هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: امروز ۱:۱۴:۵۳
#1
- خب ببینید بچه‌ها... الان بهترین راه اینه که پخش بشیم، هر کسی...

هر کسی به یک طرفی رفت؛ محفلی ها این کاره بودند.

- خب منم از این ور می‌رم.

دامبلدور با عزمی جزم و هدفی راسخ راه افتاد و ساعت‌ها همینجوری داشت برای خودش در آن اطراف می‌چرخید. چیزی هم پیدا نکرد و دست آخر یک نفر او را پیدا کرد؛ مردی بلند قد، با عینک دودی و کت و شلوار اتو خورده و کفشی براق.

- Hello pedar jan, what are you doing?

دامبلدور سکان دار محفل بوده و زبانش خیلی خوب بود.

- Eeeh...emmmm...I!... Am!... CharKhing in ... your beautiful...Horse.

دامبلدور همیشه Horse و House را قاطی می‌کرد.
گوشی توی گوش مرد دیگر خرخر صدا کرد.

-Yes.OK, i'll ask him but he has rish Aaaa!...do you have money?

پیرمرد دست آن‌ها را خواند.
- No money, i am cold and i am hungry.
- I told you, i did'nt?! !

گوشی در گوش مرد کت و شلوارپوش دوباره شروع به پچ‌پچ کرد.
-Ok ... migam OK,! Terroristaye Burned father,

لبخند مرد کت و شلوار پوش به اخم تبدیل شد و سپس دامبلدور را زیر بغل زد.

- تروریست چیه باباجان، من اومدم آب بخورم اصن الانم داشتم می‌رفتم... ولم کن نامرد...

دامبلدور مدّتی در دستان مرد دست و پا زده و سپس خسته شده و از زیر بغل او آویزان ماند؛ در حالی که امیدوار بود اوضاع برای دیگر محفلیون بهتر پیشرفته باشد.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۵ ۲:۱۲:۱۶

Vita brevis


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: امروز ۰:۴۸:۰۲
#2
در حال گذر از پرتره بودند؛ نجینی نگاه پر از مهر و محبتش را به تصویر لرد دوخته بود و سر کادوگان و کوتوله خان با حالی گرفته نوبتی گازهای ریزی به یک تکه پیتزا می‌زدند؛ گازهای ریز کوتوله خان خیلی هم ریز نبودند.

- یا پشمای مرلین!


موجودی دهشتناک، با دست و پاهای دراز و عجیب و بینی بسیار بزرگی که زوایای بسیار تندی داشت و چشم‌های باباقوری‌اش منعکس کننده لبخندی ابلهانه بود که دو ردیف دندان تیز را به نمایش می‌گذاشت که از حجم انبوهی از موهای فر و ترسناک بیرون زده بودند، با دست‌هایی از هم گشوده، شتابان به سمت آنان می آمد.

- ثلللااااام!
- پیشته! دور شو! این... این رو نگاه کن، برو دنبالش.

موجود پیتزایی که سر پرتاب کرده را با نگاه دنبال کرد. پیتزا به طرف دیگر تابلو خورده و با صدای "تالاپ" بر محور افقی تصویر فرود آمد.

- منو نثناختید؟

سِر که حال نجینی از ترس چوب شده را مثل شمشیر بین خودش و هیولا گرفته بود، یکی از ابروهایش را بالا داد.

- ارّه؟
- هان؟
- توی فیلم‌هاش بودی همرزم؟
- نه باباشان... منم تامپلثور.

کادوگان همچنان با بی‌اعتمادی به موجود نگاه می‌‌کرد.

- ما تاملثور نمی‌شناسیم... برو... خدا بده.

شوالیه اسبش را هِی کرده و هر دو به آرامی از کنار تصویر می‌رفتند.

- بابا، منم، پولوفوثول تامپلثور...

موجود دستانش را در میان موهایش فرو کرده مشغول خاراندن شد و خیلی زود دستانش دوباره کنار بدنش آویزان شد، با لایه‌ای از خون و پوست که زیر ناخن های تیره‌اش شکل گرفته بود.

- کالیکاطولشم!

سِر و سایرین دیگر رفته بودند.
کاریکاتور روی دو زانو سقوط کرد.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۵ ۲:۱۵:۴۲

Vita brevis


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: امروز ۰:۲۷:۱۶
#3
بسمه تعالی



دامبلدور پیر و فرتوت روی میز خم شده و با لبخندی مهربانانه به سطح میز خیره شده بود.

- برو... برو...

بر سطح میز مورچه کوچکی نشسته، پایی روی پای دیگر انداخته و به افق خیره شده بود و دلش نمی‌خواست تکان بخورد.

- ببین باباجان... اگه خودت رو به اون دست برسونی یه دونه گندم بهت می‌دم.

مورچه با چشمان خسته‌اش نگاهی به پیرمرد انداخته و یک ابرویش را بالا داد.

-دِ... خب الان ندارم، با این ریش سفیدم دروغ که نمی‌گم.

حشره شانه بالا انداخته و ولوتر شد.

- ای بابا، کسی اینجا نیست؟ کسی یه دونه ارزن نداره؟ یک کاری داشتم اینجا... آباریکلا، شما برو واسه من یه دونه گندم بیار.
- چشم.

پسرکی که معلوم نبود از کجا آمده آرام به طرف در رفته و آن را گشوده و ناگهان سر جایش متوقف شد.

- برو دیگه.
- کجا؟
- گندم بیاری دیگه.
- آهان.

پسرک از ورودی در گذشته و آن را پشت سرش بست.

- خدا رو شکر!

یک جای کار می‌لنگید.
دامبلدور از سر جایش بلند شده و آهسته به سمت در رفته و گوشش را به آن چسباند؛ صدایی نشنید. در را باز کرد.

- چرا؟!
-تو‌کی؟چی‌می‌خوای؟چی‌کار داری؟هان؟هان؟هان؟

پیرمرد در سکوت چند قدمی عقب رفت، جای یک کف پا وسط ریشش مانده بود.

- گفتم بری برام ارزن بیاری بابا.
- ها؟...آآآ!

کوین به راهش برای یافتن گندم ادامه دار، در حالی که دامبلدور به آهستگی روی زمین جان می‌داد.
و مورچه هم همچنان خرسند روی میز لم داده بود.

تبریک می‌گم ورود جناب آقای کوین آبلی رو به محفل ققنوس


Vita brevis


پاسخ به: نظر سنجی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱:۰۵ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۸
#4
اولا جغد خودمه! نمی‌دم‌نمی‌دم‌نمی‌دم‌نمی‌دم.
اغفالم خودتی، اینقدر اغفال کردی خدا دماغتو برده.
اون بقیه‌اش هم نکته‌اش رو نگرفتم فقط...


Vita brevis


پاسخ به: نظر سنجی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸:۲۱ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۸
#5
اگر لرد ولدمورت مدیر سایت می‌شد؟ لرد مدیر سایت نیست... برای منِ دامبلدور لرد خود سایته، مجسم تمام چیزهای خوبی که توی سایت جادوگران تا امروز باهاشون مواجه شدم.

گرچه از اون بگذریم خوش‌حالم مدیر نیست که بتونه جغدام رو دید بزنه... هیز!


Vita brevis


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳:۰۶ چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۸
#6
محفلی‌ها با دیدن دامبلدور مدهوش نگاهی به هم انداختند و سپس با یک حرکت سریع و از قبل تمرین شده دور هم حلقه زدن.

- این چشه چیه؟
- نمی‌دونم!
- از کجا گیرش بیاریم؟
- نمی‌دونم!
- اصلا برا چی جمعمون کردی؟
- خب بذار این رو صراحتا بگم... نمی‌دونم.
-
- حالا نمی‌خواد اونجوری نگا کنی... راستی چه چشم خوبی داری.
- راست می‌گه چشمت خوب نگاه می‌کنه.
- به نظرتون چشمش حسه چشم محافظ نمی‌ده بهتون؟

- ... خب... ام... نععععع!

محفلی چشم قشنگ مذکور با سرعت زیاد دویده و به سمت پنجره نزدیک شده و دسته محفلی ها هم با سرعت به دنبالش بودند.
-استپ! این رو با گل‌ فروختن سر چهارراه خریدم.
محفلی با دقت و آرامش پنجره را باز کرد و پرید پایین. محفلیون نیز همگی با دقت و وسواس به سمت پنجره رفتند و با دقت خودشان را از درز پنجره به بیرون پرتاب کردند.

- کجا رفت؟

محفلی چشم قشنگ ناپدید شده بود.

- خب ببینید! برید بگردید یه نفر با یه چشم مناسب پیدا کنید، پروف از جیب مکاشفتش سر در آورد چشم باس اینجا باشه! یالا خودتون رو تکون بدین!



Vita brevis


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹:۴۰ چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۸
#7
- سلام... همرزمان.

سرکادوگان با لپ‌هایی گل انداخته و لبخندی خجولانه با تعداد زیادی ساحره که خیلی گرمشان بود خودش را رو در رو دید.

- سلاااااام عشقم!
- واه چه جیگر قندوعسلی! می‌شه لپتو بکشم نمکدون؟

ساحرگان بدون اینکه به سمت سر برگردند با او حرف می‌زدند.

- خجالتم ندین... ولی خب حالا اصرار می‌کنید و همرزمید یه خورده.
- فس فس!
- می‌گه خجالت بکش و سنگین باش.
-بهش بگو سرش به کار خودش باشه.

سر کادوگان به طوطی اهمیت چندانی نداده و خودش نجینی را دو دور دور سرش چرخانده به بالا پرتاب کرد.

- فیـــــــــــــسسسسسس!

نجینی از بالای کادر خارج شد.
در همان زمان یکی از ساحرگان رویش را به سمت سر برگرداند.

- ایییش! تو اینجا چی‌ می‌خوای؟
- همرزم خودت گفتی می‌خوای لپمو بکشی...

ساحره خودش را جمع کرده و به دور از سر کشیده و چیزی راجع به ایکبیری یا همچین چیزی زیرلب گفت.

- هوی کادوگان!

سر رودولف از میان ساحرگان بیرون زد.

- برو بیرون ببینم... اینا ساحره‌های خودمن، پیشته!

تالاپ!

نجینی بر روی سَر سِر افتاده و هر دو با بغضی در گلو تصویر را ترک کردند.
طوطی هیز چشم هم سوت زنان به دنبالشان رفت.


Vita brevis


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۱:۴۸ چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۸
#8
بسمه تعالی




سوژه برخورد قلعه گریفندور و قلعه ریونکلاو: نجات

توضیح: جامعه جادویی تصمیم به نابودکردن دنیای مشنگی گرفته و معتقد که مشنگ بودن تنها گونه‌ای شکنجه دائمی و شما رو مامور کردن که برید و یک روز رو بین مشنگ‌ها به شکلی مشنگی زندگی کنید و این موضوع رو رد یا تایید کنید.

مهلت زمان ارسال پست‌ها تا ساعت 23:59:59 روز شنبه سوم اسفندماه 1398 هستش.



موفق باشید،
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور


Vita brevis


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۰:۱۱:۴۷ چهارشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۸
#9
بسمه تعالی



پس از جدال نفس‌گیر میان وزیر اسلیترین و سرباز و اسب هافلپاف این وزیر اسلیترین بود که با یه تیر دو نشون زد و تیمش رو به پیروزی رسوند.

تبریک به دوشیزه مروپ گانت و تیم اسلیترین،
خسته نباشید به رکسان ویزلی و سدریک دیگوری و همچنین تیم سخت‌کوش هافلپاف.


در جدال به شدّت حساس میان سرباز ریونکلاو و اسب گریفندور شاهد یک نبرد خونین و به شدّت درگیرانه بودیم که نتیجه دور از انتظاری رو رقم زد.

هر دو بازیکن؛ جوزفین مونتگمری و آرتور ویزلی از مسابقه خارج (*) می‌شن.

هر دو بازیکن به تشخیص داورها مرتکب خطا شدن، دوشیزه جوزفین مونتگمری بعد از روز دوشنبه و در بامداد روز سه‌شنبه پستشون رو ارسال کردن و آقای آرتور ویزلی هم با نظر داورهای مسابقه پستی غیرمرتبط با سوژه ارسال شده ارائه کردند.

* خارج شدن در اینجا به این معنی هست که شکست خورده منظور می‌شن و نه این که در مرحله بعدی هم حق شرکت نداشته باشن.

از تیم گریفندور تقاضا می‌شه حرکتش رو اعلام کنه.


گریفندور: فنریر گری‌بک (قلعه)، سر کادوگان (فیل)، تاتسویا موتویاما (شاه)، آرتور ویزلی (اسب)

ریونکلاو: ربکا لاک‌وود (قلعه)، جوزفین مونت‌گومری (سرباز)، دروئلا روزیه (وزیر)، تام جاگسن (اسب)

هافلپاف: سدریک دیگوری (اسب)، رکسان ویزلی (سرباز)، ارنی پرنگ (وزیر)، ماندانگاس فلچر (فیل)

اسلیترین: مروپ گانت (وزیر)، رابستن لسترنج (فیل)، هوریس اسلاگهورن (قلعه)، کریچر (اسب)



با تشکر و آرزوی موفقیت برای همه شرکت کنندگان،
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور


Vita brevis


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۹:۵۵ جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۹۸
#10
بسمه تعالی



سوژه برخورد سرباز ریونکلاو و اسب گریفندور: جایزه!

توضیح: شما برنده جایزه ویژه پیام‌امروز شدید که یک مبلغ هنگفته، برید و خرجش کنید!


سوژه برخورد وزیر اسلیترین به سرباز و اسب هافلپاف: نقاشی!

توضیح: یک نفر شما رو توی یک اتاق با تعداد زیادی از تصاویر جادویی که شبیه شما هستن حبس کرده، ولی فقط یکی از اون‌ها شما هستید و برای نجات پیدا کردن باید اون رو تشخیص بدین.

مهلت ارسال پست‌ها تا پایان روز دوشنبه هستش.




موفق و پیروز باشید،
آلبوس دامبلدور


Vita brevis






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.