هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰:۲۱ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
#1
بسمه تعالی


- باباجان کسی نیست یه لیوان آب بده دست من؟

آلبوس دامبلدور روی مبل لم داده و با هیجان مطلبی در حاشیه روزنامه را مطالعه می‌کرد؛ ستون کوچکی بود راجع به انواع بافتنی‌ و گلدوزی و قص علی هذا...

- بفرمایید.
- دستت دردنکنه باباجان.

پیرمرد سر برنگرداند، لیوان آب را بر حسب عادت از جایی که انتظارش را داشت برداشته و لاجرعه سرکشید، بعدش هم آخیشی گفته و بیشتر در مبل فرو رفت. حس و حال خوبی به او دست داد. با خودش اندیشید که « واقعا یک لیوان آب توی یه بعد از ظهر بهاری چه قدر می‌تونه حال آدم رو خوب کنه! » و با همین تصور لبخند پت و پهنی به صورتش نشست و لپ‌هایش گل انداخت.

- بی‌اصل و نسبای هیپوگریف بی‌شعور خرِ گاوِ بزه... تو چی می‌گی؟
-

با شنیدن فریادهای فحش و ناسزایی که چنان موزون و دلربا بودند، از روی مبل جست و خیز کنان به سمت تابلو مادر سیریوس رفت تا خودش را از آن اثر هنری بهره مند نماید.
- ببینم؛ تا حالا کسی بهت گفته چشات تسترال داره؟
- چشای عمت تسترال داره... حالا یعنی چی؟

دامبلدور به سمت تابلو خم شد.
- یعنی... آدم می‌خواد واسه دیدنشون بمیره.

مادر سیریوس ابتدا سرخ شد و بعدش به آن طرف تابلو رفت، پرده‌های دو طرف تابلو را هم کشید و از همانجا فحش‌ها و ناسزاهای موهومی را فریاد کشید.

- سلام پروفسور!
- سلامته قربان تی بلامیسر.
- خوبین؟

پیرمرد چندقدمی به سمت ریموند و کوین رفته و در چند قدمی آنها متوقف شد. یک دستش را بالاگرفت و قصد داشت نطقی طولانی و پرحرارت ایراد کند، اما در عوض روی زمین افتاد و دچار تشنج شد.

- پروفسور مرد.
- نه نه نه! پرفسور نمرد... پروفسور فقط به الکل و وایتکسی که کریچر به اون داد تا زدعفونیش کرد یک واکنش طبیعی نشون داد.

جن خانگی لیوان خالی را از کنار میز بلند کرده و با لبخندی پدرانه به پیرمردی که کف سفیدی از دهانش خارج می‌شد، نگاه کرد.

تبریک می‌گم ورود کریچر عزیز رو به محفل ققنوس!


Vita brevis


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۸:۱۴:۵۷ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۸
#2
بسمه تعالی



ای مرلین بزرگوار و عزیز، امیدوارم که در خوبی و خوشی باشی.مرلین جان، من یک پیرمرد هستم که در - خب به واسطه قانون رازداری نمی‌تونم بگم دقیقا کجا ولی حدودی می‌شه-جایی نزدیک میدون گریمولد زندگی می‌کنم. تنها هم نه! کلی محفلی و اینا هم اونجا هست که دور هم خوش هستیم. این محفلی ها خیلی خوب هستن و یکی شون که حتی ورای متر و معیارهای محفلی هم خیلی خوب محسوب می‌شه سره! با سین مکسور البته (شیفتم خرابه!). این سری که می گم شوالیه ای هستش دلیر و نجیب و اینا که ما رو همرزم خودش می دونه. کاری هم نداره که مثلا من پیرمرد تو عمرم کارد نگرفتم دستم، چه برسه شمشیر! البته نیازی هم نیست. چون خیالمون راحته که شوالیه دلیری مثل خودش هست که خودش یک تنه به جای همه مون می‌جنگه و دلمون بهش قرص قرصه.
ولی می‌ دونی چیه مرلین جان؟ خب نمی‌ذارن بنویسم... از اینجا به بعد قلم رو می‌دم به دست ریموند، گوزن عزیز و گرانقدر که اون ادامه بده.

ریموند که از فرط اشتیاق به نوشتن اولین نامه ی زندگیش توی پوست خودش نمی گنجید، شاخاش و از ریش دامبلدور دَر آورد و با زور و مشقت تمام نامه رو از مشت محکم پیرمرد بیرون کشید و عَرررر عَررر زنان شروع به نوشتن کرد!

وای مرلینا! یعنی من دارم الان نامه مینویسم؟ یعنی باس بعدِش رو جلد این نامه هه تُف بندازیم و تمبر چسبونش کنیم؟ البت مرلین، نمدونستن چنتا تمبر باس بزنم خو! امیدوارم ازم راضی باشی!

ریموند بار دیگه با پاکت نامه ی خیس و تف مالی که از سر و کولش اب و تمبر میچکید نگاهی کرد و ادامه داد!

راستش... راستش، روم که نمیشه بگم ولی مرلینا، از روز اولی که پام و گذاشتم توی محفل این سِره عزیز نهایت لطف و به من داشت! اون روزی که کاسه ی سوپ پیاز و با عشق جلوم گرفته بودن... وای خودا اشک توی چشام حلقه زد! اون روز که حیرون و سر گردون بودم و نمیدونستم با یه کاسه سوپ چی کا میشه کرد، سر به داد من رسید!
سر کاسه ی سوپ من و در عوض یه کیلو یونجه از خورجین اسبش، از من قبول کرد!از اون روز به بعد میدونستم با کاسه های سوپم باید چه کار کنم! و اون طعم دلنشین یونجه...
دیه نمی تونم بنویسممم! عَررررر... سر دوست داشتنی ما..., مرلینا... واسمون حفظش کن...عَرررر

مونتگومری که توی نوبت نشسته بود نامه ی خیس و لزج رو از گوزن پوزو گرفت قلم به کاغذ برد:

عااا! قلم افتاد دس خودم! می‌دونی مرلین؟ تو خونه‌ی ما کلی تابلوئه! نگفتم که دلت بخوادها! می‌دونم که خودت هر چند تا که بخوای می‌تونی داشته باشی! پیغومبری دیه، چون کارت درسّه پَ کیفت هم کوکه. البت من که پیغومبر نیستم که بدونم، ولی خو هر موجود ذی‌حیات و ذی‌عقل و ذی‌شعوری به خداوندی خدا و به تربیت درست درمون و با تکیه بر ذی‌شعوری خودش ملتفته که هر کاری سختی‌های خودش رو داره و تا تو اون شرایط قرار نگیره دقیق و دُرُس ملتفت نمی‌شه درجه سختی کار رو. و صد البته که کیفش رو هم!
ها! داشتم می‌گفتم! عرض شود به حضورتون که تو این منزل‌گاهی که ما توش سکنا گزیده‌ایم، خعلی تابلوئه! ولی خب یه چند تا از تابلوهامون دیه ناموساً خیلی تابلوئه! جدای از تابلوی ننه‌ی عمو سیریش که هر دم ما میایم کپه‌مونو بذاریم شروع می‌کنه به جیغ و جاغ، ( و لامصب هرچی هم با کنسرو بازکن افتادیم به جونش که کنده شه از بیخ دیفال نشد که نشد!. ) یه تابلو دیه‌ام داریم که اون در نوع خودش و به گونه‌ای از تابلوی ننه‌ی سیریش هم تابلوتره!
عااا! مثلاً به ما فوش نمی‌ده مثلاً! خو می‌دونی، اَ وختی ما پامونو گذاشتیم تو این کنام مار و افعیان که به کنام شیران و دلیران تبدیلش کنیم مثلاً، ار این ور به اون ور، از این راهرو به اون راهرو، از این اتاق به اون اتاق، از این سالن به اون سالن، از این طبقه به اون طبقه، آقا هرجا ما می‌رفتیم عملاً داشتیم از جانب تابلوهای خونه فوش می‌خوردیم! لامصبا کنده هم نمی‌شدن اصن!
ولی می‌دونی؟ واقعیت اینه که این تابلومون که دیه تابلوتر از خودش، خودشه، تنها تابلوی خونه‌اس که سمت مائه! ( کنده هم می‌شه تازه، اونم با قابلیت جا به جایی و حمل و نقل مطمئن! ) البت اون از همون اول اولش اونجا نبودها! با پای خودش.. ینی چیز، با اسبک خودش اومد! البت ناگفته نماند که اصل تابلوشو ما خودمون رفتیم از محل استقرارش کندیم آوردیم، ولی خب اینم ناگفته نماند خویشتن خویشِ شیردل‌اش با دل شیر خودش اومد! با اسب و شمشیر و زره رزم و زبان فصیح و بلیغ عهد بوقیش اومد! و اونجا بود که من "همرزم" اش شدم!

اینجا بود که ملت دیدن که اگه دس نجنبونن و نوشتن جوزفین رو موقف نکنن، کل کاغذ نامه تموم می‌شه و به بقیه نمی‌رسه. در نتیجه گربه‌ی پنه لوپه خیلی نرم و آروم(!) خودشو مث بختک انداخت رو جوزفین و خود پنه لوپه هم با تحدید به این که «ول نکنی قلمو نوشابه می‌ریزم روش! » کاغذ رو از زیر دست جوزفین کشید و مشغول نوشتن شد:
خب مرلین جان به صورت نوشابه ای برات بگم این سر خیلی همرزم خوبیه نه تنها هم رزم بلکه دوست خوبیه هست اول که اومدم تو محفل بی خبر از همه جا رفتم نوشابه های رو میز رو برداشتم و تو اتاق زیر شیروانی قایم شدم. تا وارد اونجا شدم صدایی از تابلو روبروم اومد: همرزم ما هم مایل به شراکتیم
اول جیغ کوچیک زدم ولی بعد که دقت کردم دیدم سر برام خیلی آشناست. یادم اومد تو هاگوارتز دیدمش. از نگاه تعجبم خنده ریزی کرد و گفت: همرزم ما از همون اول ورود تو را تعقیب نمودیم و فهمیدیم یکی از همون تازه وارد هایی. نگران نباش به همرزمان سفیدمان چیزی نمیگوییم.
و شیشه نوشابه ای از زیر زرهش در آورد و به افتخار هم نوشیدیم.
چند روز بعد هاج و واج نمیدونستم پانتومیم چی هست؟ و اون لحظه بود که سر عزیز اومد به کمکم و اسم من رو گفت. خلاصه نوشابم برات بگه که خیلی این سر محفلی خوبیه. ازت میخوام همیشه سالم بمونه و پیش ما محفلی ها بمونه. اونم برای همیشه.
دستی شونه پنه لوپه رو لمس کرد. پنه لوپه برگشت و با اما رو به رو شد.
-مزاحم نیستم ؟ میشه یه سوال بپرسم؟
-میخوای بپرسی نوشتنم تموم شد آبجی؟
-دقیقا.
-بیا آبجی بقیه توصیفات قابل بیان نی.
اما برگه خیس را گرفت و آبجی در حس رفته خود را تا در اتاق بدرقه کرد.
سلام مرلین بزرگ. مزاحمت که نشدم؟ می خواستم ازت تشکر کنم که کاری کردی این سرکادوگان شجاع به محفل بیاد. سر واقعا چیزی بیشتر از شوالیه ست. اون یه انسان فداکار و یه قهرمان واقعیه! با این که تا حالا ازش سوالی نپرسیدم ولی حس می کنم جواب تموم سوال هام رو می دونه. نمی دونی وقتی شمشیرش رو تو هوا تکون میده و با اسبش از این تابلو به اون تابلو می ره چه حس خوبی به من دست میده؛ احساس میکنم هیچ مرگخواریش با دیدن اون جرئت نمی کنه به محفل نگاه کنه چه برسه که بهش نزدیک بشه! مرلین عزیز یه سوالی داشتم: برای درست کردن چنین تابلویی از چی استفاده کردی؟ از چی استفاده کردی که ایشون انقدر پر ابهت و جذاب شده؟ شوالیه ی داخل این تابلو علاوه بر محفلی بودن یه گریفیندوری عالیه که یادش هیچ وقت از ذهن ها پاک نمیشه. از تو می خوام مراقب این شوالیه خوب و صبور باشی. مرلین جان دیگه حرفی ندارم.

خلاصه کلام، مرلین جان این شوالیه عزیز ما رو حفظ کنه و کاری کن هزارسال دیگه هم کنارمون باشه.
تولدش مبارک.



Vita brevis


پاسخ به: ماجراهای کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰:۲۳ سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۸
#3
بسمه تعالی



ترانسیلوانیا: پرده آخر!

"می‌دونید یه تیم خوب چه تیمیه؟ تیمی که توش هیچی سر جاش نباشه!"


پیرمرد خودش را روی مبل جمع کرده و به تلویزیون خیره شده و با لذتی وصف نشدنی به سخنان گوینده گوش سپرده بود.

"... و اینجا، در همپشایر، همراه هستیم با آقای بنکس، ایشون کسی هستن که در سن شصت و چهار سالگی، در زمانی که هر پیرمردی باید بشینه گوشه خونه، با تلاش و کوشش فراوان تونستن قهرمان مسابقات محلی حلزون دوانی بشن که یکی از اصیل ترین ورزش ها در انگلستانه!"


دهان دامبلدور به لبخندی مدهوشانه نیمه باز مانده بود و چشمانش با شور و شوق به پیرمردی پیزوری درون تلویزیون با زیر پیرهنی رکابی دوخته شده بودند که حلزونی را بالا گرفته بود.

" مــــن هنوزم به خودم باور دارم، من تازه اوّل جووونیمه!"


مرد درون تصویر لبخند پهنی به لب نشانده و دهان بی دندانش را نمایان کرد تا آه از نهاد پیرمرد دیگر بر بیاید و چانه‌اش را به بالشتکی که در آغوش کشیده بود تکیه بدهد و در خیال رویاهایش غرق شود. رویاییش از جایی شروع می‌شد که حلزونی ریزه میزه را در میان سبزی‌ها پیدا می‌کرد و با تلاش و تمرین مداوم به جانوری درشت و عضلانی تبدیل می‌کرد، بعد آن را به محل می‌برد و با نمایشی درخشان همه را مات و متحیر می‌کرد و با همین روال تمام رکوردهای جهانی را می‌شکست و... نه رکوردها و مدال‌هایی که احتمال هیچکدامشان وجود نداشتند - مثلا
پیرمرد فکر می‌کرد چیزی به نام جام جهانی حلزون رانی زاده ذهن خودش است! که خب نبود. - خود حقیر پندار شده است.

" دین دیـــــن دیــــــــــن! بینندگان عزیز، از شما می‌خوام با اخبار ورزشی همراه با همکار عزیزم، استوارت باشید، خب استوارت از اخبار ورزشی چه خبر؟"


در همان لحظه در با شدّت باز شد و تعداد زیادی محفلی به نمایشگر که اکنون موج بر می‌داشت تا ورژن جادویی اخبار را به نمایش بگذارد خیره شدند. مرد کت و شلوار طوسی به تن با صدای بم حالا جای خودش را به مردی کوچک جثه در ردای سبز و زرد داده بود که صدای زیری داشت.

- دیروز آخرین روز نقل و انتقالات بود مگه نه؟
-آره، می‌گن wwa با رودولف به توافق رسیده و قراره اون بشه ذخیره سلوین!
- پیـــش! نه بابا! اون دو فصل پیش خدافظی کرد که!
- منم بعید می‌دونم، اگرم می‌خواس برگرده می‌رفت تو تیم هافلیا... لینی این دوره نیس؟
- اون که من شنیدم داور شده- هیس! شروع شد!

"سلام و درود به جادوگران عزیز در سرتاسر انگلستان که چشمشون رو به مسابقات کوییدیچ این فصل دوخته‌ان! تا به اینجای فصل دو تیم تف تشت با لیست چهارنفره کاملشون، که در کنار حضور افراد با تجربه از چندین استعداد نوظهور هم استفاده می‌کنه؛ اون ها یکی از شانس های اصلی قهرمانی هستن!"


تصویر بازیکنان تیم تف تشت به نمایش در آمد که جام قهرمانی فصل پیش را در میان خود گرفته بودند.

"اون ها که از اوّلین تیم‌های حاضر شده در مسابقات بودن تصمیم گرفتن که تغییری در ترکیب اولیه خودشون ایجاد نکنن! اما آیا اونها می‌تونن از پس بازیکنان تیم خفن تیم یا همون wwa بر بیان؟ تیمی که البته لیستش رو کامل نکرده ولی همین الان هم خیلی‌ها اون‌ها رو اصلی ترین رقیب برای به دست آوردن جام این فصل می‌دونن!"

درون تصویر روبیوس هاگرید، سلوین کالوین و هوریس اسلاگهورن به نمایش درآمدند که دست ها را دور گردن یکدیگر انداخته و سعی در حفظ تعادلشان داشتند.

" نکته جالبی که می‌شه بهش اشاره کرد سابقه حضور روبیوس هاگرید در ترکیب تیم تف تشته که می‌تونه به حساسیت بازی این دو تیم اضافه کنه! ببخشید..."


در همان حال که مجری به تکه کاغذی که در مقابلش بود نگاه می‌کرد، چیزی به پنجره کوبیده شد.

- یکی بره ببینه کیه!
- خودت برو! من می‌خوام ببینم!
- من می‌رم باباجان.

دامبلدور که خاطرات چندان خوبی از کوییدیچ نداشت و دنبال کردن اخبارش هم چندان هیجان زده‌اش نمی‌کرد. از مبل بلند شده و به بیرون جمع خزید، تا به پنجره برسد، جایی که جغدی پیر و فرتوت به شیشه کوبیده شده و منقارش کج شده بود.

- آخی... باباجان با کی کار داری؟

جغد له پایش را بالا آورده و به نامه‌ای که به آن بسته شده بود، اشاره کرد.
پیرمرد پنجره را باز کرده و نامه را از پای جغد باز کرد.


نقل قول:
سلام جناب دامبلدور،

مزاحمتون شدم که بپرسم آیا تمایلی برای حضور در مسابقات کوییدیچ دارین؟

گبریل دلاکور


پیرمرد احساس حلزون بودن کرد!

چندساعت بعد، مهمانخانه‌ای ساکت و تاریک:

-سلام!... پووف!
- صدبار سلام کردی دیگه، یادگرفتی...
- هیس، می‌خورمتا!

دامبلدور نگاهی که چندان دوستانه نبود به پیتزای مقابلش انداخت. پیتزا که دروازه بان تیم ترنسیلوانیا بود نیز در جواب تنها با سس برای خودش عینک دودی کشید.

- اهم... آقای دامبلدور؟ سلام.
- سلام سول!
-سلام!

سو لی به سمت یکی از دیگر صندلی های دور میز دایره‌ای شکل رفته و کلاهش بزرگ لبه دارش را از سر برداشته و آن را روی پاهایش گذاشت. روی سرش کلاه کوچک دیگری بود.

- سلام.
- مم.

گابریل و آندریا نیز به سمت میز آمده و در اطراف آن نشستند.

- خــب، خوبین، خوشین، سلامتین؟

همه با حالتی معذب به دامبلدور نگاه کرده و لبخندهای نصفه نیمه به لب داشتند.

- بد نیستم...
- خب خوبه. ببینید جناب دامبلدور، اهم. لیست تیم رو قبل از اومدن چک کردین دیگه درسته؟
- نه.

سو کلاه کوچک را (که کلاه کوچکتری هم زیرش بود) از سر برداشته و آن کلاه بزرگ روی پاهایش را به جای آن گذاشته و مشغول ور رفتن با آن یکی که تازه از سر برداشته بود شد.
- ببینید، ما شما رو برای یک پستی در نظر گرفتیم که راستش الان پره...
-
- شرمنده پیتزا!
- چی؟
- پروفسور دامبلدور به ترنسیلوانیا خوش اومدین.

دامبلدور بدون اینکه حرفی بزند تکه عینک دودی‌ سسی پیتزا را درون دهانش انداخته و با دهانی پر لبخند زد.
پیرمرد سس دوست داشت.

چند روز بعد، اوّلین جلسه تمرینی:

از دیرباز دانشمندان گمانه‌های زیادی درباره پاسخ این پرسش داشته اند که "وقتی از جلسه تمرینی حرف می‌زنیم، دقیقا از چه چیزی حرف می‌زنیم؟" و باور بفرمایید هیچکدامشان چیزی نبودند که در زمین‌های خاکی کوییدیچ یورک شایر رخ می‌داد نداشتند.

- نه! جان من ره داره تموم می‌شه!
- بعععع!

چوپان دروغگو، گوسفندهایش و سایر ترانسیلواییون درون تشتی بوده و با سونامی کف آلود در حال خفه شدن بودند. همه ترنسیلواییون به جز گابریل.

- هنوز یه خورده کثیفید.
- بلو بلو بلو بلو بلو!

وزیر سحر و جادو که آن زمان معاون بود با اشاره چوبدستی سونامی را درون تشت هم می‌زد و به اعتراض های هم تیمی‌اش آندریا که می‌گفت می‌تواند آن طرف پوستش را ببیند که آن را شسته، گوش نمی‌داد. البته که صدایی از گلوی آندریا بیرون نیامده و هرچه بیرون آمد فقط حباب بود.

- خب دیگه فکر کنم الان دیگه قابل قبول باشید.

جناب معاون با حرکت دادن مچ دستش جماعت را از تشت در آورده و در هوا چلانید تا آبشان را بگیرد. بعد هم یک سفره پهن کرد تا هم تیمی هایش روی آن‌ خشک شوند.

- آخیش!

جماعت روی سفره ولو شدند.

- خاک عالم! دامبلدور نوک موتون افتاده رو خاکا!
- هان؟

گابریل به موی درازی اشاره کرد که از سر پیرمرد فاصله گرفته، مسیری پیچ در پیچ را طی کرده و به اندازه نیم میلیمتر از سطح سفره خارج شده بود.

- نظرتون چیه یه بار دیگه شست و شو بشید؟

پیرمرد موی پر پیچ و تاب را کنده و گذاشت کف دست دوشیزه دلاکور.

- این مو واسه خودت باباجان. هر چقدر دلت خواست بشورش.
- نعععععع! الان مویی شدیم.

ترنسیلوانیایی ها خسته و خیس از سر جاهایشان بلند شدند.

- چاره‌ای نیست. باید دوباره همه‌رو بشوریم.

باقی ساعات جلسه اول تمرین صرف فرار کردن از دست گابریل دلاکور شد.
همینطور تمامی جلسات تمرین بعدی...
و تهدید کردن دامبلدور به جایگزین شدن با یک پیتزای دیگه، به خصوص بپرونیش!
و دیونه بازی در آوردن موقع پیدا کردن سوژه‌های مسابقات...
و تست کردن امکانات جدید اتاق آبی از جمله شکلک‌های گنده متحرک و این چیزا...
و رفتن به غار غول‌های غارنشین و تسترالشون کردن واسه رفتن به جهنم به جای ماها...
و کلی قرض و بدهی بالا آوردن و به فنا دادن باشگاه...
و کش رفتن از خونه مشنگ‌ها و استفاده از وسایلشون تو کوییدیچ...
و لعن نفرین کردن یوآن آبرکرومبی...
و گاو بندی کردن با مورفین گانت واسه باختن تو مسابقه...
و غیبت بازیکنان حریف رو کردن...
و غر زدن برای اینکه چرا داورها دیر نتایج رو اعلام می‌کنن...
و پیدا کردن غول چراق جادو و رسیدن من با بابای مافیایی نازنینم...
و آقای آقازاده‌ای که توی دروازه تیم ایستاد...
و کیف و ذوق کردن و جیغ‌های سرخوشانه ناشی از پیروزی...
و دیر کردن برای رسیدن و دقیقه نودی پست زدن...
و نقد کردن داستان‌های تیم‌های دیگه...
و مردن و گندزدن به عالم والا و زوپس و آرماگدون...
و باز هم تهدید دامبلدور با پیتزاها...
و قهرمان شدن...

چند ماه بعد، قبل از اهدای جوایز تیم قهرمان:

-
- آل گریه نکن، قهرمان شدیم دیگه.

پیرمرد ریشش را بالا گرفته و بینی‌اش را با آن خالی کرد.
- قهرمانی چیه آخه باباجان، من بابای مافیاییم رو می‌خوام، دَدی.

بنــــگ!

- خودتون رو جمع و جور کنید، شما یه پیرمرد متشخص هستین. سنگین رفتار کنید.

دامبلدور خودش را جمع و جور کرده و سنگین شد.
پیرمرد معتقد بود کاپیتان تیمشان یک آرسینوس جیگر درون دارد.

- می‌گم اینجوری خوبه؟

آندریا با موهای طلایی در مقابل اعضای تیم ایستاد.
- به مناسبت قهرمانی این رنگیشون کردم.
- قشنگه! جامم می‌آوردی که باهاش یه عکس ازت می‌گرفتم.
- جام دست گابریله... اونوری رفت.

- بـــــــدبخت شدیم!

ترنسیلواییون جیغ زده و آن وری رفتند بلکه بتوانند جام طلایی را نجات بدهند، نتوانستند و با یک جام آینه‌ای برگشتند. شانس هم آوردند! یک مقدار بیشتر طول می‌کشد یک جام شیشه‌ای نسیبشان می‌شد.
جام را درون قفسه افتخارات باشگاه گذاشتند و رفتند...

- یه‌لحظه‌یه‌لحظه!

ترنسیلوانیایی ها به سمت پیرمرد برگشتند.

- بچه‌ها دلم براتون تنگ می‌شه.

- اشکال نداره دامبلدور... حالا... زود برمی‌گردیم دوباره... استراحت کنید تا بعد که خستگیتون دربره بعد تازه دلتون بخواد تنگ بشه دیگه برگشتیم.
- هووم... آره به گمونم...

پیرمرد همان موقع هم دلش تنگ شده بود.



ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۳ ۲۲:۴۴:۴۴
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۳ ۲۳:۴۳:۱۰

Vita brevis


پاسخ به: نقد پست های انجمن محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱:۵۵:۱۳ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸
#4
بسمه تعالی



سلام باباجان، خوش اومدی.

فقط بذار قبل از نقدت یک نکته‌ای رو بگم، شما الان از من می‌خوای این پست رو به عنوان پستی که بعد از مدّت‌ها زدی بررسی کنم و از چیزهای معمول و رایج در نوشتن بگم، مشکلی نداره ولی با توجه به این که پست پایانی سوژه رو برای من آوردی و این دست و پای من رو راجع به نحوه پیشبرد سوژه‌ت تا حد زیادی می‌بینده، البته همچنان موضوعات زیادی داریم که بتونیم راجع بهشون بحث کنیم! بیا شروع کنیم...


خب، پستت یه شروع عادی داره و شاید چیزی نباشه که خواننده رو میخکوب کنه و به دنبال کردنت وادار، ولی در عوض نه زده‌اش می‌کنه و نه فراری‌ش می‌ده.

نقل قول:
-فسم مثل این که رفته فس کنه
-سوتک تو یه نظر بده همرزم!


بارزترین و درگیرکننده‌ترین نکته این قسمت اون "سوتک" هستش. توی این سوژه من همچین کسی یا چیزی رو یادم نمی‌آد. شاید منظورت اون طوطیه باشه، اگه اینطوره باید راجع بهش توضیح می‌دادی.
اما مسئله دوّم که اونقدرا به چشم نمی‌آد ولی به نظر من مهمتره، هدر دادن سوژه‌ای هست که نویسنده قبلی در اختیارت گذاشته. آشنای نجینی هر شخصیتی می‌تونست باشه و کلی اتفاقات جالب و بامزه رو به وجود بیاره، ولی خیلی ساده حذف شده، حیفه.

گوشتو بیار جلو، علامت دیالوگ اولیه هم یادت رفت!

نقل قول:
-همرزم مگه می شه؟
- آره چرا نشه این تابلو های خونه ریدل همشون طلسم احضار دارن!
-همرزم چنبر زده نشدی؟
-نه تو صدا بزن.
-شمشیر بیا!


این قسمت می‌تونست خوب باشه، یا حتی معمولی باشه، ولی نشده. دلیل اصلیش هم اینه که سِرکادوگانت اصلا شبیه سِرکادوگانی که می‌شناسیم نیست. سِر مغروره، لجبازه، حرف کسی رو نمی‌خونه... اینجا زیادی داره واکنش نشون می‌ده. شاید توی شرایط خاص قبول کردن همچین چیزی ممکن باشه، ولی اینجا اتفاق خاصی هم نیافتاده.

ایده رفتن نجینی توی زره سر خوب بود، به غیر از چیزای معمولی که در این مواقع نوشته می‌شه و البته خود من چندان ازشون خوشم نمی‌آد، می‌شد هزاران هزار کار جالب کرد که شما یکی‌ش رو شروع کردی، همون قضیه اتاق! می‌تونستی بیشتر روش مانور بدی، جاهای مختلف خونه-زره سِر رو توصیف کنی، از گشتن نجینی توی خونه، خوراکی‌ها و وضعش بگی، کلی چیزای بامزه و هیجان انگیز! اما خیلی زود رفتی سر اصل مطلب تا کار رو تموم کنی...

نقل قول:
-قبل از رسیدن به محفل خودم فس فست میکنم!


این خوب بود! به شخصیت می‌خورد، ساده بود و صمیمی و بانمک.

اجازه بده سخن پایانی‌م رو بهت بگم، به نظر من مشکل این پستت بیش از حد تلاش کردن بود. سعی کرده بودی توی هر فرصتی یه چیز خاص بنویسی، پررنگش کنی و بهش مزّه اضافه کنی. ولی مسئله اینجاست که موقع نوشتن آدم باید خودش رو رها کنه، خصوصا موقع طنز نوشتن، تلاش کردن برای اضافه کردن هر چی بیشتره چیزای بامزه کار رو سخت‌تر و بدتر می‌کنه... غذا پختن بعضی از بچه‌ها رو دیدی؟ توی عالم خودشونن و از هرچیزی که به نظرشون خوشمزه‌اس می‌ریزن توی قابلمه‌های کوچیکشون؛ پفک و شکلات و چیپس و لواشک و ... نهایت کار کسی جرات لب زدن بهش رو نداره. ولی قوت قالب مردم دونه‌های سفت برنجه که با نمک شور توی آب جوش بوده و براش هم غش و ضعف می‌کنیم، خودش شبیه یه توضیح یا توصیف ساده‌اس که شاید تلخ باشه با یه دیالوگ کوچولوی معمولی که بهش می‌آد و خیلی ساده می‌تونه کاری کنه که همه برای اون نوشته ذوق کنن.
سخت نگیر، سخت ننویس...


موفق باشید،
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور.


Vita brevis


پاسخ به: نقد پست های انجمن محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰:۴۰ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸
#5
بسمه تعالی



نقل قول:
پروف، شنیدم نقد می‌کنید!


خب فکر کنم درست شنیده باشی باباجان،
بیا بریم ببینیم چه کردی...

نقل قول:
سرکادوگان دل بر کف و جان بر کف و دریا کف و کف در کف با چنبر و طوطی پرحرف و یاران مخلّف از وسط تابلوهای صحرا و بیابان‎های بی‌آب و علف و دریاهای مملؤ از صدف و مزارع کاشت کنف و مردمان مکلّف و گاو و گوسپندان خوش‌علف و پدران و پسران سَلَف و شاهان و شاهزادگان بی‌شرف و باشرف و لعل و دُرّ درون خزف در جستجوی هدفش با سرعت گذشت، اما هرچی با سرعت پیش می‌رفت و تابلوها رو رد می‌کرد بازم چشمش به شمشیرش نمی‌افتاد. در نتیجه بَک ران زد و رفت که جستجوش رو از همون نقطه‌‌ی شروع با دقت بیش‌تری شروع کنه.


چه شروع طوفانی‌ای! منظورم از طوفانی البته شلوغه و خیلی هم شلوغ؛ من توی همین یه پاراگراف کلّی صحنه‌های مختلف می‌بینم و این یعنی کلی کار ذهنی! یعنی یه حرکت سنگین برای شروع خواندن و بیا صادق باشیم، خواننده‌های کمی عزم لازم برای این دست شروع‌ها داره. البته اگه این اتفاق وسط رول می‌افتاد و بعد از جلب اعتماد خواننده شاید قضیه فرق می‌کرد.

ادامه پست و دیالوگ‌ها هم از مشکل مشابه سنگین بودن رنج می‌برن. خواننده اونقدر تلاش می‌کنه بفهمه که باید به جای اون "فس"های نجینی چی بذاره تا متوجه ماجرا بشه که دیگه متوجه این نکته جالب که سرکادوگان هم داره ناخودآگاه فس‌فس می‌کنه نمی‌شه.

نکته دیگه راجع به این شروع تغییر دادن سوژه‌اس. تا قبل از این اتفاق داستان مسیر مشخصی پیدا کرده بود و داشت ادامه پیدا می‌کرد. سوژه‌های خیلی زیادی وجود داشت که می‌شد ازش استفاده کرد، اما شما همه رو بی‌خیال شدی و تصمیم گرفتی داستان رو به جایی برگردونی قبل از همه این اتفاقات. نکته بدتر اینجاس که سوژه رو به مسیر دیگه‌ای بردی که شاید ادامه‌ش سخت‌تر باشه، دلیل اصلی‌ش هم شاید این باشه که به اندازه کافی سرنخ به خواننده ها داده نشده.
گفته شده که الان نوبت به پیدا کردن آشنای نجینی رسیده که خب هیچ ایده‌ای راجع بهش وجود نداره، خودم حدس می‌زنم می‌تونه اون آشنا تصویر مرگخوارا یا حتی لرد باشه که ایده واقعا خوبیه و می‌تونست به نویسنده‌های بعدی خیلی کمک کنه. ولی تلاش ذهنی لازم برای ادامه دادن پست به اون اندازه‌ای هست که اگر کسی واقعا تصمیم جدّی برای ادامه دادن پست شما نداشته باشه سراغش نمی‌آد.

بذار سخن نهایی‌م رو باهات در میون بذارم، می‌دونی مسئله اصلی نوشته‌هات چیه جوزفین؟ تو برای خودت می‌نویسی، چیزی که شاید از بیرون شبیه به تفاخر و پز دادن باشه ولی دلیلش غرق شدن توی خودته. بعد از نوشتن‌هات یک بار دیگه بخون و سعی کن شخصی رو تصور کنی که چیزهایی که تو نمی‌دونی رو نمی‌دونه و به اندازه تو هم باهوش نباشه، آیا می‌تونه داستانت رو بفهمه و ادامه بده...؟

موفق و موید باشی باباجان،
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور


Vita brevis


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۴:۲۰ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸
#6
بسمه تعالی




نتیجه برخورد قلعه گریفندور با قلعه ریونکلاو که گرد و خاک فراوونی به پا کرد و قلعه گریفندور نشون دود همیشه دود از کنده بلند می‌شه!

تبریک به فنریر گری‌بک و تیم گریفندور،
خسته نباشید می‌گم به ربکا لاک‌وود و گروه ریونکلاو که با تمام وجود مبارزه کردن!





اطلاعیه فینال و مسابقات رده‌بندی متعاقبا اعلام خواهد شد.


Vita brevis


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱:۱۴:۵۳ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸
#7
- خب ببینید بچه‌ها... الان بهترین راه اینه که پخش بشیم، هر کسی...

هر کسی به یک طرفی رفت؛ محفلی ها این کاره بودند.

- خب منم از این ور می‌رم.

دامبلدور با عزمی جزم و هدفی راسخ راه افتاد و ساعت‌ها همینجوری داشت برای خودش در آن اطراف می‌چرخید. چیزی هم پیدا نکرد و دست آخر یک نفر او را پیدا کرد؛ مردی بلند قد، با عینک دودی و کت و شلوار اتو خورده و کفشی براق.

- Hello pedar jan, what are you doing?

دامبلدور سکان دار محفل بوده و زبانش خیلی خوب بود.

- Eeeh...emmmm...I!... Am!... CharKhing in ... your beautiful...Horse.

دامبلدور همیشه Horse و House را قاطی می‌کرد.
گوشی توی گوش مرد دیگر خرخر صدا کرد.

-Yes.OK, i'll ask him but he has rish Aaaa!...do you have money?

پیرمرد دست آن‌ها را خواند.
- No money, i am cold and i am hungry.
- I told you, i did'nt?! !

گوشی در گوش مرد کت و شلوارپوش دوباره شروع به پچ‌پچ کرد.
-Ok ... migam OK,! Terroristaye Burned father,

لبخند مرد کت و شلوار پوش به اخم تبدیل شد و سپس دامبلدور را زیر بغل زد.

- تروریست چیه باباجان، من اومدم آب بخورم اصن الانم داشتم می‌رفتم... ولم کن نامرد...

دامبلدور مدّتی در دستان مرد دست و پا زده و سپس خسته شده و از زیر بغل او آویزان ماند؛ در حالی که امیدوار بود اوضاع برای دیگر محفلیون بهتر پیشرفته باشد.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۵ ۲:۱۲:۱۶

Vita brevis


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۰:۴۸:۰۲ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸
#8
در حال گذر از پرتره بودند؛ نجینی نگاه پر از مهر و محبتش را به تصویر لرد دوخته بود و سر کادوگان و کوتوله خان با حالی گرفته نوبتی گازهای ریزی به یک تکه پیتزا می‌زدند؛ گازهای ریز کوتوله خان خیلی هم ریز نبودند.

- یا پشمای مرلین!


موجودی دهشتناک، با دست و پاهای دراز و عجیب و بینی بسیار بزرگی که زوایای بسیار تندی داشت و چشم‌های باباقوری‌اش منعکس کننده لبخندی ابلهانه بود که دو ردیف دندان تیز را به نمایش می‌گذاشت که از حجم انبوهی از موهای فر و ترسناک بیرون زده بودند، با دست‌هایی از هم گشوده، شتابان به سمت آنان می آمد.

- ثلللااااام!
- پیشته! دور شو! این... این رو نگاه کن، برو دنبالش.

موجود پیتزایی که سر پرتاب کرده را با نگاه دنبال کرد. پیتزا به طرف دیگر تابلو خورده و با صدای "تالاپ" بر محور افقی تصویر فرود آمد.

- منو نثناختید؟

سِر که حال نجینی از ترس چوب شده را مثل شمشیر بین خودش و هیولا گرفته بود، یکی از ابروهایش را بالا داد.

- ارّه؟
- هان؟
- توی فیلم‌هاش بودی همرزم؟
- نه باباشان... منم تامپلثور.

کادوگان همچنان با بی‌اعتمادی به موجود نگاه می‌‌کرد.

- ما تاملثور نمی‌شناسیم... برو... خدا بده.

شوالیه اسبش را هِی کرده و هر دو به آرامی از کنار تصویر می‌رفتند.

- بابا، منم، پولوفوثول تامپلثور...

موجود دستانش را در میان موهایش فرو کرده مشغول خاراندن شد و خیلی زود دستانش دوباره کنار بدنش آویزان شد، با لایه‌ای از خون و پوست که زیر ناخن های تیره‌اش شکل گرفته بود.

- کالیکاطولشم!

سِر و سایرین دیگر رفته بودند.
کاریکاتور روی دو زانو سقوط کرد.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۵ ۲:۱۵:۴۲

Vita brevis


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۰:۲۷:۱۶ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸
#9
بسمه تعالی



دامبلدور پیر و فرتوت روی میز خم شده و با لبخندی مهربانانه به سطح میز خیره شده بود.

- برو... برو...

بر سطح میز مورچه کوچکی نشسته، پایی روی پای دیگر انداخته و به افق خیره شده بود و دلش نمی‌خواست تکان بخورد.

- ببین باباجان... اگه خودت رو به اون دست برسونی یه دونه گندم بهت می‌دم.

مورچه با چشمان خسته‌اش نگاهی به پیرمرد انداخته و یک ابرویش را بالا داد.

-دِ... خب الان ندارم، با این ریش سفیدم دروغ که نمی‌گم.

حشره شانه بالا انداخته و ولوتر شد.

- ای بابا، کسی اینجا نیست؟ کسی یه دونه ارزن نداره؟ یک کاری داشتم اینجا... آباریکلا، شما برو واسه من یه دونه گندم بیار.
- چشم.

پسرکی که معلوم نبود از کجا آمده آرام به طرف در رفته و آن را گشوده و ناگهان سر جایش متوقف شد.

- برو دیگه.
- کجا؟
- گندم بیاری دیگه.
- آهان.

پسرک از ورودی در گذشته و آن را پشت سرش بست.

- خدا رو شکر!

یک جای کار می‌لنگید.
دامبلدور از سر جایش بلند شده و آهسته به سمت در رفته و گوشش را به آن چسباند؛ صدایی نشنید. در را باز کرد.

- چرا؟!
-تو‌کی؟چی‌می‌خوای؟چی‌کار داری؟هان؟هان؟هان؟

پیرمرد در سکوت چند قدمی عقب رفت، جای یک کف پا وسط ریشش مانده بود.

- گفتم بری برام ارزن بیاری بابا.
- ها؟...آآآ!

کوین به راهش برای یافتن گندم ادامه دار، در حالی که دامبلدور به آهستگی روی زمین جان می‌داد.
و مورچه هم همچنان خرسند روی میز لم داده بود.

تبریک می‌گم ورود جناب آقای کوین آبلی رو به محفل ققنوس


Vita brevis


پاسخ به: نظر سنجی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱:۰۵ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۸
#10
اولا جغد خودمه! نمی‌دم‌نمی‌دم‌نمی‌دم‌نمی‌دم.
اغفالم خودتی، اینقدر اغفال کردی خدا دماغتو برده.
اون بقیه‌اش هم نکته‌اش رو نگرفتم فقط...


Vita brevis






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.