! اینکه از کجای سفرتون شروع کنید مهم نیست. اما اینکه در مورد اقامتتون توی مریخ توضیح بدین. اونجا چجوریه؟ اصلا میذارن راحت خاک مریخ بردارین یا راحت برگردین؟ بیشتر توضیح نمیدم که محدود نشین. نوشتن برگشتنون هم اختیاریه. مهم اقامتتون و خاکیه که میخواین بیارین. ۲۴

- لینی؟ من هنوزم نتونستم پیداش کنم.
- یعنی چی که نتونستی پیداش کنی؟ فنریر به اون گُندگی از فاصله دویست متری هم مشخصه!
- نبود خب! همه جارو گشتم! هم توی دفترش، هم خوابگاه گریفیندور، هم خوابگاه مدیریت...
- به پزشکی قانونی وزارت و سنت مانگو جغد فرستادی؟
- نه. مُرده یعنی؟
- فکر نکنم... اوه! ساعت نه شده! الان برنامه شروع میشه!

لینی و سو با فکری نگران به سرعت از روی صندلی هاشون توی دفتر مدیریت هاگوارتز بلند شدن و به سمت محوطه رفتن.
اون روز برای جامعه جادویی، یه روز خاص بود و حتی وزیر سحر و جادوی چندتا کشور هم برای تماشا اومده بودن. جامعه جادویی اون روز برای اولین بار میخواست یک موشک جادویی رو به همراه یک میمون به فضا بفرسته.
البته به خبرنگارا اجازه ورود نداده بودن. دلشون نمیخواست اگر اولین تلاششون شکست خورد، مضحکه خاص و عام بشن. پروفسور خالی فقط به این شرط در واقع اجازه داده بود که آزمایش پرتاب اجرا بشه.

ده دقیقه بعد، لینی و سو در جایگاه مخصوص سخنرانی بودن و پروفسور خالی سخنرانی رو شروع کرده بود.
- امروز برای اولین بار، جامعه سر بلند و پر افتخار جادویی اولین موشک جادویی رو به فضا و به خاک مریخ میفرسته. و بنده به عنوان استاد نجوم و ستاره شناسی، افتخار مدیریت این پروژه رو عظیم رو داشتم و تونستم با کمک دانش آموزانم به چنین موفقیتی دست پیدا کنم. و حالا شمارش معکوس رو آغاز میکنیم.

و یه صدای ضبط شده خسته که به نظر میرسید صدای یه دانش آموز بعد از تنبیه شدن توسط فیلچ باشه، از توی بلندگوهای محوطه که از زمان مدیریت آمبریج هنوز باقی مونده بودن، پخش شد.
- 10... 9... 8... 7... 6... 5... 4... 3... 2... 1... 0!

و از زیر موشک حباب های طلایی و کف و صابون بیرون اومد و موشک با تمام سرعت از جاش بلند شد و به سمت آسمون رفت... و همون موقع پروفسور خالی و مدیرای هاگوارتز، یک عدد میمون رو دیدن که به صورت خسته ای جلوی ورودی هاگوارتز لم داده و داره موزی رو که هنوز یه جن خانگی بهش چسبیده تا از دزدیده شدنش جلوگیری کنه رو پوست میکنه.

- خب... فکر کنم از جایی که فنریر باشه اطلاع داریم حداقل.
- میدونه چجوری باید برگرده دیگه؟
- آره. خبر داشت سفینه اگر خاک مریخ رو دریافت کنه برمیگرده سمت زمین.
- حالا از کجا بفهمیم فنریر توی سفینه س؟
- دوربینای جادویی کار گذاشتیم توی سفینه حتی. از چشم مودی چشم باباقوری کپی کردیمشون و میتونید از توی دفتر من ببینید داخل سفینه رو.

و مدیرای هاگوارتز پشت سر رکسان رفتن به سمت دفترش.
چند دقیقه بعد، توی دفتر رکسان، میتونستن توی صفحات جادویی داخل سفینه رو ببینن و البته فنریری که راحت خوابیده بود و شستش رو هم میمکید.

چند دقیقه بعد از اون لحظه، داخل سفینه فنریر از خواب بیدار شد. یه نگاه به اطرافش کرد و گفت:
- امیدوارم هنوز ساعت هشت و نیم باشه... نیم ساعت دیگه مراسم پرتاب مو... چرا بیرون انقدر تاریکه؟

فنریر با دیدن زمین که داره همینطور ازش دور میشه پوکرفیس شد.
- یعنی واقعا نباید یه دور بازرسی میکردن قبل از پرتاب؟ گیریم که اصلا من نبودم، میمون هم نبود! سفینه خالی میخواستن بفرستن؟!

فنریر بقیه راه رو به غر زدن و البته خوردن ذخیره موزهایی که برای میمون توی سفینه گذاشته بودن گذروند تا اینکه بالاخره به سطح قرمز مریخ رسید. سفینه لباس مخصوص فضانوردی رو به صورت جادویی تنش کرد و بعد هم در رو باز کرد، براش یه موز پرتاب کرد که به سمت بیرون از سفینه جذبش کنه.
البته جواب فنریر به سفینه چرخوندن چشماش توی حدقه و بعدشم خارج شدن از سفینه بود.

تا چشم کار میکرد همه چیز قرمز بود. هوا، زمین، حتی گرد و غبار توی هوا. فنریر از دیدن این همه قرمزی هیجان زده شد، روی زمین خم شد که یکم خاک برداره که حس کرد زمین لرزید.
فنریر به لرزش زمین داد. ولی به این موضوع اهمیت داد که خاک سفته و نمیتونه برش داره.
البته فنریر بعد از چندبار چنگ زدن به خاک برای برداشتنش، حس کرد یه سایه بلند داره روی سرش میفته... و تصمیم گرفت به این موضوع هم اهمیت بده.

فنریر که به این موضوع اهمیت داده بود، سرش رو بلند کرد و موجود کرم مانند عظیمی، بدون چشم و بینی، فقط با یه دهن گشاد و پر از دندون رو دید که از توی خاک خارج شده... البته با یکم توجه بیشتر، متوجه شد که موجود خارج نشده، بلکه به خاک متصله!

- مرلین به دادم برسه...
- تو بودی مزاحم خواب من شدی؟

فنریر میخواست بپرسه "تو میتونی حرف بزنی؟" ولی به نظرش این سوال احمقانه بود، به هرحال طرف خودش میدونست داره صحبت میکنه قطعا! در نتیجه پرسید:
- تو کی هستی؟
- من؟ همونی هستم که بهش میگید مریخ و هی میومدید از دستشوییش نمونه برداری میکردید.
- خوشوقتم از آشناییتون.
- من نیستم! از من فاصله بگیرید! چه خودت، چه کسایی که ممکنه بعد از تو بیان!
- ببین من واقعا ایده ای ندارم نفرات قبلی که اومده بودن، دنبال چی بودن. من فقط دنبال یه مشت خاک هستم که برگردم زمین.
- خاک چیه؟ خاک ندارم که! حدود پنجاه سال هم هست غذا نخوردم، نتیجتا از دستشوییم هم نمیتونم بهت بدم. پوستم رو میخوای بکنی؟ king:
- اگه حالت خاک مانند داشته باشه چرا که نه؟
- و بعد میری و دیگه برنمیگردی، چون اگه برگردی مجبور میشم قدرت جاذبه م رو زیاد کنم و یه سیارک رو بکوبم توی کره کوچیکتون، درسته؟
- من واقعا نمیدونم راجع به چی صحبت میکنی، فقط یکم خاک میخوام.

و فنریر دوباره دولا شد، با ناخن های بلندش که مشخص بود چند سالی هست کوتاه نشدن، سعی کرد یه مقدار خاک یا در واقع پوست مریخ رو برداره.

- نداریم خاک آقا! چه غلطی کردیم بدون دست و پا به وجود اومدیما! الان باید میزدم لهت میکردم یا خفه ت میکردم همینجا.
- باشه حالا ناراحت نشو. من رو ببین؟ هر شب که ماه کامل میشه تبدیل به گرگ میشم. کلی هم دردم میاد تازه در حین تبدیل شدن. ممکنه حتی دوستای خودم رو هم بکشم بعدش. نتیجتا زیاد سخت نگیر. به عنوان هیجان به همه ش فکر کن.
-
- پس من یکم از خاکت برداشتم.

و فنریر با چنگ و دندون افتاد به جون پوست مریخی که داشت فحشش میداد و نفرین میکرد و امیدوار بود شهاب سنگ بخوره به زمین و همه شون منقرض شن.
فنریر تا زمانی که به زمین رسید، حتی از زنده بودن و حرف زدن مریخ تعجب نکرد. بهرحال توی دنیایی زندگی میکرد که جادو وجود داشت، جادوگرا میتونستن برن تا مریخ، مشنگا هم میتونستن حتی! البته اینکه مغز فنریر کوچیک و دیر انتقال بود هم در این مورد خاص بی تاثیر نبود.

۲. معجون چه بلایی سر رکسان بعنوان خورنده معجون آورد؟ توی یه رول کوتاه توضیح بدین. ۴

رکسان که امیدوار بود یکی از بچه ها داوطلبانه بخواد معجون رو امتحان کنه، وقتی با سکوت و بی علاقگی دانش آموزا رو به رو شد، آب دهنش رو محکم قورت داد و بعد با نگرانی معجون رو سر کشید.
معجون که به خاطر خاک مریخ حالت ژله ای داشت، آروم از توی گلوی رکسان پایین رفت و وارد معده ش شد.
اسید معده رکسان خواست وارد عمل بشه، ولی تعجب کرد. نمیدونست این ماده جدید و ناشناخته که وارد معده شده چیه، برای همین یه سر رفت تا مغز، شاید بتونه اختیار دفع بدون جذب رو از مغز بگیره، ولی مغز اجازه نداد.
در نتیجه اسید مجبور شد بره سروقت معجون.

اسید معجون رو تجزیه کرد و فرستاد به سمت روده ها، و روده ها که تعجب کرده بودن، با دستور و فشاری که از سمت مغز بهشون وارد شد شروع کردن به جذب معجون.
معجون جذب شده، رفت توی خون رکسان و کم کم تاثیرش رو گذاشت...

رکسان ثابت موند، کم کم شروع کرد به گرد شدن، بعدش روی هوا معلق شد، و در همون حال که گرد میشد، از درون سوراخ شد. یه سوراخ سیاه و تاریک که بزرگ شد و شروع کرد به بلعیدن دانش آموزا و وسایل داخل کلاس.
و بعد همینطور بزرگتر شد و شروع کرد به بلعیدن هاگوارتز و ساکنانش و هرچی که توی اون منطقه بود، و بعد رکسان موفق شد تبدیل به یک سیاه چاله کامل بشه و کل کره زمین و بعدشم تمام منظومه شمسی و در نهایت هم تمام کهکشان راه شیری رو ببلعه تا به تمام دانش آموزاش بفهمونه نباید معجونی که با خاک مریخ ساخته شده رو بخورن!

۳. رنگ و شکل معجون رو توضیح بدین یا نقاشیش کنید. و یه اسم براش انتخاب کنین. ۲

رنگ معجون بنفش با حاشیه هایی از قهوه ای هست و حالت ژله ای داره همراه با بوی همبرگر سوخته. اسم معجون هم هست: نکتار 100 درصد طبیعی حاج مریخ و برادران به جز اورانوس.




پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۳:۰۷:۲۴ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
#8
ارشد گریفیندور


در یک رول بنویسید ارباب ریگولوس چطور تونست موی سر لرد سیاه رو بدست آورد؟(30 نمره)

- ریگولوس بلک!
- الان نه، دارم خاطره مینویسم.
- بلند شو بیا، وقت ناهاره. ارباب تنبیهت میکنن اگر دیر برسی.

ریگولوس بلک که کف زمین اتاقش توی خانه ریدل ها نشسته بود و داشت توی دفترچه خاطراتش چیزهایی رو مینوشت، مجبور شد بلند شه. حس میکرد اگر نافرمانی کنه، قبل از لرد سیاه، بلاتریکس نفسشو میبره، البته حسش درست بود. هنوز میتونست جیغ های چندتا مرگخوار تازه وارد که برای ناهار دیر رسیده بودن رو از اتاق شکنجه بشنوه...

ریگولوس دفترچه خاطراتشو که حاوی مهم ترین، سیاه ترین و بدترین خاطرات، سوتی ها و رازهاش بود رو گذاشت توی امن ترین جای ممکن که میدونست کسی دنبالش نمیگرده. یعنی درست توی شلوارش، بعدشم از جاش بلند شد و رفت طبقه پایین تا با لرد سیاه و بقیه مرگخوارا ناهار بخوره.

نیم ساعت بعد، ریگولوس آروغ زد، به شکمش که باد کرده بود دست کشید و بلند شد. مستقیم رفت توی اتاقش، به جای نشستن روی صندلیش، روی زمین نشست و دوباره دفترچه خاطراتشو در آورد.
ریگولوس هیچوقت روی صندلیش نمیشست، خیلی وقت پیش چندتا میخ روش جا گذاری کرده بود برای کسایی که میان فضولی و میخوان بشینن. این کار رو از کریچر یاد گرفته بود. کریچر هم همیشه این کار رو با کسایی که میخواستن روی صندلی مادرشون بشینن میکرد.

ریگولوس بلک دفترچه خاطراتشو باز کرد. صفحه هاشو یکی یکی گذروند تا اینکه رسید به یکی از صفحات وسطی که پر بود از فرمول های معجون سازی.
قلم ذغالیش رو از پشت گوشش برداشت و شروع کرد به خط خطی کردن و اضافه کردن یادداشتای جدید.

شب، ریگولوس به خونه شماره دوازده ریگولوس رفت.
دلش نمیخواست کریچر رو تنها بذاره، و البته کریچر هم با دیدن ریگولوس به شدت خوشحال شد.
وقتی دید ریگولوس تا دیروقت نشسته، فکر میکنه و یادداشت مینویسه، پیشش نشست و گفت:
- ارباب ریگولوس هنوز داشتن روی نقشه شون کار کرد؟
- آره کریچر... هنوز دارم روش کار میکنم. فقط یه جزء دیگه لازمه تا تموم بشه...
- ارباب ریگولوس از کارشون مطمئن بود؟ کریچر خیلی برای ارباب نگران بود.
- نقشه رو مرور کنیم یه بار؟
- ارباب خواست معجون مرکب پیچیده رو تغییر داد تا علاوه بر ظاهر، بتونه قدرت های اون جادوگر یا ساحره رو هم برای یک ساعت صاحب بشه.
- آره! قربون کریچر چیز فهم! ببین من الان یه تار مو از بلاتریکس دارم. موهاش همه جا ریخته. بتونم یه تار موی یه جادوگر دیگه رو پیدا کنم، ترکیب کنم، حتی از خود لرد سیاه هم قوی تر میشم، دیگه هم نیاز نیست برم با جان پیچاش بازی کنم و طی یه سری اتفاقات دوزخی ها بخورنم و جان پیچ رو هم ماندانگاس از خونه شماره دوازده بدزده...
- آره ها... کریچر قطعا حرف ارباب ریگولوس رو تایید کرد. ولی ارباب ریگولوس موی کی رو خواست دزدید؟
- والا قوی تر از بلاتریکس دیگه خود لرد سیاه میشه...
- Dew it!
- نه ها؟ میمیرم بی ارباب ریگولوس میشی.
- DEW IT!
- چجوری آخه؟
- ارباب ریگولوس باید شد آرایشگر مخصوص لرد سیاه و موهای دماغ لرد سیاه رو برداشت.
- آخه لرد سیاه که بینی نداره.
- سوراخ بینی که داشت! نداشت؟
- داره ها... ولی کثیف کاری نیست به نظرت؟
- ارباب ریگولوس خواست بیخیال نقشه ش شد؟
- هرگز!

ریگولوس چند ثانیه فکر کرد و با خودش کنجار رفت. یه چیزایی رو توی دفترچه خاطراتش نوشت و بعد گفت:
- کریچر، رفیق شفیق قدیمی، میشه ازت به عنوان محل تمرین استفاده کنم؟
- ارباب ریگولوس تونست به کریچر اجازه داد تا با موهای بینی و سرش مرلین حافظی کرد؟
- صد البته که اجازه میدم. راحت باش.

و چند دقیقه بعد از اینکه کریچر حسابی با موهاش و قوطی وایتکسش درد و دل کرد، جلوی ریگولوس نشست و بدون هیچ مقاومتی اجازه داد ریگولوس با یه موچین بیفته به جون موهاش تا بتونه یاد بگیره چطوری موهای بینی لرد سیاه رو بدون درد گرفتن زیادی کوتاه کنه...

فردای اون روز، ریگولوس در حالی از کریچر خداحافظی کرد که بینی کریچر هنوز خون ریزی داشت و حتی ده تا دستمال کاغذی و کاغذ پوستی هم نتونسته بودن خون ریزیش رو بند بیارن. ولی به نظر میرسید ریگولوس موفق شده آخرین تار موی بینی کریچر رو بدون اینکه زیاد دردناک باشه، بکنه.

ریگولوس خوشحال و شاد، با موهای پریشون وارد خونه ریدل ها شد و اولین کاری که کرد، این بود که رفت به اتاق لرد سیاه.
- ارباب؟ میشه من آرایشگر مخصوصتون باشم؟
- ریگولوس؟ میدونی که اول میتونی در بزنی، اگر اجازه دادیم بیای تو، بعد حرف بزنی؟
- هیجان ارباب! استعداد شدیدی در آرایشگری و کوتاه کردن موها در خودم دیده ام!
- مسخره داری میکنی؟
- نه ارباب! جدی میگم کاملا. موی بینیتون برای مثال. زیر بغل حتی... اذیت نمیشید؟ گرم هم شده هوا...
- برو بیرون ریگولوس.
- چشم ارباب.

ریگولوس توی اتاقش تند تند راه میرفت. اعصابش به هم ریخته بود. لرد سیاه نقشه آرایشگر شدنش رو کاملا به هم زده بود...
ریگولوس توی دفترش نوشت:
نقل قول:
نقشه اول شکست خورد، شب مجبورم برم تو اتاق لرد سیاه و سعی کنم توی تاریکی، آروم مو از بینیشون استخراج کنم. در صورتی که بلایی سرم اومد، هرچی که دارم میرسه به داداش سیریوسم، هرچند که اصلا ازش خوشم نمیاد. شایدم خوشم میاد. همه چیز بینمون پیچیده س خلاصه!


و چند ساعت بعد، ریگولوس بلک که قلبش به شدت میتپید، توی تاریکی مطلق خانه ریدل ها، به سمت اتاق لرد سیاه رفت. پا برهنه میرفت تا کسی رو بیدار نکنه. دلش نمیخواست انقدر نزدیک به هدفش شکست بخوره.

خودش رو به اتاق لرد سیاه رسوند، وارد شد و بالای سر لرد رفت... موچین رو توی دستش گرفت، سعی کرد دستش نلرزه، و بعد با نشونه گیری دقیقی موچین رو فرود آورد.
- خرررر...

ریگولوس صورتشو به صورت لرد سیاه نزدیک کرد. صرفا میخواست محل برخورد موچین رو ببینه، که البته دید.موچین رو وارد دهان لرد کرده بود. خیلی آروم بیرون کشیدش، یکم بالاتر بردش و وارد سوراخ بینی سمت چپ لرد سیاه کرد. نمیدونست آیا مویی گرفته یا نه، بنابراین چوبدستیش رو در آورد، نوکش رو وارد بینی لرد کرد و "لوموس" رو زمزمه کرد.
سر لرد سیاه به طور کامل نورانی شد ولی ریگولوس بازم نمیتونست مویی ببینه، بنابراین چشمش رو تقریبا به سوراخ بینی لرد چسبوند و تونست در عمق اون، تارهای مو رو ببینه، خیلی آروم یکی رو کند و از صحنه دور شد...

صبح روز بعد، سر صبحانه، لرد دیرتر از همه مرگخوارا سر میز اومد و مرگخوارا همه شون به احترامش بلند شدن. لرد روی صندلی خودش در بالای میز نشست و شروع به صحبت کرد.
- یاران ما... ما دیشب رویایی دیدیم. شاید هم کابوس دیدیم. بهرحال، خواب دیدیم کله مبارکمون به شدت نورانی شده. و به نظر میرسه به دلیل استرس این خواب، یکی از موهای بینیمون رو از دست دادیم. چاره ای بیندیشید.

و مرگخوارا بعد از صبحانه رفتن به دنبال چاره، ریگولوس هم به خانه گریمولد برگشت تا معجون جدیدش رو بار بذاره...

یک ماه بعد

معجون بالاخره آماده بود... و ریگولوس مو هارو بهش اضافه کرده بود...
- به سلامتی خودت کریچر!
- ارباب ریگولوس به سلامت باشن.

و ریگولوس معجون رو یه نفس سر کشید...
- من چرا دارم کوچیک میشم؟

ریگولوس درست میگفت. داشت کوچیک میشد، موهای سرش داشتن میریختن و موهای بینیش بلند میشدن و وز وزی...

- ارباب ریگولوس خواستن کریچر براشون یه وقت از سنت مانگو گرفت؟
- قطعا بگیر کریچر... چون نمیتونم حتی جادو کنم دیگه.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۶ ۱۳:۱۸:۰۹



پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۱۳:۴۳:۰۴ شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۸
#9
هاکونا ماتاتا


اصولا وقتی هاکونا ماتاتا رو جلوی چشممون میبینیم، توی ذهنمون میخونیمش و به عبارت دیگه ای هاکونا ماتاتا از خود ما شروع میشه، از درون ما شروع میشه. اصلا هر کدوم ما یک هاکونا ماتاتا هستیم.
البته اینایی که بالا عرض کردم همه شون حاشیه بودن و لازم. برای رسیدن به اصل مطلب همیشه اول باید حاشیه ها رو فرا بگیریم که بعد بتونیم وارد عمق اصل مطلب بشیم. البته در موارد زیادی عمق اصل مطلب از طریق دهن و گوش و دماغ وارد ما میشه که حالت ناجالب انگیزی به وجود میاد و چون باید همیشه مسائل ایمنی رو رعایت کنیم و ایمنی بهتر از درمان که به سرمون وقتی درد نمیکنه دستمال ببندیم، باید بگم که این حالت فقط برای کسایی ممکنه پیش بیاد که رماتیسم دارن و استفاده نمیکنن. در نتیجه لارتن که خدای رماتیسمه ازشون ناراحت میشه و اصل مطلبو از طریق دماغ و دهن و گوش واردشون میکنه که آینه عبرت بشن واسه گذشتگان و آیندگان.
ولی ما چون همه مون بچه های خوبی هستیم و نمیذاریم رماتیسممون بپوسه، قبل از اینکه اصل مطلب بیاد سر وقتمون، میریم سر وقت اصل مطلب.

برای شناسایی "هاکونا ماتاتا" ما باید بدونیم که این جمله نه تنها شامل دو کلمه س، بلکه یه سبک زندگی کامل با قواعد دنیای قبل و بعد از مرگ هستش. هاکونا ماتاتا رو اولین بار راهبای گینه بیسائو که البته اونموقع گینه بی صاحاب بود و همه شون ارتودنسی کرده بودن و داشتن سوار بر تی رکس ها و ماموت هاشون پیتیکو پیتیکو کنان میرفتن که با پادشاهای آشور که ننگ به نیرنگشون بود، بجنگن و شکستشون بدن و همه شونو به بردگی بگیرن، گفته شد. لحظه دقیقش هم ساعت شیش بعد از ظهر روز جمعه بود. درست موقعی که یکی از این راهبای ارتودنسی کرده گینه بی صاحاب با ماموتش رفت روی پادشاه آشور و صدای قرچشو شنید.

و درست از همون لحظه به بعد که گینه بی صاحاب شروع کرد به تصرف کل دنیا، "هاکونا ماتاتا" سر مشق زندگی مردم دنیا شد. "هاکونا" شد پادشاه ذهنشون، "ماتاتا" هم شد ملکه ذهنشون. گاهگداری هم هاکونا و ماتاتا توی ذهن ملت حتی با هم میجنگیدن که کنترل هیپوکامپ و مخچه و سایر نقاط رو به دست بگیرن که البته با پا در میونی روده بزرگ از جنگ دست میکشیدن و آشتی میکردن.
نکته دیگه ای که باید بگم، اینه که بعد از اون، گینه دیگه بی صاحاب نبود. گینه صاحاب پیدا کرده بود. گینه معتقد بود "هاکونا ماتاتا" صاحبشه!
هاکونا ماتاتا بعد از اینکه پادشاهی گینه به خاطر بی کفایتی پادشاها و انقراض دایناسورا و ماموتا از بین رفت، دیگه اونطوری اصن نتونست و رفت خودشو توی تاریخ گم و گور کرد تا شاید فرصت مناسبی برای ظهور دوباره ش پیدا کنه.
هاکونا ماتاتا که حسابی ناراحت شده بود و از یه سبک زندگی تبدیل شده بود به بقایای پادشاه آشور زیر پای یه ماموت، فرصتش رو وقتی که بازیای کامپیوتری آنلاین ساخته شدن، به دست آورد. اون رفت توی مغز تک تک پدر و مادرای دنیا و بهشون حکم رانی کرد که بازیای آنلاین رو نمیشه استپ کرد تا بچه های کوچیک و بیچاره که میخواستن با دوستاشون بازی کنن، اینطوری اصن نتونن و زیر بازی آنلاینشون درد بگیره. البته اینکار باعث شد خود هاکونا ماتاتا هم ناراحت بشه و دوباره کنج عزلت برگزینه.
و با وجود تمام این تاریخچه ای که گفتم، به نظر شما هاکونا ماتاتا دوباره چه زمانی فرصت Strike back رو پیدا میکنه؟



پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۱:۰۳:۴۷ شنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۸
#10
سلام.

گفتن بیام سوژه انشا بدم من.
اومدم نتیجتا!
همونطور که میدونید شرکت همه آزاده. لذت ببرید نتیجتا!

موضوع انشا هم هست:

هاکونا ماتاتا


ببینم چه میکنید دیگه.
منتظر انشاهای پر بارتون هستیم!

ویرایش:
یه هفته وقت دارید راستی!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۰ ۱۱:۲۷:۰۲






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.