هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۲:۰۴:۰۰ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹
#1
سلام و درود، آنچه رخ داد در ماموریت اول.


به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: انجمن ترک اعتیاد چیژکشان گمنام
پیام زده شده در: ۱۲:۰۲:۳۱ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹
#2
قامت خمیده شده اش را به سختی صاف کرد تا بتواند سر در ساختمان را بخواند اما دریغ، چشمان کم سویش بدون عینک نمیتوانست از این فاصله چیزی ببیند.
رو به سوی جوانی که در نزدیکیش بود و جامه سیاه برتن داشت کرد.
-بابا جان تو میتونی ببینی رو سر در اینجا چی نوشته؟
-انجمن ترک اعتیاد چیژ کشان گمنام. ولی شما اینجا چیکار میکنید پروفسور دامبلدور؟
-پسر جان خدایی نکرده فکر نکنی اومدم ترک اعتیادا! نه بابا جان مرلین روشکر نه خودم درگیرم و نه تو محفل از این انگل های جامعه داریم. فقط اومدم اینجا تست بینایی از رهگذرا بگیرم، الان تو تو تست من سر بلند شدی.
-صحیح،من باید به کارم برسم موفق باشین.

سیوروس با نگاهی سر شار از مفهومِ خر خودتی از کنار دامبلدور گذشت و وارد ساختمان انجمن شد.

-لطفا این فرم رو شفاهی پاسخ بدید.

این جمله ای بود که ساحره ی پشت پیشخوان برای پذیرش سیوروس گفته بود و برای بیان کلمات به طور واضحی و با تمام توان از تارهای صوتی اعماق بینیش استفاد میکرد.
سیوروس فرم را در دست گرفت و به اتاقی که با خط درشت بر سر درش جمله "اتاق پاسخ به پرسش نامه"نوشته شده بود رفت.
اولین صندلی خالی را که دید عقب کشید و خود را پشت میز جا داد.

کی هستم:
سوال اول_ کی؟
سوال دوم_ از کِی؟
سوال سوم_ ازکجا؟
سوال چهارم_باکی؟
سوال پنجمم_ به چه کاری؟

پاسخنامه:


-درود مرلین برشما باد. سیوروس اسنیپ هستم.
-سلام سیوروس.

این چیزی بود که جماعت پنهان در تاریکیه اتاق و نشسته بر صندلی های گرداگرد میز یک صدا گفتند.
سیوروس کمی پشت میز جا به جا شد و ژستی متشخص و مغرور به خود گرفت.
-و اما پاسخ ها! کی؟ کی، کی؟ یعنی منظورم اینه دقیقا کی،کی؟
-سیوروس سعی نکن بپیچونی، کی تو رو ترغیب کرد به اعتیاد؟
-اوه خب احتمالا افکار خودم،ندای درونم. و....
-چطوری؟
-میشه توی حرفم نپرید؟ این منو عصبی میکنه! این مشخصه هر کسی ندای درونی داره که تمام حرف ها و افکارشو باهاش در میون میذاره و با هم با درگیری یا بدون درگیری به نتایجی میرسن که مسیر زندگیشو مشخص میکنه. گفته بودید کِِی، درست از وقتی که مجبور بودم تو زندگی رو پای خودم بایستم. و کجا! همه جا، و همیشه!
-ادامه بدید آقای اسنیپ داره ماجرا جالب میشه.
-فکر میکنم داشتم همین کار رو میکردم! چیکار و به چه کاری؟ اوه درسته خب به پوشیدن جلیقه و شلوار رسمی و کت بلند و شنل!
-مطمئنی فقط همین ها هستن؟
- اوه خب و زدن روغن مو اونم هر صبح بعد از اینکه از خواب بیدار میشم توی سرویس بهداشتی.
-فقط هر صبح؟
-و بعد از اینکه لباس خوابمو با اینا عوض میکنم وــــ اونطوری که به من نگاه میکنید معذب میشم. خودم همشو میگم!
-فکر میکردم فن تاریک کردن اتاق جواب میده و کسی متوجه نگاه های بقیه نمیشه!
-خب این منطقیه که جواب نده،چون دلیلی وجود نداره همه افکار شما درست باشه.
-سیو پسر، نیازی نیست عصبی بشی میتونی به بقیه پاسخ نامت برسی.
-خیله خب و امید وارم شما هم دست از نگاه کردن با نگاهی مشکوکانه و گربه شرک نما دست بردارید. داشتم میگفتم، آره خب بعد از پوشیدن این لباس ها و بعد هم قبل از خروج از اتاقم. البته ، همچنین قبل از ورود به هر اتاقی، و بعدش هم هروقت فکر کنم لازمه!
و فکر کنم الان با خودتون میگید پس جواب به سواله باکی چی شد؟ با هیچ کس!
-خب ببینید آقای اسنیپ حقیقت اینه شما چندیدن اعتیاد دارید، اولیش به کلمه "اوه خب" در اول جمله هاتونه. دومیش به روغن مو، سومی به این نوع پوشش، چهارمی به غرور وخودبرتر بینی! پرخاشگر هستید که نشانه اعتیاد به نوعی چیژ هست که فکر میکنم توی روغن موتونه. همکاران ما با اون چند تار مویی که به بدو ورودتون ازتون گرفتن، مثل بقیه نمونه هایی که تحویل دادید، آزمایش هایی انجام دادن و به این نتیجه رسیدن.
-اوه کافیه مرد، اینا همش مزخرفاتیه که تنهایی بهشون فکر کردی یا کسی هم بهت کمک میکنه؟ شما رسما دارید روغن موهایی که من از هاگرید توی این مدت میگرفتم رو به چیژ دار بودن متهم میکنید؟ این کارتونو فراموش نمیکنم.

سیوروس بعد از کوبیدن پرسشنامه روی میز از اتاق خارج شد.

-پس اینطوری اسلیترینی ها رو هم درگیر میکنن! هر کسی رو با اون چیزی که لازم داره. هاگرید رو هر جایی که هست پیدا کنید، بگیرید و بیارید اداره بازپرسی.

بعد از فرمان مودی که تمام مدت گوشه اتاق ایستاده بود برای شناسای مجرم یا پیدا کردن ردی از اونها، ماموران نامحسوس وزارت خانه روانه شدند تا مسئول پخش مواد را هر چه زود تر دستگیر کنند.


به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴:۰۰ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
#3
پاسخ به سمج_*کلاس ماگل با کمالات شناسی*
با تدریس:پروفسور لسترنج
.

-دفتر خاطرات عزیزم، تنها دوست و همراه من! گفتنی ها فراوان است لیکن، اکنون جنگی وجود مرا فرا گرفته، مابین آنچه باید باشم و آنچه دل مرا بسویش سوق میدهد.
اصولا این موضوع که بدون خانواده بزرگ بشی به این موضوع دلالت نداره که بی اصل و نسب باشی!
اصالت به ریشه های اعتقادات، چارچوب های رفتاری، گفتاری و افکار و اعمال ماست.
در چارچوب هایی که من برای خودم ساختم! اما دقیقا قرار نیست اصالت رو بررسی کنم. فقط میخوام کمی راجبش بگم تا بتونم در مبحث حقیقی از واژه اصالت استفاده کنم فکر کنم کافیه!
مدت از اون عشق میگذره، عشقی که به لیلی داشتم. دختر با موهایی به رنگ چوب درخت های تنومند جنگل ها و چشم هایی که دربا رو با انعکاس جنگل سبز برات یاد آوری میکرد.
عشق در تعاریف من یک بار بود، و همان یک بار، همیشه و تا ابد.
اما در زندگی اتفاق هایی رخ میده که همه حساب کتاب های تو رو به هم میریزه.
به این نمیگن عشق، شاید تعریفش جایگزینی برای پر کردن حفره ترد شدگی باشه.
اما از طرفی احساساتم چیز دیگه ای میگه. لرزیدن دل با دیدن و شنیدن خنده هاش، آرامشی که با شنیدن صداش به تک تک سلول هات تزریق میشه و هزاران حس نا مفهوم دیگه. این ها توی تعریف جایگزینی نمیگنجه.
این جدال ها بین منطق و احساس و وجدان من رو نسبت به خودم به شک میندازه. چطور میتونم حسی قوی به کسی داشته باشم که الان چند روزی بیشتر از آشناییمون نمیگذره؟
اون فقط یه ماگل بود که با خودم قرار گذاشتم احساساتم، حال و احوالمو براش بگم و بعد ذهنشو پاک کنم. اما این گفتگو روز ها طول کشید...هر روز وهر روز.
شبیه به یک اعتیاد، هر روز با هم یه شات توی بار میزدیم و بعد از کلی حرف از هم جدا میشدیم اما دیگه عادتم شده بود. اما این ترس از دست دادن نیست؟ اینی که وابستگی یا حس دوست داشتن اسمشو گذاشتم؟
اوه نه نمیتونه این باشه! از دست دادن یه رفیق مشروب خوری؟ یه هم حرف؟ این اصلا منطقی نیست.

-دفتر خاطرات عزیزم الان از اون در گیری هایی که برات گفتم پنج ماه میگذره...
روز های زیادیو با اون رفیق مشروب خور ماگل گذروندم و فکر میکردم هیچ حسی بجز یه هم حرف بهش ندارم. اما الان پنج روزه که همه چیز عوض شده درست از اخرین گفتگومون شروع شد...
با چهره مغومی گف کمتر بهم سر میزنی و برام وقت میذاری. بهتره کات کنیم!
کات کردن چیزی که تازگی ها لقب جدا شدن از کسی که بهش مدتی حسی داشتی شده.
آخرین حرفاش عجیب تر بود از چیزی که انتظارشو داشتم.
همش توی اون موبایل ماگلی لعنتی بودن.

سیوروس: از اولشم ...من از اول دوستت داشتم:)دیدم دستتو بریدی....حالم بد شد....اومدم ببینم چرا اونکارو کردی..
دلبر:من بودم ک خبلی حرفا زدم نشد سرش بمونم.
سیوروس: فدا سرت.
دلبر:اگ بلایی بخواد سرت بیاره این بیماری، بلا بدی سر خودم میارم.
دلبر:شاید فکر کنی دیگه دوستت ندارم ولی همیشه عشقمی پس نباید هیچ بلایی سرت بیاد تو لایق بهترینایی.
سیوروس: پس چرا؟!
دلبر:چون من نمیتونم تو آینده باهات باشم.
سیوروس: خب دلیلشو بگو.
مثلا بگو به فلان دلیل نمیتونم تلاش کنم برا رسیدن بهت!
خودم میدونما ولی میخوام بگی.
که همیشه دلیلشو به خودم گوش زد کنم.
دلبر: مگه نمیگی دلیلشو میدونی؟ خب بگو!
سیوروس:شاید دلیلش ساحر بودن منه؟
دلبر:این چه حرفیه؟ من از اول میدونستم این موضوع رو. ببین دلم نمیخاد بعد یکی دو سال باهم بودن یهو بخوریم ب این مشکل پس از الان گذاشتیمش کنار خیلی بهتره برا جفتمون .
سیوروس: اهان! باشه.
دلبر:بله.

میدونی چیه. اصلا از اولم اشتباه بود. عشق مقدسه، یه پرنده ققنوس نماست. یا حتی مثل یه الهه پاکی.
نباید به هر مسافری لقب والای معشوق داده بشه.
در واقع این برمیگرده به اصالت! کسی که مسئولیت این که شخصیو عاشق یا وابسته خودش کرده و قول و قرار هایی باهاش داره رو با یه عذرخواهی رها میکنه در واقع از مسئولیتش شونه خالی میکنه اصالتش شک بر انگیزه.
این کاریه که اونا بعد از این که عاشق میشی باهات میکنن،تو با عاشق شدن کاملا شکننده و بی دفاع میشی و اون ها قلبتو میشکنن و تنها رهات میکنن. این کاریه که با یه عاشق میکنن، همیشه!




به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۲:۲۰:۱۸ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
#4
پاسخ به سمج:
رول انتخابی: تکلیف جلسه اول
نشانی پست: آنچه پیش از این نوشته بودم.
حالت پست:تکی


باران بی رحمانه بر تن بی رمق و خسته ی سیوروس ترکش های خاطرات را به وسیله اشک ابر های گریان فرود می آورد.

خسته بود، خیلی خسته! از خاطراتی که بر زندگیش پنجه افکنده بودند و او را همچون اسیری به بند کشیده بودند.
تعریف عامیانه اش شاید زیستن در گذشته و خاطرات باشد، یا هر چیز دیگر.
انقدر خسته بود که نه حالی برای نوشتن داشت و نه حوصله ای برای سمج های پایان ترم.
از بار غم و بیماری و آه و حسرتی که بر دوشش بود تا تکالیف و درس و مدرسه و کار، همه دست به یکی کرده بودند برای ساختن شخصیتی شکننده، افسرده، منظوری و گرفتار خاطرات. تلخ اخلاق و سرد رفتارو به دور از جامعه و هر دوستی. این ها چیزی هایی بودند که پروفسور گرنجر خواسته بود بداند؟ این ها را باید به زبان بی زبانی میگفت؟
زبان قاصر است و قلم دست بسته برای نگاشتن حال او.

راهش را به سوی کتابخانه در پیش گرفت. باید طبق معمول کتابی را پیدا میکرد و با خواندنش روح پریشانش را برای نوشتن تکلیفی به این سختی، اندکی آرام میکرد. این روحی که مانند کشتی طوفان خورده در دریایی آرام بود.


به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱:۵۹ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
#5
-موفق باشید، شونن شوجوهای من.

این موفق باشید در پایان سوالات سمج میتوانست به عنوان بدترین فحش تاریخ ثبت شود، منتها مورخ ها کمکاری کردند و کاری هم نمیتوان کرد.
سیوروس با این غر غر های زیر لبی از کلاس خارج شد.
قدم زدن در حیاط مدرسه، تنها چیزیست که میتوانست استعدادش را شکوفا و خلاقیتش را بهکار بگیرد، همیشه!
-بهتره از کتاب های طلسم کمک بگیرم، اگر چیزی نسیبم نشد اونوقت باید یه فکر دیگه ای برای این سمج کرد.

بعد از گذشت ساعت ها مطالعه کتاب های طلسم سیوروس همان طور که روی صندلی پشت میز مطالعه کتابخانه نشسته بود، سرش را بین ستون های بلند کتاب ها، روی آخرین کتاب گذاشته و به خوابی عمق فرو رفته بود. لا اقل این چیزی بود که دیده میشد.

-باید طلسم جداسازی روح کار کرده باشه. اصلا فکرشم نمیکردم فیزیک و جادو با هم به چنین موفقیتی برسند. اول از همه باید قلم و دفتری برای ثبت پیدا کنم.

سیوروس نگاهی به ساعت جیبی بلندزنجیرش انداخت و بعد از جا دادن ساعت در جیب جلیقه مشکی اش به سمت خروجیه کتاب خانه به راه افتاد.
راه رو های هاگوارتز دیگر بوی وایتکس های کریچر و گابریل را نمیداد، فقط بوی مرگ و خستگی بود که به مشام میرسید.
این رو میتوانست با هر قرمی که برمیدارد، به هر سو که مینگرد و در هر نفس با تمام وجود حس کند.

همه جا را کثیفی و چرک فرا گرفته بود و با خودش فکر میکرد یعنی به همین زودی تمام وایتکس های گابریل که در دوران وزارتش خرید و در قلعه انبار کرد را تمام کرده اند؟
راهش را به سمت زیر زمین که همان خوابگاه اسلیترین باشد در پیش گرفت. تابلو ها خالی از اشخاص بودند و پله ها بی رمق و کند تر ازز همیشه.

با وجود اینکه فرای فیزیک و متافیزیک عمل کرده بود و با گذشتن از بُعد های مختلف زمان و دریچه های پنهان، خستگی توصیف ناپذیری روحش را میآزرد، باید به کارش ادامه میداد. شکاف زمان به زودی و در زمانی که ماه به بالاترین نقطه خود در آسمان شبانگاه می رسید، ترمیم میشد و باز کردنش آنهم بدون قدرت گرفتن از جسم انسانی اش ممکن نبود.
-اوه خیله خب نباید سخت باشه، باید امیدوار باشم رمز تالار عوض نشده باشه! (ςιγτξζψωη)
امکان نداره! چرا باز نمیشه؟ یعنی رمز عوض شده؟

سیوروس بار ها و بار ها رمز را تکرار کرد اما در باز نشد. استرس و اضطرابی که در مورد تمام شدن زمان این سفر طولانی اما کوتاهی که برایش مقرر شده بود به جانش افتاد بود کار را سخت تر میکرد.
-خب بهتره تمرکز کنم، چی باعث میشه نتونم رمز رو بگم؟ ... اوه باورم نمیشه فراموش کرده باشم! من جسم ندارم پس چطور در میتونه صدامو بشنوه؟ سر بارون هم یه روح بود پس،... باید این کارو بکنم! هر چند چندش آور باشه که بدنت بخواد به میلیون ها ذره تبدیل بشه تا بتونه از حفره های میکروسکوپیه اجسام رد بشه، و بعد دوباره به هم متصل بشن.

پیدا کردن دفتر و قلم چندان سخت نبود، حد اقل برای یک روح!
-بهتره از خود قلعه شروع کنم. و بهتره بدونم امروز چه روزیه؟

سیوروس همه جا را گشت تا بالاخره روزنامه ای پیدا کرد، روی روز نامه تاریخ را این چنین نوشته بود(۲۱:۱۰:۲۰۴۰).

پاسخ نامه سمج - کلاس تاریخ جادوگری.
با تدریس پروفسور موتویاما.

خواننده محترم، این نگاشت نامه که اکنون در دست شماست آینده ای فرای باور ها و ساخته و پرداخته یک ذهن بیمار نیست، بلکه آن آینده ای است که تصمیمات شما سازنده اش هستند. آنچه تفکر شماست میتواند بدترین عصر و یا درخشان ترینش را رقم بزند. مدرسین محترم، از شما درخواست میکنم فرزندان و نسل ها را جوری تربیت کنید که خائن به آیندگان نشوید .

و آنچه که میبینم:

امروز بیستو یکم از ماه دهم سال دوهزار و چهل و در ساعت نوزده و یازده دقیقه، قلعه هاگوارتز.

اینجا خبری از شور و نشاط و خنده ها، و یا حتی غلغله و اعتراضات جادوآموزان نیست.
فضا را سراسر مه و غبار کسل کننده ی افسردگی فرا گرفته.
در کتابخانه و راه رو ها و حتی در تالا و خوابگاه اسلیترین اثری از دانش آموزان نیست.
کلاس ها خالی از صدای پروفسور هاست.
راهی تالار اصلی میشم. از در میگذرم و حالا با جمع کثیری از جادوآموزان رو به رو هستم که صف به صف در ردیف هایشان نشسته اند و مدیر مدرسه در حال سخنرانی است.
او را میشناسم! سوجی در قامت مدیر مدرسه ایستاده است و با تاسف و تاثر، خبری ناگوار را بیان میکند.
به دقت تلاش میکنم همه سخننان اش را برایتان یاد داشت کنم.

-جادوآموزان مدرسه شبانه روزی هاگوارتز! همه شما در کلاس تاریخ جادوگری راجع به فاجعه ی سال ۲۰۲۰ شنیده اید و خوانده اید. سالی که بلایایی بسیار بر ماگل ها وارد شد.
اما در آن سال فاجعهی هم داشتیم در دنیای سحر و جادو و عاملش همان کلاس تاریخ بود!
پروفسور موتویاما فقید در تلاش بود تا به جادوآموزان علومی بیاموزد اما چیزی که نباید میشد رخ داد.
جادوآموز سیوروس اسنیپ از میان تمام راه های سفر در زمان، علوم ناشناخته ای را به وجود آورد و به وسیله آن از خطوط زمان گذشت و به بیست سال بعد سفر کرد. سال ۲۰۴۰!
این تابوتی که در تالار اسلایترین نگهداری میشود و هر سال برای تقدیسش دور هم جمع میشویم حامل جسم زنده اما بی روحه سیوروس است. ما هر سال برای او دعا میکنیم تا روحش آزاد شود ، به دنیای ارواح بپیوندد یا به زمان خود بازگردد.
او بعد از گیر افتادن در زمان و حلقه های زمانی هرگز به جسمش برنگشت و در زمان گم شد. به زمان های مختلف سفر میکرد و با نشانه گذاری هایی سعی در ایجاد تغییر در تاریخ کرد و این کار باعث هرج و مرج هایی شد.
امروز اینجاییم تا لنگری برای روحش بسازیم و او را به جسمش ازگردانیم. این راه کار چندین سال پیش کشف شد. بار ها بر روی مدت زمان های کوتاه امتحان شد و امیدواریم برای این بازه بیست ساله هم کار برد داشته باشد.
زمان لنگر سازی درست زمانی خواهد بود که ماه به بالا ترین نقطه خود در آسمان برسد.

-پروفسور موتویاما امید وارم این نوشته ها به دستتون برسه.
این اشتباه سوجی باعث میشه من توی زمان گیر بیفتم و نتونم برگردم، لنگر من جسمم هست و اگر سعی کنن لنگر دیگه ای بسازن من توی زمان گم میشم.
چیز قابل ذکر دیگه ای بنظرم نمیرسه، ترجیح میدم برای برگشتنم تلاش کنم تا جمع آوریه اطلاعات از آینده.

پایان

سیوروس که با ورد فرمان قلم پر را برای نوشتن به کار گرفته بود از نوشتن باز ایستاد و دفتر و قلم را با وردی به ردای روحش متصل کرد تا هر جا میرود همراهش باشند.
سراسیمه خود را به کتاب خوانه رساند.
باید اول راهی پیدا میکرد که نتوانند لنگر جسمش را بشکنند و سپس منتظر می ایستاد برای باز شدن دریچه زمان.
همه کتاب های ورد های فیزیک و جادو را جمع کرده بودند، به فکرش رسید کتابخوانه ممنوعه را جستجو کند.

-اوه این عالیه اون اینجاست! فقط کافیه صفحه پنج هزار و شش که راجب لنگر بود رو ازش جدا کنم.
اون کجاست؟

سیوروس بار ها و بار ها با ورد کتاب را گشت اما صفحه پنج هزار شش ناپدید شده بود و فقط ردی از براده های کاغذ بین صفحه پنج هزار و چهار و پنج هزاروهفت مانده بود.

به ساعت جیبی نگاهی انداخت، فقط هفت دقیقه تا زمان موعود باقی مانده بود و هیچ ایده برای پیدا کردن صفحه توضیحات لنگر،یا توقف مراسم نداشت.

-هی سیوروس تو اونجایی؟
-لیلی!
-میدونستم میتونم پیدات کنم.
-اما چطوری؟
-دفتر ثبت وقایعت رو روی میزم پیدا کردم، درست همون سالی که ناپدید شدی.
اونو به پروفسور موتویاما دادم اما گفتم تا برنگشتیم حق نداره بخونتش.
-چیکار کردی؟ این ممکنه تو رو بکشه!
-باید نجاتت میدادم، تو خیلی چیزا توش نوشتی. اینکه از سال بیست بیست به عقب نمیتونی بری و اینکه تو یه حلقه زمان گیر افتادی اما هر بار به جای جدیدی میری و خیلی چیز های دیگه و حتی راه برگشت رو هم نوشتی. گفته بودی صفحه پنج هزارو شش کتاب طلسم های ممنوعه فیزیک و جادو رو برات از کتاب جدا کنم ، بهت برسونم یا نابودش کنم.
-خب ننوشته بودم که باید چیکار کنیم؟
-هیچی فقط روی دستت بنویس نباید طلسم زمان رو انجام بدم وگرنه توی حلقه گیر میفتم و صبر کنیم تا دریچه باز شه.
-خیله خب پس بیا این کارو زود تر انجام بدیم.

*چند ساعت بعد*

-موفق باشید، شونن شوجوهای من.


به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: هماهنگی های تیم ترجمه
پیام زده شده در: ۱۶:۲۲:۳۴ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
#6
معجون های مرکب از پاترمور رو تا پایان هفته به من بسپرید.


به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۴:۳۰:۱۴ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
#7
در سوی دیگر آشپز خانه، دور از تلاش های فنریر برای فرار و بی خیالی های آگلانتاین، مرگخواران با مشکلی جدید روبه رو شدند.

-من که نمیگم.
-هی هی هی اینجوری به من نگاه کردن نشید. من یه مادر بودن میشم،البته شایدم پدر! اگر بانو عصبانی شدن شد و منو تبدیل به پیتزا کردن شد، شما فرزند دلبندمو بزرگ شدنش کردن میشین؟
-رابستن! بردار ناتنی و نچندان عزیزم مطمئن باش همسرم فرزند دلبندتو به بهترین روش تربیت میکنه.
-کلم بروکلی های مامان در مورد چی صحبت میکنید؟ این صحبت کردن جلوی سریع کار کردنتون رو نمیگیره؟

نگاه های معنی دار و اشاره ها، روانه رابستن شدند و او حالا خود را مورد تهدید با قمه رودولف،چوب دستی بلاتریکس، معده ایوا و به طور خلاصه همه ی جنبه های خطر ناک مرگخواران حاضر میدید.
ـ بانو راستیتش رو خواستن بشید ما نتونستن میشیم کار کردن بشیم.
-بله دیگه از بس حرف میزنید پرتقال شفتالویی های مامان. من گفتم که ــــ
-نه، نه! مشکل از جای دیگه ای بودن میشه.
-چطور جرئت میکنی وسط حرف مامان بپری اونم وقتی عصبانیه و توجیح هم میکنی؟

رابستن که متوجه شد راه را اشتباه رفته و هر لحظه ممکن است جانش را به پیشگاه بانو مروپ تسلیم کند تصمیم گرفت کار را تمام کند.
-ما چسب نداشتن میشیم.
-چی؟ برای این کار کردن نمیشید؟ این که مشکل بزرگی نیست!

مروپ از زیر چادرس قابلمه ای را در آورد و جلوی رودولف گذاشت.
-هلو انجیزیه مامان تف کن.
-چیکار کنم؟
-رودولف مامان! چن بار باید بگم؟ تف کن . با تف قابلمه رو پر کن. مگه با تف تام مامانو به هم نچسبوندی؟


به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
پیام زده شده در: ۹:۵۲:۱۹ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
#8
برگی از شرح ماموریت پرونده مواد مخدر رو آوردم خدمتتون.

(ماموریت اول)

سوروس، تا حالا دقت کردی یک عدد پرتقال مامان چقدر زیباست؟ اون حفره های پوستشو دیدی که با چه دقتی کنار هم قرار گرفته شده؟ رنگ نشاط آورشو چی؟ به عطر و طعم بی نظیرش هم توجه کردی؟ پرتقال...عه...پدر مامان می فرمایند: جمع کن خودتو ضعیفه، دو ساعته داری وراجی می کنی! همچنین می فرمایند: زمان سالازار یه ضعیفه وراجی کرد و سالازار مرلین بیامرز اون چهارتا استخون رو توی صورتش خرد کردن!



ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۸ ۱۲:۴۶:۳۲
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۹ ۰:۳۱:۱۲

به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۹:۴۹:۲۴ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
#9
-حالا باید کجا بریم؟
-چیزی نپرس فقط دنبالم بیا.

مودی تمام تلاشش را برای شنیدن جملاتی که بین دانش آموزان مشکوک منظور،گفته و شنیده میشد، میکرد اما فاصله ای که برای پنهان شدن با آنها داشت، اجازه شنیدن را به او نمیداد.

چند دقیقه بعد دانش آموزان،مودی و گروه جاسوسان وزارت خانه خودشان را در راهروی تالار اسلیترین دیدند.

مودی به این فکر افتاد که چرا باید برای دریافت مخفیانه مواد در راهروهای تالار خودشان با فروشنده قرار گذاشته باشند؟
در همین فکر ها بود که ناگهان تعدادی اسلیترینی خواد آلود با رداهای نا منظم به راهرو آمدند.

-بیایید شروع کنیم، وقت کمه.
-ینی چی کار کنیم؟
-چنتا از شما باید با ما بیاد، خوش ندارم اگر قرار به گیر افتادنه فقط از اعضا تالار ما گیر بیفتن.
-یعنی چی؟ قرار شما شما ردای ما رو بپوشید در عوض ما پول کمتری بدیم.
-اون به جای خودش، ولی باید چنتا اسلایترینیم باهامون باشه که بهمون شک نکنن.
-حتما فکر میکنی هوش ریونیتو اینجا به تصویر کشیدی؟ بیخیال باشه، این دوتا بلکارو ببر.
-خیله خب پولو بدید داره دیر میشه وقت رفتنه.

مودی کمی پشت ستون جا به شد تا بهتر بشنود، اما ناگهان صدای فجیعی را از پشت سرش شنید. مطمعن بود به چیزی برخورد نکرده پس چرا؟
در همین هین دانش آموزان ترسیده برای فرار هر یک مسیری را در پیش گرفتند، اما سرعت طلسم های جاسوسان مخفی وزارت خانه بیشتر از پای فرار آنها بود و همه دانش آموزان را به بند کشیدند.






به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵:۲۵ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#10
تکلیف جلسه سوم
کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی

با تدریس: پروفسور مروپ گانت


با آرامش و رضایت خاطر صندلش رو روی محتویات معده سگ ها، که حالا کنار لاستیک و غلتک غولپیکر ماشین مکانیکی ریخته بود کشید و آب دهنشو به نشونه تنفر و اوج بی احترامی، بعد از چرخوندن صورتش به سمت چپ، روی زمین پرت کرد و به سمت در ماشینش مسیرشو کج کرد.

فلش بک ـ چند ساعت قبل

*آشپز خانه منزل شخصی سیوروس اسنیپ*


-اوه خیله خب. این باید خوب شده باشه. بنظر خوش طعم هم میاد.
-درسته سیوروس تو بهترین آشپز دنیایی.
- ممنونم وجدان عزیز! تو بهترین پشتیبان من در تک تک لحظات زندگیم بودی. بهتره اینو دیگه تحویل بدم.


*خانه آبا و اجدادی گانت ها*

-پدر مامان.
-چی شده دوباره ضعیفه.
-یه جن خونگی غذا جدید آورده.

ماروولو دست از خاروندن جای کش جورابش کشید و با نیش تا بنا گوش باز، شروع به تعریف کردن از تدریس فوق العاده دخترش کرد.

-تو که یادت نمیاد ولی دوران سالازار.....مرلین بیامورزدش،آره داشتم میگفتم، یه آشپز خصوصی بود برا سالازار...مرلین بیامورزدتش. بابا جان عین خودت کد بانو بود.
بیار این غذا رو، حاصل تدریس دختر گل بابا رو ببینیم.
-بله چشم الان میارم، هلو انجیری های مامان همه درساشونو خوب یاد گرفتن.

-حالا این جعبه پر ملات از طرف کی هست؟
-از طرف سیوروس نارگیلیه مامانه.
-هوم، باز کن ببینیم چی توشه.
-چشم.

جعبه پر بود از ظرف های که با سلیقه قابل توجهی با غذا های متفاوت، پر و تزئین شده بود.

-به به عجب جادوآموز شایسته ای. قبلنا.... دوران سالازار....مرلین رحمتش کنه، از این جادو آموزا خیلی زیاد بود.
-اهوم. حالا هم دست رنج نارگیله مامانو امتحان کنید ببینید چطوره.
-آره آره حتما، هر چی باشه باید بهت، تو نمره دهی ها کمک کنم.

-بــبـبـبــــ ـــه بـــه.
- نوش جان.

*چند دقیقه بعد*

-اینـــ اوق چــــ وق کوفتی اوق بود. برو اون پدرـوق تسترالو بیار اینجا.

مروپ قبل از این که تلاش های پدرش برای حرف زددن، اون هم هین بالا آوردن محتویات معدش، باعث خفگی و مرگش بشه رفت تا سیوروس رو پیدا کنه و بیاره.

*منزل شخصیه سیوروس*

-ارباب به جن خونگیش میتونه جواب چن تا سوال رو بده؟
-چی میخوای؟
-ارباب اسنیپ اینا چی بودن روی میز آشپز خونه؟
-باقی مونده غذا! میتونی بخوریشون.
-ممنونم ارباب. ارباب خیلی مهربونه! به جن خونگیش ته مونده غذا میده.

*دقایقی بعد*

-ارباب.
-دیگه چیه؟
-ارباـــ

سیوروس با خشم روشو برگردوند تا جن خونگی رو تنبیه کنه. اون از حدش گذشته بود، باید در نظر میگرفت که اولین قانون توی اون خونه حرف نزدنه و دومی سوال نپرسیدن و سومی پا پیچ نشدن. اما چیزی که با اون رو به رو شد، یه جنازه جن خونگی بود که بوی فساد اسیدی معدش هر کسیو دچار مسمومیت میکرد. چشم از کف و خونی که از دهن جن بیرون زده بود برداشت. باید دست به کار میشد.

با احتیاط آخرین بیل خاک رو روی قبر گوشه باغ ریخت و همچنان که مشغول تکوندن لباسش بود به سمت عمارت، در حرکت بود که ناگهان دستی یقشو گرفت و بعد یه ورد آپارات ....و دقایقی بعد خودشو با یه جن وحشیه خونگی توی راه رو های یه عمارت عجیب و غریب دید.
همچنان که به وسیله دست های لاغر و چروکیده جن که حالا آستینشو گرفته بود به نا کجا آباد هدایت میشد، مات و مبهوت پرتره های بالا بلندی بود که دیوار ها رو پوشونده بودن. تابلو هایی که سالازار و فرزندانش رو به تصویر کشیده بود. درست مثل یک شجره نامه!

بالاخره جلوی دری متوقف شدند و جن خونگی برای ورود اجازه گرفت. صدای زنی که به شدت به گوش های سیوروس آشنا میومد، به اون ها اجازه ورود رو داد.

-پروفسور گانت؟!
-خوش اومدی هلو نارگیلیه مامان. پدر مامان بعد از خوردن غذایی که درست کرده بودی به شدت مشتاق دیدارت شده. بهتره بریم پیشش.

بانو مروپ با لبخندی که ناشی از شادمانی بود جلوی سیوروس راه میرفت و سیوروس با اضطراب و استرس و به یاد آوردن اون جنازه متعفن، پشت سر مروپ، توسط جن خونگی کشیده میشد.
خوشحالیه مروپ برای به دست آوردن مقداری گوشت انسانی، برای درست کردن پیتزای شامِ نوه عزیزش زیادهم عجیب نبود!


حالا چند ساعتی از پرس شدن سیوروس به وسیله غلتک مکانیکی قرض شده ی ماروولو میگذشت و سگ ها، گوشت های چسبیده به غلتک، آسفالت و لاستیک ها رو با لذت میخوردن، اما طولی نکشید که همشو بالا آوردن! مخلوط گوشت له شده با غذای دست پخت سیوروس که بعد از ترکیدن معدش زیر غلتک روی گوشت ها ریخته بود، حتی برای سگ ها هم قابل خوردن نبود.

*پایان فلش بک*

ماروولو سوارِ ماشینش شد، پاشو روی ترمز گذاشت و چند بار گاز داد و بعد با سرعت از روی خون و استفراغ و گوشت ها رد شد و قبرستون رو ترک کرد.

*پایان*


به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.