هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۹:۲۱:۴۸ پنجشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۸
#1




_هیزل استیکنی

_عضو گروه ریونکلاو

_موهای صاف و مشکلی و چشم های طلایی

_ دختری مهربون که عاشق شیطنت و شوخیه ولی به موقش جدی میشه

_چوبدستی ساخته شده از چوب درخت راش و ریسه ی قلب اژدها، 28 سانتی متر

_جارو آذرخش

_پاترونوس:گرگ


_من یه اصیل زادم که تقریبا همه ی خانوادم تو گروه اسلیترین بودن ولی من با اصرار به ریونکلاو پیوستم و اعتقادی به برتری اصیل زاده ها به مشنگ زاده ها ندارم.
از جادوی سیاه خوشم میاد و دوست دارم عضو مرگخواران بشم...اوپس...نباید بلند میگفتم؟...خب کاریش نمیشه کرد.
از چیزای ترسناک خوشم میاد و خودمم متولد هالووینم.
عاشق دوستامم و سعی میکنم با همه صمیمی رفتار کنم...ولی اگه عصبانیم کنن...خب...میتونین خودتون امتحان کنین



از حشرات متنفرم مخصوصا ازون شاخکا و پاهای... اه... بیخیالش
شبا با یه حشره کش زیر بالشم میخوابم


من باهوش ترین و حرفه ای ترین جادوگر جهانم و هیچکس نمیتونه به پام برسه میتونم در یک چشم بهم زدن هاگوارتزو بترکونم و هیچکسم نمیتونه جلومو بگیره!


همچنین من بزرگترین پیشگوی جهانم!


نمیدونم چرا بعضیا میگن خودشیفته ام...


حالا میتونین دسترسی این بزرگوارو برگردونین

البته!
تایید شد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۱۰ ۹:۳۶:۵۷

خفن ترینوارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۰:۳۸:۱۵ چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۸
#2
سلام

باهوش ترین ریونکلاو برگشته


دسترسیمو میخوام لطفا

فقط هُل ندین!


خوش برگشتی!
لطفا معرفی شخصیتت رو ارسال کن تا دسترسی ها رو برگردونم.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۱۰ ۹:۰۸:۰۹
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۱۰ ۹:۱۰:۰۸

خفن ترینوارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۸ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸
#3

گریوندور

ریونکلاوی ها مشغول جمع کردن هیزم بودن تا غذا بپزن و از داستانای دلاوریهای لاکهارت بهره مند بشن

_خب بچه ها...بریم سراغ هیزم جمع کردن

گابریل:آره...شما اون هیزمای زد عفونی نشده رو جمع کنین....منم اینجا ظرفارو میشورم

_ظرفا که تمیزن

_نههه...مگه این لکه های شیطانی رو نمیبینییی؟؟!
_اینا لکه های آب نیستن؟
_حق با گابریله...منم میمونم کمک کنم
_تو دیگه چرا هیزل؟؟!
_جنگل پر از ...پر از....حشره های...ک...کثیفه....آره....کثیف!!... انقدر زیادن که با حشره کشم نمیشه ازشون خلاص شد!!!
_ولی...خیله خب باشه....شما دوتا بمونین
سو میخواست با اصرار گابریل وسواسی و هیزلو که بنا به دلایلی به گابریل پیوسته بود راضی کنه...اما بیخیال شد...گابریل که عمرا به هیزمای ضد عفونی نشده نزدیک میشد....هیزلم که با اصرار بیشتر ،بیشتر لج میکرد...پس سو خودش تنها دنبال گروهش راه افتاد
...............................
لیسا عصبانی از همگروهی هاش قدم میزد...امروز صبح همه دورش جمع شده بودن تا دلداریش بدن...اما بنا به دلیلی که لیسا ازش بی خبر بود همه به سمت اسکله و جنگل شتافته بودن و لیسا رو ول کرده بودن
بعدشم که سو و لینی گم شده بودن و همه دنبال اونا گشته بودن و لیسا رو فراموش کرده بودن...این دلیل عصبانیتش از همگروهی هاش بود....اونا حتی بهش نگفته بودن چرا دارن به جنگل میرن...یا حتی این که چرا بعد از پیدا شدن شونه ی پروفسور لاکهارت تو چادر گریفندور همه شون به هم نگاه کرده بودن و لبخند مرموز زده بودن!!

لیسا با خودش زمزمه کرد:
_اصلا تا ابد باهاشون قهرم...اصلا من میرم به گریفندور می‌پیوندم!براشون جاسوسی میکنم...

درحالی که اینارو میگفت توجهش به گریفندوریا با حالت مشکوکشون و یه جعبه که فنریر روش لم داده بود جلب شد
_دارن چیکار می کنن؟

کمی جلو تر رفت و همون موقع فنریر از روی جعبه بلند شد و لیسا وسایل شوخی که از جعبه بیرون زدن رو دید...
_اون وسایل...نکنه...
لیسا به محض فهمیدن ماجرا به سمت چادرشون دوید
.........................
گابریل:نه هیزل...اونجوری اصلا خوب نیست!!داری همه ی مایعو با آب میشوری!!!
_یه بار دیگه بگو چرا نباید یه ورد تمیزکننده بخونیم؟؟
_چون شستشو با دست مطمئن تره...اینجوری میفهمیم که دقیقا ضد عفونی شده یا....
_از ظرف شستن متنفرم!!!!
_جدی؟پس...چرا نرفتی هیزم بیاری...تو که با خاک ...ه...هیچ مشکلی نداری
با فکر کردن به این موضوع گابریل به خودش لرزید و بعد نگاهی به هیزل انداخت و تقریبا از تعجب شاخ در اورد
هیزل به ظرفا زل زده بود و قیافه اش شبیه کسایی بود که میخوان چیز مهمی رو اعتراف کنن....وقتی دقت کرد دید که کمی سرخ هم شده!!
_خب ....میدونی...
گابریل نفسش رو حبس کرد:یعنی چی میخواد بگه
هیزل حالتی به خودش گرفت که گبی وقتی به یه کوه لجن فکر میکرد به خودش می گرفت
_یعنی از نظر هیزل هم چیز چندش آوری وجود داره؟
هیزل درحالی که سرش رو تکون میداد تا افکارش رو از ذهنش دور کنه گفت:
_من از حشرات می ترسم!!!و جنگل پر از اوناست!!خصوصا شبا!!!
چشمای گبی گرد شد ...اون خودشم از حشرات بدش می اومد....اما چند وقت پیش هیزل رو. دیده بود که چنتا کفش دورک کثیف اما متقارنو توی یه شیشه کرده و زیر تختش میگذاشت
_از حشرات می ترسی....ولی ...پس ...کفش دوزکا....اونا...
_نه ...نه ...اونا کوچیکن....و خوشگلن....من از حشرات بزرگ با اون پاها و شاخکای چندش اورشون بدم میاد!!
_اوه...که اینطور....خب ...مشکلی نیست...منم از حشرات خوشم نمیاد
_آره خب....ولی میدونی....نباید اینو به کسی بگی...این یه رازه
_خیله خب باشه...نمیگم
هیزل نفس راحتی کشید
_م...ممنون

............................
لیسا به چادر خودشون رسید و اونجا آستریکس رو دید که با قیافه ای متفکرانه کنار چادر ریونکلاو ایستاده بود...بعد برگشت تا به سمت چادر خودشون بره که لیسا رو دید
_به به خانم ریونکلاوی
_منو اونجوری صدا نکن ...اصلا من باهات قهر بودم...با همتون!!
_خیله خب باشه
و به سمت چادر گریفندور راه افتاد
لیسا داخل چادر رفت و گابریل و هیزل رو دید که تازه ظرف شستن رو تموم کرده بودن...بعد از دیدن اونا یادش افتاد که باهاشون قهر بوده...اما اطلاعات مهمی بدست اورده بود...باید بهشون میگفت یا نه؟...


ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۱۵:۵۵:۳۲

خفن ترینوارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۸ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#4
گریوندور




اعضای ریونکلاو و گریفندور در جنگل مشغول جمع کردن برگ درختا بودند

گابریل که عاشق این کار بود با تمام توان مشغول سابیدن تنه ی درختا بود:
_آفرین بچه ها همینجوری ادامه بدین....آره ریونکلاو برنده میشه!!...هی...نه...جوزفین اون یکی درخته رو داشته باش...آهای استفن تو اونور با هیزل برگارو جمع کن...هیزللللل!!!!نباید برگارو اونجوری جمع کنیییی!!!....برگای خشک و نیمه خشکو پیش هم نزاررررر!!!
_مگه فرقیم میکنه؟
_خیلییییییییی فرق میکنههه!!!برگای خشک نارنجی مایل به زردن!!ولی برگای نیمه خشک زرد مایل به نارنجین!!!
_
_آها..ببین!!!مثل استفن!!هی کسی لیسا رو ندیده؟؟
_من کنار چادر دیدمش...گفت باهاتون قه_

و ناگهان صدای جیغی هرچند خفیف توجه همه رو جلب کرد.
_این دیگه چی بود؟؟
_از طرفه چادرا اومد
ریونکلاوی ها با فهمیدن این موضوع همه به یه فکر افتادن:سو گیر افتاده بود...و این یعنی امتیاز منفی بیشتر از طرف دامبلدور

_حالا چی میشه؟؟
_این یعنی دردسر!
_نگران نباشین گریفندوریا دورن احتمالا نشنیدن...

با این جمله ی جوزفین همه نفس راحتی کشیدن...اگه یه گریفندوری سوفی رو دیده بود اوضاع رو میشد یه جوری درست کرد اما اگه گریفندوریا به موقع به چادر میرسیدن اوضاع برای ریونیا بد میشد

اما در همین لحظه گریفندوریا از سمت دیگه ی جنگل به سمت ریونکلاویا اومدن و اونموقع بود که امید ریونکلاویا بر باد رفت :

آستریکس که جلو تر از همه حرکت میکرد جلو اومد:
_شماهم شنیدین؟؟

احتمالا در اون لحظه همه ی ریونی ها آرزو میکردن که گروه گریفندور یه خون آشام نداشت
_فکر کنم از طرف چادرا بود...بریم بچه ها

بنابر این همه به سمت چادرا راه افتادن

وقتی به اونجا رسیدن بچه های گریفندورو دیدن که جلوی چادرشون ایستاده بودن

همه مشغول گوش کردن به تاتسویا بودن. بعضی هاشون به نشون تائید سر تکون میدادن و بعضیا با قیافه های سردرگم فقط گوش میکردن.اما در اون لحظه فقط یه چیز تو ذهن ریونکلاویا بود:چه اتفاقی برای سو افتاده بود؟

وقتی تاتسویا به داخل چادر اشاره کرد توجه ریونکلاویا به شونه جلب شد.پس سو موفق شده بود.اما خودش کجا بود؟


جنگل:
سو و لینی مشغول قدم زدن بودن اما هرچی میگشتن گروهو پیدا نمیکردن:
_پس اینا کجا غیبشون زده؟
_احتمالا خیلی تو نقششون فرو رفتن میخواستن فاصله ی اسکله تا هاگوارتزو تمیز کنن...نگران نباش سو، پیداشون میکنیم
_خب ...آره...نکته اش اینه که گابریلم باهاشون بود...پس مشکلی نیست

اما هرچی بیشتر میرفتن بازم اثری از بقیه نبود.

_شاید برگشتن ... نمیشه تو نیم ساعت انقدر دور شده باشن
_خیله خب...فکر کنم حق با تو باشه...بهتره ما هم برگردیم...میدونی...من از خفاشا خوشم نمیاد...هواهم داره تاریک میشه
_ام...لینی...فکر نمیکنی خفاش تو غار باشه تا جنگل؟
_نمیخوام ریسکشو قبول کنم
_خیله خب پس....از اونطرف بریم...یا....ام....دقیقا کدوم وری بریم؟
_اوه...خواهشا نگو گم شدیم

سو نگاهی به اطرافش انداخت...داستانا خیلی هم درست نمیگفتن....همه جای جنگل دقیقا شبیه هم نبود...تفاوت هایی هم داشت...اما مشکل این بود که هیچ کدوم از این تفاوتا آشنا نبود...


ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۱۹:۱۹:۵۸

خفن ترینوارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#5
گریوندور

گابریل در حالی که شونه ی لاکهارت رو لای یه دستمال گذاشته و از خودش دور گرفته بود با قیافه ی درهم و بدو بدو به سمت چادر برگشت.
_اینو از من دور کنین!
- این دیگه چیه؟
_بگیرش!!فقط بگیرش!

هیزل هاج و واج به شونه ی لاکهارت پیچیده تو دستمال نگاه کرد. وقتی دستمال رو از روش کنار زد اخماش تو هم رفت.
_شوخی میکنی؟عکسشو زده رو شونه؟چرا به فکر من نرسید؟اون فکر کرده کیه؟ من...

سو شونه رو از دست هیزل گرفت.
- بیخیال بدش به من...وقت کمه باید سریع بذاریمش تو چادر گریفندور.

لیسا که مشغول غر زدن درمورد یه پرنده بود به چادر نزدیک شد.
_باورم نمیشه.حرفمو رد میکنه.آواز نمیخونه....اصلا باهاش قهرم!

بعد نگاهی به بقیه انداخت که زل زده بودن به دستای سو و پشت سر هم نظر میدادن.

-خیله خب. دور چادر پر از گریفندریاس. پس ما باید حواسشونو پرت کنیم. گابریل تو میتونی...

گابریل سرش را تکان داد.
_فکرشم نکن! اون گریفندوریای نامتقارن صد و چهل و نه سال و هشت ماه و سه هفته و نه روزه که چادراشونو تمیز نکردن. اینو از رنگ تیره ی چادر میشه فهمید!

جوزفین با بی حوصلگی چشماش رو چرخوند.
_اون رنگ خود چادره.
لیسا:هی بچه ها شنیدین چی گفتم؟

کسی به حرف لیسا توجه نکرد.

_گوش نمیدین؟ واقعا که. اصلا با شما هم قهرم!

گابریل هنوزم داشت مخالفت میکرد.
-به هیچ عنوان من اون شونه رو نِ....می ...بَ...رَم!
- خیلی خب پس لیسا شونه رو...

لیسا وسط حرف سو پرید.
اصلا فهمیدین چی شد؟ نه نفهمیدین...اصلا گوش نمیکردین. من تا اطلاع ثانوی با همه قهرم.

درحالی که همه برای دلداری به سمت لیسا میرفتن، سو تصمیم نهایی رو گرفت.
-پس خودم میبرم...


ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۱۶:۱۰:۴۳
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۱۶:۲۶:۳۹
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۱۶:۳۴:۳۱

خفن ترینوارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۳:۳۰ سه شنبه ۴ تیر ۱۳۹۸
#6
_هیزل استیکنی

_عضو گروه ریونکلاو

_موهای صاف و مشکلی و چشم های طلایی

_ دختری مهربون که عاشق شیطنت و شوخیه ولی به موقش جدی میشه

_چوبدستی ساخته شده از چوب درخت راش و ریسه ی قلب اژدها، 28 سانتی متر

_جارو آذرخش

_پاترونوس:گرگ


_من یه اصیل زادم که تقریبا همه ی خانوادم تو گروه استریلین بودن ولی من با اصرار به ریونکلاو پیوستم و اعتقادی به برتری اصیل زاده ها به مشنگ زاده ها ندارم.
از جادوی سیاه خوشم میاد و دوست دارم عضو مرگخواران بشم...اوپس...نباید بلند میگفتم؟...خب کاریش نمیشه کرد.
از چیزای ترسناک خوشم میاد و خودمم متولد هالووینم.
عاشق دوستامم و سعی میکنم با همه صمیمی رفتار کنم...ولی اگه عصبانیم کنن...خب...میتونین خودتون امتحان کنین

معرفیت خیلی کوتاهه. لطفا بعدا برگرد و تکمیلش کن. از خصوصیات اخلاقی و ظاهریت بیشتر بگو.

تایید شد.

به ایفای نقش خوش اومدی!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۴ ۱۳:۵۵:۴۱

خفن ترینوارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ دوشنبه ۳ تیر ۱۳۹۸
#7
سلام کلاه .حرف زدن با یه کلاه سخنگو خیلی عجیبه.بگذریم تا اونجایی که میدونم باهوشم.عاشق کتابم و عاشق ریونکلاو هم هستم . خب...مشخصه انتخابم چیه


خفن ترینوارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۹ دوشنبه ۳ تیر ۱۳۹۸
#8
تصویر شماره 5:کلاه گروهبندی
توی سر سرای بزرگ هاگوارتز ایستاده بودم و برای من خیلی جای عجیبی بود چون من یه مشنگ زاده بودم و هیچی از هاگوارتز نمیدونستم.درواقع زندگی ای بیش از حد عادی داشتم.ولی وقتی نامه ی هاگوارتز رو دریافت کردم و فهمیدم خاصم همه چیز عوض شد.این موقعیت فوق العاده ای برام بود و به هیچ وجه نمیخواستم از دستش بدم.انقدر تو رویاهام غرق شده بودم که با صدای پروفسور مک گونگال از جا پریدم
پروفسور مک گونگال:
سال اولی ها به صف بشن و هر کسی که اسمش خونده شد بیاد کلاه رو بذاره.
و بعد شروع به خوندن اسما کرد:جیمز هریس...هیزل استیکنی...هنری نلسون...هیلاری-
با شنیدن اسمم سرمو بلند کردم و با دستپاچگی یه قدم جلو رفتم.ولی وقتی پروفسور اسم خانوادگی«ارسکین»رو به زبون اورد فهمیدم نوبت من نیست،بلکه نوبت دختر کناریم بود.
یه اصیل زاده!
جوری بهش زل زده بودم که انگار یه موجود ماوراطبیعی عجیب دیدم.
حداقل یه سرو گردن از من بلند تر بود و موهای صاف و مشکی بلندی داشت برخلاف من که موهای قرمز و فر داشتم.
راستش زیادی فر.بعد متوجه چشماش شدم .چشمایی داشت که هیچ وقت دلم نمی خواست توشون زل بزنم.بنابر این وقتی به سمتم برگشت و به خاطر زل زدنم بهم چشم غره رفت همون یه ذره اعتماد به نفسی هم که داشتم به خاطرات پیوست.بنابر این فقط تونستم چشممو به زمین بدوزم و سیخ وایسم.

همینجوری که پروفسور اسمارو میخوند بیشتر ناامید میشدم.اسم من توشون نیست.
-از اولشم اشتباه نامه رو دریافت کرده بودی.
-معلومه که خاص نیستی احمق جون!
-همه ی امیدات پوچ بود
.
ولی یهویی اسممو شنیدم
مک گونگال: هیلاری کروز
با گفتن اسمم از ترس بدنم لرزید. یعنی توی کدوم گروه میفتادم؟
درباره گروه ها تحقیق کرده بودم ولی نمیدونم توی کدوم یکیشون قراره بیفتم.
وقتی به خودم اومدم دیدم هاج و واج زل زدم به صندلی و....
من آخرین نفر بودم.
سریع به سمت صندلی حرکت کردم.میتونستم نگاه خیره ی بقیه رو حس کنم.از این وضع متنفرم!
روی صندلی نشستم. پروفسور مک گونگال کلاهو گذاشت روی سرم.

کلاه گروهبندی:
هم باهوشی هم سخت کوش. بفرستمت ریونکلاو یا هافلپاف؟
با شنیدن اسم ریونکلاو خیلی خوشحال شدم.عاشق این گروه بودم بنابراین گفتم:
من ریونکلاو رو بیشتر دوست دارم.
میتونستم لرزش صدامو حس کنم.ولی خوشبختانه کلاه متوجه نشد.شایدم نمی خواست بروم بیاره.
کلاه: ولی به نظر من هافلپاف برات مناسب تره.
نه نه نه.حد اقل این یکی خوب پیش بره.
من: نه لطفا ریونکلاو.
کلاه: چون اصرار میکنی ریونکلاو.
نزدیک بود از خوشحالی جیغ بکشم.بالاخره یه چیز خوب اتفاق افتاد.
پروفسور کلاه رو از روی سرم برداشت. با لبخندی ترسان به سوی میز مخصوص ریونکلاوی ها حرکت کردم.همشون بهم لبخند زدن و تبریک گفتن.از همون اول عاشق فضای گروه شدم.خیلی خوشحال بودم...البته تاوقتی که متوجه هیلاری ارسکین که بغلم نشسته بود نشده بودم!

داستان جالبی بود. توصیفاتت هم خوب بود.
تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳ ۱۸:۰۲:۱۹

خفن ترینوارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.