هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۰:۴۲:۵۴ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
#1
- نه، هکتور! تمرکزمون رو به هم نریز، ما هم‌اکنون سخت مشغول یافتن راه‌ چاره هستیم.
- ارباب! معجون لرد ایکیو-سان کن بدم؟
- نه، هک.
- معجون هکتور جوون کن بدم؟
- نه، هکتور!
- معجون هکتور مجنون بدم؟
- نه، هکتور! ما به این‌جور چیزها نیازی نداریم!
- تشه‌ی تغییرشکل مخصوص هکتور بدم؟
- ما اگه معجون تغییر شکل بخوایم، سفارشش رو به سوروس می‌دیم، نه تو، هکتور! معجون تغییر شکلی که تو شش دیقه حاضر بشه به کار ما نمی‌خوره!
- ارربااااب!
- ما تصمیم گرفتیم که این وظیفه‌ی خطیر رو به دخترمون بسپریم.
- ارباااااب!
- می‌دونی هک؟ معجون‌سازهای بهتر از تو زیادن، ما یکی از اون‌ها رو برای خودمون اختیار می‌کنیم!
- ارباب!
- چیه هکتور؟
- اربااااب! یه عضو تازه‌وارد محفلی دیگه داره میاد!


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۱۱:۰۵:۰۷
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۱:۴۹:۴۰


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱:۱۶:۱۰ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
#2
خانه‌ی درختی جوزفین-شب هالووین

- خب، اینم از این!

آخرین پیاز کدوتنبلی هالووین هم آماده و کنار کدوتنبل‌های دیگر گذاشته شد.

- جوز! جوزی! باباجان، تموم شد؟
- بعله! آخریش بود!
- هزار آفرین باباجان. می‌گم وین و هافل بیان کدوتنبل‌ها رو بار بزنن ببرن تو.
- چَش!

رهبر سرد و گرم‌ چشیده و پیر محفل، دماغ شکسته‌اش را وارد در کوچک خانه‌ی درختی جوزفین کرده و این سؤال را پرسیده بود.
- باباجان، من هیچ وقت نفهمیدم، تو چرا درت قدر پنجره‌اس، پنجره‎ات قدر دره آخه؟!
- آق بزرگ! خو عبور و مرور از پنجره راحت‌تره که! بعدشم.. این خونه مال اهلشه.. هرکی بتونه از درخت بالا و پایین کنه می‌تونه بیاد تو! این قانون خونمه!
- باباجان، تو هم که همیشه قانون می‌ذاری...
- کی؟! ما!؟ نخیر! کی گفته؟ ما کی باشیم که قانون بذاریم اصلاً!

پیرمرد هم مثل همیشه کوتاه آمد و با «باشه باباجان.» تسلیم‌آمیزی که گفت از روی نردبان پایین رفت.

- آق بزرگ!..
- چیه باباجان؟
-عاممم.. قاشق‌زنی چی شد پَه؟!
- به سوجی و ریموند بگو. پنه لوپه هم هست.
- اون که گف تو خونه می‌مونه به مدعوین نسبتاً محترممون برتی‌بات بپاشه که!
- اوه.. بله.. پیریه دیگه باباجان. مهمونامونو یادم رفت.

جمعی از مرگخوارهای تشنه به خون و آماده‌ی راه‌اندازی رعب و وحشت جلوی خانه‌ی گریمولد بودند.

- پروف اینا..
- خوشامدید باباجان.

یک عدد نیمه‌خفاش، یک عدد بانو مروپ، یک عدد گرگینه، یک عدد کرم کتاب، یک عدد آتش‌زن، یک عدد کچل کله‌آبی، یک عدد بچه، یک عدد مقهور، یک عدد چشم‌چران بی‌ناموس، یک عدد لات آدامس‌خور چماق به دست، یک عدد گربه، یک عدد حشره، یک عدد مست بی‌درد و درمان، یک عدد معجون‌ساز دیوانه و یک عدد کچل ماردوش روبه‌روی در خانه‌ی گریمولد ایستاده بودند.
- سلام.
- سلام تام! حالت چطوره؟ دماغ مماغت چاقه؟
- خودتو مسخره کن پشمک!
- جوزی جان، مهمونا رو به داخل راهنمایی کن.
- من...
- عب نداره باباجان.

جوزفین خودش را جمع و جور کرد و در حالی که داشت پروفسور را چپ‌چپ نگاه می‌کرد، رو به مرگخواران داد زد:
- همگی به دنبال من!
- ما جلو می‌ریم.
-
- یاران ما!.. به صف بشید! معلوم نیست چه تله‌هایی اینجا کار گذاشته باشن!

ملت مرگخوار به پیروی از حرف اربابشان به‌‌صف گشته، چوب‌دستی‌های خویش را آماده در دست گرفته و به متراژ کردن خانه‌ی گریمولد پرداختند.

- مشنگا! خون‌کثیفا! گوربه‌گور شده‌ها! انگلای بی‌اصالتِ بی‌قساوتِ بی‌کثافتِ بی‌بضاعتِ بی‌عرضه‌ی بی‌استعدادِ بی‌مغزِ بی‌همه‌چیزِ بی‌هویتِ بی‌اهمیتِ بی‌مقدارِ جامعه‌ی جادویی! حرومتون شه شیر مادرتون!

- یکی تابلوی ننه‌ی سیریوس رو خفه کنه.

- نامتقارنِ نامتناقض! به سطل کف بهداشتی وزیر تمیز و عزیز مملکت توهین می‌کنی؟! بیام کل پرتره‌ات رو با وایتکس شفاف کنم، تو حلقت جوهرنمک بریزم!؟

و به دنبال این کل‌کل‌ها، یک نفر آدم خیّر بلند شد و رفت قائله را ختم به خیر و صدای مادر سیریوسِ مادر سیریوسی را خفه کرد.

پروفسور دامبلدور با قیافه‌ای خونسرد و لبخند بر لب، گوشه‌ای ایستاده و منتظر بود که قیل و قال‌ها تمام شود.
- خب، تام، چرا تو و مرگخوارات نمیاین بشینین؟ چای و کیک کدوتنبل هالووین هم آماده‌است.
- صد بار گفتیم، ما تام نیستیم! ما لرد ولدمورت کبیریم! البته نمی‌دونیم چی شد که راضی شدیم بیایم اینجا.
- تام! مهم نیست، بیا گذشته‌ها رو فراموش کنیم و با همدیگه هالووین‌‌ رو جشن بگیریم! سالی یه بار بیشتر نیست که!
-

دامبلدور که دید شاگرد سابقش به هیچ سراطی مستقیم نمی‌شود، سرفه‌ای کرد و گفت:
- بسیار خب! برنامه‌ی هالووین امسال اینه که..
- صبر کن! ما برنامه‌ی هالویین امسال رو تأیین می‌کنیم!
- آو، خب اون چیه؟
- ما به سه گروه تقسیم می‌شیم!
- و.. بعدش؟
- مسابقه می‌دیم!
- آهان.. تسترال سواری..؟ یا.. شایدم اون بازی هر کی بیشتر آبنبات تو دماغش جا بده، برنده‌اس؟! هرچی باشه، می‌دونی که من توش برنده می‌شم تام!
- خیر، پیرمرد خرفت! ما هرگز اون بازی خفت‌بار رو انجام نمی‌دیم، اون بازی به درد امثال تو که بینی‌شون گشاده می‌خوره. ما.. ما.. ما تازه دماغمون رو عمل کردیم!
- آو.. جداً؟
- بله، جداً!
- خیله خب تام، حالا اگه مایل باشی، ما..
- ما مایل نیستیم!

دامبلدور پوکر فیس شد.
- ما هنوز حرفمون رو تموم نکردیم! بهت یاد ندادن دامبلدور؟ وسط حرف کسی نپر!
-
- ما مایل به اینیم که تمام افراد، اعم از محفلی و مرگخوار به سه دسته تقسیم بشن و در اقصی نقاط شهر راه بیفتن و مردم رو به هیولاهایی مثل خودشون تبدیل کنن. هر گروهی که بیش‌ترین عضو هیولا رو داشته باشه برنده‌است!
- آهان. اون وقت چطوری باباجان؟
- هکتور!

هکتور لرزان لرزان و یواش یوش با پاتیل محبوبش که معجونی در آن می‌قلید و حباب‌های رویش فرت و فرت می‌ترکیدند به دامبلدور نزدیک شد.

- خب..؟ این الان چی‌کار می‌کنه؟
- هکتور!
- بله! بله! یکی دیگر از تولیدات شرکت هکتور! معجون تغییر شکل هالووین!
-
- می‌خورید، تغییر شکل می‌دید، هیولا می‌شید!
- ینی چی باباجان؟! هیولا؟!
- می‌تونید امتحان کنید!
- نه، ممنون باباجان. تو هم سردت می‌شه. برو کنار شومینه گرم شو.
- ولی می‌دونین، من اصلاً سرمایی نیستم، این لرزش.. از هیجانه!
- چی گفتی باباجان..؟

و قبل از این که پروفسور یا هر کس دیگری بتواند واکنشی نشان دهد، معجون به پروفسور خورانده و تغییرات بلافاصله شروع شد.

رنگ دامبلدور شروع به تغییر کرد.. اول آبی شد...

- عه! اسمورف‌ها!

زرد شد...

- عه مینیون!

سبز شد...

- عه زامبی!

- خررررر!..

- عااااا! کــمــک!

اولین قربانی، تام جاگسن، توسط زامبلدور (زامبی + دامبلدور) به زامبی تبدیل شد.

- وای خدا مرگم بده!
- کمک کنید!
- من نمی‌خوام هیولا بشم!

هکتور به همراه پاتیلش خودش را از معرکه بیرون کشید و گفت:
- هیولا نشید خودم هیولاتون می‌کنم..!

و معجون را بر سر کل جمعیت عصیان‌زده و وحشت‌زده و بعضاً زامبی زده پاشید.

دقایقی بعد

- هووولااااا..
- عاوووووو!
- خررررر..

جمعیت هیولا در حال خروج از خانه و پراکنده شدن در اقصی‌نقاط لندن بودند.

در این بین، هکتور و لرد ولدمورت، تک و تنها در اتاق نشیمن خانه‌ی شماره‌ی دوازده گریمولد نشسته بودند.
- آفرین هکتور!
- ارباااااب! تشه! تشه‌ی هکتور! تشه‌ی تغییر شکل مخصوص هالووین هکتور از معروف هم معروف‌تر می‌شود!
- بله.. این طور فکر می‌کنیم هکتور.

ساعاتی بعد - ساختمان وزارت سحر و جادو

- وزیر! وزیر گابریل دلاکور! گزارش رسیده که سه دسته از زامبی‌ها، گرگینه‌ها و خون‌آشام‌ها در سطح شهر لندن پراکنده شدن و دارن شهروندان رو، اعم از مشنگ و جادوگر تبدیل به هیولا می‌کنن!

وزیر گابریل دلاکور، فنجان چای بدون دسته‎اش را - که در حین شنیدن گزارشات مشغول نوشیدنش بود - به آرامی روی میزش -که از فرط تمیزی، برقش چشم هر مراجعه کننده‌ای را کور می‌کرد- نهاد.
- می‌دونیم، همه چیز کنترل شده‌است، البته تقریباً! ارباب به خودم اطلاع داده بودن که برای هالووین امسال برنامه‌ی ویژه‌ای در پیش داریم.

زیردست وزیر که احساس می‌کرد اسکل شده و ایضاً چند صباحی از قافله‌ی وزیر عقب مانده است، سرش را پایین انداخته و از اتاق بیرون رفت.

صبح روز فردا

وزیر دلاکور در گاهنامه‌ی وزارتش شرح وقایع آن شب را چنین می‌نویسد:
نقل قول:

پیش از فرا رسیدن آخرین شب ِ سرد اکتبر، وزارتخانه شروع به فراهم کردن اقدامات لازم جهت برگزاری یک هالووین باشکوه نمود. پس از غروب خورشید ۳۰ اکتبر سرگروهان ِ سه دسته‌ی زامبی‌ها، خون‌آشام‌ها و گرگینه در خیابان‌ها ریخته و سعی در افزودن به جامعه‌ی کوچک خود داشتند. مراسم هالووین وزارتخانه با استقبال پرشوری روبرو شد و تعداد اعضای زیادی در آن شرکت داشته و به رعب و وحشت کمک نمودند. نکته‌ی قابل توجه اینکه، وزارتخانه توانست تمامی‌ِ گرگینه‌ها را به حمام برده و لباس‌های زامبی‌ها را تعویض نماید. در این میان تعدادی از کارکنان وزارتخانه به فنا رفتند که اصلا مهم نیست.
نهایتا، ماموران وزارتخانه با تلاش فراوان تا صبح روز ۱ نوامبر واکسن ضد هیولایی را به همه ملت فرهیخته هیولا پرور تزریق کردند اما طبق اخبار واصله تنها کسی که وزارتخانه تا کنون موفق به پاک سازی اش نشده فنریر گری بک است. بنابراین به محض رؤیت این زوپس نشین اعظم فاصله خود را حفظ کرده و برای جلوگیری از نوش جان شدن با آبلیمو و نان سنگک فرار را بر قرار ترجیح دهید!


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۶ ۱۵:۳۳:۵۰
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۶ ۱۵:۳۸:۱۰


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۲:۳۶:۲۴ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
#3
تق تق تق!

حاج‌ آقا خونه‌اس؟
می‌شه ما هم بیایم زیر بیرق‌تون؟


مگه سرآوردی باباجان؟! آرومتر اومدم...

عجالتا یه مقداری آب و دوون به اون جغدی که به زودی به دستت می‌رسه بده و یه نگاهی هم به نامه‌ای که باهاشه بنداز.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۷ ۱۶:۴۶:۴۵

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۹:۱۱:۰۳ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸
#4
گریوندور


پشت چادر اساتید

- امکان نداره من این کارو بکنم!
- چرا امکان داره!
- نداره!
- آبروی ریون..!؟
- ام.. خب..
-
- باشه.

با راضی شدن گابریل، ملت ریونی هر کدوم رفتن پشت گُل و بوته و درختا قایم شدن و به انتظار عملی شدن فاز یک نقشه‌شون نشستن.

این در حالی بود که گابریل با دلی نامطمئن و کثیف‌پندار، جلوی ورودی چادر اساتید وایساده بود.
- چرا من؟

شاید چون دیواری کوتاه‌تر از اون پیدا نکرده بودن.
- پروفسور! مشکلی پیش اومده!

استادان همیشه حاضر هاگوارتز به قصد برطرف کردن و یا حتی اگه نشد، خفه‌کردن مشکل از چادرشون ریختن بیرون.
- من به مشکل اعتماد دارم!
- معجون مشکل خفه‌کن بدم!؟
- نیازی به استفاده از خشونت نیست، می‌تونیم برای مشکل کلاس خصوصی بذاریم!
- باز چی شده؟
- من هنوز قد یه پیاله به سیوروس اعتماد دارم! اون می‌تونه همه‌ی مشکلات ما رو حل کنه!
- پروفسور.. ما یه چیزی دیدیم.
- چی دیدید بابا جان؟
- نمی‌دونیم چیه، می‌شه بیاین ببینین؟

و استادان غیور، معتمد، چرب، خود‌شیفته و ویبره‎زن هاگوراتز به همراه گابریل به سمت مشکلی که نمی‌دونستن چیه شتافتن.

و حالا به فاز دوم نقشه‌ی ریونی‌ها جامه‎ی عمل پوشونده می‌شد.
- خب، حالا کی بره تو چادر یه‌ چی از وسایل‌های اسنیپ کِش بره!؟



ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۱۹:۴۱:۰۸
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۱۹:۴۶:۰۵

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴:۵۷ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸
#5
تیم vs بچه‌های محله‌ی ریونکلاو


پست دوم


به واقع اعضای تیم بچه‌محلّای ریونکلاو، می‌خواستن بازیکن‌های خفن ماگل رو جای خودشون جا بزنن و بیارن تو زمین بازی. چرا که با دستان پُر عشقِ رهبرِ عشق به هم گره خورده بودن. بگذریم از این که اون چند روز رو چطور گذروندن، بگذریم.

بهتره دوربین رو بچرخونیم سمت اقامتگاهِ ماندانگاس فلچر که داشت کاغذ وظایفش رو بررسی می‌کرد و همزمان با اون، سریالِ «جادوفلیکس» رو هم که از شبکه‎ی جاودگر تی وی برای هزارمین بار پخش می‌شد رو هم به تماشا نشسته بود.
- اوم.. صب کن ببینم..
- ناااااح!
- اسپانیا..
- ناچسب! ناچسب! ناچسبا بهمون حمله کردن!
- باشگاه فوتبال..
- این ناچسب‌ها به چه جرأتی خودشونو محق دونستن که از مرز مقدس ما عبور کنن؟
- که اینطور..
- ویرسینوس!
- خیله خب.
- ببندین دهنتونو تا دهنتونو ندادیم تبدیل به چسب کنن و باهاش بقیه اعضاتونو به هم چسب بزنن و از باقیمونده‌تون چسب درست کنن تا به هم چسبتون بزنن و دوباره از باقیمونده‌تون چسب بسازن و به هم چسبتون بزنن تا اینکه حتی سلول‌هاتون هم به چسب تبدیل بشه و تا جایی پیش بره که چسباتون هم به چسب تبدیل شه و تبدیل به چسبی بشین که تموم دنیا رو به هم چسب می‌زنه و دنیا هم به چسب تبدیل بشه و خود سوپریم لیدر، دراکولای کبیر، مجبور شه دوباره بیگ بنگ رو از اول بنگ بنگ کنه.

پــاق!


اسپانیا - باشگاه فوتبال بارسلونا


به واقع، ورود ژانگولری وسط تمرین فوتبال هم مزایای خودشو داشت.
مثل ورود ژانگولری توپ چِل‌تیکه‎ی بازیکنا وسط صورتِ چِل‌تیکه‎ی کسی اومده وسط بازیشون.

و بگذریم از فحش‎هایی که دانگ به شوت‌کننده‌ی توپ داد.
چون شوت‌کننده‌ی توپ رو ورداشت برد.


اقامتگاه ماندانگاس


ماندانگاس که فعلاً تونسته بود دو تا از بازیکنای توی لیست رو جور کنه، همونجا رو کاناپه‌ش دراز کشید تا یه چرتی بزنه.

و اون دور و بر هم مارکز بود که سعی می‌کرد سوار جاروی معلق در هوا بشه و هم‌زمان با این قضیه، درگیر این یکی قضیه بود که چه شکلی رو جارو بشینه. چون اصولاً عادت به سطح کوچیک جارو نداشت، موتورسوار بود خب. البته این کار یه‌ کم سخت‌تر بود واسه بازیکن فوتبالمون که تو تمام عمرش رو زمین زندگی کرده و رو زمین مونده و رو زمین خورده زمین، و رو زمین پا شده از زمین، و دوخته به هم زمان و زمین، و اصن ببین! کل زندگیش خلاصه شده تو همین! لوئیس آلبرتوئه دیگه این!

مارک مارکز، یه یحتمل باباش مارک‌باز بوده این اسمو روش گذاشتن، در تخیلات شیرین کودکانه‌ش همیشه فکر می‌کرد جاروی پرنده یه‌چی تو مایه‌های همون موتور پرنده‌س که همیشه می‌خواستن اختراعش کنن، ولی خب جاش وسیله‌های دیگه اومد واسه پرواز و مخترعین شرافتمند هم که نمی‌خواستن شرافتشون لکه‌دار بشه، [ چی دارم می‌گم ؟! ] دور اختراع موتور پرنده رو خط کشیدن و ازش دست شستن و سعی کردن دستاشونو واسه اهداف مهم‌تر و بزرگتری کثیف کنن.

و در نهایتاً سوارز که از پس جارو سواری بر نمیومد، جاروشو پرت کرد اون ور و یه گوشه نشست و اینطوری به مارکز که حالا دیگه راه افتاده بود خیره شد.

یکی دو ساعت بعد


ماندانگاس در حالی که داشت دیدگانش رو مالش می‌داد، رفت واسه خودش و بازیکنا چایی بریزه و فنرهای از جا در اومده‌ی کاناپه رو دوباره سرجاشون فرو کنه.
بعد هم نگاهی به مورد بعدی لیستش انداخت.

نقل قول:

استیو آستین. یکی از کُشتی‌گیران آمریکایی و یکی از اسطوره‌های کُشتی حرفه‌ای.
پُست: مدافع


ماندانگاس این رو در حالی خوند که داشت چایی‌شو با چاقو جیبی‌ش هم می‌زد تا قندی داخلش بود زودتر حل بشه و هم‌زمان با اون، نگاهش بازم به اون تلوزیون کوفتیش بود که یه خبرنگار توش داشت با شور و حرارت از ناپدید شدن ناگهانی بدون سر و صدای کریستیانو رونالدو، بهترین بازیکن فوتبال صحبت می‌کرد.

ماندانگاس که کلاً علاقه‌ای به این‌جور خزعبلات نداشت و می‌خواست پاشه بره به کاراش برسه، تلوزیون رو خاموش کرد تا پاشه بره به کاراش برسه.

خب، ماندانگاس دزد بدبختی بود.
آزادی موقتش در گرو همین کارایی بود که ازش خواسته بودن انجام بده؛ بعد از اون دوباره می‌فرستادنش آزکابان. گیریم شایدم تو مجازاتش تخفیف قائل می‌شدن. گیریم آزادشم می‌کردن.
ولی خب چی می‌تونست مانع این بشه که بره یه دست گیم‌نت بازی کنه؟

و اون موقع بود که دستکج راه افتاد تو خیابونای لندن به دنبال اولین گیم‌نتی که دید.


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۶ ۲۰:۱۸:۱۹
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۶ ۲۰:۱۹:۱۷

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۰:۰۱:۱۰ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۸
#6
بچه‎های محله‎ی ریونکلاو vs تف تشت

پست پایانی:



بچه محلّای ریونکلاو که نمی دونستن چه سرنوشتی قراره براشون رقم بخوره،

- و.. ایــــن هـم.. تیم بچه محلّای ریونکلاو!

بچه‌ های له و په شده‌ی محله‌ی ریونکلاو، وارد زمین بازی شدن. کاپیتان از زیر سکته دَررفته‎ی تیم، تام جاگسن، سعی می کرد تا اونجا که ممکنه خودشو یه کاپیتانِ موفق، خوش‌شانس، خوش‌اقبال، رو فُرم و خوش‌آتیه به همراه یه تیمِ حسابی تمرین‌کرده نشون بده.

کاری که هرگز توش موفق نبود.

ولی می‌دونست که بازی رو می بره. خیلی خوب می دونست که همین تیمِ درب و داغونش در برابر دیدگانِ حیرت‌زده‎ی جامعه‎ی جادوگری، می‌بره!

چون داور رو با پول بیت‌المالِ وزارت خریده بودن.

اصغر که داشت نوشابه می داد بالا و همزمان با اون، سعی می کرد تعادل خودشو رو جاروی پرنده حفظ کنه، لبخندی زیبا با دندان‌های مسواک نزده و زرد و ایضاً باد گلو با طعم پپسی به عنوان اوشانتوین، به همسرش زد.

زن اصغر آقا چارقدشو صاف و صوف کرد با حالتِ روشو برگردوند تا با ضربه‌ی آکنه از عقده‌ش به کوافل سرخ رنگ، خشمش رو خالی کنه.

بازی رقت‌انگیز اعضای تیم بچه های محله‌ی ریونکاو با سوت های پی در پی داور بازی که به علت سقوت جوزفین از روی جارو، پرت کردن شیشه‌ی نوشابه به سمت سرکاودگان توسط اصغر اقا به علت نگاه حاج‌خانوم به سُر، و در نهایت استفده‌ی غیر قانونی کریس از زور بازوش برای به دست آوردن اسنیچ به پایان رسید و تیم بچه محلّا... از زمین بازی اخراج شد!

- کریس، مگه ما داور رو نخریده بودیم؟
- راستشو بخوای تام من فِک می‌کنم که..

خب، مسلماً یه اشتباهی شده بود! نه؟!

- تام، من فِک کنم اون پدر خوانده بود.


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۷ ۰:۰۴:۵۷

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۷:۳۲:۰۱ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸
#7
سلام داوش!

لولوخورخوره‎ی کریس چیه؟

کریس تو آیینه‎ی نفاق‌انگیز چی می‌بینه؟

چرا فِک کردی سپر مدافع و جانورنمای کریس باید سگ باشه؟

بدترین و بهترین ویژگیت چیه از نظر خودت؟

اگه لرد ولدمورتی که الان داریم، یه لرد دیگه بود، آیا باز هم مرگخوار می‌موندی؟

خودت نوشتن رو دوس داری کلاً؟


زت زیات.



ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۱ ۱۷:۳۵:۱۳
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۱ ۱۷:۳۵:۳۸

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۷:۵۶:۲۸ سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸
#8
در باز نشد و نفر بعدی هم داخل نشد.

-شِعت! شاخه‌هه شیکست!

نفر بعدی، از لبه‌ی پنجره‌ی اتاق رئیس موزه آویزون شده بود و داشت خودشو میکشید بالا.

-

بالأخره خودشو کشید بالا و پرت شد کفِ اتاق.
- سلام داوشم! من جو هستم! اوضاع موضاعِ موزه‌ت چی‌طوره؟
-
- جنسِ مربوطه رو آوردم!
- کو؟
- ایناش.

دست کرد تو جیبش و یه جعبه‌ی انگشتر از توش درآورد. بازش کرد و گرفتش جلوی دماغ موزه‌دار.
- من فقط یه برگ می‌بینم.
- درسته.
- و یه جعبه‌ی حلقه.
- اوهوم.
- این دو تا چه ربطی به همدیگه دارن؟
- هیچگونه ربطی به هم‌دیه نئارن.
- قابلیت خاصی داره برگه؟
- بعله! فتوسنتز می‌کنه، بخار آب می‌ده بیرون، روش شبنم تشکیل می‌شه، شته می‌زنه، کفشدوزکا روش شته سِرو می‌کنن، کرما سوراخ‌سوراخش می‌کنن، خزون که شد، خشک می‌شه، بعد پودر می‌شه، بعدشم تبدیل به کود می‌شه!
- من یه نات بیشتر نمی‌دم.
- تو یه نات بده، خدا هم برکت بده!

یه ناتِش رو تو هوا قاپید و جعبه رو هم گذاشت تو جیبش. و قبل از اینکه مدیر موزه چیزی بگه، از رو پنجره پرید رو درخت و سُر خورد و اومد پایین.


بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۰:۴۶:۰۸ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸
#9
نجینی قبل از رفتن، جلوی آیینه وایساد تا خودشو توش ور‌انداز کنه.
-
-چی شده، پرنسس؟
-شالم.. فسس... ممکنه خوشش نیاد.
-غلط می‌کنه خوشش نیاد!
-نمیاد!

نجینی خزید داخل اتاقش تا یه شال‌گردن دیگه انتخاب کنه و بپوشه. تاتسویا هم رفت دنبالش. نجینی جلوی کمدش با حالتِ چنبره می‌زنه.
-من چی بپوشم؟

فرست نداد تا تاتسویا جواب بده. یه شال‌گردنِ زرد با شکل‌های هندسیِ قرمز و نارنجی و سیاه و سبز رو بست دور گردنش.
-فسسس... شبیه پیتزاس..
-شال گردن صورتی رو هم امتحان کنید، پرنسس.

شال گردن صورتی رو هم امتحان کرد.
-فسس.. بچه‌گونه‌س.. فس!

و با دُمش پرتش کرد تو کمد.

-شالِ پوست ببر و دُمِ روباه هم هست پرنسس.

نجینی چند تا شال‌گردن دیگه رو هم امتحان کرد و آخرش همون شالی که از اول پوشیده بود، به گردنش بست و آماده‌ی رفتن شد.
-من حاضرم.. فسس... بریم.
-واقعاً می‌خواین برین؟ نمی‌شه منصرف شین؟
-منصرف؟ فسس...به پاپا..فس...خونه ی گانت ها هم..فس‌‌فس. فهمیدی.. فس؟
-

چندی بعد - جلوی پیتزا فروشی

-می‌گم اوضاع موضاع بازار چی‌طوره؟ رواله؟
-می‌گذره دیه. تعریفی هم نیس. کارو بار خوئت چی‌طو پیش می‌ره؟

-دنبال یه مار گنده می‌گردم. از اونایی که آدما رو دُرُسّه قورت می‌ده. واس یکی از سفارشام می‌خوام. سراغ نئاری؟

در همین لحظه تاتسویا و نجینی سر رسیدند.

-بَه بَه! چه مار خوشگلی!



ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۵ ۱۰:۵۳:۴۵
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۵ ۱۵:۰۸:۵۳
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۵ ۱۵:۳۴:۴۰

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۸:۵۵:۲۷ سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
#10
نام: جوزفین مونتگومری

گروه: ریونکلاو

خصوصیات ظاهری:

موهاش قرمز تیره س،ولی خودش می گه رنگش قرمز مایل به قهوه ایه! چشاشم سبزه!یه کمی هم به آبی می بره رنگش ولی در کل بازه.با یه دماغ بامزه و دهنی همیشه آماده ی حرف زدنه.قدش و قوارش متوسطه ولاغرم هس.

خصوصیات اخلاقی:

این آبجیمون علاقه ی مفرطی به بالا رفتن از درخت،نشستن رو شاخه هاش،آویزون شدن ازشون و در کل هرگونه ژانگولر رو درخت داره.درخت مورد علاقش هم درخت داخل حیاط پشتی خونه ی گریمولده.ضمناً عاشق خونه ی درختیه و همچنین کتابای مشنگی.

عملگراست!دوس داره سریع دس به کار بشه و وظایفی که بش محول شده رو انجام بده.بوق زدن به اعصاب ملت و کل کل های ادامه دار هم از کاراشه.به این آسونیا خستش نمیشه.غیرتیه رو چیزایی براش ارزش داره.هیجان طلبه و اهل خطر.

رو در وایسی و اینام با کسی نئاره.حرف دلشو می زنه.این که بقیه دهنشونو ببندنو هیچی نگن دلیل نمیشه اونم همین کارو کنه که!

معرفی کوتاه:

روایته که پدر جوزفین،آقای مونتگومری،چوبدستیش شکسته می شه و اونو برای همیشه از جامعه ی جادوگری بیرون می کنن.اون یه کشیش در یک ناحیه ی فقیر نشین بود.مردم اون محله به خواطر فقر و نداری به یک پزشک خوب دسترسی نداشتن.ولی آقای مونتگومری به واسطه ی کتابایی که خونده بود و معجون هایی که بلد بود هر کسی رو که بهش مراجعه می کرد رو سعی می کرد مداوا کنه.ولی در مورد استفاده از جادو محطاط بود و نمی ذاشت کسی متوجه بشه که اون جادوگره.کارش خوب پیش می رفت تا این که یه بار از دستش در رفت و یکی از مشنگا دید که اون داره یه وِردی رو می خونه.کارش تموم بود .براش دادگاه تشکیل دادن و اونو از جامعه ی جادوگری بیرون انداختن.اونم به حومه ی شهر،جایی که مردم کمتر و علفا و درختا بیشتر بودن نقل مکان می کنه.اینجا بود که جوزفینِ کوچولو به دنیا میاد و در این محیط سرسبز و بانشاط راه رفتن و حرف زدن رو یاد می گیره.پرنده ی خوشبختی داشت روی سر این خانواده بال می گشود که ناگهان کرکسِ مرگ وحشیانه اونو کنار زد.آقای مونتگومری سل گرفت و بعد از چند ماه فوت کرد.همسرش بدون اون نتونست از پس مدیریت خرج و مخارج زندگیش بر بیاد و با فقر و بیماری دست به گریبان شد.مادر جوزفین می خواست تنها ثمره ی زندگیش رو زنده نگه داره.این بود که اونو به اعضای محفل و دامبلدور سپرد و رفت.رفت و دیگه هرگز برنگشت.این جوزفین شاد و سرحالی رو که می بینین فرزند همین خانواده ست.اینه که سختی ها و ناملایمات زندگی خم به ابروی این بچه نمی یاره.

تا اینجای حکایت دوشواری وارد نی.قضیه از اونجایی شروع می شه که شروع می کنه به رشد و تکامل اونم در معیت آدمایی مثل جیمزتدیا،ویولت و ویکتوریا.تا این که یک روز وقتی داشت از درخت میرفت بالا یه چیزی به نام جغدِ حاملِ دعوتنامه ی هاگوارتز می خوره به کلَّش و پرت می شه پایین.می فرستنش اونجا و از اونجا توسط کلاه گروهبندی مستقیماً پرت می شه تو تالار ریون.خیلی هم خوبه،خیلی هم خوش میگذره،فقط دلش واسه ویولتش تنگ شده.



تایید شد.


ویرایش شده توسط MOBINA_FESGHEL در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱ ۱۵:۴۸:۲۷
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱ ۱۸:۱۱:۰۰

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.