هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (گبی.دلاکور)



پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۸:۰۴:۵۱ چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۸
#1
سلام استاد!

اینمخدمت شما!


نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳:۳۹ چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۸
#2
گابریل دستی به پیشانی‌اش کشید و با دستمال، قطرات درشت عرق روی پیشانی‌اش را پاک نمود.
سپس در حالی‌که از کمردرد رو به موت بود، به فضای بزرگ تالار اصلی هاگوارتز که سه ساعت از آخرین باری که تمیز شده‌بود می‌گذشت، نگاه کرد.
- خسته‌ام... پس کی می‌تونم تمومش کنم؟

و دستمالش را توی سطلی که ترکیبی از انواع شوینده‌ها تویش بود فرو کرد اما، مهلتی برای بیرون آوردنش نیافت. چرا که سایه‌ی چیزی رویش افتاد و ناگزیر، سرش را بالا آورد.

یک عدد جن خانگی، با لباس‌های پاره‌پوره که تعدادی پیکسل با نوشته‌های "فقط ارباب ریگولوس" یا " ارباب ریگول یه دونه‌س، فقط واسه نمونه‌س" به آن‌ها آویزان کرده‌بود، با قیافه‌ای خوف و بطری‌ای که گابریل بهتر از هر کسی می‌دانست چه چیزی تویش هست، بالای سرش ایستاده‌بود و نگاهش می‌کرد.
- کریچر اومده به جادو آموز دلاکور بگه که، امشب شب مجازات می‌باشه!
- پ... پروفسور کریچر!
- کریچر از کاری که می‌خواد بکنه خوشحاله!
- ولی...
- کریچر قصد داره با محتویات این بطری حرکت غیرقابل پیش‌بینی‌ای بزنه!
- تو رو روونا منو ببخشی...
- کریچر الان دست به کار می‌شه!
- لطفا...
- کریچر در بطری رو باز می‌کنه!
- نه...
- کریچر وایتکس رو به‌طرف تو سرازیر...
- به وایتکس توهین نکنین!

کریچر که به‌نظر می‌رسید از این فریادی که شنیده شوکه است، وایتکس را عقب گرفت و گفت:
- چی؟

گابریل نفس عمیقی کشید و سعی کرد با لحن چرب و نرمی، جلوی وقوع آن اتفاق را بگیرد.
- پروفسور، شما دارین با این‌کار به ساحت مقدس وایتکس توهین می‌کنین.
- کریچر نمی‌دونه این یعنی چی...
- شما می‌خواین وایتکس رو روی من بریزین؟ اونم در حال که محیط اطراف به‌شدت بهش نیاز داره؟ آیا شما می‌خواین کاربرد اصلیش رو به تمسخر بگیرین؟ اونم وقتی که زمین پر از میکروب‌ها و کثیفی‌هاییه که می‌تونن با وایتکس تمیز بشن؟ پس آرمان‌های ما این بود؟

کریچر به فکر فرو رفت‌.
- پس کریچر چه‌جوری باید شب مجازات رو اجرا کنه؟
- من پیشنهاد می‌کنم اول اینجا رو با وایتکس تمیز کنیم تا بهش توهین نکرده باشیم. بعدش شب مجازات رو هم اجرا می‌کنیم!
- کریچر... موافقه!

گابریل "یِس" بلند و کشیدی‌ای گفت و بطری وایتکس را از کریچر گرفت و از آن توی سطل ریخت.

چند ساعت بعد

- کریچر کیه؟ اینجا کجاست؟

کریچر چشم‌هایش را مالید و از جایش بلند شد. کم کم به یاد آورد تمام شب را با گابریل مشغول رُفت و روب بوده و در نهایت از شدت خستگی، خوابش برده‌است.
کمی به اطرافش نگاه کرد و گابریل را ندید. در عوض، یک کاغذ کوچک به یکی از پیکسل‌هایش وصل شده‌بود دید و آن را برداشت.

نقل قول:
- صبحتون بخیر پروفسور! ازتون متشکرم که در تمیزکاری بهم کمک کردین. امیدوارم خواب نمونید، من رفتم سر کلاس!
راستی، شب مجازات هم گذشت و تموم شد!


نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۵:۱۱:۳۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
#3
۱. سلام پروفسور!
بفرمایید!

۲. رکسان همین‌طور که شهاب سنگ را توی نایلونی گرفته بود و با خودش راه می‌برد، از راهبرد هوشمندانه‌اش برای دست نزدن به آن احساس غرور می‌کرد. پس با خوشحالی به‌طرف اتاقش در دفتر اساتید لیِ‌ لِی کنان می‌رفت که ناگهان، صدای خش خش بلند شد.

- این دیگه صدای چیه؟

رکسان سر جایش ایستاد و پلاستیک را بالا آورد و در جا، جیغ کشید.
- حشره! حشره‌ی ترسناک! حشره‌ی خیلی خیلی ترسناک!

چند مگس که روی پلاستیک نشسته‌بودند با صدای جیغ و تکان از جا پریدند اما بلافاصله جایشان یک ملخ نشست!
- بازم حشره!

رکسان که از ترس کاری جز دویدن از او برنمی‌آمد، نگاهی به پشت سرش انداخت و با دیدن تعداد زیادی حشره از هر نوع که به‌طرفش هجوم می‌آوردند پشت سر هم جیغ زد و سریع‌تر دوید.
- کمک! کمک!

اما افرادی که رو بهشان جیغ می‌زد و کمک می‌خواست، کاری جز با تعجب نگاه کردنش انجام نمی‌دادند‌. رکسان نیز همین‌طور می‌دوید و کمک می‌خواست و جوابی نمی‌گرفت.

اما کسانی که از آن‌طرف به قضیه نگاه می‌کردند، چیزی جز تعداد زیادی حشره که به دنبال یک سنگ ِ متحرک حرکت می‌کردند، نمی‌دیدند.

گویا شهاب سنگ علاوه بر جذب حشرات، قدرت نامرئی کردن فردی که حملش می‌کرد را هم داشت!


نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۹:۵۴:۱۶ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#4
- ارباب...
- چرا بغض کردی گب؟
- ارباب من نمی‌تونم آرایشتون کنم! وسیله‌ای برای این کار ندارم.
- یعنی واقعا هیچ وسیله‌ای؟ پس اون چوکر که زدی چیه؟
- ارباب مگه به دردتون می‌خوره؟
- بله، رعب‌آوره!
- اومدم ارباب! اومدم!

گابریل چوکر را جهت بستن آماده نمود و جلوی لرد سیاه ایستاد.

لحظاتی بعد، لرد سیاه بدین شکل خود را در آینه نگاه می‌کرد.
- مطمئن نیستیم به ابهتمان افزوده شده باشه...
- شده ارباب! مطمئن باشید!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۹:۵۸:۴۹

نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۲:۲۷:۲۳ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#5
تصویر کوچک شده



گابریل با نگاهی به اطراف، رداشو تا روی صورتش پایین آورد و سعی کرد تا جایی که می‌تونه از دید همه پنهون بشه. کاری که قرار بود بکنه خیلی مهم و حیاتی بود و مهم‌تر از همه این که نباید کسی می‌فهمید قصد انجامش رو داره‌... این کار باید کاملا سکرت می‌موند‌.

آروم و بی‌صدا به طرف پشت خونه‌ی ریدل رفت و چیزی که توی دستش بود رو محکم‌تر فشرد. برای زودتر انجام دادن کاری که توی ذهنش بود آروم و قرار نداشت. باید هر چه سریع‌تر تمومش می‌کرد... باید!

پشت خونه ریدل‌ها فضای خوبی برای استفاده از وسلیهء توی دستش بود. پس کمی جلوتر رفت و مشتش رو باز کرد. یه زمان برگردان طلایی و قشنگ میون انگشتاش محصور شده بود.

نفس عمیقی کشید و چشم‌هاشو بست؛ به یاد آورد اون روز کِی بود و اونجا کجا. کمی بعد دوباره چشم‌هاشو باز کرد و زمان برگردان رو دو دور چرخوند.

همه چیز شروع به چرخش کرد. دردی توی معده‌ش پیچید اما سعی کرد خودشو کنترل کنه. کمی ثانیه ‌ها کش اومدن و در نهایت، همه‌چیز مرتب و منظم شد و چرخش‌هل، از حرکت ایستادن.
هنوز هم درد می‌کشید اما هدف والایی که داشت، باعث می‌شد سختی‌های توی راه فراموشش بشن. با فکر کردن به کاری که برای انجامش الان اونجا بود قلبش با عشق تپید و با چشم‌های ستاره‌پرت‌کن، به‌طرف ویلایی که دو روز قبل با اربابش و بقیه‌ی مرگخواران اومده بودن دوید.
- آلوهومورا!

ویلا هنوز تمیز و مرتب بود؛ انگار بعد از اونها کسی سری به اونجا نزده‌بود. نفس عمیق و شادی کشید و بعد به تندی به طرف پله‌ها رفت. پله‌ها رو یکی یکی گذروند و سپس، به طبقه بالا رسید و جلوی یکی از اتاق ها ایستاد.

دوباره چند نفس عمیقی کشید. در اتاق رو به آرومی باز کرد. به یاد دو روز پیش افتاد که همینجا ایستاده بود افتاد و سعی کرد به یاد بیاره که چطور لرد سیاه صداش زد و از جلوی آینه بلند شد و نذاشت... نذاشت که...
دیگه درنگ کردن جایز نبود. موهاش رو پشت سرش بست و جلوی آینه ایستاد.
- الان دیگه تموم می‌شه... الان دیگه تموم می‌شه!

گابریل لبخند شاد و پر از انرژی‌ای زد و در کیف کوچکش رو باز کرد.
- الان تمومت می‌کنم، همین الان!

و با دستمال ِ مرطوبش، محکم روی لکه‌ی روی آینه کشید و پاکش کرد.


نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۲۲:۲۹:۲۸ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#6
تصویر کوچک شده


رکسان همان‌طور که می‌دوید و به خانه‌ی مشنگی‌ای که افتادن ِ شهاب سنگ آن‌را از بین برده بود نگاه می‌کرد، تصور کرد هم‌اکنون آن خانواده‌ی مشنگی کجا غیب شده‌اند و هم‌اکنون در کدام گودریک دره‌ای هستند و جایشان با چه کسی عوض شده‌است که، ناگهان کسی جلویش ایستاد و شهاب‌سنگ از جلوی چشم‌هایش ناپدید شد.

- اون... کجا رفت؟
- وای، این چقدر قشنگه!

صدای آشنایی، باعث شد رکسان چشم‌هایش را در حدقه بچرخاند.
- کراب... اون مال منه!

کراب که با لبخند و شیفتگی به شهاب‌سنگ نگاه می‌کرد اخم ریزی کرد.
- چی مال توعه دقیقا؟
- اون سنگی که توی دستته!
- ببین لیسا...
- من رکسانم!
- اصلا برام مهم نیست که گریم هالووینه یا نه، ولی این سنگ رو من همین الان پیداش کردم و مال خودمه! الانم برش می‌دارم!
- نه! ... بهش دست نزن!
- چرا، بهش دست می‌زنم و تو هم نمی‌تونی کاری بکنی. می‌خوام یه گردنبند قشنگ ازش درست کنم.

و کراب دستش را جلو برد و سنگ را برداشت. و همین‌طور که آن‌را به‌طرف جیبش می‌برد ناگهان تکانی خورد و یک پیکسی، ویز ویز کنان روبرویش ایستاد.

- چه... بلایی... سر من اومد؟
- من که بهت... گفته‌بودم...
- چرا پیکسی... چرا آنجلینا جولی نه!

خرابکاری همین‌طور بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. حالا رکسان در قالب لیسا و کراب در قالب پیکسی قرار گرفته‌بودند و یک شهاب‌سنگِ زیبا، که باید جلوی هر کسی که قصد داشت به آن دست بزند را بگیرند.


نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۶:۵۹:۰۶ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
#7
ریگولوس بلک، در حالی‌‌که گوشهء اتاقش لمیده و مشغول فکر کردن راجع به لرد سیاه بود، دستش را از دماغش بیرون آورد. کریچر هم دستمال پر از وایتکس را روی سر و صورتش می‌کشید.

- آخه چطوری؟ لرد سیاه کچله! ... خب... یعنی می‌شه سرش رو شکافت، بعد یه دونه مو پیدا کرد؟
- ... ارباب ریگولوس می‌دونن که شخص مورد نظر لرد ولدمورت هست؟
- راست می‌گی راست می‌گی.. خب... خب می‌شه بگیم توی سرش یه چیزی داره که باعث درد می‌شه و باید ورش داریم؟
- ارباب ریگولوس دیگه کلا به جاده خاکی زد.
- واقعا نمی‌شه؟
- نه، ولی راه‌های دیگه‌ای هست!
- چه راهی مثلا؟
- کریچر فکری به ذهنش رسید. کریچر گفت یکی از موهای بانو بلاتریکس رو گیر آورد و باهاش معجون ساخت. بعد معجون رو به لرد داد. بعد از اون تار مو استفاده کرد!
- کریچر! تو یه نابغه‌ای!
- کریچر چاکر شماست.
- خب حالا که چاکره... ... تا شب تار مو رو گیر بیار!
- چرا خود ارباب ریگولوس نه؟
- کریچر؟
- کریچر قبول کرد!

***

پس از اینکه کریچر خونین و مالین از کتک‌های بانو بلا که اعتقاد داشت دست زدن به موهای خانم ‌ها اصلا کار پسندیده‌ای نیست، شیشه معجون مرکب پیچیده را از جیب لباسش بیرون آورده و تار موی بلند و فرفری ِ بلا را تویش ریخت. همینطور که معجون ساخته می‌شد، کریچر با خودش فکر می‌کرد با چه شربتی این معجون را خورد لرد سیاه بدهد و در نهایت، شربت آلوئه ورایی آماده کرد و معجون را تویش ریخت.

- کریچر، تو اینجا چکار می‌کنی؟
- کریچر فقط اومده کمک، به لرد سیاه و مرگخوارانش!
- ما کمک لازم‌ نداریم، برو پیش ریگولدس و بهش بگو خیلی خوبه که اینجا نمی‌بینیمش!
- کریچر این خبر رو به ارباب ریگولوس رسوند، فقط قبلش براتون شربت خنکی آماده کرد که تو این گرما...
- وسط زمستونه!
- ها؟ ... چیز... یعنی اینکه... کریچر فقط خواست شربتی آماده کرد که حالتون رو بهتر کرد... همین!
- بسیار خب، ما با شربت مشکلی نداریم. بده‌ش به ما!

کریچر با ترس و لرز شربت را به لرد سیاه تقدیم کرد... فقط یک ثانیه از خوردن اولین قلپ گذشته بود که لرد با یک داد بلند، تغییر شکل داد و ناگهان، بلاتریکس جلویش ایستاده بود.
- چه بلایی سر ما اومده! ... این همه مو از کجا اومده؟!
- کریچر ندونست، کریچر فقط خواست که حال شما رو بهتر کنه!
- ما هم از تو و هم از اربابت متنفریم، جن زشت! دستت رو به طرف موهای ما نیار!
- موهای شما؟
- بله، موهای ما! دستت رو بکش! الان مجازاتت می‌کنیم! هک؟ هک! بیا و ما رو از شر این قیافه خلاص کن... فقط موهاش بمونه!

و همین‌طور که هکتور لرزان لرزان به طرفشان می‌آمد، کریچر به موی فرفری لرد ولدمورت نگاه کرد و لبخند زنان، به خانه گریمولد آپارات نمود.




نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۸:۴۸:۴۲ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۸
#8
تکلیف ناقصیآوردم استاد!


نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۸:۴۶:۴۱ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۸
#9
- بابایی؟
- جان بابایی؟
- خواستن شدم که پرسیدن بشم که چرا ما از چوبدستی برای اجرای طلسم‌ها استفاده کردن می‌شیم؟
- منظورت چی بودن می‌شه؟
- خب چرا چوبدستی؟ چرا لواشک نه؟ چرا آبنبات چوبی نه؟
- این داستان طولانی هستن می‌شه... مطمئنی دوست داشتن داری شنیدن بشی؟
- بله بابایی!
- خب... راستش گریک اولیوندر یه روز توی خونه‌ش نشستن شده‌بود و همین‌جوری که من و تو هستن می‌شیم، اونم با دخترش فیلم دیدن می‌کرد. ناگهان دخترش فیلمی گذاشتن کرد... حدس بزن اسم فیلم چی بود؟
- خون آشام؟ بتمن؟ آنابل؟ مبارز؟
- سیندرلا!
-
- خب گفتن می‌شدم... اون یه فیلم ماگلی بود که رگه‌هایی از جادو در اون وجود داشتن می‌شد. توی اون فیلم، فرشتهء مهربون یه چوب سمت سیندرلا گرفتن می‌شه و اون رو خوشگل و ترگل ورگل کردن می‌کنه!تا قبل از اون فیلم، جادوگرا با هر چی که دستشون میومد جادوی وجودشون رو منتقل کردن می‌شدن ولی در اون لحظه، گریک اولیوندر از این حرکت ماگل‌ها استفاده کردن شد و اولین چوبدستی رو ساخت! همه از کارش استقبال کردن شدن و اون کلی معروف شدن شد... اونم با ایده‌ای که مال ماگلا بودن می‌شد!

بچه نگاهی به رابستن انداخت و سری به نشانهء تایید تکان داد. او با خودش فکر می‌کرد اگر ماگل‌ها نبودند چقد زندگی سخت و تاریک می‌شد.
- بابایی، تو این همه اطلاعات راجع به آقای اولیوندر رو از کجا آوردن می‌شی؟

رابستن نیشی چاکاند و چشمکی به دخترش زد.
- دونستن نمی‌شم... شاید من توی زندگی قبلیم گریک اولیوندر می‌شدن بودم!


نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۸:۱۹:۲۶ دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸
#10
برای لحظاتی، مرگخواران فقط خیره‌خیره به جایی که لرد نشسته‌بود نگاه می‌کردند.

- شما دارین به کجا نگاه می‌کنین یاران ما؟

جمع مرگخواران، به‌طور همزمان چشم‌هایشان را از سر خالی ِ لرد سیاه به طرف چشم‌هایش جابجا کردند.

- آممم... چشم‌های مبارکتون ارباب!
- یکی نیش رودولف رو با نخ جراحی بدوزه و بقیه هم دوباره اتاقمون رو بگردن و شونه رو پیدا کنن!

همزمان با کوک زدن‌های بلاتریکس، بقیه مرگخواران به طرف اتاق هجوم برده و سعی کردند اولین نفری باشند که شانهء لرد سیاه را پیدا می‌کند. اما اتاق آن‌قدرها بزرگ نبود و جای زیادی هم برای گشتن نداشت‌.

- برو کنار ببینم! خودم اول اومدم زیر فرش رو ببینم!
- نخیرم اول من رسیدم!
- ارباب توی این گلدون‌و که افتاد شکست گشتم، نبود.
- ارباب چرا نگفتین روی رداتون لکه افتاده؟
- ارباب این گوشی مشنگی توی اتاق شما چیکار می‌کنه؟
- ارباب معحون دماغ در بیار منم اینجاست!
- عه ارباب این همون ماتیکیه که بهتون هدیه دادم. چقدر زود تمومش کردین!

لرد سیاه اندکی شوک‌زده به مرگخوارانی که داشتند دار و ندار زندگی‌اش را رو می‌کردند نگاه کرد و سپس با حرص گفت:
- برین بیرون از اتاقمون! حریم شخصی‌مونو از بین بردین! کروشیو! حتما اینجا نیست که خودمون پیداش نکردیم دیگه!
- خب پس ما چیکار کنیم ارباب؟
- برین پیداش کنین، تا وقتی هم که پیداش نکردین اصلا برنگردین!

و اندکی بعد تک تک مرگخواران به جز مروپ، با تیپا از خانه ریدل به بیرون پرت شدند.

- خب الان چه‌جوری پیداش کنیم؟
- خودمون که نمی‌تونیم همین‌جوری الکی بریم بگردیم، باید از کسی که بلد بودن می‌شه پرسیدن کنیم!
- یعنی کی؟
- دایره جنایی باکینگهام پلیس!

***

مدتی بعد، قلعهء باکینگهام

دایرهء جنایی ِ قلعه باکینگهام، مکانی بسیار خوف‌دار و ترسناک بود که هر کس تا وارد آن می‌شد برگ‌هایش می‌ریخت و به کار نکرده‌اش هم اعتراف می‌کرد. تاریخی که از آن ثبت کرده‌بودند هم به‌شدت طولانی و افتخارانگیز و پر از انواع و اقسام خلافکارها با جرمهای عجیب و غریب بود.
اما در آن لحظه، وقتی که مرگخواران تک تک و با اضطراب واردش می‌شدند، حتی تسترال هم آنجا پر نمی‌زد.
- این بود اون جایی که گفتین پر از آدمای کار بلده؟
- الان از کی باید کمک بگیریم؟
-بدبخت شدیم!
- حالا دیگه نمی‌تونیم شونهء ارباب رو پیدا کنیم و ایشون هممونو می‌کشن!
- همش تقصیر این رابه!
- قبل اینکه پز پلیس‌های زیر نظر شهرداری رو بدی لااقل از یکی بپرس!
- خب... خب خودمون پلیس شدن می‌شیم!
- منظورت چیه؟
- الان رفتن می‌شیم پیش رئیس پلیس، بعدشم اون باهامون مصاحبه کردن می‌کنه. اگه توی مصاحبه درست رفتار کردن بشیم، خودمون پلیس شدن می‌شیم!


نزدیک ارباب بشین، شفافتون می‌کنم!




تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.