هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹:۲۹ دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸
#1
هاکونا ماتاتا


*****


به یاد شهدای مرگخوار یک شبانه روز حمله ی مقدس به هاگوارتز انشای خودم رو آغاز میکنم.

آقا وقتی یکی بهتون بگه هاکونا ماتاتا چه ری‌اکشنی دارین؟ خب معلومه. هنگ می‌کنین! چون تا حالا همچین چیزی نشنیدین...نبایدم شنیده باشین چون این یه کلمه ی سیرازوییه! اونم از نوع قدیمیش!
تو بری توی سیرازو به یکی بگی هاکونا ماتاتا، میره رستگار می‌شه! چرا؟ خب چون هاکونا ماتاتا نام یه روز توی تقویم سیرازوئه که به روز رستگاری هم معروفه! ینی توی این روز یه مشت سیرازویی میرن رستگار می‌شن. حتما می‌پرسین چطوری؟ نمیپرسین؟ اصلا مهم نیست من برای اینکه فرهنگ سیرازو رو گسترش بدم می‌گم!

آقا اینجوری انجام می‌شه:
۱. یه مشت سیرازویی دور هم جمع می‌شن!
۲.به سمت کوه "بریم هاکونا ماتاتا بشیم" حرکت می‌کنن.
۳.تو راه به یه مشت سیرازویی دیگه که اونا هم دادن میرن سمت کوه مواجه می‌شن.
۴.باهاشون حال و احوال می‌کنن.
۵.مقصد همدیگه رو می‌پرسن و از اینکه مقصداشون یکیه تعجب می‌کنن.
۶.به هم پیشنهاد می‌دن که با هم برن چون یه مشت درد نداره!
۷. دو مشت قبول می‌کنن!
۸. دو مشت با هم به راهشون ادامه می‌دن!
۹.به نوک قله می‌رسن!
۱۰. خودشونو از رو کوه می‌ندازن پایین و می‌میرند!
۱۱.رستگار می‌شن!

مطمئنم که از این فرهنگ سیرازویی ها لذت بردین.
در کل میخوام بگم که تو هاکونا ماتاتا همه ی سیرازویی ها خوشحالن...همه به جز رابستن!
رابستن هیچوقت نتونسته هاکونا ماتاتا بشه! اونم فقط بخاطر مرحله ی یکه! سیرازویی ها خیلی سحر خیزن و زود جمع می‌شن و میرن تا هاکونا ماتاتا بشن ولی رابستن خیلی می‌خوابه و هر سال جا می‌مونه! تا این سال آخری که سیرازویی ها خواستن بزرگترین روز هاکونا ماتاتا رو برگزار کنن و کل جماعت سیرازویی به جز یک بچه و رابستن رفتن و خودشونو انداختن پایین و رستگار شدن! از اون به بعد تو سیرازو کلمه ی "نسل کشی" مد شد. ولی خب چون رابستن و بچه نتونستن نسل کشی کنن سریع خز شد و از بین رفت! بعد اون روز رابستن و بچه اومدن زمین و دیگه روز هاکونا ماتاتایی در کار نبود.

نتیجه گیری: یک رهبر باید مدیر، مدبر و عادل باشد.

استاد بخدا مامانمون پاش شکسته بود و بابامونم توان اینو نداشت که ازش نگهداری کنه برای همین من باید ازش پرستاری می‌کردم! توروخدا نمره بدین استاد!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۲ ۱۷:۰۱:۱۳

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۵۰ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
#2
سوژه ی جدید

-این امکان ندارد!

لرد ولدمورت خیلی عصبانی کشو های کمدشو باز می‌کرد و بهم می‌ریخت و می‌بست. انگار که یه چیزیشو گم کرده بود.

وقتی گشتن کشو ها تموم شد به سراغ میز رفت. میز رو بلند کرد و زیر پایه‌شو دید.
یعنی اون چیز کوچیکتر از پایه ی میزه؟

وقتی که دید اونجا هم نیست عرض اتاقو طی کرد و رفت بین کتابا رو دید.
یعنی اون چیز ربطی به کتاب داره؟

-ما یا اون رو پیدا می‌کنیم! یا رابستن رو می‌کشیم!

رابستن اگه می‌دونست اربابش تو خلوت خودش اسمشو برده، از شدت ذوق زدگی جامه می‌درید!

لرد تموم اتاق رو زیر و رو کرد ولی اون "چیز" رو پیدا نکرد.
آستین هاشو بالا زد...چوب دستیشو در آورد تا بره و رابستن رو بکشه ولی یه فکر دیگه به ذهنش رسید.
-اون بمیره گه اون پیدا نمی‌شه... پس بذار به جای اینکه بکشمش یه ماموریتی بهش بدم. ما بسیار فکر خوب می‌کنیم! به خودمان افتخار کردیم!

لرد، رابستن رو صدا زد تا بیاد به اتاقش.

-ببین راب...یک ماموریت برات داریم...ما یک چیزی گم کردیم و فکر می‌کنیم از ما دزدیده شده! برو برای ما پیداش کن!
-چشم ارباب!

رابستن سریع رفت بیرون و در پشت خودش بست.
چند ثانیه بعد صدای در اتاق لرد بلند شد.
-بیا تو!
-ارباب! بخشیدن می‌شم! دقیقا دنبال چی باید گشتن کنم؟

این حرف رو، مروپ گانت که داشت قابلمه ی پر از کوبیده ی هلو رو می‌برد سمت آشپزخونه شنید.

-وای مرلین مرگم بده...چیشده؟ به من بگو راب؟ من طاقتشو دارم! نمیگی؟ تو بگو عزیز مامان! چی گم کردی؟ تو هم نمیگی؟ مامانتو بی خبر می‌ذاری؟ ینی من توی بی خبری بمونم و فقط غصه بخورم؟ انقد غصه بخورم که آب شم؟ پس دیگه کی برات غذا های خوشمزه درست کنه؟ کی برات میوه بیاره و به زور فرو کنه تو حلقت؟

تن صدای مروپ اونقدری بود که کل خانه ریدل از این قضیه با خبر بشن و بیان جلوی در اتاق لرد.

-مادر! می‌تونستی یکم آروم حرف بزن که این جماعت بلند نشن و بیان جلوی در! ما فقط یک چیز خیلی کوچکی رو گم کردیم!

لرد، مادرش رو دید که داشت اتاقشو زیر و رو می‌کرد.
-گلدون که هست...تموم ۳۲۴۵ کتابتم که هست...
-چیکار می‌کنی مادر؟
-...دارم می‌بینم چی رو گم کردی...چوب دستیت که هست...موهای نداشتتم که هست...وای! اونو گم کردی عزیز مامان! شونه ی کودکیتو!

همه ی مرگخوار ها از این حرف مروپ بهت زده شدن و می‌خواستن از خنده منفجر بشن که با نگاه تهدید آمیز مروپ، حتی معنی کلمه ی "خنده" رو هم از یاد بردن!

-آری! ما شانه ی عزیزمان را گم کردیم!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۹:۰۱:۲۳ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸
#3
وا مصیبتا! وا قانونا! وا واها! وا!

من دو اعتراض قبلی رو خوندم و خب کامل و جامع بودن!

من فقط یه چیای اضافه‌ای که بنظرم گفته بهشه بهتره رو می‌گم.
همونطور که گفتن شخصیتا جا افتاده و کسی حوصله ی جا انداختن دوباره ی شخصیتشو نداره.
شما قانون گذاشتین و انگار روش جدی هستین. خب الان ینی کنت الاف بره ممد ویزلی رو بگیره بعدش بهش یه شخصیت بده که همه جا رو آتیش میزنه خوبه؟
این دقیقا همونه!

یا مثلا من برم یه آدمی رو پیدا کنم بعد تو معرفی شخصیتش بنویسم که این ادعا می‌کنه فضاییا رو دیده و باهاشون حرف زده و الانم مثل اونا رفتار می‌کنه، یه بچه هم داره که به اونم یاد داده مثل فضاییا رفتار کنه! بعد رنگشم هم رنگ فضاییا، آبی کرده.
اینم دقیقا رابستن و بچه!

الان دیگه خارج از هری پاتر نیست؟

من مشکلی با عوض کردن رابستن ندارم.
قبلا هم خواستم عوض کنم یا کلا برم از سایت ولی خب یه حرف لرد ولدمورت منو نگه داشت.
ایشون گفتن نظر خودته که بری ولی خب سوژه ها کلا می‌ترکه!(طبیعتا اینجوری نگفتن ولی خب منظورشون همین بود.)

شما مدیرین و اینو صلاح سایت دیدین، قبول!
ولی حداقل از این به بعد جلوشو بگیرین.
هرکی معرفی شخصیت کرد فقط نگین کوتاهه و بعدا بیا کاملش کن. تایید کنین. ولی توی پیام شخصی بهش بگین داستان از چه قراره!

خیلی ببخشید برای این حرفم چون می‌دونم چیزی دریافت نمی‌کنین و فقط بخاطر علاقتونه که دوست دارین به این سایت کمک کنین ولی با گذاشتن این قانون‌ فقط قصدتون راحت کردن کار خودتونه!
منم بهتون حق می‌دم! ولی خب بهتر بود قبل اینکه قبول کنین مدیر شین یکم به بعدشم فکر می‌کردین!
(این فقط نظر منه و شاید اصلا اینجوری نباشه. اگه اشتباه بود شما به پای بچگی من بذارینش.)

من همین دیشب شخصیت بعدیمو انتخاب کردم ولی قانونتون انقدر کلی بود که من هر ویژگی میاد تو ذهنم میگم نه اینم از این زاویه نگاه کنی جزو این قانون می‌شه!

یکم اجازه بدین خلاقیت به خرج بدن اعضا!
وقتی یکی بتونه پرتقال بشه ینی خیلی خلاقه!
وقتی یکی یه شخصیت از دنیای دیگه رو وارد هری پاتر می‌کنه، خیلی خلاقه!
وقتی یکی کاری می‌کنه که از زیر سایه ی شخصیت کتاب میاد بیرون، خیلی خلاقه!
هری پاتر یه کتاب و فیلم بود و تموم شد و رفت. حالا که تموم شده بذارین ملت خلاقیتشونو به کار بندازن و هری پاتر رو خودشون دوباره بنویسن! با شخصیت های جدید، موضوعات جدید و...

قبول دارم شخصیت هایی که توی کتاب بولد هستن باید تقریبا مثل کتاب باشن.
ولی توی همین قضیه هم تقریبا وجود داره!
خب منی که کلا اسمم یکی دوبار اومده تو کتاب رو اجازه بدین راحت باشم...شخصیتمو اونجوری که می‌خوام بسازم.

الان کوییدیچ هاگ تو راهه!
منم تو تیمم با رابستنی که ۶ ۷ ماهه فضایی بوده و سوژه هاش معلومه و می‌تونه اضافه بشه!
خب من الان بخوام یه شخصیت دیگه رو انتخاب کنم با یه ویژگی دیگه، کلی باید روش کار کنم و هی بنویسم و بازخورد بقیه رو ببینم تا ببینم این ویژگی‌ای که براش در نظر گرفتم خوبه یا نه! پس عملا نمی‌تونم ازش توی کوییدیچ استفاده کنم چون شاید از نظر داورا لوس بنظر برسه یا هرچی!

قانون گذاشتین و از نظرتون به صلاح بوده. خوشحال می‌شدم این زوایاشم می‌دیدین!

بازم برای اینکه برای این سایت تلاش می‌کنین ازتون تشکر میکنم!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷:۳۵ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸
#4
۱.
به به...آدم حال کردن می‌شه همچین استادی داشتن باشه!
اصلا استادی از شما باریدن کردن می‌شه!
چقدر زیبا در قامت یک استاد بودن می‌شین!
تکلیفی حقیرانه برای شما بزگروار آوردن کردم!

۲.
رابستن برای اولین بار قصد کرد تا یک کتاب رو شروع کنه به خوندن.
از کتابخونه ی دروئلا یه کتاب دزدید و رفت توی سفینه‌اش تا بشینه و بخونه!

کتاب رو باز کرد تا شروع کنه به خوندن!
-آخ! یعنی ئلا هر موقع کتاب خوندن می‌شد دماغش انقدر درد گرفتن می‌شده؟ فکر نکردن می‌شدم که کتاب خوندن انقدر درد داشتن بشه.

رابستن از موجودی به نام بوکات خبر نداشت.
بوکات موجود در کتاب دروئلا از راه بینی وارد بدن رابستن شد.
بوکارت قبلا زیاد داخل بدن انسان رفته بود ولی خب رابستن براش یه بدن جدید بود.
بوکارت رفت که مغز رابستن رو پیدا کنه تا کار همیشگیش رو اجرا کنه.
از راه بینی وارد قلب شد و از قلب به شش رسید و بعد وارد معده شد.

بوکات گیج شده بود. این راه ها به هم نمی‌خورد. ولی خب بوکارت وظیفه شناس بود و به گشتن ادامه داد.

معده رو رد کرد و به مری رسید. یکم توی مری نشست. بوکات هم خسته می‌شه خب.
-این چه وضع بدنه! تو آدمی؟ تو تسترالی! اگه تسترال کتاب می‌خوند من مغز نداشتشو پیدا می‌کردم...فکر کردی می‌تونی کاری کنی که من دست از زدن بردارم؟ تو منو نمی‌شناسی! به من میگن "بوکی مغز هنگ کن"...من پسر "بوکا مغز بترکون" بزرگم...تو یکی نمی‌تونی منو شکست بدی!

بوکی دست روی زانوش گذاشت و بلند شد. اون باید می‌رفت...می‌رفتو وظیفه‌ش رو به نحو احسن تموم می‌کرد.

بعد از نیم ساعت بالاخره مغز رابستن رو پیدا کرد.
-گفتم که پیدات می‌کنم!
-ینی چه که "گفتن"؟
-مگه مغزم حرف می‌زنه؟
-ینی چه که "مغز"؟
-مغز ندیدم انقد خنگ؟
-ینی چه که "دیدن" و "خنگ"؟

مغز رابستن آکبند بود.
بوکی هر حرفی می‌زد، مغز یه چیزی می‌پرسید. بوکی خیلی خسته شده بود.
-من غلط کردم که پسر بوکا مغز بترکون شدم...من می‌رم بابا!

و خب بوکی موند و یک بدن عجیب غریب که باید ازش میومد بیرون!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۳ ۲۲:۰۰:۴۱

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸:۰۲ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸
#5
دروئلا از جاش بلند شد تا بره و درسی به هکتور بده. ولی خب معجون هکتور کار خودشو کرده بود و دروئلا تبدیل شد به کسی که نه می‌دونست کتاب چیه، نه درس و نه تدریس!

البته این درس دادن با اون درس دادن خیلی فرق داشت ولی در لغت که یکیه!

دروئلا هرچی فکر کرد نتونست بفهمه که باید چیکار کنه.
انقدر فکر کرد و انرژی سوزوند تا اینکه گشنه‌اش شد.

-برم یکم غذا بخورم و بعدش دوباره فکر کنم.

یکم غذا خوردن دورئلا، خیلی زیاد بود...خیلی!

دروئلا یک بار این سر میز سرسرای عمومی نشست و تا اون سرشو خورد.

دروئلا زن خورنده‌ای بود.
حتی شایعه شده بود که اون فکر می‌کرد لرد ولدمورت واقعا به مرگخوارنش، "مرگ" می‌داد تا بخورن و برای اینکه مزه ی چیز جدیدی رو تست کنه، مرگخوار شد.

دروئلا سر میز غذاخوری نشست و شروع کرد به خوردن.
مثل همیشه تا جایی که خسته بشه، خورد.

از قضا این غذا ها با معجون هکتور نمی‌ساختن و حالت تهوع به دروئلا دست داد.
رفت دستشویی و قشنگ خودشو خالی کرد و هرچی داشت رو خالی کرد.
معجون هکتور هم جزو این هرچی می‌شد.
-آخیش! حالم بهتر شد. می‌خواستم چیکار کنم؟ آها! یه درس درست و حسابی به هکتور بدم!

دروئلا چند قدمی برداشت ولی دوباره ایستاد.
-وای! قضیه تام رو به کل یادم رفته بود.
باید اول این قضیه رو درستش کنم بعد به هکتور می‌رسم!

دروئلا رفت که بگرده و ببینه تام کجاست.


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: سلام بر لرد شکلاتی ... درود بر چتر صورتی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶:۰۸ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸
#6
ارباب!
ارباب صدای ابهتتون از چند فرسخ اونور تر هم اومدن می‌شد...منم شنیدن کردمش! و برای اینکه ابهت شما خدشه دار نشدن بشه، قیام کردن شدم!
ولی یک سری، گوش های خودشون رو گرفتن شده بودن و صدای ابهت شما رو که زمین رو به لرزه در آوردن می‌شد، نشنیدن می‌کردن!

ارباب ممنون شدن می‌شم که برگشتین و پنبه رو از گوش های یک سری افراد در آوردن کردین!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: سلام بر لرد شکلاتی ... درود بر چتر صورتی
پیام زده شده در: ۰:۱۳:۵۲ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
#7
ما مرگخوار تعیین کردن می‌شیم!
ما تو دهن مرگخوار شکلاتی زدن می‌کنیم!


اصلا حواستون بودن می‌شه که دارین چیکار کردن می‌شین؟
کجا بودن می‌شه آرمان های ارباب فقید؟
کجا بودن می‌شه اون همه ابهت؟
کجا بودن می‌شه اون سیاهی؟
مار صورتی؟ مار خوب بودن می‌شه ولی صورتی؟ خودتون دونستن می‌شین که دارین چیکار کردن می‌شین؟

آخه صورتی؟

الان به یک محفلی گفتن کنین که ما زیر چتر صورتی بودن می‌شیم، ترسیدن می‌کنه؟ یا گفتن می‌کنه:
-چه با عشق!

یه نگاهی به دور و برتون کردن بشین.
یه نگاهی هم به من کردن بشین.
این شباهت من به ارباب براتون سوالی بوجود نیاوردن می‌کنه؟ اگه نمی‌کنه مشکلی نیست...برای خودم می‌کنه!

من به پشتوانه وزارت خودمو لرد بر حق اعلام کردن می‌کنم.
شاید گفتن کنین:
-چه غلطا!

باید گفتن بشم که من و ارباب فقید خیلی شباهت داشتن می‌شیم!
۱-مو نداشتن می‌شیم!
2-پرنسس بابا داشتن می‌شیم!
و از همه مهم تر هر دو ابهت زبان زدی داشتن می‌شیم!

اینا همه نشان دهنده ی این بودن می‌شه که من ارباب آینده ی شما مرگخواران بودن می‌شم!
بیعت خودتون رو با اون شکم پرست شکستن کنین و با من بیعت کردن بشین تا دوباره ابهت رو به مرگخواران برگرداندن کنیم!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲:۳۹:۳۵ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#8
رابسورولاف vs زرپاف
پست اول


*****


-شاید الان فکر کنین که تیم رابسورولاف از مسابقات کنار کشیده و برای همین جلوی تیم تف تشت بازی نکرده. ولی خب در اشتباهید و برای اینکه بگم چرا در اشتباهید، خوبه که لحظات آخر مسابقه تیم رابسورولاف و اراذل و اوباش گریف رو مرور کنیم.

راوی بعد از گفتن این حرف ها، دفتر تاریخ رو در دست گرفت و چند صفحه‌ای به عقب رفت.

-مامورا! فرار کردن بشین!

راوی می‌تونست این جمله رو خودش هم بگه ولی خب ورق زدن دفتر تاریخ یک حال دیگه‌ای داره.

راوی نگاهی به دفتر تاریخ انداخت. اون می‌تونست بره و آینده رو ببینه...می‌تونست عاقبت رابسورولافی ها رو ببینه‌‌...می‌تونست قهرمان کوییدیچ رو ببینه!

-تورو کی راوی کرده با این سطح معلوماتت؟
-چرا؟ مگه چی‌شده؟
-من دفتر تاریخم...تا وقتی چیزی به تاریخ سپرده نشه من اونو ندارم پس در نتیجه من نمی‌تونم آینده رو نشون بدم!

راوی ضایع شده بود و خواست که طبیعی جلوه بده.
-حیف الان قضیه تیم رابسورولاف مهم تره وگرنه جوابتو می‌دادم. خب بریم ببین قضیه از چه قراره!

داخل قضیه - بعد بازی رابسورولاف و اراذل

بعد از هجوم مامورا به داخل ورزشگاه، غوغایی به پا شد.
تماشاگرانی که شاهد بازی بودن، همه نگران تیم محبوبشون بودن...هنوز سه بازی مونده بود و اعضای تیم رابسورولاف الان تحت تعقیب بودن.

-خوب شد که تحت تعقیب‌ان...اینا، معلوم بود که هیچ مقامی کسب نمی‌کنن. حداقل الان می‌تونیم بگیم که تحت تعقیب بودن و نتونستن دیگه بازی کنن وگرنه قهرمانی برای ما بود.

خب بین تماشاگرا یک سری تماشاگر نما هم وجود داره. مهم اینه که نود درصد تماشاگرا از این واقعه ناراحت بودن.

-طبق آمار، نود و یک درصد تماشاگرایی که طرفدار تیم رابسورولاف بودن بخاطر این اتفاق و از سر خوشحالی، جامه ها دریدن و سر به بیابان گذاشتن.
نکته ی جالب این قضیه، شعاری بود که می‌دادن...لا چیز تیز الا خار، لا ترجیح الا فرار بر قرار!

روز، روز ضایع شدن راوی بود. هرچی گفت یکی از یک جایی ضایعش کرد.

راوی سرخورده شد...اون اصلا اطلاعات نداشت. کوچه ها رو یکی پس از دیگری، بدون روایت کردن چیزی، طی کرد تا اینکه فکری به ذهنش رسید.
دفتر تاریخ رو درآورد و رفت تا ببینه هر کدوم از اعضا به کجا فرار کرده تا بتونه با اطلاعات روایت کنه.

رابستن و بچه

رابستن و بچه موقعی که مامور ها رو دیدن، فرود اومدن رو زمین کوییدیچ...دنبال راه فرار می‌گشتن ولی چیزی به چشمشون نخورد.
رابستن نگاهی به زیر پاش انداخت.

-کندن کن بچه! کندن کن!

کندن زمین با دست، خیلی سخته! ولی خب در اون شرایط هیچ چاره ای نداشتن. کندن و کندن تا جایی که مطمئن شدن هیچ مشکلی دیگه براشون پیش نمیاد.

-دو نفر اینجا رو کندن...حتما کار بچه و رابستن بود.

براشون مشکل پیش اومد.

شاید فکر کنین که مامورا خیلی باهوشن ولی اینطور نیست...مامورا خیلی هم خنگ بودن ولی اگه چیزی که جلوشون می‌دیدن رو هر کسی می‌دید، این قضیه رو می‌فهمید...
شاید بخواید بدونید چرا...خب چون بچه برای خودش یه سوراخ کنده بود و رابستنم برای خودش.
الان شاید فکر کنین که خب، این چه کاریه! در جواب این حرفتونم باید بگم که، در سیرازو یک رسمی هست که می‌گه:
نقل قول:
هر سیرازویی یک چاه، هر چاه یک راه فرار!

رابستن و بچه هم به رسم و رسومات احترام گذاشته بودن. اونا این عقیده رو داشتن که احترام به رسم و رسومات، احترام به سیرازو و در نتیجه احترام به خودشونه!

البته وقتی شنیدن که مامورا جاشونو پیدا کردن، فهمیدن که نباید زیاد به خودشون احترام بذارن!

بچه و رابستن دوباره شروع کردن به کندن تا از دست مامورا فرار کنن!

بلاتریکس لسترنج

بلاتریکس هیچوقت فرار نمی‌کرد...هیچوقت!
چرا؟ خب چون یک مرگخوار هیچوقت فرار نمی‌کنه...البته این فقط عقیده ی بلاتریکس بود.

بلاتریکس عقایدش رو نادیده نمی‌گرفت ولی خب تعداد مامور ها زیاد بود و نمی‌تونست باهاشون وارد جنگ بشه.
پس باید چیکار می‌کرد؟

نگاهی به دور و بر خودش انداخت...جایگاه تماشاگران اومد جلوی چشمش.
-نه اونجا جای خوبی نیست!

بازم محوطه رو دید.
-دستشویی خواهران؟ نه!
باجه بلیط؟ نه!
ظرف پاپ کورن؟ این خوبه ولی خب من نمی‌تونم برم توش!

بلاتریکس باید سریع یه جایی رو پیدا می‌کرد. بعد از چند ثانیه گشتن، چشماش قفل شد به چند تا بوته و فکری به ذهنش رسید. به سمت اونا پرواز کرد و رفت بین اونا. موهاشو به شکل بوته دور خودش ریخت تا دیده نشه.

بلاتریکس تا حالا به اینکه می‌تونست از موهاش به عنوان ابزاری برای استتار استفاده کنه، فکر نکرده بود.

-هی هی هی...اینو ببین! یه بوته ی سیاه!
-اوه پسر...تا حالا همچین چیزی ندیده بودم!
-شما دو نفر دارین شوخی می‌کنین؟ تا حالا همچین چیزی ندیده بودین؟ اینا تو محله ما ریخته! سر می‌چرخونی یدونه می‌بینی...پای اینا به جای آب، باید نوشابه بریزی تا رشد کنن...اگه نوشابه مشکی بریزی، مشکی می‌شه...نارنجی بریزی، نارنجی می‌شه...

خالی بندی های مامور سوم باعث شده بود که کسی به بلاتریکس شک نکنه.

بلاتریکس نه فرار کرد و نه جنگید. عقایدشم سر جاش بود.

سوروس اسنیپ

سوروس هم فرود اومد ولی خب نمی‌تونست عین رابستن و بچه زمین رو بکنه...رفت و گوشه‌ای قایم شد.

داشت از پشت سر یک مامور آروم آروم رد می‌شد که پاش گیر کرد به آجر و یک صدای کوچیکی داد.
سوروس به سرعت رفت و پشت دیوار قایم شد.
مامور صدا رو شنیده بود و به مکانی که صدا از اونجا میومد رفت.

سوروس اگه کاری نمی‌کرد، گیر میفتاد و خب اگه اینجوری می‌شد مامورا از زیر زبونش قضیه ی جاسوسی برای محفل رو می‌کشیدن بیرون.

سوروس اگه لو می‌رفت، نجینی زودتر اونو می‌کشت و دیگه فرصت اینو نداشت که اشکشو به هری بده تا هری اونو بریزه تو قدح و خاطرات سوروس رو ببینه.
و از اون مهم تر دیگه کسی نمی‌فهمید که اون گفته "الویز"!

سوروس باید فکری می‌کرد و چون وضعیت خیلی بحرانی بود، سریع فکری کرد.

مامور نزدیک و نزدیک تر می‌شد.

-دادا می‌شه اونجا نری!

یه مامور دیگه به مامور اولی اینو گفت.
مامور دوم شماره یک داشت!
-دادا داره میریزه...لطف کن برو یه جای دیگه!
-ولی آخه...

مامور دوم بدون توجه به مامور اول اونو کنار زد و "داره می‌ریزه" گویان رفت سمت جایی که سوروس بود.
مامور اولم بیخیال صدا شد و رفت تا دنبال اعضای تیم رابسورولاف بگرده.

مامور دوم که داشت اقدامات اولیه برای خلاصی از شماره یک رو انجام می‌داد با صدایی که از پشت سرش شنید، عملیات رو متوقف کرد و پشتشو دید.

بوم

سوروس یه آجر گرفت و کوبید تو سر مامور...لباسای مامور رو در آورد و پوشید.
حالا شده بود عین خود مامورا!

سوروس برای اینکه عادی جلوه بده، "دیگه نمی‌ریزه" گویان به دیگر مامورا پیوست.

آتش زنه و علاف

-میو!

آتش زنه که اومدن مامورا به تک تک موهای تنش بود، وقتی دید بازی نیمه کاره ول شده، رفت پیش عشقش!
نبودین ببینین چه دل و قلوه ای می‌دادن...این میو می‌گفت اون میو می‌گفت...این دم تکون می‌داد، اون دم تکون می‌داد...واقعا صحنه ی رمانتیکی بود.
علاف هم که کمی به آتش زنه وابسته شده بود، نمی‌تونست اینجوری رهاش کنه. برای همین رفت پیشش!
-آتش زنه! نمی‌بینی مامورا اومدن...بدو بیا در بریم!
-میو!
-من زبون گربه ها رو بلد نیستم...بدو بیا بریم!

آتش زنه که می‌دونست علاف از فقر هوشی رنج می‌بره، لب به سخن باز کرد.
-من حیوونم...من گربه‌ام، ولی زبون تورو بلدم...شما آدما که ادعای عقل داشتنتون می‌شه زبون مارو بلد نیستین! اون میو هم ینی من کار دارم، نمیام!

علاف وقتی دید گربه می‌تونه حرف بزنه، کف کرد. ولی خب سریع کفاشو قورت داد چون وضعیت، وضعیت عادی‌ای نبود.
-چی چیو کار دارم...الان مامورا میان می‌گیرنمون...بیا بریم!

ماموری که از اول بحث آتش زنه و علاف، پشت علاف ایستاده بود، پسته ای از جیبش درآورد.
-حرص نخور، پسته بخور!
-نه داداش دمت گرم...می‌دونم تو این گرونیا به سختی پسته گرفتی، خودت بخور...نوش جونت! هی آتش زنه...مگه با تو نیستم! الان این مامورای عوضی میان! بیا بریم تا اینا نیومدن!

علاف می‌تونست پسته بخوره و دستگیر شه ولی الان هم پسته نخورد، هم آتش زنه رو راضی نکرد و هم با آتش زنه دستگیر شد.

کریس چمبرز

کریس راه های فرار بقیه رو دید...دستگیر شدن علاف و آتش زنه رو هم دید. و با خودش فکر کرد:
-من خیر سرم وزیر مملکتم! نباید مثل اینا، انقد با خفت و خواری فرار کنم...باید پرستیژ کاری رو رعایت کنم.

اینو با خودش گفت و فرود اومد.
از جارو پیاده شد...شونه ها و گردنشو صاف کرد...سینه ها رو داد جلو و شروع کرد به قدم زدن وسط زمین کوییدیچ!
جوری قدم برمی‌داشت که زمین زیر پاش می‌لرزید...و خب این لرزش بقیه رو هم از محل کریس خبر دار می‌کرد.
کریس می‌لرزوند و بقیه بیشتر خبردار می‌شدن. تا جایی که مکان دقیقشو پیدا کردن.

شاید کریس وزیر بود و سر این قضیه براش پارتی بازی می‌کردن. ولی خب وزیر بودن عواقب بدی هم داره.
دولت کریس، مملکت از دستش در رفته بود. کلید بالا پایین شدن قیمت گالیون که انگار دست یه بچه افتاده بود و باهاش بازی می‌کرد. وضعیت هوا داغون تر از قبل. ولی خب مرلین رو شکر امنیت همیشه برقراره!
آزکابان خیلی خوب کار می‌کنه!

این مشکلات باعث شده بود که مردم از دست کریس و کار هاش خسته بشن.

خب مامورا هم از همین مردم بودن دیگه!
-اونو بگیرین که هرچی می‌کشیم از اونه!
-ولی من وزیر مملکتم!

با این حرف کریس، آتیش مامورا تند تر شد.
کریس دیگه باید پرستیژ کاری رو می‌ذاشت کنار چون از هر طرف داشتن بهش حمله ور می‌شدن.

شروع کرد به دویدن. مامورا هم پشت سرش، دنبالش!
کریس بدو، مامور بدو...کریس بدو، مامور ندو! چرا مامور ندو؟ بخاطر اینکه یکی از نورافکنای درجه یک ورزشگاه که به دست مهندسین سخت کوش هاگزمیدی نصب شده بود، بطور کاملا طبیعی از جا کنده شده بود و سد راه مامورا شده بود.

قبل از این که نور افکن سقوط کنه یک مامور طلسم بیهوشی به سمت کریس روانه کرده بود ولی خب طلسم به نورافکن برخورد کرد.

کریس وزیر خوش شانسی بود.

حالا کریس می‌تونست با خیال راحت فرار کنه. ولی کجا؟ خب معلومه! هیچ جا برای کریس بهتر از پیش گابریل بودن نیست!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۳:۰۸:۱۱
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۸ ۲۰:۰۳:۵۲

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۶:۰۸:۵۱ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
#9
ارباب سلام کردن می‌شم ارباب!

ارباب از کی بود نقد نخواستن شده بودم ارباب!

ارباب الان خواستن می‌شم ارباب!
ارباب!

پ.ن:ارباب خودتون خلاصه کرده بودینش برای همین خلاصه ندادم.


ممنون که حواست بود. نه دیگه لازم نیست. اگه یکی دو پست قبل خلاصه داشته باشه همونو می خونم.

نقد پست شما ارسال شد.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲ ۰:۲۴:۰۱

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶:۱۴ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
#10
ویزو نقاش خوبی بود و مگس کِشیدن براش مثل آب خوردن بود.

بعد از فریاد زدن...ویزو از دور چند مگس رو دید که دارن به سمتش میان.

-تو گفتی یک؟
-آره!
-ینی به پول نیاز داری؟
-آره!
-ما هم نیاز داریم...یک!

ویزو فکر می‌کرد که اونا قرار ببرنش به مبارزان شریف ولی در واقع اونا خودشوک مبارزان شریف بودن که می‌خواستن برن به مبارزان شریف!

بعد از تمام شدن فریاد ها...ملخی وارد ماجرا شد که یک تیکه برگ توی دستش بود.

نقل قول:
داوطلبان مبارزان شریف از این طرف!

ملخ یه جورایی نقش هاگرید رو بازی می‌کرد.

تمامی مبارزان شریف با ملخ به سمت مبارزان شریف پرواز کردن.
مبارزان شریف مشتاق بودن تا مبارزان شریف رو ببینن و بفهمن داستان از چه قراره.

ویزو داشت با خودش می‌گفت:
-به قیافه ی خونی و داغون اینا نمی‌خوره، نقاشی بلد باشن. من حتما اول می‌شم و میرم تا آنتونین رو نجات بدم.

-مبارزان شریف! این شما و این هم مبارزان شریف!

ویزو بیست آمبولانس رو جلوی مبارزان شریف دید که توی هر کدومشون لاشه ی یک مگس بود.

ویزو فهمید اون بِکش نبود بلکه بِکُش بود.

ویزو باید برای مبارزه آماده می‌شد.


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.