هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۹:۴۹:۰۳ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۹
#1
اقیانوس بی کران خلاقیت مرگخواران، دامبلدورِ لرد نما رو به فکر فرو برد. بدون شک مرگخوارانی که لرد سیاه تربیت کرده بود بویی از اتحاد نبرده بودن و حتی سر یه اسم ساده هم اتفاق نظر نداشتن و همه به فکر خودشون بودن که عنصری از وجودشون رو سوار اسم جدید گروه مرگخواران کنن. قضیه بنیادی تر از این حرفا بود.

- فرزند...د...ا..عم..چیز... یاران پلید من! من پیشنهاد میکنم از بحث انتخاب اسم بگذریم. بیاین اساسنامه فعالیت مون رو دچار تحول کنیم اول. اسم باده. میاد خودش. راستش خسته شدم از این سبک فعالیت.

مرگخواران با تعجب به اربابی که دیگه ارباب نبود نگاه می کردن و منتظر خارج شدن جمله بعدی از دهانش بودن اما در کمال تعجب چیزی جز سکوت معنوی عایدشون نشد و مجبور به اظهار فضل شدن و همهمه ای شکل گرفت.

- منم موافقم ارباب! خسته شدم از بس کروشیو زدم! از این به بعد آوادا رو هم به منوم اضافه میکنم.
- یعنی منم اجازه دارم جز ابراز علاقه، دست درازی هم کنم به کمالات؟
- هووم! مشتاقم بدونم یه "پدرام" چه مصارفی میتونه داشته باشه؟
- عاقا جان! ارباب هنوز دارن ایده میدن! دستتو بکش ببینم! عهه!
- من همیشه از بچگی آرزوم بوده تو وان حموم معجون درست کنم!
- فیس فیس! خیس خیس! میو میو!
- دوستان پدی رو دست به دست کنید به ماها هم برسه ته صفیم!
- مسواکای اورال جی دارم. زبان شور لثه شور روده شور گربه شور مرده شور داره. دونه ای فقط هزارهـــــــــــــآ!
- ارباب، من میترسم کشف حجاب کنم نتونن دوستان هضم کنن به درستی چهره منو!

روح دامبلدوری که در کالبد لرد رخنه کرده بود عذاب می کشید. دستی به ریش نداشته ش کشید و دلش برای بدن پر پشم و پیل دامبلدوری خودش تنگ شد. قطعاً باید یاران لرد سیاه رو با روش تدریجی به سمت فعالیت های مثبت ترغیب می کرد.

- دوستان خاکستری من! من توصیه میکنم از تحولات کوچیک شروع کنیم. از همین خونه. لطفاً پرده ها رو بدین کنار نور بیاد.
- روشنفکر مامان! خورشید مارو می سوزونه که اینطوری!
- نه مرگخوار عزیزم! شما اصن می دونستی خورشید پشتش به ماس؟
- باشه! ولی میتونی مامان صدام کنی دلبندم! مرگخوار اینان نه من! مرگخوار مرده خور گور به گور اون بابای گور به گور شده ته! مرگخوار هفت جد و آبادته پسر کیوی من!

ایفای نقش لرد به این سادگی ها نبود. لرد هیچگاه قادر نبود بحث خانواده رو از کار جدا کنه . همه رو همیشه درگیر جنایت هاش میکرد. روابط خانوادگی پیچ در پیچ و گره خورده مانع پیشرفت اهداف روشنی بخش دامبلدور در لباس لرد سیاه می شد. دامبلدور باید به گذشته تاریکش رجوع می کرد تا بلکه از در تاریکی بتونه مرگخواران رو به سمت در نیکی ببره. نیکی؟ عجب رویکرد آمیخته به کمالاتی! نیکی عزیز! چقدر دلش برای نیکی لک زده بود. قطعاً رجوع به دفترچه خاطراتش و فصول تاریک مربوط به همفکری با گلرت میتونست کمک کنه به این موضوع و معرفی نیکی به بقیه!


لب ساحل

محفلیون به مناسبت آغاز تابستون و جشن آب پاشونک و خصوصا به پیشنهاد لرد ولدمورت که زیر حجم ریش و پشم بدن دامبلدوری در حال خفه شدن بود، دسته جمعی لب دریا لم داده بودن و سعی داشتن تو هوای بارونی آفتاب بگیرن.

- یکی بیاد این عینکی لعن..ت...ی.. این عینک زیبای مارو تمیز کنه. بخار گرفته خیلی.

شگفت زدگی محفلی ها از رفتارهای دامبلدور دوچندان شد. رهبر اونها هیچ وقت عادت نداشت حتی یه لیوان آب از کسی بخواد. با این حال به رسم احترام یک ممد ویزلی بدو بدو از از پر و پاچه مالی پشتک میزنه بیرون و با لنگ می پره رو سینه لرد و مشغول تمیز کردن عینک دامبلدوریش میشه.

- مگه داری شیشه اسکانیا تمیز میکنی یارو؟ برو پی کارت ببینم! کرو....ش.....هوووو! چیز... اکسپلی آر موس و این چیزا!

کودک با اشاره دست لرد پرتاب میشه وسط دریا. محفلی ها تقریبا مطمئن شده بودن چیزی سر جاش نیست. دامبلدور دیگه دامبلدور سابق نبود و علیرغم کظم غیظ نسبی، خشونت در هر کلام و رفتارش موج میزد. بحث بین محفلی ها که با فاصله از لرد روی ماسه ها دراز کشیده بودن بالا گرفت.

- هیشش! میشنوه بچه ها. بیاین مثبت فکر کنیم. پروفسور با تبعات اقتصادی جرونا دست و پنجه نرم کرده اخیرا. اعصاب نداره.
- دلیل نمیشه. من و مالی هم دوازده تا از سوپر ویزلی های آکبندمون رو اخیراً فروختیم زدیم به زخم محفل.
- من خودم پاره وقت شبا مرگخوارم ولی اینقدر خشن نیستم.
- وضع خرابه. قبول. خود منو الان کرایه کردین واسه این پیک نیک! اما باید اینطوری برخورد کنم با یه کودک کار؟
- کاری نکرد که. آب بازی از راه دور بود دیگه. سخت نگیرید.
- من میگم از تابلوی سر کدو بریم هاگوارتز، فاوکس رو پیدا کنیم بیاریم جلوی پروفسور، زودتر از موعد آتیشش بزنیم زنده زنده بلکه به خودش بیاد.


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۰ ۹:۵۲:۱۰
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۰ ۹:۵۵:۱۷
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۰ ۹:۵۸:۳۵



پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۱۰:۱۰:۲۰ دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۹
#2
1- سابقه عضويت قبلي در هر يک از گروه هاي مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهيد!
عح عح عح عح عح! ووی ووی ووی! یعنی داغون شدمــــــا! له له هستم. ما رفتیم تا این محفل ققنوسو. بعد نمک گیر شدیم. تو آشپزخونه ش ظرفا شستیم. به هر حال من اونجا زندگی میکردم. گفتم یه نسخه کلیت دم ورودیه رو به منم بدین من شب کارم نمونم پشت در هی. درشون بدقلقه با الله هورا و هیچ ورد مِردی وا نمیشه. هی شبا می مونم پشت در. عاقو سرتونو درد نیارم یهو نمدونم چیطو شد کریچر رم کرد قهر کرد چی کرد نمدونم خلاصه محل نداد به من این توله جن، به جا من رفت یه غریبه رو راه داد، تا چهار روز بعدشم مارو محل نذاشت. ما هم به هر حال دیگه غروری داریم. آستانه تحملی داریم. بزرگتری گفتن کوچیک تری گفتن. هیچی دیگه. کاسه کوزه مو جمع کردمو نرسیده اومدیم این ده شما. گفتن خیلی حاصل خیزه برای رشد امثال ما. میشه به جای ظرفشویی به مشاغلی مثل باغبونی هم پرداخت.

2- به نظر شما مهم ترين تفاوت ميان دو شخصيت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چيست؟
عاقو چه کتابی؟ این سوال مشکل داره. طراحش کیه؟ ما نمیشناسیم این افرادی که اسم بردین رو. چه اسمای غربی هم دارن. عح عح عح عح عح! زمان ما نداشتیم ولدردور و دامبلمورت! ولی تو مملکت ما لرد مملی و دایی جان جانان داشتیم. هیچ تفاوتی هم نداشتن. هر دو صرفاً دنیا رو جایی برای اجابت مزاج می دیدن. ووی ووی ووی! همچنان که می بینید اثرات برگشت ناپذیرشون در امثال من مانا هستن. عیح عیح عیح!

3- مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟
ما بیشتر اهداف جاطلبانه داریم. دنبال جاخواب و غذای بخور نمیریم. فراموشی باعث شده طی بیست سال اخیر هر روز آدرس خونه م رو گم کنم. دیگه گفتم یه جا بچسبم تکون نخورم دیگه. بابا خسته شدیم. بسه دیگه. چرا نمیای؟ عح عح عح عح عح! ووی ووی ووی!

4-به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.
با اجازه لرد سیاه، مادام لسترنج، اهالی محل، کسبه و بازاریان و پیر غلامان هنگلتون، من ترجیح میدم تام جگسن از بین مرگخواران رو برای یه لحظه قرض بگیرم و یه غیرمرگخوار تصورش کنم و "پدرام" صداش کنم. وووی وووی وووی! عاح عاح عاح عــــــــاح!

5- به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟
تجربه حضور غیر رسمی من توی تشکیلات شون به من فهموند که اینا ویزلی هاشون رو میفروشن یا کرایه میدن به خانواده های بی فرزند! از شما چه پنهون من خودم چند باری رون شون رو کرایه کردیم با هم رفتیم سفرهای علمی! حقیقتش رو بخواین راضی نبودم خیلی. خوب سواری نمیداد. یادم رفت بگم راستی. من از گردن به پایین فلجم و با باد و شوت و لگد به این ور اون ور منتقل میشم. اگه رام میدین داخل، لطفاً یه wheelchair access برای درتون تعبیه کنید. عح عح عح عح عح! ووی ووی وووی!

6- بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟
بنده راه های فرهنگی رو توصیه میکنم. قرن خشونت تموم شده. بازی های فکری باید طراحی کرد. باید در این بازی ها جوری به افکار محفلی ها نفوذ کرد که خودشون برسن به این باور که دنیا بدون اونها جای زیباتری میشه. خودشون قبول کنن که باید برن. باید به این درک برسن. در مرحله نهایی، بساط خودکشی باید فراهم بشه براشون که خودشون بدون مداخله جان خودشون رو بگیرن. هـــــــا. عیح عیح عیح!

7- در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟
شنیدم برای دستای کلفتی مثل دستای من ستون فقرات قابل لمس و خوبی داره. من دوست دارم با این شیلنگ نجیب گاهی ذکر بگم و تسبیح بزنم اگه اشکال نداشته باشه. بهرحال من یه جادوگر مسلمون هستم. رسالت مهم تری دارم. باید گاهی طلب آمرزش کنم برای خودم و همه شما مرگخواران. هر چی باشه دست همتون به جرم و جنایت آلوده س. ووی ووی وووی!

8- به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟
شما موهای بنده رو دیدی؟ نه حاشیه رو نبین. اونا رو پیوند زدم. کلا طاسه. حالا من اینطوری کلا به دنیا اومدم. ژن مون اینطوریه. لپ کلام اینه که مو شخصیت نمیاره. هار هار هار!

9- یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.
من همچنان شخصی به این اسم نمیشناسم. اونجا هم که بودم بهش میگفتن همیشه غایب. منتظر بودن هی بیاد از سفر ولی نمی اومد. ولی از شما چه پنهون من شنیدم گاهی با ریش یارو شیشه پاک میکردن، تی می کشیدن، ظرف ظروف خشک میکردن. میدونی چی میگم؟ کارای خانگی و اینا. عیح عیح!


نفر بعد!


ویرایش ثانویه:

ما برگشتیم!

آقای مصطفی!

درخواست محفل می دین...بعد میایین سراغ ما؟! ما عادت نداریم انتخاب دوم کسی باشیم!

شخصیت شما اصلا برای مرگخوار شدن مناسب نیست. شخصیت خوبیه... ولی یه حالت بی خیالی داره که هیچی براش مهم نیست و همه چی و هر کسی رو مسخره می کنه. این شخصیت اگه مرگخوار بشه باید کلا عوض بشه...به نظر من حیفه و نباید این اتفاق بیفته. در نتیجه ما شما را نمی خواهیم!


تایید نشد.



ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۹ ۲۲:۴۰:۲۰
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۰ ۱۹:۴۸:۳۰



پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۹:۱۱:۳۷ دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۹
#3
لرد یه چشم غره طولانی به هکتور میره و چنگال رو فرو میکنه تو دست خودش از شدت خشم اما چون لرده به هر حال چنگال کرک و پرش می ریزه از عظمتش و در یه میلیمتری پوست دست استخوونی لرد پودر میشه...

- نگران نباش گلابی مامان! الان کرفس پلو با ماهیتو هکتورزدایی میکنم میارم برات!

قبل از اینکه مروپ غذای لرد رو اسپری کنه، هکتور یه تیکه ته دیگ سیب زمینی از ته دیگ میکَنه، از دیگ بیرون میاد و از در آشپزخونه میره داخل حیاط و چشمش می افته به لینی که یه گوشه داره با نیشش شهد گُلای داخل باغچه رو می مکه.

- چرا پکری هک؟
- قطعه قطعه دنیا رو سند زدن مال هر کسیه. یعنی دو متر جا پیدا نمیشه من یه پارکینگ داشته باشم؟
- هوش ریونی من میگه با افسون کوچیک کننده بذار تو جیبت این خودروی کذایی ت رو.
- چطوری پز بدم باهاش پس جلو بقیه؟
- مطمئنم به اونجا نمیکشه. ارباب ببینه اینجاها آوردی باید تقدیمش کنی.

علیرغم لایف استایل های مختلف، اتحاد معمولا همدلی میاره اما مادیات و مال دنیا، اختلاف! کمی آن طرف تر از حیاط پشتی خانه ریدل ها، کراب ابروهاشو که در حد ریش دامبلدوره با ماشین چمنی زنی همسایه برمیداره و بعد از ماتیک زدن به لبش، به سمت مرکز دهکده قدم بر میداره و از کنار مزارع رد میشه.

- وووت وووت!

پسرکی که پشتش به کراب بود بدون توجه به سوت زدن هاش به شخم زدن زمین با گاوآهن ادامه میداد. بی شک آوازه کشاورزی پیشرفته ماگل ها هنوز به لیتل هنگلتون نرسیده بود.

- ووویت ووویت! برسونمت!
- مــــــــــــــــــــاع!
- با تو نبودم. با پشتیتم! برسونمت!
- ماع ماع آپ! ماع مُع! ماع فیس!
- برو عاقا! برو خدا روزیتو به جای دیگه ت حواله کنه!
- هن؟ چی شد؟ اوه اوه. یا مرلینگاه! غلط کردم!

پسرکی که به سمت کراب برگشت از پشت انسان بود ولی از جلو از گاو هم گاوتر! پوزخندی زد و نگاه معنی داری تحویل کراب داد.

- حالا با چی میخواستی برسونی؟ تو که قالپاق پرایدم زیر پات نیست!
- تازه برای یه خودرو ثبت نام کردم. به زودی میدن. گفتم بیام تمرین کنم از الان فرهنگ دور دور رو.
- خواهر شما دِهِتو عوض کن. برو ده بالایی. اینجا حروم میشی بین ما پینه بسته ها.
- چشم. من زحمتو کم کنم گاو عزی..ز..چیز ببخشید...یعنی آقای محترم!
- واستا برسونمت! زنم به زودی تراکتور دوازده سیلندر رو میاره. خیلی سریعه. شتاب صفر تا صدش یه ساعت و ربعه. زنم رفته بهداری مریض ویزیت کنه باهاش. الاناس که بیاد. اگه بذارم تنها بری آبجی جون! میدم خودت برونی تا اونجا! گواهینامه داری دیگه؟

کراب به فکر فرو رفت. مگه خودرو نیاز به گواهینامه داشت؟ گواهی اتمام دوره مقدماتی ماتیک زنی تنها گواهینامه ای بود که توی سراسر زندگی پربارش داشت. بهرحال نباید قضاوت می شد. زندگی همیشه برای همه یکسان نبود که ده تا ده تا مدرک چاپ کنن. کراب نون بازوش رو میخورد همیشه.

- تراکتور که نمیخواد. واسه خودروی خودت منظورمه.
- اها. من برم یه لحظه دوستمو بیارم الان میام تمرین کنیم با تکارتور تون!

کراب با دستپاچگی از مرد پسرنمای گاوشکل دور شد و دوان دوان خودشو به حیاط رسوند جایی که هکتور به همراه لینی مشغول طراحی ماکت برای یه پارکینگ طبقاتی بود.

- هکولی! هکول! گواهینامه نداریم! پاشو بیا بریم تمرین با تکارتور این یارو مزرعه داره!


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۹ ۹:۱۷:۵۵



پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۵:۴۶:۵۱ دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۹
#4
فراسوی آب ها، لیتل هنگلتون

بعد از مدت ها لرد سیاه فرصتی پیدا کرد بود تا لیست جنایت هاش رو تکمیل کنه. پشت میزش نشسته بود و داشت با فونت ایران نستعلیق "زنگ خونه ماگلی رو زدن و در رفتن" رو به انتهای یه طومار پوستی اضافه میکرد. لبخند رضایتی رو لباش نشست. قلم پرو انداخت رو میز و چوبدستی ش رو برداشت و تکون داد. لیوان ماگ مزین به عکس بغل تو بغل خودش و مامان مروپش که با طرح استیکرهای قلب جلوش خودنمایی میکرد به دنبال حرکت چوبدستیش پر از آب شد.

- اهه اهه اهه! هووقق!

لرد آب پر از تکه چوب و شن و ماسه رو قبل از بلعیدن به بیرون تف کرد و غرغر کنان از پشت میزش بلند شد و بعد از پایین اومدن از راه پله به سمت آشپزخونه قدم ورداشت...

- این همه بودجه وزارت رو می چاپن نمیکنن آشغال ماشغالای لای چوبدستی رو بگیرن! فاضلاب هم اینقدر غنی نیست!

وارد آشپزخونه خانه پدریش شد. چه جای غریبی! یادش نمیاد آخرین بار چند سال پیش پاشو اونجا گذاشته بود. یهو یادش اومد بسه فضاسازی اربابی و همین دیروز داشت به قابلمه تسترال پلوی مامانش انگشت میزد. قطعاً لرد حاضر نبود زیر بار تکنولوژی ماگل ها بره. نتیجتاً پرده جادویی که نقش در یخچال رو ایفا میکرد رو کنار زد و پارچ آب رو ورداشت. دور و برش رو نگاه مختصری کرد که مطمئن بشه هیچ کدوم از مرگخوارای بی مصرفش این اطراف نباشن. بعد با لبخندی موذیانه پارچ آب خنک رو قلوپ قلوپ سر کشید و یک دهم باقیمونده رو داشت میذاشت تو قفسه یخچال که یهو پارچ از دستش میوفته رو پاش و خودشم پخش زمین میشه.

- کروشیو! آوادا...ک...دا...عـــــــــــاح! کمک! عــــــــــــــــــــــــــح!

کم کم داشت اکسیژن کم می آورد. قدرتمند ترین جادوگر سیاه تاریخ داشت توی پنجاه سی سی آب غرق می شد و لعن و نفرین آب هم فایده ای نداشت. آب بی شعورتر از این حرفا بود که با این وردا راه بیاد. لرد برای یه لحظه به خودش اومد. با مرگخواران وفادارش چیکار کرده بود؟ خودش حتی نمیتونست تو نصف لیوان آب شنا کنه. به خودش اومد و کف آشپزخونه چارزانو نشست. حتی نصف لیوان هم نریخت. پارچ پلاستیکی بود و درپوش محکمی داشت. بدون شک باز مامان مروپش از جادوهای اصلاح رفتار های ناپسند استفاده کرده بود که اگه کسی از پارچ سر کشید، توهم غرق شدن تو اقیانوس به سرش بزنه. ولی پی بردن به این موضوع چیزی از عمق فاجعه کم نمیکرد. وجدانش کمی به درد اومد. در تلاش بود به چیز دیگه ای فکر کنه اما این حقیقت که حتی خودشم شنا بلد نیس داشت از درون آزارش میداد...


وسط دریا

بر خلاف بقیه مرگخواران که با سرعت یه لوله آزمایش هکتور در ساعت آب دریا رو مثل شراب مزه مزه میکردن، سدریک داشت همچنان علیرغم نیمه جون بودن بی وقفه آب شور رو مثل جاروبرقی می کشید داخل خودش.

- مرگخواران مامان! اینطوری فایده نداره. لطفاً سدریک مامان رو کمک کنید. دهن به دهن کنید آبو تا غرق نشیم.

به دنبال فتوای مروپ، ساحره های مرگخوار به چهره بسیار زیبا و جذاب سدریک زل زدن و با سختی به سمت بدن بادکنک شکلش شنا میکردن.

- به به! سدی جون! قربونت برم!
- آقا شما اخیراً آزمایش دادی؟ سالمی دیگه؟ ها؟
- عزیز جان! اون دهنش نیست! بچرخونش.
- من چشامو می بندم سدریک جان!
- باوو! اون نافشه نه دهنش! برو بالاتر! گفتم بالاتر! جهتا رو تشخیص نمیده واسه من مرگخوارم شده.
- سلام علیکم! حالتان خوبه؟ سال نو شما مبارک باشه!
- مطمئنید این جرونا نداشت؟
- بانو! این خیلی باد کرده! خداییش من نمیتونم صورتشو پیدا کنم.
- هیــــــــــــــــــــــــــــش! هیچی نگو عزیزم! ریلکس باش!
- سدریک، کی آخرین بار مسواک زدی ناموسا؟
- تو مرزهای آناتومی رو جابجا کردی به تنهایی، دلبندم! نمیخواد. بیا حلواتو بخور.

حتی رودولف هم از بین جمعیت جادوگرها در انتهای صف ساحره ها اما جلوی صف جادوگرهای تو آب قرار گرفت. او همواره به باطن ساحره ای سدریک اعتقاد ویژه ای داشت. قبل از اینکه نوبت انتقال آب به جادوگرها برسه، دریا مواج میشه و چیزی شبیه به آنتن بیرون زده از سطح آب با سرعت به سمت مرگخواران شنا میکنه.


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۹ ۵:۴۹:۵۷
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۹ ۵:۵۱:۴۵
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۹ ۵:۵۴:۲۹
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۹ ۶:۵۳:۳۷
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۹ ۶:۵۵:۱۵



پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۲:۴۰:۵۶ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
#5
عاقو سلام علیکُـــــــــــــــــممم! ووی ووی وووی!
اومم!
اومم!
سه تاش کن سه تاش کن. به به. عیح عیح عیح عیح عیح!
اممــــــآ!
احوالت؟ خوبی؟ خاری؟ خوشی؟
زندگی کام مده یا نمده؟

اینجانب به نیابت از همه افراد شبیه خودم تبریک میگم بهتون آغاز تابستون و جشن بین ال مملی آب پاشونک رو. هااااااع! یعنی نابود شدماااا! تا حالا اینقدر تو یه روز منو ننداخته بودن تو فاضل آب به بهانه آب بازی! دیگه این آخراش احساس کردم من اول پسماند بودم بعد دست و پا در آوردم. ووی ووی ووی!

غرض از مزاحمت، من احساس کردم نمک گیر شدم مدتیه اینجا. پیژامه مشاع با عاقوی مودی، مسواک مشترک با کریچ جان، خاطرات مانا با برادر برایان، پدرکشتگی با سر کدو. گفتم چه کاریه خب. این همه رفت و آمد می کنم. شمام تو مقر محفل کلی ناموس و بی ناموس و چپ و راست و همه جوره دارین. گفتم قاطی تون بشم اینقدر نگاه کج نشه بهم وقتی دور و بر پرسه میزنم یا لای لباساتون میخوابم. خواستم بگم بی زحمت یه نسخه از کلیت در ورودی به منم بندین.

عاقو شب بر همگی خوش تا فردا صبح زوپسنگهدارتون!




-------
چهار روز بعد...

عاقو این تاخیر منو نابود کرد. له لِهُم کردین. ووی وووی وووی! . درخواستمو پس می گیرم.


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۵ ۲۳:۰۰:۵۲



پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱:۳۱:۵۰ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
#6
مرگخواران وفادار لرد سیاه با هر نگاه پر از اضطراب ارباب شون جابجا و پشت همدیگه قایم می شدن. به راستی افتخار دفن شدن در آغوش دامبلدور نصیب کدام جادوگر سیاه می شد؟ لرد از دامبلدور فاصله میگیره و به یارانش نزدیک تر میشه.

- بیا جلو سو!
- ارباب! ارباب! منو معاف کنید. من کنکور دارم. هنوز فرق میتوز و میوز رو درک نکردم!
- تو بیا لن!
- من یه بز دارم دیگه الان ارباب! منم معاف کنید. نمیتونم بی سرپرست رهاش کنم که.
- تو که عذری نداری آگلا؟
- سرورم! من تازه جویی رویاهامو پیدا کردم! جوونی نکردم! چرا سدریک رو امتحان نمی کنید؟
- سدریک؟
- ارباب! شما قبلا هم یه بار منو کشتین! نذارین مردم بعدا بگن سدریک دو بار مُرد! خوب نیست.
- اینطوری نگاهم نکن. نگو که تو هم نمیتونی!
- مای لرد! میخواستم سورپرایز قشنگی تدارک بببینم ولی نذاشت این ریشو. من دلفی-ورژن یک و نیم رو باردارم!
- کراب؟ کرب؟ کرپ؟ کجایی دختر؟
- یعنی ناموساً میخواین ناموس لیتل هنگلتون رو بدین دست این پشمک بغل کنه؟ سرورم چی می زنید این روزا؟ نابوکوف خوندین اخیراً؟
- تو! اسمت چی بود؟ هر چی بود. تو بیا جلو ببینم کوتوله.
- با مویی؟
- آره خودت!
- عاقو من طولانی تو وان حموم بودم. تشنه م شد، رد میشدم. اومدم داخل یه لیوان آب شیر سفارش داده بودم از دیروز هنوز سرو نشده برام. عاح عاح عاح! وووی وووی وووی! یعنی علف زیر پام یرقان گرفت از بس منتظر موندم.
- مهم نیست! تو استخدامی! بیا جلو.
- چرا من آخه چرا من؟ یعنی داغون شدماااااا. من برادر و دوست عزیز تازه از گور برخاسته م رو پیشنهاد میکنم. آقای جرج فلوید. سیاه هم هستن اتفاقا به ظاهر. لاکن از درونش خبر ندارم. عیح عیح عیح!

و آقای فلوید نامی جلوی در ورودی کافه ظاهر میشه و با تعجب همه جارو ورانداز میکنه. هنوز باورش نمیشد میتونه نفس بکشه.

- damnnnnn. I can booghing breathe now... oh man
- خوبه. بفرستش جلو.
- مشکل اینه که ایشون ماگل هستن عاقوی لرد.
- مهم نیست. لوسیوس چوبدستی ت رو بده بهش. خودتم برو ببین جاروهامونو تو کوچه خط مط ننداخته باشن.

لوسیوس با اکراه چوبدستی ش رو میده دست ماگل سیاه پوستی که از ناکجا ظاهر شده بود وسط معرکه ی کافه محفل. مرگخواران دسته دسته به گوشه ای از کافه متواری میشن و آقای فلوید با تعجب با همراه لرد به سمت دامبلدور قدم بر میداره.

- بیا در آغوش سفیدی ای جادوگر سیاه و پلید! مایکل جکسونم من سفید کردم! تو همین بغل من سفید شد! بیا فرزندم! نترس.


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲ ۱:۵۳:۱۱



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۲:۳۷:۵۰ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹
#7
- هخخخخ! تف!

توی تاریکی شب، حسن مصطفی در حالیکه کت مجلسی و شلوارک ماماندوز به تن داره و چهره ش درمانده و مضطرب به نظر میرسه، تفی میندازه کف دستش که بماله به موهاش ولی یادش میاد به طور مادرزادی مو نداشت هیچ وقت. نتیجتاً می ماله کف دست خیسشو به لباس کارتن خواب لبه پیاده رو و مجدداً در خونه ای رو میزنه که از فراسوی پنجره هاش رقص نور به داخل خیابان گریمولد ساطع میشه. در منزل باز میشه و ترانه ی ممد نبودی ببینی پخش میشه و بانویی چادر به سر بین چارچوب در قرار می گیره، بدون هیچ صحبتی خم میشه و حسن که قدی بیش از سی سانتی متر نداره رو بغل می گیره و در پشت سر خودش می بنده. بلافاصله چادر می افته، و ترانه تغییر میکنه به come on, come on, turn the radio on It's Friday night and I won't be long . بانو حسن رو پرت میکنه جلوی جایی شبیه بار و خودش قاطی انبوه جمعیت گم میشه تا دنس فلور رو هیت کنه.

- عاقو ببخشید! من با عاقوی الستور مودی یه قراری داش...

مردی که پشت بار قرار داشت بدون اینکه اصلا متوجه حسن بشه یه سینی پر از شربت های مجاز نیمه شعبانی میگیره دستش و میره سراغ مهمان های در حال رقص این مولودی مبهم. حسن شستش خبر دار شده و بهش نماد لایک نشون میده. تصور میکنه بازم آدرسو اشتباه اومده و این بار بین کلی ماگل شاد و شنگول گیر افتاده. به هر حال به عنوان مهمون حبیب مرلینه و زشت میشه اگه بذاره اول کاری بره. نتیجتا سعی میکنه همراهی کنه مدتی و الکی یه سری تکون بده با ترانه های که پخش میشن که قبل این حرکت چشمش به یه بانوی دیگه می افته. مشخصه تازه چاق شده. لباس آستین حلقه ای صورتی تندی پوشیده و شلوار جین تنگی رو به زور به پاش کشیده و روی صندلی کنار بار لم داده.

- هووووق! وووی وووی وووی! عیح عیح عیح! خخخلخخخللخخخخ!

حسن در حین قهقه زدن قرمه سبزی بالا میاره روی پیشخوون بار. با این وجود نمیتونه چشمشو درویش کنه روی دریای بی کران زیبایی ها و به چهره بانو خیره میشه مجدداً. چشمهای درشت رنگی، بینی عمل شده عروسکی و لبهای قلوه ای بزرگ که در حجم صورت گوشتالوش مجالی برای خودنمایی ندارن و اونقدر قرمزن که حسن یاد استمپ و مهر صد آفرین هایی می افته که هیچ وقت تو مدارس غیر انتفاعی جادو و جادوگری در مصر نمیدادن بهش.

حسن بعد پاک کردن دک و دهنش میره که کسب امتیاز کنه تا بعداً برای بچه محلاش تو قاهره تعریف کنه ولی قبل هر قدمی توجهش به سمت مردی تنومند و تک چشمی جلب میشه که کنار بانو ایستاده و از ظاهرش پیدائه کمی پولداره و بسیار رقت انگیز. تی شرت بته جقه زشتی تنش کرده و یقه ش رو تا نافش باز گذاشته و گردنبند طلای کلفتی هم آویزونه از گردنش و صرفاً با نگاهش می خواد لباس کل حضار رو پاره کنه. با این حال حسن یه سه رگه مصری-خراسانی-مازنی بود و جادوگر فکر کن یل مازندرون باشه و توی این موقعیت ها پا پیش نذاره؟! بنابراین به سمت بانو رفت و در صندلی کناریش نشست و در حالیکه به ساب تایتل یه نمایش با لوکیشین بار فکر می کرد گفت:

- میتونم براتون چیزی بگیرم که بنوشید؟ ای بانو؟

این بار هم کسی متوجه حضور حسن نمیشه و بحث بین بانو و چند نفر دیگه ادامه داره. صحبت از غذا هس و بانو با لذت از غذاهای چرب و خوشمزه گل واژه ها تلاوت می کنه و چنان روی لزوم پیاز در سوشی تاکید می کنه و با نوک انگشتای گردش روی پیشخوون میزنه که انگار میخواد حکمی لایتغیر رو اعلام کنه. نگاه حسن به مردک تک چشم برمیگرده که گوشه دهنش رو به بالا جمع می کنه که یعنی دارم مثلا پوزخند میزنم و جوری اینکارو می کنه که همه بفهمن.

حسن در آستانه نا امیدی یه نیم نگاهی دیگه میکنه به کنارش قبل از اینکه از جاش بلند شه و بره. بقیه میخوان عکس یادگاری بگیرن و بانوی مورد نظر می دوئه تا توی عکس باشه. کفشای پاشنه بلند پوشیده و نمیتونه خودشو کنترل کنه و پاش لیز میخوره و کعنهو پن کیک پهن زمین میشه. گوشه بلوزش جر میخوره و گوشتای از ریخت افتاده پهلوهاش از لباس بیرون می افتن. سرشو بالا میگیره و ملتمسانه و با خجالت به مرد تک چشم نگاه می کنه. مرد نگاهی به زن می کنه، جرعه ای از لیوانش میخوره، سیگارشو از جیبش بیرون میاره و بدون توجه به زن به سمت بالکن میره. حسن با خنده زیرلبی و موذیانه ش چوبدستی که از زیر شلوارکش بیرون داده رو غلاف میکنه و سعی داره از لابلای جمعیتی شادی که قر میدادن راهشو به سمت در خروج باز کنه اما قبل از اینکه دستش به دستگیره در برسه با نیرویی نامرئی به سمت بالکن جایی جلوی مرد تک چشم پرت میشه که در حال زل زدن به آسمونه.

- ما تورو راه میدیم به جمع مون آقای مصطفی، اون وفت تو زیرپایی جادویی میندازی واسه بانوان ما تو محفل؟
- وووی وووی وووی! ئه شمایی عاقا مودی؟ فکر کردم اشتباه اومدم باز. اینقدر تابلو بودم؟ یعنی له لهم کردی هااا!
- خیر. تابلو نبودی. یه محفلی واقعی هیچ وقت زمین نمیخوره تا پای مرگ!

حسن پا میشه و یه رقص پای معکوس مایکل جکسونی میره روی بالکن و متوجه میشه به طور کامل پاش بند نیس به زمین. آیا نیوتون هم های بود؟ یا اینکه کفش خودش خار داشت زیرش؟

- چه عجیب! میگم دیگه مدتیه بند نیستم هیچ جا و جای اینکه زمین بخورم هی پرتاب میشم این ور اون ور رو هوا! وووی وووی وووی! نگو شما قوانین فیزیک رو هم به سخره گرفتین! ببخشید جسارت می کنم. اینجاها g رو چند می گیرین؟ میخوان مظنه دستم بیاد بدونم بعدا چطوری شاهکارامو کنم خاک کنم یه گوشه.

- گفتم یه محفلی! شما که تو مهمونی مون ورودی هم نتونستی خودی نشون بدی تا حالا و داشتی میرفتی که الان!

- نیس خیلی ماگل پسند بود همه چیتون، فکر کردم اشتباه اومدم. وگرنه گرم میکردم مجلس رو و قبل از اینکه بانو پرت بشن خودمو مینداختم زیرشون!

- یا حتی از اول شوخی چوبدستی ای نمیکردی که بعدش بخوای مازوخیسمانه خودتو به عنوان یه بالش فرو کنی زیر یه تپه گوشت!

- هاااا... عاح عاح عاح! وووی وووی وووی! ذهن خونی تونم که عالیه! در خدمتم. از کجا باید شروع کنم؟

- کریچر تو آشپزخونه با کوهی از ظرف و ظروف منتظرته حسن جان!

- دقیقا همون چیزی که انتظار داشتم! وووی وووی وووی! فقط یه سوالی داشتم. بانویی که زمین زدم کی بود؟

- مالی بود! خانواده و شوهر داره. رفته ماموریت شوهرش، سپرده بودش به من!

- همچینم مالی نبود. آشپزخونه تون از کدوم طرفه؟





پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۳:۲۶:۴۷ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
#8
نقل قول:

زاخاریاس اسمیت نوشته:
سلام
چرا هیچکسی تو ویزنگاموت فعالیت نمیکنه؟


سلام.
اگر منظورت فعالیت کردن اعضای عادی ایفای نقش داخل اون انجمن هست که از خودشون میتونی سوال کنی.
اگر هم منظورت ناظران اون انجمن یا همون جادوکاران هست که میتونی توی تاپیک "الو، جادوکار؟پاسخگوی سؤالات ایفای نقش" از خودشون بپرسی چرا فعال نیست انجمن شون. حداقل یکیشون اخیراً از سایت بازدید داشته.






پاسخ به: کوییز های هری پاتری
پیام زده شده در: ۹:۱۸:۱۳ سه شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
#9
سلام زاخی. چطوری؟
نا امید نشو اگه دیگران پستی نمیزنن. جو هری پاتر چند ساله فروکش کرده توی این سایت و بیشتر ایفای نقش طرفدار داره. خیلی سال پیش اعضای جادوگران از طریق یه بخش جدایی در کوئیزهای هری پاتری شرکت میکردن. در همین انجمن ها هم احتمالا پیدا بشه تاپیک های مرتبط باهاش ولی تا جایی که یادمه شاید قبل از انتشار دو کتاب آخر هری پاتر در اوج بود نه بعدش. در نتیجه حرکت جذابیه.

خواستم بگم اگه نیاز داری که در قالب کوئیز داخل خود سایت باشه (و نه در گوگل) و بعدش اعضا نتایجش رو ببینن و یه تابلو باشه از اعضایی که بیشترین امتیازات رو کسب کردن از پاسخ های درست (به عبارتی بیشتر هری پاتریست هستن)، اطلاع بده تا تدریجا کمکت کنم برای انتقالش به داخل سایت. حالا نمیدونم خودت طراحی میکنی سوالات رو یا از همین جادوگران یا سایت های دیگه میگیری، ولی به هر حال خواستم بگم چنین امکانی هست. این از این.

مورد بعدی که خیلی جذاب تر و پیچیده تر هم هست، استفاده از تاریخ ایفای نقش سایت و حتی برخی پست های یه سری از سوژه های ماندگار هست. یعنی بیای کوئیزهایی طراحی کنی که بر حسب ایفای نقش اعضای این سایت باشه در گذشته. نمونه ساده اش اینه که مثلا چهارمین وزیر سحر و جادو در ایفای نقش جادوگران چه کسی بود؟ یا در حمله آمبریج به وزارت مورفین، کدام یک از این افراد فلان حرکت رو زدن؟ یا لرد قلابی چگونه برکنار شد؟ اینا مثال های ساده هستن. میشه داخل پست های ماندگار بعضی سوژه ها هم سرک کشید (با فرض اینکه یه راهنمایی بده صورت سوال که کجا میتونن دنبال جواب بگردن جهت پاسخ به سوال) برای طرح سوالات سخت تر که به نوعی اعضا رو هم ترغیب میکنه بیشتر تاریخ ایفای نقش ما و پست های گذشته رو بخونن. خلاصه اینم ایده ای هست که میتونی با همکاری با برخی ناظرهای بخش ایفای نقش روش کاری کنی و کوئیزهای جادوگرانی هم طراحی کنی علاوه بر هری پاتری.

موفق باشی




پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱:۱۷:۲۹ دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۹
#10
نقل قول:

راستش من هنوزم نمی‌دونم که چرا نباید سایت گروه داشته باشه توی تلگرام. آخه واقعاً هیچ مشکلی توش نمی‌بینم. تا حالا هم نشده کسی بهم جواب مفصل و قانع‌کننده بده. پس خواهشاً یکی بیاد و یه جواب درست و حسابی بده که چرا خوب نیس و نباید داشته باشیم همچین چیزی.
اگه قانع شدم، قول میدم دیگه حرفشو هم نزنم.

چند روز پیش جادوگران بعد ازشونزده سال تغییر سرور داد و به سرورهای داخلی منتقل شد در راستای همون بحثی که مدتی پیش بالا گرفت در مورد نت ملی و محدودیت دسترسی به برخی سایت های خارجی. این انتقال اگرچه محدودیتی نباید بیاره اساساً برای سایت ولی به این معنی هست که احتمالاً محتوای اینجا بیشتر رصد میشه و مدیران گرفتار سایت مسئولیت بیشتری دارن روی محتوای سایت. قبلاً هم به دلیل داشتن سابقه مسدود شدن ما تصمیم گرفتیم کلاً فعالیت هایی که یه جورایی به اپ ها یا سایت های ف.ی.ل.ت.ر شده مربوط میشن (از جمله فیس بوک، توییتر تلگرام، و ...) رو ساپورت نکنیم چون دنبال دردسر نبودیم برای اینکه مجددا گیر بدن بهمون و همینجوریشم خیلی ها درکی از ایفای نقش بر مبنای نوشتن ندارن و تصور میکنن اینجا وبسایت ترویج تردستی یا جادوگری و دعانویسی و امثال این چیزا هست.

الانم با این تغییر سرور، درج شدن آیکن یا لینک برای گروه تلگرامی، علیرغم اینکه ذکر کنیم مسئولیتی نداریم، برامون در واقع مسئولیت میاره چون درجش کردیم و چون چت هست و کانال نیست، عملاً مدیران سایت نمیتونن مستقیماً روی گفتار دیگران نظارت کنن. در نتیجه وقتی عمومی باشه، یک عضو جدید که شاید سنش بالا نباشه قاطی یه چت با افرادی میشه شاید با سن بیشتر و حالا تصادفی یکی عمدی یا غیر عمد (نمونه ش پیش اومده قبلا) یه چیزی میگه که عموماً زشت تلقی میشه یا امثال اون. در نتیجه افرادی که حالا مدعی هست اگه دسترسی پیدا کنن از این سایت به چنین فضایی و تصادفا چنین اتفاقی بیوفته، مسئولیت متوجه سایت جادوگران خواهد بود.

در مورد اینستاگرام و کانال تلگرام (که باز رویکرد چت ندارن) هم تلاش هایی شد مدتی اما مسئولینش جالب پیش نبردن اهداف اصلیش رو و کیفیتش بالا نبود. در نتیجه تصمیم گرفتیم روی همین سایت متمرکز باشیم.

اعضای سایت یا گروه ها یا هر دسته ای که خودشون رو گروه میدونن در سایت میتونن برای خودشون گروه های چت خارج از سایت داشته باشن ولی سایت نمیتونه تبلیغ کنه براشون و لینک یا ایکن دعوت بذاره. خودشون میتونن خصوصی همدیگه رو دعوت کنن اگه بخوان.


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۵ ۱:۲۶:۲۳







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.