هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱:۳۵ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹
#1
فیل گریفیندور
vs
وزیر اسلیترین


سوژه: مراقبت


فنریر آروم چشماشو باز کرد. کسی بیدارش نکرده بود و خودش بیدار شده بود. این نشونه خوبی بود. اینجور به نظر می رسید که احتمالا یه روز آروم و خوب و بدون هیجان رو در خونه ریدل ها داره و راحت میتونه استراحت کنه. البته اینا همه ش خیال واهی بود. بهرحال مغز اندازه فندق و شعور در حد خیارشورش نمیتونست زیاد تخیلش رو به کار بندازه و تصور کنه که شاید بلاتریکس همون لحظه داره به سمت اتاقش میاد تا مقداری آدرنالین بهش تزریق کنه و از تخت بکشتش بیرون.

البته به صورت استثنا، این بار مغز اندازه فندقش درست فکر می کرد، کسی قرار نبود آرامشش رو به هم بزنه، قصد لو دادن داستان رو ندارم، ولی همونطور که به زودی می بینیم، کسی نبود که بخواد آرامشش رو به هم بزنه. فنریر کماکان مثل جنازه توی تختش افتاده بود ولی اون فراغ خیالی که تصورش رو داشت احساس نمیکرد. شاید فنریر موجودی با مغزی کوچیک باشه. ولی با کمی ارفاق میشد اون رو جزو دسته موجودات انسان نمای درنده به حساب اورد که طبق غریزه شون باید تا قبل از اینکه خودش تبدیل به شکار بشه، شکار کنه. خلاصه که عقل شاید نه، ولی غریزه اش خوب کار می کرد.

در نهایت وقتی که خورشید داشت می رفت که شیفتش رو با ماه عوض کنه فنریر هم احساس کرد باید از تخت خوابش بیرون بیاد. آروم از تختش بلند شد... کش و قوسی به خودش داد و رفت پنجره اتاقشو باز کرد.
- چه شب افتضاحی واسه شکار کردن. راضیم!

خمیازه کشان به سمت در اتاقش رفت و سعی کرد دستگیره رو که با یه لایه از چربی پوشیده بود، بچرخونه که زیاد موفق نبود. درحالیکه داشت تقلا می کرد و انواع و اقسام الفاظ رکیک رو نثار ارواح دستگیره میکرد، پاش تالاپ رفت رو یه چیز ژله ای مانند و با مغز رفت تو در و یه سوراخ در ابعاد کلش روی در ایجاد کرد.
فنریر همزمان که تقلا میکرد کله ش رو از تو سوراخ در بیاره پاش رو از توی توده ژله کشید بیرون. یه نامه کنار سطل تا خرخره پر از ژله که فنریر پاش رو توش فرو کرده بود افتاده بود. فنریر خم شد و نامه رو برداشت و با قیافه متفکرانه بهش زل زد. همون لحظه نویسنده سیخونکی بهش زد که نامه رو بچرخونه و درست بگیره.
بعد از دو سه دور چرخوندن، بالاخره موفق شد نامه رو درست دستش بگیره شروع کرد به خوندن:
نقل قول:
فنر، ما و مرگخواران وفادار و "بیدارمون" رفتیم واکسن ضد ویروس کرونا بزنیم. تو بمون مواظب خونه باش، رختارو بشور، خونه رو تمیز کن و خلاصه که سرگرم کن خودتو. نذار محفلیا حمله کنن. رفقای گرگینه ت رو نیار خونه. و توی سطل کنار نامه هم برات جان پیچ شماره نود و هشتمون رو گذاشتیم. مواظبش باش. جا نشد توی چمدون. زیاد هم بهونه میگرفت. بخش کودک تر روحمون داخلشه. مایع ضد ضربه دورش رو گرفته که یه وقت لهش نکنی. حموم برو. دستات رو بشور بهش دست بزن یه وقت فنری یا ویروسی نشه!


در نتیجه فنریر همونطور که نامه دستور داده بود مجبور شد بره و دستاش رو با آب و صابون بشوره. احساس عجیبی داشت. دستاش رو با حالتی که انگار غریبن از بدنش دور نگه داشته بود. از اخرین باری که مادرش مجبورش کرده بود دستاش رو بشوره و اونم از لجش یه گاز از کله ننه ش گرفته بود خیلی می گذشت. با همون وضعیت برگشت بالای سر جان پیچ که هنوز تو مایع کذایی شناور بود. فنریر دستش رو کرد توی مایع تا جان پیچ رو برداره ولی هرکاری کرد دستش از مایع رد نشد.

در نتیجه حوصلش سر رفت و یه لگد نثار اون مایع عجیب و غریب کرد. با ضربه لگد فنریر به سطل، موجود سیاه بالدار کوچکی که با سرعت زیاد بال می زد، از درون اون بیرون پرید. فنریر همزمان با جیغ های اون موجود جیغی کشید و پرید عقب و باعث شد این بار کلا در از جاش دربیاد. وقتی با مشقت از روی تخته های مثل کتلت به کف اتاق چسبیده در بلند شد متوجه شد که اون جونور فسقلی به صورت وارونه چسبیده به سقف.
فنریر مجددا جیغ بنفشی کشید.
- یا ردای ارباب! خون آشام!

فنریر از بچکی از خون آشام ها وحشت داشت. یه جور فوبیای ناجور که هیچ منبع منطقی هم براش وجود نداشت. هرچند در مورد موجودی مثل فنریر حتی تصور منطق هم احمقانه بود. البته چه اشکال داره، بتمن هم اول از خفاش می ترسید!

فنریر همونطور که جیغ می کشید خیز برداشت و خودشو از پنجره انداخت بیرون. در حین پایین پریدن از روی درخت کنار پنجره اتاقش، چنگ انداخت و یه جغد برداشت، و بعد پشت جغد با ناخن نوشت:
نقل قول:
اربابا! یه خفاش خون آشام، شایدم خود کنت دراکولا حتی اومده تو اتاق! بهمون حمله شده! تازه این یارو جان پیچتون رو خورده!


بعد جغد رو مثل موشک با حداکثر سرعت پرتاب کرد و درحینی که جغد ناسزاگویان و تقلا کنان اعتراض کرد که "مرتیکه بی سواد من خودم میتونم پرواز کنم"، با مغز توی شمشادهای جلوی در ورودی سقوط کرد. صدای جیغ و ناسزای جغد هم توی تاریکی شب دور شد.
فنریر مثل گرگ کتک خورده با لباس زیر جلوی در ایستاده بود و خداروشکر می کرد که کسی نبود با اون وضعیت ببینتش وگرنه دیگه هیچوقت کسی رو ابهتش حساب نمیکرد. البته گاهگداری هم از درخت میرفت بالا و از پنجره توی خونه رو نگاه میکرد که مطمئن باشه خفاش هنوز همونجاس... و هر بار هم خفاشه درحالیکه بهش نیشخند می زد و انگشتش رو به شکل نامناسبی نشونش می داد روی سقف برای خودش رژه می رفت و دستش به هرچی می رسید یه گاز ازش می زد. خیلی خفاش بی ادب و نزاکتی بود ظاهرا.

فنریر کم کم داشت از رسیدن جواب لرد ناامید میشد. اگر همینطور می ایستاد خفاشه اتاقش رو نابود می کرد و بقیه عمرش باید تو کوچه می خوابید. همین اتاق رو هم با ریش سیبیل گرو گذاشتن تونسته بود از لرد بگیره. کم کم داشت از فرستادن جغد هم پشیمون می شد.

اگر لرد می پرسید چرا تلاشی نکرده تا جان پیج رو نجات بده چه گلی باید به سر می مالید؟ شاید بهتر بود می رفت و با این جونور نفرت انگیز رو به رو میشد و مردانه باهاش کشتی می گرفت. درحینی که داشت نقشه می کشید چطور بره بالا و این جونور رو خفت ککن، ناگهان چیزی محکم خورد تو سرش... و فنریر به موقع جغد رو که نصف پرهاش سوخته بودن، گرفت تا نامه رو از توی دهنش در بیاره.
نقل قول:
تو واقعا تسترالی یا خودتو زدی به تسترالی؟ همون جان پیچمونه، موجود ابله بی خاصیت! موقعی که نجینی رو جان پیچ میکردیم اینم داشت میدید، دلش خواست، جان پیچش کردیم. چنین ارباب بخشنده ای هستیم. یه نامه دیگه ازت اومد، نیومدها!


فنریر آب دهانش رو با اضطراب قورت داد. به شدت سعی کرد توی سلیقه لرد در ساخت جان پیچ ها فضولی نکنه...
نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط شه. بعد خیلی آروم از پنجره برگشت توی خونه. رفت جلوی خفاش که وارونه آویزون مونده بود و داشت موذیانه نگاهش می کرد.
- سلام بر جان پیچ ارباب. خوبی جان پیچ عزیز؟

البته اصولا فنریر میدونست که خفاش ها نمیتونن صحبت کنن. ولی خب این یه خفاش عادی نبود. جان پیچ لرد سیاه بود و فنریر باید ازش محافظت میکرد. البته چاره دیگه ای هم نبود مگه اینکه می خواست شام امشب نجینی باشه.
درحالیکه داشت فکر میکرد چی باید بده این جونور بخوره صدایی از بالا سرش حواسش رو به خودش جلب کرد.
- به عنوان غذا مایلیم پیتزا بخوریم. و بله. حرف میزنیم. جان پیچی هستیم خاص.
- جان؟
- اینجا فقط ما سوال میپرسیم! در ضمن یه بار دیگه به ما بگی جونور به پاپا میگیم. حالا دست بجنبون برو غذا درست کن.

فنریر دمش رو گذاشت رو کولش رو به سرعت رفت سر یخچال و تا برای جان پیچ آشپزی کنه. تا حالا این کار رو نکرده بود. اون فقط میخورد. خام یا پخته، زنده یا مرده هم براش فرقی نداشتن و تا به حال هم دستش به گاز و قابلمه نخورده بود. با این حال چاره ی دیگه ای نداشت. ظرف چند دقیقه انواع و اقسام سوسیس کالباس، فلفل دلمه، قابلمه و ملاقه و سایر مواد غذایی با ربط و بی ربط روی میز وسط آشپزخونه بودن و فنریر درحالی که پیشبند بسته بود مشغول نگاه کردن به دستور العمل تهیه پیتزا از روی کتاب آشپزی مخصوص مامان مروپ بود.

جان پیچ لرد مشخصا به شدت کنجکاو بود. نشسته بود روی میز مخصوص آشپزی و با دقت به فنریر که سعی میکرد خمیر پیتزا درست کنه نگاه میکرد. فنریر هم که نگاهش کلا توی کتاب بود و دستاش هم مشغول مخلوط کردن مواد، نتونست جان پیچ رو ببینه. همینطور یکی یکی سوسیس ها و کالباس ها رو می‌ گرفت، خورد می کرد و به مخلوط اضافه می کرد. بعد از اینکه فلفل دلمه رو اضافه کرد، به جای نمکدون، اشتباها جان پیچ رو که جلوتر اومده بود تا یه نگاه داخل ظرف بندازه، برداشت. سر و ته گرفتش و با شدت به طرف ظرف تکونش داد. انداخت روی قاطی سایر مواد و مشغول مخلوط کردنشون شد.

- ولم کن گرگ دیوانه روانی!

فنریر که هنوز کله ش تو کتاب بود صدای جیغ و داد جان پیچ رو نشنید. حتی متوجه نشد که جان پیچ رو که در اثر تکون های شدید دچار سرگیجه و دلپیچه شده انداخته تو کاسه و داره با باقی مواد مخلوطش میکنه و قبل از اینکه جان پیچ بفهمه چی داره دور و برش میگذره کل مواد رو روی خمیر پیتزا پهن کرد و یه خروار پنیر پیتزا روشون ریخت.
- به نظرم پنیرش کم شد یه لایه دیگه پنیر بریزم چیزی نمیشه...
- نه من اینجام! گرگ ابله! جیغ! بابا این می خواد منو بخوره...!

دیگه دیر شده بود. فنریر که آشپزی کردنش هم مثل کار کردنش هیچ نشونی از دقت و توجه نداشت، حتی نیم نگاهی هم ننداخت که با چی داره پیتزا درست می کنه. در نتیجه بعد از اینکه یه لایه دیگه پنیر پیتزا هم اضافه کرد و جان پیچ بخت برگشته رو زیر لایه های پنیر دفن کرد، هول هولکی پیتزا رو پرت کرد تو سینی مخصوص فر. بعد در حالیکه دستش رو با پیشبندش تمیز می کرد سرش رو بلند کرد و به جایی که جان پیچ قبلا وایساده بود نگاه کرد.
- هووم... احتمالا رفتن دور و بر خونه رو بگردن. منم این رو بذارم تو فر و ببینم کجا رفتن.

پیتزا به دست، رفت به سمت فر و حاصل دسترنجش رو شوت کرد تو فر درجه فر رو هم گذاشت روی سیصد.
-اینطوری زودتر اماده میشه! ارباب اگر ببینه برای جان پیچش چه هنرنمایی هایی از خودم نشون دادم کلی خوشحال میشه. :victory:

فنریر که بعد از اولین بار غذا پختن در عمرش باورش شده بود از هر انگشتش داره یه هنر میریزه، درحالیکه از تصور جایزه و تشویق و احیانا ارتقا شغلی آب دهنش راه افتاده بود، دستاش رو بهم مالید و به در بسته فر خیره موند.

فر کم کم داغ شد و بوی پیتزا بلند شد. آب از لب و لوچه فنریر بلند شده بود و داشت فکر میکرد شاید بتونه قبل از اینکه دو دستی تقدیم جان پیچش کنه یه لقمه ازش کش بره که همون لحظه صدای جیغ ممتدی حواسش رو به خودش جلب کرد. فنریر کله ش رو خاروند. یه نگاه به دور و برش انداخت و حتی توی آکواریوم رو نگاه کرد مبادا ماهی های گوشت خوار لرد جیغ کشیده باشن. ولی صدای جیغ از یه جای نزدیک تر به گوش می رسید. یه جایی مثل توی فر!
فنریر جستی زد و در فر رو باز کرد پیتزای نیم پز رو خارج کرد و با جان پیچ نیم سوز شده لرد سیاه بین پنیر پیتزا و سوسیس کالباسا رو به رو شد.
- یا بنی ارباب!
- دقیقا.

فنریر وحشت کرد. اگر جان پیچ حرفی میزد، حسابش با بلاتریکس بود چون تو خونه ریدل ها خبری از کرام الکاتبین نبود. لرد فکر کرده بود در مقابل استعداد ذاتی و کمالات دورنی بلا، کرام الکاتبین بی خاصیته و انداخته بودش جلوی تسترال ها.
فکری از روی عجز به عنوان شاید یه راه حل، به ذهن نداشته فنریر خطور کرد.
- با حموم قبل از شام موافقید؟ خوبه ها...تازه بعدش می تونیم از کرم مخصوص استفاده کنیم
- موافقیم.

فنریر دیگه صبر نکرد. جان پیچ رو قاپ زد و به طرف حموم شلنگ تخته برداشت. ولی قبل از اینکه فنریر فرصت کنه بره تو حموم تا اقلا دوش رو برای جان پیچ باز کنه خفاش که با حالت در رو توی صورتش بست.

- مطمئنید نیاز به کمک ندارید؟ دوشمون یکم ناجوره ها... گاز می...
- جییییییییییییغ!

و فنریر به سرعت به داخل حموم هجوم برد و جان پیچ لرد رو دید که تا نصفه رفته توی حلق دوش و با وجود جیغ زدن، چهره ش رو آروم و با ابهت نگه داشته.

- اول باید دوش رو قلقلک میدادید که گاز نگیره.
- میمردی زودتر بگی؟
- تلاشمو کردم به جان خودم.
- نکردیا...
- چرا واقعا.
- اصن من قهرم.
- وات د...؟

و قبل از اینکه فنریر بخواد کاری کنه، جان پیچ شروع کرد جستی زد از دستش بیرون پرید. بلاخره روحیات کودکانه، لج باز و بازیگوشی داشت.
- اصلا من میرم پیش بقیه جان پیچا که تو گرینگوتز بلاتریکسن. تو بی عرضه و بی خاصیتی. پاپای با ابهتمون در موردت راست می گفت.

دود از کله فنریر بلند شد. درست بود که اون مغزی نداشت و خاصیتی هم هیچوقت نشون نداده بود ولی خوب می دونست معنی این حرف چیه. در نتیجه دنبال جان پیچ دوید.
- نکن اینکارو انصافا!

جان پیچ جست دیگه ای زد تا از دسترس فنریر دور بمونه و پرید لبه پنجره. با اون دست و بال سوخته این حجم از جست زدن باور پذیر نبود. شاید هم چون فنریر بی عرضه بود باور پذیر به نظر نمی اومد.
- نه دیگه. من اون بخش روحیات کودکانه روح لرد سیاهم که هیچوقت شکوفا هم نشدم اتفاقا. میرم الان پیش بقیه جان پیچ ها شکوفا شم.
- نشوها ولی.

جان پیچ دیگه صبر نکرد تا فنریر چیزی بگه، جست زنان از پنجره پرید پایین و به جیغ و داد فنریر گوش نداد.
فنریر وحشت کرده بود.
حتی از پس نگه داری یه جان پیچ فسقلی هم نتونسته بود بر بیاد.
از شدت وحشت شروع کرد به زوزه کشیدن و به سمت در و دیوار هجوم اورد و چک و لگدیشون کرد. ولی این کارها از حجم فاجعه کم نمیکرد.
اون نباید شکست می خورد نه حالا که انقدر موفقیت آمیز تونسته بود از جان پیچ مراقبت کنه.
مغزش دیوانه وار مشغول جستجو برای نجات بود. اگر لرد می فهمید نه تنها باید از مرگخواری استعفا می داد بلکه کلا باید از زندگیش دست می شست. مغز کوچیک و بی خلاقیتش با سرعت داشت اطلاعات و راه های گوناگون برای نجات رو بررسی می کرد.

شاید بهتر بود بار و بندیلش رو برداره و فرار کنه یه جایی که کسی نشناستش. مثلا یه سایت دیگه یا یه شخصیت جدید باز کنه و زندگی آروم و بدون دغدغه ای رو سپری کنه. ولی با یه سرچ گوگول متوجه شد هنوز چنین سایتی ایجاد نشده و ناچاره همینجا بمونه و با لرد رو به رو بشه. شاید بهتر بود شناسه ش رو می بست و با یه شناسه دیگه می رفت معرفی شخصیت. ولی فکر اینکه ناچار شه یه پست دیگه تو کارگاه نمایشنامه نویسی بزنه و بعد هم ملت فکر کنن تازه وارده و به پستایی که اگه خودش میموند سی میدادن، بیست بدن، باعث میشد ترجیح بده همونجا بمونه و با سرنوشت شومش رو به رو بشه. شاید هم خودکشی کردن آخرین راه چاره بود.

فنریر حتی تو خودکشی هم خوش شانس نبود چون حتی چوبدستی هم نداشت. شاید بهتر بود می رفت از بالا پشت بوم مثل یه مشنگ بی مقدار خودش رو می نداخت پایین تا سال ها بعد مرگش مضحکه عام و خاص می شد. آهی کشید. گویا چاره ی دیگه ای نبود. اما همینکه اومد بره طرف پشت بوم فکری به مغز فندوقیش خطور کرد و در نتیجه چشم هاش برق زدن.

ساعاتی بعد

فنریر روی کاناپه نشیمن نشسته بود و در سکوت چشم ها رو به نقطه نامعلومی دوخته بود. انقدر به نقشه ی ساده اش فکر کرده بود که گذر زمان از دستش در رفته بود. که ناگهان ده ها صدای پاق آپارات که مربوط به لرد و مرگخوارا بود رشته افکارش رو پاره کرد.

فنریر دست و پاش رو گم کرد. دست و پاش هم فنریر رو گم کردن و هر کدوم دویدن یه طرف و حتی بعضا روی اون مایع ضد ضربه که هنوز پخش بود روی زمین لیز خوردن.
توی این لحظات حساس نباید هول میشد. باید عادی رفتار میکرد. در نتیجه سوتی زد و دست و پاش پیداش کردن و دوباره چسبیدن بهش. بعد درحالی که تمام این مدت سطل آشغال اتاقش رو که از مایع محافظ جان پیچ پر کرده بود محکم بغل کرده بود ، در حال لالایی خوندن رفت به استقبال مرگخواران.

و مرگخوارا پشت سر لرد سیاه وارد خونه ریدل ها شدن و با فنریر که داره قربون صدقه سطل میره و لالایی میخونه رو به رو شدن.

- نمی دونیم چرا انقدر امروز ناخوش بودیم، اول که احساس گر گرفتن و سوخته شدن می کردیم، بعد هم احساس جویده شدن و گاز گرفتی. تو که دست گلی به آب ندادی احیانا فنریر؟
- سلام ارباب. خوبید ارباب؟ خوش برگشتید ارباب. من با تمام توانم از روح پر قدرت و خفنتون محا...

لرد نگاه سردی به فنریر و بعد سطل اشغال انداخت.
- چرا جان پیچ ما توی سطل آشغال اتاقته فنریر؟

فنریر به سختی آب دهنش رو قورت داد.
- چیزه...وقتی پیداش کردم توی چیز بود...سطل بود سرورم یعنی اونجا پیداش کردم.
- و به اون مغز فندوقیت فشار نیاوردی که باید از تو سطل آشغال خارجش کنی؟
- خارجش باید میکردم ارباب؟

رنگ لرد کم کم شروع کرد به قرمز شدن...
- عقل کوچیک خودت چی میگه؟!
- چی هست اینی که میفرمایید ارباب؟
- بده سطل رو به دروئلا و خودت رو سریعا به اتاق تسترال ها معرفی کن!

آخرین مرگخواری که به اتاق تسترال ها رفته بود هنوز برنگشته بود و از اون موضوع حدود سه ماه میگذشت... فنریر آب دهانش رو قورت داد. روحیه و جسارت گریفیندوریش رو جمع کرد، تعظیمی به لرد کرد و به سمت اتاق تسترال ها رفت... و البته امیدوار بود جان پیچ لرد پیش بقیه جان پیچ ها بمونه و به این زودی ها برنگرده!




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۳:۵۸ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
#2
فیل گریفیندور
vs
فیل اسلیترین


سوژه: اشتغال


- پاشو برو یه کاری پیدا کن.

روز تاریک و پلید دیگه ای تو خونه ریدل ها شروع شده بود. البته برای فنریر که در اون لحظه تا کمر توی یخچال خونه فرو رفته بود. فنریر با شنیدن این صدا کلش رو از یخچال بیرون اورد. صورتش آغشته به سس کچاپ بود و یه دسته سوسیس از گوشش اویزون مونده بود. از بالای در یخچال نگاهی به بلاتریکس خشمگین انداخت و بعد با دهان پر گفت:
- شی شده؟

همون لحظه یک عدد رودولف از گوشه کادر وارد شد تا اعتراض کنه و بگه این دیالوگ مال منه که با نگاه خشمگین بلاتریکس بی خیال شد و مجددا کادر رو ترک کرد. فنریر بدون اینکه به روی خودش بیاره ادامه داد.
-بانو بلاتریکس عزیز همین الان هم در حال کار کردن هستم دیگه. ببینید، سرم رو تا شونه کردم توی یخچال و دارم دنبال سوسیس کالباس صد در صد گوشت کند و کاو میکنم.

بلاتریکس که از شدت خشم موهاش وزتر از همیشه به نظر می رسید جیغ کشید.
- تو خیلی غلط میکنی! فکر کردی این سوسیس کالباسایی که مفت و مجانی کوفت میکنی پاش چندتا کروشیو خرج شده؟ اصلا کی به تو گفت بهشون دست بزنی؟ هیکل قناصت رو تکون بده برو نون در بیار! داری مفت میخوری و میخوابی. ارباب دستور داده مفت خورهارو لیست کنم تحویلش بدم تا تکلیفشون رو مشخص کنه.

فنریر به زحمت لقمه اش را فرو داد. از این تیکه اصلا خوشش نیومده بود.
- ارباب می خوان چیکار کنن؟

بلاتریکس با یک فوت یه دسته از موهاش رو از رو صورتش کنار زد.
- فضولیش به تو نیومده گرگ بدترکیب بی خاصیت. فقط همینقدر بدون که برنامه جذابی براشون چیده و تو هم به طرز دلپذیری اولین نفر تو لیست منی. در ضمن گورتو گم کن و برو حموم. انقدر بوی افتضاحی میدی که مشنگا می تونن به عنوان سلاح بیو شیمیایی ازت استفاده کنن.

فنریر نفس عمیقی کشید و سپس هایی در دستش کرد. همون لحظه گل های گیاه خواری که روی اُپن آشپزخونه بودن نشکفته پر پر شدن. آینه قدی تو پذیرایی از چندجا ترک خورد و هوریس که همون لحظه داشت رد می شد با لبخند ملیحی به طبقه هفتم زوپس که جایگاه فداییان مرلین بود، پیوست.

-جدی میگید؟ چرا من چیزی حس نمیکنم؟

بلاتریکس که سریعا مجهز به ماسک مخصوص شده بود، اون رو از روی کله ش برداشت.
- چون حس بویاییت نابود شده اونم توسط بوی منحوس خودت. برای همینه دیگه هیچ خاصیتی نداری و ارباب می خواد از شرت خلاص شه. چون یه مدته که نتونستی حتی یه موش کوفتی شکار کنی. بی خاصیت!

بلاتریکس یه نگاه چپ دیگه به فنریر انداخت و بعد رفت به دنبال قربانی بعدیش. فنریر که به شدت بهش برخورده بود، به بلاتریکس نگاه کرد که که دماغش رو گرفته بود و داشت دور میشد. لحظه ای درنگ کرد بعد یه نگاه سریع به دور و برش انداخت تا مطمئن شه کسی اونجا نباشه. البته چون هوریس دیگه رسما مرده محسوب میشد و باید مجدد معرفی شخصیت می کرد، حساب نمیشد. فنریر که خیالش از تنهاییش راحت شده بود، سرش رو فرو کرد تو زیربغل و خودش رو بو کرد.

بلاتریکس خیلی هم بیراه نمی گفت. به محض اینکه بو وارد بینی فنریر شد، آخرین عصب های بویاییش که قاچاقی زنده مونده بودن، جیغ کشان و بر سرزنان به کار افتادن و از فنریر خواستن بره حموم. ولی افسوس که فنریر صداشون رو نمی شنید. در نتیجه دست به یه خودکشی دست جمعی زدن چون اینطوری دیگه اصلا نمیتونستن و زیر سلول های بنیادیشون درد گرفته بود.
به همین دلیل فنریر که چیزی حس نکرده بود با بی خیالی شونه بالا انداخت.حموم الان خیلی موضوع مهمی به نظر نمی رسید. نه برای فنریری که کل زندگیش رو تو کثافت سپری کرده بود و اعتقاد داشت آدم تو کل زندگیش فقط دوبار نیاز به شستشو داره. یه بار وقتی دنیا میاد یه بار وقتی می میره.

فنریر سوت زنان از خونه ریدل ها خارج شد و رفت تا دنبال کار بگرده. البته اون معتقد بود کاره که باید دنبالش بگرده. چی کم داشت مگه؟ خوش هیکل نبود که بود. با ابهت و با جذبه نبود که بود. دخترکش نبود که بود. این افکار باعث شد وجودش پر از غرور بشه و سرش رو با افتخار بگیره بالا و رودولف رو که همون لحظه دوباره به داخل سوژه شیرجه زده بود با اردنگی از کادر خارج کنه که اعتراض میکرد که این ویژگی ها از روی اون اسکی رفته.

روز شرجی و گرمی بود و هیچ برای فنریر مهم نبود که چطور هوای یه منطقه ای مثل لیتل هنگلتون باید شرجی باشه. این دیگه مشکل نویسنده بود همونطور که سقوط آزاد پرنده های بی پناهی که پشت سرش یک به یک به خاک می افتادن مشکل اون نبود.

فنریر دست در جیب و سوت زنان به طرف میدون اصلی راه افتاد و با هر قدم رایحه دلپذیر بدنش رو به اطراف می پراکند و باعث میشد گل و گیاه ها خشک بشن و سایر جک و جونورهای اطرافش جان به جان آفرین تسلیم کنن و شیشه پنجره ها ترک بردارن.
عاقبت قبل از اینکه سازمان بهداشت جهانی بخواد وارد عمل بشه، فنریر به میدون اصلی رسید. یه تیکه پوست آدمیزاد هم از تو جیبش در آورد، بعد روش با تف و آب دهن نوشت: "جوان با استعداد جویای کار" و نشست بغل بقیه افراد جویای کاری که قبل از اون تو میدون جا خوش کرده بودن. فنریر خیلی خوش شانس بود. معمولا رقابت کردن با این همه آدم جویای کار ساده نیست. ولی توفیق اجباری هم نشینی با فنریر در کسری از ثانیه همه شون رو روانه دیار مرلین کرد تا فنریر با خیال راحت از نبود هیچ رقیب جویای کاری تو میدون بشینه.
فنریر نگاهی به خیل جوانان معصومی انداخت که به ردیف گوشه دیوار دراز به دراز افتاده بودن و تکون نمی خوردن.

پوزخندی زد. چقدر تنبل بودن. الان چه وقت خوابیدن بود؟ یه نظریه ای هم بود که می گفت از دیدن ابهت فنریره که همه شون وا دادن. فنریر از این تصور غرق در شعف شد و سرش رو بالاتر داد.
چند ساعتی گذشت و فنریر هنوز گوشه دیوار نشسته بود و رفت و آمدهارو نگاه می کرد و در حیرت بود که چطور کسی موجود با استعدادی مثل اون رو برای کار نمی خواد. هیچ هم به فکرش نمی رسید که رهگذرا بعد از دیدن قیافه ژولیده و بوی دلپذیری که از طرفش به مشام می رسید، و اون موهایی که زیر سه لایه چربی غیر قابل تشخیص بودن؛ می ترسن بهش نزدیک شن. بدتر از این وضعیت خمیازه های پی در پی بود که فنریر هر دو دقیقه یک بار می کشید و هر بار هم چون هر دهنش رو به به اندازه سر یه انسان بالغ باز میکرد و تا ته حلقش و دندون های زردش رو نشون میداد.

فنریر دیگه داشت کم کم خسته می شد. کار پیدا کردن برای آدم با استعدادی مثل اون نباید انقدر سخت و زمان بر می بود. کم کم تابلوی دست سازش رو کنارش روی زمین گذاشت و با بی حوصلگی به رو به روش چشم دوخت. شکمش داشت کم کم صداش در می اومد و فکر سوسیس و کالباس های خوشمزه ای که توی یخچال خونه بود آزارش می داد.
شاید بهتر بود کار پیدا کردن رو بذاره برای فردا و دور از چشم بلا بره سر وقت یخچال تا دلی از عزا دربیاره. آهی کشید و از جاش بلند شد تا برگرده خونه که همون لحظه یهو یه ماشین رولز رویس که شیشه هاش دودی بود جلوش ترمز زد.

فنریر نگاهی به ماشین شیک و گرون قیمت انداخت. به نظرش رسید جلوی ماشین و همینطور طرف صندلی های عقب ماشین مانیتورهای متصل به شبکه صدا و سیمای ملی رو دیده. در حایکه فکش از اینهمه تکنولوژی به روز چسبیده بود کف زمین، شیشه عقب ماشین پایین اومد و فنریر با شخصی که صندلی عقب ماشین نشسته بود و موهای سیخ سیخی و کت و شلوار جذب پوشیده بود، چشم تو چشم شد. با حالت ابلهانه ای پرسید:
- راست میگن که تبلیغ ماشین شما رو تو تلویزیون نشون نمیدن؟
- بله. چون کسایی که رولز رویس سوار میشن وقت ندارن تلویزیون ببینن.

فنریر اومد بگه "برای همین تلویزیون رو تو خود ماشین نصب کردی که گند بزنی به شعار و تبلیغات شرکت؟" ولی برای اولین بار تو عمرش تصمیم عاقلانه ای گرفت و ترجیح داد سکوت اختیار کنه. طرفش هرکی بود ادم گردن کلفتی به نظر می رسید و ضرری نداشت اگر می تونست مخش رو بزنه و یه کاری گیر بیاره. شخص با کلاس نگاهی به سرتاپای فنریر انداخت.
تابلوت رو دیدم... و خب می بینم که تیپ و استایل یه مدل رو می تونی داشته باشی. در نتیجه یه کاری برات سراغ دارم. در حال حاضر نیاز فوری به یه مدل خیلی جذ... هووم... با جذبه و با ابهت داریم. هستی؟ پولشم خوبه.

فنریر چند ثانیه به فکر فرو رفت. میخواست کلاس بذاره و بگه نه. ولی یاد برق مرگبار چشم های بلاتریکس افتاد. ظاهرا چاره ای نبود. اگرچه این سوسول بازی ها به ابهتش صدمه می زد ولی یه بار اشکالی نداشت.
- قبوله. کجا باید بیام؟
- انتهای راهرو دست چپ.
- این واسه فیلمای بیمارستانی نبود؟

طرف با دستپاچگی توی جیب هاش رو گشت.
- ببخشید کاغذهای دیالوگم قاطی پاتی شدن. بیا انتهای خیابون سمت چپ پس.
فنریر با حس سرازیر شدن اب و لب و لوچه ش نگاهی به ماشین شیک انداخت.
- سوار شم با هم بریم پس؟
- البته که نه. کثیف میشه. ماشین بابامه.

فنریر اومد چیزی بگه که ماشین گازش رو گرفت و رفت و مقادیری دود و گرد و خاک به جا گذاشت که صاف تو چشم و چال فنریر فرو رفت. و اینگونه بود که فنریر سرفه کنان راه افتاد و مسافت صد قدمی رو پیاده رفت و رسید به مقصد که یه خونه بزرگ و دوبلکس بود.
فنریر وایساد و صبر کرد تا راننده ماشین که یک آقای کت و شلواری چهار شونه و گردن کلفت بود پیاده شه و در رو برای رئیسش باز کنه.

رئیس مربوطه که به دلیل تلاش برای کوتاه کردن رول همون رییس خطاب می شه با وقار و آرامش از توی ماشین اومد بیرون و جلوتر از فنریر به سمت در خونه راه افتاد. البته قبل از خودش راننده ش دوید تا در رو براش باز کنه.

فنریر سلانه سلانه پشتشون وارد خونه شد. برخلاف تصورش توی خونه خبر خاصی از لوازم شیک و انچنان نبود چون اونجا اساسا خونه نبود و شرکت محل کار آقای رییس بود و مغز گرگینه ای فنریر توانایی تفکیک بین دو مفهوم خونه و محل کار رو نداشت. نگاه فنریر از روی لوازم اداری معمول هر شرکتی چرخید تا چشمش افتاد به پرده ها و وسایل مخصوص نور پردازی و چندتا دوربین مخصوص فیلم برداری و عکس گرفتن.
فنریر با هیجان به استدیو نگاه کرد و گفت:
- کجا میتونم ژست بگیرم؟ چه ژستی بگیرم اصن؟
- هرجا! هرچی! من دارم با این دوربین جدیدم فیلم میگیرم ازت. اصن نگران نباش.
- پس اون دوربینا که اونجان چی؟
- نه اونا قدیمین. اصن توجه نکن بهشون. هنرتو نشون بده حالا ببینم چیا بلدی.

و اینطوری بود که فنریر که شعورش در حد جلبک های دریایی می رسید سریع گول خورد و شروع کرد به انواع ژست گرفتن با همون ریخت و قیافه فاجعه و هرچی تو چنته داشت رو کرد. حتی حرکتای رزمی ای که از توی فیلمای مشنگی یاد گرفته بود.

اقای رییس هم که طرف دیگه ی اتاق با آرامش نشسته بود و به نوشیدنی چهارفصلش لب می زد با لبخندی شیطانی مشغول فیلم گرفتن از فنریر در حالات مختلف بود.
طولی نکشید که سیل کلیپ ها و عکس های مختلف از فنریر در حالات متفاوت تو اینستا دست به دست شروع کرد به چرخیدن. ویدئوهایی با عنوان "زشت ترین دلقک دنیا"یا "موجودی که تا به حال رنگ حمام به خود ندیده" و از این قبیل بین کاربرا شیر شد و تو این سلسه مراتب هم آهنگ های مختلفی مثل باباکرم و "خوشگلا باید برقصن" و ... بهشون اضافه شد تا فضا به طور کامل تخیلی بشه.

همان لحظه خانه ریدل:

اما در اون طرف، توی خونه ریدل ها، همه چیز اروم و ساکت پیش می رفت و تا اون لحظه فقط سدریک و بلاتریکس توی پذیرایی نشسته بودن. سدریک نشسته بود روی مبل راحتی و داشت خودش رو توی آینه دستی کوچیکش نگاه میکرد و از اون طرف هم بلا داشت ورزش عصرگاهیش رو که شامل شکنجه کردن ماهی های مرده آکواریوم بود تمرین می کرد. همون لحظه سدریک که مشغول براندازی خودش بود یه مرتبه چاییش پرید تو گلوش. بعد در حالیکه تلاش می کرد خفه نشه آینه رو به بلاتریکس نشون داد..
- این فنریر نیست...؟

بلاتریکس دست از خفه کردن جنازه یکی از ماهی ها برداشت و زل زد به صفحه اینه سدریک. هر لحظه که بیشتر به صفحه و تصویر فنریر در حال حرکات موزون نگاه میکرد، چشم هاش گشادتر و ترسناک تر میشدن.
- تو این وسیله رو از کجا آوردی سدریک...احیانا نگفته بودی این یه اینه ست برای اینکه زیبایی نداشتت رو توش ببینی؟

سدریک متوجه گافی که داده بود، شد. درحالی که سعی می کرد قیافه معصومی به خودش بگیره گفت:
- این؟ چیزه... این رو از جیب یه مشنگه که کشته بودم برداشتم. به جان تو منم اولش فکر کردم اینه ست بسکه چشم و گوش بسته م تا اینکه دیدم غیر آینه یه قابلیت های عجیب دیگه هم داره. وگرنه منو چه به این چیزا. تازه نورم می زنه. عکسم بخوای ازت میگیره. تازه نگاه می تونی فنریر رو هم توش ببینی و نشون میده فنریر الان کجاست...

بلاتریکس این چیزها حالیش نمی شد. اومد بزنه سدریک رو چند شقه کنه که دیدن پستی که همون لحظه با کپشن اموزش ویژه رقص باباکرم ارسال شده بود باعث شد دود از زیر موهای وزوزیش بیرون بزنه. از جاش بلند شد و با عصبانیت مرگبارش به سدریک نگاه کرد.
- راه رو نشون بده.

چند لحظه بعد صدای آپارات سدریک و بلاتریکس به گوش رسید و خونه در سکوت مرگباری فرو رفت.

دقایقی بعد، دفتر کار آقای رییس:

آقای رییس کماکان مشغول تشویق کردن فنریر به دلقک بازی بود و راننده ش هم که کنارش نشسته بود برای فنریر دست می زد. فنریر هم که حس خفن بودن بهش دست داده بود حالا داشت روی زمین هلکوپتری می رقصید و اون دو نفر هم در حال فیلم گرفتن هارهار می خندیدن.

همون لحظه صدای پاقی به گوش رسید و سدریک و بلاتریکس به دلیل نشونه گیری دقیق مستقیما روی سر آقای رئیس و راننده ش ظاهر شدن...

آقای رئیس و راننده ش که در انتظار ورود کسی نبودن در اثر این تصادف نه چندان خوشایند از گردنشون صدای تق نا جالبی در دادن و افتادن، که باعث شدن بلاتریکس و سدریک هم بیفتن روشون و صحنه ناجوری خلق کنن.
بلاتریکس بدون توجه به دوتا ماگل که گردنشون شکسته بود از جاش بلند شد و گفت:
- فرود نرمی بود. راضیم. و فنریر!

فنریر اما از اونطرف سالن با دیدن بلاتریکس و سدریک خشکش زده بود.
- به جان خودم سر کار بودم!

اون لحظه اگر به بلاتریکس کروشیو می زدن خونش در نمی اومد. با غضب نگاهی به فنریر انداخت که باعث شد فنریر خودش رو جمع و جور کنه، بشوره و بندازه روی بند تا خشک شه و مشکل آلودگی توی دنیا رو به میزان پنجاه درصد کم کنه.

- کاملا مشخصه!

فنریر اومد توضیح بده که قضیه اون چیزی نیست که بلاتریکس فکر میکنه که بلاتریکس بدون توجه گوش فنریر رو گرفت، پیچوند و بعد همراه با سدریک آپارات کردن به خانه ریدل.

بلاتریکس به محض ظاهر شدن فنریر رو پرت کرد تو دیوار، به شکلی که فنریر روی دیوار تبدیل به پوستر شد..

- خجالت نمی کشی مردک کثیف بوگندوی نفرت انگیز؟ تصمیم داشتی با اون حرکات ابروی مرگخوارا و ارباب رو به باد بدی؟!
فنریر که تلاش می کرد از روی دیوار خودش رو جدا کنه و در وضعیت محترمانه تری قرار بگیره گفت:
- غلط کردم! به جون تو رفته بودم کار کنم نون در بیارم خب!
- الان یه نونی دستت بدم...

فنریر اومد بجنبه و دمش رو بذاره رو کولش و فرار کنه که بلاتریکس مثل شیرِ ژیان پرید روش. توده ای از گرد و خاک شکل گرفت که از داخلش فقط صدای الفاظ رکیک و برق طلسم و مقادیری صدای زجه و ناله به گوش می رسید. هر از چندگاهی هم مقادیری دست و پا از حاشیه های توده می زدن بیرون که وسط اون بلبشو مشخص نبود کی به کیه. بیرون این توده سدریک درحالیکه نیشخندی بر لب داشت ایستاده بود و با مثلا اینه جیبیش مشغول فیلم برداری بود...

چند ساعت بعد

بلاتریکس با آرامش نشسته بود روی مبل و مشغول هم زدن قهوه عصرانش بود، و فنریر هم که نصف پشمای سر و صورتش کنده شده بود و مشخصا چندتا دندون هم از دست داده بود وایساده بود کنارش. چندتا نون تست تو دستش گرفته بود و با ها کردن مداوم تلاش می کرد هرچه سریعتر تستشون کنه. وقتی خم شد تا نون تست شده رو به دست بلاتریکس برسونه، به نظر می رسید بلا موفق شده یه چهار راه هم وسط سرش بکشه...
- زود باش فنریر... این تازه پنجمین نونیه که داری تست میکنی. خیلی کندی. باید خیلی سریعتر باشی اگر هوس نکردی دوباره ازت نون استخراج کنم...




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۱۹ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۸
#3
برای همه، داستان تغییر بزرگ زندگی‌ شون با «همه چیز از آن روز صبح شروع شد» یا حتی رمانتیک‌ تر، «همه چیز از آن صبح دلتنگ بارانی با هجوم دسته‌ ی چلچله های مهاجر شروع شد» شروع می‌ شه. فنریر اما هیچ چیزش به جادوگرزاد نبرده بود، اینه که داستان ما اینجور شروع میشه «همه چیز از بوق سگ شروع شد»!
یه نصف شب فنریر همینجوری و بدون هیچ دلیلی از خواب بلند شد و دید به شدت از خودش متنفره و هیچی نداره که به خودش افتخار کنه و در نتیجه ناراحت شد. البته بیشتر ناراحتیش به خاطر این بود که نصف شب بود و کاری از دستش بر نمی اومد مدیونه هرکس فکر کنه چون بدخواب شده بود و دیگه خوابش نمی رفت ناراحت شده بود. تو اون ساعت حتی اجل هم محل سگش نمی داد.

اگه کمی خوش شانس باشید، تا بتونید این موجود خلاف تمام انتظارات رو که حتی مرلین از آفرینشش انگشت به دهان مونده بود رو از نزدیک بشناسید، احتمالا الان دارید می پرسید که از کی تا حالا این لندهور شب ها بیدار میشه؟ باید بگم که به خاطر اینکه این قسمت پست مال زمان جهالت و جوانی فنریره زمانی در شانزده سالگیش که اوج بی خبری و معصومیتش بوده و فنریر اونموقع ها شب بیدار میشده. تازه بعضا مشاهده شده که در تاریکی شب بیدار می شده و ساعتی رو به راز و نیاز و ذکر نام ارواح خبیثه مشغول میشده و هنوز کشف نکرده بوده که عوض دو ساعت بدنش حداقل نیاز به شونزده ساعت خواب مفید داره.

فنریر غرق فکر توی سالن عمومی نشسته بود تا شاید برای حل مشکلش راه حلی پیدا کنه. ولی ظاهرا قرار نبود به این سادگی به راه حلی برسه. شایدم راه حل ها از دسترسش دور بودن و نمی خواستن نزدیک تر بیان تا دستش بهشون برسه. در نتیجه شونه ای بالا انداخت و تلپی خودش رو توی تخت خواب گرم‌ و نرمش توی خوابگاه ترم شیشمی های گریفیندور انداخت و خوابید. یعنی تلاش مذبوحانه ای کرد که بخوابه. هی تو خواب دنده به دنده شد. صاف نشست. رو پهلو دراز کشید. بالشتش رو بغل کرد و پتو رو زیر تنش مچاله کرد ولی در نهایت همه‌ ی تلاش هاش به شکستی مفتضحانه انجامید، آخر سر توی دلش گفت:"آب دماغ تسترال تو بیداری و فکر مفت!".

با خودش فکر کرد شاید باید انرژیش رو تخلیه کنه، این شد که شروع کرد به کشتی گرفتن با بالشش. تیر جنوبی تختش رو هم به عنوان داور مسابقه در نظر گرفت. که البته چون داور جانبدار و نامردی بود، فنریر با خاک یکسان شد و شکست مذبوحانه ای از بالشتش خورد. چند ثانیه بعد رو در حالیکه سیامک انصاری وارانه زل زده بود به تیر تخت و بالشش گذروند و بعد بلاخره چونه اش افتاد روی بالش و صدای خر و پفش کل خوابگاه رو برداشت. از همون لحظه بوق سگی تا صبح خروس خون فردا، خواب دید که هفت تا سوسیس قلمی، هفت تا رول کالباس کلفت و چاق و چرب رو میخورن...

صبح خروس خون فنریر از خواب بیدار شد، اما حال و روز افسرده اش از دیشب بهتر نشده بود. به اضافه احساس سرخوردگی و حس بی خاصیتی که از دیشب به جونش افتاده بود. خواب دیشبش هم تمام مدت جلوی چشمش رژه می رفت و فکر کالباس های بی پناهی که نیست و نابود شده بودن از ذهنش خارج نمیشد. سرش رو با شدت تکون داد. نمی تونست اینطور به زندگیش ادامه بده. باید می فهمید تعبیر خوابش چیه. اینه که راه افتاد دنبال فالگیر. توی قلعه هاگوارتز یه پیشگو و فالگیر خیلی کلاش و آب زیرکاه بود به اسم سیبل تریلانی، که البته گاهی هم زارتی یه پیشگویی های درستی می کرد. منتها از اونجایی که قبلاً هم اشاره شد هیچ چیز فنریر به جادوگرزاد نبرده بود، تصمیم گرفت بیخ گوشش رو ول کنه و بره پیش رش تریلانی، خواهر دوقلوی سیبل تریلانی. که فقط همون کلاش و آب زیر کاه بود و پیشگویی های لحظه ایم بلد نبود.. .

رش تریلانی توی حاشیه جنگل ممنوعه یه چادر داشت و بساط رمالی و کف بینیش همیشه به راه بود. قیافه اش هم زیاد تعریفی نداشت، هرچی بود خواهر اون یکی بود. موهاش وز بودن، و عینکش غیر ته استکانی و یه خال نه چندان کوچولو رو هم روی دماغش دیده میشد. در لحظه ای که فنریر داشت می رفت سر وقتش، نشسته بود و داشت با عنکبوت های ته جیبش یه قل دو قل بازی می کرد که یکهو متوجه شد یه نفر داره بهش نزدیک میشه. با دیدن مشتری نیشش تا بناگوشش باز شد و عنبوت ها رو داخل قوری چایی گلدار زشتی شوت کرد.
- سلام خواهر پروفسور، اومدم برام یه خواب رو تعبیر کنید.
- به مرلین قسم صد گالیون بیشتر بدی هم من پام رو نمیذارم تو اون قلعه خراب شده! البته اول خوابت رو بگو بعداً سر قیمت توافق می کنیم!
- حالا کی اصرار کرد بیای هاگوارتز؟ یه خوابه دیگه، همینجا میگم تعبیر کن.

رش تریلانی که در حقیقت ته دلش امید داشت شاید بلاخره مدیر هاگوارتز متوجه شده که اون از سیبل با استعداد تره، آهی کشید و گفت:
- خب حالا تعریف کن!
- راستش خواب دیدم هفت تا سوسیس، هفت تا کالباس رو خوردن.
- سوسیس کوکتل بودن یا هات داگ؟
- فرق داره مگه؟
- نه میخواستم سلیقه ت رو بدونم صرفا. قضیه اینجاس که این خوابت خیلی جالب و غم انگیز بود. خیلی سنگین و پر مسما!
- قرمه سبزی خورده بودم اتفاقاً شبش...
تریلانی خواهر چینی به بینیش انداخت تا بوی گند پیازی که فنریر همراه قورمه سبزی خورده بود به مشامش نرسه.
- آره کاملا مشخصه!

بعد دوباره صاف نشست و دستاش رو دو طرف گوی قلابی که رو میز گذاشته بود قرار داد.
- تعبیرش هم البته ساده س. هفت سال گند زدی، چشم درون من می تونه رد قهوه ای رنگی رو که توی هفت سال اخیر زندگیت از خودت به جا گذاشتی ببینه. آه بله...چه غم انگیز پسر من! ولی...

فنریر این ولی رو دوست داشت. مشتاقانه جلوتر اومد و لبه صندلیش نشست. صدای تریلانی خواهر آهسته تر شد.
- میبینم که هفت سال طلایی و درست حسابی پیش رو داری و قراره بری تو جزایر قناری قلعه شنی بسازی حتی. مسیرت هم از رفتن به صدا و سیمای جادویی و خوردن رئیسش شروع میشه. ده گالیون شد جوجو!
- همین؟
- شانس آوردی برای استریل کردن چشم طالع بینم شارژت نکردم. بده بیاد تا پیش گوییم رو پس نگرفتم !

و البته فنریر هم اون موقع ها جوون بود و استعداد چونه زنیش هنوز شکوفا نشده بود به این صورت که جست بزنه و هدف رو درسته قورت بده. اینه که پول رش رو داد و از چادر رفت بیرون. اگه میخواست وارد مسیری بشه که رش بهش گفته بود، باید خیلی سریع مدیریت مدرسه رو در جریان تصمیمش برای آینده طلاییش می‌ گذاشت. فنریر با قدم های محکم به سمت هاگوارتز به راه افتاد.
پروفسور دیپت طبق معمول نشسته بود پشت میزش در دفتر مدیریت و داشت چرت میزد که فنریر عینهو تسترال افسار پاره کرده در رو با لگد باز کرد و چرت مدیر رو پاره کرد. دیپت پیر سرش رو بالا اورد و با چشم های لوچ و خواب آلوش سعی کرد تازه وارد رو تشخیص بده.
- کیه؟چیه؟چه خبر شده؟
فنریر تلپی خودش رو انداخت رو صندلی رو به روی میز مدیر.
- سلام پروف، من اومدم ترک تحصیل کنم.

دیپت صاف نشست و عینکش رو که یه وری شده بود صاف کرد. از صدای غرولندهای پشت سرش اینطور بر می اومد که تابلو های مدیران سابق هم از خواب پریدن. و همه شون پوکرفیس به فنریر نگاه کردن.
دیپت ولی توجهی نکرد. چند ثانیه به دقت فنریر نگاه کرد:
- تو اصلا مگه دانش آموز اینجا بودی؟
- اوکی. بای. مرسی از مدیریت هوشیار و زرنگ مدرسه.

و فنریر به تابلو ها که دوباره خوابیده بودن و دیپتی که یه پیپ گوشه لبش گذاشته بود و دوباره چرت میزد نگاه کرد، از دفتر مدیریت خارج شد، رفت وسایلشو جمع کرد و از قلعه خارج شد.

همین یک هفته قبل مدرک آپارات کردنش رو گرفته بود و نتیجتا میتونست به محض خارج شدن از محوطه قلعه، خیلی راحت به هرجا که میخواست بره. و البته که رفت. بعد از اینکه یک بار انگشت شست دست چپش رو جا گذاشت، موفق شد به طور کامل به لندن بره.

فنریر که حس می کرد میتونه طعم پولداری و معروفیت رو زیر دندونش احساس کنه، یک راست به سمت ساختمون صدا و سیمای جادویی رفت و به قصد پیدا کردن رئیس صدا و سیما، وارد ساختمون شد.

همونطور که انتظار دارید، صدا و سیما مثل هر اداره دیگه، پر بود از منشی و دفتر دستک که برای رسیدن به موفقیت باید مرحله به مرحله ازشون رد شد و ارباب رجوع انقدر بین کارمندا باید پاسکاری بشه تا با حس تهوع و سرگیجه برسه به رییس.فنریر هم از این قاعده مستثنی نبود. پاسکاری ها برای اونم شروع شد و هر بار یه نفر سعی داشت تا سنگ جلوی پای فنریر بندازه و مانع پیشرویش بشه. گوش فنریر تا اون لحظه پر شده بود از دیالوگ های تکراری و یکنواخت که تو هر مرحله باید تکرار میشدن:
- آقای رئیس جلسه هستن، امرتون؟
- رش تریلانی پیشگویی کرده من قراره رئیس اینجا بشم!
- گفتی کی؟ رش تریلانی؟

ولی فنریر به شدت مقاومت می کرد. می دونست هر مرحله ای رو که می گذرونه یه قدم بیشتر به موفقیت نزدیک میشه و در نهایت هم به همیت شکل بود که تونست کشون کشون درحالیکه زخم ها تو این جنگ لامروت برداشته بود خودش رو به در دفتر خود رئیس صدا و سیمایی جادویی برسونه. غول مرحله اخر.

خیلی آروم وارد اتاق شد و در رو هم خیلی اروم پشت سرش بست. بعد برگشت تا با غولی که اینهمه براش زحمت کشیده بود رو به رو بشه. کوتوله چاق و گرد و قلمبه ای که پشت میز باشکوهی نشسته بود و در سکوت داشت به تازه وارد نگاه می کرد و دود سیگارش رو حلقه حلقه می داد بیرون. چند ثانیه به سکوت گذشت. عاقبت فنریر که دید از سکوت چیزی گیرش نمیاد با لحن رک و کاملا جدی ای گفت:
- سلام. من اومدم رئیس صدا و سیمای جادویی شم. چون یه پیشگوی بزرگ گفته سرنوشتم خیلی خفن میشه اینجا!
- کی گفته؟
- رش تریلانی! چون خواب دیدم هفت تا سوسی هفت تا کالباس رو خوردن!
- جرررررر!

و رئیس صدا و سیما رفت خودشو از پنجره بندازه بیرون که فنریر یاد حرف رش افتاد، یقه رئیس رو گرفت و در یک حرکت گرگینه‌ ای استثنایی، لقمه‌ی چپش کرد تا همه چیز طبق پیش بینی جلو بره و یک وقت مرلینی نکرده انحرافی صورت نگیره.
بعد از تموم شدن کارش با اون مرحوم، فنریر نشست پشت میز، دکمه ی بزرگ جلوی روش رو فشار داد و بلافاصله چندتا کارمند وارد دفترش شدن.
کارمندا مثل هیپوگریف به کسی که به جای رئیسشون پشت میز نشسته بود، زل کردن.

- از اونجاییکه می بینید، من رئیس جدیدم، و به شدت هم مردمی و اجتماعی هستم، بهتره بلند شید برید چندتا میکروفون و دوربین بردارید، بریم با ملت مصاحبه کنیم.

و کارمندهای بی زبون که عادت کرده بودند به هر دستوری که از پشت اون میز صادر بشه گوش بدن، چند تا میکروفون برداشتن، و رفتن به صورت گله ای فله ای با ملت مصاحبه کردن. در واقع از ساختمون خارج شدن، رفتن کوچه دیاگون و جلوی اولین فروشنده جادوگر رو که داشت سعی میکرد بچه ش رو مجبور به لیس زدن انواع آت و آشغال‌هایی که بساط کرده بود بکنه، گرفتن.

- لیس بزن! لیس بزن عمو ببینه طلسم نداره!

فنریر گری بک لگدی نثار فیلم بردار کرد که روی اون زوم کنه، و بعد با لحنی بسیار نمایشی و تصنعی به فروشنده نزدیک شد.
- هم شهری سلام! چطورید امروز؟
- نمیبینی مگه؟ دارم این توله تسترالو آدم می‌کنم چهارتا لیس بزنه، کار و کاسبیمون کساده!
- کات آقا! کات! بریم از اول!

و فنریر دوباره با لبخند پت و پهنش به صورت جادوگر نگاه کرد، و در همان حال به طرز تابلویی با گوشه چشمش، به کارمندی که کاغذ بزرگی در دست داشت و پشت دوربین ایستاده بود اشاره کرد. مدیونید اگه فکر کنید اجباری در کار بوده، فروشنده کاملاً با هوش خودش متوجه منظور فنریر شد و کاملاً با اراده ی خودش تصمیم گرفت از روی اون کاغذ بخونه.
و فنریر دوباره گفت:
- سلام به شما. چطورید امروز؟

جادوگر به کاغذ که از بالای شونه فنریر زده بود بیرون نگاه کرد و گفت:
- سلام، خیلی ممنون، امروز واقعاً روز زیبا و قشنگیه زیر سایه مسئولین. شما چطورید؟
- ما هم خوبیم، اوضاع جامعه چطوره به نظر شما؟

کاغذ اینبار کلمات "همه چی امن و امانه، مرسی که هستن مسئولین عزیزمون" رو به نمایش در آورد.

- همه چیز امن و امانه. مرسی که هستن مسئولین عزیز.

و جادوگر در همون حال از گوشه چشمش میتونست ببینه که مامورین و معذورین مسئولین عزیز دارن یک پیرمرد دستفروش رو با لگد از کنار کوچه جمع و جور میکنن. البته اگر یک مقدار بیشتر توجه می‌ کرد، حتی میتونست اون شهرند جادوگر زبلی رو ببینه که با دوربین جادوییش، از فنریر و دار و دسته اش فیلم می گرفت.

برای شروع، مصاحبه گام خوبی خوبی بود، دوربین حسابی روی صورت فنریر زوم کرده بود، به حدی که هرکس اخبار رو دیده باشه، بعداً بتونه اون صورت نخراشیده و یغور رو به خاطر بیاره. میتونست به معروف شدن فنریر کمک کنه اگه اون شهروند فیلم دوربین جادوییش رو با هشتگ هایی نظیر #مزدوران صدا و سیمای جادویی همین الان یهویی، #تقلب و دروغ تا به کی؟ #جواب کافکا را چه بدهیم؟ و #جادوگر نیستی شر نکنی! با جغد به همه جای دنیای جادوگری نمی‌ فرستاد.

فنریر بی خبر از همه جا توی دفترش نشست بود و داشت برای بار صد و چهلم مصاحبه ی خودش رو میدید و قربون صدقه دندون های زردش می رفت که یکی از کارمند هاش با قیافه ای نگران در حالی که لنگ یک جغد رو گرفته بود وارد شد.
- قربان باید این رو ببینید!

این رو گفت و یکی زد پس کله ی جغد مادر مرده. جغد هو هویی کرد و تصویر جادویی از درون دهنش به روی دیوار مقابل پخش شد. تصویر نمای صد و هشتاد درجه مخالف نمای مصاحبه پخش شده از تلویزیون جادویی رو نشون میداد، و به خوبی ایما و اشاره های فنریر به تابلوی دست کارمند و نوشته های روی تابلو رو نشون میداد. فنریر دو دستی کوبید به سرش!
- ای وای دیدی چی شد کارمند؟ بی عزت شدیم! حالا چه خاکی به خشتکمون بگیریم؟
- قربان، کم نیارید! مرحوم رئیس قبلی همیشه می گفت وقاحت رمز موفقیته! جا نزنید باید یه راهی باشه که تقصیرها رو بندازیم گردن یکی دیگه!

فنریر سرش رو از روی دستهاش بلند کرد و نگاهی به کارمند کرد. کم کم نگاه مستأصلش جاش رو به نگاه پلید و خبیثی داد:
- وقتشه با یه پنجول دو تا خرگوش شکار کنیم! هم قال این قضیه رو بکنیم هم من با یه بابایی تصفیه حساب کنم!

چند روز بعد این تصاویر روی صفحه‌ ی نمایشگر های جادویی پدیدار شد:
نقل قول:
صدا و سیمای جادویی با مدیریت جدید، تقدیم می کند:
مستند ملعون

تصویر کم کم روشن شد و تابلوی سر کادوگان رو در پس زمینه‌ ی یه دیوار مشکی نشون داد. صدای تو دماغی کارمندی از پشت تصویر به گوش رسید:
- به چی اعتراف می خوای بکنی؟
- اون تابلوئه که اون آقاهه تو مصاحبه از روش میخوندا، اون من بودم!
- یعنی چطوری اون مرد بیچاره رو گمراه کردی؟
- چطوری نداره! دارم میگم اون نوشته ها رو دیدید که یارو از روشون میخوند، اونا همه من بودم!
- یعنی تبدیل به نوشته شدی؟
- بله!
- هدفت از این کار چی بود؟
- من عضو باند زیرزمینی محفل ققنوس بودم، اونجا ما هدفمون بی آبرو کردن رادیو و تلویزیون جادوییه.
- الان که از کرده ی خودت نادم و پشیمون به نظر میای، بگو ببینم با میل خودت داری اینا رو میگی دیگه؟
- صد در صد!
- مرلین وکیلی؟
- اصلاً شک نکن! همه از زرنگی و تدبیر مسئولینه که من الان اینجام و هیچ ربطی هم به تلافی کردن نویسنده از بنده به جهت اینکه توی همه ی پست های بنده یا میمیره یا دهنش آسفالت میشه یا مار از تو کله اش در میاد نداره!

فنریر گری بک که تا آن لحظه با رضایت به صفحه ی نمایشگر جادویی خیره شده بود، آنرا خاموش کرد و به سمت کارمندانش برگشت:
- برای امروز کافیه. بریم فیلم بسازیم.

و نتیجتا رفتن به شهرک سینمایی جادویی و شروع کردن به فیلم ساختن. فیلم بسیار آب دوغ خیاری و عامه پسندی ای به اسم "جان گرگ یک" و با هنرمندی خود فنریر در نقش اصلی. این فیلم با بودجه ی دو کیلو گوجه فرنگی که جهت تولید خون مصنوعی استفاده میشد، کلید زده شد و بعد از یک سال فیلمبرداری، توی شبکه ی جادوفلیکس و سینماها اکران شد. دست برقضا فیلم حسابی توی گیشه فروخت و فنریر رو هم حسابی معروف کرد. ملت جادوگر هم که حافظه شون از ماهی قرمزهای توی دریاچه هاگوارتز هم کوتاه تر بود، قضیه مصاحبه رو بالکل فراموش کردن و عین بوگارت هجوم آوردن برای خریدن ردا ها و پوسترهایی با عکس قیافه فنریر در گریم جان گرگه. بچه جادوگرها هم به زور از ماماناشون یه گالیون می گرفتن تا برن آدامس گرگی بخرن و بعدش پشت دستشون رو لیس بزنن و کاغذ دور آدامس رو که فنریر رو نشون میداد رو بچسبونن روش!

مطابق سایر فیلم های آب دوغ خیاری، این فیلم ارزنده هم به قسمت دوم کشید. این بار بودجه فیلم یه پیشرفت تصاعدی داشت، تا جایی که تونستن چهارتا دونه بازیگر در همون حد آب دوغ خیار به فیلم اضافه کنن و حسابی مهیجش کنن. به این صورت که در ده دقیقه آغازین فیلم، فنریر و نقش منفی چشم چرون و لات فیلم که توسط رودولف لسترنج بازی میشد، شروع کردن به کتک کاری و فنریر هم حسابی زد آش و لاشش کرد. شما هم اگه بودین و میدیدین، فکر میکردین که نقش منفی قراره فرار کنه و فیلم ادامه پیدا کنه. ده دقیقه گذشته بود کلا، ولی شما و سایر بینندگان اشتباه کردید چون بعدش تیتراژ فیلم پخش شد که تمام کمال از به مدت حدود یک ساعت و بیست دقیقه به خاطر درایت و ایده فیلم از فنریر تشکر میکرد.

فعالیت های فنریر در صدا و سیما به اینجا ختم نشد. اون که دیگه حسابی معروف شده بود، با یک کارگردان سرشناس و مسلسل کش به اسم وینکی همکاری کرد و با کمک هم یک سریال دویست و شصت قسمتی بسیار در پیت با موضوع کاملاً کلیشه ای و فوق العاده تکراری خانه به دوشی یه خانواده ی روستایی مستضعف با "بازی خانواده ویزلی" رو ساختن، با این تفاوت که در این سریال، شخص بسیار جذاب و پولداری "با بازی فنریر گری بک" هی به اونا کمک میکنه، اما در حقیقت چشمش دنبال چاق و چله کردن و سپس خوردن هفت تا بچه ی قد و نیمقد ویزلی هاست. کل خنده داری سریال هم این بود که آرتور میزد پس کله رون، و رون معلق می زد و میگفت «به ارواح شکم عمه مارج راست گفتم!». این تیکه در هر دویست و شصت قسمت سریال تکرار شد.

دیگه نگم براتون که چقدر این سریال خاص در بین جامعه جادوگری محبوب شد و به دنبالش عروسک های کوچیک و مینیاتوری از روی فنریر ساخته شد. لیوان هایی که عکس اون روشون چاپ شده بود بیرون اومد و مصاحبه پشت مصاحبه بود که فنریر باید انجام می داد. چون همه مشتاق بودن راز موفقیتش رو بدونن. در کنار این جور مقالات مجلات زرد، بارها هم در مجلات درست و حسابی عکسش به عنوان فاجعه ترین رخداد قرن چاپ شد و حتی کتابی تحت عنوان فنریر نباشیم توسط یکی از منتقدین سرسختش منتشر شد.

کم کم مجبور شد برای درآمد زایی و درآوردن خرج دوزار نات حقوق کارمندها و فلوبر مثقال بودجه فیلم های کشککی، رو به پخش کردن همه جور تبلیغ و آگهی بازرگانی بیاره. به این صورت که هر یک دقیقه یک بار وسط هر فیلم و سریال، به صورت رگباری تبلیغ کله پزی هیپوگریف طلایی گرفته تا جاروهای اعلای دسته تبر، صرافی خاندان مالفوی تا شورت مامان بافت ویزلی رو بکنه. مثلاً یک بار در برهه شیوع ویروس مسری آنفولانزای جادوگری گوجید ۱۹، زارت و زورت تبلیغ نحوه صحیح شست و شوی دست و ماندن در خانه، و سپس زورت و زارت تبلغ حراج فوق العاده مغازه ی بورگین و بارکز رو می کرد و ملت رو تشویق میکرد به حضور توی اون مغازه چرک و کثیف. بعدش بلافاصله تبلیغ پکیج آموزش کف بینی سیبل با شعار "با سیبل همه میتونن کف بینی یاد بگیرن" پخش میشد.

وقتی این هم فایده نکرد، خودش هم دست به کار شد و به صورت افتخاری توی تبلیغ ها ظاهر شد. یکی از موفق ترین همکاری هاش، تبلیغ کمپانی قالیس بود. تبلیغ در یک بعد از ظهر رمانتیک با زوم کردن روی هاگرید که کت پوست موش کورش رو پوشیده بود و مادام ماکسیم که دست در بازوش حرکت می کرد شروع می شد. دسته‌ ی چلچله های مهاجر که قبلاً حرفش رو زدیم به سمتشون می اومدن، اما در ریش و مو و الیاف کت هاگرید گیر می کردند و هاگرید هم اونا رو می گرفت و فشارشون می داد تا ریق رحمتشون در بیاد، و بعد هم اونا رو رمانتیک وار به مادام ماکسیم میداد. مادام ماکسیم مثلاً خودش رو به تشنگی می زد و هاگرید سرآسیمه وارد قهوه خانه سه دسته جارو می شد.
- یه لیوان آب خونک بیدین!

مادام رزمرتا، مهمانه خانه دار، به سمت هاگرید بر می گشت و در حالی که فخر فروشانه به قفسه های پر از نوشیدنی ش اشاره می کرد، می پرسید:
- آب کدو حلواییش رو بدم؟ آب کنگر فرنگیش رو بدم؟ آب شنگولیش رو بدم؟

و سپس دوربین به صورت غیر منتظره روی صورت فنریر گری بک گریم کرده می رفت:
- کدومش رو بدم؟
- نمی دونم والا، موشکل شد! آب شنگولی خوبه، آب شنگولیش رو بدین!

مادام رزمرتا دوباره ادامه می داد:
- نوشیدنی کره ایش رو بدم؟ نوشیدنی عسلیش رو بدم؟ نوشیدنی آتشینش رو بدم؟

و دوباره فنریر:
- کدومش رو بدم؟
- نمی دونم والا خیلی موشکل شد، نوشیدنی کره ایش رو بدین!

و رزمرتا حتی باز هم ادامه می داد:
- قوطیش رو بدم؟ لیوانش رو بدم؟ بطریش رو بدم؟
- کدومش رو بدم؟

قیافه هاگرید بیشتر جوری بود که انگار میخواست به فنریر بگه «شما جونت رو بده»
- همه اش رو بده بابا، همه اش رو بده خیر ندیده!

و صحنه بعدی هاگرید و مادام ماکسیم را در حال نوشیدن آب شنگولی نشان میداد.

طی هفت سال بعدی، زیر سایه درایت و دوراندیشی، و البته زورگویی و سانسور و پسرخاله بازی فنریر، صدا و سیمای جادویی رسماً تبدیل به شبکه مناسب برای مشاهده هنگام خوردن آب گوشت هیپوگریف تبدیل شد. کم کم مخاطب های درست و حسابیش رو از دست داد و اعتماد مردم به یک کلمه از اخبارش از بین رفت.

فنریر توی این چند سال بین قشر درست و حسابی جامعه، به عنوان بدترین رئیس صدا و سیما و کارگردان دنیای جادویی مشهور شده بود. انقدر مشهور شد که براش توی کارخونه قورباغه شکلاتی، یه شکلات اختصاصی با طعم استفراغ غول غارنشین ایجاد کنن و عکسش رو هم بزنن روی کارت توی جعبه. البته فنریر شخصا حاضر نشد بیاد پول بگیره که ازش عکس متحرک بگیرن. معتقد بود اینکار کلاس و استایلشو خراب میکنه. و نتیجتا مجبور شدن یه عکس ثابت ازش بذارن توی جعبه و این نوع شکلات هارو به بدشانس ترین اشخاص دنیای جادویی به صورت رایگان بدن.




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵:۵۶ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
#4
فیل گریفیندور
vs
فیل اسلیترین


سوژه: مشاوره


خورشید مثل هر روز دیگه ای طلوع کرده بود و داشت نورش رو میکوبوند توی چشم و چال ملت که بیدارشون کنه. البته اینکه خروس ها هم متحدش بودن و سعی میکردن با صدای نخراشیده شون پروسه بیدار کردن دانش آموزا و اساتید هاگوارتز رو سرعت ببخشن، بی تاثیر نبود.

فنریر داشت خیلی آروم چشماش رو باز میکرد تا از خواب بیدار بشه که یکهو صدای شترق خرد شدن پنجره باعث شد چشماشو با حداکثر سرعت باز کنه. و بعد هم با حالت اسلوموشن دراماتیکی شاهد این باشه که یک عدد دانش آموز از داخل پنجره پرت میشه تو صورتش. فنریر که دماغش توسط لب های دانش آموز پرتاب شده، مورد بوسه قرار گرفته بود، دانش آموز رو از خودش فاصله داد، و بعد گفت:
- صبحانه رو از پنجره میفرستن جدیدا؟ چقدر ناز و مهربون.

دانش آموز که به خاطر پرتاب شدن بیهوش و توی چشم و چالش هم پر از شیشه شده بود، با ورود این حرف فنریر به داخل گوشش و بعد پردازش شدن توسط مغزش، به هوش اومد، دوتا پا داشت، دوتا پای قطع شده هم از زیر تخت فنریر برداشت و از همون پنجره ای که وارد شده بود خودش رو پرت کرد بیرون.

- ای بابا چه ناراحت... هی گفتم شکار رو بدون میل خودش نفرستید پیش من.

فنریر از توی تختش بلند شد، صداهایی که از شکمش در میومد، به سمت سرسرای بزرگ و خوردن صبحانه راهنماییش میکردن. در نتیجه از اتاق خوابش خارج شد، رفت توی راهرو و همونطور که داشت میرفت، دید یک عدد جغد با نامه ای که به پاش وصله داره به سمتش میاد.
فنریر تنها کاری که کرد این بود که دهنش رو باز کرد.
چشمای جغد باز شد، سعی کرد تغییر جهت بده. ولی خیلی دیر بود و فنریر دهنش رو بست.
فقط یک پای جغد از دهنش بیرون مونده بود، فنریر نامه رو از پای جغد باز کرد. هورت کشید و جغد رو قورت داد.

نامه رو باز کرد و در همون حال که پرهای جغد رو از لای دندون هاش در میاورد، شروع کرد به خوندن.

نقل قول:
سلام.

ظهرت بخیر، سریعا بیا دفتر مدیریت! بید کتک زن رم کرده تا الان دو تا دانش آموز رو فرستاده رو هوا. بیا که یه اقدام قاطع و درست باید انجام بدیم!

پ.ن: جغد رو نخور. صبحانه ت نیست. تو دفتر مدیریت برات چای و نون پنیر داریم!


- دوتا دانش آموز... هوم... آمارشون قدیمیه. سومیش اومد تو اتاق من از پنجره. چای و نون پنیر هم که دسرمه. ولی خب اوکی. صرفه جویی شد در وقت. بریم دفتر مدیریت.

و فنریر به سرعت به سمت دفتر مدیریت رفت. ناودان کله اژدری فقط با دیدن سرعت فنریر خوف کرد. نتونست صبر کنه برای رمز یا هرچی، در نتیجه از سر راه کنار پرید تا فنریر وارد دفتر مدیریت بشه.

فنریر رفت توی دفتر و با دیدن قیافه های جدی و خشک سو و لینی، روی صندلی خودش نشست و با لحنی که سعی میکرد جدی باشه، سریع گفت:
- نامه به دستم رسید. جغد منتها... هوم... یکم مشکل پیدا کرد. فرستادمش سنت مانگو. آمارتون هم قدیمیه. دانش آموز سوم از پنجره اومد تو اتاق من. اولش فکر کردم صبحانه س البته. فرستادمش خونه شون. مهم نیست زیاد... و چیکار کنیم؟
- خب... به نظر من و سو یه نفر باید با بید کتک زن صحبت کنه، مشاوره بده بهش. و به نظرمون هیچکس بهتر از تو نمیتونه اینکارو بکنه.
- البته که هیچکس بهتر از من نمی... چی شد؟
- عالی شد! پس منتظر گزارش موفقیتت میمونیم!

سو و لینی به سرعت از محل دور شدن و فنریر چند ثانیه روی صندلیش نشست. به چای و نون پنیر که روی میز جلوش بود نگاه کرد، خوردشون. و بعد از جاش بلند شد تا بره به سمت محوطه قلعه و جایی که بید کتک زن کاشته شده.

فنریر رفت جلوی بید کتک زن و توی یه فاصله ایمن ازش وایساد.
بید کتک زن هم اول بهش نگاه کرد، و بعد شاخه هاشو دراز کرد به سمتش که بزنه لهش کنه. ولی خب نمیتونست برسه بهش. البته که یکم ناراحت شد. عادت نداشت کسی بدونه فاصله ایمن باهاش چقدره.

فنریر صداشو صاف کرد، نشست روی چمن ها و گفت:
- سلام. چطوری؟ صبح و ظهرت بخیر.

بید کتک زن که دید فعلا نمیتونه فنریر رو چک و لگدی کنه، با حالت عصبی ای شاخه هاشو تکون داد.

- من فقط یه سوال ازت دارم. یه سوال خیلی کوچیک!

بید کتک زن که به شدت باهوش و زرنگ بود، به کنجکاویش فشار اومد. درست مثل گره زیرش که فشار میدادن و آرومش میکردن تا از تونلش برن شیون آوارگان.
در نتیجه همین کنجکاوی، بیدِ عصبانی شاخه هاش رو به شکل علامت سوال در آورد.

- چرا؟ مشکلت چیه؟ از چی ناراحتی؟ چی اذیتت میکنه؟ همه ش یه سواله ها. به شکلای متفاوت بیان کردم فقط.

بید کتک زن اگه میتونست، پوکرفیس میشد. ولی نتونست. چون خانم نویسنده انقدر فکرش سرگرم تغییر گرایش و رنگ پوست ملت بود که یادش رفته بود یه بید توی حیاط هاگوارتز هست که احساس داره و شاید دوست داره صورت داشته باشه و بخنده، گریه کنه، ناراحت شه، حرف بزنه حتی.

در نتیجه همین موضوع، بید از ریشه هاش برای اولین بار توی تاریخ استفاده کرد، یکی از ریشه های عصبانیشو از زیر خاک کشید بیرون، پای فنریر رو گرفت، با یک نشونه گیری سه امتیازی پرتش کرد به سمت جنگل ممنوع و درست همونجایی که آمبریج یه بار توسط سانتورها خفت شده بود.

فنریر افتاد روی یکی از سانتورها. سانتور هم که گویا بین سانتورها شاه ماهی آواز و بهترین خواننده شون بود، یه شیهه تحریر دار کشید و پخش زمین شد. و همین کافی بود که ده تا نیزه و تیر و کمون به سمت فنریر نشونه گیری بشه.

- دوستان یه اشتباهی شده. ببینید من مدیر هاگوارتزم خودم. این بید کتک زن یکم ناراحت شده، و خب... پرتم کرد. اشتباه شده کاملا. قصد نداشتم اصلا بیام اینجا یعنی.

سانتورها البته گوششون به این حرف ها بدهکار نبود. فنریر رو طناب پیچ کردنش، بردنش پیش گراوپ.
گراوپ هم به همون سبکی که یه بار آمبریج رو گرفته بود، فنریر رو گرفت. موهاش رو بافت، بعدش تبدیلش کرد به یه موشک و دوباره شوتش کرد به سمت بید کتک زن.

بید کتک زن که دید فنریر دوباره اومده، پوکرفیس شد. خواست دوباره فنریر رو پرت کنه، که فنریر اینبار سریع ازش فاصله گرفت. حتی بیشتر از فاصله ایمن عادی.
- ببین، من خیلی دوست دارم دوست باشیم با هم. من حتی حاضرم ماچت کنم، ولی اگه بخوای همینطور بزنی ملت رو، مجبور میشیم بکنیمت، به جات یه درخت کاجی، چیزی بکاریم.

بید کتک زن رنجید. اگه میتونست زبون درازی میکرد به سمت فنریر، ولی نتونست. در نتیجه شاخه هاشو با حالت توهین آمیز و فحش داری که توسط نویسنده و راوی از رول حذف میشه، تکون داد.

فنریر نشست. اینبار خیالش راحت بود که واقعا جاش امنه. در نتیجه شروع کرد به صحبت کردن.
- ببین، این دندون رو میبینی؟

و بعد دهانش رو تا آخرین درجه باز کرد، و یکی از دندون های زرد و تیزش رو نشون داد.

بید کتک زن هم شاخه هاش رو به نشونه تایید تکون داد.

- دیگه بی ادب و عصبانی نباش.

بید کتک زن یه بار دیگه سعی کرد پوکرفیس بشه، ولی نتونست، پس چندتا فحش داد به خانم نویسنده. البته فحش هارو توی دلش داد، دهن نداشت، ولی دل داشت. بید کتک زن دل دار خووب حتی!

فنریر که دید بید هنوز عصبانیه و میخواد کتک بزنه، لبخندی زد و به روش های دیگه مشاوره فکر کرد.
اصولا ذهن فنریر مثل یه گردباد، یا حتی گرد آب توام با زلزله س. بدون نظم، پر از آشفتگی، حتی سگ با صاحابش میتونست گم بشه تو ذهن فنریر!
فنریر لبخندی زد.
- ببین... خیلیا این راهی که تو الان داری میری رو رفتن. من خودم یکیشون. انقدر سعی کردم همه رو بخورم و بکشم. اصن نمیدونی که. هنوز مزه گوشتشون زیر زبونمه. خام خام هم میخوردمشون. آخرش چی شد؟ میدونی چی شد؟ بگم؟ بگم؟

بید کتک زن میدید که همونطور که فنریر "بگم؟ بگم؟" میکنه، آفتاب هم میره پایین و ماه کم کم میاد بالا. ماه کامل، گرد، درخشان، با موجودات فضایی ای که روش دارن فوتبال بازی میکنن و ماه میخورن. بهرحال ماهه، زمین نیست که بخوان بخورن زمین! ماه میخورن!

بید کتک زن سعی کرد با شاخه هاش به ماه اشاره کنه. در واقع اشاره هم کرد. ولی فنریر از مبحث "بگم؟ بگم؟" رد شده بود و داشت راجع به علل فروپاشی شوروی و شورش بیدهای کتک زن صحبت میکرد که توسط مشنگ ها شکست خورده بودن. و اصلا هم حواسش به ماه نبود.

ولی ماه حواسش به فنریر بود. در واقع انقدر حواسش جمع بود که به صورت اختصاصی از نور خودش برای فنریر به عنوان هدیه فرستاد. فنریر هم خیلی دوست داشت هدیه رو باز نکرده پس بفرسته، ولی نتونست. در نتیجه همین نتونستن، زیر تارهای صوتیش درد گرفت و ادامه صحبت ها و نصیحتاش با زوزه ای غیر انسانی قطع شد.

کم کم فنریر شروع کرد به تغییر شکل دادن. لباس هاش پاره شدن، هیکلش بزرگ و پشمالو شد، ناخناش بلند شدن...
و بعد رو به ماه زوزه کشید.
بید کتک زن توی چشمای گرگینه نگاه کرد، و متوجه شد که گرگینه هنوز حواسش جمعه و قصد نداره به بهونه اینکه نمیتونه حرف بزنه بیخیال حل کردن مشکل و مشاوره و نصیحت بشه!

و فنریر هم با تمام سرعت دوید به سمت ریشه های بید کتک زن. بید کتک زن یه لحظه خوف کرد.فکر کرد فنریر میخواد از ریشه درش بیاره، سعی کرد با شاخه هاش فنریر رو دور کنه، ولی نتونست و فنریر وارد ریشه هاش شد...

فنریر زیر ریشه های بید کتک زن، آروم و بی صدا به سمت گره مخصوص فشار دادن و ریلکس کردن موقتی درخت رفت... و اونجا با چیز ترسناکی رو به رو شد.
یک عدد فورد آنجلای آبی و قدیمی، با شیشه های شکسته و صندلی های از جا در رفته، داشت اون نقطه گره دار رو قلقلک میداد.
فنریر کلی ناراحت شد. حتی همون موقع تو حالت گرگینه ایش هم داشت انواع روش ها و متدهای آروم کردن بید کتک زن رو مرور میکرد... و در تمام مدت فورد آنجلای آبی آرتور ویزلی داشت گره ریشه بید رو قلقلک میداد و باعث وحشی تر شدن بید میشد.

فنریر که شام و ناهار نخورده بود، کلی هم وقتش تلف شده بود، آروم رفت به سمت فورد آنجلا... فورد آنجلا انقدر سرگرم قلقلک دادن بید با لاستیک هاش بود که حضور گرگینه رو حس نکرد... و البته همین به نفع فنریری بود که شیرجه زد، و دهنش رو به اندازه ماشین باز کرد...

شاید فکر کنید که فورد آنجلا در لحظه آخر قراره جا خالی بده، فرار کنه تا دفعه بعد که پسر برگزیده و دوستش از قطار هاگوارتز جا موندن، برسونتشون. ولی متاسفانه اینجا فیلم هالیوودی نیست که قهرمان داستان در لحظه آخر فرار کنه... و فنریر هم فورد آنجلا رو بلعید.
البته بعدش دچار یه مقدار گلو درد شد، که خب به خاطر باز و بسته شدن درهای ماشین بود. ولی خب تحمل کرد، و کم کم ماشین رو به معده ش فرستاد تا اسید معده ش به خدمت ماشین برسه.

البته فورد آنجلا زرنگ تر از این حرف ها بود که تسلیم بشه، چندتا از چراغ هاش رو انداخت توی اسید معده فنریر و خودش به هر سختی ای که بود، از طریق دماغ فنریر فرار کرد...

فنریر غافلگیر شد و عصبانی. در نتیجه از بین ریشه های بید کتک زن خارج شد. به فورد آنجلایی که به محتویات بینیش آغشته شده بود، نگاه کرد و بعد به بید که آروم شده بود و برگاش از این حرکت ریخته بود نگاه کرد، بعدشم بید کتک زن رو از جاش در آورد و زد زیر بغلش. بید کتک زن شاخه هاش از این حرکت فنریر ریخت و به اذن رولینگ که تمایلات و رنگ پوست همه در دست اوست، به سخن در اومد:
- چرا واقعا بعد از یه عمر پر عزت باید اینطوری شم؟ چی شد که اینطوری شد؟


ولی فنریر جواب نداد. گرگینه س بهرحال. نمیتونه حرف بزنه. در نتیجه رفت توی هاگوارتز...
درهارو هم پشت سرش بست...
و چند ثانیه بعد، صدای جیغ های دانش آموزایی که یک عدد گرگینه که بید کتک زن رو زده زیر بغلش و سعی داره وسط سرسرای بزرگ بکارتش، آسمون رو شکافت. به نظر میرسید فنریر اصلا علاقه نداره که بید کتک زن دوباره بی اعصاب بازی در بیاره که مجبور شه بره بهش مشاوره بده!




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵:۱۷ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
#5
فیل گریفیندور (فنریر گری بک) به فیل اسلیترین (رابستن لسترنج) حمله میکنه.




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰:۳۱ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۸
#6
فیل گریفیندور
Vs
اسب اسلیترین


سوژه: ابر قهرمان


به ظرف در بسته ای که رو به روش قرار داشت نگاه کرد.
- حداقل بهمون غذا میدید؟ چه سخاوتمندانه! دستمون فقط به یک چوبدستی برسه...

هیچکس جواب تهدیدش رو نداد. نمیدونست چطور به اینجا اومده، نمیدونست چرا به اینجا اومده. فقط میدونست که چشمشو باز کرده بود و توی یک اتاق سنگی بزرگ با یک عدد تخت، فرش زیر پاش، یک کمد لباس خالی و یک میز و صندلی چوبی بیدار شده بود. از پنجره بیرون رو نگاه کرده بود، و متوجه شده بود که توی یک برج به شدت بلند که به یک قلعه بزرگتر وصل شده بود، قرار گرفته. در اتاقش هم قفل بود و هرچقدر سعی کرده بود بشکنتش، موفق نشده بود. به نظر میرسید با جادو تقویت شده.

لرد سیاه هیچ خدمتکاری رو ندیده بود که براش غذا بیاره. فقط وقتی میخوابید و بیدار میشد، غذاها توی یک ظرف در دار، روی میزش قرار داشتن. و هیچ اثری از باز شدن، بسته شدن در یا حتی ورود کسی به اتاق هم به چشم نمیومد. چند بار سعی کرده بود بیدار بمونه و اوضاع رو زیر نظر بگیره، ولی هر دفعه به طرز عجیبی چشماش سنگین شده بود و خوابش برده بود. و بالاخره از این کار دست کشیده بود و عادت کرده بود، الان تنها تفریحی که داشت، خوابیدن و گاهگداری هم تلاشش برای سوزوندن علامت شوم مرگخواراش بود که بیان و پیداش کنن.

از افکارش خارج شد، و درِ ظرف رو باز کرد.
و بعد نفس عمیقی کشید و به محتویات ظرف نگاه کرد.
- کلاه... کلاه... کلاه گیس فرستادید عوض غذا؟ واسه ما؟ بخوره تو سر خودتون!

و بعد در کمال خشم، ظرف و کلاه گیس رو با هم از پنجره پرت کرد بیرون. نمیدونست قراره کجا یا تو سر کی بخورن. براش هم مهم نبود. برجی که توش بود انقدر بلند بود که رسیده بود به بالای ابرها و دیدن زمین کاملا غیرممکن بود...

و اما فلش بک به دو روز قبل:

مرگخوارا توی خانه ریدل ها از نبودن لرد نگران بودن. نه خیلی، ولی به هر حال مرگخوار بودن و نگران بودن. و البته با گذشت هر ساعت، نگرانیشون بیشتر هم میشد.
تا اینکه کم کم علامت های شومشون شروع کرد به سوختن. و این یعنی داشتن توسط اربابشون احضار میشدن.

مرگخوارا میخواستن که به ندای اربابشون پاسخ بدن، ولی یه مشکلی وجود داشت. اونا نمیتونستن محل اربابشون رو پیدا کنن! در واقع برای اولین بار بود که چنین اتفاقی افتاده بود.
نتیجه ش چی بود؟ مرگخوارا تیم های جستجوی تک نفره تشکیل دادن و فرستادن توی نقاط مختلف کشور و حتی دنیا که با توجه به نبض و میزان قوی تر شدن سوزش علامت شومشون بتونن نزدیک شدن به لرد سیاه رو احساس کنن.

و البته که موفق نشدن...
البته به جز یک مرگخوار.
و اون فنریر بود. اون علاوه بر اینکه به نبض و سوزش علامت شومش حواسش بود، بوی لرد سیاه رو توی هوا هم دنبال میکرد و با حس بویایی قدرتمندش به دنبال لرد بود.

فنریر گری بک، گرگینه وفادار لرد سیاه، دو روز تمام بدون هیچ توقف و استراحتی به دنبال لرد گشت، و بالاخره در پایان روز دوم، در کنار دیوار یه قلعه مخروبه و سر به فلک کشیده که انگار یه زمان سفید برفی توسط نامادریش داخلش حبس و شکنجه شده بود، نشست تا استراحت کنه.
فنریر حتی از نشستن کنار دیوار اون قلعه، حس ناخوشایندی داشت. حسی مثل فریب و دروغ. انگار که به دروغ به همه گفتن گرگه مرد و شنل قرمزی به خوبی و خوشی به مادر بزرگش رسید و فنریر اون گرگه نبود. یا حتی انگار که هانسل و گرتل توسط اون جادوگر پلید خورده نشده بودن، و فنریر هم همون جادوگر پلید نبود...

فنریر دستش رو کرد توی گوشش، مغز کوچیکش رو در آورد، با آستینش پاک کرد و گذاشتش توی جیبش که حس های بدش رو فراموش کنه. و بعد خوابید.

پایان فلش بک!

کلاه گیس و ظرف برای یک لحظه روی هوا معلق موندن که وضعیت جدیدشون رو کاملا بفهمن و تحلیل کنن. و بعد ظرف که سنگین تر بود، به کلاه گیس که مثل چتر نجات آروم میومد پایین، با حسادت نگاه کرد، چندتا فحش به سبک ظرف های در دار که قابل ترجمه نیستن به کلاه گیس داد، و با تمام سرعت سقوط کرد.

ظرف انتظار داشت صاف بخوره توی زمین خاکی... ولی با دیدن یک عدد فنریر که زیر دیوار خوابیده بود، غافلگیر شد. البته غافلگیریش وقتی بر اثر برخورد با کله پوک فنریر قر شد، تموم شد.
فنریر از خواب پرید. ولی چون کله ش پوک بود، متوجه چیزی به جز یه مقدار خارش توی سرش نشد. پس بلند شد وایساد، اطرافشو زیر نظر گرفت، خمیازه کشید و بعد کلاه گیس با وقار و آرامش تمام اومد روی سرش.

فنریر حس کرد یه چیز عجیب و گرم روی سرش قرار گرفت. حس کرد کل وجودش مور مور شده. در نتیجه دستش رو دراز کرد و کلاه گیس طلایی و به شدت دراز رو از روی سرش برداشت.
به محض برداشتن کلاه گیس، حس مور مورش هم از بین رفت. با تعجب به کلاه گیس نگاه کرد...
- این یه نشونه از سمت مرلینه...

صدای فنریر زیادی بلند بود. و شنوایی لرد هم به شدت خوب، بنابراین صدای فنریر رو نه تنها شنید، حتی تشخیصش هم داد. در نتیجه به سرعت دوید به سمت پنجره.
- فنر! ما این بالاییم! بیا آزادمون کن!

صدای لرد سیاه به ابرها برخورد کرد و بعد به سمت خودش منعکس شد.

- ای بر پدر و مادر گند زاده اونی که ما رو انداخت اینجا لعنت. ما از اینجا در بیایم، میکشیمت فنر!

البته فنریر نشنید، و فقط ادامه حرفشو زد.
- من این رو یه دعوت از سوی مرلین میبینم برای نجات دنیا از ظلم و جور و فساد.

و فنریر دوباره کلاه گیس رو روی سرش گذاشت.
اینبار که کلاه گیس رو گذاشت، عضلاتش ورم کردن، شکمش سیکس پک شد، و انرژی کلاه گیس وارد بدنش شد. فنریر حس کرد انقدر قدرتمنده که میتونه حتی دنیارو تغییر بده. پس با یک حرکت سریع، پرواز کنان از قلعه، برج و لرد سیاه دور شد.

فنریر توی هوا مثل پرنده ای آزاد، بال زنان پیش رفت. از پهلوی چندتا هواپیما رد شد و برای مسافرا و خلبان هم دست تکون داد که البته باعث وقوع حوادثی مثل برخورد موشک به هواپیماها و سقوطشون توی مثلث برمودا شد.

فنریر پرواز کنان، همراه و هم جهت با پرنده های مهاجر مستقیم به سمت آمریکای جهان خوار رفت تا ریشه های ظلم و ستم رو از دنیا پاک کنه. فنریری شده بود متحول شده که میخواست هیچ ظلم و ستم و پلیدی ای به غیر از ظلسم و ستم و پلیدی اربابش وجود نداشته باشه.

اون پرواز کنان از مرزهای هوایی آمریکا وارد شد. آمریکایی ها که موهاشون ریخته بود، خیلی سعی کردن با انواع هواپیما و موشک جلوشو بگیرن. ولی خب نتونستن. در واقع فنریر دوتا هواپیماهارو گرفت...
... و خوردشون. همراه با تمام موشک هاشون و خلبانشون.

و بعد مستقیم به سمت کاخ سفید رفت.
روی زمین فرود اومد، درست جلوی کاخ. نگهبانا و سربازا همه با اسلحه هاشون به سمتش نشونه گیری کردن.
فنریر همونطور که خوب میبویید، خوب هم میشنید. بهتر از قبل حتی. قدرت های کلاه گیس در تک تک سلول هاش جاری بودن بهرحال.
و در اون لحظه فنریر از توی هندزفری یکی از نگهبانا جمله ای از یک آهنگ رو شنید که میگفت:
- Now this looks like a job for me...

فنریر لبخندی زد و در اون لحظه همذات پنداری شدیدی با این آهنگ پیدا کرد. پس در نتیجه یکی از محافظا رو به شکل یک عدد چماق توی دستش گرفت، و در حالی که گلوله های بقیه رو با بدن اون محافظ منحرف میکرد، همه شونو گرفت زد. یه بلایی سرشون اومد که چندتا از کارگردان های بزرگ هندی و ترکی هم اومدن حتی از روی دستش یادداشت بردارن برای فیلمای آینده شون.

فنریر رفت جلو، با لگد در کاخ سفیدو باز کرد، چندتا محافظ دیگه رو هم پیچید بهم دیگه و بالاخره رسید به اتاق دایره ای، شاید هم از زوایای خاصی بیضوی.

با همون چندتا محافظی که به هم دیگه پیچیده بودشون، در رو خرد کرد و دید که توی اتاق یک عدد ترامپِ بلند قد و چهارشونه، با موهای زرد قناری و صورت سرخ نشسته و داره سعی میکنه توی گوشیش با کلمه به هم ریخته Covfefe یک کلمه درست رو تشکیل بده. در واقع انقدر سرش گرم بود که اصلا نفهمید فنریر وارد شده.

فنریر هم رفت پشت ترامپ، یدونه زد پس کله ش. کله ترامپ خورد تو سر گوشیش، برنامه توئیتر باز شد و Covfefe رو به عنوان یک عدد توئیت فرستاد.

فنریر اصلا به ترامپ فرصت نداد صحبت کنه، گوشیش رو گرفت کرد تو حلقش، و بعد ترامپ در حال خفه شدن و کبود شدن رو از کادر خارج کرد.
شاید فکر کنید فنریر فقط خواست ترامپ رو یه جوری بزنه که صدای پلیکان و زرافه بده. ولی چنین اتفاقی نیفتاد. فنریر با یک عدد زیر شلواری که خال هایی به شکل پرچم آن کشور جهان خوار و پلید روش بود، رفت بالای کاخ سفید و اون زیر شلواری رو به میله پرچم آویزون کرد.

و بعد از اون، فنریر دوباره رفت توی کاخ سفید، از جنازه ترامپ که شطرنجی شده بود عبور کرد، رفت به سمت میزش، یکم با میز بازی کرد و میز که دکمه ها و کنترل تمام موشک ها به همراه نقشه ای از کل کره زمین رو در خودش مخفی کرده بود، مجبور شد همه چیز رو افشا کنه. و فنریر هم البته تمام موشک هارو به سمت آسیا و اروپا به غیر از انگلیس پرتاب کرد و لبخندی راضی و حق به جانب زد.

فنریر کل مشکلات دنیارو حل کرده بود. حالا فقط باید به اطلاع لرد میرسوند که بیاد و دنیا رو تصرف کنه... و البته با همین فکر یهو سوزش علامت شوم مثل سوزنِ چرخ خیاطی زیبای خفته رفت تو چشمش.
و فنریر قبل از اینکه دستش از شدت سوزش علامت شوم، که تا الان به خاطر فکر مشغول و هدفش حسش نمیکرد، با تمام سرعت رفت به سمت قلعه مخروبه ای که لرد توش بود.

فنریر به راحتی سد ابرهای توی مسیر رو از هم پاره کرد، و بعد با یک انگشت، دیوار برج رو خراب کرد و صورتش مستقیم جلوی صورت لرد قرار گرفت. چشم در چشم.

- فنریر...

لرد سیاه ادامه حرفش رو نگفت. نشون داد. دماغ فنریر رو گرفت، کشیدش تو، کلاه گیس رو از سرش برداشت و کرد توی دماغش.
- تا تو باشی دیگه ما رو ول نکنی به امان مرلین!
- ارباب این کلاه گیسه قدرتای خفن میده ولی به آدم. غلط نکنم کار مرلینه که سعی داشته فراریتون بده.

مرلین سرش رو از گوشه کادر آورد داخل و گفت:
- ما از صبح داشتیم با حوری هایمان قلیون میکشیدیم و برایشان از رشادت ها...

چشمان لرد به سمت مرلین تنگ تر شدن، و مرلین ناچار شد آب دهانش رو قورت بده و جمله ش رو به شکل دیگه ای به اتمام برسونه.
- ... یعنی داشتیم دنبال شما میگشتیم ارباب. این کلاه گیس هم کار ما نیست.

مرلین از کادر خارج شد، و فنریر با کلاه گیس توی دماغش، با لرد به شدت خشمگین ولی نجات یافته، تنها موند...


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۶ ۲۳:۵۵:۰۴



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸
#7
گریفیندور
VS
هافلپاف



سوژه: شیوع


یک روز دل انگیز دیگه توی دنیای جادویی آغاز شده بود و آفتاب داشت اشعه های ماورای بنفشش رو از پنجره ها و بین پرده ها میکرد تو چشم و چال ملت و با تمام قدرت میتابید توی صورت کسایی که صبح زود از خونه خارج شدن تا زودتر سرطان پوست بگیرن و یاد بگیرن اول صبح وقت خوابه، نه بیرون اومدن.

البته یکی از کسایی که حواسش به این وضعیت بود و حسابی هم خورشید خانم از دستش ناراحت بود، چون اشعه هاش بهش نمیرسیدن، فنریر بود. اون سه تا پرده جلوی پنجره اتاقش گذاشته بود و کوچیکترین راه ورودی برای نور باقی نذاشته بود.

اون اصولا مدیر هاگوارتز بود، در کنار لینی وارنر و سو لی. ولی مدیری نبود که بهش نیاز داشتن یا حتی لایقش بودن. اون صرفا مدیری بود، که بود! در کل نفعی نداشت، ولی بعضی وقتا ضررهایی داشت، از جمله اینکه یازده روز بعد از وقت تدریس یادش میفتاد که باید به اساتید بگه تدریس کنن. همینقدر وظیفه شناس.

و اون روز هم مثل بقیه روزها راحت و آروم توی تخت گرم و نرمش خوابیده بود. آفتاب هم هی داشت فحشش میداد چون نمیتونست باعث سرطانش بشه.
در نتیجه فنریر همینطور خوابید. با آرامش تمام. که ناگهان ساعد دست چپش شروع کرد به سوختن.
این یکی دیگه قضیه مدیریت هاگوارتز نبود که بخواد تا ظهر بخوابه، در نتیجه با چشمای کاملا بسته، سریعا از جاش بلند شد، جوراباشو لنگه به لنگه پوشید، ردای سیاهش رو روی پیژامه و لباس خوابش پوشید و آپارات کرد. رسیدن به خدمت لرد سیاه اولویت اولش بود، حتی اگه مجبور میشد یه مقدار نامرتب ظاهر بشه. البته با توجه به اینکه چشماش تا لحظه آپارات بسته بودن و سعی داشت همچنان خواب بمونه، نتونست بفهمه ترکیب جوراب های زرد و قرمز اصلا جالب نیست.

و بعد لای چشماشو باز کرد، و با تمرکز روی اتاق لرد سیاه، با صدای پاق بلندی آپارات کرد.
چند ثانیه بعد، فنریر جلوی لرد سیاه پخش زمین شد و خر و پفش به هوا رفت.

- فنر؟

و فنریر به خر و پف ادامه داد.

- فنریر گری بک؟

و اینبار فنریر از جاش پرید. چسبید به سقف، بعدش جلوی لرد سیاه زانو زد و با چشمایی که از زور خواب به زور باز مونده بودن، به اربابش خیره شد.
- سلام ارباب. خوبید ارباب؟ صبحتون بخیر ارباب. بیدارما! فقط یکم خسته بود...
- فنر... دخترمون نجینی درخواست پیتزا کرده. و بقیه مرگخوارا خواب بودن. و چون اصولا تو گرگینه ای و نباید شبا خوابت بیاد، قراره که بری الان براشون پیتزا بگیری. درست میگیم؟

البته که درست میگفت، جفتشون هم میدونستن، در نتیجه فنریر جلوی خمیازه ش رو گرفت، در واقع هوای حاصل از خمیازه رو از گوشش خارج کرد و گفت:
- صد البته ارباب. خیالتون راحت. پیتزای صبحانه بانو نجینی آماده میشه سریعا، و بعد میشه من برم برای کوییدیچ هاگوارتز آماده بشم؟
- میشه فنر... میشه. برو حالا. این مقادیر از پول مشنگی رو هم بگیر، اونجا مجبور نشی به زور متوسل شی. حوصله نداریم اسمت به عنوان تحت تعقیب ثبت شه و مجبور شیم گند کاریتو جمع کنیم.

و فنریر که کاملا سرحال شده بود، پول مشنگی رو از لرد گرفت و با تمام سرعت از اتاق لرد سیاه خارج شد تا بره به سمت بهترین پیتزا فروشی لیتل هنگلتون.
طبیعتا اول صبح بود، پیتزا فروشی هنوز بسته بود. ولی بهرحال شهر کوچیک بود و صاحب مغازه که آشپزش هم بود، طبقه بالای مغازه ش زندگی میکرد. در اون لحظه هم توی خواب ناز بود و هیچ دغدغه ای هم نداشت، که ناگهان یک عدد فنریر از توی پنجره پرید تو، یقه شو گرفت، بردش طبقه پایین توی رستوران و نعره زد:
- سریع بهترین پیتزایی که میتونی رو درست کن!

و مقدار زیادی پول مشنگی که لرد بهش داده بود رو هم فرو کرد تو حلق آشپز.
آشپز که تازه از خواب پریده بود و مزه پول اومده بود روی زبونش، پول هارو از حلقش کشید بیرون، گذاشت تو جیبش و شروع کرد به درست کردن پیتزا، با حداکثر سرعت.

نیم ساعت بعد، بوی پیتزا مغازه رو برداشته بود. شایدم مغازه بوی پیتزا رو برداشته بود، بهرحال، مهم نبود. مهم این بود که فنریر پیتزا رو صحیح و سالم برداشته بود، از مغازه خارج شده بود و به سمت خانه ریدل ها رفت.

در طی مسیر هیچ اتفاق عجیبی نیفتاد، البته فنریر هم انقدر حواسش به پیتزای توی دستش بود که صحیح و سالم برسه که به هیچ چیز اهمیت نداد.
و بعد به خانه ریدل ها رسید، در رو باز کرد، و با اولین چیزی که رو به رو شد، نجینی گرسنه بود و در انتظار پیتزا بود، فنریر با احترام تمام جعبه پیتزا رو جلوی نجینی گذاشت و بازش کرد، و بعد از محل دور شد. اصلا دوست نداشت به عنوان دسر بعد از صبحانه دیده بشه.

فنریر از خانه ریدل ها مستقیم به هاگوارتز آپارات کرد، به تالار گریفیندور رفت، اعضای تیم کوییدیچ رو به طرز خشنی بیدار کرد و کشون کشون تا زمین کوییدیچ بردشون که تمرین روز قبل از مسابقه رو شروع کنن.

و البته محور رول هنوز به هاگوارتز و کوییدیچ نیست. محور همچنان خانه ریدل، نجینی، و البته به طور دقیق تر، شکم نجینی هست. شکمی که هزاران انسان و پیتزا رو خورده، گاهی هضم کرده، گاهی هضم نکرده، گاهی هم ذخیره کرده حتی. و در اون لحظه هم نجینی داشت پیتزای صبح گاهیش رو وارد شکمش میکرد.

پیتزا آروم آروم وارد شکم نجینی شد... و به پیتزاها و آدمایی که نجینی قبلا خورده بود و هنوز هضم نکرده بود رسید. اونا هم به پیتزا نگاه کردن.
پیتزای تازه وارد یه دور دیگه به همه پیتزاها و غذاهای هضم نشده از گذشته نگاه کرد.
- یعنی شماها میخواید تا ابد همینجا بمونید و هیچ کاری نکنید؟
- ایده ای داری مثلا خودت؟
- آره. خودتونو از اسارت نجات بدید و اجدادتون رو سربلند کنید!
- هروقت تو کردی ما هم میکنیم.

و البته پیتزای جدید ناراحت شد. ولی ناامید نه. اون شروع کرد با معده و اعضای درونی بدن نجینی واکنش شیمیایی نشون دادن و ترکیب شدن.
پیتزاها و غذاهای قدیمی وقتی این رو دیدن، به ثابت قدمی و عزم شدیدا جزم شده پیتزای جدید پی بردن، حتی سوسیس و کالباسشون ریخت! و تصمیم گرفتن پیوند فیزیکی-شیمیایی با پیتزای جدید برقرار کنن...
و چند ثانیه بعد، ماده جدید به سمت مغز نجینی حرکت کرد و شروع کرد به پوشوندن دور تا دور مغز نجینی. و البته نجینی هیچی حس نکرد.

ماده جدید تولید شده، توی بدن نجینی شروع به تکثیر کرد. همینطور بیشتر شد و رفت توی دماغ و دهن نجینی و آماده شد. البته به راوی توضیح نداد برای چی. نجینی هم به سمت رودولف رفت.
- به به... هر روز جذاب تر و زیباتر از دیروز.
- عطسه!

و نجینی به سمت رودولف عطسه ریزی کرد، که البته اون مواد جدید و ویروس مانند باهاش از دماغ و دهنش خارج شدن و وارد بدن رودولف شدن، و بعد شروع کردن به تکثیر شدن...

و چرخه با رودولف و نجینی ادامه پیدا کرد تا ویروس در تمام خانه ریدل ها و حتی خارج از اون سرایت پیدا کنه و بتونه جهان گردی کنه. واسه یه ویروس ساخته شده از چندتا پیتزا و جنازه آدم، آرزوی جاه طلبانه ای بود.
ویروس همینطور دهن به دهن گشت، و حتی تونست با تار موهای هاگرید ترکیب بشه و خاصیت چسبندگی به اشیارو پیدا کنه.
هاگرید خودش ویروس رو از کیک فروش گرفته بود. کیک فروش خودش ویروس رو از هکتور گرفته بود، هکتور ویروس رو از لرد سیاه گرفته بود، لرد سیاه هم ویروس رو از رودولف گرفته بود...

و اما در اون لحظه توی هاگوارتز، جلوی زمین کوییدیچ، لینی و سو داشتن میومدن تا به فنریر و گریفی ها بگن که زمانشون برای تمرین تموم شده، که یک عدد هاگرید در حالی که داشت کیک میخورد از پهنه افق مشخص شد.
- آهای! واسید منم بیام!

و لینی و سو بعد از اینکه با حرکات دست و اشاره به اعضای تیم کوییدیچ گریف پیام دادن که فرود بیان، وایسادن تا هاگرید هم بیاد.
و هاگرید که داشت انگشتاش رو همراه با کیکش با صدای ملچ و مولوچ میخورد، به جمع گریفیندوری ها و مدیران هاگوارتز رسید.
- سام علی... هااااااچیمهقلعهلمتهداووسثخعطسه! به موقع رسیدم واسه داوری؟

بر اثر عطسه شدید هاگرید، اون جمع نه نفره حدود سه متر از جاشون پرتاب شدن و هر کدوم یه طرف فرود اومدن. البته همراه با ویروس هایی که وارد بدنشون شده بودن و میخواستن بیشتر پخش بشن.

- اوه اوه... بیاید ببرمتون تو قلعه. زشته اینجا اینطوری افتاده باشید.

و هاگرید با همون دستای کیکیش تمام اون نه نفر رو بلند کرد و با خودش برد توی قلعه، مستقیم به سمت درمانگاه تا اگر استخونی چیزی ازشون شکسته، سریعا درمان بشن.
هاگرید همیشه مواظب همه بود و سعی میکرد به همه محبت کنه.

گریفیندوری ها و مدیریت هاگوارتز یک روز کامل بستری شدن، ویروس رو به پرستارا و کل درمانگاه منتقل کردن، و اونا هم ویروس رو به افراد جدید پاس دادن.

و اما فردای اون روز، ساعت یازده صبح، بالاخره زمان مسابقه فرا رسید. تمام دانش آموزا و اساتید توی جایگاه های تماشاچیا بودن و با هم ویروس بازی میکردن. و دو تیم گریفیندور و هافلپاف هم وسط زمین رو به روی هم وایساده بودن و با هم خوش و بش میکردن و منتظر داور بودن.

و البته داور وارد زمین شد. یک عدد هاگرید کیک به دست با چهار عدد جاروی به هم بسته شده تا بتونن وزنش رو تحمل کنن. نه اینکه وزنش زیاد باشه، صرفا استخون بندیش یکم زیای درشت بود و جاروها هم زیادی ظریف و شکننده...

- هاگرید از کیک شکلاتیش که به اندازه یه انسان بزرگ بود، گاز کوچیکی زد و بعد گفت:
- حالا کاپیتانای دو تا تیم با هم یه دست درست و حسابی بدن.

و سر کادوگان و سدریک با هم دست دادن. در واقع سدریک دستش رو گذاشت روی محل دست سر کادوگان که داخل تابلو بود. ولی خب به نظر میرسید قابل قبول باشه. چون بعدش هاگرید هم دست سدریک رو گرفت و باهاش دست داد، و بعد سعی کرد همین کار رو با کادوگان بکنه، ولی چون نمیتونست کل تابلوی کادوگان رو تکون تکون داد.

و بعد چهارده بازیکن پر زور و دلاور سوار جاروهاشون شدن، و به اضافه یک عدد داور کیک خور، در مجموع پانزده جارو رفتن روی هوا.
گزارشگر که مشخص بود از کوچه پس کوچه های هاگزمید پیدا شده و به نصف قیمت گزارشگرای هاگوارتز حاضر شده ایفای نقش کنه، توی میکروفون داد زد:
- حالا میبینیم که آرتور کوافل رو که انصافا با رنگ موهاش ست قشنگی شده توی بغلش گرفته و داره براش لالایی... چیز... یعنی داره میبرتش به سمت دروازه هافل، ولی راهش توسط رکسان سد میشه. عجب جدال سنگینی بین دوتا ویزلی شده! ولی به نظر میرسه آرتور نمیخواد کم بیاره!

درست بود. آرتور قصد نداشت کم بیاره. بنابراین سریعا کوافل رو به سمت جایی که فنریر منتظر بود پرتاب کرد، اما فنریر به خاطر حرکت یک عدد بلاجر به سمتش مجبور شد جا خالی بده. در نتیجه کوافل به دست رز زلر افتاد. و رز زلر هم با تمام سرعت به سمت دروازه گریفیندور رفت.
تابلوی سر کادوگان نتونست به موقع جلوش در بیاد، و در نتیجه کوافل به راحتی وارد حلقه سمت راست دروازه شد.

صدای تشویق هافلپافی ها، اسلیترینی ها، و تعدادی از ریونکلاوی ها بلند شد و اونا هم ویروس رو به تمام نقاط اطراف تا هاگزمید پرتاب کردن.
ویروس ها هم که حسابی خوشحال بودن، تشویق کننده هارو تشویق کردن و رفتن به سمت صاحب های جدیدشون توی هاگزمید.

و مسابقه کوییدیچ همچنان ادامه داشت. هافلپافی ها و گریفیندوری ها دیگه مثل اول مسابقه خوش و بس نمیکردن و به هم دیگه لبخند نمیزدن، کاملا جدی شده بودن و حتی چندین مورد با بلاجر همدیگه رو زده بودن که البته هاگرید سرشون رو نوازش کرده بود و بهشون گفته بود دیگه از این کارای بد بد و خشن نکنن.

البته، اونا زیاد توجه نکرده بودن و باز هم آگلانتاین با چماقش زده بود تو شکم پرویز که البته برای پرویز زیاد بد نشده بود. یبوستش حداقل برطرف شده بود و میتونست بره مرلینگاه.

- ضمن اینکه باید بگم حواستون باشه دستاتون رو قبل از خوردن خوراکی هاتون بشورید، ظاهرا جستجوگر هافلپاف، یعنی رودولف، اسنیچ رو دیده چون داره با کله میره سمت شکم دروازه بان گریف که سر کادوگان باشه... یعنی اسنیچ جلوی کادوگان تو هوا معلقه؟

ترامپ که داشت سعی میکرد جلوی بازیکن های هافلپاف دیوار بکشه، بدون توجه به اینکه اونا میتونن با جارو از کنار و بالای دیوارش عبور کنن، با شنیدن صدای گزارشگر حواسش جمع شد و سریعا به سمت کادوگان رفت.
و البته هر دو جستجوگر واقعا اسنیچ رو دیده بودن، داشت با وقار و آرامش دور سر کادوگان میگشت و کادوگان هم سعی میکرد با فوت کردن ازش خلاص بشه...

و اما در خانه ریدل ها، داخل سر نجینی، ویروس اولیه که رئیس همه ویروس ها بود روی مغز صورتی نجینی نشسته بود و کنترلش میکرد. جلوش یه نمایشگر باز بود که توش میتونست آمار آلودگی ملت توی انگلستان رو ببینه که در اون لحظه به هفتاد درصد رسیده بود. در نتیجه لبخندی زد و به سمت نمایشگرش که کل ویروس هارو باهاش کنترل میکرد، گفت:
- Execute order 66!

و ویروس ها به دستور فرمانده شون فرمان 66 رو اجرا کردن...
و یک ثانیه بعد، همه کسایی که به ویروس آلوده شده بودن شروع کردن به جیغ و داد کشیدن و پیچیدن به خودشون. و بعد آروم آروم تبدیل شدن به پیتزاهایی که از جاشون بلند شده بودن، دستاشون رو به سمت جلو دراز کرده بودن و سعی داشتن هر کس که شبیه خودشون نیست رو بخورن.

و البته اگر تصور میکنید که زامبی-پیتزاها قراره ملت رو گاز بگیرن و شبیه خودشون کنن، اشتباه میکنید. اونا داشتن کاملا ملت رو میخوردن. تیکه پاره میکردن و بعد قورتشون میدادن.

و اما توی زمین کوییدیچ... جستجوگر هر دو تیم، تمام بازیکن ها، هاگرید و تماشاچی ها تبدیل به پیتزا شدن... به غیر از کادوگان که نشسته بود توی تابلوش و دهنش از شدت تعجب و خوف باز مونده بود.
- هم رزم های وفادارم! شما را چه شده؟! کجایید؟!

و البته که هیچکس بهش جواب نداد... اونا فقط با دست های ساخته شده از سوسیشون که به سمت کادوگان دراز شده بود، روی جارو هاشون به سمتش رفتن...

Is this the end of the beginning?
Or the beginning of the end?




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۴:۲۲ سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۸
#8
فیل گریفیندور (فنریر گری بک) به اسب اسلیترین (کریچر) حمله میکنه.




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۶:۱۹ دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۸
#9
ترکیب تیم شطرنج گریفیندور


شاه: تاتسویا موتویاما

اسب:
آرتور ویزلی

رخ: سر کادوگان

فیل: فنریر گری بک




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷:۱۴ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸
#10
مرگخوارا به فکر فرو رفتن.
و در حالی که مرگخوارا فکر میکردن یک عدد "خالی" چطور قراره کمکشون کنه، رکسان که خودشو مثل یک عدد مار استتار کرده بود، از شکار خارج شد.
- فیییسسسس!
- نه خالی. از حالت استتار خارج شو. بهت یه ماموریت مهم میخوایم بدیم.

و رکسان که مشخص بود از حالت استتارش بسیار خرسند و راضیه، به حالت اصلیش برگشت و سریعا گفت:
- چیکار باید بکنم؟ محفلی پیدا شده؟ قراره برم با عملیات فریب بگیرم و بیارم...
- نه خالی... قراره گریم کنی.
- گریم؟ چی؟ کی؟

و بلاتریکس سعی کرد جلوی گفتن کلمه "ویزلی" رو بگیره. ولی مجبور بود ماموریت رو به طور کامل به رکسان شرح بده.
- ببین رکسان، قراره که بچه رو به شکل یکی از ویز... اقوامتون گریم کنی تا باهاش عملیات فریب رو اجرا کنیم. چون اصولا خودت به عنوان مرگخوار شناخته شده ای، دیگه عملیات فریب نیست. حله؟

و البته، اگر حل هم نبود نگاه ترسناک بلاتریکس باعث حل شدن کامل قضیه میشد. در نتیجه رکسان آب دهانش رو قورت داد، و بعد گفت:
- خیلی هم عالی. بچه رو بیارید ببینم چیکار میتونم بکنم.

و رابستن در حالی که تا لحظه آخر قربون صدقه بچه میرفت، آوردش و جلوی رکسان گذاشتنش.
رکسان میخواست به موهای بچه دست بکشه و حالت موهاش رو شبیه ویزلی ها کنه که بچه سریع گفت:
- دستت به موهام خوردن بشه، دستت قلم شدن میشه. گرفتن شدی یا نه؟ :missblack
- راستی، راضی کردن بچه هم جزء شرح وظایفته.

و رکسان دوباره آب دهانش رو قورت داد.








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.