هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: تابلوی اعلانات
پیام زده شده در: ۲۱:۵۲:۵۷ یکشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۸
#1
اطلاعیه تمدید مهلت مسابقه کوییدیچ ترم 23 هاگوارتز



به اطلاع می رساند مهلت ارسال پست های مسابقه‌ی اول کوییدیچ ترم 23 هاگوارتز، به مدت دو روز تمدید می شود.

بنابراین، تیم ها تا ساعت 23:59 جمعه 17 آبان ماه فرصت داند تا پست های خود را در زمین بازی کوییدیچ ارسال کنند.

مهلت ارسال نتايج داوری نیز از تاریخ 18 تا ساعت 23:59 روز 28 آبان ماه می باشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۲ ۲۱:۵۸:۵۴

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۰:۵۳:۳۹ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#2
-هالووین مبارک، ارباب!

لرد سیاه هنوز مشغول بررسی میزان ترسناکی روبان صورتی رکسان بود. ولی شنیدن صدای سو از آن فاصله، اصلا عادی نبود.
-چرا اومدی تو؟
-ارباب، هالوینه! هدیه خفن و ترسناک آوردم براتون.

سو این را گفت و جلوی لرد پرید.
دقایقی بعد، وقتی کنار رفت، لرد توانست نگاه های تحسين آمیز مرگخواران را ببیند. ظاهرا کار سو خوب پیش رفته بود.

-سول، ما... کمی احساس... خارش داریم! این پایینش شانه ما را می آزارد.
-اشکال نداره، ارباب. این شکلی الان مده!
-ما بسیار ترسناک و هالووینی و روی مد هستیم!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۱:۰۰:۰۵

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶:۱۱ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#3
تصویر کوچک شده


-مالفوی... چرا فقط شما سفید نشدین؟ نکنه ما رو چیزخور کردین؟

موج بلندی، به وضوح از زیر چانه تا انتهای گردن لوسیوس حرکت کرد.
-نه ارباب... ما غلط بکنیم. آخ!

نارسیسا لگدی به ساق پای او زد تا یاد بگیرد از خودش مایه بگذارد. بالاخره خواهر بلاتریکس بود و این کارها از او بعید نبود!
-ارباب، فکر میکنم از ترس زیاد باشه. دراکو هم هر وقت می ترسه رنگش مثل گچ سفید میشه.

چشمان لرد سیاه هر لحظه سرخ تر میشد و تضاد ترسناکی با رنگ سفید بدنش پیدا می کرد.
-داری میگی ما... ترسیدیم؟!
-غلط کرد، ارباب!

دیگر آخ نگفت. ضربه‌ی وارد شده به آن یکی زانویش، به قدری قوی بود که نفسش را بند بیاورد و قدرت تکلم را از او بگیرد.

تق تق تق

سو با ادب بود. حتی اگر پشت در هم نبود، ابتدا ضربه ای به پنجره میزد و بعد وارد میشد.

-سول، نمیشه بیای تو. از همونجا بگو.
-ارباب، ممکنه قند خونتون افت کرده باشه. رز می گفت کاهش قند خون باعث رنگ پریدگی میشه، ارباب.
-مالفوی... قند!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹:۵۲ شنبه ۴ آبان ۱۳۹۸
#4
نقل قول:

الا ویلکینس نوشته:
سلام به مدیرا.
می شه شناسه جدید چت باکسم (.الا ویلکینس.) رو تایید کنید؟
شناسه قبلی چت باکسم رمزش یادم رفته.(الا ویلکینس)
سلام.
نیازی به ساختن اکانت جدید نیست. رمز همون اکانت خودت رو تغییر دادم و برات توی پیام شخصی فرستادم. حتما بعد از لاگین رمزت رو عوض کن.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۴:۵۵:۲۲ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸
#5
استاااااااااد!

تکلیف آوردم استاد.

.................

نقل قول:
2. توی یه رول کوتاه، یه روز عادی یه بوکاتو تو مغز خودتون شرح بدین.


-خودشه!

سو با هیجانی که از صورتش بیرون می ریخت، دستش را به طرف آخرین قفسه ی کتابهای کتابفروشی برد. قفسه ای که سالها بود مشتری نداشت و در سکوت خاک می خورد. خیلی کم پیش می آمد کسی نیازمند آن کتابهای خاک گرفته و قدیمی بشود. ولی پیش می آمد... برای سو پیش آمده بود!

«خرررررچ»

هیجان سو معمولا کار دستش می داد.
این بار هم داد. جلد پوسیده‌ی "کتاب ورود به انواع عمارت ها" را پاره کرد. کاملا نابودش کرد!

در این میان، بوکات پیر و خسته ای که خانه اش آسیب دیده و از خواب پریده بود، تصمیم قاطعی برای انتقام از سو گرفت. نزدیک ترین راه را برگزید و به درون دهان سو از که ترس باز مانده بود، شیرجه زد؛ زاویه پرش بسیار مناسبی داشت و توانست در یک حرکت سریع، آویزان زبان کوچک سو شود.
کمی خودش را تاب داد و وقتی که شتابش به حد کافی رسید، زبان کوچک را رها کرد و به طرف مغز رفت.
او بوکات پیر و با تجربه ای بود!
-آخ! این چی بود؟

یک در بود.
درست چند سانتی متر قبل از ورودی مغز، مانعی وجود داشت. با برخورد بوکات با در، چراغی روی آن روشن شد و از سوراخ کوچکی که به نظر می رسید بلندگو باشد، صدایی پخش شد:
-راه ورود به خانه ریدل ها چیست؟

بوکات نفهمید ماجرا چیست. ولی تصمیم گرفت به سوال پاسخ دهد.
-راهِ... دماغ؟

بوکات حتی نمی دانست خانه ریدلها چیست! عمری زندگی کردن در آن کتاب، چیزی به معلوماتش اضافه نکرده بود.

-جواب معتبر نیست!

این صدا از همان بلندگوی روی در به گوش رسید. به علاوه‌ی چراغی که قرمز شده و چشمک میزد. در آخر هم کفش کهنه و رنگ و رو رفته ای که به یک میله وصل بود، از زیر در بیرون آمده و لگدی حواله‌ی بوکات کرد.

-مغز مریض...

صدای بوکات، همانطور که از راه بینی خارج میشد، در سر سو پیچید. اما توجه سو به آن جلب نشد. در آن لحظه درگیر مسئله مهمتری بود.
-چکارش کنم؟... جلدشو با تف بچسبونم؟ با طناب؟... عتچه!

عطسه‌ی سو، مستقیما به طرف قسمت پاره شده‌ی جلد کتاب بود؛ و البته حاوی بوکات!
-عــــــــه! چسب هم جور شد.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹:۵۹ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
#6
-مُرد؟

دروئلا به محض اینکه سرش را بالا گرفت، با تام خشک شده ای روبرو شد که ظاهرا با حالت متعجب و دهان باز و چشمانی بی رمق اما حیرت زده، زندگی را بدرود گفته بود.
چرا که هیچگونه علامت حیاتی در چهره تام به چشم نمی خورد.

-می دونستم. آخرشم بوکات زد کشتش. باید به عنوان نمونه ببرمش سر کلاس و به بچه ها نشونش بدم.

اما قبل از آنکه از جایش بلند شود و به طرف تام برود، اتفاق ناامید کننده ای افتاد. تام تکان خورد و این یعنی... متاسفانه زنده بود!

-هیــــــــــن!

نگاه تام هنوز روی مداد درون دستش خشک شده بود.
-پناه بر روونا! یعنی با این می نویسن؟!

تام خوف کرده بود. فکش هم افتاده بود.
اما فکش از مدت ها قبل در سکوت نشسته و رفتار اعضای سرکش بدن تام خیره شده بود. مگر او چه چیزی از چشم ها کمتر داشت که چندین پست به آنها اختصاص یافته بود؟!
فورا عزمش را جزم کرد و با پرشی بلند، سر جایش برگشت. بعد از سالها پر چانگی، حسابی ورزیده و قدرتمند شده بود.

نقل قول:
بوکات باعث مرگ موقت و حیرت فراوان از اجسام عادی میشه.


دروئلا نقطه‌ی پایان جمله را گذاشت و با دقت بیشتری به تام خیره شد.
تام مشغول فعالیت بسیار مهمی بود. اون با دقت هر چه تمام تر، نوک مداد را به صفحه کاغذ نزدیک می کرد.
با اینحال، چیزی از حالت حیرت زده‌ی او کم نشده بود.
-وایسا ببینم... اصلا چجوری باید بنویسم؟


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۳۰ یکشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۸
#7
دوئل من و نگهبان جلوی در



-میشه، میشه... مطمئنم میشه!

سو سعی کرد خونسرد باشد؛ به خودش حرف های امیدبخش بزند و خیال خودش را بابت حمایت از خودش در هر شرایطی، راحت کند.
سو دیوانه نبود!
فقط مجبور بود. چرا که هیچ کسی آنجا نبود که حرف های زیبا و امید بخش به او بزند و برایش آرزوی موفقیت کند و نباید هم می بود! اصلا اگر کسی آنجا بود و می دید سو چکار می کند، همه چیز خراب میشد.

-فقط باید با آرامش انجامش بدم. اصلا بهتره چشمامو ببندم. آره! اینطوری بهتره. یک...

قبل از آنکه دو و سه را بگوید، یک بار دیگر چشمش را باز کرد و نگاهی به صفحه‌ی بازِ کتاب کنار پایش انداخت تا از بابت نحوه اجرای طلسم مورد نظرش، مطمئن شود. کتاب کهنه و رنگ و رو رفته ای که چیزی به تجزیه شدنش نمانده بود.
-دو فیـلترشکنیوس...

آنقدر هول شد که سه را نگفت. تا دو شمرد و ورد را فریاد زد!

«شپلخ»


-نشد.

نقشه سو با شکست روبرو شده بود. به سرعت خود را باخته و شکست را پذیرفته بود. حتی پشت خودش را خالی کرده و یک عالمه از ارزش هایش هم کم شده بود!
آنقدر از خودش خجالت کشید که کنجکاو نشد بفهمد آن صدای شپلخ، مال چه بود!
هنوز این طرف در ورودی عمارت ریدل ها و در جوار بوته های پر از خار بود. سرش را بالا گرفت تا نگاه پر حسرتی به آن طرف در ورودی بیندازد که عبور از آن با طلسم سول فـیلتر کن، برایش غیر ممکن بود.

ولی انگار نبود!

-عـــــه... من!

درست دو قدم آنطرف تر، نیم متر بعد از چارچوب در ورودی، جایی که بعد از طلسم سول فیـلتر کن قرار داشت، یک عدد سو دید. یک عدد سو، از گونه‌ی لی!

-تو منی!
-من توام!

خوشحال شد. بالاخره موفق شده بود از در عبور کند.
ولی مسئله ای وجود داشت. یک چیزی اضافه بود؛ یک چیزی مثل... یک عدد سو، از گونه‌ی لی!
-آخ!
-چته؟! چرا منو می زنی؟
-من خودمو زدم.
-خب تو منی، یعنی منو زدی! مگه بیماری که خودزنی می کنی؟
-می خواستم ببینم یه وقت از خوشحالی روح از بدنم جدا نشده؟ آخه دو تا شدم.

سوی این طرفِ در ورودی، نگاهی به کبودی پشت دستش انداخت که حاصل نیشگونی بود که دقیقه ای قبل، از خودش گرفته بود. او یک چیزی را خوب می دانست. دردش آمده بود، پس زنده بود!
-من واقعی ام. تو منی!
-من خودمم. تو منی! تقلبی! فیک!
-تقلبی خودتی! بیا این طرف تا نشونت بدم.
- اگه راست میگی خودت بیا.
-من که نمی تونم بیام اون طرف در.
-چـــــی؟!

مطمئنا پشیمانی بلاتریکس از ازدواج با رودولف، در برابر پشیمانی سو از گفتن آن حرف در آن لحظه، هیچ چیزی نبود!
-لعنت بهت! نرو... برگرد اینجا! دِ میگم نرو!

سوی کپی شده توجهی نکرد. در واقع توجه قابل توجهی نکرد! صرفا همانطور که در راهروی خانه ریدل ها پیش می رفت، سرش را برگرداند و زبانش را درآورده و با پوزخندی، به مسیرش ادامه داد.
طولی نکشید که مسیرش به پیچ انتهای راهرو رسید و از دید سوی اصلی، خارج شد.

-کجا رفتی؟

مشخص بود.
رفته بود در پیچ راهرو و ناپدید شده بود. اما سو به این راحتی ها تسلیم نمی شد. چیزی که خانه ریدل ها زیاد داشت، پنجره بود!

***

-دیدمش... دیدمش!

سو از خوشحالی فریاد زده و چیزی نمانده بود برای خودش دست بزند؛ که البته با یادآوری وضعیتش، از این کار منصرف شد. فقط محکم تر میله ی فلزی روی پنجره را در دستش فشرد و سعی کرد جلوی کفشش را در شیار بین آجرهای دیوار قرار دهد تا از ارتفاع سه متری به پایین پرت نشود.
-رفت تو اتاق بانز؟ عالیه! برو اذیتش کن. تهدیدش کن. حقا که خودمی.

خون در دست و پای سو جریان نداشت. کف دستانش عرق کرده و میله لیز شده بود. ولی خبری از داد و فریادهای بانز و رد و بدل شدن کلمات لود نشده‌ی ناپیدا و زشتِ کج کلاه نبود.


-وای تو چقد با نمکی!
-تازه یه جوک دیگه هم بلدم. گوش کن...

همین دو جمله، هر چند ضعیف و نا مفهوم، کافی بود تا سو جهت اطمینان از به وقوع نپیوستن کابوسی عظیم، همچون شامپانزه های جنگل آمازون خودش را تاب داده و به طرف پنجره‌ی سمت راستش بپرد.
-داری چکار می کنی؟!
-دو تا سو؟

صدای گرومپ و لرزش خفیفی که در زمین به وجود آمد، نشان دهنده‌ی سقوط بانز روی زمین، آن هم با صورت بود. قطعا بعد از به هوش آمدنش حسابی خوشحال میشد که انحناهای صورتش مانند لرد سیاه شده بود. ولی نمی توانست خودش را ببیند و در نتیجه، ذوقی هم نمی کرد!

سوی کپی شده اصلا خوشحال به نظر نمی رسید. به نظرش بانز سرگرم کننده بود و حالا که او غش کرده بود، باید به دنبال سرگرمی دیگری در آن خانه می گشت.

-نرو! بمون همینجا. حیثیت منو به باد نده!

سو داد زد. صدایش هم به داخل اتاق رسید. ولی گوش شنوایی نبود!
گوش شنوا در آن لحظه به راهرو برگشته و با مشکل عظیمی روبرو شده بود.
-سلام.

سوی اصلی توانست به سختی و مشقت و تحمل آسیب های جسمی بسیار، خودش را به پشت پنجره ای که انتهای راهرو قرار داشت برساند. او حتی در این راه یک لنگه کفش و یک نصفه کلاه و دو عدد انگشتش را فدا کرد.
صحنه‌ی پیش رویش، غیر ممکن ترین و ترسناک ترین و اشتباه ترین اتفاق بود. سو وظیفه داشت خودش را از خطر آگاه کند.
-نرو! نگو! برگرد! اون بزرگترین تهدید جامعه محسوب میشه تسترال!

کو گوش شنوا؟!

-چه با کمالات شدی امروز!
-چه جنتلمن!

سو کاملا از خودش قطع امید کرد. هرگز تا این حد تباهی را پیش بینی نمی کرد.

-نظرت چیه بریم تو حیاط قدم بزنیم سو؟
-رودولف؟

بلاتریکس آمد. بلاتریکس از آنسوی راهروها آمد. بلاتریکس با چوبدستی آمد!

-بلا، من کاری نکردم. فقط می خواستم سو رو بفرستم بیرون، توی حیاط.
-خب پس اول سو رو می کشم، بعد تو رو. الان کجاست؟
-چی کج‍...

نگاه متعجب رودولف، با نگاه منتظر بلاتریکس همراه شد تا نشانه ای از سو پیدا کند.
ولی نبود.

هیچ علامتی مبنی بر حضور سو در آن مکان وجود نداشت. تقصیر سو بود. میشد با نگاه کوتاهی به تبصره ها و نکته های صفحه مربوط به طلسم فرار از فـیلتر، متوجه زماندار بودن تاثیر آن شد.
ولی دیگر فرصتی نبود. طاقت بلاتریکس تمام شده بود.

-اشکال نداره عزیزم. فعلا تو رو می کشم تا بعد که سو رو پیدا کنم.

بلاتریکس بسیار به وقتش اهمیت می داد.
-آخی... گربه اومده پشت پنجره!

بلاتریکس نگاه بسیار دقیق و تیزی هم داشت. آنقدر تیز که لبه ی یک کلاه از پشت پنجره را تشخیص می داد!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸:۱۸ یکشنبه ۷ مهر ۱۳۹۸
#8
امممم...
میشه یه دقیقه بیام تو؟ میخوام درخواست دوئل رو تحویل داورا بدم. نمیشه؟
همینجا میگم پس.
درخواست دوئل پنج روزه دارم با اون آقا که اون طرف حیاط توی اتاقک نگهبانیه. هماهنگ هم شده.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: سلام بر لرد شکلاتی ... درود بر چتر صورتی
پیام زده شده در: ۰:۵۴:۵۸ چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۸
#9
ارباب!

واقعا؟!
خواب نیستم؟ يعنی بالاخره صبر و تحملم نتیجه داد؟
چقدر خوشحالم که شما برگشتین، ارباب! چه خوب شد که همچنان ارباب مائید.
ارباب، نمی دونین این مدت چی گذشت به من! یه دستم دستمال کاغذی بود، یه دستم سینی خرمایی که به زور داده بودن بهم. از پشت در جُم نخوردم، ارباب!
همونجا نشستم و چشمم به در خشک شد تا بتونم دوباره چهره زیبای شما رو بینم.

ارباب، من فقط می خواستم برم داخل خونه و همه جا رو دنبال شما بگردم. ولی طبق آخرین دستورتون، حق ورود نداشتم.
ارباب، تنها راهش این بود که از اون هاگرید مجوز ورود بگیرم. همه‌ش صحنه سازی بود، ارباب.

ارباب، میشه برگردم؟ بیام تو؟


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱:۳۳:۲۶ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
#10
آغاز ترم 23 هاگوارتز


تدریس کلاس معجون سازی تا پایان پاییز 98، بر عهده‌ی اساتید گروه اسلیترین است.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.