هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۴:۱۱:۴۸ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹
#1
سلام و درود بنده رو بپذیرید لردا!
سیو پس از مدتی که در تنهایی اش به کار های بدش تینک کرده، باز گشته !
باشد که بتواند مقبول شما قرار بگیرد.
جهت سلام و احوال پرسی، هر چند واقعا در حدی نیست که وقته شما رو بگیره اما خوشحال میشم پستم رو بررسی کنید و برای بهتر شدن نوشته هام با نقد هاتون به من کمک کنید.
با تشکر نامه عربده کش
فرستنده:کله روغنی.


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۱۴ ۲۰:۰۵:۴۹

به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۰:۲۰:۴۲ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹
#2
بر هیچ کس پوشیده نیست و بر همگان واضح و مبرهن است که تام بی شک مغزی دارد بسی پوچ و اکبند!
لینی هم چند باری که خانه ریدل به بی پولی خورده بود(مشخصا بخاطر خرید های بیش از حد بانو مروپ ) و کسی جرعت نمیکرد از لرد پول بگیرد،پیشنهاد داده بود مغز تام را بفروشند چون اکبند بود پول خوبی به جیب میزدند ولی خب فرصت نشده بود عملیاتی برخورد کنند.

افکار تام مشخصا بیهوده بود، ارباب را نمیشود به این راحتی ها دست به سر کرد.

-که گفتید من و مادرم نمیتوانیم از این خراب شده بیرون برویم درست است؟
-
-با تو حرف میزنیم بوگندو!
-بله گفتم که چی؟
-و حتما هم نمیدانی با چه کسی حرف میزنی درست است؟
-یک موجود سفید مایل به سبز بی دماغ،جن خونگی نیستی؟

لرد به درجه ای از عصبانیت رسیده بود که میوه فروش را پشمک کند اما همین که چوب دستی نازنینش را از ردا بیرون کشید بانو مروپ هراسان دو دستش را روی گونه های لرد گذاشت.

-هین!!! دیدی پسر مامان، هرچی میگم میوه بخور سوپ بخور نمیخوری که دیدی عمو سبزی فـ...چیز یعنی آقای میوه فروش هم متوجه شد که رنگت پریده پسر مامان.

لرد کمی گیج شده بود زیرا تا چند دقیقه پیش به این فکر میکرد که مغازه را منفجر کند و به عمارت برگردد و سر تام را مثل گوزن شمالی به دیوار بیاویزد، اما الان مادرش بجای طرف داری از او میخواست او را به اجبار نگهدارد تا به تغذیه اش نظارت کند.


به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: اگه قرار باشه يك نفر كه تو هري پاتر مرده برگرده شما ميگيد كي بر گرده؟
پیام زده شده در: ۱۷:۵۸:۴۹ چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۹
#3
تام ریدل :استعداد های شگرف ، قدرت ، و اعجوبه دنیای سحر وجادو بودنش کافیه که برگشتنش بسیار خوشحال کننده باشه

سوروس اسنیپ! باید برمیگشت چشای هریو درمیاورد دوباره میمرد که هرچی دردسره از همی دوتا چشای سفیده هری میکشه


به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۷:۲۴:۳۶ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹
#4
سوروس زیر عبایش جابه جا شد و تصمیم گرفت بالاخره در بزرگ خانه را به صدا در بیاورد!

دانگ! دانگ! دانگ!
طنین صدای در، خانه ریدل هارا به لرزه انداخت.
لرد با تعجب سرش را روبه دالان برگرداند.

-منتظر کسی بودیم؟مرگ خواری از چشممان دور مانده؟
-فکر نکنم ارباب اینجا کسی دعوت بشه!
-ببینید اگر دوباره پیتزا فروش بود سرش رو زیر آب کنید، دختر عزیزمان اندکی تنوع طلب است.

لوسیوس در را گشایید و با کمال تعجب به پسرک ۱۷ ساله عبا به دوشی خیره شد که از فرت لاغری و بیرنگی(سفیدی غیر طبیعی پوست) با چشم های گود رفته و موهای روغنی خیره شد.

-باید بگم تا از جولوی در بری کنار؟
-بله؟ پسر بی تربیت کروشیو!
-ریپلو این مین میناتور!
-چطور....
-برو کنار بی عرضه!

سوروس لوسیوس را کنار زد و از راه رو گذشت و خود را به جمع مرگخواران رساند.

-درود به ارباب بزرگ لرد سیاه!
-پسر دورگه!چه چیزی رخ داده که به خودت جرعت دادی بیای اینجا و مرگخوار منو تحقیر کنی؟اوه البته چون ما لرد سیاه هستیم یکجانبه گرا نیستیم! قابل تحسینه، این که چطور تونستی در برابر لوسیوس انقدر جسور باشی.
-این از لطف ارباب تاریکی هاست. مدت طولانی میشه که من منتظر بودم موقعیتی پیش بیاد که شما را ملاقات کنم ارباب. شنیدم مجمعی از مرگ خواران اینجان و اگر خودمو برسونم افتخار دیدار شما رو پیدا میکنم.
-ها ها ها (خنده شیطانی) و چرا باید به بقیه مزخرفاتت گوش بدیم؟
-چون برای اثبات وفا داری قلب یک محفلی بی مصرف رو براتون به پیشکش آوردم!

مجمع مرگخواران همه از ورود های گاه و بی گاه سوروس خسته و عصبانی بودنت و حتی بانو مروپ مهربان ! اما چیزی مشکوک بود و اندکی بوی خبر های بد میداد! لرد خیره به سوروس به فکر فرو رفته بود.


به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: آشپزخانه ی اسلیترین
پیام زده شده در: ۹:۲۰:۱۳ جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۸
#5
لرد سیاه که اکنون سبز شده بود ،نه سبز بود؟
-آره دیگه نعنا سبزه گلدونشم که از این پلاستیک درجه سه ها هست و رنگش سبزه!
-اوه یس یس!
البته گفتنی استش که این داستان در دوران پیش از بی دماغ شدن لرد رخ داده.
خب میگفتم،لرد مذکور که سبز شده بود با خشم به بلاتریکس خیره شده بود و منتظر بود کوچک ترین حرکتی نا پسند از وی سر بزند تا به سزای اعمالش وی را برساندندندیی...
عجب!این چه طرز تعریف داستانه زبونم گرفت.
اصلا به من چه مربوطه؟ خودتون ببینید چی شده.

-بلا! چوب دستیه ما رو بیار.
-اما ارباب...چیزه!یعنی...
-بلا؟
-ارباب شما که دست ندارین!
-برگ که داریم!با برگامون چوب دستی...نه چوب برگیمونو میگیریم!
-اما...
-حرف نباشه چوب دستیمونو بیار تبدیل به لرد بشیم راحت شیم!
-بلای مامان؟پس برگا چی شد؟
-بلا؟نمیری؟

بلاتریکس در تنگا گرفتار شده به دنبال چوب دستی روانه شد و پس از چندی...اصلا قرار بود تعریف نکنم!

-بفرمایید ارباب.
-چطوری بگیریمش؟ بده دستما...چیز منظورمان این است بده برگمان!
-
-بلا متفکر نشو ببندش به برگمان .
*****
-اخ اخ یواش! برگمان درد گرفت.
-تموم شد!
-خیله خوب برو کنار ورد بخوانیم!

و در همان لحظه که بلاتریکس دستش را کشید، برگ متحمل چوب برگی عنان از کف داد و کنده شد!
(در جریانید که گیاه با برگ نفس میکشه؟ برگ مذکور دماغ لرد بود)
-آفرین بلای مامان اون برگی که کندیو بیار برای مامان!
-بلا؟چه اتفاقی افتاد؟ الان باید داد بزنیم؟ شیون کنیم؟ بلا زنده نمیگذاریمت!

بلاتریکس که دیگر چاره ای نداشت بجز فرار از دست لرد ،سریعا محل راترک کرد و چوب دستی را هم برد.

-ببین بلای مامان چه فراموش کاره!یه برگ کنده و برای من نیاورده.


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۹ ۱۵:۴۰:۵۸

به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: ولدمورت چی نداره ؟
پیام زده شده در: ۱۰:۰۰:۴۲ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸
#6
اون سیاه عَبا چی نداره؟ معلومه! جامه سبز سیاه طینتی مثل من رو در ارتشش!


به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: اعضاي سایت خودشونو معرفی کنن
پیام زده شده در: ۹:۴۳:۴۳ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸
#7
اسم و نام فامیل: ( در صورت تمایل):
دوراهیه سختیه:| دوتا اسم کدوم بدگم؟ اولیشو بگم یا دومیشو بگم؟ همشو بگ.... چیزه ینی خب هانا(یه اسم کردی به معنی نفس و تپش و پناهگاه و شکوفه بادومو...)حسینی :|

جنسیت ( در صورت تمایل ):
هر چند در ظاهر نیز پسر نما عَستَم اما دخترم :|

سن( درصورت تمایل) :
۱۷

شهر محل تولد ( در صورت تمایل):
لار(جنوبی ترین شهر فارس)

محل زندگی ( در صورت تمایل):
عَمان جا که زادَتم آیلین ننم

شغل ( در صورت تمایل ):
محصل و نقاش و کامیک نویس

تحصیلات ( در صورت تمایل):
یازدهم ریاضی فیزیک

فعالیت های جنبی ( در صورت داشتن و تمایل):
کبدی ،شطرنج و بدمینتون باز عَستم

نحوه آشنایی با هری پاتر و میزان علاقه( ضروری):
آقو بزو ایجور بگم براتون که از کودکی در خواب و بیداری توهم جادو رو داشتم و... یروز پسر عََََََمساده در عَمان عوان کودکی یک عدد سی دی در دست داشت و اومد و با ذوق گفت قسمت آخرش اومددددد و اون چیزی نبود جز یادگاران مرگ۲
فَ وقعَ ما وقعَ

علاقه های شخصی خودتون ( در صورت تمایل):
علوم ماورا، مطالعه چیزای مثل فیزیک کونتومی و....نقاشییییی،نویسندگی (چنتا کتاب نوشتم:) ) و هنر های رزمی و...

کتاب هایی که مطالعه کردید ( چند مورد رو ذکر کنید): هری پاتر از اول تاااااا فرزند نفرین شدهو....
کرم ابریشم جی کی رولینگ، قهوه سرد آقای نویسنده، اسپایدرویک،قلعه حیواناتو....



با اجازتون دیگ مرخص میشوم!


به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰:۳۵ یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۸
#8
رابستن رول دستمال توالت را از دو سر رول گرفته بود و رقص چاقو را روی آن اجرا میکرد، ملت اسلیترین هم با بهت و مقدار زیادی نا امیدی از گسترش فعالیت مغزیه رابستن با افسوس به او نگاه میکردند که منتظر بود کسی با شاباش دادن به او ، رول دستمال را بگیرد و به خشک کردن دریاچه بپردازند.

-راب؟
-زیر پنجاه قبول نکردن میشم!
-راب!!!!
-گفتن شدنم که! زیر پنجاه قبول نکردن میشََََ...

هنوز جمله رابستن تمام نشده بود که با زیر پایی که برادر ناتنیش برایش گرفت با پرش نا متعارفی به سمت دریاچه پرت شد و رول دستمال توالتش در کسری از ثانیه خیس و سپس غرق شد.

-خوشم اومد.
-از چی؟

دریاچه کمی فکرد کرد! باز هم فکر کرد و باز هم کمی بیشتر فکر کرد تا توانست جمله بندیه مناسبی پیدا کند.
-از غرق کردن! یه حس مور مور لطیفی داشت.

گفتن همین دو جمله کافی بود که اسلیترینی ها به عمق فاجعه پی ببرند!



به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
#9
فنر نعره ای به منظور اظهار وجود و قدرت نمایی کشید و با حالتی گوریل وار وارد اتاق شد!
افراد حاضر نه تنها بخاطر ابهت فنر دچار تغییر حالت نشدند،بلکه حتی متعجب نیز هم نشدند.
در عوض همه عصبانی و حتی داری حالت تدافعی شدند.
فنر بسیار ناراحت شد از اینکه کسی از او حساب نبرده و حتی جا نخورده.
البته که هیچ وقت کسی جا نمیخورد اما فنر همیشه انتظار داشت کسی از دیدنش جا بخورد و خب این همیشه امیدی بود که نا امید میشد ولی همچنان در دل امید وار بود دفعه بعد کسی از آمدنش جا بخورد.
فنر درگیر این فکر ها بود که ناگهان با هجوم حضار روبه رو شد.
-بابا محکم نشستن کن باید بیرونش کردن بشیم!
-فردی من از چپ میرم تو از راست برو.
-هرچند با این شهاب سنگ قهرم وبا تو هم قهرم رکسان ویزلی...
-خالیم خالیییی رکسان خالییی.
-اه حالا همون اصلا باهات قهرم،ولی بیا از دست فنر لا اقل دورش کنیم! این فنر یکم خویش تن داره ولی تضمینی نیس اگر کس دیگه ای گرگ بشه هم خویش تن دار باشه!

-ایش،هرچند منم با تو قهرم ولی باشه.

جماعت متفرق شده از حوضه اولیه و متجمع شده در حوضه ثانویه که حد مرز ورود فنر به اتاق بود،به منظور دور کردن فنر هر کدام دست به کاری زدند اما احتمالا این درد سر قرار بود خیلی جدی تر از این حرف ها باشد!

دقایقی پیش!

-چشم ارباب ،فقط بذارید قبل اومدنتون برم به رکسان قضیه رو تفهیم کنم!
-خیله خب ماهم چند دقیقه دیگر خواهیم آمد. نجینی نخور اون پیتزاها رو!

و سپس فنریر به سمت اتاق رکسان رفت و صحنه خارج شد!

پایان فلش بک

-اینجا چخبره!

این جمله کافی بود تا عمق فاجعه کمی رخ بنماید!
حال چه کسی جرئت داشت ارباب را دست به سر کند؟
همه در شوک بودند که فنریر از فرصت استفاده کرد و خط دفاعی را شکست و به سمت لیسا و رکسانی که رکسان و لیسا بودند و لبخند های مضطربی به پهنای صورت داشتند، رفت و شامه اش را به کار انداخت.

-ارباب ظاهرا اینجا یکی یچیزی رو از ما داره پنهان میکنه!




به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۷:۰۸ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
#10
کی؟ کریچر


به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.