هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دسته اوباش هاگزمید!
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
#1
گریک درو پشت خودش بست!
- خز بود... مد نشده، خز شد... تازه الیزا هاشم خوب نبودن!

اون می دونست که حق با کریس بود!

(مدل لردا تموم کردم داستانو! )


Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: دسته اوباش هاگزمید!
پیام زده شده در: ۲۱:۱۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
#2
1)خود را در یک جمله،به شیوه اوباشانه معرفی کنید.

معرکه گیر ترینِ معرکه گیر های عالم!

2)علت تصمیمتان برای عضویت در گروه چیست؟

ساپورت کردن اوباشیا با چوب های دست ساز خودم!
هرجا برین لنگشو پیدا نمیکنین!

3)یک نمونه رفتار اوباشانه را شرح دهید.

دادن ابر چوبدستی تقلبی به لردا!
فقط نمیدونم چرا کار کرد؟

4)رولی کوتاه درباره واکنش خود بعد از دیدن اعلامیه اوباش بنویسید.

داشتم برای خرید ریسه ی قلب اژدها به هاگزمید می رفتم!... آخه یکی بهم گفته بود که اونجا یه دلال هست که ریسه ی قلب اژدها رو داره!... منم به حرفش گوش کردمو رفتم! تو راه یه چندتا الیزا دیدم که واقعا الیزا های خوبی بودن! به این نتیجه رسیدم که الیزا های هاگزمید خیلی بهتر از الیزا های دیاگون هستن و من فقط داشتم وقتمو توی دیاگون هدر میدادم!
آقا همینجور که داشتیم میرفتیم یهو دیدیم یه بنر خیلی گنده جلو رومونه!... منم زدمش کنار... ولی متاسفانه بنر مقاوت کرد!
درگیری سختی بین منو بنر در گرفت...هی من بزن کنار، هی اون نرو کنار... آخرش خسته شدم و بنر رو خوندم!

نقل قول:
مدیریت جدید کریس چمبرز به اطلاع میرساند:ثبت نام اوباش به زودی شروع شده و فرم ثبت نام در همینجا قرار داده میشود،لطفا اوباشانه وارد شوید!

باورم نمیشد که کریس اوباشو راه انداخته بود!
کمی فکر کردم و گفتم:
-اوباش میشیم قبل اینکه اوباش مد شه!

در رو باز کردم!
-آدم باس رو مد باشه بابا... سرت سلامت!





ویرایش شده توسط گریک الیواندر در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۴ ۲۱:۳۱:۴۴
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۴ ۲۱:۳۲:۳۶

Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين «كوييديچ كوچيك» گريمولد
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷
#3
من vs ماتیلدا (دشمنانه)
-----
گریک در خیابان به دنبال الیزایی بود که یک آگهی روی دیوار توجهش رو جلب کرد!
- الیزا می شه یه لحظه صبر کنی من این آگهی رو بخونم!
- عمت برات صبر کنه!
- اتفاقا الان عمه ام داره صبر می کنه... ناهار خونه ی اونا دعوتم، صبر کردن تا من برسم... میای با هم بریم؟

خانومه هم با گفتن "پیری" جواب گریک رو میده و میره!

-الیزا جدیدا عجیب شده! ... قبلا سنمو به رخم نمی کشید... ولی جدیدا هر موقع می بینمش بهم میگه، پیری!... ولی خب اشکال نداره... زنه دیگه، داره خودشو برام ناز می کنه... این آگهی رو بخونم میرم و نازشو می کشم!

گریک آگهی رو خوند و فهمید که یه سری مسابقه کوییدیچ برای پیشکسوتان قرار که برگزار بشه. فقط مکانش براش خیلی عجیب بود!
- ایران؟... ایران دیگه کجاست؟! ... بذار یه ویز مپ بزنم، ببینم اینجا کجاست!

گریک چوب دستیشو در میاره و یه ورد می خونه!
- ویز مپ، ور ایز مپ؟

بعد از خوندن این ورد یه نقشه ی جلو گریک ظاهر شد!
- خب ویز مپ، ایران چیه؟
- تحریمه!
- تحریم یه جور منطقس؟
- نه... تحریم چیزه!
- تحریم پنیره؟!
- نه! ... تحریم یه چیزیه مثل حباب!
- آها! خب خوبه، پس می ترکه... نگفتی ایران کجاست؟
- مگه تو پرسیدی؟!... ایران اینجاست!

نقشه چرخید و ایران رو به گریک نشون داد!

- آها پس اینجاست... ممنون نقشه!

نقشه رفت توی چوب دستی و گریک رفت خونه ی عمه اش!
بعد از خوردن ناهار گریک از عمه اش خداحافظی کرد و رفت سمت مغازش.

مغازه ی الیواندر

گریک دوستاشو جمع کرده بود تا در مورد مسابقه بهشون بگه!
- بچه ها دوباره می تونیم کوییدیچ بازی کنیم!
- گریک دو نفر نداریما! الیزا و ادوارد!
- خودم می دونم... الیزا که زیاده... جای اون یکی هم یکی رو پیدا می کنیم دیگه!
- مگه من چیکار کردم که اسم منو نمیاری رفیق؟!

همه برگشتن تا کسی که این حرفو زد ببینن.
فردی قد بلند، مو مشکی، پوستش بزنزه، می لنگه دم به دم کارش درسته!
ادوارد بعد از سی سال دوباره اومده بود و همه با دهانی تا کف باز شده داشتن اونو می دیدن!

- ادوارد خودتی؟!
- آره رفیق!
- به من نگو رفیق... بعد از اون کاری که کردی من دیگه رفیق تو نیستم!
- مگه چیکار کردم؟!
- چیکار کردی؟... تو باعث شدی که اون آمریکایی ها برنده بشن... تو بهمون خیانت کردی!
- تا وقتی نمی دونی داستان از چه قراره این حرفو نزن گریک!
- خب می تونی بگی داستان چیه؟... گوش میدم!
- روز بازی من داشتم میومدم سمت رختکن که صدایی از توی رختکن آمریکایی ها شنیدم. جستجو گرشون، لوگان، داشت می گفت که یه گانگستری مامانشو گرفته و بهش گفته اگه ببازین مامانشو می کشه... تو بودی چیکار می کردی؟!... من تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که کاری کنم اون بتونه گوی زرین رو بگیره!

گریک فکرش رو نمی کرد که قضیه از این قرار باشه. ولی هنوز مشکل داشت با قضیه!
- خب چرا بعدش رفتی؟
- اونم داستان خودشو داره... بابا من رفتم برای اینکه دوم شدی، نوشیدنی کره ای بگیرم یکم حال کنیم ولی خب تماشاچیایی که مثل تو فکر می کردن، منو کردن تو گونی و با خودشون بردن!... کلی منو شکنجه کردن و بعد از شکنجه ازم پرسیدن "حالا بگو چرا خیانت کردی؟"... منم قضیه رو توضیح دادم ولی خب اونا تماشاچی نما بودن و تا می خورد دوباره منو زدن... با هزار زحمت از اونجا در رفتم... خواستم برگردم که دیدم، عه پول ندارم... شروع کردم به گدایی کردن... دیدم خیلی پول توشه گفتم، یکم بیشتر گدایی کنم، یه سرمایه ای جور کنم برای ادامه ی زندگی... توی گدایی خیلی حرفه ای شدم و کلی پول زدم به جیب... شنیدم پول ایران خی...
- ایران؟... تو می دونی ایران کجاست؟
- معلومه که می دونم حالا بذار توضیح بدم... داشتم می گفتم، شنیدم پول ایران خیلی کم ارزشه برای همین تمام گالیونایی که در آوردم رو برداشتم رفتم ایران... اونجا با یه چندتا ژن خوب آشنا شدم... باهاشون زدم تو کار واردات و صادرات... خلاصه کلی پول در آوردم... الانم اومدم تورو از اینجا ببرم!
- اتفاقا ما هم می خوایم بریم ایران... یه مسابقه ی کوییدیچ برای پیشکسوتا راه انداختن ما هم می خوایم تیم بدیم!
- جا برای یه جستوجو گر هست؟!
- همیشه برای تو جا هست رفیق!

جک که این اواخر پیچ و مهره هاش خیلی شل شده بود از دستشویی بیرون اومد!
- دوتا رفیق خوب خلوت کردین آ!
- هنوزم بی مزه ای جک!
- و تو هنوزم عشقی ادوارد... خوش اومدی!... راستی جای الیزا رو کی پر می کنه؟!

گریک کاملا مغرورانه گفت:
- اینو بسپرین به من!

بعد از چند دقیقه گریک با یه پلنگ وارد مغازش شد!
- بفرمایید... اینم از این!
- گریک این خطرناک نیس؟!
- مجبوریم بچه ها!... یکم مطالعه کردم در مورد ایران... فهمیدم توش پره پلنگه، گفتم ما هم با خودمون ببریم!
- اگه اینجوریه پس پیش به سوی ایران!

زمین گریمولد شعبه ی تهران-ایران

- خب بچه ها... دیگه وقتشه اون باخت جلوی آمریکا رو از ذهن مردم پاک کنیم!... ادوارد ایندفعه که مشکلی نیست؟
- نه!... ایندفعه شنیدم که گفتن از وسط نصفشون می کنیم!
- بهشون نشون می دیم که کی از وسط نصف می شه!... خب بچه ها ما با همون ترکیب 2-4-4 بازی می کنیم!

جک با تعجب گفت:
- اینی که گفتی شد ده تا!
- سخت نگیر دیگه! خب حالا همه دستاتونو بیارین جلو!... چقد ناخن هاتون بلنده! واه واه واه!

همه با عصبانیت گفتن :
- گریک!
- باشه، باشه... حالا من میگم شما جواب بدین!... کی می بره؟!
- ما!
- کی زمین رو به آتیش می کشه؟!
- ما!
- کی نصف می شه؟!
- ما!
- ما؟!
- اونا!
- حالا با شماره ی سه میگین "بخاطر عشق"!
- چرا بخاطر عشق؟!
- این رو کسی که باید بفهمه، می فهمه، شما فقط بگین!... 3،2،1!

بعد از گفتن جمله ی مذکور وارد بازی شدن.
بعد از گذشت چند دقیقه از بازی، گریک دیسکش زد بیرون، جک، پیچ و مهرش شل شد، پلنگ، به دلیل کندن کله ی یه نفر از زمین اخراج شد، تو یه صحنه هم پیچ پیچید ولی ادوارد نپیچید و رفت قاطی تماشاچیا و خلاصه همشون بخاطر عشق به فنا رفتن!


Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵ شنبه ۴ اسفند ۱۳۹۷
#4
سلام لردا!
ما دوباره با سری افتاده آمدیم!
ما باختیم!
البته می دونین، من سر سفره ی مرحومِ مغفور شادروان ،بروس لی، نون و نمک خوردم زشت بود که سو رو ببرم!
و باختمم اصلا به این ربط نداشت که سو بهترین پستش تا الان رو توی دوئل زد!
این همه حرف زدم که بگم:
لطفا اینو نقد کنین!

پ.ن: خنده ی گشاد من از گریه غم انگیز تر است.


Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۱۱ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۷
#5
من vs کلاه به سر
موضوع: ارثیه
----------------

کوچه ی دیاگون

در یه روز بسیار دوست داشتنی، گریک و دوستانش در مغازه ی گریک دور هم جمع شده بودند.

- گریک!... از کار و کاسبی چخبر؟... برا تو هم رونق نداره؟
- نه بابا... از اون موقعی که اون زنیکه کار با چوبدستی رو توی هاگوارتز ممنوع کرد منم کار و کاسبیم خوابید!
- خب چرا از فامیلتون پول نمی گیری؟
- کدوم فامیلمون دقیقا؟
- پدربزرگت، الیواندر برزگ!
- اونو میگی؟ ... نگا بذار یه چیزی رو در مورد اون بهت بگم... اون یکی از خسیس ترین و پول دوست ترین آدماییه که می تونی توی زندگیت ببینی... زن و بچش با هزار التماس ازش پول می گیرن!... بذار اینجوری بهت بگم، اون کلا آدمِ...

گریک قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه، پسری وارد مغازه اش شد.
- آقای الیواندر، آقای الیواندر!
- چی شده پسر؟
- پدر بزرگتون!... پدربزرگتون، مردن و مادرتون، خانوم والریا، منو فرستادن که بهتون بگم، سریع برین اونجا چون شاید براتون چیزی به ارث گذاشته باشن!

گریک تا اسم ارث رو شنید لبخندی به پهنای صورت زد!
- از همون اولم می دونستم اون کلا آدمِ سخاوتمند و بخشنده ایه! :love"

گریک با دوستاش خداحافظی کرد و سریع خودشو به خونه ی پدربزرگش رسوند.

خانه ی الیواندر بزرگ

- یا مرلین، یامرلین... خانوما، یا مرلین!

والریا، صدای پسرشو شنید.
- بیا داخل گریک!

گریک وارد خانه شد. مامانشو پیدا کرد، رفت و کنارش نشست.
بعد از گذشت دقایقی، والریا نگاهی به گریک کرد.

- خاک تو سرت!... یکم گریه کن، مثلا پدر بزرگت مرده!
- خب مامان چیکار کنم گریه ام نمیاد... خودت که می دونی من چقد ازش بدم میومد!
- مرلینا، من چه گناهی کردم که همچین بچه ی خنگی رو به من دادی؟... پسرم، من می دونم، بقیه که نمی دونن... تو باید برای ظاهر سازی هم شده گریه کنی!... بحث، بحثه ارثیه ست!

والریا پسرشو می شناخت و می دونست که اون وقتی پای پول وسط باشه، مخش کار نمی کنه و به این فکر نمی کنه که وصیت نامه قبل از مرگ پدربزرگش تنطیم شده.
گریک تا اسم ارثیه رو شنید، پخش زمین شد و زار زار روی سر کسی گریه کرد.

- پسره ی احمق! ... اونی که داری بالا سرش گریه می کنی پدربزرگت نیست، مادربزرگته که بخاطر گریه بیهوش شده!

گریک متعجب به کسی که زیر لحاف بود نگاه کرد. مادربزرگ گریک، در همان لحظه به هوش آمد و لحاف را کنار زد و به گریک خیره شد.

- بالاخره اومدم ننه!
ایشالا خاکش باشه بقای عمر همه!
بالاخره اومدم بیا بغلم!


گریک وقتی که داشت این آهنگ رو می خوند دستاشو باز کرد که مادر بزرگشو بغل کنه ولی مادربزرگش یه سیلی تو گوشش زد.
مادر بزرگ گریک اصلا از رپ خوشش نمیومد، اون فقط تو کار سنتی بود.

- چرا می زنی چرا من درد دارم؟
به سر سودای آغوش تو دارم!


گریک با خواندن این دوباره شانس خودشو امتحان کرد و چون این دفعه سنتی خونده بود مادربزرگشم اونو بغل کرده و در آغوش هم دوباره گریه کردن تا اینکه مادربزگش دوباره غش کرد.


یک ساعت بعد

- خاله این آب قند چی شد؟... پسر خاله، آروم باش چیزی نشده که، هر کسی یه روزی می میره!

والریا از اینکه پسرش انقد تو نقشش فرو رفته بود، خوشحال بود و وقتی که به همراه آب قند از آشپزخونه اومد بیرون نگاهی مغرورانه به همراه نیشخند به جاریش کرد.

- بده اون آب قند رو!
- یا مرلین، یا مرلین!

وکیلِ الیواندر بزرگ وارد خونه شد. گریک تا اونو دید از جاش بلند شد.
- سلام آقای وکیل خیلی خوش اومدین!
- سلام گریک جان، خیلی ممنونم!

تو دستِ وکیل یه جعبه ی بزرگ بود.
وکیل رفت رو مبل نشست. در همین حین مادربزرگ دوباره به هوش اومد.

- سلام وکیل جان... خوش اومدی!
- سلام ایزابلا!... ممنون!... الیواندر بزرگ امر فرموده بودن که دقیقا روز مرگشون وصیت نامشونو بخونم... اجازه هست؟!

گریک سریع جواب داد:
- معلومه که هست... اصلا اجازه ی ما هم دست شماست!

ایزابلا نگاهی به گریک کردو خطاب به وکیل گفت:
- بله بفرمایین!

وکیل شروع به خوندن وصیت نامه ی الیواندر بزرگ کرد و تک تک اموالشو تقسیم کرد ولی چیزی به گریک نداد.

- ببخشید آقای وکیل چیزی به من نداده؟
- داده گریک جان... این جعبه برای توئه!... اینو بهم داد و گفت که بهت بگم این چیزی هستش که دوسش داری!

گریک جعبه را باز کرد و صحنه ی عجیبی رو به رو شد.
- این؟!... حتما شوخیت گرفته؟

داخل جعبه یه کلاه سیاه بود.
مرحوم همیشه شخصیتا رو قاطی می کرد.





Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين «كوييديچ كوچيك» گريمولد
پیام زده شده در: ۰:۰۲ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
#6
من vs لودو بگمن (دشمنانه)
-----

این موضوع برمی گرده به خیلی سال پیش، موقعی که جوون بودم.

با گروهی از بچه ها تصمیم گرفتیم که یک سری بازی کوییدیچ راه بندازیم به اسم "کوییدیچ خیابانی"! ما هفت نفر بودیم. من، الیزا، ادوارد و چهار نفر دیگه.
ادوارد یکی از صمیمی ترین دوست های من بود، یک جورایی مثل داداشم بود، همه جا با اون بودم و کلی خاطره با هم داشتیم.

داستان از این قرار بود که می خواستیم کوییدیچ رو همه بازی کنن، هر کی دوست داشت می تونست تیم خودشو درست کنه و بیاد و توی مسابقات شرکت کنه. چند سال اول زیاد استقبال نشد ولی بعد از گذشت مدتی، مردم با این قضیه آشنا شدن، به طوری که این مسابقات در سطح کشور برگزار می شد.
توی سری دهم این مسابقات از کشور های دیگه هم اومده بودن تا توی مسابقات شرکت کنن.

خب به عنوان پدید آورنده ی این مسابقات، ما هم تیم داشتیم.
تیم ما از نه دوره ی قبلی، هفت دورشو به فینال رسیده بود و چهار بارشو قهرمان شده بود. من دروازه بان بودم، الیزا و جک مدافع بودن، جونز، ویلی و رابرت مهاجم و ادوارد هم جستوجوگر بود.
ادوارد توی کارش خیلی حرفه ای بود. خیلی از قهرمانی هامون بخاطر اون بود. ولی این دفعه فرق می کرد. تیم های خارجی با قدرت زیادی وارد مسابقات شده بودن.
یک تیم از آمریکا به عنوان بخت اول قهرمانی شناخته شده بود و ما بخت دوم!

از قضا، ما و اونا توی فینال به هم رسیدیم. همه چی برای اینکه خودمونو به همه ثابت کنیم مهیا بود.
شب قبل بازی من با کلی تمرین جلوی آیینه و کلی چیزای دیگه، عزممو جزم کردم و رفتم و از الیزا خواستگاری کردم، اون هم قبول کرد. سر از پا نمی شناختم و مطمئن بودم با این روحیه ای که دارم فردا تیم حرفو بدجوری غافل گیر می کنم.

مسابقه تا دقایقی دیگه شروع می شد و ما توی رختکن فقط داشتیم به برد فکر می کردیم، البته ادوارد زیادی مصمم نشون نمی داد ولی ما همه می دونستیم که اون هرجوری هم که باشه، بهترین عملکرد رو داره.
وارد زمین شدیم. داور گوی ها رو آزاد کرد و مسابقه شروع شد.
تیم ما شروع طوفانی ای داشت. توی دو دقیقه سه گل به اونا زدیم. ولی می دونستیم به همین راحتی ها هم نیست چون طبق بازی های قبلی اون تیم مطمئن بودیم که نباید دست کمشون بگیریم. چند دقیقه ای بازی بدون گل دنبال شد تا اینکه اونا بازی اصلیشونو رو کردن. حمله های پی در پی می کردن ولی خب نمی تونستن از سد من رد شن.
بعد از دفع توپ سومم، ادواردو دیدم که شروع به حرکت کرد. معلوم بود بالاخره گوی زرین رو پیدا کرده، گوشم به گزارشگر بود که می گفت:
- ادوارد رو می بینیم که داره مثل باد به سمت گوی زرین میره، چقد خوبه این پسر، ولی خب جستوجوگر آمریکایی، لوگان، هم با یک فاصله ی کم پشت اون قرار داره... ادوارد خیلی به توپ نزدیکه، یکم دیگه مونده، ادوارد تو می تونی... وایسا ببینم ادوارد داره سرعتشو کم می کنه... لوگان ازش جلو زد، چه اتفاقی داره میافته... لوگان خیلی نزدیکه... و بله لوگان گوی زرین رو می گیره و بازی تموم می شه.

خشکم زده بود. ینی چی، ادوارد چرا اینکارو کرد، اون خیلی نزدیک شده بود و راحت می تونست گوی رو بگیره ولی سرعتشو کم کرد، آخه چرا؟ اصلا نمی تونستم توی مغزم دلیلی براش بیارم.

- اونجا رو ببینید، ادوارد داره میره!

از اون زمان دیگه ادوارد رو ندیدم و این سوال توی ذهنم داشت منو دیوونه می کرد که چرا اون توپ رو نگرفت؟

ینی بخاطر الیزا بود؟!


Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۰:۱۶ جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۹۷
#7
درود بر داوران!

خواستار دوئلی با ایشون را دارا هستم.
نظر خودمون دو هفتس!
حالا ببینیم مرلین چطور رقم میزنه!


Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۰:۰۴ دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۷
#8
سلام لردا!
آره دوباره منم!
آمده ام که بدهی خویش را پرداخت کنم.
هر موقع خواستین ازش استفاده کنین یه فاتحه هم برای الیزا بخونین. یه چند تا هم اضافه درست کردم که به بقیه هم بدین استفاده کنن.
حالا که دارین به خودتون زحمت میدیدن اینو میخونین، اینم نقد کنین لطفا!


Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۷
#9
بین مرگخواریون تنها کسی که مخالف حرف گریک بود، بلاتریکس بود.

- به نظر من که حرف قشنگی زد!
- کراب کسی از تو نظر خواست؟

لینی که دید اگه از کراب حمایت نکنه به احتمال زیاد مجبور می شه بره لای موهای بلاتریکس، گفت:
- من که ازش نظر خواستم.

بقیه مرگخواریون هم از حرکت لینی خوششون اومد و همه با هم یک صدا گفتن:
- ما هم همینطور!

گریک که دید همه موافقن گفت:
- الیزا... با اجازه!

و نفس گرفت، چشماشو بست و شیرجه زد توی مو های بلاتریکس.
گریک بعد از کمی چشم بسته حرکت کردن، چشم هاشو باز کرد.
همه جا سیاه بود ولی نور از چند جایی به سر بلاتریکس می خورد.
گریک آرام آرام جلو می رفت که ناگهان به شپشی برخورد کرد.
- سلام!
- سلام با مرام
شدی شبیه باورام

- قربونت بشم... شپش...
- شپش باباته!
- عه بابا!... چرا نگفته بودی شپشی؟
- من بابات نیستم... شپش باباته!

گریک خیلی خنگ بود و هر موقع بحث پیچیده می شد هنگ می کرد.
- هوا چقد خوبه! ... یه مار این دور و برا ندیدی؟
- مار؟... سبزه؟
- آفرین!
- درازه؟
- آفرین!... دیدیش؟
- نه!
- پس چی میگی؟
- من ندیدمش... یکی از دوستام اونو دیده... یکم برو جلوتر... داره پوست سر می خوره.

گریک از شپش خداحافظی کرد و رفت. کمی اونور تر به شپشی که دوست شپش بود رسید.
- سلام!
- سلام با مرام
شدی شبیه
...
- باورام!
- نه... پایانش باز بود!
- اووووو چه حرفه ای! ... ببخشید شپش...
- با...
- بابامه؟
- نه می خواستم بگم با منی؟
- آره دیگه مگه غیر از تو شپشی هست؟
- اینجا شپش زیاده!
- نه من با تو بودم... میگم شپش... مار این دور و برا ندیدی؟... سبز و دراز؟
- فک کنم دیدم.
- کجاست؟
- نگا از اینور می ری... چهار راه "مو پیچک" رو می پیچی سمت راست... بعد می رسی به بلوار "نرم کننده"... یه پنجاه متر میری جلو می رسی به خیابون "سنگ پا"...
- سنگ پا؟... این چه ربطی به مو داره؟
- اینو به بلا بگو!
- خب ادامه بده.
- داشتم می گفتم... میری تو خیابون، بعد میری تو کوچه ی هفتم... اونجاست!
- ممنونم شپش!

گریک حرکت کرد به سمت نجینی. توی راه چند باری پاش چسبید به چربیِ موهای بلاتریکس ولی با هر زحمتی شد رسید به نجینی.
- سلام نجینی... اوه اوه خیلی بد گیر کردی!


ویرایش شده توسط گریک الیواندر در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۲۱ ۲۳:۴۷:۵۷
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۲۱ ۲۳:۵۳:۲۸

Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۷
#10
گریک از سر جاش بلند شد تا این قضیه رو درستش کنه ولی خب با هجوم مرگخوارا برای بدست آوردن صندلیش رو به رو شد.
- بابا نمی خواد بیاین سمتم منو رو دوشتون بذارین که... من خودم میام.

گریک دقت کرد که بعد این حرفش از سرعت مرگخوارا کم نشد.
- خب حالا که دوست دارین منم مشکلی ندارم.
- من اونو می خواااااااام!
- جرات داری بهش نزدیک شو تا سرتو بزنم!

گریک که این حرفا رو شنید با خودش گفت:
- بذار براشون کلاس بذارم... انگار خیلی طالب منن!

رو کرد به مرگخوارا و گفت:
- الان که دارم فک...

قبل اینکه حرفش تموم بشه یک مشت از کراب، یه لگد از بلا و یه کلاه از سو خورد و نقش زمین شد.
- شما مرگخوارا چقد دردناک کاراتونو پیش می برین!... حالا چرا دردو به بقیه منتقل می کنین؟!

مرگخوارا داشتن به زور خودشونو جا می دادن و به حرف گریک توجه نکردن. گریکم برای اینکه ضایع نشه گفت:
- عه... آها برای اینه... خب پس مشکلی نیست.

گریک که صندلیشو از دست داد با خودش گفت:
- حداقل برم ولدمورتو دامبلدور رو درستشون کنم.

رفت سمتشون ولی در حین اینکه داشت می رفت سمتشون فهمید که به جای اینکه بهشون نزدیک بشه داره ازشون دور میشه.

- گریک... تو کی این رقص رو یاد گرفتی؟
- رقص... چه رقصی کریس؟
- همین دیگه... داری مون واک می ری.
- خودت داری می ری بی تربیت... من بزرگترتم!
- اسم رقصص!
- آها! ... حالا چی هست؟
- همینی که داری می ری دیگه!... عقبی عقبی رفتن جوری که انگار داری جلویی می ری!

گریک پایینو نگاه کرد دید که واقعا داره عقبی می ره.
- عقبی می رم ولی
امید دارم به ویز هاپ لعنتی
( ویز هاپ: هیپ هاپ جادویی)

بدن گریک برای اینکه ضایعش کنه شروع کرد به حرکت کردن.
- دیدی امید چقد موثره... آدم به امید زندس!

بعد از چند قدم گریک به ولدمورت و دامبلدور رسید و اونا رو در حال جر و بحث دید.

- تام بلند شو!
- چاق تو خف شو!
- تام جا تنگه!
- خب خودتو جمع کن بازنده!

گریک دید بحث، بحثه رپه گفت خودی نشون بده.
- رپ می کنین ولی حواستون نیست
پادشاه ویز هاپ جلوتون کرده ایست


ولدمورت و دامبلدور نگاهی به گریک کردن و بعد به جر و بحث ادامه دادن. بعد چند لحظه گریک یادش اومد که برای چی اومده و جلوی اونا وایساده.



Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.