هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۰:۱۲:۲۸ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸
#1
سلام. تکلیفم .


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۰۴:۲۷ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸
#2
فریگو ایماگو جدِ جدِ اینیگو ایماگو بود. حتی بی آنکه خودش بداند!
در روزی زمستانی و سرد فریگو در عمارت گرم و نرمش نشسته بود و مانند همه‌ی جادوگرهای دیگر به کارهای روزانه‌اش مشغول بود. او تصمیم به عوض کردن دکور آنجا گرفته بود و باید همه ‌ی وسایل قدیمی را دور می‌ریخت.
از اتاقی به اتاق دیگر می‌رفت و در عمارتش می‌گشت و خرت و پرت های اضافی را جمع آوری می‌کرد.

وقتی که به همه اتاق ها سر زد و مطمئن شد خالی از هرگونه اثاث اضافه اند، تنها یک اتاق باقی ماند. اتاقی که سال ها پیش پدربزرگش در آن زندگی می‌کرد و بنا به دلایلی کسی حق ورود به آن اتاق را نداشت.
فریگو قدم برداشت و به طرف اتاق متروکه رفت... خیلی وقت بود که کسی در آن اتاق را باز نکرده بود. و اما اینک فریگو تنها کسی است که می‌تواند خود با چشم خویشتن نظاره‌گر اتاق عجایب پدربزرگ باشد.

در با صدای جیرمانندی باز شد. اتاق کمابیش تاریک بود و ترسناک... فریگو به سرعت به طرف پنجره‌ها رفت و پرده های ضخیم و کهنه را کنار زد. به محض کنار زدن پرده ها، خاکی از روی آنها بلند شد و باعث چند عطسه پشت سر هم او شد. اما باریکه‌ی نوری لذت بخش از بیرون به داخل اتاق راه یافت و این ماجراجویی فریگو را لذت بخش‌تر از همیشه می‌کرد.

فریگو در ابتدا به دقت اتاق پدربزرگ را زیر نظر گرفت. اتاقی قدیمی با خاکی که همه جا را فرا گرفته بود و کتابهای قطوری در کتابخانه‌ای دیواری که از تیترهایشان می‌توان فهمید خاص و منحصر به فرد هستند.
میز چوبی‌ای که روی آن پر از وسیله و مداد و برگه های زرد شده بود و چندین کاغذ کهنه که به دیوار رو به روی میز چسبانده شده بود. تخت خوابی یک نفره و ساده و کمدی که احتمال می‌داد پر از لباس هایی که بوی پدربزرگش را می‌دهند، در خود جای داده است.

به طرف کاغذهای روی میز رفت و تیترهای آنها را از نظر گذراند... اما وقتی به آخرینش رسید مکث کرد.

نقل قول:
آزمایش شماره دو
طبق فرضیه آزمایش شماره یک ما دریافتیم که گوی به انرژی مغناطیسی واکنش نشان داده و آن را...


طبق عادت بدش متن را از وسط رها کرده و به آخرش نگاهی انداخت.

نقل قول:
حال با گفتن این ورد می‌توان کاری کرد که گوی ما به گویی پیشگو تبدیل شود و اتفاقات را به طوری برای ما پیشگویی کند.
ورد به دست آمده: گوی تبدیلیوس پیشگوییوس.


فریگو بهت زده به برگه و بعد به کل اتاق نگاهی انداخت. گویی که پدربزرگ از آن حرف می‌زد کجا بود؟ او چشم گرداند و کمد نظرش را جلب کرد. به تندی به طرف کمد رفته و درش را باز کرد. توی کمد لباس های قدیمی و رنگ و رو رفته ای وجود داشت. اینیگو دستش را کشید به کف کمد و چند ضربه به آن زد... درست حدس زده بود گاو صندوق اتاق خودش هم همینطور بود، با ضربه باز و بسته می‌شد.

دستش را به زیر لباس ها برده و شیئی کروی شکل را بیرون آورد. گویی کدر را توی دستانش جا به جا کرد و برگه های پدربزرگ را روی زمین، کنار خودش گذاشت.
چوبدستی اش را برداشته و ورد را با خود زمزمه کرد. اما اتفاقی نیفتاد و دوباره و دوباره... بی فایده بود! فریگو سرخورده به دیوار تکیه زد و از اینهمه نبوغش از خودش تشکر می‌کرد.

ناگهان برقی از گوی پیشگو گذشت و گوی برای اولین بار توسط فریگو ایماگو کشف شد!


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸:۴۹ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸
#3
در یک رول بنویسید ارباب ریگولوس چطور تونست موی سر لرد سیاه رو بدست آورد؟(30 نمره)

در شبی سرد و زمستانی ریگولوس با ژستی ریگولوسی روی مبل تقریبا سلطنتی‌اش کنار شومینه‌ نشسته بود و کریچر که دقیقا رو به رویش قرار داشت، سعی در کشیدن پرتره‌ی ارباب موردعلاقه‌اش را داشت.
- کریچر همیشه به شما گفت که به من اعتماد کرد... من شما را بهتر از آن هنرمندی که فقط دنبال پولش است، می‌کشم.

بعد از چند دقیقه کریچر پرتره را برداشته و به طرف اربابش رفت‌ و آن را برگرداند. از چهره ی ریگولوس همه چیز مشخص بود اما برای اینکه دل آن جن خانگی را نشکند به او لبخندی زد.
آن پرتره نه تنها شبیه ریگولوس نشده بود بلکه انگار آن جن، ولدمورت را کشیده است. و اما امان از ایده های بی‌موقع جادوگران.
- کریچر! تو باید ارباب ولدمورت رو بکشی تا ما اون چهره رو ببریم پیشش و سورپرایزش کنیم!
- ارباب شما بسیار باهوش بود... اما کریچر باید قیافه ایشان را ببیند تا بکشد.
- اینکه کاری ندارد معجون راه حل مشکل ماست.
- چه معجونی؟
- معجون مرکب پیچیده!
- اما ما به موی سر لرد سیاه نیاز داشت، الکی که نبود!
- اونش با من.

تالار اسرار_ وزارتخانه

- شما همیشه ایده های عالی ای داشت ارباب.

ریگولوس زمان برگردانی را از توی جعبه ای پر از زمان برگردان برداشت و دستی به آن کشید.
آن زمان، زمان برگردان ها فراوان بودند و وزارتخانه قطعا به یکی از آنها محتاج نمیشد. ریگولوس به کریچر که مشتاق به او نگاه می‌کرد، خیره شد.
- نه کریچر... تو رو با خودم نمیبرم.
- آخر چرا ارباب؟
- من فقط میرم که یه تار مو از دوران کودکی ارباب ولدمورت پیدا کرده و بیارم به این زمان... نیازی به بودن یا نبودن تو نیست!
- آخر ارباب...
- هیس... بیا فعلا این مقدار خیلی خیلی را بشمار تا به کودکی او برسیم.
[i]
خیلی خیلی بعد وقتی مقدار خیلی خیلی شمرده شد.


ریگولوس و کریچر خسته آخرین خیلی خیلی را شمرده و اعلام کردند و به یک آن کریچر دیگر اربابش را ندید.

خیلی خیلی قبل_ پرورشگاه ولدمورت

- آخی چقدر بچه ماگل!
- آقا اینجا چی میخوای؟
- تو بچه ای به اسم تام میشناسی؟
-خودم هستم!
- ارباب تاریکی معذرت میخوام!

و بعد ریگولوس از موهای زیبای لردولدمورت کودک چندتاری کنده و به سرعت پشت دیوار دیگری مخفی شد.
تارهای مو را در جعبه ای که کریچر به او داده بود گذاشت و زمان برگردان را از جیبش درآورد. تا خواست آن را بچرخاند کسی او را صدا زد و زمان برگردان از دستش افتاد و شکست. ریگولوس با عصبانیت به زمان برگردان و بعد به شخص نگاهی انداخت‌.

- آقا، اومدید بچه ای رو انتخاب کنید؟

و دوباره فکری بکر به سر او زد. حالا که زمان برگردان نداشت تنها برگ برنده اش لرد کوچک بود!
- بله، شرورترین بچه‌ی اینجا رو!


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵:۱۸ شنبه ۶ مهر ۱۳۹۸
#4
بلاتریکس بهت زده به دور و اطرافش نگاه می‌کرد. اما حالا وقت بهت زدن نبود. او باید مرگخوار ها را پیدا می‌کرد و آنها را با خود بر‌می‌گرداند‌.
درون فضایی سبز رنگ و پیچ در پیچ بود. قطعا او گوشی ماگلی نداشت و با برنامه‌های ماگلی ای که توی آن گوشی نصب بود آشنایی نداشت و حالا اینگونه معلق در هوا روی صفحه‌ای که ایستاده بود کمی عجیب و غریب و ترسناک به نظر می رسیدند.

چند قدم که جلوتر رفت صفحات سفیدی با اعداد صفر و یک از کنارش گذشتند. با احتیاط به راهش ادامه داد. ناگهان قاب عکسی شناور که موشکی را نشان می‌داد و به رنگ آبی بود و سبدی کنارش که حاوی چند برچسب کلمه و عکس بود، وجود داشت.
عقب عقب رفت و بعد تابلو عوض شد. اینبار تابلویی صورتی با طرحی به شکل دوربین‌های عکاسی ریتا اسکیتر بود.

بلاتریکس جلو رفت و دستش را به طرف تابلویی که اینبار سبد کنارش پر از عکس هایی بود که حرکت می کردند، برد.
لحظه ای احساس کرد پشت این آیکون های برنامه های مختلف سایه ی چند نفر را دید. به آن طرف آیکون ها رفت و چند نفر را دید که دور هم مشغول خندیدن به صفحه‌ی کوچک و سفید رو به رویشان هستند.

امان از جوک های ماگلی بی‌مزه و مرگخواران از یاد رفته. بلاتریکس اولین شئ نزدیک به خودش را برداشته و به طرف سر رودولف پرتاب کرد. شئ نه تنها به سر رودولف خورد بلکه خیلی هم دردش آمد.

بیرون از گوشی ماگلی

مرلین فقط می‌داند که به چه سختی ای دوباره برگشتند و صحیح و سالم ماندند. پس حالا فقط یک کار می‌ماند... هکتور و روحش!


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۰:۱۶:۱۱ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
#5
تف تشت
.Vs

سریع و خشن


پست چهارم:

همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت... کوییدیچ دیگر به پایان رسیده بود. هر کدام از آنها به فکر استراحتی طولانی مدت و لذت بخش بودند. هر که نداند خودشان که می‌دانند چه زحمتی برای تف تشت کشیده بودند.
- کریچر رفت تا برای یکسال فقط کار کرد. صبح کار کرد، شب کار کرد، تو آشپزخونه کار کرد، رخت شست، جارو کشید، میز آرایی کرد.
- ولی کریچر ندانست که تفریح آقای اینیگو صد و هشتاد درجه با او فرق داشت.
- شما کریچر را مسخره کرد؟

کریچر وایتکسش را برداشت و تا خواست آن را روی اینیگو خالی کند صدای فریادی در آن هیاهو آن ها را به خودشان آورد.

- اونا درست وسط زمین ایستادند. برید دستگیرشون کنید.

سرکادوگان اول به خودشان و بعد به همرزمان سربازی که در سربازی با هم در خدمت بودند و به طرف آنها می‌آمدند نگاهی انداخت.
- همرزمان فکر کنم اونا دارن به سمت ما میان.
- می‌بینیم سر... می‌بینیم.
- از دست این آدم ها... ما باید فرار کرد.

اما دیگر دیر شده بود. سرباز ها رسیده بودند به آنها... فضای ورزشگاه متشنج شده بود. پچ پچ های زیر لب جادوگر ها و ساحره های حاضر در آنجا لحظه ای قطع نمیشد.
تف تشت با دست‌هایی بسته سوار کالسکه هایی که معلوم نبود از کدام جنگل ممنوعه‌ای آمده بودند، شدند و به اینکه هیچکدام نمی‌دانستند سرباز فراری حکمش چیست فکر می‌کردند.

سه روز بعد_ پای چوبه‌ی دار


آری سرنوشت اینطور نوشته شده بود که تف تشت بعد از آن زندگی خفت بارِ هر کدامشان و کوییدیچ پر دردسرشان و سرباز فراری بودنشان اعدام بشوند.
درون حیاط پادگان هفت طناب دار آویخته شده بود. در ورودی باز شد و سربازان اعضای تیم تف‌تشت را به درون حیاط آوردند. آنها را به ترتیب کریچر، اینیگو، ملانی، سرکادوگان که دارش هم در تابلویی دیگر بود، کاکتوس، آغامحمدخان و هنری هشتم آماده‌ی مرگ کردند و طناب را دور گردن هر‌کدامشان پیچیدند.
منوچر با رضایت خاطر آنها را یکی یکی از نظر گذراند.
_خوب نگاه کنید! این سزای کسیه که از دستورات پیروی نکنه! هر روز، هرشب و تمام مدت!

سپس لبخند ترسناکی بر لب آورد.
_متهم کریچر. به عنوان آخرین جمله قبل از مرگ چی داری که بگی؟

کریچر شروع کرد به جیغ زدن.
_کریچر به این سوسول بازیا اعتقادی نداره! مرگ با این چیزا واس کریچر افت داشت. کریچر تنها به تبر اعتقاد داشت که سرشو زد و تو راهرو خونه گریمولد پیش اجدادش نصب کرد! کریچر میخواد... .

منوچر اشاره ای کرد و کریچر هرگز نتوانست جمله اش را تمام کند. صندلی که زیر پای کریچر توسط جن کوتوله دیگری زده شد.
منوچر با رضایت به جسم بی جان کریچر که تکان مختصری می‌خورد نگاه کرد. آنگاه به سمت اینگو نگاهی انداخت.
_خب؟ تو چی داری که ب...
_آخ جون خواب ابدی!

بدون آنکه به جن کوتوله فرصت دهد خودش صندلی را کنار زد. منوچر وحشت کرد. تا به حال این مدلی را دیگر ندیده بود اما نمی خواست تعجبش را نشان دهد بنابراین دوباره لبخند زد.
_ملانی... تو چی داری که بگی؟
_آقا دمتون گرم! به این میگن یه مرگ هیجانی! بهتر از اینه که پیر و مریض تو رخت خواب در حالی که بچه هات رو جمع کردی و به هرکدومشون یه چوب دادی بشکنن بمیری که!

چند لحظه بعد ملانی هم به دیار باقی شتافت. حال نوبت سرکادوگان بود.
منوچر گفت:
_خب تابلو جان... تو چی داری بگی؟
_والا شما این همرزمای سابق ما رو که کشتید ولی من به همرزمای زنده میگم خیالتون تخت مردن اصلا درد نداره. من خودم وقتی مردم اصلا بد نبودا!

لحظه ای بعد سر کادوگان نیز برای بار دوم کشته شد. حال نوبت کاکتوس بود. کاکتوس هم که حرف نمیزد بنابراین بلافاصله از ریشه گلدانش بیرون کشیدنش.
منوچر به کاکتوس هم ریشخندی زد. حال نوبت دو تاجدار بود. آغا محمدخان منتظر اجازه منوچر نماند.
_آه هنری... این دوستانمان با دلیری کشته شدن. ما نیز یکبار به دست دوستانمان در خیمه مان کشته شدیم در خواب اما این یکی را ترجیح می‌دهیم لیکن می‌خواهیم اعترافی کنیم. ما همیشه حسرت زندگی شما و همسر و فرزند را داشتیم برای همین همیشه می‌خواستیم سر به تنتان نباشد.

هنری با بغض گفت:
_قربونت برم آغا محمدخان. اتفاقا من همیشه به تو حسودیم می شد. به شجاعتت، اقتدارت، کشور داریت، جنگاوریت و هیکل رو فرمت.

آغا محمد خان دستش را به سمت هنری هشتم دراز کرد.
_آه دوست من... بیا لحظات آخر زندگی مان را دست در دست هم دهیم.

بدین ترتیب دو تاجدار نیز در حالیکه دست یکدیگر را گرفتند به سایر اعضای تیم شان پیوستند.
این گونه داستان تیم تف تشت به پایان رسید. آنها که دوش به دوش یکدیگر دنیایی جادویی را به گند کشیده بودند به دیار باقی شتافتند تا با کارهایشان آنجا را نیز به گند بکشند. به هرحال به شما از ابتدا هشدار داده شده بود که این داستان عاقبت خوشی ندارد. هنوز هم دیر نشده. می‌توانید بروید و داستان زندگی فردوس حشمت را ببینید.


ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱ ۰:۴۲:۴۸

"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۳:۱۷ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#6

تیم تف تشت هربار سعی کرده از موضاعات متنوع با ماجراهای معمول سایت برای سوژه‌ی کوییدیچش استفاده کنه. سوژه‌ی این هفته ما الهام گرفته از فیلم علمی تخیلی اینسپشن هستش که احتمالاً خیلی از شما خصوصاً افراد علاقه مند به سینمای کریستوفر نولان اون رو دیدید. برای اون دسته از خواننده‌هایی که فیلم رو ندیدن، به جز اینکه توصیه می‌کنیم حتماً این فیلم رو از دست ندید، خلاصه ‌ای رو آوردیم تا احساس سردرگمی نکنن:
نقل قول:
شخصیت اصلی داستان دام کب، یک دزد حرفه‌ای دنیای مدرنه که با کمک تیمش و دستگاه خاصی که در یک سامسونت حمل می‌کنه، به رویاهای افراد نفوذ می‌کنه و اسرار اون‌ها رو از ضمیر ناخودآگاهشون می‌دزده. بنا به دلایلی، از کشورش فراری می‌شه در حالی که پلیس به دنبالشه، تا اینکه روزی شخصی بهش پیشنهاد می‌کنه تا در ازای کاری غیر معمول، پرونده‌اش در پلیس رو از بین ببره. تفاوت این کار اینه که دام و تیمش باید به رویای اون فرد برن و به جای دزدیدن اسرارش، ایده‌ای رو در ضمیر ناخودآگاهش بکارن. در این میان چند اتفاق پیش بینی نشده میفته و تیم مجبور میشه به رویای یک فرد دیگه درون رویای اولی بره تا به این صورت برای رفع مشکل زمان بخره..

***************************************


تف تشتی ها همانطور که به پایان مسابقات کوییدیچ نزدیک می‌شدند، نگرانی‌اشان هم بیشتر و بیشتر می شد. چیز زیادی به پایان مسابقات نمانده بود و هنوز سه امتیاز عقب بودند.
کریچر به زحمت‌هایی که برای هر دوره‌ی این مسابقه کشیده بود و ملانی به تحمل آغامحمدخان و هنری هشتم فکر می‌کردند.
آن طرف اینیگو به خاطر رویاهایی که نتوانسته بود ببیند و سرکادوگان به توجه‌هایی که نتوانسته بود به اسبش بکند، غصه می‌خوردند.

- کریچر به شما گفت که ما این دفعه باخت.
- هر دفعه همین را می‌گویی همرزم!
- منم با کریچر موافقم. هر دفعه با یه حقه‌ای بردیم ولی اینبار دیگه نمی‌تونیم... هیچ نقشه‌ای نداریم.
- ملانی جان راستش ما هیچوقت نقشه نداشتیم، نقشه‌ها خودشون میومدند همرزم.

اینیگو تا اون لحظه حرفی نزده بود و با چهره‌ای درهم رفته به کتاب‌های رویابینی و تعبیرش نگاه می کرد.
- اگه می بردیمم معروف می‌شدیم، اون‌وقت کاروبار من می‌گرفت و چند نفر میومدند پیش من رویاشون رو می‌دیدم حداقل‌.
- آقای اینیگو وقت گیر آورد باز. هی رویا، رویا کرد.

اینیگو ذاتا آدم افسرده‌ای بود، به همین خاطر مثل یه بچه‌ی خوب رفت تو اتاقش تا به کارهای بدش فکر کنه.

- همرزم کریچر. عصبی بودن فقط باعث پیشرفت نکردن میشه. باید با استراتژی جلو رفت.
- منم با این حرف سرکادوگان موافقم. اینیگو هم کمبود رویابینی داره چندوقته... باید راحتش بذاریم.

کریچر جن زرنگی بود... شاید خیلی زرنگ!

- رویابین؟ راست گفت! یعنی اینیگو تونست اتفاقی رو دید که بعدا در واقعیت افتاد!
- دقیقا کریچر.
- خب چرا اینجا نشست؟ ما باید آقای اینیگو رو خواب ساخت!
- خواب کردن اینیگو به چه درد ما میخوره؟
- بعد ما اونوقت خوابش رو ساخت! ما کوییدیچ رو تو خوابش برد!
- بذارید ببینم، اینکه منظورش این نیست که وارد رویای اینیگو بشیم؟
- کریچر دقیقاً منظورش همین بود!
- نقشه خوبیه همرزم. ما به تو افتخار می‌کنیم. اما چطور اینکارو کنیم؟
- با من اومد تا به شما نشان داد.

کریچر فکر اینجا را هم کرده بود. آنها را به زیرزمینی برد که برخلاف انتظار تف تشتی ها کاملا تمیز و وایتکسی بود.
توی اون زیرزمین از شیرتسترال تا جون جادوگر و ساحره پیدا میشد. کریچر چند وسیله را از قفسه‌های فلزی برداشت و آنها را پخش زمین کرد‌ و خود در کنار آنها نشست.

- همرزم، داری چیکار میکنی؟
- کریچر دستگاهی جادویی ساخت تا با استفاده از آن وارد خواب آقای اینیگو شد.

تف تشتی ها به جن خانگی بودن کریچر شک کرده بودند و با تعجب به او و دم و دستگاهش می‌نگریستند. بعد از دو سه ساعت عذاب آور و کسل کننده، کریچر آخرین سیم را به دستگاهش وصل کرد‌ و آن را جلوی تف تشتی ها قرار داد.
- حالا وقت کمی جادو بود. یکی‌تان به این جادوی ذهن خوانی زد!

ملانی چوبدستی اش را بالا برد و وردی را زیر لب زمزمه کرد.

نصفه شب_ اتاق خواب اینیگو ایماگو

در اتاق با صدای جیرمانندی باز شد و سایه‌ی موجودی با گوش‌های بلند و کریه، دختری قدبلند که تابلوی مردی جنگجو را در دست داشت، دو عدد نره تسترال دییلاق و یک کاکتوس عظیم‌الجثه روی دیوار افتاد.
- قرچ!
- آخ... اینیگوی شلخته.
- هیس... شما باید ساکت بود.

تف تشتی ها به تخت اینیگو رسیدند. کریچر دستگاه را از توی کیسه‌اش درآورد و چند سیم با سرهای زرد را به سر اینیگو چسباند.
چند سیم دیگر هم که آویزان بودند را برداشت و یکی را به نوک بینی خود و یکی دیگر را به موهای ملانی و دوتا را به پشت تابلوی سرکادوگان چسباند، علاقه‌ای به آبکش شدن دستش نداشت، برای همین یکی را هم به گلدان میمبله تونیا چسباند.

- شما غربی ها دارید چیکار می‌کنید؟
- مگر غربی ها چشان است؟ خیلی هم زنان خوشگلی دارند.
- تو خامُش باش ای...
- هیس باشید. می‌خوایم بریم تو خواب اینیگو تا نتیجه کوییدیچ رو به نفع خودمون کنیم.
- با اینکه چیزی نفهمیدیم اما باشد. از آنها یکی هم به سر مبارک ما بزنید و یکی به سر این گامبو.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳:۰۲ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#7
تف تشت
.Vs

رابسولاف


پست اول:


گاهی نمیدونی که چرا اینجوری میشه... نمیدونی که چرا اینجا و توی این موقعیت هستی و داری زندگی می‌کنی. اعضای تیم تف تشت این موقعیت‌ رو بارها تجربه کرده بودند. مخصوصاً که برای بازی کوییدیچ فدراسیون مکانی برای استراحت به آنها نداده بود.
- چقدر گرمه... الان کباب میشم‌... کباب؟ کباب می‌خوام.
- غر نزن گوگو. صبر کن این معامله ختم به خیر بشه بعد می‌ریم تو خونه جلو کولر با پتو می‌خوابیم.

تف‌تشتی ها به همراه مردی سیاه پوست دور میز چوبی‌ای که بوی نم می‌داد نشسته بودند. این طرف میز هنری هشتم و آغامحمد خان درحال بحث و جدل درباره‌ی نوبت باد زدن ملانی با کلاه حصیری کریچر بودند. آن طرف میز هم کادوگان و کریچر در حال بحث و مجادله با مرد سیاه پوست بودند.
- کریچر به شما گفت که چند خوابه خواست... کریچر نتوانست با آن گامبوی عیال باز و دراز بی عیال در یک اتاق بود.
- بیبین آقاجون... شوما کل اینجا رو بگردی خونه به بزرگی این خونه پیدا نمی‌کنی . پنج تا خواب داره اصن... دارم با شما زیر قیمت بازار حساب می‌کنم‌آ.

ملانی سرش را به طرف سرکادوگان چرخاند.
- سر... می‌گید بخریم؟ خیلی داره ارزون حساب می‌کنه ها.
- بخریم همرزم... یبار هم یکی به نفع ما کاری انجام داد.

گوگو هم به طرف آنها چرخید.
- آخه خونشون مورچه داره!
- تسترال گنده، از مورچه می‌ترسی؟
- نهههه، کی گفته؟ من فقط از بچگی هر حشره‌ای رو که می‌بینم چندشم میشه.
- عیب نداره همرزم... سر راه پیف‌پاف خواهیم خرید.

کریچر در آن‌طرف بعنوان کاپیتان تیم، مبلغ بسیار کمی را روی میز و جلوی مرد سیاه پوست قرار داد و کلید را گرفت.
- کریچر به شما اخطار داد. هر گونه خسارت وارد بر وسایل و خونه مجاز بود. کریچر گفت پاتیلی زیر نیم پاتیلی خواهد بود.

ملانی کلاه حصیری را از آغامحمدخان گرفت و روی سرش گذاشت.
- بیخیال بچه‌ها. انقدر منفی نباشید. اینجا حتما این شکلیه دیگه.
- ملانی راست میگه... زود بریم... خیلی گرمه!

چند دقیقه‌ بعد_ خونه‌ی خریداری شده

آنها رو به روی خانه‌ای که کاملا ارزان خریده بودند، با قیافه‌ای درهم ایستاده بودند.
دیوارهای سفید خانه به علت فرسایش به رنگ زرد درآمده بودند. برگ های زرد و نارنجی زیادی جلوی در ورودی خانه تلنبار شده و درخت‌ عجیبی مانند یک دست دورخانه پیچیده شده بود و آن را دربرگرفته بود.

- خب بد نیست بهرحال نسبت به قیمتش!
- آره آره بریم تو دیگه گرمه... البته اگه اون تو کثیف‌‌تر از اینجا نباشه.

گوگو پیف پاف را از کیسه خریدشان درآورد و از همان دم در شروع به سم پاشی کرد.

داخل خانه_ اتاق زیرشیروانی

جلاد تبرش را با خشونت در چوب‌های میز فرو کرد.
- آن احمق باز هم انسان‌های جدیدی رو وارد اینجا کرد‌.
- ما باید بندازیمشون بیرون‌... کاری که همیشه می‌کردیم.
- حق با عجوزه‌س... من به عنوان یک مومیایی آماده اینکار هستم.
- باید جوری بترسونیمشون که دیگه حتی توی این شهر هم پیداشون نشه.
- هی بی سر... مثه قبلیا؟
- مثه قبلیا.


ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۸ ۲۳:۵۰:۴۱

"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵:۱۷ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#8
تف تشت
.Vs

ترنسلوانیا


پست اول:


اینبار داستان ما یک داستان معمولی نیست، اما خارج از این کلمه ها و جمله‌ها برای همه‌ی ما ممکن است که معمولی باشد. این داستان غیر معمولی، زندگی چهار نفر آدم معمولی را روایت می‌کند که زیاد دور نیستند.
داستان فری، نوجوانِ ناشناخته و غرغروی گوشه‌گیر و کیمیا، مهندسِ خسته‌ و زحمت کش که هیچ‌وقت دخل و خرجش به هم نمی‌خوردند و نیلو، دانشجوی راه دور و دمدمی مزاجی که هر هفته یک هدف جدید را دنبال می‌کرد و علیرضا، دانشجوی نهلیست و ضد اجتماع و متنفر از بشریت که شاید فقط کیلومترها با تو، خواننده‌ی همین داستان فاصله داشته باشند!

همه چیز از یک بعد از ظهر کسالت آور شروع شد. یک عدد فرزانه ملقب به فری، مثل همیشه با بی‌حوصلگی از دبیرستان به طرف خانه راه‌ افتاد. او با فکری درگیر و تنی خسته، مسیر همیشگی مدرسه تا خانه را پیاده طی می‌کرد. ذهن و فکرش درگیر حرف‌های همکلاسی‌هایش بود.
گرچه اصولا حرف های صد من یه غازشان که تحت تاثیر دوران نوجوانی بیان میشد، مورد قبول فری نبود و به نظرش کسالت آور می‌آمد، ولی فری هیچوقت گوش هایش را برای شنیدن آنها تیز نمیکرد و هرگز از اخبار خانه ملت و اینکه پسرهمسایه چقدر جدیدا خوشتیپ به نظر می رسد و بغل دستیش جدیدا خانه اشان را رنگ کرده اند و... آگاه نمیشد. امروز هم به هیچ وجه گوشش را برای شنیدن اخبار خاله زنکی دخترهای همکلاسیش تیز نکرده بود و کاملا اتفاقی از بین انبوه مزخرفاتشان عالی ترین خبر روز به گوشش رسیده بود. ظاهرا کلوب جدیدی در محله‌ای که در آنجا زندگی می‌کرد به جای کافه‌ی قبلی شروع به کار کرده بود.
اگر کسی فکر کند فری برای شنیدن آن خبر در دلش قربان صدقه یک مشت دختر بیکار علاف رفته بود بسیار ابله خواهد بود.
فری قدم زنان عرض خیابان را پیمود. او اساسا انسان با دقتی بود و هرگز به افکارش اجازه نمیداد تا او را چنان در خود غرق کنند تا با صدای بوق ماشین های عبوری متوجه شود به کوچه اشان رسیده است. کوچه‌ای با خاطرات تلخ و شیرینِ که کودکی و نوجوانی او را تشکیل می دادند و پر بود از خاطرات او‌ و هم‌بازی‌هایش که همه چندسالی از او بزرگتر بودند.
غرغرکنان درحالیکه به این همه بی نزاکتی از سوی راننده عبوری فحش و ناسزا میگفت دست در کوله مدرسه اش کرد تا کلید خانه را پیدا کند و لخ لخ کنان به سوی خانه که تقریبا در انتهای کوچه قرار داشت رهسپار شد.


اولین خانه از سمت راست_ همان کوچه

کیمیا با ظاهری نامرتب بر روی کاناپه لم داده بود و گوشی به دست مشغول خرید آنلاین بود.
چند روز از سرکارش مرخصی گرفته بود تا کارهای عقب ‌مانده‌‌اش را در خانه انجام دهد و حالا شدیدا حوصله‌اش سر رفته بود و زمین و زمان را مورد فضل و عنایت خود قرار داده بود. به نظر می رسید در انجام کارهای عقب مانده اش در خانه به شدت موفق عمل کرده است و این را به سادگی از ظرف های تلنبار شده در سینک و لباس های پراکنده در اطراف میشد به سادگی حدس زد.
پوفی کشید و لیوان چاییش را که حالا سرد شده بود روی میز گذاشت. با کلافگی گوشی را روی مبل پرت کرد تا بالاخره برود به زندگی‌اش برسد.
اما تا گوشی را کنار گذاشت، زنگ گوشی به صدا درآمد. کیمیا سرش را برگرداند تا ببیند چه کسی مزاحم اوقاتش شده که متوجه شد روی صفحه‌ تصویر فری، رفیق کوچولو‌یش نقش بسته بود. با عجله جواب داد.
- جانم، فری جان.
- به به، علیک سلام خانم مهندس.
- هوم... چی میخوای که خانم مهندس گفتنت شروع شده باز؟
- باور کن اصلا دلم نمی‌خواد با رفیقام برم این کلوبی که تازه تو محله‌ی خودمون وا شده و عصرونه مهمونشون باشم.
- فهمیدم چی میخوای، حاضر شو بیام دنبالت. راستش خسته شده بودم از خونه موندن.
- پس من زنگ میزنم به نیلو باهاش هماهنگ میکنم ببینم کی اتوبوسش از شهر دانشگاهشون میرسه اینجا تا بریم دنبالش... علیرضا رو هم سر راه بر می‌داریم.
- حله... قطع کنیم دیگه؟
- نههه قطع نکن. چیزه... یادته نمره‌ی افتضاح تاریخم رو؟
- آخ آخ، آره. چی شده؟ افتضاح تر شده اینبار؟
- نه حالا یه بار بود... راستش برای نمره اضافی بهمون یه تحقیق دادن که باید شاهان خونخوار رو توی تاریخ پیدا کنیم و درمورد کارهاشون چند خط هم بنویسیم، اونم بیارم که کمکم کنید؟
- چرا که نه. بیار چهارتایی با هم یه گلی به سرش می‌گیریم.
- باشه من دم درم، زود بیای ها. فعلا!

فری گوشی را قطع کرده بود ولی کیمیا با شک و تردید به گوشی خیره ماند.
- چی گفت این؟دم در خونه من که منظورش نبود احیانا؟

کیمیا نیم نگاهی از پنجره به بیرون انداخت.
- خدا مرگت نده بچه دم خونه کی وقت کردی برسی؟

کیمیا با عجله جوراب هایش را از روی بند و بساط روی میز برداشت و کیفش را از روی تلویزیون قاپ زد و به سمت در دوید.ولی متاسفانه سرعتش کمی زیاد بود و صاف توی در ورودی فرو رفت.
- خدا بگم چیکارت کنه بچه!

دقایقی بعد_کوچه

فری از بی حوصلگی درحال شمردن مورچه هایی بود که در حال رفت و آمد بودند واز سر بیکاری برایشان اسم میگذاشت
- تو باش اصغر اقا...تو که گنده ای بهت میاد اسمت حشمت باشه...بیا کنار با ننه کلثوم چیکار داری؟
-چیکار میکنی فری؟بپر بالا دیر شد.

فری سرش را بالا اورد تا چشمش به سمند سفید کیمیا روشن شود که چون کفش خوابیده بود و خیلی کوچک به نظر می‌آمد، خودشان به آن لقب رخش کوتوله را داده بودند.
فری بدون هیچ حرفی سوار شد و کوله‌‌ای که طر‌ح‌های سنتی درش به کار رفته بود را روی پاهایش گذاشت و شروع به گشتن دنبال تحقیقش درون کوله کرد.

در همین حال کیمیا نگاهی به آینه انداخت تا ظاهرش را چک کند. بعد ماشین را روشن کرد. طبیعتا انقدر عجله به خرج داده بودند فرصت هماهنگی با علیرضا را نداشتند. ولی این موضوع ذره ای نگرانشان نمیکرد. علیرضا را همیشه میشد سر کوچه اشان پیدا کرد. همانطور که وقتی به سر کوچه رسیدند او را یافتند که مثل همیشه تنها مشغول قدم زدن بود.
پسری که مثل سایر دانشجویان کامپیوتر، تا گردن در گوشی اش فرو رفته بود. انگار اصلا قصد نداشت در خانه اشان بند شود. کسی نمیدانست سر کوچه چه حلوایی خیرات میکردند که علیرضا همیشه انجا ولو بود!
کیمیا با دیدن او صدای بوق ماشینش را به صدا درآورد. با این‌کار او، فری دست از گشتن درون کوله را برداشت و علیرضای بی نوا با وجود اینکه صدا را تا ته بلند کرده و صدای دوف دوف آهنگش کل کوچه را برداشته بود شش متر به هوا پرید و چیزی نمانده بود در حیاط همسایه فرود بیاید.

-خوشتیپ بپر بالا!

علیرضای غافلگیر شده با خشم سرش را بالا آورد تا هرچه به دهانش می رسید نثار راننده کند که نگاهش به کیمیا و فری افتاد که(خنده عریض)طور به او خیره شده بودند. هرشخص دیگری جای علیرضا بود از دیدن این همه خونسردی قطعا عنان از کف داده و آب و روغن قاطی میکرد و سر به بیابان میگذاشت. ولی علیرضا دیگر به این جنگولک بازیا عادت داشت و حتی دیده شده که لبخدی بر لب آورد. به طرف ماشین رفت و روی صندلی ها‌ی عقب نشست.
- چه خبره؟ چطورین؟ چرا شال و کلاه کردین؟ قصد داشتین بدون من جایی برین؟
- تموم شد سوالات؟
- نه ولی همینا رو فعلا جواب بده.
- می خوایم بریم این کلوبه که تازه باز شده. در ضمن خوبیم، داشتیم می‌اومدیم دنبالت.

علیرضا از اینکه میدید یک نفر به فکرش بوده است ذوق مرگ شده بود
-ایول! همینی که جدید باز شده؟همینی که خیلی خفنه؟
- دقیقا همینی که میگی.
-لتز گو هانی!

کیمیا از آینه به او نگاهی از سر تاسف انداخت. فری که داشت پیام رسیده از نیلو را در گوشی‌اش چک می‌کرد گفت:
- کیمیا اول برو ایستگاه اتوبوس دوتا خیابون پایین تر...ظاهرا نیلو هم رسید.

ایستگاه اتوبوس دو خیابان پایین‌تر

نیلو عاجز از گرما و بی‌حوصلگی درحالی که چمدانش را کنارش گذاشته بود روی صندلی های داغ ایستگاه منتظر دوستان جون جونیش نشسته بود. در این گرمای ظهر که سگ را میزدی از خانه در نمی آمد آخر چه وقت قرار گذاشتن بود. هیچ چیز بیشتر از آن نمی‌خواست که برگردد خوابگاه و روی تخت فنری مزخرفش ولو شود. آهی کشید و به کاکتوسی که در دست چپش قرار داشت نگاه کرد. کاکتوس ریخت و قیافه عجیبی داشت. ولی ظاهرا نیلو اهمیتی نمیداد. با دست راستش کمی خودش را باد زد.
از راه دوری آمده بود و تمام بدنش خشک شده بود. به همین علت کش و قوسی به بدنش داد و دوباره به کاکتوس عزیزش لبخند زد.جوری که گویا توقع داشت کاکتوس هم در مقابل به او لبخند بزند.

- بوقققققققققققق.

نیلو هم به سرنوشت علیرضا دچار شد.
- ای درد ای مرض ای حناق! نشد یه بار مثل آدم بوق بزنید لعنتیا!
- خانم خانما، یه نظر به ما نمی‌کنی؟

نیلو با عصبانیت سرش را بالا آورد و با فری فیس تو فیس شد که عینک آفتابی‌اش را روی موهایش تنظیم کرده بود و با شیطنت از شیشه‌ی ماشین به او نگاه می‌کرد. همانطور که کاکتوسش را در یک دست و چمدان را در دستی دیگر می‌گرفت غرغرکنان به طرف ماشین رفت.
کیمیا پیاده شد و صندوق عقب را برای او باز کرد. نیلو کاکتوس را با خودش داخل ماشین آورد.
-سلام خانم بداخلاق
-علیک!
-مرسی ما هم خوبیم هیچ نمیخواد نگران ما باشی. اون کاکتوسه چیه دستت؟

نیلو با ملایمت دستی به برگ های بی قواره و عجیب کاکتوس کشید.
-خوشگل نیست؟ برای خوابگاهم خریدم. یه کاکتوس کمیابه، همونطور که میبینید، تیغ نداره.

از نظر بقیه کاکتوس هر شکلی بود جز خوشگل. آخر چطور ممکن بود کسی به یک کاکتوس کج و کوله که حتی یک تیغ هم ندارد بگوید خوشگل؟ با این همه بقیه ترجیح دادند سکوت اختیار کنند.
کیمیا به طرف محله خودشان راند. فری همانطور که چشمانش به نوشته‌های داخل گوشی‌اش دوخته شده بود، دستش را به سمت ضبط برد و روشنش کرد.
صدای خواننده که بلند شد، صدای آه و ناله‌ی نیلو، علیرضا و کیمیا هم بلند شد.
- باز تو نشستی تو ماشین من و صدای این مرتیکه رو بلند کردی؟
- کیمیا تو نمیدونی من به صدای این مردک جلف آلرژی دارم؟ برای چی باید تو ماشینت یه همچین مزخرفی داشته باشی اصلا؟
- صدای اینو یکی بندازه!

فری هول شده از فریادهای اعتراض آمیز مثل برق وباد آهنگی از داریوش را پیدا کرد و گذاشت.

دقایقی بعد- جلوی درب کلوب مزبور

بلاخره اتومبیل از حرکت ایستاد.سرنشینان یکی پس از دیگری پیاده شدند تا نگاه تحسین آمیزشان را به ساختمان سنگی رو به رویشان بدوزند. ساختمانی قدیمی با رنگ قهوه‌ای. روی سردر کلوب نوشته شده بود:
"کلوب جادوگران"
فقط برای آنهایی که رقابت را جدی می‌گیرند.
(اگر ببرید هزینه‌ی ورودی پس گرفته می‌شود.)


-خیلی خفنه نه؟

نیلو و کیمیا نگاهی رد و بدل کردند. یکی ساختمان درب و داغان با ظاهری قراضه قطعا نمی‌توانست خفن باشد.
علیرضا به آرامی درب ورود را فشار داد و درب با صدای ناله ای باز شد. چهار نفر به آرامی و در سکوت وارد شدند. داخل کلوب حتی از ظاهرش هم ترسناک تر بود. فضایی نیمه تاریک داشت و به نظر می رسید اندکی غبارآلود است گویی هرگز کسی دستی به سر و روی آن نکشیده بود. بوی نامطبوعی از داخل به مشام میرسید. روی دیوار رو به رو اشیای عجیبی دیده میشد. چیزی شبیه یک جاروی خشک شده، دو چوبدستی به حالت ضربدر و چند عدد علامت به رنگ‌های قرمز، سبز، زرد و آبی روی دیوارها وجود داشت که روی هر کدام از آنها یک شیر، یک مار، یک گورکن و یک عقاب دیده میشد. به غیر از آن چهار نفر هیچکس درون کلوب نبود.
- چقدر خفنه اینجا.
- خیلی باحاله... معلوم نیست بازیشون چیه ولی به نظر تم هری پاتره... حتما باید این بازی رو بکنیم.

نیلو با ترس و لرز نگاهی به اطرافش انداخت.
- چقدر ترسناکه...بچه ها بیان از اینجا بریم.

قبل از اینکه کسی چیزی بگوید سایه ای از یک مرد از میان تاریکی بیرون آمد. ظاهر عجیبی داشت. لباس بلند تیره ای چون ردا و کلاهی که نصف صورتش را می پوشاند. با اینهمه سردی صدایش را هیچ چیز نمی توانست مخفی کند.
- به کلوب ویژه ما خوش اومدین. احتمالا شرایط رو از روی برد خوندین. لطفا یک میز انتخاب کنید و بنشینید تا همکارانم شمارو راهنمایی کنند.

کیمیا صدایش را صاف کرد.
- ببخشید آقا.

ولی مرد رفته بود. به همان سرعتی که ظاهر شده بود. چهار دوست نگاهی به یکدیگر انداختند. بلاتکلیفی از سر و رویشان می‌بارید اما با این همه تصمیم گرفتند ادامه دهند. میزی را در گوشه ای کنار پنجره انتخاب کردند که اقلاً نور از آن به داخل می تابید. تنها نشانه ای که می توانست به انها یادآور شود هنوز دنیای بیرون از اینجا وجود دارد.
اما عجیب اینکه از شیشه های مات پنجره هوا گرفته به نظر می‌آمد. فری به طور ناگهانی احساس شومی کرد. شاید ایده آمدن به اینجا زیاد هم خوب نبود. شاید بهتر بود وقتشان را جای دیگری می‌گذراندند. سری تکان داد. زیاد شنیده بود که به او میگفتند زیاد حساس می‌شود و سخت می‌گیرد برای همین بیخیال آن پنجره شد و خودش را روی صندلی‌اش جابه جا کرد.
صندلی ها مانند کاناپه بودند و روکش‌های مخملینی که داشتند که نشستن روی آنها را راحت‌تر می‌کرد.

همان لحظه مردی دیگری با ظاهری به همان عجیبی نزدیک شد. کلاه کهنه و رنگ و رو رفته ای در دست داشت که بدون هیچ حرفی جلوی آنها گرفت. بچه های هاج و واج به هم نگاه کردند. مرد همانگونه اسرارامیز ایستاده بود و هیچ تلاشی نمیکرد تا سرنخی به آنها بدهد.
-آقا حالتون خوبه؟ کلاهتون رو میخواید بگیریم؟

کیمیا دست در کیفش کرد.
-هیس...فکر کنم ورودی رو میخواد.

همینکه کیمیا مبلغ ورودی را پرداخت مرد بی هیچ حرفی از همان راهی که امده بود بازگشت. احساس عدم امنیت و ترس در بچه ها بیش از پیش افزایش یافت. چرا این کلوب اینگونه بود؟ هیچ چیز اینجا طبیعی به نظر نمیرسید. فری بالاخره دهان باز کرد تا احساسش را بیان کند ولی کیمیا زودتر از اینکه او چیزی بگوید متوجه منظورش شد.
- بی خیال فری انقدر سخت نگیر...اومدیم بازی کنیم دیگه. حتما اینم جز بازیه برای اینکه طبیعی تر شه.

فری خواست مخالفت کند. هیچ بازی باعث نمیشود کسی اینطور غیرعادی رفتار کند ولی صدای گام هایی که نزدیک میشد او را از ادامه بحث بازداشت. مرد دوباره بازگشته بود. در دست چپش سینی‌ای شامل چند جعبه‌ی مقوایی قرار داشت و در درست راستش سینی‌ای حمل میکرد که روی آنها چندین لیوان نوشیدنی دیده میشد. با وجود تاریکی فضا تشخیص رنگ سرخگون نوشیدنی ها سخت نبود.

علیرضا گفت:
- ممنون ولی ما نوشیدنی نخواستیم مخصوصا اونارو!

او با انزجار به چهار لیوان نوشیدنی اشاره کرد که بدون تردید از روی انها بخار بلند میشد. مرد بی توجه به او سینی و جعبه ها را روی میز و مقابل انها گذاشت.
- این نوشیدنی ها بخشی از بازی که قرار انجام بدین. برای اینکه بدونید چطور بازی کنید به راهنمای داخل جعبه ها مراجعه کنید.

او بدون هیچ حرف دیگری بازگشت و در راهروی تاریک پشت سرش ناپدید شد. بچه ها با نگرانی به هم نگاه کردند.

-این دیگه چه جورشه؟

اما کیمیا دستش را دراز کرد تا با ذوق و شوق از داخل جعبه اش کارت راهنما را بیرون بکشد.
-آیا از تابستان کسالت آور خود خسته شدید؟
- چه جورم!
-آیا به دنبال بازی مبتکرانه و جدید هستید تا تمام توانایی های شما را از راه های جدید به چالش بکشد؟
-نمیدونم تو بهم بگو.
-آیا به دنیای جادویی هری پاتر علاقه دارید؟
- ام... نه!

کیمیا دست از خواندن کشید و ابروهایش را چین انداخت:
- الان که دقیق نگاه میکنم این بازی مختص خودمونه! اینجارو داشته باشین.
-این بازی، یک بازی عادی ای نیست. هر کس که از شجاعت و فرصت طلبی و سخت کوشی و هوش بویی نبرده است همین حالا می‌تواند از در کلوب بیرون برود و دیگر برنگردد.
اما اگر شما فداکار و بااصالت و مهربان و دانا هستید می‌توانید بازی را شروع کرده و در کنار دوستانتان از آن لذت ببرید.
حداقل تعداد بازیکنان سه و حداکثر چهارنفر می‌باشد. ابتدا نام نفرات تیم خود را در جای خالی بنویسید. جلوی نام کاپیتان تیم، حرف (ک) بگذارید.
-خب ما که چهار نفریم پس اوکیه، علیرضا تو کاپیتانی.
-چرا من؟
-چون عشقم میکشه تو باشی!

کیمیا بدون توجه به اعتراضات علیرضا اسم همه را نوشت و او را کاپیتان قید کرد. یک لگد هم از زیر میز حواله پای علیرضا کرد که تلاش میکرد قلم را از او بگیرد.
خب اینم از این. حالا میرسیم مرحله بعد یک اسم برای تیم خود انتخاب کنید.اسم تیم چی باشه؟
علیرضا در حال مالش پای دردناکش:
-تف تو این زندگی!
-کلی تف!
-یه تشت پر از تف!

کیمیا ذوق مرگ شد:
آآآآآآآآآآآره...تشت تفی...نه تشت تف...هوم یه جوری شد چرا؟بذار ببینم...ها تف تشت.

کیمیا قلم را زمین گذاشت و خط بعدی راهنما را خواند.
-خب حال هر کدام از بازیکنان، یکی از جام‌های نوشیدنی را سر بکشید.
او لیوان نوشیندنیش را بال آورد.
- به سلامتی بر و بچ با حال تفی!

چیرز!
هر چهار نفر نوشیدنی ها را یک نفس بالا رفتند. ولی طبیعتا هیچکدام توقع نداشت زهرماری توی لیوان انقدر مزه مزخرفی داشته باشد.
- اه چقدر تلخ بود.
- این چه کوفتی بود؟ مزه زهرمار میداد! چقدرم سرد بود.

کیمیا که صورتش درهم رفته بود گفت:
- بسه انقدر غر نزنین بریم سر وقت دستورالعمل بعدی اصلا.
-حال هر کدام یک رنگ از میان سفید یا مشکی انتخاب کنید. برای شروع مسابقه باید هر کدام یک سوزن را برداشته و توی سرانگشت خود فرو برید. به اندازه یک قطره خون خود را روی صفحه شطرنجی بریزید.

جلوی روی آنها، توی سینی، مقوای سفید و سیاه شطرنجی بود. کنار مقوا چهار عدد سوزن بود.

-من سیاه بر می‌دارم!
-من هم سیاهم!
-من می خواستم سیاه باشم.
-بیخود... من زودتر برداشتم.
-دعوا نکنین حالا یه بار تو سفید باش.

علیرضا غرغرکنان مهره سفید را برداشت و کیمیا هم برای جلوگیری بعدی از دعوا اخرین مهره سفید را قاپ زد.
-پس من هم سفیدم.

و به این ترتیب، کیمیا جلوی اسم فری و نیلو نوشت سیاه، و جلوی اسم خودش و علیرضا سفید.بعد نگاهی دوباره روی صفحه راهنما انداخت.
-خدایی این چه وضعشه؟این کودک آزاریه. باید جدی جدی خون بدیم؟مگه مراسم شیطان پرستی چیزیه؟

علیرضا عالمانه سری تکان داد.
-از اولشم می دونستم اینجا یه مشکلی هست.

نیلو پوزخندی به صورت دوستانش زد و دستش را در کیفش کرد و یک بسته دستمال استریل کننده بیرون کشید.
-ترسو بازی در نیارید و از اول بازی جا نزنید. سوزن‌هاتون رو با این دستمال‌ها استریل کنید تا بازی شروع شه.

بعد در مقابل نگاه بقیه مظلومانه ادامه داد:
-حالا یه قطره خون به جایی برنمی خوره.بازیه دیگه.

فری بعنوان اولین نفر سوزنی برداشت .چشمانش را بست و لحظه ای بعد شجاعانه سوزن را فرود آورد. به همراه احساس درد و سوزش قطره خونی از سر انگشتش بیرون آمد. فری نفسش را که حبس کرده بود بیرون داد و به دوستانش که پرسشگر به او خیره شده بودند نگاه کرد.
-درد نداشت.

و اینگونه شد که بقیه هم سوزن را برداشتند و همراه نفس عمیقی درون انگشت خود فرو کردند. فری درحالیکه انها را در حال غرغر و آخ و اوخ تماشا می‌کرد، یکبار دیگر احساس کرد دلش فرو میریزد. آخر این دیگر چه طور بازی بود؟
مراسم خون دادن تمام شد. فری و نیلو هر کدام توی یکی از مربع‌های سیاه و کیمیا و علیرضا هرکدام توی یکی از مربع‌های سفید قطره‌ی خونشان را ریختند.



ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲۳:۲۹:۴۹

"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۱:۴۵:۱۲ سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸
#9
جایگزین شود!
---------------------------------------------

نام: اینیگو

نام خانوادگی: ایماگو

لقب: گوگو

گروه: گریفیندور

حرفه: رویابین، نویسنده

شعار: "رویاهات، روح اصلیت رو ‌می‌سازند"

تاریخ تولد: 1970

چوبدستی: 29سانتیمتر، ریسه قلب تسترال، چوب درخت قهوه، انعطاف‌پذیر. 

معرفی:
اینیگو یک رویابین است. رویابین کسی است که توانایی دیدن وقایع و اتفاقات آینده را در خواب و رویاهای خودش و یا تعبیر رویای دیگران را دارد.
گوگو مادر و پدرش را در نوجوانی از دست داد و از آن به بعد درخانه‌ی بزرگشان تنها زندگی می‌کند.

ویژگی ها: 
ظاهری: موهای مرتب و کوتاه، بلند قد و نحیف، چشمان سیاه و درشتی که وقتی از رویاهایش حرف می‌زند، گردتر می‌شوند. 

اخلاقی: شخصی بسیار غیرمنطقی و در بیشتر اوقات مضطرب و عصبی. 
کمی مهربان و کاملا قابل اعتماد و روراست. دوستان زیادی ندارد و آنها را محدود به گروه گریفیندور کرده است.
او معمولا فردی گوشه گیر و ساکت است. اما از خرده هوشی برخوردار است.
با اینکه همیشه به رویابینی و تعبیر آنها می‌پردازد اما فردی خرافاتی نبوده و از نظر علمی به هر مسئله‌ای نگاه می‌کند.

جایگزین شد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۲ ۱۲:۱۰:۴۶

"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۰:۱۵:۲۳ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸
#10
داورها کار و زندگی داشتند و حالا آن دو گروه آنها را معطل خود کرده بودند.
- یا بازنده رو می‌کشید یا همه‌ با هم کشته میشید. زود باشید.

مرگخوار ها چاره ای نداشتند. اما هیچکدام از آنها جرئت نداشتند که برای کشتن اربابشان ایده‌ای بدهد.
آنها در سکوت و با ترس به لرد ولدمورت که در حال تکاندن خاک روی لباس‌های سیاهش بود، خیره شده بودند.

در این میان مرگخواری تازه‌وارد و از غوغای جهان فارغ، کف دستانش را محکم به هم کوبید.
- یافتم.

مرگخوارها کمی با لردولدمورت فاصله داشتند و اینیگو دقیقا میان آن جمع سیاه‌ ایستاده بود.
- چیو یافتی گوگو؟
- خودتون می‌بینید.

اینیگو با قدم های کوتاه و سریع خود را به لردولدمورت رساند.
- ارباب. خوبید ارباب؟ میاید بریم پشت درخت ارباب؟
-اینیگو ما بیایم پشت درخت با تو که چه بشود؟ ما خودمان تنها میرویم پشت درخت.
- معذرت میخوام ارباب. حالا شما یبارم با من بیاید ارباب.
- ما خودمان میخواستیم برویم پشت درخت. اما حالا که اصرار می‌کنی افتخار می‌دهیم و با تو به آنجا می‌آییم.

آنها رفتند و رفتند تا به پشت درخت رسیدند.
- خیلی منو ببخشید ارباب.
- انقدر معذرت نخواه اینیگو. چکارمان داشتی این پشت؟
- ارباب... ام...‌ تنها راهه این.
- می‌دانیم میخواهی ما را بکشی! ما را بکش اینیگو.

گوگو با بغض به اسطوره‌ی بدون‌ بینی‌اش نگاه کرد. او همیشه دلش میخواست که بینی‌ای نداشته باشد و حال مجبور بود ارباب بدون بینی‌اش را که به نظرش جذاب‌ترین جادوگر زندگی‌اش بود را بکشد. گوگو بلاخره ترسش را کنار گذاشت و دو انگشتش را در سوراخ‌های بینی نداشته اربابش فرو برد.

چند دقیقه بعد_ جلوی درخت

برگشت اینیگو به تنهایی همه را متعجب کرده بود. اما مرگخوار ها معمولا جادوگرانی با ضریب هوشی بالایی بودند.
- اربابمون رو کشتی؟

با این حرف از طرف مرگخواری نامعلوم چشمان بسیاری از آنها از حدقه بیرون زد و قل خوران رفتند و دندان های مصنوعی فنریر گری بک با کمی بزاق از دهان وامانده اش بیرون افتاد.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.