هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۷:۱۶:۲۹ سه شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۹
#1
سلام پروفسور دامبلدور


اجازه میدی بیام تو محفل؟

من محفلو خیلی دوست دارم...

لطفا بزار بیام تو....

مطمئنم دختر خیلی خوبیم...
ممنون

پروفسور دامبلدور مدتی به ماموریت سری رفت. کریچر یه جغد وایتکس خوار برای شما فرستاد. ازش مراقبت کرد.


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۹ ۱۲:۳۲:۵۱

همیشه یادت باشه کی هستی و برای چه کاری وارد این دنیا شدی..نترس از آیندت و همیشه امید داشته باش و لبخند بزن...
روزهای خوب در راه است


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷:۴۴ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
#2
تینا گلدشتاین


گروه:

گریفیندور


پاتروناس:اسب


ویژگی های ظاهری:


موهای مشکی داره با چشم هایی به رنگ قهوه ای سوخته..قدش نسبتا بلنده و لاغره...خیلی هم خشگله

ویژگی های اخلاقی:

خیلی مهربونه ....صبوره....ولی اگه کسی با احساساتش بازی کنه میزنه نابودش میکنه به خانوادش اهمیت میده...همه دوستش دارن.... خیلی هم شجاعه

جزئیات:

مادر تینا جادوگر و پدرش ماگله...تینا همیشه عاشق کتاب خونده و خیلی کتاب می خونه...
دوست های تینا بهش لقب پروفسور دادن...وقتی به هاگوارتز رفت به خاطر هوش خوب و استعداد خوب این دختر در تمام درس ها بین همه استاد ها و دانش آموز ها محبوب بود...
همیشه دانش آموزان مشکلات خود در درس ها رو پیش تینا می بردن و تینا با خوشرویی از اونا استقبال می کرد...تینا بهترین جست و جو گر تو کل مدرسه بود و بعضی وقت ها به تدریس درس معجون ها به جای معلم می پرداخت...
وقتی هری پاتر به مدرسه اومد بیشترین کمک رو به اون کرد مخصوصا در مسابقه سه جادوگر ...به کمک هوش خوبش تونست جای دو هورکراس رو به هری دوستاش نشون بده....
تو جنگ هاگواتز با شجاعت تمام جنگید و در درمان زخمی ها به خانم پامفری کمک کرد...تینا با اینکه در جنگ آسیب دیده بود،نقش مهمی در بازسازی قلعه داشت...
تینا همیشه از فرد ویزلی خوشش می اومده و وقتی فرد توی جنگ کشته میشه خیلی افسرده میشه و هیچوقت ازدواج نکرد...
اون همیشه به شغل کاراگاهی علاقه داشت و الان در وزارت خونه مشغول کاراگاهیه



امیدوارم دیگه قبول شه


تایید شد.
خوش اومدی.


ویرایش شده توسط bahar2007 در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۵ ۱۶:۲۲:۰۳
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۵ ۱۹:۰۴:۳۳

همیشه یادت باشه کی هستی و برای چه کاری وارد این دنیا شدی..نترس از آیندت و همیشه امید داشته باش و لبخند بزن...
روزهای خوب در راه است


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳:۱۹ شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۹
#3
ویلیام آرتور ویزلی

رنگ مو: قرمز
رنگ چشم: آبی
گروه: گریفیندور
نژاد: اصیل‌زاده
عضویت در: محفل ققنوس



بیل ویزلی بزرگ‌ترین پسر خانواده ویزلی است و موهای بلند دارد.او در مدرسه جادوگری هاگوارتز و در گروه گریفیندور تحصیل کرد. او در سال پنجم به درجه ارشد و در سال هفتم به درجه سرپرستی دانش آموزان نائل گردید.
برای دیدن بازی هری پاتر در مرحله آخر همراه با مادرش مالی ویزلی به هاگوارتز آمد...
به محفل ققنوس پیوست و با ولدمورت مبارزه کرد..
در بانک جادوگری گرینگوتز شاغل شد و در مصر مجبور به خدمت گردید.
در نهایت وی در زمان تدریس زبان انگلیسی به یکی از کارکنان فرانسوی بانک فلور دلاکور با او آشنا شد. سپس به او علاقه‌مند گردید و با او ازدواج کرد و صاحب سه فرزند به نام‌های ویکتوار،دومینیک و لوئیس شد. ویلای صدفی در حومه تین‌ورث زندگی می‌کند.


ببخشید بیشتر از این مطلب پیدا نکردم

واقعا کوتاه هست و نمیتونم تایید کنم.
راجع به شخصیت بیل ویزلی اطلاعات خیلی زیادی موجود هست و میتونی از خلاقیت خودت هم در چهارچوب کتاب کمک بگیری.
منتظر یه معرفی شخصیت کامل تر ازت هستم.


ویرایش شده توسط bahar2007 در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۳ ۱۵:۳۸:۵۰
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۳ ۲۰:۰۲:۵۳

همیشه یادت باشه کی هستی و برای چه کاری وارد این دنیا شدی..نترس از آیندت و همیشه امید داشته باش و لبخند بزن...
روزهای خوب در راه است


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷:۱۵ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹
#4
نام:هری جیمز پاتر

گروه:گریفیندور

چوب دستی:چوب درخت خاص با مغزی پر ققنوس

پاتروناس:گوزن نر

شغل:کاراگاه

ویژگی های ظاهری:
چشمای سبز زمردی داره و رنگ موهاش پر کلاغیه.لباس هایش هم همیشه از خودش دو سایز بزرگتر است چون مال پسر خالش دادلیه.

ویژگی های اخلاقی:
شجاع،مهربان،نسبتا زودرنج،صبور

قدرت ها ویژه:
توانایی در درس دفاع در برابر جادوی سیاه، مهارت در بازی کوییدیچ(به عنوان جستجوگر) و صحبت به زبان مارها (برای اینکه قسمتی از روح ولدمورت در بدنش بود این توانایی را داشت و بعد از نابود شدن روح ولدمورت در بدنش این توانایی را از دست داد)

توضیحات:
هری پاتر یتیم بود و پیش خاله و شوهر خالش زندگی می کرد تا اینکه روزی هاگرید به دنبال او امد تا به هاگوارتز ببردش.همه هری پاتر را به نام پسری که زنده ماند میشناختند و هری همیشه از اینکه به زخم او زل می زدند رنج می برد.هری از جمله کسانی بود که توانست در سن کمی پاتروناس را اجرا کند.
او بارها با ولدمورت جنگید و اولین کسی بود که از دست او جان سالم بدر برده است اما به قیمت جان پدر و مادرش.سال اول فهمید کوییرل پروفسور ترسوی هاگوارتز ولدمورت را در پشت سرش پنهان می کند. سال دوم،هری تالار اسرار را پیدا کرد و جینی را از دست ولدمورت نجات داد و فهمید نام واقعی ولدمورت تام ریدل است.در سال سوم فهمید بهترین دوست پدرش،هم اکنون پدر خوانده او است و با ریموس لوپین آشنا شد.سال چهارم ناخواسته وارد مسابقه سه جادوگر شد و برگشتن ولدمورت را دید.سال پنجم،هری به عضویت محفل ققنوس در آمد و ارتش دامبلدور را تشکیل داد.در همان سال هری پدرخوانده خود یعنی سیریوس رو از دست داد.از سال ششم به بعد با کمک پروفسور دامبلدور به دنبال هورکراس ها گشت.در همان سال پروفسور دامبلدور به دست اسنیپ کشته شد.

در جنگ هاگوارتز هری با کمک دوستانش همه هورکراس ها را نابود کرد و یک بار به دست ولدمورت کشته شد،اما به خاطر پیوند خونی بین آنها او برگشت.سر انجام با طلسم اکسپلیارموس، ولدمورت را نابود کرد.

چند سال بعد با جینی ویزلی ،خواهر رون ازدواج کرد و صاحب سه فرزند به نام های جیمز سیریوس پاتر،آلبوس سوروس پاتر و لی لی لونا پاتر شد.
او هم اکنون به شغل کاراگاهی در وزارت سحر و جادو مشغول است.


متاسفانه امکان گرفتن شناسه هری پاتر برای اعضای تازه وارد وجود نداره. شما باید یه شخصیت دیگه رو از لیست شخصیت های ایفای نقش انتخاب کنین.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۲ ۳:۱۱:۳۲

همیشه یادت باشه کی هستی و برای چه کاری وارد این دنیا شدی..نترس از آیندت و همیشه امید داشته باش و لبخند بزن...
روزهای خوب در راه است


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۵:۰۴:۲۵ سه شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۹
#5
سلام کلاه گروهبندی عزیزم
امیدوارم حالت خوب باشه....
خب من خیلی شجاعم...کتاب هم خیلی دوست دارم....یه دورگه مثل هرمین و هری هستم...گریفیندور رو خیلی خیلی دوست دارم...من مثل هرمیونم...
زور گویی رو دوست ندارم.
از هیچی هم نمی ترسم....
ولی اگه گریفیندور نشد،اسلایترین رو ترجیح می دم...هافلپاف و ریونکلاو رو دوست ندارم چون احساس میکنم من به درد اونا نمی خورم...
اسلایترین رو هم دوست دارم چون اسنیپ توشه
پس لطفا گریفیندور اگه نشد اسلایترین
ممنون


ویرایش شده توسط bahar2007 در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۲ ۱۵:۳۱:۴۰

همیشه یادت باشه کی هستی و برای چه کاری وارد این دنیا شدی..نترس از آیندت و همیشه امید داشته باش و لبخند بزن...
روزهای خوب در راه است


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۱:۴۰ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹
#6
تصویر شماره 3



شب هالووین بود و سوروس در راه رو های طولانی هاگوارتز قدم می زد....فکرش به جایی مشغول بود. آنقدر فکرش مشغول بود که حتی وقتی هری از کنارش رد شد تا به سرسرا برود و برایش زبان درآورد نفهمید تا از گریفیندور امتیاز کم کند...

شب هالووین برای سوروس شب وحشتناکی بود..چهارده سال پیش در آن شب،سوروس تمام زندگی اش را از دست داد...تمام زندگی سوروس،لی لی بود....مادر هری پاتر...

سوروس می دانست همه ی جادو آموزان هاگوارتز به جز اسلایترینی ها از او متنفرند!..خودش این را خواسته بود.بعد از مرگ لی لی به دست ولدمورت خودش خواسته بود همه از او متنفر باشند...ولی در واقعیت سوروس مردی شجاع و مهربان و البته داغ دیده بود.

سوروس خاطراتش را در ذهنش مرور می کرد که به دفترش رسید....وارد دفترش شد.اصلا دلش نمی خواست در جشنی که بر پا می شد،شرکت کند...در دفترش آینه ای را دید...با خود گفت:
_کی این آینه رو اینجا گذاشته؟

جلوی آینه رفت و خودش را در آینه دید.لی لی را دید که در بغل سوروس،آرام گرفته بود...

بر می گردیم به وقتی که هری برای اسنیپ زبان در آورد

هری از اینکه دید اسنیپ هیچ عکس العملی در برابر زبان دراوردنش نشان نداد،خیلی تعجب کرد...به هرمیون و رون گفت:
_بچه ها رفتار اسنیپ خیلی عجیب شده!من میرم دنبالش ببینم چه خبره...
و به دنبال اسنیپ راه افتاد...

هری آرام آرم به دنبال اسنیپ می رفت که دید اسنیپ وارد دفترش شد.هری متوجه شد که اسنیپ یادش رفته بود که در دفترش را ببند و در دفترش کاملا باز بود...

هری دید که اسنیپ جلوی آینه نفاق انگیز ایستاده است...می دانست که نمی تواند آن چرا که اسنیپ می بیند،ببیند...
ناگهان هری متوجه چیزی شد...اسنیپ با خودش حرف می زند!
هری گوش هایش را تیز کرد تا ببیند که اسنیپ با خود چه می گوید:

_لی لی من واقعا هری رو دوست دارم...به خاطر چشم هاش ...چشم های سبزش که شبیه توست...از اون محافظت می کنم چون یه روزی جیمز منو ازمرگ نجات داد.خودم یه روزی به دامبلدور،مدیر مدرسه هاگوارتز گفته بودم که همیشه از هری مراقبت می کنم و دامبلدور در جوابم به من گفته که می خواهم همیشه جونم رو برای هری به خطر بندازم؟لی لی،روزی که هری اولین بازی کوییدیچش رو بازی کرد،کوییرل داشت طلسمش میکرد و من خنثی می کردم...ولی همه فکر می کردن که من طلسم میکنم...لی لی دلم خیلی برات تنگ شده....

هری از تعجب برجایش خشک شده بود...باور نمی کرد که اسنیپ روزی مادرش را دوست داشته باشد...باور نمی کرد که روزی اسنیپ جانش را نجات داده بود...

خیلی آرام وارد دفتر اسنیپ شد و دستش را روی شانه اسنیپ گذاشت...اسنیپ برگشت..هری باور نمی کرد که اسنیپ گریه می کند...
اسنیپ تا هری را دید پرسید:
_همه ی حرف هامو شنیدی؟
+همشو شنیدم....

هری این را گفت و از دفتر اسنیپ خارج شد و به طرف سرسرا رفت تا هم به جشن برسد و هم برای رون و هرمیون ماجرا را تعریف کند...
پایان







امیدوارم این دیگه قبول بشه.


بعضی جاها سرعتش زیاد شده بود. مثل جایی که هری تصمیم گرفت به دنبال اسنیپ بره. این عجله ممکنه تمرکز خواننده رو به هم بریزه.
برای دیالوگ ها فقط از - استفاده میکنیم. حتی اگر چند تا دیالوگ از گوینده های مختلف پشت سر هم باشه.
آخر پستت انتظار رفتار تند تری از اسنیپ داشتم. ولی معتقدم این ها اشکالاتی نیستن که باعث بشه اینجا نگهت دارم. با ورود به ایفای نقش، خودت متوجه خیلیاشون میشی. پس...

تایید شد!

تو هم که مرحله بعد رو جلو جلو رفتی!


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۶ ۱۱:۵۵:۰۱

همیشه یادت باشه کی هستی و برای چه کاری وارد این دنیا شدی..نترس از آیندت و همیشه امید داشته باش و لبخند بزن...
روزهای خوب در راه است


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۳۷:۲۹ یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹
#7
#6


تصویر شماره پنج

وقتی نامه هاگوارتز به من رسید،از خوشحالی نمی دونستم باید چه کار کنم.آنقدر جیغ کشیدم که همسایه ها آمدند و در خانه را زدند و گفتند:چه خبر شده است؟من عاشق هاگوارتز بودم،ولی فکرش را هم نمی کردم روزی نامه اش به دستم برسد!حالا در قطار سرخی نشسته بودم که من را به هاگوارتز می برد....

پشت سر پروفسور مکگوناگال به سمت سرسرای عمومی در حرکتیم.وقتی وارد سرسرا شدیم،همه به من نگاه می کردند،چون من اولین کسی بودم که از ایران می آمدم.

پروفسور مکگوناگال اسم ها را می خواند:
جیمز پاتر...

ریموس لوپین...

پروفسور همین طور اسم هار را می خواند تا به اسم من رسید.

به سمت صندلی رفتم و روی آن نشستم.پروفسور کلاه را روی سرم گذاشت.کلاه در گوشم زمزمه می کرد:
خب خب خب....به نظر میرسه که خیلی شجاعی.....پشتکار هم داری.انگار می تونی به هم گروهی هات کمک کنی...فهمیدم تو رو تو کدوم گروه بندارم...
کلاه با صدای بلند گفت:
گریفیندور.....
.

اعضای گریفیندور خوشحال شدند.من هم خوشحال شدم.به سمت میز رفتم و نشستم.همه با من دست می دادند و من احساس رضایت می کردم.
پایان



شروع و پایان داشتی و تقریبا یکپارچه بود متنت. ولی در اون قالبی که انتظار داریم، نبود. خوندن بقیه پستای تایید شده کمک می کنه بهتر متوجه منظور من بشی. چیزی که نوشتی شبیه یه خاطره یا روایت نسبتا سریعی از یه اتفاق بود. برای داستانت گره ایجاد کن و خواننده رو درگیر کن. اینجوری داستانت جذاب تر میشه.
به نظر من نوشتن توصیفات از زاویه‌ دید سوم شخص راحتتره. مثلا پاراگراف آخر رو میشد گسترده تر و با جملات واضح تری بیان کرد. به جاش میتونستی بگی احساس شادی و رضایت عمیقی وجودم رو در بر گرفت. به محض اینکه کلاه از روی سرم برداشته شد، از جام پریدم و به طرف اعضای گروه گریفیندور رفتم که با لبخند من رو تشویق می کردند!

منتظر یه پست بهتر هستم.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۸ ۲:۰۷:۳۷

همیشه یادت باشه کی هستی و برای چه کاری وارد این دنیا شدی..نترس از آیندت و همیشه امید داشته باش و لبخند بزن...
روزهای خوب در راه است


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱ دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸
#8
تصویر شماره ۵
لی لی با پدر،مادر و خواهرش در خانه نشسته بودند و گل می گفتند و گل می شنیدند.
ناگهان یک جغد جلوی پنجره ی خانه نشست.لی لی به سمت پنجره رفت.جغد حامل یک نامه بود.روی نامه باجوهر سبز رنگ نوشته بود:لی لی اوانز
لی لی به مادرش گفت:مادر یک نامه برای من رسیده است.از مدرسه ای به نام هاگوارتز
مادر گفت:بازش کن ببینیم توش چی نوشته؟
لی لی نامه را باز کرد؛نامه را بلند خواند:سرکار خانم لی لی اوانز شما به مدرسه ی جادوگری هاگوارتز دعوت شده اید!
همه به جز یک نفر خوشحال شدند(خودتون می دونید کیه)
روزی که به هاگوارتز رفت،پروفسور مک گونگال گفت:اسم هر کسی را که خواندم بیاید تا گروهش را مشخص کنم.
(لی لی اوانز)
کلاه گروه بندی را روی سرش گذاشت.کلاه در گوشش زمزمه کرد:خب،شجاع که هستی،پایبند به قوانین و ماگل.بهترین گروه برای تو...
بلند گفت:گریفیندور.
لی لی به سمت میز گریفیندور رفت.همه ی دانش آموزان دست زدند.از میان جمع فقط یک نفر ناراحت شد که لی لی گریفیندوری شده است،اونم سوروس اسنیپ بود

یخورده بهتر شد الان.
ولی یه کوچولو دیگه باید بهتر بشه. یه سری جاهارو من میبینم که پرانتز گذاشتی به جای اینکه توضیح بدی، انگار حوصله نداشتی، خواستی خلاصه کنی.
نکن از این حرکتا، قشنگ و راحت وقت بذار و توصیف کن. حالات شخصیت ها، وضعیت صحنه در اون لحظه، اینارو راحت بنویس، هرچیزی که میاد تو ذهنت راجع به اون صحنه رو بنویس. عجله نکن توی نوشتن اصلا.
یه نکته دیگه اینکه هروقت پاراگرافت رو تموم کردی، دوتا اینتر بزن، بعد برو پاراگراف بعد.
حتما هم یه نگاهی به پستای قبلی بنداز، ظاهرشونو قشنگ ببین چجوری نوشتن، یکم دستت بیاد.
و خب... منتظر دیدن یه پست بهتر ازت هستم. ببینم چیکار میکنی!

فعلا تایید نشد!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۲۰ ۲۳:۳۹:۲۷

همیشه یادت باشه کی هستی و برای چه کاری وارد این دنیا شدی..نترس از آیندت و همیشه امید داشته باش و لبخند بزن...
روزهای خوب در راه است


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۷ دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸
#9
اسنیپ جلوی آینه نفاق انگیز
اسنیپ توحال خودش بود.همینجوری هی می رفت تا خودشو تویه اتاق کوچک پیدا کرد.اسنیپ بادیدن چیزی که توی اتاق خیلی تعجب کرد.توی اتاق آینه ی نفاق انگیز بود!
اسنیپ گفت:مگه دامبلدور این رو به دور دست ها نفرستاد؟
به جلوی آینه رفت.توی آینه عکس خودشو با لی لی دید که دست به گردن هم انداختند و خوشحال بودند.
اسنیپ دلش گرفت و اشک تو چشماش حلقه زد.برای اینکه اونو
و لی لی از کودکی باهم بزرگ شده بودند.اما جیمز پاتر اونا رو از هم جدا کرده بود.
دیگه طاقت نیاورد و از اتاق بیرون رفت.


خیلی خیلی خیلی کوتاه نوشتی. انتظار داریم داستان طولانی‌تری بنویسی. بیشتر راجع به چیزایی که اسنیپ می‌بینه و احساساتی که بهش دست می‌ده توضیح بده. می‌تونی یه نگاه به داستان نفرات قبل از خودت هم بندازی تا دستت بیاد که چی کار باید انجام بدی.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۲۰ ۱۷:۲۳:۱۵

همیشه یادت باشه کی هستی و برای چه کاری وارد این دنیا شدی..نترس از آیندت و همیشه امید داشته باش و لبخند بزن...
روزهای خوب در راه است






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.