هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶:۱۷ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
#1
فنر نعره ای به منظور اظهار وجود و قدرت نمایی کشید و با حالتی گوریل وار وارد اتاق شد!
افراد حاضر نه تنها بخاطر ابهت فنر دچار تغییر حالت نشدند،بلکه حتی متعجب نیز هم نشدند.
در عوض همه عصبانی و حتی داری حالت تدافعی شدند.
فنر بسیار ناراحت شد از اینکه کسی از او حساب نبرده و حتی جا نخورده.
البته که هیچ وقت کسی جا نمیخورد اما فنر همیشه انتظار داشت کسی از دیدنش جا بخورد و خب این همیشه امیدی بود که نا امید میشد ولی همچنان در دل امید وار بود دفعه بعد کسی از آمدنش جا بخورد.
فنر درگیر این فکر ها بود که ناگهان با هجوم حضار روبه رو شد.
-بابا محکم نشستن کن باید بیرونش کردن بشیم!
-فردی من از چپ میرم تو از راست برو.
-هرچند با این شهاب سنگ قهرم وبا تو هم قهرم رکسان ویزلی...
-خالیم خالیییی رکسان خالییی.
-اه حالا همون اصلا باهات قهرم،ولی بیا از دست فنر لا اقل دورش کنیم! این فنر یکم خویش تن داره ولی تضمینی نیس اگر کس دیگه ای گرگ بشه هم خویش تن دار باشه!

-ایش،هرچند منم با تو قهرم ولی باشه.

جماعت متفرق شده از حوضه اولیه و متجمع شده در حوضه ثانویه که حد مرز ورود فنر به اتاق بود،به منظور دور کردن فنر هر کدام دست به کاری زدند اما احتمالا این درد سر قرار بود خیلی جدی تر از این حرف ها باشد!

دقایقی پیش!

-چشم ارباب ،فقط بذارید قبل اومدنتون برم به رکسان قضیه رو تفهیم کنم!
-خیله خب ماهم چند دقیقه دیگر خواهیم آمد. نجینی نخور اون پیتزاها رو!

و سپس فنریر به سمت اتاق رکسان رفت و صحنه خارج شد!

پایان فلش بک

-اینجا چخبره!

این جمله کافی بود تا عمق فاجعه کمی رخ بنماید!
حال چه کسی جرئت داشت ارباب را دست به سر کند؟
همه در شوک بودند که فنریر از فرصت استفاده کرد و خط دفاعی را شکست و به سمت لیسا و رکسانی که رکسان و لیسا بودند و لبخند های مضطربی به پهنای صورت داشتند، رفت و شامه اش را به کار انداخت.

-ارباب ظاهرا اینجا یکی یچیزی رو از ما داره پنهان میکنه!




Se.Sn _ Sli


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۷:۰۸:۳۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
#2
کی؟ کریچر


Se.Sn _ Sli


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۵:۱۳:۵۷ جمعه ۵ مهر ۱۳۹۸
#3
چیکار؟ بستنی الاسکایی میخوردن.
لونا لاوگودموقع ناله گربه ها تو خونه ی باباش با وین هاپکینز بستنی الاسکایی میخوردن!


Se.Sn _ Sli


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱:۲۴ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۸
#4
مادرم میگفت درست ۹ ژانویهء ۱۹۶۰ بود که به دنیا اومدم و شادی رو بهش بخشیدم! آیلین احتمالا زیبا ترین زن دنیا بودو
رنگ چشم ها و موهای مشکیم که سیمای شرقی رو به من داده میراث اونه.
عاشق مادرم بودم...اما از وقتی عمارت دیگه بوی بی مادری میده، هیچ بهم آرامش نمیده.
فکر نکنم توپیاس میتونست حتی لبخند بزنه ...هیچ وقت پدر خوبی نبود.
من از ۱۱ سالگی وارد هاگوارتز شدم هرچند پدرم مخالف بود ، اون در کل از هیچی خوشش نمیاد.
زندگی به عنوان یه پرنس دورگه!
شاید این چیزیه که خیلیا خوششون بیاد ولی من،هرگز.
این که شاهزاده دورگه لقبت باشه یجور تحقیره! ولی اصلا این مهم نیست چون من یک اصیلم واگر اینطور نبود الان اسلیترینکلاو نبودم.
اون جغد فرشته نجات من بود.
و حالا این منم و این هاگوارتز که پنج ساله پناهگاه منه و اقامت گاه اسلیترین احتمالا بهترین سکونت گاه دنیاست.
شاید این که هیچ دوستی ندارم سخت باشه ولی من سرگرمی های خودمو دارم.
علوم دفاع در برابر جادوی سیاه! احتمالا یادگیریه این علوم احمقانه ترین ریسک و بدرد بخور ترین کار زندگیم باشه.
معجون سازی،
چفت شدگی یا دفاع ذهنی،
تسلط بر هنرها و جادوهای سیاه
،پرواز بدون بهره از جاروی پرواز!خب اینا سرگرمی ها و مهارت های کمی نیست.
اولین باری که فهمیدم سپر مدافع لیلی هم گوزنه ماده هست بیشتر احساس کردم که میتونه بهترین دوستم باشه اما هنوزم اون جمیز رو بیشتر از من دوست داره.
اما مهم نیست، دیگه یاد گرفتم فقط به خودم اهمیت بدم.
به امید آینده ای بدون گند زاده های گریفیندوری!

جایگزین شد.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۵ ۱۶:۱۲:۵۱

Se.Sn _ Sli


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶:۱۵ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#5
رابسورولاف VS بچه های محله ریونکلاو
پست دوم


مرلین با رضایت به صحنه ای که خالقش بود چشم دوخت. دیدن جراحت قلب الاف که از سنگدل ترین های وی اف دی و رابسورولاف بود،برایش لذتی وصف ناشدنی داشت. چشم از نعره های الاف گرفت و نگاهی به تک تک بازیکنان رابسورولاف انداخت.
در چشمانش شعله های آتش خشم زبانه میکشید و این یعنی بازی برای رابسورولاف تازه شروع شده بود!
مرلین از خانه ریدل ها دور شد و با امواج خروشال ساحل دریای انتقام که هر لحظه خود را به صخره های افکارش میکوبیدند در آسمان نیلگون محو شد.

[رختکن رابسورولاف]

رختکن سکوتی به رنگ مرگ را برای مرگخواران تداعی میکرد! بوی تعفن حسرت و اندوه و خشم و مرگ نفس کشیدن را برای اعضا سخت کرده بود.
لحظه ها دستانشان را به دستان دقیقه های طولانی سپرده بودند گویی که رقص ثانیه ها بود در برابر ساعت ها. لحظه های به ظاهر طولانی اما کوتاه، با صدای فراخوان گزارشگر به پایان رسیدند و اعضای دو تیم شانه به شانه هم وارد ورزشگاه شدند.

[ورزشگاه جیژکشان کریم آباد]

صدای هلهله و بوق ها و تبل ها هم نمیتوانست رشته افکار بازیکنان را پاره کند.
همه بجز پاتریشیا که از همه چیز بی خبر بود افسرده و محو افکار خود بودند و حتی صدای هیجان زده ی گزارشگر هم آن ها را به وجد نمی آورد.

الاف بد حال و افسرده و خشمگین در فکر انتقام، بلاتریکس در فکر پیروزی، سوروس و رابستن و بچه در فکر مبارزه و کریس به فکر چهره مرلین در بازی قبل بودند.

***


بازی شروع شده بود و هر کدام از بازیکنان تیم بچه های محله ریونکلاو بعد از باخت های پیاپی افسرده تر از قبل بخاطر حضور تیمی که بیشتر بازی هایش را برده به رقیبشان خیره شده بودند.
بلاجر ها در زمین به حرکت در آمدند و کریس تلاشی برای فرار نکرد پس رابستن با بچه ی که روی سرش داشت خود را به سمت کریس کشید تا او را از ضرب بلاجر که موجب حذف شدن او میشد دور کند و در لحظه ی که بلاتریکس قصد دفع گوی آتشین را کرد تا به سه بازیکن برخورد نکند، نور سفیدی آن چار نفر را در برگرفت که باعث گیج شدن آنها شد.
بعد از چند لحظه که همه چیز طبیعی شد با جای خالیه بچه که دیگر بر روی سر رابستن نبود و ضربه بلاجر به کریس مواجه شدند.
بچه ناپدید شده بود!
پس قربانی دوم هم جان سالم به در نبرد.
وحالا از میان ترکیب جدید تیم، دونفر از دست رفته بودند و این واقعا مقدمه شکست سختی بود!
و اما سوال اینجاست که بچه کجاست؟
رابستن با به یاد آوریه اتفاقی که برای آتش زنه افتاده بود احساس کرد دستی قلبش را چنگ میزند و چشم های درشتش پر از اشک شد.
دیگر انگار هیچ متوجه نبود که کجاست و اطرافش چه میگذرد اما بازی در جریان بود و متوقف نشده بود.
افراد تیم مقابل خوشحال شدند و حمله ی را شروع کردند.
جان مک تاویچ، پاس شگفت انگیزی را حواله ی کاپیتان پرایس کرد و این دو مهاجم بعد از گذشتن از سد شکسته شده ی سه مهاجر رابسورولاف، پاسی به جرالد دادند و حالا کوافل در اختیار او بود.
سه مهاجم در برابر سد سوروس و بلاتریکس شروع به گیج کردن آنها کردند اما بلاتریکس سعی کرد با ضربه ای به گوی آتشین جرالد را به زمین بیندازد و درست وقتی که سعی کرد آنها را متوقف کند صدای تام جاگسن را شنید که فریاد زد:

- پیدات کردم اسنیچ بد قلق.

نگاه بلاتریکس به سمت الاف کشیده شد که با چشم های بی روح به حرکت اسنیچ نگاه میکرد اما تلاشی برای گرفتنش نمیکرد.

-رابستن برو دنبال اسنیچ!

در لحظه ای که حواس بلاتریکس پرت شده بود و سوروس توسط جان و کاپیتان پرایس در همان موقعیت خودش قفل شده بود، جرالد توپ را به سمت دروازه برد اما دفاع پاتریشیا او را مهار کرد.
رابستن با سرعت به سمت اسنیچ میرفت، هرچند کسی جز جستوجو گر این حق را نداشت اما رابستن هم قرار نبود اسنیچ را بگیرد، فقط قرار بود تام را متوقف کند.
اسنیچ از دست تام میگریخت و تام از بند رابستن! اوج گرفتن تام همانا و تجددو افزون شدن ارتفاع برای نیمبوس رابستن همانا.
رابستن سخت در تلاش بود و در لحظه ای حساس که برای ناکام گذاشتن تام راهی بجز منحرف کردن اسنیچ نداشت با بازوش تلاش کرد اسنیچ را منحرف کند اما به محض برخورد اسنیچ به بازوی رابستن، رمز تاز و نقطه عبور در قالب اسنیچ کار خودش را کرد و رابستن را هم محو کرد.
بلاتریکس هر لحظه ناامید تر میشد و تیم مقابل امیدوار تر.

-بلا چرا خودتو به نفهمی میزنی؟ مرلین به بازیمون گرفته! چرا سعی میکنی خودتو بی خبر نشون بدی؟

- فکر کردی نمیدونم؟

حالا هر دوی آنها از عصبانیت نفس های مقطع و تند میکشیدند و صورت بی رنگ اسنیپ به سرخ و کبودی میزد. بلاتریکس سخت تلاش میکرد عصبانستش تاثیری جبران ناپذیر بر روی نتیجه بازی نگذارد اما حرف های سوروس هر چقدر هم که درست بود نباید بلاتریکس را متزلزل کند،چون پای قولو دستور ارباب در میان بود.

الاف با شنیدن حرف آنها اولین قدم انتقام را در برد دید و خودش را جمع کرد و به سمت اسنیچ و تام اوج گرفت و متوجه شد اسنیچ قبلی تقلبی بوده و اصلا تام هم مسخ شده بود و ناخواسته دنبال شیء نفرین شده میرفت.
مرلین هر لحظه بیشتر دردسر جلوی پای رابسورولافین میگذاشت.

آسمان ابر های سیاهش که از صبح نمایان کرده بود را در هم کشید و رگبار قطرات آب باران به هر چیزی که سر راهشان بود سیلی میزدند.

پاتریشیا سخت مشغول دفع حملات بود و سوروس و بلاتریکس که برای هم خط و نشان میکشیدند سعی در مقابله با مهاجم های تیم مقابل را داشتند که البته بی فایده بود، در شرایطی که بین خودشان اختلاف بود چطور میشد که متحد باشند؟
این فکر به ذهن بلاتریکس هم رسید و با بیانش تلاش کرد سوروس را هم قانع کند اما جادوی مرلین قوی تر از زبان بلاتریکس بود.
پس تلاش هایش هم بی ثمر ماند.
الاف در حرکتی که همه را متعجب کرد از روی نیمبوس جهشی کرد که باعث شد تام منحرف شود و اسنیچ به دست الاف بیفتد و در همین لحظه بازی به پایان رسید.
الاف لبخند پیروز مندانه ای زد و زمزمه کرد:
-درسته مرلینی! اما احتمالا قدرت عشق من به آتش زنه و تنفرم به تو ، خیلی قوی تر از جادو هست و خواهد بود.

مرلین نمیتوانست به همین سادگی شکستی را قبول کند. خشم امانش را بریده بود و از یادش رفته بود که خشم موجب میشود هر کاری بی ثمر بماند! ابروان سفید و بلندش را در هم کشید، صورت سرخش را جمع کرد و باچشمانی ریز شده برای تاکید لبانش را جنباند و جمله ی رعب آورش را تکرار کرد. بازی برای شما هنوز تموم نشده!


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۱ ۲۳:۴۰:۴۳
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۱ ۲۳:۴۳:۱۸
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۱ ۲۳:۵۲:۰۸
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱ ۰:۴۸:۰۵

Se.Sn _ Sli


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۹:۳۶:۱۵ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۸
#6
سلام.
ممنونم سولی ، پس جایگزین میشه دیگه. ممنون.


Se.Sn _ Sli


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۷:۴۱:۴۶ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
#7
سلام به مدیران سایت و ایفای نقش واینکه خدا قوت.

حقیقتا یه سوال دارم ولی نمیدونم کجا بپرسم.
و سوالم اینه که آیا میتونم بیو گرافیه شناسمو تغییر بدم؟
و اگر میشه چطور؟


Se.Sn _ Sli


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۷:۲۰:۵۱ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
#8
سلام!
الان مسئول کیه؟
بلا؟ تو مسئولی؟
من قبلا فرم پر کردم
با اون موقع هم هیچ فرقی فک کنم نکردم!درسته؟
حالا نمیشه یه نگاهی به من بکنید؟شاید یکم اون ته وجودم مرگخوار باشما!


سلام بعضیا!
مسئول منم، شک داری؟... نکنه می‌خوای مسئول شی؟
می‌دونم قبلا فرم پر کردی. نکنه منظورت اینه من آلزایمر دارم؟

ببینین سوروس، تو کوییدیچ هی دارین پیشرفت می‌کنین. اینو می‌بینم. قطعا به نسبت قبل تغییر کردین.
لاکن کافی نیست.
هنوز کلی راه پیش روتونه. من هنوز منتظر یه اتفاقم که نیوفتاده.
بخونین و بنویسین... درخواست نقد بدین و با توجه به نکاتی که گفته می‌شه، بیشتر بنویسین.
ایفای نقش فعالیت داشته باشین.
رو شخصیت اسنیپ کار کنین.

و موفق باشید.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۸ ۱۸:۴۲:۰۸

Se.Sn _ Sli


پاسخ به: وداع با لرد سیاه
پیام زده شده در: ۴:۱۶:۱۵ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
#9
در همین حین که مرگخواران به فکر ناهار افتاده بودند شخصی با ردای مشکی و بلندی وارد شد.
مرگخواران که روی زمین نشسته بودند اول فقط پایین ردا را دیدند و در نظرشان چقدر شبیه ردای ارباب بود اما فقط رنگش متفاوت بود، همین که تصمیم به آنالیز شخص حاضر شده گرفتند، صدای شیون وِی بلند شد.
-وا مصیبتا، وا اربابا، وامرگخواران بی پدر شده، واویلتانا! ارباب نگفتید برید ما باید بدون شما چیکار کنیم؟ ارباب کجایید؟ ارباب بعد از مرگ کجا رو میخواید به سیاهی این محفل پیدا کنید؟

همه با بهت به سوروس که مثل زنی بیوه شده مویه میکرد و روی میخراشید زل زده بودند که لینی به خودش آمد.
-تو که مرگخوار نیستی سوروس! پس چرا اینجایی و زجه و میزنی؟
-جریان جریان پیاله است؟ باور کن اصلا دیگه من به دامبلدور کاری ندارم! اون خودش درسته که گفت به قدر یک پیاله به من اطمینان داره اما اگر داشت که الان من مرگخوار بودم.
و دوباره شروع به داد و بیدارو گریه کرد. همه کاملا گیج شده بودند و اکثرا از موضوع بی خبر بودند پس کنجکاوانه به سوروس خیره شدند.
سوروس که زیر نگاه های مرگخوار ها کمی خجالت زده شده بود،خودش رو جمع و جور کرد.
-خب میخواستم مرگخوار بشم موقعیتش پیش نیومد حالا هم که دیگه...اربـــــــــــاب!
و با نعره پر از اندوهی که زد همه دوباره مشغول زجه زدن شدند که از میان جمع کسی برای دومین بار بحث قبلی را پیش کشید!
-حالا ناهار رو چیکار کردن بشیم؟


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۷ ۷:۳۴:۵۶

Se.Sn _ Sli


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۱۳:۴۵:۴۸ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#10
رابسورولاف VS زرپاف

پست دوم

اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار و خوشه چینان خرمن سخن دانی و صرافان سر بازار معانی و چابک سواران میدان دانش توسن خوش خرام سخن را بدینگونه به جولان در آورده اند که
اهم اهم
داشتم میگفتم. اره دیگه کلا اینگونه در اثار آمده که رابسورولافیون هر یک چونان دانه های غلتان شن در طوفانی به جای گریختند و اما القصه:

درِ اتاق چوخه بازرسی را کوفته و وارد شد گربه سرش را از روی میز بلند کرده و از نک پا به صورت افولی شروع به بر اندازی شخص وارد شده میکند.
-میـــــــو ای کاش گونی رو از سرم برنمیداشتن.
-چیه ترسیدی؟
-میوووووو.
و موهای تن گربه سیخ میشود و دمش نیز هم.
-میووووووو.
بازرس ترنسلیتش را آپدیت میکند . نسخه میوگرام را که توسط بچه راب در آپ استور قرار گرفته است را نصب میکند و آن را روشن میکند.
-میـــ ₠฿¥₭£₢₭$₭₢₮₯₩₨€₥₩௹$ــــــامرلــــنا! تـــو اینجا من چـــــ....؟؟؟
-لعنت بهت بچه اخه اینم شد ترنسلیت؟ این عجق وجقا چیه مینویسه؟
-هی دوگیگ اینترنتتو گرفتی؟
- لعنت بهت😐 کار که نمیکنه تبلیغم داره😐
-میـــــو ـــــاینــــجا چـــ∫$₭₪∣ــــاشریدر!
-چه؟ برو بابا خودم بهتر میفهمم تا این ترنسلیته.
خب جناب گربه عاشق پیشه بگو ببینم این فکر کی بود؟
-میوووو.

شریدر که حسابی عصبی شده بود می خواست نینجا هاش رو خبر کنه که یادش افتاد اینجا پناهگاهش نیست پس فریاد زد!
-این گربه رو ببرید علاف رو بیارببینم!
دو دمنتور وارد شدند و ماچ کنان گربه را از وی دور ساختند.

[ورزشگاه پس از خروج بازرسان و الباقی موجودات زنده]


-بچه هـــووو!
-باباهــوو؟
-صدام شنیدن میکنی هـــوو؟
-شنیدنم هـــووو!
-فکر کردن میشم کسی دیگه بودن نشه هـــووو.
-پس بالا رفتن شیم هـــووو؟
-نه از مسیر آمدنمون برگشتن نمیشیم هـــووو.
-پس باید الان چیکار کردن شیم هـــووو؟
-رو به سمت بالا کندن کن هـــووو.

[روی سطح زمین]


-اینجا کجا بودن میشه هـــوو؟
-دیگه هـــوو گفتن نشو اون فقط برای توی چاه یا صحرا بودن میشه.
-باشه! اما اینجا کجا هستن میشه؟
-ندونستنم،ولی فکر کردن میشم شبیه به کلیسا هستنه.
-کلیسا چی بودن میشه؟

بلاتریکس که قبلا از رودولف درباره بعضی از کار های سیرازویی ها که رابستن تعریف کرده بود، شنیده بود با به یاد آوردن ضرب المثل چاه دوان دوان به سمت دو چاه کنده شده رفت و شروع کرد به رد شدن از تونل!

-اینجا کجاس؟
-تو اینجا چیکا کردن میشی؟
-اومدم دنبال شما.
-خب، ما تو هاگزمید یا لندن یا دهکده ها و شهر های اطراف چنین جای نداشتن میشیم.اینجا کلیسا هستن میشه.
در همین هین که بچه و بلاتریکس به این. فکر میکردن که کلیسا چیه ناگهان پدر روحانی نزدیک شد.
-فرزندانم برای اعتراف به گناهانتان امده اید؟ من اینجا برای شنا وقت کافی دارم.

و بلاتریکس که فکر میکرد منظور از گناه،همون خطاییه که بخاطرش فرارین!به این فکر کرد که احتمالا اون شخص از طرف وزات خونه است!
-آواداکادورا
-بلا چرا اونو کشتن کردی؟
-باید به تو هم جواب پس بدم؟حالام بهتره بیایید از اینجا بریم بیرون تا به دردسر نیفتادیم.

بلاتریکس شروع به جست و جوی در کرد و در نهایت این بلاتریکس و رابستن و بچه بودن که خارج از کلیسا درمانده به خیابان خالی از جادوگر و پر از ماگل خیره شده بودند.

-باید اعضا رو دور هم جمع کنیم! نمیتونیم همیشه مثل سیریوس بلک فراری باشیم که!حتما راهی هست.
-کریس و سوروس رو اول باید پیدا کردن شیم. چون تکلیف علاف و آتش زنه مشخص بودنه.باید فراریشون دادن شیم.
-خب پس باید ببینیم اون دوتا کجا هستن؟
-بابا من فکر کردن میشیم باید رفتن شده باشن پیش دوستاشون.
-هــــوم کریس پیش تام که رفتن نمیکنه چون لو دادنش میشه.شاید رفته پیشه گاـــــ عام هیچی.
-خب اگر میدونی بگو!
-راستی سوروس که هیچ دوستی نداشتنش میشه.
-اره راست میگیا!
هر سه متفکرانه به زمین خیره شدند که ناگهان بچه چنین لب به سخن گشود!
-باید رفتن بشیم پیش ارباب.
-نــــــه.
-نـــــــــــــــه!
-اما فقط ارباب میتونه اونارو فرا خوندن بشن.
بلاتریکس و رابستن هر دو به فکر فرورفتن. انقدر فرو رفتن که غرق شدن اما باز هم هیچ راهی نبود! ارباب اونا رو میفرستاد به اتاق خداحافظی با مرگخواران!امکان نداشت کمکشون کنه.

[سوروس]

سوروس که از معرکه با لباس ماموران وزارتخونه گریخته بود به وزارت خونه رفت و سعی کرد اون هارو با لودادن کل ریز خلاف های رابسورولافیون قانع کنه که براشون جاسوسی میکرده.
-پس که این طور؟
-بله رئیس!من صادقانه به شما خدمت میکردم.
-خیله خب پس صبر کن!

شخص رئیس نام قدم زنان یه سمت در خروجی رفت و روبه سوروس کرد.
-همینجا منتظر باش.
سوروس که متوجه شده بود قضیه بو دار شده لبخند خبیثی زد و تلاش کرد با افکار رئیس ارتباط بگیره! اون موفق شد.

[افکار رئیس]

-هاهاها بشین تا نجاتت بدم!الان که فرستادمت ازکابان می

فهمی.خائن ادم فروش خود فروش.

سوروس با شنیدن این حرف ها باید تصمیمشو میگرفت.
با خروج رئیس سوروس وارد جدالی با خودش شد
سوروس ناراحت بود خیلی.
راه پس نداشت و پیش هم!اما با شنیدن صدای قدم هایی که به در نزدیک میشد فرار رو برقرار ترجیح داد.
نیم نگاهی به پنجره های باز انداخت و بی نیاز پودر پرواز یا هرچیز دیگه مثل خفاشی اوج گرفت و خودش رو به جنگل رسوند.
نیاز به تمرکز داشت. با برقرار کردن ارتباط با ذهن کریس و فهمیدن مکانش از رفتن پیش اون صرف نظر کرد ولی وقتی متوجه شد بلاتریکس و رابستن و بچه با هم هستن تصمیم گرفت خودشو به اون ها برسونه.
با آپاراتی خودش رو به اون خیابون رسوند.

-پس گفتن شدی کریس پیش گابریله؟
-اره درسته!
-و خودت کجا بودن شدی؟
-فعلا وقت این چیزا نیست. باید گروه رو جمع کنیم.
-بلاتریکس درست میگه.
-چطور خبر کردنش بشیم؟

با گفتن جمله بچه،همه باز هم به فکر فرو رفتن.

[اندر احوالات کریس]


-گابریل!
گابریل که توی راهرو داشت راه میرفت باشنیدن صدایی که اسمشو صدا میزد متوقف شد و به سر تاته راهروی خاکستری و خلوت طبقه سی ام زندان که تنها صدای جیغ زندانی های دولت چسبندگی سکوتش رو برهم میزد نگاهی دقیق انداخت.

-گابریل!

گابریل دیگه مطمئن بود صدا صدای کریسه.
-کریس؟
-گابریل کمک!

گابریل که نمیتونست به هیچ وجه ناراحتیه کریس رو تحمل کنه تصمیم گرفت کمکش کنه.اما اخه چطوری؟
اتاق گابریل امنیت رو به کریس میداد اما نمیتونست زیاد بمونه.
کریس هم میدونست که باید برگرده پیش اعضا ولی فعلا آب ها باید از آسیاب میفتاد.

کریس تو همین فکر ها بود!کلا کریس جز این فکر ها کار دیگه ای نداشت،نکه فکر کنید براش مهم بود!نه اصلا مهم نبود اما توی اون اتاقی که زندانش شده بود تنها سرگرمیش فکر کردن بود.

[مجمع رابسورولافیون بغیر از آتش زنه و برادران ]

-درسته رابستن! باید یکاری کنیم اما چی؟ همه فهمیدن که ما چیکار کردیم!
-تو راه حلت چی بودن میشه؟
-من فکری ندارشتنم!
سوروس پوکر به رابستن خیره شد.
بچه کمی خودش رو روی سر رابستن جا به جا میکنه.
-کاش میشد به گذشته رفتن کنیم.
-حق با توعه چرا زود تر خودمون نگفتیم؟ خب مشخصه چون تنها راهش زمان برگردونه که دیگه وجود نداره.
-باید از زمان برگردون استفاده کنیم! و کریس با گفتن این جمله به فکر فرو میره.
-خودمون هم میدونسیم ببین...
کریس حرف سوروس رو قطع میکنه.
-من دارم.
همه متفق القول -چـــــــــــی؟
-مگه همه زمان برگردونا نابود نشدن؟
-نه سوروس! من یکیشو داشتم.ولی ...
-ولی چی؟
-اون روزی که...اون روزی که تو رختکن دعوا بود... نمیدونم چی شده،گمش کردم!
-تو رخت کن نمونده وگرنه سرو صدا میکرد!پس دست...
-درسته وقتی دست ما نیستن میشه پس....
-دست الافه!

همه با فَک های به زمین افتاده به کریس خیزه شده بودند! این امکان نداشت. حالا نجاتشون بسته به زمان برگردونی بود که در دستان الافه.
-پس باید ازش دزدیدن کنیمش!
-بچه ما خودموتم میدونیم اما مسئله این است که چگونه؟

و دوباره همه در افق به دنبال پاسخ چشم دوختند.


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۴۸:۲۴
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۵۳:۲۶
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۳:۵۷:۵۲

Se.Sn _ Sli






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.