هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۷:۰۶:۱۴ سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۸
#1
در همین حین، هر دو عقربه ی ساعت بزرگ مغازه روی عدد ۱۲ توقف کردن و همزمان با شروع روز جدید، طبق معمول گوی صورتی فال روزانه ی آلیس شروع به چرخیدن کرد تا طالع روزانه ی افراد حاضر رو شرح بده.

صدایی که به شکل فیکی قصد داشت با روحیه و نشاط به نظر برسه شروع به حرف زدن کرد: زنی رو میبینم که توی حروف اسمش بی اس و آر داره. چشمای درشت و قد نسبتا بلندی داره. امروز روز جالبی برای تو نیست عزیزم. بهتره که توی چنین روزی از میوه های بنفش و صورتی بیشتری استفاده کنی و چندان درگیر گرفتاری های شغلی نشی.

بلاتریکس که لحظه ای در اثر این صدای فرعی دچار بهت شده بود به خودش اومد و کلافه شد. اما صدا به پیشگویی ادامه داد.

-مرد گرفتار جادوی سیاه با موهای بلند به سراغ شما خواهد اومد، او از شما برای ماموریتی سیاه استفاده خواهد کرد. او تمام تلاش و رمق شما را به کار خواهد گرفت و در نهایت به هیچ عنوان مزدی به شما اهدا نخواهد کرد....

بقیه ی پیشگویی به زبان فرانسوی تغییر پیدا کرد. یکی از ویزلی های اصیل گفت: متاسفانه هنوز مترجم گوگل قدیمی روی این گوی طالع بینی روزانه نصبه و نمیتونه بیشتر از دو دقیقه به زبون اصلی حرف بزنه. گرچه چندان هم بد نیست باید اونو حین ایتالیایی حرف زدن ببینید. حتی گاهی ممکنه براتون آواز هم بخونه. با اختلاف هنوز یکی از محبوب ترین محصولات ماست.


هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶:۳۴ شنبه ۸ تیر ۱۳۹۸
#2
از کنار بوته های پیاز، صدای خرت و خرت و ملچ مولوچ میومد و بوی تند پیاز هر لحظه بیشتر میشد. علاوه بر اون نور ها و کریستال های بنفش، اطراف محوطه، روشن و روشن تر میشدن.

هاگرید با صدای بلند گفت: هی کی اونجاست؟ آلیس دوباره اومدی دزدی؟ فکر نمی کنی خودت باید نحوه ی پرورش پیازو یاد بگیری؟

آلیس که موهای کثیف و بهم ریخته ای داشت و شلوار گشاد جین پاره پوره ای پوشیده بود گفت: فقط چند تا برای سوپ پیاز میخوام، پیازای مزرعه ی خودم تموم شدن، میدونی که این روزا فرمولای سوپ پیازم داره به همه ی رستورانای فرانسه میره، منم میخوام خودکفا شم و پودر سوپ آماده درست کنم، پیازای جادویی...

اما هنوز حرفای آلیس تموم نشده بود که چشمش به مرگ خوار های کر و کثیف افتاد و از اون جایی که آلیس از هیچ چیز توی دنیا به اندازه ی طلسم سیاه نمی ترسید، پیازا رو ریخت توی گونی و پا به فرار گذاشت.

یکی از مرگ خوار ها، طلسم فلج شدگی به سمتش فرستاد. طلسم به آلیس خورد اما اثر نکرد. مرگخوار گفت: وات د اکچوال تصویر کوچک شده
؟

هاگرید گفت: یادم رفت بهتون بگم، تو علم گیاه شناسی و ویچ کرفت، پیازای بنفش و تندی که در جوار مزارع قارچ پرورش یافته باشن، قدرت دفع طلسم دارن، الان هم آلیس حداقل نیم کیلو پیاز تازه بلعیده. پس طبیعتا تنها راه به دام انداختن آلیس اینه که بندازیدش تو گونی.

هاگرید بعد از گفتن این راز، با پشت دست زد به دهن خودش و گفت: تصویر کوچک شده
دوباره چیزی که نباید میگفتمو گفتم.

اما دیگه دیر شده بود و آلیس، صاحب امتیاز سی سبک خاص از دستور پخت سوپ پیاز، مخصوصا از نوع فرانسویش، توی گونی و روی دوش مرگخوار، در حال فحش دادن به زمین و زمان بود.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۸ ۲۲:۱۸:۴۹
دلیل ویرایش: کلمات ناجور!

هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲:۵۳ سه شنبه ۴ تیر ۱۳۹۸
#3
حوالی صبح بود که اسنیپ به طور ناگهانی از راه رسید و با لحن تحقیر آمیزی گفت: دست نگه دارید نابغه ها، گرگ ها الان تو اداره ی کل به زنجیر کشیده شدن در حالی که حین فرار، چند نفر رو زخمی کردن. امیدوار باشید نفهمن مسئولیتش با ما بوده.

بلاتریکس از بین گروه مرگخوارا خنده ی دریده ای سر داد و گفت: مگه فرقی هم میکنه؟

اسنیپ گفت: محض اطلاعتون اگه بفهمن کار ما بوده، عملا در اینجا هم تخته میشه و منبع درآمد فرت، یعنی مزایا و عیدی بماند، دیگه خبری از حقوق ماهیانه هم نیست، و وقتی گردش مالی نباشه این جماعت نون به نرخ روز خور هم نیستن. نکنه فراموش کردین دلیل آوردن گرگ ها در اصل بالا بردن سود و سرمایه ی اینجا بوده.

بلاتریکس گفت: مهمل نگو سوروس، ما نیازی به این کارای لوده و بیخود نداریم، همه ی مرگخوارا به خاطر تعهد و علاقه به لرد سیاه اینجا هستن.

به دنبال تایید شدن حرفش، نگاهی به بقیه انداخت. افراد با بی میلی، سری به نشونه ی تایید تکون دادن. اما واقعیت این بود که غالب مرگ خوارا، جادوگرای ترد شده و خلافکاری بودم که دیگه جای بخصوصی توی جامعه ی جادوگری نداشتن و معمولا با کار هایی مثل دزدی و شرارت، امرار معاش میکردن.

اسنیپ گفت: تو این مورد، مستقیما نظر لرد سیاه مهمه.

همین حین، نجینی با گردن کلفت و کلی فیس و افاده و طلبکاری، راه خودش رو از بین جماعت مرگخوارا باز کرد و فس فس کنان گفت: گور پدر گردش مالی، اون گرگ ها قدمت و قدرت جادویی دارن، اونا می تونن باعث تقویت انجمن بشن، شما نتونستید به خوبی از اونا مراقبت کنید، اگه نمی تونید اونا رو از وزارت خونه پس بگیرید، انجمن رو ترک کنید، یکی از اون توله های سیاه به صد تا مرگخوار ترسو می ارزه.


هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۳۳:۴۵ دوشنبه ۳ تیر ۱۳۹۸
#4
بلاتریکس که داشت جلوی مغازه با بی حوصلگی تخمه میشکوند و تف میکرد، وارد مغازه شد و گفت: مگه نشنیدین ارباب چی گفت؟ دل و روده هاتو نگه دار کریس، بر حسب اتفاق، برای این ماموریت، خیلی هم به دردمون میخوره.

ولی سوال مشترک همه این بود که چطور باید مشنگا رو ترسوند؟

بلاتریکس گفت: دو نفر دو نفر راه بیوفتید. اونا نمیتونن زیاد دور بشن، معمولا همین خیابونای اطرافن. کریس تو با دل و روده هات برو طرف پشت بوما. دنبالشون بیوفتید و سعی کنید همه رو به سمت مغازه بیارید. اگه دل نازکید، تغییر چهره بدید و خودتونو شبیه زامبی کنید.

بلاتریکس با گفتن این حرف، غیب شد و حوالی میدون اصلی ظاهر شد. دو تا بچه گربه ی فسقلی، کنار خیابون در حال بازی بودن. روح زن جوانی با موهای بلند، اطراف جدول گردش میکرد و انگار که دنبال چیزی میگشت. بلاتریکس قصد نداشت چهره ی خودشو به زن نشون بده، حداقل نه توی این مرحله.

چوبشو به سمت بچه گربه ها گرفت و اون ها رو تبدیل به دو تیکه برگ کرد یا حداقل آدمک های کوچیک و کوتوله ای که شکل متقارن یک برگ رو داشتن. در ظاهر موجودات بی آزار و جذابی بودن. بچه ها به سمت روح زن رفتن و سلام کردن.

زن مهربون و خونسرد و آرومی به نظر می رسید. از دیدن بچه ها خوشحال شد. بلاتریکس به رغم باطن پلیدی که داشت درک میکرد که برای زنی مثل اون چه چیزی ارزشمند و حساس محسوب میشه. نقطه ضعف اون تراژدی دوست داشتن بچه ها بود. بچه هایی که در عین معصوم بودن می تونن بی اندازه خبیث و بدجنس باشن.

یکی از بچه برگ ها گفت: اینجا چیکار می کنی؟

زن که کمی گیج شده بود گفت: میخوام به خونه برم، فکر کنم داره شب میشه.

بچه برگ ها خندیدن و گفتن: مگه تو خونه ای داری؟ ما می دونیم که تو تنها هستی.

زن نگاهی به اطرافش انداخت و در حالی که باد، موهاشو مثل شلاق توی صورتش می کوبید گفت: درسته، احتمالا دارم خواب نیمه شفاف یکی از زندگی های قبلیمو میبینم.

بچه برگ ها که حالا خنده هاشون موزیانه تر شده بود گفتن: زندگی های قبلی؟ یعنی مدام داری دچار تناسخ میشی؟

زن که با شنیدن کلمه ی تناسخ به خودش لرزید گفت: نه، نه، من دیگه دچار تناسخ نمیشم، من راهی رو پیدا کردم که این چرخه تموم بشه. من دیگه شما بچه ها رو دوست ندارم. باید به خونه برگردم. اونجا امنه.

زن برگشت و میدون رو دور زد. بلاتریکس کنار خیابون منتهی به مغازه ایستاده بود. به زن گفت: از این ور برو، برو خونه و مواظب خودت باش.

زن ساده هم حرف بلاتریکس رو باور کرد و با پای خودش به سمت مغازه رفت. مغازه ای که ظاهر بیرونیش تحت تاثیر یه طلسم، شبیه یه خونه ی دنج و گوگولی شده بود.


هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.


پاسخ به: سوروس اسنیپ عاشق و وفادار
پیام زده شده در: ۱۲:۵۷:۱۸ دوشنبه ۳ تیر ۱۳۹۸
#5
تصویر کوچک شده


لیلی مرز بین خواب و بیداری رو از یاد برده بود. توی بیداری احساس تنهایی داشت و توی خواب، همکلاسی هاشو میدید که آزارش میدن، تحقیرش میکنن و سر به سرش میذارن. امروز، مرز بین خواب و بیداری از بین رفته بود. قبل از ظهر از مدرسه فرار کرده بود و بی هدف توی زمین های رها شده می چرخید.

به ملکی رسید که مشهور به مرتع نفرین شده بود. از خودش پرسید: من خوابم یا بیدار؟ صدایی توی ذهنش گفت: مگه فرقی هم میکنه؟

صدا دوباره ادامه داد: نزدیک تر بیا، تو نسبت به این اطراف احساس ترس داری؟

لیلی با خودش گفت: نه، اما بقیه می ترسن، چند سال پیش، یه خونواده به این ملک اومدن، پسرشون تلاش زیادی کرد که خونه رو سر و سامون و ماه ها زمین های اطراف رو هرس کرد و بیل زد، آخرش چی شد؟ چند روزی بود خونه سوت و کور بود، شبا چراغی روشن نمیشد و از همه مهم تر، دودکش ها دیگه خاموش بودن. از اون خونواده ی سه نفره، فقط یه میز صبحانه ی دست نخورده مونده بود که روش چند لایه فساد بسته بود. تو چطور از این خونه نمی ترسی؟

صدا گفت: بازم دلیلی نداره که بترسم، اگه دقت کنی من همیشه همین اطرافم. اگه تونستی پیدام کنی بهت راز گم شدن اون خونواده رو میگم.

لیلی از خودش پرسید: من خوابم یا بیدار؟ صدا گفت: مگه فرقی هم میکنه؟ لیلی گفت: آره، چون من دارم می ترسم، و اگه مطمئن شم که خوابه، شاید دیگه چیزی برای ترسیدن وجود نداشته باشه.

صدا گفت: اطرافتو خوب نگاه کن.

لیلی چرخی زد، پسری با موهای بلند رو اطراف درخت بزرگ و پیر روی تپه دید. رنگ پریده بود، شبیه یه روح. لیلی با خودش گفت: بار ها شده که توی خوابام از بقیه پرسیدم من خوابم یا بیدار؟ و اونا گفتن مطمئن باش که بیداری. به نظر من این یه خوابه و تو واقعیت نداری.

لیلی با این فکر، ترس رو کنار گذاشت و به سمت تپه رفت. چند لحظه ای بدون پلک زدن به پسر نگاه کرد و گفت: تو میخواستی به من بگی که آدمایی که توی اون خونه بودن چه اتفاقی براشون افتاد.

پسر اشاره ای به آسمون کرد و گفت: به ابرا نگاه کن.

شکل ابر ها داشت داستانی رو تعریف میکرد: همه فکر میکنن که این مرتع نفرین شده اما حقیقت برعکسه، این مرتع یه سیکل کامل و یه منطقه ی محافظت شده اس. اطراف این محدوده پر از نیرو های کنترل نشده و پیش بینی نشده اس. اما چیزی هست که توی مرتع در حال تکرار شدنه. در واقع مرتع غیر عادی نیست، آدمایی که به اونجا میان غیر عادی ان. تا حالا هیچ وقت درباره ی گذشته و زندگی و وطن ساکنای اون خونه چیزی شنیده بودی؟ اونا تعامل خاصی با بقیه ی مردم داشتن؟

لیلی به علامت نفی سری تکون داد و گفت: نه، اما تو این اطلاعاتو از کجا داری؟

پسر گفت: همیشه نیاز نیست که اطلاعات از منابع بیرونی و اشخاص معتبر و سرشناس به دست بیان. مثلا تو هیچ وقت منو ندیدی، اما من خیلی چیزا رو درباره ات میدونم، مثل این که تو میتونی با بعضی حیوونا و مخصوصا روباها حرف بزنی یا این که بدون دست زدن به اجسام، اونا رو جا به جا کنی. تو یه کتاب داری که به کمکش آدمای آزار دهنده رو از خودت دور می کنی و برای همین تنهایی. چرا سعی نمیکنی آزارشون بدی؟ میدونی که میتونی باعث شی که درد بکشن یا مریض بشن؟

لیلی گفت: به نظرت این که تو زندگی من سرک کشیدی و این راز ها رو فهمیدی برای من خوشاینده؟

پسر لحظه ای با تردید به لیلی خیره شد و گفت: خب من از عمد این کارا رو نکردم و قصدم این نبود که گفتن این حرفا بترسونمت. ببین..

پسر شاخه ی علف خشکیده ای رو از زمین برداشت و توی چند ثانیه، شاخه تبدیل به گل سرخ بسیار زیبا و درخشانی شد. و بعد گل رو به طرف لیلی گرفت.

لیلی در حالی که گل رو بو می کشید گفت: این کار سختیه، فکر نمیکنم از پسش بر بیام.

پسر جواب لبخند لیلی با لبخند داد.

هوا داشت تاریک میشد، لیلی گفت: من باید برم، راستی گفتی اسمت چیه؟

باد تندی وزید و صدای پسر تا حدودی توی باد گم شد: سوروس، اسم من سوروسه، امیدوارم دوباره ببینمت.


هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸:۱۹ یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۸
#6
لرد که جا خورده بود اول با تعجب گفت: چسب...چسب...چسب؟

بعد انگار که مرد، موجود منزجر کننده و چندش آوری باشه گفت: از دست شما ماگلای احمق. این وقت روز چرا مثل روح وارد مغازه شدی؟

مرد نگاهی به خودش کرد و گفت: شت، دوباره دارم خواب میبینم و وارد کالبد اختریم شدم.

مرد که از بابت فهمیدن این موضوع بسیار خرسند شده بود مثل احمقا به هوا پرید و فراموش کرد که چسب لازم داره.

کریس با ترس و لرز گفت: یا لردا، فکر میکنم که جمع کالبد های اختری جمعه و چیزی مثل مراسم احضار دارن انجام میدن، چون چند تا روح مشنگی دیگه رو هم دارم توی خیابون میبینم.

لرد گفت: درسته کریس و این اتفاق عادی نیست. این خواب های کنترل شده و دست جمعی معمولا از طرف مشنگای بی استعدادی صورت میگیره که قصد دارن کمی جادو یاد بگیرن و توی دنیای ما دخالت کنن. اگر تعلل کنیم وزارت خونه جمعشون میکنه و ذهناشونو پاک میکنه، اما اگر بتونیم گیرشون بیاریم، جزو ارتش سیاه خودمون میشن. مثلا اون زن جوونو میبینی وسط خیابون؟ مشخصه ارتعاش و قدرت روحی بالایی داره و چندان حالیش نیست که وارد کالبد اختریش شده. تا چشم و گوششون بسته است باید گیرشون بیاریم.

کریس که پشم هایش فر خورده بود گفت: یا لردا، اگر طلسمای مستقیم استفاده کنیم معمولا شوک به حدیه که اونا بیدار میشن و دیگه ممکنه به کالبد اختری بر نگردن.

لرد که با چوب دستیش زیر گردنشو میخارونید گفت: نیازی به طلسم نیست، فقط ترس جوابه، هیچ چیز بیشتر از ترس یه مشنگ رو وادار به کارای حماسی و انقلابی نمیکنه. ماموریتت اینه که وارد انجمنشون بشی و ببینی که فازشون چیه، چه جهان بینی ای دارن. یادت باشه من همه شونو میخوام، هیچ کدومو از دست نده. یه مشنگ چشم و گوش بسته هزار بار بیشتر از یه مرگ خوار منفعت طلب ارزش داره.


ویرایش شده توسط آلیس در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲ ۲۳:۴۰:۴۱

هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۵:۴۳:۴۱ شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸
#7
جست و جو شروع شد و رنگ هوا به سمت تاریکی میرفت. لرد و دوستانش با بی حوصلگی، اطراف درخت بلوط پرسه میزدن. بلاتریکس محض تفنن، روی درخت حروف باستانی رو نقش میزد و باعث تغییر شکل شاخ و برگ ها یا بیرون اومدن آب پرتقال از بدنه ی درخت میشد.

لرد صدای کوبیده شدن و جست و خیز رو از زیر زمین شنید. توقف کرد و چوبش رو به سمت سنگ بزرگی گرفت که درست رو به روی درخت بلوط بود. وردی رو زمزمه کرد و سنگ دو تیکه شد. بلاتریکس از جا پرید و با دهن باز و چشم های متعجب، به قفس چوبی بزرگ که تا حدی هم دچار شکستگی شده بود نگاه میکرد.

اما نکته ی اصلی، موجودی بود که توی قفس حبس شده بود. یه ماده گرگ که یه انسان معمولی به سختی تا زانوش می رسید. یه گرگ خاکستری که توی قفس نگه داری میشد. نیمی از قفس هنوز زیر زمین بود.

همین حین، مرگ خوار ها به همراه اسنیپ و هکتور ظاهر شدن، اما به خاطر شرایط، کسی حواسش به بازخواست اسنیپ نبود. بلاتریکس رو به اسنیپ کرد و گفت: چی توی مغزت میگذشت که این هیولا رو به اینجا آوردی؟

اسنیپ کاملا خونسرد گفت: این به هیولا نیست، یه گرگه که محض اطلاعتون دوازده تا توله ی مشکی هم داره و همین دیشب آوردیمش اینجا. می بینید که توی قفسه و کاملا تحت کنترله.

هنوز جمله ی اسنیپ تموم نشده بود که گرگ خشمگین با کله به قفس چوبی کوبید طوری که خون از پیشونیش سرازیر شد. چهره ی لرد و بلاتریکس منقلب شد و تا حدودی چندششون شد. بقیه ی حاضرین اما حسابی ترسیده بودن.

ماده گرگ، پر قدرت و جادویی به نظر می رسید و سعی داشت قفس رو بشکنه و تلاشش داشت به ثمر می رسید و سوال این بود که با این گرگ و توله هاش چیکار باید کرد؟


هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۱:۵۴:۱۳ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸
#8
نام: آلیس

گروه: هافلپاف

خصوصیات ظاهری: موهای کوتاه و نیمه سفید، پوست روشن و چشم های درشت و خیس با صورتی غالبا رنگ پریده. قد متوسط نسبتا کوتاه.

خصوصیات اخلاقی: محافظ کار و راز دار، با قدرت همدلی بالا، همیشه آماده برای کمک به دیگران. تصمیمات لحظه ای و اراده ی بالا برای شروع و به نتیجه رسوندن مسیر های دشوار. بی آرزو، بی دغدغه، بیزار از آدم های حسود، دروغ گو و جادوی سیاه.

چوب دستی: چوب درخت افرای سفید، مینیاتوری ، ۳۲ سانت، مناسب برای کار های هنری

معرفی: آلیس تا شش سالگی عضو خانواده ای مذهبی و درگیر طلسم های سیاه بود، بعد از مرگ پدر و مادر، به پرورشگاهی واگذار شد. زن غیب بین و پیشگویی که تصویر آلیس و خط سرنوشتش رو دیده بود، به سراغش اومد و با کمال میل آلیس رو به فرزندی قبول کرد. اما تاثیر طلسم های سیاه و کابوس های دوران کودکی، از آلیس فردی محافظ کار و بیزار از جادوگران ساخته بود. آلیس زمانی فهمید که خودش هم یه جادوگره که توی نبرد جانانه ای با اجنه بود و تونست به کمک طلسمی دست ساز و به کمک زبانی که خودش ساخته بود، نجات پیدا کنه.

آلیس متوجه شد که هرچند که از جادو بیزار باشه، این بخشی از سرنوشت و مسیرشه و این مسیر از پیش تعیین شده اونو به زودی درگیر چالش های بیشتری میکنه. پس تصمیم گرفت خودش رو برای این تقدیر از پیش تعیین شده و خطرات غیر قابل پیش بینی آماده کنه.

آلیس یک زبان شناس و علاقه مند به گیاهان جادوییه. علاوه بر اون، مجسمه ها و نقاشی ها رو به خوبی میشناسه و با دلالی این آثار، پول لازم برای ایجاد خونه های امن زیر زمینی مخصوص جادوگر ها و دوستای متافیزیکیش، از جمله جن های دورگه ای که با الف ها وصلت کردن رو فراهم میکنه. خونه های زیر زمینی تو دوره هایی که جادوی سیاه غلبه پیدا میکنه، جای امنی برای مراقبت از افرادیه که قصد مبارزه با جادوی سیاه رو دارن.


تایید شد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۳۱ ۱۲:۳۵:۱۷

هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷:۱۴ پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۸
#9
سلام کلاه
من از یه راه دور اومدم و مجبور شدم از دست چند تا جادوگر که زندگی من و خونواده مو طلسم کرده بودن فرار کنم.

خیلی وقت نیس که فهمیدم جادوگرم چون پدر و مادرم جادوگر نبودن و کلا طبیعت گرا بودن.

بسیار رویابین هستم و به کمک اون ها راهمو پیدا میکنم. نقاشی و موسیقی و نوشتن رو خیلی دوست دارم.

با جادوی سیاه مخالفم و دوست دارم مهارتمو برای مراقبت از زندگی خودم و عزیزام استفاده کنم و برای همین به اینجا اومدم.

هر گروهی که فکر میکنی بهتره قرارم بده.


هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵:۰۸ پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۸
#10
تصویر شماره ی ۱۱

بعد از ظهر گرفته و گرمی بود و جادوگر جوان بابت به تاخیر افتادن نتیجه ی مسابقات دچار تشویش و نگرانی شده بود. مدام طول و عرض اتاق رو طی میکرد و از خودش می پرسید: نکنه مدارک ارسالی مشکل داشتن؟ نکنه آدرس پستی رو اشتباه نوشتم؟ نکنه ایده ی من بین هزاران ایده ی دیگه گم شده باشه؟ من که همه ی تلاشمو کردم و تقریبا از سطح مسابقات اطلاع داشتم...


حضور بی موقع جن خانگی، رشته ی افکار جادوگر جوان رو پاره کرد. دابی مثل همیشه گیج و کله پا به نظر می رسید و این بار بوی سبزی و پیاز هم میداد. انگار که حین شستن ظرفا بهش ماموریت داده باشن و سراسیمه جیم شده باشه.

هری گفت: ببینمت دابی! اینجا چیکار می کنی؟ انگار خبر مهمی داری!

دابی تلو تلو خوران جلو اومد و گفت: مشکلی پیش اومده ارباب... دابی می خواست زود تر بهتون خبر بده اما منو به خاطر مشکوک بودن به خبرچینی زندانی کرده بودن. البته اونا حق داشتن. پیشگو حدس زده بود که فردی خونگی در حال بیرون بردن اخباره. اما دابی باید می اومد. اونا نمی دونن که من حرفای دیشب رو استراق سمع کردم.

دابی که انگار از گفتن این اعترافات دچار عذاب وجدان شده بود، دستاشو روی سرش گذاشت و بغض کرد. ماشین حمل زباله با صدایی که سکوت بعد از ظهر رو میشکافت از پایین پنجره رد شد.

هری دستی روی سر دابی کشید و گفت: اشکالی نداره دابی، شرور بودن از نیات ما سرچشمه میگیره نه از اخلاقیات بیخود و غیر منطقی تحمیل شده. حالا نمیخوای بگی برای چی به اینجا اومدی؟

دابی چشمای درشت و منقلبش رو به چهره ی هری دوست و با بغض گفت: اووو ارباب هری شما چه قلب مهربونی دارید... خب میخواستم چی بگم؟ آهان! طلسمی سیاه و مخفی نوشته شده که در حال شارژ شدنه. اون ها قصد دارن فینال مسابقات رو به چالشی طولانی بکشونن. این تصمیم گرفته شده که توی فینال، سه روز و سه شب، تمام افراد زیر نظر گرفته شن و تجسمی از سه فلسفه ی مهم زندگی رو به کمک کاردستی های جادویی ایجاد کنن. اما مالفوی بزرگ قصد داره از این فرصت برای طلسم و ضعیف کردن قوای دماغی رقبا استفاده کنه. باید از روشی برای از بین بردن این طلسم استفاده کرد. دوست شما که در زمینه ی آینه بینی و زبان شناسی تخصص داره، همون که همیشه ساکته و نیمی از موهاش سفید شده قادره ماهیت این طلسم رو شناسایی و راه حل رو ارائه بده. تا دیر نشده برید سراغش. من دیگه باید برم.

دابی با گفتن این حرف، بشکنی زد و بلافاصله غیب شد.
هری لحظه ای با خودش فکر کرد و تنها زبان شناس مورد اعتماد و دوست قدیمیش رو به یاد آورد. گرچه از گرایشات اون به سمت طالع بینی بیزار بود. لباساشو مرتب کرد و به راه افتاد تا پیش از غروب خورشید، به خونه برگرده.

جالب بود.
قبلا توی سایت فعالیت داشتی؟

تایید شد!


مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط aquarius44 در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۳۰ ۲۰:۱۸:۴۳
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۳۰ ۲۰:۲۸:۲۴

هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.