هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۸:۲۸:۱۷ پنجشنبه ۵ دی ۱۳۹۸
#1
عه گبیه!

سلام گب! ایشالمرلینی حالت خوب باشه!

من فقط یه سوال دارم!

:) شخصیت پنه لوپه چه جذابیتی داره که هیچ وقت خالی نمیشه و از یه پنی به پنی دیگه میرسه!



M N W N W M I W N I M N I M W
M I W N I M N M W I M N W M W
M I N M M N I W M N I I I W M W
M I N M M W I N N W I M M W W


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹:۳۷ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
#2
۱. توی یه رول، تفاوت یا کاربرد دیگه ای از تلسکوپ جادویی رو شرح بدین. 20


مدت ها از خریدن تلسکوپ جدید آملیا میگذشت و اونقدر عشق و علاقه ی بین آملیا و تلسکوپ جدیدش زیاد بود که تا سال ها هیچ یک از اعضای محفل این دو عاشق رو جدا از هم ندیده بودن!

زیر اون همه نگاه محبت آمیزی که بین آملیا و تلسکوپ یه چشمش رد و بدل میشد، کمک همه ی محفل هم دلبسته ی تلسکوپ آملیا شده بودن و حالا دیگه اونم عضوی از محفل به حساب می اومد!
اما... هنوز هم دست کسی به جز آملیا به تلسکوپ نرسیده بود و همه ی محفل در حسرت یه نگاه از بین لنز های پر پیچ و خم تلسکوپ بودن!

روزه ها میومد و میرفت و از عشق آملیا به تلسکوپش چیزی کم نمیشد، در عوض حسرت محفلی ها برای استفاده از تلسکوپ کمکم داشت به فراموشی سپرده میشد تا اینکه یک روز...

یک روز یا بهتر بگم یه شب از راه رسید که عشقدونی آملیا سرما خورده بود و برای مدت کوتاهی از تلسکوپ فاصله گرفته بود!

این فرصت بهترین موقعیت استفاده از تلسکوپ برای محفل بود!

پس همون شب هنگام که آملیا برای اولین بار زیر نور ستاره ها مشغول زُلیدن به ستاره ها نبود، جماعت ذوق زده ی محفل پاورچین پاورچین با لباس خواب های کَل و گشادِ مالی دوز، راهی پشت بوم محفل شدن!

از پشت سر دامبلدور همه به نوبت سرک میکشیدن تا به تلسکوپ آملیا نگاهی بیندازن اما...
دست اولین محفلی که به تلسکوپ خورد صدای بلندی، بلند شد!
صدا از خود تلسکوپ در میومد و آژیر بلندی بود که قصد داشت آملیا رو پیدا کنه و ازش کمک بگیره!
محفلیون که گیج شده بودن، خیلی سریع و همون طور پاورچین پاورچین از همون راهی که اومده بودن برگشتن اما درب پشت بوم هم قفل شده بود!

روز بعد که عشقدونی آملیا حالش خوب شده بود، با عشق و علاقه ای که توی صورتش موج موج میزد راهی پشت بوم شد که...

که پشت درب پشت بوم نگاه آملیا به پوستر تلسکوپی افتاد که مدت ها پیش خریده بود، و هنوز هم اون پوستر خاطره انگیز روی همون درب پشت بومی چسبیده بود که آملیا شب های زیادی رو با آرزوی اون تلسکوپ، با چشم خالی به ستاره ها خیره میشد!

(جادویی ترین تلسکوپ قرن
تلسکوپی مجهز به دزدگیر متصل به درب پشت بام محصولی جدید از تلسکوپ فروشی جادویی دیاگون)




۲. سر تعمیر کار چه بلایی اومد؟ توی یه رول کوتاه شرح بدین. ۵


تعمیر کار که به دستور پروف خالی راهی دور دست های خارج از کلاس شده بود، به افق های دور نزدیک میشد!
افق های دور هم که ویزیتور داشتند شتابان به استقبال تعمیر کار شتافتند.
این بدو اون بدو، افق بدو تعمیر کار بدو...
بعد از لحظه ی وصال تعمیر کار و افق و در اثر اصابت بوسه ی عاشقانه ی این دو محبوب، رعدی به هوا خواست و هم افق دور و هم تعمیر کار رو غیب کرد.

۳. الان پروفسور خالی کجا قایم شده و چی به سرش میاد؟ توی یه رول بنویسین! ۵

پروفسور خالی مدت ها میشد که بین شن ها میدوید، اینقدر دوید و دوید و دوید تا جایی برای قایم شدن پیدا کنه که آسمون پرستاره روشن شد و ترس خالی ریخت، به عبارتی حتی فراموش کرده بود از چی ترسیده و یا اینکه وسط یه بیابون بی آب و علف با پای برهنه چه کار میکنه!

پروفسور از این که یادش نمیومد اونجا چه کار میکنه شروع به ترسیدن و دویدن کرد، اونقدر دوید و دوید که شب شد!

شب که شد...(با ریتم نخونین آواز که نمیخونم!)
پروفسور خالی سرگردون تر از قبل که به یاد نمیاورد که برای چی فرار میکنه، روی شن های سرد بیابون نشست و نگاهی به آسمون پرستاره انداخت و با خودش مرور کرد که چرا تنهای تنها، این بیرون داره به ستاره ها نگاه میکنه و بعد دوباره بلند شد و شروع به ترسیدن و دویدن کرد...

در افسانه ها اومده که اینقدر پروفسور خالی روز و شب توی بیابون ها ترسیده و دویده که اتوبان دو بانده ای زیر پای پروفسور ایجاد شده که از طرف موسسه ی ساخت و ساز های برتر جهان، جایزه نوبل دریافت کرده! اما هنوز خبری از پروفسور خالی نیست و همین باعث شده که جایزه نوبل وِل معتل توی همون سازمان باقی بمونه!


ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱ ۲۲:۰۵:۱۵

M N W N W M I W N I M N I M W
M I W N I M N M W I M N W M W
M I N M M N I W M N I I I W M W
M I N M M W I N N W I M M W W


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۷:۵۳:۲۷ یکشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۸
#3
شما یا هر شخصیت دیگه ای که خودتون مایلید در موقعیتی قرار گرفته که میخواد اون معجون سیاه رو بخوره. تو یه رول توضیح بدین که کسی که معجون رو خورده چه اتفاقی براش میفته و چه چیزایی می بینه.
فقط و فقط طنز بنویسید. (30 نمره)

***


-سربازا... به خط!

بعد از بلند شدن صدای شَترقِ جفت شدن چکمه های نظامی، سرهنگ بدعنق و گند اخلاق همیشگی، با نگاه سرد بی روحش تک تک سرباز های ننه مرده ی پادگان رو از زیر نظر گذروند، تا بلکه بتونه اسباب تفریح دل مریضش و فراهم کنه!

از بین همه ی سرباز ها، البته سربازی هم پیدا میشد که اینقدر خنگ و کودن باشه که همیشه بند و آب بده و تا اخر روز مشغول پس گرفتن بندش باشه!
اون سرباز بیچاره کسی نبود جز یه چارلی چاپلین خنگ!
البته نه خود چاپلین! نه، این سرباز ما سیبیل های چاپلین و دوست میداشت و همین سبیل ها بود که از این سرباز یه چاپلین درست و حسابی میساخت!

-آهای سرباز! تفنگت و برعکس گرفتی!

چاپلین که انتهای صف ایستاده بود با فریاد بلند سرهنگ سریعا تفنگ قدیمی و وارونه اش رو راست کرد...
کاش نمیکرد!
سر تفنگ از دستان سرد و یخ کرده ی چاپلین لیز خورد و روی زمین ولو شد، از قضای روزگار تیری شلیک شد و کلاه روی سر سرهنگ رو به میله ی پرچم پشت سرش دوخت!

آخ که براتون نگم، بیچاره چاپلین به یک ماه کار اجباری، اونم زیرِ زمینِ پادگانِ نظامیِ محلِ خدمتش محکوم شد!
اون پایین مایینا پر بود از تونل های کوچیک و بزرگ و تاریک و بد بویی که چاپلین موظف به تمیز کاری اونها شده بود!
البت کارایی این تونل ها چی بود در این مقال نمیگنجد، باشد که پرهیزگار شوید!

یکی از اون روز های حصر زیر زمینی، چاپلین متوجه تونلی شده بود که تا به اون روز نه دیده بود و نه شنیده بود!
چاپلین حتی بیش از کل خدمت سربازیش و این پایین میگذروند ولی هیچوقت این تونل رو ندیده بود!
پس دسته ی جارو به دست و لنگ لنگ زنون راهی تونل تازه شکوفا شده شد که بلکه موشی چیزی ببینه تو اون گرسنگی و تحریم غذای زندونی ها، دلی از عذا در آره، ولی... چیزی جز مقداری آب سیاه رنگ اونم وسط یه سنگ بزرگ و بد ریخت توی یه تونل تنگ و تاریک ندید!

از قضایِ قضای روزگار، چاپلین که یه پاش از اون یکی پاش کوچیکتر بود لَنگی زد و به صورت وسط آب های سیاه رنگِ وسطِ سنگِ بزرگ و بد ریختِ تَه اون تونلِ تاریک و بد بو و بد رنگِ زیرِ زمینِ پادگانِ نظامیِ دور افتاده ترینِ مقرِ نظامیِ المان افتاد!
و قطره ای از اون آب سیاه وارد مجرای تنفسی چاپلین جَست که اون و به سرفه انداخت!

چاپلین که در حال خفه شدن بود مجبور شد تمام آب رو بنوشه تا بلکم زنده بمونه!

ولی خب دیگه همه میدونیم که اون ماده ی سیاه رنگ آب نبود و معجون سیاه رنگی بود که استاد کریچر ذکر کردن که همون منبع قدرتی بوده که ارباب ریگولوسشون کشف کرده که لرد ولدمورتشون قدرتش و از اون گرفته که بره سر وقت پسری که بعد ها به پسری که زنده ماند معروف شد و یه کم بعد هاش با هم دوئل کردن و کمی بعد ترش سایت جادوگران و ساختن که کریچر بیاد استاد هاگوارتزش بشه که ما توش شرکت کنیم که امتیاز بگیریم که گروهمون قهرمان بشه که مرلین میدونه حقشه...

بسه؟ باشه کجا بودم؟ آهان چاپلین معجون و خورد! یا به عبارتی نوشید!
میدونید من به شخصه معتقدم معجون رو هم میشه خورد هم نوشید! شما رو نمیدونم!

بله چاپلین معجون رو نوشید و از حال رفت!
یعنی همون جا شُل شد، وا رفت، بعد هم مرد!

تمام!





نه نه نه! صدای قلبش میاد! چاپلین به زندگی برگشت. هیچ حالت عجیب و غریبی هم نداشت که من بخوام براتون توضیح بدم، چاپلین همون آدم بدبخت و بیچاره ای بود که بود و هیچ اتفاق خاصی براش نیفتاده بود!
شاید معجون یاد شده صرفا سر کاری بود؟
بود؟

خیر نبود!

چاپلین سریعا از تونل های زیر زمینی بیرون اومد و رفت سر بخت سرهنگ کچله، کله ی کچل سرهنگ رو از بنا گوشش گرفت و توی چاه توالت دسشویی اتاقش فرو نمود. بعد هم آستین بالا زد و اسمش و گذاشت هیتلر و جنگ جهانی رو راه انداخت!
هیتلر جدید یا همون چاپلین قدیم میلیونها آدم و کشت اخرش هم خودشو کشت تموم شد رفت پی کارش!

البته بحث هایی وجود داره که این هیتلر ما یا همون چاپلینِ خنگِ قدیمیِ همون پادگانِ داغونِ محلِ خدمتش بعد از خودکشیش چند جایی از این گوشه کنار های زمین پیدا شده!
میگن لردولدمورت از همین راه به فکر درست کردن هورکراکس افتاده تا بعد مرگ دوباره زنده شه!

این یعنی اون معجونِ سیاهِ رنگِ بد بوییِ که فقط همون تو زیر زمینِ پادگانِ نظامیِ محلِ خدمتِ اون سربازِ قدیمیِ المانیِ که چاپلین بود شد هیتلر و زد جنگ جهانی راه انداخت و کلی آدم کشت و بعد خودش و کشت و بعد گوشه کنار این کره ی خاکی دوباره پیدا شد و تبدیل به الگوی لردولدمورت شد و باعث تولید هورکراکس شد و لرد و فرستاد دنبال کشتن پسری که بعد ها به پسری که زنده ماند معروف شد و اخرش دعوا شد وتوی دعوا دوئل شد و دوباره لرد کشته شد و هری پاتر معروف تر شد و رولینگ پولدار شد و جادوگران تأسیس شد و ادمای بیکاری (مثل من نوعی رو میگم دور از جون شما) نمایشنامه نویس شدن و واسه آدمهای کم شانسی که من شدم شاگرد کلاس معجون سازیشون و اوناهم مجبور شدن کل این مطالب عمیقا علمی و بخونن و نمره بدن و ما رو قهرمان کنن و جام بهمون بدن و که دوباره همین چرخه ادامه پیدا کنه تا یه روزی خسته بشیم! پیداه شده بود هم اکنون در موزه ی لوور پاریس نگه داری میشه و اسم زیبای چاپلین و هیتلرش کن و از آن خودش کرده!

(تذکر: این پست به شدت اعصاب خورد کن میباشد و توصیه میشود، خوانده نشده، نمره کامل و بدین ما که بریم تو گروهمون که یکی از اون گروه های چهار گانه ی هاگوارتزی که رولینگ تو کتابای هری پاتر گفتن و یکیش سبز بود یکیش آبی بود و یکیش قرمز و یکیش نمیدونم چه رنگی که از بالا اشاره میکنن سبز بوده و سبز خودش از رنگ های اصلی میباشد یا نمی باشد که نمیدونم و میتواند رنگ چمن های سبز بهاری حیاط بزرگ و تسخیر کننده هاگوارتزی باشد که در زمان چهار بنیان گذاری که روونا و گودریگ و سالازار و هلگا بودن تاسیس شده باشه و ما توش درس میخونیم، پزش و به دوس رفیقامون بدیم و آخر سال تحصیلی رو جشن بگیریم!)

سپاس از همراهی گرمتان!


ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۴ ۱۷:۵۹:۴۰

M N W N W M I W N I M N I M W
M I W N I M N M W I M N W M W
M I N M M N I W M N I I I W M W
M I N M M W I N N W I M M W W


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷:۳۸ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۸
#4
فلش بک، بیست دقیقه قبل!

فرماندار سفت کلاهش رو گرفته بود تا باد سرد و بد بویی که از انتهای غار می وزید رو وارد یقه ی بازش نکنه!
اون قدیما هنوز یقه ی باز مد بود و البته که فرماندار هم قدیمی بود!

فرماندار همین طور که یقه پیرهنش رو سفت گرفت بود با قامتی خمیده از بین درخت های بزرگ و تنومندی که داخل غار رشد کرده بود میگذشت!

شرایط واقعا نابه سامانی بود و از طرفی انتخابات هم نزدیک بود و فرماندار هم سودای ریاست داشت!

فرماندار کمی به همراهیانش نگاه کرد، دو سه تا دوربین رو هم روشن کرد و پاچه ی شلوار بالا زنان و تبر به دست به جون درخت های بیچاره ای افتاد که راه ورود هوا رو بسته بود و اکسیژن رسانی به بقیه ی شهر رو هم مختلیده بودن!

بعد از دقایقی کار طاقت فرسا، انگار همه ی درخت ها هرس شده بود و باد شدید تر به داخل غار میوزید!

فرماندار که نگاهی پر ابهت به دوربین ها می انداخت چند باری هم شعار انتخاباتی اش رو با صدایی که در بین صدای وزش باد به گوش نمیرسید فریاد زد!

انگار همه چیز خوب پیش میرفت تا این که به نا گَه موجودی بی چشم و رو و بد بو و کپک زده از دهانه ی غار وارد شد!

خودش بود!

برای لحظه ای فکری از ذهن فرماندار گذشت!
چی میشد اگر به جای هرس درختان زائد ورودی هوای شهر، عکس فرماندار در حال شکار نفوذی بیگانه به شهر در تیتر روزنامه های هکتور فردا چاپ میشد؟!

پس در آن هنگام تبر ها بود که بالا میرفت و ضربه ها بود که به موجود بیگانه وارد میشد!

پایان فلش بک

هکتور در میان جیغ و داد هوریس به گوشه ای رفت و فین محکمی کرد تا انگشت شست قطع شده ی هوریس به بیرون پرتاب شه و بعد دوباره به جمع مرگخوار ها برگرده!

فیننننن!


M N W N W M I W N I M N I M W
M I W N I M N M W I M N W M W
M I N M M N I W M N I I I W M W
M I N M M W I N N W I M M W W


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۲:۱۷:۱۳ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸
#5
سیلام پروف!

ایشون

هم تکلیف من!


M N W N W M I W N I M N I M W
M I W N I M N M W I M N W M W
M I N M M N I W M N I I I W M W
M I N M M W I N N W I M M W W


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰:۵۸ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
#6
1- به نظرتون به جز قابلیت پرواز و نامرئی شدن، با جادو چه قابلیت‌های دیگه‌ای میشه به خودروهای ماگلی اضافه کرد؟ (5 نمره)

آخ پروفسور، یعنی من عاشق این سوال شدم.
نمیدونی چه دل پری دارم از این ماشینای ماگلی، البته این ماشین ها هیچ موشکلی چی؟ ندارن!
اصل مشکل خود راننده هان، البت بغل دستیاشونم هستن، یا مثلا پشت خط تلفنیای راننده، یا جونورای ریز میزه ای که کیلویی سوار این فینگیلی های اغلب سفید میشن و از مدرسه میرن خونه!

خو حالا چی بشه که بهتر بشه؟ الان میگم!

یَک) یه لوله جادویی و کوچولو از اگزوز و بکشن تو صورت راننده، بعد بهش بگن حالا الکی گاز بده، حالا برو مبدل کاتالیستیت و بردار تا ماشینت نفس بکشه، حالا برو معاینه فنیت و بپیچون و...
البت راننده ی محترم ما میتونه پنجره ماشینش و بکشه پایین و از هوای لذت بخش بیرون تنفس کنه که دقیقادهمون همون تأثیر و داره، حتی خرج کمتری هم رو دست وزارت جادو میذاره!

دِو) نمیشه یه طلسم کوچیک بزنیم به ماشینایی که این پوست از تخمه گرفته تا پرتقال:) و که از شیشه میپاشن توی خیابون دیگه نپاشن؟
مثلا همشون بره تو یقه ی پیراهن اون ماگل منگلی که این کاری میکنه؟ مخصوصا ته سیگاراشون و!

سه) اصل موشکِل من همینه که آقو یه بلایی سر ماشینا بیاریم که مورچه های روی زمین و له نکنن.
والا خسته شدیم از بس آب میوه ی مورچه، پیشی، هاپو، گونگیشک و...( البت که گوزن حتی) رو از رو زمین جمع کردیم!
(#حامی حقوق بی حقوقان باشیم!(اَنیمالز))

چُهار) آیا نباید کاری کرد که اون ماشینی که شیش صبح از کنارت رد میشه و آب زیر لاستیک هاش و تا موهات(شاخام:() بالا میاره، راننده اش هم بی نصیب نشه؟

پنج) نمیشه انیشتین و زنده کنیم قانون پایستگی انرژیش و لغو کنه ماشینا مون همینجوری بدون سوخت برن جلو؟

شیش) ...
میترسم برگه کم بیارم مگه نه هنوز هست:)


2- طی یک رول، تلاش کنید یک وسیله‌ی مشنگی جدید رو با جادو ترکیب کنید تا کاراییش بیشتر شه یا قابلیت‌های جدیدی بهش اضافه بشه. (15 نمره)


-خب عرضم به حضورت آرتی که، تو این دنیای بزرگ یه جای خعلی خعلی دور افتاده و پرت و پلا از بقیه جا ها وجود داره که به بوی بدش معروفه.
البت اون جای پرت، الکی الکی بو نمیده ها، یا مثلا فاضلاب خونه هاش بالا نزده و کوچه هاش آشغال دونی نیست.
خلاصه آره آرتی جونم، پشت سر اون جای پرت و پلا حرف در نیار گناه داره.
اصل ماجرای این شهر بو گندو اینجاست که مردمش از آب میترسن و سالی یه بارم چی؟

مسئول سیبلو و بالا دست آرتور که لپ سرخ و یخ زده ی آرتور رو میکشید ادامه داد
-حموم چی؟ آره، نمیرن!
حالا اینکه بوی بد این شهر چه ربطی به تو داره رو من نمیدونم ولی پروژه شوماست دیگه، ببینم چیکار میکنی!
فقط تا آخر هفته وقت داری آرتی، حواست و جمع کن که دوباره گند چی؟ نزنی! چی؟ خدافففظ! چی؟...

پشت سر سیبلیو آرتور که مثل بید مجنون از سرما میلرزید حتی نا نداشت که حرف زدن سیبیلو رو مسخره کنه!
ولی هر چی بود خوشحال بود که یک هفته رو میتونست خارج از این اتاق یخ زده و داغون اداره بگذرونه، حتی اگه قصد سیبیلو از قطع کردن سیستم گرمایشی اتاق آرتور یا فرستادنش به این ماموریت بی ربط و بی فایده صرفا اذیت کردن آرتور میبود هیچ وقت موفق به قول خودش چی؟ نمیشد.
( زیرا آرتور آن پهلوان پهلوانان عاششششق کارش بود!)

اما!

شیش روز از فرصت یک هفته ای آرتور میگذشت و تحقیقات آرتور بی نتیجه مونده بود، البت به یه نتایجی هم رسیده بود منجمله اینکه مردم اون شهر بوگندو بیشتر از اینکه بخوان از آب بترسن حس و حال حموم رفتن و نداشتن، کلا هر کاری میکردن ها ولی پای حموم رفتن که وسط میومد انگار قراره سخت ترین کار دنیا رو بذارن جلوشون هیچکی زیر بار این مسئولیت نمیرفت!

در این لحظه های سخت آرتور همچنان مات و مبهوت جلوی ماشین لباسشویی داغون و قدیمی ای که دور از چشم مالی تو زیر زمین خونه روشن میکرد نیشسته بود و گردنش و همراه با لباس چرکی که تو ماشین میچرخید میچرخوند!

به ناگه برقی در چشمان آرتور جهیدن گرفت و از پلکان عمودی مغز خاک خورده اش بالا رفت و لامپ بالای سرش را روشن نمود.:|

آرتور سرا سیمه ماشین لباسشویی و رو زیر بغل زد و راهی کوچه دیاگون شد، البته یکم کمرشم درد گرفت ولی خب شور اشتیاق آرتور مثل مسکن عمل میکرد و هر چی به مغازه ی مورد نظر نزدیک تر میشد چراغ بالای سرش پر نور تر میشد!

پاقققق

آرتور خیلی با هیجان و با کوبیدن در مغازه وارد شده بود و چندی بعد با همون شور و هیجان از مغازه خارج شد!

اگه کنجکاوین بدونین مغازه چی بود باس بگم که به زودی میفهمین! شایدم نفهمین!

آرتور ماشین لباسشویی و محکم توی یه پارچه گنده بسته بود و این بار راهی معجون فروشی هکتور شد، معجونی روغنی و بد رنگ هم زد زیر اون بغلش و اینبار راهی شهر بو گندو شد!

سردر شهر بو گندو!

آرتور که تمام راه تا شهر بو گندو رو با جاروی داغون و کول کردن لباسشویی و معجونی سنگین به دست پرواز کرده بود نای نفس کشیدن هم نداشت، اما باز هم با شور و اشتیاق مخصوص خودش وسط میدون شهر معرکه ای گرفت و مردم و به سرعت دور خودش جمع کرد!

-آهای آرتور چه برایمان آورده ای؟
-اکسیری آورده ام از دیاگون زمین، از بین برنده ی بوی بد بدن، همراه با آنزیم های پاک کننده ی چربی! مطابق با استاندارد های شست و شوی عمه خانوم!

در این لحظه ی با شکوه، آرتور پارچه ی سفید رنگ روی ماشین لباسشویی رو برداشت و همزمان هم فریاد ها بود که به هوا خواسته ‌شد!

ورودی ماشین لباسشویی،(اره دیگه همون درش، یک و سه چهارم برابر بزرگتر شده بود:|) طوری که تا اون روز هیچ ماشین لباسشویی ای اونقدر درب ورودی بزرگی نداشت.

همین امر عجیب باعث شد که مردم شهر بو گنده نعره زنان و تو سر زنان خودشون بیان و کمی از معجون بد رنگ هکتور به خودشون بمالن و کنار هم توی ماشین لباسشویی بشینن تا مطابق این مد جدید، شسته بشن!

و اینگونه بود که آرتور با حل کردن مشکل شهر بو گندو جایزه خلاقانه ترین روش شست و شوی قرن رو به خودش اختصاص داد.

حالا اینکه چه جادویی توی اون ماشین لباسشویی به کار رفته بود که هم ترس از آب مردمون بو گندو رو از بین برده بود و هم درب ورودیش و یک و فلان قدر بزرگتر کرده بود و حتی اینکه چه جوری همه ی مردم شهر بو گندو با هم توی ماشین لباسشویی جا میشدن و منم نمیدونم.

والا آرتور از وقتی که اون جایزه خلاقانه ترین روش شست و شو رو گرفته واسه ما کلاس میذاره و این فوت کوزه گری ته کارشو برامون نمیگه! اسم اون مغازه هه رو هم بم نمیگه!
آرتور بد:(


3- جامعه‌ی جادویی لندن رو تصور کنید، با این تفاوت که جادوگرها نسبت به تکنولوژی دیدِ منفی ندارن و به طور روزمره از انواع لوازم ماگلیِ جدید و جادو شده استفاده می‌کنند. بخشی از زندگی روزمره‌ی یک جادوگر رو در همچین دنیایی توصیف کنید.

صبح خیلی خیلی زود بود و مثل همیشه دامبلدور در حالی که انگشت شستش و می مکید و سعی داشت ناخون شست پاش رو هم زیر ریش گرم و نرمش جا بده انتظار قوقولی قوقوی خروس محفل و میکشید تا نوید بخش صبح جدیدی باشه، اما، اما، امااا، این خیالی بیش، نبوووود!

دینگ دینگ... دی دینگ دینگ...

زنگ خیلی خیلی ملایم گوشی جدید( کادوی تولد ایشون) سعی داشت پروفسور و از خواب ناز بیدار کنه و این یعنی اینکه تا سال های سال طول میکشید محفل شاهد از خواب بیدار شدن پروفسورشون باشه!

زیر اتاق دامبلدور اما قضیه کمی فرق داشت، شب نشینی محفلی محفلیون به صرف مسابقات زنده و لایو کالاف دیوتی هنوز تایمی برای خواب به ریموند و سوجی نداده بود و کمکم میشد دید که سوجی از بی خوابی تبدیل به نارنگی شده بود و ریموند شاخ اندازی کرده بود.

از پله های زیر شیرونی محفل که بالا تر بریم اتاق اشتراکی آملیا و ماتیلدا هم وضع بهتری نداشت.
آملیا سخت خودش رو مشغول دیدن ستاره هایی میکرد که زیر میکروسکوپ گذاشته بود.
حالا آملیا به این نتیجه رسیده بود که دیدن جنگ بین دو تا تک سلولی زیر میکرسکوپ از کاوش بین ستاره های آسمون بهتره، حالا شاید این کار آملیا رنگ بویی از علم داشت اما وضعیت ماتیلدا اصلا جالب نبود.

درست بعد از اونکه که ماتیلدا دیگه مجبور نبود برای یه لحظه دیدن عشقش جرالد، تا گردن توی آتیش شومینه فرو بره، به جاش یا تایپ میکرد یا ایز تایپینگ جرالد و میدید و تهشم تماس تصویری و از این حرفا...
آره دیگه، خبری از صبحونه هایی که صبح ها ماتیلدا درست میکرد نبود، صبحونه های ماتیلدایی تو سرم بخوره اون دختر دیگه خودشو کشته بود!

بین همه ی محفل و محفلیون هاگرید اما استفاده ی درستی از تکنولوژی میکرد، طوری که از اتاق دم دریه هاگرید حتی کوچیکترین صدایی به گوش نمیرسید.
هاگرید روزه ها میشد که محو تماشای سریال جدیدی شده بود و حالا فقط یک بهانه ی کوچیک میگرفت و سعی میکرد با لوس کردن خودش برای دامبلدور صفحه نمایش جدید 8کا رو صاحب بشه تا توی عمق سریال هاش محو شه!
والبته زبان انگلیسیشو کاملا بهبود ببخشه!

و اینگونه بود که محفلیون هیچ وقت نفهمیدند جنبه ی تکنولوژی جدید ماگلی رو ندارن !

البت این رویه تا اونجایی ادامه داشت که جامعه ی جادوگری وقتی خالی از عشق محفل شد مجبور به ممنوعیت دوباره ی استفاده از تکنولوژی ماگلی شد، تا شاید دوباره سر و کله ی عشق بین جادوگرای لندن پیدا شه!


M N W N W M I W N I M N I M W
M I W N I M N M W I M N W M W
M I N M M N I W M N I I I W M W
M I N M M W I N N W I M M W W


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸
#7
من دسترسی ریون خودم و میخوام!

اخه گوزنام دل دارن و دلشون تنگ میشه خو!


انجام شد.
خوش برگشتی!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۷ ۲۲:۴۲:۴۲

M N W N W M I W N I M N I M W
M I W N I M N M W I M N W M W
M I N M M N I W M N I I I W M W
M I N M M W I N N W I M M W W


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۰:۵۴ پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸
#8
چیکار؟ به جوجه هاشون غذا میداد!

سوج وقتی بید کتک زن شکوفه داد روی شاخه های بید با ریموند به جوجه هاشون غذا میداد!


M N W N W M I W N I M N I M W
M I W N I M N M W I M N W M W
M I N M M N I W M N I I I W M W
M I N M M W I N N W I M M W W


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲۰:۳۰ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
#9
در مسیر جمعه بازار همه در کمال تعجب به سر میبردند که چه طور پروفسور پول این همه خرت و پرت اضافی رو پرداخته!

کمال تعجب هم البته تعجب کرده بود و روی بلندترین قله ی خرت و پرت های روی هم چپونده شده ی چرخ دستی به افق نگاه میکرد.

-هی کمال چرا پَکری؟
-از دست شما! اخه پرتقالم حرف میزنه؟
-هه این که چیزی نیست اونجا رو نیگا!

کمال تعجب به قله ی خرت و پرت های کوتاه تری نگاه کرد که غولی بزرگ و بد ریخت و پشمالو، اون بالا توی یک قایق بادی دراز کشیده بود و پاستیل خرسی میخورد.

-ما به اون غول بیابونی میگیم هاگرید! حالا اون بالا رو نگاه کن!

کمال تعجب به بالای ساختمان رو به رویی که سوجی اشاره کرده بود خیره شد، هیچ چیز عجیبی نمیدید...
-واااای! دیوونه ها! الان می افته که...

بله کمال خان با آملیا آشنا شده بود که تلسکوپ هابل به دوش از روی پشت بوم ها میپرید تا موقعیت مناسبی برای دیدن ستاره ها پیدا کنه!

-حالا پشت سرت و نگا!

همراه با چِرق چِرقِ گردش گردن کمال خان، ماتیلدا و جرالد دست در دست هم از بالای خرت و پرت ها با تیوپ دونفره و اسکی طور پایین میرفتن و دور از چشم پروفسور محکم همدیگرو بغل کرده بوند.

کمال تعجب دیگه به پِت پِت افتاده بود، اما همین که به سمت سوجی برگشت با دیدن اینکه سوجی نی زده به خودش و داره اب پرتقالِ از تولید به مصرف میخوره ساکت شد.

البته بعد ها فهمیدن که کمال ساکت نشده، سکته کرده بود بنده خدا و نتونسته بود شاهد بقیه شگفتی های محفل باشه.

بعضی ها هم میگن از دیدن سوجی سکته نکرده!
اون بعضیا معتقدن که دیدن چهره ی بشاش دامبلدور که با بچه ویزلی ها، بعد از ظهرهای گرم لخت میشن و تو ریش دامبلدور شنا میکنن علت اصلی سکته بوده.

البته بماند که نتیجه ی کالبد شکافی حاکی بر این بوده که کمال اشتباها، موقع پوست کردن خیار نزدیک گادفری و اره اش بوده!

حالا این وسط یه گوزن بنده خدایی هم ادعا کرده، کمال تو راهِ شاخاش بوده گفتن نداره.

پایین چرخ دستی

بابا جانیا خسته شدم یکم هم شما چرخ دستی رو هل بدین! همینجوری مثل من، با عشق!


ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۳۱ ۲۰:۳۳:۵۸

M N W N W M I W N I M N I M W
M I W N I M N M W I M N W M W
M I N M M N I W M N I I I W M W
M I N M M W I N N W I M M W W


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۲:۲۲ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
#10
برف



صدای فشرده شردن برف ها زیر چکمه های سنگین، لحظه به لحظه کمرنگ تر میشد و رد خون گرمی که روی زمین میریخت و راه خودش رو به زیر برف های سفت شده میرسوند پررنگ تر.
مدت ها بود که هیچ رنگی توی دشت یخ زده پیدا نمیشد، زمین و زمان یخ زده بود و بوران برف به نوبت جای خودش رو با باد های تیز و سوزناک جا به جا میکرد.
هیچ اثری از زندگی پیدا نمیشد، همه ی امید ها خاموش شده بود، حالا دیگه نای نفس کشیدن هم نداشت!

پیرمرد قد بلند و محکمی که تا چند وقت پیش توی این دنیای سرد و بی روح فرمانروایی میکرد، امروز قدم به قدم با مرگی سوزناک دست و پنحه نرم میکرد.
اِریک اما فرصتی برای تسلیم شدن مقابل خودش نمیدید! هنوز صدای فریاد های گوش خراش بچه ای که جلوی چشمهاش متلاشی میشد توی گوشش بود!

فلش بک، چند ساعت قبل


-اریک ام! کشیش! در رو باز کنید.

صدای اریک بین صدای بوران شدید برف و فریاد هایی که از داخل کلبه می اومد گم میشد، تنها صدای ضربه های سنگین اریک به درب چوبی زمخت و یخ زده بود که به خوبی شنیده میشد.
-بفرماین، خواهش میکنم، سریع تر.

فضای داخل کلبه گرم بود، کمی گرم تر از گرم، اتشی که از هیزم های سنگین زبانه میکشید گوشت مرغ سر کنده ای رو که روی اتش رها شده بود، میسوزوند، بوی پوست سوخته و دود سیاهی که در فضای کلبه میپیچید، دیدن چهره ی وحشت زده پسر بچه ای که شاهد گریه های بی امان و تقلا های بی ثمر بود رو زجر اور تر از شنیدن فریاد های دردناک خواهرش نشون میداد.

اریک سریع دست به کارشده بود و حالا پشت درب اتاقی که جین داخلش بود ایستاده و گوشش رو روی در گذاشته بود، برای لحظاتی صدای جیغ ها خاموش شده بود اما با ضربه ی ناگهانی که به در خورد دوباره جیغ های تیز شروع شد، انگار دختر بیچاره جلوی موجودی که بدنش رو تسخیر کرده بود مقاومت میکرد، تلاشی که دردناک تر از زنده زنده پوست کندن ادمیزاد بود.

-شما باید برید! همین الان! دختر شما دیگه نمیتونه مقاومت کنه، همین حالا هم از کنترل خارج شده...

مرگ فرصتی برای فکر کردن نمیداد، با ضربه های سنگینی که در تحمل میکرد هر لحظه ممکن بود بشکنه و پدر و مادری که نمیتونستن جلوی دختر خودشون بایستن و رو به وحشیانه ترین صورت ممکن از پا در بیاره.

اریک سخت پشت درب اتاق مقاومت میکرد، فریاد های عاجزانه اریک نمیتونست نگاه ملتمسانه اعضای خانواده ای که نمیتونستن همدیگه رو تنها بذارن رو قانع به رفتن کنه،ولی این اصلا خبری خوبی نبود...
-به نام پدر، پسر و....

اخرین ضربه ای که به در خورد، همراه با بلندترین صدایی که میشد تصور کرد همراه شد، درب اتاق با شدت به عقب پرت شد و اریک رو هم که پشت در بود به دیوار زد، تکه های سخت چوب داخل پای اریک میشکست، گوش همه سوت میکشید، صدای کر کننده ی جیغ اما قطع نمیشد، اریک که به انتهای کلبه پرت شده بود، شاهد بود که که نیروی ویران کننده ای که بدن دختر بچه ای رو تسخیر کرده چه طور ویرانی به بار میاره.

جین که دیگه یک دختر معصوم نبود گلوی پدرش رو که نمیتونست جلوی دختر خودش بایسته پاره کرد، پدر بیچاره که داشت توی خون خودش خفه میشد، خر خر میکرد و جون میداد.
نفری بعدی مادری بود که جز گریه کردن و سپر کردن خودش برای پسر بچه ای چند ساله کاری از دستش بر نمیومد، کودکی که با دیدن پدرش که توی خون خودش میغلتید از نفس افتاده بود و نمیتونست فریاد بزنه، فقط پشت پای مادرش پناه گرفته بود و چشمهای خیسش رو بسته بود، شاید اینجوری اخرین چیز هایی که میدید خون پدر و مادرش نبود.
جین که دیگه فریاد نمیکشید مثل کفتاری گرسنه بدن مادرش و پاره پاره کرد ...

برادر جین انگار دیگه چیزی درک نمیکرد، حالا خواهرش رو موجود بی ازاری میدونست، پس خیلی معصومانه خودش رو وارد بغل جین کرد...

پایان فلش بک


خون زیادی از اریک رفته بود، دیگه پاش و حس نمیکرد، گوش هاش دوباره سوت میکشید و بدنش به تقلا افتاده بود...
کمی جلوتر صدای ناله هایی شنیده میشد، اریک هر چه نیرو داشت روی پای سالمش گذاشت و خودش رو از بین شاخ و برگ های یخ زده عبور داد تا به جین برسه، همون جوری که اریک فکر میکرد، بعد از اینکه اونقدر بدن جین ضعیف شده بود که فایده ای برای تسخیر کننده نداشته،اون موجود از بدن نیمه جون دختر بیرون رفته بود تا دنبال قربانی بعدیش بگرده.
بدن جین بیشتر از اریک یخ کرده بود و خون روی صورتش هم یخ زده بود و نمیتونست چشماهش و باز کنه، هنوز تکه های پوست و گوشت روی لباس جین بود و صحنه های ناخوشایند رو تداعی میکرد.
اریک سر جین رو روی پای سالمش گذاشت، چند قطره ی اخر اب قمقمه اش رو توی دهنش ریخت، خون جلوی جشمهاشو پاک کرد و پالتوی پوستش رو هم دورش پیچید.
اریک همونجوری که اخرین نفس هاشو میکشید چوب دستیشو بالای سرش برد و اتشی سرخ رنگ به آسمون فرستاد.


چند کیلومتری عقب تر

-نشونه قرمز؟ اون... اریکه؟



M N W N W M I W N I M N I M W
M I W N I M N M W I M N W M W
M I N M M N I W M N I I I W M W
M I N M M W I N N W I M M W W






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.