هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۹:۵۶ دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۰
#1
نام: اینیگو

نام خانوادگی: ایماگو

لقب: گوگو

جنسیت: معلوم نیست که

گروه: گریفیندور

حرفه: خواب‌گذار، نویسنده (از جمله کتاب تعبیرخواب - کلاس پنجم)

تاریخ تولد: 1950

چوبدستی: 29سانتیمتر، ریسه قلب تسترال، چوب درخت کاج، انعطاف ناپذیر.


ویژگی ها:
ظاهری: موهای مرتب و کوتاه سیاه، قدی کوتاه و نحیف، چشمان سیاه و درشتی که وقتی از رویاهایش حرف می‌زند، گردتر می‌شوند.

اخلاقی: شخصی بسیار غیرمنطقی و در بیشتر اوقات مضطرب و عصبی. پر از استرس های ناشی از نوجوانی باقی مانده در بدنش و تیک های عصبی شدید و وحشتناک دست و پاهایش که همیشگی هستند. کمی مهربان و کاملا قابل اعتماد و روراست و گاهی افراطی.
او بخاطر کار و حرفه اش که علاقه‌ی زیادی به آن دارد، مدام نگران وضعیت خواب دیگران است اما در مورد خودش اینطور نبوده، نیست و نخواهد بود.( کلا نمی‌خوابه، اگه تا حالا متوجه نشدید)
مادر و پدرش را در کودکی از دست داده و از همان سن کم تنها در خانه ی بزرگشان گم و گور است.
گوگو علاقه زیادی به گوشه نشین بودن و گوش کردن به پلی لیست دارک و غمگینش دارد.


------
با قلدری اغراق شده دسترسی دوباره رو درخواست دارم.


تایید شد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۹ ۱۰:۵۵:۱۲

"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۰۴ شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰
#2
ملتی که چوبدستی هایشان را به جلو گرفتند با دیدن منظره رو به رویشان داد، فریاد کنان به سمت عقب برگشتند و به دلیل ازدحام جمعیت چندین تازه وارد کوچک و گوگولی، زیر پاهای دیگران له شدند.
چیزی که آن ملت ترسیده و لرزیده دیده بودند، هزاران حشره مختلف بود که خیلی وقت بود کنار آنها وول می‌خوردند و آنها نمی‌دانستند.

- اینا از کجا میان؟
- نکنه شپشن؟ نکنه از سر و کله ی کثیف اصغر سگ سیبیل ریخته شدن؟
- اینا چقد‌ چربن.
- چون از سر و کله ی زندانی ای که هیچوقت حموم نرفته ریختن آقای پیتر. خوبه که درباره بهداشت زندانی‌ها خبری بگیرید. این باعث تاسفه.

در میان جمعیت یک نفر غش کرده بود و یک نفر در حال بالا آوردن تمام محتویات معده ی بزرگش بود و یک نفر هم بر بنای حشره بودن خودش با حشره ها ارتباطی زیبا گرفته بود و یکی هم حشرات جدیدی کشف کرد و آنها را در کتابی به ثبت رساند و در تاریخ جادوگری، کاشفی زیبا رو شد.
و اما ملتی که هنوز به نتیجه ای مشخص نرسیده بودند با چندش و ترس به در و دیوار لوموس می‌کردند و وقت می‌گذراندند‌. پیتر از این وضعیت راضی نبود، اصلا و ابدا. هیچکس آنقدر به درد ناک‌اوت کردن اصغر نمی‌خورد. همه آن جادوکار ها به صورتی عجیب و غریب، عجیب و غریب بودند. هیچکدام حالت نرمالی نداشتند و هیچکدام به دل نمی‌شستند.

آنها هیچوقت نمی‌توانستند اصغر را شکست دهند و از دست او فرار کنند. آنها باید به افسردگی روی می‌آوردند و دست از تلاش برمی‌داشتند و تا آخر عمرشان آنجا زندانی می‌بودند و یکی یکی توسط سگ سیبیل خورده می‌شدند.
کم کم همگی سگ سیاه افسردگی را در آغوش‌های کج و کوله‌اشان کشیدند. آنها دیگر نه به زندگی امید داشتند نه آینده ی نا معلومشان و نه دوستان و آشنایان و اصغر و سگ و سیبیل. بله، همگی ناامید بودند.

- بچه ها اینجا رو. یه کورسوی امیییید!


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: کلاس «جادوی سیاه فوق پیشرفته»
پیام زده شده در: ۱۴:۰۳ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰
#3
کنیچیوا سنسی راکارو

1. مزایا و معایب این طلسم رو نام ببرید؛هر چه قدر خلاقانه تر بهتر.(چهار نمره)

معایا:
اول از همه اینکه این طلسم خاصیت تعویض زمانش رو نداره، مثلاً اگه بخوایم بیست و چهار ساعت رو کسی بمونه نمیتونیم که بمونه چون روی سی و هشت ساعت تنظیم شده ولی اگه نخوایم بیست و چهار ساعت نمونه و بیشتر یا کمتر بمونه نمیتونیم که نمونه که بمونه.
دوم از همه این طلسم خیلی پر کاره، گوگو به شخصه خسته تر از اون هست که به کاراییش فکر کنه ولی یه مثال داریم براتون.
مثال: به این فکر کنید که اگه یه روز یه نفر دمپایی مرلینگاه رو خیس کرده باشه چطور می‌خوایم انتقاممون رو بگیریم ازش؟ بله! این طلسم. کنجکاو شدید که بدونید این عیبش چیه الان، خب دست هر کس بیوفته برای هر دلیل غیر واضحی ازش استفاده می‌کنه.

مزایب: تجارت! تجارت حرف اول رو میزنه. این طلسم رو میشه صادر کرد. حتی میشه وارد کرد. میتونیم با یک تیم اقتصادی خوب این طلسم را گران بفروشیم و ارزان بخریم. شاید هم ارزان بخریم و گران بفروشیم.

یه خاطره کوتاه از اینکه خودتون از طلسم استفاده کردین رو شرح بدین.تاکیید می کنم که شرح بدین!(چهار نمره)
یک روز گوگو بود و بزرگ ویزلی ها، آرتور. شخصیت گوگو حاضر نیست ویزلی ها رو اصلا تحمل کند ولی خب وقتی پای مرگ و زندگی در وسط باشد، او حتی ویزلی ها را هم تحمل می کرد. بچه ویزلی ها کار خرابی کرده بود. وضعیت خوابش درست نبود و متخصص میخواست. گوگو متخصص بود، معلومه که بود ولی خب آرتور ویزلی با شوخ طبعی ذاتی که از نظر گوگو اصلا هم شوخ طبعی نبود، سعی در خنداندن گوگو درباره جوکی و آن هم درباره تعبیر خواب داشت. خط قرمز گوگو! دیگر خودتان می دانید چه شد و چه نشد. آرتور ویزلی روزهای مدیدی در بیمارستان بستری بود و کمپوت هایش را هم گوگو میل می کرد چون خودش از درد مانند کرم به خودش می پیچید.

2. چه بر سر جادو آموز پررو اومد؟ سی هشت ساعت عذاب جادو آموز رو به صورت گزارش، شرح بدین. تاکید می کنم به صورت گزارش نه رول!(دو نمره)
ایشون با گلوی بریده ولی نبریده اش و درد طاقت فرسایی که داشت همه کلاس هایش را به اجبار شرکت کرد و با جیغ و داد و ناله هایش جلسه اول کلاس های دیگر را مزین کرد.
وقتی هم‌گروهی‌هایش او را روی زمین می‌کشیدند تا به سمت کلاس های مختلف ببرنش انواع کثیفی ها و ویروس ها به او انتقال داده شد و از آنجا که ویروسی مخرب و واگیردار گرفت، سریعا به هم‌گروهی ها و غیر هم‌گروهی هایش انتقالش داد و هاگوارتز را طی سال‌ها تبدیل به بیمارستانی متروکه و مملو از داستان های تاریک و مردمانی زنده که خیلی وقت بود مرده بودند، کرد.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۰۴ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰
#4
گوگو و جیسون سوان


تاریکی و سرمای شبِ بدون ماه در پوست و استخوان اینیگو نفوذ کرده بود. گوگو طبق عادت و مشکل همیشه اش زمانی که همه هم‌گروهی‌ها و هم نه گروهی‌هایش خواب بودند، بیدار بود. او معمولا این وقت شب درحال لوموس، لوموس کردن به طرف کتابخانه می رفت و کتابی انتخاب می کرد و در گوشه ای کز می‌کرد و می‌خواندش.
اینبار هم، کتابی در مورد تعبیر خواب برداشت و سعی داشت به آرامی و بدون سر و صدا از کتابخانه به بیرون برود. او همیشه اجازه بیدار ماندن و چرخیدن در هاگوارتز را داشت ولی هیچوقت اجازه چرخیدن در کتابخانه را به او نداده بودند، با این حال هیچوقت هم نگفته بودند که اجازه این کار را ندارد.

پس با سرعت به طرف در رفت و همان که خواست با وجود کتابی که زیر بغلش زده بود و چوبدستی در را با هر سختی ای که شد باز کند، گروهی مورچه را دید که روی دستگیره راه می‌رفتند. گوگو در تمام زندگی بی معنا و پوچش از حشرات نفرت خاصی داشت، به خصوص مورچه ها، آن موزی های ریز که حتی شاعر ها هم دلشان به حالشان میسوخت. گوگو با نفرت خاصی کتابش را کنار گذاشت و با چوبدستی اش به دنبال منشأ این گروه حشره‌ی مظلوم نما گشت.
او همانطور که عقب، عقب می رفت مسیر مورچه ها را آن هم عقبکی پیش می گرفت و زیر لب ناسزا می فرستاد. او باید منشأ را پیدا کرده و آن را می بست تا دیگر نتوانند به کتابخانه نفوذ کنند. گوگو متوجه نبود که همانطور که عقبکی می رود از پله ها پایین رفته و در حال پایین رفتن از آخرین پله است و زیر پایش خالی میشود و تلو تلو خوران به عقب کشانده میشود و آخرین چیزی که از آن موقعیت یادش ماند صدای شکستن شیشه بود.

چند دقیقه بعد - زیر زمینی که مورچه ها بردنش

- من چی‍...کار کردم؟!

گوگو گند زده بود، از آن گند زدن هایی که همیشه و همیشه انجامشان می‌داد و نمی‌توانست جمعشان کند. شکستن آینه نفاق‌انگیز آخرین گندی بود که آن شب باید از او سر می‌زد. حال باید چه می‌کرد، چه تسترالی می‌خورد و چه معجونی به سر پوکش می‌زد.

گوگو ساعات زیادی آنجا نشسته بود و فکر می‌کرد. هیچوقت ایده ی خوبی نداشت، حقیقتا او هیچوقت ایده نداشت. بهرحال همه می‌دانستند که او تنها کسی است که در طول شب اجازه عبور و مرور را داشت و حالا هم تنها کسی که مقصر دانسته می‌شد، فقط و فقط او بود. گوگو با خود فکر کرد مگر آنکه هیچکس نفهمد که آن آینه شکسته است ولی این غیرممکن‌ بود. روزانه دانش آموزان و استادان زیادی یواشکی یا غیر یواشکی به آن آینه سر می زدند و آرزوهایشان را نگاه می‌کردند. گوگو روزی را که اولین بار خود را درون آینه دیده بود به یاد آورد، به هیچ وجه دریایی به آن زیبایی ندیده بود و حالا آرزوهای دیگران را هم خراب کرده بود.

سپیده صبح از پنجره‌ی گوشه‌ی سقف روی شیشه های شکسته جلوه ی زیبایی به آنها می داد. گوگو فکری به سرش زده بود، آینه ای از جیبش درآورد و وردی زیر لب گفت و بزرگش کرد و شکل و شمایلی نفاق‌انگیز به آن داد و شیشه های آینه قبلی و حقیقی را جمع کرد. حال تنها کاری که باید می کرد منتظر ماندن بود.
ساعت های زیادی منتظر ماندن کار همیشگی گوگو بود ولی خب اینبار زیاد معطلش نگذاشتند و صدای در او را به خودش آورد. گوگو در آخرین لحظه مخفی کردن خودش، ملانی استانفورد را دید که وارد زیر زمین می‌شود.

- اینبار باید مطمئن بشم از خودم آینه ولی برای آخرین بار اینکار رو می‌کنم. واقعا من اینم؟!

ملانی دستش را روی آینه کشید و رو به روی آن ایستاد. گوگو باید عجله می‌کرد. چی می‌توانست توی آرزوهای ملانی باشد؟! گوگو باید این را می دانست.
در لحظه و بدون تفکر قبلی و سخت گیری‌هایش بالشتی سفید و پردار در دستانش گرفت و پشت سر ملانی خوابید. ملانی که گوگو را درون آینه دید، دستش را به طرف آینه برد و روی تصویر او کشید. مهربانی ملانی نسبت به گوگو را حتی آینه دروغین هم نمی‌توانست مخفی کند.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۵۳ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
#5
گوگو تحت تاثیر جیسون و دیگران، در حال خوشحال و شاد و خندان بودن و قدر دنیا رو دانستن، وسایل راهپیمایی‌اش را جمع میکرد. این وسایل شامل یک پک بزرگ اسپری حشره کش، چندین پنکه ی تاشو، پشت خارونک، نخ دندان، چندین پک غذای سربازان آمریکایی، عروسک بچگی هایش، شامپوی شست و شوی صورت فومی‌اش، چند کش مو، مقداری فلفل سیاه، گرامافون، کتابهای تست کنکور ماگلی اش و... بودند. گوگو از این خوشحال بود که همه ی اینها را در کیف دستی کوچک و گوگولویی اش جا کرده بود.
گوگو از هیچ چیز جا نمی ماند. گوگو هیچوقت از هیچ راهپیمایی ای جا نمانده بود و همیشه حضوری پررنگ و معنوی در آنها داشت.

- هی! گوگو!

گوگو به دور و برش نگاه کرد و هیچ جادوگر یا ساحره ای را آنجا با صدای عجیبش ندید.

- تو کجایی؟
- اینجام!
- کجا؟
- اینجا.
- دقیقا کجا؟
- همین پشت.
- کدوم پشت؟
- پشت سرت.
- کدوم سرم؟

به‌طور ناگهانی از پشت سر گوگو کتابی پرت شد که دقیقا به پشت سرش اثابت کرد و او را تا مرز بی‌هوشی کشاند.

- همین سرت!
- عه سلام ارکو، خوبی؟ خوبم!
- گوگو وقت اینکارا نیست، زود باش... زود باش. کیف دستیت رو باز کن.
- باور کن فندک ندارم!
- چیکار به این چیزا دارم. مرلین به تو پناه میبرم از دست این جونور. چرا باید بین همه این آدمای باهوش و محتاط به پست این تسترال بخورم؟!

ارکوارت کمی مکث کرد و بعد کیف دستی گوگو را از دستانش کشید.
- ببین تو منو باید قاچاقی ببری! میدونی قاچاقی چه معنی ای میده؟! یعنی به هیچکس نباید بگی من تو کیف دستیتم. ولی من هستم. باشه؟!

گوگو گیج بود، گیج ترم شد. ولی چه از این بهتر که به همه ثابت کند چه کیف دستی پر جایی را فقط سه گالیون خریده است.
- بپر بالا، بریم.


ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۲۰ ۲۲:۳۶:۰۴

"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: عذیذم، عذیذم، وزارتت موبارک!
پیام زده شده در: ۰:۴۰ شنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۰
#6
گوگو هم به نحوه ی خودش سر و کله اش پیدا میشه و به شما تبریک میگه ویل ویل.
با آرزوی دولتی با شعار خواب بیشتر، زندگی بهتر.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: ولدمورت چی نداره ؟
پیام زده شده در: ۱۰:۳۰ شنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۰
#7
گوگو رو نداره.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۰:۴۰ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹
#8
پست پایانی (گوگوئکی)

شب طولانی ای بود. ملت گریفپاف خسته بودند، معلوم نبود آن شب چندبار ازدواج کرده بودند. ولی هر چه که بود، تقصیر خودشان بود.
و اما اثر معجون عشق! تا الان هیچکس متوجه نبود که آن شیشه قلبی شکل لاوندر که نوعی معجون عشق در خود داشت پر از ناخالصی، میکروب، تیمساح... بود.

ملت که هر کدوم روی زمین یا مبل یا حتی در جاهایی روی هم تلنبار شده بودند، کم کم داشتند به حالت بی احساس و بی عشق اولیه بر می گشتند.
پسران و حتی دخترانی و حتی روحانی که دور لاوندر حلقه زده بودند و لاوندر از بعضی آنها به عنوان بالشت استفاده میکرد و برای بعضی از آنها قصه های عشق و عاشقیش را به تعریف میکرد، با خود فکر کردند که اینجا کجاست؟ این دختره ی لوس سنگین کیه دیگه؟ این چه خفتیه آخه؟
کم کم همه با قیافه ای درهم و لباس های نامرتب، لاوندر را کنار زدند و رفتند. ولی یک نفر مانده بود، سدریک! سدریک در حال ورق زدن سندی با جلدی محکم و زیبا بود.
- لاو... لاوندر! این سند ازدواج ماست. من و تو... ازدواج کردیم.
- آره جون دل.
لاوندر خوشحال بود، ولی لاوندر راضی نبود! او آرزو می کرد کاش رون به جای سدریک بود.
در طرف دیگری از تالار:
- یا ریشای بزرگوار مرلین. من کی چهارتا زن گرفتم. با این دستای قیچیم چجوری از پس مخارج اونا بربیام.

آن طرف تر:
- قول میدی هر روز برام سوسیس کالباس بیاری؟

آن طرف تر تر:
- آرتور ما قبلا ازدواج کردیم. وهم برت نداره. ماهیتابه هام رو بردار بریم از این خراب شده.

چند دقیقه بعد ملت روح و گریفپاف و البته اما را با لباس عروس و دستان بسته به دادگاه خانواده منتقل کردند.
گوگو و ملانی با قیافه ای راضی اما پر از عذاب وجدان به ملت آشفته زل زده بودند. ملانی گوشی پزشکی اش را در جیبش که پر از چیزهایی براق بود، فرو کرد.
- بهرحال، من اخطار داده بودم.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶ سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۹
#9
خلاصه: گوگو موفق شد معجون عشق رو به دست بیاره ولی به مشکل خورد. پروتی پیشنهاد داد معجون رو آب بندازن، گوگو رفت دنبالش که آموس گرفتش و بهش عصا و وسایل دفاع شخصی فروخت. اینیگو پول نداشت برای همین آموس بهش پیشنهادی داد. بیل در همین بین به کمک اینیگو شتافت.

بهترین گروه ایفا تا کنون، " گوگوئک" تقدیم می کند.


در این طرف سوژه وینکی بیشتر از آن چیزی که پریده بوده توی گلویش، از تنفس مصنوعی ادوارد در حال خفه شدن بود و تا نفسی تازه کند و از فنریر اسپری ای بگیرد و خود را از آن برزخ نجات دهد، زیر دست و پای ملت له شد... اما خوشبختانه مرگش به خفت و خاری چیزی توی گلو گیر کردن به سرانجام نرسید.

آن طرف سوژه گوگو و بیلشون از ویزلی ها بالای سر آموس دیگوری و اما ونیتی، با دعوا و کشمکش در حال مثلا قند سابیدن بودند.
- من میسابم.
- نخیر من... من عموی عروسم. من قند میسابم.
- از کی تا حالا ی ویزلی عموی ونیتی میشه؟ بچه گول میزنی؟
- اره خب.

در همان دقایق اما رو به آموس کرد. بعد رو به گوگو و بیل که سر دو تیکه قند کوچک دوئل راه انداخته بودند. بعد به عاقد که دفتری حجیم از کیف دستی اش بیرون کشید. بعد رو به خودش با آن لباس عروسی که از توی دم و دستگاه آموس بیرون کشیده بودند کرد.
- حالا که فکر میکنم ملت رو به چه جاهای بدی کشوندم. ازدواج واقعا ناگواره.

پنج دقیقه قبل

اما درحالیکه که فهرست شوهران انتخاب نشده از طرف ملانی را دور می انداخت، نگاهی خریدارانه و رودولفی به گوگو و بیل که سراسیمه التماسش میکردند، کرد.
- معامله میکنم باهاتون. من زن آموس میشم، ولی یکی از شما هم باید ملانی رو راضی به ازدواج با خودتون کنید.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"




پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۹:۳۴ چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۹
#10
گوگوئک


ملانی میدانست چه گندی دارد زده میشود و افق فعلا چیزی نیست که خیره کننده باشد. او سریعا تصمیمش را گرفت!
او جماعت عاشق دلخسته را کنار زد و دوباره رو به روی گوگویی که پخش زمین شده بود و به خیال خودش در آب کدوحلوایی ها شنا میکرد، قرار گرفت.
گوگو سرخوش بود! عجیب بود ولی مهم نبود. ملانی یقه گوگو را گرفت و او را از اقیانوس احتمالی تفکرات مستانه و برگ زده اش، نجات داد.
- گوگو، باید بری سراغ یه معجون. میخوام یبار توی زندگیت خودت رو بهم ثابت کنی.


پنج دقیقه بعد


- ملت گریفپاف، روح های قشنگ محترم بیاید بهتون از عوارض ازدواج بگم. میدونستید باعث میشه موهاتون بشکنه؟ باعث پیری زودرس و اختلال توی حافظه و اعصاب میشه. بیاید این بروشور هارو بخونید. هی تو بیا اینجا!

ملانی سعی داشت راضی کند، ولی راضی کردن یک مشت جادوگر و ساحره و حتی روح که چشمانشان از عشق کور بود، کار آسانی نبود. او به سرعت بروشور هایی ترتیب داده بود که عوارض واقعی ازدواج در آن ذکر شده بود ولی هیچکس هیچ علاقه ای به آنها نشان نمی داد.

- همرزم! ما همیشه کنار تو میجنگیم. حتی با اینکه تابلوامان بوی گند کدو حلوایی گرفته است ولی به مرلین که شست پای اسبمان گرفته از بس رفتیم این ور و آن ور. اینکار ها فایده ای ندارد. باید منتظر همرزم گوگو بمانیم.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.