هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱:۵۳ شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۸
#1
هسته زردآلو مامان، میشه لطف کنی و این پست مامانو نقد کنی؟




پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۲۲:۰۴:۳۴ شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۸
#2
-ببین پیاز داغ مامان، کوتاه کردن موها هر چند وقت یک بار ضروریه. مخصوصا برای شما که موهای پرپشتی داری.
-

لرد دستی به سرش کشید.
فقط بیابان بود!

در فکر فرو رفت. شاید مادرش اخیرا فرزند دیگری هم پیدا کرده بود که نامش "پیاز داغ" بود. از قضا آن فرزند موهای پرپشتی هم داشت. شاید او برادری دوقلو پیدا کرده بود! اگر چنین موضوعی صحت داشت باید در اولین فرصت این برادر حق خور را به سزای اعمال کثیفش می رساند. حتما بخاطر همین برادر ظالم بود که سر او اکنون عاری از یک تار مو مانده بود زیرا تمام مو های ژن خوب گانت و ژن بد ریدل های گور به گور شده را برادرش به ارث برده بود.

در همین افکار ناخوشایند و حسادت آمیز غرق بود که مروپ دستی جلوی صورتش تکان داد.
-عزیز مامان حواست به حرفام هست؟ بیا تشریفمونو بر داریم ببریم آرایشگاه تا موهای مبارکتو کوتاه کنند و عین ماه شب چهارده بشی.

ظاهرا این بار دیگر پای برادر گم گشته اش "پیاز داغ" وسط نبود.
-مادر جان شما مویی بالای سر ما می بینید؟! ما را به سخره گرفتین؟!
-نه لوبیا پلو مامان...سخره کجا بود؟! مگه پسر دسته گل من چی از بقیه کم داره؟

مورچه ای که دانه جو ای را کف زمین خانه ریدل حمل میکرد با شنیدن جمله مروپ ناگهان متوقف شد و از همان فاصله نگاهی به لرد انداخت.
-یه تار مو و یه دستگاه دماغ ناقابل!

اما از از آنجایی که صدای مورچه ها فرا صوت بود هرگز این حقیقت تلخ در میان آن گفت و گو مادر و فرزندی شنیده نشد.

مروپ از آن دست مادرها بود که هرگز عیوب فرزندش را نمی دید. هنوز سخنانش لرد را قانع نکرده بود که آخرین ترفند خام سازی را به کار گرفت.
-عزیز مامان، زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم/ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم!

در حالی که تن شاعر در گور میلرزید و بخاطر این حسن استفاده از شعرش به شاعر شدنش لعنت می فرستاد، لرد دوباره دستی به سرش کشید. به قدری شعر خام کننده بود که واقعا حس میکرد تار موهایی را در زیر انگشتانش حس می کند.
-برویم مادر جان...می خواهیم زلف های بلند خود را کوتاه کنیم تا بر بادتان ندهیم.

و آن دو نفر راهی سالن مد و زیبایی کراب شدند. بی گمان با وجود این مادر و فرزند متوهم موقعیت سختی در انتظار کراب بود.




پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۰:۲۲:۱۶ جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۸
#3
مروپ کدو تنبل بزرگی را از جیبش در آورد و در دست لرد گذاشت.

-خیلی ممنون مادر جان، میل نداریم!
-نه عزیز مامان نمیخواد میل کنی.
-درست شنیدیم؟! ما که حرفتان را باور نمی کنیم. حتما می خواهید رد گم کنید و در لحظه ای که ما انتظار نداریم کدو در حلقمان بچپانید!

مروپ به سادگی سری به نشانه نفی تکان داد و متری از دیگر جیبش در آورد. با دقت طول و عرض و ارتفاع جادوگر را اندازه گیری کرد.

-حالا نیاز نیست لباس برایش بدوزید...سردش نیست که. بجای این کار ها فکری برای ما کنید تا زودتر به جغد محفل دست یابیم.
-ببین عزیزکم...این جادوگر محترم رو می چپونیم توی این کدوئه قل میدیم سمت محفل. به همین سادگی.
-بعد لابد انتظار هم دارین ایشون قل قل خوران تشریف ببرد پیش دامبلدور و بگوید: "والا لرد و مرگخوار ندیدم . به سنگ تق تق ندیدم به جوز لق لق ندیدم. قِلم بده بذار برم." دامبلدورم یک عدد جغد بدهد دست این کدوئه و بسیار هم از عضویتش تشکر کند و قلش بدهد داخل خانه گریمولد! الان این نهایت تبحرتان بود مادر جان؟!
-روغن نباتی مامان، تجربه ثابت کرده دامبلدور علاقه زیادی به عضویت موجودات عجیب و غریب توی محفل داره...یه کدو تنبل که در مقایسه با پرتقال و گوزن کاملا معموله!

لرد در فکر فرو رفت. نقشه مادرش ارزش امتحان را داشت.
رو به سمت جادوگر کرد.
-تشریف ببرین داخل کدو!
-نمیخوام! نمیام! من داخل کدو نمیرم...این کار شما بر خلاف آزادی های فردیه. یقه منو ول کنید برم به کار و زندگیم برسم.

جادوگر به قانع سازی نیاز داشت.




پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۴:۲۰:۲۳ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۸
#4
-مگه نشنیدید که گفتم من می خوام همسر عزیز تر از جانم رو نجات بدم؟
-اما من شنام بهتره ها. فکر کنم آقای لسترنج هم موافق باشن من نجاتشون بدم...مگه نه آقای لسترنج؟

آقای لسترنج در حالی که سخت برای زنده ماندن دست و پا میزد و به سختی نفس می کشید با دستش علامت لایکی برای پالی نشان داد.

-مگه دستم...آخه نگاه چه همسر جذاااابی دارم! مگه میتونم این حضرت عشق رو نجات ندم؟

قوری که ناگهان بر او نور مرلین تابیده شده بود تسبیحش را از جیب لباس سبز خال خال مشکی اش در آورد.
-بله...از آنجایی که خواهر بلاتریکس زوجه برادر رودولف هستند و طبیعتا محرمند مستحب است خودشان این امر مرلین پسندانه را انجام دهند تا به تیغ سانسور هم کشیده نشویم.

بلاتریکس لبخند زنان لگدی نثار پالی کرد و شیرجه ای به درون آب زد و خودش را به رودولف رساند.
-رودولف عزیزم بلاخره به این نتیجه رسیدم طاقت یک لحظه دوریتو ندارم...ولی طاقت تا ابد دوریتو چرا!
-پس بلاخره تو هم متوجه کوه جذابیت من...عه...وایسا...چیشده؟!

بلا تخته سنگی را محکم با طناب به پای رودولف گره کور زد و با لبخندی خبیثانه شروع به بازگشت به ساحل کرد.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۷ ۱۱:۳۲:۱۲



پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۰:۰۸:۴۵ شنبه ۷ دی ۱۳۹۸
#5
سلام بر کنجکاو اعظم! بله هنوزم عقیده م عوض نشده. گب کنجکاو، نه گبِ فضو...ولش کن ولش کن!

1- و سوالی که مدت ها منتظر موقعیتی برای پرسیدنش بودم تا آبرو برات نذارم گب! خجالت نمیکشی تیپ شخصیتیت شبیه...ای بابا حیف که دیشب آیه هفتم سوره شوم نازل شد که ازت این سوالو نپرسم...اگر بدونی چه نقشه های شومی که نداشتم...حیف!

۲- چطوری انقدر به زندگی مثبت نگری آخه؟ اینهمه محبت و انرژی رو از کجا میاری وجدانا؟ یعنی گاهی به قدری شاد و خندون میشی که آدم ته بیچارگی هم باشه از دستت خنده ش میگیره. چطوری انقدر هم پرو تشریف داری؟ آدم از در میندازتش بیرون از پنجره میاد تو قلب آدم!

۳- چند سالت بود که کتابای هری پاتر رو خوندی و کدوم جلد رو بیشتر دوست داشتی؟

۴- تا حالا شده کتابای هری پاتر رو باز کنی و از روی علاقه ت بری وسط کتاب یه بخش خاص رو بخونی؟ اگر شده اون بخش کجا بوده؟

۵- شخصیت مورد علاقه ت توی هری پاتر کی بود؟

۶- چندتا فیلم و کتاب که دیدی و خیلی ازشون خوشت اومده به ما بچه های گل تو خونه معرفی کن.

۷- میدونم یکی از کتابای مورد علاقه ت غرور و تعصبه. چرا الیزابت؟ به نظرت شخصیتش چه صفاتی داره که مهمه؟

۸- پنه وقتی اولین بار اومد توی سایت چه احساسی داشت؟ با چه افرادی اول آشنا شد؟ چه افرادی بهش خیلی کمک کردن و چه مشکلاتی رو تحمل کرد تا از تازه وارد بودن در بیاد و با تجربه بشه؟

۹- چرا انقدر عکس پروفایل پنه خوشگله آخه؟! آخه اون چشماشو ببین!

۱۰- گابریل یا پنه؟ مسئله این است! اگر در آینده غیر اینا بخوای شخصیتی انتخاب کنی کیه؟ (ببینم نکنه به مروپ چشم داشته باشی؟! )

۱۱- از اونجایی که هفته ای یه بار سوتی ندی شبا خوابت نمیبره یکی از مهمترین سوتی های عمرتو جدا کن و بگو که یکم بهت بخندم روحیه م عوض بشه! (یعنی فقط خودت میدونی چقدر دلم میخواد اون سوتی که بخاطرش الان هفته هاست خواب خوش نداری رو بگی ولی حیف که مادری هستم دل رحم و بخاطر همین مجبورت نمیکنم.)

۱۲- وقتایی که ناراحتی چی حال و هواتو عوض میکنه؟

۱۳- یکم در مورد بدبختی های وزارت بگو با هم بشینیم زار بزنیم.

۱۴- تاپیک و انجمن مورد علاقه ت توی سایت کجاست؟

۱۵- اگر بخوای زندگی رو توی یه جمله توصیف کنی اون جمله چیه؟

۱۶- خب دختر گلم...علم یا ثروت؟ تابستان خود را چگونه گذراندی؟

فعلا همینا...موفق باشی گابریل مامان.




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۶:۵۳:۰۶ پنجشنبه ۵ دی ۱۳۹۸
#6
فضاپیما قصد سقوط نداشت، هر چه باشد سیرازویی ها در لیست تحریم شدگان کشورهای آستکباری نبودند و قطعات درجه یک وارد می کردند و سفینه هایشان ایمن بود. سفینه در یک سانتی متری آن دو نفر توقف کرد و شیشه پنجره اش را پایین کشید.

-از زمین به سیرازو بردن میشه، دو نفر.
-عه تو همون کفتره ای؟
-کفتر کاکل به سر عمت بودن میشه! به صنف رانندگان تاکسی فضایی توهین کردن نشو ها!
-با عمه پاتر من درست صحبت کن!

در همین حین که رابستن و جیمز در حال بحث و جدال بودند ناگهان ایده ای به ذهن تام رسید.
-ما به سیرازو می رویم اما سر راه پیاده می شویم! ما را به بالای این برج برسانید.
-پریدن شدن بشین بالا.

تام و جیمز سوار شدند.

بالای برج

-قابل شما رو نداشتن میشه...نه اصلا اگر شدن بشه...به مرلین اگر ده هزار گالیون رو قبول کردن بشم.

سیرازویی ها بسیار اهل تعارف بودند!

-ده هزار گالیون دیگه چیه مردک؟!
-ده هزار گالیون برای کرایه دیگه...البته باور کردن بشین که قابل شمارو نداشتن میشه.
-مگه سر گردنه هست؟ ما ده هزار گالیون نداریم.

البته تعارف نزد آنها حد خودش را داشت!
-بی جا کردن شدین وقتی گالیون نداشتن میشین سوار تاکسی فضایی شدن میشین! بنزین لیتری سه هزار گالیون شدن میشه اونوقت شما به ما رانندگان تاکسی با کرایه ندادن شدن ظلم کردن میشین؟

همان لحظه رابستن مشتی بر روی دکمه "پیاده کردن اجباری" کوبید و صندلی سفینه، تام و جیمز را به بیرون پرتاب کرد.

بر روی آسفالت خیابان

تام و جیمز مانند سفره با صورت بر زمین پهن شده بودند.

-تام حالت خوبه؟
-فوق العاده ایم...فقط الان بینیمان له شده است و موهایمان هم که در راه سقوط به زمین ریخت ولی بجز اینها به نظرمان سالمیم!
-عالیه. گمونم باید به فکر یه راه دیگه برای صعود به برج باشیم.




پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۸:۵۱ سه شنبه ۳ دی ۱۳۹۸
#7
خلاصه:

شانه مو لرد سیاه گم شده! لرد به مرگخوارا ماموریت میده تا شانه ش رو پیدا کنن و تا زمانی که پیدا نکردن به خانه ریدل بر نگردن. مرگخوارا تصمیم میگیرن عضو دایره پلیس باکینگهام که تجربه این مسائل رو دارند بشن اما توی مصاحبه اونا رد میشن و درحال بازداشت شدنن که فنریر رئیس پلیس رو میخوره.
حالا مرگخوارا میخوان خودشون پلیس بشن.

* * *


-بابا منم از این یونیفرم ها خواستن میشم.
-شدن نمیشه...این یونیفرم ها اندازه ت شدن نمیشه.
-اما من خواستن میشم. تازه یدونه صورتیشو خواستن میشم که همراه این مدال طلایی ها پاپیون صورتی هم داشتن بشه.
-چه گیری کردن شدیم ها!

ناگهان در اتاق با شدت باز شد و پیرزنی خودش را به داخل اتاق انداخت. با دیدن مرگخوارانی که همه یونیفرم های پلیس بر تن داشتند به سرعت شروع به سخن گفتن کرد.
-ننه کیفمو بردن...طلا هامو بردن...کارت های بانکیمو بردن...تلفن همراهمو بردن...زندگیمو بردن!
-شانه تون هم بردن شدن؟
-نه.
-پس شرمنده، کار شما اضطراری نبودن میشه. فردا تشریف آوردن بشین. فعلا ما باید شانه ارباب رو پیدا کردن بشیم.
-

اما پیرزن قصد تسلیم شدن نداشت.
-یعنی چی ننه؟! میگم کل زندگیمو بردن! اگر کار منو راه نندازین میرم رئیستون رو پیدا می کنم و گزارش میدم.

فنریر که بجای خلال دندان با استخوان ترقوه رئیس پلیس در حال تمیز کردن لای دندان های تیزش بود، با لحنی تمسخر آمیز پاسخ داد:
-خب اگر پیداش کردی گزارش بده!

و عینک آفتابی بر چشمش زد.

اما پیرزن سالها عمر کرده بود و قطعا تجربه های زیادی داشت. او تصمیم گرفت نقشه شماره دو را اجرا کند.
-وااااای ننه...الهی هیچ وقت کارتون به مردم نیفته...الهی بین مردم ذلیل نشین...کلی خون دل خوردم توی زندگی تا یکم پول جمع کنم و دستمو جلوی آدم و عالم دراز نکنم اما امشب همشو ازم دزدیدن. ای داد...حالا پول یه قبر هم ندارم که برم بمیرم...ای زندگی بی رحم زورت فقط به این پیرزن بد بخت فلک زده رسیده بود؟ ای روزگار کی انقدر بی رحم شدی؟ ای زمین و زمان...

مرگخواران تلاش می کردند تحت تاثیر قرار نگیرند اما عینک آفتابی فنریر کج شده بود و اشک در چشمان رابستن می درخشید.
البته علت اصلی اشک رابستن به دلیل فن جدیدی بود که بچه به لطف دان ده تکواندو رویش پیاده کرده بود، اما به هر حال نمیتوان منکر بازیگری تاثیر گذار پیرزن شد!

-مادر جان...چیکار میتونیم براتون انجام بدیم؟
-اون ذلیل مرده که کیفمو ازم دزدیدو پیدا کنید.

مرگخواران هیچ کدام تجربه ای در اینکار نداشتند. تنها تجربه مفیدشان شاید تعقیب هزارساله هری پاتر محسوب میشد که آن هم همچنان ادامه داشت!
-آخه چطوری...امم یعنی...چهرشو یادتونه؟
-یدونه از این جوراب پارازین های مشکی کشیده بود سرش.

رودولف که در حال تمیز کردن قمه هایش بود با لحنی که گویی معما پیچیده ای را حل کرده است، گفت:
-نشونه کاملیه...فردا میریم توی روزنامه آگهی می کنیم که هرکس دیروز یه جوراب پارازین مشکی روی سرش کشیده رفته توی خیابون بیاد خودشو تسلیم کنه؛ خب دیگه پرونده بسته شد. راستی مادر جان گفتید وضعیت تاهلتون چه جوریاس؟

پیرزن نگاه عاقل اندر سفیه ای به جماعت مرگخواران انداخت. باید دنبال نقشه سومی می گشت؛ راهی که بتوان با آن جماعت مرگخواران را به جست و جوی دزد فرستاد.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۳ ۲۳:۳۷:۴۸



پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۲:۳۹:۰۶ شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۸
#8
-نه.
-
-چیزه...آره؟ نه؟

دامبلدور جواب را نمی دانست. او که لرد نبود تا بداند در خانه ریدل همیشه به روی قدیمی ها باز است یا خیر.

-چرا مکث کردید ارباب؟ نکنه دیگه جایی برای سابقه دارها توی خانه ریدل ندارید؟!

از نظر دامبلدور سابقه دار بودن چیز خوبی نبود. هرچه باشد خلافکار ها و زندانی ها سابقه داشتند!
-نه ریتا...خانه ما جایی برای سابقه دار ها ندارد.
-ارباب شما خودتون بودید همیشه می گفتید از بازگشت قدیمی ها خوشحال میشین!
-ای بابا...ما گفتیم؟! چیزه...سابقه خیلی هم چیز خوبی است. بیا در آغوش تاریکی مرگخوارم...تایید شد!

مرگخواران نگاهی ناشی از تعجب شدید به لرد انداختند.
-ارباب شما همیشه گفتن می شدین که تایید عضویت مرگخوارا با بلاتریکس بودن میشه!
-چیز...واقعا بابا جا...یعنی مرگخوار جان؟!
-ارباب به من گفتن شدن: "جان"!

ناگهان جمع کثیری بر روی رابستن ریختند و شروع به گوشمالی دادنش از دل و جان کردند. مرگخواران انسان های حسودی نبودند...اصلا. فقط طاقت اینکه به یک نفر از طرف اربابشان "جان" گفته شود را نداشتند.

-این قمه هارو توی چشمات فرو می کنم از توی گوش هات بزنه بیرون راب!
-من داداشت بودن میشم. تو که خواستن نمیشی اولین قتل بشریت رو دوباره تکرار کردن بشی داداش؟
-پای ارباب یا ساحره های با کمالات وسط باشه من داداشی نمی شناسم. اصلا شما؟

حتی مروپ هم طاقت توجه پسرش به مرگخوار دیگری را نداشت.
-میگم چرا چند وقته عزیز مامان بهم کم توجهی می کنه و نمیگه نرو خانه سالمندان! رابستن مامان، عسل خربزه رو خنک میخوری یا با دمای عادی اتاق؟
-رابستن فس.

دامبلدور که تا به حال این حجم از خشونت را ندیده بود ناگهان غش کرد!




پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۵:۱۲:۳۳ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۸
#9
خلاصه:

جای روح لرد سیاه و دامبلدور عوض شده. لرد سیاه به شکل دامبلدور تو خانه گریمولده و دامبلدور به شکل لرد سیاه تو خانه ریدل ها. وقتی می فهمن کاری از دستشون بر نمیاد، از یه طرف سعی می کنن با شرایط کنار بیان و از طرف دیگه، اعضای گروه مقابل رو به مسیری که خودشون دوست دارن هدایت کنن.

* * *


-ارباب شدن میشه زودتر خوابیدن بشیم که فردا صحبت کردن بشیم؟ از وقت خواب بچه هم گذشتن شدن کرده ها.
-خیر رابستن...من...یعنی ما...باید همین امشب از شما یک محف...مرگخوار قابل بسازیم. بنابراین امشب شب نشینی در پیش خواهیم داشت.
-شب نشینی هم که بدون میوه نمیشه‌. مگه نه عزیز مامان؟

همه مرگخواران لبخند هایی از سر رضایت زدند. مطمئن بودند که لرد پس از شنیدن سخنان مروپ بلافاصله خودش را به خواب می زند و طبیعتا آن ها هم می توانند بروند و راحت بخوابند اما آن شب همه چیز فرق می کرد!

-البته مامان کندر...مروپ. چرا که نه!
-عزیز مامان؟ مطمئنی؟ الان یعنی با نوش جان کردن پرتقال هیچ مشکلی نداری؟
-نه مامان جان. مگه چه مشکلی باید داشته باشیم؟! میوه به این خوبی و پرخاصیتی!
-آخه قبلا...
-اون مال قبلا بود مادر...الان یک دفعه ای در هایی از افق زندگی سالم بر ما گشوده شد‌.

مروپ که گویی دنیا را به او داده بودند به سرعت مشغول پوست کندن یک کیلو پرتقال شد.

-خب فرزندان تاریکی...می خوایم مرگخوار بودن رو از خودمون شروع کنیم. از خونمون شروع کنیم. مخصوصا از حموم خونمون شروع کنیم!

حمام خانه ریدل اینا

-سوووووووسککک!

یک ایل مرگخوار بالای سر سوسکی ایستاده بودند و با انواع سلاح های سرد و گرم از جمله دمپایی و مگس کش و قمه و وایتکس و کلاشینکف و آر پی جی او را محاصره کرده بودند.
سوسک که به نشانه تسلیم شاخک هایش را بالا آورده بود و سر تا پا می لرزید، به چهره قسی قلبانه مرگخواران چشم دوخته بود و اشهد می خواند.

-ارباب؟ اجازه میدین عملیات انهدام رو شروع کنیم؟
-خیر! ما باید با عشق...امم...یعنی با تاریکی با این سوسک برخورد کنیم.
-یعنی از هستی ساقطش کنیم دیگه؟
-بازم خیر! شما باید با گفتگو مسالمت آمیز مشکلتونو باهاش حل کنید. همیشه خشونت اولین راه نیست فرزندانم...چیز...مرگخوارانم.

مرگخواران:
جناب سوسک:




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶:۰۵ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
#10
فصل اول_تحمل مادری با گواهی عدم تعادل روانی!

"-نه...میل نداریم."

پر تکرار ترین و کلیدی ترین جمله گفت و گوی آن دو نفر بود. مروپ دیگر مدت ها بود که به این جمله عادت کرده بود، به قدری به این جمله وابسته شده بود که اگر یک روز آن را از زبان لرد نمی شنید شب خوابش نمی برد.

خلاصه برایتان بگویم که مرلین چنین مادری را قسمت نکند! شاید بپرسید چرا؟ در جوابتان باید بگویم با داشتن همچین مادری یک هفته ای پیر می شوید!

فلش بک_ یک هفته قبل

-کیک داریم چه کیکی! میخوام همش به سلیقه عزیز مامان باشه.

لرد با احتیاط یک پلک چشم هایش را باز کرد تا در صورت هجوم میوه ای مروپ بتواند بلافاصله خودش را به خواب بزند.
اما ظاهرا وضعیت سفید بود!

مروپ با دفترچه یادداشتی کنار تخت لرد نشست.
-خب عزیز مامان...دوست داری کیکت شکلاتی باشه یا کرفسی؟
-مادر آخه چرا ما باید دوست داشته باشیم کیکمون کرفسی باشه؟! ما کی در زندگی پر برکتمان علاقه ای به کرفس نشان دادیم که این بار دوم باشد؟
-پس کرفسی باشه.
-
-حالا دوست داری تزئین های روش با تیکه های شکلات باشه یا با تیکه های پرتقال؟

لرد با خودش کمی محاسبه کرد. درست است که بخش کلی کیک را کرفس تشکیل می داد اما حداقل همان تکه های شکلات می توانست از عمق فاجعه کمتر کند. هرچه باشد بهتر از دیدن پرتقال بود!
-با تکه های شکلات تزئین شود.

مروپ با دقت در دفترچه اش نوشت:
-با تکه های پرتقال تزئین شود.
-چرا مادر؟! آخه چرا با احساسات ما بازی می کنید؟ الان کجای این کیک به سلیقه ما شد دقیقا؟
-اشکال نداره عزیز مامان...بجاش شمع ش کاملا به سلیقه خودته!

لرد آهی از سر ناامیدی کشید و پتو اش را تا بالای کله کچلش کشید و خرو پفی کذایی سر داد.

داشتن مادری مثل مروپ به صبر و بردباری فراوانی نیازمند بود. حتی شنیده ها حاکی از آن است که عامل ریختن بخشی از مو های لرد سیاه، مادرش بوده است.
اما لرد واقعا مقاوم بود. هرچه باشد او تنها کسی بود که تحمل اخلاق های عجیب و غریب مادرش را داشت. تحمل غر های گاه و بی گاهش، تحمل دموکراسی نداشته اش...
و تحمل بی حوصلگی هایش.

فصل دوم_تحمل مادری که همواره می خواهد برود!

لرد به در آشپزخانه تکیه داده بود و به مادرش که ظروف آشپزخانه را در چمدانی می چپاند نگاه می کرد.

-میخوام برم.
-اونوقت چرا؟!
-دیشب خواب نما شدم باید برم خونه سالمندان، عزیزمامان.

لرد نفس عمیقی کشید. با لحنی که هیچ احساسی در آن به گوش نمی رسید، گفت:
-نه...نمیشه. تمام خانه سالمندان های جهان را برای دامبلدور رزرو کردیم و باقی مانده ها هم تعطیلند. باید بمانید.

مروپ همان لحظه چمدان پر از ظرف و ظروفش را روی زمین گذاشت. خودمانیم...شاید دوست داشت که گاهی از لرد بشنود که باید بماند، که باید برای آمدن روز های خوب مقاومت کند؛ آن "نمیشه" لرد برایش لذت بخش ترین و پر احساس ترین فعل دنیا بود.

فصل سوم_مرگخوار پر حرف!

آسمان بی امان می بارید. لرد که چهره اش خسته به نظر می رسید در دفتر کارش نشسته بود و نامه های بی شمارش را بررسی می کرد که همان موقع مروپ طبق معمول همیشه با موجی از انرژی منفی وارد شد.

-عزیز مامان به نظرت چرا آسمون انقدر گرفته هست؟ چرا مایع ظرفشویی های این دوره زمونه خوب ظرفارو برق نمیندازن؟ به نظرت این قاشق رو تمیز شستم؟

و قاشق را به قدری به صورت لرد نزدیک کرد که کم مانده بود در بینی نداشته لرد فرو کند. لرد برای احتیاط کمی سرش را عقب کشید. حالا شاید بینی نداشت اما باید از چشمش که در معرض برخورد با قاشق بود حفاظت می کرد.
-

اما مروپ همچنان در حال صحبت بود.
-عزیز مامان این روزا قرمه سبزی هام مثل قبل نمیشه. به نظرت سبزی قرمه ش کمه یا لوبیاهاش؟ میخوام برم اون دیگ مسی جدیده رو از کوچه دیاگون بخرم...آخه میدونی؟ میگن دیگ تفلون برا سلامتی ضرر داره. راستی عزیز مامان به نظرت برنج دمی بهتره یا آبکش شده؟

یک سال بعد

-فاصله بین عطارد و زمین بیشتره یا فاصله زمین و مشتری؟ شنیدی آخرین جمله ماری کوری قبل از مرگش چی بوده؟ منم نشنیدم دردونه مامان! حالا نظرت...

لرد خیلی خسته بود. اما با دقت به حرف های مروپ گوش می داد. درواقع حرف های مروپ واقعا بی اهمیت بود و وقت گیر اما باز هم لرد پسش نمیزد. و این دلیلی بود که مروپ بیش از همه دوست داشت با پسرش صحبت کند و هر کلمه جوابی که از پسرش می شنید عجیب به دلش می نشست و حالش را بهتر و بهتر می کرد.

فصل آخر_مادری که فرزندش را با تمام وجود دوست داشت.

همواره وجود لرد ، مسئولیت پذیری، مقاومت و صبوری اش مورد تحسین و افتخار مروپ بود. شاید عجیب باشد...
اما این ها صفاتی بود که مادری دوست داشت از فرزندش به ارث ببرد.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۵ ۲۲:۴۱:۴۰
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۵ ۲۲:۴۶:۵۸







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.