هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: انـجــمـن اســـــلاگ
پیام زده شده در: ۱:۲۴ شنبه ۳ شهریور ۱۳۹۷
#1
چیزی ندارم بگم فقط اینکه مواظب باشین پاتون نره رو روغنا

لاو لاو! چطوری دختر زیبای من؟ افسوس که تو مهمونی‌های قبلی ندیدمت ... امیدوارم سال بعد پای ثابت انجمن باشی.

+4


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۲ ۶:۲۰:۰۷


پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۴۵ جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷
#2
بانوی چاق که به نظرش درخواست اسنیپ شرم آورتر از اونی بود که بخواد بلند درموردش حرف بزنه زمزمه وار پرسید:
_من از ویولت بخوام که هفته دیگه بیاد به دیدنت؟تو حیا سرت نمیشه سوروس؟لااقل از لیلی بترس بنده ی خدا.

اسنیپ دستهاشو تو هوا تکون داد و گفت :
_اوه نه لطفا پای لیلی رو وسط نکش ، فقط میخوام یکم با ویولت آشنا بشم و من فک نمیکنم این اشکالی داشته باشه ، خب ، نمیشه که همیشه تک و تنها تو این تابلوی کوفتی بشینم ، میشه؟

با اینکه به نظر نمیرسید بانوی چاق راضی شده باشه گف:
_واقعا که برات متاسفم سوروس ، ولی با این بهونه هایی که سر هم کردی خوب تونستی قانعم کنی دوشنبه بعد ساعت شیش منتظرش باش.

یک هفته بعد

_چطور شدم فینی؟

فینیاس نایجلوس از گوشه چشم نگاهی به تابلویی که اسنیپ توش ژل مو به دست وایستاده بود انداخت و مثل همیشه بی تفاوت گفت:
_یکم بیشتر موهاتو روغن مالی میکردی.

و چش غره توپی نثارش کرد . قبل اینکه اسنیپ بتونه جواب دندون شکنی بهش بده هاله ای از یه دامن چین چینی یاسی رنگ رو دید که از سمت راست هر لحظه بهش نزدیک و نزدیک تر میشد.
بلافاصله بند و بساط تدافعیشو جم و جور کرد و خواست آغوششو برای بانو ویولت باز کنه که ظرف فلزی ژل مو از دستش سر خورد ودقیقن افتاد زیر پای....

شپلق!
صورت سفید ویولت که پهن زمین شده بود از شدت انزجار رو به هلویی...صورتی....سرخ...قرمز جیغ....یاسی...بنفش بادمجونی و بعد....کبودی رفت و اسنیپ با عجله رو زمین خم شد مظلومانه و التماس گونه دست ویولت رو که هر انگشتش قد سوسیس بندری بود گرفت.
گوشه ی اتاق لاوندر در حالی از شدت خنده گلدونی رو که پشتش قایم شده بود گاز میزد سینه خیز و پیروزمندانه برگشت به سالن عمومی گریف غافل از اینکه با هر بار کشیده شدن رو کف سرسرا داره جزغاله میشه.
همینکه رسید به بانوی چاق گفت:
_بانو جان فرفری موی غزل ساز منی.

بانوی چاق با اکراه تابلو رو کشید کنارو گفت:
-درسته.

همین که پاشو از حفره گذاش تو سالن همه نگاها روش خیره موند.
ولی لاوندر خسته و کوفته خودشو انداخت رو مبل و درحالیکه خودشو باد میزد گفت:
_دارم ذوب میشم لعنتیا کولر روشن کنین.

نویل اولین نفری بود که از هپروت در اومد و جیغ زد:
_آتیییییش لاوندر آتیییییش گرفته فرار کنیننننننن.

ولی هرمیون اروم راه رو از بین جمعیتی که نعره میزدن برای خودش باز کرد و با قیافه ای خونسرد یه طلسم غیر لفظی رو لاوندر اجرا کرد و یه نگاه عاقل اندر سفیه رو به قیافه وحشت زده ش کرد و رفت.
ولی لاوندر که این سوسول بازیا براش مهم نبود نشست از اول تا آخر قرار عاشقونه اسنیپ و بانو ویولت رو براشون تعریف کرد و هیچکس نفهمید که یه اسلیترینی فضول که با شنل نامرئی لم داده بود و از رو تکالیف هرمیون مینوشت همه ی حرفاشونو شنیده و از اون رعب انگیزتر اینکه به اسنیپ خبر داده.

بیست دیقه بعد

_گوش کنید بچه ها با این وضع شرم آوری که پیش اومده من به عنوان رییس سابق گروهتون ازتون میخوام که همه با هم متحد شین و جوخه یاقوت جمع کنای اسلیترینی رو سرپا نگه دارین.

پانسی پارکینسون برای اینکه خودی نشون بده گف:
-به نظر من بهتره اسم گروهو بزاریم ارتش اسنیپ.

وهمه اعضای الف الف حرفشو تایید کردنو براش کف زدن ولی فرد و جرج که با شنل نامرئی گوشه و کنار سالن عمومی شکلاتای اسهال آور میچیدن زدن به چاک و خودشونو به گریفی ها رسوندن و ماجرا رو مو به مو تعریف کردن.
فردای اونروز با اینکه استادا از کسی امتیاز کم نمیکردن هر دقیقه از مخزن یاقوتهای گریف کم میشد و فقط خود گریفی ها میدونستن دلیلش چیه و درحال چیدن یه نقشه ی درست و حسابی بودن.
درحالیکه پروفسور مک گونگال که مشکوک شده بود عزمشو جزم کرده بود که از صب تا شب جلوی مخزن بشینه و کشیک بده.

یک ساعت بعد

-به جنگ با من برخیزید ای بزکوهی دل های ترسو.

سرکادوگان که تازه داشت شمشیرو از تو غلافش در میاورد اینو نعره زد و لاوندر رف تو جلد مصممش و گفت:
-خفه بابا، نگا کن، پروتی اینجا وایمیسته و هر وقت هرمیون یه قناری زرد براش فرستاد ینی جنگ شروع شده و تو باید بری بیفتی به جون تابلوی اسنیپ، اوکی؟

سر کادوگان تعظیم بلند بالایی کرد وگف:
-من حاضرم، توکی؟
-هر هر هر خیلی با نمکی ، دیشب خیارشور بغل کردی خوابیدی؟

پادما که هم از هیجان داشت خودشو خیس میکرد هم نگران تلف شدن وقت بود همه ی گروهو به سمت تابلوی بعدی هدایت کرد و گریفیندوری ها نیز برای اینکه مشکوک جلوه ندن از میانبرهای مختلف رفتن و جلوی سالن عمومیشون دوباره دورهم جم شدن
این بار که هرمیون فک میکرد نقشه ی بهتری داره خودشو انداخت جلو و با بانوی چاق فرصت نداد اسم رمزو بپرسه :
-فعلن هیچکی نمیخواد بره تو ، اسنیپ به اسلیترینی ها دستور داده که یاقوتای ما رو بدزدن ما امیدواویم بتونی بهمون کمک کنی و در این صورت قول میدیم بعد از پیروزیمون یه گروه موزیک بیاریم اینجا و تا پاسی از شب برات شعر امیرعباس گلاب بخونیم.

معلوم بود که بانوی چاق سر از پا نمیشناسه چون مثل خری که جلوش تی تاپ میزارن ذوق زده کف دستاشو به هم کوبید و گف :
-معامله خوبیه ، با کمال میل قبول میکنم.

ده دقیقه بعد

-خب برو بچززز!پلاکارادا رو بردارین ، قناری های علامت دهی رو به صف کنین ،حرکت!!همه با من بگین(میمیریم ، میمیریم ، یاقوتو پس میگیریم) .

و به این ترتیب به سمت اسنیپ هجوم بردن و شاهد بلبشوی تماشایی توی تابلوش شدن و طولی نکشید که خبرش عین بمب تو بقیه تابلوها پیچید.
سرکادوگان افسار اسبشو کشید با یه نشونه گیری بی نظیری شامپو رو انداخت واسه بانوی چاق که سطل آبو تو دستش تاب میداد و شلپ شلپ صدا میکرد.
فیناس نایجلوس به کمک شتافت و دست و پای اسنیپ رو که تقلا میکرد بی رحمانه بست و آرماندو دیپت تا میتونست کله شو چنگ زد که عاری از هر گونه چربی شه.
سطل آبی که رو سرش خالی شده بود کم کم داشت با قطرات روغن و اشکهای اسنیپ که مثل آبشار شره میکردن پر میشد ولی اسنیپ نمیخواست انقد خوار و حقیر جلوی ویولتی که قهقهه میزد شکنجه بشه، اونم به بدترین شکل ممکن.


ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۳ ۱:۲۱:۲۶


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۵:۲۳ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۷
#3
نام:لاوندر
نام خانوادگی:براون
سن:17
خب خب خب ببینین کی اینجاست لاوندر براون معروف
یک گریفیندوری تمام عیار اصیل زاده شجاع و رفیق فابریک دوشیزه پتیل و عشق پروفسور تریلانی (از موقعی که مرگ خرگوشم بینکی رو پیش بینی کرد جوم گرفت و عاشقش شدم) و همچنین ملقب به لاو لاو

اینجانب دختری احساساتی بوده و بسی کنه هستم ینی مدت مدیدی جوری به ون ون چسبیده بودم و از سر و کولش بالا میرفتم که همه عوقشون گرفته بود البته ناگفته نماند که کلی حرص هرمیون گرنجرو دراوردم

با کمال افتخار توسط یه گرگینه بنام گری بک گاز گرفته شدم و کلی نشستم با بیل درد دل کردم در این مورد(اون دختره فلور هم طبیعتا چشم دیدنمو نداشت)

با اینکه عضو ارتش دامبلدور بودم و زیر دست هری ،هیچ وقت پاترونوس فیزیکی درست نکردم

چوبدستیم ۲۸ سانتی متره و از چوب راش ، موی دم تک شاخ و پودر اسطوخودوس خشک شده میباشد و آقای اولیوندر لطف داشتن اولین و آخرین نسخه شو به من فروختن

ظاهرمم که کم از پریزاد ها نداره بزنم به تخته ، موهام قهوه ای روشن براق با رگه های بلوند و چشای شهلام آبی مایل به صدفی و قدمم...؟اصن به قدم چیکار دارین مهم اینه که خوشگلم


تایید شد.
خوش اومدین.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱ ۱۵:۴۷:۰۹


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۷
#4
سلام کلاه جان!
من یه دخمل باهوش و زیرک هستم و بنظرم بهتره برم ریونکلا ولی دوس دارم برم گریفندور پیش هری اینا
دیگه هرچی خودت گفتی دیگهههه



کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۳ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۷
#5
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... e_2018-08-03_20-34-08.png
هری برای پونزدهمین بار با بی حوصلگی کاغذ پوستی پر از اشتباه های ناشی از بی دقتیشو مچاله کرد و به گوشه ای از اتاقش درست جایی که قفس برنزی هدویگ قرار داشت پرتاب کرد تا به چهارده تای دیگه بپیونده .
جغد سفیدش لرزش خفیفی کرد و با هوهوی ضعیفی که نارضایتی از اون میبارید سرشو ۱۸۰ درجه به سمت مخالف هری برگردوند که نشونی از قهر کردنش میداد.

هری اما اعتنایی نکرد و بجاش از ته دل آرزو کرد که هرمیون اونجا بود و میتونست تو نوشتن مقاله ی مقاومت در برابر دیوانه سازها که اسنیپ براشون تعیین کرده بود کمکش کنه. اگه به خاطر علاقه ی شدیدش به درس دفاع در برابر جادوی سیاه نبود بی شک حاضر نمیشد تا نزدیکای سحر بی وقفه بیدار بمونه و وقت طلاییشو برای انجام تکالیف منفورترین استادش تو هاگوارتز بگذرونه.

چشمای متورم و سرخ شو با انگشت شصت و اشاره ش مالش داد و عینک دایره ایش رو به بالای بینیش روند و از پنجره به منظره خیابون نیمه روشن پریوت درایو خیره شد. شاید انتظار داشت تو همون لحظه فرد و جرج و رون با یه فورد آنجلیا غیر اونی که تو جنگل ممنوع پرسه میزد لب پنجره ترمز کننو در رو براش بزارن تا با هم به سمت پناهگاه پرواز کنن یا دامبلدور رو درحالیکه از غیب ظاهر شده ببینه که داره میاد دست هری رو بگیره وتا پناهگاه همراهیش کنه. . . .یا شایدم. . . توقع داشت یه جغد از طرف پدرخونده ش. . . سیریوس. . . به دستش برسه و بگه که هری من پشت اون پرده تو وزارتخونه زندانی شدم و هنوز زنده ام لطفا با کج منقار بیا اینجا و نجاتم بده.

با این فکر صورتشو با دو دستش پوشوند و سرشو بشدت به چپ و راست تکون داد . تازه موفق شده بود اون خاطره ی وحشتناک رو از سرش بیرون کنه و. . .

شترق!
هری بسرعت برق سرشو به سمتی از تاریکی که صدا ازش اومده بود برگردوند اما چون یادش رفته بود که مثل هدویگ یه جغد نیست از این کار پشیمون شد و گردنشو که از درون داغ شده و زق زق میکرد محکم گرفت و ناله کرد.
صدای جیر جیر تخت دادلی تو صدای بال و پر زدنا و هوهو کردنای هدویگ که از خواب نازش بیدار شده بود گم و شد در نتیجه درست موقعی که دادلی دستیگره در رو به سمت پایین خم کرد تا وارد اتاق شه هری از جاش پاشد و خودشو جلوی دادلی انداخت که تا نیمه در رو باز کرده بود و چشای گستاخش با کنجکاوی رو گوشه و کنار اتاق میچرخید.
وقتی بالاخره راضی شد که به هری نگاه کنه طلبکارانه یه لنگه ابروشو داد بالا و مثل بابا ورنون خرفتش غرید :
_اینجا چه غلطی داری میکنی؟
هری در جوابش زیر لب گفت:
_بهت توصیه میکنم تو کارایی که بهت مربوط نیست دخالت نکنی دادرز جون.
دادلی که خونش از حاضرجوابی هری به جوش اومده بود فشار بیشتری به در وارد کرد و گفت :
_از اونجایی که داری از جواب دادن به من سر باز میزنی معلومه که خعلی تنت میخاره،نه؟
هری که چهره ی بیخیالش حاکی از نداشتن حوصله برای ادامه دادن بحث بی فایده ش با دادلی بود پوزخند صداداری زد و گفت:
_خب اگع راستشو بخوای داشتم یه وردی رو امتحان میکردم.برای مواقعی که بعضیا بخوان مزاحمم بشن و قلدر بازی درآرن خیلی مفیده ، میدونی که. . . دیشب به سن قانونی جادو کردن بیرون از مدرسه رسیدم. . .

و از عمد چوبدستی تقلبی رو که فرد و جرج با سه جعبه ی پر از وسایل فروشگاه شوخی های ویزلی بمناسبت تولدش براش فرستاده بودن از جیب پشتی شلوارش بیرون کشید و در معرض دید دادلی قرار داد که ظاهرا کار ساز هم بود چون دادلی درحالی که دهنش باز و بسته میشد اما صدایی از توش در نمیومد آب دهنشو قورت داد و به سمت اتاقش پا تند کرد.
هری از این فرصت استفاده کرد و به سمت صدایی که چند دقیقه پیش شنیده بود برگشت . چوبدستیشو تکونی داد و زمزمه کرد:
_لوموس

و پاورچین پاورچین و با احتیاط حرکت کرد تا اینکه به رو قوری پارچه ای قرمز چهارخونه ای رسید که ازش صدای هق هق ضعیفی خارج میشد.هری آهسته سرشو خم کرد و موجود نحیفی با پوست سبز چروکیده ای رو زیر رو قوری دید که گوشهای بادبزن مانندش میلرزیدن و از دماغ دراز و نوک تیزش آب غلیظی چکه میکرد. هری بلافاصله اون موجود رو شناخت و با صدایی بی نهایت آروم و آمیخته به لحنی خوشحال و متعجب لب زد:
_دابی!!تو این وقت شب اینجا-

اما دابی پرید وسط حرفش و با آه و ناله گفت :
-دابی دونست قربان!هری پاتر به دابی گفت که هر وقت دابی خواست بیاد پیشش تو کمدش ظاهر شه و اگه مشنگ ها نبودن بیاد بیرون!ولی دابی ایندفعه فراموش کرد قربان.چون دابی باید یه موضوع خیلی مهم رو به هری پاتر گفت.واسه همین دابی هل شد قربان!!

قبل اینکه دابی سرشو به دیوار بکوبه و دوباره هق هق گریه رو سر بده هری از کمر جن خونگی رو گرفت و دستشو محکم رو دهنش فشار داد.سعی کرد دابی رو روی تخت بنشونه و یه تکه از کیک تولدشو که هرمیون براش فرستاده بود تو دهنشون بچپونه تا ساکتش کنه
بعد درحالیکه سعی میکرد آرومش کنه گفت:
_دابی تو حق نداری خودتو مجازات کنی ، هیچ کدوم از مشنگای این خونه نفهمیدن که تو اومدی و حتی دادلی هم بویی نبرد پس حالا یه نفس عمیق بکش و برام تعریف کن که دقیقا چیشده ، فعمیدی دابی؟این یه دستوره!

دابی رو قوری اش رو از سرش برداشت فین صداداری توش کرد که مسلما اگه هرمیون اونجا بود میگفت فشنگرین صدایی بوده که تو عمرم شنیده م!
بعد ناله ی ریزی کرد و با صدای جیر جیر مانندش گفت:
-دابی یه خبر بد واسه هری پاتر داشت قربان.دابی نخواست هری پاترو ناراحت کرد قربان ولی کریچر گفت که دابی حتما باید این خبرو به هری پاتر رسوند قربان.البته اون خیلی خوشحال بود که بستگان بانوی عزیزش خانم بلک دوباره به اون خونه برگشتن اما این یه خطر واقعی برای دوستای هری پاتر و ویزلی ها بود قربان!. . . .

هری که به وضوح تحت تاثیر حرفهای دابی قرار گرفته بود مات و متحیر نگاهشو به چشمای درشت و ورقلمبیده دابی دوخته و از یجا به بعد زمزمه های دابی به گوشش نرسید. اروم لب زد:
-مرگ خوارها...مالفوی و لسترنج....محفل!

تنها چیزی که یادش بود این بود که بدون فکر کردن به عواقب کارش که شامل بیدار شدن دورسلی ها یا به خطر انداختن جون خودش میشد از پله ها بسمت پایین سرازیر شد و با سرعتی که قبلن به یاد نداشت آذرخش و شنل نامرییشو برداشت و بر فراز خونه شماره چهار پریوت درایو و محله لیتل وینگینگ به سمت قرارگاه محفل ققنوس پرواز کرد.

درود فرزندم.

داستان خوبی بود. سوژه رو با سرعت خیلی خیلی مناسبی پیش بردی. هر صحنه رو هم به خوبی توصیف کردی و دربارش نوشتی.
اینم خیلی خوشم اومد که از خودت نوشتی و دیالوگ های جدیدی رو برای دابی و هری در نظر گرفتی. آفرین.

اینترها، علامت های نگارشی و دیالوگ ها هم خیلی خوب بودن.

نکته ای ندارم که بگم...
تایید شد.

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۳۱ ۲۱:۳۵:۳۱






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.