هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹:۴۴ شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۹
#1
جوزفین‌شون VS ربکاشون


- کلم دارم! کلم برگ! کلم قمری، کلم کفتر، کلم پیچ، کلم هیچ، کلم وحشی، کلم اهلی، کلم خونگی، کلم کله‌پوک، کلم باهوش، کلم خندون، کلم مقوی، همه‌جورش رو دارم!

پیرمرد ریشو، ریش‌بافته‎ی درازش را جمع کرد تا زیر چرخ‌های چرخ دستی‌اش نرود. و بدین سان به راه خودش ادامه داد.
صدای تلق و تلوق چرخ گاری‌اش روی سنگ‌فرش‌های کوچه‌ی دیاگون یک جورهایی باعث می‌شد رهگذرها سر بلند کنند و خیره شوند به این پیرمرد ریش و پشم‌بافته که کلاه حصیری بزرگ روی سرش چهره‌اش را پوشانده بود. و خب، این، یک جورهایی باعث می‌شد مرموز جلوه کند.

ولی خب در واقع مرموز نبود. دستفروشی بود مثل بقیه‌ی دست‌فروش‌ها. گیرم حالا جنس‌هایش کمی فرق می‌کرد. یک کمی.. همچین.
بعضی وقت‌ها هم سرش را بلند می‌کرد و هی خیره می‌شد به این طرف و آن طرف. معلوم نبود راه گم کرده یا منتظر شخص دیگری است.

باری، ما اینجا پیرمرد را رها کرده و می‌رویم کمی آن‌سوتر کوچه‌ی دیاگون. آن‌سو که شخصی از خانه‌ی ریدل می‌آمد. با بار و بندیل، همراه زنبیل.

بانو مروپ گانت از سمت خانه‌ی ریدل خوش‌خوشان می‌آمد. خیلی هم عادی. مثل هر صبح دیگری که از خانه‌ی ریدل می‌زد بیرون تا برای شام و نهار گل‌پسرش به قول خودش چیز میز، و یا به عبارتی دیگر همان مواد اولیه طبخ غذا را تهیه کند.

شاید بگویید خب چرا هر روز می‌رفت.. خب جوابش ساده است. مادری است دلسوز و کوشا. تازه‌ترین‌ها و بهترین‌ها را براس پسرش می‌خواهد. آن هم هر روز، هر ساعت و هر موقع.

همینطوری داشت می‌رفت برای خودش و همینطوری توی کوچه‌ی دیاگون قدم می‌زد و همینطور هم داشت بازار را زیر نظر می‌گذراند تا بلأخره به ذهنش برسد تا برای غذای امروز چه درست کند.
به هر حال می‌دانست.. چند روزی بود که احساس می‌کرد پسرش ضعیف شده، رنگ به رو ندارد، در واقع می‌خواست چیزی درست کند تا حال و انرژی بیاورد به چهارستون هیکل پسرش. هزار جور ایده هم در سرش بود و نمی‌دانست کدام را انتخاب کند. در نتیجه تصمیم گرفته بود اولین چیزی که نظرش را جلب کرد، همان می‌شود غذای آن شبشان.

تقدیر، سرنوشت، حکمت، مشیت الهی، حالا هر چیز که می‌خواهید بگذارید اسمش را. باری، تلق و تلوق چرخ لق و لوق گاری پیرمرد همانا، و جلب شدن نظر بانو مروپ نیز همان.

- آهای عمو گاریچی!
- با منید؟ گاریچی فحش نیست مگه؟

بانو مروپ به سؤال پیرمرد توجهی نکرد. همین که گاری ایستاد بدو بدو رفت محتویاتش را برانداز کند تا در آخر تصمیم بگیرد که بخرد یا نه.
- کیلو چنده اینا؟

پیرمرد نیشخند محوی زد. خیلی محو. انقدر که خود راوی هم به سختی متوجهش شد اصلاً.
انگشت‌های کشیده‌اش را بالا آورد و و عینک نیم‌بیضی‌اش را که روی دماغ شکسته‌اش پایین آمده بود، قدری به سمت بالا هل داد.
- یه گالیون و هشتصد سیکل، خواهر.

خیلی با خودش کلنجار رفته بود، ولی باز هم نتوانسته بود کلمه‌ی «آبجی» را بگوید. با این که خودش را هم به هیبت دستفروش‌ها در آورده بود، همچنان هم مؤدب و مبادی آداب بود.

- هوممم.. قد سه گالیون بهم بده!
- چشم. :realx:

خیلی نامحسوس، دستش رفت دنبال کلمی خاص، کلمی که به طور اختصاصی آن گوشه‌ی گاری گذاشته بود تا یک وقت قاطی بقیه‌ی کلم‌ها نشود.

پیرمرد که حالا دیگر واقعاً مرموز بود کیسه‌ی کلم‌ها را داد دست بانو مروپ، گالیون‌ها را به جیب زد، کلاهش را پایین کشید و با نگاهی که به زمین دوخته شده، به همراه همان نیشخند محو که حاکی از آن بود که دارد برای خودش رؤیاهای خوشی می‌بیند، همراه با جمله‌ی «روز خوشی داشته باشید، خانم.» چرخ‌دستی‌اش را حرکت داد و خیلی زود لای پیچ و خم‌ها و جمعیت کوچه‌ی دیاگون گم شد.

بانو مروپ ماند و زنبیلش.

خلاصه‎ی امر، باقی خریدهایش را که کرد به همراه زنبیلش که حالا دیگر سنگین شده بود راه افتاد سمت خانه‌ی ریدل.
خیلی هم عادی. اصلاً هم شک نکرده بود که قرار است اتفاق خاصی بیفتد، یا مثلاً چیز خاصی را خریده باشد، یا هر چیز دیگری مثل این.

فلش‌بک-دیروز-خونه‌ی گریمولد

همگی دور میز غذاخوری جمع شده بودند. مالی ویزلی همینطور که داشت یکی از آهنگ‌های خواننده‌ی مورد علاقه‌اش، سلستینا واربک را به یاد دوران جوانی‌اش زمزمه می‌کرد، برای اعضای دور میز نیز غذا می‌کشید و کاسه‌هایشان را پر از سوپ می‌کرد.

خیلی ناگهانی و خیلی یکهویی‌طور، دستی از گوشه‌ی میز بلند شد. و به دنبالش، صدای صاحب آن.
- پروف من یه ایده دارم!

خیلی ضایع بود که حالا حتماً باید همان موقع بگوید. گویا اگر همان موقع نمی‌گفت و قدری دندان روی جگر می‌گذاشت از ذهنش می‌پرید.

- چی باباجان؟

جوزفین نیشخندی زد عیان و آشکار.
مشتش به هوا بلند شد.
- بریم جاسوسی!
- جاسوسی کی باباجان؟ اگه منظورت سیریوسه، ما قبلاً هم در موردش حرف زدیم بایاجان. من قد هیکل هاگرید به سیریوس اعتماد دارم. خیالت راحت باشه.

- نه، خب.. منظورم اون نبود که.
- پس چی باباجان؟ کوین رو می‌گی؟ هنوزم می‌گی این هجم از بی‌حواسی بی‌حافظگی واسه یه عادم غیر ممکنه، هان؟ ولی نگران نباش. تو دنیا، خصوصاً تو دنیا جادویی از این جور چیزا زیاد اتفاق میفته. همه‌ی آزمایش‌های موفق که بی‌تلفات نیستن. بها دارن. یه موقع‌هایی بهای اون آزمایش به ضرر خود شخص آزمایش‌کننده تموم می‌شه. خیلی از اون‌ها جبران ناپذیرن.
- پروف رو منبر نرو واس من. دارم می‌گم بریم جاسوسی خونه‌ی ریدل.

- آهان! خونه‌ی تام اینا.. خب حالا ایده‌ای هم مگه داری براش باباجان؟

- عاها!.. یه طورایی. بشه تغییر شکل داد مثلاً. آدم نه ها. اون ریختی حتماً یه جاش سوتی می‌‌شه و بندو آب می‌دیم، حالا بیا جمعش کن. ضایع می‌شیم می‌ره. باس یه چی باشیم که توجه کسی رو جلب نکنه مثلاً.. چشم و گوش باشیم فقط، دهن مهن نمی‌خواد. یه جوری که با محیط استتار شه.. یه همچین چیزی.
- آهان! خب من یه چیزایی بلدم...
- ناموساً؟! چی مثلاً؟
- یه طلسم پیدا کرده بودم قبلاً.. در مورد این بود که انسان رو به اشیاء تبدیل کنیم. هممم.. نمی‌دونم چطوری باشه.. مث مدت زمان و شرایط و این‌ها. ولی فکر کنم ارزش امتحان کردن داشته باشه. منبعش به نظر موثق میومد.
- خو پَه چرا زودتر رو نکرده بودین پروف!؟ بریم تو کارش خو!
- خب.. یه فرمولی داره. می‌خوای داوطلب شی مگه حالا؟
- پَ نَ پَ.
- آو.. جداً؟ خیلی تضمینی نیست که اونجا چه بلاهایی سرت بیادها..
- غم به دلت راه نده پروف. پیرتر از اینی که هستی می‌شی! هوش ریونی من رو دَس نئاره. سه سوته می‌رم یه سر و گوشی آب می‌دم و بر می‌گردم.
- آه.. خب.. اگه اینطوره.. اصلاً به چی می‌خوای تبدیل بشی باباجان؟

جوزفین هیچ ایده‌ای نداشت. اولین چیزی که به ذهنش خطور کرد، اولین چیزی بود که در ظرف سوپش دیده بود.
- کلم!

پایان فلش‌بک

بانو مروپ که به خانه رسیده بود، بار و بندیل و خریدهایش را برد توی آشپزخانه و مشغول شستن آن‌ها شد.
جوزفین هیچ شکی نداشت که بعد از مرحله‌ی شستن، مرحله‌ی خُرد کردن کلم است. اما در این مورد حدسی نداشت که خرد شدن، آن هم وقتی در قالب یک کلم به سر می‌برد چگونه باید باشد دقیقاً.

مروپ گانت چاقو را برداشت. تیغه‌اش زیر نور چراغ برق می‌زد. جوزفین فقط محو برق تیغه‌اش شده بود. اصلاً هم وقت نکرد به غلط کردم بیفتد که چرا اصلاً همچین مسئولیت خطیری را پذیرفته و دارد سر جانش قمار می‌کند.
با خودش می‌گفت خب شاید بعد به جوزفین‌های کوچک‌تری تبدیل شود... خب اگر نشد چی؟
خیلی نظری نداشت. فقط امیدوار بود شفادهنگان حاذق سنت مانگو بتوانند تکه‌هایش را به هم پیوند زده و جوزفین واحدی بسازند.

شاق! [افکت فرود چاقو!]

- اوخخ.

توی دلش گفت. اگر می‌خواست چیزی بگوید هم نمی‌توانست. فقط نمی‌دانست چرا انگشت‌های پایش را حس نمی‌کند..

شق!

مچ پایش هم سِر شد.
- تو این فکرم که اگه به قلب و شاهرگم برسه چی می‌شه..

شاق!

- تف بهت.

شق!

- تف به من.

شاق!

رسید به انگشت‌های دستش.

شق!

- حالا چه ریختی گزارش مأموریتو بنویسم!

شاق!

- آها! گرفتم..! با دهن هم می‌شه قلم‌پر رو گرفت!

البته این‌ها را می‌گفت که به خودش امید بدهد. وگرنه خیلی هم خوب می‌دانست که دو دستی گورش کنده و صرفاً کفن کردنش مانده است.

آری، وی را در آب گرم ریختند، پختند، خور... نه، به این زودی که کار به این‌جاها نمی‌کشد! مروپ کلم مذبور را با پشت قاشق له نموده و کل آناتومی ساختاری‌اش را به هم ریخت.
سپس گوشت از قبل خوابانده در آردش را از یخچال در آورد و مضاف بر ادیویه‌های لازم، هرچه بود و نبود را در قابلمه‌ی ریخت و خلاصه شروع کرد به پختن.. جوزفین کلمی شده بود دو آتیشه!
شکی نداشت که اگر ضد طلسم را به او بزنند و طلسم تغییر شکلش را خنثی کنند چیزی جز توده‌ای درهم از خون و رگ و گوشت پخته شده نخواهد بود.

- چه سوپ کلمی پختم من! بدم به گل پسرم کلسیمش زیاد شه!

و طبق سلیقه‌ی خود سوپ را با خلال‌های پوست خشک‌شده‌ی نارنگی و مقادیری توت‌فرنگی و پرتقال و خامه‌ی کیک تزئین نمود تا بلکه پسر بد غذا و بی‌اشتهایش که همیشه سرش به کارهای گنده گنده گرم بود ترغیب شود و آن‌را بخورد.

غیژژژژژ

در اتاق لرد باز شد.

- بفرمایید نهار، گل سیاه عشقم!
- آه، مادر!

مروپ ظرف سوپ را روی میز گذاشت و جوزفین خودش را جمع و جور کرد. چندشش می‌شد که برود در دل و روده‌ی کسی، آن هم چه کسی!

- چی شده میوه‌ی عشق مامان؟ می‌خوای مامانتو از شندیدن صدای ملچ مولوچت وقتی داری شاهکار امروزش رو مزه می‌کنی محروم کنی؟

لرد نگاهی گذرا به تزئینات ناهمخون و ناهمگن شاهکار امروز مادرش کرد.
- اینطور نیست که نخوایم، ولی مادر، احیاناً نمی‌دونستید که خیلی زشت و ناشایسته که کسی رو موقع غذا خوردن تماشا کنید؟ و.. مادر! دیگه اون کلمه رو نگید لطفاً! ما بهش حساسیت داریم.
- چنین قانونی برای مادر و پسرا نوشته نشده! اونا فقط برای مردم عادی هستن! برای همینم من می‌تونم هر چقدر که بخوام پسرم رو هر موقعی نگاه کنم!
- هر موقعی..؟
- بله!
-

لرد مدتی در فکر رفته، و سپس به خودش آمد.
- به هر حال مادر! ما در هر صورت مضطرب می‌شیم اگه کسی ما رو هنگام غذا خوردن نگاه کنه! خصوصاً که.. خصوصاً که در حال خوردن شاهکار طباخی مادرمون باشیم!
- آها..! می‌دونم پسرم! خجالت می‌کشی چون خیلی خوشمزه‌است و نمی‌تونی همینجوری خیلی عادی و رسمی بخوریش، ها؟ می‌خوای انگشت‌هات رو هم باهاش تناول کنی، نه؟
- ... بله همون.
- غذاهای مامان خیلی خوشمزه‌است، نه؟
- بله بله.
- پس زیاد بخور تا بزرگ‌تر بشی!
- ما بزرگ بوده و بزرگ هستیم مادر. در ضمن، رشدمون هم دیگه متوقف شده. فعلاً تنها چیزی که رشد می‌کنه آوازه‌ی توانایی‌ها و قدرت ماست!
- و همچنین سایه‌ی امن و توانمندت که کل خونه رو زیر بال و پرش گرفته!
- بله، مادر. حالا لطف کنید و برید بیرون. ما مایلیم به تنهایی و در سکوت و آرامش نهارمون رو میل کنیم.

- کوفتت شه.

جوزفین بود.

- باشه عزیز مامان! من می‌رم شام رو آماده کنم! همینطور بزرگ و بزرگ‌تر شو! اونقدر بزرگ شو که سایه‌ات کل جهان رو به زیر سیطره‌ی خودش در بیاره!

رفت و در را هم پشت سرش بست.

لرد ماند و سوپ کلم حاوی ویتامین جوزفینش.
- یعنی مادرمون کار دیگه‌ای به جز هدر دادن مواد غذایی اینجا نداره؟ باید حتماً براش یه سرگرمی دیگه‌ای جور کنیم. شاید مسابقه‌ی آشپزی برگذار کنیم. اگه ببازه و به حقیقت تلخ کیفیت ترکیبی غذاهاش پی ببره شاید سر عقل بیاد و دست برداره از سرمون.

سپس کاسه‌ی سوپ را برداشت و خیلی آرام و بی سر و صدا در گلدان کنار دستی‌اش خالی کرد.
- دلمون به حال گلدونه می‌سوزه.

سپس قلم‌پر و دفتر و کتاب‌هایش را در آورد و مشغول رسیدگی به کارهایش شد.

جوزفین نفس راحتی کشید. الان جایش خوب بود و هیچ خطری هم تهدیدش نمی‌کرد. می‌توانست خیلی راحت و بی‌دغدغه به گفتمان‌ها و اتفاقات درون اتاق گوش سپارد و توجه کند.
به هر حال او شقه شقه شدن و بعد هم در آب جوش پخته شدن را نیز تجربه کرده بود. به قولی، آب از سرش گذشته بود. به نظر نمی‌آمد خطری جدی‌تر از این‌ها باشد که از سر نگذرانده باشد.

غیژژژژژ

در اتاق لرد توسط دست‌هایی که ویبره می‌زدند باز شد.

- چی می‌خوای هک؟
- اومدم خاک گلدون‌هاتون رو عوض کنم ارباب!
- خوب موقعی اومدی. غذای مادرمون هم هست. باید از دست اونم خلاص بشیم.
- خودم ترتیب همه‌چی‌اش رو می‌دم! نگران هیچی نباشین ارباب!
- حواست باشه باشه مادرمون متوجه نشه هک. اگه ذره‌ای بو ببره خودت و پاتیل‌هات رو با هم ناپدید می‌کنیم. آزمایشگاهت رو هم می‌کنیم آشپزخونه‌ی مادرمون. البته هرچی هم فکر کنی، آخرش می‌بینی که کاربرد اون آزمایشگاه خیلی هم تغییری نمی‌کنه. هر چیزی که ازش تولید بشه و بیاد بیرون یه راست باید ریخت تو سطل آشغال!
- بانو مروپ منن ارباب! این حرفو نزنین!
- بی‌خیال شو هک. سریع کارت رو انجام بده. داری حواسمون رو پرت می‌کنی.
- باشه ارباب! می‌رم با خاک گلدونتون معجون درست کنم!
- برو.. هک. درم پشت سرت ببند.

خب، کمی قبل‌تر گفتیم که گویا آب از سر جوزفین گذشته بود. ولی گویا آب حالا حالاها حتی قرار نیست از بیخ گوشش هم بگذرد!

آزمایشگاه هکتور-ساعاتی بعد

در آزمایشگاه معجون‌سازی عجایب‌الغرایب خانه‌ی ریدل، این هکتور بود که تک و تنها، در تاریکی، زیر نورهای سبز و زرد و سفید آزمایشگاه مشغول هم زدن پاتیل کذایی‌اش بود.
- معجون می‌پزم، چه معجونی! معجونی که مواد اولیه‌اش از غذاهای بانو مروپ باشه خوردن داره! معجون می‌پزم، معجون! با معجون‌ام می‌گیرم جون!

جوزفین دیگر دل از هرگونه امید، معجزه و نجاتی بریده بود. همینطور بی‌حال و بی‌حرکت خودش را به جریان آب سپرده بود تا ببیند چه می‌شود. ملاقه‌ی هکتور را سفت چسبیده بود سرگیجه‌ امانش نمی‌داد که ببیند چه اتفاقی دارد می‌افتد.

- حالا بریم معجونمون رو تست کنیم! زمان تست تشه‌ی جدید هکتور رسیده!

هکتور پاتیل را دو دستی بلند نموده و با لگدی در آزمایشگاه را باز کرد.
- هرکی تشه‌ی جدید هکتور رو تست کنه بهش تشه رو جایزه می‌دم! صد اصن تو فکرش نباشین! فقط یه قُلُپ بخورین!

ربکا لاک‌وود خیلی بد شانس بود. چون باید بار همه‌ی بدشانسی‌های جوزفین را به دوش می‌کشید.
وقتی داشت از آن طرف‌ها گذر می‌کرد، که ای کاش نمی‌کرد، یقه‌اش گرفته شد.

- تشه‌ی هکتور گُله! هرکی نخورده خُله! رِب! تو خیلی وقته اومدی ساکن خونه‌ی ریدل شدی! ولی هنوز یه قاشقم از تشه‌های محشر هکتور نوش جون نکردی! زنگ بزنم صد و ده!؟

ربکا خیلی تلاش کرد که هکتور را قانع کند که آوازه‌ی معجون‌های شگفت‌انگیزش به گوشش رسیده و همین حد هم کفایت می‌کند، اما خب هکتور کر بود انگار. سوزنش گیر کرده بود روی حرف خودش.
- ربکا باید تشه‌ی جدید هکتور رو امتحان کنه! اگه امتحان کنه هیچوقت پشیمون نمی‌شه!
- مطمئنم که تا آخر عمرم پشیمون می‌شم.

ربکا خفاش مقاومی بود، ولی اون موقع به دلایلی همچون سیریش بودن هکتور و عجله داشتن برای زودتر خلاص شدن از دستش صد مقاومتش کم‌کم سست گشته، و در نهایت با ضربه‌ای کاری شکسته و معجون بهش خورونده شد.
آخرین سخنان ربکا بعد از خوردن معجون:
- می‌دونستم که تا آخرش تا آخر عمرم پشیمون می‌شم!

دید اشعه ایکس دوربین‌ها فعال شد.
اندرون شکم ربکا تغییرات شیمیایی بسیار فعالی در حال رخ دادن بود و هر لحظه هم شدیدتر می‌شد.
دقایقی بعد در نهایت ربکا را به اتاق درمانی فکستنی، تازه‌ تأسیس و بی‌امکانات خونه‌ی ریدل منتقل کردند، هکتور را هم که گناهکار و مقصر این واقعه می‌دانستند گذاشتند بالای سرش تا پرپر شدن نمونه آزمایشگاهی زورکی‌اش را که به سختی داشت نفس می‌کشید به تماشا بنشیند.

چند روز بعد-خانه‌ی گریمولد

- پروفسور؟
آلبوس دامبلدور که روی کاناپه‌ی فنر از جا در رفته‌ی خانه‌‌ی گریمولد نشسته و در آرامش روزنامه می‌خواند، سرش را بالا گرفت و با شخص سؤال‌کننده چشم در چشم شد.
- چیه باباجان؟
- ام.. می‌گم.. یه مدتی از رفتنش به مأموریت می‌گذره‌ها.. قرار نیس بریم دنبالش؟
- هوممم.. راست می‌گی باباجان. مدتیه رفته، هیچ خبری هم ازش نیست. گزارشی چیزی هم ازش ارسال نشده برام تا الان. فکر کنم وقتشه که بریم سراغ پلن بی.
- پلن بی پروفسور؟
- آره. گوش‌ات رو بیار جلوتر باباجان.

فرد سؤال کننده گوشش را جلوتر آورد.

- هیچ پلن بی‌ای تو کار نیست باباجان. شوخی کردم.


چند روز بعدتر، اخبار پیام امروز:
بهداشت جهانی وضعیت را قرمز اعلام نمود. بنا بر اطلاعات به دست آمده، بیماری‌ای، نوین، ناشناخته و نوآورانه و نونوار کلاً، تا چند ماه دیگر کل جهان را درگیر نموده بیم آن می‌رود که هستی و نیستی بشریت به اتمام برسد.
تحقیقات نشان داده منشأ و اولین خواستگاه این ویروس آزمایشگاهی در منطقه‌ی لیتل هنگلتون لندن، در آزمایشگاه زیرزمینی خانه‌ای از املاک خاندان ریدل‌ها بوده، چرا که اولین مبتلایان این بیماری نیز ساکنان همان خانه بوده‌اند. نام این ویروس کواید 19 است که بیش‌تر با همان نام کرونا شناخته می‌شود...
ادامه‌ی اخبار را نیز در صفحهات بعد ببینید...


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۳ ۲۳:۴۵:۲۰
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۳ ۲۳:۴۶:۴۰
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۳ ۲۳:۵۱:۳۰

Legends Never Die...


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵:۱۸ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
#2
جادوگر که به خوبی توسط لرد اقناع شده بود، مثل یه بچه‌ی حرف گوش‌کن رفت تا شرط اول را اجرا کند.

- یادت باشه! این شرط اول بودن زیر سایه‌ی ما و اولین مأموریت ما به توئه. و.. در ضمن. ما کسی رو که تو اولین مأموریتش شکست بخوره رو راه نمی‌دیم. سالی که نکوست، خود از بهارش پیداست!

جادوگر که بیش‌تر هم قانع شده بود، مصمم شد که مأموریتش را به نحو احسنت انجام داده و حتی اگر مرلین نخواهد هم موفق شود.
در نتیجه وارد کدو تنبل قلقله‌زن شده، و رفت در اولین مأموریتش گل بکارد.

کدو تنبل حاوی جادوگر قل خورد و قل خورد و قل خورد، تا بلأخره محکم به در خانه‌ی گریمولد خورد.
در، خیلی بی‌هوا باز شد.
- اینو بدون تام! اگه مو دماغتو دیدی، جغد رو هم می‌بینی! من به تو یکی یه دونه هم نمی‌دم!

چند قدم آن طرف‌تر، لرد

- مو دماغ؟ منظورش هکتوره؟
- حتماً هست، منظورش همینه عزیز مامان!
- پس جغد محفل با محموله‌ی سرّی‌اش به زودی جلوی چشم ما سبز خواهد شد!

چند قدم این طرف‌تر، دامبلدور

- مادرت رو هم جمع کن همراه خودت بردار ببر! ما حتی به اشک‌های بانو گانت هم اهمیت نمی‌دیم! مهر مادری برای شکستن قفل محموله‌های سرّی کفایت نمی‌کنه! راز ما، راز ماست، راز شما هم مال خودتونه! برید ببینم!

ناگهان توجهش به کدو تنبل بزرگ جلوی در جلب شد.
- شما امری داشتین باباجان؟

کدو تنبل که امری داشت، به حرف آمد.
- می‌خوام عضو شم.

برای لحظاتی قلب پیرمرد به تپش در آمد.
- عالیه باباجان! خب می‌خوای از کجا شروع کنی؟
- از هرجا شما بگین.

ناگهان پیرمرد بشکنی زد و همه‌جا در تاریکی فرو رفته و زیر پای کدو خالی شد.

ترق! فوش!

پیرمرد باز هم بشکنی زد و با روشن شدن چراغ‌ها، ظلمات در روشنایی فرو رفت.
- خیله خب باباجان! به مراحل ورود خوش اومدی! مرحله‌ی اول، درست کردن سوپ پیاز! چیزی که هر محفلی‌ای باید بلد باشه! البته اگه هنر دیگه‌ای هم تو آشپزی دارید، ما همیشه پذیرای ایده‌های جدید بوده و هستیم!


Legends Never Die...


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۳:۱۱:۵۰ دوشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۸
#3
ناگهان لامپی بالای سر در روشن شد.
- یافتم!
- چه یافتی ای در؟
- راه حل! ببین فرزند، یه موقع‌هایی تو زندگی هست که تو هیچ راهی جز زندگی کردن نداری. حتی اگه لولات خراب باشه، حتی اگه دستگیره‌ات گیر کنه، حتی اگه کلید رو اونور قفل جا گذاشته باشی، حتی اگه روغن در بساطت نباشه، حتی اگه کلید تو قفل در گیر کنه...
- خب، داشتی می‌نالیدی.
- خلاصه این‌هایی که این‌گونه‌اند، اگر در بند در مانند، در مانند. و اگر هم در بند درمانند، در به در مانند.

در بعد از دیدن قیافه‌ی گیج و خواب‌آلوده‌ی سدریک، ابتدا زبانه‌ی خود را جمع و جور و سپس سخنرانی‌اش را تمام کرد.
- فرزند، تو باید به زندگی چنگ بزنی! برو عضو محفل شو! برو جاسوسی کن! به زندگی‌ات چنگ بزن! چیزی رو پیدا کن که باعث خوشحالی عزیزترین کست می‌شه! برو و پیداش کن! تو می‌تونی فرزند! تو هرکولی!
- من هرکولم..
- تو گولاخی!
- من گولاخم..
- تو سدریکی!
- من سدریکم..
- دِ بچه چرا نمی‌فهمی؟! خب برو دیگه! جون بکن!

سدریک اشک‌هایش را پاک کرد و آب دماغش را که تا سر زانویش پایین آمده بود را بالا کشید.
- من می‌رم اربابو خوشال کنم.
- برو پشت سرت درم ببند!

سدریک خیلی سیخ چند قدم به سمت اتاق محفلی‌ها برداشت. نفس عمیق کشید و آماده شد تا همان جمله‌ای را که با خودش عهد کرده بود تا جان در بدن دارد آن را به زبان نیاورد را ادا کند.

ناگهان هیکل غول‌مانندی که دفعه‌ی پیش ظاهر شده بود، دوباره جلوی چارچوب در ظاهر شد.
- عه! تو که هنوز اینجایی داداچ. نذریتون رو گرفتیم دیگه. بازم هست نکونه؟ اگه کاری نداری می‌خوای با ما بازی کونی؟
- جان..؟
- گوفتم اگه کاری، باری، دسشویی مسشویی‌ای نداری می‌خوای بیای با ما بازی کونی؟

از آن‌سوی هاگرید صدای دیگری بلند شد.
- باباجان.. کیه؟
- بچه همساده‌اس پوروفوسور. اومده بامون بازی کونه.
- نگه‌اش دار باباجان! بپرس قاشقی چیزی داره؟
- قاشوقی، بیلی، کولنگی چیزی داری؟
- برای چی؟
- آهان. این پوروفمون دارو تقویتی‌هاشو یادش رفته بوخوره، می‌خوایم بش بدیم بوخوره.

چَرَق

از آن‌سوی اتاق به دنبال آن صدا صدای فریادی هم آمد.
- آآآآآی کمرم! باباجان دوباره گرفت! پنی، این بیلو از دست من بگیر..

نره‌غولی که جلوی سدریک ایستاده بود دوباره به صدا در آمد.
- داداچ چی شود؟ نداری؟ دهنی‌ام باشه قبوله‌ها.

مرگخوار جوان سعی کرد از کنار هیکل گنده‌ی هاگرید گوشه‌‌ی خالی‌ای را پیدا کند تا بتواند از طریق آن کمی داخل اتاق را ببیند.
هاگرید بیش‌تر خودش را به چارچوب در چسباند.
- نیمیشه. نامحرم نباس بیبینه.
-

سدریک دقیقاً نمی‌دانست چیزی را که می‌خواهد بگوید را چگونه بگوید، اما گفت.
- من.. می‌خوام.. من می‌خوام عضو محفل بشم.
- عالی شود پوروفوسور! کارگر جدید داریم! من برم یه کم استراحت کونم.

ناگهان هاگرید از جلوی در کنار رفت و چیزی که سدریک آن همه مدت می‌خواست ببیند، دیده شد.

- چی شوده؟ نم‌خوای کومکمون کونی؟ اجازه خروج ممنوع شوده مام یه کاری داریم که باس بریم. داریم از بین طبقه‌ها نقب می‌زنیم که برسیم به زیر زمین. می‌خوای کومکمون کونی.. عضو تازه‌ی محفل؟

از آنجایی که سدریک نمی‌خواست لو برود، چاره‌ای نداشت.


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۹ ۱۵:۱۳:۲۵
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۹ ۲۰:۰۴:۱۸
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۰ ۱۱:۲۰:۲۴


پاسخ به: نقد پست های انجمن محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰:۳۵ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸
#4
پروف، شنیدم نقد می‌کنید!





ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۷ ۲۲:۵۳:۳۷

Legends Never Die...


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۹:۴۲:۰۲ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸
#5
سرکادوگان دل بر کف و جان بر کف و دریا کف و کف در کف با چنبر و طوطی پرحرف و یاران مخلّف از وسط تابلوهای صحرا و بیابان‎های بی‌آب و علف و دریاهای مملؤ از صدف و مزارع کاشت کنف و مردمان مکلّف و گاو و گوسپندان خوش‌علف و پدران و پسران سَلَف و شاهان و شاهزادگان بی‌شرف و باشرف و لعل و دُرّ درون خزف در جستجوی هدفش با سرعت گذشت، اما هرچی با سرعت پیش می‌رفت و تابلوها رو رد می‌کرد بازم چشمش به شمشیرش نمی‌افتاد. در نتیجه بَک ران زد و رفت که جستجوش رو از همون نقطه‌‌ی شروع با دقت بیش‌تری شروع کنه.

- اینجا به جز شغال صحرایی و یه مشت خار و خاشاک مدفون شده لای شن و ماسه هیچی پیدا نمی‌شه چنبر! عقابم پر نمی‌زنه! فقط کرکس‌ها منتظرمونن!
- فس! اینجا فس‌تر از فسیه که توش فسی که دنبالشی فس بشه!
- همرزم ما هم که همینو فس کردیم!
- فس.. فس! ولی آیا فس می‌دونی که جواب خیلی از فس‌ها همون‌جاهایی‌ان که فس نمی‌کردی باشن؟! اگه فس‌ات همینجایی که فس نمی‌کردی فس باشه، فس باشه چی؟! فس کرده بودی بهش تا حالا؟
- خیر، همرزم. فس نکرده بودیم.
- فسه! از اونجایی که من پرنفِس پاپای محبوب و معروف‌ام و خیلی هم پرنفِس فسی هستم و تو هم خیلی شووالیه‌ی فسی هستی، علی‌رغم یا رغم میل خودم که نه، براساس فسی که ادب و فس بودن فس می‌کنه و مثل داستان‌هایی که توشون پرنفِس‌های فسی مثل من بودن، می‌خوام بهت تو فس کردن فسِت فس کنم.

- از همون لحظه‌ی اول که دیدیمت می‌دونستیم چه پرنسس فسی هستی چنبر! پرنسس فسی که به شووالیه‌ی دلیر فرز و چابک و مبارزه‌طلبی چون ما که نامردانه شمشیرش رو ازش ربودن کمک می‌کنه، همرزم. از بس ما پهلوان پُردل و جربزه و دلاورمرد فسی بودیم جرأت نداشتن وقتی مسلح بودیم بهمون حمله کنن همرزم! اون خیارهای مفت‌خور بزدل و ترسوی جبون بی‌غیرت اصلاً جیگرشو نداشتن با درخشش تیغه‌ی شمشیرمون زمانی که تو دستمون بود مواجه شن چنبرک! ما و شمشیرمون رو از هم جدا کردن، به خیال خامشون می‌تونن منو شکست بدن! یه مرد همیشه می‌جنگه! چه با شمشیرش و چه بدون اون!
- تو می‌دونستی که من خیلی پیتزا فس دارم؟
- نه همرزم، چطور؟
- خب فس دیگه! اگه فس‌ات رو تونستیم فس کنیم باید بهم فس بدی!
- باشه همرزم! خب از کجا شروع کنیم؟
- فسسس.. خب من این دور و برا فس‌تا آشنا دارم که کل اینجا رو مث فس‌شون بلدن!


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۷ ۱۹:۴۵:۱۹
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۷ ۲۲:۰۶:۱۲

Legends Never Die...


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۴۱ سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۸
#6
- بشتابید! بشتابید! افتتاح بزرگترین باغ وحش لندن همین الان شروع می‌شه! بشتابین ملت! بیاین حالشو ببرین!

جوزفین بالای سکوی بلندی ایستاده بود و این‌ها را فریاد می‌زد.

جمع کثیری از ملت قرمزپوش مشنگ و جاودگر، چه اصیل و نیمه‌اصیل و بی‌اصالت جلوی در بزرگترین باغ وحش تازه تأسیس لندن ایستاده و منتظر همین جمله‌ی شروع افتتاحیه بودند!

- بلأخره شروع شد!
- می‌گن فقط تو لندن نیس، مثکه تو کل دنیا شعبه داره! یا شایدم قراره داشته باشه.
- بشنو و باور نکن! مگه می‌شه آخه؟ باغ وحشه‌ها، رستوران که نیس!
- هشتاد و دو درصد درآمد جهان می‌ره تو جیب یه درصد مردم. بخوای دقیق حساب کنی می‌بینی همچینم عجیب نی.
- باز کتاب خوندی تو؟

در این اثنا درهای بهشت درهای باغ وحش به روی آن‌ها گشوده شده و فرشتگان به آن‌ها خوش‌آمد گفتند و با اشتیاق هرچه تمام‌تر وارد شدند.
- می‌دونی، من هنوز تو بود اینم که چرا گفتن هر بازدید کننده‌ای که می‌خواد بیاد باس قرمز بپوشه، وگرنه اصن راش نمی‌دیم. فستیوالی چیزیه؟
- تو رو نمی‌دونم ولی یه حسی بم می‌گه با این کارشون می‌خوان ازمون سوء‌استفاده کنن. شایدم فیلم‌برداری‌ای چیزی باشه و آخرشم بخوان اسگلمون کنن و بگن برگردین خونه‌هاتون.
- می‌دونی، تو خیلی بدبینی! الکی در مورد چیزی که ندیدی و نمی‌دونی قضاوت نکن. حال منو هم داری می‌گیری با این حرفات‌ها!
- این دیگه چیه؟.. زمین زیر پام چرا داره می‌لرزه؟ زمین‌لرزه‌اس!؟هی.. هی.. زندگی، اینم از قدم خیرمونه دیگه!

و همینطور که جمعیت هیجان‌زده و بعضاً مرلین‌زده‌ی بازدیدکنندگان وارد می‌شدند، تکان‌تکان‌ها و لرزش‌های روی سطح زمین بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد و سایه‌هایی سیاه از دورادور نمایان می‌شدند.
- توووف! نگفتم برنامه دارن واسمون؟
- آره گفتی. ولی خب گذشته‌ها گذشته دیگه!
- شعت! این گله‌ی گاو سیاه‌ها چیه دارن میان سمتمون؟ :
- حیوونن دیگه! تو باغ وحشیم مثلاً. سلام کن بهشون!

فلش‌‌بک-سه روز قبل-خونه‌ی گریمولد

هوهو! هوهو! پوق!

- عهه! ری! تو شاخات جغده.
- آااهااا.. آره. صبح پنجره رو باز کرده بودم به افق خیره شده بودم که یهو از تو افق یه جغد اومد بیرون و خواست از پنجره بره تو؛ خیلی بال زد! بال زد، بال زد، بال‌ زد ولی نتونست! تا این که بیهوش شد.
- خو بعدش چی شد؟
- دیگه بیدار نشد!
-
- هممم.. خب حالا بی‌خیال مونت. بیا ببینیم تو نامه‌اش چی نوشته.

و نعش جغد را از شاخ‌هایش جدا کرد و روی میز نهاد. نامه‌ی بسته به پای جغد را هم باز کرد و مشغول به خواندن شد.

نقل قول:

بسم المرلین

دوشیزه جوزفین مونتگومری
بدین‌ وسیله مدیریت پیام امروز اذعان می‌دارد که گزارش شما درباره‌ی زندگی تسترال‌های پلاستیکی به شدت برای مردم جذاب بوده و شما به عنوان خنداننده‌ی برتر این هفته، مبلغ ۱۰۰۰ گالیون جایزه‌ی ویژه را برنده شده‌اید!


- هو! هو! هووووراااااا! هورا!
- عههه پروف! پروف! بیاد ببینید مونتـ...

با فرو شدن پاکت نامه در حلق ریموند، نیمه‌گوزن دیگر نتوانست جمله‌اش را تمام کند.

- دهه! ری! می‌فهمی داری چی‌چی می‌گی؟! اعلام این موضوع ینی باس با پروف یه صوبت مفصل داشته باشیم! چون سقف خرابه، لوله‌ها چکه می‌کنن، گوشه‌ی ردای پروف سوراخه، سر آستیناش رفته، بچه ویزلی‌هام لباس نو ندارن، گوجه گرونه، پیاز نداریم، هواپیمای عمو ریچارد باند فرود می‌خواد، شمشیر سرکادوگان کند شده، گربه‌ی پنی مریضه، عمو سیریش اجاقش کوره، چاه دسشویی پر شده، می‌فهمی اینا ینی چی!؟
-
- ینی بدبختی، ری! ینی ناکامی! ینی آرزوی خویشتن را به گور بردن! ینی به ماتحت بخت خود لگد زدن! ینی تف سر بالا! ینی.. ینی..
-
- هممم.. ولی دقت که می‌کنم من گزارشمو واسه بخش «حیات وحش، حیات طبیعی و حیات جادویی» جادویی فرستادم.. چرا جایزه‌ی کمدین برتر هفته رو بم دادن؟
- مونت، اینا رو ول کن. ذات قضیه مهمه! مهم اینه که ما پول رو بردیم!
- آها.. آره، خو بیا باغ وحش بزنیم!
- ها؟

پایان فلش‌بک

- هوووو! ایول! گاوا حسابی دارن کیف می‌کنن!
- منظورتون چیه خانوم مونتگومری؟
- عههه! فروشنده‌ی بلیط خلی هستیا! مگه نمی‌بینی خوشحالن؟ دارن می‌دوون سمت رنگ مورد علاقشون دیگه!
-

جوزفین در حالی که لبخند رضایتمندانه‌ای بر لب داشت و از اینکه بساط عشق و حال گاوها را فراهم کرده‌بود در پوست خود جا نمی‌شد، داخل دفتر مدیریتش رفت و در حالی که از طریق دوربینی که به مانیتور کامپیوترش وصل بود به واکنش‌ بازدید کنندگان خیره شده و از آنجایی که ورد مورد نظر را بلد نبود، بلندگو را روشن کرد.
- سلااااام! به باغ وحش طبیعی آبجی‌تون خوش اومدین! همونجور که مستحضرین، گفتم باغ وحش طبیعی. اون باغ وحشایی که تا حالا دیدین همشون مصنوعی بودن! از اون جایی که باغ وحشه، و نه قفس وحش، همونطور که مشاهده می‌کنین اینجا آزادی کامل برقراره و ما از اونایی‌اش نیسّیم که بخوایم حیوون طفلی زبون‌بسته رو بندازیم تو قفس. خلاصه این که.. حالشو ببرید!

حضار که کُپ کرده بودند روی از صدا برگردانده و به "باغ وحش" نگریستند.

آن‌سوی باغ وحش، گروه دیگری از بازدید کنندگانِ در حال بازدید و تماشا، خبر نداشتند که چه شده، چه بود و قرار است چه بشود. و مستقیماً در حال رفتن به سمت تله بودند.
- بابا چرا حیوونای اینجا تو قفس نیستن؟
- نمی‌دونم، بابا.
- بابا مگه حیوونا تو باغ وحش نباید تو قفس باشن؟
- چرا، ولی اینا پول نداشتن گمونم، نخریدن.
- بابا، چطور کسی که سازنده‌ی بزرگترین باغ وحش لندنه، پول خریدن قفسش رو نداره؟
- اینجور چیزا زیاده بابا. زندگی فراز و فرود زیاد داره. حالا بزرگ می‌شی می‌بینی.

بچه دیگر چیزی نگفت و در حالی که آب‌نبات توت‌فرنگی‌اش را می‌لیسید، سخت در اندیشه فرو رفت.

- بشتابید! دونه‌های همه مزه‌ی برتی‌بات! قلم‌پرهای قندی! پشمک اعلای حاج دامبل‌الله، حیوون‌های شکلاتی، فقط مخصوص باغ وحش بزرگ لندن! بدووین که دیگه آخرشه!

ملت بازدید کننده که کلاً به چیزهایی که "دیگر آخرش بود" علاقه داشتند، جیغ‌زنان و هوار کشان به سمت دکه‌ها و بوفه‌های باغ وحش حرکت نموده و هرچه در جیب داشتند، در جیب فروشنده‌ها ریختند.

- بابا چرا اینقد خم شدی؟
- زیر بار فشار مشکلات اقتصادیه باباجان، چه بخوای، چه نخوای وقتی بزرگ بشی می‌ندازن روی دوشت.
- بابا مطمئنی؟ آخه خیلی وقت نیست که یهو انقده دولا شدی‌ها.. تا چن دیقه پیش که صاف بودی بابا.
- خب آخه ما هم تا همین چند دیقه پیش یهو بار فشار مشکلات اقتصادی‌مون چند کیلو سنگین‌تر شد.
- عهه..

و آن "بار فشار مشکلت اقتصادی" تسترالی بود که نمی‌دیدند.

- ولی می‌دونی چیه، حس می‌کنم یکی رو پشتم سواره.
- اوهوم.. بابا منم یه کمی یه همچین حسی دارم. حس می‌کنم یکی داره پشت سرم نفس می‌کشه.

- آآآآآاای!

خون از محل تازه کنده‌ی شده‌ی گوش فوران کرده بود.
- بابا اون نفسی که پشت سرم بود آخر کارش رو کرد! من می‌دونستم که آخرش ار پشت بهم خنجر می‌زنه!
پدرِ خمیده از وزن تسترال روی دوشش در حالی که مات و مبهوت به گوشت کنده‌ شده‌ی پسرش که در هوا معلق بود خیره مانده بود، دیگر به آه و ناله‌های پسرش توجه نکرد.
چرا که جنبش و کودتای تسترال‌ها به اعتراض سال‌ها بارکشی و حمالی و فحش رکیک بودن شروع گشته بود.

کمی آن‌سوتر باغ وحش

- هی! هی! آهای آقا! خانوم! تا حالا فقیرترین موجودات جهان رو دیدین؟ می‌خواین ببینین؟ دنبالم بیاین!

حضار فضول و کنجکاو که می‌خواستند بدانند مسکین‌تر و فقیرتر از خودشان کدام موجودات‌اند به دنبال راهنما حرکت کردند.

- خب حالا همینجا بمونید تا فقیرترین موجودات جهان بیان و ببینینشون!

راهنما که وظیفه‌اش را انجام داده بود، دوید و آن پشت مشت‌ها گم و گور شد.
ملت نیز منتظر ماندند.
و منتظرماندند.

طولی نکشید که حضار آن‌جا با هجوم خیل میمون‌ها غارت شدند.

و آن سو تر، جوزفین.

- الو؟ اوهوم آره. گفتی اژدهاها رو میفرستی. خوبه. تا چند دیقه دیگه اینجان، نه؟


چند روز بعد

سرزمین سوخته‌ای به نام شهر لندن وجود داشت و به دنبال آن اوین انسان‌های لخت و عور دنیاو .. تعدادی دایناسور!





پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۱:۳۶:۲۶ جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۹۸
#7
ملت که شیرینی‌هایشان را خورده و گرم هم شده بودند، کم‌کم چشم‌هایشان نیز گرم شد و بعد از آن همه ماجرا و کشمکش پلک‌های سبک‌شان سنگین.
خواب ملت محفل ققنوس را فرامی‌خواند، اما ندای وظیفه بلندتر از این‌ها بود.

- باباجونی‌ها، یا چشم محافظ پیدا می‌کنین یا چشمای خودتونو چشم محافظ می‌کنم.

ملت محفلی‌ با شندیدن این جمله از رهبر ریش‌سفید ِ ریش‌سوخته‌شان از جای خویش خیزیدند و به‌پاخاستند و از پا خواستند.. ام.. چیز.. و از سقف بالای سر، زن و بچه، مارشملوهای ذخیره‌ای و آتش گرم برپا شده و خشکی لباس‌هایشان دل کندند و قدم در راه مأموریت نهادند.
- پروف، اگه من برم کی سقف محفل رو بالا سرتون نیگهداره؟
- بارون دیگه بند اومد باباجان. حالا اینو هم فال نیک بگیر و برو و به دنبال چشم محافظ باش! چشم محافظی که با نور چشم‌هاش از محفل محافظت می‌کنه!
- پروف داریم همچین چشمی؟
- بله باباجان.. البته که داریم.. چشمان سبز و نورانی و.. چیز.. محافظ محفل!
-

و نگاه محفلی‌ها به آلبوس دامبلدور خیره بود، ولیکن ریش‌سفیدشان در جای دیگری سیر می‌کرد.


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۲۵ ۱۴:۱۰:۵۲
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۲۵ ۱۴:۱۲:۴۷

Legends Never Die...


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۵:۱۴:۰۴ جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۹۸
#8
شخص در حال ورود به اتاق، وارد اتاق شد.
- پیففف.. پیف.. هیچ کس تابلوهای اینجا رو گردگیری نمی‌کنه که.

گابریلِ ماسک زده همچنان که سرش را به نشانه‌ی تأسف تکان می‌داد، ابزار گردگیری را از داخل سطلش بیرون آورده و برای ساکنان خانه‌ی ریدل آرزوی وصال به پاکیزگی می‌کرد.

در آنسوی تابلو، سرکادوگان و کوتوله بودند که خیره مانده بودند به گابریل که قدم به قدم به آن‌ها نزدیک‌تر می‌شد.
- لو رفتیم همرزم! صاحابش اومد!
- فس!
- یه مبارز هیچوقت به شمشیرش پشت نمی‌کنه همرزم! بیا بریم تو کارش!
- فس!
- چی می‌گی چنبر؟ سپاه دشمن چون خانه‌ی عنکبوت سست است همرزم! فقط سرای عشقه که نه خش برمی‌داره، نه آب می‌ره توش!
- فس!
- همرزمان! می‌گم حالا که صحبتش شد، سپاه گربه‌ای‌مون کجاست اصلاً؟
-

همرزمان جوابی نداشتند.

- ظاهراً جا گذاشتیمشون همرزم! باری، زمان نبرد است و تأخیر جایز نیست! یاران بازمانده به پیش!

قبل از اینکه کار به جاهای باریک بکشد، نجینی نوک شمشیر سرکادوگان را گرفت و مسیر حمله‌ را به تابلوی بعدی تغییر دادند.

- همرزم! چه می‌گنی همرزم! ساحره‌ی عفریت پاکیزه اون طرف بود!
- فسسسس!
- هر چی تو بگی همرزم.

بلوپ بلوپ بلوپ

- همرزمان! ما چیزی نمی‌بینیم! ولیکن راه ترس بر ما بسته است! می‌ریم بیرون از اینجا!


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۱۸ ۱۵:۲۱:۳۲

Legends Never Die...


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۰:۴۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
#9
- نه، هکتور! تمرکزمون رو به هم نریز، ما هم‌اکنون سخت مشغول یافتن راه‌ چاره هستیم.
- ارباب! معجون لرد ایکیو-سان کن بدم؟
- نه، هک.
- معجون هکتور جوون کن بدم؟
- نه، هکتور!
- معجون هکتور مجنون بدم؟
- نه، هکتور! ما به این‌جور چیزها نیازی نداریم!
- تشه‌ی تغییرشکل مخصوص هکتور بدم؟
- ما اگه معجون تغییر شکل بخوایم، سفارشش رو به سوروس می‌دیم، نه تو، هکتور! معجون تغییر شکلی که تو شش دیقه حاضر بشه به کار ما نمی‌خوره!
- ارربااااب!
- ما تصمیم گرفتیم که این وظیفه‌ی خطیر رو به دخترمون بسپریم.
- ارباااااب!
- می‌دونی هک؟ معجون‌سازهای بهتر از تو زیادن، ما یکی از اون‌ها رو برای خودمون اختیار می‌کنیم!
- ارباب!
- چیه هکتور؟
- اربااااب! یه عضو تازه‌وارد محفلی دیگه داره میاد!


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۱۱:۰۵:۰۷
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۱:۴۹:۴۰


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱:۱۶ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
#10
خانه‌ی درختی جوزفین-شب هالووین

- خب، اینم از این!

آخرین پیاز کدوتنبلی هالووین هم آماده و کنار کدوتنبل‌های دیگر گذاشته شد.

- جوز! جوزی! باباجان، تموم شد؟
- بعله! آخریش بود!
- هزار آفرین باباجان. می‌گم وین و هافل بیان کدوتنبل‌ها رو بار بزنن ببرن تو.
- چَش!

رهبر سرد و گرم‌ چشیده و پیر محفل، دماغ شکسته‌اش را وارد در کوچک خانه‌ی درختی جوزفین کرده و این سؤال را پرسیده بود.
- باباجان، من هیچ وقت نفهمیدم، تو چرا درت قدر پنجره‌اس، پنجره‎ات قدر دره آخه؟!
- آق بزرگ! خو عبور و مرور از پنجره راحت‌تره که! بعدشم.. این خونه مال اهلشه.. هرکی بتونه از درخت بالا و پایین کنه می‌تونه بیاد تو! این قانون خونمه!
- باباجان، تو هم که همیشه قانون می‌ذاری...
- کی؟! ما!؟ نخیر! کی گفته؟ ما کی باشیم که قانون بذاریم اصلاً!

پیرمرد هم مثل همیشه کوتاه آمد و با «باشه باباجان.» تسلیم‌آمیزی که گفت از روی نردبان پایین رفت.

- آق بزرگ!..
- چیه باباجان؟
-عاممم.. قاشق‌زنی چی شد پَه؟!
- به سوجی و ریموند بگو. پنه لوپه هم هست.
- اون که گف تو خونه می‌مونه به مدعوین نسبتاً محترممون برتی‌بات بپاشه که!
- اوه.. بله.. پیریه دیگه باباجان. مهمونامونو یادم رفت.

جمعی از مرگخوارهای تشنه به خون و آماده‌ی راه‌اندازی رعب و وحشت جلوی خانه‌ی گریمولد بودند.

- پروف اینا..
- خوشامدید باباجان.

یک عدد نیمه‌خفاش، یک عدد بانو مروپ، یک عدد گرگینه، یک عدد کرم کتاب، یک عدد آتش‌زن، یک عدد کچل کله‌آبی، یک عدد بچه، یک عدد مقهور، یک عدد چشم‌چران بی‌ناموس، یک عدد لات آدامس‌خور چماق به دست، یک عدد گربه، یک عدد حشره، یک عدد مست بی‌درد و درمان، یک عدد معجون‌ساز دیوانه و یک عدد کچل ماردوش روبه‌روی در خانه‌ی گریمولد ایستاده بودند.
- سلام.
- سلام تام! حالت چطوره؟ دماغ مماغت چاقه؟
- خودتو مسخره کن پشمک!
- جوزی جان، مهمونا رو به داخل راهنمایی کن.
- من...
- عب نداره باباجان.

جوزفین خودش را جمع و جور کرد و در حالی که داشت پروفسور را چپ‌چپ نگاه می‌کرد، رو به مرگخواران داد زد:
- همگی به دنبال من!
- ما جلو می‌ریم.
-
- یاران ما!.. به صف بشید! معلوم نیست چه تله‌هایی اینجا کار گذاشته باشن!

ملت مرگخوار به پیروی از حرف اربابشان به‌‌صف گشته، چوب‌دستی‌های خویش را آماده در دست گرفته و به متراژ کردن خانه‌ی گریمولد پرداختند.

- مشنگا! خون‌کثیفا! گوربه‌گور شده‌ها! انگلای بی‌اصالتِ بی‌قساوتِ بی‌کثافتِ بی‌بضاعتِ بی‌عرضه‌ی بی‌استعدادِ بی‌مغزِ بی‌همه‌چیزِ بی‌هویتِ بی‌اهمیتِ بی‌مقدارِ جامعه‌ی جادویی! حرومتون شه شیر مادرتون!

- یکی تابلوی ننه‌ی سیریوس رو خفه کنه.

- نامتقارنِ نامتناقض! به سطل کف بهداشتی وزیر تمیز و عزیز مملکت توهین می‌کنی؟! بیام کل پرتره‌ات رو با وایتکس شفاف کنم، تو حلقت جوهرنمک بریزم!؟

و به دنبال این کل‌کل‌ها، یک نفر آدم خیّر بلند شد و رفت قائله را ختم به خیر و صدای مادر سیریوسِ مادر سیریوسی را خفه کرد.

پروفسور دامبلدور با قیافه‌ای خونسرد و لبخند بر لب، گوشه‌ای ایستاده و منتظر بود که قیل و قال‌ها تمام شود.
- خب، تام، چرا تو و مرگخوارات نمیاین بشینین؟ چای و کیک کدوتنبل هالووین هم آماده‌است.
- صد بار گفتیم، ما تام نیستیم! ما لرد ولدمورت کبیریم! البته نمی‌دونیم چی شد که راضی شدیم بیایم اینجا.
- تام! مهم نیست، بیا گذشته‌ها رو فراموش کنیم و با همدیگه هالووین‌‌ رو جشن بگیریم! سالی یه بار بیشتر نیست که!
-

دامبلدور که دید شاگرد سابقش به هیچ سراطی مستقیم نمی‌شود، سرفه‌ای کرد و گفت:
- بسیار خب! برنامه‌ی هالووین امسال اینه که..
- صبر کن! ما برنامه‌ی هالویین امسال رو تأیین می‌کنیم!
- آو، خب اون چیه؟
- ما به سه گروه تقسیم می‌شیم!
- و.. بعدش؟
- مسابقه می‌دیم!
- آهان.. تسترال سواری..؟ یا.. شایدم اون بازی هر کی بیشتر آبنبات تو دماغش جا بده، برنده‌اس؟! هرچی باشه، می‌دونی که من توش برنده می‌شم تام!
- خیر، پیرمرد خرفت! ما هرگز اون بازی خفت‌بار رو انجام نمی‌دیم، اون بازی به درد امثال تو که بینی‌شون گشاده می‌خوره. ما.. ما.. ما تازه دماغمون رو عمل کردیم!
- آو.. جداً؟
- بله، جداً!
- خیله خب تام، حالا اگه مایل باشی، ما..
- ما مایل نیستیم!

دامبلدور پوکر فیس شد.
- ما هنوز حرفمون رو تموم نکردیم! بهت یاد ندادن دامبلدور؟ وسط حرف کسی نپر!
-
- ما مایل به اینیم که تمام افراد، اعم از محفلی و مرگخوار به سه دسته تقسیم بشن و در اقصی نقاط شهر راه بیفتن و مردم رو به هیولاهایی مثل خودشون تبدیل کنن. هر گروهی که بیش‌ترین عضو هیولا رو داشته باشه برنده‌است!
- آهان. اون وقت چطوری باباجان؟
- هکتور!

هکتور لرزان لرزان و یواش یوش با پاتیل محبوبش که معجونی در آن می‌قلید و حباب‌های رویش فرت و فرت می‌ترکیدند به دامبلدور نزدیک شد.

- خب..؟ این الان چی‌کار می‌کنه؟
- هکتور!
- بله! بله! یکی دیگر از تولیدات شرکت هکتور! معجون تغییر شکل هالووین!
-
- می‌خورید، تغییر شکل می‌دید، هیولا می‌شید!
- ینی چی باباجان؟! هیولا؟!
- می‌تونید امتحان کنید!
- نه، ممنون باباجان. تو هم سردت می‌شه. برو کنار شومینه گرم شو.
- ولی می‌دونین، من اصلاً سرمایی نیستم، این لرزش.. از هیجانه!
- چی گفتی باباجان..؟

و قبل از این که پروفسور یا هر کس دیگری بتواند واکنشی نشان دهد، معجون به پروفسور خورانده و تغییرات بلافاصله شروع شد.

رنگ دامبلدور شروع به تغییر کرد.. اول آبی شد...

- عه! اسمورف‌ها!

زرد شد...

- عه مینیون!

سبز شد...

- عه زامبی!

- خررررر!..

- عااااا! کــمــک!

اولین قربانی، تام جاگسن، توسط زامبلدور (زامبی + دامبلدور) به زامبی تبدیل شد.

- وای خدا مرگم بده!
- کمک کنید!
- من نمی‌خوام هیولا بشم!

هکتور به همراه پاتیلش خودش را از معرکه بیرون کشید و گفت:
- هیولا نشید خودم هیولاتون می‌کنم..!

و معجون را بر سر کل جمعیت عصیان‌زده و وحشت‌زده و بعضاً زامبی زده پاشید.

دقایقی بعد

- هووولااااا..
- عاوووووو!
- خررررر..

جمعیت هیولا در حال خروج از خانه و پراکنده شدن در اقصی‌نقاط لندن بودند.

در این بین، هکتور و لرد ولدمورت، تک و تنها در اتاق نشیمن خانه‌ی شماره‌ی دوازده گریمولد نشسته بودند.
- آفرین هکتور!
- ارباااااب! تشه! تشه‌ی هکتور! تشه‌ی تغییر شکل مخصوص هالووین هکتور از معروف هم معروف‌تر می‌شود!
- بله.. این طور فکر می‌کنیم هکتور.

ساعاتی بعد - ساختمان وزارت سحر و جادو

- وزیر! وزیر گابریل دلاکور! گزارش رسیده که سه دسته از زامبی‌ها، گرگینه‌ها و خون‌آشام‌ها در سطح شهر لندن پراکنده شدن و دارن شهروندان رو، اعم از مشنگ و جادوگر تبدیل به هیولا می‌کنن!

وزیر گابریل دلاکور، فنجان چای بدون دسته‎اش را - که در حین شنیدن گزارشات مشغول نوشیدنش بود - به آرامی روی میزش -که از فرط تمیزی، برقش چشم هر مراجعه کننده‌ای را کور می‌کرد- نهاد.
- می‌دونیم، همه چیز کنترل شده‌است، البته تقریباً! ارباب به خودم اطلاع داده بودن که برای هالووین امسال برنامه‌ی ویژه‌ای در پیش داریم.

زیردست وزیر که احساس می‌کرد اسکل شده و ایضاً چند صباحی از قافله‌ی وزیر عقب مانده است، سرش را پایین انداخته و از اتاق بیرون رفت.

صبح روز فردا

وزیر دلاکور در گاهنامه‌ی وزارتش شرح وقایع آن شب را چنین می‌نویسد:
نقل قول:

پیش از فرا رسیدن آخرین شب ِ سرد اکتبر، وزارتخانه شروع به فراهم کردن اقدامات لازم جهت برگزاری یک هالووین باشکوه نمود. پس از غروب خورشید ۳۰ اکتبر سرگروهان ِ سه دسته‌ی زامبی‌ها، خون‌آشام‌ها و گرگینه در خیابان‌ها ریخته و سعی در افزودن به جامعه‌ی کوچک خود داشتند. مراسم هالووین وزارتخانه با استقبال پرشوری روبرو شد و تعداد اعضای زیادی در آن شرکت داشته و به رعب و وحشت کمک نمودند. نکته‌ی قابل توجه اینکه، وزارتخانه توانست تمامی‌ِ گرگینه‌ها را به حمام برده و لباس‌های زامبی‌ها را تعویض نماید. در این میان تعدادی از کارکنان وزارتخانه به فنا رفتند که اصلا مهم نیست.
نهایتا، ماموران وزارتخانه با تلاش فراوان تا صبح روز ۱ نوامبر واکسن ضد هیولایی را به همه ملت فرهیخته هیولا پرور تزریق کردند اما طبق اخبار واصله تنها کسی که وزارتخانه تا کنون موفق به پاک سازی اش نشده فنریر گری بک است. بنابراین به محض رؤیت این زوپس نشین اعظم فاصله خود را حفظ کرده و برای جلوگیری از نوش جان شدن با آبلیمو و نان سنگک فرار را بر قرار ترجیح دهید!


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۶ ۱۵:۳۳:۵۰
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۶ ۱۵:۳۸:۱۰






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.