هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۰:۳۴:۲۳ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
#1
آرتمیسیا لحظه‌ای تامل کرد. سپس سری به تایید تکان داد.

- نه پیرزن، نمی‌شه.
- اونوخ کی می‌خواد جلوم رو بگیره؟ شما؟
- بله، ما لرد ولدمورت هستیم، تاریک‌ترین جادوگرن قرنیم، نشان خدمات ویژه‌ی هاگوارتز رو داریم و ...
- آووکادوی رسیده مامانی.
- .... بله، این هم هستیم.
- بزرگ‌تر کوچیک‌تری هم سرت می‌شه؟

لرد سرش نمی‌شد، امّا نمی‌خواست کم بیاورد.

- بله سرمون می‌شه.
- خب پس اینو ور دار من برم.
- برش داریم که می‌ری به اون یکی موجود پیر اطلاع می‌دی.

پیرزن کمی با خودش فکر کرد.
پیرزن کمی بیشتر با خودش فکر کرد.
پیرزن خیلی بیشتر با خودش فکر کرد.

- پیرزن زنده‌ای؟

صدا کردن فایده‌ای نداشت... لرد باید راه دیگری را امتحان می‌کرد.
- کروشیو.

آرتمیسیا روی هوا بلند شده، سپس چندبار به زمین کوبیده شد.
- هـــــی. گفتم مردما! خب کجا بودیم؟

لرد و مروپی به لبخند خالی از دندان چشم دوخته و پس از چند لحظه نگاهشان را تا چشم‌های پیرزن بالا کشیدند.
- می‌خواستی بری چغلی ما رو بکنی.
- خوب شد گفین... راجع به چی؟
- راجع به اینکه... ما چرا داریم خودمون رو به یک پیرزن محفلی لو می‌دیم.
- به خاطر بزرگ‌تر کوچیک‌تری.

پیرزن می‌دانست که لرد بسیار مبادی آداب است.

- ما از "بزرگ‌تر کوچیک‌تری" متنفریم! داشتی می‌رفتی می‌گفتی که ما قصد داریم به واسطه این تازه‌واردنما یکی از جغدهای دامبلدور رو به دست بیاریم.

پیرزن بلافاصله به سمت در خانه گریمولد به راه افتاد، با سرعتی بسیار... کم.

- می‌گم پرتقال پیوندی مامان چرا نکشتینش؟
- به خاطر بزرگ‌تر کوچیک‌تری مادر... ولی فکر کنم بتونیم اینجا نگه‌اش داریم تا بعد از اینکه تازه‌واردنما جغد رو برامون بیاره. پیرزن! برگرد... ما قصد داریم در راستای بزرگ‌تر کوچیک‌تری یک مدّتی ازت نگهداری کنیم.

پیرزن با سرعت برگشت.
او نگهداری شدن را بسیار دوست داشت

- راستی مادرجان... بزرگ‌تر کوچیک‌تری چی هست؟

مروپی در جواب پسرش تنها شانه‌ای بالا انداخت. بزرگ‌تر کوچک‌تری هر چه که بود، آن‌ها را در دردسر بزرگی انداخته بود.




...Io sempre per te


پاسخ به: هماهنگی های تیم ترجمه
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸:۵۵ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
#2
اهم... فکر کنم رون و خاموش کن هم من باشم،
سه روز.




...Io sempre per te


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳:۴۱ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹
#3
ولدمورت آرام آرام ابروهایش را پایین آورده و گره زد، لب‌هایش را جمع کرد و سعی کرد جدال سلول‌های عصبی را که با مشعل و چنگک به سمت قسمت صاف سرش حرکت می‌کردند را نادیده گرفته و خاطره‌ای محو از واقعه‌ای مشمئز کننده را کنار بزند و دلیلی برای خشمش از لوسیوس پیدا کند.

دینگ دونگ...دینگ دونگ...

- اِ! ارباب دارن زنگ در رو می‌زنن! بریم درو باز کنیم ارباب؟ ارباب...؟

دینگ دونگ...دینگ دونگ...

- برید.

دینگ دونگ...دینگ دونگ...

لرد ولدمورت حتم داشت تا رفتن و برگشتن مالفوی‌ها دلیل خشمش را به خاطر خواهد آورد.

دینگ دونگ...دینگ دونگ...

همان زمان، جلوی در خانه ریدل‌ها:

- خب... یه بار دیگه مرور می‌کنیم! ریموند و فلور و جوزی، میوه‌ها! آرتی و زاخی و رز، پلو و خورشت، سِر و کریچر و پنه‌لوپه، سوپ و کباب و مایعات، هری هر چیزی دلش خواست، بقیه چیزا رو هم هاگرید پوشش می‌ده، بچه‌ها دقت کنید یک جوری بخورید که تا یک ماه دیگه سیر باشید. یک دو سه، محفل!

حلقه محفلی‌ها بعد از مرور نقشه‌شان از هم گسسته شده.

- چـــــه خـــــبــــــــرتونه! اومدم!

با شنیده شدن صدای مالفوی‌ها، رز که از لحظه رسیدن دستش را روی زنگ گذاشته بود، پا به فرار گذاشت.

- باباجان کجا؟
- پروف خودت گفتی هر موقع صداشون اومد بدوییم، تا نشنیدیمم کسی بگه لعنت بر پدر و مادر مردم‌آزار واینسیم.
- اون مال یه جای دیگه بود، الان اومدیم مهمونی، پلو، خورشت، آجییییل!

با به زبان آورده شدن کلمه آجیل رز به وجد آمده و با شدّت بیشتری لرزید.

- پسته هم داره؟!

دامبلدور با حرکت سر تایید کرد، در همان لحظه در خانه مالفوی ها باز شد و قبل از آن که نارسیسا متوجه چیزی شود، موجودی شبیه به یک طوفان مرتعش از کنار او عبور کرد.

- هووووی! کجا؟!
- به‌به آقای مالفوی عزیز، ببین کی اومده دیدنت! پسرخالهِ عمویِ برادرخوندهِ شوهرعمهِ خانومت، سیریوس!

مالفوی‌ها به یکدیگر نگاهی کرده و به صدای محفلیون که حالا با سر و صدا وارد سرسرا می‌شدند و با همه سلام علیک می‌کردند، گوش سپردند.
- بدبخت شدیم.
- نه عزیزم... بدبخت‌تر شدیم.

نارسیسا این را گفت و دستش را به دور شانه‌های لوسیوس انداخت.




...Io sempre per te


پاسخ به: مشورت با آلبوس دامبلدور
پیام زده شده در: ۰:۴۸:۱۸ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹
#4
اول تشکر می‌کنم از لرد ولدمورت که لطف کردن و جواب برخی از سوالای پلاکس رو دادن و خیلی خوب و درست اشاره کردن... این پیاز رو هم بهشون تقدیم می‌کنم نگن بعد عمری رفتیم محفل، دست خالی راهیمون کردن. با نون و نمک خیلی هم خوشمزه‌ می‌شه!

اما در جواب شما پلاکس عزیزم بگم که... باباجان من که تاپیک‌ها رو می‌بینم محفلی‌ها حضور دارن و می‌نویسن، فلور دلاکور، آرتمیسا لافکین، زاخاریاس اسمیت و... حاضرن و فعالیت می‌کنن. اما اینکه چرا محفلی‌ها سوژه‌های خودشون رو ندارن و داستانی با محوریت محفلی‌ها وجود نداره که بگم خدمتت که این موضوع وابسته به جا افتادن ایفای "محفله"، بر خلاف جا افتادن ایفای یک شخصیت که می‌شه توی مدّت کوتاه یکی دو ماه راهش انداخت، ایفایی که بین چندتا شخصیته زمان بیشتری می‌بره، از طرفی مقایسه کردنش با گروه مرگخواران هم که به لطف لرد ولدمورت چندین ساله که دارای ثباته کمی ناعادلانه‌س، محفل الان داره تغییرات زیادی رو تجربه می‌کنه و ابتدای یک دگردیسی قرار داره در صورتی که گروه مرگخواران خیلی وقته که بلوغش کامل شده.
اگر هم این وسط اشاره به کم کاری‌های من داری بگم که درست می‌گی و کسی که یکی از شناسه‌های مهم سایت رو برمی‌داره باید نسبت بهشون مسئولیت پذیر باشه، من در حال حاضر مشکلی برام پیش اومده و بعد از رفع شدنش امیدوارم بتونم جبران این مدت کم‌کاری رو بکنم.

در آخر هم ازت تشکر می‌کنم که به فکر محفلی، معلومه پشت ردای سیاهت یک قلب بزرگ پنهان شده. :)

ارادتمند شما،
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۸ ۱۱:۰۳:۴۱



...Io sempre per te


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۸:۵۵:۵۷ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۹
#5
بسمه تعالی



اطلاعیه



بنا بر این اطلاعیه از مورخ 99/06/10 ساعت 22:22 اعضایی که هیچگونه سابقه عضویت در گروه‌های محفل یا مرگخواران را نداشته‌اند جهت ورود به محفل ققنوس می‌بایست به گروه الف.دال مراجعه کنند. پس از طی کردن دوره و تایید مسئول اون گروه، از طرف محفل ققنوس با شما ارتباط برقرار شده و آدرس مقر محفل ققنوس برای شما افشا خواهد شد.

افرادی که در حال حاضر مشغول طی کردن دوره ورود به محفل بودند و دوره آن‌ها متوقف شده بود، به طور پیش فرض به عضویت الف.دال در خواهند آمد و همینطور اعضایی که در طول تابستان 99 به محفل ققنوس پیوسته اند که اسامی آن‌ها به شرح زیر می‌باشد:

فلور دلاکور
لاوندر براون
زاخاریاس اسمیت
آرتمیسا لافکین
گابریل تیت
نیوت اسکمندر
هوریس اسلاگهورن



لازم به ذکر هست که مسئولیت این گروه با جناب آقای هری پاتر هست.


باتشکر،
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور.



ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۶ ۱۶:۵۶:۰۵



...Io sempre per te


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲:۰۹:۲۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۹
#6
بسمه تعالی



سوژه جدید:


صدای باد گرم تابستانه که با ملالت این طرف و آن طرف می‌رفت و بعضه تکه پلاستیکی را هم به دنبال خودش می‌کشید، تنها صدایی بود که شنیده می‌شد. چمن‌ها از فرط گرما پلاسیده بودند و در عوض تک و توک درخت‌های خیابان لباسی از برگ‌های سبز تیره به تن داشتند که در تعارض به نور سرخ خورشید در حال غروب جلوه‌گری می‌کردند. مردک بی‌خانمانی هم زیر سایه یک تابلو، روی یک نیمکت درازکشیده بود. پیرهنی تنش نبود و تنها چیزی که شاید باعث می‌شد کسی حضورش را بعدها به خاطر بیاورد خالکوبی روی ساعد دستش بود؛ افعی که از دهان یک جمجمه بیرون زده.

بنگ!

مرد از جا پریده و به سرعت به رو به رویش خیره شد. به خیالش چیزی دیده بود، یک چیزی که در خودش فرو می‌رفت یا شاید هم چیزی که ناگهان به اندازه یک کاغذ لاغر شده بود، هر چه که بود اکنون دیگر ناپدید شده و اثری از آن در بین خانه شماره سیزده و یازده میدان گریمولد دیده نمی‌شد. مرد دوباره روی نیکمت دراز کشیده و دستش را سایه چشمانش کرد و بعد از آنکه زیرلب «به خشک شانسی» گفت، دوباره به خواب رفت.

اما درست همان جا؛ بین شماره های سیزده و دوازده، پسری نوجوان چند دقیقه قبل وارد همان خانه‌ای شده بود و یک کیسه هم با خودش داشت که درونش شکلات، بسته‌های برتی باتز با تمام مزه‌ها و بسته‌هایی از رشته‌های مزه دار که کافی بود در آب بجوشند، و بعد که آن‌ها را می‌خوردی هر بار طعمی جدید داشتند. دست کم این چیزی بود که از تصویر روی بسته بندی آن‌ها دستگیر پسرک شده بود.یک بسته برتی باتز برای خودش برداشت و در کیسه را در به یک گوشه‌ی راهرو پرت کرد. با پاهایی که روی زمین می‌کشید از پله ها بالا رفته و در میان راه با شیطنت پرده‌هایی که روی یک تابلو بودند را کشید.

- خرِ بیشعورِ بزِ کصافت.

خانم بلک درون تصویر حتی به دنبال کسی که پرده را کنار زده بود نگشته و در حالی که به دور دست‌ها خیره بود، نخستین فحش‌هایی که به ذهنش رسیده بود را به زبان آورده بود. شاید اگر این باور وجود نداشت که یک تابلوی طلسم شده برای رنجاندن پسر ارشد و تمام هم مسلکانش است، می‌شد تصور کرد که لحنش کمی متالم و یا حتی غمگین است. غمگین از سکوتی که حتی با کوبیده شدن پاهای زاخاریاس به پله‌های چوبی هم شکسته نمی‌شد.
بالای پله‌ها خودش را روی یک صندلی انداخت و با اشاره چوبدستی تلویزیون را روشن کرد تا چیزی تماشا کند، اما قبل از آن که تلویزیون روشن شود، پریزش را از برق کشید. بسته برتی باتز را باز کرد و یک مشت از آن را به دهنش گذاشت، چهره در هم کشید، ولی بازهم خودش را مجبور کرد هر چه که بود قورتش بدهد.
قورت دادن چیزی که همزمان مزه پرتقال، کرفس، شکلات، گِل و سوپ پای مرغ بدهد، آسان نبود.

- آخه من اینجا چه غلطی می‌کنم؟

کلافه از تنها رها شدن، از سرجایش بلند شد و به سمت در اتاقی رفت، دستش را روی دستگیره گذاشت و تا نیمه باز کرد، همانطور رهایش کرد و مسیر آمده را تا بالای صندلی برگشت، سپس دوباره به سمت همان در نیمه باز رفته و وارد اتاق شد. چهار دیواری کوچکی بود که تنها یک میز تحریر فکسنی که سطحش پر از خط و خش بود آنجا به چشم می‌خورد و یک صندلی که برای نشستن چندان مطمئن به نظر نمی‌رسید. نفسش را بیرون داد و از اتاق بیرون آمد، در را بست و یک گوشه کنار دیوار زانو زد؛ کسل، کلافه و خسته.
دست کرد توی جیبش و تکه کاغذی را که چند بار تا شده بود باز کرد.عکس بود؛ عکسی دسته جمعی از افرادی که در روزگاری نه چندان دور شب و روزش را کنار آن‌ها می‌گذراند. با آن‌ها غذا می‌خورد، حرف می‌زد از دست بعضی‌هایشان عاصی بود و بعضی دیگر از دست خودش، کنارشان جنگیده بود، فرار کرده بود، به دنبال کسی یا چیزی رفته... زندگی کرده بود.حالا همه درون تصویر به او لبخند زده برایش دست تکان می‌دادند، البته همه به جز جن خانگی پیر که غرزنان گوشه‌ای از دیوار را می‌سابید یا شوالیه‌ای که از درون یک تابلو تهدید آمیز شمشیرش را تکان می‌داد. چیزی درون ذهنش جرقه زد، عکس را بلند کرد و آن را رو به روی خودش گرفته، لبخندی زد.
- خب حالا بگید ببینم... کدومتون مهمون می‌خواد؟




...Io sempre per te


پاسخ به: هاگزگـِیم
پیام زده شده در: ۰:۳۰:۵۴ دوشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۹
#7
- الان کدومتون می‌خواد خسارت منو بده؟

یوآن دسته‌ای را که دوشقه شده و به واسطه دو سیم از میان آویزان بود بالاگرفته و به هوریس و رودولف که با شورت‌های ورزشی وسط تلویزیون بودند نشان داد.

- قشنگ معلومه این باید بده دیگه! من از اول صبح اینجا بودم! پیس... یه دونه از اونا بده.

هوریس روی زمین نشسته و به فلیپ لام اشاره می‌کرد تا یک دانه از آنها برایش بیاورد. لام هم دویده و رفت.
- خیلی بچه خوبیه این فیلیپ.
- چی می‌گی؟ هوی، یوآن... سویچ کن رو جی‌تی‌آی، اونجا کمالاتش بیشتره، من با اینا اصلا حال نمی‌کنم.

یوآن:

- چیه؟
- یــــــعـــــنی ناموسا هیچکدومتون این دغدغه رو نداره از اون تو بیارمش بیرون؟

هوریس و رودولف نگاهی به یکدیگر انداخته، سپس کمی خود را خارانده، بع از آن یکدیگر را خارانده و سپس به سمت یوآن برگشتند.
- نه.

یوآن برای لحظه‌ای در سکوت، سیامک انصاری وار به تخم چشم‌های دوربین خیره شده و بعد دوباره رو به آن دو کرد.
- خـــــب بازم خوبه، چون اگه می‌خواستمم نمی‌دونستم، این دسته هم که به کل زدین داغون کردین... بذار ببینم هنوزم کار می‌کنه یا نه؟

روباه با احتیاط و بدون اینکه قسمت جرقه زننده دسته را لمس کند، دکمه دایره را فشار داد.

- هشــّـه!
- دِ هه!

هوریس با تکلی خشن رودولف را سرنگون کرده بود.
یوآن این بار دکمه L1 را زده و سپس دایره را زد.

- عه!

حالا این رودولف بود که هوریس را نقش بر زمین کرده بود و در همین حال لبخندی عریض برچهره روباه نارنجی جوان می‌نشست.
- خــب خـــــب خــــــــب!




...Io sempre per te


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲:۴۶ یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۹
#8
مالی فکر کرد و فـــــکر کرد و فــــــــــــکر کرد.
ولی چیزی به ذهنش نرسید و احساس کرد که خنگ است و اصلا کسی دوستش نداشته وگرنه چرا داشت در خانه غریبه‌ها می‌شست و می‌پخت و ‌می‌روبد و گیر مروپ افتاده بود تا دقّش بدهد و اصلا آن همه زحمت برای که و چه؟ آخرش به او می‌گفتند سوپت نمک ندارد یا بی تنوع است یا چاقی یا ریشخندش می‌کردند که شبیه آنی شرلی است و غصه دارمی‌شد و غذای زیادی می‌خورد و چاق‌تر و چاق‌تر می‌شود و بعدش هم آرتور که در وزارتخانه ارتقاء گرفت طلاقش می‌دهد و با هفت بچه قد و نیم قد آواره می‌شود و همان بچه‌های قد و نیم قد هم دست تنها می‌گذارندش و می‌اندازندش گوشه سالمندان و پرستارها به او اهمیت نداده و در غربت می‌میرد و شهرداری در یک گور دسته جمعی دفنش می‌کند و در آن دنیا هم پرونده‌اش با بلاتریکس جا به جا شده و تا ابدالدهر در آتش می‌سوزد و اصلا تقدیرش از همان روز نخست با سختی و گرفتاری بود.
وی در همین راستا بغض کرد.

- ... عزیزمامان الان چی‌کار کنم؟
- میجینم مپشیشمیش هیــــــــــــن کهشیبیشه هیشکسیبسیم؟

مالی وقتی بغض می‌کرد، اصوات نامانوسی بیرون می‌داد.
مروپ متوجه نشد که مالی چه می‌گوید، اما همین که او بغض کرده، زانوهایش را در بغل گرفته و هق‌هق می‌کرد یعنی نصف عملیات با موفقیت انجام شده بود، پس شاد و خرسند ملاقه را برداشته و رفت تا سوپ پیاز خودش را بپزد.
پس لبخندی زده، چوبدستی‌اش را به سمت دیگ بزرگ گرفت. دیگ خورد به سقف، بعد خورد به دیوار و سپس هشت دور، دور خودش چرخیده و در نهایت جر خورده و وسط اتاق افتاد.

- آقاجون به خدا من نبودم!

تیشک!

مروپ که با هجوم خاطرات قدیمی رو به رو شده بود، خودش را از پنجره به بیرون پرتاب کرده و رفت تا خودش را در زیرزمین حبس کند.

- رفت؟

مالی از بین انگشتانی که با آن‌ها صورتش را پوشانده بود، اطراف را نگاه کرد. خبری از خانم گانت نبود؛ تصور حتی چند دقیقه آرامش هم لبخند عظیمی را به لب‌های او نشاند. لبخندی که احتمالا خیلی دوام نمی‌آورد.




...Io sempre per te


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴:۵۶ یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۹
#9
خلاصه: محفلی‌ها و مرگخواران برای اثبات نحس نبودن هاگوارتز به اونجا می‌رن که توسط پلیس مشنگی دستگیر می‌شن. حالا توی زندان هستن و برای آزادی نیاز به سند دارن. اما در عوض می‌خوان از قابلیت خفاش شدن ربکا لاکوود استفاده کنن.

مرگخواران و محفلی‌ها در دو طرف ربکا صف کشیده و آخرین نکات را به او گوشزد کرده و او هم با تکان دادن سر تایید می‌کرد.

- ربکا، تا در باز شد می‌پری رو صورت ماموره چندتا چنگ می‌زنی تو چشاش که حسابی جیغ و دادش در بیاد! بعد گازش می‌زنی قشنگ خونش رو هورت می‌کشی‌! بعد می‌پری می‌ری اون گوشه کاور می‌گیری باباجان... فقط با عشق.

دامبلدور با توجه به نگاه‌های مبهوت آن نکته آخری را اضافه کرده، سپس خودش را عقب کشیده و ریش و ردایش را صاف کرد.
- عشقش رو فراموش نکنیا باباجان!

خفاش کوچک که تحت تاثیر استرس قبل از عملیات، مرگخوار بودن را فراموش کرده بود، انگشت شستش را به دامبلدور نشان داده و بعد له شد.

- خونخوار مامان این هندونه رو بخور خنک بشی.

پای ربکا که نوکش از زیر هندوانه بیرون زده بود، لرزش خفیفی کرد که لبخند را بر لبان مروپ نشان داد.

- باشه... باشه...باشه... واست قاچش می کنم گلم.

خانم گانت ساطوری از جیبش در آورده، صیفی را نصف کرده و بعد آن را در دهان وی فرو کرد که هر نصفش در یکی از لپ‌های وی جای گرفت تا ربکای له، به ربکای له ورم کرده تبدیل شود که حالا به سختی تلاش می‌کرد تعادل را میان دو لپش حفظ کند که نشد و در حالی که به یک طرف کج شده بود، رو به لرد. کرد.

- اربوب برم؟

ناگهان نگاه به سمت ولدمورت برگشت که چهارزانو رو به دیوار نشسته بود.

- نه... ما نمی‌خوایم. ما...
- جییییییییییییییییییییییییغ!

هاگرید نعره زنان به سمت ربکا دویده، او را از سطح زمین برداشته و از پنجره کوچک زندان به بیرون پرت کرده بود.
- گول گول زدم! ما بوردیم!

مرگخواران و محفلی‌ها در سکوت به هاگرید نگاه کردند، به پنجره و دیوار خرد شده نگاه کردند، به ربکایی که با سرعت زیاد به سمت افق می‌رفت و دست آخر به لردولدمورت.

- وسط نطق ما! مرگخوارمون رو! شوت نکنید! بگیر!

هاگرید از همه جا بی‌خبر به چربی‌هایی که با ولتاژ بالای طلسم لرد مرتعش می‌شدند نگاه کرد.

- جیغ بکش گنده. این چرا جیغ نمی‌کشه؟

لرد نگاهی به چوبدستی‌اش انداخته، باتری‌هایش را چرخانده و چند بار آن را به زانویش کوبیده و دوباره امتحان کرد.

- هان؟
- ارباب ربطی به چوبدستی نداره، این هاگرید کلا خرابه، همین رو روی تام امتحان کنید.
- آآآآخ! چرا من آخه؟

لرد لبخند رضایتی زده و چوبدستی را در جیبش جا داد.
- با اون محفلی‌های خرابه غیرفانشون.

سپس جلوی دیوار خرد شده ایستاد و به دوردست‌ها اشاره کرد.
- فرار می‌کنیم!




...Io sempre per te


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱:۲۹ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۹
#10
کمربندی لیتل هنگلتون:

- لندن...

ویییژژژژژ

- جرات داشتن وایسادن شدن تا نشون دادن کرد!

رابستن دستش را پایین انداخته و با دلخوری به جارویی که از مقابلشان گذشته بود نگاه کرد تا محو شود.

- ناراحت شدن نشد...

بچه درحالی که گرد و خاک به جای مانده از جارو بر روی ردای پدرش را پاک می‌کرد، این‌ها را به او گفت، سپس سرش را بلند کرده و لبخندی گرم به پدرش زد.

- الان به شهر رفتن شده، مرض گرفتن و سقط شدن می‌شن.
- راست گفتن می‌شی.

رابستن لبخندی به بچه زده و از بابت احتکار ماسک‌ها و داشتن فرزندی اینچنینی دچار لذتی خبیثانه شده و دست در دست بچه به سمت انبار ماسک‌ها که در لندن بود به راه افتاده و اصلا بحث این را پیش نکشید که چرا آپارت نمی‌کنند.

لندن، میدان تایمز:

غار... غار... غار...

- اینجا که پرنده پر نمی‌زنه باباجان.

محفلیون تک و تنها وسط میدانی که روزگاری پر از شلوغی و جمعیت بود ایستاده و در هیچ به دنبال چیزی و یا شاید کسی می‌گشتند.

- یعنی چی پرنده پر نمی‌زنه؟ همین الان صدای غارغار اومد پروف.
- نه باباجان، اون یوآن بود، داشت سعی می‌کرد توانایی کلاغی خوندنش رو به خودش نشون بده که گول خودش رو خورد.

روباه، تکه پنیری را بالاگرفته و به محفلیون چشمکی زد.

- می‌گم حالا مردوم از کوجا بیاریم؟

در همان چشم‌های نافذ دامبلدور به مردی که چند نان در بغل گرفته و مشغول ور رفتن با کلید در بود، خورده و برق زدند. برای همراه کردن مرد، تنها کافی بود کمی حس عدالت طلبی به او تزریق شود...




...Io sempre per te






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.