هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۱:۳۳ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
#1
سرباز Queen Anne`s Revenge از بازی خارج میشه و رخمون به بازی برمیگرده!




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۳۸ دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹
#2
سرباز کویین آنی به سرباز متحدان تفاهم داران

گرگ خفه کن


فلش فوروارد

-این شبی که میگم شب نیس. اگه شبه مث امشب نیس. امشب مث دیشب نیس. هیچ شبی مث امشب نیس.
بدون نسخه معجون مصرف نکنین و قبل خورن حتما دستورالعملش رو مطالعه کنین. وگرنه یه شبی رقم میخوره که هیچ شبی مثلش نمیشه.

پایان فلش فوروارد

فنریر انگشتشو محکم روی کاغذی که زیر نور شمع چندان واضح نبود گذاشت، و گفت:
- پس متوجه شدید؟ اینجا راهیه که شماها وارد میشید و محموله رو از این اتاق، این اتاق، و این اتاق برمی دارید. یکی از محموله ها هم توی این اتاقه، اینو خیلی احتیاط کنید. اتاق خواب اربابه. یهو بیدار شن همه مون بیچاره ایم. نذارید بیدار شن خلاصه. محموله توی جیبشونه، برش دارید و بیارید، بعد منتقلش کنید!

پنج نفر دیگه که توی چادر کوچک تک نفره چمباتمه زده بودن، سرشون رو به تایید تکون دادن.

- چرا همین طور بر و بر منو نگاه میکنید؟ برید سر کارتون دیگه!

فنریر تازه فهمید که انگشتش هنوز روی کاغذ داره فشار میاره و کاغذو سوراخ کرده.
- اوه... باید یه نقشه جدید از خونه ریدل ها بکشم... بی دقت و عصبی شدم جدیدا... فشار کاره دیگه، چه میشه کرد؟

فنریر مرگخوار زاده شده بود و مرگخوار هم میمرد. مرگخوارانه راه میرفت و مرگخوارانه شکار میکرد، حتی مرگخوارانه مییخورد. مرگخوار خوبی بود. به هیچ وجه زیاد نبود. درکل و جز مرگخوار خوبی بود. ولی مغز اقتصادی نداشت و داشت زیر فشار کارش غرق میشد. منظور از کار، بیزینس قاچاق سوسیس کالباسی بود که مخفیانه راه انداخته بود تا سوسیس کالباس های خانه ریدل ها رو که اکثرا هم از تولید به مصرف توسط خودش بودن، به تمام دنیا صادر کنه و صد البته که سودش رو هم به خزانه خانه ریدل ها واریز کنه.

اولین محموله رو جاهای مختلف جا ساز کرده بود تا توسط بقیه مرگخوارا کشف و ضبط نشه و قرار بود تیمش به مقصد یکی از رستوران های لندن منتقل کنن. فنریر تیمش رو با دقت جمع کرده بود. تیمی که رو تیم دست کج و برادران به جز پاتر می‌زد، از بهترین جادوگرانی که شغل غیر شریف دزدی و راهزن تشکیل شده بود. گرچه با رشوه و تهدید اومده بودن دورش ولی تنها کسانی بودن که میتونستن اون شب چنین عملیات خطیری رو به انجام برسونن.

فنریر توی چادر موند و بقیه اعضای تیمش که ماسک و لباس های سیاه پوشیده بودن تا توی تاریکی دیده نشن، رفتن تا وارد خانه ریدل ها بشن و سوسیس کالباس ها رو جمع کنن بیارن. چند دقیقه ای گذشت، فنریر منتظر موند. منتظر و نگران.

دقایق به آرومی میگذشتن، و استرس فنریر همینطور بیشتر میشد. اگر یک درصد گیر تیمش گیر میفتادن، و بعد به صورت صد در صد لو میدادنش، اون شب میشد آخرین شب زندگیش. همونطور که داشت نذر و نیاز میکرد که اگه موفق شه سه تا بچه قربانی میکنه و با سس کله زخمی میزنه تو رگ، کله یکی از اعضای تیمش وارد چادر شد و گفت:
- محموله به بیرون منتقل شد و روی جاروها بار زده شد.

فنریر در عرض چند ثانیه از نگران و منتظر به مغرور و پیروز تغییر حالت داد و دولا دولا از چادر خارج شد تا به محموله سوسیس کالباس ها که کاملا بسته بندی شده بودن، نگاه کنه. همکارش درست میگفت. چهارتا از جاروها بار زده شده بودن و یکیشون هم خالی بود، طبیعتا چون نیازی نبود بار زده بشه.

چهارتا از جارو سوارها بعد از خداحافظی کوتاه و بی صدایی سوار جاروهاشون شدن و رفتن. و نفر آخر هم که داشت بدنش رو کش و قوس میداد سوار جاروش شد و به فنریر گفت:
- امشب به بهترین نحو پیش رفت، منتها اون بسته آخریه یکم اذیت کرد. همون که گفتی تو جیبشه و اینا، نمیشد در بیاریم که، هی غلت میخورد، هی تو خواب میگفت "میکشمت پاتر!"، هی میخواست بگیره خفه مون کنه. آخرش مجبور شدیم همونطوری بسته بندیش کنیم دیگه... قاطی سوسیسا فکر نکنم مشخص شه اونجا تو رستوران...
- چیکار کردید؟!
- همو...
- میکشمت مرتیکه! من گفتم ارباب رو بسته بندی کنید؟ سریع برشون گردونید!
- نمیتونیم که، دیر وقته... نزدیک طلوع آفتابه، فردا شب میتونیم.
- فردا شب ماه کامله!

از قیافه شبیه علامت سوال یارو معلوم بود که ربط بین ماه کامل و ماموریت فردا رو متوجه نشده.
- ما دیگه بیشتر از این نمیتونیم اینجا بمونیم! فردا شب میبینمت.

در اون لحظه داشت قبض روح میشد. گریم ریپر اومده بود روحشو ماچ کنه و ببره. فنریر به طرز خیلی شدیدی به گرگ خفه کن نیاز داشت، حتما باید فردا شب هوشیار می بود. حتی به سرش زد که بره بلیت بزنه شناسه عوض کنه به صورت ناشناس بیاد. ولی چون پست تازه شروع شده بود، مجاز به انجام هیچ کدوم از این کارها نبود. پس گریم ریپر رو پیشت کرد، بلیتش رو هم کنسل کرد و همونطور وایساد و نگاه کرد که یارو سوار جاروش پرواز کرد و رفت.
-اگه جون سالم بردم هر روز یه بچه از یتیم خونه به غذایی میگیرم.

فنریر میدونست که برای به دست آوردن گرگ خفه کن، نیاز به یه معجون ساز داره، و اگر فقط یه معجون ساز درست حسابی میشناخت، اون شخص سیوروس اسنیپ بود، که طبیعتا با توجه به تعطیل بودن هاگوارتز نمی تونست اونجا باشه. فنریر احتمالات دیگه رو بررسی کرد.
اسنیپ یا رفته بود سر قبر لی لی، یا داشت سر قبر جیمز تف میکرد. شایدم رفته بود در خونه پاتر ها که همین جور الکی امتیاز کم کنه از گریف که چونکه خب یه هاگوارتز تعطیل چیزی از ارزش های اسنیپ کم نمیکرد. ولی محتمل تر این بود که در بن بست اسپینر توی خونه درب و داغونش باشه. فنریر محل مورد نظرش رو تصور کرد، و به سرعت غیب شد.

و بعد روی نوک یه درخت ظاهر شد.
به سرعت درخت رو با عشق و علاقه به زنده موندن و ترس از ارتفاع در آغوش گرفت و با ترس گفت:
- حالم از هر چی آپارات کردنه به هم میخوره...

و دوباره غیب شد تا نویسنده بتونه توصیفات مربوط به محل زندگی اسنیپ رو از توی ویکی پدیا سرچ کنه.
تو همین مهلت هم فنریر موفق شد توی یه کوچه سنگ فرش شده ظاهر شه و البته به شدت تلو تلو بخوره. اطرافش کاملا تاریک بود، در واقع چون چراغ ها همه شکسته بودن و البته سایه ساختمون های عظیمی که مشخص بود یه زمان کارخونه های مشنگی بودن، جلوی نور ماه رو گرفته بود. فنریر اطرافش رو با دقت نگاه کرد، و موفق شد از توی یه خونه که سقفش هر لحظه ممکن بود ریزش کنه، نور ضعیفی رو تشخیص بده. در نتیجه به همون سمت حرکت کرد.

فنریر اصولا آداب در زدن رو بلد نبود، چون عادتش بود که درهای بسته رو با لگد باز میکرد. ولی خب اینبار کارش گیر بود، بنابراین دستاشو مشت کرد و شروع کرد محکم به کوبیدن در. همونطور داشت میکوبید که یهو در باز شد و با صورت افتاد وسط خونه.
سرش رو یکم بلند کرد و با اسنیپ رو به رو شد که با لباس کاملا سیاه همیشگیش روی مبل تقریبا نویی نشسته و با انزجار نگاهش میکنه.
- خب؟

فنریر از جاش بلند شد. چهره اسنیپ کاملا بدون احساس بود، ولی لحنش پر از انزجار، برخورد اول چندان جالبی نبود، ولی بهرحال فنریر امیدش رو از دست نداد.
- اسنیپ، دستم به دامنت... به خاطر روزای قدیم و اینا، میشه یه شیشه معجون گرگ خفه کن بدی بهم؟
- اگه منظورت از روزای قدیم موقعیه که سهم غذامو کش میرفتی، نه. نمیشه.
- نه جدی... کارم گیره، یعنی خب... خیلی گیره. و به شدت به معجون نیاز دارم...

اسنیپ لبخند کم رنگ، اما شومی زد، فنریر تونست یه لحظه برقی از بدجنسی رو هم توی چشماش ببینه که بدنش رو به لرزه انداخت. و بعد اسنیپ گفت:
- پس که اینطور... لرد سیاه رو با سوسیس های قاچاقی که از گوشت آدم و سانتور درست شدن بسته بندی کردن و اشتباهی فرستادن لندن... خرجت خیلی رفت بالاتر، و باید یاد بگیری ذهنتو ببندی، یه روزی به کشتن میدتت.
- باشه حالا... چیکار باید بکنم؟
- هووممم... بذار ببینم... یه بسته س که باید از فروشگاه مشنگی تحویل بگیری، صبح اول وقت. آدرس فروشگاه رو برات مینویسم، البته اگر بتونی بخونی.

فنریر سعی کرد اسنیپ رو که با لبخند تمسخر آمیزی بهش نگاه میکرد، خفه نکنه.
- میتونم.
- عالیه... میری اونجا، بدون اینکه کسی رو به خودت مشکوک کنی بسته رو تحویل میگیری و برمیگردی.
- همین؟ کار دیگه ای نباید بکنم؟
- همین کافیه.

و بعد در حالی که توسط نگاه پلید اسنیپ بدرقه میشد، از خونه خارج شد... فروشگاه ساعت هشت صبح باز میشد، بنابراین وقت داشت که از هوای صبح لذت ببره و پیاده روی کنه. حتی چندبار توجهش به انواع بی خانمان ها جهت شکار کردن جلب شد، و اینطوری شد که به جای ساعت هشت صبح، ساعت یازده و نیم به فروشگاه رسید. با احتیاط از اینکه در شیشه ای رو خرد نکنه تلاش کرد بازش کنه، ولی خب نتونست.

- داداش اون در خروجه، از این یکی باید وارد شی.

فنریر سرشو تکون داد و به هر چی تکنولوژی مشنگی وجود داره فحش داد. بعدشم به سمت اون یکی در رفت و به محض اینکه جلوش قرار گرفت، در باز شد. طبیعتا فنریر غافلگیر شد و از جا پرید. این از جا پریدنش که باعث پریدن رنگش هم شد و یه لحظه فکر کرد جادوگر بودنش لو رفته، باعث خنده مشنگ های اطرافش شد. فنریر در نتیجه همین خنده ها و اینکه کسی بهش حمله نکرد خیالش راحت شد و وارد فروشگاه شد. به کاغذی که اسنیپ براش نوشته بود نگاه کرد و به سمت صندوق رفت.
به صندوق دار که یه مرد جوون و بی حوصله بود نگاه کرد.
- سلام. حال شما خوبه؟ خسته نباشید.
- سلام... امرتون؟
- یه بسته قرار بود تحویل بدید به آقای اسنیپ... سیوروس اسنیپ، من اومدم به جاشون تحویل بگیرم.
- ما بسته رو فقط به خودشون تحویل میدیم. موقعی که سفارش دادن هم بهشون تاکید کردیم که نه ارسال داریم، نه بسته رو به کس دیگه ای میدیم.
- هیچ راهی نیست الان یعنی؟ با پول نمیشه مثلا حلش کرد قضیه رو؟
- روز خوبی داشته باشید.

فنریر با بی حوصلگی و استرس از صندوق دور شد. باید سریع فکر بکری میکرد. مغز کوچیکش با سرعت زیادی شروع کرد به پردازش اطلاعات و تمام ایده هاش. ایده های اولش که شامل حمله به صندوق دار و تحویل گرفتن زورکی بسته اسنیپ بود، یا حتی ایده مربوط به گروگان گیری و بعد خوردن تمام کسایی که توی فروشگاه بودن رو سریع ریخت توی سطل زباله. و بعد فکر بکری کرد... اونجا یه فروشگاه زنجیره ای عظیم بود، شامل انواع و اقسام اجناس، و البته لباس... اگر فقط میتونست خودشو شکل اسنیپ کنه... بهترین فکر اون روزش بود، لااقل از نظر خودش. بنابراین سریعا رفت به سمت بخش لباس ها.

گری بک با دیدن انواع لباس های رنگارنگ مشنگی، حسابی تعجب کرده بود. ولی خب تعجبش رو پنهان کرد و نرفت تک تک لباس هارو امتحان کنه، بهرحال فروشگاه مشنگی بود و نمیتونست زیاد جلب توجه کنه. به جاش مستقیم رفت به جایی که لباس های بلند و سیاه زیادی بود... که خب مشخصا زنونه بودن. ولی سیاه بودن. و اسنیپ سیاه دوست داشت. حتی جوراب ها و لباس خوابشم سیاه بودن. و فنریر این رو میدونست. بنابراین اول خوب دقت کرد که کسی دور و برش نباشه، و بعد خیلی سریع یکی از اون لباس هارو برداشت. طبیعتا بزرگترین سایزش رو هم برداشت. فنریر بود بهرحال. یه جوری باید عضل... چربی هاش رو جا میداد زیر لباس.

- حالا فقط مونده مو... لعنت به اون موهای چرب و پریشونش. امیدوارم کلاه گیس داشته باشن اینجا.

فنریر پرسون پرسون و لرزون لرزون به سمت بخش کلاه گیس ها رفت. و به انواع کلاه گیس های بلند و کوتاه زنونه و مردونه نگاه کرد. و فهمید که هیچ کلاه گیسی شبیه موهای اسنیپ وجود نداره. البته وحشت نکرد، اون روز، جزء معدود روزهایی بود که خلاقیتش شکوفا شده بود، پس چندتا کلاه گیس رو برداشت به امید اینکه با ترکیبشون و گذاشتنشون روی هم دیگه بتونه موهای اسنیپ رو شبیه سازی کنه. و بعد هم مستقیم به سمت اتاق پرو رفت.

در اولین لحظه متوجه شد اتاق خیلی کوچیکه. بیش از حد در واقع. و نصف بدنش از پهنا بیرون میمونه. ولی خب چاره ای نبود، لباس بلند زنونه رو پوشید، و کلاه گیس هارو هم گذاشت روی سرش و خودشو توی آینه نگاه کرد.
- راضیم از خودم... بهترین تقلید قیافه از اسنیپ! یعنی خودش حتما باید ببینه اینو.

فنریر با اعتماد به نفس از اتاق پرو خارج شد، و مستقیم به سمت صندوق رفت.
- سیوروس اسنیپ هستم، اومدم بسته ای که سفارش داده بودم رو ببرم.

خیلی سعی کرد لحنش مثل اسنیپ سرد و بی حوصله باشه، موفق هم بود. ولی خب کلفتی صداشو نتونست کاری کنه. و صندوق دار هم به همین موضوع مشکوک شد.
- صداتون نسبت به دفعه قبل یک مقدار... تغییر کرده.
- سرما خوردم، چیزی نیست. حالا بسته م رو بدید. عجله دارم.

صندوق دار سریع دولا شد و از زیر میزش یه جعبه کوچیک رو بیرون کشید و به فنریر داد. فنریر جعبه رو تکون داد، ولی صدایی نشنید.
- مطمئنید همینه؟
- کاملا قربان. خیالتون راحت.

و فنریر چرخید و رفت، تلاش کرد به لباس زنونه ای که پوشیده هم به سبک شنل اسنیپ یه موج بلند بده، ولی خب نتونست، سکندری خورد و باعث خنده حاضرین شد. و دوباره مستقیم به سمت اتاق پرو رفت. فنریر گرگینه بود ولی بیشعور نه. صرفا کنجکاو بود و جواب دادن به کنجکاویش رو هم مزد کارش در نظر گرفت.

درون اتاق پرو، تمرکزش رو گذاشت مستقیم وسط خونه اسنیپ و با صدای پاق بلندی غیب شد.
یک ثانیه بعد، فنریر از غیب ظاهر شد، ولی نه وسط خونه. بلکه درست در آغوش اسنیپ که روی مبلش نشسته بود و میخواست چای بنوشه. فنریر و اسنیپ چشم تو چشم شدن و سکوت سنگینی حکم فرما شد، و بعد نگاه اسنیپ بالا رفت، به کلاه گیس های روی سر فنریر نگاه کرد، چشماش گشاد شدن و گفت:
- تو... تو... تو بسته رو باز کردی؟!
- نه معلومه که نه!

فنریر از روی اسنیپ بلند شد، و جعبه رو از توی جیبش خارج کرد.
- صحیح و سالم تحویلت. معجون منو بده.

اسنیپ سرگرم وارسی جعبه بود. همه جاشو دقیق نگاه میکرد تا مطمئن شه قبلا باز نشده باشه. و بعد از اینکه خیالش راحت شد، به فنریر نگاه کرد.
- کدوم معجون؟
- گرگ خفه کنی که قولشو داده بودی طبیعتا.
- اوه... تو گفتی میخوایش، نگفتیش کِی ولی... ماه دیگه آماده س، دیشب بار گذاشتمش.

اسنیپ پیروزمندانه لبخند زد. جز اینکه بسته‌ش رو تحویل گرفته بود یه آتوی حسابی هم دستش اومده بود که به خاطر بسته‌های آینده رو تو این ترافیک نکوبه بره تا جردن. بسته رو باز کرد و...
- کوش؟
- چی؟ این؟

فنریر این رو گفت و کلاه گیس رو جلوی اسنیپ گرفت. اسنیپ با دیوار پشت سرش یکی شد. و بعد پرید سمت فنریر، اما فنریر شکارچی خوبی بود و دستش رو به موقع کشید.
- نه دیگه، هر وقت معجون رو دادی.
- پاتر بیاد تو خوابت انشالمرلین پدر سگ.
- اونکه بلکه. من نسل اندر نسل گرگینه زاده بودم.

اسنیپ همون طور که زیر لب فحش رو به خودش و هفت جد فنریر و صد البته جیمز پاتر چونکه حقش بود، روانه می کرد، از روی طاقچه معجونی برداشت و دست فنریر داد.
- فقط دو قاشق. بیشترش ضرر داره.

ولی فنریر صبر نکرد تا بشنوه و همین باعث رخدادن اون شب شد. همون شبی رو می‌گم که شب نیست و اگه هم شب باشه عین اون شب نیس. آره همون شب.
فنریر در بطری رو باز کرد و بدون توجه به کاغذ قرمز رنگ دورش که هشدار داده بود مصرف بیش از حدش سرگیجه، هذیان و مرگ میاره، کل بطری رو سر کشید.

شب ماه کامل
فنریر گرگ نبود، یعنی تاجایی که فنریریش اجازه می‌ داد نباشه. اما انسانم نبود. یه چیزی بین جفتشون، یه نیمه گرگینه که به ماه زل زده بود و سوسیس تقدیمش می‌ کرد:
- هری در بیاد که چی بشه؟ می خواد قهرمان کی بشه؟ دامبل بیاد چیکار کنه باز به گریف اضاف کنه؟

اعضای تیمش بهم نگاه کردن. و بعد به فنریر. و به ماه. و باز بهم.
- این طبیعیه؟
- آره بابا. داره جشن می‌گیره.
- ... هیچ شبی مث امشب نیس.
- مطمئنی؟
- نه.

جادوگران مدتی در سکوت به فنریر که نوارش رو این آهنگ گیر کرده بود خیره شدند. بعد یکی شون گفت:
- پس اون یاروعه تو سوسیس ها رو ول کنیم به دردسرش نمی ارزه.




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷ جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹
#3
سرباز Queen Anne`s Revenge به سرباز تفاهم داران حمله میکنه.




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰ پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۹
#4
سرباز و اسب queen Anne's revenge
Vs
وزیر تفاهم داران


یکی بود یکی نبود، غیر از لرد سیاه کبیر و هورکراکس هاش هیچ کس نبود. شاید فقط دامبلدور. و قطعا ملکه‌ انگلیس، چون که خب جاودانه‌ س و حتی قبل از مرلین هم حضور داشته.
به هرحال، این روز مذکور، مقل بقیه روزهای سرد و پاییزی دنیای جادویی و مشنگی شروع شده بود و انتظار می‌ رفت آدم ها توی کوچه و خیابون مشغول رفتن به محل کار باشن و پلاکس‌ ها درحال زیباسازی شهر با نقاشی روی در دیوار، کله‌ لرد سیاه و گچ کله‌ شکسته‌ هری پاتر باشن اما هیچکس، حتی هاگرید سوار بر موتور پرنده با نوزادان زخمی در جیب کتش هم رویت نمی‌شد. به هرحال پاندمی کرونا بود و دنیای جادویی و مشنگی هم نمی‌ شناخت.

تو همچین روزی دامبلدور هم به قصد آبنبات لیمویی خریدن از خونه خارج نمی‌ شد، البته باز نبودن دوک‌های عسلی هم بی تاثیر نبود چون بعد قرن‌ها زندگی، دامبلدور اونقدر جون نترس شده بود که حتی با وجود ویروسی که مشنگ و جادوگر رو به یک شکل مریض می‌ کرد، حس بویایی و چشایی، و گاهی خود شخص رو میکشت هم برای خرید آبنبات بره بیرون.
داستان ما در همین روز کذایی، و از پشت دری در انتهای یکی از راهروهای تاریک و ترسناک خانه ریدل‌ها شروع میشه.
در با چندین ضربدر و تابلوهای "خطر مرگ!"، "وارد نشوید!" و "احتمال خورده شدن!" پوشیده شده بود، به طوری که چیزی از چوبش دیده نمی‌ شد. پشت در مخوف، فنریر گری بک توی اتاق تاریک و نه چندان بزرگش خفته بود. هر از گاهی روی تخت شکسته غلت می‌ زد و حشرات و شیپیش ها رو له می کرد. دوروبرش تعداد زیادی مگس مرده بودن... مشخص بود که به بوی فنریر عادت نداشتن. حتی درختی که رو به روی پنجره اتاقش وجود داشت هم خشک شده بود. خلاصه تو چنین روزی که سگ پر نمیزنه، فنریر از خواب بیدار شد. با خمیازه‌ای مرگبار، چشم‌هاش رو باز کرد و با کش و قوس خفنی کل اتاقش رو لرزوند.

بعد از اندکی ورزش صبح گاهی که البته هیچ مزیتی به جز بیدار کردن کل مرگخواران نداشت، که حتی اینم مزیت نبود، از پنجره پرید بیرون. بدون باز کردن شیشه، فقط به خاطر اینکه می‌ تونست. و در واقع در زندگی فنریر مواقع خیلی کمی بود که به جای "چون می‌تونم، پس انجامش میدم" از خودش پرسیده بود که "چرا باید انجامش بدم؟!".

بعد از اینکه از پنجره اتاقش بیرون پرید، از پنجره طبقه پایین وارد خونه شد... خیالشم راحت بود که ورزش صبحگاهی رو انجام داده و حالا هر چقدر بخواد میتونه صبحانه بخوره. مستقیما به سمت اتاق غذاخوری رفت، و اونجا رو خالی دید... به نظر می‌رسید مرگخواران همچنان در خواب ناز هستن. به سرعت دو گالیونیش افتاد.
- اوه... طلسم های ضد صدا اجرا کرده بودن که توی قرنطینه حتی انفجار هم بیدارشون نکنه.

از همون پنجره ای که وارد شده بود، خارج شد. اگر تا اینجا سوال پیش اومده که شیشه شکسته فنریر رو زخمی نمیکنه؟ پاسخ خیر هست. بدن فنریر انقدر کبره بسته و چندلایه چرک روشه که شیشه شکسته که هیچی، آواداکادارا هم روش اثر نداره. البته اینو به لرد نگین.

خلاصه، فنریر مستقیم به سمت پارک و شهربازی لیتل هنگلتون رفت... براش مهم نبود که اخیرا آمار کودکان گمشده چقدر زیاد شده، چون می‌دونست که اون بچه ها کجا هستن، دقیقا ته شکم خودش. و حتی براش مهم نبود که پلیس به دنبال اون بچه هاست، بهرحال هیچ پلیسی با تهدید به اینکه اگر حرف بزنه، خودشم به همون بچه ها ملحق می‌شه، جرئت تحقیق کردن راجع به کودکان رو نداشت. فنریر گرگینه‌ گرسنه‌ ای بود و خرسی مهربانتر.

گری بک به شهربازی رسید... در کمال تعجب در رو قفل شده و شهر بازی رو کاملا خالی دید. مشخص بود که مغزش معنای "قرنطینه" رو به درستی درک نکرده. البته این موضوع باعث ناامیدیش نشد.
- بهرحال توی لندن هم پارک و شهر بازی زیاده.

و با تمام سرعت به سمت لندن به راه افتاد. از سرما و تنهایی هم نترسید. فقط به گرسنگیش فکر کرد و دوید. چند ساعت بعد، وقتی به لندن رسید، یه لایه عرق روی لایه های بی پایان چرک و کثافت بدنش رو پوشونده بود. داشت از توی خیابون های خلوت و خالی میگذشت که با چندتایی پلیس رو به‌ رو شد. پلیس‌ها سعی کردن به خاطر شکستن قوانین قرنطینه جلوشو بگیرن، ولی خب از شدت بوی زیر بغلش بیهوش شدن. یا شاید هم بی جون رو زمین افتادن و دهنشون کف کرد.

- پیس!

فنریر متوقف شد. صدا از توی یه کوچه تنگ و تاریک میومد که تهش معلوم نبود. فقط وسطش چندتا سطل آشغال و گربه‌ هایی که ضیافت برگزار کرده بودن دیده می‌ شد. فنریر به سمت کوچه یک قدم برداشت و متوجه مردی با کت و شلوار سیاه شد، که از توی سایه ها صداش کرده. فنریر سرش رو خاروند.
- با من بودی؟
- آره آره! خود خودت! میشه لطفا بیای، صحبت کنیم با هم دیگه؟
- هممم... چرا که نه...

فنریر این رو گفت، از توی جیب شلوارش چنگالی چرب بیرون کشید، و گفت:
- مرلین رو شکر میکنم بابت غذایی که قراره بخورم.
و جهید به سمت یاروی کت و شلواری ولی متاسفانه همونطور که انتظارش می‌ رفت، با یه اشاره مستقیم چوبدستی و یه پتریفیکوس توتالوس زیبا، متوقف شد و با صورت خورد روی زمین تا دماغ نه چندان زیباش، نا زیباتر بشه.

- زیاد وقتتو نمیگیرم، فقط خواستم بگم بین ما، تو مثل یه افسانه ای مرد! به خودت بیا!
- همممم؟
- بین گرگینه ها منظورمه! تو خودِ فنریر گری بکی مرد حسابی! به خودت بیا! به ما ملحق شو!

مرد با اشاره چوبدستی طلسمش رو باطل کرد.
- به چی چیتون ملحق شم؟ من فقط اومدم واسه غذا! می‌ فهمی هیچ بچه ای تو پارک نباشه یعنی چی؟ یعنی گرسنگی! یعنی دیگه مهم نیست غذات انسان باشه یا گرگینه!
- راست میگن که He is a man of focus, commitment and sheer fricking will. ببین، ما یه کلوپ حمایت از سلامتی گرگینه ها و حقوق برابر با جادوگرا تشکیل دادیم... و باعث افتخار خواهد بود که تو هم عضو شی. نظرت چیه؟
- فکر میکنم روش.
- خب پس جوابت مثبته و این زیباست. راستی اسم من ریانو کیوزه. دوستام کیوی صدام می‌ کنن.
- من هنوز جواب مثبت ندادم ها.
- فکر میکنی... حالا که عضو افتخاری کمپین حمایت از گرگینه ها هستی، بیا بریم ساختمون اصلی، با بقیه آشنا شو، و حتی برنامه ریکاوریت رو باید شروع کنیم.
- ریکاوری چیه؟ من خیلی رو فرمم!

فنریر به شکمش که ده سانت جلوتر از خودش قرار داشت اشاره کرد... البته ده سانت بدون محاسبه لایه های کثافت و چرک و کبره روی پوستش.
ریانو به شکم فنریر نگاه کرد... و تلاش کرد لبخندش روی صورتش نخشکه. عینک آفتابیشو تکونی داد و گفت:
- البته که رو فرمی، ولی... نظرت راجع به رو فرم تر شدن چیه؟ من خودم یه زمانی یه معتاد بی خانمان بودم. به پاپ کورن اعتیاد داشتم. دونه های پاپ کورنی که درست نشده بود رو استعمال میکردم... ولی الان بهترین شغل و خونه و زندگی رو دارم. در نتیجه، مطمئن باش نه تنها چیزی از دست نمیدی، که مزداتیری هم به دست میاری.
- مزدا چی چی؟
- یه نوع غذاعه.
- خب پس... بریم که خیلی گرسنمه.

و رفتن طبیعتا. اگه انتظار دارید رفتنشون تا اونجا هم شرح داده بشه، نداشته باشید. تصویرهمینجا کات میخوره و دوباره از وسطای کوچه دیاگون جلوی یه ساختمون با رنگ زرد و بنفش و قرمزِ مایل به جیگری ظاهر می‌ شه که بالای درش با فونت شاد و شنگول و رنگ سبز پلاکس نوشته:"کمپین حمایت از سلامت و حقوق گرگینه ها".

ریانو جلوتر رفت و در زرد رنگ رو باز کرد، ولی وارد نشد و با دستش با احترام فنریر رو به داخل دعوت کرد. طبیعتا فنریر مثل مانتیکور با کله وارد شد. و به محض ورود، شروع کرد به عطسه کردن و پراکندن ویروس. ریانو به سرعت از کنار در و به صورت دقیق تر از روی یک چوب لباسی یک عدد ماسک نو و تمیز برداشت و گذاشت روی صورت فنریر.
فنریر از پشت ماسک، با صدای خفه ای و به سختی گفت:
- این چه دیگه بوییه...؟
- بوی گل و سوسن و یاسمن!
- رهبر محبوب من از سفر آمد!
- رهبر خوراکیه؟

چندین گرگینه هیجان زده دورش رو گرفته بودن ولی فنریر داشت خفه می‌ شد. بوی گل و سوسن و یاسمن براش مناسب نبود. جدی جدی داشت مریضش می‌ کرد.
- من به این بوها حساسیت دارم! حس بویاییم داره جر میخوره الان! ولم کنید بذارید برم!
ولی حتی تو این حالتم همه چیز رو خوراکی می‌ دید. یعنی حتی یه ثانیه قبل از مرگش هم اسم خوراکی می‌ اومد، دنبالش می‌ گشت. یه ثانیه قبلش که هیچ، تو قبرم می‌ بود زنده می‌ شد با ذکر مقدس غذا.
ریانو با لبخندی گفت:
- می‌ ریم حموم!

فنریر تلاش کرد فرار کنه. ولی عطسه‌های مرگبارش فقط حرکتش رو کند میکردن و دوتا گرگینه قوی هیکل، ولی شیک پوش موفق شدن زیر بغلشو بگیرن و فنریر رو پشت سر ریانو به سمت حمام هدایت کنن... توی راه، فنریر از بین عطسه‌هاش حرفای ریانو رو می‌شنید.

- تمام این مرکز برای این تشکیل شده که گرگینه ها پیشرفت کنن، بهتر بشن. ما اینجا بهترین وضعیت بهداشتی و غذایی رو داریم، و مطمئن باش پشیمون نمیشی و زود عادت میکنی.

فنریر شک داشت. حمام و تمیزی دشمنش بودن به هرحال. اصلا بعضی وقتا برای خودش میخوند: "فنریر نگو بلا بگو، تنبل تنبلا بگو، موی سیاه، ناخن دراز، واه واه واه!". اگر میرفت حموم دیگه حتی شعر اختصاصیشم از دست می‌ داد. فنریر اینطوری اصلا نمی‌ تونست. زیر بخش شعر و شاعری مغزش درد می‌ گرفت. ولی خب نمیتونست حریف دوتا گرگینه قوی هیکل بشه، بنابراین وقتی که یک هو هل داده شد توی استخری که پر از کف و ضد عفونی کننده و شامپو بود، حتی نتونست داد بزنه.
فنریر همینطور توی استخر شامپو خیس خورد... حس میکرد چرک ها و لایه های چربی و شیپیش از روی بدنش فرار میکنن و کشته میشن... البته اگر بشه گفت فرار کردن، چون دور شدنشون در واقع فقط آب رو سیاه کرد، و بعد همون دو گرگینه قوی هیکل که مسئول هدایتش بودن، با تور ماهی گی... گرگینه گیری فنریر رو از آب بیرون کشیدن.
گرگینه که حالا حسابی تمیز شده بود و برق میزد، فقط با عجز شستشو میمکید. به سختی گفت:
- بذارین برم من...
- موافقم. دوستان... ایشون فنریر گری بک هستن! معروف ترین گرگینه دنیا! راحتشون بذارید. مستقیم به سالن غذاخوری. و فنریر عزیز، ایشون ایتان هستن، ایشون هم نیل... قهرمانان لیگ بدنسازی گرگینه ها در دو دوره متوالی که توسط مرکز ما برنامه‌های ورزشی و رژیم غذاییشون رو دریافت کردن.
- هممم... خب... یکم قابل تحمل تر شد... غذای سالم و ورزش و سلامتی. خیلی هم عالی!

فنریر که اسم غذا رو شنیده بود کاملا آروم شده بود، همراه با ریانو، ایتان و نیل به سمت سالن غذاخوری رفت. ایتان و نیل حرف نمی‌زدن. ریانو هم توی افکارش غرق شده بود. و فنریر توی سکوت متوجه یه موضوعی شد، بوی گل، عصب‌ های بویاییش رو کشته بود و دیگه هیچ بویی حس نمی‌ کرد، نه بوی گوشت و نه هیچ بوی دیگه ای. ولی عوضش حس بیناییش بهتر از همیشه شده بود. حس میکرد شیش هفت کیلو چرک از توی چشماش خارج شده، چون همه چیز خیلی رنگی تر و واضح تر از قبل بود، دیوار راهروها رنگ زرد و آبی شده بود و کف زمین هم خاکستری بود. فنریر مشکلی با همچین ترکیب رنگی نداشت. تنها مشکلش این بود که چرا راهرو انقدر طولانیه و به سالن غذا خوری کوفتی نمیرسن؟

ولی خب رسیدن. توی سالن میزهای بزرگی با صندلی‌های نرم و مناسب برای نشستن طولانی مدت قرار داشت. فنریر روی یکی از صندلی ها نشست و بلافاصله فهمید که این صندلی از تخت خودش توی خانه ریدل ها چند برابر راحت تره. البته اینکه تخت قدیمیش زیر وزنش دوام نیاورده بود و شکسته بود هم دلیل اضافه‌ای بر ناراحتیش بود.

ریانو همونطور ایستاد و با لبخند به فنریر نگاه کرد.
- بهم گزارش دادن که یکی دیگه از هم قطارامون هم در حال ورود به لندنه... بهتره که با ایتان و نیل برم و دعوتش کنم! مطمئنم خوش میگذره!
- من هنوز نفهمیدم... الان اصلا کی اینجارو راه انداخته؟
- البته که خودم!
- اوه... بعد برنامه های ورزشی و اینا...؟
- نه دیگه اونا کار جن های خونگی پر تلاشمونه
- هممم... میبینمتون پس گمونم.
- مرلین حافظ!
- مرلین حافظ برادر!
- برادر مرلین حافظ!
- خب پس... اون دوتا هم میتونن حرف بزنن. احتمالا خجالتین فقط.

فنریر نشست و منتظر موند... و چند دقیقه بعد، یک عدد جن خانگی که سینی عظیمی رو روی سرش گذاشته بود وارد سالن شد، جلو اومد و سینی رو جلوی فنریر گذاشت، بعد با تعظیم غرایی دور شد.
فنریر به سینی نگاه کرد، لب هاشو لیسید، لبخند پهنی زد و گفت:
- مرلین رو شکر میکنم به خاطر غذایی که قراره بخورم...

و درب نقره‌ای روی سینی رو برداشت تا چهره‌ش پوکرفیس کامل بشه. توی ظرف به جای گوشت لذیذ کباب شده، یا حتی گوشت خام کودکان که خب لذیذتر هم هست، یک مشت سبزیجات رنگاوارنگ پخته شده بود.
فنریر تیکه های سبزیجات رو کنار زد و صورت خودش رو توی سینی نقره‌ای نگاه کرد.
- من که شبیه بز نیستم. یعنی چی؟

فنریر شروع کرد به دادن فحش های بد بد. فحش هایی که خوردن به در و دیوار سالن غذاخوری و همه جا رو کثیف کردن... گیاه خواری برای فنریر مثل فحش بود. یه فحش خیلی خیلی زشت. و فنریر هم شروع کرد به دادن فحشای خیلی خیلی زشت. فحشاش همونطور که میخوردن تو در و دیوار برمیگشتن به سمت خودش و میچسبیدن بهش.

- حمایت از گرگینه ها؟ تا صد سال میخوام نکنید خب! نمی‌خوام آقا!

فنریر میز و سینی رو با هم برگردوند... و شیرجه زد روی میز و شروع کرد به نعره زدن... البته تا اینجای کار مشکلی نداره و حتی اشتباه نیست. بهرحال فنریر گری بکه و دارن سعی میکنن از بالای هرم غذایی بیارنش پایین هرم غذایی. ولی بعد جن های خونگی وحشت زده با لباس های گارسون، آشپز و حتی خدمتکار به خاطر نعره های فنریر وارد سالن غذا خوری شدن، و بعد بلافاصله با سرعت خارج. اینکه میخواستن فرار کنن مشکل و اشتباه نیست. ولی اینکه مستقیم اومدن به سمت صدای نعره های فنریر، بزرگترین و آخرین اشتباهشون بود. چون فنریر گرسنه حتی جن های خانگی چروکیده و پیر رو هم به شکل سوسیس و کالباس دید و به سمتشون هجوم برد و با باز کردن دهنش، همه شونو یه لقمه کرد. و بعد همونطور که نعره میزد و از ته گلوش جن های خانگی که سعی میکردن جیغ بزنن یا از معده ش فرار کنن مشخص بودن، از ساختمون خارج شد و به کوچه دیاگون رفت. و خودشو توی اولین جوی گل و آبی که دید پلکوند. چون میتونست!
گرگینه آروغی زد و یه دست نیمه هضم شده جن خانگی رو تف کرد. بعدشم چهار دست و پا با سرعتی غیر انسانی از اون دیونه خونه فرار کرد و دوید به سمت لیتل هنگلتون و خونه ریدل ها.

انقدر سریع دوید که تمام لایه های چرک و عرقش به مقصد نرسیده دوباره جایگزین شدن. زمانی که بلاخره به خانه ریدل ها رسید، حس کرد که یه جای کار اشکال داره. یه چیزی از ظاهر خونه تغییر کرده بود ولی چون اصولا مغزش توانایی پردازش جزئیات رو نداشت، فقط از پنجره دوید تو و رفت به سمت اتاق خودش... وقتی وارد اتاق خودش شد، ناگهان با اتاقی تمیز و مرتب، و جن خانگی لاغر و نحیف و البته بد اخلاقی رو به رو شد که به غیر اصیل زاده ها و گند زاده ها فحش میداد و وایتکس به دست، مگس هارو تمیز میکرد...

- تو اینجا چیکار میکنی؟
- خودت اینجا چیکار کرد؟ نکنه به شعبه دوم کمپین حمایت از گرگینه ها تجاوز کرد؟ برگرد تو حیاط با پاهای کثیفت همه جا راه نرو، تازه زمین رو تمیز کرد...

خانه ریدل ها به شعبه شماره دو کمپین خل و چل های حامی گرگینه ها تبدیل شده بود! فنریر با دریافت ارور 404 خاموش شد... در واقع مغزش خاموش شد. همچنین تمام دستگاه های حیاتی داخلش. و جان به مرگ تسلیم کرد تا نهایت اعتراضش به هر چی کمپین حمایت از گرگینه هاست رو نشون بده.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۶ ۲۳:۱۶:۴۸
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۶ ۲۳:۲۰:۴۷



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۰ شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۹
#5
محفلیا و مرگخوارا همگی با هم فکر کردن: میتوانستن! حتی توی یک لحظه تصمیم گرفتن شعار این اتحاد رو "توانستن تخصص ماست" بذارن. اما وقتی همگی سوار ماشین مشنگی شدن، یا به عبارت بهتر روی سر و کول همدیگه و حتی توی صندوق عقب و داشبورد ماشین نشستن، فهمیدن که توانستن اصلا تخصصشون نیست. اولین دلیلشون این بود که هیچ کدوم رانندگی بلد نبودن. در واقع هیچکدومشون مشنگ نبودن که بخوان رانندگی کنن. و البته دلیل دومشون این بود که ناگهان صدای سوت بلندی رو شنیدن و بعد هم افسر پلیسی رو دیدن که داره دوان دوان با چهره ای کبود شده از شدت تعجب به سمتشون میاد.
- دوستان! دوستان! باید این ماشین رو بخوابونم! توی هر ماشین فقط پنج مسافر همزمان میتونن سوار شن! کار شما کاملا غیرمجازه!

مرگخوارا و محفلیا یک نگاه به هم کردن، یک نگاه به کلاغای توی پارک، و تصمیم گرفتن خیلی آروم از توی ماشین پیاده شن.

- میشه لااقل ما رو تا یه جایی برسونید؟
- نه!

افسر پلیس دوان دوان از ماشین و مرگخوارا دور شد و چند دقیقه بعد با یک عدد جرثقیل مخصوص حمل ماشین برگشت، و ماشین رو با خودش برد و مرگخوارا و محفلیارو تنها گذاشت.

- حالا چیکار کنیم؟
- نمیدونم... ماشین جدید ظاهر کنیم؟
- همین یه دفعه کافی بود. قربون دستت.
- خب پس... بیاید سوار این کلاغا بشیم بریم.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۶ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#6
- بیا و دیگه کلمه ممنوعه رو نگو.
- آخه اگه "من" نگم، پس کی بگه؟ ها؟ دیواری کوتاه تر از من پیدا نکردید یعنی؟ چرا همه ش "من"؟
- بیا این کیکو بخور و دیگه چیزی نگو.

هاگرید کیک رو که به شکل داس و چکش بود از دست زاخاریاس گرفت و درسته بلعیدش.
- اوممم... آرههه... چه داس و چکش لذیذی... مزه انقلاب لنین و سیبیلای استالین رو دارم زیر زبونم حس میکنم...

اعضای هر دو گروه با حالتی پر از تاسف روشون رو از هاگرید برگردوندن. اصولا هیچکس دلش نمیخواست بدونه سیبیلای استالین چه طعمی داشتن. البته به جز زاخاریاس که داشت به هاگرید توضیح میداد که به چه روش های محیر العقولی اسانس طعم سیبیل و انقلاب رو تهیه کرده و به کیکش اضافه کرده.

ماروولو بالاخره خسته شد. نعره زد:
- همه تون یه مشت بی اصل و نسب بی تربیتید. زمان ما جوونا از این غلطا نمیکردن که! چقدر بد شدن جوونای این دوره زمونه...

همین کافی بود... توی یک چشم بهم زدن، پیازی که در واقع لرد ولدمورت بود، تبدیل شد به یک عدد شیر آفریقایی که وزنش چندتا مرگخوار رو هم له کرد.

مرگخوارا و محفلیا در عرض چند ثانیه شروع کردن به له کردن همدیگه زیر دست و پا...

- چتونه؟ میتونیم صحبت کنیم. اربابی هستیم به سان شیری سخنگو.

آرامش به مرگخوارا و محفلیا برگشت... و اینبار وینکی گفت:
- ارباب شیر سخنگوی خووب!

اینبار هم لرد شروع کرد به تغییر کردن... از شیر سخنگو، مستقیم به لامپ کم مصرف، که البته قبل از اینکه به زمین برخورد کنه و چند تیکه بشه توسط فنریر روی هوا گرفته شد.
مرگخوارا و محفلیا برگشتن به سمت دامبلدور، و دیدن که بید کتک زن همچنان سر جاشه. بدون کوچیکترین تغییری! و بعد فک همه شون با دیدن کلاغی که روی بالاترین شاخه بید بود، پایین افتاد.

- شما هم به همون چیزی که من فکر میکنم فکر میکنید دیگه؟
- به اینکه حواس دامبلدور رو پرت کنیم و بریم بالا کلاغو بگیریم بدون اینکه کتک بخوریم؟
- بله.
- هنر زیبا واقعا! Fenrir approves حتی!
- خب پس... من این وظیفه خطیر رو با رای اکثریت و دموکراسی به عهده میگیرم.

دیالوگ آخر رو سیریوس گفت، که مشخص نبود از کجا تونسته به این سرعت برگرده، و بعد جلو رفت و گفت:
- سلام پروفسور. شما خیلی بید کتک زن باهوشی هستیدها!
- مرسی فرزندم... صحبت هات بسیار دلگرم کننده هستن.
- پروفسور، حالا که انقدر بید کتک زن باهوش و خفنی هستید، قطعا ما رو چک و لگدی نمیکنید که بتونیم کلاغی که همه مون دنبالشیم رو بگیریم. مگه نه؟
- جانم بابا جان؟ کدوم کلاغ؟ چی؟ من که نمیتونم ببینم روی شاخه هامو. چیزی شده اصلا؟ بگید خودم بگیرمش. فرمون بده فرزندم، من خودم هدایت میکنم شاخه هامو!

سیریوس تلاش کرد فرمون بده. دامبلدور هم تلاش کرد شاخه هاشو هدایت کنه. و این موضوع حوصله ملت رو که داشتن سعی میکردن خیلی آروم از پشت به دامبلدور نزدیک بشن، سر برد. رودولف خیلی آروم گفت:
- این "بد"ترین نوع حواس پرت کردن توی تاری...

دست بلاتریکس بلافاصله جلوی دهن رودولف رو گرفت. ولی خب دیگه دیر شده بود، و دامبلدور از بید کتک زن، تبدیل شد به یک عدد قناری زیبا و البته کلاغ هم با سرعت تمام جهید و در رفت!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۸ ۱۱:۴۲:۵۰



پاسخ به: اطلاعیه های ورود به ایفای نقش
پیام زده شده در: ۱۲:۵۵ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹
#7
*توجه*


با توجه به تصمیمات جدید، از این پس سیستم گروهبندی تازه واردان دچار تغییراتی میشه. اعضای تازه وارد از تاریخ 1 مهر 1398 محاسبه خواهند شد. دلیل این تصمیم، تازه وارد محور بودن هاگوارتز میباشد و البته ناکارآمدی روش قبلی برای پخش مساوی تازه واردین بین گروه های چهارگانه هاگوارتز.
بر همین اساس، مبنای گروهبندی، پخش مساوی تازه واردین بین گروه ها میباشد. ظرفیت ها هر زمان که تمام گروه ها به تعداد مساوی تازه واردین را دریافت کردند پر میشود و ظرفیت های جدیدی داده میشود. دقت کنید که حفظ تازه واردین بر عهده ناظرین گروه ها میباشد و چنانچه بر اثر کم کاری ناظرین گروه ها، تازه واردین سایت یا گروه را ترک کنند، مدیریت برای 6 ماه مسئولیتی جهت بالانس دوباره تازه واردین نخواهد داشت.




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۳:۴۲ سه شنبه ۸ مهر ۱۳۹۹
#8
تام و فنریر همزمان گفتن:
- درست شنیدی.

البته با این تفاوت که فنریر آب دهانش رو هم به اطراف پراکند، ولی تام این کار رو نکرد.
یه تفاوت دیگه هم وجود داشت، یه تفاوت بزرگ. البته فقط یکم بزرگ. اونم این بود که تام از توی جیبش یه بشقاب بیرون نکشید، یه پیش بند کثیف به یقه لباسش نبست، رز رو توی بشقاب نذاشت و قاشق و چنگال هم از توی یه جیب دیگه ش بیرون نکشید.
ولی فنریر همه این کارهارو کرد.

در اون لحظه هم داشت از توی جیبش نمک و فلفل در میاورد که تام شروع کرد به صاف کردن گلوش.
- این وحشی بازیا چیه مرتیکه؟
- شام میخورم! میخوری؟
- شام میدن؟ کجا؟

فنریر با لبخند دندان نمایی، که علاوه بر دندان های زردش بوی گندی رو هم توی هوا متساعد کرد، گفت:
- آره. آره. قطعا تو شکمِ من شام میدن.
- کارتون ما رو کثیف نکن!
- خودت داری میگی کارتون ما دیگه. منم میگم غذای ما. بشین توئم یکی دو لقمه بزن چاق و چله شی یه خورده. sot3:

فنریر داشت حسابی رز رو به نمک و فلفل آغشته میکرد که همون لحظه دامبلدور وارد کارتون شد. دامبلدور یه لحظه تعجب کرد و چشماش از حدقه زد بیرون، ولی به محض اینکه رز از توی بشقاب پرید توی بغلش، تعجبش، بعد از اینکه به خاطر بوی فلفل و نمک عطسه کرد، به لبخند پدرانه ای بدل شد.
- فرزند روشنایی!




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۱۷ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#9
بیگ مسعود به تام نگاه کرد.
تام هم به بیگ مسعود نگاه کرد.
و بعد تام به سمت بیگ مسعود حمله کرد. حمله ای که با یه جا خالی فوق العاده از بیگ مسعود خنثی شد، و بیگ مسعود گفت:
- هنر خوب! دیگه چه شیرین کاری ای داری برامون؟

شیرین کاری بعدی تام البته این بود که بر اثر این جا خالی بیگ مسعود، با صورت بره تو دیوار که در نتیجه اون حرکت، اژدها سریع رفت جلوی گابریل، جاروش رو گرفت و مستقیم کرد تو حلق فنریر و شروع کرد به جارو کردن اندام داخلی فنریر.

و اما در درون بدنش، بیگ مسعود حمله ای عظیم تدارک دید. با قدرت هایی عظیم و سیاه، تام رو مجبور کرد بره تو در و دیوار و همزمان آهنگ مسابقه محله رو بخونه.
- از این محله... تاق... به اون محله... تق...

بر اثر این یکی برخوردهای تام به در و دیوارِ درونیِ اژی، اژدها که کنترلش اصلا دست خودش نبود جارو رو توی حلق فنریر ول کرد و رفت زد پشت ماروولو، بعدش گفت:
- یه روزم سالازار میخوره به نرده، ولی برنمیگرده، حتی بعدشم من بهش گفتم عشقم عمه ت، ولی بازم برنگشت... هار هور هیر!

ماروولو به افق زل زد. فقط زل زد و صبر کرد تا خنده اژی تموم بشه و دستش رو هم از رو شونه ش برداره، که البته این اتفاق خیلی سریع افتاد. چون بیگ مسعود خیلی سریع تام رو به رقص بندری وا داشته بود. و تام داشت روی در و دیوار و سقفِ داخل بدنِ اژی بندری میزد.

بلافاصله بعد از جدا شدن اژی از ماروولو، پنیک اتک شدیدی از شنیدن خاطرات سالازار بهش دست داد، طبیعتا ماروولو هم بهش دست داد و افتاد زمین و شروع کرد به کف و خون بالا آوردن، خاطراتش از سالازار هم از چشم و دماغ و دهنش زد بیرون.

اژی هم رفت به سمت لرد، خیلی راحت لرد رو از روی زمین برداشت، کاشت توی زمین و صبر کرد تا میوه بده.

- چته مرتیکه وحشی؟! ولمون کن برو دیگه! واسه چی داری اژی ما رو کنترل میکنی اصلا؟

تام این رو با حالتی عاجزانه گفت، و بیگ مسعود با لبخندی شیطانی همچنین با نشون دادن حق کپی رایتی که مشخص نبود از کجا آورده، گفت:
- موهاهاهاها ... هیشکی پشمای بیگ مسعودم نمیشه! چرا البته. بذار صادق باشم. من خودم پشمای یکی به اسم نیوتم. نیوت این نقشه بکر رو بعد از شکست در تف مالی کشید.. که البته این یکی نقشه به شدت بهتره.

تام توی شوک فرو رفت... و تلاش کرد از توی چشمای اژی اوضاع مرگخوارا رو ببینه، که البته افتضاح بود.
در اون حین هم زوپسیا که همیشه در صحنه بودن، کات دادن. و سریع شروع کردن به چک کردن جیمیل بیگ مسعود و نیوت...
- اینا که جیمیلاشون یکیه. بیارید نیوت رو ببینیم.

طبیعتا آوردن نیوت رو.
- مولتی میسازی مرتیکه؟
- به مرلین کار من نبود! گوشیِ مامانم خونه بیگ مسعود اینا جا مونده بود. من اصلا در جریان نیستم...

*افکت تف مالی شدن نیوت توسط مدیرا*

و اما داخلِ اژی، تام بالاخره تصمیم گرفت به قدرت روونا و لرد سیاه تکیه کنه و کامبک بزنه تا مبارزه با بیگ مسعود رو به فاز جدیدی ببره!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#10
فنریر همون اول که وارد جنگل شد متوجه یه موضوعی شد. درختا نسبت به زمان آینده خیلی خیلی بلندتر بودن. و البته دایناسورای کوچیک و بزرگ و عموما درنده ای که بین درختا حرکت میکردن، انقدر سریع بودن که فنریر جز بو و البته سایه شون چیزی نمیدید. و برای اولین بار توی زندگیش حس کرد ضعیف و حتی کند شده و به انتهای هرم غذایی سقوط کرده.

اصولا قاعده ای وجود داره مبنی بر اینکه اگر ما چیزی رو میبینیم، اون چیز هم قطعا ما رو میبینه. و فنریر به خوبی با این قاعده آشنا بود. در نتیجه حداکثر تلاشش رو میکرد که از جثه کوچیکش در مقابل دایناسورا استفاده کنه و پنهان بمونه، و همزمان بتونه ببینتشون تا شاید یه تی رکس پیدا کنه.

فنریر یه نکته رو فراموش کرده بود... اگر اون با این قاعده آشنا بود، این قاعده هم با فنریر آشنا بود. یه نکته خیلی خیلی ریز و ظریف که فنریر فراموش کرده بود، و بنابراین وقتی یه سایه نه چندان ریز و ظریف روی سرش قرار گرفت و جلوی تابش آفتاب رو گرفت، متوجه نشد.

ولی وقتی چند قطره خیلی بزرگ و البته چسبناک آب افتاد روی سر و کله ش، یکم شک کرد.
- هممم... باروناشون هم عجیب و غریب بوده ها شصت و پنج میلیون سال قبل. چسبناک... بزرگ... دلم باز تنگ شد.

البته که شکش به چیز اشتباهی بود. ولی خب دنیا روش های مسخره ای برای تصحیح اشتباهات داره. و در اون لحظه هم روش مسخره ش، بلند شدن فنریر توسط دندونای یک عدد تی رکس بود. البته تی رکس فنریر رو نخورد. فقط به دندون گرفت و با خودش برد.

قلب فنریر اومد تو دهنش... و اصلا نتونست تکون بخوره. ولی خب سر و ته از دندون تی رکس آویزون بود و در نتیجه خون داشت توی مغزِ کوچیکش جمع و باعث خواب آلود شدنش میشد. البته فنریر تلاش کرد مقاومت کنه. فنریر گرگینه مقاوم خوب حتی. ولی خب حس خواب آلودگیش قوی تر بود و زد پس کله ش و خوابوندش...

فنریر ناگهان با برخورد شدید به زمین و درد گرفتن کل بدنش بیدار شد، نشست، به تی رکس عظیم که جلوش بود، و به سه تا بچه تی رکسی که خوابیده بودن نگاه کرد...
- آه شوت هیر وی گو اگین.

ولی تی رکس، فنریر رو نخورد. بچه هاشم بیدار نشدن که فنریر رو بخورن.

- من عمرا اینو مامان صدا نمیکنم.

تی رکس غرش آرومی کرد... و به آرومی دور شد...

و چند ثانیه بعد، بچه تی رکسا بیدار شدن. با نگاه های عجیبی به فنریر نگاه کردن، و با سر هاشون که بازهم از کل بدن فنریر بزرگتر بود، ضربه های آرومی به فنریر زدن. فنریر هیچوقت فرصت اعتراض نکرد، چون یکی از بچه ها از پشت زدش، و بعد اونا شروع کردن به پاس دادن فنریر به هم دیگه.

فنریر طبیعتا نتونست اعتراض کنه. فقط تونست در عرض یک لحظه دست یکی از بچه تی رکسا رو بگیره و با یک حرکت سریع سوار شه پشتش. و چند ثانیه بعد، بچه تی رکس شروع کرد به تکون خوردن و تلاش برای پایین انداختن فنریر. البته فنریر به شدت خودشو نگه داشت.
و بچه تی رکس هم شروع کرد به دویدن و دور شدن از دوتا بچه تی رکس دیگه...

چند ثانیه بعد، فنریر و بچه تی رکس تنها بودن... اونم وسط جنگی که هر لحظه ممکن بود یه جونوری از راه برسه و شکارشون کنه.
فنریر با خودش فکر کرد... باید یه روز تمام از این بچه مراقبت میکرد تا بتونه برگرده. ولی واقعا ایده ای نداشت چطور. بنابراین شروع کرد به فکر کردن راجع به کودکان...
و بعد رفت چندتا برگ بلند از روی زمین برداشت و بهم گره زد. بچه تی رکس رو خوابوند روی زمین و شروع کرد به پوشک کردنش. البته چندبار اول تلاشش شکست خورد و دست و پا و سر و کله بچه رو به هم گره زد.

فنریر به بچه تی رکس که گیج شده بود نگاه کرد، و تلاش کرد بلندش کنه، و بغلش کنه. البته با توجه به وزن زیادش، کار سختی بود و نفس و کمر فنریر گرفت.
- مامانی حواسش بهت هست... نگران هیچی نباش...

البته نگاه بچه تی رکس مقداری گرسنه بود. فنریر خوب این نگاه رو میشناخت.
- شکار باید بکنیم... کاش اون شهاب سنگه بخوره زودتر تو فرق سرمون تموم شیم. بچه داری چرا انقدر سخته؟

و اینطوری بود که فنریر همراه با بچه تی رکس توی بغلش، رفت دنبال شکار، البته حواسش بود که خودشم شکار نشه. در طول مسیر همونطور که میرفتن، هر گونه حشره و خزنده کوچیکی که میدید رو میگرفت و مستقیم مینداخت تو حلق بچه تی رکس، انقدر این کار رو تکرار کرد تا بچه تی رکس با یه آروغ بلند که فنریر رو تقریبا روی زمین انداخت، سیر شدنش رو اعلام کرد.

- خب... سر پناه پیدا کنیم حالا.

و با این اعلام، راه افتاد تا اینکه رسید به یه محوطه بدون درخت که دریاچه و رودخونه هم داشت و کلی دایناسورای کوچیک و بزرگ و علف خوار کنارش وایساده بودن و آب و علف میخوردن.

- خب دیگه، همینجا میمونیم ما هم. همسایه هامونم که خوب به نظر میرسن.

البته طبیعتا بچه تی رکس جوابی نداد. اگه انتظار داشتید این یه رول رماتیسمی باشه که تی رکسا صحبت میکنن و فنریرها بالای هرم غذایی هستن و همه دایناسورا رو کالباس میکنن، کور خوندید!

خلاصه که فنریر و بچه تی رکس اونجا موندگار شدن و برای غذا هم شروع کردن به حشره و خزنده خواری. اوضاع داشت خوب پیش میرفت تا اینکه یک هو فنریر متوجه شد که همسایه هاشون اصلا تا حالا اونارو ندیدن... و در واقع همه شون به آسمون زل زدن.
فنریر و بچه تی رکس هم تصمیم گرفتن تقلید کنن و به آسمون زل بزنن.

خلاصه، انقدر زل زدن تا بالاخره متوجه شدن آسمون داره سیاه میشه و به صورت کاملا جدی یه شهاب سنگ داره به سمت زمین میاد.
فنریر اونجا برای اولین و آخرین بار فهمید که باید مواظب آرزوهایی که میکنه باشه، البته اون لحظه زیاد طول نکشید...
چون فنریر و تی رکس که تو بغلش بودن، یکهو حس کردن دوباره دارن میپیچن به هم... فنریر فهمید که داره برمیگرده به زمان حال، البته به همراه تی رکس توی بغلش.
و چند ثانیه بعد، فنریر وسط آژانس بود، همراه با یه بچه تی رکس که توی بغلش بود.

- دوباره تبعیدش کنید به همونجا که ازش برگشته!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.