هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۷ جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹
#1
بسمه تعالی


دخترک روی صندلی چوبی بزرگی نشسته و در حالی که زانوهایش را به هم می‌فشرد معصومانه کفش‌هایش را وارسی می‌کرد؛ کفش‌های سابقا سفید کانورسی که حالا منقش به تصویر یک گله گرگینه بود. از طرفی هم به صدای کشیده شدن قلم روی کاغذ پوستی گوش می داد.

- خب!

سرش را بالا آورد و یک جفت چشم آبی را دید که از پشت عینک‌های هلالی به او نگاه می کردند. پیرمردی پشت یک میز چوبی بزرگ که حالا بیشترش را پرونده های رنگارنگ قطور اشغال کرده بود.

- تموم شد قربان؟

با نگاهی مملوء از خوف و رجاء به پیرمرد نگاه کرد.

- آره باباجان.

پیرمرد صاف نشسته بود و از فراز انگشتانی که در هم قلاب شده بودند به دانش آموز نگاه می کرد.
منتظر بود تا مخاطبش مکالمه را به پیش ببرد.

- اخراجم؟

لبخندی تلخ به چهره پیرمرد نشست و دستش را دراز کرد تا یک پرونده نه چندان قطور را از یک طرف میز بردارد و در مقابل چشمان دخترک بگیرد.
- همین یکی برای اخراج شدن کافیه باباجان...

پرونده را باز و چشمانش را تنگ کرد تا نگاهی به محتوای آن بیاندازد.

- ... شیش فقره حمله و گاز در زمان ماه کامل.

پالی آب دهانش را قورت داد و با خودش فکر کرد که واقعا شرم‌آور است که تنها دو نفر تهدیدش را جدی گرفته و گزارشی ارسال نکرده بودند.
- بعد این یعنی چی می‌شه؟

با تصور تمام چیزهایی که ممکن بود انتظارش را بکشند گوشه لبش را گزید و منتظر جواب مدیرمدرسه ماند.
پیرمرد از سر جایش بلند شد و در حالی که سرانگشتانش را روی میز به دنبال خودش می‌کشید، میز را دور زد و مقابل دخترک قرار گرفت.
- می دونی باباجان... رفتاری که شما از خودت نشون دادی به من می گه که نمی تونم برات کاری بکنم تا توی هاگوارتز بمونی و به تحصیلت ادامه بدی که خب این خیلی غم انگیزه...

سپس دامبلدور به گوشه سقف خیره شد؛ گویا در تلاش برای به یاد آوردن چیزی است.
- مگر اینکه...

پیرمرد به چشمان پالی خیره شد و صبر کرد تا مخاطبش زمان کافی برای رسیدن به این نتیجه که چاره‌ای جز پذیرفتن هر آنچه به او گفته خواهد شد ندارد.

- مگه اینکه چی؟

دامبلدور در حالی که به نظر می رسید دارد با خودش حساب و کتاب می کند به طرف پنجره دفترش برگشت و گفت:
- خب من دامبلدورم، و دامبلدور هم نمی تونه هر کاری رو انجام بده دیگه، حالا به نظرم خیلی خوب می شد که می اومد و این کارها رو به جای من و برای من انجام بده! نظر تو چیه باباجان؟

لعنتی! هیچ راه فراری به ذهنش نمی رسید.

- جهنم! فکر کنم من بتونم...

آن جفت چشم آبی روشن معصوم به ناگاه با برقی از شیطنت تیره شدند و لبخند پدرانه به خباثت آلوده شد.
- بسیار هم عالی!

چند لحظه بعد پالی خودش را در حالی یافت که مچ دستش در دستان دامبلدوری قرار گرفته بود که با سرعتی باورنکردنی پله‌های هاگوارتز را دوتا یکی طی می کرد و به در و دیوار کوبیده می‌شد.

چند ساعت بعد، لندن، محله بکر، شماره 21:

آلبوس دامبلدور روی زانو خم شده و نفس نفس می زد و در کنارش هم پالی چپمن با موها و سر و وضع پریشان در حالی که لرزش خفیفی داشت؛ خودش تصور می کرد در اثر برخورد ضربات زیاد به جمجمه اش دچار پارکینسون شده است.

- برو...هه... بابا... جان.
دامبلدور در همان حالی که نفس نفس می زد به در خانه شماره 4 اشاره کرد.
تصور اینکه این خانه چه چیزی بود و نیاز به چه نوع رسیدگی داشت که دامبلدور نمی توانست شخصا به آن رسیدگی کند نگرانش می کرد. با احتیاط جلو رفت و مقابل در ایستاد و یک نفس عمیق کشید.

- حالا چی کار کنم؟
- انگشتتو بذار روی زنگ باباجان و تا زمانی که نگفتم برش ندار.

و پالی همان کاری که به او گفته شده بود را انجام داد.
منتهی مراتب با همراه شدن صدای زنگ با فحش کمی دچار تردید شد و سرش را برگرداند تا ببیند دستور بعدی چیست.
- دامبلدور کجا رفتی؟!

هیچ اثری از پیرمرد دیده نمی شد و پالی نیز فراموش کرد تا انگشتش را از روی زنگ بردارد؛ اشتباهی استراتژیک که سبب رکیک‌تر و غیض‌آلودتر شدن فحش ها شود.
در همین حین سر دامبلدور از صندوق پست بیرون آمده و لبخندی به پالی زد.
- فرار کن باباجان.

و سر دوباره در صندوق پست فرو رفت.
توضیح بیشتری لازم نبود، پالی به سرعت پا به فرارگذاشت... یعنی قصدش را داشت.
حالا در گشوده شده و مردی قد کوتاه و بور با سبیلی پرپشت و چهره‌ای که از خشم سرخ شده در مقابلش ایستاده و یکی از دستانش به واسطه صدمه‌ای که در جنگ دیده بود به شدّت می لرزید و از درون خانه صدای آزاردهنده زیینگ به گوش می‌رسید.
انگشت پالی همچنان روی زنگ بود.

- خوب هستین؟

پر واضح بود که مرد خوب نیست.
خوب ها روی زن‌ها و دختران دست بلند نمی‌کردند.


ساعتی بعد، دبیرستانی در حومه لندن:

- بشین سر جات توله گاو حمال!

معلم این را فریاد زده و با تمام قدرت گچ را به سمت دانش آموزی که جلوی پالی و دامبلدور نشسته بود پرتاب کرد که با جا خالی دادن او به پیشانی دخترک خورد. دخترکی که سرش را با باند بسته و زیر یک چشمش کبود شده و اگر هم راه می رفت می توانستید ببینید که به وضوح می لنگد.

- شل مغز شنقل به گچ من جاخالی می‌دی؟

معلم منتظر توضیحات نشد و دست دراز کرد و دانش آموز جلویی را از نیمکت بیرون کشید، چند مشت به گونه‌هایش زد و سپس با یک لگد به سقفش کوبید و پیش از آنکه بیافتد روی زمین یک پایش را گرفته و در هوا او را دور سرش چرخاند و دقت کرد در طول چرخش سرش با دیوارها برخورد کند و در نهایت دو دست را به دور کمر دانش‌آموز حلقه کرده و به زمینش کوفت. پس از آن بلند شد و گرد و خاک لباسش را تکاند.
- حالا برو گمشه سرجات، الدنگ!

پسر هم که بسیار تقص بود از سر جایش بلند شده، یک مشت دندان را درون سطل آشغال تف کرد.
- عصن عم دعد نعاشت!

به سمت نیمکتش راه افتاد ولی پیش از رسیدن به آن به دلیل خونریزی های داخلی جان سپرد.
در انتهای کلاس، پالی ناخودآگاه خودش را به دامبلدور چسبانده بود و به جسدی که سایرین بی تفاوت به آن به کارشان می پرداختند نگاه می‌کرد.

- این قد بهش نگاه نکن، اینا همه عقده توجه دارن، درستو بخون!

پالی بلافاصله سرش را به دفتر چسباند و تا زمانی که مطمئن نشد معلم نگاهش را از او برگرفته سر برنداشت. پس از آن با احتیاط سرش را روی کاغذ به سمتی که دامبلدور نشسته بود چرخاند و آنجا با دیدن دهانی که به لبخند نیمه باز بود و چشمان براق پیرمرد احساس نوعی گرفتگی در قلبش کرد؛ چیزی شبیه به سکته.

- بیا باباجان.

دامبلدور یک پوکه خودکار و چندتکه ریز کاغذ را به سمت دختر دراز کرد.
- نه.
- آره.
- نه.
- آره.

پالی کاغذها و بدنه خودکار را از دامبلدور گرفت و سپس صلیبی روی سینه‌اش کشید.
در طرف دیگر معلم چاقه طاس با شور و حرارت مشغول درس دادن بود.

- دو به علاوه دو می‌شه چهار! چهاااار! فهمیدین؟ شما اصن ذاتا نفهمین چیو می‌خواین بفهمین...

تق!


با چسبیدن تکه کوچک و خیس کاغذ به نقطه‌ای که ریزش موی مدرس از آن شروع شده بود، سکوتی فراگیر شد.
سطح پوستی که کاغذ روی آن فرود آمده اندک اندک به سرخی گرایید و در حالی که از آن دود بلند می‌شد، هوا از شدت حرارتش موج برداشت.
معلم بدون آنکه به طرف دانش‌آموزان برگردد از روی شانه زمزمه کرد؛ زمزمه‌ای که همه به وضوح شنیدند.
- کی بود؟ ... کاریش ندارم.
- آقا این بود.
-دِه! :why:

دامبلدور بدون لحظه‌ای تردید انگشت اشاره‌اش را به سمت پالی گرفته بود.
او بیشتر از آنچه تمایل داشته باشد بچه مثبت بود.

- چرا لوم دادی نامرد.
- باباجان گفت کاریت... نداره.

پیش از پایان جمله دامبلدور، کمربندی به دور گردن پالی حلقه شده و لحظه‌ای بعد او دیگر آنجا نبود.
برخی از مردم محلی باور دارند هنوز هم صدای جیغ و فریادهای دخترکی را از درون مدرسه می‌شنوند...

دو روز بعد، سرسرای عمومی هاگوارتز:

روزی بود مثل همه روزهای دیگر، دانش آموزان پچ پچ می کردند، بعضی ها بلند می‌خندیدند و بعضی‌ها آرام فحش می‌دادند. برخی یواشکی چیزی را بین هم رد و بدل می‌کردند و عده دیگری از نمرات و سوالات احتمالی امتحان می گفتند. در این بین عده‌ای هم به دور موجودی که تماما باند پیچی شده نشسته و با او صحبت می‌کردند. موضوع صحبتشان راجع به این بود که او یقینا بسیار خوش شانس است که با تمام آنچه در هفته‌های پیش انجام داد، بخشیده شده و حالا در هاگوارتز بود.
پالی چپمن درحالی که سوپ داغ پیاز را به همراه پالپ‌هایش با نی بالا می‌کشید با خودش فکر کرد آیا او واقعا خوش شانس بود؟




...Io sempre per te


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰:۱۵ شنبه ۱ آذر ۱۳۹۹
#2
دامبلدور منم! دست بزن به ریشم ببین چه خوبه؟
بعدش این تامه! تام! تاااااااااام! بیا ببین این فکر می‌کنه تو منی! شایدم فکر کنه من توام...؟
باباجان فکر می‌کنی کی کیه؟




...Io sempre per te


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۳۲:۵۸ دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹
#3
بسمه تعالی


- خیلی خب...

نفس عمیقی کشید و انگشتانش را روی چوبدستی و باسنش را روی نیمکت جا به جا کرد تا راحت تر باشد و بعد با حالتی نمایشی دستش را بالا آورده و توده طلایی برگ‌های خشک را نشانه گرفت.

- اندِسکو.

بخش قابل توجهی از برگ‌ها به یک چشم بر هم زدن محو شدند و چندتای باقیمنده زیر نور ماه دنبال هم گذاشتند و رفتند و حالا تنها یک جعبه بزرگ و سیاه باقی مانده بود؛ مکعب مستطیلی دراز بدون هیچ قفل یا جای کلید و دستگیره، صافِ صاف.
چوبدستی مرد هنوز هم به سوی آن نشانه رفته بود.

- آلوهومورا.

صدای دلنگ دلنگ؛ سنگین و کند از درون جعبه بلند شد. فارغ از صدا اگر تغییری هم روی سطح آن در حال وقوع بود، سایه عظیم درختان آن را پنهان کرده بودند.
مرد دست بدون چوبدستیش را به سمت صورتش برد و چشم هایش را زیر عینک مالید.
- چرا دارم این کار رو می‌کنم؟

دو انگشتش را با قدرت روی چشم‌هایش می کشید، بدش نمی‌آمد اگر اتفاقی آن‌ها را از کاسه در می‌آورد. با خودش فکر کرد «اونجوری هم اونا از دستم راحت می‌شن و هم من از دستشون.» اما پیش از آن که این کار را بکند، ضمیر ناخودآگاه دستش را عقب کشید. حالا مجبور بود دوباره به آن منظره تیره و تار چشم بدوزد.
در تمام این مدّت قفل جعبه به سختی مشغول باز شدن بود.

دلنگ

بالاخره باز شده بود.

- به خدا قسم من یه ابله‌م.

قبل از آن که جمله‌اش تمام شود، هجوم هوای سرد را احساس کرد. در طول شب بارها نسیم پاییزی را روی پوستش احساس کرده بود، اما چنین چیزی را... نه. سرمایی بود که وحشیانه از کفش‌ها و جوراب‌های پشمیش گذشته، سیخ از ستون فقراتش بالا رفته و قلبش را منجمد کرد.
به سینه‌اش چنگ زد و چند سرفه خشک کرد.
- می‌دونستم آ...

ابروهایش را بالا داد و چهره در هم رفته‌اش را از هم باز کرد. گوش‌هایش به واسطه شوک زنگ می‌زدند، با این حال می‌توانست صدای «ها» ممتدی را در پس زمینه بشنود. شبیه به گروه کُری که آخرین نواهای یک مرثیه را ادا می‌کردند.

- باباجان چیزی گفتی؟ بیا... بیا.

مخاطبش کهنه پارچه‌ای بود خاکستری که حالا از لبه کناری جعبه بیرون زده بود.
در جوابش چند انگشت چروکیده، لزج و کوچک بیرون خزید و به دنبالش پیکری شنل پوش که بین زمین و هوا معلق بود.
مرد انگشتانش را در هم قلاب کرد و چانه‌اش را روی آن‌ها قرار داد.
- سلام.

سعی کرد بهترین لبخندش را تحویل مهمانش بدهد.
- نظرت با یک وعده شام چیه؟

ادامه دارد...




...Io sempre per te


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳:۳۵ چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۹
#4
با کی؟

معلومه خودش.




...Io sempre per te


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱:۲۸:۵۶ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹
#5
همان موقع، ساحلی که همه این ماجراها از آنجا آغاز شده بود:

- فس
- خیر!
- فسس سس.
- اظهار داشتیم که خیر، مسروعیتمان همین مقدار می‌باشد. جنابتان نیز متفسس مگردید، می‌افتد.
- فس فس!

در دور دست‌ها خورشید در حال طلوع کردن بود و نخستین انوار سپیدش در پهنه افق قابل روئیت. در این بین نیز پرنده‌ای سرخ رنگ و گرد، ماری را به چنگال گرفته و به سمت مکانی که در آن یک طناب بلند و تیغ دار در آن بود، حرکت می‌کرد.

- خزنده‌آ، بالکانمان مخسوت گردیدند.
- سس.
- زیرا که جنابتان من جمله معلق بود، حمل می‌گشتی، خود خویشتن خویشمان طلب عدالت داریم، نوبت جنابتان می‌باشد تا جنابمان را حمل بنمایید.

تالاپ!

پرنده مار را رها کرده و وی روی خاک‌ها افتاد.

تیشک!

پرنده دست از بال زدن کشیده، روی مار افتاده و چیزی درون مار را شکست.

- بلعلعلعلعلعلعلوووو!

فریادی بلند به همراه مقدار زیادی کف و حباب روی دریا ظاهر شد. پس از چندی هیولای دریایی معروف با دستانی از هم باز شده، چشمانی کج و زبانی که یک‌وری از دهن بیرون زده بود روی آب آمد و همانجا ماند.

- آه! چه نیکو! جناب مجانبشان خویش به سمت ما آمدند، فاسس‌آ دهان بگشای.

پرنده از یک طرف مار سُر خورده و پایین آمد و با شتاب به سمت دهان نجینی رفت که بسته بود.

- فس فس!
- بر جنابتان عرضه داشتیم که بگشایید.

فوکس برای وا داشتن مار به گشودن دهانش، او را نیشگون گرفت و بعد وارد دهان وی شد.

- آه... می‌نگری که چه بنمودی ای مفسوس؟
- فااااااس؟

پرنده با تکه‌ای چوب پنبه که مقداری شیشه دور و بر آن بود از دهان جانور بیرون آمد و با نارضایتی دستی به کمر زد.
- شیشه عمر جنابشان بشکستی!

***


- عه، نوشابه!
- مال منه!
- نع! مال خودمه! من اوّل دیدمش!
- برو ببینم.

محفلیون و مرگخواران که از تلاش بسیار گلوهایشان خشک شده بود، همگی به سمت شیشه درون اتاق حمله ور شدند.

- خیر، مال خودمونه، بسیار زحمت کشیدیم و حالا خسته‌ایم. پیرمرد تو هم اونجوری نگاه نکن، بهت نمی‌دیم.
-

لرد و دامبلدور به شکل‌های اولیه خودشان برگشتند.

پایان


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۱ ۱۰:۳۷:۱۶



...Io sempre per te


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۳:۵۴ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹
#6
توجه: هدف ماموریت مشترک یک "خوشگذرونی دورهمیه"، مسابقه یا جنگ و دعوا نیست. سعی کنیم خوش بگذرونیم و حواسمون باشه دیگران هم کنارمون بهشون خوش بگذره.

جهان مردگان:

- من اینو نمی‌خوام، یه گوشش کمه!
- این کثیفه، یه تمیزشو بده به من... اصلا خودم تمیزش می‌کنم.
- نژاد این چیه؟ یه روسیش رو بده، یه بولشویک واقعی، این ریقوعه.
- به‌به، چه سر و پنجه‌ای، چه کمالاتی.

مرگخواران و محفلی‌ها در صف ایستاده و هرکدام گربه‌ای را زیر بغل زده بودند تا به جهان زندگان برگردند.


ته پارک:

میخ و چکش یک گوشه روی زمین افتاده بودند، تک و تنها روی زمین.

- تو! تو بیا و ما رو از اینجا بردار بذار اونجا، با توییم.
-شرمنده داداش، ژبون شکشی بلد نیشتم.
- همین الان جواب ما رو دادی!
- شی؟ هان؟ متاشفانه متوجه نمی‌شم دوشت عژیژ.

لردِ چکش در سرجایش بی‌حرکت دراز کشیده و با تماشای آسمان حرص می‌خورد.

- وووو! هوووو!
- برای چی جیغ می‌زنی پیرمرد، سرمون رفت.
- من پیرمرد نیستم! من یه میخم!
- خوش به حالت. چقدر دلمون خواست.

دامبلدور سرخوشانه حول محوری مشخص به دور چکش می‌چرخید و از سرعت و چست و چابکیت خودش لذت می‌برد فریادهای سرخوشانه می‌زد.

- آهای! یکی بیاد ما رو از دست این نجات بده!

پاق!

بر روی درخت‌ هیکلی پدیدار شد. هیکلی بسیار بزرگ.

خرچ.

درختچه درون زمین فرو رفت.

- سولام.

پاااااااااااااق

روی شانه‌های هاگرید دو ردیف مرگخوار ظاهر شدند.

- آخیییش! چه قیلوله‌ای کردم... شماها داشتین چی‌کار می‌کردین؟ حرکات آکروباتیک؟ بد نیس... ولی بذاریدش برای بعد. فعلا یه کدومتون بره تاکسی بگیره، من دلم واسه بابا هیولام تنگ شده.

نقشه کمی خودش را در طول و عرض کشید و سپس به سمت سر خیابان به راه افتاد.

- یکی ما رو از اینجا بلند کنه! ما از دست این پیرمرد دیوونه شدیم! هی دور خودش می‌چرخه، هی جیغ و داد می‌کنه.

مرگخواران در اثر حرکت پر شور و شوق از ارتفاع سقوط کرده و افتان و خیزان به سمت میخ و چکش هجوم بردند. بلند شدن هاگرید همانا و نمایان شدن محفلی‌های له شده زیر او نیز همانا.
- عه! پوروف، چه قدر "خوب" که دوباره شوما رو می‌بینم. آخ! چه "بد" شد.

حالا در سر جای میخ و چکش، یک گاو‌صندوق بود و یک گلبرگ قرار داشت.

- یارانمون! باد ما رو برد!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۹ ۲۰:۳۷:۳۳
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۹ ۲۲:۱۳:۲۳



...Io sempre per te


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۰:۴۷ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹
#7
ته پارک:

- امممم...
- خب...
- چیزه...
- کدومشون کلاغه؟!

تعداد بی‌شماری کلاغ‌ در ته پارک بودند.

- طبق اطلاعاتی که اینجا نوشته شده، اون پرنده‌ای که پرهای سیاهی داره کلاغه.

این را گابریل گفته بود، او انسانی کتاب‌خوان و مطلع بود.

- صبر کنید، دونه دونه بهشون آوادا می‌زنم، بعد می‌گردیمشون ببینیم شیشه دست کدومشونه، آواداکدورا!

پیش از آنکه طلسم بلاتریکس به نخستین کلاغ برسد، ققنوس بی‌مقدمه میان آن دو قرار گرفته و افسون زن را خورد.

- هی! آوادام رو تفش کن!
- مگر طعام است که تفش بنماییم؟ مضاف بر آن زندگانی سیه چردگان نیز سمین است.
- غااااااااار!

کلاغی که در نزدیکی ققنوس بود، بر سر او داد کشیده، پرهایش را بالا داده و شکم شش تکه‌اش را نمایان کرد.

- خیر، مفرمودیم سمین، بیان داشتیم سمین.

ققنوس قصد داشت بگوید "ثمین" ولی با توجه به اینکه منقار داشت نمی‌توانست.

- تف!

فوکس برای جمع کردن خطایش طلسم مرگ را در صورت کلاغ ورزشکار تف کرد و او نیز مرد.
- گمان می بریم در شکم وی باشد! مجرورش بنمایید!

محفلیون و مرگخواران به سمت جنازه کلاغ هجوم آورده و دل و روده و امحا و احشایاش را بیرون ریختند و چیزی پیدا نکردند.
سایر کلاغ‌ها بدون هیچ واکنشی تماشا کرده و منتظر نوبت خویش بودند...


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۹ ۱۷:۴۷:۲۰



...Io sempre per te


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۳:۲۵ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹
#8
نقشه با لذت تمام آب پرتقالش را هورت می‌کشید و از آفتاب لذت می‌برد که ناگهان خودش را در سایه‌ای عظیم یافت. پس عینک آفتابی‌اش را کمی بالا داده از زیر آن نگاهی به چهره‌های خشن پسرکی عینکی با چتری‌های مشکی و زنی لاغر و رنگ پریده با موهای وزوزی که پلک‌هایش در اثر عصبانیت می‌پریدند مواجه شد.
- چیــــــــه؟

- ارباب!
- پروف!

نقشه برای لحظه‌ای دیگر به آن دو نگاه کرد، شانه‌ای بالا انداخت و سپس عینک دودی‌اش را پایین داد و از سایه آن دو نفر لذت برد.
- برید کنار، دارین شارژمو مختل می‌کنید.

اما عینک از صورت نقشه برداشته و به گوشه‌ای پرت شد. حالا نقشه‌ چاره‌ای جز زل زدن به آن دو نداشت.

- حرف بزن! وگرنه اون کاری که دلم نمی‌خواد رو انجام می‌دم... و اینم کاری که دلش می‌خواد رو.

هری به بلاتریکس اشاره کرد که دندان هایش را به هم می‌فشرد و با دیدن چهره و گردنی که رگ‌های متورم بسیاری را نمایان کرده و مشغول خرخر کردن بود، کمی فاصله‌اش را با او زیاد کرد.

- ههمممم مممهههم مممـــه!
نقشه در دستان بلاتریکس به شدت مچاله شده و صدای نامفهومی از خودش درآورد. سپس باز شد.

- حالا حرف بزن.
- مـ...

نقشه تا خواست حرفی بزند دوباره مچاله شد.
بلاتریکس مچاله کردن دوست داشت.

- صبررررر کنییییییید! باااااباااا جانیاآاآاآاآن!

محفلیون و مرگخواران به سمت صدا برگشتند، جایی که بر فراز یک تپه سرسبز، در مقابل نور خورشید در حال غروب، با شکوه هر چه تمام‌تر دامبلدور قرار داشت.

- دامبلدورو!

در هیبت یک بز.
پیرمرد که از کالبد جدیدش چندان ناراضی به نظر نمی‌رسید، جستی زد و از تپه پایین آمده و در حالی که با هر قدم زنگوله‌اش به صدا در می‌آمد به سوی نقشه رفت؛ نقشه‌ای که حالا پر از خطوط مچالگی شده و روی زمین افتاده بود و هق‌هق می‌کرد.

- ما رو از این جدا کنید!

زنگوله با نارضایتی این مطلب را عنوان کرده بود.




...Io sempre per te


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۰:۴۰:۴۲ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#9
مرگخواران و محفلی ها به سمت ویب رفته و از فاصله‌ای نزدیک به او خیره شدند. اما پیش از آنکه از چیزی در بیارن نقشه بسته شد.

- لطفا دسته جمعی خیره نشید، دونه دونه، مرسی، اَه.

بلاتریکس جلو رفته، نقشه را گرفته و او را باز کرد.

- خشونت! ظلم! ستم! استبداد!

نقشه فریاد می‌زد و کمک می خواست، کمکی که امید داشت در آن نزدیکی باشد و بود.
هری با دامبلدور ضربه‌ای به سر خانم لسترنج زده و هاگرید نقشه را از دستانش بیرون کشید و خورد.

- چی کار کردی باباجان؟

فریاد دامبلدورِ عصا به آسمان رفته بود.

- هیچی پوروف، گوشنم بود. اصن تف.
- نه فرزندم با تو نبودم... با هری بودم!

پیرمرد تاب این را نداشت که به عنوان ابزار ابراز خشونت مورد استفاده قرار گیرد. همانطور که نقشه بزاق آلودِ نیمه جویدهِ تمایلی نداشت بزاق آلود و جویده شود.
- ... اصلا نمی‌خوام، با همه تونم قهرم.

کاغذ برای خودش رفته و کنار ساحل لوله شد و به تصویر ماه روی سطح اقیانوس نگاه کرد.
- اوهوی نقشه! تو حق نداری قهر کنی! قهر کردن مال منه! حق کپی رایتشم دارم! پاشو بیا اینجا.

نقشه در جواب لیسا تورپین تنها لوله‌تر شد.

- ولش بوکون، خودش گوشنه‌اش بشه بر می گرده.

هاگرید جلو رفته و دستش را روی شانه لیسا انداخت، او هم با انزجار دست را از روی شانه‌اش برداشته و چند قدمی میان خودش و او فاصله انداخت.

- لیسا می‌گم تو که تو کار قهری و اینا... الان باس چی‌ کار کنیم؟

تورپین بدون آنکه به سمت صدا برگردد، دستی به چانه‌اش کشیده و پشت چشمی نازک کرد و با لحنی خردمندانه گفت:
- باید از دلش در بیاریم.





...Io sempre per te


پاسخ به: هماهنگی های تیم ترجمه
پیام زده شده در: ۱۷:۵۹:۳۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
#10
پاترونوس با من،
یک هفته




...Io sempre per te






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.