هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شهرداری شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۰:۲۶ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
#1
بالاخره یکی یه چیزی به شهردار گفتن کرد!

بیایید با شهردار صحبت کردن بشید. منم بهتون کپن تخفیف کلاس های کنکور پروفسور بینز رو دادن می شم.

الکس سایکس

ایده ات، ایده ی قشنگی بود. ولی خب همونطور که توی پیام شخصی هم گفتم نیاز به ساختن یه تاپیک مجزا نداره و تو همون تاپیکی که برات فرستادم، می تونی سوژه ات رو بزنی!

موفق باشی!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰:۲۱ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
#2
پشت صحنه ی قسمت 1 انتقام خونین (پست قبل)


-خب آلکتو فهمیدن کردی دیگه! خیلی عادی توی خانه ی ریدل قدم زدن می کنی. همه چی عادی بودن می شه! بعد یادت افتادن می کنه که یه امانتی ...
-رو به لرد دادم و امروز قراره بهم برگردونه! همه رو بلدم بابا!
-دقیقا برعکسش رو گفتن کردی!

رابستن از بچگی دوست داشت که یه فیلم بسازه و از همون موقع هم برای خودش فیلمنامه می نوشت و تو ذهنش اونو کارگردانی می کرد.
اون چند روز پیش به آرزوش رسیده بود و با بودجه ای که اربابش در اختیارش گذاشته بود، می خواست که یه فیلم بسازه. فیلم، اکشن بود و برای یه فیلم اکشن کی بهتر از آلکو؟ البته کار با آلکتو یکم سخته ولی خب رابستن یه کارگردان صبوره!
-بعدش رفتن می کنی سمت اتاقت و اونی که دو سال پیش کشتن بودیش رو دیدن می کنی. دیالوگایی رو که تو فیلمنامه بود رو گفتن می کنین و بعدش اون بهت آوادا زدن می کنه و تو افتادن می کنی. حل بودن می شه؟
-حله!

رابستن رفت روی صندلی کارگردانی نشست و زل زد به یه صفحه ی مانیتور!
-صدا رفتن شد؟
-رفت!
-دوربین رفتن شد؟
-رفت!
-حرکت کردن کنین!

آلکتو خیلی عادی توی خونه ریدل قدم زد و بعدش یادش اومد که یه امانتی رو باید برگردونه به اربابش! در اتاق رو باز کرد و پالی چپمن رو دید.
-تو... تو اینجا چی کار می کنی؟ مگه نمرده بودی؟
-نه نمردم. اما مثل اینکه خیلی دلت می خواست مرده باشم نه؟
-پس تو بودی که اینو فرستادی!
-چقدر خنگی! خب معلومه اسممو اونجا نوشته بودم!

-چهره ی خودتو خونسرد نشون دادن کن!
-نباید میومدی اینجا. تو فراموش شدی. افراد خیلی کمی هستن که یادشون مونده تو کی بودی. کسی اینجا منتظرت نیست!

-عالی بودن می شه. این خونسردی، عالی بودن می شه!

رابستن سریع اشکاش رو پاک کرد تا بتونه قشنگ مانیتور رو ببینه!
-دستیار صحنه! رنگ غم پاشیدن کن توی صورت پالی! سریع!

دستیار صحنه رنگ غم رو پاشید.

-به خواسته خودت رسیدی! به خیال خودت منو کشتی تا خودت به لرد سیاه خدمت کنی. اما مطمئنم زیاد موفق نبودی.

-الان دیگه خود واقعیت رو نشون دادن کن آلکتو!
-نخیر همه می دونن ما چقدر به ایشون وفاداریم.
-بله یه خادم وفادار که یکی از خادمین دیگشون رو کشت.
-حالا که زنده ای و اینجا داری واسه من بلبل زبونی می کنی!
-اره زنده م اما به زور! دو ساله توی اعماق دریا مرگ رو به چشم خودم دیدم.
-از اینجا برو پالی! کسی نمی خواد تو رو ببینه! ما جای تو رو گرفتیم!

-چشمات رو دوختن کن بهش پالی!
-حالا دیگه نه!

-حالا وقتش بودن می شه!
-آواداکداورا!

از چوبی که دست پالی چپمن بود نور سبزی زد بیرون و خورد به آلکتو و آلکتو افتاد زمین.

-مطمئنم که نمی دونستی چقدر تو این طلسم واردم!
-کات کردن بشین! عالی بودن شد! عالی! من به همتون افتخار کردن می شم. مخصوصا بچه های جلوه های میدانی بخاطر اینکه این نور سبز رو توی چوب گذاشتن کردن.

بچه های جلوه های میدانی نگاهی به هم کردن.
-ما این کارو نکردیم ولی!
-واو! یعنی جلوه های بصری انقدر پیشرفت کردن شده؟ وسط فیلم برداری جلوه های بصری رو گذاشتن می کنین؟
-آقای کارگردان این فیلم اصلا بخش جلوه های بصری نداره!

رابستن کمی فکر کرد.
-چقد از بودجه ی ارباب موندن شده؟
-270 میلیون گالیون!
-خب مرلین رو شکر! دیه رو تونستن می شیم، پرداخت کردن بشیم!




تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵:۰۹ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
#3
1.
احسنت به این پروفسور بخاطر این سوالش.
اولین چیزی که به ذهن من می رسه، زه بغل پرایده! می دونی، زهو برداشتن و به عنوان آپشن می فروشنش. با جادو یه زه براش می سازم.
دومیش کارت معاینه فنی فور اوره!
سومیش هم می تونه چیزی باشه که باهاش دستگاه پلیس نتونه جریمه ات کنه!

2.
رابستن چند روزی بود که درگیر آب میوه گرفتن بود. مروپ گانت فقط بلد بود بگه:
-عزیز مامان، آب پرتقال بخور!

خب آخه خانوم! چیزی رو که می گی، خودتم درستش کن دیگه. از قدیم گفتن که تا عمل همراه با حرف نباشه، حرف به درد نمی خوره! ولی خب مروپ گانت بود و احترامش واجب! برای همین رابستن بدون اینکه بهش چیزی بگه به حرفش گوش می داد.

رابستن آب پرتقال می گرفت و غر می زد.
-از بس آب پرتقال گرفتن شدم، شبیه آب پرتقال شدن شدم. این آب میوه گیری دستی هم که اصلا کمک کردن نمی شه. با دماغم آب میوه گرفتن بشم بهتر آّبش گرفته شدن می شه.

دستای رابستن دیگه توان کار کردن نداشت. رابستن باید یه کاری می کرد، ولی چیکار؟

-بابا با جادو همه کار شدن می شه کرد؟

بچه همیشه به موقع به داد رابستن می رسید. سوال بچه باعث شد که رابستن یه ایده به ذهنش برسه. چوب دستیشو در آورد تا کاری کنه که پرتقالا به طور خودکار آب گیری بشن. ولی خب طلسمی برای این قضیه ساخته نشده بود. یکم فکر کرد ولی هیچ ایده ای به ذهنش نرسید.

-راب! اون آب پرتقالا چی شد؟

باز انگار مروپ گانت به پسرش وعده ی آب پرتقال داده بود.
رابستن باید بیخیال جادو می شد وگرنه غر غر های مروپ در انتظارش بود. شروع کرد به آب میوه گرفتن. نصف لیوان رو پر کرد و خسته شد. اون روز بیست و سه لیوان آب پرتقال گرفته بود. نگاهی به چوب دستیش انداخت. اگه فکری به ذهنش نمی رسید تا شب نشده از آب میوه گرفتن، تلف می شد.

-گرفتن شدم!

چوب دستیشو گرفت تو دستشو طلسم وینگاردیوم له ویوسا رو روی آب میوه گیری اجرا کرد و چوب دستی رو گذاشت توی یه ظرفی که با سرعت در حال چرخش بود. آب میوه گیری هم با همون سرعت می چرخید و رابستن خوشحال و خندان پرتقال هارو نصف می کرد و می ذاشت روی آب میوه گیری و در کسری از ثانیه، آب پرتقالا گرفته می شد.

-بابا! این پرتقال چشم داشتن می شه؟

رابستن نگاهی به پرتقالی که توی دستش بود انداخت.
-فکر کردن بشم! توی اتاق شکنجه بودن می شد. ندونستن می شم که کی این پرتقال تر و تازه رو اونجا انداختن شده!

بعد پرتقال رو از وسط نصف کرد و خون سوجی روی دستاش ریخت.
-دیدن کن بچه! پرتقال خونی بودن می شه!

3.
-بالاخره این آیفون 11 لعنتی رو خریدمش!

زخم جادوگر کمی درد گرفت. جادوگر پیرهنشو کنار زد و جای بخیه ها رو چک کرد.
-لعنتی چقد درد می کنه. ولی می ارزید. این آیفون به همه چی می ارزه!

منظور جادوگر از همه چی، یکی از کلیه هاش بود که برای اینکه پول لازم برای خرید آیفون 11 جور بشه مجبور شده بود درش بیاره و بفروشتش.

جادوگر داشت توی خیابون راه می رفت و به اولین آیینه ای که رسید، وایساد. گوشیش رو در آورد. یه جوری گرفتش که سیب گاز زده و اون سه تا دوربینش دیده بشه. بعد اون یکی دستش رو سفت کرد تا پشت بازو هاش معلوم بشه و بعد از خودش عکس گرفت.
-اینم اولین عکس با آیفون 11! اینو باید همین الان پست کنم!

اینستاگرام رو باز کرد و عکس رو انتخاب کرد و خودش و پیج "only merlin" رو روی عکس تگ کرد و کپشن هم نوشت:
نقل قول:
من شر حادس اذا حسد!

-این یعنی زندگی با آیفون 11!

و پستش کرد.


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵:۰۲ یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۸
#4
1.
آقا جاتون خالی رابستن رو انداخته بودن آزکابان! بیچاره هیچکاری نکرده بودآ. دخترش همه ی خرابکاری هارو کرده بود و اونم به عنوان پدر نمی تونست اجازه بده که دخترش بیفته زندان. برای همین هرکاری که بچه کرده بود رو گردن گرفت و افتاد آزکابان.
زندگی تو آزکابانم در جریانه آ، ولی خب یکم سخت جریان داره. هوا بوی بدی میده، اکسیژن کمه، نژاد پرستی زیاده، تورم بالاست، گزینه ها همیشه روی میزه و ...
رابستن هم فضایی ای نبود که بتونه اینا رو تحمل کنه برای همین بعد از پنج دقیقه بودن توی سلول فکر فرار به سرش زد.
فرار نیاز به چی داره؟ به نقشه! نقشه چی بود؟ هیچی! یکم توی سلول راه رفت تا نقشه ای به ذهنش برسه. همینجوری الکی الکی به این فکر افتاد که یه سری طلسم از روی طلسمای ممنوعه بسازه و ازشون برای فرار استفاده کنه. البته حواسش به این نبود که خب اوکی، تو طلسم ساختی، اونم از نوع ممنوعه! با چی می خوای اینا رو اجرا کنی؟ ولی خب ما فکر می کردم که حواس رابستن به این موضوع نیست. ولی بود!

رابستن دوباره شروع به راه رفتن کرد. از شانس خوبش یه گوشه ی سلول چوب بود. یه گوشه ی دیگه، یه ریسه ی قلب اژدهای از مرلین بی خبر که دنبال قلب اژدها می گشت. رابستن هم ریسه رو گرفت و به دروغ بهش گفت که چوب، قلبه! اون ریسه ی خنگم باور کرد و رفت توی چوب. خیلی شانسی، رابستن یه چوب دستی با ریسه قلب اژدها ساخت.

خب حالا وقت این بود که طلسم بسازه. مواد لازم برای طلسم ساختن چیه؟ خب معلومه! در نظر نگرفتن قانون کپی رایت! این قانون چی می گه؟ می گه که کپی رایت نکنین! برای اینکه در نظر نگیریش باید چیکار کنی؟ کپی رایت کنی!
خب حالا کپی رایت کردن چجوریه؟ اون چیزی که باید از روش کپی کنی رو در نظر میگیری. بعد یه جای دیگه و به اسم خودت ازش استفاده می کنی. به همین راحتی!
البته اینجا یکم فرق می کنه. چرا؟ چون توی طلسما تو نمی تونی به اسم خودت تمومش کنی مگر اینکه اسمشونو عوض کنی.
خب حالا رابستن نیاز داره که نیت رو نگه داره ولی اسم رو عوض کنه. سخته؟ دیگه این به خود رابستن بستگی داره!

رابستن دوباره شروع کرد به راه رفتن. توی گوشه ی سوم یه کتاب دید. داشت به علت وجود اون کتاب توی اونجا فکر می کرد که به این نتیجه رسید که این یه حکمتی توشه! به نفع خودش از این قضیه استفاده کرد و اسمای سه تا طلسم ممنوعه رو با کتاب قاطی کرد و سه تا طلسم بوجود آورد به نام های آواداکتابرا، ایمبوکریو و کتابشیو!
شاید الان دارین به این فکر می کنین که خب اینکارا برای چیه؟ اول اینکه باید بگم اول پستم هم گفتم که این کارا رو الکی الکی کرد. ولی خب این همه ی قضیه نیست. مجبوره که اینکارو بکنه! چرا مجبوره؟ برای نمره باید جنگید آقا! باید جنگید!

خلاصه یه دیوار رو انتخاب کرد و به صورت متوالی این سه تا طلسم رو روی اون دیوار خالی کرد. اینکارو همینجوری ادامه داد تا اینکه بالاخره دیوار شکست و اون تونست دوباره نور خورشید رو از پنجره ی دفتر رئیس که الان دیوار اتاقشو آورده بود پایین ببینه!
رئیس اولش شاکی شد که این چه وضعشه. ولی وقتی رابستن بهش گفت که همش تقصیر تکالیف غیر اخلاقی خودشه که باعث می شه ملت همچین کارایی رو بکنن، قانع و شرمنده شد و حکم آزادی رابستن رو صادر کرد. ولی خب آزادی به درد رابستن نمی خورد. اون درخواست کرد که اگه می شه فرار کنه تا تکلیفشم انجام داده باشه. رئیس اینو شنید و نگران در و دیوار آزکابان شد. پس برای اینکه رابستن دیگه به جایی آسیب نرسونه بهش یه جعبه ی فلزی داد و گفت که طلسما رو توی این بزن و از در ورودی، خارج شو. اینجوری هم به جایی آسیب نمی رسونی هم با استفاده از طلسما از آزکابان خارج می شی. رابستن هم خیلی خوشحال و شاد، طلسم ها رو یکی پس از دیگری می گفت و از آزکابان خارج می شد.

....

الانم خارج شد.


2.
طلسم چشم زخم: بدین صورت است که چشم اونی که ازش خوشت نمیاد رو با چوب دستی زخم می کنی و دلیل ممنوعه بودنش اینه که درد داره!

طلسم دعا: بدین صورت است که می ری پیش یکی که بهش می گن دعا نویس. بعد اون یه سری چیزا رو روی یه برگه می نویسه و تو باید اون برگه رو با یه سری چیزا که دعا نویس می گه قاطی کنی. نحوه ی استفاده اش هم خود دعا نویس می گه. انواع زیادی داره که من به معروفاش اشاره می کنم. اولیش اینه که بدی بخوره، دومیش اینه که بذاری زیر بالشش و آخریش هم اینه که بذاری تو اتاقش!
دلیل ممنوع بودنشم اینه که خیلی گالیون می بره.
شاید بگی که این که با چوب دستی انجام نمی شه. خب باید بگم که اون کسی که دعا می نویسه تو دستش چوب دستی داره و با اون یکی دستش می نویسه!

طلسم کله پاچه: این طلسم فقط سر صبح کار می کنه. ساعتای چهار، چهار و نیم! اینجوریه که یه کاسه و دیس می ذاری جلوت و این طلسم رو می گی و یه دست کامل کله پاچه جلوت ظاهر می شه و تو هم اونو می خوری.
دلیل ممنوع بودنشم بخاطر چربی و کلسترول بالاشه که بعد ها باعث مرگ می شه. بهش می گن مرگ تدریجی یا مرگ خاموش!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵:۳۷ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
#5
اسلیترین vs گریفیندور


غول آرزوها


*****


روز مرگخوار شدن رابستن

لرد ولدمورت بعد از چند ماه دوباره مرگخواری به مرگخوارانش اضافه شده بود و داشت علامت شوم رو روی دستش تتو می کرد.

-ارباب! دونستن می شم که دارین تتو زدن می شین و نباید حرف زدن کنم ولی خب خواستن می شم که گفتن کنم که من خیلی خوشحال بودن می شم که مرگخوار بودن می شم!
-داریم تتو می زنیم! خوشحالیت رو بذار برای یک وقت دیگه!
-ینی الان نباید حرف زدن کنم؟
-نه!
-پس کی باید حرف زدن بشم؟
-بعد از اینکه کار ما تموم شد.
-پس می شه فقط یه چیز دیگه گفتن کنم؟
-بعد از این حرفت اگه حرف زدی، خودمان می کشیمت!

رابستن از این همه ابهت اربابش به وجد اومده بود. همیشه دوست داشت که زیر سایه لرد ولدمورت باشه و بهش بگه "ارباب"!

صداشو صاف کرد تا حرفشو بزنه.
-ارباب! چرا شکل علامت شوم من با بقیه فرق داشتن می شه؟
-به تو ربطی نداره...مدل جدید یاد گرفتیم و داریم روی تو آزمایش می کنیم. حالا ساکت باش تا کار ما تموم بشه!

زمان حال

رابستن استرس داشت...خیلی! توی تیم کوییدیچ اسلیترین بود و هم تیمی های خیلی خوبی داشت، برای همین می ترسید که شاید اون باعث باخت تیمش بشه. عرض تالار اسلیترین رو طی می کرد و با خودش حرف می زد.
اعضای تیم کوییدیچ کنار شومینه نشسته بودن و با هم در مورد بازی حرف می زدن.

-راب! بیا اینجا تو هم یه حرفی بزن در مورد بازی!

رابستن از اینکه یه وقت نظری بده که به ضرر تیم باشه می ترسید برای همین نمی خواست که بره تو جمعشون.
-من...چیز هستن می شه...من یکم باید رفتن کنم تو هوای آزاد تا تونستن بشم که فکر کردن کنم! تو هوای آزاد راحت تر فکر کردن می شم.

اینو گفت و از تالار زد بیرون. تو راه اعضای تیم گریفیندور رو دید. وقتی از کنارشون رد می شد، سعی کرد که خودشو با اونا مقایسه کنه! اصلا قابل مقایسه نبود. یه سر و گردن ازش بلند تر و یه پر و پاچه ازش گنده تر بودن.
رابستن دیگه مطمئن شد که گند می زنه به بازی تیمش!

-به به! تک فضایی بازی! براتون آرزوی موفقیت کردن می شم.

رابستن اومد بخاطر آرزوی آرتور، ازش تشکر کنه که خب بخاطر اون خنده فهمید که بیشتر مسخره شده و روحیه اش داغون تر از قبل شد.
از هاگوارتز رفت بیرون تا یک جای خلوت پیدا کنه تا بتونه راحت به همه چی فکر کنه. یه جایی رو پیدا کرد و روی چمنا دراز کشید و دستشو گذاشت زیر سرش و توی افکارش غرق شد.

از قضا پشه ای هم توی مسابقه مدرسشون، عضو یک تیم شده بود، برای مسابقه آشغال خوری. این پشه هم فکر می کرد که باعث می شه که تیمش ببازه برای همین داشت پرواز می کرد و با خودش فکر می کرد. تو حال و هوای خودش بود که چشمش به رابستن افتاد.
-به نظرم یه خون تازه می تونه یکم بهم قوت بده!

پشه رفت و روی دست رابستن نشست. کمی با تعجب به تتو رابستن نگاه کرد بعد دستاشو به هم مالید و نیششو فرو کرد تو دست رابستن و خونشو خورد ولی عمرش به دنیا نبود چون رابستن با یه ضربه اونو کشت.

-نامرد چه نیشی زدن کرد...دیدن کن جاشو آخه. چقد قرمز شدن شده! تازه خیلی هم خاریدن می کنه.

و شروع کرد به خاریدن دستش. همینجور می خارید که یه لرزشی تو دستش احساس کرد. انگار علامت شومش داشت تکون می خورد. محکم دستشو گرفت تا شاید بتونه کاری کنه که دستش دیگه تکون نخوره ولی تو کارش ناموفق بود چون لرزش دستش به کل بدنش سرایت کرده بود.
بعد از چند ثانیه لرزش، علامت شومشو رو به روی خودش دید. از تعجب فکش چسبیده بود به زمین. نگاهی به دستش کرد و علامتی رو روش ندید. واقعا علامتش جلوش ایستاده بود!

-سلام ارباب!

رابستن مثل برق از جاش بلند شد. چون فکر کرد لرد ولدمورت اومده. ولی وقتی اطرافشو دید، شخصی رو غیر از خودش اونجا ندید.
-با من بودن می شی؟
-بله ارباب! با شما هستم.
-چرا به من گفتن می شی ارباب؟
-چون هستید.

رابستن همیشه دوست داشت که یکی بهش بگه ارباب. اون همیشه تو تنهایی های خودش فکر می کرد که اگه ارباب باشه چیکار می کنه...چه دستوراتی میده و ...
-یعنی الان من به عنوان ارباب هرچی به تو گفتن بشم رو انجام دادن می کنی؟ مو به مو؟
-خیر ارباب! من فقط یدونه از کارایی که شما بگین رو انجام می دم ارباب. فقط یکی!
-قبل از اینکه کارمو گفتن کنم، گفتن کن تا دیدن کنم که تو کی بودن می شی؟
-من غول ساعد دستم! یه تتو روی ساعد دست که اگه با یه جسم تیز روش کشیده بشه، من بیدار می شم. مثل الان!

رابستن نگاهی به ناخن هاش انداخت. واقعا از اینکه نذاشته بود تا گابریل اونا رو بگیره خوشحال بود.
-من یه چیزایی در مورد غول چراغ جادو شنیدن کردن شدم قبلا. اون سه تا کار انجام دادن می شد. تو چرا فقط یکی؟

غول ساعد دست همیشه از اینکه با غول چراغ جادو مقایسه می شد عصبی می شد.
-ارباب! اون کوه رو اونجا می بینی؟ اون یه کوه آتشفشانه. فعال! اگه از اون کوه بری بالا و از دهنه ی خروج مواد مذاب بری پایین، یه غار می بینی که توش یه ریتل آدم خوار وجود داره. اگه بتونی اون رتیل رو بکشی و ازش رد شی که احتمال این قضیه با احتساب شانس و کمک مرلین صفر درصده! می رسی به یه گنج نفرین شده! حالا چرا بهش می گن نفرین شده؟ بخاطر اینکه اگه غیر از چراغی که توش غول چراغ هست به چیزی دست بزنی آتشفشان فعال می شه و قبل از این که مغزت دستور خیس کردن شلوارتو بده، جزغاله می شی! حالا فهمیدی چرا من فقط یکی رو انجام میدم و اون غول سه تا!

رابستن که تا قسمت "جزغاله می شی!" فکر می کرد غول داره براش یه داستان ترسناک تعریف می کنه از غول یه تایم اوت خواست و رفت تا ترسشو به پشت بوته ها، دور از چشم کسی تقدیم کنه و برگرده!
بعد از این که ترس رابستن به طور کامل تخلیه شد، برگشت پیش غول!
-الان که داشتن می شم خوب فکر کردن می شم، دیدن می کنم که غول تو بودن می شی و بقیه اداتو در آوردن می کنن!
-ارباب! کارتو بگو!

خب دیگه بحث جدی شد. رابستن باید به همه چیز فکر می کرد. اون فقط یه فرصت داشت. اون می تونست جای اربابشو بگیره و رهبر مرگخواران بشه...اون می تونست با چند کلمه باعث بشه که محفل ققنوس به طور کامل منهدم بشه تا بشه نور چشمی لرد ولدمورت...اون می تونست با چند کلمه بشه ثروتمند ترین فضایی روی زمین. البته الانم چون تنها فضایی روی زمینه، هرچی داشته باشه می شه ثروتمند ترین فضایی روی زمین ولی خب رابستن بیچاره حتی یه گالیون هم نداشت که این لقب رو بدست بیاره.
رابستن خیلی کارا می تونست بکنه ولی به دلیل عقل کوچک و فندقیش به چیزای دیگه فکر می کرد.
-آها فهمیدن شدم! یه نقشه بهم دادن کن که بتونیم توی این بازی کوییدیچ برنده شدن بشیم!

شاید به این فکر کنین که رابستن می تونست آرزو کنه که توی هر بازی کوییدیچ برنده بشه اونم نه با نقشه بلکه فقط بگه "تو هربازی که شرکت کردن می شم برنده شدن بشم."! ولی خب من توجه شما رو به دو کلمه ی "کوچک" و "فندقی" جلب می کنم.

-نقشه رو بگم بهت؟

رابستن حافظه ی خوبی نداشت برای همین نمی تونست اینو قبول کنم.
-نه! نقشه رو روی کمرم تتو کردن شو!

غول به چشم به هم زدنی کار تتو رو تموم کرد و بدون گفتن حتی کلمه ای رفت و روی ساعد رابستن آرام گرفت!

با این اتفاقی که افتاد، رابستن دیگه نگران مسابقات کوییدیچ نبود. الان دیگه مطمئن بود که مسابقه رو می برن. با یه حس آرامشی راه تالار اسلیترین رو پیش گرفت. توی راه دوباره به تیم کوییدیچ گریفیندور برخورد کرد.
-به به! ندونستن می شم که بهش دقت کردن شدی یا نه ولی تو تک ویزلی بازی بودن می شی! برای اولین بار یک جا فقط یه ویزلی داشتن می شه! بخشیدن می شم که نتونستن می شم برات آرزوی موفقیت کردن بشم!

الان وقتش بود که صحنه آهسته بشه و ما صحنه ی چرخش سر رابستن و ادامه ی حرکتش رو اسلوموشن ببینیم ولی خب ما اهل این سوسول بازیا نیستیم و به ادامه ی داستان، مثل آدم ادامه می دیم.

رابستن در تالار رو باز کرد و شاد و بشاش رفت و روی مبل لم داد.

-راب! فکر کردی؟ ایده ای برای بازی فردا نداری؟
-من به هرچی که شما گفتن بشین ایمان داشتن می شم.
-خب پس پاشو بریم زمین تمرین تا تاکتیک هامونو تمرین کنین.
-من به تمرین کردن شما ایمان داشتن می شم، بلا. شما تمرین کردن بشین منم توی بازی تاکتیک هاتونو می سنجم و اجراشون می کنم.

تا اینجای داستان بلاتریکس سعی کرده بود که خیلی آروم رفتار کنه ولی خب رابستن باید زور بالای سرش باشه.

-بلند شو ببینم! مرتیکه ی آبی رنگ، کله کدو! اگه تا سه ثانیه دیگه بیرون تالار نباشی سر و ته‌تو به هم گره می زنم و جای بلاجر ازت استفاده می کنم و به بانز می گم که جوری بزنتت که از رابستن به رابستنه تبدیل بشی.
-داشتیم نگران بلایمان می شدیم. خودمان رو شکر که هنوز همان بلاست.
-من تونستن می شم که لباسم رو عوض کردن بشم؟ یکم احساس خیسی کردن می شم.
-سه ثانیه وقت داری!
-ولی...
-یک ثانیه اش رفت.

رابستن نفهمید چطور تونست زیر یک ثانیه لباسشو عوض کنه و برگرده تا برن و تمرین کنن.

توی زمین کوییدیچ، بلاتریکس تاکتیک ها رو توضیح می داد و همه بهش گوش می دادن و اونا رو توی ذهنشون تصور می کردن ولی رابستن داشت به این فکر می کرد که وقتی فردا، توی رختکن این نقشه رو رو کنه، همه اونو رو دستاشون می گیرن و بهش افتخار می کنن.

بعد از دو ساعت، تمرین تیم تموم شد و همه رفتن سمت تالار تا استراحت کنن و برای فردا آماده باشن.

فردا - رختکن تیم اسلیترین

-خب بالاخره امروز رسید. روزی که همه منتظرش بودیم!

هکتور به عنوان کاپیتان واقعا خوب شروع کرد. البته همه فکر می کردن که شروع کرده ولی این در اصل پایان سخنرانیش بود. لرد ولدمورت که داشت برای انتخاب همچین کسی به عنوان کاپیتان تاسف می خورد یه نگاهی به بازیکنا که هنوز منتظر ادامه ی سخنرانی هکتور بودن انداخت.

-ما یک سوال داریم. چرا یک نفر از تیم نیست؟
-ارباب! چه سوال زیبایی!

درست فکر کردین! اینم شروعی برای جواب دادنش نبود، بلکه پایانش بود.

تیم رو بلاتریکس جمع کرده بود ولی خب یه نفر کم آورده بود. برای اینکه تیم ثبت شه یکی از بازیکنا رو به اسم علامت شوم رد کرده بود. مسئول ثبت تیم هم به این بازیکن شک کرده بود و می خواست که اونو ببینه. بلاتریکس هم برای اینکه بتونه تیم رو ثبت کنه، بانز رو با رنگ مشکی شبیه علامت شوم رنگ کرده بود و برده بود پیش مسئول ثبت. مسئول هم با دیدن علامت شوم، برگه های ثبت تیماش ریخت و بعد از جمع کردن اونا، تیم اسلیترین رو ثبت کرد.
بلاتریکس این قضیه رو برای لرد و بازیکنای دیگه تعریف کرد.

-اینا رو نباید زودتر می گفتی تا یه کاری کنیم؟
-خب ارباب! اونجا بانز رو رنگ کردم اینجا هم رنگ می کنم دیگه!
-پس کی بانز بودن بشه؟

یکم به بازی مونده بود و این قضیه باید زودتر حل می شد.
رابستن نگاهی به علامت شومش کرد و دیروز رو یادش اومد و دستشو خاروند ولی غول ساعد دست بیرون نیومد. چند باری اینکارو کرد و یک نتیجه رو بدست آورد. یادش اومد که باید با یه چیز تیز اونو می خاروند ولی خب بلاتریکس اونو مجبور کرده بود که برای بازی، ناخوناشو از ته بگیره. نگاهی به دستش انداخت و نیش پشه رو دید که هنوز توی دستش بود. اونو در آورد و با اون دستشو خاروند. بعد از چند ثانیه غول ساعد دست بیرون اومد.
همه تعجب کرده بودن و به رابستن نگاه می کردن. رابستن هم داستان دیروز روی برای اعضای تیم تعریف کرد و لباسشو داد بالا تا تتوشو نشون بده.

-این نقشه بردمونه؟

رابستن رفت جلوی آیینه تا تتوشو ببینه!
-آره دیگه! این راه بردنمون بودن می شه! اگه همینجوری بازی کردن بشیم! برنده بودن می شیم.

هیچکس از اعضای تیم نتونست بفهمه که این نقشه دقیقا چجوری قراره اجرا بشه. رابستن خودشم هیچ ایده ای نداشت که این نقشه چجوریه ولی خب این امید رو داشت که وسط بازی بفهمه!

-یک دقیقه تا آغاز مسابقه وقت داریم و دیگه باید کم کم بازیکنا رو ببینیم که وارد زمین می شن...
-بالاخره این یک دقیقه ی آخر رسید!

این سخنرانی ها از نظر لرد مفت هم نمی ارزید برای همین خودش دست به کار شد:
-یاران هکتور! یک دقیقه ی دیگه بازی شروع می شه. یک امتیازی که ما داریم اینه که فنریر توی تیم اوناست. فنریر خودش یار منفیه و به نظرمان یک جا بالاخره زهر خودشو رو تیم خودش می ریزه. حالا هم دستاتونو بیارین جلو! ما تا سه می شماریم شما هم بگویید یا ارباب! 1...2...3! یا خودمان!

اعضای دیگه هم یا اربابی گفتن و آماده شدن که وارد زمین بشن.

بعد از وارد شدن به زمین، همه بازیکنا توی پستای خودشون قرار گرفتن. رودولف به عنوان داور برای شروع بازی اومده بود وسط زمین...البته تنها نه! برای خودش به جز تام دوتا ساحره هم به عنوان کمک داور انتخاب کرده بود تا در امر داوری بهش کمک کنن. بلاتریکس با دیدن این صحنه مثل همیشه عصبی شد و به سمت رودولف رفت.

-دستت به من بخوره از این بازی و بقیه ی بازی ها محرومت می کنم، تیمم بازنده اعلام می کنم!

برای اولین بار دست بلاتریکس برای زدن رودولف بسته بود. برگشت توی دروازه!
رودولفم بعد اینکه کوافل رو داد تا کمک داوراش بوس کنن، پرت کرد تا بازی شروع بشه.
هکتور ویبره زنان رفت تا کوافل رو بگیره ولی فنریر عین گرگ اومد و به سرعت کوافل رو برای خودش کرد. کسی که از نظر لرد ولدمورت یار منفی بود در کسری از ثانیه همه رو دریبل کرد و رو به روی لرد ایستاد.
-جرئت داری مارا هم دریبل کن!

فنریر این جرئت رو نداشت چون این بازی بالاخره تموم می شد و اون می موند و اربابش برای همین به آرتور پاس داد.
-ارباب ما هیچوقت شمارو دریبل نمی کنیم!

آرتور تک به تک شده بود بلاتریکس...البته خودش اینجوری فکر می کرد. کمی جلوتر رفت تا متوجه چوبی که داشت میومد سمتش شد.
بانز به سرعت به سمتش میومد تا کوافل رو ازش بگیره. رد کردن بانز برای آرتور مشکل بود. نه تنها برای آرتور، برای هرکی! کسی رو که نتونی ببینی رو سخت می شه رد کرد. ولی خب آرتور یک گریفیندوری بود. اون دل شیر داشت و عزمی راسخ! نفس عمیقی کشید. فاصله ی خودش رو با بانز و همچنین سرعت بانز رو حساب کرد ولی خب نمی دونست برای چی داره اینکارا رو می کنه برای همین پاس داد به عله! بانز هم به سرعت برگشت تا توپ رو از عله بگیره ولی دیگه دیر شده بود چون عله در چند متری دروازه بود.

بلاتریکس دروازبان قهاری بود و بعد از چند دوره دروازبانی برای اسلیترین تجربه ی زیادی کسب کرده بود. یکی از مهم ترین تجربیاتش اینه که یک دونه از حلقه هارو با موهاش پر می کنه تا شانس گل زدن رو برای مهاجم کم کنه. ولی خب مهاجم هم آدم کار درستی بود. کسی که از اول بود و هست و خواهد بود حتی اگه نباشه. همچین آدمی پر از تجربه‌س!
دو با تجربه، چشم تو چشم هم بودن. بلاتریکس می خواست از نگاه عله بفهمه که می خواد کدوم وری پرتاب کنه. عله مردمک چشمشو به سمت چپ می بره و دستشو میاره بالا تا توپو پرتاب کنه. بلاتریکس تا می بینه که عله مردمکش به سمت چپ حرکت کرده، میره سمت چپ ولی عله با یه حرکت رونالدینیویی توپ رو پرتاب می کنه سمت دروازه ی راستی!

-گل برای گریفیندور! یک حمله، یک گل! به نظر می رسه تیم اسلیترین روز سختی رو در پیش داره.

تیم اسلیترین خیلی سریع اولین گل رو خورد و این باعث شد که شیرازه ی تیم به هم بریزه. همه ی نگاه ها به رابستن بود. اگه دقیق بخوام بگم...به کمر رابستن!
همه داشتن به این فکر می کردن که اگه بتونن اون تتو رو رمز گشایی کنن، می تونن برنده شن! برای همین همه، غیر از بلاتریکس، رفتن سمت رابستن و لباسشو زدن بالا!
-به نظرم منظورش اینه که کوافل رو روی هوا نگه داریم و خودمونم عین فلش بشین.

نظر کاملا احمقانه بود برای همین بدون اینکه اجرا بشه، رد شد.

اعضای تیم اسلیترین مشغول رمز گشایی بودن و حواسشون نبود که کل تیم گریفیندور، دروازه ی اسلیترین رو دوره کرده بودن. هرکی توپ رو پرتاپ می کرد و بلاتریکس اونو دفع می کرد ولی خب بلاتریکس هم تا یه جایی می تونست اینکارو ادامه بده و از یه جایی به بعد بریده بود. یا توپ به موهاش می خورد و گل نمی شد، یا گل می شد.
گریفیندور همینجوری گل می زد و دوباره بازی شروع می شد و دوباره گل می زد و اعضای تیم اسلیترین هنوز داشتن رمز گشایی می کردن.
-به نظر من که باید دنبال یه فلش بگردیم که روش نوشته باشه. بعد توپ رو بذاریم اونجا تا برنده شیم!

این نظر می تونست درست باشه برای همین اعضای تیم به دنبال یک فلش و نوشته ی روش گشتن.
علامت شوم داشت دنبال فلش می گشت که اسنیچ ار جلوش رد شد. خواست بره دنبال اسنیچ که رابستن جلوشو گرفت.
-روی تتو من اسنیچ دیدن می کنی؟ خوبه خودت اون رو تتو کردن شدی! بعد حالا داری رفتن می کنی دنبال اسنیچ! دنبال اون فلش گشتن کن.
-یاران هکتور! اینجا هیچ فلشی نیست که روش نوشته باشه! نظر هاتون به درد خودتون می خوره. ما نظر خودمان را می گوییم! منظور این تتو اینه که باید گل بزنیم.
-خب اینو چرا از اول نگفتین ارباب؟
-چون نمی خواستیم! ما در هر شرایطی به خواسته ی خودمان عمل می کنیم! حالا هم برین گل بزنین تا برنده شویم!

اعضای تیم رفتن و از بین تماشاچی ها مورفین رو پیدا کردن و ازش گل گرفتن تا بزنن و برنده بشن. تیم اسلیترین مشغول گل زدن بودن که ترامپ اسنیچ رو دید و برای اینکه این بازی ساده رو زود تموم کنه، به سمتش حرکت کرد و بدون اینکه کسی تو کارش دخالت کن اونو گرفت!

-ترامپ اسنیچ رو گرفت! بازی تموم شد! یه باخت سنگین برای تیم اسلیترین در اولین مسابقه اش. اونا حتما باید روی نحوه ی بازی کردنشون کار کنن.

رختکن

جماعت گل کشیده گوشه ای دور هم نشسته بودن و می خندیدن.
-دیدی چطوری بلا گل می خورد! ما گل می زدیم اون گل می خورد. هی ما می زدیم، هی اون می خورد!
-اونو ولش کن. یادته ارباب می گفت فنریر یار منفیه! آقای گل بازی فنریره!

چرت و پرت می گفتن و می خندیدن و می خندیدن و می خندیدن و این خنده ها روی مخ لرد و بلاتریکس بود.
-ارباب اجازه هست من برم دهن تک تکشون رو بدوزم؟
-ولشون کن بلا...البته نه همشونو! همه چیز زیر سر رابه! با اون هرکاری دوست داری بکن! اون عامل باخت تیم ماست با اون تتو مسخره‌اش!

بلاتریکس هرکاری که دوست داشت رو با چاقو کرد.

تیم اسلیترین باخته بود ولی خب هنوز بازی اول بود. اونا هنوز دو بازی دیگه داشتن!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹:۱۶ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#6
رابستن تا صدای اربابشو شنید، بدو بدو کنان رفت جلوی اربابش ایستاد.
-ارباب آیا شما حرف از تغییر زدن شدین؟
-زدیم!
-چرا زدن کردین ارباب؟ شما فقط کافی بودن می شد که به من گفتن می کردین!

اینو گفت و دست لرد رو گرفت برد توی سفینه‌ش. لرد رو نشوند پشت یک میز که یه آینه روش بود با کلی لامپ دورش!

-پول اینا رو از کجا آوردی راب؟

رابستن در خاطراتش معجون خواب آوری که به نجینی داد و بعدشم به خزانه ی خانه ریدل دستبرد زد رو به یاد آورد!
-ارباب عرق جبین ریختن شدیم!

بعد تو آیینه نگاهی به میمیک صورت لرد کرد.
در همون لحظه فهمید که هیچی از تغییر چهره نمی دونه ولی خب نباید لو می داد خودشو!

قیچی رو برداشت!
-مارا مسخره می کنی راب!

دستپاچگی قوه ی تفکر رابستن رو از کار انداخته بود.

-من اصلا به کار گرفته نشدم تا از کار بیفتم!

آری! قوه ی تفکر هم حرف می زند!

رابستن قیچی رو گذاشت رو زمین و وسایلی که از اتاق کراب کش رفته بود رو ردیف کرد روی میز و یکی پس از دیگه به صورت لرد مالید.
رابستن نگاهی به اربابش انداخت. اگه اربابش خودشو می دید صد در صد سر از تنش جدا می کرد.
-ارباب وقت شست و شو بودن می شه!

کل صورت لرد رو پاک کرد!

-ارباب تموم شدن شد. آیینه دادن کنم خودتون رو دیدن کنین؟
-بده راب، سریع!

لرد چهره ی جدید خودشو توی آیینه دید!
-راب! ما که تغییری نکردیم؟

رابستن لو رفته بود. دهنشو باز کرد تا اعتراف کنه که چشمش به بالای لب لرد دوخته شد.
-ارباب چطور متوجه نشدن شدین! اون خال به اون زیبایی که بالای لبتون گذاشتن شدم رو دیدن کنین. ابهت دوچندان شدن شده...زیبایی صد چندان شدن شده...کاش من همه بودن می شدم، با همه چشم ها تو را دیدن می کردم.

رابستن موفق شد که از این مهلکه نجات پیدا کنه.

لرد از سفینه ی رابستن رفت بیرون!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۸ ۲۳:۲۴:۵۶

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۱۷:۴۹:۲۹ دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸
#7
هاکونا ماتاتا


*****


به یاد شهدای مرگخوار یک شبانه روز حمله ی مقدس به هاگوارتز انشای خودم رو آغاز میکنم.

آقا وقتی یکی بهتون بگه هاکونا ماتاتا چه ری‌اکشنی دارین؟ خب معلومه. هنگ می‌کنین! چون تا حالا همچین چیزی نشنیدین...نبایدم شنیده باشین چون این یه کلمه ی سیرازوییه! اونم از نوع قدیمیش!
تو بری توی سیرازو به یکی بگی هاکونا ماتاتا، میره رستگار می‌شه! چرا؟ خب چون هاکونا ماتاتا نام یه روز توی تقویم سیرازوئه که به روز رستگاری هم معروفه! ینی توی این روز یه مشت سیرازویی میرن رستگار می‌شن. حتما می‌پرسین چطوری؟ نمیپرسین؟ اصلا مهم نیست من برای اینکه فرهنگ سیرازو رو گسترش بدم می‌گم!

آقا اینجوری انجام می‌شه:
۱. یه مشت سیرازویی دور هم جمع می‌شن!
۲.به سمت کوه "بریم هاکونا ماتاتا بشیم" حرکت می‌کنن.
۳.تو راه به یه مشت سیرازویی دیگه که اونا هم دادن میرن سمت کوه مواجه می‌شن.
۴.باهاشون حال و احوال می‌کنن.
۵.مقصد همدیگه رو می‌پرسن و از اینکه مقصداشون یکیه تعجب می‌کنن.
۶.به هم پیشنهاد می‌دن که با هم برن چون یه مشت درد نداره!
۷. دو مشت قبول می‌کنن!
۸. دو مشت با هم به راهشون ادامه می‌دن!
۹.به نوک قله می‌رسن!
۱۰. خودشونو از رو کوه می‌ندازن پایین و می‌میرند!
۱۱.رستگار می‌شن!

مطمئنم که از این فرهنگ سیرازویی ها لذت بردین.
در کل میخوام بگم که تو هاکونا ماتاتا همه ی سیرازویی ها خوشحالن...همه به جز رابستن!
رابستن هیچوقت نتونسته هاکونا ماتاتا بشه! اونم فقط بخاطر مرحله ی یکه! سیرازویی ها خیلی سحر خیزن و زود جمع می‌شن و میرن تا هاکونا ماتاتا بشن ولی رابستن خیلی می‌خوابه و هر سال جا می‌مونه! تا این سال آخری که سیرازویی ها خواستن بزرگترین روز هاکونا ماتاتا رو برگزار کنن و کل جماعت سیرازویی به جز یک بچه و رابستن رفتن و خودشونو انداختن پایین و رستگار شدن! از اون به بعد تو سیرازو کلمه ی "نسل کشی" مد شد. ولی خب چون رابستن و بچه نتونستن نسل کشی کنن سریع خز شد و از بین رفت! بعد اون روز رابستن و بچه اومدن زمین و دیگه روز هاکونا ماتاتایی در کار نبود.

نتیجه گیری: یک رهبر باید مدیر، مدبر و عادل باشد.

استاد بخدا مامانمون پاش شکسته بود و بابامونم توان اینو نداشت که ازش نگهداری کنه برای همین من باید ازش پرستاری می‌کردم! توروخدا نمره بدین استاد!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۲ ۱۸:۰۱:۱۳

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۰:۵۸:۵۰ دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸
#8
سوژه ی جدید

-این امکان ندارد!

لرد ولدمورت خیلی عصبانی کشو های کمدشو باز می‌کرد و بهم می‌ریخت و می‌بست. انگار که یه چیزیشو گم کرده بود.

وقتی گشتن کشو ها تموم شد به سراغ میز رفت. میز رو بلند کرد و زیر پایه‌شو دید.
یعنی اون چیز کوچیکتر از پایه ی میزه؟

وقتی که دید اونجا هم نیست عرض اتاقو طی کرد و رفت بین کتابا رو دید.
یعنی اون چیز ربطی به کتاب داره؟

-ما یا اون رو پیدا می‌کنیم! یا رابستن رو می‌کشیم!

رابستن اگه می‌دونست اربابش تو خلوت خودش اسمشو برده، از شدت ذوق زدگی جامه می‌درید!

لرد تموم اتاق رو زیر و رو کرد ولی اون "چیز" رو پیدا نکرد.
آستین هاشو بالا زد...چوب دستیشو در آورد تا بره و رابستن رو بکشه ولی یه فکر دیگه به ذهنش رسید.
-اون بمیره گه اون پیدا نمی‌شه... پس بذار به جای اینکه بکشمش یه ماموریتی بهش بدم. ما بسیار فکر خوب می‌کنیم! به خودمان افتخار کردیم!

لرد، رابستن رو صدا زد تا بیاد به اتاقش.

-ببین راب...یک ماموریت برات داریم...ما یک چیزی گم کردیم و فکر می‌کنیم از ما دزدیده شده! برو برای ما پیداش کن!
-چشم ارباب!

رابستن سریع رفت بیرون و در پشت خودش بست.
چند ثانیه بعد صدای در اتاق لرد بلند شد.
-بیا تو!
-ارباب! بخشیدن می‌شم! دقیقا دنبال چی باید گشتن کنم؟

این حرف رو، مروپ گانت که داشت قابلمه ی پر از کوبیده ی هلو رو می‌برد سمت آشپزخونه شنید.

-وای مرلین مرگم بده...چیشده؟ به من بگو راب؟ من طاقتشو دارم! نمیگی؟ تو بگو عزیز مامان! چی گم کردی؟ تو هم نمیگی؟ مامانتو بی خبر می‌ذاری؟ ینی من توی بی خبری بمونم و فقط غصه بخورم؟ انقد غصه بخورم که آب شم؟ پس دیگه کی برات غذا های خوشمزه درست کنه؟ کی برات میوه بیاره و به زور فرو کنه تو حلقت؟

تن صدای مروپ اونقدری بود که کل خانه ریدل از این قضیه با خبر بشن و بیان جلوی در اتاق لرد.

-مادر! می‌تونستی یکم آروم حرف بزن که این جماعت بلند نشن و بیان جلوی در! ما فقط یک چیز خیلی کوچکی رو گم کردیم!

لرد، مادرش رو دید که داشت اتاقشو زیر و رو می‌کرد.
-گلدون که هست...تموم ۳۲۴۵ کتابتم که هست...
-چیکار می‌کنی مادر؟
-...دارم می‌بینم چی رو گم کردی...چوب دستیت که هست...موهای نداشتتم که هست...وای! اونو گم کردی عزیز مامان! شونه ی کودکیتو!

همه ی مرگخوار ها از این حرف مروپ بهت زده شدن و می‌خواستن از خنده منفجر بشن که با نگاه تهدید آمیز مروپ، حتی معنی کلمه ی "خنده" رو هم از یاد بردن!

-آری! ما شانه ی عزیزمان را گم کردیم!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۲۰:۰۱:۲۳ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸
#9
وا مصیبتا! وا قانونا! وا واها! وا!

من دو اعتراض قبلی رو خوندم و خب کامل و جامع بودن!

من فقط یه چیای اضافه‌ای که بنظرم گفته بهشه بهتره رو می‌گم.
همونطور که گفتن شخصیتا جا افتاده و کسی حوصله ی جا انداختن دوباره ی شخصیتشو نداره.
شما قانون گذاشتین و انگار روش جدی هستین. خب الان ینی کنت الاف بره ممد ویزلی رو بگیره بعدش بهش یه شخصیت بده که همه جا رو آتیش میزنه خوبه؟
این دقیقا همونه!

یا مثلا من برم یه آدمی رو پیدا کنم بعد تو معرفی شخصیتش بنویسم که این ادعا می‌کنه فضاییا رو دیده و باهاشون حرف زده و الانم مثل اونا رفتار می‌کنه، یه بچه هم داره که به اونم یاد داده مثل فضاییا رفتار کنه! بعد رنگشم هم رنگ فضاییا، آبی کرده.
اینم دقیقا رابستن و بچه!

الان دیگه خارج از هری پاتر نیست؟

من مشکلی با عوض کردن رابستن ندارم.
قبلا هم خواستم عوض کنم یا کلا برم از سایت ولی خب یه حرف لرد ولدمورت منو نگه داشت.
ایشون گفتن نظر خودته که بری ولی خب سوژه ها کلا می‌ترکه!(طبیعتا اینجوری نگفتن ولی خب منظورشون همین بود.)

شما مدیرین و اینو صلاح سایت دیدین، قبول!
ولی حداقل از این به بعد جلوشو بگیرین.
هرکی معرفی شخصیت کرد فقط نگین کوتاهه و بعدا بیا کاملش کن. تایید کنین. ولی توی پیام شخصی بهش بگین داستان از چه قراره!

خیلی ببخشید برای این حرفم چون می‌دونم چیزی دریافت نمی‌کنین و فقط بخاطر علاقتونه که دوست دارین به این سایت کمک کنین ولی با گذاشتن این قانون‌ فقط قصدتون راحت کردن کار خودتونه!
منم بهتون حق می‌دم! ولی خب بهتر بود قبل اینکه قبول کنین مدیر شین یکم به بعدشم فکر می‌کردین!
(این فقط نظر منه و شاید اصلا اینجوری نباشه. اگه اشتباه بود شما به پای بچگی من بذارینش.)

من همین دیشب شخصیت بعدیمو انتخاب کردم ولی قانونتون انقدر کلی بود که من هر ویژگی میاد تو ذهنم میگم نه اینم از این زاویه نگاه کنی جزو این قانون می‌شه!

یکم اجازه بدین خلاقیت به خرج بدن اعضا!
وقتی یکی بتونه پرتقال بشه ینی خیلی خلاقه!
وقتی یکی یه شخصیت از دنیای دیگه رو وارد هری پاتر می‌کنه، خیلی خلاقه!
وقتی یکی کاری می‌کنه که از زیر سایه ی شخصیت کتاب میاد بیرون، خیلی خلاقه!
هری پاتر یه کتاب و فیلم بود و تموم شد و رفت. حالا که تموم شده بذارین ملت خلاقیتشونو به کار بندازن و هری پاتر رو خودشون دوباره بنویسن! با شخصیت های جدید، موضوعات جدید و...

قبول دارم شخصیت هایی که توی کتاب بولد هستن باید تقریبا مثل کتاب باشن.
ولی توی همین قضیه هم تقریبا وجود داره!
خب منی که کلا اسمم یکی دوبار اومده تو کتاب رو اجازه بدین راحت باشم...شخصیتمو اونجوری که می‌خوام بسازم.

الان کوییدیچ هاگ تو راهه!
منم تو تیمم با رابستنی که ۶ ۷ ماهه فضایی بوده و سوژه هاش معلومه و می‌تونه اضافه بشه!
خب من الان بخوام یه شخصیت دیگه رو انتخاب کنم با یه ویژگی دیگه، کلی باید روش کار کنم و هی بنویسم و بازخورد بقیه رو ببینم تا ببینم این ویژگی‌ای که براش در نظر گرفتم خوبه یا نه! پس عملا نمی‌تونم ازش توی کوییدیچ استفاده کنم چون شاید از نظر داورا لوس بنظر برسه یا هرچی!

قانون گذاشتین و از نظرتون به صلاح بوده. خوشحال می‌شدم این زوایاشم می‌دیدین!

بازم برای اینکه برای این سایت تلاش می‌کنین ازتون تشکر میکنم!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۳۵ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸
#10
۱.
به به...آدم حال کردن می‌شه همچین استادی داشتن باشه!
اصلا استادی از شما باریدن کردن می‌شه!
چقدر زیبا در قامت یک استاد بودن می‌شین!
تکلیفی حقیرانه برای شما بزگروار آوردن کردم!

۲.
رابستن برای اولین بار قصد کرد تا یک کتاب رو شروع کنه به خوندن.
از کتابخونه ی دروئلا یه کتاب دزدید و رفت توی سفینه‌اش تا بشینه و بخونه!

کتاب رو باز کرد تا شروع کنه به خوندن!
-آخ! یعنی ئلا هر موقع کتاب خوندن می‌شد دماغش انقدر درد گرفتن می‌شده؟ فکر نکردن می‌شدم که کتاب خوندن انقدر درد داشتن بشه.

رابستن از موجودی به نام بوکات خبر نداشت.
بوکات موجود در کتاب دروئلا از راه بینی وارد بدن رابستن شد.
بوکارت قبلا زیاد داخل بدن انسان رفته بود ولی خب رابستن براش یه بدن جدید بود.
بوکارت رفت که مغز رابستن رو پیدا کنه تا کار همیشگیش رو اجرا کنه.
از راه بینی وارد قلب شد و از قلب به شش رسید و بعد وارد معده شد.

بوکات گیج شده بود. این راه ها به هم نمی‌خورد. ولی خب بوکارت وظیفه شناس بود و به گشتن ادامه داد.

معده رو رد کرد و به مری رسید. یکم توی مری نشست. بوکات هم خسته می‌شه خب.
-این چه وضع بدنه! تو آدمی؟ تو تسترالی! اگه تسترال کتاب می‌خوند من مغز نداشتشو پیدا می‌کردم...فکر کردی می‌تونی کاری کنی که من دست از زدن بردارم؟ تو منو نمی‌شناسی! به من میگن "بوکی مغز هنگ کن"...من پسر "بوکا مغز بترکون" بزرگم...تو یکی نمی‌تونی منو شکست بدی!

بوکی دست روی زانوش گذاشت و بلند شد. اون باید می‌رفت...می‌رفتو وظیفه‌ش رو به نحو احسن تموم می‌کرد.

بعد از نیم ساعت بالاخره مغز رابستن رو پیدا کرد.
-گفتم که پیدات می‌کنم!
-ینی چه که "گفتن"؟
-مگه مغزم حرف می‌زنه؟
-ینی چه که "مغز"؟
-مغز ندیدم انقد خنگ؟
-ینی چه که "دیدن" و "خنگ"؟

مغز رابستن آکبند بود.
بوکی هر حرفی می‌زد، مغز یه چیزی می‌پرسید. بوکی خیلی خسته شده بود.
-من غلط کردم که پسر بوکا مغز بترکون شدم...من می‌رم بابا!

و خب بوکی موند و یک بدن عجیب غریب که باید ازش میومد بیرون!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱۳ ۲۳:۰۰:۴۱

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.