هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۳:۳۵:۲۴ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸
#1
پس از رفتن مروپ به دنبال وایتکس،بلاتریکس به سرعت به سمت لرد سیاه دوید.
-ارباب ،ارباب بلند شین..ارباب..شما که نمیخواین مریلینی نکرده بمیرین هان؟

لرد که در خماری به سر میبرد،با شنیدن کلمه ی مردن لای چشمانش را کمی باز کرد.
-یاران ما..نذارید..بمیریم!

سپس چشم هایش بسته شد و از شدت درد مصرف نکردن بی هوش شد.
مرگخواران باید ارباب بیهوش شده ی شان را از دست سرنگ نجات میدادند..اما چگونه؟

اتاق گابریل

مروپ به همراه سرنگ در دستش وارد اتاق شد و با باز کردن در کمد گابریل،یکی از بطری های وایتکس را برداشت و سرنگ را خوب در وایتکس ورز داد.
به سرنگ رنگ و رو رفته ای که میوه های درونش بخاطر برخورد با وایتکس گندیده شده بودند نگاه با عشقی کرد.
-الان میرم پسر مامانو از غول اعتیاد نجات میدم!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱:۲۸ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
#2
۱
آرام آرام به سمت فضا پیمای کوچک قدم برداشت.
از پله های فلزی آن بالا رفت و وارد شد.
روی صندلی بزرگی که آنجا بود نشست و به فرمون و دکمه هایی که دورتادور آن را فرا گرفته بود خیره شد.
کار با فضا پیما را بلد نبود که البته چیز تعجب آوری برای دیانایی که اصولا کاری جز خوردن و خوابیدن کاری نمیکرد،نیست!
دکمه ای که فکر میکرد فضا پیما را روشن میکند را فشار داد اما اتفاقی نیوفتاد!
سپس خوی گربه ای اش به او غلبه کرد و با پنجه هایش به جان دکمه های فضا پیما افتاد!

چندی بعد..مریخ

فضا پیما ، عقبکی در حالی که ماهواره فضایی و زباله های فضایی به آن چسبیده بودند،روی
سطح سرخ مریخ فرود آمد و پس از کمی تلو تلو خوردن،در مچاله شده اش توسط دیانای گیج و زخم زیلی که حتی لباس مخصوص هم به تن نداشت باز شد و از آن بیرون افتاد و روی خاک مریخ سقوت کرد.
تن زخمی اش را تکاند و با دستانش به خاک مریخ چنگ زد،تا آن را در پاتیلی که همراهش آورده بود بریزد اما متوجه شد تن و بدنش به طرز عجیبی میخارد!
سپس متوجه شد که نمی تواند نفس بکشد...آنجا اکسیژن نبود و دیانا به خاک مریخ حساسیت داشت!
پس از آن واقعه ی تلخ دیانا هرگز پیدا نشد ولی سری داستان هایی که بچه ی رابستن درباره ی شجاعت گربه نمایی که بدون لباس فضایی به مریخ سفر کرده بود، نوشته و به بچه های مشنگ گفته میشد...پس از آن دیانا در والت دیزنی هم معروف شد!
و جای سیندرلا و بل و گیسو کمند و حتی السا را هم گرفت!
و البته که بچه ی رابستن هم روز به روز پولدار تر میشد...

نتیجه:هیچ وقت بدون خوردن قرص حساسیت به مریخ سفر نکنید چون باعث پولدار شدن افراد سود جو میشوید!

۲

رکسان ، آرام آرام پاتیل معجون را به سمت دهان خود برد و جلوی چشم مشتاق دانش آموزانش که گویی منتظر ناپدید شدنش از صفحه ی روزگار بودند،آن را نوشید.

کمی بعد

رکسان به دانش آموزانش که با تعجب به او خیره شده بودند نگاه کرد.
سپس یکی از دانش آموزان داد زد.
-استاد ویزلی!

رکسان خواست بگوید(خالیم خالی!) اما هرچه سعی کرد نتوانست.سپس با نهایت تلاش دهن خود را باز کرد.
-بده جا ده اتجادی اداده؟

کسی متوجه ی حرف رکسان نشد اما یکی از دانش آموزان آینه ای را روی میز او گذاشت و فرار کرد.
رکسان آینه را برداشت وبه خود که زبانش گنده شده و از دهانش بیرون زده و حتی رویش خال خال نارنجی در آورده بود، نگاه کرد.
خواست جیغ بزند اما صدایش در گلویش خفه شده بود...

۳***

معجون خال خالی خفه کن..
تصویر کوچک شده

همون طور که مشاهده میکنین زرده با خال خال های قرمز از همونا که روی زبون رکسانه و معجون داره از توش قل قل میکنه😸




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۰:۰۷:۵۱ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
#3
استاد تکلیفآوردم😼

میازار موری که دانه کش است...
استاد نمره ی خوبی بده را خوش است..


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۳۱ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
#4
یک روز گرم تابستانی دیگر،در خانه ی ریدل می گذشت.
اما دقیقا مثل هر روز،یک موضوعی باعث شلوغی در خانه ی ریدل شده بود.
اینبار موضوع سر دیانایی بود که نمی خواست به حمام برود و گابریلی که به زور میخواست اورا به حمام ببرد.
-انیوووووو ولم کننن!
-دلت واسه خودت نمیسوزه؟عرق سوز شدی!
-انیوووو نمی خواااامم
-بذار با وایتکش بشورمت،درد نداره که
-انیوو نمی..

اما اینبار با وارد شدن دروئلا به اتاق،دهن دیانا بسته شد و گابریل دوش متحرک حمام را پشتش قایم کرد.
-اینجا چه خبره؟

گابریل نگاه شاکی به دیانا انداخت.
-میخوام ببرمش حموم،
نمیاد! نگاهش کن چقدر کثیف شده

دیانا که حسابی سرخ شده بود داد زد.
-انیو من با زبونم خودمو تمیز میکنم، دروغ نگو!

گابریل خواست چیزی بگوید که دروئلا حرفش را قطع کرد.
-دیانا،یه نگاه به حموم و اون دوش متحرک بنداز...به نظرت اینا از کجا اومدن؟

دیانا نگاهی به دوش کرد و سرش را تکان داد.
-نمیدونم...از تو آب؟

گابریل دستش را روی سرش گذاشت.
-تو یه خنگی دیانا دوشا رو جادوگرا اختراع کردن که ما راحت تر حموم کنیم

دروئلا سرش را با تاسف برای آن دو تکان داد.
-دوش حموم رو مشنگ ها اختراع کردن و جادوگرا اون رو به روش جادویی درست کردن...آه انگار همین دیروز بود که دوش حموم رو برای اولین بار آوردن اینجا...

فلش بک سال های خیلی قبل
-ما اینجوری سختمونه حموم کنیم ، دستمون درد میگیره با لگن روی سرمون آب بریزیم،
ما نمی خوایم!

دروئلا دست هایش را از روی گوشش برداشت و با تعجب به دختر جوانش،بلاتریکس نگاه کرد که هر بار زمان حمام لرد سیاه میرسید،اینگونه کلافه میشد .
-به چی فکر میکنی بلا؟

بلاتریکس با این حرف مادرش از فکر درآمد و به او نگاه کرد.
-باید یه راه برای راحت حموم کردن پیدا کنیم ، ارباب هربار اینجوری شکایت میکنن ازما...شنیدم مشنگ ها یه چیزی اختراع کردن به اسم گوش، یا یه همچین چیزی که واسه راحت حموم کردنه،باید برم بدزدمش!

دروئلا با سر تایید کرد و به بلاتریکس که ازدر بیرون میرفت نگاه کرد.

خانه ی مرد پیر دائم الحمامِ مشنگ
پیر مرد،برای دهمین بار در آن روز لیف دسته دار را روی شانه ی چروکیده ی بی رنگ و رویش میکشید و آواز گوش خراشی میخواند.
بلاتریکس از پشت پنجره به درون حمام سرک میکشید و سعی میکرد دید خود را نسبت به دوش واضح تر کند.
کمی بعد بلاتریکس طلسمی را روی پیرمرد دائم الحمام اجرا کرد،و پس از خشک شدن مرد به سمت دوش رفت و شروع به باز کردن میله ی آن کرد.
دیگر موفق شده بود که یک دفعه زنِ ، مرد دائم الحمام وارد حمام شد و با بلاتریکس مواجه شد...

این قسمت به علت خشونت زیاد حذف گردیده


چند ساعت بعد
مروپ با لگن در دستانش از حمام بیرون آمد و کنار دروئلا نشست.
-عزیز مامانو خوب تمیز کردم؛ مثل آینه برق میزنه پسر مامان!
برم یه اسپند دود کنم،یه وقت چشم نخوره پسر مامان!

سپس مروپ فوت کنان از آنجا دور شد و بلا فاصله بعد از آن بلاتریکس نفس زنان به همراه میله ی درازی که سرش مانند یک کاسه ی سوراخ سوراخ بود، از در وارد خانه شد.
-ارباب کجان؟...دوش آوردم،با یه ذره جادو سر همش میکنم!

فلش فوروارد

-اینجوری بود که اولین دوش وارد خونه ی ریدل شد و بعدش حموم برامون کار راحتی شد..بلاتریکس با سختی اولین دوشو به اینجا آورد.

دیانا متاثر سرش را تکان داد.
-اومو ، ولی من هنوزم نمی خوام حموم کنم!

دروئلا با حرص نفسش را بیرون داد و در اتاق را باز کرد.
-مارو باش سه ساعت داریم واسه کی لالایی میخونیم!

سپس دیانا و گابریل را که دوباره شروع به دعوا کرده بودند را تنها گذاشت...




تصویر کوچک شده


پاسخ به: اگه بخواین از پارک هری پاتر یه چیز بخرین اون چیه؟
پیام زده شده در: ۱:۴۵:۰۸ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸
#5
اووم....
..
..
..
..
..
نوتلا؟🐈
با یک کیلو توت فرنگی و بستی !
یه دست ردای قشنگ واسه ارباب!
جوراب ساق بلند.
هودی گشاد.
شیر(ساده،توت فرنگی،کاکائو،موز)
قاب گوشی مشنگی.
ست وسایل اکسو 😻


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱:۳۹:۴۷ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸
#6
انیو هاسه یو خانوم معلم!
تکلیفموانجام دادم.
چه دیانای خوبی هستم؟😻
اهم من سال اولیم یا ارشد؟

***
دیانا بلافاصله بعد از اینکه دروئلا کتابی را روی میزش گذاشت،کتابی که به او دهن کجی میکرد را برداشت و باز کرد.

کلمه ی اول کتاب را که خواند،دردی در بینی کوچکش پیچید.

در بدن دیانا

بوکات، خود را از دماغ دیانا بالا کشید اما زمانی که میخواست به سمت مغزش هجوم ببرد،پایش لیز خورد و به سمت نای و بعد از یک سری مخلفات، درون معده ی دیانا افتاد.
-اهه چه بوی شکلاتی میاد اینجا!

بوکات پس از اینکه این حرف را زد متوجه شد،در جایی قرار دارد که دو چهارمش را نوتلا ، یک چهارم را توت فرنگی و بقیه اش غذا های های گوناگون در حال هضم شدن هستند!

ناگهان احساس بدی به بوکات دست داد و کم کم شروع به خاریدن کرد!

بوکات بدن دیده بود،اما تا به حال در بدن هیچکس با این حجم از نوتلا مواجه نشده بود!
و احتمالا نمی دانست این خارش و از درون سوراخ شدن بخاطر حساسیتش به شکلات فندقی است!

چندی بعد،دیانایی در حال فرار از کلاس و بوکاتی سوراخ شده و درحال هضمی در معده اش به خوبی و خوشی زندگی کردند!

قصه ی ما به سر رسید بوکاتی به خونش نرسید.😸

استاد نمره؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۰:۳۹:۳۵ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸
#7
تام،اینبار با خود کلنجار میرفت تا درس بخواند.
چشم هایش را از گل های قالی گرفت و به نوشته های کتابش داد.
اما چشم هایش گویی ناراضی بودند،زیرا با صدای بلندی شروع به اعتراض کردند.
-یعنی چی؟...یعنی ما نباید استقلال داشته باشیم؟...چطوری تونستی مارو از گل های قالی بگیری و به این نوشته های بوق بدی؟...هان..دِِِ بگو!

تام عذاب وجدان گرفت.
و چندی بعد تام دل رحمی در وجودش غنچه زد.
-باشه گوگولیای نازنینم،شمارو میدم به گلای قالی!

چشم ها باز هم اعتراض کردن.
-نه ..نوش دارو پس از مرگ قالی فایده ای نداره تام،ما ناراحتیم!

تام عذاب وجدانی به توان دو گرفته بود،اما تنبلی و خنگی اجازه حل کردن عذاب وجدانش را نمی داد!
-خب..شمارو میدم به گلای قالی،حواسمم میدم به شما چطوره؟

کمی آن طرف تر پشت قفسه ها

دروئلا برای بار هزارم این جمله را در دفترش یاد داشت کرد:

نقل قول:
وی خود درگیری مزمن داشته و با خود و قالی و کتاب حرف میزند!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۵:۳۷:۵۳ پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸
#8
دوباره صبح شده بود.
و نور خورشید از میان ابر های سیاه سو سو میزد.
چشمانش را آرام باز کرد.
از تختش پایین آمد و دمپایی های پشمی کوچکش را پوشید.
به سمت میز چوبی قهوه ای بلوطی که رویش آینه ای طرح دار خودنمایی میکرد قدم برداشت.
صندلی که متعلق به میز بود را عقب کشید و رویش نشست.
شانه ی ابریشمی اش را برداشت و روی موها و گوش های گربه ای اش کشید.
گوش های بامزه ای که از مادرش به ارث برده بود.
سپس شانه را به دم پشمالویش کشید و آن را مرتب کرد.
به سمت کمد لباس هایش رفت و به لباس هایش خیره شد.
او جزء محدود مرگخوارانی بود که در کمد لباسش رنگ های دیگری بجز سیاه هم خودنمایی میکرد.
اما امروز دلگیر بود پس هودی مشکی از کمدش درآورد و پوشید.
یاد حرف های مادرش افتاد،صورتش درهم رفت‌.
مادرش ...پرنسس شهر نکوها بود،زمانی که پدربزرگش متوجه شد که مادرش جادوگر است اورا تبعید کرد و مادرش نیز وقتی درس های جادوگری اش را تمام کرد جادوگری سیاه شد و شهر نکو هارا نابود کرد.اما پدرش را نه!
پس از مرگ مادرش او تنها نکوی باقی مانده بود.
پس او در سفری که به آن شهر متروکه داشت کار ناتمام مادرش را تمام کرد،پدربزرگش را کشت!

ناراحت نشد.او یک قاتل بود او جادوی سیاه را دوست داشت.
کشتن را دوست داشت .لرد سیاه را دوست داشت.
مادرش اورا اینگونه بزرگ کرده بود...یک جادوگر سیاه!

او حالا آماده بود.آماده ی خوردن صبحانه در جایی که به آن تعلق داشت..او به خانه ی ریدل، اربابش و مرگخواران تعلق داشت
هر چیزی بجز این دروغ بود!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵:۰۴ پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸
#9
-خوب شدن میشه دیگه معامله تموم شدن میشه!

رابستن این را گفت و با چهره ی متعجب مرگخواران و محفلیون مواجه شد.
-باشه،ساکت شدن میشم

محفلی ها دست بکار شدن تا برای آن تعداد زیادِ مرگخواران آش اربابشان را سرو کنند.اما ناگهان با مروپی که با چهره ای درهم بهشان زل زده بود مواجه شدن.
وین که زیر بار نگاه مروپ در حال آب شدن بود،اخمی کرد.
-چیه نگاه داره؟(سپس به هافل اشاره کرد )
خوشگل ندیدی؟

مروپ نگاه غضب ناک دیگری به وین انداخت.
-آش خوشمزه ی مامانو ول کردین میخواین آش اینارو بخورین؟
معلوم نیست با چی درستش کردن اصلا!

-با پسرت!

البته وین این را در دلش گفت و به مرگخواران گرسنه ای که حالا در دوراهی شدیدی بین آش و بانو گیر افتاده بودند زل زد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۴:۴۷:۴۲ یکشنبه ۷ مهر ۱۳۹۸
#10
پس از زدن این حرف کراب، ریش تراش مشنگی اش را درآورد و خورده موهای دامبلدور را هم از ته تراشید.
-خب این الان امروزی تره... برو پیش مرلین و جون منو دعا کن از لولو تبدیل شدی به هلو!

دامبلدور دوباره به طرف آینه برگشت...این درست بود که آینه نفاق انگیز بود اما او مطمئن بود هیچ وقت دوست نداشته که شبیه لرد سیاه بشود.
-بابا جان! میگم شبیه تام نشدم؟

کراب که چوب گردن کلفتی را از پشت آینه بیرون میکشید لبخند زد.
-آره.. شبیه تام کروز شدی ..فقط باید آخرین عملیاتم انجام بدم تا کاملا شبیه کروز بشی

کراب کاملا در تصمیمش مصمم بود. مد یعنی خود لرد سیاه و دامبلدور که از نظر کراب کاملا دمده بود باید مدرن میشد و خب کراب هم جایزه ی آرایشگر سال را میبرد!

چندی نگذشت که صدای بوووم در سالن آرایشگاه اکو شد.

و کراب درحالی که قیچی و منگنه و سوزن را کنار هم میچید، زیر لب زمزمه کرد.
-خب الان فقط باید دماغشو بکنم که کاملا یه آدم مدرن بشه ... اوه چه دماغ بزرگی هم داره!



تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.