هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: عضویت در تیم ترجمه‌ی جادوگران
پیام زده شده در: ۹:۱۶:۱۹ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
#1
سلام
من هم خوشحال میشم که بتونم در حد خودم کمک کنم


نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۹:۱۲:۲۳ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۹
#2
دینگ،دینگ.
صدای زنگ خانه بود.رز به سمت در رفت و در را باز کرد.
-سلام.
آگاتا با ظاهری آشفته و موهای زولیده و لباس پاره پاره روبه روی رز ایستاده بود.
رز با اکراه جوابش را داد.
_سلام.
_من.یه جورایی گمشدم ینی نمیدونم کجام یا اصلا چجوری به این حال و روز افتادم.اخرین چیزی که یادمه...یادم نمیادش.
صدای آگاتا مظلومانه و خسته و غمگین بود.
رز دلش به حال از سوخت و او را به داخل دعوت کرد.
_اول میتونی بگیری دوش.

اگاتا حمام کرد و بعد لباس هایی که رز به او داده بود را پوشید.
سر و بدن آگاتا زخمی بود و زخم های روی تن او شبیه زخم های روی تن رز بود چند وقت پیش،البته خیلی کم شبیه بود چون زخم های او عفونت کرده بود و به نظر می آمد مدت نسبتا زیادی با آن زخم ها بدون هیچ مرهمی سر کرده.

رز جعبه کمک های اولیه را اورد و شروع کرد به پانسمان زخم های آگاتا.
بعد از تمام شدن کارشان رفت تا برای او غذا و خوراکی بیاورد.

همینطور که در آشپزخانه داشت سینی را می چیند گفت:
_گفتی پس نمیاد یادت که چطور افتادی به این حال و روز .
_اره.حس می کنم یه تیکه از خاطراتم کنده شده و گم شده.میخوام پیداش کنم.یه بخش بزرگی از گذشته م.تا یکسال پیش رو به یاد ندارم اما 10 سالگیم رو به یاد دارم.حتی یادم نیست دوران راهنمایی یا دبیرستانو کجا بودم اما مهدکودکمو یادمه.

این برای رز کمی عجیب بود.انگار آن دو درد مشترکی داشتند. فقدان خاطرات .
اما نه.این اتفاق برای آن دختر ممکن بود به هر دلیلی باشد.شاید تصادف کرده بود شاید هم از پرتگاهی به پایین افتاده بود و ضربه مغزی شده بود.

-راستی.من اگاتا هستم.و شما؟
_من هستم رز.
_خوشبختم.
_همچنین..من هم نمیارم به یاد که تو چه مدرسه ی راهنمایی بودم.
_جدا؟ چه عجیب...

انگار حسی غریب به رز می گفت که نامه ی زاخاریارس را به دختر نشان دهد.
گویی آن دختر غریبه، اشنا بود.
گویی آنها مدت زیادی با هم دوست بودند.
گویی همدیگر را به خوبی می شناختند.
اما چگونه..
چرا به یاد نمی آورد .
چرا این موهبت به یاد آوردن نصیب او نبود.
و همزمان این فکر ها در سر اگاتا نیز می گذشت.

رز نامه را برای آگاتا اورد.
وقتی آگاتا نامه را خواند چند دقیقه از شدت تعجب زبانش بند آمد.

رز به چشمان او زل زد و گفت:
_وقتی خوندم این نامه رو.اولش کردم مسخره که مگه داره وجود جادو.یا اون محفلی که گفته این تو.اما کردم فکر کلی راجبش و چیز های محو و عجیبی اومد به یادم.
نقل قول:

رز زلر نوشته:
صحنه‌های محوی از میز چوبی قدیمی خش و اتاق کوچکی در خانه‌ای مخفی به یادش می‌آمد ولی موندگار نبود و سریعا محو می‌شد. حتی یکبار به نظرش رسید چهره‌ای برای آن پسر، زاخاریاس یافته اما آن هم قبل آنکه بتواند گیرش بندازد فرار کرد.


زاخاریاس...این اسم برای آگاتا هم آشنا بود.
خانه ی مخفی...محفل ققنوس...ماموریت...ولدمورت...دامبلدور...کلماتی غریب و آشنا.
این کلمات در آن تکه ی گمشده خاطرات دو دختر بود.

آگاتا که کم کم داشت مخش منفجر می شد، از جیبش یک تکه چوب در آورد.
رز وقتی چوبدستی را دید چشمانش از حدقه در آمد.چون او هم چوبی شبیه به این چوب داشت.
رز سریع به اتاقش دوید و از زیر تختش جعبه ای آورد.
در جعبه، یونیفرم هاگوارتز و چوبدستی اش و چند کتاب عجیب و غریب بود.
_اینا چیه؟
رز از لای یکی از کتاب ها یک برگه بیرون آورد و گفت:
_بخون این یادداشتو.


ویرایش شده توسط آگاتا تراسینگتون در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۶ ۹:۱۷:۳۱
ویرایش شده توسط آگاتا تراسینگتون در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۶ ۹:۱۸:۰۲

نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: اتاق ضروریات (محل جلسات الف دال)
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷:۱۱ دوشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۹
#3
سلام
اممم فک کنم یه جمله برای اعلام امادگی کافی باشه
من امادگیمو برای عضویت در محفل ققنوس اعلام می دارم

سلام آگاتا، به الف.دال خوش اومدی.
اطلاعات تکمیلی رو با جغد برات ارسال کردم.


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۹ ۱۵:۱۶:۲۶

نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
پیام زده شده در: ۱۵:۰۱:۵۸ دوشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۹
#4
_این چه بوییه.چه بوی عجیبیه.
_اره.شبیه غذاست.
_عههه.ببین یه اقلی پیدا کردم.
_یعنی اینا رو اقلیشون غذا میخورن؟
_نمیدونم بریم اقلیشون رو قرض بگیریم؟
آنها به سمت خانواده ای که داشتند یک پیک نیک دلچسب را در پارکی با هوای مطبوع سپری می کردند رفتند.

-ببخشید اقا؟
_بفرمایید.
_میشه اون اقلیتون رو قرض بگیریم.زود میاریمش.
_اقلی؟اقلی دیگه چیه؟

آنها نمیدانستند اقلی چیست؟
آگاتا در گوش ماتیلدا گفت:
_اینا چطور نمیدونن اقلی چیه.
ماتیلدا به سمت آن مرد رفت و گفت:
_همون اقلی ای که روش این غذا هارو گذاشتین.اون اقلی که زرده و روش گل های قرمز و نارنجی داره و اون اقلیه که روش نشستین و چند تا رنگ آبی و نارنجی و صورتی داره و روش خط های سفید داره.
_اینا که اسمشون اقلی نیست.اون زرده سفره و اون چند رنگه زیراندازه.برای چی لازم دارین ما نمیتوینم اینارو بدیم ولی تو ماشین سِت همینا که دقیقا همین شکلی هستن رو داریم.بیارم براتون؟
_لطفا.
_ما تا شب همینجاییم.
_باشه چشم برش می گردونیم.
ماتیلدا و آگاتا با اقلی ها(سفره و زیرانداز)شان به پیش استاد و بچه ها رفتند.
شروع کردند با دست تک تک زباله های موجود در اقلی هایشان را تمیزکردن.
و بعد هر طلسمی که به ذهن مبارک رسید روی اقلی ها پیاده کردن.
اقلی ها شروع به پرواز کردن و دو دختر هر کدام به سمت یک اقلی دویدن و به سمتشان طلسم توقف پرتاب می کردند.
ولی اقلی ها جاخالی می دادند.
بالاخره بعد از چند ساعت توانستند سوار اقلی ها شوند.
هر دو سوار یک اقلی شدند.
_چه خوبه که میشه جفتمون سوار یه اقلی بشیم.
_آره.تازه دراز هم میتونیم بکشیم.
به سمت جلو حرکت می کردند باد به صورتشان میخورد و دقایق لذتبخشی سپری شد تاذاینکه اقلی دوباره رم کرد.
_اینو نمیشه کنترل کرد.یا مرلین کبیر!
اقلی پیچ خورد و دخترها افتادند.
مرلین به آنها رحم کرد و افتادند روی اقلی شماره دو ئه چندرنگ.
اقلی شماره 2 خیلی تکان تکان میخورد و دخترها خود را به زور روی آن نگه داشته بودند و هر لحظه ممکن از آ« به پایین پرت شوند.
_یه طلسمی چیزی اجرا کن تا رام شه.
_نمیتونم خیلی تکون میخوره.اگه چوبدستیمو در بیارم میفته پایین.
_خب جلوی اقلی رو بگیر تا با اون بهش جهت بدی.
دخترها بعد از یک پرواز نه چندان دلپذیر ولی هیجان انگیزچند متر عقب تر از آن خانواده ای که اقلی ها را از آنها قرض گرفته بودند فرود آمدند و اقلی اول کمی کنار تر از آنها بود.
_پرواز خوبی بود اما باید قدر جارو رو بیشتر بدونیم.
_موافقم.اقلی دوم حتی سرکش تر بود.
_اره.



نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: کلاس طلسم‌های باستانی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵:۴۹ یکشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۹
#5
_کتابا خیلی دانا ان. یعنی اگه میشه به عنوان یه شیء کلی چیز ازشون یاد گرفت اگه یه موجود زنده بودن خیلی باحال تر بود.نه؟
ماتیلدا در حالی که روی مبل لم داده بود و چایش را می نوشید نگاهی به من انداخت و کتابی و که دستش بود را کنار گذاشت و گفت:
_آره جالب می شد.
و چایش را سر کشید و رفت.

به کتابخانه رفتم. آنجا هم راحت تر می شود فکر کرد و هم می توان طلسم و نکات جادوگری پیدا کرد.
همانطور که قدم زنان به سمت کتابخانه می رفتم یاد کلاس طلسم های باستانی.
_ایول! یادم اومد!
طلسمی که این جلسه یاد گرفته بودند.
اسمش چه بود..
سسسماین؟ سسسمیناس؟ سسنمایسسن؟

کتابخانه
طلسم های عجیب، طلسم های قدیمی،طلسم های کاربردی...آره!
پیداش کردم.
طلسم های باستانی.
کتابی خاک خورده با قطر حدود نیم متر.
یا ریش مرلین!
_من چطوری از تو این کتاب اون طلسم رو پیدا کنم؟

کتاب را روی میز بردم و خاکش را پاک کردم.
انگار واقعا باستانی بود.
شاید هم به دلیل نامش کسی وردی را رویش اجرا کرده بود تا اینطور باستانی تر به نظر برسد.
فهرست
طلسم ناطق کننده
حدود 52 صفحه از کاربری و چگونگی و خواص و ... طلسم توضیح مفصل داده بود.
و بالاخره طلسم رخ نمایان کرد.
اسسسمیلانسیوس‌
همینه!
سریع به سمت خوابگاه هافلپاف دویدم و کتاب مورد علاقه ام را برداشتم.
چوبدستی ام را به سمت کتاب گرفتم و گفتم:
اسسسمینالیوس
کتاب دو پا دو دست در اورد و خنده کنان خود را دیوانه وار به در و دیوار کوبید.
یا ریش مرلین!
_کتاب کجا در میری.عه وایسا.من تو رو ناطق کردم نه دونده.تو رو مرلین وایسا.
کتاب به سمت من رویش را بر گرداند و خنده ای کرد و زیر تخت رفت.
پریدم تا او را از زیر تخت بگیرم.
سرم محکم به لبه تخت خورد.
_آخ سرم.میشه یه دیقه وایسییییی.

کتاب ایستاد.به سمت من قدم برداشت و گفت:
_خب بگو جانم.
پاسخ دادم:
_اخیش.خب جونم برات بگه که من...
برایش سیرتا پیاز مشکلات و اتفاق هایم را تعریف کردم.
چرتش گرفته بود.
_بعد یهو اومد تو.من از جا پریدم خب اون در حق من...
_دوست من،تا چند دیقه دیگه باید خداحافظی کنیم.اگه اجازه بدی یک جمله پاسختو بدم.
_اوه بله حتما.
_عزیزم.اگه منو ناطق کردی که بخواممشکل گشات باشم.خب اشتباه کردی.چون نه من و نه هیچ کس دیگه قرار نیست مشکلات کوچیک و بزرگت رو حل کنه.فقط و فقط کار خودته.
تا خواستم جوابی برایش بدهم او پرید هوا و ناگهان دست و پاهایش غیب شد و افتاد روی زمین.
کتاب را برداشتم.پاسخی برایش نداشتم.با سکوت به حرفش جواب دادم.
کتاب را در کتابخانه گذاشتم و لیوان قهوه ام را سرکشیدم.


نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۹:۴۷:۳۴ یکشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۹
#6
تکلیف جلسه سوم ماگل شناسی ترم 24 هاگوارتز

_بابا من اصلا دوست ندارم که باهات بیام بیرون.هوا خیلی گرمه.
_اوه عزیزم تو بعد مدت ها برای فقط 10 روز برگشتی خونه.من نمیتونم با دخترم یه گردش تو شهر داشته باشم؟
_ولی بابا..
_آگاتا تو تا قبل اینکه بری هاگوارتز...
_بابا!هاگوارتز عشق منه!
_خیله خب باشه..باشه.
آگاتا غرولندکنان به سمت ماشین مشکی شان که در پارکینگ پارک شده بود رفت.
قیافه گرفته بود و با مادرش حرف نمیزد.
پدرش دستانش را گرفت و به او لبخند شیرین و مهربانی زد.
آگاتا هم با یک لبخند گرم و صمیمی به پدر او را خوشحال کرد.
آگاتا به فکر فرو رفت.
به یاد خاطرات گذشته افتاد.
یکبار که با خانواده اش به شهری باستانی رفته بودند.
عجب مسافرت به یادماندنی ای بود.
او مکان های باستانی را دوست نداشت و پدر به همین خاطر آگاتا را به جنگل برد و دوتایی با هم شب را در جنگل ماندند.
آگاتا خیلی به مسافرت علاقه داشت.
او کنجکاو بود و همین باعث شد که وقتی در هوای گرگ و میش سحر ازخواب بلند شد و به بیرون از چادر رفت تا هوای دلچسب صبحگاهی را استشمام کند یک شیء براق و نورانی نظر او را به خود جلب کرد.
او به سمت آن جسم رفت...
جسم صدایی خرخرکنان داشت.
آگاتا ترسید.یخ کرد و تپش قلب گرفت.
عرق سرد روی تنش نشست.
جسم با سرعت حرکت کرد و آگاتا به سمت آن دوید.
خورد زمین و زانویش زخمی شد.
جسم ایستاد و چرخید.
ناگهان جسم به چندین تکه تقسیم شد و آن تکه ها پراکنده شدند.
یکی از تکه ها پرواز کنان به سمت آگاتا آمد.
او ترسید و خود را عقب کشید.
آن موجود روی دست آگاتا نشست.آگاتا جیغ خفه ای کشید.
ولی وقتی دقیق تر نگاه کرد دید...
آن موجود چیزی نیست جز کرم شب تاب که در سحر تابیده.
آگاتا:
_بابا من اصلا حوصله ندارم که باهات بیام بیرون.هوا خیلی گرمه.
_اما عزیزم تو بعد مدت ها برای فقط 10 روز برگشتی خونه.من نمیتونم با دخترم یه گردش تو شهر داشته باشم؟
_ولی بابا..
_آگاتا تو تا قبل اینکه بری هاگوارتز...
_بابا!هاگوارتز عشق منه!
_خیله خب باشه..باشه.
آگاتا غرولندکنان به سمت ماشین مشکی شان که در پارکینگ پارک شده بود رفت.
قیافه گرفته بود و با پدرش حرف نمیزد.
پدرش دستانش را گرفت و به او لبخند شیرین و مهربانی زد.
آگاتا هم با یک لبخند گرم و صمیمی به پدر او را خوشحال کرد.
آگاتا به فکر فرو رفت.
به یاد خاطرات گذشته افتاد.
یکبار که با خانواده اش به شهری باستانی رفته بودند.
عجب مسافرت به یادماندنی ای بود.
او مکان های باستانی را دوست نداشت و پدر به همین خاطر آگاتا را به جنگل برد و دوتایی با هم شب را در جنگل ماندند.
آگاتا خیلی به مسافرت علاقه داشت.
او کنجکاو بود و همین باعث شد که وقتی در هوای گرگ و میش سحر ازخواب بلند شد و به بیرون از چادر رفت تا هوای دلچسب صبحگاهی را استشمام کند یک شیء براق و نورانی نظر او را به خود جلب کرد.
او به سمت آن جسم رفت...
جسم صدایی خرخرکنان داشت.
آگاتا ترسید.یخ کرد و تپش قلب گرفت.
عرق سرد روی تنش نشست.
جسم با سرعت حرکت کرد و آگاتا به سمت آن دوید.
خورد زمین و زانویش زخمی شد.
جسم ایستاد و چرخید.
ناگهان جسم به چندین تکه تقسیم شد و آن تکه ها پراکنده شدند.
یکی از تکه ها پرواز کنان به سمت آگاتا آمد.
او ترسید و خود را عقب کشید.
آن موجود روی دست آگاتا نشست.آگاتا جیغ خفه ای کشید.
ولی وقتی دقیق تر نگاه کرد دید
آن موجود چیزی نیست جز کرم شب تاب که در سحر تابیده.
آگاتا:
کرم سحرتاب:


نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵:۰۱ پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۹
#7
نام:آگاتا تراسینگتون

گروه هاگوارتز:هافلپاف

سن: نوجوان{سال پنجم تحصیلی در هاگوارتز،فعلا}

جنسیت:مونث

نژاد:دورگه
پدر:والتر تراسینگتون{ماگل}

مادر:رزتا تراسینگتون{جادوگر}

چوب دستی:چوب آبنوس,یال تک شاخ , پر ققنوس, انعطاف پذیر

ویژگی های ظاهری:موهایی خرمایی مجعد و پر پشت ،پوست بسیار سفید،لاغر،ظریف،قد بلند،روی مد وخوش پوش

ویژگی های اخلاقی:،دردسر ساز،ماجراجو،مهربون،شوخ طبع،باهوش، به شدت احساساتی،جسور و شجاع،خوش سفر،باهوش،فداکار،قابل اعتماد، راست گو،خجالتی


جارو:آذرخش

پاترونوس:گربه

بوگارت:مرگ مادر


استعداد ها:
نامرِئی شدن
پرواز با جارو
معجون سازی
دفاع در برابر جادوی سیاه

سرگرمی ها و علاقه مندی ها:
مطاله کتاب
فیلم دیدن
خوش گذرونی با دوستان
ماجراجویی
محبت و کمک به دیگران
سفر رفتن


زندگینامه:
در یکی از روز های بارانی پاییز در ماه نوامبر وقتی خورشید داشت روز رو به ماه می سپرد قدم به این دنیا گذاشتم.وقتی دو سالم بود با مامانم و بابام سوار ماشین داشتیم می رفتیم مسافرت که تصادف سنگینی کردیم و مامانم مرد.
دو سال پدربزرگ مادربزرگم فوت کردن و ما هم از آمریکا به انگلستان مهاجرت کردیم.
سال های سختی بود...پدرم در نبود مادرم و پدر و مادرش که فوت شده بودن به شدت عصبی شده بود و من رو درک نمی کرد...

ولی بالاخره وقتی که کلاس دوم بودم یعنی 4 سال بعد از مهاجرتمون پدرم دوباره ازدواج کرد.
ازدواج موفقی بود.
اما من راضی نبودم.
یک روز وقتی که از دست مادرخوانده ام بسیار بسیار عصبانی بودم و از شدت خشم تمام اتاقم را بهم ریخته بودم نامه ای از هاگوارتز دریافت کردم و به هاگوارتز اومدم.
پ.ن:من چندوقتی نبودم و دوباره برگشتم بهم گفتن که دوباره متن معرفیم شخصیتمو بفرستم متشکرم

----

دسترسیتون سه گروه هافلپاف برگشت.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۳ ۱۹:۳۸:۴۹

نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۹:۱۵:۲۴ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
#8
جییغ!
کمک!
آگاتا عین مرغ پر کنده بالا و پایین میپرید و ماتیلدا با تعجب نگاهش میکرد.
_من واقعا نمی فهمم که تو انقدر ریلکس اینجا نشستی و منو نگاه میکنی! چطور میتونی انقدر بیخیال باشی!!
_خب عزیزم همه طلسما که ابدی نیستن. یه راه حلی پیدا میکنیم.
_اصلا تا حالا تو اینه به خودت نگاه کردی که قیافت چه شکلی شده!

آگاتا این را گفت و رفت جلوی اینه تا دوباره نگاهی به خود بیندازد و دوباره به سر خود بزند.
با دیدن کله کچل و بدن لاغر مردنی و بی قواره و پوست افتضاحی که پیدا کرده بود حناق کرد و غش کرد.

چند دقیقه بعد دوباره به هوش امدو بعد با دیدن چهره خودش دوباره غش کرد.
این اتفاق چندین بار اتفاق افتاد تا اینکه بار 78 ام ماتیلدا به آگاتا سیلی زد.
_بس کن آگی!
_چرا میزنی خو.

ماتیدا کتابی را به آگاتا نشان داد.

_این چه کتابیه؟
_روشو بخون خب!
_کتاب "فوت و فن های جادوگری؛خنثی کردن طلسم ها".

آگاتا گفت:
_اخه این کتاب؟!
_خب مگه چشه؟!
_چش نیست دماغه!ماتیدا! این کتاب و همه ی کتابای کتابخونه رو بچه ها نگاه کردن. راه درمانش نیست!

ماتیلدا که کفرش در امده بود زد پس گردن اگاتا و گفت:
_اینو من از تو کتابخونه نیاوردم احمق!
_عفت کلام!
_من اینو از ....کتابخونه ممنوعه....برداشتم.
_هااااا! چجوریییییی؟میدونی اگر بفهمن چه دماری از روزگارت....

ماتیدا جلوی دهان اگاتا رو گرفت و ارام گفت:
_اگر تو هوچی گری نکنی نمیفهمن. حالا هم بیا بریم یه جایی که کسی نباشه تا بخونیمش.
_بریم.

برج شمالی
_خب بیا بازش کنیم.
_یک،دو...

_دخترا!

اگاتا سرش برگرداند.یک ریگولوس پشت سرشان بود.
_اِ! تو کی ای؟....از این طرفا.
_من سدریکم.چیکار میکنین؟
_چیکار میکنیم؟چیزه...راس میگی...داریم چیکار میکنیم؟

اگاتا زیر لب به ماتیدا گفت:
_با یه وردی چیزی ناپدیدش کن.
_هر کاری میکنم نمیشه.

و بعد به سدریک گفت:
_جانم سدریک جان.کاری داری.
_برام سواله چیکار میکنید.
_هیچی.زانوی غم بغل گرفتیم.
_اره معلومه با اون کتابه. اون چه کتابیه؟
_چیزه...یه کتابه...
_بزار ببینم...
_نه!
_چرا نه؟!

سدریک کتاب را زبا ورد از بغل ماتیلدا به سمت خودش اورد.
_"فوت و فن های جادوگری؛خنثی کردن طلسم ها".این کتابه رو تا حالا ندیدم...

قبل از اینکه حرفش را تمام کند ماتیلدا جلوی دهانش را گرفت و گفت:
_اره از کتابخونه ممنوعه برش داشتم.به کسی چیزی نگو هر چی دیدی همینجا چال میشه.
_اما....
_هیس!
_خب بیاین بازش کنیم.

کتاب را که خواستند باز کنند کتاب ان ها را به عقب پرت کرد.

اگاتا که سرش را با دست گرفته بود گفت:
_چیشد دقیقا؟
_نمیدونم.
_بچه ها میخواستم بهتون بگم که مواظب باشید.بعضی کتابای کتابخونه ممنوعه رمز دارن.
_ای وای! رمزشو چطور پیدا کنیم؟

سدریک بلند شد و گفت:
_خیلی اسون.آلوهومورا.

کتاب باز شد.
اگاتا با تعجب گفت:
_یعنی رمز کتاباش اینه؟

سدریک که داشت کتاب را مطالعه میکرد پاسخ داد:
_بعضیاشون.درضمن اینا قفلن و با این ورد قفلشون باز میشه.
_اها.

اگاتا و ماتیلدا به سدریک پیوستند.
_فهرستو نگا کن.
_دارم نگا میکنم.
_ایناها!ایناها!خنثی کردن طلسم اشیا تغییر ماهیت داده شده.
_افرین.

+برای خنثی کردن این طلسم باید پوسته ی درخت ویگنتری و گل های گیاه مالی را مخلوط کنید و برای رقیق شدن از مخاط کرم فلوبر استفاده کنید.

_بدویین بریم درستش کنیم معجون رو.
_بریم.

دوساعت بعد
_اه.اه.چقدر بد بوئه.
_ولی مجبوریم بخوریمش.
_بچه ها دماغتونو بگیرید و سربکشیدش.

معجون را خوردند.
ماتیدا داشت معجون را بالا می اورد.
سدریک با دست اشاره کرد؛نه!نه!

انها به خود می پیچیدند و سرشان گیج میرفت و بعد از چند دقیقه بیهوش شدند.

چند دقیق بعد؛به هوش امدند
ماتیدا و اگاتا جَلدی پریدند دم آینه.

_دوباره خودم شدم!!!!
_تبریک میگم!


ویرایش شده توسط آگاتا تراسینگتون در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۵ ۰:۳۸:۱۸

نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
#9
سلام پروفسور؛امیدوارم که سرحال باشید.
من تکلیفمو انجام دادم.
با عرض پوزش جهت شرکت نکردن در جلسه ی اول.


نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۰۹ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
#10
لحظه ی غروب یکی از دیدنی ترین لحظات روز بود،لحظه ای که خورشید جای خود را به ماه می داد و با لبخندی نا پیدا خداحافظی می کرد.
و این لحظه رویایی از شیروانی ضلع غربی هاگوارتز دیدنی تر هم میشد.

آگاتا از زمین خود را به شیروانی رساند.
بهترین جای قلعه.
هوا کمی سرد بود.آگاتا سوئیشرت همیشگی اش را پوشیده بود.
این سوئیشرت همدم آگاتا بود،تمام سال هایی که در هاگوارتز بود،تمام پاییز های هاگوارتزی اش را با این سوئیشرت سپری کرده بود.
وقتی دعوتنامه هاگوارتز برایش آمد،خواهرش که او هم فارغ التحصیل هاگوارتز آن را به او هدیه داد.
او سوئیشرتش را خیلی دوست داشت،چون هم یادگاری خواهرش بود و با دیدن آن به یاد خواهر عزیزش می افتاد و هم کلی پاییز را با آن سپری کرده بود و خیلی به سوئیشرتش،دلبسته بود.

آگاتا به خورشید در حال غروب نگاه کرد.
خورشید مهربان،بدون هیچ مِنَتّی هر روز می تابید و از شغل خود خسته نمیشد.
خورشید تابان و زیبا.
آگاتا غرق در رویا و خیال شد.
خورشید آخرین بارقه های خود را بر زمین جادویی و سحر آمیز هاگوارتز انداخت و بعد،از نظر ناپدید شد.
هوا رو به تاریکی رفت.
آگاتا تصمیم گرفت پایین برود.
همینکه از جایش بلند شد و رویش را برگرداند،ناگهان به پروفسور کریچر برخورد کرد.

_استاد!!!!!!!!!شما اینجایین!!!!!چرا؟
_تو اینجا بود!
_پروفسور اما شما....
اوه نه! او تازه یادش افتاد که ماجرا چی بوده.امروز او کلاس معجون سازی داشته اما با بچه خها از کلاس در رفتند،حالا پروفسور آمده بود تا تاوان پس بگیرد.

آگاتا حس کرد،باید همین الان در برود و فرار را بر قرار ترجیح دهد،اما کار از کار گذشته بود.
پروفسور خشمگینانه به آگاتا خیره شده بود.

_من شمارو تنبیه کرد!من تک تک شمارو تنبیه کرد!و حالا من تو رو تنبیه کرد!
_پ..پروفسور حالا بزارین...ما بعدا این مسئله رو با هم بطور مسالمت آمیز حل می کنیم.
_کریچر تو رو تنبیه کرد...
_پروفسور باور کنید...

اما قبل از اینکه آگاتا حرفش را تمام کند،پروفسور وایتکس را سوئیشرت اگاتا ریخت.
روی سوئیشرت عزیز آگاتا!
آگاتا لحظه ای گیج ماند و به پروفسور زل زد،پروفسور بدون مکث بشکنی زد و غیب شد.
آگاتا چند ثانیه سکوت کرد تا دقیقا درک کند که چه اتفاقی افتاده.
پروفسور کریچر،روی سوئیشرت او ،سوئیشرت نازنین او وایتکس ریخت.
آگاتا همانجا زد زیر گریه،دقایق طولانی گریه کرد.انقدر گریه کرد تا ارام شد.

بعد از اینکه گریه کردنش تمام شد چند ثانیه به روبه رو زل زد سپس در دلش به این تنبیه بی رحمانه لعنت فرستاد.
هوا کانلا تاریک شده بود آگاتا به خوابگاه تا بتواند فکری به حال این سوئیشرت بیچاره بکند.


نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)

هافلپاف عشقه






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.