هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۱۷:۵۲ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#1
بیگ مسعود به تام نگاه کرد.
تام هم به بیگ مسعود نگاه کرد.
و بعد تام به سمت بیگ مسعود حمله کرد. حمله ای که با یه جا خالی فوق العاده از بیگ مسعود خنثی شد، و بیگ مسعود گفت:
- هنر خوب! دیگه چه شیرین کاری ای داری برامون؟

شیرین کاری بعدی تام البته این بود که بر اثر این جا خالی بیگ مسعود، با صورت بره تو دیوار که در نتیجه اون حرکت، اژدها سریع رفت جلوی گابریل، جاروش رو گرفت و مستقیم کرد تو حلق فنریر و شروع کرد به جارو کردن اندام داخلی فنریر.

و اما در درون بدنش، بیگ مسعود حمله ای عظیم تدارک دید. با قدرت هایی عظیم و سیاه، تام رو مجبور کرد بره تو در و دیوار و همزمان آهنگ مسابقه محله رو بخونه.
- از این محله... تاق... به اون محله... تق...

بر اثر این یکی برخوردهای تام به در و دیوارِ درونیِ اژی، اژدها که کنترلش اصلا دست خودش نبود جارو رو توی حلق فنریر ول کرد و رفت زد پشت ماروولو، بعدش گفت:
- یه روزم سالازار میخوره به نرده، ولی برنمیگرده، حتی بعدشم من بهش گفتم عشقم عمه ت، ولی بازم برنگشت... هار هور هیر!

ماروولو به افق زل زد. فقط زل زد و صبر کرد تا خنده اژی تموم بشه و دستش رو هم از رو شونه ش برداره، که البته این اتفاق خیلی سریع افتاد. چون بیگ مسعود خیلی سریع تام رو به رقص بندری وا داشته بود. و تام داشت روی در و دیوار و سقفِ داخل بدنِ اژی بندری میزد.

بلافاصله بعد از جدا شدن اژی از ماروولو، پنیک اتک شدیدی از شنیدن خاطرات سالازار بهش دست داد، طبیعتا ماروولو هم بهش دست داد و افتاد زمین و شروع کرد به کف و خون بالا آوردن، خاطراتش از سالازار هم از چشم و دماغ و دهنش زد بیرون.

اژی هم رفت به سمت لرد، خیلی راحت لرد رو از روی زمین برداشت، کاشت توی زمین و صبر کرد تا میوه بده.

- چته مرتیکه وحشی؟! ولمون کن برو دیگه! واسه چی داری اژی ما رو کنترل میکنی اصلا؟

تام این رو با حالتی عاجزانه گفت، و بیگ مسعود با لبخندی شیطانی همچنین با نشون دادن حق کپی رایتی که مشخص نبود از کجا آورده، گفت:
- موهاهاهاها ... هیشکی پشمای بیگ مسعودم نمیشه! چرا البته. بذار صادق باشم. من خودم پشمای یکی به اسم نیوتم. نیوت این نقشه بکر رو بعد از شکست در تف مالی کشید.. که البته این یکی نقشه به شدت بهتره.

تام توی شوک فرو رفت... و تلاش کرد از توی چشمای اژی اوضاع مرگخوارا رو ببینه، که البته افتضاح بود.
در اون حین هم زوپسیا که همیشه در صحنه بودن، کات دادن. و سریع شروع کردن به چک کردن جیمیل بیگ مسعود و نیوت...
- اینا که جیمیلاشون یکیه. بیارید نیوت رو ببینیم.

طبیعتا آوردن نیوت رو.
- مولتی میسازی مرتیکه؟
- به مرلین کار من نبود! گوشیِ مامانم خونه بیگ مسعود اینا جا مونده بود. من اصلا در جریان نیستم...

*افکت تف مالی شدن نیوت توسط مدیرا*

و اما داخلِ اژی، تام بالاخره تصمیم گرفت به قدرت روونا و لرد سیاه تکیه کنه و کامبک بزنه تا مبارزه با بیگ مسعود رو به فاز جدیدی ببره!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۲:۵۴:۵۷ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#2
فنریر همون اول که وارد جنگل شد متوجه یه موضوعی شد. درختا نسبت به زمان آینده خیلی خیلی بلندتر بودن. و البته دایناسورای کوچیک و بزرگ و عموما درنده ای که بین درختا حرکت میکردن، انقدر سریع بودن که فنریر جز بو و البته سایه شون چیزی نمیدید. و برای اولین بار توی زندگیش حس کرد ضعیف و حتی کند شده و به انتهای هرم غذایی سقوط کرده.

اصولا قاعده ای وجود داره مبنی بر اینکه اگر ما چیزی رو میبینیم، اون چیز هم قطعا ما رو میبینه. و فنریر به خوبی با این قاعده آشنا بود. در نتیجه حداکثر تلاشش رو میکرد که از جثه کوچیکش در مقابل دایناسورا استفاده کنه و پنهان بمونه، و همزمان بتونه ببینتشون تا شاید یه تی رکس پیدا کنه.

فنریر یه نکته رو فراموش کرده بود... اگر اون با این قاعده آشنا بود، این قاعده هم با فنریر آشنا بود. یه نکته خیلی خیلی ریز و ظریف که فنریر فراموش کرده بود، و بنابراین وقتی یه سایه نه چندان ریز و ظریف روی سرش قرار گرفت و جلوی تابش آفتاب رو گرفت، متوجه نشد.

ولی وقتی چند قطره خیلی بزرگ و البته چسبناک آب افتاد روی سر و کله ش، یکم شک کرد.
- هممم... باروناشون هم عجیب و غریب بوده ها شصت و پنج میلیون سال قبل. چسبناک... بزرگ... دلم باز تنگ شد.

البته که شکش به چیز اشتباهی بود. ولی خب دنیا روش های مسخره ای برای تصحیح اشتباهات داره. و در اون لحظه هم روش مسخره ش، بلند شدن فنریر توسط دندونای یک عدد تی رکس بود. البته تی رکس فنریر رو نخورد. فقط به دندون گرفت و با خودش برد.

قلب فنریر اومد تو دهنش... و اصلا نتونست تکون بخوره. ولی خب سر و ته از دندون تی رکس آویزون بود و در نتیجه خون داشت توی مغزِ کوچیکش جمع و باعث خواب آلود شدنش میشد. البته فنریر تلاش کرد مقاومت کنه. فنریر گرگینه مقاوم خوب حتی. ولی خب حس خواب آلودگیش قوی تر بود و زد پس کله ش و خوابوندش...

فنریر ناگهان با برخورد شدید به زمین و درد گرفتن کل بدنش بیدار شد، نشست، به تی رکس عظیم که جلوش بود، و به سه تا بچه تی رکسی که خوابیده بودن نگاه کرد...
- آه شوت هیر وی گو اگین.

ولی تی رکس، فنریر رو نخورد. بچه هاشم بیدار نشدن که فنریر رو بخورن.

- من عمرا اینو مامان صدا نمیکنم.

تی رکس غرش آرومی کرد... و به آرومی دور شد...

و چند ثانیه بعد، بچه تی رکسا بیدار شدن. با نگاه های عجیبی به فنریر نگاه کردن، و با سر هاشون که بازهم از کل بدن فنریر بزرگتر بود، ضربه های آرومی به فنریر زدن. فنریر هیچوقت فرصت اعتراض نکرد، چون یکی از بچه ها از پشت زدش، و بعد اونا شروع کردن به پاس دادن فنریر به هم دیگه.

فنریر طبیعتا نتونست اعتراض کنه. فقط تونست در عرض یک لحظه دست یکی از بچه تی رکسا رو بگیره و با یک حرکت سریع سوار شه پشتش. و چند ثانیه بعد، بچه تی رکس شروع کرد به تکون خوردن و تلاش برای پایین انداختن فنریر. البته فنریر به شدت خودشو نگه داشت.
و بچه تی رکس هم شروع کرد به دویدن و دور شدن از دوتا بچه تی رکس دیگه...

چند ثانیه بعد، فنریر و بچه تی رکس تنها بودن... اونم وسط جنگی که هر لحظه ممکن بود یه جونوری از راه برسه و شکارشون کنه.
فنریر با خودش فکر کرد... باید یه روز تمام از این بچه مراقبت میکرد تا بتونه برگرده. ولی واقعا ایده ای نداشت چطور. بنابراین شروع کرد به فکر کردن راجع به کودکان...
و بعد رفت چندتا برگ بلند از روی زمین برداشت و بهم گره زد. بچه تی رکس رو خوابوند روی زمین و شروع کرد به پوشک کردنش. البته چندبار اول تلاشش شکست خورد و دست و پا و سر و کله بچه رو به هم گره زد.

فنریر به بچه تی رکس که گیج شده بود نگاه کرد، و تلاش کرد بلندش کنه، و بغلش کنه. البته با توجه به وزن زیادش، کار سختی بود و نفس و کمر فنریر گرفت.
- مامانی حواسش بهت هست... نگران هیچی نباش...

البته نگاه بچه تی رکس مقداری گرسنه بود. فنریر خوب این نگاه رو میشناخت.
- شکار باید بکنیم... کاش اون شهاب سنگه بخوره زودتر تو فرق سرمون تموم شیم. بچه داری چرا انقدر سخته؟

و اینطوری بود که فنریر همراه با بچه تی رکس توی بغلش، رفت دنبال شکار، البته حواسش بود که خودشم شکار نشه. در طول مسیر همونطور که میرفتن، هر گونه حشره و خزنده کوچیکی که میدید رو میگرفت و مستقیم مینداخت تو حلق بچه تی رکس، انقدر این کار رو تکرار کرد تا بچه تی رکس با یه آروغ بلند که فنریر رو تقریبا روی زمین انداخت، سیر شدنش رو اعلام کرد.

- خب... سر پناه پیدا کنیم حالا.

و با این اعلام، راه افتاد تا اینکه رسید به یه محوطه بدون درخت که دریاچه و رودخونه هم داشت و کلی دایناسورای کوچیک و بزرگ و علف خوار کنارش وایساده بودن و آب و علف میخوردن.

- خب دیگه، همینجا میمونیم ما هم. همسایه هامونم که خوب به نظر میرسن.

البته طبیعتا بچه تی رکس جوابی نداد. اگه انتظار داشتید این یه رول رماتیسمی باشه که تی رکسا صحبت میکنن و فنریرها بالای هرم غذایی هستن و همه دایناسورا رو کالباس میکنن، کور خوندید!

خلاصه که فنریر و بچه تی رکس اونجا موندگار شدن و برای غذا هم شروع کردن به حشره و خزنده خواری. اوضاع داشت خوب پیش میرفت تا اینکه یک هو فنریر متوجه شد که همسایه هاشون اصلا تا حالا اونارو ندیدن... و در واقع همه شون به آسمون زل زدن.
فنریر و بچه تی رکس هم تصمیم گرفتن تقلید کنن و به آسمون زل بزنن.

خلاصه، انقدر زل زدن تا بالاخره متوجه شدن آسمون داره سیاه میشه و به صورت کاملا جدی یه شهاب سنگ داره به سمت زمین میاد.
فنریر اونجا برای اولین و آخرین بار فهمید که باید مواظب آرزوهایی که میکنه باشه، البته اون لحظه زیاد طول نکشید...
چون فنریر و تی رکس که تو بغلش بودن، یکهو حس کردن دوباره دارن میپیچن به هم... فنریر فهمید که داره برمیگرده به زمان حال، البته به همراه تی رکس توی بغلش.
و چند ثانیه بعد، فنریر وسط آژانس بود، همراه با یه بچه تی رکس که توی بغلش بود.

- دوباره تبعیدش کنید به همونجا که ازش برگشته!




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۰:۲۹:۴۴ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#3
لرد نگاه مرگخوارا رو دنبال کرد.
و نگاه سنگین خودش هم روی رودولف قفل شد.

- ارباب من فقط تلاش کردم درس زندگی رو یادش بدم... خوب بود قمه میدادم دستش؟
- از جلوی چشممون دور شو رودولف. اوه نه... دور نشو. یه بوهایی داره میاد.

مرگخوارا هوا رو با تمام قدرت فرستادن توی بینی و ریه هاشون. ولی نتونستن بویی حس کنن.

- فنر؟ چند وقته حموم نرفتی؟
- سلام ارباب. خوبید ارباب؟ ارادت، خیلی ارادت. آخرین بار دو ماه پیش از غیبت صغرای شما که همین چند روز پیش شروع...
- داری مسئله ریاضی طرح میکنی برامون؟
- ارباب من ریاضیات جادویی رو مردود شدم تو هاگوارتز.
- یعنی دو به اضافه دو رو نمیدونی چند میشه؟

لرد نفس عمیقی کشید... و قبل از اینکه فنریر بخواد جواب بده، گفت:
- ما فکر میکنیم اژی از شدت هیجان خودشو کثیف کرده... اصلا مگه این بچه به بلوغ نرسیده؟ چجوری خودشو کثیف کرده تو این سن؟ ما به این سن رسیده بودیم کمد ملت رو آتیش میزدیم!
- نفرمایید ارباب، اژدهاس بهرحال. فرق داره فیزیک بدنیش کلا با شما. الان باید پوشکشو عوض کنیم فکر کنم... نه؟
- الان گفتی من مثل ماما نیستم؟




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۰:۱۲:۲۴ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#4
فنریر همونطور که توی زمان جا به جا میشد، حس میکرد به شدت داره میچرخه، فشرده میشه، بعد باز میشه و حتی کشیده میشه. درست مثل یه دستمال آشپزخونه که از زیرشلواری هایی با قدمتی ده ساله به وجود اومده. حس میکرد داره به شدت خیس میشه، فشرده میشه، کشیده میشه، و چلونده میشه. این حسی نبود که فنریر دوست داشته باشه دوباره تجربه ش کنه. و بدتر از همه اینکه این حس، اون رو غافلگیر کرده بود. انقدر ناگهانی شروع شده بود که فنریر اصلا فرصت تحلیل و تجزیه مسائل رو پیدا نکرده بود.

و البته چون هر کنشی، واکنش داره و همه چیز در بالانس کامل قرار داره، اون حس هم همونقدر ناگهانی که شروع شده بود، همونقدر هم ناگهانی تموم شد تا فنریر خودش رو زیر دریا و چشم تو چشم با یه کوسه مگالودون ببینه.

کوسه مگالودون، با چشمش که تقریبا به اندازه کل هیکل فنریر بود، به اون نگاه میکرد. و گرگینه بخت برگشته هم طبیعتا با دوتا چشمش به مگالودون نگاه کرد و لبخند شرمگینی زد. و زمانی که دهان مگالودون هم به لبخندی باز شد، البته از نوعی که میگه "بیا بخورمت... بیا لعنتی. "، فنریر با تمام سرعت شروع کرد به شنا کردن تا خودشو به ساحل برسونه.
مگالودون هم طبیعتا با تمام سرعت دنبالش بود. فنریر کم کم داشت فرو میرفت تو حلق مگالودون... شاید هم مگالودون هر لحظه داشت بیشتر فنریر رو فرو میداد.

بهرحال، توی این تعقیب و گریز، با گرگینه ای که شصت و پنج میلیون سال بعد قرار بود بالای هرم غذایی قرار بگیره و کوسه ای که توی زمان خودش بالای هرم غذایی بود، طبیعتا فنریر شکست خورد.

فنریر یک ثانیه بعد، توی حلق مگالودون بود، و با چنگ و دندون خودشو به دیواره گلوی کوسه گیر داده بود.
اون اصولا کسی نبود که تسلیم بشه، در نتیجه، شروع کرد به صخره نوردی. شاید هم گلو نوردی. حتی شاید اولین باری بود که یه موجود دو پا داشت گلو-صخره نوردی میکرد! اما بهرحال فنریر این کار رو کرد.
خودشو کشید بالا. هی کشید بالا. منتها نه به سمت دهان، مستقیم رفت به سمت جمجمه و مغز.
و چند ثانیه بعد، خیلی راحت دراز کشیده بود روی توده نرم و صورتی که دو برابر اندازه تخت خودش توی خانه ریدل ها بود.
- الان که فکر میکنم تبعید زیادم بد نمیگذره ها. اوه نه... میگذره... ارباب رو میخوام، و سوسیس کالباسای تو یخچال. باید زودتر برگردم.

بنابراین، فنریر شروع کرد به انگولک کردن مغز عظیم مگالودون تا شاید به سمت ساحل بتونه بره. گاهگداری هم میرفت به سمت جلوی مغز که از توی چشمای مگالودون بتونه جلوش رو ببینه.
و فنریر به همین شکل، با بازی بازی کردن با مغز و چشمای مگالودون تونست ساحل رو بیابه.
البته، دست فرمونش اصلا خوب نبود... و خودش و مگالودون با هم به شدت به گل نشستن.

فنریر با آرامش از توی دهان مگالودون که به شدت برای نفس کشیدن تقلا میکرد، خارج شد. و طبیعتا اصلا برای جونوری که تلاش کرده بود بخورتش دلسوزی نکرد.
در نتیجه، مستقیما رفت به سمت جنگل تا شاید یه بچه تی رکس یتیم شده پیدا کنه و ازش نگهداری کنه.




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۰:۴۴:۱۵ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
#5
مرگخوارا دوباره به چاهی که رودولف براشون کنده بود فکر کردن، و البته یک نظر هم فکر کردن که ای کاش رودولف رو زودتر به عنوان شام به اژی میدادن.

- خودکشی آخه؟ خودکشی کار خیلی بدیه اژی جان. میدونی گونه زیبا و قشنگ شما چقدر کمیاب شده؟ بعد میخوای با خودکشی جلوی ادامه نسلتون رو بگیری؟ این کار اگه خودخواهی نیست چیه؟

- ادامه نسل چیه؟

مرگخوارا دوباره تشنج کردن.
- چیز خاصی نیست... فکرشو نکن اصن.
- نه دیگه، من ادامه نسل میخوام الان.
- ببین اژی مامان، واسه ادامه نسل اول باید ازدواج کنی... حالا بذار اون خانم اژدهاشو بیاره ببینیم اصلا کمالات لازمو داره یا نه.

اژی بعد از یکم تفکر، سرشو به نشانه موافقت تکون داد. و رودولف که بیشتر شیفته کمالات صاحب اژدها شده بود، رفت به سمتش، البته با پشتیبانی مرگخوارا که جلوی بلاتریکسو گرفتن تا رودولف رو تیکه تیکه نکنه.

- سلام خانم با کمالات، میشه این اژی ما رو به غلامی قبول کنید؟ و همچنین من رو به سروریتون؟

دو عدد اژدها همزمان گفتن:
- غلامی و سروری چیه؟
- برو آقای محترم، مگه خودت خواهر و مادر نداری؟ مزاحم نشو!
- شما وقتی عصبانی میشی به کمالاتت خیلی اضافه میشه. اتفاقا زن هم دارم، ولی چون مرلین تا چهارتارو حلال کرده به نظرم مشکلی نیست.

مرلین خیلی آروم اون طرف از جلوی چشم بلاتریکس محو شد...
و مرگخوارا از فرصت استفاده کردن و دور اژی حلقه زدن.
- ببین اژی جون، ما رفتیم از نزدیک دیدیمش، اصلا خوشگل نیست. در حد تو نیست واقعا. بیا و بیخیالش شو.
- تازه طلایی هم نیست!
- ولی طلاییه ها!
- فکر میکنی، زرده بیشتر.
- ولی من زن میخوام...
- ولی این واقعا در حد تو نیست اژی جان. اگه ماما بود چه فکری میکرد اصلا؟ ازت ناامید میشد حسابی. چون این اژدهائه در حد تو نیست. ببین انقدر وحشی و حرف گوش نکن بوده که انداختنش تو قفس. کلا با معیارهای تو فرق داره.
- عه عه! اونجارو ببین! ماما اومده!
- ماما؟! کو؟!
- عه هیچی، سایه بود.

البته همین حواس پرتی کافی بود برای اینکه مرگخوارا با طلسم "سر به نیستیوس ماکسیما" که به سبک ترجمه کتاب چهار هری پاتر اختراع شده بود، بزنن اژدهای توی قفس و صاحبش رو از صحنه محو کنن.




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۰:۳۳:۵۱ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
#6
- تبعید آخه؟ یعنی چی؟ این حرکتای غیر متمدنانه چیه؟!
- نه که تو الان خیلی متمدنی! مرتیکه گرگینه بچه خوار!

فنریر با ناراحتی به قاضی نگاه کرد. حکم تبعید براش به معنی دوری از لرد سیاه، دوری از یخچال پر از گوشت خونه ریدل و دوری از جاسازهای سوسیس و کالباس خودش بود. و البته فنریر قبلا که توی آزکابان بود، فراق کودکان بی گناه لیتل هنگلتون رو تجربه کرده بود. کودکانی با گوشت لذیذ که منتظر بودن تا گاز زده بشن و تبدیل به گرگینه بشن.
اون حتی متوجه شد که به صورت ناگهانی دلش برای حمام خانه ریدل ها هم تنگ شده. اصولا از حمام متنفر بود و اصلا اونطوری نمیتونست. ولی الان حتی حمام رو هم ازش گرفته بودن!

گرگینه برای دومین بار توی عمرش ناراحت بود. البته خودشم به خوبی میدونست که تا سه نشه، بازی نشه. ولی فنریر گری بک و ناراحتی؟ اصولا چیزی نبود که مرگخوارا راجع بهش دیده باشن. از نظرشون اون همیشه کسی بود که روحیه شو حفظ میکرد و تا آخرین لحظه هم شوخ و شنگ بود؛ ولی الان؟ فقط تسلیم بود. و نمیدونست باید چیکار کنه.

قاضی که گویا این موضوع رو فهمیده بود، گفت:
- میری آژانس مسافر بری، اونجا بلیتت رو میگیری، و با همون بلیت هم سفر میکنی به سمت مقصدت. مرلین به همراهت نباشه و تیکه پاره شی مرتیکه...

دو سه نفر از مامورین انتظامی دادگاه از پشت جایگاه قضاوت اومدن و جلوی قاضی رو گرفتن که یه وقت به فنریر حمله ور نشه.

- آها! تا دو ساعت دیگه بلیتت رو نگیری و نرفته باشی، دمنتورا میان باهات ماچ و بوسه میکنن! ختم جلسه!

فنریر با تمام سرعت از دادگاه خارج شد. باید پنج طبقه میرفت بالا، و هفت تا راهرو هم میرفت به سمت چپ تا برسه به آژانس مسافربری وزارت سحر و جادو.

فنریر با تمام سرعت دوید و تونست خودش رو یک ساعته به آژانس مسافربری برسونه.

کارمند خسته ای پشت پیشخوان نشسته بود و کار ملت رو راه مینداخت، فنریر همه رو کنار زد، که البته با توجه به هیکل بزرگش زیاد کار سختی نبود.
- آقا حکم دادگاه واسه فنریر گری بک... تبعید... بلیت ما رو بده ما بریم تا دمنتورا نیومدن.
- سیستم قطعه برادر. باید صبر کنی تا وصل شه.
- یعنی چی سیستم قطعه؟
- عه؟ هیچی اون واسه اداره های مشنگی بود. من خودم کار پاره وقتم تو اداره مش...
- میشه اون بلیت رو بدی فقط؟
- بله بفرمایید.

و کارمند کاغذی به رنگ سیاه با نوشته های سفید رو از داخل کشوی مقابلش بیرون آورد و به فنریر داد.
نقل قول:

حکم تبعید برای مرگخوار بدنام، فنریر گری بک به شرح زیر میباشد:

یک روز کامل زندگی در دوره ژوراسیک و نگهداری از یک بچه تی رکس یتیم، دقت کنید که یافتن بچه تی رکس به عهده شخص تبعیدی میباشد و یک روز کامل تبعید، از زمان یافته شدن کودک آغاز میشود.

با تشکر، وزارت سحر و جادو


فنریر در همان حال که حس میکرد به درون تونلی تاریک کشیده میشود و در زمان سفر میکند، فقط توانست بگوید:
- تو روح هرچی تبعی...




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۰:۲۸:۴۰ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
#7
اژی لبخند زد.
مرگخوارا آب دهانشون رو قورت دادن.

اژی حس خوب و جالبی داشت. حس مهم بودن. حس در مرکز بودن، و این براش به شدت شیرین بود، شیرین مثل گوشت تسترال.

از اون طرف، مرگخوارا حس میکردن دهنشون قراره تبدیل به زمین کوییدیچ بشه. همونقدر بزرگ، همونقدر جادار، و همونقدر غیر مطمئن با احتمال انواع سوانح مرگبار.

- چه تغییری حالا؟

مرگخوارا کم کم شروع کردن به متفرق شدن. سر همه شون به شدت شلوغ به نظر میرسید. و البته همه شون از شدت استرس خیس عرق شده بودن و صدای تپش قلبشون توی سراسر مرکز مشاوره میپیچید.

مروپ به مرگخوارا نگاه مرگباری کرد.
- دارید مامان مروپ رو عصبانی میکنید ها...

زمزمه های "غلط کردیم" بین مرگخوارا پیچید و دوباره جمع شدن. البته هنوزم از استرس و نگرانی می لرزیدن.
مروپ بهشون نگاه کرد... و گفت:
- خب؟ مرگخوارای پسرِ مامان میخوان چیو تغییر بدن به خاطر اژی؟

مرگخوارا همه شون به هم نگاه کردن. هیچکس جرئت نداشت صحبت کنه، تا اینکه مروپ با صدای بلند گفت:
- بریم دکوراسیون مرکز مشاوره رو به خاطر اژیِ مامان عوض کنیم که احساس راحتی بیشتری بکنه.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۱۰:۴۰:۴۳
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۱۰:۴۱:۴۱



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸:۵۶ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹
#8
این پست توسط اما دابز نوشته شده و صرفا توسط بنده ارسال شده است.

گریفیندور vs هافلپاف

سوژه: بمب کود حیوانی

- خب همرزمان کسی سوالی نداره؟
- من اجازه دارم یه سوال بپرسم؟ اگه یهو سر مسابقه مثل لاوندر بشیم باید چی کار کنیم؟

سرکادوگان که به زور سعی داشت جلوی خود را بگیرد تا خمیازه نکشد اول به لاوندر خوابیده و بعد به اعضایی که سعی می کردند پلک هایشان را باز نگه دارند، خیره نگاه کرد.
- خب هم رزم تنها راهش... هااعام... این که همدیگر رو بیدار نگه داریم و حواسمون به مسابقه با...هااعام... باشه. لطفا اون لاوندر رو هم بیدار کنید.

الکساندر محکم سقلمه ای به لاوندر زد و او را از جا پراند. اعضای گریفیندور که اصلا شب نخوابیده بودند به زور از جای خود برخاستند تا به سمت زمین مسابقه بروند.

- شجاع باشید دلاوران! ما باید مسابقه رو ببریم.
- من که خیلی شوجاعم. حتی با اینکه خوابم میاد.

هاگرید خواست چماقش را بالا ببرد و دور سرش بچرخاند که با صدای جیغ اعضا منصرف شد و با برداشتن جارویش از رختکن خارج شد.

زمین مسابقه:

هوای بیرون صاف بود و نسیم ملایمی می وزید. همه گروه های برای تماشای مسابقه آمده بودند و جایگاه تماشاچیان تقریبا پر شده بود. قسمتی از ورزشگاه لباس های زرد و سیاه پوشیده بودند و از دور مانند زنبوری غول پیکر دیده می شدند و قسمتی دیگر از ورزشگاه قرمز و زرد پوشیده بودند و ما بین آن ها افرادی با ردا های سبز/ سیاه و آبی/ سفید نیز دیده می شدند.

- با سلام به همه دوستان! یوآن ابرکرومبی هستم با یه گزارش کوییدیچ دیگه. همونطور که خبر دارین بازی امروز بین گریفیندور و هافلپافه. شور و شوقی وصف ناپذیر کل ورزشگاه رو فرا گرفته... ولی، نه انگار گریفیا یکم بی حوصلن و خوابشون میاد! ولی، نه انگار گریفیا یکم بی حوصلن و خوابشون میاد! البته برای اینکه خوابتون بپره یک بار دیگه میگم که من بهترین گزارشگر کوییدیچ هستم. خوش صدا ترینشون حتی! و حالا بازیکن های هافلپاف وارد زمین می شن همشون کاملا شاد و سرحالن. جلوتر از همه مهاجمین یعنی وین هاپکینز، زاخاریاس اسمیت ،کندرا دامبلدور ایستادن و بعد مدافعین حسن مصطفی و ارنی پرنگ... نگاه کنید! ارنی سرش رو با باند محکم بسته و فقط چشماش معلومه؛ فکر کنم دسته گل هاگرید باشه.... جستجوگر هافلپاف، کج پا وارد زمین می شه و باید ببینیم چه طوری می خواد اسنیچ رو با اون پنجول های گربه ایش بگیره در آخر برایان سیندر فورد همچنان که داره عشق پراکنی می کنه و انرژی مثبت می ده وارد زمین می شه. اون طرف تیم کوییدیچ گریفیندور رو می بینیم که گویا وضعش واسه بازی مساعد نیست و همه اعضا خوابشون میاد. حتما کنجکاو شدید که بدونید چرا... خب تا یوآن رو دارین غم ندارین! یکی زیر برج گریفیندور مقدار زیادی بمب کود حیوانی جاساز کرده بود و دیشب اونها به طرز عجیبی منفجر می شن و بوی بدشون کل تالار خصوصی گریفیندور رو می گیره و گریفندوریا مجبور می شن تا تو تالار اصلی بخوابن. برای همینه که خسته و کسل هستن. البته هنوز هیچکدوم از گروهک های تروریس... چیز... ببخشید اشتباه شد؛ هنوز هیچ کدوم از گروه های هاگوارتز مسئولیت این انفجار رو نپذیرفتند و خب، شاید سوال پیش بیاد که چرا من مثل بقیه اعضا خسته و کسل نیستم که جوابش آسونه! آخه من یوآنم و بمب انرژی! مثل...

یک لنگ دمپایی از جایی نامعلوم آمد و به سر یوآن نخورد! یوآن هدفی نبود که در یک جا ثابت بایستد و به همین دلیل نشانه گرفتنش بسیار سخت بود. ولی خب استعداد تحلیلی روباه کمکش کرد که بفهمد معنای پرتاب شدن دمپایی به سمتش چیست و تصمیم گرفت بجای توضیح دیگری ادامه بازی را گزارش کند.
- مهاجمین گریفیندور شامل سرکادوگان، الکساندر ایوانوا و مرگ و مدافعین شامل روبیوس هاگریدو اما دابز می شه. بعد از اون ها جستجوگر گریفیندور یعنی فلور دلاکور و در آخر لاوندر براون دروازه‌بان گریفیندور وارد زمین می شن. کاپیتان های دو گروه رو می بینیم که دارن با هم دست می دن و بازی شروع می شه!

با صدای سوت دو داور همه بازیکنان به هوا می پرند و سر پست های خود قرار می گیرند.
صدای یوآن در کل ورزشگاه می پیچد:
- بازی بین دو تیم، گریفیندور و هافلپاف شروع می شه، کوافل دست زاخاریاس و اون رو پاس می ده به وین؛ وین هم پاس می ده به کندرا. کندرا از سد الکساندر و کادوگان عبور می کنه و پاس می ده به زاخاریاس. زاخاریاس جلو می ره و دوباره پاس می ده به کندرا، کندرا آماده پرتاب کردن می شه وای انگار دروازه‌بان گریفیندور خوابش برده! کندرا جلوتر می ره و.... گل! گل برای هافلپاف! 10_0 به نفع هافلپاف. و یه بار دیگه یاد آوری کنم چقدر من خوش صدا و پر انرژیم و کارم درسته؟

هافلپافی ها با خوشحالی از جای خود بلند می شوند و صدای دست و جیغ و هوراهایشان کل ورزشگاه را فرا می گیرد. با صدای تماشاگران، اعضای تیم گریفیندور به خودشان می آیند و سعی می کنند مثل تمرین ها بازی را در دست بگیرند.

- سرکادوگان رو می بینیم که کوافل رو در دست داره و داره به سمت دروازه هافلپاف می ره یه بلاجر هم به سمتش میاد و نزدیک بخوره بهش که... هاگرید خودش رو می رسونه و با ضربه چماق بلاجر رو به طرف حسن مصطفی می فرسته. حسن هم با خنده بلاجر رو از خودش دور می کنه. سر کوافل رو به مرگ پاس می ده و قبل از اینکه مرگ اون رو بگیره، وین هاپکینز اون رو از تو هوا می قاپه. در همون لحظه اما بلاجری رو به سمت وین می فرسته. وین اشتباهی کوافلو به الکساندر پاس می ده و خودش با یه حرکت چرخشی تنبل وار حرفه ای از بلاجر جاخالی می ده. وای نگاه کنید! الکساندر کوافل رو نمی گیره و حتی خودش رو به گوشه ای می کشه تا کوافل دوباره به دست مرگ برسه.

مرگ دقیقا جلوی دروازه حریف ایستاده و آماده پرتاب کردن کوافل به درون حلقه بود.

- مرگ آماده پرتابه! زاخاریاس کم کم داره بهش نزدیک می شه... مرگ می ره که پرتاب کنه ولی نه، همونطور که دیدید مرگ کوافل رو به سرکادوگان پاس می ده... برایان هم که به طرف دیگه ای شیرجه رفته نمی تونه خودش رو به توپ برسونه و گل! گل برای گریفیندور! 10_10 مساوی.

بازی با همین منوال پیش می رفت. هرگاه هافلپاف گلی به ثمر می رساند گریفیندور هم سریع می آمد و آن گل را جبران می کرد.
بازی به طور شگفت آوری کسل کننده شده بود ولی این باعث نمی شد یوآن ابرکرومبی دست از گزارشگری بردارد.
- کوافل دست مرگه. کندرا و وین دارن اون رو دنبال می کنن نه، انگار فقط اون دو نفر نیستن! یه بلاجر هم داره وین و کندرا رو همراهی می کنه. کندرا خودش رو کنار می کشه و بلاجر به مرگ می خور... نمی خوره آخه هاگرید اون رو دور می کنه و به سمت ارنی می فرسته.

ارنی تلاش زیادی کرد تا بتواند بلاجر را از خود دور کند.
- آخه من نمی فهمم چرا اجازه دادن این نیمه غول گنده تو مسابقه شرکت کنه؟! همش تقصیر این که الان باید این همه باند رو روی صورتم تحمل کنم!


فلش بک _ تالار گریفیندور


فنریر جلوی تخته وایت بورد ایستاده و انقدر آن را خط خطی کرده بود که تقریبا هیچ چیز دیده نمی شد.
- بچه ها فقط دقت کنید که به مجازی ها پاس ندین و یا بلاجر ها رو الکی به سمت اونا او پرت نکنید!
- می شه بپرسم چرا؟
- چون اون ها مجازین توپ ازشون رد می شه و می افته دست حریف، اگه غیر از این بود که دیگه مجازی نبودن.

اعضای تیم کوییدیچ که یک شب قبل از مسابقه آمده بودند تا از تجربه فنریر استفاده کنند سری به نشانه ی《متوجه شدیم.》تکان دادند.

- مهاجمین همون از جناحین حمله کنن و در صورت لزوم حمله شاهین وار رو طبق تمرینات انجام بدن مدافعین هم اگه نتونستن بلاجر ها رو دور کنن باید دفاع دو مدافعه رو انجام بدن.
- اثن نیگران نباشید! خودم خورد و خاکشیرشون می کونم!

هاگرید با گفتن این جمله چماقش را بالا او برد و در هوا تکان داد ولی مدافع دوم اما، هیچ حرفی نزد و به جای قدرتنمایی فقط به کتاب کوییدیچ در گذر زمانش چشم دوخت.

- من چوماقم رو اینجوری بالا می برم و بعد می چرخونمش...

هاگرید هم روش دور کردن بلاجر ها را توضیح می داد و هم با هیجان و شدت بسیاری چماقش را در هوا می چرخاند که ناگهان چماق از دستش در رفته و بعد از بلند کردن جیغ بچه ها، جیغ بانوی چاق و شکستن شیشه های تالار، از آنجا بیرون رفت و...

شترق!


- آااااااخ!



اول صدای برخورد چماق با چیزی و بعد از آن صدای فریاد فردی، باعث شد همه دانش آموزان مثل مور و ملخ جلوی پنجره بریزند.


پایان فلش بک



-مر گ دوباره آماده ی پرتاب شده جلو می ره و پرتاب می کنه ولی برایان سیندر فورد با عشق کوافل رو می گیره... امتیاز هر دو گروه همچنان صد و بیسته؛ الان امید هر دو تیم به جستجوگراشونه.

کمی بالا تر از جایی که دو تیم کوییدیچ بازی می کردند، فلور و کج پا مشغول جستجوی اسنیچ بودند و همزمان با گشتن دنبال اسنیچ، به گزارش یوآن هم گوش می دادند.
در بین این هیاهو ناگهان چشمان خسته فلور به اسنیچ طلایی افتاد. او با سرعت به سمتش پرواز کرد البته رقیبش هم بی کار نماند و همزمان با او به سمت اسنیچ اوج گرفت.

- اوه اون بالا مثل اینکه جستجو گرا یه چیزی دیدن که دارن با این سرعت به سمتش می رن. فلور دلاکور جلوتره و کچ پا هم سایه به سایه دنبالشه اما این پایین داره اتفاقات جالب تری می افته. حسن مصطفی داره... .

فلور تقریبا به اسنیچ رسیده بود، فقط کافی بود تا دستش را به سمت آن دراز کند و بگیردش که...

پاااق

ناگهان چیزی بد بو به صورتش برخورد و حواس او را پرت کرد.
کج پا با خوشحالی به سمت اسنیچ شتافت ولی تا خواست آن را بگیرد، اسنیچ غیب شد.
فلور که درحال تمیز کردن صورت خود بود فریاد زد:
- بمب کود حیوانی؟ کی این رو سمت من پرت کرد؟

و با دیدن چهره بشاش کج پا جوابش را گرفت.
- هی! این تقلب محسوب می شه! تو با بمب کود حیوانی زدی تو صورت من!؟... نکنه اون بوی بد توی تالار هم کار شما بود؟

چهره کج پا بشاش تر از پیش شد و آرام سر تکان داد.

فلش بک_ تالار هافلپاف

- آخ! یکم آروم تر درد داره!
- میشه انقدر نق نزنی ارنی؟
- کندرا مگه نمی بینی یه چماق به چه بزرگی خورده تو سرم! خب تو هم اونجوری فشار می دی درد داره خب. آیییی!

ارنی روی کاناپه دراز کشیده و تکه گوشتی سرد را روی سرش قرار داده بود، کندرا دامبلدور نیز کیسه ای پر از یخ را روی چشم ارنی گذاشته و فشار می داد.

- چرا داری یخ رو رو چشمم فشار می دی!؟
- تا زودتر خوب بشه.
- ولی چشمم که آسیب ندید...
- آره آره... بهتره همینطور باور کنیم که...

هنوز جمله کندرا به اتمام نرسیده بود که زاخاریاس و حسن مصطفی وارد تالار شدند و با ورود آنها ارنی با خوشحالی از جا پرید و کندرا از این حرکت ناگهانی کندرا زهره ترک شد.
- بابا آروم تر! انگار نه انگار چماق خورده تو سر و چشم و چالت!

ارنی پرنگ بدون توجه به کندرا رو به حسن کرد و با شور و شوق پرسید:
- چی شد؟ داورا چی گفتن؟ چی کار کردن؟ ما رو برنده اعلام کردن؟ گریفیندور رو جریمه کردن؟ هاگرید رو از بازی محروم کردن؟ به ما امتیاز اضافه کردن؟ چی شد بالاخره؟

حسن مصطفی که بعد از دیدن چهره هیجان زده ارنی از شدت خنده روده بر شده بود سعی کرد خودش را کنترل کرده و گلویش را صاف کند.
- عهههه هوی هویییی عه عهه عه. چقد سریع گفتی! ههه عههه عه هه خب، چیز... ارنی جان اونا اصلا هیچی نگفتن هههه.
- چی؟ هیچی نگفتن؟

چشمان ارنی از تعجب اندازه توپ تنیس شده بود. زاخاریاس اسمیت که آن تا زمان هیچ حرفی نزده بود جلوتر آمد و گفت:
- اونا می گن این کار هاگرید عمدی نبوده و به همین دلیل خطا محسوب نمی شه و داورا هیچ تغییری تو زمان یا امتیازات مسابقه ایجاد نمی کنن. اون هاگرید غول پیکر زده یکی از اعضای مهم تیم رو ناکار کرده اون وقت حتی جریمه هم نشده! اگه من داور کوییدیچ بودم حتما حق رو به هافلپافیا می دادم و گریفیندور رو از بازی محروم می کردم. اصلا اگه من داور بودم هیچ مشکلی پیش نمی اومد و بازی به خوبی پیش می رفت.
- من که نمی فهمم! چرا همه همیشه در حقم ظلم می کنن؟ این یعنی بی عدالتی! این دنیا اصلا با من خوب نیست این از اون چماق بی خانمان که دقیقا باید وسط سر من فرود می اومد اونم از اون داورا! حتی بچه که بودم یه ناظم داشتیم که همیشه...

البته قبل از از اینکه بتواند خاطره اش را تعریف کند گوشت از روی سرش سر خورد و وارد دهانش شد.
ارنی با انزجار گوشت را از دهانش بیرون آورد.
- اینم از این.

وین که گوشه تالار کز کرده بود و داشت گورکنش را ناز می کرد گفت:
- اصلا با این وضع ارنی ما چه جوری می تونیم بازی رو ببریم؟
- تو نا امید نمی شی. ما بازی رو می بریم!

برایان که مدتی درحال تعمیر دستگاه تولید بخار مصنوعی بود، دست از تعمیر دستگاه کشید و آمد تا به اعضای گروهش انرژی مثبت بدهد.
اول از همه رو به روی ارنی نشست:
- همیشه حق با توئه.
- همیشه حق با منه؟
- هیچ کس نمی تونه جلوی تو رو بگیره.
- هیچکس نمی تونه جلوی من رو بگیره!؟
- تو لطف اونا رو جبران نمی کنی.
- من لطف اونا رو جبران نمی...

با این حرف برایان چیزی در چشمان ارنی درخشید و ایده ای ناب به ذهنش رسید.
- چرا، اتفاقا من لطف اونا رو جبران می کنم!... تازه یه فکر خوب هم براش دارم. وین، اون بمب های کود حیوانیت رو هنوز داری؟

پایان فلش بک.

- ای نامردا! کار هاگرید عمدی نبود ولی کار شما کاملا عمدی بود و تقلب محسوب می شه! من این رو به داورا گزارش می کنم!

کج پا پوزخندی زد و آرام از آنجا دور شد. فلور به جایگاه داوران نگاه کرد گویا داوران متوجه خطای کج پا نشده بودند و حتی اگر خودش هم این موضوع را به آن ها می گفت قطعا به این راحتی هم حرفش را باور نمی کردند.
- فعلا نمی تونم چیزی رو ثابت کنم بهتره همون به بازی کردن ادامه بدم.

او هم راهش را به طرفی کج کرد تا جستجو را از سر بگیرد.
کم کم گرمای شدید جای خود را به هوای خوب و نسیم خنک می داد و همه را بی حوصله می کرد. همه را به جز یک نفر.

-...150-150 برابر! ایول به این دو تیم! چرا صدای تشویق کسی نمیاد؟ مگه میشه اصلا یوآن به این خوش صدایی و خفنی گزارش کنه و کسی توجه نکنه؟

صدای یکی از جمع بلند شد:
- ولمون کن دیگه بابا. این بازی کجاش جالبه؟ هی مساوی می شن!
- آهان فهمیدم نکنه حوصله تون سر رفته؟... خب اگه اینطوره من یه پیشنهاد عالی براتون دارم. میتونید به اسپانسر عزیز این مسابقه مراجعه کنید:اینجا!

این بار صدای اعتراض و ناسزا و حتی پرتاب گوجه و چیپس و پفک تماشاگران به سمت یوآن بلند شد، جوری که فلور و کج پا هم آن را شنیدند. ولی آن دو حتی برنگشتند تا ببینند مردم چه کسی را مورد لطف و رحمت خود قرار می دهند زیرا در آسمان اسنیچ را دیده بودند و با سرعت به سمتش می رفتند.

کج پا از غفلت داوران استفاده کرده و دو تا بمب کود حیوانی به سمت فلور پرتاب کرد ولی او جاخالی داد و بمب ها به طرف دیگری پرتاب شدند. کج پا دوباره دستش را داخل کیسه ای که به جارویش متصل بود فرو برد و چند بمب دیگر پرتاب کرد.
فلور باید برای نجات خودش کاری می کرد چون اگر همینطور پیش می رفت کج پا زودتر از او به اسنیچ می رسید و هافلپاف برنده می شد.

ناگهان فکری به ذهن فلور رسید و با خنده ای شیطانی به کج پا خیره شد. سپس گردنبندش را که مروارید بزرگی داشت از گردن باز کرد و با شدت آن را به سمت کیسه کج پا پرتاب کرد.
برخورد مروارید گردنبند با کیسه همان و انفجار بمب کود حیوانی درون کیسه همان!

- وای مثل اینکه اون بالا یه خبراییه. کج پا نمی تونه جاروش رو کنترل کنه، تعادلش رو از دست داده و داره با تمام سرعت فرود میاد و فلور... فلور اسنیچ رو گرفته! بازی دیگه تمومه! برنده این بازی به نفع گریفیندور تموم شد! اوخ... کج پا با صورت خورد رو زمین.


صدای هورای گریفیندوری ها به هوا رفت و همه با خوشحالی تمام رفتند تا برای جشن گرفتن آماده شوند، البته بعد از اینکه بوی تالارشان از بین رفت.
در این میان فلور آهسته خودش را به کج پا نزدیک کرد و گفت:
- دیدی آدم با تقلب هیچ وقت برنده نمی شه؟! این رو به بقیه هم تیمی هات هم بگو.

بعد از او فاصله گرفت و خودش را به رختکن رساند. اعضای تیم که خیالشان از بابت بازی راحت شده بود با خیال راحت داخل رختکن خوابیده بودند. فلور هم خمیازه ای کشید و به آن ها ملحق شد.




پاسخ به: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۴۳:۴۰ سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۹
#9
سلام علیکم.

ماموریت اول انجام شد.


آخ! گری بک! بوی مرد می‌دی! زمان سالازار ... مرلین بیامرزدش! حموم مال ضعیفه‌ها بود! اگه یه مردی بوی عرق نمی‌داد کاری باهاش می‌کرد که ... حالا این جا زن و بچه نشسته. بعدا بهت می‌گم.
+4


ویرایش شده توسط ماروولو گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۸ ۱۵:۰۵:۱۸



پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۱۳:۴۲:۵۶ سه شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۹
#10
دانش آموزان بسیجیِ که حس کردن پیشرفتی حاصل شده و دارن به منبع بو نزدیک میشن، همراه با آقای بو به سمت دفترش حرکت کردن.
راهروهای هاگوارتز-باستان با هاگوارتز زمان حال فرق داشت. تابلوهای کمتری روی دیوار بود، و البته ابزارهای شکنجه دانش آموزا هم روی در و دیوار آویزون بود و حتی چندتا دانش آموز توی قفس ها نشسته بودن و عر میزدن تا بهشون غذا داده بشه.
پله های متحرک تنها چیزی بودن که در طی زمان هیچ تغییری نکرده بودن. و دانش آموزا در اون لحظه همراه با آقای بو روی پله متحرک طبقه دوم بودن تا به سمت طبقه سوم برن و کم کم برسن به طبقه هفتم و دفتر مدیریت هاگوارتز.

و اما در طرف دیگه ای، سه تا دانش آموزی که افکار مدرنیته بهشون حاکم شده بود و از بقیه جدا شده بودن تا به تنهایی منشا بو رو پیدا کنن، اول از همه رفتن به سمت طبقه دوم و دستشویی میرتل گریان.
اون سه دانش آموز، با نگاه های مراقبی اطراف رو زیر نظر داشتن. نمیخواستن کسی ببینتشون که دارن وارد دستشویی دخترونه میشن به هرحال. قباحت داشته و ناپسندیده بوده!

اونا بعد از اینکه خیالشون از خالی بودن راهرو راحت شد، خیلی آروم در رو باز کردن و وارد دستشویی شدن.
- خواهر گریان؟
- بانو میرتل؟
- خواهر میرتل حجابت، برادرا نگاهتون!

البته، هیچ گونه میرتلی از دستشویی خارج نشد. به جاش، توی تاریکی یکی از دستشویی های خرد شده، اونا دوتا چشم درخشان رو دیدن...
دو چشم درخشان مثل چشمای یه گربه... و چند ثانیه بعد، دوتا چشم دیگه زیرِ اون دوتا چشم گربه...

البته، دانش آموزای بسیجی انقدر خفن و زرنگ بودن که حتی با وجود غلبه مدرنیته بهشون، آتش به اختیارشون رو فراموش نکردن و سریعا با لوموس، دستشویی رو پر از نور کردن...
و اونجا بود که بزرگترین کابوسشون به حقیقت پیوست...

- دانش آموزای بد که شب رو توی رخت خوابشون نموندن... چه تنبیهی بکنم شماهارو...
- فیلچ و خانم نوریس تو زمان هاگوارتز باستان هم بودن یعنی؟

جواب دانش آموز بسیجی، با عقب نشینی استراتژیکِ دو رفیقش داده شد که البته خودش هم به سرعت دنبالشون دوید!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.