هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۲:۵۲ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#1
ایده‌ی بدیع و درخشان دیگری به ذهن سیریوس رسیده بود. صحنه‌سازی ویدئو پروژکتور مانندی که قبلاً اجرا کرده بود را بار دیگر اعمال کرد.

در حالی که پشت جمعیت قایم شده بود، چوب‌دستی‌اش را یواشکی تکان داد و جملات نقش گرفته در ذهنش، درست بالای سر نقشه، بر سطح آبیِ تیره‌ی آسمان شب شکل گرفتند:

محفلی‌ها و مرگخوارها باید برن حموم عمومی و دو به دو پشت همدیگه رو با اون صابونی که اونجاست لیف و کیسه بکشن.


و بعد ضمیمه کرد:

البته اینو یادم رفته بود بگم! هرکسی تو انتخاب پارتنر حموم خودش مختاره! ولی پشت همو کیسه کشیدن ماروولو و سیریوس اجباریه!


هیچکدام از دو گروه محفل و مرگخوار حرفی برای گفتن نداشتند. همانطور که کنار یکدیگر ایستاده بودند، محو شدن نوشته‌ها در آسمان بی‌انتهای شب را به تماشا نشستند.

نقشه دیگر نمی‌توانست این مزخرفاتِ بلاهت‌آمیز و آن بلاهت‌های مزخرف‌آمیز را تحمل کند.
جوش آورده بود.

نقشه‌ی لوس و قدیمی‌ای بود، اما باهوش بود. چرا که باهوش‌ها از بلاهت متنفرند.
- ببینید... کلاغ، الان تو دسشوییه. مرلینگاه هاگزمید.

ستاره‌های آسمان شب در چشمان تک‌تک محفلی‌ها و مرگخوارها منعکس شده بودند.

- فقط... فقط... فقط... حرف چرند تو دهن من نذارید لطفاً.


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۸ ۲۰:۲۳:۳۱

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۷:۳۷:۴۴ جمعه ۱۸ مهر ۱۳۹۹
#2
در بٌعد دیگری از همان اتاق، همراه با کسانی که همراهش نبودند، تک افتاده بود.

طبق عادت، برای شناسایی مکان ناکجاآبادگونه‌ای که به طور اتفاقی واردش شده بود، ابتدا وضعیت فیزیکی‌اش را چک کرد.
جایی‌اش نشکسته بود.

چندباری مشت‌هایش را باز و بسته کرد و پس از بستن چشم‌هایش و کشیدن نفسی عمیق، بند کوله‌اش را محکم چسبید و لب‌هایش را بر هم فشرد.

گشودن چشم‌هایش، همزمان شد با چشم در چشم شدن با چشم‌های درشت و شیرین موجود کوچکی که از آن پایین مشتاقانه نگاهش می‌کرد و صاحبشان، جویدنی‌ای که در دست داشت را با عجله می‌جوید.

با برگردانده شدن سرش به دنبال یافتن منبع صدای لاینقطع دارکوبی که از همان لحظه‌ی اول ورود صمعش را درگیر و توجهش را به خود جلب کرده بود، سنجاب کوچک، گویی که آب داغ رویش ریخته باشند با ذکر ممتد «پیکوپیکو» هراسان و با عجله به گوشه‌ای دوید و بین بوته‌ها گم شد.

اینجا بود که نگاهش به درختان قد راست کرده در سر تا سر اتاق افتاد. بالای هر کدام از درخت‌ها یک خانه‌ی درختی خوش‌ساخت و دلنواز و با ناز جا خوش کرده، و نردبان طنابیِ آویزان شده از هرکدام، جوزفین را به سوی خود فرا می‌خواند.

داخل هرکدام از خانه‌ها، از هر چیز باب طبع جوزفین و مورد علاقه‌اش محسوب می‌شد، انباشته شده بود. کتاب‌های ماجراجویی، طبیعت، و حتی مجلات چرت و پرت طفره‎زن که خوراک تند کردن شعله‌ی آتش بودند.
کنسرو لوبیا و قارچ مهرام، پشه‌بندهایی که پاره نشده بودند و قمقمه‌هایی که نشتی نداشتند و شلوار راحتی‌هایی که سر زانویشان از فرط زمین خوردن‌های مکرر پاره نشده بود.
و هزاران چیز جالب‌تر از این که جوزفین هنوز کشفشان نکرده بود. شاید می‌توانست با زیر رو کردن ناممکن‌ترین جاهای اتاق می‌توانست یک زمان برگردان برای خودش پیدا کند.
شاید هم کیف جادویی نیوت اسکمندر را.
کیفی که تا بی‌نهایت درش همه چیز چپانده شده بود. شاید دنیای دیگری داخل کیف بود، یا شاید هم کیف داخل دنیایی دیگر.

جوزفین اما خیلی هم در آن اتاق تنها نبود. دیری نپایید که شامپانزه‌هایی کیوت، با شکل و شمایل نیوت، از بالای درخت‌ها نمایان شدند و با لبخند ترول‌وار و نیش باز شده از این سر تا آن پایشان، پاس و پاسکاری چیزی در دستشان.
جوزفین چشم‌هایش را تنگ کرد ات بهتر بتواند ببیند؛ و ناگهان سر جایش خشکش زد.
کیف نیوت اسکمندر کبیـــر بود که بین پنجه‌های شامپانزه‌های نیوت‌چهر فرود می‌آمد ول داده می‌شد.

جوزفین می‌خواست اول از همه از محتویات آن کیف سر درآورد.
جوزفین برنمی‌تابید که یک مشت شامپانزه‌ی نیوت‌چهره از او جلو بزنند.

جوزفین خود را وسط بازی شامپانزه‌گونه‌ی شامپانزه‌ها انداخت تا کیف جادویی را بقاپد و بعد از خود صاحبش، نیوت، دومین کسی باشد که از محتویات آن به طور کامل سر در می‌آورد.


بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲:۱۳ جمعه ۱۱ مهر ۱۳۹۹
#3
نام: جوزفین مونتگومری

گروه: ریونکلاو

خصوصیات ظاهری و اخلاقی:

موهاش قرمز تیره‌‌اس و نامرتبه، قدش متوسطه و چون لاغره انگاری که ریزه میزه می‌زنه، ولی اینطوری نیست!
یه جورایی طبیعت‌گراست و آدم سورویوالیستیه.
واسه همینم همیشه کلللی چیز همراهشه و سعی می‌کنه وسایل آتیش روشن کردن و کنسرو و طناب و پشه بند و کوله و چادر و قمقمه‌ی آبی چیزی همراهش داشته باشه حتی‌الامکان.

چشماش به طرز اغراق‌آمیزی بزرگه. انگار که می‌خوان تو کوتاه‌ترین زمان ممکن بیش‌ترین فضا رو رصد کنن. از بیرون سبزه اما دور مردمکش رگه‎های قهوه‌ای داره. یه جورایی جنگل رو تداعی می‌کنه واسه آدم.

یه دماغ داره، با یه دهن که همیشه آماده‌ی اظهار نظر کردن در رابطه با همه‌کس و همه‌چیز و پریدن وسط بحثه. همیشه هم اینو می‌شنوه از بقیه که بلأخره یه روزی با این دهنش به باد می‌ده سرش رو.

دست و پاهاشم همیشه‌ی خدا زخم و زیلیه. از در و دیوار و درخت زیاد بالا می‌ره چون و عاشق اینه که تو ارتفاع باشه.
بعضی وقت‌ها می‌تونین شب‌ها بالای برج ریونکلاو در حالی که زیر نور مهتاب پاهای آویزونش رو تو هوا تاب می‌ده و با یه صدای نخراشیده آواز می‌خونه یا روزها بالای یکی از درخت‌ها در حالی که داره کتاب می‌خونه و سیب می‌خوره پیداش کنین.

گفتم بعضی وقت‌ها، نه؟ خب آره. چون اینه که بره و جاهای جدید و کشف کنه و از همه چیز سر در بیاره. یه جستجوگر تمام و عیار و کنجکاو. اینه که در مواقعی که هیچ انتظارش نمی‌ره، و همینطورم در مکان‌هایی که هیچ انتظارش نمی‌ره یهو سر و کله‌اش از ناکجا پیدا می‌شه.

عاشق امتحان کردن چیزای جدید و رفتن به جاهای جدیده و بسیار بسیار هیجان‌طلب.
طوری هیجان‌انگیز بودن قلانچیز یا فلان چیزها نود درصد مواقع استدلالش واسه پوشوندن گندها و بلاهاییه که سر بقیه میاره.

آنچه بر او گذشت:

جوزفین تو یه پرورشگاه مشنگی بزرگ شد. چون ننه باباش وقتی طفلی بیش نبود، همینجوری ولش کرده بودن که برن مرگخوار بشن.
نامه‌ی هاگوارتز هیچ وقت به دستش نرسید. کسی هم نفهمید علتش رو هیچ وقت. شاید چون ننه بابای مرگخوارش به دنبال شکست تو جنگ هاگوارتز و انحطاط لرد ولدمورت به دست هریِ دل‌ها، به دادگاه و فلان کشیده شدن و طبق حکم هیئت ویزنگاموت، از جامعه‌ی جادویی بیرون انداخته شدن. چرا که به گفته‌ی قاضی دیگه نداشتن لیاقتش رو که باشن داخلش.
و شاید، شاید، این فقط به فرضیه‌است، شاید اینجوری شد که جوزفین هیچ وقت رنگ نامه‌ی هاگوارتز رو به خودش ندید و هیچ جغد نامه‌رسون جادویی‌ای پیداش نکرد.

اما داستان همینجا تموم نمی‌شه. جوزفین شاید از طرف جامعه‌‌ی جادویی نادیده گرفته شده بود، اما هنوزم قدرت‌های جادویی‌اش رو داشت.
حقیقت اینه که... جوزفین چون بچه‌ی پرانرژی، پر سر و صدا و پرحرفی بود و همیشه سعی می‌کرد با جفتک بپره وسط بحث‌ها و خودشو به ماجراها بچسبونه... آم... یه جورایی می‌رفت رو مخ بقیه‌ی بچه‌ها.
اینه که تیکه و کنایه زیاد می‌شنفت از بقیه. ولی همیشه اینطور باش برخورد می‌کرد که "بات هو کرز؟!". و سعی می‌کرد بگذره ازش.
ولی یه روز، یه روزی نشد که بازم بتونه بگذره از این قضیه. احساسات درونی‌اش به شکل جادوی غیر قابل کنترلی که توی خونش جاری بود منفجر شد و نیشخند بچه‌هایی رو که یه گوشه گیرش آورده بودن رو روی لبشون خشک کرد.

بدون این که چیزی بگه یا به چیزی دست بزنه، این طور به نظر می‌رسید که حرارت آتیش داخل شومینه همراه با حرارت احساس خشمِ حاکی از ضعفِ جوزفین شدت می‌گرفت.
شعله‌ی سرخ لرزان داخل شومینه‌‌ای که آخر سالن بود هر لحظه بزرگ‌تر و گرماش سوزاننده‌تر و سرخی‌اش کورکننده‌تر می‌شد و این‌طور به نظر می‌رسید که انگار داره از داخل شومینه در میاد و به سمت اون بچه‌ها حرکت می‌کنه.
و اینطور می‌شه که اون پرورشگاه آتیش می‌گیره، و درست در زمانی که مربی‌ها دارن سعی می‌کنن که آتیش رو خاموش و بچه‌ها رو از داخل ساختمون خارج کنن، جوزفین از فرصت آشوب به وجود اومده و حواس‌پرتی بقیه استفاده می‌کنه و از پرورشگاه فرار می‌کنه.
فرار می‌کنه و پناه می‌بره به جنگلی که نزدیک‌های اونجا بود و قایم می‌شه اونجا. از اون‌جایی که تا بعد از این اتفاق کسی نتونست پیداش کنه یه جورایی انگار که ناپدید شده بود، فکر کردن که سوخته تو آتیش یا چی.

اونجا بود که جوزفین تصمیم گرفت تنها تو جنگل زندگی کنه، دنیایی که براش جالب بود و کلی چیز برای کشف کردن و کلی جا برای گشتن و کلی کار هم برای امتحان کردن داشت. کم‌کم چیزهای اولیه رو تونست یاد بگیره، و جادوی توی خونش هم به کمکش میومد مواقعی.

و مدتی تو همون جنگل به شکل خدای سوریوال و استقلال زندگی خودش رو می‌گذرونه.
تا این که یه روز هری پاتر، کاراگاه برگزیده‌ی اعصار، طی بررسی یکی از پرونده‌هاش گذرش می‌خوره به وسط اون جنگله. و اونجا به جوزفین برمی‌خوره و سعی می‌کنه از جنگل بیاردش بیرون.
و علاوه بر مقاومت‌های جوزفین، بلأخره موفق می‌شه، می‌بردش و شهر رو بهش نشون می‌ده.
اما اونجایی که هری دیگه وظیفه‌ی انسانی‌اش رو انجام داده و دیگه می‌خواد برگرده سر کار و زندگی خودش، جاییه که جوزفین آستین‌اش رو می‌گیره و هری می‌فهمه که دیگه راه برگشتی براش وجود نداره.
جوزفین که از دیدن اون همه چیز جدید تا حد مرگ هیجان‌زده شده بود، دیگه نمی‌تونست راهنمای اولش رو ول کنه. و این شروعی بود بر پایان آزادی جسمی و روانی پسری که زنده ماند.

--------

لازمه که بگم... جایگزین شود؟

انجام شد.


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۱ ۲۱:۰۳:۳۱
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۳ ۱۸:۳۱:۴۶

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۵۲:۲۴ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹
#4
ریونکلاو vs گریفندور

سوژه: علامت شوم



-گااااااااااااععاااا!

قیچی ادوارد با توحش تمام در ماتحت تام فرو شد و به دنبال این فریاد، ماتحت و یا همان نشیمن‌گاه مهاجم ریونکلاو، که خودش مورد تهاجم قرار گرفته بود، از روی جارویش به پایین پرت شد و بدین ترتیب دیگر نشمین‌گاهی برایش نمانده بود که روی جارو بنشیند.

با یک دست سفت جارویش را چسبید و با دست دیگرش یک لنگه از پاهایش را در هوا گرفت و با یک تاب محکم به سمت سمت اولین بازیکن مرگخواری که دید پرتاب کرد.

پای تام چرخید و چرخید و چرخید؛ و پس از این که صاف شصت پایش در چشم آیلین فرو رفت، مسیری که جاذبه‌ی زمین او را به آن می‌کشاند را در پیش گرفت.

دروئلا روزیه، مهاجم دیگر ریونکلاو پای مسقوط تام را در هوا قاپید، نوک جارویش را به سمت بالا راند و در هوا به سمت سرخگونی که در مسیر دروازه‌ی ریونکلاو بود اوج گرفت. پای بی‌صاحب درون دستش را به سمت سرخون سرخوشی که به سرعت در جهت دروازه‌ی تیم ریونکلاو در حرکت بود پرتاب کرد.

پای تام، همچون بوم‌رنگی چرخ‌زنان دروازه را دور زد و از پشت دروازه به سمت سرخگون حرکت کرد و با اصابت به او، از مسیر دروازه منهدمش ساخت.

تام جاگسن، ملقب به تامی چل‌تیکه، از همه‌جا بی‌خبر، مذبوحانه و عاجزانه سعی داشت با دو دست و نیم‌تنه‌ای که داشت خودش را روی نیمبوس چموشش نگه دارد.

سرخگون منهدم در هوا سُر خورد و مستقیماً روی کله‌ی تام فرود آمد و سر تام را از جا کند و سر تام از دروازه‌ی ریونکلاو رد شد.

-گـــــل! گل به خودی! منفی یک برای برای ریونکلاو!

سر جدا شده‌ی تام به پرواز درآمد و با پایش که بوم‌رنگ‌طور چرخ‌زنان به سمتش برمی‌گشت تلاقی کرده، به هم وصل شده، و بدنی واحد را تشکیل دادند و مستقیماً حرکت کردند به سمت مرگخواری که چوب‌دستی‌اش را کشیده بود و می‌گفت:
- مورس مورد...ر..خخخچچچخچ.

سر تام با تکبر پایش را درون حلق مرگخوار فرو برده، و نگذاشت جمله‌اش را تمام کند.

و آنجا، کمی آن‌سوتر پیکر بدون سر و بدون پای تام بود که با یک دست به جارو آویزان، و با دست دیگرش چوب‌دستی‌اش را از جیبش درآورده بود تا طلسم علامت شوم را بزند.
-مورس موردر!

الکساندرا ایوانوا روی جارویش خم شد و با اخم کج کوله‌اش به سمت پیکر بدون سر و بدون پای تام که تقریباً موفق شده بود علامت شوم را اجرا کند تخته گاز گرفت.
-حتی فکرشم نکن بی‌سر و پا!
-دیگه دیره. دیگه دیره.

الکساندرا ایوانوا مرگخواری نبود که به این سادگی‌ها سر تسلیم فرو آورد.
دهان گشادش را باز کرد و طلسم نو رسیده که داشت به آرامی در آسمان اوج می‌گرفت و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد را در یک حرکت بلعید.
-

سپس چوب دستی‌اش را درآورد تا خودش علامت شوم را بزند که نفس سرد و حضور شوم‌ناک کسی که کنار خود احساس کرد باعث شد تا لحظه‌ای در جای خود درنگ کند و به آن شخص بنگرد.

-یه آرزو کن.

مرگ با لبخندی شیطانی جلوی ایوانوا ایستاده بود و ردای کوییدیچش در مه خاکستری رنگی که دورش را گرفته بود در هوا وول می‌خورد.
-یه آرزو کن. :cool1
-
- از اونجایی که مانع این شدی که اون یارو علامت شوم رو بزنه من می‌خوام این امتیاز رو بهت بدم که یه آرزو کنی... هرچی که باشه... هرچی. من برآورده‌اش می‌کنم. هر آرزویی که قبل از مرگت داری.

الکساندرا قدری طول کشید تا حرف‌های مرگ را درون ذهنش حلاجی کند.
-یه چنگال. :kechi.
-مطمئنی؟
- آره خب. چون خودم دارم قاشق رو.

مرگ دست در جیب ردای کوییدیچش کرد و چنگالی از اعماق آن در آورد و در دست ایوانوا گذاشت.

-

مرگ کمی مکس کرد.
دوزاری‌اش تازه افتاده بود.
لاکن دیگر کمی دیر بود.

آب از دهان الکساندرا روانه شده بود و داشت خیز برمی‌داشت تا مرگ را بخورد؛ و اینگونه شد که مرگخواران مرگ را میل کردند. شاید بگویید این‌ها خوارِ مرگ هم که نمی‌شوند خب. چگونه مرگ را خوردند؟
این دیگر بر می‌گشت به قدرت‌ همه‌چیز بلعی الکساندرا ایوانوای کبیر و عطش مرگخواران برای محبوب‌ شدن، حتی اگر کمی، پیش اربابشان.

در وجود هر تکه از مرگ که در شکم‌ مرگخواران درون اسید معده دراز کشیده بودند خشمی مرگ‌آور می‌جوشید.

مرگ شروع به کارشکنی در شکم مرگخواران کرده بود.
طوری که چندی نگذشت که همه‌شان دستشویی‌ لازم شده بودند، و صف طویلی از مرگخواران پشت آن یک عدد توالت کوچک زمین کوییدیچ تشکیل شد.

این وسط اما، سر و پا و بدن تام، از آنجا که ماتحتی برایشان نمانده بود که بخواهند وادارش کنند و به‌اش زور بیاورند که برود دستشویی؛ به سمت زمین کوییدیچ راه افتادند تا از فرصت استفاده کرده و علامت شوم را بزنند.

در این لحظه، مدافع گریفندور، اما دابز، با ضربه‌ی محکمی که به بلاجر رو به رویش زد و آن‌ را به سمت تام فرستاد، تام و بقایای تام را از هم پاشاند و هر انگشت تام که به چوب دستی بود به گوشه‌ای از زمین پرتاب شد.

مرگخواران نیز همانطور که از سفر کوتاه و شیرینشان به مرلینگاه زمین کوییدیچ هاگوارتز برمی‌گشتند، در حالی سوار بر جارو در آسمان در حال اوج گرفتن بودند، کمربندهایشان را سفت نموده و زیپ شلوارهایشان را تا آخر می‌کشیدند، به کل‌کل خود ادامه می‌دادند.

تا آن‌جا که دیگر یکی از محفلی‌ها، اما دابز، دیگر طاقت نیاورد.
چوب‌دستی‌اش را کشید و با ذکر ورد «مورس موردر» همان طلسم شومی را که مرگخواران آن‌قدر برای زدنش داشتند خود را تکه پاره می‌کردند را در آسمان صاف زمین کوییدیچ به پرواز در آورد.
- راحت شدین؟ حالا می‌تونیم به بازیمون ادامه بدیم دیگه؟

- تو... تو چطور می‌دونستی؟ تو قاعدتاً نباید می‌دونستی‌ها. از کجا می‌دونستی؟ این مأموریت مخفی ما بود که قرار بود بعدش از انجامش علنی بشه.

- خیلی تابلو بودین خب.

مرگخوران نیم‌نگاهی به یکدیگر انداخته، و تا حدودی، و شاید هم خیلی، و شاید حتی بی‌نهایت سرافکنده شدند.

فلش بک-خانه ریدل‌ها


حتی اگر عضو صد گروه متفاوت هم می‌شدند، باز هم همگی می‌دانستند که کدامشان اول می‌آید؛ در چشمانشان وفاداری و بر دستانشان نشان شوم خودنمایی می‌کرد. در محوطه‌ی خانه‌ی ریدل‌ها دور یکدیگر حلقه زده بودند و آخرین حرف‌ها را بین یکدیگر رد و بدل می‌کردند. در میان حلقه شان، وفادارترین مرگخوار لرد سیاه با با تبختر گام برمی‌داشت و یکی پس از دیگری آن‌ها را از نظر می‌گذراند. مسابقه نزدیک بود و تنها یک تیم بود که برنده می‌شد.

-می‌خوام بهشون نشون بدید! می‌خوام همه ما رو ببینن. اون تماشاچیا... اونا برای دیدن یه چیز هیجان‌انگیز اومدن، چیزی که سر جا خشکشون کنه. چیزی که میخکوبشون کنه رو صندلی‌شون باعث بشه نفسشون رو تو سینه‌شون حبس کنن و خیره بمونن به صحنه‌ای که جلو روشونه. ما اون کسایی هستیم که اون صحنه رو براشون به نمایش می‌ذاریم. چه چیزی باشکوه‌تر از وفای یک مرگخوار به اربابش؟ چه چیزی متآثر کننده‌تر از سرسپردگی مطیعانه‌اش به دستورات مافوقش که با میل خودش، با آغوش باز پذیرفتتشون؟ چی قشنگ‌تره از پرچم شکوه مرگخورا؟ چه صحنه‌ای میخکوب‌کننده‌تر از به آسمون رفتن نشان مرگخوارا... علامت شوم!

نُه جفت چشم همراه بلاتریکس دور حلقه می‌چرخید و تک‌تک حرکاتش را دنبال می‌کرد. با هر کلمه تنش در فضا اوج میگرفت. با هر کلمه جمجمه‌های مارنشانِ روی دست‌ها گزگز می‌کردند.

بلاتریکس ایستاد.
-فردا اونجا خواهم بود. و می‌خوام که سربلندم کنید. می‌خوام که نشان شوم رو توی آسمون ببینم. چیزی که ارباب می‌خود، چیزیه که من می‌خوام. چیزیه که شما می‌خواید. خواسته‌ی ک ارباب، خواسته‌ی تمام مرگخوارانشه. در نتیجه، فقط یه تیم برنده می‌شه... و اون تیم ما خواهیم بود. مطمئناً.

مرگخواران آماده بودند، آماده تر از همیشه.
تا مرگخوار مورد علاقه‌ی ارباب‌شان شدن تنها به اندازه‌ی یک مسابقه‌ی کوییدیچ فاصله داشتند. تنها به اندازه‌ی یک علامت شوم. تنها به اندازه‌ی یک ایجاد وحشت جمعی، آن هم در شلوغ ترین نقطه‌ی هاگوارتز، در شلوغ ترین روز سال.


پایان فلش بک


...منتها، مشکل اینجاست که هیچکس چندان تحت تاثیر قرار نگرفت. مرگخوارها تا آن لحظه دیگر گندش را در آورده بودند، جالب هم نبود. در تمام مدت بازی یک گل هم نزدند، به جز با کله‌ی تام. و خب، راستش را بخواهید پاس دادن کله‌ی تام هم دیگر حقه‌ی کهنه‌ای شده بود.
مرگخواران معلق در زمین و هوا، به علاوه‌ی سرِ تام و تهِ تام؛ سنگینی نگاه صدها جفت چشم را روی خود احساس می‌کردند. آرزو کردند کاش شب قبل سرِ ایجاد علامت شوم سنگ کاغذ قیچی بازی کرده بودند، و خب باز هم راستش را اگر بخواهید تماشاچیان هم قبول داشتند که این ایده‌ی بهتری می بود. زمین کوییدیچ و جایگاه تماشاچیان چنان در سکوت فرو رفته بود که صدای قیلی ویلی رفتن ته‌ مانده‌های مرگ در شکم مرگخواران را به وضوح می‌‌شد شنید.

مرگخواران نگاهی به یکدیگر انداختند. مثلاَ سرِ تام یک نگاه به تهِ تام کرد. صدایی از زیر پایشان، از میان نیمکت تماشاچیان بلند شد.
-حالا میتونید شروع کنید لطفاً؟ ما پول دادیم!

-نه، ندادین! اینجا مخصوص دانش‌آموزاست!

-عه... جدی؟ دادما.

همانطور که پیرمردِ غیرِ دانشآموز توسط نیروهای امنیتی هاگوارتز به بیرون هدایت می‌شد، صدای باقی تماشاچی‌ها نیز در آمد. آن‌ها پول نداده بودند، ولی خب بازهم آدم صبح بلند نمی‌شود دست و رویش را بشوید، لباس بپوشد، که بیاید برایش یک کرمِ تُپُل بفرستند هوا.
بعدش هم، مرگخواران آن‌قدر ماجرا را طول داده بودند که دانش‌آموزان دیگر ترس‌شان ریخته بود و دیگر یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیده بودند و از این به بعد دیگر اگر مرگ خودخوری هم می‌کرد و خودِ خورده ‌شده‌اش را هم بالا می‌آورد برایشان تکراری بود.

برای همین هم مرگخواران تصمیم گرفتند با وجود اینکه حالا دیگر اما دابز مرگخوار موردعلاقه ی اربابشان شده بود، خودشان را جمع کنند و بروند دنبال گوی زرین بچرخند.

همانطور که دست از پا درازتر و گویی که با طناب‌های ژله‌ای به بالا کشیده می‌شدند، اوج می‌گرفتند.تو گویی همه‌شان هاگرید بودند.

صدایی توجهشان را جلب کرد.

-بچه‌ها!

همه‌ی نگاه‌ها به سمت فلور چرخید که روی جارویش در هوا غوطه می‌خورد و گوی زرین روبرویش شناور بود. فلور به هم تیمی‌هایش نگاه کرد و شانه بالا انداخت. بازیکنان تیم گریفیندور به پایین نگاه کردند. جایی که صفِ طولانی‌ای شکل گرفته بود از تماشاچیانی که غرغر کنان و معترض می‌خواستند هرچه سریع تر به خوابگاه‌هایشان برگردند.

شاید در حالت عادی تصمیم می‌گرفتند چیزی را به مردم بدهند که مردم می‌خواهند ببینند. ولی در آن مورد خاص هیچ کس نمی‌خواست ریخت هیچ کدامشان را ببیند. روبیوس هاگرید که جارویش کم‌کم داشت عنان از کف می‌داد و هر لحظه پایین تر می‌رفت و می‌توانستی صدای نفس نفس زدن تکه چوب بیچاره را بشنوی، شانه‌هایش را بالا انداخته و نگاهی گذرا نیز به چشم‌های فلور انداخت.

-بیگیر بره.

و این‌گونه بود که فلور گرفت، اما کسی نبود که ببیند. تیم گریفیندور برنده شد، اما گزارشگر مدت‌ها پیش حوصله‌اش سر رفته و روی همان صندلی جاهگاهش خوابیده بود. مرگخواران، محفلی‌ها و بازنده‌های دیگر، همانطور که آهسته فرود می‌آمدند جوراب‌هایشان را کندند. وقتش بود که به خوابگاهشان برگردند.


بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲:۰۴ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
#5
انگشت‌های آگلانتاین و انگشت‌های تام با سرعت تایپ دو برابر زیر بار سنگین نگاه ناظرانه‌ی بلاتریکس مشغول نوشتن بلیت برای مدیران بودند.

از آنجایی که مچ دست آگلانتاین، مچ دست تا نبود، پس انگشتان تام قاعدتاً نمی‌توانستند به آن بچسبند. یا اگر می‌توانستند، صرفاً برای صحنه‌سازی و گول زدن مخاطب چسباننده بود.
در واقع آن انگشت‌ها نچسبیده بودند.

آن انگشت‌ها همینطور که آگلانتاین تند تند متن بلیت را تایپ می‌کرد به این ور و آن ور پرتاب می‌شدند و به دک و پوز مرگخواران می‌خوردند. مرگخواران هم کم نمی‌آوردند و انگشت‌هایی را که به دک و پوزشان می‌خورد را می‌خوردند.

اما آن‌‌ها مرگخوار بودند، نه انگشت‌‌خوار. هر چند که انگشت‌های تام بوده باشند و تام هم دوست نداشته باشد که انگشت‌هایش خورده شوند.

و هکتور هنوز هم دوست داشت خودش بلیت را بنویسد.
هکتور قبول نداشت که خودش ننویسد و آگلانتاین بنویسد.
هکتور برنمی‌تابید که آگلانتاین هیچوقت پیپش را به او نمی‌داد تا معجونش را با آن هم بزند.
هکتور عقده‌ای شده بود.
هکتور ناگهان نفرتی عمیق در وجود خودش نسبت به آگلانتاین احساس کرد.

هکتور در جهت آگلانتاین ویبره‌زنان حرکت کرد.
هکتور نقطه ضعف آگلانتاین را خوب می‌دانست.
هکتور پیپ آگلانتاین را گرفت و با موج ویبره‌ی قدرتمندی که رد لرزشش را از ترقوّه تا مُچ دست و نوک انگشتانش می‌شد دید، از پنجره به بیرون پرتاب کرد.

به دنبال پرتاب پیپ، تو گویی نخی نامرئی به آگلانتاین و پیپ وصل باشد، آگلانتاین نیز در حالی که داشت به هوا چنگ می‌زد تا پیپش را بگیرد، به دنبال پیپ در هوا به پرواز در آمد و از پنجره به بیرون پرید.
سپس در حالی که بلأخره در حالی که روی زمین و هوا معلق بوده و پیپش را به دست آورده بود، پیپ را در دهانش گذاشت، پُکی به آن زده و سپس به سمت پایین سقوط کرد و مُرد.

داخل اتاق - مرگخواران

مرگخواران دیگر کسی را نداشتند که نوشتنش خوب باشد و بتواند بلیت را بنویسد.
هر کدام یکی از انگشت‌های تام را به دهان گرفته و فکر می‌نمودند.

بلاتریکس که حوصله‌اش از این همه بلاتکلیفی سر رفته بود، خودش به عنوان رهبر وارد عمل شد.
- مرگخوار جماعت قانون و قائده سرش نمی‌شه! وسیله مهم نیس، هدف مهمه!

قرار بود از راه غیر قانونی‌اش وارد شوند.

- پس... پس ینی باید مولتی بسازیم؟


بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..


پاسخ به: سه نشانه
پیام زده شده در: ۹:۴۲:۰۵ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
#6
سوجی

گربه پرشین
هدخور ملس
هم‌خونه جویی


بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..


پاسخ به: سه نشانه
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷:۴۰ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
#7
دروئلا روزیه.

مار
بی‌تی‌اس
عدم دارا بودن فرم رضایت ناظر


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۹ ۱۶:۵۳:۲۸

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰:۱۸ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹
#8
چهره‌ی زمخت و نگاه مصمم مرد که از زیر انبوه موهای ابرویش به مانند جرقه‌ی زیر خاکستر می‌مانست و امکانش می‌رفت که هر لحظه منفجر شود، زاخاریاس را قانع کرد تا فعلاً عقب‌نشینی کرده و به انتظار فرصت وعده داده شده برای گفت و گو با پیشخدمت کم سن و سال و خسته‌ی کافه بنشیند.

نگاهی به بطری نوشیدنی کره‌ای‌ خنک توی دستش انداخت. بی‌هدف به طرح و نقشه‌ها و نوشته‌های روی برچسب بطری خیره شده بود و سعی می‌کرد افکارش را مرتب کند. یک جورهایی هم مضطرب بود، هم حس می‌کرد قدری آرامش یافته.
کمی نسبت به قبل بیش‌تر احساس آرامش می‌کرد، چون قدمی، و یا حداقل نیم‌قدمی به هدفش نزدیک شده بود. سکه‌ای از گنج گرانی که به دنبالش می‌گشت جلوی چشمش بود. فقط کافی بود تا قدری دستش را دراز کند و آن را در مشت خود گیرد... نمی‌دانست. قسمت اضطراب‌آورش همین بود. شاید هیچ‌جوره دستش به آن سکه‌ نمی‌رسید. شاید اصلاً قرار نبود به آن گنجی که در پی‌اش بود برسد.

فکر کردن به این مسئله باعث می‌شد انگشت‌هایش محکم‌تر از پیش دور بطری جمع شوند. و ابروهایش درهم‌ کشیده‌تر.

ولی به هر حال قصد نداشت بی‌خیال این قضیه شود، پا پس بکشد یا هرچی. سعی کرد همان قیافه‌ی از خود مطمئن قدیمش را بگیرد. همان قیافه‌ای که به آن عادت داشت. و همینطور هم بقیه عادت داشتند.

نمی‌داست پنه‌لوپه همان پنه‌لوپه‌ی قدیم است یا نه. یا حتی اگر نیست، می‌تواند باشد یا بشود یا نه. مارگارت یا هر اسم مسخره‌ی دیگری که رویش گذاشته بودند قبول نبود. پنه‌لوپه کلیرواتر، از محفل ققنوس. همان کلیرواتری که گاهی به شوخی پپسی‌واتر نام برده می‌شد. لقبی نصفه نیمه که نشان از علاقه‌ی بی حد و حصر صاحب نام به نوشابه بود.

نمی‌دانست چند ساعت گذشته. یا اصلاً کار به ساعت کشیده یا نه. از آنجا که غرق افکار، پیش‌آمد‌های گذشته، حال و آینده بود نمی‌دانست زمان واقعی چگونه می‌گذرد.
صدای گفت و گو خنده‌های مردم داخل کافه نیز تبدیل شده بود به زمزمه‌ای محو کنار گوشش، که بالطبع مثل هر صدای پس‌زمینه‌ی دیگری، به آن عادت کرده بود و تقریباً نمی‌شنید.

صرفاً هر از گاهی نظرش به دخترک پیشخدمت جلب می‌شد. به چتری‌های وا رفته و چشم‌های گو افتاده و چهره‌ی بی‌حس و حالش. به چشم‌هایی که چیزی برق زدنش را در نطفه خفه می‌کرد. برق شادی را. چیزی درون ذهن و مغز دختر شاید.

به خودش آمد.
نوشیدنی کره‌‌ای توی دستش را که دیگر خنک نبود با پرتابی نرم و آرام در دست دیگرش انداخت، لیوان بزرگ روی میز را جا به جا کرد و جلوی خودش گذاشت. سعی کرد به جز صدای ریخته شدن نوشیدنی داخل لیوان صدای چیز دیگری را نشنود و نگاهش هم به چیز دیگری نباشد.


شب از نیمه گذشته بود و مشتری‌های داخل کافه خیلی کم و تک و توک بودند. بعضاً از شدت مستی همانجا ماندگار شده بودند، با صاحب کافه شوخی می‌کرند و بذله می‌گفتند.
دخترک نیز بی‌صدا گوشه‌ای لیوان‌ها را با دستمال تمیز می‌کرد. گاهی خوابش می‌برد و این قهقهه‌ی مردها بود که خوابش را می‌پراند و باعث می‌شد ناگهان سرش را بلند کند، نگاهی به اطراف بیاندازد و همین که دید کسی متوجه او نیست، به ادامه‌ی کارش مشغول گردد.

مشتری نشسته بر دورترین و گوشه‌ترین میز کافه زاخاریاس بود. سرش روی میز فرود آمده و در حالی لیوان نوشیدنی کره‌ای هنوز دستش بود، در خوابی سبک به سر می‌برد و نیمه‌هوشیار بود. هنوز منتظر بود تا کار دخترک تمام شود.

- آقا.

زاخاریاس با چشمانی نیمه‌خواب‌آلود سرش را از روی میز بلند کرد و به چشمان صاحب صدا خیره شد.
پنه‌لوپه تقریباً نگاهش را برگرداند.
- کافه... نصفه شبه آقا. رئیس گفت داریم می‌بندیم.

زاخاریاس قدری گوشه‌ی دهانش پایین آمد و چشمانش به گوشه‌ای خیره، و تنگ شد. این چیزی نبود که به اون وعده داده شده بود.
- رئیستون بهم قول داده بود که بعد از تموم شدن کارتون می‌تونیم یه کم با هم صحبت کنیم... راستش. اگه اشکالی نداره.

دخترک کمی دستپاچه شد، ولی به روی خودش نیاورد.
- من... من نمی‌دونم می‌خواید چی بگید. و.. و خب علاقه‌ای هم به هم‌صحبت شدن با غریبه‌ها ندارم.

مثل یک ربات این‌ها را گفت. جمله‌هایی از پیش نوشته شده. به جز کمی لکنت در بیانش که حاصل دستپاچگی بود، هیچ حس دیگری را القاء نمی‌کرد. نمی‌شد گفت واقعاً این را از ته دل گفته یا نه.
از گوشه‌ی چشمش داشت صاحب کافه را دید می‌زد که مبادا توجهش به آن سمت جلب شود.

زاخاریاس نمی‌فهمید مشکل از کجاست، ولی به هر حال که اوضاع را این‌گونه دید، نقشه‌ی دومش را اجرا کرد. دست در جیب لباسش برد و پاکت‌نامه‌ی سرخ‌رنگی را از داخل آن بیرون آورد و روی میز گذاشت.

دخترک مردد بود که چکار کند. قدری این پا و آن پا کرد و در نهایت به همراه صورت حسابی که داده بود تا زاخاریاس امضاء کرده و بپردازد، آن را بر داشت و در جیب لباسش جای داد.
و در نهایت بدون کلمه‌ی اضافه‌ی حرف، راهش را کشید و همانجا در کنج آشپزخانه‌ی پشت پیشخوان مشغول تمیز کردن ظرف‌ها شد.

پاکت‌نامه‌ی درون جیبش حس خوبی برایش داشت. شاید چون نمی‌دانست درونش چیست. همینطور که برای خودش حدس می‌زد مشغول کارش شد. می‌خواست هرچه زودتر کارش را تمام کند تا زودتر زمان خواب فرا برسد و همچنین زودتر بتواند پاکت نامه را باز کند و بخواند.


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۸ ۲:۰۵:۱۸

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹:۴۴ شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۹
#9
جوزفین‌شون VS ربکاشون


- کلم دارم! کلم برگ! کلم قمری، کلم کفتر، کلم پیچ، کلم هیچ، کلم وحشی، کلم اهلی، کلم خونگی، کلم کله‌پوک، کلم باهوش، کلم خندون، کلم مقوی، همه‌جورش رو دارم!

پیرمرد ریشو، ریش‌بافته‎ی درازش را جمع کرد تا زیر چرخ‌های چرخ دستی‌اش نرود. و بدین سان به راه خودش ادامه داد.
صدای تلق و تلوق چرخ گاری‌اش روی سنگ‌فرش‌های کوچه‌ی دیاگون یک جورهایی باعث می‌شد رهگذرها سر بلند کنند و خیره شوند به این پیرمرد ریش و پشم‌بافته که کلاه حصیری بزرگ روی سرش چهره‌اش را پوشانده بود. و خب، این، یک جورهایی باعث می‌شد مرموز جلوه کند.

ولی خب در واقع مرموز نبود. دستفروشی بود مثل بقیه‌ی دست‌فروش‌ها. گیرم حالا جنس‌هایش کمی فرق می‌کرد. یک کمی.. همچین.
بعضی وقت‌ها هم سرش را بلند می‌کرد و هی خیره می‌شد به این طرف و آن طرف. معلوم نبود راه گم کرده یا منتظر شخص دیگری است.

باری، ما اینجا پیرمرد را رها کرده و می‌رویم کمی آن‌سوتر کوچه‌ی دیاگون. آن‌سو که شخصی از خانه‌ی ریدل می‌آمد. با بار و بندیل، همراه زنبیل.

بانو مروپ گانت از سمت خانه‌ی ریدل خوش‌خوشان می‌آمد. خیلی هم عادی. مثل هر صبح دیگری که از خانه‌ی ریدل می‌زد بیرون تا برای شام و نهار گل‌پسرش به قول خودش چیز میز، و یا به عبارتی دیگر همان مواد اولیه طبخ غذا را تهیه کند.

شاید بگویید خب چرا هر روز می‌رفت.. خب جوابش ساده است. مادری است دلسوز و کوشا. تازه‌ترین‌ها و بهترین‌ها را براس پسرش می‌خواهد. آن هم هر روز، هر ساعت و هر موقع.

همینطوری داشت می‌رفت برای خودش و همینطوری توی کوچه‌ی دیاگون قدم می‌زد و همینطور هم داشت بازار را زیر نظر می‌گذراند تا بلأخره به ذهنش برسد تا برای غذای امروز چه درست کند.
به هر حال می‌دانست.. چند روزی بود که احساس می‌کرد پسرش ضعیف شده، رنگ به رو ندارد، در واقع می‌خواست چیزی درست کند تا حال و انرژی بیاورد به چهارستون هیکل پسرش. هزار جور ایده هم در سرش بود و نمی‌دانست کدام را انتخاب کند. در نتیجه تصمیم گرفته بود اولین چیزی که نظرش را جلب کرد، همان می‌شود غذای آن شبشان.

تقدیر، سرنوشت، حکمت، مشیت الهی، حالا هر چیز که می‌خواهید بگذارید اسمش را. باری، تلق و تلوق چرخ لق و لوق گاری پیرمرد همانا، و جلب شدن نظر بانو مروپ نیز همان.

- آهای عمو گاریچی!
- با منید؟ گاریچی فحش نیست مگه؟

بانو مروپ به سؤال پیرمرد توجهی نکرد. همین که گاری ایستاد بدو بدو رفت محتویاتش را برانداز کند تا در آخر تصمیم بگیرد که بخرد یا نه.
- کیلو چنده اینا؟

پیرمرد نیشخند محوی زد. خیلی محو. انقدر که خود راوی هم به سختی متوجهش شد اصلاً.
انگشت‌های کشیده‌اش را بالا آورد و و عینک نیم‌بیضی‌اش را که روی دماغ شکسته‌اش پایین آمده بود، قدری به سمت بالا هل داد.
- یه گالیون و هشتصد سیکل، خواهر.

خیلی با خودش کلنجار رفته بود، ولی باز هم نتوانسته بود کلمه‌ی «آبجی» را بگوید. با این که خودش را هم به هیبت دستفروش‌ها در آورده بود، همچنان هم مؤدب و مبادی آداب بود.

- هوممم.. قد سه گالیون بهم بده!
- چشم. :realx:

خیلی نامحسوس، دستش رفت دنبال کلمی خاص، کلمی که به طور اختصاصی آن گوشه‌ی گاری گذاشته بود تا یک وقت قاطی بقیه‌ی کلم‌ها نشود.

پیرمرد که حالا دیگر واقعاً مرموز بود کیسه‌ی کلم‌ها را داد دست بانو مروپ، گالیون‌ها را به جیب زد، کلاهش را پایین کشید و با نگاهی که به زمین دوخته شده، به همراه همان نیشخند محو که حاکی از آن بود که دارد برای خودش رؤیاهای خوشی می‌بیند، همراه با جمله‌ی «روز خوشی داشته باشید، خانم.» چرخ‌دستی‌اش را حرکت داد و خیلی زود لای پیچ و خم‌ها و جمعیت کوچه‌ی دیاگون گم شد.

بانو مروپ ماند و زنبیلش.

خلاصه‎ی امر، باقی خریدهایش را که کرد به همراه زنبیلش که حالا دیگر سنگین شده بود راه افتاد سمت خانه‌ی ریدل.
خیلی هم عادی. اصلاً هم شک نکرده بود که قرار است اتفاق خاصی بیفتد، یا مثلاً چیز خاصی را خریده باشد، یا هر چیز دیگری مثل این.

فلش‌بک-دیروز-خونه‌ی گریمولد

همگی دور میز غذاخوری جمع شده بودند. مالی ویزلی همینطور که داشت یکی از آهنگ‌های خواننده‌ی مورد علاقه‌اش، سلستینا واربک را به یاد دوران جوانی‌اش زمزمه می‌کرد، برای اعضای دور میز نیز غذا می‌کشید و کاسه‌هایشان را پر از سوپ می‌کرد.

خیلی ناگهانی و خیلی یکهویی‌طور، دستی از گوشه‌ی میز بلند شد. و به دنبالش، صدای صاحب آن.
- پروف من یه ایده دارم!

خیلی ضایع بود که حالا حتماً باید همان موقع بگوید. گویا اگر همان موقع نمی‌گفت و قدری دندان روی جگر می‌گذاشت از ذهنش می‌پرید.

- چی باباجان؟

جوزفین نیشخندی زد عیان و آشکار.
مشتش به هوا بلند شد.
- بریم جاسوسی!
- جاسوسی کی باباجان؟ اگه منظورت سیریوسه، ما قبلاً هم در موردش حرف زدیم بایاجان. من قد هیکل هاگرید به سیریوس اعتماد دارم. خیالت راحت باشه.

- نه، خب.. منظورم اون نبود که.
- پس چی باباجان؟ کوین رو می‌گی؟ هنوزم می‌گی این هجم از بی‌حواسی بی‌حافظگی واسه یه عادم غیر ممکنه، هان؟ ولی نگران نباش. تو دنیا، خصوصاً تو دنیا جادویی از این جور چیزا زیاد اتفاق میفته. همه‌ی آزمایش‌های موفق که بی‌تلفات نیستن. بها دارن. یه موقع‌هایی بهای اون آزمایش به ضرر خود شخص آزمایش‌کننده تموم می‌شه. خیلی از اون‌ها جبران ناپذیرن.
- پروف رو منبر نرو واس من. دارم می‌گم بریم جاسوسی خونه‌ی ریدل.

- آهان! خونه‌ی تام اینا.. خب حالا ایده‌ای هم مگه داری براش باباجان؟

- عاها!.. یه طورایی. بشه تغییر شکل داد مثلاً. آدم نه ها. اون ریختی حتماً یه جاش سوتی می‌‌شه و بندو آب می‌دیم، حالا بیا جمعش کن. ضایع می‌شیم می‌ره. باس یه چی باشیم که توجه کسی رو جلب نکنه مثلاً.. چشم و گوش باشیم فقط، دهن مهن نمی‌خواد. یه جوری که با محیط استتار شه.. یه همچین چیزی.
- آهان! خب من یه چیزایی بلدم...
- ناموساً؟! چی مثلاً؟
- یه طلسم پیدا کرده بودم قبلاً.. در مورد این بود که انسان رو به اشیاء تبدیل کنیم. هممم.. نمی‌دونم چطوری باشه.. مث مدت زمان و شرایط و این‌ها. ولی فکر کنم ارزش امتحان کردن داشته باشه. منبعش به نظر موثق میومد.
- خو پَه چرا زودتر رو نکرده بودین پروف!؟ بریم تو کارش خو!
- خب.. یه فرمولی داره. می‌خوای داوطلب شی مگه حالا؟
- پَ نَ پَ.
- آو.. جداً؟ خیلی تضمینی نیست که اونجا چه بلاهایی سرت بیادها..
- غم به دلت راه نده پروف. پیرتر از اینی که هستی می‌شی! هوش ریونی من رو دَس نئاره. سه سوته می‌رم یه سر و گوشی آب می‌دم و بر می‌گردم.
- آه.. خب.. اگه اینطوره.. اصلاً به چی می‌خوای تبدیل بشی باباجان؟

جوزفین هیچ ایده‌ای نداشت. اولین چیزی که به ذهنش خطور کرد، اولین چیزی بود که در ظرف سوپش دیده بود.
- کلم!

پایان فلش‌بک

بانو مروپ که به خانه رسیده بود، بار و بندیل و خریدهایش را برد توی آشپزخانه و مشغول شستن آن‌ها شد.
جوزفین هیچ شکی نداشت که بعد از مرحله‌ی شستن، مرحله‌ی خُرد کردن کلم است. اما در این مورد حدسی نداشت که خرد شدن، آن هم وقتی در قالب یک کلم به سر می‌برد چگونه باید باشد دقیقاً.

مروپ گانت چاقو را برداشت. تیغه‌اش زیر نور چراغ برق می‌زد. جوزفین فقط محو برق تیغه‌اش شده بود. اصلاً هم وقت نکرد به غلط کردم بیفتد که چرا اصلاً همچین مسئولیت خطیری را پذیرفته و دارد سر جانش قمار می‌کند.
با خودش می‌گفت خب شاید بعد به جوزفین‌های کوچک‌تری تبدیل شود... خب اگر نشد چی؟
خیلی نظری نداشت. فقط امیدوار بود شفادهنگان حاذق سنت مانگو بتوانند تکه‌هایش را به هم پیوند زده و جوزفین واحدی بسازند.

شاق! [افکت فرود چاقو!]

- اوخخ.

توی دلش گفت. اگر می‌خواست چیزی بگوید هم نمی‌توانست. فقط نمی‌دانست چرا انگشت‌های پایش را حس نمی‌کند..

شق!

مچ پایش هم سِر شد.
- تو این فکرم که اگه به قلب و شاهرگم برسه چی می‌شه..

شاق!

- تف بهت.

شق!

- تف به من.

شاق!

رسید به انگشت‌های دستش.

شق!

- حالا چه ریختی گزارش مأموریتو بنویسم!

شاق!

- آها! گرفتم..! با دهن هم می‌شه قلم‌پر رو گرفت!

البته این‌ها را می‌گفت که به خودش امید بدهد. وگرنه خیلی هم خوب می‌دانست که دو دستی گورش کنده و صرفاً کفن کردنش مانده است.

آری، وی را در آب گرم ریختند، پختند، خور... نه، به این زودی که کار به این‌جاها نمی‌کشد! مروپ کلم مذبور را با پشت قاشق له نموده و کل آناتومی ساختاری‌اش را به هم ریخت.
سپس گوشت از قبل خوابانده در آردش را از یخچال در آورد و مضاف بر ادیویه‌های لازم، هرچه بود و نبود را در قابلمه‌ی ریخت و خلاصه شروع کرد به پختن.. جوزفین کلمی شده بود دو آتیشه!
شکی نداشت که اگر ضد طلسم را به او بزنند و طلسم تغییر شکلش را خنثی کنند چیزی جز توده‌ای درهم از خون و رگ و گوشت پخته شده نخواهد بود.

- چه سوپ کلمی پختم من! بدم به گل پسرم کلسیمش زیاد شه!

و طبق سلیقه‌ی خود سوپ را با خلال‌های پوست خشک‌شده‌ی نارنگی و مقادیری توت‌فرنگی و پرتقال و خامه‌ی کیک تزئین نمود تا بلکه پسر بد غذا و بی‌اشتهایش که همیشه سرش به کارهای گنده گنده گرم بود ترغیب شود و آن‌را بخورد.

غیژژژژژ

در اتاق لرد باز شد.

- بفرمایید نهار، گل سیاه عشقم!
- آه، مادر!

مروپ ظرف سوپ را روی میز گذاشت و جوزفین خودش را جمع و جور کرد. چندشش می‌شد که برود در دل و روده‌ی کسی، آن هم چه کسی!

- چی شده میوه‌ی عشق مامان؟ می‌خوای مامانتو از شندیدن صدای ملچ مولوچت وقتی داری شاهکار امروزش رو مزه می‌کنی محروم کنی؟

لرد نگاهی گذرا به تزئینات ناهمخون و ناهمگن شاهکار امروز مادرش کرد.
- اینطور نیست که نخوایم، ولی مادر، احیاناً نمی‌دونستید که خیلی زشت و ناشایسته که کسی رو موقع غذا خوردن تماشا کنید؟ و.. مادر! دیگه اون کلمه رو نگید لطفاً! ما بهش حساسیت داریم.
- چنین قانونی برای مادر و پسرا نوشته نشده! اونا فقط برای مردم عادی هستن! برای همینم من می‌تونم هر چقدر که بخوام پسرم رو هر موقعی نگاه کنم!
- هر موقعی..؟
- بله!
-

لرد مدتی در فکر رفته، و سپس به خودش آمد.
- به هر حال مادر! ما در هر صورت مضطرب می‌شیم اگه کسی ما رو هنگام غذا خوردن نگاه کنه! خصوصاً که.. خصوصاً که در حال خوردن شاهکار طباخی مادرمون باشیم!
- آها..! می‌دونم پسرم! خجالت می‌کشی چون خیلی خوشمزه‌است و نمی‌تونی همینجوری خیلی عادی و رسمی بخوریش، ها؟ می‌خوای انگشت‌هات رو هم باهاش تناول کنی، نه؟
- ... بله همون.
- غذاهای مامان خیلی خوشمزه‌است، نه؟
- بله بله.
- پس زیاد بخور تا بزرگ‌تر بشی!
- ما بزرگ بوده و بزرگ هستیم مادر. در ضمن، رشدمون هم دیگه متوقف شده. فعلاً تنها چیزی که رشد می‌کنه آوازه‌ی توانایی‌ها و قدرت ماست!
- و همچنین سایه‌ی امن و توانمندت که کل خونه رو زیر بال و پرش گرفته!
- بله، مادر. حالا لطف کنید و برید بیرون. ما مایلیم به تنهایی و در سکوت و آرامش نهارمون رو میل کنیم.

- کوفتت شه.

جوزفین بود.

- باشه عزیز مامان! من می‌رم شام رو آماده کنم! همینطور بزرگ و بزرگ‌تر شو! اونقدر بزرگ شو که سایه‌ات کل جهان رو به زیر سیطره‌ی خودش در بیاره!

رفت و در را هم پشت سرش بست.

لرد ماند و سوپ کلم حاوی ویتامین جوزفینش.
- یعنی مادرمون کار دیگه‌ای به جز هدر دادن مواد غذایی اینجا نداره؟ باید حتماً براش یه سرگرمی دیگه‌ای جور کنیم. شاید مسابقه‌ی آشپزی برگذار کنیم. اگه ببازه و به حقیقت تلخ کیفیت ترکیبی غذاهاش پی ببره شاید سر عقل بیاد و دست برداره از سرمون.

سپس کاسه‌ی سوپ را برداشت و خیلی آرام و بی سر و صدا در گلدان کنار دستی‌اش خالی کرد.
- دلمون به حال گلدونه می‌سوزه.

سپس قلم‌پر و دفتر و کتاب‌هایش را در آورد و مشغول رسیدگی به کارهایش شد.

جوزفین نفس راحتی کشید. الان جایش خوب بود و هیچ خطری هم تهدیدش نمی‌کرد. می‌توانست خیلی راحت و بی‌دغدغه به گفتمان‌ها و اتفاقات درون اتاق گوش سپارد و توجه کند.
به هر حال او شقه شقه شدن و بعد هم در آب جوش پخته شدن را نیز تجربه کرده بود. به قولی، آب از سرش گذشته بود. به نظر نمی‌آمد خطری جدی‌تر از این‌ها باشد که از سر نگذرانده باشد.

غیژژژژژ

در اتاق لرد توسط دست‌هایی که ویبره می‌زدند باز شد.

- چی می‌خوای هک؟
- اومدم خاک گلدون‌هاتون رو عوض کنم ارباب!
- خوب موقعی اومدی. غذای مادرمون هم هست. باید از دست اونم خلاص بشیم.
- خودم ترتیب همه‌چی‌اش رو می‌دم! نگران هیچی نباشین ارباب!
- حواست باشه باشه مادرمون متوجه نشه هک. اگه ذره‌ای بو ببره خودت و پاتیل‌هات رو با هم ناپدید می‌کنیم. آزمایشگاهت رو هم می‌کنیم آشپزخونه‌ی مادرمون. البته هرچی هم فکر کنی، آخرش می‌بینی که کاربرد اون آزمایشگاه خیلی هم تغییری نمی‌کنه. هر چیزی که ازش تولید بشه و بیاد بیرون یه راست باید ریخت تو سطل آشغال!
- بانو مروپ منن ارباب! این حرفو نزنین!
- بی‌خیال شو هک. سریع کارت رو انجام بده. داری حواسمون رو پرت می‌کنی.
- باشه ارباب! می‌رم با خاک گلدونتون معجون درست کنم!
- برو.. هک. درم پشت سرت ببند.

خب، کمی قبل‌تر گفتیم که گویا آب از سر جوزفین گذشته بود. ولی گویا آب حالا حالاها حتی قرار نیست از بیخ گوشش هم بگذرد!

آزمایشگاه هکتور-ساعاتی بعد

در آزمایشگاه معجون‌سازی عجایب‌الغرایب خانه‌ی ریدل، این هکتور بود که تک و تنها، در تاریکی، زیر نورهای سبز و زرد و سفید آزمایشگاه مشغول هم زدن پاتیل کذایی‌اش بود.
- معجون می‌پزم، چه معجونی! معجونی که مواد اولیه‌اش از غذاهای بانو مروپ باشه خوردن داره! معجون می‌پزم، معجون! با معجون‌ام می‌گیرم جون!

جوزفین دیگر دل از هرگونه امید، معجزه و نجاتی بریده بود. همینطور بی‌حال و بی‌حرکت خودش را به جریان آب سپرده بود تا ببیند چه می‌شود. ملاقه‌ی هکتور را سفت چسبیده بود سرگیجه‌ امانش نمی‌داد که ببیند چه اتفاقی دارد می‌افتد.

- حالا بریم معجونمون رو تست کنیم! زمان تست تشه‌ی جدید هکتور رسیده!

هکتور پاتیل را دو دستی بلند نموده و با لگدی در آزمایشگاه را باز کرد.
- هرکی تشه‌ی جدید هکتور رو تست کنه بهش تشه رو جایزه می‌دم! صد اصن تو فکرش نباشین! فقط یه قُلُپ بخورین!

ربکا لاک‌وود خیلی بد شانس بود. چون باید بار همه‌ی بدشانسی‌های جوزفین را به دوش می‌کشید.
وقتی داشت از آن طرف‌ها گذر می‌کرد، که ای کاش نمی‌کرد، یقه‌اش گرفته شد.

- تشه‌ی هکتور گُله! هرکی نخورده خُله! رِب! تو خیلی وقته اومدی ساکن خونه‌ی ریدل شدی! ولی هنوز یه قاشقم از تشه‌های محشر هکتور نوش جون نکردی! زنگ بزنم صد و ده!؟

ربکا خیلی تلاش کرد که هکتور را قانع کند که آوازه‌ی معجون‌های شگفت‌انگیزش به گوشش رسیده و همین حد هم کفایت می‌کند، اما خب هکتور کر بود انگار. سوزنش گیر کرده بود روی حرف خودش.
- ربکا باید تشه‌ی جدید هکتور رو امتحان کنه! اگه امتحان کنه هیچوقت پشیمون نمی‌شه!
- مطمئنم که تا آخر عمرم پشیمون می‌شم.

ربکا خفاش مقاومی بود، ولی اون موقع به دلایلی همچون سیریش بودن هکتور و عجله داشتن برای زودتر خلاص شدن از دستش صد مقاومتش کم‌کم سست گشته، و در نهایت با ضربه‌ای کاری شکسته و معجون بهش خورونده شد.
آخرین سخنان ربکا بعد از خوردن معجون:
- می‌دونستم که تا آخرش تا آخر عمرم پشیمون می‌شم!

دید اشعه ایکس دوربین‌ها فعال شد.
اندرون شکم ربکا تغییرات شیمیایی بسیار فعالی در حال رخ دادن بود و هر لحظه هم شدیدتر می‌شد.
دقایقی بعد در نهایت ربکا را به اتاق درمانی فکستنی، تازه‌ تأسیس و بی‌امکانات خونه‌ی ریدل منتقل کردند، هکتور را هم که گناهکار و مقصر این واقعه می‌دانستند گذاشتند بالای سرش تا پرپر شدن نمونه آزمایشگاهی زورکی‌اش را که به سختی داشت نفس می‌کشید به تماشا بنشیند.

چند روز بعد-خانه‌ی گریمولد

- پروفسور؟
آلبوس دامبلدور که روی کاناپه‌ی فنر از جا در رفته‌ی خانه‌‌ی گریمولد نشسته و در آرامش روزنامه می‌خواند، سرش را بالا گرفت و با شخص سؤال‌کننده چشم در چشم شد.
- چیه باباجان؟
- ام.. می‌گم.. یه مدتی از رفتنش به مأموریت می‌گذره‌ها.. قرار نیس بریم دنبالش؟
- هوممم.. راست می‌گی باباجان. مدتیه رفته، هیچ خبری هم ازش نیست. گزارشی چیزی هم ازش ارسال نشده برام تا الان. فکر کنم وقتشه که بریم سراغ پلن بی.
- پلن بی پروفسور؟
- آره. گوش‌ات رو بیار جلوتر باباجان.

فرد سؤال کننده گوشش را جلوتر آورد.

- هیچ پلن بی‌ای تو کار نیست باباجان. شوخی کردم.


چند روز بعدتر، اخبار پیام امروز:
بهداشت جهانی وضعیت را قرمز اعلام نمود. بنا بر اطلاعات به دست آمده، بیماری‌ای، نوین، ناشناخته و نوآورانه و نونوار کلاً، تا چند ماه دیگر کل جهان را درگیر نموده بیم آن می‌رود که هستی و نیستی بشریت به اتمام برسد.
تحقیقات نشان داده منشأ و اولین خواستگاه این ویروس آزمایشگاهی در منطقه‌ی لیتل هنگلتون لندن، در آزمایشگاه زیرزمینی خانه‌ای از املاک خاندان ریدل‌ها بوده، چرا که اولین مبتلایان این بیماری نیز ساکنان همان خانه بوده‌اند. نام این ویروس کواید 19 است که بیش‌تر با همان نام کرونا شناخته می‌شود...
ادامه‌ی اخبار را نیز در صفحهات بعد ببینید...


ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۳ ۲۳:۴۵:۲۰
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۳ ۲۳:۴۶:۴۰
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۳ ۲۳:۵۱:۳۰

بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵:۱۸ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
#10
جادوگر که به خوبی توسط لرد اقناع شده بود، مثل یه بچه‌ی حرف گوش‌کن رفت تا شرط اول را اجرا کند.

- یادت باشه! این شرط اول بودن زیر سایه‌ی ما و اولین مأموریت ما به توئه. و.. در ضمن. ما کسی رو که تو اولین مأموریتش شکست بخوره رو راه نمی‌دیم. سالی که نکوست، خود از بهارش پیداست!

جادوگر که بیش‌تر هم قانع شده بود، مصمم شد که مأموریتش را به نحو احسنت انجام داده و حتی اگر مرلین نخواهد هم موفق شود.
در نتیجه وارد کدو تنبل قلقله‌زن شده، و رفت در اولین مأموریتش گل بکارد.

کدو تنبل حاوی جادوگر قل خورد و قل خورد و قل خورد، تا بلأخره محکم به در خانه‌ی گریمولد خورد.
در، خیلی بی‌هوا باز شد.
- اینو بدون تام! اگه مو دماغتو دیدی، جغد رو هم می‌بینی! من به تو یکی یه دونه هم نمی‌دم!

چند قدم آن طرف‌تر، لرد

- مو دماغ؟ منظورش هکتوره؟
- حتماً هست، منظورش همینه عزیز مامان!
- پس جغد محفل با محموله‌ی سرّی‌اش به زودی جلوی چشم ما سبز خواهد شد!

چند قدم این طرف‌تر، دامبلدور

- مادرت رو هم جمع کن همراه خودت بردار ببر! ما حتی به اشک‌های بانو گانت هم اهمیت نمی‌دیم! مهر مادری برای شکستن قفل محموله‌های سرّی کفایت نمی‌کنه! راز ما، راز ماست، راز شما هم مال خودتونه! برید ببینم!

ناگهان توجهش به کدو تنبل بزرگ جلوی در جلب شد.
- شما امری داشتین باباجان؟

کدو تنبل که امری داشت، به حرف آمد.
- می‌خوام عضو شم.

برای لحظاتی قلب پیرمرد به تپش در آمد.
- عالیه باباجان! خب می‌خوای از کجا شروع کنی؟
- از هرجا شما بگین.

ناگهان پیرمرد بشکنی زد و همه‌جا در تاریکی فرو رفته و زیر پای کدو خالی شد.

ترق! فوش!

پیرمرد باز هم بشکنی زد و با روشن شدن چراغ‌ها، ظلمات در روشنایی فرو رفت.
- خیله خب باباجان! به مراحل ورود خوش اومدی! مرحله‌ی اول، درست کردن سوپ پیاز! چیزی که هر محفلی‌ای باید بلد باشه! البته اگه هنر دیگه‌ای هم تو آشپزی دارید، ما همیشه پذیرای ایده‌های جدید بوده و هستیم!


بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد..






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.