هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۵:۰۲:۰۴ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
#1
فرستنده: سو لی
آدرس: دهکده هاگزمید، پست‌خانه


گیرنده: لرد سیاه
آدرس: دهکده لیتل هنگلتون، عمارت ریدل ها، طبقه دوم، اتاق بزرگه




سلام، ارباب!

امیدوارم حالتان خوب باشد. ارباب، مدتی بود که به دلیل مشغله‌های زندگی و کارهای پیش آمده، فرصتی برای نوشتن نامه به شما را پیدا نکرده بودم. حال که برای اردو به پست‌خانه آمده ایم و مدیر مدرسه از ما خواسته است که نامه ای بنویسیم، فرصت را غنیمت شمرده و این نامه را می‌نویسم.

احتمالا برایتان سوال شد که من چه مشغله هایی می‌توانم داشته باشم؛ و اگر اینطور است، باید بگویم که هیپوگریفم چند قلو زاییده است، ارباب. هنوز از سفر برنگشته بودم که وظيفه نظارت بر گیاهان حیاط عمارت را به من دادند. واقعا کار سختی است، ارباب. هر روز آنها را آبیاری کرده و مراحل فتوسنتز را برایشان توضیح می‌دهم. چون... می‌دانید دیگر؛ نمی‌شود در همچین مسئله مهمی ریسک کرده و انتظار داشت که از بین آن همه گیاه، هیچکدام ترتيب مراحل فتوسنتز را فراموش نکنند.

ارباب، تازه داشتم به مسئولیت گیاهان عادت می‌کردم که چند کتاب و قلم پر دادند دستمان و ما را راهی هاگوارتز کردند. اولش گفتند تعداد کلاس ها کمتر شده و قرار است فقط تفریح کنیم و خوش بگذرانیم. ولی زهی خیال باطل که پوستمان کنده شد، ارباب! یک جام آتش راه انداختند که به من ربطی نداشت ولی دنبال کردن اخبارش، آن هم همزمان با لیگ کوییدیچ، یک دور دیگر پوستمان را کند. ارباب، کنده شدن پوست خیلی درد دارد!

ارباب، مدیر برای اینکه حال و هوایمان عوض شده و به گفته خودش له شدنمان جبران شود، ما را به اردو آورده است. اولش ما خیلی خوشحال شدیم و ذوق کردیم و رفتیم کلی برتی باتز و آب کدو حلوایی خریدیم که با دوستانمان در اردو بخوریم. ولی بعد مدیر گفت که باید از این اردو یک گزارش مفصل نوشته و تحویلش دهیم و به این شکل، اردو کوفتمان شد. ولی باز هم خوش گذشت؛ چون اتوبوس مدرسه تصادف کرد و مدیر چسبید به شیشه جلوی آن و له شد و ووی ووی کرد، ما هم بسیار خندیدیم. البته نیش لینی و دندان سدریک و فک ایوا هم شکست. ولی نگران نباشید، با نِی به ایوا غذا می‌دهیم که معده اش خالی نماند.

ارباب، تابستان به من خیلی خوش... نگذشت! بیشتر از اینکه خوش باشد، عجیب بود. ولی بود دیگر، تقریبا تمام شد. مثل ظرفیت این کاغذ پوستی که برای نوشتن نامه به ما دادند. اگر به سلامت از اردو برگردم، بقیه خاطراتم را هم برایتان تعریف می‌کنم. امیدوارم تابستان به شما خوش گذشته باشد، ارباب.

نمک در نمکدان شوری ندارد/ دل من طاقت دوری ندارد


ارادتمند شما، سول!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟



تصویر کوچک شده


پاسخ به: استادیوم آزادی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲:۰۸ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#2
ریونکلاو

vs

گریفیندور


موضوع: هواپیما



-ارباب...
-نه!
-من...
-نه!
-آخه...
-نه!
-لطفا...
-نه!
-یه...
-نه!
-میشه...
-نه!
-فقط...
-نه!

سو سکوت کرد. تعداد نه ها به هفت رسیده بود و معنایش چیزی جز غیر ممکن بودن صحبت با لرد سیاه نبود. تنها یک راه باقی مانده بود. دستش را زیر کلاهش برد و کاغذ و قلمش را برداشت. مثل همیشه، با کوتاه ترین جملات نامه‌ی خداحافظی اش را نوشت. گوشه ها را تا کرد؛ یک تای دیگر، باز هم تا و در آخر نگاهی به سر تا پای اثرش انداخت.
-عالی شد!
-سول؟ ما بهت اجازه دادیم صحبت کنی؟!

لبش را گزید. حواسش به پنجره‌ی تماما باز اتاق لرد سیاه نبود. این بار، زیر لب زمزمه کرد.
-یک... دو...

سه را گفت و هواپیمای کاغذی را پرتاب کرد. فاصله زیادی با پنجره اتاق نداشت و در آن سکوت، موفق شد صدای قدم های لرد سیاه را بشنود.
صدای دیگری نیامد. کیف کوچکش را برداشت و چوبدستی اش را به دست گرفت. اما لحظه ای قبل از آنکه آپارات کند، پاسخ نامه اش را شنید.

-پس این لیگ کِی تموم میشه؟ ما که دلمون تنگ نمیشه؛ اصلا دلی نداریم که بخواد تنگ بشه! فقط نمی‌خوایم یارانمون خسته بشن که ارتشمون قوی بمونه. دستور می‌دیم این بازی رو ببرید که تموم بشه دیگه!
-چشم، ارباب!

حرف دیگری نداشت. تا آن لحظه هم کلی دیر کرده بود.
دقایقی بعد، مقابل بقیه اعضای تیم در رختکنشان نشسته و درباره بازی مهمشان صحبت می‌کرد.
-آها، حواستون به مهاجمشون هم باشه؛ بشکه! اگه یه وقت سرخگون رو گم کردین احتمالا داخل خودشه.
-امممم... سو؟
-دیزی و لینی، چشم از مدافعاشون برندارید؛ اولویتتون رو بذارید روی دفاع از مهاجمای خودمون.
-سو!
-دروازه بانشون هم خیلی سریعه. توپ رو به طرف دروازه ای بفرسـ...
-ســـو!

صدای لینی به قدری بلند بود که توجه سو را جلب کرده و او را از خط خطی کردن تخته‌ی پشت سرش باز داشت.

-چیه؟
-سو، بازی داره شروع میشه! همه‌ی اینا رو صد بار بهمون گفتی. بریم دیگه!

سو دستپاچه شد. نگاهی به چهره های مضطرب و کلافه‌ی هم تیمی هایش کرد که سر پا ایستاده و نگاهشان بین سو و درِ رختکن در گردش بود.

-باشه باشه، الان میریم؛ نترسید. من شنیدم این ورزشگاه سکوت و آرامش خیلی بالایی داره. حتی از صدای ضبط شده‌ی تماشاگرا هم استفاده نمی‌کنن...

همانطور که دستگیره‌ی در رختکن را می‌چرخاند ادامه داد.
-این به نفع ماست. راحت می‌تونید صدامو بشنوید و با هم هماهنگ بشیــ...
-هیس!

مردی قد بلند، با عینک و کت و شلوار مشکی رنگ و هیکلی که چارچوب در را کاملا پوشانده بود، روبروی سو ایستاد. هیبت و خشونتی که در چهره مرد مشهود بود، اجازه حرف زدن به هیچکس را نداد.
-شما مگه قوانین ورزشگاه رو نمی‌دونید؟
-به ما چیزی نگفتن که. فقط یه نامه بود که توش آدرس ورزشگاه بود. مگه اینجا ورزشگاه آزادی نیست؟

سو آب دهانش را قورت داد و سعی کرد از نقاط خالی بین چارچوب در و مرد سیاه پوش، نگاهی به داخل زمین بیندازد.

-چرا، اینجا ورزشگاه آزادیه و طبق قانونش، شما آزادید که مثل هر ورزشگاه دیگه اینجا بازی کنید، غیر از اینکه توی زمین حق حرف زدن ندارید.
-این چه آزادی ایه دیگه؟!

سو از هم تیمی هایش انتظار همراهی داشت. می‌خواست صدای اعتراضشان ورزشگاه را پر کند و با هم به این قوانین ظالمانه نه بگویند و دوره جدیدی را در ورزشگاه آزادی بنیان بگذارند. اما افسوس که مرد سیاه پوش، از آن قلدرهایش بود و همین که فاصله بین ابروهایش اندکی کم شد، خود سو هم حساب کار دستش آمد و دو انگشت شست و اشاره‌اش را روی هم گذاشته و از یک طرف دهانش به طرف دیگر کشید. نگهبان ورزشگاه نگاهی به باقی تیم انداخت؛ به نظر می‌رسید آنها هم دهانشان را بسته و قصد لب گشودن نداشتند.
-خوبه. می‌تونید وارد زمین بشید. فقط یادتون نره، حرف زدن مساویه با باخت تیمتون!

با کنار ایستادن مرد ترسناک، بالاخره بازیکنان موفق شدند زمین بازی را ببینند. چمن های صاف و یکدست زیر آفتاب می‌درخشیدند و حلقه‌های دروازه ها، نور خورشید را بازتاب می‌کردند. جایگاه تماشاگران خالی و غرق در سکوت بود. به نظر می‌رسید تنها بخش خارج از نظم ورزشگاه، صندلی های شکسته ای بود که احتمالا یادگاری از دوران پیش از ممنوعیت ورود تماشاگران به ورزشگاه ها بود. اما چیزی که واقعا تعجب بازیکنان را برانگیخت و انتظارش را نداشتند، حاضر نبودن یوآن در جایگاه گزارشگر بود. برای هیچکس قابل باور نبود کسی توانسته باشد مانع رسیدن او به میکروفون گزارشگری شده و شخص دیگری را جایگزین کرده باشد. ولی شده بود دیگر! احتمالا این یکی هم از قوانين خاص و عجیب آن ورزشگاه بود. مردی میانسال و دارای اضافه وزن، با کت و شلواری اتوکشیده در جایگاه گزارشگر نشسته و با نگرانی به زمین بازی زل زده بود. از چهره‌اش مشخص بود احساس خوبی نسبت به حضور آن مردهای قدبلند و ترسناک در کنارش نداشت.

سو نگاهی به بازیکنان گریفیندور انداخت. به نظر می‌رسید آنها هم در این شرایط احساس خوبی نداشتند. ولی چاره ای نبود؛ این بازی برای هر دو تیم سرنوشت ساز محسوب میشد و باید هرطور شده، آن را به نفع خود تمام می‌کردند. بازیکنان دو تیم روی جاروهایشان و در جای خود مستقر شدند. و منتظر سوت داور ماندند.

-سلام می‌کنم خدمت بینندگان عزیزی که از نقاط مختلف جهان در حال تماشای ما هستن. شبتون بخیر، امیدوارم روز خوبی رو سپری کرده باشید.

حتی سو هم در آن شرایط پر استرس می‌دانست وقتی اینجا شب است، آنجا روز است، ولی گزارشگر نمی‌دانست که آنجا مثل اینجا نیست و روز است.

-خب، بریم سراغ مسابقه. تا این لحظه نتیجه به معنای واقعی کلمه صفر صفره. البته هنوز کلی وقت هست. توی کوییدیچ بازی تا وقتی که جستجوگر اسنیچ رو بگیره ادامه داره، و همین یعنی کلی زمان. کی می‌دونه که اسنیچ رو چه زمانی می‌گیرن؟ شاید اصلا همین الان پیدا بشه. پس بهتره که تیما دست بجنبونن چون وقت زیادی ندارن.
-به ما اجازه حرف زدن ندادن که این حرفا رو بشنویم فقط؟

البته که سو این حرف را در دلش زد؛ چراکه شنیده شدن صدای او کافی بود با اخراجش از زمین و اخراج جستجوگر یک تیم تقریبا باخت آن تیم را تضمین می‌کرد.

-به همین زودی تیم گریفیندور یک گل به ثمر می‌رسونه! جیسون با پاس زیرکانه‌ی بشکه تونست از سد آلنیس بگذره و تیمش رو ده امتیاز جلو بندازه. همین ده امتیاز هم برای خودش ده امتیازه!

کف دستان سو عرق کرده و روی دسته‌ی جارو سر می‌خورد. قرار بود این بار در ارتفاع بالاتری پرواز کرده و از آنجا حرکات بازیکنان را زیر نظر بگیرد و هدایتشان کند. ولی با وجود قانون ممنوعیت صحبت در حین بازی، نقشه‌اش غیر قابل اجرا بود. مگر اینکه...

-بازیکنای گریفیندور با این ده امتیاز انرژیشون چند برابر شده. البته ریونی ها هم دارن تلاششون رو بیشتر می‌کنن. به نظرم این گل به نفع هردوی تیم ها بوده!

پیتر با یک دست جارویش را هدایت می‌کرد و با دست دیگر چماقش را آماده نگه داشته بود. سو جهت نگاه پیتر را دنبال کرد. جرمی دقیقا بین پیتر و اِما قرار داشت و آرکوارت هم به دنبال پیتر و در تلاش برای گرفتن سرخگون بود. سو چاره دیگری نداشت؛ دست به کار شد و تنها راه باقی مانده را عملی کرد.

- حالا جرمی داره با سرعت به طرف دروازه گریفیندور حرکت میکنه. اونجا آمانو هم منتظرشه و اگر جرمی بتونه سرخگون رو بهش برسونه، این گل برای ریونکلاو حتمیه.

چیزی نمانده بود که بلاجر به اما برسد و مدافعان گریفیندور نقشه شان را عملی کنند، که هواپیمای کاغذی کوچکی از جلوی صورت پیتر عبور کرده و به لینی نزدیک شد؛ همان چند لحظه کافی بود تا لینی نوشته روی بال هواپیما را بخواند و توجه اش به موقعیت جرمی جلب شود. چند لحظه بعد، ضربه‌ی لینی به بلاجر که در فاصله میان اما و جرمی زده شد، بشکه را له کند و سطح صاف و یکدستش ناهموار شود.

-گل آمانو میتونه یکی از نامزدهای برترین گل لیگ باشه! چون هم زیبا بود و هم موفقیت آمیز.

سو نفس راحتی کشید. حالا اختلاف امتیازشان جبران شده و جایگزین مناسبی برای هدایت تیم پیدا کرده بود. این بار نوبت تری بود که توجهش به نوشته‌ی روی هواپیمای کاغذی جلب شده و در موقعیتی مناسب سرخگون را از دست آرکوارت بقاپد.

- انگار این گل با قبلی فرق داره. چون تیمی که این گل رو زده یک تیم دیگه‌ست و این بار فقط تیمی که گل زده انرژی و انگیزه گرفته. تیم گریفیندور به هم ریخته، حتی جستجوگر شون هم استرس گرفته و بی هدف قلابش رو پرتاب می‌کنه. همین چند لحظه پیش نزدیک بود چشم منو از کاسه در بیاره!
-حقته! کجای تیم ما به هم ریخته؟

تمام بازیکنان سرجایشان خشک شدند. حتی تری هم که فاصله زیادی با دروازه گریفیندور نداشت، سر جایش توقف کرده و سرخگون را میان دستانش نگه داشت. داور به همراه تعدادی از آن مردهای قد بلندِ سیاه پوش، به میانه‌ی زمین آمدند تا کاپیتان تیم گریفیندور را با خود ببرند. جیسون به قدری عصبانی بود که هیچ اعتراضی نکرد و خودش زمین را ترک کرد. نگرانی اعضای تیمش بیشتر شده و حتی این نگرانی به بازیکنان ریونکلاو هم منتقل شد. مهمترین اولویت بازیکنان هر دو تیم در آن زمان، نه دفاع بود و نه حمله؛ فقط حرف نزدن بود!

-تری که انتظار حمله گریفیندور رو داشت، به محض شنیدن سوت داور با یه حرکت چرخشی مسیرش رو عوض کرده و مهاجمای گریفیندور رو جا گذاشته! البته با وجود مصدومیت بشکه، بار حمله تیم روی دوش آرکوارته و باید تمام تلاشش رو به کار بگیره.

بین جملات گزارشگر، حتی صدای نفس کشیدن بازیکنان هم به سختی شنیده میشد؛ ولی هر چند ثانیه یکبار، صدای شکافته شدن هوا در مسیر حرکت هواپیمایی کاغذی به گوش می رسید.

سو کلاهش را در آغوش گرفته و با قلم کوچکی که در دست داشت، با عجله کلماتی روی واپیما های از پیش آماده شده می‌نوشت؛ عباراتی کوتاه، ولی واضح و هشدار دهنده برای شخص دریافت کننده. سپس با نشانه گیری ای دقیق، آن را به طرف شخص هدف پرتاب می کرد. تمرین های طولانی مدت او در خانه ریدل ها، برای رساندن پیامش به اتاق لرد سیاه، او برای این موقعیت آماده کرده بود.

-تری به دروازه گریفیندور رسیده... لینی و دیزی دارن به خوبی بلاجر ها رو کنترل می‌کنن و آرکوارت و بشکه هنوز به تری نرسیدن. بهترین فرصته برای زدن گل!

تری سرخگون را پرتاب کرد؛ آن هم درست به طرف نزدیکترین دروازه به الکس! تری، توصیه سو را فراموش کرده بود؛ به محض پرتاب سرخگون آن را به یاد آورد و از سرعت حرکت الکس به طرف دروازه، فهمید که این بار امتیازی در کار نیست.

-و گل! جرمی اجازه نمیده دست دروازه بان گریفیندور به سرخگون برسه و با ضربه محکم پاش اونو به حلقه‌ی پشت سر الکس می‌فرسته. هماهنگی تری و جرمی عالی بود!

تری حیرت زده و متعجب، به جرمی نگاه کرد. جرمی هم با اشاره‌ای کوتاه به هواپیما های کاغذیِ در حال پرواز، پاسخ سوال نپرسیده اش را داد.

همه چیز در زمین بازی به خوبی پیش می‌رفت. سو با رضایت به بازیکنان نگاه کرده و آنها را زیر نظر داشت. تنها چیزی که در این میان او را نگران کرده بود، ندیدن نشانه ای از اسنیچ بود.

-آرکوارت و آمانو دارن کنار هم پرواز می‌کنن. این هواپیما های کاغذی نمی‌ذارن بفهمم سرخگون دقیقا دست کدومشونه، ولی حالا که دیزی داره تلاش می‌کنه بلاجر ها رو به اون طرف بفرسته، حدس می‌زنم آرکوارته که مالکیت سرخگون رو داره.

همه در آن لحظه تحت تاثیر نبوغ گزارشگر قرار گرفته بودند. چرا که حرکت بازیکنان به طرف دروازه ریونکلاو را غیر معتبر دانسته و از راه دیگری برای تشخیص مالک سرخگون استفاده کرده بود.

-من که فکر می‌کنم این هواپیماها ایده خوبی نیست؛ نه که نبوده باشه ها، الان نیست. چجوری بگم... تا الان خوب بوده و الان خوب نیست. شما وضعیت مدافع خودشون رو ببینید مثلا.

یکی از هواپیماهای کاغذی سو، لینی را برداشته و با خودش در ورزشگاه می‌چرخاند. لینی هم که نه می‌توانست کمک بخواهد و نه موفق شده بود خودش را نجات دهد، دلش را به دریا زده و ادای خلبان ها را درمی‌آورد.

سو بیخیال فرستادن پیغام شده و تلاش می‌کرد در آن بلبشوی به وجود آمده، نشانه ای از اسنیچ بیابد. ولی تنها چیزی که تا آن زمان به دست آورده بود، چندین هواپیمای کاغذی بین موهایش بود و چشمی مصدوم در اثر تصادف با یکی از همان هواپیما ها. از آنجایی که روی بال هواپیمای مذکور نام جیسون به چشم می‌خورد، سو جیسون بخت برگشته را مسبب آسیب چشمش می‌دانست.

-اوه اوه... این کاردستی درست کردنا دامن کاپیتان ریونکلاو رو هم گرفت. یه شعر کوتاهی هست که درباره پشیمونی از کرده‌ی خود شخصه ولی الان یادم نمیاد. همون!

تنها راه آسان تر کردن شرایط برای یافتن اسنیچ همان بود که سو در پیش گرفت. هر هواپیمایی که به دستش می‌رسید را مچاله کرده و کنار می‌انداخت، به این امید که فضای اطرافش خلوت تر شده و اثری از اسنیچ بیابد. در دل خود را لعنت می‌کرد و با حرص، بیشترین فشاری که در توان داشت را برای مچاله کردن کاغذ ها به کار می‌گرفت. اما زورش به یکی از آنها نرسید.
سو مشتش را باز کرد. این گلوله‌ی کاغذی سنگین‌تر، بزرگتر و کروی تر از قبلی ها بود. بلندترین صدایی که به گوش سو می‌رسید، تپش قلبش بود. با انگشتانی که از استرس می‌لرزیدند، لایه های کاغذ را کنار زد. به محض آنکه برق طلایی رنگی از میان کاغذ مچاله شده به چشمش رسید، اشک در هر دو چشمش حلقه زد. بدون بر زبان آوردن کلمه ای، گوی زرین را بالا برد و به اشک هایش اجازه‌ی خروج داد.
بازیکنان حق جیغ کشیدن و فریاد زدن هم نداشتند. فقط با چشمانی که از شادی و هیجان می‌درخشیدند، به يکديگر نگاه کرده و حرف های همدیگر را می‌خواندند. همان نگاه ها، بیش از هر صدایی، شادی را فریاد می‌زدند.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟



تصویر کوچک شده


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۹:۰۷:۴۱ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
#3
قلپ قلپ قلپ...

مواد شوینده وارد بینی و دهان لرد سیاه شدند و چون ارتباطشان با بقیه بدن قطع شده بود، زیر سر لرد سیاه جمع شدند.

-عه، این چرا نشتی داره؟ همینجا وایسا تا برم یه تشت آب بیارم ببینم نشتی از کجاست.

گابریل، کله لرد را همانجا رها کرد تا خیس بخورد و آلودگی‌ها از سطحش جدا شوند.

-یک درصد فکر کن وایسیم!

کله لرد سیاه از لغزنده بودن سطح زیرش استفاده کرده و با سرعت قل خورد.
-در ضمن، نشتی هم نداریم.

لرد سیاه دید مناسبی نداشت. چرا که زاویه دیدش با هر بار قل خوردن، تغییر می‌کرد. سعی کرد به طرف در ورودی قل بخورد. موفق هم شد! این را از صدای شخص بالای سرش فهمید.

-برف؟
-برف کجا بود وسط این گرما؟ کفی شدیم.
-گوله برفی سخنگو!

سو، کله لرد سیاه را برداشت و روی پایش گذاشت.
-چقد شبیه کله ای! می‌خوای برات کلاه درست کنم؟
-چون ما واقعا کله ایم! سر مبارک لرد ولدمورت هستیم. انقدر هم برعکس نگهمون ندار، سول!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟



تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «جادوی سیاه فوق پیشرفته»
پیام زده شده در: ۳:۳۳:۳۶ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#4
1. یادگرفتیم ارواح نفرینی ویژگی ها و اشکال گوناگونی دارن. ویژگی های ظاهری و قابلیت های روح نفرینی که گیرتون اومده رو با توجه به انرژی منفی تون شرح بدین. سه نمره

پروفسور، شما گفتین بیست سانت قد ایناست، ولی نبود. یعنی بود، ولی فیک! یعنی همینجوری که زل زده بودم توی چشماش و قفسش رو می‌بردم به طرف خوابگاه، یه نسیمِ نسبتا ملایم وزید و موهای این روح نفرینی من رو جابجا کرد. موهاش که تخت شد، چیزی حدود پنج-شیش سانت از قدش موند و تازه اونجا بود که فهمیدم چرا چشماش انقد پایینه! جنس موهاش (که بدنش رو هم پوشونده بود) یه چیزی شبیه پر جوجه هیپوگریف یک ماهه بود، ولی رنگش نه؛ سبز کله غازی نزدیک ترین رنگی بهش هست که می‌شناسم. چشماشم که نگم... وای از اون چشماش! گفتم تا خوابگاه زل زده بودم بهشون؟ رنگش که با تاریکی شب تو جنگل ممنوعه مو نمی‌زد. اندازه‌ش هم یه چیزی حدود نصف هیکل اصلیش بود! همون پنج-شیش سانتیه. همچین مظلومانه نگاه می‌کرد که دماغ گوشتی و دراز و دهن ناپیداش به چشم نمی‌اومد. نگاهش دقیقا منو یاد بچه ای انداخت که دو سال پیش تو ایستگاه قطار گفت گم شده و من ساده هم رفتم که کمکش کنم. تا به خودم اومدم دیدم چمدونم رو برداشته و در رفته. تو اون چمدون هر چی یادگاری از دوست و فامیل داشتم، برد.
وقتی یادش میفتم خیلی حرص می‌خورم. فقط اگه دستم بهش می‌رسید! داشتم تو دلم برای انتقام از اون بچه برنامه می‌ریختم که یه لحظه به خودم اومدم و فهمیدم این روح، نفرین کینه‌ست! چیزی نمونده بود ذهنمو با فکر کینه و انتقام پر کنه و منو از پا بندازه. هر قدر هم بیشتر توی این کینه غرق می‌شدم، چشمای این روح نفرینی درخشان تر میشد و سخت تر می‌تونستم نگاهمو ازش بردارم. از اونجایی که حرکت خاصی ازش ندیدم، حدس می‌زنم قدرتش توی چشماشه. تازه فهمیدم که خودش هم مثل حس کینه و نفرت، بزرگتر از اون چیزی دیده میشه که واقعا هست.


2. واسه مقابله با روح نفرینی از چه وسیله ای استفاده می کنین ؟ مراحل انتقال انرژی منفی به شی رو به صورت کامل توضیح بدین. دو نمره

از هرکسی تو این قلعه و تالار ریون بپرسین، بهتون میگه که هیچ وسیله‌ای نزدیک تر و عزیزتر از کلاهم برای من وجود نداره. با اینکه دلم نمی‌اومد، ولی ازش استفاده کردم. نتونستم چشمامو ببندم، فقط سعی کردم تصویر اون بچه در حال دویدن با چمدونم رو از سرم بیرون کنم. حرارتی که کنار شقیقه هام حس می‌کردم رو کم کم به بیرون از سرم منتقل کردم و ذهنم رو روی کلاهم و تک‌تک جزئیاتش متمرکز کردم. توی یه لحظه احساس کردم کلاهم داره می‌درخشه! تازه جوری خنک شده بود که عرق روی پیشونیم هم خشک شد.


3. گزارش کوتاهی از نبردتون با روح نفرینی تون شرح بدین. (غیر رول) پنج نمره

پروفسور، کلاه من اعتبار منه؛ وقتی می‌درخشه، انگار خودم می‌درخشم و همین باعث میشه اعتماد به نفس من بره بالا. چرا؟ چون نقطه قوت من همین اعتماد به نفسمه!
وقتی که کلاهم شروع به درخشیدن و خنک کردن اطرافش کرد، حس کردم یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شد. اهمیت اون چمدون برام کمتر شد و مدام توی ذهنم تکرار می‌کردم که من هنوز خود دوستام رو دارم و این کافیه. کنترل نگاهم و بستن چشمام هم انگار تا حدودی ممکن شده بود، پروفسور. چون برقی که توی چشمای روح نفرینی می‌دیدم هم داشت کم‌کم محو میشد و اخمش بیشتر می‌شد. به محض اینکه تونستم، چشمامو بستم و سرمو چرخوندم؛ وقتی چشم باز کردم نزدیک ترین پارچه رو برداشتم و انداختم رو قفسش که از قضا ردای دیزی بود؛ ولی بهش نگید.
پروفسور، از من می‌شنوید هيچوقت تو چشمای این نفرینا زل نزنید. گرفتارتون می‌کنه ها!


سوال اختیاری: استاد راکارو مشکل تمرکز داره و برای انتقال انرژی منفی باید، به چیزی که خیلی دوستش داره فکر کنه! اون چیز چیه؟ ( این سوال اختیاریه و فقط یه جواب داره، در صورت اینکه درست جواب داده بشه یک امتیاز اضافه بهتون تعلق داده میشه.)

پروفسور، من کلی فکر کردم. رفتم تو صفحه‌تون و علایقتون رو هم خوندم. ولی فکر نکنم جواب این سوال رو بشه اونجا پیدا کرد. پس دلو به دریا می‌زنم و حدسمو میگم که یک چیز نیست! یه خاطره‌س؛ شایدم یه رویاس. رویای بیرون ریختن امعاء و احشاء دشمنتون با یه پرتاب دقیق چاقو، اونم در کنار جیسون که خون اون بدبخت رو نوش جان کنه، نه؟


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟



تصویر کوچک شده


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۲:۱۷:۳۰ یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰
#5
-دستتو بکش ببینم!

ایوا از خاراندن سرش دست کشید. ولی نفهمید صاحب صدا که بود و چرا صدایش آنقدر نزدیک بود.
-شما؟
-پِش هستم. شِ‍ -پِش. و اگه خونه و زندگیمو از بین نمی‌بردی از آشناییت خوش‌وقت می‌شدم.

ایوا بعد از شنیدن نام کامل گوینده و تصور خانه و زندگی ای که در میان موهایش بنا شده بود، قصد جیغ زدن داشت؛ اما نه تنها این کارها به ابهت وزیر نمی‌آمد، بلکه لحن شپش هم بسیار تاثیرگذار بود.

-نترس، من دارم میرم. دیگه انگیزه ای برای اینجا موندن ندارم. امیدوارم شبا با فکر خونه ای که خراب کردی خوابت ببره.

نقطه ای ریز و سیاه رنگ از روی سر ایوا پایین پرید و دوان دوان از او دور، و در یکی از راهروهای موزه ناپدید شد.

-نه! چرا رفتی؟ چطور تونستی منو اینجوری تنها بذاری؟! برگــــــــرد!

ایوا دچار عذاب وجدان شده بود ولی فریاد به آن بلندی هم در شان وزیر مملکت نبود؛ چه برسد به حرکات بعد از آن که شامل دویدن، پریدن، زمین خوردن و خون گریه کردن بود.
-پیدات می‌کنم! هرچقدر هم طول بکشه برام م‍ُـ...

چیزی که ایوا پیدا کرد، بسیار ارزشمند تر از چیزی بود که به دنبالش می‌رفت؛ آنقدر که حتی خودش هم متوجه شد. چه برسد به جادوگران و جادوآموزانی که به دنبالش آمده بودند!
-کسی درباره لباس حرفی زد؟

برای چند ثانیه، سکوتی میان جمعیت برقرار شد. مسلما مخاطب ایوا، مجسمه های جادوگران برجسته‌ی مقابلش نبودند.

-ابهت ما چندین بار در این اردو زیر سوال رفت. آن یکی که ردای مشکی بلند دارد را بدهید به ما که بخشیده شوید؛ خیلی هم بهمان می‌آید!
-اون که کلاه داره مال خودمه ها!
-لباس روونا رو هم بدین من بپوشم.

ایوا امیدوار بود تعداد لباس ها، دست کم با تعداد افراد حاضر برابر باشد!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۵:۳۱ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰
#6
ریونکلاو

Vs

هافلپاف

سوژه: لینی وارنر




"تق تق تق "

صدای کوبیده شدن چیزی به دیوار تالار، تا خوابگاه دختران و تخت سو هم رسید. ولی آنقدر اهمیت نداشت که باعث شود سو، صبح به آن زودی، از تخت خوابش دل بکند. البته آن ساعت از روز برای کسی جز او صبح زود محسوب نمیشد؛ ولی حتی این هم برایش اهمیتی نداشت!

-وای اینجا رو! چقدر کامل و دقیق توضیح داده!
-معلومه خیلی برای نوشتنش وقت گذاشته.
-لینی تو فوق‌العاده ای! بهترین ناظری هستی که نالار به خودش دیده.

این جملات که در میان همهمه‌ی اعضای گروه ریونکلاو شنیده می‌شد، قدرتمندتر از صدای تق تق نصب اطلاعیه روی تابلوی اعلانات بود. چرا گه سو را از تختش جدا کردند.

-چی شده؟ چه خبره؟
-لینی یه توضیح کامل و جامع درباره برنامه اردوی این هفته نوشته. ببین!
-ایــــــن؟! این که فقط یه برگه‌ی طویل با خط‌خطی های ریزه!
-لینی متن رو در ابعاد پیکسی ها نوشته که توی کاغذ صرفه‌جویی بشه. باید نوشته ها رو با ذره‌بینی که لینی برامون خریده بخونی. هوشمندانه ست، نه؟

سو چیزی نگفت. حتی جمله آخر را هم کامل نشنید که خوش به حال گوینده‌ی خوش شانس! فقط نگاهش را روی لینی متمرکز کرد که عینکی کوچک روی بینی‌اش گذاشته و مشغول برنامه ریزی برای حضور اعضای گروه در کلاس‌ها بود.

***

-آلنیس، میشه بری و کتابت رو توی خوابگاه بخونی؟ صدای ورق زدنت تمرکزم رو به هم می‌ریزه.
-حتما. چرا زودتر نگفتی، لینی؟
-تری، پاهاتو از روی میز بردار.

سو مشتاقانه به تری نگاه کرد.

-چشم. ببخشید که ناخواسته باعث به هم ریختن نظم تالار شدم، لینی. دیگه تکرار نمیشه.

سو باور نمی‌کرد کسی که این حرف را زد، تری باشد.
-تو چت شده؟ اجازه میدی در این حد بهت امر و نهی کنه؟ چی به سر غرور ریونکلاویت اومده؟
-چرا اجازه ندم؟ وقتی ناظرمون این همه زحمت می‌کشه و برای کسب افتخار تالار تلاش می‌کنه، پس هر حرفی می‌زنه به صلاح تالار و خود ماست و باید بهش عمل کرد.

تلاش سو برای جمع کردن فک افتاده‌اش از روی زمین، بی فایده بود. پس تصمیم گرفت بیخیال شده و از احترام بی سابقه‌ی اعضای ریونکلاو به ناظران، نهایت استفاده را ببرد.
-آمانو، یه لیوان آب کدو حلوایی هم برای من میاری لطفا؟
-با منی؟! خودت چرا نمیری برداری؟
-خب تو یه سینی دستته که توش یه پارچ آب کدوعه. نیست؟
-اینو میگی؟ دارم می‌برمش برای لینی. طفلک انقدر این مدت کار کرده که شده پوست و استخون!
-لینی از اولش همینجوری بود! محض اطلاعت حشرات استخون ندارن و اسکلتشون خارجیه!

سو دیگر این یکی را برنمی‌تابید. هر چه باشد او هم ناظر بود و پارچ به قدری بزرگ بود که لینی می‌توانست در آن شنا کند! به انتقامی خشونت آمیز و ترسناک فکر کرد ولی با وجود حمایت همه اعضای گروه، کارش بسیار سخت می‌شد. تنها یک راه بی دردسر وجود داشت.
-لیــــــنی؟!

لینی به طرف سو برگشت؛ ولی سو نتوانست در مقابل آن همه چشمانی که به او زل زده بودند، حرفش را ادامه دهد. حتی لیسا هم رویش را از طرف دیوار برگردانده و با جدیت به سو خیره شده بود.

-سو؟
-میگم که... میای بریم یه تمرین حرفه‌ای دونفره داشته باشیم که توی این بازی هم مثل بازی قبل بدرخشی؟

نگاه ها به آرامی از روی سو برداشته شد و فرصتی برای قورت دادن آب دهانش به او داد.

-حله سو. بریم درخشان بشیم.

زمان انتقام فرا رسیده بود!


***


"روز مسابقه _ رختکن تیم ریونکلاو"

-مهم‌ترین نکته اینه که روحیه خودتون رو نبازید و هر اتفاقی هم که افتاد، فراموش نکنید بهتون چی گفتم. کسی سوالی نداره؟

سو چوبدستی اش را تاباند و تصویر زمین بازی را از روی دیوار پاک کرد. سکوت بازیکنان را به فذل نیک گرفت و به طرفشان برگشت.
-خب، پس مشکلی نیست. بریم که... لینی؟
-بله کاپیتان؟
-چرا... بال‌هات آویزونه؟ چیزی شده؟
-نیشـ... نیشم رو کندم گذاشتم تو خوابگاه. یکم دلم براش تنگ شده؛ ولی چون دقیقا می‌دونم کجاست و در چه حاله، نگرانی‌ای ندارم.
-خوبه!

به نظر نمی‌رسید لینی حرفش را خورده باشد و لبخند سو هم اصلا مشکوک نبود!

-داور به وسط زمین رسیده و کنار جعبه‌ی توپ ها وایساده. حالا نوبت اعضای تیم هاست که بیان و خودشون رو به هواداراشون نشون بدن. درسته که اینا اونا رو نمی‌بینن، ولی اونا که اینا رو می‌بینن!

جامعه جادوگری همچنان درگیر موج هشتم جرونا بود و باز هم قرار بود مسابقه بدون حضور تماشاگران برگزار شود. همه در خوابگاه‌هایشان جلوی تلویزیون‌های ماگلی نشسته و بطری های آب کدو حلوایی و جعبه های برتی باتز میانشان دست به دست می‌شد. طبق هماهنگی های تصویربرداران، ابتدا تیم ریونکلاو وارد زمین می‌شد و پس از معرفی اعضای تیم توسط گزارشگر، نوبت به تیم هافلپاف می‌رسید.

-سو لی جلوتر از بقيه از رختکن خارج شده و پشت سرش هم جرمی و تری و آمانو همونطور که برای دوربینا دست تکون میدن، وارد زمین میشن. به نظرم لینی مثل بازی قبل نیست. دیزی یکی از شاخکاشو گرفته و با خودش توی زمین میاره. یعنی چه اتفاقی برای کاپیتان محبوب تیم ریونکلاو افتاده؟

یک کاغذ مچاله شده، محکم با سر یوآن اصابت کرد.
-این چی بود؟ اوه... مطمئنم چیزی که می‌شنوید شما رو هم شوکه می‌کنه... خودمم باورم نشید ولی انگار سو لی کاپیتانه، نه لینی! البته چیزی از ارزش های این ناظر برجسته کم نمی‌شه.

فشار زیاد فک پایینی سو روی فک بالایی، نیمی از دندان‌هایش را خرد کرد. البته دیدن لینیِ افسرده در آن وضعیت، کمی آرامَش کرد.

-بازیکن‌های هر دو تیم در جای خودشون مستقر شدن. داور بعد از مکالمه کوتاهی که با کاپیتان ها داره جعبه رو باز می‌کنه و توپ ها به هوا میرن، نمی‌دونید تا کجا میرن!

دیزی با ضربه محکمی بلاجر را به طرف دسته بیل فرستاد و با سرعت بیشتری به طرف دروازه ریونکلاو حرکت کرد که در صورت حمله مهاجمان هافلپاف، جلوی آنها را بگیرد.

-توجهتون رو به جدال بین جرمی و آموس جلب می‌کنم که همه رو انگشت به دهن گذاشتن. تلاش هردوشون برای گرفتن سرخگون عالیه ولی به نظر می‌رسه آموس قدرتمند تره و این مبارزه رو به طرف دروازه ریونکلاو می‌کشونه.

آموس موفق بود، تا قبل از برخورد وحشتناکی که او را تا مرز بیهوش شدن برد!

-داور سوت می‌زنه؛ پنالتی به نفع هافلپاف گرفته شده. از اینجا که من دیدم ضربه‌ی مدافع ریونکلاو خطا بود و انگار حال آموس هم خیلی مساعد نیست.

همه بازیکنان دور داور جمع شدند. به جز جستجوگران که در ارتفاعی بالاتر از سایرین، در پرواز بودند.

-من که اصلا ضربه‌ای نزدم؛ چه خطایی؟!
-راست میگه. اصلا بلاجری نزدیک دیزی نبود.

زاخاریاس حرف دیزی را تصدیق کرد. داور سردرگم شده بود.
-اون یکی مدافعتون کجاست؟ شاید اون زده.
-اینجا ام.

صدای ضعیف لینی از گوشه‌ی زمین به گوش رسید. لینی، جایی در میان چمن ها و سیمان ها نشسته و مشغول کندن زمین بود.
-من دیدم. بلاجر نخورد تو سرش اصلا.

قبل از اینکه کسی سوال دیگری بپرسد، صدای شکافته شدن هوا کنار گوش داور، توجهش را جلب کرد. بالاخره همه فهمیدند اجسام پرنده‌ای که کنارشان در حرکت بودند، چیزی جز آجرهای پرتاب شده توسط کارگران، نبودند.

-خب اینطور که معلومه خبری از پنالتی و خطا نیست و بازی ادامه داره. درمانگرهای ورزشگاه هم آموس رو از زمین خارج کردن. امیدوارم به بازی برگرده چون بادمجونی که روی پیشونیش کاشتن، زیبایی بازی رو بیشتر می‌کنه!

زاخاریاس سرخگون را محکم نگه داشته و تمام تمرکزش را برای عبور از سد مهاجمان ریونکلاو به کار بسته بود. تری و آمانو از روبرو به طرفش رفته و راه فرار را به رویش بسته بودند.

-عجب حرکتی! اسمیت با یه چرخش سریع مهاجمای ریونکلاو رو جا گذاشته و حالا فاصله زیادی با دروازه ریون نداره. آلنیس باید حسابی مرا... ایـــنه! لینی به داد تیمش رسید و اسمیت رو متوقف کرد. لینی، سلطانِ موقعیت های خاص!

سرخگون از دست زاخاریاس رها شده بود و جرمی موفق شده بود قبل ازدسته بیل به آن برسد. اما اتفاقی که بین لینی و زاخاریاس رخ داده بود، با تصور همه متفاوت بود.
-ولم کن! موهامو کندی!
-عه! یه دقیقه تکون نخور ببینم اینجاست یا نه.
-نیشم... اَه، اینجا هم نیست. معلوم نیست چی به موهات زدی که اینقدر برق می‌زنه!

لینی بال بال زنان دور شد و اجازه نداد زاخاریاس که سرشار از ذوق و غرور شده بود، راز براق بودن موهایش را افشا کند.

-تیم ریونکلاو با اینکه یه مهاجم بیشتر دارن موفق نشدن تا الان امتیازی بگیرن. اگر لینی نبود تا حالا ده امتیاز هم از دست داده بودن. انگار موش رو آتیش زدم!

یوآن دستش را دراز کرد تا با لینی که وارد اتاقک گزارشگری شده بود دست بدهد. اما در همان لحظه کلنگی به سقف بالای سرش کوبیده شد و خاک و سنگ هایی که پایین ریخت، یوآن را تا گردن دفن کرد. جز سر و گردنش فقط یک دستش بیرون مانده بود که لینی در حال بررسی اش بود.
-نیست! اینجا هم نیست. خجالت نمی‌کشی لاک اکلیلی می‌زنی؟

لینی باز هم به سرعت دور شد تا به جستجوی نیش گمشده اش بپردازد... البته چندان هم گمشده نبود! فقط نمی‌دانست سو آن را کجا گذاشته است.

-ببینید کائنات هم براش مهمه که شما از گزارش من بی‌نصیب نمونید. الان با این بلایی که سرم اومده جز گزارش کار دیگه‌ای نمی‌تونم که خب... همینه که مهمه!

جدال بین مدافعان و مهاجمان آنقدر طولانی شده بود که جز تک گل دسته بیل، امتیازی جابجا نشد. با آن گل‌به‌خودی، ریونکلاو ده امتیاز جلو بود. سو با دیدن هر نقطه‌ی طلایی یا براقی، با سرعت به طرفش حرکت می‌کرد، ولی تا آن لحظه از یافتن اسنیچ ناکام مانده بود.

-اگر من نبودم واقعا این بازی خسته کننده میشد براتون، قبول ندارین؟ با حضور لینی وارنر انتظار بازی مهیج تری رو داشتم. راستی، لینی کجا رفت؟

سو با نگرانی به جایی که لینی سابقا نشسته بود نگاه کرد. خبری از او نبود. اما به جای لینی، نقطه‌ی برق زننده ای را دید که بیش از هر چیز، امکان داشت اسنیچ باشد.

-انگار سو لی اسنیچ رو پیدا کرده. چون داره به سرعت به طرف سقف ورزشگاه میره و فلامل هم دنبالشه. اوه! فکر کنم یه آجر دیگه از کنار گوشش رد شد.

آجر نبود. یک لینی وارنرِ پرسرعت بود!
لینی بی هیچ حرفی از کنار جستجوگران گذشت و از آنها سبقت گرفت. درست به طرف همان نقطه‌ی براقی حرکت می‌کرد که سو و نیکلاس در تعقیبش بودند.
-مال خودمه!

لینی به آن نقطه براق رسید. ولی منبع نور چیزی نبود که انتظارش را داشت. کمی بررسی اش کرد، اندازه و وزنش را با جسم مورد نظرش مقایسه کرد و همچنین تیز بودنش را. هیچ کدام درست نبود.
-اینم نیست. بیا سو، مال خودت.

سو، بی اختیار دستانش را باز کرد و گوی زرین را از لینی گرفت. در صورت هیچ‌کدامشان اثری از شادی دیده نمی‌شد.

-پناه بر ردای مرلین! کی باورش میشه؟ لینی چه بازیکن حیرت انگیزیه! نه تنها یه ناظر فوق‌العاده‌ست، بلکه به نظر من لیاقت کاپیتان بودن رو هم داره. خوش به حال سو...

لبخند بی‌جانی روی لبان سو نقش بست.

-بابت داشتن همچین همکار خفنی که حتی اینجا هم هواشو داره و کاراشو انجام میده! چقدر تو خوبی، لینی!

لبخند و روحیه و شخصیت سو، در لحظه خرد شد!
فریاد "لینی! لینی!" تالار ریونکلاو را پر کرده بود. با اینکه به گوش بازیکنان نمی‌رسید اما سو به خوبی می‌توانست آن را حدس بزند. میان جمع اعضای تیم برنده، او تنها کسی بود که لبخند بر لب نداشت!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟



تصویر کوچک شده


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲:۳۶:۴۸ شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰
#7
-مگه پشت سر ما نیومد داخل اتاق؟
-چرا چرا! من دیدمش!

این بار شکافته شدن جمعیت، به دیده شدن سو منجر شد.
-همین یه دقیقه پیش از کنار پام رد شد و رفت اون طرف.

نگاه ها به گوشه‌ی تاریک اتاق دوخته شد. زمزمه‌ی لوموس، روشن شدن چند چوبدستی را به دنبال داشت که نورشان برای نمایان کردن راه فرار سگ و احتمالا اصغر، کافی بود.

-اون یه در مخفیه؟
-دریچه‌ست بی سواد! در مخفی رو که نمیشه به راحتی دید.
-این در به کجا میره؟

سکوتی که برقرار شد، به پیتر اجازه داد برای یافتن پاسخ، به خاطراتش رجوع کند. به روزهای ابتدایی رسیدنش به قدرت فکر کرد که با ذوق، هر نقطه‌ی ساختمان را می‌گشت. به قایم باشک هایی که با کارمندان بازی می‌کرد. و سرانجام...
-نمی‌دونم. باید بریم داخلش ببینیم به کجا ختم میشه.

صفی طولانی از جادو آموزان تشکیل شد و پیتر برای داشتن هوای آنها از عقب، در انتهای آن قرار گرفت. همه به نوبت وارد تونل تنگ و تاریکی می‌شدند که مشخص نبود انتهایش به کجا می‌رسد.
-راه باز بشه میرم جلو دیگه! چرا منو هل میدی؟!
-نور چوبدستیت کورم کرد! بگیرش اونور.
-اینجا عنکبوت هم داره؟
-کاش داشته باشه.
-آخ! این چی بود؟

همه با شنیدن صدای سو که در ابتدای صف بود، از حرکت ایستادند. نور لرزان چوبدستی ها، به طرف جلو گرفته شد.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷:۳۹ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰
#8
ریونکلاو _ اسلیترین


-سه تا بال خرچنگ پرنده، دوازده قطره اشک سوسک لجن خوار، یه بند انگشت ریشه لوبیای صحرایی و دو قاشق پودر جمجمه‌ی آرمادیلوی بالغ. یه چهارم پاتیل از دم کرده‌ی این ترکیب به ازای هر بار اجرای طلسم ها خورده شود.

سو کتاب را بست و آن را به آرامی سر جایش گذاشت. کاغذ یادداشتش را با احتیاط تا کرد و در جیبش قرار داد. باید همانطور بی سر و صدا که آمده بود، کتابخانه را ترک می‌کرد. دیده شدنش در قسمت کتاب های ممنوعه، بدترین اتفاقی بود که می‌توانست چند روز مانده به بازی، رخ دهد.


"فلش بک _ یک روز قبل"

-این چه وضعیه آخه؟ چرا انقد جانورنما داریم ما؟ این که گرگه، اونم سگه، اون هم لابد گربه‌ست و تو هم که...
-من چی؟

لینی دستانش را زیر بغلش زده و با حالتی تهدید آمیز به سو نزدیک می‌شد. سو متوجه شد نیش لینی تیزتر از همیشه به نظر می‌رسد.

-تو چیز... هیچی.

سو تلاش کرد بر اعصاب خود مسلط شده و شرایط را بپذیرد. علاقه به جانورنما بودن در میان سال اولی ها بسیار شایع بود؛ همه یا گرگ و عقاب بودند، یا سگ و مار و گربه. وقتی که توانسته بودند از سد قوانين سختگیرانه وزارتخانه بگذرند و همه موانع را دور بزنند، قطعا سو راهی برای مقابله با آن ها نداشت.

-اصلا چرا به ما گیر میدی؟ فکر کردی خودت که جانورنما نیستی، شرایط بهتری داری؟ هیچ می‌دونی قراره توی کدوم ورزشگاه مسابقه بدیم؟

به لینی بر خورده بود؛ کسی حق نداشت در حضور او، حقوق حشرات را به هیچ شکلی زیر سوال ببرد. سو نمی‌دانست جواب کدام سوالش را بدهد؛ از آنجا که حافظه ضعیفی داشت، فقط سوال آخر به یادش مانده بود.
-ورزشگاه آمازون.
-بیا! خودت داری جواب خودتو میدی دیگه. آمازون! به نظرت آدما توی جنگل راحت تر دووم میارن یا حیوونا؟ د بگو دیگه!

جرقه ای در ذهن سو زده شد. شاید این بار همرنگ جماعت شدن به نفعش می‌شد.

****

"روز مسابقه _ رختکن ریونکلاو"

-وایسا ببینم... این الان تویی؟
-از بین این همه جونور، آخه...
-این شوخی زشتو تمومش کن!
-وای وای وای! عالی شدی. تازه شدی اونی که باید باشی!

لینی فورا تری را از جلوی چشم سو دور کرد تا سو چشم‌ش را از کاسه در نیاورد. حالا که جانورنما شده بود، خطرناک تر از قبل به نظر می‌رسید؛ چرا که حالا پاهایش هم به اندازه دستانش کاربرد داشتند!
-مگه میمون چشه؟ توانا، سریع، تازه از پاهامم می‌تونم برای گرفتن اسنیچ استفاده کنم. حسودا!

اعضای تیم که فهمیده بودند که سو درباره‌ی جانورنمایش با کسی شوخی ندارد، تصمیم گرفتند سکوت پیشه کنند. سو که به خوبی می‌دانست دلیل سرخ و سرخ‌تر شدن صورت هایشان چیست، تصمیم گرفت موضوع صحبت را عوض کند.
-وایسید ببینم... شما ها چرا جانورنما نیستین؟ بازی الان شروع میشه ها!
-اممم، چیز شد...
-می‌دونی؟ ما تحت تاثیر حرفای تو قرار گرفتیم.
-فهمیدیم که بهتره به شکل انسانیمون باشیم و اجازه بدیم همینطور که بزرگتر میشیم، شخصیتمون شکل بگیره.

سو اگر از سر به راه شدن یک‌باره‌ی بازیکنان تیم اطلاع داشت، امکان نداشت تن به این خفت داده و با چنین ظاهری در میدان مسابقه حاضر شود. دست کم حضور لینی به شکل جانورنما، عصبانیت سو را اندکی کاهش می‌داد.

-و حالا، آماده باشید تا با تشویقاتون از تیم ریونکلاو استقبال کنید...

صدای تشویق و فریاد تماشاچیان بلند نشد. به دلیل رعایت محدودیت های بهداشتی، دانش آموزان در تالارهایشان با حفظ فاصله نشسته و بازی را از طریق تلویزیون های ماگلی‌ای که برایشان نصب کرده بودند، تماشا می‌کردند. برای بالا بردن هیجان بازیکنان هم صدای ضبط شده‌ی بازی های گذشته را در زمین بازی پخش می‌کردند که خیلی کارآمد نبود. مثلا در حالی علیه دروئلا روزیه شعار داده میشد که بیش از یک سال از آخرین باری که در اطراف هاگوارتز دیده شده بود، می‌گذشت!

-بازیکن ها به نوبت از رختکن خارج میشن و در مقابل تیم اسلیترین قرار می‌گیرن. آلنیس رو جلوتر از همه می‌بینیم و پشت سرش جرمی و آمانو و تری خارج میشن. دیزی چماقش رو تو هوا می‌چرخونه و لینی هم به سختی داره اونو روی شونه‌ش حمل می‌کنه...

گزارشگر لحظه ای مکث کرد تا پیش از گفتن حرفش، از صحت آن مطمئن شود. اما به نظر می‌رسید چشمانش به او دروغ نمی‌گفتند.
-باور کنید یا نه، سو لی میمون شده! تا حالا توی هیچ کدوم از بازی های قبلیش همچین کاری نکرده بود. چه کاریه آخه؟

سو به روی خودش نیاورد. باید تمرکزش را روی مسابقه می‌گذاشت. همزمان با بقیه بازیکنان، روی جارویش سوار شد؛ علاوه بر دستانش، پاهایش را هم دور جارو قلاب کرد. حس می‌کرد تعادلش را بهتر از همیشه حفظ کرده است. همین باعث شد اعتماد به نفسش بیشتر شده و لبخندی روی صورتش بنشیند.

-داور با سوتش شروع بازی رو اعلام می‌کنه... همین اول بازی از سو لی خواهش می‌کنم هر اتفاقی هم که افتاد، دیگه لبخند نزنه. ممکنه همون لحظه دوربین بره روی صورتش و خب... ببینده ها گناه دارن!

اعتماد به نفس سو پودر شد!

-هکتور به سرعت جلو میاد و سرخگون رو توی هوا می‌قاپه! خیلی حرفه ای جلو میره و از آمانو و تری عبور می‌کنه. اوه اوه اوه... بلاجرِ دیزی خودش و جاروش رو یکی می‌کنه! سرخگون از دست هکتور رها شده. جرمی و پلاکس دارن به طرفش حرکت می‌کنن اما به نظر می‌رسه تینر فاصله کمتری با سرخگون داره.

تینر با یک چرخش هنرمندانه، سرخگون را به دست گرفت و به طرف دروازه‌ی ریونکلاو به راه افتاد. در راه سعی کرد قطره قطره خودش را روی سرخگون بریزد تا با تغییر رنگ آن به شکل بلاجر، مهاجمان ریونکلاو را سردرگم کند.

-داور سوت می‌زنه! احتمالا متوجه خطای تینر شده و اگر اینطور باشه...
-خطا! پنالتی به نفع ریونکلاو.

فریاد شادی بازیکنان ریونکلاو به هوا رفت. سو هم اصوات ناهنجاری از خودش در آورد که بی شباهت به جیغ های گوش خراش مهرگیاه نابالغ نبود.

-جرمی روبروی دروازه و دروازه‌بان اسلیترین قرار می‌گیره که درواقع اونم دروازه‌ست. انتخاب بازیکناشون ستودنیه واقعا.

جرمی نفس عمیقی کشید، موقعیتش را روی جارویش ثابت کرد و دستش را عقب برد و تا سرخگون را پرتاب کند.

-این دیگه چه ضربه ای بود؟ یه کیلومتر اون طرف تر از دروازه پرتابش کرد. الان که فکر می‌کنم انتخاب بازیکن تیم ریونکلاو حرفه ای تر بوده.

همه‌ی اعضای تیم، حیرت زده و ناراحت، دور جرمی جمع شدند.
-این چه...
-می‌خاره! خیلی می‌خاره!

بالاخره توجه بازیکنان به حرکات عجیب جرمی جلب شد. اما سوت داور اجازه‌ی ادامه صحبت را به آنها نداد.

-بازی ادامه پیدا می‌کنه... لینی به سختی ضربه ای به بلاجر می‌زنه و اون رو با فاصله زیادی از کنار گوش پلاکس عبور میده. خیلی عجیبه؛ دقت ضربه های لینی همیشه عالی بوده!

لینی بعد از سومین عطسه، اشک چشمهایش را پاک کرد و به سختی آن ها را باز کرد.
-چرا اینجوری شدم من؟ دماغم می‌خاره!

سو تقریبا از ابتدای بازی کاری نکرده بود. وسط میدان روی جارویش نشسته و در انتظار نشانه ای از اسنیچ، به سیستم کنترل هوشمند خودکار زل زده بود.
-چه خبرا؟
-ایش... میمون!

با وجود سکوت و سکون بین جستجوگران، بقیه بازیکنان شرایط غیر معمولی را تجربه می‌کردند.
-معلوم نیست بازیکنای ریونکلاو چی خوردن که این بلا سرشون اومده! البته هرچی بوده، به ذائقه میمونا خوش نمیاد. چون سو لی شرایطش کاملا مساعد به نظر می‌رسه.

با شنیدن این حرف، توجه سو به وضعیت هم تیمی هایش جلب شد. بلاجر بلاتریکس به صورت تری نزدیک میشد و اگر در همان لحظه عطسه نجاتش نمی‌داد، باید در جنگل ممنوعه به دنبال بخش بالای گردنش می‌گشتند. جرمی به تری پشت گردنش را نشان داد تا برایش بخاراند ولی تری دستش بند بود و به جایش سرخگون را به طرف گردنش پرت کرد. همین باعث جا ماندن هکتور از گرفتن سرخگون شد.

-میمون شدن سو که به نظرم ایده موثری نبود. ولی این روش عطسه و حرکات مسخره ای که بقیه اعضای تیم در پیش گرفتن انگار داره جواب میده. هرچند بازی هنوز صفر صفره!

آلنیس روی حلقه دروازه نشسته و با انتهای جارویش، مشغول خاراندن کمرش بود.
-مسخره تویی با اون گزارش کردنت! من به میمون حساسیت... اَچه!

بله؛ آنها به میمون حساسیت! خود میمون هم البته حال خوبی نداشت.
-آخه آمازون هم شد زمین مسابقه؟ اینجا پر از حشره مزاحمه. کی گفته حیوونا اینجا شرایط بهتری دارن؟

سو خوش شانس بود که لینی مشغول پاک کردن بینی اش بود و این حرفش را نشنید. ولی بد شانس هم بود؛ چون حشرات بال بال زننده‌ی زیادی دورش جمع شده و هر لحظه بر تعدادشان اضافه می‌شد.

-چرا از دمت استفاده نمی‌کنی؟

سیستم کنترل هوشمند خودکار با نیم نگاهی کوتاه این را به سو گفت و دوباره رویش را برگرداند. از میمون‌ها خاطره‌ی بد داشت انگار.

سو به یاد قابلیت های بی‌شمارش افتاد که تا آن زمان از آنها استفاده نکرده بود. دمش را تاب داد و توانست در اولین حرکت، گروهی از حشرات را دور کند.
-ایول! من عالیم.

سو بر خود می‌بالید. انگار نه انگار که مسابقه ای در کار است و جستجوگری باید به وظیفه‌اش عمل کند.
-بیا... اینم از این، بگیر... اوه اوه این یکی چقدر بزرگه! خوب شد نیشم نزد!

صدای سوت طولانی و بلند داور، تنها یک معنی داشت. داور به سمت دو جستجوگر در حرکت بود. ریونکلاوی‌ها حتی عطسه و خارش را هم فراموش کرده بودند.

-دیدین؟ دیدین پیش بینی من درست از آب در اومد؟! سو لی می‌خواست بدون جلب توجه جستجوگر حریف، اسنیچ رو با دمش بگیره. وای که من چقدر باهوشم!

سو با نگرانی به داور و لبخند هم تیمی هایش خیره شده بود که به او نزدیک می‌شدند. چیزی از حرف های گزارشگر نفهمید ولی توجهش به حشره ای که با دمش گرفته بود، جلب شد. حشره‌ی طلایی، عجیب برق می‌زد!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟



تصویر کوچک شده


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۴:۴۷:۰۴ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
#9
نگاه ها روی در قفل شدند؛ دهان ها خشک و شقیقه ها مرطوب شدند. البته ایوان فقط سر جایش میخکوب شد. هیچ کسی در این لحظه جرئت نگاه کردن به لرد سیاه را نداشت.

-منظورش از کچل کی بود؟

مرگخواران باید جواب می‌دادند. در این موقعیت، سکوت بدترین انتخاب بود. اما شرایط به قدری نامساعد بود که حتی در هم صدایش درنیامد.

-گفتیم با کی بود؟ نکنه ما رو گفت؟!
-نه ارباب، منظورش منم.

لرد سیاه نگاهی به گوینده انداخت.
-درسته، تو کچلی. خیلی هم کچل!

-بله ارباب، کچل تر از ایوان وجود نداره.
-تازه من کشف کردم این علاقه‌ش به شامپو هم برآمده از کمبود های درونیشه.

ایوان توانسته بود از سنگینی موقعیت بکاهد، اما فقط برای مدتی کوتاه!

-چرا خودتونو می‌زنید به اون راه؟ اسکلت مگه کچل و غیر کچل داره؟ من با این یکی کچل بودم.

سو تلاش کرد ریش گرو بگذارد، اما بی فایده بود. -پیس پیس! به خاطر من بگذر. من که انقد دوستت دارم!
-اتفاقا تو بیشتر از همه اذیتم کردی! توی کل عمرم اندازه‌ی این چند روز باز و بسته نشدم. اصلا تو باید بهش پس گردنی بزنی.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۴ ۱۴:۵۰:۳۶

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟



تصویر کوچک شده


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱:۱۳:۳۴ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
#10
-نتیجه... خب نتیجه اینه که... اینه که قبوله!

ابروی بلاتریکس بالا پرید.
-و چجوری می‌خواد این کارو بکنه؟

آرکوارت آب دهانش را قورت داد و با آرنج به پهلوی جیسون زد که باعث شد از جا بپرد.

- با یه روش خاص که فقط خون آشاما قدرتش رو دارن. احتیاج به تمرکز خیلی خیلی بالایی هم داره. خیلی بالا!

سکوتی میان مرگخواران بر پا شد. بلندترین صدایی که به گوش می‌رسید، صدای پلک زدن های مکرر و سر گرداندن های پرسشگرانه‌ی مرگخواران بود. تا اینکه آرکوارت سکوت را شکست.
-دِ برید سراغ کارتون دی... چیزه، نه نه بلا منظورم این نبود؛ نیا نزدیک. میگم یعنی همه باید بریم سراغ کارای خودمون، تا جیسون بتونه تو خلوت تمرکز کنه و مغز ایوا رو پیدا کنه. نگران نباشید، خودم می‌مونم کمکش می‌کنم.

این حرف، به مذاق مرگخواران خوش آمد. بازگشتن به کارها و مسئولیت هایشان و سپردن وظیفه یافتن مغز ایوا به جیسون، بهترین تصمیمی بود که همه از آن راضی بودند؛ همه، غیر از یک نفر!
-ما دوست نداریم ستون شویم. اصلا می‌خواهیم ذهن بخوانیم!

و این، حرفی نبود که به مذاق جیسون و آرکوارت خوش بیاید!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟



تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.