هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۱:۲۹:۱۹ جمعه ۲۶ دی ۱۳۹۹
#1
پایان سوژه:


- بیا بیرون.

کتی کیسه را روی زمین گذاشته بود و انتظار داشت که یک محفلی سیاه از درون آن به بیرون بپرد.

- بت می گم بیا بیرون!

کیسه هیچ حرکتی نکرد.

- اصن به جهنم! همون تو بمون!

قطع امید کردن کتی از کیسه همانا و بیرون زدن یک توده بزرگ مو از کیسه همانا!

- عه! بالاخره از توی کیسو دراومدی!
- نه نیومدم.
- کله‌ت بیرونه.
- هیچم نیست.

لاوندر - چه سیاهش چه سفیدش - همواره از تایید کردن دیگران پرهیز می کرد.
کتی بل که از طرفی خیالش راحت شده بود که در طول این طرف و آن طرف رفتن هایشان سومین محفلی سیاه سَقَط نشده است، کیسه را برعکس کرد تا لاوندر بیافتد روی زمین.

- آآآآآخ!

لاوندر روی جرمی افتاد که خودش را کشان کشان تا آنجا کشیده بود و باعث کج تر شدن بال های کج بچه مردم شد و کسی توجه نکرد که او به جای زبان عقابی به زبان آدمیزادی جیغ کشیده بود، چرا که همزمان در خانه ریدل‌ها از جا کنده شده و خیل عظیم محفلی ها با سرعت به سمت خروجی می دویدند و خودِ دامبلدور هم دری را که چشمم را گرفته بود زیر بغل زده و جلوتر از همه می آمد و از این طرف و آن طرفشان هم طلسم‌های رنگاوارانگ مرگخواران رد می شد و به سمت فیلم های پلیسی هیچکدام به هدف نمی خوردند و تا به خودشان آمدند دیدند جلوی خانه خودشان در جهان خودشان هستند.
و حالا نه تنها یک محفلی را با سه تا طاق زده بودند، بلکه هاگرید هم زرنگی کرده و ترامپ را در جیبش گذاشته بود و برنامه آن شد که بعد از ظهرها بدهند سخنرانی کند تا دورهم کمی بخندند و علاوه بر این ها اکنون یک درِ خیلی محشر هم داشتند که حقیقتا ارزش همه آن ماجرا ها را داشت و می شد در یک شب سرد زمستانی هات چاکلت نوشید و با لذت هرچه بیشتر به آن خیره شد.




...Io sempre per te


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹:۴۹ دوشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۹
#2
بسمه تعالی



- صــــبـــــح بـــــــــخیـــــــر!

پیرمرد فکسنی کش و قوسی به دست‌ها و پاهایش داد و روی لاحافش که کنار شوفاژ پهن شده بود نشست و بدون آن که به هیچ چیز بخصوصی فکر کند برای چند دقیقه به یک نقطه خیره شد.
سپس سرش را چرخاند و به ساعت رو میزی که روی زمین بود نگاه کرد. ساعت چیزی را به یادش می آورد، چیزی مربوط به گذشته، چیزی مربوط به حال و شاید آینده... اما یادش نیامد که چه چیزی، پس اخم کرد و بیشتر زور زد.

- دوئل دارم!

از جا پرید و لحافش را با پا یک گوشه مچاله کرد و بالشت و پرتو را هم رویش انداخت، بعدش... بعدش نمی‌دانست که اوّل برود دستشویی یا اوّل صبحانه بخورد، کمی به طرف این دوید و بعد کمی به طرف آن و در آخر تصمیم گرفت تا به ذهنش رجوع کرده و با استنتاجی دقیق و متحیرانه این موضوع را حل و فصل نماید پس با خودش گفت «وقتی صبحونه می خوریم بعدش می خوایم بریم دستشویی، ولی وقتی می ریم دستشویی...؟» دامبلدور از فکر کردن و استدلال آوردن و نتیجه گرفتن خسته شد و تصمیم گرفت برود صبحانه‌اش را بخورد.
دامبلدور پیر بود و زود خسته می شد.

پیرمرد که حال و توان پایین آمدن از پله ها را نداشت و از طرفی هم دیرش شده بود، از روی نرده‌ها به پایین سر خورد و با فرود روی دو زانو، سُر خوردن را تا وسط آشپزخانه ادامه داد.
او عاشق خوشحالی های بعد از گل مشنگی بود.

درون آشپزخانه اما کسی نبود، یک طرف تل بزرگی از ظرف‌های نشسته و پوست پیاز و دیگر چیزهای مانده از شب دیشب دیده می شد و این بدان معنا بود که دامبلدور خودش می بایست آستین بالا می زد و برای خودش چیزی درست می کرد. پس به سمت کابینت اوّل رفت و درش را باز کرد، خالی بود. کابینت دوّم را باز کرد.

- نوم نوم نوم. جیــــــغ!

در کابینت دوّم لونا نشسته بود و پودینگ می خورد و بعد از کشیدن جیغ، محکم در کابینت را بست.
او علاقه‌ای به شریک شدن خوراکی هایش نداشت و تک خور بود.

دامبلدور کابینت سوّم را باز کرد، سرخ شد و سریعا آن را بست؛ درون کابینت کریچر روی یک زانو دراز کشیده و سینی نقره را در آغوش گرفته بود و گاهی بر آن بوسه می‌زد و گاهی با دست آزاد نوازشش می کرد.
درون کابینت چهارم اما یک کیسه برنج عنبربود وجود داشت و پیرمرد با رضایت خاطر دو مشت از آن درون دهانش گذاشت و دو لیوان آب بالایش نوشید و سپس شکمش را کمی جلوی اجاق گرفت تا مطمئن شود دانه‌ها خوب قد می کشند و بعد بدون هیچ مشکلی قضای حاجت نمود و راهی خانه ریدل‌ها شد.
-عه! من که هنوز پیژامه تنمه.

اهمیتی نداد و دوباره مسیرش را در پیش گرفت.
جلوی در خانه ریدل ها که رسید دست کرد و از گوشِ سرِ معلقی که سابقا به یک شاگرد شوفر تعلق داشت کلید را درآورد و در را باز کرد. پشت در لرد ولدمورت که ناظر باسلیقه‌ای بود را دید که پشت میز نظارت نشسته و صندلی اش را به این سو و آن سو می چرخاند و از زندگی لذت می برد که نگاهش به دامبلدور افتاد و عیشش ناقص شد.
- فسیل مورد علاقه ما.

در همان لحظه صدای شکسته شدن بشقاب ها و روی زمین افتادن چند دیگ شنیده شده و سپس هکتور نفس زنان در آستانه آشپزخانه دیده شد.
- شبیخووون!

لرد تا بیاید فعل و انفعالات ذهنی هکتور را آنالیز کند، او را روی خودش احساس کرد.
- هکتور از روی ما بیا پایین.

پیش از آنکه هکتور پایین بیاید، خیل عظیم دیگر مرگخوارانی که قصد نثار کردن جانشان در راه لرد را داشتند نیز روی او پریدند.
- از روی ما بیاید پایین!

در بین مرگخواران، آریانا که قرابت خونی با پیرِ محفل عشق و انس داشت، قدم به پیش نهاد، چنگی به دامن برادر زد.
- خان داداش، تو رو به مرلین، تو رو به فوکس، تو رو به ارواح اِلی... ارباب رو نکش.
- اِلی کی بود آبجی؟
- بز آبرفورث بود.
-آها. خب باشه... تام نمی‌کشمت بیا بیرون.

ولدمورت مرگخوارها را دانه به دانه به سمت دامبلدور پرتاب کرد و دست آخر در حالی که دندان به هم می خایید گفت:
- اینجا چی کار داری؟ چی از جون ما می خوای؟
- والا یه وقت دوئل داشتم با بلاتریکس.

پیرمرد با شرم و حیا جلو رفته و قبض دوئل را روی میز گذاشت.
ولدمورت نگاهی به قبض انداخت و همزمان دستی به سرش کشید.
- بلا! بلا!

بلاتریکس در حالی که پیشبندی با طرح افعی های ریز و درشت به تن داشت و با دسته‌ای از موهایش قابلمه‌ای را که زیر بغل زده بود می سابید وارد اتاق شد و با دیدن دامبلدور عنان از کف داد. اول قابلمه را به سمتش پرت کرد و سپس دست مومیایی شده سالازار اسلیترین را.

- ته مونده جدمون رو چرا روی این پرت می‌کنی؟
- راست می‌گه!
- ما رو تایید نکن!
- باشه تام!
- باز تایید کرد! به ما هم نگو تام، مامانمون هم ما رو تام صدا نمی‌کنه.

برای یک لحظه سر پرپشم دامبلدور از پشت قابلمه‌ای که در پسش پناه گرفته بود بیرون آمد و به سمت ولدمورت برگشت.
- پس چی صدات می‌کنه؟
- ما رو قدر قدرت، ارباب اربابان، لرد لردان، سیاه سیاهان...
- آناناسِ مامان، میان وعده استواییت رو بیارم توی اتاق یا خودت می‌آی بالا؟

صدای مروپ گانت از طبقه بالا خانه ریدل به گوش می رسید.
- ازت متنفریم دامبلدرو، خیلی ازت متنفریم... الان میایم مادر.

لرد سمت راستش را دید، خبری از هکتور نبود، سمت چپش را دید، خبری از لینی نبود و چاره‌ای نداشت جز آنکه خودش یک سوژه بدهد. پس دست در جیبش کرد و اولین چیزی که به دستش رسید را روی میز گذاشت.
- فِنگ؟ کی این رو گذاشته توی جیب ما؟! اهمیتی نمی‌دیم... این سوژه دوئلتونه.

دامبلدور به گوی بلورین کوچکی که روی میز بود نگاه کرد و سعی کرد ربط آن را به دوئل بیابد، ولی متاسفانه سرعت عمل کافی را نداشت، چرا که بلاتریک بلافاصله به سمت آن خیز برداشت و به سمت پیرمرد پرتابش کرد که به پیشونی او خورده و روی زمین افتاد و شکست. دامبلدور هم با کمی دلخوری پیشانیش را مالید.
- باباجان این وحشی‌بازیا درست نیستا هرچی میاد دم دستت رو ... فیشت!

لرد و بلاتریکس در سکوت به جای خالی دامبلدور و فِنگ شکسته‌ای که او را به درون خودش مکید خیره مانده بودند.
- یادمون باشه یک بار محتویات جیبمون رو بررسی کنیم.

جایی میان ابعاد کیهانی و جهان‌های موازی:

آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور روی جعبه شرودینگر نشسته و به خطوط نورانی که از اطرافش می‌گذشتند را با اخمی از سر تامل نگاه می کرد.

- ببخشید آقا می‌تونم کمکتون کنم؟

صدا مربوط به یک موجود ماورایی هجده بعدی بود که میان اشکال و ماهیات مختلف نوسان پیدا می‌کرد و این نوسان در شکل ظاهری و جنس صدایش متبلور بود.

-نه باباجان، خوبم.
-اهم... مطمئن هستین؟ اینجا ایستگاه میان جهانی هستش هاااااااااا!
- آره باباجان.
- موجودات فانی چیزی از اینجا متوجه نمی‌شن.
- من دامبلدورم.
- خب... مثلا اون خطه که قرمز و مشکیه چیه؟
- اون جهانی هستش که من توش دیکتاتوری بودم که جهان رو متحد می‌کنه و بعد دستور می‌ده همه خودشون رو آتیش بزنن و آخر سرم زمین رو با یک بمباران هسته‌ای از بین می بردم که منجر به از بین رفتن تعادل مغناطیسی کهکشان و بیگ بنگ دوّم می شدم ولی متاسفانه خار ماهی در سی و پنج سالگی گیر می کنه توی گلوم و ناکام باقی می مونم.
- جالبه.

راهنمای میان کهکشانی و جهان ‌های موازی دامبلدور را از روی لبه جعبه به پایین هل داد.
- ناااااا مرررررررررد!
- خاکِ عالم!

راهنما با ابلیس اتصالی کرد و در نتیجه دامبلدور برای همیشه سرگردان شد.

جهان 959:

دامبلدور خودش را در میدانی بزرگ یافت که حول یک درخت تنومند بنا شده بود و اطرافش را دکه‌هایی پر می کرد که جنس های مختلفی می فروختند که عموما از محصولات ارگانیک گیاهی و حیوانی تشکیل می‌شدند، شیر، پنیر، سیب، کدو و... پیرمرد دستی به ریش بلند و بی‌نظیرش کشید و مشغول تفکر شد.

- پروفسور!
- باباجان!
- بکش کنار!

زن چاق که چهره خشنی داشت و یک گاریه بزرگ پر از کدوحلوایی را هل می‌داد با شصتش به کنار جاده اشاره کرد و پیرمرد هم با ناامیدی عقب عقب رفت و با خوردن به درخت خورد و آهسته به پایین سرخورد و دوزانو نشست.

- بیا.

زن که دلش به حال پیرمرد سوخته بود، یک عدد کدو حلوایی را به سمت دامبلدور پرتاب کرد و راهش را کشید و رفت. دامبلدور هم که گرسنه بود آن را برداشت تا به نحوی آن را بخورد.
- این چرا... یه جوریه؟
- خوبه مگه نه؟

دامبلدور به بالای سرش نگاه کرد و پیرمردی ژنده پوش تر و پیرتر و فرتوت تر از خودش دید که لباس های مندرسی به تن داشت، پس کدویش را زد زیر آن بغلش که دور از دیدرس مهمان ناخوانده اش بود.
- پیشته، این مال خودمه.
-نه نه... تام رو می‌گم.

پیرمرد غریبه مثل سگ دروغ می‌گفت.
چشمانش دنبال کدو بودند.

- تام؟ کدوم تام؟

دامبلدور می دانست که در آن جهان موازی...
- اینجا کجاست اصلا؟

دامبلدور هیچ چیز راجع به آن جهان موازی نمی دانست.

-اینجا؟ همه می دونن که اینجا زیر سایه‌س.
- خودم می‌دونم باباجانم که زیر سایه این درخته‌ایم.
- نه، اینجا زیر سایه تامه.

غریبه دستی به کمرش زد و با تحسین درخت را ورانداز کرد.

- تام؟ عجب... قرچ... اسمش به نظرم آشناست...

دامبلدور در حالی که با نگاه نافذش درخت را وارسی می‌کرد، کدویش را گاز می‌زد و هیچ توجهی به صاعقه روی آن نکرد و بیشتر ذهنش معطوف به آن بود که زندگی کردن با مردمی که روی درخت‌های کوی و برزن اسم می‌گذارند و به غریبه ها کدو می‌دهند شاید چندان هم بد نباشد...




...Io sempre per te


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۰:۴۰:۲۱ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
#3
سلام سلام سلام، تو رو خدا بلند نشید باباجانیان، نه... خواهش می کنم.
مرلین سرشاهده واسه تنفس به زور وقت گیر میارم ولی امروز یهویی حس دوئل بهم دست داد، بعد از مدّت ها گفتم برگردم به میادین... همینجوری از بلوک تاپیک‌ها گذشتم گفتم دوشیزه بلاتریکس بلک-لسترنج رو به دوئل دعوت کنم. امیدوارم قابل بدونن و قبول کنن. راستی مدتشم MP3 حساب کنید. نهایتا یک هفته.

از اینا بگذریم یه بغل به بابا نمی‌دین؟


فسیل مورد علاقه ما!

ما بلند نمی شویم... به خودی خود، بلند بودیم!
تقصیر ما نیست که حالت نشسته ما، هم قد حالت ایستاده شماست.
شما به اندازه کافی و حتی بیشتر از کافی اکسیژن مصرف کردین. به نظر ما کافیه دیگه. متوقفش کنین.
بلا اصلا دوئل نکرده و نمی کنه و نخواهد کرد!
ولی به شما که رسید، متوقف شد!
نمی دونیم چرا!
ولی به هر حال قبول کرد.

بغل می دیم...برین به هاگزمید... یه باغ وحش داره. توی قفس اسب آبی با آغوش باز در انتظار شما هستیم. چشماتونو ببندین و دوان دوان و بدون لحظه ای توقف، وارد قفس بشین.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۲۲:۲۷:۱۰



...Io sempre per te


پاسخ به: تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳:۲۱ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۹
#4
یادم نمی آد برای تولدهای سایت هیچوقت پیام داده باشم و از این کارا کرده باشم ولی امسال به نظرم یک مقداری ویژه هستش تولد سایت. از این جهت می گم که هفده سالگی سنی بود که جادوگران دنیای هری پاتر دیگه کاملا بزرگسال به حساب می اومدن و برای استفاده از جادوشون آزاد بودن. به خاطر همه خاطرات خوب و بد سالی که گذشت... سالهایی که گذشت، چیزهایی که یادگرفتم و امیدوارم بیشتر هم یاد بگیرم و آدم های خوبی که شناختم ازت ممنونم جادوگران. پاینده باشی باباجان. :)


پ.ن: راجع به دورهمی و میتینگ و اینا خواستم اشاره بکنم که مدیریت که در جریان کرونا و مشکلاتش هست و درست نیست سایتی که ادعای اشاعه فرهنگ و ادب داره این وسط رسما در تضاد با شرایط عمل کنه... اگه بتونه عمل کنه (قانون منع عبور و مرور و تعطیلی اماکن مختلف و قص علی هذا) و خواستم پیشنهاد بدم که این جشن کوچولو رو به صورت آنلاین و ویدیو کنفرانس برگزار کنید. البته فقط پیشنهاده مدیران خودشون عاقل و بالغ هستن.




...Io sempre per te


پاسخ به: مشورت با آلبوس دامبلدور
پیام زده شده در: ۱۰:۴۳:۲۹ چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹
#5
سلام باباجان و اینکه خوش اومدی،
قبرستون محفلی‌ها؟! اصلا از هر موضوعی بگذریم این اسم تاپیک مشکل داره، زیادی سیاهه. اون قبرستان خانه ریدل که در خانه ریدل هست جاش درسته، توی کتاب‌ها بوده، به ایفای نقش مرگخوارها هم می خوره... برای زدن همچین تاپیکی برای محفل حداقلش اینه که اسمش تغییر کنه.

البته این تنها مشکل تاپیکی که پیشنهاد دادی نیست، مورد دوم این هست که خب... تاپیک خاصی یا تاپیک رول زنی معمولی؟ چون در حال حاضر محفل تاپیک‌های بدون سوژه کم نداره و چه کاریه یکی دیگه بهش اضافه بشه؟ اگر سوژه خاصی هم مدنظرت هست که بزنی به من اعلام کن تا بررسی بشه و باهمدیگه ببینیم کدوم تاپیک مناسبشه و اون رو بهت پیشنهاد کنم.

در نهایت امر اینکه متاسفانه نمی‌تونم پیشنهادت رو بپذیرم ولی بازم ممنونم که اومدی و ایده‌ت رو با ما به اشتراک گذاشتی.

من و گیل؟ کتک؟ پوووف... چی می‌گی؟ اشتباه شده باباجان.




...Io sempre per te


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۷:۱۵ جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹
#6
بسمه تعالی


دخترک روی صندلی چوبی بزرگی نشسته و در حالی که زانوهایش را به هم می‌فشرد معصومانه کفش‌هایش را وارسی می‌کرد؛ کفش‌های سابقا سفید کانورسی که حالا منقش به تصویر یک گله گرگینه بود. از طرفی هم به صدای کشیده شدن قلم روی کاغذ پوستی گوش می داد.

- خب!

سرش را بالا آورد و یک جفت چشم آبی را دید که از پشت عینک‌های هلالی به او نگاه می کردند. پیرمردی پشت یک میز چوبی بزرگ که حالا بیشترش را پرونده های رنگارنگ قطور اشغال کرده بود.

- تموم شد قربان؟

با نگاهی مملوء از خوف و رجاء به پیرمرد نگاه کرد.

- آره باباجان.

پیرمرد صاف نشسته بود و از فراز انگشتانی که در هم قلاب شده بودند به دانش آموز نگاه می کرد.
منتظر بود تا مخاطبش مکالمه را به پیش ببرد.

- اخراجم؟

لبخندی تلخ به چهره پیرمرد نشست و دستش را دراز کرد تا یک پرونده نه چندان قطور را از یک طرف میز بردارد و در مقابل چشمان دخترک بگیرد.
- همین یکی برای اخراج شدن کافیه باباجان...

پرونده را باز و چشمانش را تنگ کرد تا نگاهی به محتوای آن بیاندازد.

- ... شیش فقره حمله و گاز در زمان ماه کامل.

پالی آب دهانش را قورت داد و با خودش فکر کرد که واقعا شرم‌آور است که تنها دو نفر تهدیدش را جدی گرفته و گزارشی ارسال نکرده بودند.
- بعد این یعنی چی می‌شه؟

با تصور تمام چیزهایی که ممکن بود انتظارش را بکشند گوشه لبش را گزید و منتظر جواب مدیرمدرسه ماند.
پیرمرد از سر جایش بلند شد و در حالی که سرانگشتانش را روی میز به دنبال خودش می‌کشید، میز را دور زد و مقابل دخترک قرار گرفت.
- می دونی باباجان... رفتاری که شما از خودت نشون دادی به من می گه که نمی تونم برات کاری بکنم تا توی هاگوارتز بمونی و به تحصیلت ادامه بدی که خب این خیلی غم انگیزه...

سپس دامبلدور به گوشه سقف خیره شد؛ گویا در تلاش برای به یاد آوردن چیزی است.
- مگر اینکه...

پیرمرد به چشمان پالی خیره شد و صبر کرد تا مخاطبش زمان کافی برای رسیدن به این نتیجه که چاره‌ای جز پذیرفتن هر آنچه به او گفته خواهد شد ندارد.

- مگه اینکه چی؟

دامبلدور در حالی که به نظر می رسید دارد با خودش حساب و کتاب می کند به طرف پنجره دفترش برگشت و گفت:
- خب من دامبلدورم، و دامبلدور هم نمی تونه هر کاری رو انجام بده دیگه، حالا به نظرم خیلی خوب می شد که می اومد و این کارها رو به جای من و برای من انجام بده! نظر تو چیه باباجان؟

لعنتی! هیچ راه فراری به ذهنش نمی رسید.

- جهنم! فکر کنم من بتونم...

آن جفت چشم آبی روشن معصوم به ناگاه با برقی از شیطنت تیره شدند و لبخند پدرانه به خباثت آلوده شد.
- بسیار هم عالی!

چند لحظه بعد پالی خودش را در حالی یافت که مچ دستش در دستان دامبلدوری قرار گرفته بود که با سرعتی باورنکردنی پله‌های هاگوارتز را دوتا یکی طی می کرد و به در و دیوار کوبیده می‌شد.

چند ساعت بعد، لندن، محله بکر، شماره 21:

آلبوس دامبلدور روی زانو خم شده و نفس نفس می زد و در کنارش هم پالی چپمن با موها و سر و وضع پریشان در حالی که لرزش خفیفی داشت؛ خودش تصور می کرد در اثر برخورد ضربات زیاد به جمجمه اش دچار پارکینسون شده است.

- برو...هه... بابا... جان.
دامبلدور در همان حالی که نفس نفس می زد به در خانه شماره 4 اشاره کرد.
تصور اینکه این خانه چه چیزی بود و نیاز به چه نوع رسیدگی داشت که دامبلدور نمی توانست شخصا به آن رسیدگی کند نگرانش می کرد. با احتیاط جلو رفت و مقابل در ایستاد و یک نفس عمیق کشید.

- حالا چی کار کنم؟
- انگشتتو بذار روی زنگ باباجان و تا زمانی که نگفتم برش ندار.

و پالی همان کاری که به او گفته شده بود را انجام داد.
منتهی مراتب با همراه شدن صدای زنگ با فحش کمی دچار تردید شد و سرش را برگرداند تا ببیند دستور بعدی چیست.
- دامبلدور کجا رفتی؟!

هیچ اثری از پیرمرد دیده نمی شد و پالی نیز فراموش کرد تا انگشتش را از روی زنگ بردارد؛ اشتباهی استراتژیک که سبب رکیک‌تر و غیض‌آلودتر شدن فحش ها شود.
در همین حین سر دامبلدور از صندوق پست بیرون آمده و لبخندی به پالی زد.
- فرار کن باباجان.

و سر دوباره در صندوق پست فرو رفت.
توضیح بیشتری لازم نبود، پالی به سرعت پا به فرارگذاشت... یعنی قصدش را داشت.
حالا در گشوده شده و مردی قد کوتاه و بور با سبیلی پرپشت و چهره‌ای که از خشم سرخ شده در مقابلش ایستاده و یکی از دستانش به واسطه صدمه‌ای که در جنگ دیده بود به شدّت می لرزید و از درون خانه صدای آزاردهنده زیینگ به گوش می‌رسید.
انگشت پالی همچنان روی زنگ بود.

- خوب هستین؟

پر واضح بود که مرد خوب نیست.
خوب ها روی زن‌ها و دختران دست بلند نمی‌کردند.


ساعتی بعد، دبیرستانی در حومه لندن:

- بشین سر جات توله گاو حمال!

معلم این را فریاد زده و با تمام قدرت گچ را به سمت دانش آموزی که جلوی پالی و دامبلدور نشسته بود پرتاب کرد که با جا خالی دادن او به پیشانی دخترک خورد. دخترکی که سرش را با باند بسته و زیر یک چشمش کبود شده و اگر هم راه می رفت می توانستید ببینید که به وضوح می لنگد.

- شل مغز شنقل به گچ من جاخالی می‌دی؟

معلم منتظر توضیحات نشد و دست دراز کرد و دانش آموز جلویی را از نیمکت بیرون کشید، چند مشت به گونه‌هایش زد و سپس با یک لگد به سقفش کوبید و پیش از آنکه بیافتد روی زمین یک پایش را گرفته و در هوا او را دور سرش چرخاند و دقت کرد در طول چرخش سرش با دیوارها برخورد کند و در نهایت دو دست را به دور کمر دانش‌آموز حلقه کرده و به زمینش کوفت. پس از آن بلند شد و گرد و خاک لباسش را تکاند.
- حالا برو گمشه سرجات، الدنگ!

پسر هم که بسیار تقص بود از سر جایش بلند شده، یک مشت دندان را درون سطل آشغال تف کرد.
- عصن عم دعد نعاشت!

به سمت نیمکتش راه افتاد ولی پیش از رسیدن به آن به دلیل خونریزی های داخلی جان سپرد.
در انتهای کلاس، پالی ناخودآگاه خودش را به دامبلدور چسبانده بود و به جسدی که سایرین بی تفاوت به آن به کارشان می پرداختند نگاه می‌کرد.

- این قد بهش نگاه نکن، اینا همه عقده توجه دارن، درستو بخون!

پالی بلافاصله سرش را به دفتر چسباند و تا زمانی که مطمئن نشد معلم نگاهش را از او برگرفته سر برنداشت. پس از آن با احتیاط سرش را روی کاغذ به سمتی که دامبلدور نشسته بود چرخاند و آنجا با دیدن دهانی که به لبخند نیمه باز بود و چشمان براق پیرمرد احساس نوعی گرفتگی در قلبش کرد؛ چیزی شبیه به سکته.

- بیا باباجان.

دامبلدور یک پوکه خودکار و چندتکه ریز کاغذ را به سمت دختر دراز کرد.
- نه.
- آره.
- نه.
- آره.

پالی کاغذها و بدنه خودکار را از دامبلدور گرفت و سپس صلیبی روی سینه‌اش کشید.
در طرف دیگر معلم چاقه طاس با شور و حرارت مشغول درس دادن بود.

- دو به علاوه دو می‌شه چهار! چهاااار! فهمیدین؟ شما اصن ذاتا نفهمین چیو می‌خواین بفهمین...

تق!


با چسبیدن تکه کوچک و خیس کاغذ به نقطه‌ای که ریزش موی مدرس از آن شروع شده بود، سکوتی فراگیر شد.
سطح پوستی که کاغذ روی آن فرود آمده اندک اندک به سرخی گرایید و در حالی که از آن دود بلند می‌شد، هوا از شدت حرارتش موج برداشت.
معلم بدون آنکه به طرف دانش‌آموزان برگردد از روی شانه زمزمه کرد؛ زمزمه‌ای که همه به وضوح شنیدند.
- کی بود؟ ... کاریش ندارم.
- آقا این بود.
-دِه! :why:

دامبلدور بدون لحظه‌ای تردید انگشت اشاره‌اش را به سمت پالی گرفته بود.
او بیشتر از آنچه تمایل داشته باشد بچه مثبت بود.

- چرا لوم دادی نامرد.
- باباجان گفت کاریت... نداره.

پیش از پایان جمله دامبلدور، کمربندی به دور گردن پالی حلقه شده و لحظه‌ای بعد او دیگر آنجا نبود.
برخی از مردم محلی باور دارند هنوز هم صدای جیغ و فریادهای دخترکی را از درون مدرسه می‌شنوند...

دو روز بعد، سرسرای عمومی هاگوارتز:

روزی بود مثل همه روزهای دیگر، دانش آموزان پچ پچ می کردند، بعضی ها بلند می‌خندیدند و بعضی‌ها آرام فحش می‌دادند. برخی یواشکی چیزی را بین هم رد و بدل می‌کردند و عده دیگری از نمرات و سوالات احتمالی امتحان می گفتند. در این بین عده‌ای هم به دور موجودی که تماما باند پیچی شده نشسته و با او صحبت می‌کردند. موضوع صحبتشان راجع به این بود که او یقینا بسیار خوش شانس است که با تمام آنچه در هفته‌های پیش انجام داد، بخشیده شده و حالا در هاگوارتز بود.
پالی چپمن درحالی که سوپ داغ پیاز را به همراه پالپ‌هایش با نی بالا می‌کشید با خودش فکر کرد آیا او واقعا خوش شانس بود؟




...Io sempre per te


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰ شنبه ۱ آذر ۱۳۹۹
#7
دامبلدور منم! دست بزن به ریشم ببین چه خوبه؟
بعدش این تامه! تام! تاااااااااام! بیا ببین این فکر می‌کنه تو منی! شایدم فکر کنه من توام...؟
باباجان فکر می‌کنی کی کیه؟




...Io sempre per te


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۳۲ دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹
#8
بسمه تعالی


- خیلی خب...

نفس عمیقی کشید و انگشتانش را روی چوبدستی و باسنش را روی نیمکت جا به جا کرد تا راحت تر باشد و بعد با حالتی نمایشی دستش را بالا آورده و توده طلایی برگ‌های خشک را نشانه گرفت.

- اندِسکو.

بخش قابل توجهی از برگ‌ها به یک چشم بر هم زدن محو شدند و چندتای باقیمنده زیر نور ماه دنبال هم گذاشتند و رفتند و حالا تنها یک جعبه بزرگ و سیاه باقی مانده بود؛ مکعب مستطیلی دراز بدون هیچ قفل یا جای کلید و دستگیره، صافِ صاف.
چوبدستی مرد هنوز هم به سوی آن نشانه رفته بود.

- آلوهومورا.

صدای دلنگ دلنگ؛ سنگین و کند از درون جعبه بلند شد. فارغ از صدا اگر تغییری هم روی سطح آن در حال وقوع بود، سایه عظیم درختان آن را پنهان کرده بودند.
مرد دست بدون چوبدستیش را به سمت صورتش برد و چشم هایش را زیر عینک مالید.
- چرا دارم این کار رو می‌کنم؟

دو انگشتش را با قدرت روی چشم‌هایش می کشید، بدش نمی‌آمد اگر اتفاقی آن‌ها را از کاسه در می‌آورد. با خودش فکر کرد «اونجوری هم اونا از دستم راحت می‌شن و هم من از دستشون.» اما پیش از آن که این کار را بکند، ضمیر ناخودآگاه دستش را عقب کشید. حالا مجبور بود دوباره به آن منظره تیره و تار چشم بدوزد.
در تمام این مدّت قفل جعبه به سختی مشغول باز شدن بود.

دلنگ

بالاخره باز شده بود.

- به خدا قسم من یه ابله‌م.

قبل از آن که جمله‌اش تمام شود، هجوم هوای سرد را احساس کرد. در طول شب بارها نسیم پاییزی را روی پوستش احساس کرده بود، اما چنین چیزی را... نه. سرمایی بود که وحشیانه از کفش‌ها و جوراب‌های پشمیش گذشته، سیخ از ستون فقراتش بالا رفته و قلبش را منجمد کرد.
به سینه‌اش چنگ زد و چند سرفه خشک کرد.
- می‌دونستم آ...

ابروهایش را بالا داد و چهره در هم رفته‌اش را از هم باز کرد. گوش‌هایش به واسطه شوک زنگ می‌زدند، با این حال می‌توانست صدای «ها» ممتدی را در پس زمینه بشنود. شبیه به گروه کُری که آخرین نواهای یک مرثیه را ادا می‌کردند.

- باباجان چیزی گفتی؟ بیا... بیا.

مخاطبش کهنه پارچه‌ای بود خاکستری که حالا از لبه کناری جعبه بیرون زده بود.
در جوابش چند انگشت چروکیده، لزج و کوچک بیرون خزید و به دنبالش پیکری شنل پوش که بین زمین و هوا معلق بود.
مرد انگشتانش را در هم قلاب کرد و چانه‌اش را روی آن‌ها قرار داد.
- سلام.

سعی کرد بهترین لبخندش را تحویل مهمانش بدهد.
- نظرت با یک وعده شام چیه؟

ادامه دارد...




...Io sempre per te


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳ چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۹
#9
با کی؟

معلومه خودش.




...Io sempre per te


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱:۲۸ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹
#10
همان موقع، ساحلی که همه این ماجراها از آنجا آغاز شده بود:

- فس
- خیر!
- فسس سس.
- اظهار داشتیم که خیر، مسروعیتمان همین مقدار می‌باشد. جنابتان نیز متفسس مگردید، می‌افتد.
- فس فس!

در دور دست‌ها خورشید در حال طلوع کردن بود و نخستین انوار سپیدش در پهنه افق قابل روئیت. در این بین نیز پرنده‌ای سرخ رنگ و گرد، ماری را به چنگال گرفته و به سمت مکانی که در آن یک طناب بلند و تیغ دار در آن بود، حرکت می‌کرد.

- خزنده‌آ، بالکانمان مخسوت گردیدند.
- سس.
- زیرا که جنابتان من جمله معلق بود، حمل می‌گشتی، خود خویشتن خویشمان طلب عدالت داریم، نوبت جنابتان می‌باشد تا جنابمان را حمل بنمایید.

تالاپ!

پرنده مار را رها کرده و وی روی خاک‌ها افتاد.

تیشک!

پرنده دست از بال زدن کشیده، روی مار افتاده و چیزی درون مار را شکست.

- بلعلعلعلعلعلعلوووو!

فریادی بلند به همراه مقدار زیادی کف و حباب روی دریا ظاهر شد. پس از چندی هیولای دریایی معروف با دستانی از هم باز شده، چشمانی کج و زبانی که یک‌وری از دهن بیرون زده بود روی آب آمد و همانجا ماند.

- آه! چه نیکو! جناب مجانبشان خویش به سمت ما آمدند، فاسس‌آ دهان بگشای.

پرنده از یک طرف مار سُر خورده و پایین آمد و با شتاب به سمت دهان نجینی رفت که بسته بود.

- فس فس!
- بر جنابتان عرضه داشتیم که بگشایید.

فوکس برای وا داشتن مار به گشودن دهانش، او را نیشگون گرفت و بعد وارد دهان وی شد.

- آه... می‌نگری که چه بنمودی ای مفسوس؟
- فااااااس؟

پرنده با تکه‌ای چوب پنبه که مقداری شیشه دور و بر آن بود از دهان جانور بیرون آمد و با نارضایتی دستی به کمر زد.
- شیشه عمر جنابشان بشکستی!

***


- عه، نوشابه!
- مال منه!
- نع! مال خودمه! من اوّل دیدمش!
- برو ببینم.

محفلیون و مرگخواران که از تلاش بسیار گلوهایشان خشک شده بود، همگی به سمت شیشه درون اتاق حمله ور شدند.

- خیر، مال خودمونه، بسیار زحمت کشیدیم و حالا خسته‌ایم. پیرمرد تو هم اونجوری نگاه نکن، بهت نمی‌دیم.
-

لرد و دامبلدور به شکل‌های اولیه خودشان برگشتند.

پایان


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۱ ۱۰:۳۷:۱۶



...Io sempre per te






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.