هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳:۰۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
#1
-چرا می زنی؟!

رودولف سوالی بس فلسفی پرسیده بود، سوالی که موجب حیرت همگان شد و حیرت بود که رابسلاطون را وا داشت تا برای اولین بار جمله تاریخی اش را بیان کند.
-فلسفه با حیرت آغاز شدن میشه!

این حیرت عظیم ملت مرگخوار را در فکر فرو برد. آنها دیگر مرگخوارانی عادی با مغزی آکبند نبودند بلکه حالا فیلسوفانی بودند که کنار گوسفندی در طبیعت نشسته و به سیر جهان و آغاز و انجام آن می اندیشیدند.

-از کجا گرگینه شدم؟ گرگینه شدنم بهر چه بود؟

بقیه مرگخواران هم که مانند فنریریوس دچار پرسش های هویتی این چنینی شده بودند بر روی چمن زار های سبز چراگاه مانند یونانیان باستان نشستند و با نگاه فلسفی به افق خیره شدند.

در این میان تنها کسی که دچار حال و هوای فلسفی نشده بود بلاتریکس بود که با چماقی بالای سر متفکران مرگخوار ایستاده و آمادگی لازم جهت شهید کردن همه آنها را داشت.
-این چه وضعشه؟ شکم گرسنه فلسفه حالیش نیست که...به خودتون بیاین! انقدر طولش دادین که گوسفنده سوء استفاده کرد.

در همان لحظه گوسفند مذکور در کرانه های افق محو شد. بلاتریکس چماقش را به سمت جمیع فلاسفه حاضر گرفت.
-حالا تا از گرسنگی نمردیم باید یکی از شماها کاندید پخته شدن بشه!




پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۴:۳۷:۲۳ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#2
تصویر کوچک شده


مرلین در درگاهش تازه پلک هایش گرم شده بود و داشت خستگی صحبت هایش با ماتیلدا را از تن به در می کرد که با فریاد ناگهانی و طاقت فرسای مروپ سه سکته ناقص زد.
مروپ با ساطوری بالای سر مرلین ایستاده بود و کاملا آمادگی ذبح شرعی او را داشت.

-ب...ب...بانو...چیشده؟
-میگه چیشده! دیگه چی میخواستی بشه؟ گفتم مو بکار نه بوته هویج. چمن می کاشتی بهتر از این ضایعه ی نارنجی پشمالو بود!

مرلین که سعی داشت از ساطور مروپ تا حد امکان فاصله اش را حفظ کند با مقداری لرزش در صدایش گفت:
-بانو شما فقط درمورد اینکه می خواین پسرتون مو دار بشه با من صحبت کردید...دیگه در مورد مدل موی دلخواه برای فرزند دلبندتون توضیحی ندادین خب. من چه میدونستم دنبال مدل موی ترامپ هستید یا برد پیت؟!

مروپ نگاهی بدگمان به مرلین انداخت.

-ولی تا حالا هیچکس ناراضی از بارگاه من بیرون نرفته بانو. شما می تونید یک آرزوی دیگه هم داشته باشین.

مروپ به دریایی از آرزوهایش برای پسرش فکر کرد.
آرزوی دکتر شدن پسرش، آرزوی نمره بیست گرفتن پسرش در درس جغرافیا، آرزوی آنکه پسرش زبان چینی یاد بگیرد، آرزوی مشرف شدن به سفر کره ماه به اتفاق هم و مهم تر از همه...
آرزوی آنکه پسرش حتی شده یک پر پرتقال نوش جان کند!
-مرلین...میخوام عزیز مامان به میوه خوردن علاقه پیدا کنه.
-به من اعتماد کنین بانو. تا دقایقی دیگه لرد شیفته میوه ها خواهند شد.

اما آیا این بار مرلین آرزوی مروپ را بی نقص بر آورده می کرد؟


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۴:۴۰:۳۷



پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۲:۳۸:۱۱ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#3
مروپ که با دیدن چهره فعلی لرد کیلو کیلو قند در دلش آب میکرد با ذوق فراوان به سمت دردانه اش رفت تا تغییری که ماه ها انتظارش را کشیده بود اعمال کند.

در مسیر نزدیک شدنش به لرد نیز یک دسته مو بلاتریکس را کند!

پس از مدتی تلاش طاقت فرسا برای حفظ خال همایونی فرزندش تغییر فوق العادش را اعمال کرد.

_ما حس میکنیم دچار تضاد سنتی مدرنیته شدیم مادر!




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۵:۴۵:۰۲ جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸
#4
ملت مرگخوار پیشبند های سفید به گردنشان بسته بودند و با قاشق و چنگال در حال نزدیک شدن به گوسفند بی نوا بودند.

_گوسفنده جنسیتش چی بود؟ مونث؟

رودولف همیشه ذات بسیار پاکی داشت...

او تحمل هیچ ظلمی در حق هیچ مونثی در جهان را نداشت!
_چنگال هرکس به این گوسفند با کمالات بخوره با همین قمه ها شکمشو سفره میکنم.

مرگخواران فقط یک سانتی متر با گوسفند چاق و چله و شکمی سیر از گوشت تازه کباب شده فاصله داشتند.

_چی شد یه دفعه؟ شونصد پست زحمت کشیدیم یه گوسفند بگیریم حالا اومدی میگی نمیتونیم بخوریمش؟
_گوشت قرمز ضرر داره براتون...برین دنبال یه غذای دیگه...برین بخوابین اصلا.

گوسفند ماده شیفته مرام قهرمانش که او را از صد ها چنگال تیز نجات داده بود، شد.
_بععع چه آقای متشخصی.
_آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری که...عجب کله و پاچه و دنبه ای!

مرگخواران نباید می گذاشتند غذایی که مدت ها برایش زحمت کشیده بودند اینطوری از دست برود. شاید باید دست به دامان بلاتریکس می شدند. اما چگونه باید به بلاتریکس می گفتند که شوهر عزیزش او را به یک گوسفند فروخته است؟


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۳ ۵:۵۰:۳۸



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۴:۱۳:۱۱ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸
#5
_یاران ما...دوای درد ما را بدهید برویم!

لرد که در اثر اعتیاد رنگ پریده و تکیده شده بود، به شدت جیب های لباس رفیق نابابش اگلانتاین را به دنبال بسته ای مواد مخدر زیر و رو می کرد.

اما دریغ از بسته ای مواد، همه را دود کرده بودند و به هوا داده بودند.

_حال چه کنیم؟

اما اگلانتاین از شدت خماری بی هوش بر روی زمین افتاده بود.
مروپ به جنازه بی هوش رفیق ناباب نگاه می کرد و اشک ریزان آه می کشید.
_عزیز مامان...تقصیر مامانه خب! اگر از بچگی با گلابی و پرتقال محشورت میکردم الان سالم بودی و گرفتار دوستان ناباب نمیشدی. عیبی نداره هنوزم دیر نشده!

مروپ سرنگ تزریق مواد مخدر را از جیب اگلانتاین بیرون آورد و آن را پر از پوره میوه های استوایی و شلغم و کرفس کرد و آماده تزریق به لرد شد.

_بانو فکر کردن نمیشین که اینکار خطرناک بودن میشه؟
_نه رابستن مامان؛ همه چیز تحت کنترله. با تغذیه سالم هرکاری ممکنه...قبلا داداشمم همینطوری ترک دادم.

قاب عکس مورفین گانت با روبانی مشکی بر روی شومینه خانه ریدل نشان داده میشود که سرنگی پر از میوه های سالم در پیشانی اش فرو رفته است.

متاستفانه مروپ هرگز متوجه نشده بود که برادرش مورفین را ترک از دنیا داده است نه ترک از مواد مخدر!


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۸ ۴:۲۹:۰۰



پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۰:۳۱:۳۰ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
#6
اتاق رئیس پلیس

رئیس پلیس با فنجانی چای از یک طرف اتاق به سمت طرف دیگر با صندلی چرخ دار اداری اش خود را می سراند و جیغ و هورا می کشید که ناگهان...

بوووم(افکت برخورد در اتاق به دیوار)

لشگری مرگخوار به سرعت وارد اتاق رئیس پلیس شدند. رئیس پلیس که هل شده بود فنجان چای داغ را بر روی خودش خالی کرد و جیغی کشید.
_مگه اینجا در نداره؟

ملت مرگخوار که از شدت اشتیاق پلیس شدن تازه متوجه شده بودند که اتاق دری هم داشته است لبخند ملیحی تحویل رئیس پلیس دادند.

_حالا چرا اومدید اینجا؟ گزارش قتل؟ اعتراف؟
_اومدیم تا پلیس شدن بشیم.
_مگه پلیس شدن الکیه؟!
_عه؟ الکی نبودن میشه؟

رئیس پلیس که هیچ با کله آبی و نامتعارف رابستن کنار نمی آمد با بی حوصلگی گفت:
_نه معلومه که الکی نیست. مهمترین قسمت اینه که سوابق تک تک شماها بررسی بشه تا ببینیم سوابق جنایی نداشته باشین و تازه تعداد افراد استخدامی اداره پلیس هم محدوده پس باید بهترین های شمارو انتخاب کنیم.

دیانا درحالی که دست های نوتلایی اش را به در و دیوار اتاق رئیس پلیس می مالید، گفت:
_یعنی هرچی تعداد کیگوری ها کمتر بشه احتمال پلیس شدن من بیشتره؟
_دقیقا همینطوره.

مرگخواران با لبخند های شیطنت آمیزی به یکدیگر نگاه کردند. پیدا کردن شانه لرد و تقدیر لرد بابت این موفقیت، افتخاری بود که مرگخواران بخاطرش همدیگر را هم می فروختند!

_خب با سوال اول شروع می کنم. اینجا کسی سابقه جنایت داره؟

همه مرگخواران به یکدیگر اشاره کردند.

_خب...ظاهرا باید سوالمو جزئی تر کنم! اینجا کسی سابقه ایجاد مزاحمت برای مردم رو داره؟ مثلا ایجاد مزاحمت برای نوامیس مردم؟




پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۱:۳۹:۱۴ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
#7
مرحله دوم رسما آغاز شد.

بلاتریکس صدایش را صاف کرد.
_توی این مرحله باید با تار تنیدن، اشیاء مختلف یا آثار هنری حیرت آوری خلق کنید، هرکس که بتونه طی یک روز با تار های بیشتر اثر هنری عظیم تری خلق کنه برنده مرحله دومه.

_ما تار می تنیم و بزرگترین اثر هنری را خلق می کنیم...ما متخصص تار تنیدنیم!

نیم ساعت بعد

در حالی که عنکبوت رقیب با تارهایش تابلوی مونالیزا را تکمیل کرده و در حال ساختن برج ایفل در ابعاد حقیقی اش بود، لرد هنوز یک تار با ابعاد یک دهم میلی متری هم نتنیده بود.

_ارباب پس چرا نمی تنید؟
_تنیدنمان نمی آید.
_پس مسابقه چی؟!

لرد عنکبوتی با نگرانی نگاهی به رقیبش انداخت.
_ما تنیدن بلد هستیم ها...فقط کمی قلقش را فراموش کردیم.

لینی با دقت به رقیب لرد نگاهی انداخت.
_ارباب کاری نداره که فقط کافیه تف کنید و با میل بافتنی ببافینش دیگه.
_چه کار کنیم؟! تف کنیم؟ این کارها با ابهت اربابانه ما سازگار نیست.

صداهای تشویق گوش خراش پسر خاله ها و دختر عموهای عنکبوتی که طرفدار رقیب لرد بودند و فامیلشان را تشویق می کردند به گوش لرد می رسید.

او طاقت شکست را نداشت!
_تف...تفف...تففف...ما تشنه شدیم...غدد تولید بزاق برای ساخت تارمان خشکیده است. ما آب می خواهیم.

لحظه ای بعد مرگخواران با تانکر های هزار لیتری آب خنک و شربت در کنار لرد ایستاده بودند.

_به منم یه لیوان آب بدین.

مرگخواران نگاه چپ چپی به عنکبوت رقیب که درخواست آب کرده بود انداختند. آنها باید از هر حیله ای استفاده می کردند تا لرد برنده مسابقه شود.

_فرزندان مامان...باید هرچی خوراکی تشنگی زا هست بهش بدیم تا غدد تولید تارش بخشکه و عزیز مامان برنده بشه.

مروپ بیسکویت ساقه طلایی را از درون سبد خوراکی هایش بیرون آورد.




پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷:۳۸ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸
#8
پست پایانی سوژه

جیمز با شتاب بیشتری از مک گونگال در حال دویدن بود. کمی بعد جیمز در تاریکی مرموز شبانه پشت درختان سر به فلک کشیده جنگل ممنوعه بدون توجه به فریاد های هشدار آمیز مک گونگال ناپدید شد.

صدای نفس نفس های خشم آلود مک گونگال به وضوح به گوش می رسید. خسته بود و نگران...بسیار نگران.

***


هرچه جیمز به عمق جنگل نفوذ میکرد تاریکی و انبوهی درختان افزایش می یافت.
_تد...تدی...

صدایش آکنده از ترس بود. صداهایی که نمیتوانست به عمق جنگل نفوذ کند.

کمی بعد به محوطه ای رسید که انبوهی جنگل بسیار کاهش یافته بود اما...
جسد تدی در محوطه آرام و بی حرکت افتاده بود. جیمز دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت...هیچ توجه ای به اطرافش نداشت. به سرعت خودش را به تدی رساند.
_تدی...تدی...نه...پاشو.

به شدت تدی را تکان می داد اما ناگهان پیکر عظیم گرگینه ای جلویش ظاهر شد. ریموس بود که با چهره ای خالی از روحی انسانی به او چشم دوخته بود و هر لحظه به اون نزدیک و نزدیک تر می شد. جیمز ترسیده بود...نه بخاطر آن گرگینه. جیمز بدون تدی دیگر برایش زندگی اش اهمیتی نداشت؛ اما آیا تدی را برای همیشه از دست داده بود؟

چشمهایش را بست. دست سرد تدی را در دستش گرفت. نفس های شدید گرگینه را می شنید که هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد.

***


پرتو های نور صبگاهی خورشید از پنجره های درمانگاه قلعه بر روی صورت خسته جیمز می تابید.
چشم هایش را باز کرد و منظره تار درمانگاه را دید.
_تدی...تدی...

بغضی که تمام شب مجالی برای ترکیدن نداشت بلاخره به مقصودش رسید و اشک های گرم بر صورت جیمز جاری شد.

مینروا مک گونگال به سرعت خود را به تخت جیمز رساند.
_آروم باش...همه چیز تحت کنترله.
_تدی کجاست؟

مک گونگال به تختی کمی دورتر از جیمز اشاره کرد. جیمز به سرعت از تختش پایین آمد و بدون توجه به غر غر های مادام پامفری و ناراحتی های مک گونگال خود را به تخت تدی رساند.

_حالش خوبه... ظاهرا گاز گرگینه ای که کاملا زنده و فانی نیست نمیتونه تاثیر قطعی داشته باشه. البته شانس آوردید...میتونست عواقب وحشتناکی داشته باشه.

تدی با شنیدن طنین صدای جیمز کم کم چشم هایش را باز کرد. بعد از ساعتها بلاخره لبخندی بر لبان جیمز ظاهر شد.

_شب سختی گذروندین. ریموس با سنگ زندگی مجدد دوباره به جایی که بهش تعلق داشت برگشت.

چهره غم زده تدی به فاصله ای دور چشم دوخته بود. اما مصمم بود. دیگر می دانست که پدرش به این دنیا تعلق نداشت و برگرداندنش به چه قیمتی تمام شده بود.
تدی نمیخواست دوستانش را از دست دهد...نمیخواست جیمز را از دست دهد.

_بابت تمام قانون شکنی هاتون هم در اولین فرصت جریمه میشین.
_اخراج؟
_گفتم جریمه آقای پاتر...فکر نمیکنم حرفی از اخراج زده باشم. امیدوارم این جریمه های سنگین بتونه کمی از این جسارت هول آورتون کم کنه. هرچند چندان مطمئن نیستم.

تدی نگاهی عذرخواهانه به جیمز انداخت ولی برای جیمز تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که کابوس شب قبل پایان یافته بود و تدی دوباره سالم کنارش بود.




پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۵:۱۱:۰۲ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸
#9
1.

خانم معلم مامان...اجازه؟ مامان تکلیفشو آورده تحویل بده.

مامان از وقتی مروپ کوچولو بود به درس و تحصیل علاقه داشت!

2.

یک روز کاملا عادی بود! از همان روزهایی که مروپ به شکل کاملا معمولی غذایش را برای یکی یدونه اش سرو می کرد و لرد نیز در حال پیدا کردن بهانه ای جهت رد کردن غذا مذکور بود‌.
_ما حس می کنیم بسیار سیر هستیم.
_خب عزیز مامان منم حس میکنم خیلی پیازم!
_مادرجان منظور ما این بود میل نداریم!
_نه دردونه مامان جون...یه قاشق نوش جان کنی اشتهات باز میشه.
_مادرم، ما رژیم داریم اصلا...میخواهیم هیکل اربابانه خود را پر ابهت تر نمایم.
_عزیز مامان...اتفاقا کاملا رژیمی درستش کردم.

لرد نگاهی به بشقاب رو به رویش انداخت.
_اصلا اسم این غذا چیست؟ چرا به عمرمان همچین غذایی ندیدیم!

مروپ لبخندی مادرانه به لرد زد و با اعتماد به نفس خاصی گفت:
_شاهلت...اسم غذا شاهلته عزیز مامان.
_پناه بر خودمان! شاهلت دیگر چه غذاییست؟!

لرد که می دانست به هر حال مادرش تا او غذا را نخورد دست از سرش بر نمی دارد با احتیاط یک قاشق از از آن را خورد.

_آمم...بد هم نیست...آم...خوبه مادر...با مذاق ما سازگار است ظاهرا! حالا طرز تهیه ش چگونه است؟

فلش بک _ نیم ساعت قبل

مروپ در کتاب آشپزی در حال جست و جو بود که به دستور پخت املت رسید. در همان هنگام یک عدد بوکات بدو بدو خود را وارد مغز مروپ کرد. پس از رسیدن به بخش آشپزی مغز مروپ که بخش اعظمی را هم تشکیل می داد، سیم ها و کابل های اتصال را جا به جا کرد و با لبخند ملیحی به نتایج شاهکارش چشم دوخت.

مروپ دیگر مواد اولیه تهیه املت را نمی دید بلکه بجایشان:
_مواد اولیه جهت تهیه شاهلت...شاهنامه فردوسی، هملت اثر ویلیام شکسپیر، نمک و فلفل به میزان لازم!

مروپ با رضایت فراوان دست پخت فوق العاده اش را از ماهیتابه در بشقاب کشید و رهسپار اتاق لرد شد.




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱:۲۰:۴۷ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
#10
_زیر میزی دادن اونم توسط قشر معلمان فرهیخته جامعه؟ عمرا! تازه پول زورم نمیدم، برو دم خونه خودتون زیر میزی بگیر...دست بی شخصیت!

دروئلا دست رد به سینه دست زیر میز زد و شکست آن دستی را که نمک نداشت و نشان داد که دست بالای دست بسیار است و از هر دستی بدی از همان دست میگیری و...

دروئلا زیاد زیر میز مانده بود، باید هوا می خورد!

از زیر میز بیرون آمد، هوای تازه وارد شش هایش شد و اکسیژن به مغز ریونی اش رسید.
_باید برم و تام رو تحت نظر بگیرم و علائم تغییراتشو یکی یکی یادداشت کنم. اینطوری دقیقا میفهمم علت یه دفعه درس نخون شدنش چیه.

ده دقیقه بعد _ کتابخانه

کتابی رو به روی تام جاگسن قرار داشت. تام یک صفحه از آن را ورق زد اما طولی نکشید که نظرش متوجه گل های قالی شد!

دروئلا که از پشت قفسه او را تحت نظر داشت فورا نوشت:
نقل قول:
وی تمرکز ندارد و حواسش زودتر از حالت عادی پرت می شود.

دوباره به دنبال علائم بیشتر با دقت تام را تحت نظر گرفت.








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.