هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (پروفسور.بینز)



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۱:۲۲:۳۱ پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۹
#1
سوژه جدید:

خورشید به تازگی طلوع کرده بود و محوطه اطراف قصر مالفوی ها را روشن کرده بود. با اینکه چندان خبری از درخت در حیاط خانه شان نبود، اما صدای چند گنجشکی که شاید فقط در حال عبور از آنجا بودند، برخاسته بود. اما صدای گنجشک ها در برابر صدای همهمه ای که از داخل خانه مالفوی ها بیرون میامد، چیزی نبود. اعضای خانواده مالفوی ها از صبح زود بیدار شده بودند و در حال تدارک برای سفر تنها فرزندشان بودند.

- خب مامان فدات بشه، همه وسایلتو برداشتی؟
- آره مامان جون. برداشتم.
- لباس گرم که یادت نرفته؟
- نه.
- لباس سرد چی... چیز ینی، لباس راحتی اینا؟
- آره مامان. همه چی رو برداشتم.
- الهی مامان قربون تک پسر کچلش بشه که بزرگ شده و میخواد بره مرد بشه.

نارسیسا این رو گفت و نگاهی سرشار از عشقِ سیاه، گونه از ای عشق که فقط در بین مرگخواران و نسبت به یکدیگر بود، به پسرش انداخت و دستی به سر کچل او کشید. لوسیوس نیز با افتخار به پسرش نگاه کرد که بالاخره به سنی رسیده بود که می توانست یکی از قدم های بزرگ زندگی اش را بردارد. دستش را روی شانه پسرش گذاشت و گفت:
- بهت افتخار می کنم پسرم.

دراکو لبخندی زد ولی هنوز ترس در چشمانش مشهود بود.

- هنوز چند دقیقه مونده تا بیان. بیا بشین تا یه چیزی برای راهت آماده کنم.
- باشه مامان.

در حالی که خانواده مالفوی ها مشغول بودند، با صدای پاق مهیبی، لرد سیاه در داخل خانه شان ظاهر شد. مالفوی ها با شنیدن صدا ترسیدند ولی با دیدن اربابشان، فورا تعظیم کرده و به او خوشامد گفتند.
- خیلی خوش اومدین سرورم. ما رو مفتخر کردین.
- سلام و درود خدمت لرد سیاه. خوشحالمون کردین ارباب.

پدر و پسر بعد از تعظیم بلند بالا و خوشامد گویی های بسیار، سر خود را بالا آورده و با تردید به لرد نگاه کردند. اطمینان نداشتند که دلیل حضور وی در آن لحظه چه بود.

- ما اومدیم تا پسرت رو بدرقه کنیم و بهش ماموریت مهمی بدیم.
- یا مرلین. بازم ماموریت؟
- چی؟
- هیچی ارباب. منظورم این بود که... بازم ماموریت!
- حالا بهتر شد. ما فهمیدیم که می خوای بری سربازی و قراره بری یکی از دورافتاده ترین پادگان هایی که هست. بهت این ماموریت رو میدیم که اونجا هر سربازی که دیدی، به خدمت ارتش سیاه در بیاری. در غیر اینصورت ارتش سیاه به خدمت خانواده ت خواهد رسید.
- ولی ارباب.... چطوری...
- چطوری نداریم! این ماموریتی هست که باید انجام بدی.

مالفوی پسر سرش رو پایین انداخت و به فکر فرو رفت که چگونه باید این کار رو بکنه. هیچ ایده ای نداشت که چطور می تونه یه مشت سرباز معلوم الحال رو به خدمت ارتش سیاه در بیاره. اونجا کمدی هم نبود تا بتونه باهاش رفت و آمد کنه. در حالیکه دراکو در این فکر ها بود، صدای زنگ در آمد.
- فکر کنم خودشونن. اومدن که همراهیت کنن.
- من در رو باز می کنم.

دراکو این را گفت و وسایلش را برداشت و به سمت در رفت و آن را باز کرد. مامورین پادگان سربازی پشت در بودند و با دیدن دراکو، نگاه خشمگینی بهش انداختند.
- خب زود باش پسر. همین الان باید خودت رو معرفی کنی.
- باشه.
- باشه چیه؟! چشم قربان!
- چشم قربان!
- کجا با این همه عجله؟ اون یکی مونده.

مامور اشاره ای به لرد سیاه کرد.
- اونم باید بیاد دیگه.
- اون عمته! ما ارباب هستیم. و جایی نمیاییم.
- قانون میگه هر کسی که کچله، باید بیاد سربازی!
- کچل خودتی و این پسره! ما مادرزادی مو نداریم. در ضمن، ما بالاتر از قانونیم. قانون در خدمت ماست.
- من این چیزا حالیم نمیشه. اونجا به افسر فرمانده توضیح بده.

مامور قبل از اینکه لرد سیاه یا هر کدام از مالفوی ها بتوانند واکنشی نشان دهند، چوبدستی اش را تکان داد و لحظه ای بعد، مامور، دراکو و لرد سیاه غیب شده بودند.

مایل ها و مایل ها آنطرف تر، وسط دورترین جای ممکن، پادگان سربازی:

- اینجا دیگه کجاست ما رو آوردی؟
- پادگان سربازی! احترام بذارید!




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۶:۰۹:۱۰ سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹
#2
اربابا!
قدر قدرتا!
ای نقد کننده آ!

با شرمندگی تمام، آمده ام درخواست نقدی داشته باشم. این پستی که تازه زده ام ارباب. این سوژه ای که دادم ارباب، تونستم اون مفهومم رو برسونم؟ اون پیش زمینه ای که باید لرد بیدار بشه؟ فضاسازی ای که داشتم در مورد این ماجرا؟




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶:۰۰ سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹
#3
سوژه جدید:

شب شده بود و مرگخواران در اتاق جلسات سری و مخوف خانه ریدل ها، منتظر بودند تا اربابشان بیاید. آن روز، صبح زود، لرد سیاه با استفاده از وردی، صدایش را همانند بلندگو بلند کرده و گفته بود که شب، جلسه بسیار مهمی داشتند. با اینکه مرگخوار ها همگی از خواب ناز بیدار شده بودند و هنوز ویندوزشان بالا نیامده بود، اما وقتی ارباب جلسه مهم می گذاشتند، حتما مرگخوار ها می آمدند. حتی برای صرف موز و آبمیوه جلسه.

با ورود لرد سیاه، مرگخواران به پا خاستند. لرد آن ها را از نظر گذراند و بر روی صندلی خودش نشست. با نشستن او، مرگخواران نیز صندلی هایشان را کشیدند تا بنشینند که لرد گفت:
- کجا با این همه عجله؟ ما دلمون می خواد مرگخوارانمون به احترام ما سر پا بایستند.
- اما ارباب، پامون درد می گیره!
- خب بگیره!
- خسته میشیم!
- خب بشید!
- خسته بشیم که نمی تونیم به شما در راه رسیدن به اهداف شیطانی و تاریکتون کمک کنیم.

لرد سیاه بعد از شنیدن این حرف، کمی مکث کرد. نگاهی به لینی که گوینده جمله بود انداخت. به نکته خوبی اشاره کرده بود، ولی او نیز ارباب بود، پس نباید حرفش را پس می گرفت!
- همینه که هست. هر کسی ناراضیه، میتونه جمع کنه بره.
- واقعا؟ خدافس ارباب!
- آواداکداورا!

لرد نگاهی به مرگخوار مجهول الهویه ای که با طلسم مرگش بر روی زمین افتاده بود انداخت و با لبخندی به سمت مرگخوارانش گفت:
- کس دیگه ای هم می خواد بره؟

مرگخوار ها به یکدیگر نگاه کردند. کسی دیگر جرئت نداشت تا بخواهد برود. حتی کسی دیگر جرئت نداشت تا ناراضی باشد. پس همگی ساکت ماندند و منتظر ماندند تا اربابشان در مورد موضوع مهمی که صبح آن ها را از خواب ناز بیدار کرده بود، حرف بزند.

- خب یاران ما. ما مدت هاست داریم در مورد موضوع مهمی فکر می کنیم. به تصمیمات جالب و مهمی رسیدیم و می خوایم با شما در میون بذاریم. اول از همه اینکـ...

لرد سیاه قبل از اینکه بتواند جمله اش را کامل کند، ساکت شد، چشمانش بسته شد و سرش روی شانه اش افتاد و دیگر صدایی از وی بیرون نیامد. مرگخواران ابتدا چند لحظه ای صبر کردند، شاید این هم یکی از کار های اربابشان بود، اما رفته رفته نگران شدند.
- ارباب چی شدن؟
- چه اتفاقی واسه ارباب افتاد؟
- خوابشون برده؟
- معجون بیدار شدگی بدم؟
- نه! ارباب که اینطوری نمی خوابن بابا.
- آخه پس چی؟ گوش کنین ببینین صدای خر و پفی چیزی نمیاد؟
- نچ!

مرگخواران هر کدام در حال ارائه نظریه ای برای این حالت لرد بودند، بعضی از آن ها حتی جرئت کرده و لرد را از نزدیک مورد بررسی قرار می دادند تا شاید بتوانند در نحوه ضربان نبض اربابشان که میگویی است یا پر قدرت، نشانه ای در مورد حال او پیدا کنند. اما هیچ کدام به نظر نمی رسید که به موفقیتی رسیده باشند. تنها کسی که با چهره مطمئن بعد از بررسی جسم لرد سیاه به نظر می رسید به نتیجه ای رسیده بود، مادرش بود. مروپ گفت:
- به نظرم شارژ فرزند عزیزمون تموم شده و باطریش خالی شده. فرزندمون خاموش شده!
- خب بزنیمش شارژ ارباب رو!
- چطوری دقیقا؟
- نمیدونم.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۴:۱۵ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹
#4
- بعدی!
- کدوم بعدی؟
- کلاغ بعدی!
- چرا بعدی خب، هنو...
- این گفت! این گفت! اون کلمه هه رو گفت! ارباب؟ کجایین؟ چی شدین؟
- بیشین بابا. این گفت خُب! اون یکی رو نگفت که.
- پوووف... حله... . ولی ترسیدینا! ادامه بدین. بعدی رو بیارین.

کلاغ ها یک دیگر را هل میدادن تا خودشان نفر بعدی نشوند. اما بالاخره یکی از کلاغ ها که جلوتر از بقیه بود. رودولف در حالی که با چاقو اش به کلاغ جلویی اشاره می کرد، گفت:
- بیا. همینجا دراز بکش. درد نداره. همه چی اوکی میشه.

کلاغ جلویی که چاره ای در خود نمی دید، سعی کرد فرار کند، اما کلاغ پشتی وی، پس کله اش زد و او در جلوی پای رودولف، به پایین افتاد. رودولف از گلوی کلاغ گرفت و او را بر روی میزی که جلویش قرار گرفته بود، گذاشت.
- خب... باس اول شیکمتو جر بدیم ببینیم چیزی توش هست یا نه.

رودولف این را گفت و چاقو را نزدیک به شکم کلاغ کرد، اما قبل از اینکه چاقو با شکم او تماس برقرار کند، خانم شاکری جیغی زد و گفت:
- بسه دیگه! حیوونا! وحشیا! همتون وحشی هستین! من فکر می کردم که ایشون با بقیه فرق داره، ولی خب این بد تر از همه تون.

خانم شاکری با چشمانی گریان، چاقوی جیبی ای که در دستش داشت را برداشت و به روش سامورایی ها خودکشی کرد و جسدش در کنار جسد کلاغ اولیه که مجرور شده بود، مفتوح شد و باقی ماند.

مرگخواران با دیدن خون و خون ریزی پیش آمده، خوشحال شده بودند و از اینکه خانم شاکری دیگر وجود نداشت نیز، خیالشان راحت شده بود.
- کی مادام رو کشت؟ چرا باید مادام رو بکشین؟

مرگخواران با شنیدن این صدا، به سمت منبع آن برگشتند. نگهبان خانم شاکری در کنار جسد رئیسش، در حال گریه و زاری بود تا خودش نیز جان به جان آفرین تسلیم کرد و کلا سوژه از اینا خالی شد. بینز نگاهی به وضعیت پیش آمده کرد و گفت:
- حالا حله.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶:۰۰ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹
#5
- قول نا گسستنی چرا؟ به چی قول بدم؟
- به اینکه بعد از اینکه جای کلاغ رو فهمیدی، بیای محفلی بشی.
- خب اگه قولم رو شکستم میمیرم یعنی؟ مگه محفل نباید عشق و امید بپراکنه؟ مگه شما نباید هی بغل کنین و به دنبال سفیدی برید؟ این بود آرمان های میخ... چیز... پروفسور دامبلدور؟

کتی بغض کرد، چشمانش خیس از اشک شد و نتوانست حرفش را ادامه دهد. با چشمانی مظلوم و اشک آلود نگاهی به محفلی ها انداخت که دور میخ جمع شده بودند. اصولا محفلی ها توانایی دیدن اشک و ناراحتی را نداشتند و با دیدن ناراحتی کتی، آن ها نیز بغض کردند و بعضا، به گریه نشستند. هری در حالی که زار می زد گفت:
- نه... . ما فرزندان روشنایی هستیم. ما نباید کسی رو بکشیم. اصلا نباید اینطوری میشد... . آخ قلبم... من دارم می میرم بازم... .

و هری برای بار چند صدم باز هم مُرد. هگرید سعی کرد به وی تنفس مصنوعی بدهد، ماساژ قلبی، احیای ریوی، ولی هری به سختی مُرده بود و به این آسونیا زنده نمی شد.

- خب پس چیکار کنیم؟
- من که می گم هری گوشنشه! شاید یه کیک بدین من بخورم و از مزه ش تعریف کنم براش، درست شه.
- هری رو چیکار داریم بابا. کتی بل رو چیکار کنیم؟
- اوه کتی...

با اومدن اسم کتی، تمام محفلی ها دوباره بغض کردند و صدای گریه و زاری محیط را برداشت. همگی یکدیگر را بغل کرده بودند و کتی را نیز در آغوش گرفته بودند تا به وی دلداری دهند که قرار نیست بمیرد. در همین شرایط بودند که ناگهان صدای میخ-دامبلدور بلند شد.
- چیکار میکنی بابا جان... قیژ... ولم کن... قیژ... آخیش...

دامبلدور با توانایی های بسیار خارق العاده لرد سیاه که تمام عالم به فدایش باشند و نویسنده این پست نیز در راه وی جانش را برای چندمین بار بدهد، از زمین در آورده شد. مرگخواران با دیدن اربابشان که اینگونه توانمند عمل کرده و توانسته بود میخ را از زمین بیرون بیاورد، به مرگخوار بودن خودشان بیش از پیش افتخار می کردند.

- خب حالا! بچه ها تو جمع کن ما کار داریم.

لرد سیاه این را گفت و به سمت ویب نگاه کرد.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۰:۰۹ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹
#6
خلاصه:

یه هیولا دامبلدور و لرد رو تغییر شکل داده، و گفته تنها راه شکستن این طلسم اینه که محفلیا و مرگخوارا برن شیشه ی عمر هیولا رو از کلاغی که اونو دزدیده پس بگیرن. برای پیدا کردن جای کلاغ، تنها راهنماشون نقشه ای سخنگو و بسیار لوسه بنام ویب. از طرفی هم، هر وقت کسی کلمه ی "بد" یا "خوب" رو به زبون بیاره، بطور رندوم لرد یا دامبلدور تبدیل به یه چیز دیگه میشن. در حال حاضر لرد سیاه تبدیل به چکش و دامبلدور میخ شده و با ضربه لرد سیاه، به شدت در زمین فرو رفته. نقشه پس از شارژ شدن، تمایل داره تا اون ها رو به سمت کلاغ راهنمایی کنه.

- خب کجاست؟
- یکم نازمو بکشین تا بگم.
- ویب جون، کجاست کلاغه؟
- نه! بیشتر نازمو بخرین.
- نازت چند آبجی. خودم می خرم همشو.
- رودولف! شما چیزی نمی خری!
- باشه!

رودولف سرشو پایین انداخت و ناراحت شد. ولی بلاتریکس با عصبانیت به او نگاه کرد. تمام ملت مرگخوار و محفلی منتظر پیشرفتی بودند که در این پست اتفاق بیفتد و سوژه، قدمی رو به جلو برود، اما خبری از این چیزا نبود. این پست فقط برای خلاصه زده شده بود!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴:۵۳ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#7
- ما قبول نمی کنیم.
- ما هم قبول نمی کنیم. فکر کردین که چی؟
- حالا که اینطور شد، ما بیشتر قبول نمی کنیم!

مرگخواران و محفلی ها هر کدام سعی داشتند تا بیشتر از آن یکی این اتفاق را قبول نکنند. اما هر چه که بود، نقشه به نظر مصمم می رسید و تصمیم نداشت تا قبل از اینکه خواسته اش برآورده نشود، مکان کلاغ و شیشه عمر را به آن ها نشان دهد. به همین دلیل با حالتی منتظر به آن ها نگاه کرد تا مراسم رقص را شروع کنند.

لرد سیاه با دیدن گره های ایجاد شده در سوژه، سری تکان داد و بلاتریکس را صدا زد:
- بلاتریکس. یار وفادار ما! مرگخوارانمون رو جمع کن تا زودتر یه لباسی چیزی بپوشن تا ما از این حالت در بیاییم. ما حتی دلمون برای دماغ نداشته مون هم تنگ شده.

لرد سیاه این را گفت و خاموش شد. از ناراحتی ای که داشت، دیگر ایده ای برای او باقی مانده بود و ترجیح داد در کناری ایستاده و وضعیت را نظاره گر باشد. بلاتریکس نیز با دیدن این وضعیت نگاهی به مرگخواران و محفلی ها که هنوز در حال قبول نکردن بودند، انداخت و گفت:
- یارانِ ارباب! ارباب فرمودن که قبول کنین.
- عه؟ حله!
- باشه، قبوله.
- ما هم قبوله.
- منم قبوله!
- مام با اِیزه ساحره های جمع، قبول می کنیم.

محفلی ها نیز با دیدن این وضعیت، نگاهی به هری انداختند اما با صحنه ای مواجه شدند که انتظارش را نداشتند. هری دراز کشیده بود و به لرد سیاه خیره شده بود و به او می گفت:
- حالا نمیشه بازم بزنی یه جای دیگه م رو زخمی کنی؟ دیگه یدونه زخم کیف نمیده. محفلی ها دیگه مثل قبل بهم محل نمی ذارن. این بار شبیه ابر بکن زخمم رو. بالای همین یکی. خوشگل در میادا!
- برو اونور بچه! یکی اینو از ما جدا کنه تا واقعا نزدیم زخمیش کنیم!

محفلی ها هری را جدا کردند و با توضیح ما وقع، آن ها نیز تصمیم گرفتند که موافقت کنند.
- ما بیشتر قبول می کنیم تا دلتون آب شه.
- تازه! با روشنایی قبول می کنیم.
- و سفیدی.
- و اعتماد!

دامبلدور بار دیگر برای اعلام ساعت بیرون آمده بود.


ویرایش شده توسط پروفسور بینز در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۸ ۱۹:۰۰:۰۰



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۴:۲۷:۴۸ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#8
سحرگاه بود. مه نازکی بر روی زمین قرار گرفته بود. هوا کمی سرد بود. درختان هنوز از باران دیشب خیس بودند و قطرات آب، از برگ هایشان بر روی زمین می افتاد. خورشید هنوز در کشمکش طلوع بود و پرندگان در هوای گرگ و میش سحر، فعالیت روزانه شان را شروع کرده بودند و صدای جیغ و دادشان تمام فضا را برداشته بود.

دو جادوگر یکی با ردای سیاه و قامتی خمیده و در انتهای روزگار خود و دیگری جوان و راست قامت با استواری تمام، روبروی یکدیگر ایستاده بودند. پیرمرد چوبدستی اش را در دست می فشرد، اما لرزش دستش مانع از تمرکز او می شد. جادوگر جوان اما به خوبی پیرمرد را نشانه گرفته بود و منتظر کوچکترین حرکتی از او بود.

- آواداکداورا!

پیرمرد، نور سبزی را دید که نشانگر همیشگی طلسم مرگ بود. از چند لحظه ای که قبل از برخورد طلسم داشت، استفاده کرد. نفس عمیقی کشید و بوی خاک باران خورده را وارد ریه هایش کرد. همیشه از این رایحه خوشش می آمد. بوی چمنی که زیر پا له شده و عطرش فضا را آکنده می کرد. چشمانش را بست و به صدای اطرافش گوش داد. طبیعت... آخرین چیزی بود که قبل از مرگش آن را حس می کرد.

با برخورد طلسم مرگ، جسم بی جان پیرمرد بر روی زمین افتاد. جادوگر نگاهی به جسد جلوی رویش انداخت و با پوزخندی گفت:
- تو بودی می خواستی از لرد ولدمورت دفاع کنی؟ حتما پیش خودت می گفتی که ارزش این همه فداکاری اینا رو هم داره. نه؟

صدای پرنده ای در دوردست طنین انداز شد. طبیعت، بدون توجه به اتفاقی که افتاده بود، روند طبیعی خودش را در پیش گرفته بود. چند دقیقه بعد خورشید طلوع می کرد و جانوران جنگل کارهای زیادی داشتند تا انجام دهند.

- اون خیلی وقته که مرده. می فهمی؟ مُرده! اون تا الان باید پوسیده باشه! فکر کردی همینطوری بخوای از یه قاتل حمایت بکنی، بی جواب می مونه کار هات؟

جادوگر جوان این را گفت و بر روی زمین تف کرد. از هر فردی که کوچکترین ارتباطی با لرد ولدمورت داشت، متنفر بود. چند روزی بود که پیرمرد را دنبال می کرد و امروز، به مقصودش رسیده بود. توانسته بود انتقام بگیرد.

- حالا تو هم همینجا می مونی. مثل اون که تو اون خرابه موند! می پوسی! کسی حتی از مرگت هم خبردار نمیشه.

پیرمرد، چشمانش را باز کرد. نگاهی به جادوگر بالای سرش انداخت، گوشش سوت می کشید و به خوبی نمی توانست حرف های او را بشنود. سرش را تکان داد تا شاید صدای گوشش کمتر شود. تاثیری نداشت. نگاهی به اطرافش انداخت. همه چیز همانگونه بود که چند لحظه پیش قبل از اینکه خوابش ببرد، دیده بود.
کمی فکر کرد... جادوگر جوان با او فاصله داشت، ولی الان بالا سر او ایستاده بود و با او حرف می زد. چه اتفاقی افتاده بود؟ کمی فکر کرد...

- مطمئن باش با افتخار میگم که من کشتمت! وقتی که فهمیدن نیستی، وقتی که فهمیدن غیبت زده، اون موقع با افتخار اعلام می کنم که کشتمت!

به آرامی به یادش آمد. نور سبز رنگی که به سرعت به سمتش می آمد و در نهایت، به او برخورد کرد. اما مگر با طلسم مرگ، نباید می مرد؟ اگر مرده بود، پس چگونه می توانست حرکت کند؟ چرا جادوگر جوان به او مشکوک نمی شد؟ حرکاتش را نمی دید؟ دستش را بالا آورد و جلوی صورتش گرفت. دستش شفاف بود. دست دیگرش را نگاه کرد، آن هم شفاف بود.
- من روح شدم... ولی من که کار نیمه تمومی ندارم... چرا باید تو این زمین لعنتی گرفتار بمونم؟
- فهمیدی؟! اربابت مُرد! دیگه هم برنگشت. این بار دیگه واقعا مُرد، نه مثل دفعه های قبلی که هر بار ناقص تر میشد و برمی گشت!

این بار حرف های جادوگر را شنید. اربابش برنگشته بود؟ تمام این مدت به این انتظار ایستاده بود. تنها امیدش این بود که روزی اربابش برگردد و دوباره بتوانند دنیا را تصاحب کنند. اگر برنگشته بود... دلیلی نداشت که در این دنیا بماند... کار نا تمامی نداشت...

بینز نگاهی به صورت جادوگر جوان که از شدت خشم و غرور، قرمز شده بود، انداخت. نگاهش را بالاتر برد و به آسمان نگاه کرد. خورشید بالاتر آمده بود و روز جدیدی شروع شده بود. نور آفتاب چشمانش را زد، دستش را جلوی چشمانش گرفت تا سایه بانی برای نور آفتاب شود، اما یادش رفته بود که روح شده و دیگر نور از او عبور می کرد.
- پس چرا اینطوری میشم؟

به دستش دقیق تر شد. به آرامی در حال رنگ باختن بود. از خاکستری به سمت بی رنگ بودن می رفت. بقیه بدنش را نیز نگاه انداخت. آن ها نیز در حال بی رنگ شدن بودند. زمانش فرا رسیده بود. چشمانش را بست و خودش را در هوا رها کرد تا آخرین لحظات حضورش در این دنیا را نیز به سرانجام برساند.

.
.
.

چشمانش را باز کرد. نفس عمیقی کشید و به آرامی چشمانش را به جهان دیگری که به احتمال زیاد، جهان زیرین بود، گشود. اما چیزی که می دید، قابل باور نبود... . هنوز همانجایی بود که چند لحظه پیش قرار داشت. نگاهی به اطراف انداخت. چشمانش را چند بار باز و بسته کرد. اشتباه نمی کرد. هنوز داخل همان جنگل بود. به سرعت به سمت جایی که جادوگر جوان ایستاده بود، چرخید. اما او آنجا نبود. برگشت به جنازه خودش نگاه کرد. مرتب و آراسته دراز کشیده بود و چوبدستی اش درون دستانش و بر روی سینه اش قرار گرفته بود. اما او به آن آراستگی بر زمین نیفتاده بود... یک جای کار ایراد داشت... .

- دوباره برگشتی بچه؟
- کی اونجاسـ...

باور نمی کرد. درست رو به رویش ایستاده بود. دقیق تر نگاه کرد. خودش بود. با لکنت گفت:
- شما؟ ولی آخه چطوری...
- ما همیشه برمی گردیم. قبلا برگشتیم، این بار هم بر می گردیم. ولی این بار برگشتیم که تا همیشه بمونیم. الانم کار نا تموم جنابعالی خدمت به ماست. جسدتم ما درست کردیم. جمع کن بریم.

خندید... اربابش بازگشته بود... .




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۲:۵۲ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#9
لرزید و لرزیدند و لرزاندند... اما انگار نه انگار... روستای اطرافشان با خاک یکسان شده بود و هزاران نفر آواره جنگی و بی خانمان به هر سو در حال دویدن بودند، ولی هیچ واکنشی از نقشه مشاهده نمی شد. به همین دلیل متوقف شدند و همگی به یکدیگر نگاه کردند. هر کسی سعی داشت به مغزش فشار آورد تا بلکه راه حلی را بدست بیاورد، اما هیچ کسی موفق نبود... .

- این نور دیگه از کجاست؟
- بچه ها بدویین برین سمتش. نور! روشنایی!
- به به. چه سفیدی ام داره. هر کی زودتر رسید به نور میشه ناظر محفل.
- بدویید!

محفلی ها همگی به سمت لرد سیاه که از ایده ای که به ذهنش آمده بود، روشن شده بود، حمله ور شدند. لرد سیاه که شدت حمله محفلی ها را دید، سعی کرد خودش را خاموش کند، اما او سرشار از ایده و ابداع و اختراع بود و انسان های مخترع، هرگز خاموش نمی شوند!

- چه خبرتونه! وایسید ببینم!

طلسم شکنجه ای به یکی از محفلی ها خورد اما چون همهمه بود، معلوم نشد که آن محفلی که بود و اصلا آیا کروشیو بر وی اثر کرده است یا نه. البته اصولا باید اثر می کرد، ولی خب! محفلی ها با شنیدن صدای بلاتریکس، ایستادند و هاج و واج به او نگاه کردند.

- ایشون ارباب هستن. ایده ای اومده تو سرشون. می خوان اون ایده رو اگر صلاح بدونن با ما در میون بذارن!
- ما صلاح نمی دونیم!
- ارباب؟
- ارباب و کوفت! ما هنوز ایده مون فقط به ذهنمون اومده اینطوری کردن اینا. بگیم که ما رو رو دست می برن.
- حالا شما بگید، اونا قول میدن کاری نکنن. مگه نه؟

بلاتریکس چشم غره خشمناکی انداخت که باعث شد مالی ویزلی دو تا ویزلی دیگه رو به جمع اضافه کنه و هری پاتر برای چند لحظه ای بیهوش بشه. دامبلدور صدای چه چه غمناکی سر داد و در نهایت، محفلی ها همگی قول دادند.
- دیدی ارباب؟ قول دادن!
- خیلی خب. نقشه رو بیارید اینجا.

مرگخوار ها نقشه را کت بسته جلوی ارباب گذاشتند.

- نقشه! ما ازت می خوایم که روشن بشی.

لرد نگاه عمیقی به مرگخوار انداخت و لبخند ملیحی زد. با درخواست دستورگونه لرد، نقشه تکانی خورد، دودی کرد، پِت پِت کرد و در نهایت، روشن شد!




پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰:۲۰ سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹
#10
سلام و درود خدمت گل های زحمت کش سایت و حومه

من یه چیزی به نظرم رسید، گفتم بیام با شما مطرح کنم، امکان سنجی کنیم، لجستیکش رو ببینیم میشه یا نه و این چیزا. شایدم اصلا قبلا مطرح شده و با شکست مواجه شده که در اون شرایط من یه موز بر میدارم و میرم.

میگم یه گروهی متشکل از دو، سه نفر (در ابتدای کار، یه آقا و یه خانم حتما) تشکیل بدیم که حالا بعدا میشه بزرگترش هم کرد اگه استقبالی شد ازش، بعد اول از تاپیک های تک پستی یا اونایی که سوژه های کوتاه تری دارن شروع بکنن به خوندن پست و پست های صوتی درست بکنن. اینکه میگم یه آقا و یه خانم، برای اینه که مثلا بین دیالوگ ها هماهنگی برقرار بشه.

همین دیگه. موز رو بدین من برم.








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.