هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (پروفسور.بینز)



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۲۳:۰۲ چهارشنبه ۴ دی ۱۳۹۸
#1
پاسی از شب گذشته بود. هوا رو به سردی می رفت و ابر ها، اینجا و آنجا، آسمان شب را پوشانده بودند. مهتاب تمام قدرتش را برای روشن کردن زمین زیرینش انجام می داد، اما ابر ها ضخیم تر از آن بودند که اجازه دهند نور از آن ها عبور کند و به همین دلیل، سطح علفزار کنار خانه ریدل ها تیره و روشن بود. سکوت اطراف خانه ریدل ها هر از گاهی با صدای زوزه گرگی در دور دست و یا برخورد شاخه های درختان با یکدیگر بر اثر وزش باد، شکسته می شد.

لرد سیاه از پنجره اتاقش شاهد سکون بیرون از خانه اش بود. مدت ها بود اطراف خانه ریدل ها را اینگونه آرام ندیده بود. همیشه چند مشنگ در اطراف خانه ریدل ها پرسه می زدند. بیشترشان به نظر بی آزار می رسیدند، ولی او تحمل مشنگ های بی آزار را هم نداشت. چند باری به مرگخوارانش گفته بود که آنها را از آنجا دور کنند، ولی هر بار مدتی بعد، دوباره سر و کله مشنگ ها پیدا می شد. از اینکه می دید بعد از گذشت چندین روز، هنوز مشنگی در اطراف خانه ریدل دیده نمی شد، کمی شوکه شده بود ولی نارضایتی ای از این اتفاق نداشت. نگاه خیره اش را از بیرون برداشت و به داخل اتاق چرخید.
- یادمون رفته بود که اینجایی!
- مشکلی نداره ارباب.
- میدونی که... ما کار های واجب تری از اینکه کسی در یادمون باشه داریم.
- بله ارباب... .

بینز این را گفت و سرش را پایین انداخت. چندان با این وضعیت غریبه نبود. بالاخره لرد سیاه باید کار های زیادی انجام می داد و رسیدگی و حرف زدن با یک روح، در اولویت های بعدی اش قرار داشت. بینز به اتفاقات گذشته اش فکر می کرد که رشته افکارش با صدای لرد به هم ریخت.

- ولی می دونی چیه؟
- چیه سرورم؟
- چندان هم ازت ناراضی نیستیم. تونستی با این ریختت مشنگ ها رو فراری بدی. چند روزیه که این ورا نیومدن.

بینز لبخندی از سر رضایت زد و منتظر شد تا اربابش، حرفش را ادامه دهد.

- اولین باری رو که اومدی زیر سایه ما یادته؟
- چطور میشه که یادم بره ارباب... . بعد از گذشت همه این سال ها، هنوزم اون لحظات جلو چشمم هستن.
- ولی ما فراموشش کردیم. اصولا خیلی به این چیزا فکر نمی کنیم.

بینز کمی جا خورد، ولی عادت داشت. لرد اصولا به هر کسی رو نمی داد.
- ارباب... . همیشه تو ذوق آدم می زنین!
- همینه که هست! مشکلی داری؟
- نه ارباب... ولی... .
- ولی چی بینز؟

روح نگاهی به اربابش انداخت و آب دهانش را قورت داد. از لحن لرد ترسیده بود. ولی باید حرفش را می گفت. وگرنه همه راهی که آمده بود، بیهوده می نمود.
- ولی ارباب... ارزششو داشت.
- چی ارزششو داشت؟
- همه این مدت. از همون اولین باری که اومدم پیشتون تا الان. از همون وقتی که فقط "د" بودم. نمیدونم از اون یدونه حرف پیشرفتی کردم یا نه. اما این رو می دونم که شما خیلی برام پیشرفت کردین ارباب. حتی الان که روح هستم، بازم همینجام. حتی اگه یه زمانی روحم هم از بین رفت، بازم می خوام اینجا باشم.
- تو همیشه باید اینجا باشی بینز! ما مرگخوارانمون رو همینطوری الکی انتخاب نمی کنیم. شما وظیفه تونه به ما خدمت کنین!
- مطمئنا ارباب.
- خوبه. حالا برو و مزاحم استراحت ما نشو!
- چشم سرورم.

بینز نگاه دیگری به لرد انداخت. بعد از مدت ها، بالاخره جایش امن بود، خانه بود. پیش کسی که دوستش می داشت. پیش اربابش... .


تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۹:۲۰:۴۹ یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۸
#2
- ای شاخه درخت... ای شاخه پر قدرت... ای درختِ درختان... چه می خواهی از جانمان؟
- روح که احضار نمیکنی هوریس.
- ببخشید ارباب.

شاخه درخت پیچ و تابی خورد و به مرگخواران که با نظم و ترتیب سعی داشتند یک جا بنشینند، نگاه کرد. البته نگاهی از جنس درختی. سپس رو کرد به لرد سیاه و گفت:
- من خیلی چیزها می خوام. من مدت هاست که دلم، خواستن می خواد. من هیچوقت تا حالا نتونستم که چیزی بخوام. برای همین الان اون چیزی که می خوام، خیلی چیزه... .

شاخه حالت متفکری به خودش گرفت و به افق خیره شد. سعی داشت توجه بیشتری جلب کند و زمان بیشتری برای فکر کردن به اینکه چه چیزی می خواهد، داشته باشد. اولین بارش بود که این همه آدم با هم میدید و به همین دلیل، نمی دانست که کدام یک از خواسته هایش را بیان کند.

- این شاخه ما رو مسخره کرده؟ نمی دونه با کی طرفه؟
- ارباب شما ببخشینش. جوونی کرده. نهال بازی در آورده.
- یه بار دیگه یکی خوشمزه بازی در بیاره از همینجا مستقیم می فرستیمش پیش آلکتو اینا!

شاخه که از بحث پیش اومده بین مرگخواران استفاده کرده بود و فهمیده بود که چه می خواهد، رو کرد به لرد سیاه و گفت:
- همین اینی که اینجا نشسته. کچله. باید بهم عشق بورزه. علاقه مند بشه بهم و من رو هم به خودش علاقه مند کنه. وگرنه همتونو میندازم پایین!
- این با ما بود که گفت کچل؟ کچل خودتی با هفت میوه و دونه ت! الان یه کچلی نشونت بدم که همه برگات بریزه!

مرگخواران که دیدند با ادامه عصبانیت لرد، امکان دارد آن ها هم به رودولف و کریس و آلکتو بپیوندند، سعی کردند تا اربابشان را آرام کنند.
- ارباب... حالا یه مواد مغذی ای بود که خورد. شما به خودتون نگیرید.
- درخته خب ارباب! ازش چه انتظاری دارید؟ مغزش همش آوند آبکشه! سوراخه!
- اصلا ارباب... . این هر چی می خواد بگه. شما ارباب توانایی هستید. حتی توی عشق ورزیدن هم توانا هستید!

لرد سیاه نگاهی به هوریس که جمله آخر را گفته بود انداخت و گفت:
- هوووممم... فکر ما رو خوندی هوریس! باید به خاطر اینکارت مینداختیمت پایین، ولی چون به خوبی فکر ما رو خوندی، کاریت نداریم. ما بسیار توانا هستیم!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴:۰۳ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۸
#3
خلاصه:

مرگخوارا علائم افسردگی رو در اربابشون دیدن و سعی دارن حالش رو عوض کنن. لرد سیاه تحت تاثیر رفیق ناباب(اگلانتاین پافت که حالا بیهوشه) غرق در دود و دم شده و چون همه مواد های خانه ریدل ها دود شده، الان موادی برای لرد سیاه نیست و ایشون نشئه یه گوشه ای افتادن. مروپ از سمتی سعی در تزریق سرنگی از انواع میوه جات به لرد داره و اشتباها به رودولف تزریق میکنه و الان رودولف به خرمالو معتاد شده! مرگخواران نیز سعی در جمع و جور کردن ماجرا و دور کردن مروپ از اربابشان هستند.
....................

لرد سیاه نگاهی به مرگخوارانش انداخت. از شدت نشئگی، قدرت بینایی چشمانش کمتر شده بود و یارانش را در هاله ای از ابهام می دید. حتی مطمئن نبود که آیا آن ها واقعی هستند یا فقط زاییده تخیلات او. سعی کرد کمی از جایش تکان بخورد و بنشیند. اما هیچ کدام از اعصاب بدنش در این راه به او کمک نمی کردند. خواست از دست عصب هایش عصبانی شود، اما حتی در این کار نیز ناموفق شده بود. در نهایت دست از تلاش برداشت و در ذهنش گفت:
- حالا دیگه به دستور ما گوش نمیدین؟ ما ارباب هستیم! نه تنها ارباب مرگخواران، که ارباب خودمون و اعضای بدنمون هم هستیم. وقتی اراده می کنیم که کاری رو انجام بدیم، دیگه نمی خوام و نمیشه و نمی تونم نداریم!

از عصبانیت درون ذهنی لرد، عصب هایش به خود لرزیدند. بالاخره لرد سیاه کسی نبود که حتی عصب هایش بخواهند با او در بیفتند. به همین دلیل باقی مانده نیرو و موادی را که در گوشه کنار بدن خسته لرد مانده بود را جمع کردند و با مصرف آن ها، لرد سیاه توانست از جایش برخیزد و بنشیند. لرد لبخندی از سر پیروزی زد و گفت:
- به خاطر همکاری تون با من، در اولین فرصتی که مواد به دستمون اومد، خودمون رو می سازیم و شما هم از این دست و دلبازی ما سود می برید!

لرد سیاه مرگخوارانش را تماشا کرد. هنوز نتوانسته بودند که آگلانتاین و رودولف را از سر جای خود حرکت دهند. مرگخواران در گروه های یک، دو، سه نفره و حتی بیشتر تمام سعی و تلاششان را کرده بودند، ولی دریغ از میلی متری حرکت! لرد با دیدن وضعیت مرگخوارانش، فهمید که کار از کار گذشته است... . گلویش را صاف کرد، انرژی باقی مانده ی بدنش را جمع کرد و گفت:
- یارانمان... می دانیم که شما نیز همانند ما... دچار این بیماری خانمان سوز... شدید... . اما نگران نباشید... اربابتان شما را نجات خواهد داد... . ما بر خود وظیفه می بینیم که مواد پیدا... کنیم و خودمان و شما را از این... وضعیت برهانیم... .
- ایولا ارباب.
- ارباب بر سر ما منت گذاشتن شدن.
- شما خیلی خوبین ارباب.
- آفرین پسرم! بیا این میوه رو هم بخور تا جون بگیری!

لرد سیاه بعد از کمی مکث گفت:
- خب... حالا به شما کمک می کنیم... کمک ما این است که به شما... کمک کنیم تا به ما کمک کنین و ... برامون مواد پیدا کنین... خودمون هم با شما میاییم... تا اولین نفر همه شو تست کنیم و ... مطمئن باشیم که یارانمان سالم می مانند...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰:۲۶ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸
#4
- تهدید نکردم به مرلین. ترغیب کردم!
- میخوای منو بخری؟ پیشنهاد رشوه میدی به مامور آموزش شنا تو روز روشن؟

مروپ مکثی کرد و آب دهانش را قورت داد. رویارویی با این قورباغه نباید سخت تر از میوه دادن به پسرش می بود. چند لحظه ای فکر کرد و بعد با لبخند گفت:
- ببین قوری جونم، من که نمی خواستم بهت رشوه بدم. بالاخره یه سنی از من گذشته، خودت بهتر میدونی. دیگه نمی تونم مثل شما جوونا و ورزشکارا ورجه وورجه کنم. گفتم حالا که شما این همه خوش تیپ و خوش هیکل هستی، من واست سوپ درست کنم که قدرتمند تر بشی، تو هم یه لطفی به من بکنی و وقتی گزارش رد میکنی واسه پسرم، بگی من از همه بهتر بودم و باید به من جایزه بده.

قوری از توصیفاتی که مروپ در مورد او کرده بود، خوشش آمده بود. با هر باری که مروپ از او تعریف میکرد، قوری عمدا یکی از عضلاتش را منقبض می کرد تا بیشتر به چشم بیاید. با خودش فکر کرد که مروپ بد هم نمی گوید، ضرری برایش نداشت که هیچ، غذایش هم آماده میشد و دیگر لازم نبود تا طول روز دنبال مگس ها بگردد. سعی کرد اشتیاقش را پنهاد کند و گفت:
- اونوقت چه جایزه ای؟
- که قند عسل مامان میوه بخورن و دل مامانشونو شاد کنن!
- مطمئنی جایزه ای که می خوای اینه؟
- معلومه. بدنِ شکلات تخته ایِ تلخِ مامان به میوه نیاز داره!
- باشه!

قوری از حرف های مروپ چندان سر در نیاورد، ولی تا وقتی که غذایش تامین میشد، اهمیتی نداشت. نگاهی به بقیه مرگخواران انداخت و گفت:
- خیلی خب! زود باشین. با صدای سوت من... یک... دو...

در حالی که قوری داشت مرگخوار ها را برای شنا می فرستاد، هوریس نگاهی به رودولف انداخت و گفت:
- فهمیدی چی شد؟
- ساحره اومده واسه شنا؟
- نه بابا! مامان ارباب مثل اینکه قوری رو خریده. ببین! نشسته یه گوشه و دیگه نمیخواد بیاد شنا!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴:۳۲ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸
#5
لرد سیاه نگاه تحقیر آمیزی به مرگ انداخت و گفت:
- ما تا حالا هفت هشت بار مرگ رو شکست دادیم و یه عالمه جان پیچ درست کردیم. زودباش به عضویت گروه ما در بیا تا بیشتر از پیش بتونیم کنترلت کنیم!

مرگ نگاهی به لرد انداخت و با پوزخندی جواب داد:
- برو بابا! مثل اینکه نفهمیدی من مرگ هستم! خودم بهت اجازه دادم که اینقدر ملاقاتت با من رو عقب بندازی و هی جان پیچ درست کنی! بعله!
- اگه به زبون خوش نیای، میدیم مرگخوارانمون بندازنت تو گونی و ببرنت زیر سایه مون اونجا بخورنت! ما واسه همچین وقتی اسم یارانمون رو گذاشتیم مرگخوار. بعله! ما اربابی هستیم بسیار آینده نگر!

مرگخواران مذکور با اینکه چندان از برنامه ای که اربابشان برایشان ریخته بود، خوششان نیامده بود، ولی سعی کردند با مصمم ترین و جدی ترین چهره هایی که می توانستند با آن ترس را پنهان کنند، به مرگ خیره شوند. دامبلدور که مشاجره بین لرد و مرگ را دید، باز جلوتر آمد و گفت:
- فرزندم... مرگ عزیزم... من زمانی صاحبت بودم. سنگ زندگی مجدد رو که از خونه ریدل ها فِر داده بودم، چوبدستی رو هم گلرت داده بود و شنل جیمز رو هم بلند کرده بودم خودم. بیا به آغوش من. به تام گوش نده! من بهت اعتماد کامل دارم.

مرگ با دیدن وضعیت مرگخوار ها و محفلی ها، جان نداشته خودش را در خطر دید. از یک طرف احتمال خورده شدن توسط مرگخواران و از طرف دیگر احتمال در آغوش گرفته شدن بوسیله پیرمردی معلوم الحال، سبک زندگی خطرناک و ترسناکش را بشدت دچار تزلزل می کرد. به همین دلیل صلاح را بر رفتن از آن مکان دید. تکه کاغذی را توی جیب ردای پاره اش به گونه ای که دیگران نبینند، گذاشت و با حالتی متعجب گفت:
- همین الان برام فکس رسید و باید برم یکی دو نفر رو قبض روح بکنم! شما اجالتا بگردین دنبال این روحه تا ببینیم بعدا چی میشه. خبری شد اس بدین! فعلا!

مرگ این را گفت و زد به چاک. لرد از اینکه نتوانسته بود مرگ را به خدمت بگیرد و دامبلدور از اینکه نتوانسته بود مرگ را در آغوش پر مهر و اعتمادش بگیرد، ناراحت شده بودند. به همین دلیل هر دو بر روی صندلی ای نشستند و به افق خیره شدند. روح نیز از این فرصت پیش آمده استفاده کرد و برای اینکه بتواند انتقامش را از آن دو نفر بگیرد، وارد صندلی هایشان شد تا بتواند با شکستنشان، تلافی کوچکی از همه شکنجه ها و بلاهایی که سرش آورده بودند، بکند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۱:۰۵:۳۷ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸
#6
سوژه جدید:


حیاط خانه ریدل ها:

- آخیش... خیلی وقت بود ارباب بهمون یه استراحت درست و حسابی نداده بود.
- راست میگی. بیا این نوشیدنی کره ای رو بگیر. حسابی حالتو جا میاره.

هوریس چشمکی به رودولف زد و به او نوشیدنی ای تعارف کرد. بعد از مدت ها، لرد سیاه به مرگخوارانش مرخصی داده بود و به آن ها گفته بود هر کاری مایل هستند، انجام دهند. از این موقعیت ها بسیار کم پیش می آمد. برای همین مرگخواران تصمیم داشتند از این فرصت کوتاه پیش آمده، نهایت استفاده را داشته باشند.
قبل از اینکه رودولف بتواند نوشیدنی کره ای را از دست هوریس بگیرد، نوشیدنی روی زمین افتاد. رودولف شاکیانه به هوریس گفت:
- داداش! اگه نمی خوای نوشیدنی بدی چرا تعارف می کنی بعدش میندازی زمین؟
- به جون اعضای انجمنم قسم از عمد ننداختم زمین. یه چیزی خورد به دستم و افتاد!
- آره جون عمه ت! تو راس میگی!

رودولف این را گفت و صورتش را چرخاند. به محض اینکه رودولف به سمت دیگر چرخید، صندلی هوریس از پایه شکست و پخش زمین شد.

-
- بوق!
- نمیتونی روی یه صندلی هم بشینی. چه استادی هستی تو!
- صندلی محکم بود بابا. نمیدونم چرا اینطور شد! :| من که دارم می ترسم:|

اتاق ساحرگان خانه ریدل ها:

لینی و هکتور رو به روی هم نشسته بودند و مشغول معجون بازی بودند. لینی اسم معجونی را می گفت و هکتور سعی داشت در سریعترین زمان ممکن آن را درست کند. بلاتریکس هم در گوشه ای نشسته بود و عکس اربابش را که از اتاق خوابش آورده بود، برق می انداخت.

- معجون مرکب!
- بهت میگم معجونای سخت بگو. اینکه چیزی نیست! ایناها!

هکتور ملاقه اش را داخل پاتیل فرو برد و معجونی از آن بیرون آورد. لینی کمی نزدیک شد تا ببیند داخل ملاقه چیست اما ناگهان با کله وارد ملاقه شد. انگار فردی ضربه ای محکم پس کله لینی زده بود.

- بلاتریکس! این شوخیا چیه؟
- مگه چیکارت داشتم؟
- یعنی تو نبودی که زدی پس کله م؟
- خواب دیدی خیر باشه حشره! ما با عکس اربابمون داریم اختلاط می کنیم.
- کدوم عکس ارباب دقیقا؟
- ایناهاش دیـ... . عکس ارباب کو؟ همین الان اینجا بود؟ کدومتون برداشتین؟ هیچ کسی از جاش تکون نمی خوره تا من عکس ارباب رو پیدا کنم. اینجا قرنطینه ست!

بلاتریکس به سمت دو ساحره دیگر پرید و آن ها را گرفت. سعی داشت بفهمد که عکسِ عزیزش را کدام یک برداشته اند اما هیچکدامشان سایه بینز را که از دیوار پشتی رد شد، ندیدند. بینز به تازگی وارد جمع مرگخواران شده و ورودش مصادف با مرخصی همگانی لرد بود. به همین دلیل بینز که می دانست کسی از حضورش خبر ندارد، تصمیم گرفته بود مرگخواران را اذیت کند و آن ها را بترساند. به همین دلیل به سمت آشپزخانه خانه ریدل ها حرکت کرد تا کمی هم با غذای مرگخواران بازی کند!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۶:۵۸:۵۱ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
#7
- همین الان میری شما و ارباب رو میاری!
-
- چته؟ چرا می خندی؟
- من دیگه وزیر نیستم که!
- ینی چی وزیر نیستم؟ خودت وزیری! اوناها! تو پست قبلی رو ببین!

کریس لبخند حجیم دیگری هم زد که بدلیل رعایت نظم نوشته، از ذکر شکلک داخل توضیحات معذوریم و سپس رو به بلاتریکس گفت:
- ببین؛ تاریخ پست قبلو ببین! مال چه وقتیه؟
- 19 مرداد.
- آ باریکللا. الان چندمه؟
- 16 آذر.
- خب؟
- روز دانشجو؟
- نه! :|
- روز هدیه دادن به دانشجو؟
- نه! :|
- پس چی؟
- منظورم اینه که دیگه دوره من تموم شده. الان وزیر گابریله که اونم رفته تو وزارت اتراق کرده! وزیر می خواین، برین دنبال اون!

کریس بعد از تمام شدن حرفش، همچنان با همان لبخند حجیم که این بار بدلیل راحت شدن از زیر بار مسئولیت خطیر رفتن دنبال ارباب بود، به گوشه ای رفت و مشغول استراحت شد و مرگخواران را سرگردان، رها کرد.

سیرک:

لرد نگاهی به دخترک معصوم و بیچاره اش انداخت. مسئولان سیرک نجینی را باند پیچی می کردند تا آسیب کمتری در طول آتش گرفتن ببیند و برای دفعات بعد هم قابل استفاده باشد. مسئول سیرک نگاهی به لرد سیاه انداخت و گفت:
- خب دیگه، استراحت بسه! پاشو گرم کن که کار داریم حسابی. ملت منتظرتن.

لرد سیاه بالاخره از اینکه این ملت در جایی به درد خوردند، لبخند رضایتی زد و گفت:
- ما همینجوریش هم گرم هستیم. میریم پیش ملت تا ابراز ارادتشون رو به ما انجام بدن.
- چی میگی بابا؟ میله رو بردار. قراره از توی این ماره بپری و دلقک بازی در بیاری!
- چی گفت این مشنگ؟!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۶:۴۳ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
#8
- اینجا کجاست؟

رودولف این را گفت و به بلاتریکس نگاه کرد. بقیه مرگخواران نیز به اطراف نگاه کردند. محیطی که در آنجا بودند، برای هیچکدامشان آشنا نبود. درختان جنگل تُنُک تر شده بودند و چند متر جلوتر، جنگل به پایان می رسید و زمین چمن وسیعی در جلوی رویشان قرار داشت. مرگخواران با راهنمایی بلاتریکس، جلوتر رفتند و از جنگل خارج شدند. هنوز هیچکدام نمی دانستند که در کجا هستند.

- پس ارباب کجا هستند؟
- مطمئنین اینجا جامون امنه؟ من حس بدی دارم.
- نگران نباشین. جامون امنه.

بلاتریکس بعد از گفتن این حرف، لبخندی پیروزمندانه زد و ادامه داد:
- در مورد اربابمون هم، باید بریم و جان پیچشون رو پیدا کنیم. بعد از اینکه جان پیچ رو پیدا کردیم، می تونیم دوباره ارباب رو به زندگی برگردونیم.
- ولی این جان پیچ کجاست؟
- توی اون خونه.

بلاتریکس اشاره ای به عمارت اربابی در حال تخریبی که کمی آنطرف تر بود، کرد. مرگخواران ابتدا نگاهی به آن خانه و سپس به یکدیگر انداختند. قیافه متعجب همه آن ها نشان از این بود که آن خانه را شناخته بودند ولی با دوران اوج خود، تفاوت زیادی داشت. تام زیر لب گفت:
- خانه ریدل ها؟
- بله!

با تایید بلاتریکس، شک آن ها به یقین تبدیل شد. خانه مخروبه ای که جلوی روی آنها بود، زمانی خانه ریدل ها، محل قرار و ملاقاتشان بود. اما اکنون، گویی با کوچکترین حرکت یا وزش بادی، کاملا تخریب می شد!

- از کجا باید شروع کنیم؟
- جان پیچ ارباب، توی خانه ریدل هاست. یادم میاد که به من گفته بودن که توی یکی از اتاق ها دفنش کردن. باید بتونیم پیداش کنیم. هر چه زودتر این کار رو انجام بدیم، زودتر می تونیم لرد سیاه رو در کنارمون داشته باشیم.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۹:۳۲:۵۵ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
#9
- اربابو کشتن وای وای! خینشو ریختن وای وای!
- ارباب چرا رفتی؟ چرا من بی قرارم؟ به سر سودای کروشیوی تو دارم!

لرد سیاه بیهوش روی زمین افتاده بود و توله سانتور هنوز روی کله مبارک لرد نشسته بود و آنطور که به نظر می رسید، تصمیمی برای حرکت کردن هم نداشت. مرگخواران همگی دور لرد سیاه گرد آمدند و هر کدام نظریه خاصی را برای مواجهه با این وضعیت ارائه کردند:
- من میگم ارباب رو بذاریم استراحت کنن. خیلی وقته استراحت نداشتن.
- ارباب رو کشتن! من می گم که این توله سانتور رو برداریم و ببریم قصاصش کنیم!
- ولی ارباب که هنوز نفس می کشن!
- البته این رو باید خاطر نشان کنم که در نبود ارباب، قدرت به من می رسه و از الان به بعد، من ارباب هستم! به من تعظیم کنین!

مرگخواران به سمت گوینده جمله آخر برگشتند. هوریس در حالی که لبخند پیروزمندانه ای بر لب داشت، ادامه داد:
- ما حتی از ایشون مدرک داریم. چند باری که لرد سیاه رفتن، ما در غیابشون کودتاها کردیم و حتی این ما بودیم که به ایشون هورکراکس ساختن رو یاد دادیم.

هوریس طوماری از جیبش در آورد و اشاره به آن کرد و گفت:
- توجهتون رو به این مدرک تاریخی جلب می کنم:

نقل قول:
از قضا یکی از همین شاگردان مستعد، تام ریدل جوان بود. هوریس به طرز عجیبی جذب تام شده بود و دوران جوانی خودش را در او می‌دید و به استعدادهایش ایمان داشت. تام نیز از دریای دانش بی‌کران هوریس استفاده زیادی کرد و نقشه‌هایش برای جاودانگی را به کمک او عملی نمود. پس از اوج گیری تام ریدل که دیگر با عنوان لرد ولدمورت شناخته می‌شد، اسلاگهورن نیز مخفیانه به شاگرد خلفش پیوست. شاید کمتر کسی بداند که از عوامل مهم قدرت و موفقیت‌های لردسیاه، داشتن مشاور و مباشری چون اسلاگهورن بوده است.


- حالا هم همگی بیایین با من بیعت کنین تا شما رو هم به عنوان ملازمین لرد سیاه با ایشون دفن نکردیم!

مرگخواران نگاهی به یکدیگر انداختند. هیچکدام تمایلی نداشتند تا یک دائم الکره ای اربابشان شود. برای همین منتظر بودند تا از بینشان یکی اعتراض کرده و شورش را آغاز کند و بقیه نیز به او بپیوندند. اما هیچ صدای اعتراضی ای در کار نبود. همگی منتظر یکدیگر بودند و کسی به پای لرد و پر لینی که در حال تکان خوردن بودند، توجهی نداشت.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۲:۱۴:۵۹ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
#10
لرد سیاه هیچگونه ترسی از هیچ چیزی نداشت. یا حداقل تمام اطرافیان و کسانی که اسم او را شنیده بودند یا چهره اش را دیده بودند، اینگونه فکر می کردند. خود لرد سیاه هم اینگونه فکر می کرد. مگر میشد که او، ارباب تاریکی و پلیدی، از سوزنی نازک بترسد؟ چند دقیقه ای با خود فکر کرد و به گفتگو پرداخت.
- نه... نمی ترسیم! ما از هیچ چیزی نمی ترسیم!
- ولی اگه درد داشته باشه چی؟
- ما بسیار قوی و بی باک هستیم! درد چیه؟

لرد سیاه در پاسخ به خویش، چهره ای مصمم گرفت و گفت:
- ما میریم که آزمایش مشنگی بدیم! حتی اگه در این راه درد بکشیم!
- یعنی دامبلدور ارزششو داره؟
- اهم...

حق با ندای درونش بود. بچه ای که در میان بازوانش قرار گرفته بود، ارزش سوراخ شدن بدن لردِ سیاه را نداشت. کوچکترین قطره ای از خون لرد سیاه نباید توسط وسایل مشنگی یا حتی خود مشنگ ها لمس یا رویت می شد. نگاهی از سر غرور به نگهبان کرد و گفت:
- ما با اینکه بسیار مایل هستیم تا با شما به آزمایشگاه مشنگی برویم، ولی باید اعلام کنیم که این بچه به آزمایشگاه حساسیت دارد. کهیر می زند!
- ینی چی میشه دقیقا؟

لرد سیاه کهیر را تازه آموخته بود و هنوز فرصت گوگل کردنش را نیافته بود. اما او کسی نبود که در همچین موقعیتی خود را ببازد. پوزخندی زد و گفت:
- کهیر! مطمئنا دیگه نگهبانی مثل تو می دونه کهیر یعنی چی!
- اونو که بله! می دونم!

اما نگهبان هم نمی دانست. فقط فکر می کرد که شاید با پرسیدن از لرد، معنی آن را بفهمد! لرد سیاه ادامه داد:
- به همین دلیل ما سریعا بچه مون رو برمیداریم و فلنگو می... چیز! این جا رو ترک می کنیم!
- ولی...

لرد سیاهی برای شنیدن ادامه ی جملات نگهبان باقی نمانده بود. لرد به سمت هاگوارتز آپارات کرده بود تا دامبلدور بچه را جلوی در آنجا بگذارد و به جستجویش به دنبال پدرش ادامه دهد. اما هنوز چند قدمی به درب ورودی مدرسه باقی مانده بود و سوژه های فرعی دیگری ممکن بود انتظارش را بکشند!


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.