هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۸:۱۰ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
#1
اسلیترین vs گریفندور

*****

-... و این بود پایان کار وزارت!

بعد از سخنرانی گابریل همه به طرف خونه هاشون رفتن.
همه ی اعضای کابینه از این اتفاق ناراحت بودن غیر از رابستن. دلیل خوشحال بودنش هم اختلاس دقیقه آخری ای بود که کرده بود.

رابستن شاد و شنگول به سمت خانه ی ریدل رفت. بعد از رسیدن به خانه ی ریدل بدون اینکه کار دیگه ای بکنه رفت سمت اتاق خودش.

-تموم شدن شد؟
-آره بالاخره!
-الان یعنی دیگه حقوق نجومی نداشتن می شی؟ من حقوق نجومی خواستن می شم خب!
-حقوق نجومی رو ولش کردن بشو! اختلاس کردن شدم! تازه اگه حقوق نجومی هم خواستن می شی، حقوق شهرداری هستن می شه!
-نیستن می شه!
-یعنی چی نیستن می شه؟
-یعنی نیستن می شه که دیگه. قبل اینکه اومدن کنی از یه جایی به اسم زوپس برات نامه اومدن شد. اونا برکنارت کردن شدن.
-چرا آخه؟
-دلیلشون کم کار بودنت، بودن می شه.
-من کم کار بودن بودم؟ شکستن بشه این دست که نمک نداشتن می شه. کور شدن بشن که کار های فاخر من رو ندیدن شدن.

رابستن بعد از گفتن اینا به فکر فرو رفت.

فکر رابستن - یک سال قبل

-اینجانب، رابستن لسترنج، به عنوان شهردار لندن کلنگ این مرکز تجاری رو زدن می شم. امید شدن بشه که دیگه بازار ها شلوغ نبودن بشه و همه به راحتی خرید کردن بشن.

چند ماه بعد

-آقای شهردار! شما ادعای کار کردن می شین؟ تنها کاری که کردین این بود که چند ماه پیش یه پروژه رو کلنگ زدین وتنها تغییری که اون پروژه کرد این بود که باد اومد و اون سوراخی که شما با کلنگ ایجاد کردین هم پر کرد.
-اون پروژه داستان داشتن می شه. وقتی من کلنگ زدن شدم، خاک بلند شدن شد و رفت تو دماغ یکی و اونم عطسه کردن شد. صبر اومدن شد. شما که انتظار نداشتن می شین که من این قضیه رو نادیده گرفتن بشم؟ چند ساعت منتظر شدن شدیم که یکی دوباره عطسه کردن بشه تا قضیه حل شدن بشه که متاسفانه نشدن شد. و با یه حرف دیگه ی شما هم من مشکل داشتن می شم. من فقط همین کارو کردن شدم؟ اون آسفالت ها چی بودن می شد که برای اینکه ماشین هاتون کمتر خراب شدن بشن می کردم؟

فردی که سوال پرسیده بود، مطمئن بود که قضیه به اینجا می رسه. برای همین عکسی رو به همه نشون داد.
-اینم اون آسفالتایی که می گین.
-خب...خب...من که گفتن می شم شما یک پرسنده نما هستین و جواب دادن به سوالای شما اشتباه بودن می شه.

پایان فکر رابستن

-حالا شاید زیادم کار نکردن شده باشم ولی اونا نباید انقد سریع منو برکنار کردن می شدن. حداقل یه جشنی چیزی برای برکناری من راه انداختن می شدن.
-بابا! تا حالا دیدن شدی برای برکناری جشن گرفتن بشن؟
-حرف درست بودن می شه! حالا مهم نبودن می شه! لیاقت منو نداشتن می شن. با این اختلاسی که کردن شدم تا چند سال نیاز به هیچی نداشتن می شیم.

چند سال بعد

-نیازمند بودن می شم. فقیر هستن می شم. لطفا کمک کردن بشین!

رابستن و بچه همه ی پول ها رو خرج کرده بودن و کفگیرشون خورده بود ته دیگ. دیگه هیچ پولی نداشتن و به دلیل اینکه رابستن هیچ کاری بلد نبود، در نتیجه سر کار هم نرفته بود تا یکم پول در بیاره.
-چرا ملت انقد خسیس بودن می شن؟ خب یکم پول دادن بشین دیگه.

رابستن غر می زد و با دستی خالی به سمت خانه ی ریدل ها حرکت می کرد. تو راه با یه آگهی رو به رو شد.نقل قول:
آیا مثل خر توی گل گیر کرده اید؟
آیا پولی برای خرج کردن ندارید؟
آیا دیگر نمی توانید کپشن "#لاکچری_لندن" بگذارید؟
به آدرس زیر بیایید و استعداد بازیگری خود را به چالش بکشید، شاید شما به عنوان نقش اول فیلم انتخاب شدید.

رابستن که چیزی برای از دست دادن نداشت. برای همین آدرس رو خوند تا تیری بزنه توی تاریکی!

آدرس مربوطه

رابستن به اونجایی که می خواست رسید. جلوی خودش یه صف خیلی طویل دید که هر لحظه به طولش اضافه می شد. برای همین سریع رفت داخل صف و صبر کرد تا نوبتش بشه.

نیم ساعتی گذشته بود ولی رابستن از جاش تکون نخورده بود. جلوشو دید و یک فاصله ی خیلی طولانی بین نفر جلوییش و نفر بعدیش دید. رو شونه ی جلوییش زد.
-ببخشید! چرا رفتن نمی کنین جلو؟ نیم ساعت بودن می شه که تکون نخوردن می شیم.

مرد جلویی اشاره ای به زمین کرد. رابستن صفی از زنبیل رو جلوی مرد دید.
-خب این یعنی چی؟
-زنبیل یعنی اینجا صف گرفتن. نمی تونم برم جلو تا طرفی که زنبیل گذاشته خودش بیاد جای زنبیلش.
-خب نشدن می شه که زنبیل رو زدن بشین کنار؟

بعد از گفتن این حرف کل جمعیتی که توی صف بودن نچ نچ کنان به رابستن نگاه کردن.

بعد از چند ساعت صبر کردن، بالاخره نوبت رابستن شد.

-بعدی!

رابستن وارد سالن محل تست شد. در بدو ورود رابستن، چشم تست گیرنده ها یه برق خاصی زد.

-به به! چه میمیک صورت خیلی خوبی داری! واقعا از دیدنت سیر نمی شم. خب اسمت رو بگو.
-سلام کردن می شم. من رابستن بودن می شم.

فقط رابستن داشت حرف می زد. از سه تست گیرنده، دو نفرشون تشنج کردن و نفر سوم بلند شد و شروع کرد به کف زدن.
-عالی بود! فوق العاده! دقیقا همون چیزی که می خواستیم.
-دقیقا چی خواستن می شین؟ این دو نفر حالشون خوب بودن می شه؟
-نگران این دو نفر نباش. از خوشحالی زیاد اینجوری شدن. و برای اون یکی سوالت. مطمئنی که می دونی کجا اومدی؟ ما دنبال نقش اول فیلممون گشتن می شدیم و الان تورو به عنوان نقش اول انتخاب کردیم. بهت تبریک می گم.
-یعنی الان قراره چی بودن بشم؟
-قراره سوپر استار بشی!

یک سال بعد

-با شما هستیم و نقش اول فیلم کله کدو! به افتخار رابستن لسترنج، سوپر استار سینمای لندن بزنید دست قشنگ رو تا وارد صحنه بشه.

هنگامی که رابستن وارد صحنه می شد، کاور فیلم هم روی تلویزیون پخش شد.

-می بینم که دنیای بازیگری بهت ساخته رابستن!
-به قول کارگردان:« تازه شروعش بودن می شه!»



ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۶ ۲۱:۵۲:۱۲

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲:۳۷ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸
#2
سوژه ی قبل به خوبی و خوشی، سال های سال، با هم زندگی کرد.


سوژه جدید

-با سلام کردن می شم خدمت شهروندان لندن! اومدن شدم که بهتون یک خبری رو دادن کنم. از بلاد کفر یک ویروسی به سمت ما روانه شدن شده. هنوز اسمی براش انتخاب نشدن شده ولی اینو دونستن بشین که بسیار خطرناک بودن می شه و احتمال مرگ وجود داشتن می شه! پیشگیری از اون بسیار راحت بودن می شه. از تماس با همدیگه خود داری کردن بشین. ماسک زدن بشین و از ماده ی ضد عفونی کننده استفاده کردن بشین. به همین راحتی بودن می شه! امیدوار بودن می شم که کسی از ما، دچار این ویروس نشدن بشیم! نگران کمبود ماسک و ماده ی ضدعفونی کننده هم نشدن بشین! در داروخونه ها به وفور بودن می شه!


رابستن بعد از تموم کردن یک سخنرانی امید بخش رو به منشیش کرد و گفت:
-همه ی ماسکا و ماده ضدعفونی کننده ها رو احتکار کن.

دو روز بعد

نقل قول:
پیام امروز:

احتکار کننده! دوست یا دشمن؟
بعد از شیوع بیماری ناشناخته و همه گیر شدن آن، مردم مظلوم لندن، در به در به دنبال ماسک و ماده ی ضد عفونی کننده می گردند. شایعات بر این اساس است که کسی تمام آن ها را احتکار کرده است. از بیننده خواهش می شود که بعد از رویت احتکار کننده آن را به مراجع بالا تحویل دهد.


خانه ی ریدل ها

-اگه تا دو ثانیه ی دیگر، برایمان ماسک پیدا کردین که کردین. اگر نکردین، خودمان شما را...
-ارباب!
-ماسک می کنیم.

رابستن منتظر همین فرصت بود. الان وقتش بود تا بره و از انبارش برای لرد ولدمورت ماسک و ماده ی ضد عفونی کننده بیاره و نور چشمیش بشه!

خانه شماره 12 گریمولد

-مطمئنی؟ با چشمای خودت دیدی باباجان؟ با همین چشمای پر عشق و خوشگل خودت؟
-بله پروف! با همین چشمام دیدم که توی انبار رابستن پر از ماسک و ماده ی ضدعفونی کننده بود.
-آفرین باباجان! حالا اگه این مسئله رو ثابت کنیم، همه به سمت روشنایی روی میارن و دور و بر ما پر از...
-پر...
- عه! فرزند! پر از عشق می شه.



تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴:۰۳ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۸
#3
سلام کردن می شم!

درخواست دوئل رو داشتن می شم با رودولف لسترنج! مدتش یک هفته بودن می شه! هماهنگ شده هم هستن می شه!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵:۳۵ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸
#4
اسلیترین vs ریونکلاو

شرط بندی


*****

-با سلام خدمت حضار گرامی و بینندگان توی خونه! با شما هستیم، با اولین قسمت از برنامه ی "قدح اندیشه"! چون قسمت اول هستش لازم می دونم که یک سری توضیحات در مورد روند این برنامه بهتون بدم. روند برنامه اینجوریه که، ما تمام افکار مهمون برنامه رو وارد قدح اندیشه می کنیم و با یک آشکار ساز اونو به نمایش در میاریم. و وقتی میگم تمام افکار، منظورم واقعا تمام افکاره!
خب حالا بی معطلی میریم سراغ مهمون اولین برنامه‌مون! خانوم ها و آقایان، این شما و این هم، وزیر سحر و جادو، خانوم گابریل دلاکور!

دوربین از روی مجری به سمت گابریل می چرخه که داشت مبلشو ضد عفونی می کرد.
-اوه...منم سلام عرض می کنم خدمت همه! خیلی خوشحالم که به عنوان اولین مهمون منو انتخاب کردین.

فلش بک - وی. سحر و جادو

-یا اولین مهمونت من می شم یا توی وایتکس غرقت می کنم.

پایان فلش بک

-خب خانوم وزیر، آماده این؟
-به طور کامل!

فردی از پشت صحنه با یک چوب دستی و قدح اندیشه وارد صحنه شد. گابریل رفت کنار قدح اندیشه و چشماشو بست و منتظر موند که خاطراتش گرفته بشه. بعد از انجام کار ها دوباره برگشت و روی صندلی مهمان نشست.

-خب از پشت صحنه اعلام می کنن که خاطرات برای نمایش آماده ان.

صفحه ی نمایش یک اتاق مثل کتابخونه رو نمایش داد.

-خانوم وزیر مثل اینکه در ذهن خودشونم به درست بودن همه چی وسواس دارن.
-نظم همه جا مهمه!

ذهن گابریل به طور کامل دسته بندی شده بود. هر دسته ای اسمی داشت و بعد به چند شاخه تبدیل می شد. دسته های مختلفی در ذهن گابریل وجود داشت که نود درصد اونا به پاکیزگی مربوط می شد. ولی هیچکدوم از اینا مورد توجه مجری برنامه قرار نگرفت. به خوندن دسته بندی ها ادامه داد تا رسید به دسته ی "محرمانه"!

-خب خب خب! مثل اینکه به جای جذاب ماجرا رسیدیم.

حضار با تشویق های فراوان باعث شدن که گابریل جلوی مخالفتی که قرار بود بکنه رو بگیره.
وارد دسته ی محرمانه شدن و به دو شاخه رسیدن.
-خب حضار محترم درون استودیو! شما می تونین با دستگاهی که روی صندلیتون تعبیه شده رای بدین که وارد شاخه ی "محرمانه های خصوصی" بشیم یا "محرمانه های وزارت"!

حضار رای هاشونو دادن و صد درصدشون به محرمانه های وزارت رای داده بودن.

-بیننده های توی خونه تعجب نکنن. حضار اولین برنامه رو اختصاص دادیم به تاکسی ران های عزیزمون!

وارد بخش محرمانه ی وزارت شدن. شاخه های زیادی رو بعدش رو به روی خودشون دیدن.

-وقت برنامه زیاد نیست برای همین فقط می شه وارد یکیشون شد. برای همین ما بصورت رندوم یکی رو انتخاب می کنیم.

انتخاب شده، "امورات مالی" بود. بعد از انتخاب کردن این بخش وارد یک خاطره شدن.

-گابریل باید بخاطر ریون کاری کنی که ما ببریم. باید خودتو به ریون ثابت کنی. من نمی دونم می خوای چیکار کنی ولی هرکاری می کنی باید ما ببریم.

گابریل در حین اینکه به سمت دفتر خودش می رفت، به حرف سو فکر می کرد. به این فکر می کرد که باید چیکار کنه. داشت به اون موضوع فکر می کرد که یک برگه چسبید به صورتش.

نقل قول:
شرط بندی در کوییدیچ را با ما تجربه کنید.

فکر بکری به ذهن گابریل رسید.

دفتر وزیر

-جدی حرف زدن می شین خانوم وزیر؟
-معلومه که جدی ام! فکر کردی پول های وزارت از کجا میاد؟ از همین شرط بندی و تبانی ها دیگه. ببین من پول وزارت رو توی برد ریون می بندم. تو هم کاری کن اسلی ببازه. به همین سادگی کلی پول به جیب می زنیم! اسلی هم که ببازه براش فرقی نمی کنه. در کل قهرمانه!
-ولی خب اینجوری به تیمم خیانت کردن نمی شم؟ نشدن می شه که این کارو نکردن بشم؟
-خیانت کجا بود. فقط یه باخت ساده‌س که چیزی رو هم تغییر نمی ده. البته تغییر می ده. مقدار پول وزارت رو! در ضمن اگه این کارو نکنی، مجبور می شم به دلیل هدر دادن پول وزارت، اخراجت کنم!

رابستن از ضریب هوشی خوبی برخوردار نبود و گول زدنش مثل آب خوردن بود. وقتی رابستن از اتاق رفت، گابریل به موضوع مهمی فکر کرد. به اینکه چرا واقعا نره و پول های وزارت رو روی این موضوع شرط بندی نکنه. چون شرط بندی ها احتمال برد ریون رو زیر ده درصد می دونستن پس حتما پول خوبی به جیب می زد. پس وسایل رو جمع کرد و به آدرسی که روی اون کاغذ نوشته بود، رفت.

روز مسابقه - رختکن اسلیترین

-بالاخره به بازی آخر رسیدیم. اگه مثل دوتا بازی قبل، بازی کنیم با سه برد قهرمان می شیم.

رابستن که تا اون موقع داشت فکر می کرد که چجوری این قضیه رو به تیم بگه، فرصت رو غنیمت شمرد و گفت:
-خب چرا خودمون رو خسته کردن بشیم؟ ما در کل قهرمان بودن می شیم و نیاز نبودن می شه که به خودمون سختی دادن بشیم تا این مسابقه رو هم بردن بشیم. همینجوری هم از بازی های قبلی خسته بودن هستیم. گوشه ردای ارباب رو نگاه کردن شو، پاره شدن شده. نصف مو های بلاتریکس ریختن شده. نظرتون چی بودن می شه که بازی رو آسون گرفتن بشیم و باخت دادن کنیم؟

بعد از زدن این حرفا، رابستن با یک مشت "نچ نچ" و "اوف بر تو" رو به رو شد.
-تو واقعا اسلیترینی ای؟
-کی این را وارد مرگخواران کرد؟
-مرتیکه ی نمک نشناسِ تسترالِ کدو زاده! با چه جرئتی این چرت و پرتا رو گفتی؟

همه یک سری چیز به رابستن گفتن و اونو کنار زدن تا وارد زمین بازی بشن.
رابستن که این رفتار رو پیش بینی کرده بود، رفت سراغ پلن بی!
جارو های نیموس 2000 رو با نیمبوس 1000 های نیمبوس 2000 نما عوض کرد. صد در صد این پلن جواب می داد.

-یاران و هم تیمی های ما! همان طور که می دانید ما اربابی بسیار پولدار هستیم و برای مسابقه ی آخر برایتان جارو های نیموس 2000 توربو شارژ خریداری کردیم تا کیف کنید.

رابستن فکر اینجاش رو نکرده بود ولی چون وقت خالی داشت یک پلن سی هم برای خودش ریخته بود.

-کریچر! از ریگولوس شنیدم که دوست داره تو بد بازی کنی! خواستم بهت بگم، چون فکر می کردم حرفای اون برات مهمه!
-حرف ارباب ریگولوس همیشه برای کریچر مهمه! کریچر بد بازی می کنه.

این پلن داشت جواب می داد.
-بلا! دونستن می شدی که هوریس پشتت گفتن شده که از تو بهتر بازی کردن می شه؟
-چی؟ اون سگی بدست از من بهتر بازی کردن می شه؟ الان یک جوری بازی می کنم تا ببینیم کی بهتر بازی می کنه.

انگار این پلن هم اشکالاتی داشت.
رابستن دیگه پلنی نداشت و خودشو برای اخراج شدن آماده کرده بود. جاروشو گرفت و رفت توی زمین بازی.

-خب با شما هستم و یه مسابقه ی کوییدیچ تشریفاتی. اسلیترین از قبل قهرمانیش ثبت شده بود ولی خب باید این بازی برگزار بشه تا مسابقات به پایان برسه. بازیکنای دو تیم رو می بینین که منتظر داور هستن تا توپ ها رو رها کنه و بازی شروع شه...و شروع شد. مهاجمین دو تیم به سمت کوافل حمله ور می شن ولی این گابریل هستش که بهش می رسه و سریع یک حمله رو ترتیب می ده.
-ارباب مطمئنین اینا توربو شارژن؟ اینا که خیلی کندن!

از شانس خوب رابستن، بازیکنا نیمبوس 1000 های 2000 نما رو برداشته بودن.

گابریل با سرعت به سمت دروازه حرکت می کرد. بلاتریکس و هوریس با هزار زحمت بهش رسیدن و از دو طرف بهش نزدیک شدن.
-تو از من بهتری؟ حالا بهت نشون می دم.

بلاتریکس رفت سمت هوریس. هوریس تا دست انداخت که توپ رو از گابریل بگیره، بلاتریکس یک تنه بهش زد و اونم تعادلش به هم خورد و از روی جاروش افتاد.

-اوه اوه! اونجا رو ببینین! فکر نکنم هوریس حالا حالا ها خوب بشه. اسلیترین باید با یه یار کمتر بازی کنه.

گابریل توپ رو به سو پاس داد. سو هم به حمله ادامه داد! نزدیک دروازه بود که لینی رو دید که کنار دروازه خالی بود. بهش پاس داد. ولدمورت این صحنه رو دید و رفت که پاس رو قطع کنه ولی به دلیل سرعت کم جاروش به توپ نرسید و لینی توپ رو وارد دروازه ی خالی کرد.

-و گل! اولین گل برای ریونکلاو! اسلیترین، اون اسلیترین همیشگی نیست.

یک ساعت بعد

ریونکلاو هشتاد امتیاز از اسلیترین جلو بود و این نتیجه خیال رابستن رو راحت کرده بود.

-به نظر می رسه کریچر اسنیچ رو دیده و داره می ره سمتش!
-رفتن می کنه سمتش؟ این که گول خوردن شده بود! فکر کنم اخراج شدن می شم.

کریچر با تمام سرعت به سمت اسنیچ می رفت و دروئلا هم پشت سرش. نسبتا به اسنیچ رسیده بود که یاد حرف رابستن افتاد.
-کریچر چیکار می کنه؟ کریچر نباید از سخنان گهر بار ارباب ریگولوس بزرگ سرپیچی کنه. کریچر جن خونگی بد! کریچر باید تنبیه بشه!

کریچر، خودجوش خودشو از روی جارو پرت کرد پایین و افتاد روی هوریس اسلاگهورنی که تازه به هوش اومده بود و داشت قدرتشو جمع می کرد تا بلند شه.

-ئلا اسنیچ رو گرفت! بازی تمومه! ریونکلاو برد! یه برد خیلی آسون و عجیب!

-پس این همه پول وزارت اینجوری بدست اومده! قضیه جالب شد ولی حیف ما وقت، برای پرداختن بهش نداریم. همه ی بینندگان و حضار درون استودیو رو به مرلین می سپارم! تا برنامه بعد مراقب خودتون باشید!

دوربین ها خاموش شد و حضار خارج شدن و مجری، گابریل رو دید که داشت آستین هاشو بالا می زد.

فردا

نقل قول:
روزنامه ی پیام امروز:

مرگ ناگهانی مجری معروف!
دیشب بعد از اینکه این مجری برنامه ی خود را تمام کرد، به طرز وحشتناکی کشته شد. پزشکان سنت مانگو، خوردن مقدار زیادی وایتکس رو دلیل مرگ ایشان می دانند. قاتل همچنان شناخته نشده ولی گروه کاراگاهان به تحقیقات خود ادامه می دهند تا قاتل را پیدا کنند.



تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۶:۱۰ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸
#5
با توجه به ذره‌بینی بودن انگشت لینی، مرگخوارا سعی کردن راهی برای پیچوندنش پیدا کنن.

- وای چقدر هوا خوب شده نه؟
- من که اصلا بویی جز بوی خرابکاری بچه احساس کردن نمی‌کنم. بخشیدن کنین!
- اومدیم و دستت کرونایی بود، اون‌وقت چی؟

و این شد که لینی، لب برچیده و انگشت بو پیازی به دهن، از عرصه کناره‌گیری کرد.

- من که می‌گم باید از همین جا راه بیفتیم و رو همه وایتکس بریزیم. اونی که بیشتر سفید شد محفلیه!
- ولی به نظر من همین جا می‌شینیم زیر این آفتاب و می‌خوابیم، زمین گرده بالاخره بهشون می‌رسیم دیگه!
-
- نظرتون چیه بچه گریم کردن کنیم و بعد اونو بردن کنیم به مدیریت و توی بلندگفتن‌کن گفتن کنیم موهاش نارنجی هستن می‌شه؟
- فکر خوبیه... . ولی آخه چطوری گریمش کنیم؟ ما که هر وقت محفلیا رو دیدیم زدیم صافشون کردیم، قیافشونو یادمون نمیاد که...

همه‌ی نگاه‌ها به طرف بلا برگشت و بلا هم به گوشه‌ای از درخت که شکاف کوچیکی داشت.
- کی گفته یادمون نمیاد؟! ... خالی؟ بیا بیرون!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵:۲۵ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸
#6
- محبوبیت و شهرت رو ازش بگیریم و توی یه جامعه‌ی بدون ساحره تنهاش بذاریم!
- توی یه اتاق با یه عالمه تی‌های شکسته و تیکه تیکه شده زندانیش کنیم!
- بچه‌های پوشک نشده و کاراته‌باز رو دادن کنیم دستش!

اما این حدسیات اصلا مدنظر لرد سیاه نبودن.
- یاران خنگ ما، اعدامی که ما توی ذهنمونه خیلی فراتر و ترسناک‌تر از این‌هاست!

یاران خنگ، مشتاق شدن که بفهمن چی می‌تونه از نگاه اربابشون برای لینی بدترین نوع مجازات باشه و دردش به اعدام و گیوتین هم برسه.

- ارباب، نکنه می‌خواین به رگبار آوادا ببندینش؟
- نه... به نظر من می‌خوان سوار موشک کاغذی به طرف افق‌های دور بفرستنش!
- پس حتما می‌خوان معجون"مرگی بدتر و ترسناک‌تر از گیوتین" بهش بخورونن!
- خنگ‌ترین یاران دنیا، یک بار دیگه نذارین در اوج ابهت حرفمونو بزنیم، همتون‌و به عنوان مجرمای بعدی در دادگاهمون بررسی می‌کنیم!

سکوت محض دادگاه رو فرا گرفت و لرد سیاه گلوشو صاف کرد.
- ما می‌خوایم یه جغجغه جای نیشش کار بذاریم!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷:۱۰ پنجشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۸
#7
قضیه فیل تو فیله!

سوژه: تسترال


*****

-من دقیقا کجا بودن می شم؟

رابستن نگاهی به دور و برش کرد. اونجا چیزی وجود نداشت که براش آشنا باشه. توی یه جاده بود. نگاهی به روبرو انداخت. انگار جاده تا بی نهایت ادامه داشت. رابستن از سر ناچاری شروع به حرکت کرد تا شاید به مکان آشنایی برسه و بفهمه دقیقا کجاست.
نیم ساعتی راه رفت تا به یه رودخونه رسید که روش پل ساخته شده بود. تو نگاه اول، اونجا هم براش ناآشنا بود. ولی بعد که دقیق تر به پل نگاه کرد، فهمید که اونجا کجاست.
رابستن عکس اون پل رو توی یه کتاب دیده بود. البته فکر نکنین که رابستن اهل کتاب بود؛ رابستن عملِ حرف زدن رو به زور انجام می داد چه برسه به خوندن. اون عکس رو تو کتابی که دست دروئلا بود، دیده بود. کمی فکر کرد تا اسم کتاب یادش اومد؛ اسم کتاب "قضه های بیدل نقال" بود.
رابستن کلا از قصه های بیدل نقال یکیش رو بلد بود که از قضا همون هم به کارش اومد.

حرکت کرد که از پل رد بشه.

"مرگ"، بعد از اینکه برادر سوم به مرگ طبیعی مرده بود، با تکیه بر سخنِ "قاتل همیشه به محل جرم برمی گرده"، برگشته بود سر همون پل تا اشخاصی که از اون پل رد می شن رو اغفال کنه و زودتر ببره پیش خودش!

مرگ خیلی اجتماعی بود.

رابستن به وسطای پل رسیده بود که مرگ اومد و روبروش قرار گرفت.

-خودت دیگه قضیه رو می دونی دیگه؟ توضیح ندم؟
-دونستن می شم! دونستن می شم!

رابستن کلی آرزو داشت که می خواست برآورده شه. اون همه ی آرزو هاش رو توی دفترچه یادداشتش نوشته بود و از مهم ترین به الکی ترین، دسته بندی کرده بود. مهم ترین آرزوش این بود که بتونه درست فارسی حرف بزنه ولی خب این رو می تونست خودش یاد بگیره و نیازی نبود که این فرصت رو بخاطر این آرزو بسوزونه. برای همین رفت سراغ دومین آرزوی مهمش که دست‌یابی بهش، به صورت عادی، غیر ممکن بود.
-من خواستن می شم که دیگه قتلی صورت نگیره!

ناگهان از پشت سر رابستن صدایی اومد.
-راب!

رابستن به سرعت سرشو چرخوند تا از صورت اربابش بفهمه که حرفشو شنیده یا نه...متاسفانه شنیده بود.

-تو مایه ی ننگ مرگخواران ما هستی راب! هزاران اوف بر تو! میوه های مادرمان به صورت همزمان در کلیه ات...

لرد ولدمورت با هر توهینی که می کرد، نزدیک تر می شد تا جایی که به یک متری رابستن رسید. دستش رو داخل رداش برد.
-آواداکد...

-نه!

رابستن از خواب پرید. این کابوس رو چند باری دیده بود، ولی هیچوقت به مرگش ختم نمی شد.
-همه‌ش خواب بودن می شه بابا! ارباب که منو کشتن نمی کنه.

رابستن به خودش قوت قلب داد و بلند شد و رفت سمت آشپزخونه تا صبحونه بخوره. تو راه بود که بلاتریکس رو دید.
-سلام بلا!
-سلام و تسترال! از اون خواب تسترالیت نمی خوای بلند بشی؟ حتما الانم می خوای بری اون صبحونه ی تسترالیتو کوفت کنی؟
-بلا! ساعت تازه 5 صبح بودن می شه! من همیشه این موقع بیدار شدن می شم.
-5 صبح و تسترال! امروز باید 3 بیدار می شدی.
-چرا خب؟
-بخاطر تسترال!
-نه جدی گفتن می شم. چرا امروز باید 3 صبح بلند شدن می شدم خب!
-مگه با تو شوخی دارم؟ بخاطر تسترال باید بلند می شدی. امروز راس ساعت 3، تسترال جدید اومده. منم کار رو سرم ریخته، نمی تونم بهش رسیدگی کنم. در نتیجه تو باید اینکارو کنی. جدیده! هنوز رام نشده. رامش می کنی، بهش می رسی و بعد می بریش تو اتاق تسترالا! فهمیدی؟
-عا...
-عا و تسترال!

بلاتریکس این رو گفت و رفت.

رابستن بعد از رفتن بلاتریکس، هیچ عکس العملی نشون نداد. فقط به روبرو نگاه می کرد. چرا؟ چون چاره ای نداشت!

فلش بک-پنج روز پیش

رابستن باید به ماموریت می رفت. یه ماموریت به همراه فنریر. انگار فنریر بوی ماگل حس کرده بود و قرار بود که برن و رابستن گزارش تیکه پاره شدن ماگل ها توسط فنریر رو بنویسه!

شروع به حرکت کردن.

-ای جان! ماموریت! اونم خوردن ماگلا! راب! تو که نمی دونی. ببین! وقتی انگشتت رو فرو می کنی تو چشم یه ماگل. بعد چشمشو می کشی بیرون و می خوریش چه لذتی داره! تازه وقتی چشم رو می کشی بیرون، خون می پاشه تو صورتت. می دونستی خون ماگلا خیلی برای پوست مفیده؟ حالا اینو ولش کن...

موقعی که فنریر داشت با آب و تاب، فواید ماگل ها و طعم لذیذشون رو برای رابستن توصیف می کرد، رابستن داشت با خودش فکر می کرد که چطوری به ترسش غلبه کنه.
بعد از چند دقیقه به مقصد رسیدن.
-هنوز بوی ماگل می ده!

فنریر وقتی که اون بو به بینیش رسید، از خود بی‌ خود شد؛ با کله رفت تو در و در رو شکست. سه ماگل دور یه میز نشسته بودن و داشتن بازی می کردن. فنریر بی معطلی به سمتشون حمله کرد و با انگشت، چشم تک تک ماگل ها رو در آورد و خورد.
-این طعم زندگیه! خب راب! کارشونو تموم کن. من که حالمو کردم، توهم بکن.
-چی؟ نه دیگه! ارباب گفتن شدن که من فقط گزارش نوشتن کنم. تو که نخواستن می شی که من توی گزارش نوشتن کنم، فنریر از کشتن چندتا ماگل ترسیدن شد؟
-چرا قضیه رو پیچیده می کنی راب! من فقط گفتم که یه حالی بکنی، همین!

فنریر چوب دستیشو در آورد.
-آواداکدا...

رابستن بلافاصله سرشو انداخت پایین و شلوارشو دید که داره خشک و خشک تر میشه. طبیعت سیرازویی ها اینطوریه که موقع ترس شلوارشون رو خشک می‌کنن!

پایان فلش بک

رابستن تا حالا هیچ مرگی رو ندیده بود و در نتیجه نمی تونست هیچ تسترالی هم ببینه. رابستن از دیدن مردن کسی، می ترسید!

سریع به سمت کتابخونه ی دروئلا حرکت کرد تا شاید راه حلی به جز دیدن مرگ یک نفر وجود داشته باشه تا بشه یه تسترال رو دید. به کتابخونه رسید و یه کتاب رو با عنوان "تسترال ها: از حاکم به زیر دست" پیدا کرد. فهرست کتاب رو دید. فصلی که توش انسان ها تونستن بفهمن که چطوری یه تسترال رو ببینن رو پیدا کرد. ورق زد و رسید به صفحه ی مورد نظرش:

نقل قول:
جادوگران و ساحرگان مشتاق به تسترال بعد از تلاش های بسیار زیاد، راه دیدن تسترال ها را کشف کردند. هر شخصی که صحنه ی مرگ کسی را دیده باشد، می تواند تسترال ها را ببیند. البته شایعاتی هم وجود دارد که اگر کسی به قبیله "گومبا گومبا" واقع در آلاسکا مراجعه کند، لازم نیست که صحنه ی مرگ کسی را ببیند...


رابستن بعد از اینکه این قسمت رو خوند یه لبخند گنده رو صورتش نقش بست و به خوندن ادامه داد:

نقل قول:
نکته ی مهم:
شایعه بودن این قضیه بخاطر این هست که افراد این قبیله آدم خوار هستند برای همین هرکس که برای گرفتن اطلاعات به آنجا رفته، هیچوقت برنگشته!

رابستن نمی دونست که چه گناهی کرده که انقد بدبیاری میاره.

دیگه راهی براش نمونده بود. یا باید با ترسش مقابله می کرد، یا اینکه بلاتریکس اونو می کشت. تا فکرش به اینجا رسید، خواب امروزش رو به یاد آورد.
- نکردن بشه که خوابم تعبیر شدن بشه. من هنوز جوون بودن می شم. من کلی آرزو داشتن می شم. من می خوام دخترم رو توی لباس عروس دیدن کنم. ولی خب چجوری با ترسم مقابله کنم؟ برم به ارباب گفتن کنم که بهم ماموریت دادن کنه تا یکی رو کشتن کنم؟ ولی خب من که نتونستن می شم این کارو کردن بشم. ولی خب اگه اینکارو کردن نشم، مردن می شم. اگه ماموریت خواستن بشم و انجامش ندادن بشم، بازم مردن می شم. مرلینا چیکار کردن بشم خب!

- ماموریت رو انجام بده...

مرلین داشت از اونجا رد می شد و اینو گفت. رابستن این رو شنید و قوت قلب گرفت چون مرلین هیچ‌وقت بد مرگخواری رو نمی خواست. پس رفت سمت اتاق لرد ولدمورت!

- ...کدام ماموریت؟ عزراییل! تو کلا چیکار می کنی؟ اون لیستی که بهت دادیم چه بود پس! برو جان آن فانی ها را گرفته و گزارش بده دیگر!

اتاق لرد ولدمورت

رابستن به اتاق لرد رسید. نفس عمیقی کشید و در زد.

- بیا تو!

رابستن وارد شد.
-سلام کردن می شم ارباب! خوب هستن می شین ارباب؟ ارباب اومدن شدم که یه ماموریت بهم دادن بشین که برم و دخل چندتا ماگل رو آوردن کنم تا یکم حال اومدن بشم.

رابستن با خودش این فکر رو می کرد که اگه با اعتماد به نفس حرفشو بزنه، می تونه راحت تر با کاری که قراره بکنه، کنار بیاد.
رودولف، که برای رسوندن یه خبر به ارباب پشت در بود، حرفای رابستن رو شنید و از این خود شیرینی رابستن کفری شد. ناسلامتی اون رکورد دار کشتن ماگل ها بود. از نظر خودش نور چشمی لرد بود. پس برای اینکه رابستن این جایگاه رو ازش نگیره سریع وارد شد.

-ارباب تموم شد.
-رودولف! بهت یاد ندادن در بزنی؟ خیر سرمان ارباب هستیم. حالا چی تموم شد؟
-ارباب ماگلا تموم شدن! من پنج سال پیش با یک دور اندیشی، شروع کردم به عروسی با ماگل های مونث! الان هر بچه ای که به دنیا اومده دورگه‌س! ماگل های مذکر رو هم که خودمون کشتیم ارباب! الان دیگه ماگلی وجود نداره!
-ماگل های مونث چی؟
-ارباب اونا سر زا رفتن! نتونستن قمه هایی که همراه بچه میمودن بیرون رو تحمل کنن.
-نگفتیم با جزئیات توضیح بده که! درکل، آفرین رودولف! بالاخره از مغزت استفاده کردی. ما خشنودیم!

این ماموریت که نشدنی شد. رابستن باید ماموریت دیگه ای درخواست می کرد.
-پس ارباب اگه شدن می شه یه ماموریت دادن کنین که دخل یکی دوتا محفلی رو آوردن کنم.

رودولف نیشخندی زد.
-ارباب یه خبر دیگه هم دارم. ارباب بعد از اینکه خبر تموم شدن ماگل ها پخش شد. محفلی ها به قدرت مرگخوارا ایمان آوردن و همشون جامه هاشونو دریدن و سر به بیابان گذاشتن و از کمبود آب و غذا هلاک شدن.
-دیدی رودولف! از مغزت استفاده کنی، نتایج خوب هم می گیری!

رابستن، بلاتریکس رو چوب دستی به دست توی ذهنش تصور کرد. انگار خوابش قرار بود تعبیر بشه. باید سرنوشتش رو می پذیرفت.

-ارباب حالا که آرمان هاتون رو به تنهایی انجام دادم، وقتش نیست که منو به عنوان جانشینتون معرفی کنین؟
-باز ما از این تعریف کردیم، پررو شد!
-خب حالا این کار رو نمی کنین، بخاطر کاری که کردیم، می شه مادرتون رو بگیریم؟
-رودولف! تو هوس کردی بمیری؟
-خب حداقل بذارین من از اون دکه به اینجا نقل مکان کنم. دوتایی با هم توی یه اتاق زندگی کنیم! این دیگه خوبه! نه ارباب؟
-رودولف! یکم قبل تر در مورد آرمان هامون حرف زدی. الان که داریم به مغز مبارکمان فشار می آوریم، یادمان آمد هنوز آرمان هایی داریم.
-مثلا چی ارباب؟
-باید مرگخوار هایمان را کمی سر و سامان دهیم! پررو بینشان زیاد شده.
-منظورتون چیه ارباب؟

لرد ولدمورت دیگه به حوصله ی جواب دادن به سوالای رودولف رو نداشت. چوب دستیشو در آورد و به سمت رودولف آواداکداورا زد.
رابستن رعد سبز رنگ رو دنبال کرد و صحنه ی برخوردش به رودولف رو دید. بالاخره موفق شد که یه صحنه ی مرگ رو ببینه.

-بنظرمان دیگر آرمانی نمانده. ولی زندگی نباید بی هدف باشد. باید بعدا برای خودمان آرم...چرا تاریک شد؟ چرا ما نمی توانیم چیزی ببینیم؟ حتما تقصیر مرلینه! بهش گفتیم هر موقع خواست تغییراتی در دنیا بدهد با ما هماهنگ کند.

رابستن برگشت تا ببینه چرا اربابش این حرفو زده و با صحنه ای ترسناک رو به رو شد.
-ارباب! هنوز هورکراکس داشتن می شن دیگه؟

-ارباب! گزارش روزانه رو آوردیم. می شه بیایم داخل؟

سر و گردن لرد ولدمورت توی دهن تسترال بود و بلاتریکس پشت در! انگار قرار بود خواب رابستن تعبیر بشه.


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۱۷ ۲۳:۵۴:۰۷
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۱۷ ۲۳:۵۸:۰۶

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۴:۱۷ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
#8
اسلیترین با فیل (خودم) به فیل هافلپاف (ماندانگاس) حمله می کنه!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۰۸:۵۵ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸
#9
اسلیترین vs هافلپاف


سوژه: تغییر شکل


*****

-با سلام خدمت دوست داران کوییدیچ! با شما هستیم با یه مسابقه ی دیگه! یه مسابقه ی حساس و تماشایی بین اسلیترین و هافلپاف! حاشیه هایی که طرفداران هافلپاف ایجاد کرده بودن باعث شده که حساسیت این بازی دو چندان بشه.

فلش بک - تالار هافلپاف

- همتون می دونین که ما به برد این بازی نیاز داریم تا وضعیتمون توی جدول خوب بشه. پس لطفا ایده هاتون رو بریزین وسط که چیکار کنیم تا ببریم.
-این ساده‌س! من می رم و ساحره های تیم حریف رو اغفال می کنم و می گم به نفع تیم ما بازی کنن.

البته رودولف بعد اینکه یادش اومد که ساحره های تیم حریف، بلاتریکس و خانوم بلک هستن از حرفش پشیمون شد.

-می تونیم جو رو متشنج کنیم!
-منظورت چیه سدریک؟
-ببینید! اگه ما بتونیم با یک سری کار ها، وضعیت روحی تیم مقابل رو به هم بریزیم، بردمون حتمی می شه.
-خب ایده ای داری؟
-یه چندتا دارم!

پایان فلش بک

-البته این حواشی، عصبانیت آقای فیلچ رو هم دو چندان کرده.

همون لحظه - آقای فیلچ

-از همون اول هم از کوییدیچ بدم میومد! یه سریا این بنر های مزخرف رو می زنن ولی من باید جمعشون کنم. آخه بنر "لا تیم الا هافل! لا رابستن الا خنگ" چیه دیگه؟ این حتی قافیه هم نداره! می خواین ملت رو مسخره کنین، حداقل یکم خلاقیت به خرج بدین!

پایان همون لحظه

-در بین حرفای من، بازیکنان هم وارد میدان شدن. خشم بازیکنان اسلیترین حتی از اینجا هم مشخصه! بنظرم این کار هافلپافی ها بیشتر به ضرر خودشون شده بود...خب، توپ ها آزاد می شن و مسابقه شروع می شه. بلاتریکس سرخگون رو صاحب می شه و به سرعت به سمت دروازه ی هافلپاف حرکت می کنه. آریانا رو رد می کنه و توپ رو می ده به هوریس اسلاگهورن...دورا به توپ بازدارنده ضربه می زنه و اونو می فرسته سمت هوریس! هوریس باید مراقب باشه. اوه مرلین من! هوریس رو می بینین که روی جاروش ایستاده...بازدارنده داره بهش نزدیک می شه و هوریس، آفتاب بالانس می زنه و بازدارنده بهش نمی خوره. به نظرم که هوریس قبل بازی یه 100 ساله باز کرده. ... حمله ادامه داره. هوریس، رابستن رو خالی می بینه و بهش پاس می ده. رابستن تا سرخگون بهش می رسه اونو به سمت دروازه می فرسته و گل! گل برای اسلیترین! چه گل می زنی رابستن! سدریک حتی فرصت واکنش هم نداشت! اینه عاقبت عصبی کردن اسلیترینی ها!

همه ی هافلپافی بعد از خوردن این گل به سدریک نگاه کردن.
-الان به نظرت روحیه اینا داغون شده؟
-باید می شد! ولی خب انگار که نشده.

بعد از دعوای کوتاه بین بازیکنای هافلپاف با سدریک، بازی از سر گرفته می شه.

-خب بازی رو هافلی ها شروع می کنن. اونا این فرصت رو دارن که گل زود هنگامی رو که خوردن، جبران کنن! رکسان، رز و آریانا به صورت مثلثی حرکت می کنن و هرکی بهشون نزدیک می شه رو با پاس های بی نقص رد می کنن. ولی مهاجمین اسلی بعد از چند ثانیه دوباره جلوشون ظاهر می شن.

مهاجمین هافلپاف از این همه سمجی بازیکنان اسلیترین خسته شده بودن. از هر راهی می رفتن، جلوشون سبز می شدن. برای همین رز یه فکری کرد و به سرعت رفت سمت دروازه. آریانا که سرخگون دستش بود اونو دید و سریع بهش پاس داد. رز سرخگون رو گرفت و وقتی صورتشو برگردوند که جلو رو نگاه کنه، یه توپ بازدارنده رو توی 30 سانتی متری خودش دید. فرصت واکنش دادن رو نداشت و توپ بهش خورد و اونم تعادلش رو از دست داد و از روی جاروش افتاد.

-نوش جونت بشه هیپوگریف! گوشت تسترال 500 ساله بشه، بچسبه به تنت.

خانوم بلک با اولین ضربه اش یدونه از هافلپافی هارو از دور خارج کرد.
رابستن سرخگون بی صاحب رو ورداشت و دوباره یه حمله رو ترتیب داد. بلاتریکس و هوریس هم در دو طرفش قرار داشتن و منتظر بودن که رز و آریانا نزدیکشون بشن. همین‌طور که سه نفری به سرعت به سمت دروازه حرکت می کردن، آریانا سعی کرد که از سمت هوریس به رابستن نزدیک بشه و توپ رو ازش بقاپه که شکم هوریس مانعش می شد. رکسان هم از اون طرف، همین قصد رو داشت ولی موهای بلاتریکس بهش اجازه نمی داد.

-مدافعین هافل باید به کمک مهاجمینشون بیان و یه کاری کنن!

اگلانتاین و دورا هم‌زمان با هم توپ های بازدارنده رو به سمت رابستن فرستادن.

- انگار قراره یه چیز دردناک ببینیم. اگه اون دو تا بهش بخورن، حداقل 6 ماه توی بیمارستان بستری می شه...صبر کنین! نیروی کمکی رابستن تو راهن!

خانوم بلک و هکتور به سمت رابستن میومدن.

- اونا به رابستن می رسن! و بله! توپ ها رو می زنن و نمی ذارن که به رابستن اصابت کنه...رابستن توی بازی می مونه!

توپی که هکتور دفع کرد، دوباره به سمت دورا برگشت و دورا هم با یک ضربه، توپ رو زد تا بهش نخوره. توپ بازدارنده به طرف کریچری که دنبال گوی زرین می گشت، رفت.

- یک لحظه چشم از حمله ی اسلیترین بردارین و کریچری رو ببینین که از روی جاروش افتاده و داره لحظه به لحظه به زمین نزدیک تر می شه!
-ارباب ریگولوس به کوییدیچ بی برخورد اعتقاد داشت! کریچر درد داشت!

کریچر به زمین برخورد کرد و دیگه نتونست به بازی ادامه بده. از اون طرف مهاجمین تیم اسلیترین هم به پیش‌رویشون ادامه می دادن.

-با از دست دادن جستجوگر کار برای اسلیترین سخت می شه ولی اگه همینجوری به حمله ادامه بدن، شاید ورق برگرده. به ادامه بازی می پردازیم! هوریس و بلا، همچنان دارن از رابستن مراقبت می کنن. اگه همینجوری پیش بره این حمله هم به گل تبدیل می شه و در اوایل بازی، هافلپاف دو گل رو دریافت می کنه...از نگاه های رودولف هم معلومه که گوی زرینی در کار نیست. هافلپاف باید به خودش بیاد.

رکسان و آریانا هیچ کاری نمی تونستن بکنن غیر از اینکه حرکت مستقیم رابستن به سمت دروازشون رو مشاهده کنن.

-و گل! یه گل دیگه برای اسلیترین! اینجوری پیش برن شاید حتی به وجود جستجوگر هم نیاز پیدا نکنن.

تیم اسلیترین با حواشی قبل از بازی، عصبی تر و با گل های زود هنگامش پر روحیه تر بازی می کرد.

11 ساعت و 50 دقیقه بعد

-سرخگون دست رابستنه! اون فرصت گل زنی داره!

رابستن به سرعت به سمت دروازه ی تیم گریفندور حرکت می کرد. از طرفی رودولف هم بالاخره گوی زرین رو دیده بود و به سمتش حمله ور شده بود.


-فقط چند دقیقه به تموم شدن 12 ساعت بازی مونده و بعدش استراحت 2 ساعته ی بین بازی شروع می شه. البته کاپیتان ها می تونن مساوی رو اعلام کنن ولی فکر نکنم که اسلیترین با همچین نتیجه ای که کسب کرده این کار رو بکنه. نتیجه روی تابلو، 230 - 80 به نفع اسلیترینه! اگه رابستن بتونه این حمله رو گل کنه، هافلپاف حتی با گرفتن گوی زرین هم نمی تونه برنده بشه ولی اگه رودولف موفق بشه که گوی رو بگیره، هافلپاف یه مساوی رو بدست آورده.

رابستن به 10 متری دروازه رسید. همه رو رد کرده بود و فقط خودش بود و سدریک! بقیه از گرفتنش قطع امید کرده بودن و باخت خودشون رو حتمی می دونستن. رابستن هم برای تحقیر بیشتر هافلپافی ها سرعتشو کم کرد و با آرامش، ادامه ی راه رو در پیش گرفت.

-رابستن باید کار رو یه سره کنه! رودولف خیلی به گوی زرین نزدیکه!

رابستن دیگه به موقعیتی که می خواست رسیده بود. سرخگون رو پرت کرد!

- و گل! گل برا...نه یه لحظه صبر کنین! رودولف، گوی زرین رو گرفته. معلوم نیست که اول گوی زرین گرفته شده و بعد راب گل زده یا برعکس. باید منتظر نظر داورا باشیم.

دل تو دل تماشاگرا نبود. این بازی خیلی برای اسلیترینی ها مهم بود. با اینکه اونا از قبل هم می دونستن که توی کوییدیچ قهرمان می شن ولی الان، جلوی برد هافلپاف رو گرفتن از قهرمانی هم براشون مهم تر بود.

-داورا دارن با هم مشورت می کنن...فکر کنم الان راب توی دلش داره به خودش لعنت می فرسته که چرا تعلل کرد.

داخل دل رابستن لسترنج

-این رختا کجا گیر کردن شدن؟
-تو مری‌ هستن می شن! تا چند ثانیه دیگه رسیدن می کنن.

رختا از مری وارد معده شدن!

-شستن کردن بشین!

ورزشگاه

- بله داورا رو می بینیم که از هم جدا می شن... داور اصلی میاد تا نتیجه رو اعلام کنه... و بله! مساوی شد. تعلل رابستن کار دست تیمش داد و رودولف بازی رو مساوی کرد. از نگاه تماشاگر های اسلیترین معلومه که می خوان سر به تن رابستن نباشه!

رختکن اسلیترین

بازیکنای اسلیترین دور رابستن حلقه زده بود و زل زده بودن بهش...دهمه ازش توضیح می خواستن.

-خب... خب چیزه... خواستن می شدم که اونا رو تحقیر کردن بشم.
-الان تحقیر کردن شدی؟ حالا قهرمانی که برای ماست. این هیچی! به عنوان کاپیتان در این مورد هیچی نمی گم بهت. اعضای تیم هم چیزی نمی گن. ولی خب جواب تماشاگرایی که بیرون رختکن صف بستن تا کله‌تو بکنن رو چی میدی؟

رابستن صدای اسلیترینی های بیرون رختکن رو می شنید. نفرت رو به خوبی توی صداشون حس می کرد.
-من چیکار کردن بشم؟ من نخواستن می شم که مردن بشم.

تیم اسلیترین شروع به فکر کردن کرد ولی هیچکس ایده ای برای این قضیه نداشت...البته همه غیر لرد ولدمورت!
-ببین راب! ما از اینجا فراری‌ات می دهیم. نه برای اینکه دلمان برایت می سوزد! بلکه برای اینکه ملت دنبالت بگردند و تو مجبور بشی گم و گور بشی و ما از دستت خلاص شویم. حالا هم از پشت چادر فرار کن تا دیر نشده.

رابستن از اربابش تشکر کرد و از پشت چادر فلنگو بست. به سمت دستشویی رفت تا اونجا قایم بشه و یه فکری به حال خودش بکنه.
همین که به دستشویی رسید وارد یکیشون شد، در رو بست و پاهاشو بالا گرفت. چند نفس عمیق کشید تا آروم بشه و بتونه خوب فکر کنه.
-خب! چیکار کردن بشم؟ اینجا موندن بشم؟ نه این خیلی خطرناک بودن می شه چون هر لحظه ممکن بودن می شه که یکی اومدن کنه و منو دیدن کنه و کله‌م رو فرو کردن بشه...

رابستن مکانی رو که می خواست بگه، تو ذهنش مرور کرد و از گفتنش صرف نظر کرد چون حتی گفتنش هم تهوع آور بود.
- ... من اصلا نباید به این چیز ها فکر کردن بشم. باید راه فرار پیدا کردن بشم تا رفتن کنم و وقتی آبا از آسیاب افتادن کردن، برگشتن کنم.
خب چیکار کردن بشم؟ چجوری از بین اسلیترینی هایی که به خونم تشنه بودن می شن، گذشتن کنم؟
آها! حتما بچه تونستن می شه که بهم کمک کردن بشه!

همون لحظه

-گفتن کن! مرگ بر رابستن! اون عقبی ها چرا گفتن نمی کنن؟ حنجره‌تو جر دادن کن و فریاد زدن کن! مرگ بر رابستن!

دستشویی

-البته این باعث شدن می شه که بچه هم به دردسر افتادن بشه و من به عنوان یک پدر، نباید بچه رو تو همچین موقعیتی قرار دادن کنم. خب پس چیکار کردن بشم؟

رابستن داشت ناامید می شد. فکرش داشت به سمت این می رفت که خودش رو تسلیم کنه و به زندگیش پایان بده. ولی خب شاعر می گه "در ناامیدی بسی امید است"!

-آها! تغییر شکل دادن می کنم تا کسی منو نشناختن کنه! همین بودن می شه! خب! برای تغییر قیافه به چه چیزیایی نیاز بودن می شه؟ لوازم آرایشی؟ ... آره خودش بودن می شه. باید از کراب گرفتن کنم.

رابستن تا اومد حرکت کنه، یادش اومد که کراب هم اسلیترینی هستش و به خونش تشنه! پس دوباره شروع کرد به فکر کردن تا راهی برای گیر آوردن لوازم آرایش پیدا کنه.
-قبلا کراب رو دیدن کردم که اومدن می کنه داخل دستشویی و آرایش شده خارج شدن می شه. پس حتما توی دستشویی لوازم آرایش قایم کردن می شه.

رابستن درست فکر کرده بود. کراب بیشتر لوازم آرایش هاش رو توی دستشویی پنهون می کنه تا دخترای خوابگاه اونا رو ندزدن.

رابستن شروع کرد به گشتن دنبال لوازم آرایش کراب!

چند دقیقه بعد

-پیداشون کردن شدم. خب اینجا همه چی داشتن می شیم. حالا شروع کردن بشیم به تغییر شکل. اول باید از رنگ پوستم خلاص شدن بشم... خب حالا برای اینکه نشناختنم کنن ریش و سیبیل و مو برای خودم کشیدن می کنم.

رابستن خودش رو آرایش کرد و رفت جلوی آیینه. همه چی خوب به نظر می رسید و تنها مشکل اندازه ی کله ی رابستن بود. تنها شخصی که کله ی به این بزرگی داشت رابستن بود.
رابستن برای این قسمت از ماجرا هم فکری داشت. دفترچه‌اش رو در آورد و برگه ای که تا خورده بود از بینش کشید بیرون. برگه رو باز کرد و الگوریتمی که درست کرده بود رو جلوی خودش گذاشت... الگوریتم معجون های هکتور!
رابستن طی تحقیقاتی به این نتیجه رسید که معجون های هکتور طی یک الگوریتمی اثر می کنن و اونا رو توی یک برگه کشیده بود. طبق این الگوریتم، معجون " بیدار نگه دار" باعث می شه که سر رابستن کوچیک بشه. اینجا تنها مشکل نحوه ی به دست آوردن معجون بود.

-ریخت! ریخت! برین کنار!

هکتور با سرعت وارد دستشویی شد و بدون توجه به رابستن رفت تا خودش رو خلاص کن. چند دقیقه بعد "آخیش" گویان از دستشویی اومد بیرون و رابستن رو دید.
- تو اینجایی؟ نمی گی یکی میاد و تورو می بینه و بدبخت می شی؟
- هکتور اینا رو ول کردن شو! باید برای یکی از معجون هات رو آوردن کنی.
- کدوم؟
- بیدار نگه دار!
- چرا می خوای بیدار بمونی؟
- واقعا این روحیه‌ات که فکر کردن می شی معجونات کار کردن می شن، تحسین بر انگیز بودن می شه.
- منظورت چیه؟
- هیچی فقط اون رو آوردن کن!

هکتور رفت و معجون رو برای رابستن آورد.

- خب هکتور، تو رفتن کن تا کسی به اینجا شک کردن نشه!
- باشه راب! مراقب خودت باش.

و در دستشویی رو باز کرد.
- راب اینجا نیست، منم باهاش حرف نزدم و معجون براش نیاوردم و فقط کارمو کردم.

هکتور داشت سعی می کرد طبیعی جلوه کنه.

رابستن معجون رو خورد و آرزو کرد که الگوریتمش درست باشه. بعد از خوردن معجون تاثیری تو خودش احساس نکرد. نمی دونست چی شده. رفت جلوی آیینه! طاقت نداشت خودش رو ببینه، برای همین چشم هاش رو بسته بود. ولی باید با حقیقت رو به رو می شد. چشم هاش رو باز کرد وخودش رو توی آیینه دید.
-یعنی من سفید شدن بشم و کله‌م کوچیک شدن بشه، همچین چیزی شدن می شم. به به!

رابستن دست از خودش برداشت. حالا باید این تغییر شکل رو امتحان می کرد. کار ریسکی ای بود.

-ریخت! ریخت! برین کنار!

این تکون های هکتور باعث شده بود که دچار تکرر ادرار بشه.

-هیچوقت فکر نکردن می شدم که تکرر ادرار هکتور روزی به کار من اومدن کنه!

هکتور دوباره بدون توجه به رابستن رفت و خودش رو خلاص کرد و وقتی بیرون اومد یه غریبه رو تو ردای اسلیترین دید.
-ببخشید! شما یه آدمی رو ندیدین که کله‌ش گنده باشه و خودش رو آرایش کرده باشه که از قضا خیلی شبیه رابستن هم هست ولی خودش نیست؟

تغییر شکل جواب داده بود. البته به عقل و چشم هکتور نمی شد زیاد اعتماد کرد ولی خب رابستن مجبور بود که اعتماد کنه.
- من رابستن بودن می شم هک!
- عه؟ واقعا؟ اوه ببخشید! حتما اشتباهی معجون مرکب برات آوردم!

رابستن حین اینکه داشت به اعتماد به نفس هکتور فکر می کرد، به موضوع خیلی مهم تری هم فکر کرد. شاید قیافه ی خودش رو عوض کرده بود. ولی نوع حرف زدنش هنوز هم همونجوری بود. برگه‌ی الگوریتمش رو نگاه انداخت ولی هیچ کدوم از معجون های هکتور این مشکل رو حل نمی کردن و تنها راه حل این بود که حرف نزنه.
-هک! من نتونستن می شم که حرف زدن بشم. برای همین تو باید با من بودن بشی و جای من حرف زدن بشی.
-قبوله راب!

رابستنِ تغییر شکل یافته و هکتور از دستشویی اومدن بیرون. رابستن اولش با کمی ترس راه می رفت ولی بعدش که دید هیچ کدوم از افرادی که از کنارش می گذرن، متوجه نمی شن که اون رابستنه، ترسش بر طرف شد.
اون حالا همه کار می تونست بکنه فقط کافی بود که حرف نزنه.

داشتن با هکتور راه می رفتن که نگاه رابستن به گابریل افتاد. اون همیشه از قیافه‌ش خجالت می کشیدو به همین دلیل زیاد جلوی اون آفتابی نمی شد ولی الان قیافه‌ش بهتر شده بود.
از کنارش که گذشت لبخندی بهش زد و گابریل هم سرخ شده و راه رفتن رو سریع تر کرد.
از قضا سو هم این صحنه رو دید.

سو لی شخصیت عجیبی داشت. اون ریونکلاو رو از همه ی گروه ها برتر می دونست و برای همین به ازدواج درون گروهی اعتقاد داشت تا مرلینی نکرده از هوش ریونکلاوی به غیر ریونکلاوی بهره ای نرسه. برای همین به سرعت اقدام به جلوگیری کرد و مسیر خودش رو به سمت اتاق مدیر مدرسه کج کرد.
وقتی وارد اتاق شد بی درنگی، گزارش وجود یه غریبه با ردای اسلیترین رو کف دست مدیر داد. مدیر هم به آقای فیلچ گفت که بره و اون غریبه رو بیاره.

آقای فیلچ رابستن رو پیدا کرد.
-مدیر کارت داره!

رابستن نگاهی به هکتور کرد.

-چیکار داره؟
-من با تو حرف زدم؟ می خواد این غریبه رو ببینه!
-آها پس بریم!
-تو کجا میای؟ فقط با ایشون کار داره.

و دست رابستن رو گرفت و برد.

اتاق مدیر

رابستن به همراه فیلچ وارد اتاق مدیر شد و لرد ولدمورت رو که در کنار سو لی، روی مبل نشسته بود، دید.

-آقای مدیر! همین! این همون غریبه ایه که بهتون گفتم.

فنریر رو به رابستن کرد و گفت:
-این ردا رو از کجا آوردی؟ چهره ی تو برای من آشنا نیست.

رابستن فقط به فنریر نگاه کرد.

- چرا جواب نمی دی؟

رابستن جوری به فنریر نگاه می کرد که انگار اصلا حرفای اون رو نمی فهمید.

- زبون ما رو بلدی؟

رابستن سرش رو به نشانه ی "نه" تکون داد.

- بلد نیستی و جواب می دی؟ مدیر هاگوارتز رو مسخره می کنی؟

رابستن سوتی ای که نباید می داد رو داد. دیگه راه فراری نداشت. باید حرف می زد.
- من رابستن بودن می شم و تغییر شکل دادن شدم که کسی من رو پیدا نکردن بشه.

رابستن شروع کرد داستان تغییر شکل دادن خودش رو تعریف کردن.
وقتی که تعریف هاش تموم شد. متوجه لبخندی که اربابش توی چهره داره شد.
- شما هم قبول داشتن می شین که هکتور خیلی اعتماد به نفس داشتن می شه نه ارباب؟!
-اون که چیز عجیبی نیست راب! همیشه داشته!
-پس چرا لبخند داشتن می شین ارباب؟
-اول اینکه به تو ربطی نداره که ما چرا لبخند داریم. دوما لبخند ما به خاطر سرکار گذاشتنی بود که انجام دادیم تا روحمان شاد شود. که خودمان را شکر شاد شدیم.
-یعنی چی ارباب؟
-ما تو را پرنده ای معروف کردیم تا شاد شویم. ما با یک دستور می توانستیم به مرگخوار های اسلیترینی بگوییم که با تو کاری نداشته باشن. همونجور که اعضای تیم با تو کاری نداشتن. ولی برای اینکه به فلاکت رسیدن تو را مشاهده کنیم و شاد شویم، چیزی نگفتیم تا بدبخت شوی. حالا هم با ما بیا تا قضیه رو حل کنیم. به اندازه ی کافی شاد شدیم.

رابستن و لرد سیاه از اتاق مدیر بیرون اومدن و به سمت تالار اسلیترین حرکت کردن.

رابستن از دو چیز خیلی خوشحال بود. یکی اینکه باعث شده بود اربابش شاد بشه. یکی دیگه هم که صاحب یه قیافه ی توپ شده بود.



ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۴ ۲۳:۳۴:۱۰

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: شهرداری شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۰:۲۶:۴۲ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
#10
بالاخره یکی یه چیزی به شهردار گفتن کرد!

بیایید با شهردار صحبت کردن بشید. منم بهتون کپن تخفیف کلاس های کنکور پروفسور بینز رو دادن می شم.

الکس سایکس

ایده ات، ایده ی قشنگی بود. ولی خب همونطور که توی پیام شخصی هم گفتم نیاز به ساختن یه تاپیک مجزا نداره و تو همون تاپیکی که برات فرستادم، می تونی سوژه ات رو بزنی!

موفق باشی!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.