هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۹:۳۳ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
#1
خلاصه:

هکتور که با پارتی بازی استاد هاگوارتز شده فرصت پیدا کرده که معجوناش رو روی دانش آموزا امتحان کنه. حالا معجونی به نام "حلال مشکلات" اختراع کرده که افراد با نوشیدنش اخلاقایی افراطی دقیقا برعکس شخصیتشون در پیش میگیرن.
حالا گابریل و کراب این معجونو نوشیدن و دارند با مشکلات جدیدشون روبه رو میشن.

* * *


گابریل که محتویات دماغش را به در و دیوار مالیده بود حس عذاب وجدان شدیدی داشت.
البته عذاب وجدان او ناشی از مالیدن آن محتویات دل انگیز به در و دیوار قلعه نبود؛ اتفاقا امیدوار بود که بتواند محتویات بیشتری را به عالم و آدم بمالد.

او باید با فاجعه پاکیزگی قلعه برخوردی قاطع می کرد!

دقایقی بعد

گابریل در قلعه حرکت میکرد و انواع زباله را بر روی زمین می ریخت. در همان هنگام که گابریل مشغول پاکیزگی زدایی خود بود، کراب بی خبر از همه جا پایش را روی پوست موز گذاشت.

شتررررق

کراب با پوست موز زیر پایش تا انتهای راهرو سر خورد و مستقیم با دیوار برخورد کرد. او پس از مدتی گیجی ناشی از ضربه ای که باعث شد قناری های طلایی بالای سرش بچرخند و چهچه بزنند، از جایش برخاست؛ سبیل های چخماقی اش را مرتب کرد و با نگاه های خشمگین اطرافش را جست و جو کرد تا عامل این اتفاق ناجوانمردانه را پیدا کرده و درسی حسابی به او دهد.




پاسخ به: وداع با لرد سیاه
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷:۰۱ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
#2
رودولف و آلکتو روی مروپ حساب زیادی باز کرده بودند.

مروپ که در حالت عادی هم همیشه قیمه هایش در ماست ها بود حالا شرایطش بدتر از وقت های دیگر بود.
هرچه باشد داغ فرزند دیده بود!

در آشپزخانه

تعدادی از مرگخواران در حال کمک به مروپ بودند.
_سول مامان...اون عرق نعناع رو بیار بریزم توی حلوای عزیز مامان.
_بانو مطمئنید اون گلاب نبود؟!
_سول مامان؟ داری از آشپزی مامان ایراد میگیری؟ حلوا اصلش با عرق نعناع درست میشه نه گلاب! ضمنا نمکدون هم بیار...نباید حلوای عزیز مامان بدون نمک بمونه.

سو لی که دید مروپ همینطوری هم اشکش مانند آبشار جاری است و هر دو دقیقه یکبار صورتش را چنگ میزند و غش میکند، بیخیال بحث با مروپ شد.
_بله بانو...حتما!
_گوشتای مشکوکی هم که آلکتو مامان آورد رو بیار جلوی دست بی زحمت، میخوام قاطی گلابیش کنم و کوبیده ش کنم.
_بانو آخه کوبیده که گوشت و پیازه نه گوشت و گلابی!
_
_هیچی هیچی. شما ادامه بدین بانو.




پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۱۵:۴۰ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
#3
خلاصه:

قلعه هاگوارتز دچار طالع نحس شده (هرکس واردش بشه اتفاقات خطرناک براش میفته). اولیا اجازه تحصیل فرزندانشونو توی هاگوارتز نمیدن برای همین مدیر هاگوارتز تصمیم گرفته ثابت کنه که هاگوارتز نحس نیست. مدیر نامه ای برای مرگخوارا و محفلیا می فرسته و با وعده تور گردشگری رایگان با کلی امکانات در قلعه هاگوارتز، این دو گروه رو به هاگوارتز دعوت می کنه. حالا نامه به خانه ریدل رسیده.

* * *

ابیگل و تام وارد سالن خانه ریدل شدند و پاورچین پاورچین به سمت گابریلی که مشغول تی کشیدن بود رفتند تا لرد که در آن نزدیکی نشسته بود متوجه حضورشان نشود.
آنها هیچ دوست نداشتند نامه را در آن حالت به لرد نشان دهند.

_گابریل...تو رو جون تی عزیزت نجاتمون بده!
_مگه چیشده؟
_اینو ببین از زاویه چهل و پنج درجه شرقی آغشته به...ام...گلاب به روتون دیگه.

گابریل با دیدن نامه فریادش به هوا رفت.
_این چرا انقدر کثیفه؟!
_هیس...هیسسسس...ارباب نباید متوجه بشن وگرنه تا پنج دقیقه و بیست و هفت ثانیه و پنج دهم ثانیه دیگه ما مورد خشم قرار می گیریم.

گابریل با خشونت شروع به سابیدن نامه کرد. آنقدر سابید که نامه در حال تقسیم شدن به ذرات تشکیل دهنده اش بود.

_دارین چیکار می کنید؟
_ارباب...ام...اون نامه که قرار بود بیاریم براتون... راستش داره به فنا میره.
_برای ما یک نامه اهمیتی ندارد. ما به این نامه های فانی اهمیتی نمی دهیم. ما...

لرد همین که نامه در حال محو شدن را دید، به سرعت آن را از دست گابریل گرفت.

_ارباب آخه گفتید اهمیت نمی دید که!
_ما گفتم؟ شما شنیدید که ما گفتیم؟ اشتباه شنیدید خب!
_

لرد نامه کمرنگ شده را خواند.

_ارباب...چی نوشته؟
_نوشته هکولی انقدر در مسائل ما فضولی نکنه!
_واقعا ارباب؟
_متاستفانه خیر. هاگوارتز تور رایگانی جهت حضور پر شکوه ما تدارک دیده با تمام امکانات.
_آخ جون ارباب. کی راه میفتیم؟
_هیچ وقت! این تور ها در شان ما نیست. نتیجتا بروید بخوابید و وقت اربابانه ما را نگیرید.
_آخه...
_همین که گفتیم!

مرگخواران که ضد حال شدیدی خورده بودند، ناامیدانه به سمت اتاق های خود رفتند.

فردا صبح

_حاضر شوید دیگر، چقدر مرگخوار های تنبلی داریم!

لرد با هفت چمدان ردا و وسایل شخصی خودش دم در ایستاده بود.

_ارباب آخه شما گفتید که این تور در شان شما نیست ها!
_ما کی گفتیم؟ چرا سخنان واهی را به ما نسبت می دهید؟ بجای این سخنان بی ارزش بروید چمدان های خودتان را جمع کنید...زیر سایه ارباب به هاگوارتز می روید.

در همان لحظات محفل ققنوس

_پروفسور؟ راسته که میگن مسواک جزو وسایل شخصی به حساب میاد؟ آخه ما ویزلیا هممون از یه مسواک استفاده می کنیم.
_نه بابا جان، مسواک کاملا عمومی هست. همون یدونه مسواک رو بیار همه با هم استفاده می کنیم؛ این باعث میشه عشق بینمون بیشتر بشه فرزندم.
_آخه پروفسور...بیماری های دهان و دندان...
_من به دهان و دندان همتون اعتماد کامل دارم.




پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۸:۲۲:۴۶ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
#4
(پایان سوژه)


هری نباید آن نیمه دیگر لیوان را زیر شیر آب میگرفت و پر می کرد.
او باید استثناء همان نیمه خالی لیوان را می دید!

در مسابقه

هکتور و طرفداران کثیرش در قسمتی از سالن و هری و سایه اش در قسمت دیگر سالن ایستاده و آماده ی تست شدن معجون های خود بودند.

گزارشگر با شور و اشتیاق فراوانی در حال گزارش بود.
_لیدیز اند جنتلمن! باید خدمتتون عارض بشم که دو شرکت کننده به دلیل محدودیت های بودجه قلعه و کمبود ممد آزمایشی باید خودشون معجونشونو امتحان کنند تا نتیجه رو به داورها نشون بدن و بهترین معجون مشخص بشه. در نتیجه اول از هکتور دگورث گرنجر دعوت می کنم که معجونشو بنوشه.
_باشه.

هکتور همیشه به معجون هایش اعتماد داشت. اما گویا "پسری که زنده ماند" مخالف بود.
_نه...اول باید پسر برگزیده اینکارو کنه. هرچی باشه من بی پدر و مادرم! یتیم بودن به من حق تقدم میده! شما که نمیخواین دل یه بچه یتیم رو بشکنید؟ میخواین؟
_پس با آقای هری پاتر شروع می کنیم.

هری که به قدرت عشق در معجونش اعتماد کامل داشت، معجونش را یک نفس سر کشید.

لحظه ای بعد هری پشمالو با دم و پوزه روباهی اش به تماشاگران زل زده بود.

_دیدین این دفعه معجون من بی تقصیر بود؟!

از آنجایی که داوران به روباه شدن هری پاتر رضایت داده بودند معجون هکتور هرگز امتحان نشد، در نتیجه برای اولین بار هکتور در عمرش معجونی ساخته بود که ملت را به فنا نداده بود و جایزه مسابقه معجون سازی را برای اولین و آخرین بار در عمرش برنده شده بود!

درمانگاه قلعه

گربه نره و روباه مکار بر روی تخت های درمانگاه دراز کشیده بودند.
_هری دیدی گفتم اون معجونو نباید با آب پر کنی؟
_هرمیون ول کن دیگه. بیا بجای این حرفا تا قیافه هامون این شکلیه دنبال یه پینوکیو بگردیم که سرشو کلاه بذاریم!
_مثلا کی؟!
_رون.

گربه نره و روباه مکار منتظر پینوکیو ماندند تا به ملاقاتشان بیاید و آنها با وعده های واهی خامش کنند و سرش را شیره بمالند...

هرچه باشد رون پینوکیویی بود ساده لوح و مناسب!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۱ ۱۹:۱۰:۵۲



پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲:۳۱:۰۶ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
#5
_کجا؟! وایسا هنوز باید ثابت کنی که یه گوسفندی تا ما بتونیم بهت اعتماد کنیم و بذاریم با یه گوسفند بری پشت درختا!

فنریر باید نشان می داد که یک گوسفند واقعی است!

یک کیسه زباله به همراه مقادیر عظیمی از زباله های پلاستیکی از جیب لباس گوسفندی اش در آورد و همه را کف چراگاه ریخت.

_داش تو چقدر گوسفندی!
_بابا تو دیگه چه گوسفندی هستی!؟ دست گوسفندای دیگه رو بستی!
_لطفا گوسفند نباشید!

فنریر با ریختن زباله در طبیعت، گوسفند بودن خودش را به اثبات رسانده بود.
_پس دیگه میتونم بهتون نزدیک بشم؟
_خیر...هنوز باید گوسفند بودن ذاتی خودتو ثابت کنی.
_ثابت کردم دیگه! یه کیسه زباله دیگم هست...بریزم؟
_نه اون گوسفند بودن ظاهری بود الان گوسفند بودن باطنی خودتو باید اثبات کنی.

فنریر که فقط میخواست زودتر یک گوسفند شکار کند و حفظ آبرو کند، تصمیم گرفت گرگ عمل شود!
_چطوری گوسفند بودن باطنی خودمو اثبات کنم؟
_نشخوار!
_گفتی چیکار کنم؟!
_نشخوار کن. شرط لازم برای گوسفند بودن نشخوار کردنه. اگر نتونی نشخوار کنی یعنی گوسفند نیستی!

فنریر که حتی فکر به اینکه چمن های چراگاه را بخورد برایش عذابی الهی محسوب می شد حالا باید یکبار دیگر چمن های خورده شده را دوباره میل می نمود.

او در این فکر بود که در زندگی اش کدام گوسفند مفلوکی را خورده که آه آن گوسفند نگون بخت اینگونه دامانش را گرفته!

_بععع بدو دیگه.




پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵:۱۰ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸
#6
خلاصه:

پیوز هر هفته به یکی از بچه های مدرسه نامه تهدید آمیز می فرسته.

* * *


گابریل دانش آموز پاکیزه ای بود، بسیار پاکیزه!

او هر سپیده دم که از خواب بلند می شد بجای صبحانه قلعه را تی می کشید؛ بجای نهار شاخه های بید کتک زن را قرینه می کرد، حتی بجای شام ناخن تسترال های هاگوارتز را کوتاه میکرد.
او در راه پاکیزگی از جانش گذشته بود!

در ساعت هفت صبح جمعه ای که گابریل در آب نمک خوابیده بود تا خوابی ضد عفونی داشته باشد، ناگهان پیوز پاکت نامه ای را به سمت صورت گابریل شوت کرد.

گابریل با وحشت از رویای زیبای وایتکسی اش پرید و خشمگین پاکت نامه ای که به صورتش چسبیده بود را برداشت و پیوز معلق در هوا را دید.
_پیوز روانی، به حق مرلین بمیری!
_ها ها ها...گب؟ یادت رفته؟ من مُردم و الانم یه روحم. یه مرده که دو بار نمیتونه بمیره! به هر حال اون نامه رو بخون...برات مفیده.

گابریل که زیر لب، پیوز قهقهه زنان را مورد عنایت قرار می داد پاکت نامه را گشود و با چشم های خواب آلوده شروع به خواندن نامه کرد.

نقل قول:
آیا تی خود را دوست دارید؟ آیا به آن وابسته اید؟ آیا زندگی بدون آن ذره ای برایتان اهمیت ندارد؟

همه خاطراتتان با تی عزیزتان را به فراموشی بسپارید!

به زودی تی شما در یک گروگان گیری اساسی دزدیده خواهد شد و شما دیگر یک رشته از الیافش را هم نخواهید دید.
فقط یک هفته برای وداعی اشک بار و جانسوز با تی خود فرصت باقیست.


گابریل که خواب از چشمش پریده بود به پیوز که شکلک درمی آورد و زبان درازی می کرد نگاه های وحشت زده ای انداخت.
_شوخی میکنی؟ دوربین مخفیه؟ لعنتی با تی مردم چیکار داری؟! میدونی این تی شونصد ساله تو خانواده ما دست به دست میشه و عتیقه هست؟ میدونی مامانم یه عمر از این تی که جهیزیه ش بود عین بچه ش مراقبت کرد؟ می دونی من با فرو کردن این تی توی سطل وایتکس چند بار مرلین مرلین میکنم که الیافش نریزه؟ بابا رحم داشته باش!
_ها ها ها... فقط هفت روز.

و پیوز اشاره ای به تی ای که گابریل از وحشت در آغوش گرفته بود کرد، لبخند دندان نمایی زد و ناپدید شد.

_باید قایمش کنم...آره یه جا قایمش میکنم که عقل روح هم بهش نرسه!

دقایقی بعد

گابریل سرش را داخل کمد لباس هایش فرو کرده بود.
_آره اینجا جاش امنه. به عقل هیچکس نمیرسه که من تی خودمو تو کمد لباس بذارم.

دقایقی بعد تر


_من چیکار کردم؟ کمد لباس که جای خوبی برای قایم کردن یه تی عتیقه نیست.

دقایقی بعد تر تر

_اینجا دیگه به عقل مرلینم نمیرسه...زیر فرش بهترین جائه.
_آی پاااام...این چی بود زیر فرش؟ گابریل تی خودتو چرا زیر فرش تالار ریونکلاو گذاشتی؟!
_چرا پیداش کردی؟هان؟ نباید پیداش میکردی...کلی فکر کرده بودم کجا قایمش کنم!
_

گابریل اخمی به سال اولی نگران کرد و تی اش را از زیر فرش برداشت و زیر بغلش گذاشت و به راه افتاد.
_باید یه جای خوب برای قایم کردنش پیدا کنم.

در هاگوارتز مکان های متعددی برای پنهان کردن یک تی وجود داشت.
گابریل باید تمام مکان ها را یکی یکی امتحان می کرد تا بتواند تی خود را از دزدیدن پیوز نجات دهد!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۴ ۲۲:۴۰:۰۵



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۴:۱۰ سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۸
#7
_کریس بدو دیگه، سه روزه داری آماده میشی، ارباب می خوان زودتر شهیدت کنند!

لیسا در حالی که لیوان آبی در دست داشت منتظر کریسی بود که سعی داشت بند کفشش را ببندد.

_ما خود اربابیم. آن دغل بی دماغان که میبینی کچلانند گرد اربابی.
_به من گفتن این لیوان آب رو بهت بدم که تشنه دار فانی رو وداع نکنی.
_
_باشه اصلا به جهنم، همون بهتر تشنه از دنیا بری...چشماشو قرمز میکنه عین ارباب با اون قیافه کریسیش! به امید مرلین دیگه نمیبینمت و تا ابد باهات قهر می مونم.

لیسا فاتحه ای نثار کریس کرد و از او دور شد.

کارزار دوئل

_ما آماده ایم. امروز ارباب واقعی مشخص خواهد شد.
_مار در آستین پرورده بودیم ریس! آوادا...

بوووووم

کریس به درجه رفیع شهادت در سوژه نائل شد. البته نه بر اثر طلسم لردسیاه...
شهادت او آسمانی بود، بسیار آسمانی!

_آخه شهاب سنگم باید الان افتادن بشه؟!
_چه جوون خوبی بود. چه سعادتی رو برای مرگ توسط ارباب از دست داد. بخاطر یه شهاب سنگ له شد!

مرگخواران بسیار ناراحت بودند اما نه از مرگ کریس.
ناراحتی آنها فراتر از درد و رنج های عادی بود!

_این همه تخمه خرید کردن شدم که صحنه های زجر کریس رو زیر طلسم های ارباب دیدن کنم. خشک کردن بشی شانس.

و مرگخواران که انتظار داشتنید جان کندن کریس را زیر طلسم های لرد سیاه تماشا کنند حالا تخمه آفتابگردان و پاپ کرن در دست ناامیدانه سر کارشان بر می گشتند.

_من زنده ام...وزیرتون زنده هست!

کریس با برخورد شهاب سنگ روی سرش عاقل شده بود. او دیگر متوهم نبود که لرد سیاه است. اما لرد سیاه به هرحال قصد کشتن او را داشت.
_چه خوب شد زنده ای ریس... مرگت به هیچکداممان نچسبید. آوادا...

بوووم

زمین ترک برداشت و کریس توسط زمین بلعیده شد!

_اگر امروز گذاشتن ما یه ریس بکشیم!

صدای کریس از درون زمین می آمد.
_ارباب کرم های خاکی بهتون سلام رسوندن و عرض خسته نباشید کردن.
_دیگه این بالا نبینیمت ریس!

دفتر هکتور

_یافتم...یافتم.

هکتو یافته بود! دنیای جادوگری از این حجم از اختراعات هکتور در تاسف و تاثر بود.

_اختراع جدید هکولی معجونی نیست جز..."حلال مشکلات"! فقط باید امتحانش کنم.

گویا هکتور تا قیامتی بر پا نمی کرد دست بردار نبود.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۲ ۱۶:۱۳:۳۶
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۲ ۱۶:۱۴:۴۰



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱:۵۹:۴۰ یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸
#8
خلاصه:
هکتور که با پارتی بازی استاد هاگوارتز شده فرصت پیدا کرده که معجوناش رو روی دانش آموزا امتحان کنه. حالا معجونش باعث شده همه تبدیل به جوجه کباب بشن و خودش بی هوش بشه و هوریس یه دیوونه!

* * *

بسیار ناگهانی و از روی قضا و قدر یک عدد گرگینه وارد صحنه شد!
جوجه دانش آموزان به سیخ کشیده شده با دیدن گرگینه مذکور از ترس شروع به جیک جیک کردند و بال بال زنان از اینور به آن ور در حال فرار بودند که در اثر یک اقدام قسی القلبانه توسط فنریر بلعیده شدند!
_یه دلی از عزا در آوردم.

اما از آنجایی که تقدیر این بود فنریر گرگینه ای ناموفق باشد، مهلت تاثیر معجون هکتور بر روی دانش آموزان تمام شد و در معده فنریر غوغایی بر پا شد؛ در هر طرف معده فنریر جوجه کباب های به سیخ کشیده ای دیده میشد که به دانش آموزان هاگوارتز تبدیل می شدند.
فنریر که گنجایش صدها دانش آموز هاگوارتز را نداشت منفجر شد و مخچه اش روی هکتور بی هوش پرتاب شد و او را به هوش آورد! از طرف دیگر پانکراس فنریر که در لیوان نوشیدنی کره ای افتاده بود توسط هوریس نوشیده شد و هوریس را دوباره به آن نصفه سلامت عقلی اولیه اش باز گرداند!
و بدین گونه با انفجار یک فنریر ناقابل اهالی یک قلعه نجات پیدا کردند و صحیح و سالم به سر کار و زندگیشان برگشتند.

_من میرم تو دفتر کارم تا معجون جدیدمو آزمایش کنم.
_نه...دوباره نه!

هوریس که تکه های فنریر را به هم چسب نواری میزد با بغض به هکتوری که بدون اهمیت به حرفش گوش کریس را گرفته بود و به اتاقش میبرد نگاه کرد.

دفتر کار هکتور


_بابا من وزیر مملکتم از شانس بدم اومده بودم سرکشی توی هاگوارتز که تو گیرم آوردی... ولم کن برم کار دارم!

اما هکتور ول کنش به چشم های کریس اتصالی کرده بود.
_این معجونو بخور تا بذارم بری.
_نه... هنوز زوده که ترور بشم!
_نترس کریس...خطرناک نیست. اتفاقا باعث میشه اقتدار وزارتت بیشتر بشه و همه ازت حساب ببرند.

کریس که همیشه آرزو داشت وزیر مقتدری باشد با جمله هکتور خام شد و معجون را لاجرعه سر کشید.

_خب کریس...خوبی؟
_کریس کیه؟ ما لرد سیاهیم...احترام بگذارید!

معجون هکتور در واقع نوعی توهم زا از آب در آمده بود.




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۶:۵۹:۳۴ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#9
سلام عزیز مامان.

لطفا اینو برای مادر سالخوردت نقد میکنی؟




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶:۱۰ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#10
_پیشنهاد می کنیم نظر بچه را بپرسید.

نگهبان نگاهی به طفل چند ماهه انداخت که قاعدتا حتی توانایی حرف زدن هم در آن سن نداشت.
_من چه نظری از این یه الف بچه بپرسم خب! نی نی جان؟ با پوشکت راحتی؟!
_اوعَ اوعَ.
_فقط می خواست ما رو ضایع کنه... بچه ریشو!
_دیدی داداش؟ این بچه که هنوز دندون هم نداره میخواد چی بگه؟ اونوقت ادعا هم میکنه والدین بچه هست مرتیکه بی دماغ.

نگهبان بچه را زیر بغلش گذاشت تا ببرد تحویل یتیم خانه دهد.
لرد باید تمام تلاشش را می کرد.
_آهای نگهباااان...بیا در مورد عشق باهم صحبت کنیم.
_چیکار کنیم؟!

دامبلدور شیشه شیرش را به کناری پرتاب کرد و به لرد زل زد.

_آم...عش...ق! آه... چه کلمه مزخرفی.
_من قصد ازدواج ندارم ها...میخوام ادامه تحصیل بدم.
_پناه بر ردای خودمان!

اما لرد باید بچه را به حرف می آورد.
_عشق رو ولش کن اصلا... اعتماد! بیا درباره اعتماد صحبت کنیم.

چشم های دامبلدور از پشت عینک هلالی شکل کوچکش درخشیدند. از ته دل انگیزه داشت که بگوید به در و دیوار اعتماد کامل دارد!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۱۹:۵۰:۵۸







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.