هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۶:۲۸ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
#1
برای سال های طولانی تمام مرگخواران و حتی لرد از خودشان می پرسیدند که لوسیوس چطور پولدار شده است. با این حال نارسیسا همیشه به زیرکی و هوش همسرش اطمینان کامل داشت. گرچه او هم کم کم دچار تردیدهایی می شد!

- خواهرت چطوره؟ خواهرت! حجیم هم...
- وانمود می کنم جمله ی آخرت رو نشنیدم، لوسیوس.

لوسیوس دقیقاً متوجه نشد منظور نارسیسا از جمله ی آخر، آنجایی بود که به حجیم بودن بلاتریکس اشاره کرد، یا آنجایی که به خود بلاتریکس اشاره کرد، ولی ترجیح داد بیشتر از این عصبی اش نکند. آخرین باری که نارسیسا عصبی شد، به لرد سیاه در مورد مردن پاتر دروغ گفت و همه شان را بعد از هفت جلد مصیبت کشیدن، بدبخت کرد.
- اهم. آره. لینی چطوره؟ اونم گرفتنش راحته ها!
- لینی آخه؟! یه حشره رو بدیم مرگخوارا و لرد همه با هم بخورن؟!

لوسیوس تیر آخر را زد:
- چیز... بانز! بانز رو بپزیم!
-
- آخه... آخه... گفتم کسی متوجه غیبتش هم نمی شه!

نارسیسا کمی بیشتر فکر کرد. شاید نمی شد بانز را دید، ولی قطعاً می شد او را خورد!


I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۲ چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷
#2
- پیاده نمی شی داداش؟ ته خطه. تموم شد به پیکسیای تو دلم قسم.

مانند تمام روزهای قبل، کمد حرف می زد و آمی گوش می داد. حتی زمانی که مستقیماً خطاب قرار می گرفت!
- حاجی. آبجی. همشیره. هرچی که هستی، بپر پایین. داداش کمد خاله ت که نیست!
- میشه...
- منو دست کم نگیرا! من با جن خوب و پیکسی بد و معجون و مو و هرچی دلت بخواد کشتی گرفتم یه تنه!
- یه کم صبر کنیم؟

صدای آمی هم مثل سایر اجزای چهره اش ظریف و دخترانه بود. برای همین هم کمد در حال جفتک پراندن برای بیرون پرت کردن آمی، متوجهش نشد.
- منو دست کم نگیر داداااااش! زیر یه خمتو می گیرم... *صدایش به صدای نقی معمولی شباهت زیادی پیدا می کند*
- که لرد بیان ردا بردارن؟
- ...و یه بارانداز... چی؟

آمی عادت نداشت در مورد خودش حرف بزند. یا در مورد خواسته های خودش حرف بزند. یا اصلاً فعل های اول شخص استفاده کند. او دوست داشت قایم شود. دیده نشود. توجه نشود. نادیده گرفته شود. او می دانست نادیده گرفته شدن خیلی بهتر از مسخره شدن و آسیب دیدن است. آمی دلش نمی خواست آسیب ببیند.

برای همین هم داخل یکی از رداهای لرد که کنار راه منتهی به مغز لینی آویزان شده بود، بیشتر چمباتمه زد.
- لرد. رداشونو بردارن.

کمد چیزهای زیادی نداشت. ولی ضمناً چشم هم نداشت. در نتیجه، وقتی هکتور داشت برای پانصد و بیست و هفت هزارمین بار از یکی از راه هایش خارج می شد، دو چشمش را قاپید. که کافی نبود. و وقتی لینی برای بار پانصد و شصت و سه هزارمین بار، وارد کمد شد، چشم های او را هم دزدید. تا بتواند چهار چشمی به آمی نگاه کند.
- که چی بشه؟! ..__OO (چشم های بزرگتر به هکتور و کوچکترها به لینی تعلق دارند.)
- که منم ببرن. تو رداشون قایم باشم.

کمد دل هم نداشت. می خواست یکی از بلاتریکس قرض بگیرد که داشت برای ششصد و هفتاد و چهار هزارمین بار سعی می کرد با کروشیو زدن از شر کمد خلاص شود. ولی بلاتریکس هم دل نداشت. بنابراین کمد فقط توانست برای آمی دستگیره بسوزاند. دل نداشت دیگر!
- آخه چرا؟!

صدای آمی به زور از داخل ردای لرد به گوش می رسید. اگر کسی پاین چاپلوس دو به هم زن چندش آور خانه ی ریدل ها را می شناخت، آرزو می کرد همیشه صدایش همین اندازه به زور شنیده شود.
- دوست ندارم برم بیرون.

کمد دست و پا هم نداشت. این بار می خواست یکی از نجینی قرض بگیرد. بعد از این که چند ثانیه هر دو در چشم های همدیگر خیره شدند، خودش شرمنده شد و درهایش را باز کرد تا نجینی برود.

ولی به هر حال، پایه هایش را توی بغلش جمع کرد و کنار آمی، توی خودش (به معنی واقعی کلمه) مچاله شد.
هردو تمام روز منتظر ماندند تا لرد بیاید و ردایی از داخل کمد بردارد...


I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۰:۳۲ شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷
#3
کمد دنده را عوض کرد و به مقصد دیگری رهسپار شد.
- آره خلاصه. اینا همش کار خودشونه بابا. من و تو که پول نداریم گالیون بخریم، همینطوری هی سرشو گرفته میره بالا واسه خود...

در این سرفه ای کرد تا تعدادی از شپش های یادگاری فنریر را به بیرون تف کند.
- روز به روز هی قیمت همه چی داره بیشتر میشه. من خودم مادرزنم موریانه خوردگی درجه اول داره، هیچ جا نمیتونیم داروهاشو گیر بیاریم...

دوباره ساکت میشود و از بیرون، صدای داد و بیداد به گوش می رسد. ظاهراً در حال دعوا با کمد مسافربر دیگریست که جلویش پیچیده است. واژه های شنیعی مانند «دراور پلاستیکی!» و «چوب خشک مترسکی!» شنیده می شود. صدایش که برمیگردد تو، با عصبانیت بیشتری دنده را جا به جا می کند و کل هیکلش تکان میخورد.
- البته تا چند وقت دیگه میخورنش تموم میشه و مام خلاص میشیم از این وضعیت. ک ک ک ک ک ک...

صدای خنده ی کمُدی از خودش در میاورد.
- ولی حکایتم اینه که دیگه کمدام جونشون به لبشون رسیده جون آقایی که شما باشی! امروز فرداست که...

کمد همینطور به مسیرش ادامه می دهد و حرف می زند، مسافرانش سر از جاهای مختلف در می آورند و آمی، پنهان شده در کنج کمد، فقط گوش میدهد...


I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵ پنجشنبه ۵ مهر ۱۳۹۷
#4
اگر از کنت پاین در مورد آمی می پرسیدند، وانمود میکرد نمیداند در مورد کدام پسرش صحبت می کنند. اگر از کنتس در مورد آمی می پرسیدند، با نگرانی اشراف منشانه ای گوشه ی لبش را گاز می گرفت. در نظر هردوی آنها، آمی مثل هر بچه ی وسطی دیگری به هیچ دردی نمی خورد و اصلا وجود نداشت. پس این به سلاح آمی تبدیل شد. یاد گرفت وجود نداشته باشد. قایم شود.

حتی وسط یک مهمانی اشرافی!

بنابراین وقتی «لیدی کرو» از کمد به بیرون پرید، او دقیقاً همان گوشه کنار کمد قایم شده بود.
- اینجا دیگه کجاس؟ چرا سیاهه؟ ما چرا اینجاییم؟

لیدی کرو به سمت کمد برگشت ولی در کمد همان لحظه بسته شد و استخوان های آلکتو کرو تا ابد متأسفانه در حفره ی اسرار نماند. در وسط مهمانی اشرافی پاین ها ماند:
تصویر کوچک شده


در حالی که آمی کنج کمد قایم شده بود.
- اوی. هی. پیس پیس. خوشگله. دختره!

آمی صفت «خوشگله» را بزرگ منشانه پذیرفت ولی با شنیدن «دختره» بیشتر در عمق کمد فرو رفت. او تصور میکرد حتی در یک کمد هم می تواند از کمد قایم شود. یک بار در شکم پرنسس نجینی از خود پرنسس قایم شده بود. یک بار هم یک ماه داخل ردای لرد از لرد قایم شد. البته بعدتر وقتی لرد به خیاطش، مرگخوار سفارش دهنده اش، مرگخوار ردا آورنده اش، صنف حمایت از خیاطان و دو سه مرگخوار دیگر آواکداورا زد و تصمیم گرفت ردای سنگینش را تکه تکه کند، از آنجا بیرون آمد. طبعا بعدش سر از شکم پرنسس در آورد.

- اوی دختر! با توام! که دستکش دستته!
کمدی بود بسیار ول نکننده.

- من دختر نیستم.
- حالا هرچی، کجا می خوای بری؟ یا کجا نمیخوای بری؟ من که بیکار نیستم کل روز منتظرت بمونم! هفت سر کائله (عائله ی کمدی) دارم! اتوبوس شوالیه ورشکست شده منو گذاشتن اینجا کاراشو بکنم! منم...
- ولی توانایی های شما بسیار فراتر از اینه.
- درسته.
- جای تأثره که حتی به اندازه ی راننده ی اتوبوس شوالیه براتون ارزش قائل نشدن که همراه و مصاحبی درخور شأنتون براتون برگزینن.
- درسته.
- اگر اراده ی والای شما بر این باشه، من همین کنج می مونم و با افتخار این وظیفه رو می پذیرم.
*در این لحظه شاهد تغییر شکل پیشرفته ی کمد به تسترال هستیم*

بدین ترتیب استخوان های آمی پاین هم تا ابد حالا نه، ولی برای مدتی طولانی در کمد ماند.


I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۱:۴۹ پنجشنبه ۵ مهر ۱۳۹۷
#5
از اونجا که سروری هستید بسیار نقدکننده.


نقد پست ارسال شد!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۷ ۲:۱۵:۴۵

I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۷:۴۳ چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۹۷
#6
به وضوح دنبال پرنسس ارباب رفتن در نظر مرگخواران وظیفه ای پرشکوه بود. هر مرگخواری نمی توانست به سادگی به آن دست یابد. در نتیجه دور هم حلقه زدند تا ببینند این افتخار باید نصیب چه کسی شود. بالاخره خانه ی ریدل هاست. هرکسی نمی تواند که از راه برسد و زارت برود دنبال پرنسس.

- ما حاضریم.

مثل این که می تواند.

مرگخوارها امان ندادند. چون بالاخره وظیفه ای با عظمت بود و مرگخوار داوطلب باید مرد و مردانه پای وظیفه ای که خورده بود می ایستاد! در نتیجه بدون این که ببینند چه کسی داوطلب شده است، به سبک دعواهای برره ای روی کله اش پریدند و با سیم هدفون و موی ضخیم و غلاف کاتانا و هرچه دم دستشان آمدند داوطلبشان را طناب پیچ کردند. قبل از این که گرد و خاک فرو بنشیند، بلاتریکس اعلام کرد:
- خب مشخص شد. من میرم پرنسس رو میارم و غذاشم میشه...

گرد و خاک نشست. چهره ی داوطلب اول مشخص شد.
- تو دیگه کی هستی؟!
- ما voldemurt1 هستیم. اگر تأییدمون کنید بقیه ی داستان این که چطوری از اینجا سر در آوردیم هم بهتون می گیم.

مرگخوارها چند لحظه ای مات و مبهوت به همدیگر نگاه کردند. کمی بیشتر باز به یکدیگر نگاه کردند. آنوقت بلاتریکس دولا شد و voldemurt1 را میان موهایش جا داد. بعدش هم برای آوردن نجینی به راه افتاد.

ظاهراً مرگخوارها اهمیتی به ادامه ی داستان voldemurt1 نمی دادند.


I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲:۰۳ شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۷
#7
مدیر هرگز فکر نمی کرد بتواند از اینی که هست ناراحت تر شود. در واقع *spoiler alert* مدیر تا پایان مصاحبه ی مرگخواران چندین بار به این نتیجه رسید. ولی هنوز این را نمی دانست. در آن لحظه فقط میدانست امکان ندارد از چیزی که هست، ناراحت تر شود.

و اشتباه می کرد!

- اوس!
- عااااا... اوس علیکم.

تاتسویا ماتسویا وارد شده بود. مدیر سعی کرد اسمش را بخواند.
- تاستا... تاسی... تاتسی... ببخشید ممکنه خودتون رو معرفی کنید؟!
- سامورایی معرفی نمیکنه، سامورایی فقط اطاعت میکنه.

مدیر از تصور این که کارگری حرف شنو و مناسب نصیبش شده بسیار خوشحال شد.
- پس من شما رو سامورایی صدا میکنم. ممکنه از مهارتاتون بگید؟
- سامورایی از مهارت هاش نمیگه، سامورایی فقط اطاعت میکنه.

مدیر کم کم داشت کفرش در می آمد.
- تو کدوم بخش میخواید کار کنید اصلاً؟!
- سامورایی چیزی نمیخواد، سامورایی فقط اطاعت می کنه.

دست مدیر کم کم به سمت موهایش می رفت. در فرم مرگخواران پرسیده بودند چه بلایی سر بینی و موهای لرد سیاه آمده است. یک نفر باید می پرسید قبل از خواندن فرم عضویت مرگخوارانش یا بعد از آن. چون مشخص بود بعد از مصاحبه با این مرگخوارها چه اتفاقی ممکن است برای موها و بینی یک نفر بیافتد.

- نمیتونین همینطوری توی موزه کار کنید! باید یه مهارتی داشته باشید! این دیگه چه وضعشه! بیرون!

ولی ارباب به سامورایی دستور داده بود شغلی در موزه گیر بیاورد. و سامورایی اطاعت می کند. بنابراین کاتانایش را کشید و به مدیر موزه نزدیک شد.
- سامورایی باید اطاعت کنه و مدیر-سان نمیذاره سامورایی اطاعت کنه...

مدیر موزه به هیچ وجه نمی توانست چنین فردی را در موزه اش استخدام کند. مسئله بر سر شرافت تا پای جان بود. یا مرگ یا پا گذاشتن بر ارزش ها!
- بسیار خب، بسیار خب! شما استخدامی. برید اون گوشه بایستید و فقط اطاعت کنید.

و با صدایی که می لرزید، صدا زد:
- بعدی.


I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۲:۳۵ سه شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۷
#8
سرورم. لیدی لسترنج. پرنسس نجینی. *از کمر تا می شود*

1-هرگونه سابقه عضويت قبلي در هر يک از گروه هاي مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهيد!
ما بدون دستور مستقیم سرورمون به هیچ جبهه ای ملحق نمی شیم.

2- به نظر شما مهم ترين تفاوت ميان دو شخصيت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چیست؟
ما حقیران و خرده مرگخواران در حدی نیستیم که بخوایم شخصیت والا و گرانقدر و بی بدیل و بی همتا و شگفتی آفرین سرورمون رو بررسی کنیم تا تفاوتش با شخصیت های دیگه رو بفهمیم.

3-مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟
هرچه بیشتر در معیت سرورم، لیدی لسترنج و پرنسس نجینی باشم تا به کیفیت حیاتم افزوده بشه.

4-به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.
سرورم، یک جادوگر اصیل زاده هرگز ذهنش رو درگیر خائنین به اصل و نسب، گندزاده ها و سایر موجودات دون شأن خودش نمی کنه.

5-به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟
سرورم، تصور می کنم خاطرنشان کردن این نکته که شاید زمانی در روزگارهای دور موفق بشن در برابر سیاه ترین، بزرگترین، بی مانندترین و قدرتمندترین جادوگر تمام ادوار بایستند و یک نظر چهره ی بسیار دلنشین و زیبای شما رو ببینن، بهشون حیات دوباره می بخشه.

٦-بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟
بدون تردید هر راهی که سرورم امر کنند، بهترین راهه.

7-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟
حتی به عنوان یک اصیل زاده، معتقدم بسیار دنی تر از اون هستم که با پرنسس نجینی رفتاری داشته باشم یا به هر ترتیب وجود ذی جود ایشون رو با حضور پست خودم آزرده کنم.

8-به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟
بسیار خردتر از اون هستم که در ارتباط با هرچیزی که به سرورم مربوط میشه نظری بدم، ولی آنچه آشکاره، این مسئله ست که بدون هیچ تردیدی سرورم مرحله ی بعدی تکامل انسان ها هستند و ظاهرشون، نماینده ی چهره ی انسان ها در طی شاید پنج قرن آتیه.

9-یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.
من رو عفو کنید سرورم. من رو ببخشید. استدعا دارم من رو در معرض بدترین شکنجه ها قرار بدید. من شما رو نا امید کردم سرورم. من در حد انتظارات شما ظاهر نشدم. من شکست خوردم. موفق نشدم برای چنین حجمی از... مو! *چندشش می شود* استفاده ای پیدا کنم. این زندگی دیگه ارزشی نداره، سرور من. چطور میشه با ننگ مأیوس کردن لرد تاریکی به زندگی ادامه داد؟! اجازه بدید چهره ی خیره کننده ی شما آخرین تصویری باشه که پیش از مرگ در عنبیه های حقیر و ارزش من جای می گیره...


آمى! (وى را گرفته، برعكس تا مى كند تا خط تاى كمرش از بين برود.)

چه فرم مناسبى... سياهى و وفادارى درون شما موج مى زنه... لاكن مشكلى هست...
نقل قول:
من شکست خوردم. موفق نشدم برای چنین حجمی از... مو! *چندشش می شود* استفاده ای پیدا کنم.

چندشتون شد؟ از مو چندشتون شد؟ ... از مو....؟ مو چيه آمى؟ ... اون ريشه!... ريش! ... مو چشه؟... حجم زياد مو چشه؟ ... خيلى هم خوبه!

شما به تازگى به جمع ما ملحق شدين و تازه وارد محسوب ميشين. لاكن فعاليت خوبى دارين. شخصيت هارو شناختين و حتى شخصيت سياه خودتون رو هم نشون دادين. توجه خوبى به سوژه ها ديدم ازتون. هنوز مسائلى هست كه لازمه بدونين. لاكن اينقدرى كه ميدونين براى پيوستنتون به جبهه كافيه. بقيه اش به مرور زمان حل ميشه.
پس لطفا تشريف بياريد داخل تا بيشتر در مورد تفاوت مو و ريش با هم صحبت كنيم!

تاييد شد.
خوش اومدين.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲۰ ۱۳:۵۹:۲۷

I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۳:۲۹ جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۹۷
#9
مرگخواران با مشاهده ی چگونگی روش ایجاد اشتغال، بلافاصله دست به کار شدند. در حد فاصل پیدا شدن لینی، چند نفر از کارگرها از وسط به دو نیم شدند (آلت قتاله ی احتمالی = قمه/کاتانا/موچین-->کراب سریعاً موچینش را ضد عفونی کرد) چندتایی با جسمی غیر قابل شناسایی خفه شدند (آلت قتاله ی احتمالی = سیم هدفون) یکی دو نفر دیگر هرگز یافت نشدند (یک نفر آخرین بار نزدیک موهای بلاتریکس و دیگری، پشت سر هوریس دیده شد.) و بدین ترتیب...

- چندین نفر. تعدادی زیادی کارگر لازم داریم.

لرد هنوز دهانش را باز نکرده بود که خروار مرگ... کارگرها، کارگرهای بسیار مشتاق بر سرش خراب شدند:
- ارباب ما! ما! ما! ما!
- ارباب من که معجون می پزم...
- اگه فراموووووشم کنی...
- هرچی گوش میدی رو نخون که.

در انتهای صف بلاتریکس سرش را پایین گرفته بود و به سمت مرگخواران می آمد. به هر مرگخواری که می رسید، در جنگل انبوه موهایش ناپدید شده و استخوان هایش تا ابد در حفره ی اسرار موهای بلاتریکس می ماند. البته موهای بلاتریکس هم ظرفیتی داشتند و در این میان، از تهشان، کارگری که دو دقیقه پیش بلعیده بود، شوت شد بیرون. هوریس تنها کسی بود که نمی توانست در این بزن بزن همگانی شرکت کند، چون اگر از جایش بلند می شد، کارگر پوستر شده ی زیرش را مدیر می دید. ابری متشکل از دست و پا و هدفون و مو و چربی و معجون در برابر لرد شکل گرفته بود. حتی لینی هم دیده نمی شد. قبل از آن که خودش را به لرد برساند، مشتی از میان ابر درآمده و او را قاپیده بود. در این لحظه که نسل مرگخوارها داشت از میان برداشته می شد (سامورایی با کسی شوخی نداشت. همینطور هم موهای بلاتریکس.) سرانجام...
- ساکــــــــت!

مدیر عربده ای زد و ابر از حرکت ایستاد. صدای ویزویز خفیفی همچنان شنیده می شد، که وقتی گویل آب دهانش را قورت داد، آن هم قطع شد.

- خودم انتخاب می کنم! آدم هاتون رو بفرستید تک تک باهاشون مصاحبه می کنم ببینم چه کاری ازشون بر میاد.

به سمت مثلا دفتر مدیریتش رفت و در را بست.


I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۳:۱۵ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
#10

در اندک زمانی تک تک مرگخواران اعم از لرزنده و ترسنده و چرخنده و زننده حتی، از پیش چشم لرد سیاه ناپدید شدند. چرا که تجربه ثابت کرده بود هر آینه بیم تغییر نظر لرد رفته و از آنجا که حوصله ی ایده پردازی هم ندارد، ممکن است تک تکشان را با اردنگی از خانه ی ریدل ها به بیرون پرتاب کند. مرگخوارها نمی دانستند بیگاری یا باگاری مد نظر لرد نیست، ولی هرکدام به سمتی شتافتند تا شیوه ای مناسب برای باگاری بیابند.

به جز یک نفر.

تق. تق. تق. تق تق تق تق. تق تتق...
- گویل.

گویل همانجا ایستاده و با نشانه های بهجت روحی در صورتش و در حال کوبیدن چند تیر و تخته به هم، به لرد نگاه کرد.
- ارباب! :مفتخر:

لرد لحظه ای فکر کرد. به هر حال او اربابی بسیار فکر کننده بود. لحظه ای فکر کرد که آیا از گویل بپرسد دارد چه غلطی می کند یا درجا از زندگی غم بارش خلاصش کند. و چون اربابی بسیار دل رحم و رئوف هم بود، تصمیم گرفت شانسی دوباره به گویل بدهد.
- داری چیکار می کنی؟
- ارباب، دارم گاری درست می کنم! مگه نگفتین میخواین گاری بکشیم؟!

لرد باز هم فکر کرد. چون هنوز هم بعد از این همه وقت (آلویز) و با وجود فشارهای سخت زمانه، اربابی بسیار فکر کننده بود. لرد خیلی زیاد فکر کرد. چون اربابی بسیار خیلی زیاد فکر کننده بود.
- گویل.
- ارباب! :باد-کرده-از-شدت-افتخار:
- گاهی فکر می کنیم فقط فراست و ذکاوت و وجود ذی جود ماست که قدرت مقابله با بلاهت شما رو داره.

گویل درست متوجه نشد لرد چه گفت، ولی با بیشترین شدتی که می توانست تأیید کرد. لرد دیگر فکر نکرد.
- از جلوی چشم ما دور شید گویل.

بدین ترتیب، گویل اولین مرگخواری بود که با موفقیت پروسه ی باگاری کشیدن و اخراج نشدن از گروه مرگخواران را پشت سر گذاشت (البته اگر می شد این را موفقیت نامید). ولدمورت داشت سراغ مرگخوار دیگری می رفت، با این امید که نفر بعد راه مناسبی برای باگاری کشیدن یافته باشد.

مگر بیشتر از یک گویل در میان مرگخواران وجود دارد؟!


I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.