هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: و چه خالي ميرفت !
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۵۸ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۸
#1
خب واقعا فکر نمیکردم یه روزی برسه که اینجا پست بزنم... ولی رسید!

حقیقتش که میخوام برم... بالاخره هرکس یه روزی باید بره... بعضیا زودتر میرن و بعضیا دیرتر، هیچی همیشگی نیست...
دلیل اصلی رفتنم اینه که دیگه به اندازه گذشته نمیتونم فعالیت کنم... پامو تو راهی گذاشتم که خیلی کار و تلاش میخواد... و خب دیگه وقتی برای سایت جادوگران نمیمونه...

نقل قولی هم میکنم از یکی از اعضای قدیمی سایت وقتی که خواست بره...
نقل قول:
خیلی وقت ها رفتن و جدا شدن از چیزی هر چند برامون ممکنه خیلی سخت باشه ولی در نهایت خیلی مفید و کارسازه. کلا تا جایی که من تجربه کردم همیشه باید از تغییرات مفید استقبال کرد هر چند بعضی تغییر ها بینهایت ترسناک، سخت و عذاب دهنده هستند ولی باید شهامت انجام دادنشون رو داشت وگرنه تو همون حالت میمونی و باز هم ازت سوءاستفاده میشه. کلا تعریفی که خیلی ها از "آزادی" بعنوان نهایت آرزو و بالندگی بشر و تمدن میدن همینه. آزادی ترسناکه. لامصب بعضی از گذشتگان یه چیزایی گفتن که هر چی بالا و پایین بپری بهتر از اون عمرا نمیتونی بگی مثلا در این مورد هزار تا کتاب هم بنویسی هیچ وقت نمیتونی مثل این عبارت "تولستوی" منظورت رو برسونی: "برای کشف اقیانوسهای جدید، باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید. این جهان، جهان تغییر است نه تقدیر."


خب الان چیزی که میمونه چیه؟ شرمندگی!
من همینجا اعلام میکنم که شرمنده ی تک تک اعضای سایتم که وزارتو دارم ول میکنم، به هرحال خیلیا این سایت براشون مهمه و قطعا اینکار من خیلی اشتباهه... رفتن نه، این که مسئولیت قبول کردم اشتباه بود.
البته متاسفانه اون موقع روحمم خبر نداشت که تا پنجاه سال آینده فکر رفتن به سرم بزنه حتی! این دلیلی بود که مسئولیت قبول کردم، قطعا هم وزیر بعدی بسیار بهتر از کریس چمبرز حقیر خواهد بود...
در مرتبه ی دوم از لرد ولدمورت عذرخواهی میکنم، یکی از بهترین کسایی که تو زندگیم دیدم و واقعا شرمندم که جواب اعتمادتون رو ندادم... امیدوارم منو ببخشید.
همچنین از جمع مرگخورا هم عذر میخوام...
و همینطور از دوستام در این سایت که شامل سو و لینی(البته اگه خودش بدونه) و چند نفر دیگه میشه.
سرتونو درد نمیارم دیگه... فقط اینکه برای رسیدن به هدف باید از خیلی چیزا بزنی...
و در نهایت...
خداحافظ جادوگران!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱:۲۵:۲۳ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۸
#2
خلاصه: گیاه مورد علاقه لرد درحال خشک شدنه و تنها راه نجاتش ریختن قطره ی اشک قدرتمندترین جادوگر تو خاکشه، لینی بعد از تلاش های فراوان قطره رو بدست آورد ولی گیاه مخالف بود و مرگخوارا بزور قطره رو تو خاکش ریختن. حالا هکتور تجویز کرده که گیاه باید دو روز استراحت کنه و سوپ بخوره، کریس رفته که با کمک هکتور سوپ درست کنه...

...........

کریس فهمیده بود که شیوه ی انتخاب کردن مواد غذایی با چشم بسته اصلا کار خوبی نیست... آن هم وقتی هکتور کنارت ایستاده باشد!

-پس با این سوپ درست میکنن کریس؟

کریس نباید کوتاه میامد، کریس وزیر مملکت بود و اگر جلوی هکتور اعتراف میکرد که مرتکب اشتباهی شده، تا دقایقی دیگر تمامی جامعه ی جادوگری از این واقعه با خبر میشدند!
-آره هکتور... با همین درست میکنن!
-واقعا؟! یعنی این همه سال من معجونامو مخصوص پختن سوپ درست میکردم و خبر نداشتم؟

کریس با افسوس به انگشت هکتور نگاه میکرد که هنوز روی جسمی که چشم بسته انتخاب شده مانده بود. یک شیشه از معجون های خود هکتور که به طور اتفاقی در آشپزخانه افتاده بود.

این پایان کریس بود، بعد از این واقعه از خانه ی ریدل اخراجش میکردند و بعد از اتمام دوران وزارتش مجبور میشد جای فیلچ در هاگوارتز کار کند و دفتر دامبلدور را جارو بکشد.

-خب کریس معجونو ریختم تو سوپ، حالا چی کار کنیم؟!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۳:۲۰:۳۳ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#3
من و آملیا VS رابستن و گابریل

............

کریس روی صندلی اتاق وزارت نشسته بود،پایش را روی میز گذاشته بود و از غیبت بیست و پنج دقیقه ای گابریل لذت میبرد.
-نه بوی مواد شوینده، نه وایتکس و نه حتی تقارن میز و صندلی...

کریس بیست و پنج دقیقه بود که داشت بدون این چیزها لذت میبرد، اما این خوشحالی زیاد ادامه پیدا نکرد.

ناگهان در با لگد باز شد و فردی که خیلی شبیه به کریس بود وارد شد.
-ددداااددداااشش!

شبه کریس این حرف را زد و خودش را به سمت وزیر مملکت پرتاب کرد.

-آآخخ! پاشو!

کریس با لگدهای پیاپی سعی کرد مهمان ناخوانده اش را دور کند.
-کی هستی و چی میخوای؟ مگه اینجا نگهبان نداره...چرا انقدر شبیه منی؟
-چون داداشتم! اسمم کریستیانوعه!
-رونالدو؟

کریس در بغل برادرش فشرده شد.

-نه، شاید داداش اونم باشم... کلی گشتم که پیدات کردم! کلی پول اسنپ دادم...
-چی؟
-آژانس دیگه، وسیله ی حمل و نقل ما ماگلا!

فشار کریس افتاد، قلبش تند و تند زد و در نهایت با صورت به زمین خورد.

دقایقی بعد!

-کریس؟
-اه!

کریس که امیدوار بود همه ی این اتفاقات یک کابوس باشد با دیدن صورت برادرش در فاصله ی سه سانتی متری صورت خودش آهی غلیظ کشید. اما نباید ناامید میشد، شاید این فرد اصلا برادرش نبود، و شاید هم ماگل نبود...
-خب، تعریف کن ببینم کی هستی و چجوری اینجا رو پیدا کردی؟
-خب جونم برات بگه داداش که من برادر ناتنی تو هستم، داشتم تو تلویزیون هاچ زنبور عسلو میدیدم که یهو تصمیم گرفتم عین اون که دنبال مامانشه، منم بیام دنبال داداشم!

کریس دستی بر پیشانی اش کوبید، برادرش صد در صد ماگل بود.

-بابا بهم گفت داداشت جادو جنبل بلده و اینا، منم رفتم آدرس همه جاهای جادو جنبلی رو پیدا کردم و اومدم مرکز شهر. اولین جایی که رفتم کارگاه داستان نویسی بود، اونجا یه گرگ و یه حشره آبی بودن که منو با تو اشتباه گرفتن، گفتن کریس تو که خیلی وقت پیش اومدی اینجا، برو بیرون!
-منو باهات اشتباه گرفتن؟...چیکار میکنی؟!

کریستیانو چوبدستی کریس را در دستانش گرفته بود و کریس هم بلافاصله چوبش را پس گرفت.

-آره دیگه اشتباه گرفتن... یه کلاهم بود، گفتن که صاحابش فعلا رفته خونه ی ریدل به امید اینکه بره تو. همون موقع آدرس خونه ریدلم نوشتم، ولی قبلش باید جاهای دیگه میرفتم، به سمت هاگوارتز حرکت کردم، اونجا گفتن که خیلی وقته فارغ التحصیل شدی، هرچند که منو با تو اشتباه گرفتن، فکر کردن رفتی استاد بشی!

کریس آرام آرام روی میز میکوبید.
-بعد چی شد؟
-من استاد شدم! استاد چیز... دفاع چیز... سیاه در برابر جادوی دفاع؟! آره دیگه بعدشم بخاطر این که هشتصد و بیست و نه تا دانش آموز توی صندوق انتقادات و پیشنهادات بهم فحش دادن اخراجم کردن!
-در اصل به من فحش دادن!

برادر کریس دستش را تا چند میلی متری جام سه جادوگر که در دفتر کریس بود برد.

-اون رمزتازه! دست نزن بهش! بگو بقیش رو!
-بعدش رفتم محفل، درو که زدم بدون توجه به اون همه برچسب و پوستر عشقی که رو دیوار چسبیده بودن تا میخوردم کتکم زدن، تا اینکه بالاخره بهشون فهموندم من تو نیستم، وقتیم سراغتو گرفتم دوباره کتکم زدن، گفتن اسم اون خائن و جاسوس دوجانبه رو جلوی ما نیار!
-دلم خنک شد! دست به اون تاج ریونکلاو نزن! هورکراکسه!

برادر کریس دستش را عقب برد و صحبت را از سر گرفت.
-بعدشم که رفتم خونه ی ریدل ها... یه دختری دم در وایساده بود که بهش توجهی نکردم، یکی دیگه هم بود دم دکه که زیاد ازم استقبال نکرد، ولی بزور خودمو به اتاق اصلی رییسشون که بهش میگفتن لرد رسوندم...
-یا روونا!

فشار کریس دوباره افتاد و روی صندلی اش نشست، برادرش یک لیوان آب قند را درون حلقش ریخت.
-برعکس همه لرد فهمید من تو نیستم، گفت چقدر شبیه ریس هستی...
-چون فقط لرد خود واقعی منو میشناسن!
-آره، بعدشم گفت که ریس رفته وزارتخونه، منم اومدم اینجا!

اشک از چشمان کریس جاری شد.
-دلم براشون تنگ شد!
-چند وقته ندیدیشون؟
-بیست و پنج دقیقه!

برادر کریس پوکرفیس به افق خیره شد.
-یه سوال، برای چی آقاعه نه دماغ داشت نه...

کریس مشت محکمی بر دهان برادرش کوبید.
-یبار دیگه به ارباب توهین کنی میکشمت، ادامشو بگو.
-بعدش اومدم اینجا، معاونت که بیهوش شد، گفت همین الان تو دفتر بودی و الان اینجایی! بعدشم یکی اومد چندتا امضا ازم گرفت برای تاسیس موسسه کارآگاهان...
-چی؟کارآگاهان؟

و قبل از اینکه کریستیانو پاسخی بدهد کریس از اتاقش خارج شد و به طبقه ی اول رفت.
-کارآگاهانو ببندین!بازش نکنین!
-چرا؟
-خیلی خوبه که!

کریس یکی از کارکنان که در جریان همه چیز بود را به گوشه ای برد.
-کارآگاهان کیا رو میگیرن؟
-مرگخوارا رو؟
-من کیم؟
-مرگخوار!

دیگر نیازی به توضیح اضافی نبود، مرد رفت تا تاسیس کارآگاهان را کنسل کند. حالا فقط باید برادرش را از ساختمان بیرون میکرد و...

کریس متوجه ی لشکر مرگخواران شد که با لرد در راسشان به سمت کریس حرکت میکردند.
-سلام ریس!
-ارباب... اینجا چیکار...میکنید؟
-اومدیم از وزارتت بازدید کنیم ریس، مشکلی داری؟

کریس سری به نشانه ی خیر تکان داد.
-نه ارباب، فقط چند دقیقه صبر کنید، دفتر یکم نامرتبه!
-فقط چند دقیقه ریس!

کریس دوان دوان به سمت اتاقش رفت، لرد نباید میفهمید که کریس یک برادر ماگل دارد!
-برو تو کمد درم ببند!
-چی؟
-همین که گفتم، صداتم در نیاد!

در آخرین لحظه که برادر کریس در کمد قایم شد، لرد و مرگخواران وارد شدند.

-ارباب میشه منم بیام تو؟
-نمیشه، بیرون باش سول!

بعد از مدت ها لبخند کم رنگی بر لبان کریس نشست.

-خب ریس، دیروز برادرت رو دیدیم، اومده بود نزد ما، چرا نگفته بودی برادر داری؟!
-ارباب خودمم نمیدونستم...

ناگهان لرد با سرعت به سمت کریس آمد.
-اولا که بلند شو ما بشینیم بی تربیت، دوما که یعنی ممکنه برادرت ماگل باش...
-نه ارباب! محاله!

کریس در ضمن گفتن جمله از روی صندلی اش بلند شد تا لرد بنشیند.

-خب پس، ناگهان نگران شدیم ریس!

کریس لبخند مصنوعی زد.

-ارباب بوی سوسیس کالباس میاد!

این جمله ی همیشگی فنریر بود وقتی بوی ماگل ها را حس میکرد.

-فنر، اینجا ماگلی میبینی؟ نکنه به یاران ما شک داری...
-چرا خودشو جمع میبنده؟

نفس کریس در سینه اش حبس شد، برادر ماگلش مثلا زیرلبی حرف زده بود.

-تو اون کمد چیه ریس؟
-ارباب... هیچی ارباب...

لرد بلند شد و به سمت کمد رفت، دستش را روی دستگیره گذاشت.
-ریس، یکبار دیگه ازت میپرسیم... برادرت ماگله؟

چشمان کریس به زمین خیره شد، چیزی نگفت.

-که اینطور... یاران ما برویم! ما از وزارت ریس بازدید نمودیم!

بالاخره لبخند کامل و گل و گشادی بر صورت کریس شکل گرفت.
-ختم به خیر شد!
-ولی این چرا خودشو جمع میبست؟

کریس چوبدستی اش را برداشت و با عصبانیت به سمت مهمان ناخوانده اش رفت!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: مهاجرت: نسخه جدید سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۵۳:۵۱ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸
#4
خب راستیتش من دیگه نمیخواستم نظری بدم اما چون خود حسن گفت نظرمو میگم!

خب گزینه ی مهاجرت بدون آرشیو رو که اگه حذف شده بگیریم، میمونه سه تا گزینه. که خب داریم درمورد پیشرفت سایت صحبت میکنیم پس گزینه ی موندن تو همین سایت هم نیازی به صحبت نداره.

یه گزینه هست که انتقال مجانی و ارزونه... که با این موافقم، واقعا اگه اینجوری بشه نه فشاری به مدیریت میاد و نه فرق خاصی داره با اون گزینه ی پولی...

و اما اگه نشد، من و بقیه ی اعضای سایت واقعا نمیخوایم فشاری به مدیرا بیاد، ولی تصمیم نهایی با خودتونه، چون گفتید دیگه بحث پولش نیست دیگه...
پس من با گزینه ی سه و چهار موافقم در حال حاضر!
مشکل پسورد هم چیز خاصی نیست... نهایتش اعضای قدیمی از طریق راهای ارتباطی دیگه(مثل ایمیل و اینا) میان رمزشون رو میگیرن.
حس مصطفی،ممنون از شما واقعا،ممنون...


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: مهاجرت: نسخه جدید سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۱۰:۲۸:۱۱ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸
#5
سلام به همه.
من اومدم که به عنوان یه عضو خیلی کوچیک جادوگران نظرمو بیان کنم.
خب راستیتش همون دیروز که نظرسنجی گذاشته شد، اولش خوشحال شدم و گفتم بالاخره قراره قالبو عوض کنیم و سایتو نو کنیم و اینا...
که یهو با این جمله مواجه شدم...

نقل قول:
این شیفت به سیستم جدید بدون ضرر هم نیست خب. اگه از نکات منفی بخوام شروع کنم اینه که هیچ کدوم از محتوای سایت فعلی به طور کامل قابل انتقال به سیستم جدید نیستن. هیچ کدوم از پست های انجمن ها و تاپیک ها، هیچ کدوم از محتوای بقیه بخش ها، مثلا خبرها یا عکس ها یا فایل ها. در مورد فایل ها و عکس های رسمی خاص میشه تدریجا بخشی از اونها رو منتقل کرد به صورتی دستی فقط. به طور کلی سایت فعلی یه پیشوند OLD میتونه بگیره و قابل فعالیت نخواهد بود در صورت مهاجرت و فقط قابل مشاهده هست برای مواردی مثل خوندن پست های قدیمی و غیره مثلا.


این اصلا خوب نیست، یعنی نسبت به مزایایی که در مقابل دریافت میشه.
مزایای قالب جدید همش قابلیت های کاملا فرعی و گرافیکیه... الان اگه یه نفر بره تو هاگزمید ولی قالب مشخصی نداشته باشه بهتره یا یکی بره هاگزمید و ببینه هیچ پست قدیمی توش باقی نمونده؟

واقعا ارزش نداره بخاطر این چیزا سایتو از اول دوباره بسازیم...
اعضای جدیدی که میان دیگه نمیتونن پستای لرد رو بخونن، پستای جیمزتدیا و ویولت رو نمیبینن و پستای دوئل رودولف رو از دست میدن. نمیتونن تاریخ سایت رو ببینن که چقدر قدیم پست خورده، یا کی برای اولین بار فلان تاپیکو ساخته و...

ولی با توجه به همه ی این ها از همه مدیران و مخصوصا حسن مصطفی تشکر میکنم واسه اینکه وقت میذارن... قطعا برای شما هم جا به جایی کار خیلی سختی خواهد بود... چون کار اصلیش با شماست.

ولی به هرحال... من هم شدیدا مخالف این جا به جایی هستم. از اعضایی که میخوان رای بدن (مخصوصا اعضای جدید) هم میخوام اول پست رودولف رو بخونن و بعد تصمیمشون رو بگیرن... خیلی خوب توضیح داده در مورد این جابجایی.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۴۵:۳۷ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#6
بیلی تکانی به خودش داد و آماده ی حرف زدن با دزدها شد.
-ببینید...
-همه بخوابن رو زمین! اگه با ما همکاری کنید تو مجازاتتون تخفیف قائل میشیم!

بیلی چند ثانیه به این فکر کرد این دیالوگ در جای اشتباه و توسط فرد اشتباهی گفته شده است... این دیالوگ پلیس ها بود!

-همه خوابیدن رو زمین؟!

پیرمردی که مرده بود در همان لحظه به زندگی برگشت، گویا که هورکراکسش فعال شده باشد، بلند شد و به بیلی اشاره کرد.
-آقا اجازه؟! این نخوابیده!

و دزد تیری به سمت بیلی شلیک کرد. بیلی روی زمین افتاد، خواست دستش را روی نقطه ی خون آلود بدنش بگذارد اما فهمید نه دست دارد و نه خونی که بخواهد بریزد... و نه اصلا تیری خورده بود!

تیر به سمت پیرمرد شلیک شده بود و برای دومین بار او را کشته بود.

-از آدم فروشا بدم میاد!

بیلی که تحت تاثیر اخلاق و منش دزدها قرار گرفته بود، در فکر فرو رفت... ارتش او باید سیاه میبود... پس آیا نباید دزدها و خلافکارها را جذب میکرد تا اینکه عده ای بچه سوسول در بانک؟

بیلی سر دو راهی قرار گرفته بود.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۱:۳۳:۱۴ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#7
اما به راستی کدام یک از مرگخواران به زبان خرها مسلط بود؟

-م...ن...زند...م!

مرگخواران توجهی به فنریر مغز پخت شده نکردند که ادعا میکرد هنوز زنده است. فنریر برای مرگخواران مرده بود!

-یاران ما بروید خر بیاورید دیگر!

اما در کمال تعجب این بار نه نیروی نامرئی سو را به سمت جلو حرکت داد و نه کریسی به شوق اول شدن داوطلب انجام این کار شد. در همان لحظه ناگهان چوپانی از آنجا رد شد.

-هی برگرد! رد نشو!

چوپان برگشت.
-ها؟ چیکار دارید؟
-ما میخوایم سوار خر شیم! بلدی با خرا صحبت کنی؟
-صحبت؟ ما صحبت نمیکنیم که! میزنیم تو سرشون بعد خودشون راه میفتن!

مرگخواران که کلید حل مسئله را یافته بودند به سمت خرها حرکت کردند تا توی سرشان بزنند، اما ابتدا تصمیم گرفتند یک آزمایش ریز انجام دهند.

-خب فنریر اگه ادعا میکنی زنده ای برو یدونه بزن تو سر این خره!

فنریر باید میرفت... باید هویتش را باز میگرداند! فنریر نمیخواست در نقش گرگی مرده به ایفای نقش خود ادامه دهد.
پس جلو رفت و با تمام قدرت بر سر خر کوبید...
و خر برگشت و جفتکی به سمت فنریر انداخت...فنریر صدها متر و حتی صدها کیلومتر به آن طرف تر پرتاب شد در این مسیر قاره ها و اقیانوس ها را پیمود. فنریر دور دنیا را در هشتاد صدم ثانیه پیمود!

مرگخواران لرد را شکر میکردند که خودشان برای این کار پیش قدم نشدند و همه چیز ختم به خیر شده بود، البته چوپان هم در طرفی دیگر نشسته بود و هرهر به آن ها میخندید... او چوپان دروغگو بود!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۹:۱۲:۴۷ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸
#8
خب...
نظر من اینه که چت باکس قبلی بهتر بود.
این چت باکس یه مشکلایی داره خب...
مثلا:
-شکلک نداره، باید کد بزنی خودت.
-فونتش خیلی خیلی ریزه و نمیشه خوندش.
-امکان شخصی سازی نداره، مثلا تو چت باکس قبلی هر کس رو با رنگ اسمش میشناختن اصلا و خیلی چیز باحالی بود!
-از نظر گرافیکی و زیبایی از چت باکس قبلی ضعیف تره.
-آرشیو نداره که بری پیامای قبلی رو بخونی.
-هربار رفرش میکنی باید دوباره ورود به چت باکسو بزنی.

با تشکر از مدیران که بخاطر راحتی بیشتر ما میخوان یه چت باکس بهتر پیدا کنن، قطعا گذاشتنش تو سایت هم کار آسونی نبوده... ممنون.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۸:۵۳:۵۶ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸
#9
-یاران ما با یک روشی فنر را به هوش آورید!

مرگخواران نمیتوانستند... آن ها فقط بلد بودند افراد را بیهوش کنند، آن هم با ضربات سهمگین!
اما دستور دستور بود...
باز هم مثل همیشه سو با نیروی نامرئی به جلو فرستاده شد.
-بسه دیگه! خسته شدم! همه کارا رو من باید بکنم؟! دسترسیتو بگیرم؟!

نیروی نامرئی از ترس گرفته شدن دسترسی اش آرام آرام سو را به عقب کشید. کریس که دید برای اولین بار سو نمیتواند نفر اول باشد، از موقعیت استفاده کرد و به سمت فنریر رفت.
-خب گرگینه ها رو با چی به هوش میارن؟
-با کالباس!

کریس دست در جیبش کرد و یک ورق کالباس بیرون آورد. برای مواقع ضروری که به فنریر نیاز داشت همیشه چند ورق کالباس در جیبش میگذاشت.

-فنر...فنریر؟!
-باهاش با مهربونی صحبت نکن ریس! فنر از طرف ما تکفیر اعلام شده!
-چشم ارباب، هوی فنریر؟! پاشو!

اما فنریر بلند نشد، یا نمیخواست بلند شود. در همین حین آبدارچی بیمارستان که ژست دکتری گرفته بود با قیافه ی ((برید کنار کار خودمه)) ای مرگخواران را کنار زد و بالا سر فنریر ایستاد.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۰۶:۲۶ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸
#10
مرد سفید پوش گوش هوریس و رودولف را گرفت و به گوشه ای برد.
-ها کنین!
-چی؟
-ها کنین!

رودولف و هوریس بی حرکت ایستاده بودند و به مرد سفیدپوش نگاه میکردند.
-تو خانه ی ریدل بهتون یاد ندادن ها کنین؟
-نه! ولی در عوض بهمون یاد دادن ((آ)) کنیم، برای مواقع ضروری که دکتر میاد. نگاه کن، آآآآآآآ...

مرد سفید پوش آستین هایش را بالا زد و مشغول دادن آموزش ها کردن به دو مرگخوار شد.
-خب حالا ها کنین، مثل من!

هوریس و رودولف ها کردند. و بوی گندی که از دهانشان خارج شد باعث شد مرد سفید پوش به کما رفته و برای مدتی وارد زندگی نباتی شود، اما مرد به سرعت برگشت و فهمید او انسان فانی نیست که بخواهد بمیرد.
-چی مصرف کردید؟
-پیاز!
-به به! پیاز میخورید از خودتون در میاید!

هوریس و رودولف شطرنجی شدند. در همین حین سو دوباره برگشت. گویا لرد سیاه از کوپه ی خودش اخراجش کرده بود.
-خب سوالتون رو از اینا هم پرسیدید؟
-سوال؟ کدوم سوال؟
-سوال دیگه، قرار بود نظرمون رو درباره ارباب بپرسین و اگه نظرامون بد بود اربابو از قطار بندازید بیرون...

مرد سفید پوش کمی به ذهنش فشار آورد اما چیزی به یاد نیاورد... حافظه ی کوتاه مدتش پاک شده بود!
-من که نمیدونم در مورد چی حرف میزنید... ولی اگه میخواستم بندازمتون بیرون حتما یه دلیلی داشته! پس یه آزمون دیگه طراحی میکنم که ازتون بگیرم بعدش اگه درست انجام ندادید پرتتون میکنم بیرون!

هوریس و رودولف پوکرفیس به سو خیره شدند و منتظر مرد سفید پوش شدند تا آزمون جدیدش را بگیرد.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.