هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۰:۰۰ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸
#1
کثیف و ناجوانمردانه
VS
Wizards Witches with Attitude


نیمه شب بود. فعال حقوق زنان در اتاق هتلش با زنان فعالیت میکرد و حقوق میگرفت. به دلایلی که بعلت طولانی نشدن پست ذکر نمی کنم، این هتل در سیاره مریخ واقع شده بود. کریستف کلمب که حالا دیگر از کشف آمریکا ناامید شده بود و داشت به اختراع آمریکا فکر میکرد، جلوی در اتاق هتل فعال حقوق زنان ایستاده بود و منتظر بود فعالیت حقوقث زنانِ فعال حقوق زنان تمام شود که بتواند برود داخل و به فعالیت حقوقِ فعال حقوق زنان بپردازد.

در همان لحظه بود که سرمای فلزی را پشت سرش احساس کرد و صدای هوریس را شنید.
_اسلحه تو بنداز.
_من اسلحه ندارم برا چی بیخود پست رو طولانی میکنی.

هوریس برگشت و کریستف کلمب را نگاه کرد.
_عه هوریس!

کریستف کلمب هوریس را نگاه کرد.
_عه هوریس!
_عه هوریس!
_عه هوریس!

هوریس ها هنگ کردند و نویسنده هم هنگ کرد.

به دلایلی که سرتان را باهاشان درد نمی آورم و پست را طولانی نمی کنم، هوریس هوریستف کلمب را هدشات کرد و به شکل کریستف کلمب در آمد و مجبور شد سه بار تلاش کند چون دو بار اول بر حسب عادت همش مبل می شد. فعال حقوق زنان تمامی زنانِ داخل اتاقش را به قتل رساند و سپس از پنجره پایین پرید. او برای این کار انگیزه های تکان دهنده ای داشت که از خدا چه پنهان، قطعا از شما هم پنهان نیست و تکرار مکررات نمیکنم. از آنجا که این هتل در سیاره مریخ واقع شده بود، فعال حقوق زنان به کاهدان زد و تقریبا پنج سالِ زمینی طول کشید تا به زمین-

یوآن ابرکرومبی چوبدستی اش را در آورد و با ذوق تکان داد.
_به مریخ!

آه... روزگار جفاپیشه. کجا بودیم. تقریبا پنج سال زمینی طول کشید تا به مریخ برخورد کند و تازه آن موقع هم نمرد، بلکه اتفاقی افتاد که حالا با استفاده از ظرافت طبع خود، در لفافه برای شما بیان می کنم. فعال حقوق زنان به لباس های هوریستف کلمب برخورد کرد و سپس محتویاتِ آستین های آن لباس ها را حائل خود و مریخ قرار داد و در منتهاعلیه سمت راست، میان مریخ و هوا متوقف شد. به سی و دو سانت بالای کتف هوریستف کلمب، البته از جلو، خیره شد و چیزهایی گفت که شایان عمر گرانقدر خواننده نیست. سپس هوریستف کلمب جوابی داد که در لفافه برایتان عرض میکنم.
_امتحان ریاضی نداری؟

او بسیار مضطرب بود، چرا که ماه ها برای این لحظه برنامه ریزی کرده بود؛ لحظه ای که بالاخره می توانست با فعال تنها باشد و عواطف دیوانه وار خود نسبت به فعال را در لفافه برای او شرح دهد، و بگوید که دوست دارد تا ابد باهم فعالیت کنند. اما خُبه خُبه، پست طولانی می شود و ما ابدا این را نمیخواهیم. قبل از اینکه هوریس حرفی بزند، سرمای فلزی را پشت سرش احساس کرد، و صدای هوریس را شنید.
_اسلحه تو بنداز.
_من اسلحه ندارم برا چی بیخود پست رو طولانی میکنی.

هوریس برگشت و کریستف کلمب را نگاه کرد.
_عه هوریس!

کریستف کلمب هوریس را نگاه کرد.
_عه هوریس!
_عه هوریس!
_عه هوریس!

***

برایان به عشق و محبت معتاد بود، نه چیز دیگه. هاگرید به طاووس معتاد بود، هوریس به مبل شدن و اهن و تلپ نگفتن تا زمانی که دیگه بعد از یه روز/پست طولانی روش نشسته باشی. سلوین به چیزی معتاد بود که نمیتونم بگم. دیگه گذشت اون دوران که میشد گفت. دیگه گذشت اون دوران که ادوارد بونز تبلیغ پکیج افزایش طول چوبدستی میکرد. دیگه گذشت دورانی که ویولت بودلر رو میبردن استخر مردونه.

بگذریم، چی میگفتم. هرکدومشون به یه چیزی معتاد بودن. فعال حقوق زنان به کشف قاره های جدید معتاد بود، چون میتونست توی اونا برای اولین بار در راستای حقوق زنان فعالیت کنه. از اولم فکر میکردین به فعالیت در راستای حقوق زنان معتاده مگه نه. گرفتمتون مگه نه.

اعضای تیم رو چیژ بودن. میتونستم اینو با توصیف برسونم ولی پست طولانی می شد و اونقدرام توصیفم خوب نیست، انقد بده که ترجیح میدم دیالوگ جایگزینش کنم. ولی پست طولانی میشه و اونقدرام دیالوگ نویسیم خوب نیست.

بگذریم، چی میگفتم... آمّا! آمّا هرگز به چیژ معتاد نبودن!

***

برایان داشت توی کلبه ی کوچک و عاشقانه اش شیرینی درست میکرد که تویش را چیژ پر کند و بدهد هم تیمی هایش بخورند که قوای عشق ورزی شان بالا برود و تیمشان جو خانوادگی تری به خودش بگیرد. او یک سری حرکات غیر خانوادگی از هم تیمی هایش دیده بود که باعث شده بود کاربران اعتراض کنند و برایان بعنوان تنها عضو سالم تیم باید حرکتی می کرد. برایان مسئول بود.


همانطور که داشت مسئول می بود، دوباره از اول سرمای فلزی را پشت سرش احساس کرد و صدای کریستف کلمب را شنید.
_اسلحه تو بنداز.


قلب برایان از این حقیقت که اسلحه نداشت و پست بیخود طولانی شده بود شکست. برای همین دوید رفت یک اسلحه خرید و آن را انداخت. سپس صدای شلیک در فضای خانه پیچید و کریستف کلمب بعد از اینکه چند دقیقه ای مبل شد تا آنهمه کریستف کلمب بودن را بشورد ببرد، تبدیل به برایان شد و یک دانه شیرینی برداشت.


***

یوآن ابرکرومبی یه چیزی گفت که بدلیل طولانی نشدن پست نقل قول نمیکنم. سپس چیز دیگری گفت که چون کودکان پستای طولانی رو نمیخونن و برای امر به منکر کننده ای مثل من، ضروریه که در اولین مرحله تمایل به خونده شدن داشته باشم، بازم نقل نمیکنم.

یوآن خودش به شوخی خودش خندید، شکمشو گرفت و خندید و خندید تا جیب شلوارش باز شد و چوبدستیش افتاد بیرون. چیه، چیه فنریر؟ یوآن خم شد چوبدستیشو برداره، ولی زیپ شلوارشم باز شد و یوآن برای همیشه از جامعه ورزشی استعفا داد. چیه فنریر، چیه؟ استعفا داد برای اینکه چوبدستیش بیش از حد بلند و خسته کننده بود. میدونی مثل چی فنریر؟

"...یا اگر همچین شد، اطلاع بدید لااقل."
ما اطلاع ندادیم فنریر؟ فنریر تو چشای من نگاه کن و بگو ما اطلاع ندادیم. فنریر تو چشای من نگاه کن و هیچی نگو. جلوتر بیا. جلوتر، فنریر چرا تو چشای من نگاه نمیکنی، فنریر حداقل سین بزن نمیخواد جواب بدی.

***

در هتل باز و هوریس داخل شد. چند دقیقه ای بیشتر به شروع بازی نمانده بود، پس تصمیم گرفت-مهم نیست چه تصمیمی گرفت. پست خسته کننده می شود. هوریس در پی تصمیماتی که گرفت، متوجه شد که فعال آنجا نیست. البته نه اینکه برایان و جمیله و هاگرید و سلوین آنجا بودند، نه. ولی فعال اینجا نبود اما یک جای دیگر بود و این یعنی هوریس فعال را جا انداخته بود. با دست روی پیشانی اش کوبید.

_حیف... حیف که پست خسته کننده میشه! وگرنه میتونستیم مثل بازیکنای عادی بدون خون و خونریزی مسابقه مونو بدیم برگردیم. حالا مجبورم برم فعال رو پیدا کنم. آخه من به فعال علاقه دارم و مجبورم هم تیمیامو به قتل برسونم تا بتونم با فعال تنها باشم، کسی ابدا نباید اینو بفهمه!


هوریس بعد از این حرف تبدیل به سلوین شد و رفت آن طرف اتاق ایستاد.
_میشه بپرسم چرا داری تمام سیر داستان رو تو یه دیالوگ شرح میدی؟


سلوین بعد از این حرف تبدیل به هوریس شد و رفت آن طرف اتاق ایستاد.
_نمیدونم، من که نویسنده نیستم. ولی شرط میبندم هرکی هست، تو این کارش یه حکمت و نبوغی بوده. شنیدم خیلی کارش درسته. خیلی هم جذابه و حتی گرگی مثل فنریر هم-


هوریس حرف خودش را قطع کرد تا تبدیل به جمیله شود و وسط اتاق بایستد.
_ولی آخه مسابقه پنج دقیقه دیگه شروع میشه.

سپس دوباره تبدیل به هوریس شد و گوشه اتاق ایستاد.
_نمیتونیم خطر کنیم جمیله، اگه فعال برگرده و وسط مسابقه سر برسه پست خسته کننده میشه و اونوقت دیگه نمیتونیم بچهای بیگناه رو به دام اعتیاد بندازیم، چون نمیخونن.
_ای وای، ای وای! بیاید، بیاید بریم پیداش کنیم!


در این لحظه هوریس تبدیل به برایان شد و از در داخل آمد.
_به به... هم تیمی های گرانقدر! بفرمایید شیرینی! اونایی که خون روشه رو سعی کنید برندارید!

جمیله یک شیرینی برداشت.
_الان داشتیم میگفتیم فعال رو جا انداختیم.
_جا انداختین؟! سر شماریه؟!


سلوین هم یک شیرینی برداشت.
_بس کن برایان ما همه هوریسیم.
_ولی... ولی آخه بازی داره شروع میشه!
_ولی آخه فعال!
_ولی آخه بازی!
_ولی آخه فعال!
_ولی آخه بازی!

***
یوآن ابرکرومبی چیزی گفت که واقعا ارزش ادبی ندارد، اما چون کوتاه بود و با قوانین سایت سازگاری داشت، همان لحظه قابش گرفتند گذاشتند توی موزه ی رول ها. هاگرید و ارنی دست های یکدیگر را به محکمی فشردند. داور سرخگون را به بالا پرتاب کرد. هاگرید همانطور که تبدیل به مبل و سپس جمیله می شد، به سمت گوشه زمین دوید تا جارویش را بردارد. سپس جارو به دست برگشت تا از ابتدا به ارنی ابراز محبت کند. داور در سوت خود دمید. هاگرید و ارنی یکدیگر را در آغوش گرفتند. سپس هاگرید درحالیکه تبدیل به سلوین می شد، اوج گرفت و دو دور دور زمین را چرخید.

سپس دوباره فرود آمد و به سمت ارنی دوید تا دو نفری سر بر شانه یکدیگر بگذارند. سرخگون به زمین افتاد.
_وردار سرخگونو مرد... تیم ما و تیم شما نداره!

هاگرید سپس تبدیل به هوریس شد، کنار زمین بالا آورد و سپس درحالیکه دوباره اوج میگرفت تبدیل به برایان شد و کنار دروازه ایستاد. فریاد کشید.
_هاگنریدتم!

صدای هیجان زده ی کسی که روبرویش معلق ایستاده بود، حواسش را پرت کرد.
_کشف کردم! من این سوراخ را کشف کردم!

برایان با دهان باز به کریستف کلمب خیره شد.
_عه هوریس!

کریستف کلمب با دهان باز به برایان خیره شد.
_عه هوریس!
_عه هوریس!
_عه هوریس!

پایان؟



پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲:۲۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#2
WWA
vs

ترنسیلوانیا


فنریر گری بک با دستان قدرتمندش میز کوچکی را که سد راه میان او و گوشت شده بود، از زمین بلند کرده و به سمت دیوار به پرواز در آورد. بوی دل انگیز گوشت در فضا پیچیده بود، و فنریر قصد نداشت پس از اینهمه نزدیک شدن پا پس بکشد. گوشت عقب عقب رفت، و زمانی که پایش به تکه ای از میز خرد شده ای که پیش تر جلویش و حالا پشت سرش پهن شده بود گیر کرد، بی اختیار به عقب تلو تلو خورد. گرایشات گرگینه ای فنریر و همچنین برخی گرایشات دیگرِ او، او را وادار کردند بدون فوت وقت به سمت جلو حمله ور شود.

فنریر میدانست که نزدیک است. میدانست که گوشت مال فنریر است و تو مشتش است. دندان های نیش فنریر راست شده بودند و داشتند فکش را جر میدادند. چشمانش را بست، دهانش را باز کرد و اجازه داد حواس پنجگانه اش هدایتش کنند. همچون یوزی خونخوار در فضای اتاق به پرواز در آمد، صدای شکافته شدن هوا توسط پنجه هایش را می شنید. لحظه ای کوتاه و شکوهمند از جنون شکار او را در بر گرفت، و سپس لحظه ای کمی طولانی تر و نه آنقدر شکوهمند از صاف شدن صورت فنریر روی کفپوش های چوبی اتاق لحظه ی کوتاه و شکوهمند اولی را در بر گرفت.

با تعجب و ناامیدی چشمانش را باز کرد؛ کمی هم کنجکاو بود. میخواست بداند کدام گوشتی جرئت کرده اینگونه گرگ صحرا، فنریرِ درنده، مرد جذاب سال را سر قرار معطل بگذارد. هیچ گوشه ای از اتاق خبری از گوشت نبود. گوشت تلگرامش را last seen recently کرده بود و دیگر پیام های فنریر را seen نمیزد.

***

آیا اعضای تیم WWA بابت عضو جدیدی که روزگار در تیم آنها فرو کرده بود خوشحال بودند؟
خیر.

آیا عضو جدیدی که روزگار در تیم WWA فرو کرده بود، بابت فرو شدن به تیم WWA خوشحال بود؟
این پرسش مثل پرسش قبلی پاسخی ساده و مشخص ندارد. بواقع، هیچ چیزی که برایان در آن حضور داشته باشد ساده و مشخص نیست، که این خودش پاسخ سوال قبل را توجیه میکند.

ببینید... مسئله اینجاست که برایان کوییدیچ بازی کردن را بلد نبود. برایان هر روز صبح در پارک سر کوچه شان ورزش میکرد، برای اینکه به خداوند نشان دهد بابت بدنی که از او گرفته شکرگزار است؛ اما در حقیقت، برایان ورزشی بجز بازی های رومیزی جادویی را سزاوار زمان ارزشمند زندگی خود نمیدانست، بخصوص که برخلاف دیگر جادوگران، برایان از زمان ارزشمند زندگی خود برای زهر کردن زمان ارزشمند زندگی دیگران استفاده می کرد. با این حال، برایان میدانست که فرو شدن در این نقطه از زندگی او اجتناب ناپذیر بوده است و این را هم میدانست که زندگی به این سادگی نیست، هروقت در جایی فرو می شوی از جایی دیگر بیرون می زنی.

به همین دلایل هم بود که برایان آن روز پولیور یقه هفت صورتی اش را به تن کرد، عینک تازه دستمال کشیده اش را به چشم زد و موهایش را به سمت بالا شانه نمود، تا با آغوش باز به سمت این فصل از کتاب شگفت انگیز زندگی خود بشتابد.

همین کار را هم کرد. برایان شتافت، بسیار هم شدید شتافت. او آنقدر شتافت که هفت ساعت و نیم پیش از شروع بازی به رختکن رسید. اما برایان تسلیم نمی شد! کمی حوصله سر رفتگی نمی توانست او را از مسیر سبز و نورانیِ عشق و نیکی منحرف کند. او در تاریکی شورت ورزشی و رخت اسپرت خود را به تن کرد، بمدت پانزده دقیقه به گرم کردن پرداخت و سپس هفت ساعت تمام کنار ساک ورزشی اش روی نیمکت نشست و تلاش کرد لبخند بزند، چرا که احتمال می داد رختکن دوربین داشته باشد و میخواست به هر کسی که قرار بود در آینده دوربین ها را چک کند، عشق و دوستی هدیه بدهد.

هفت ساعت بعد

_تق تق، کیه؟! دَه! کدوم دَه؟! دَهِ دقیقه به شروع بازی باقی مونده!

صدای پسر بانمک جامعه ورزشی که دقایق پایانی باقیمانده به شروع بازی را می شمرد، در میان همهمه ی شورانگیز تماشاگران گم شده بود. داوران با جاروهای آذرخش شان هوا را می شکافتند و چند نفری هم برای بار آخر توپ ها را دانه به دانه امتحان می کردند. جوزفین تلاش میکرد تماشاگران را وادار کند که شعار "ویولت، ویولت" سر دهند، و جرالد ویکرز در یکی از ردیف های وسطی تلاش میکرد دوست دخترش را قانع کند که او تابحال با آن گربه ی لعنتی از شدت عشق فقط تولید مثل نکرده است و نمی توان ننگ سنگدلی به او زد. در رختکن تیم WWA، شش بازیکن ماهر و لژیونر، بهمراه برایان شانه به شانه ی هم ایستاده بودند و برای آخرین بار تاکتیک هایشان را مرور می کردند. یوآن ابرکرومبی، بمب خنده ی جامعه ورزشی، از پشت بلندگو تمام تلاشش را میکرد که این روند را سخت تر و سخت تر کند.
_همونطور که میبینین، توی چنین موقعیتی باید سر جاروتونو به سمت راست-
_به روباه میگن شاهدت کیه، میگه دمم! ولی اگه از من بپرسن شاهدت کیه میگم میکروفونم، حتی با این وجود که روباهم و قاعدتا باید شاهدم دمم باشه و خب... میدونین؟!
_توی چنین موقعیتی... بچها... متمرکز باشین... توی چنین-
_راستی رابستن، نظرت چیه تو رو ازین ببعد آبستن صدا کنیم!
_میدونین چیه؟! فکر میکنم به اندازه کافی مرور کردیم... بیاید روی تشک حرفامونو-
_از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، تا شیش هفت دقیقه ی دیگه این کوچولو های شیطون دیگه رو زمین بند نمیشن! آخه میدونین، چون که بازی کوییدیچ توی آسمون انجام میشه و خب... میدونین؟!

برایان در میانه ی این جلسه ی مفید، سه بار قاشق چایخوری اش را به لبه ی لیوانش کوبید تا جمعیت را به سکوت دعوت کند. سه بار کفاف نداد، اما برایان تسلیم نمیشد. برایان آنقدر قاشق چایخوری اش را به اینور و آنور کوبید که هم تیمی هایش مجبور شدند بپرسند چه مرگش است.

برایان با فروتنی لبخند زد، انگار قصد داشت همین حالا بزرگترین راز زندگی را برایشان فاش کند، و در ازایش فقط یک بوس میخواست.
_دوستان... دوستان... دوستان.
_حالا هم که فقط پنج دقیقه مونده، درست به اندازه ی زمانی که من نیاز دارم تا-

صدای یوآن ابرکرومبی، جُنگ شادیِ جامعه ورزشی، در میان همهمه ی اعضای تیم که حالا روی پاهایشان بلند شده بودند گم شد، اما برایان درست مثلِ...خب... برایان، با همان لبخند پدرانه ای که مردم در زمان تماشای حیوانات از میان میله های باغ وحش می زنند، از دستش استفاده کرد تا هم تیمی هایش را به سکوت دعوت کند.
_عزیزانِ من... لطفا، لطفا! فقط چند دقیقه.
_پنج مثلا؟!
_عجله نکنید برادرانم...

فعال حقوق ساحرگان چوبدستی کشید و برایان گلویش را صاف کرد.
_...و خواهرانم... مگر نه اینکه ما برای آموختن به دنیا اومدیم و نه برای کوییدیچ بازی کردن؟ این همه عجله برای چیه؟

برایان مثل رهبری قدرتمند و دلاور، از جایش بلند شد و دستانش را بالا گرفت.
_مگر نه اینکه کوییدیچ تنها یک بهانه ست برای تغییر؟

زمزمه های "نه" از گوشه و کنار رختکن بلند شد و برایان با لبخندی دل انگیز و روح افزا کاری کرد که همه شان به سمت صاحبانشان کمانه کردند.
_چند بار شده توی خیابون به کودکی لبخند بزنید؟
_میگما، دارم فکر میکنم دُمم رو رنگ و مش کنم!

هوریس دستش را بلند کرد.
_کودک که والا خیلی شده.
_چند بار شده بی چشمداشت به درختی عشق بورزید...؟

هوریس دستش را پایین آورد.
_درختو دیگه شرمنده.
_ما ولی کیودک، درخت، طاووس، عم... کیودک... درخت! طاووس... اون سوراخ کوچیکا روی درخت، این سوراخ کوچیکا روی دیوار... سوراخ کوچیکا روی طاووس... سوراخ کوچیکا روی کیود-

برایان گلویش را صاف کرد.
_ممنونم روبیوس... از اینکه تجربه ت رو با ما به اشتراک گذاشتی. به هر صورت... چند بار شده در زیر قطرات باران اشک شوق بریزید؟ چند بار شده پس از یک روز سخت و طاقت فرسا، نفس عمیقی بکشید و باور کنید که هنوز زنده اید؟
_تق تق! کیه؟! سه! کدوم سه؟! سه تیغ جهنمی! بهمراه داداشش، که اسمش هست سه دقیقه تا شروع!

صدای برایان در بغض شکست و رو به خاموشی رفت و این باعث شد صدای یوآن ابرکرومبی شنیده شود که اعلام میکرد سه دقیقه تا شروع بازی باقی مانده است.

_میگیم که داعاش... خیلی قشنگ و اینا بودا... ولی الان میبازیم.

برایان به زحمت بغضش را کنار زد تا بتواند چیزی بگوید.
_حواست باشه زندگی رو نبازی... این چند دقیقه رو به من بده تا باقی عمرتو بهت برگردونم!

فعال حقوق ساحرگان دست جمیله را با اکراه گرفت و به سمت در خروج حرکت کرد. باقی اعضای تیم کمی این پا و آن پا کردند و سپس از جا بلند شدند. اما برایان تسلیم نمیشد. برایان از روزی که در مسیر عشق پا گذاشته بود، میدانست که مسیر بسیار خسته کننده ای ست و هم مسیر کردن دیگران با خودش چالش بزرگی خواهد بود. روی زانوانش به زمین افتاد و دستانش را به سمت آسمان/سقف رختکن بالا گرفت. فریاد کشید.
_صبر کنید... صبر کنید! چطور به محبت ایمان نمیارید؟
_پسرای مشنگ زاده و بدتیپ لطفا از ورزشگاه من برن بیرون!

اعضای تیم صبر نکردند. و به محبت ایمان نیاوردند.

_چطور... چطور نمیبینید؟
_جوزفین، با اون مدل مو شبیه درخت کاجی شدی که سر و تهش کرده باشن و به شکل مخصوصی هرس اش کرده باشن و بعد قرمز رنگش کرده باشن! خدایا من انقد ناقلا نباشم آخه!

اعضای تیم ندیدند. و حتی نکردند توضیح بدهند چطور.

_کائنات از شما میخواد که عشق بورزید، این تنها روشیه که هممون نجات پیدا میکنیم... به نشونه های اطرافتون نگاه کنید!

به نشونه های اطرافتون نگاه کنید.
به نشونه های اطرافتون نگاه کنید.
به نشونه های اطرافتون نگاه کنید.


شاید غیر قابل باور بنظر برسد، اما تک تک اعضای تیم بطور همزمان سر جاهایشان خشک شدند و ایستادند. جمله ی آخر برایان به در و دیوار جمجمه هایشان برخورد می کرد و بارها و بارها پژواک می شد.

به نشونه های اطرافتون نگاه کنید.

اعضای تیم، همانطور که به صف جلوی در رختکن ردیف شده بودند، به نشانه های اطرافشان نگاه کردند. در ضمن، یوآن ابرکرومبی، پدر طنز جامعه ی جادوگری، اینجا هم یک چیزی گفت. اما دیر گفت و اعضای تیم مدتها پیش در جَیب مراقبه فرو رفته بودند.

نشونه ی اطرافِ هاگرید

صدای سیفون دستشویی به گوش رسید و پس از چند دقیقه، هاگرید درحالیکه مدالی از طلا دور گردنش و تاجی جواهرنشان روی سرش بود در را باز کرد و بیرون آمد. دستانش را مثل یک قهرمان بالای سرش گرفت و فریاد کشید.
_شکمم کار کرد! امروز دیگه هر معجزه ای ممکنه!

نشونه ی اطراف فعال حقوق زنان

_برو ردّی.

فعال حقوق زنان بطور دیفالت مشت هایش را بالا آورد و موهای زیربغلش را به نمایش گذاشت و دیالوگ هایش را گفت.
_ممنوعیت حضور در ورزشگاه تنها به جرم زن بودن، تا به کی حذف صدای زنان، تا به کی نادیده گرفتن نیمی از جمعیت جامعه، تا به کی انکار فلسفه ی تجاوز، ما زنان در این کشور-برم؟

مسئول حراست ورزشگاه با نگاه مشکوکی سر تا پای فعال حقوق زنان را نگاه کرد. از این سمت او نگاه میکرد و از روبرو پسربچه ای چهارده پانزده ساله، با سبیل های سبز به او خیره شده بود.
_آره داداش.

فعال حقوق زنان به سمت داخل ورزشگاه به راه افتاد.
_داداش...؟

از آنجا که الان توی ذهن فعال حقوق زنان هستیم، از این فرصت استفاده می کنیم تا دست اول ترین شوخیِ نابِ یوآن را در این صحنه بگنجانیم.
_میگم خداروشکر سبیلای من موقع در اومدن سبز نشد. نارنجی شد، مثل مربای هویج. هر بار که تو آینه نگاه میکردم میخواستم از روی صورت خودم لیسشون بزنم.

نشونه ی اطراف سلوین

سلوین وارد خانه شد و در کمد را باز کرد و در کمال تعجب متوجه شد که اصغر بقال تویش نیست.
او سپس به سمت یخچال رفت و در آن را هم باز کرد و در کمال تعجب متوجه شد که همسایه بالایی تویش نیست.
او حتی به دستشویی رفت و در کمال تعجب متوجه شد که باجناقش تویش نیست.
گرچه بجای میله ی آباژورِ کنار در صاحبخانه اش بود، اما سلوین او را ندید. لااقل تا کمی بعد تر.

***

زمانیکه اعضای تیم، که حالا همگی متحول شده بودند، به خود آمدند و به فضای رختکن برگشتند، برایانِ نجات دهنده دیگر آنجا نبود. او پر کشیده و رفته بود تا افراد بیشتری را از تاریکی جهل برهاند. اعضای تیم با چشمانی اشکبار رسالت والامرتبه ی برایان را درک و با قلب هایی آکنده از اندوه، از برایان، آن پرنده ی کوچک معجزه گر، در سکوت خداحافظی کردند.

دفتر هیئت داوران

_باورت نمیشه یوآن. عجیب ترین خواب رو دیدم. اوایلش خیلی واقعی بود. من بودم که در کمال قدرت و شکوه داشتم به سمت گوشت پرواز میکردم. ولی خب گوشت...
_گوشتِ ناقلا یهو last seen recently کرد؟
_آره.
_اوه. حتما گیاهخوار بوده! خدایا آخه چقد تو بلایی یوآن.

صدای تقه ای که به در اتاق هیئت داوران که حالا کسی بجز فنریر و یوآن در آن نبود خورد، این مکالمه را قطع کرد. فرد پشت در منتظر پاسخ نماند، و به خودی خود همچون قهرمانی که دنیا به آن نیاز داشت خودش را به داخل اتاق دعوت کرد. روی تیشرت کوییدیچش پولیور یقه هفت و بدون آستینِ صورتی پوشیده بود.

یوآن ابرکرومبی، چارلی چاپلینِ جامعه ی ورزشی، از جایش بلند شد.
_تو مگه نباید توی زمین باشی؟ منظورم اینه که، توی هوا باشی؟!
_صبر کن دوست طناز من... صبر کن! مگر نه اینکه کوییدیچ تنها یک بهانه-

فنریر، پدرِ گوشتِ جامعه جادوگری هم از جایش بلند شد.
_تو مگه خودت نباید توی زمین باشی؟
_منظورت تو هوا ست؟!
_درسته که بدون تو مسابقات کوییدیچ با کنفرانس گیاه شناسی هیچ فرقی نداره و تو لبخند روی لبان تک تک ما هستی ولی میخوای اخراجت کنم؟!

یوآن آنقدر با عجله از در خارج شد که پس از بسته شدن در پشت سرش، مجبور شد دوباره آن را باز کند تا دمش را از لای در بیرون بیاورد.
_به روباه میگن شاهدت کیه، میگه دمم. حالا خوبه شاهد من میکروفونم بود وگرنه الان که تقریبا داشتم بی دم میشدم-
_یوآن.

در پشت سر یوآن بسته شد، و برایان به سمت فنریر برگشت. شکاف های نقشه اش حالا که میان عملی کردن آن بود، دانه دانه خودشان را نشان میدادند. من و من کرد.

_چیزی لازم داری برایان؟
_آ... من...

می دانید، هر چیز محدودیت های خودش را دارد. درست است که برایان پیغمبری بود که دنیا به آن احتیاج داشت، درست است که برایان فرشته ی کوچک و آبی رنگِ صلح در میان این برهه ی تاریخیِ خونین و دردناک بود؛ درست است که برایان پدر مهربانِ زمین بود و هرگز نتوانسته بود با هیچ دختری به نتیجه برسد چرا که آنها همیشه به او به چشم پدری نگاه کرده و او را دَدی صدا می زدند، اما باز هم فنریر دندان داشت و یوآن در را پشت سرش بسته بود و علاوه بر تمام صفاتی که ذکر شد، برایان "گوشت" هم بود.

یک قدم عقب رفت.
_راستشو بخوای...

برایان نفس عمیقی کشید و شجاعتش را از اعماق وجودش بالا کشید. به خودش یاداوری کرد که هر بن بست چیزی بجز فرصتی برای ساختن یک راه تازه نیست. تصمیمش را گرفت. او فنریر را به عشق و دوستی دعوت می کرد، حتی اگر این به منزله ی مرگش بود و حتی اگر مرگش به منزله ی شش نفره شدن تیمش بود. مگر نه اینکه کوییدیچ تنها یک بهانه است برای تغییر؟
_گوش کن فنریر... برادر عزیزم. تابحال شده همینطوری یک نفر رو توی خیابون ببینی و احساس کنی دلت میخواد...

قلب فنریر سریع تر و سریع تر تپید، بالاخره یک نفر پیدا شده بود که او را درک کند.
"آره... آره..."

_...بهش صبح بخیر بگی و آرزو کنی روز خوبی داشته باشه؟!
_نه.
_تابحال شده... یک زن رو توی ورزشگاه ببینی و حس کنی که...

"آره...!"

_...اونا هدیه های پاک خداوند به ما هستن؟!
_نه.

برایان بغض کرد.
_برادر عزیزم، این فرصت توئه برای جلا دادن روحت، این فرصت توئه برای تغییر، دستانت رو بالا بگیر و با من دعا کن فنریر! بذار نجاتت بدم برادر، بذار از این تاریکی بیرونت بیارم! بذار باهم در باغ های سرخ رنگ عشق و ایمان پرواز کنیم!

برایان روی دو زانویش به زمین افتاد، قیژ قیژ کنان روی زمین لیز خورد و درست جلوی پای فنریر متوقف شد. فنریر از شدت معذبی احساس میکرد دارند برایش آهنگ تولد مبارک میخوانند.

برایان از شادی می لرزید.
-اصلا میدونی چیه؟

برایان پولیور یقه هفتش را در آورد...

"نه خواهش میکنم نه! "

...و دستانش را مثل یک خواننده ی اپرا باز کرد.
_تو باید گیاهخوار بشی!

***

_میگما بچها، بنظرتون اعضای تیم WWA رفتن گل بچینن یا گلاب به روتون؟! :happydrums:

هم تیمی های برایان، این پروانه ی نورانیِ برادریِ بدون مرز، دیگر حتی صدای یوآن ابرکرومبی، ایزدِ سرور و فکاهی در یونان باستان را نمی شنیدند. چهار زانو دور تا دور رختکن نشسته بودند و گریه می کردند.
_بدون برایان چجوری میتونیم بازی کنیم؟
_اون... اون قلب تپنده ی تیممون بود.
_بدون برایان چطور دو تا بازی قبل رو برنده شدیم؟
_مطمئنم روح والامرتبه ی برایان از اون بالا هوامونو داشت.
_بنظرتون الان کجاست...؟
_اون محدود به زمان و مکان نیست.

هوریس که به هیچ وجه نمیخواست از حضور در زمین شانه خالی کند، آنهم وقتی که بزرگترین تحول زندگی اش بر او مستولی شده و می توانست لگد زدن بچه هوریسِ جدیدی را احساس کند که با حرفهای برایان در درون او متولد شده بود، از جایش بلند شد و دهانش را باز کرد تا نور حقیقت رختکن را روشن کند.
_دوستان... دوستان! درسته که برایان از جوار ما پر کشید و به آسمون ها شتافت... ولی اون...

او از شدت بغض به سختی می توانست صحبت کند.
_اون... ارزشمند ترین میراث خودش رو برای ما به جا گذاشت.

اشک از چشمان هوریس سرازیر شد.
_اون ما رو متحول کرد و ما حالا باید بخاطر برایان بریم توی اون زمین... و قهرمان بشیم!

جمیله که حالا فعال حقوق ساحرگان را در آغوش گرفته و کدورت هایشان را فراموش کرده بود، درحالیکه دستمال توی دستش را فشار میداد و اشک هایش یقه اش را خیس کرده بودند، فین فین کرد.
_ولی اگه قهرمان بشیم... مجبوریم تیم مقابل رو شکست بدیم. اگه برایان اینجا بود چی میگفت؟!

هوریس روی زانوانش به زمین افتاد و بغضش ترکید.
_باورم نمیشه اینقدر به پلیدی نزدیک بودم. باورم نمیشه داشتم برای منافع خودم باعث باخت برادر جادویی خودم میشدم. باورم نمیشه داشتم بساط غصه ی انسانها رو در ازای شادی خودم فراهم می آوردم. ممنونم خواهر، ممنونم!

تمامی اعضای تیم همزمان نالیدند.
_ممنونیم خواهر! ممنونیم خواهر!

هوریس که تلاش می کرد لرزش شانه هایش را کنترل کند، آ... خب... نتوانست.
_میدونید چیه؟ میدونید چیه...؟ ما بخاطر برایان میریم توی اون زمین و بدترین بازی ممکن رو ارائه میدیم و خلق خدا رو شاد میکنیم.

اعضای تیم که در حالت نصفه و نیمه ی عروج بسر میبردند، در فاصله ی نیم متری زمین معلق شدند و به سمت ورزشگاه شتافتند.

***

نیمی از صورتش با خون پوشیده شده بود و در چشمانش وحشت زبانه میکشید. رنگش پریده بود و دستانش می لرزیدند، پولیور یقه هفت صورتی اش را توی دفتر هیئت داوران جا گذاشته بود و با تمام وجود برای حفظ جانش می دوید. چیزی درون گلویش می سوخت و ضربان قلبش تمام بدنش را تکان میداد. لکه های سرخ رنگ و تیره ی خون روی لباس ورزشی اش دیده میشدند. پاهایش یاری نمیکردند، عضلاتش می سوختند و می لرزیدند و برایان با سماجت به دویدن ادامه می داد. عرق سرد روی پیشانی اش نشسته بود و فضای پیرامونش، همانطور که می دوید در مغزش شکل می گرفت.

تاریکی دخمه ها را پشت سر گذاشت و از راهروهای بی پایان گذر کرد. نور آفتاب چشمش را سوزاند و صدای یوآن ابرکرومبی مغزش را. همهمه ی تشویق تماشاچیان در گوشش سوت می کشید. از گوشه ی زمین جارویش را برداشت و بدون اینکه منتظر اجازه ی داور بماند، اوج گرفت. گرمای خون را روی صورتش احساس میکرد و سرمای عرق را روی پیشانیش. برایان نمی دانست که چه می کند؛ تنها میدانست که برادرانش را در این نبرد تنها نخواهد گذاشت.

_از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، بلوندیِ قشنگم، برایانِ سیندرفورد زاده، همین الان توی دقیقه ی بیست و سوم بازی، بعد از اینکه تیمش سی و پنج تا گل خورد وارد زمین شد. فکر کنم داشته در و دیوار ورزشگاه رو رنگ میزده، پاش سر خورده، افتاده تو سطل رنگ قرمز. :happydrums:

صدای فریاد شادمانی هم تیمی هایش و صدای هق هق های هوریسِ به عروج رسیده را میتوانست بشنود. میدانست که نور الهیِ مرلین آنها را قهرمان خواهد کرد، میدانست که تیمش پاداش دلاوری شان را با قهرمانی خواهند گرفت. خورشید در حال غروب از میان حلقه های درخشنده ی دروازه به او لبخند می زد و برایان درحالیکه به سمت حلقه ها اوج میگرفت، احساس کرد که از آن روز، دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود.

_ظاهرا تیم پزشکی ورزشگاه میخوان برایان رو معاینه کنن-اینجا رو ببینین، برایان داره اشاره میزنه که به معالجه نیازی نداره! فکر کنم داشته معجون دلاوری رو سر میکشیده، یکمش پاشیده بیرون روی سر و صورتش! قرمز هم بوده! شیطون ترینم من!

گوی سرخ رنگ و درخشانی را میتوانست ببیند که مستقیم به هدف صورتش پیش می آمد. نفس عمیقی کشید، دستانش را مشت و خودش را در لباس جنگ تجسم کرد، و در همان لحظه بود که یکی دیگر از شکاف های عظیم نقشه اش خودش را نشان داد:
برایان در آن لحظه، دویست پا بالای زمین و خدا میداند چقدر زیرِ آسمان، درحالیکه سر و صورتش از خون پوشیده بود و سرخگون با شتاب به سمت صورتش هجوم می گرفت، به یاد آورد که بلد نیست کوییدیچ بازی کند. نقشه ی برایان از وارد شدن، هدایت کردن حضار به سمت عشق و نیکی، تنها نگذاشتن برادران در هنگام نبرد و سپس به هر نحوی که شده قهرمان شدن، فراتر نمیرفت؛ و برایان یقین داشت که به هر نحوی هم که بتواند، به این نحو نخواهد توانست قهرمان شود.

_نظرتون چیه ازین ببعد منو روباهِ شیطونِ جامعه ی ورزشی-باشه بابا... اتفاقی نیفتاده که. هنوزم برای گفتنش دیر نیست. چوپان دروغگو سرخگون رو با موفقیت از سلوین کالوین رد کرد و الانم داره باهاش به سمت دروازه میره. خوب شد؟! حالا انگار کسی اهمیت میده.

زمانی که یوآن ابرکرومبی، روباه شیطونِ جامعه ی ورزشی این حرف را زد، برایان هنوز هم به توپ سنگین و محکمی خیره شده بود که مثل گلوله ی از تفنگ رها شده، هوا را می شکافت و به سمت صورتش پیشروی میکرد.

_ظاهرا بِری جون داره با توپ مسابقه ی نگاه کردن و نخندیدن میده!

برخلاف مسابقه ی بازیهای رومیزیِ جادویی، و برخلاف نبرد عظیم عشق در برابر نیکی، برایان این مسابقه را با اختلاف زیادی باخت. شکافت تهاجمی و تیزِ هوا را در نقطه ای درست جلوی صورتش احساس کرد، آنقدر نزدیک که درد شکستن بینی اش را میتوانست احساس کند. تابحال اتفاقی متعلق به کمتر از کسرِ یک ثانیه بعد از لحظه ی حال در ذهنتان شکل گرفته است، پیش از آنکه تجربه اش کنید؛ نه آنقدر دیر که بشود نامش را "اتفاق" گذاشت و نه آنقدر زود که "آینده بینی"؟

در آن لحظه برایان چیزی را احساس کرد و چیز دیگری اتفاق افتاد. در کسری از ثانیه پیش از برخورد سرخگون به صورتش، که احتمالا دفاع موفقی به حساب می آمد و در تاریخ ثبت میشد و البته که برایان قرار نبود کار مفیدی با زندگیش انجام دهد، برایان سر جارویش را به سمت پایین گرفت و از توپی که برای گرفتن ساخته شده بود، جاخالی داد. صدای همهمه ی تماشاچیان ورزشگاه را به رعشه درآورد و برایان برای اولین بار، شرمسار و عذرخواه، سرش را بلند کرد تا هم تیمی هایش را نگاه کند.

اعضای تیم WWA، اشکِ افتخار در چشم و لبخند رضایت بر لب، از گوشه و کنار زمین برای او دست می زدند.

یک ساعت پیش-دفتر هیئت داوران

_برایان، من واقعا امروز برای این کار وقت-

برایان مجبور شد از زمین بلند شود و دوباره با زانوانش به زمین بیفتد.
_گوش کن... قبل از اینکه من رو بکشی و غذای هوای نفس پلید خودت کنی به من گوش کن!
_من واقعا فقط دارم عاجزانه ازت خواهش میکنم-
_گوهوهــــــوش کــــــن! کائــــــناتــــ داره یک مسیـــــر جدیــــــد جلوی پای تو میذاره... تو تا زمانی که گوهوهوووشــــــت بخوری هرگز پاهاهااااکــــــــ نخواهی شد... آقای مدیهیهیهیـــــــــر!
_برایان، مسابقه داره شروع-

چشمان آبی رنگ برایان از تولد یک ایده ی تازه درخشیدند و او بطور ناگهانی از زمین بلند شد.

_داری منو میترسونـ-
_میدونم فنریر... میدونم که میخوای من رو بکشی... اما میراث من رو چه میکنی؟

برایان پولیور یقه هفت صورتی اش را از دور گردنش در آورد و روی میز انداخت. دستانش را به کمرش زد و جوری به فنریر خیره شد که انگار میخواهد به او پیشنهاد غیر اخلاقی بدهد.

_برایان واقعا دارم فکر میکنم زنگ بزنم حراست-

برایان دستش را توی موهایش فرو برد و خودش را روی میز پشت سرش پهن کرد.
_میدونم که میخوای به من حمله کنی. انجامش بده فنریر. انجامش بده.

چشمانش باریک شدند و لبخند زد.
_میدونم که انجامش نمیدی... میدونی چرا؟
_چون واقعا وقت ندارم براش؟

برایان با آهسته ترین صدای ممکن زمزمه کرد.
_چون تو... از درون... پر از نور و عشق و نیکی هستی!

حالا-ورزشگاه

_چهل و هفت هیچ به نفع ترنسیلوانیا! WWA حالا گل چهل و هفتمش رو میخوره... امیدوارم رودل نکنه!

برایان درحالیکه اعضای تیمش را در شادیِ پس از گل خوردن در آغوش میگرفت، از میان همهمه ی جمعیت فریاد کشید.
_نمیدونستم انقدر کوییدیچم خوبه!

میان طنز کیفیت بالای یوآن و تشویق تماشاچی ها، پاسخ سلوین را که به او لبخند میزد و سر تکان میداد، نتوانست دقیق بشنود.
_نیست! واقعا خوب نیست!
_میدونم! همشو مدیون شمام!
_شیش و نیم! ساعت شیش و نیمه!
_لطفا اینجوری نگو، بهترین بازیکن جهان که تویی!

زمانی که چرخیدند تا از یکدیگر فاصله گرفته و هر یک در پست هایشان مستقر شوند، مجبور شدند دوباره برگردند و همدیگر را در آغوش بگیرند چرا که در همین مدت سه گل دیگر نیز خورده بودند.
_فکر نمیکنی یوآن زیادی زر میزنه؟
_خواهش میکنم خجالتم نده، پدر کوییدیچ انگلستان تویی نه من!
_من بابات نیستم، سن خرو داری!

سپس برایان بار دیگر به سمت حلقه های دروازه اوج گرفت و وقتی متوجه شد در این مدت دو گل دیگر نیز خورده اند، دیگر واقعا حال نداشت برگردد و سلوین را در آغوش بگیرد و از طرفی هم میترسید سوء تفاهم ایجاد شود.

روبروی حلقه ی وسطی ایستاد، و به ورزشگاه پایین پایش نگاه کرد. حس عجیبی از شکوه و افتخار درونش می جوشید، میدانست که تاریخ ساز شده است. هنوز تصمیم نگرفته بود که در مصاحبه هایش، کوییدیچ بلد نبودنش را ذکر کند و به این معجزه ی بحث برانگیز دامن بزند یا نه، اما میدانست که قرار است از پدر و مادر عزیزش، نیروی عشق و یوآن ابرکرومبی، نجات دهنده ی فن گزارشگری، تشکر کند.

_یک دقیقه به پایان بازی... آلبوس کوتاه نمیاد، اون یک دقیقه رم از دست نمیده، شایدم بالا اومدنو بلد بود و پایین اومدنو نه. اون از بلاجرِ فرانک جون جاخالی میده، خط دفاعی حریف رو میشکونه و سرخگون رو به سمت دروازه تاب میده...

چشمان برایان، درست مثل بار اول، روی سرخگون قفل شدند. این بار خونسرد و متمرکز بود. این بار نگاه یک قهرمان را داشت، یک حرفه ای. این بار میدانست که دقیقا از کدام سمت میخواهد جاخالی دهد. منتظر آن لحظه ماند، پیشگوییِ کوچکِ چند میلی-ثانیه ای.
این بار اما، بجای آینده، گذشته به سراغش آمد تا با بیرحمی تمام از عرش پایینش بیندازد.

یک ساعت پیش-دفتر هیئت داوران

_برایان، واقعا پیشنهادت برای من جذاب نیست نمیدونم چیِ این مسئله مبهمه.

برایان درحالیکه روی میز دراز کشیده بود پاهایش را در هوا تاب داد و با دستانش موهایش را در هوا پریشان کرد.
_خجالت نکش فنریر، مگه من گوشت نیستم؟! به من حمله کن، منو بدَر، تیکه تیکه م کن و با اون دندونای تیز و براق و بی نظیرت-
_برایان خواهش میکنم من خانواده دارم.
_منتظر چی هستی؟ بیا روی همین میز منو تیکه تیکه کن، بیا وسط همین دفترِ هیئت داوران دندونای براقتو توی گلو م فرو کن!
_هر چی بخوای بهت میدم، فقط به من آسیب نزن.

برایان سرش را از روی میز بلند کرد.
_میبینی؟ تو از درون آدم شریفی هستی فنریر.

فریاد کشید.
_تو از درون می درخشی، تو از درون یه بچه گربه ی بی آزاری فنریر! تو هنوزم پاک و قابل بخششی، حتی اگر یه لحظه ی کوتاه جذابیت بی رقیب من باعث شه کنترلت رو از دست بدی و بهم حمله کنی و منو بکشی و بعنوان یه وعده غذایی ببلغی... تو هنوزم قابل-جلو نیا!

فنریر دستانش را بالا گرفت.
_برایان... من فقط دارم سعی میکنم بهت بگم مسابقه یه ربعه که شروع شده و تو الان باید بجای اینجا توی زمین-

برایان از میز پایین آمد و روی زانوانش به زمین افتاد. دستانش را بالا گرفت و تقریبا سقف را لمس کرد.
_منو بکش فنریر، منو بکش... اما با تاثیری که در قلبت گذاشتم چه میکنی؟ با خاطره ی شبی چه میکنی که جرقه ی نورانی درون روحتو بهت نشون دادم؟
_خواهش میکنم دست از سرم بردار.
_منو بکش فنریر... منو بکش، ولی من بدون مبارزه سقوط نمیکنم! دنیا به من احتیاج داره، تو با کشتن من ظلم بزرگی در حق کودکانی میکنی که در تاریکی گیر افتادن و منتظرن تا عمو برایان... پدر برایا-هر کوفتی برسه و نجاتشون بده!

فنریر حالا دیگر از نظر فیزیکی و به معنای واقعی کلمه اشک میریخت. برایان از زمین بلند شد و به گلدان خالی روی میز چنگ زد.
_میتونی زندگی منو ازم بگیری فنریر... ولی آزادیمو هرگز! هنوز خیلی عشق و نیکی هست که باید روی این زمین بپراکنم... امروز نه فنریر! امروز نه...!

برایان همراه با کلمه ی آخر به سمت فنریر که حالا چهارزانو روی زمین نشسته بود و هق هق میکرد هجوم برد و با تمام قدرتش گلدان را توی سر او کوبید. فنریر حتی سرش را هم بلند نکرد.
_بزن. دوباره بزن و تمومش کن.

برایان که حالا صورتش از خون گرگینه ی مقابلش سرخ شده و تکه های شکسته ی گلدان میان انگشتانش جا مانده بودند، چند قدم عقب عقب رفت. چشمانش پر از وحشت بودند و چیزی که میشد به آن غرور گفت. برایان از خودش، از عشق و از نیکی دفاع کرده بود و دنیا هرگز این را فراموش نمی کرد.
_میدونی چیه فنریر؟ من تو رو میبخشم! من تو رو میبخشم و با فرار کردن، همینجا به این مبارزه پایان میدم... اجازه نمیدم نور درونمو ازم بگیری فنریر، و به خودم هم اجازه نمیدم درباره ی لحظه ی مرگ تو تصمیم بگیرم!

فنریر سرش را بالا آورد.
_میشه حالا لطفا بری-

برایان شروع به دویدن کرد و فریاد کشید.
_کمک... کمک! مهم نیست چقدر تلاش کنی دستان منو به خون آلوده کنی فنریر، حتی اگر موفق به فرار نشم تو رو نمیکشم!

حالا-ورزشگاه



برایان اخم کرد و برای ثانیه ای هدایت جارویش را از یاد برد. تمام وجودش با احساس گناهی وصف ناشدنی پر شده بود. او با تسلیم شدن بر ترس خود، فنریر بیچاره و معصوم را در اتاق هیئت داوران تنها گذاشته بود تا خودخوری کند. (گرگینه ها وقتی گوشت دم دست نیست همین کار را نمی کنند مگه. ) او فنریر را بعنوان برادر جادویی خود قبول نکرده بود و او را در لحظات سخت زندگی اش یاری نکرده بود. او را در آغوش نگرفته بود و زمانی که او از شدت تلاش برای مقابله با هوای نفس خود هق هق گریه می کرد، به او نگفته بود که همه چیز درست می شود و اجازه نداده بود که فنریر او را گاز بگیرد.

برای لحظه ای کوتاه، برایان دیگر سرخگون که به سمتش می آمد را ندید، بلکه چهره ی معصوم و غم زده ی فنریر در اوج تنهایی و استیصال بود که پیش چشمان او ظاهر شد. حتما فنریر الان داشت گریه میکرد و خودش را برای از دست دادنِ برایان سرزنش میکرد. برایان به خورشید که حالا دیگر تقریبا غروب کرده بود خیره شد، و اندیشید که شاید اصلا رسالت او این بوده است که توسط فنریر خورده شود.

یادتان است که گفتم برای یک لحظه ی کوتاه برایان دیگر سرخگون را ندید؟ خب آن لحظه ی کوتاه کمی بیش از حد معمول طول کشید و برایان درست زمانی که سر جارویش را چرخاند تا به سمت دفتر هیئت داوران برگردد و توسط فنریر خورده شود، دچار همان پیشگوییِ میلی-ثانیه ایِ معروف شد.
منتها این بار علاوه بر درد شکستن بینی اش، قطرات خونی که صورتش را گرم می کردند و صدای جیغ و داد تماشاچیان و همچنین زنگ یکی دیگر از جملات قصار یوآن ابرکرومبی، گوهر وجودی طنز و فکاهی در تاریخ را نیز حس کرد.

_ظاهرا سیندرفورد اولین گلِ این بازی ش رو گرفت، البته نه با دستاش! الان دیگه میتونیم برایان رو تا ابد بچه دماغو صدا کنیم! مسابقه... سه... دو... و یک... به پایان میرسه! خدایا چرا منو انقد نمک آفریدی آخه.

صدای تشویق این بار از سمت تماشاچیان WWA به گوش میرسید. برایان نتوانست ببیند، اما اعضای تیمش که حالا برای غصه ی پس از گل نخوردن دور هم جمع شده بودند، به او خیره شده بودند که به همراه تیم پزشکی پایین و پایین تر میرفت و در چهره های پوچ و غمزده شان، چیزی بجز ناامیدی دیده نمی شد. کلمات برایان آنها را طلسم کرده بود و حالا هم اعمالش این طلسم را شکسته بودند. آسمان تیره ی لندن برای آنها می گریست و گل های آفتابگردان دور تا دور ورزشگاه به موهای زرد رنگشان روی زمین نگاه می کردند و اشک می ریختند. فعال حقوق زنان درحالیکه اشک هایش را با پشت دستش پاک میکرد، فریاد کشید.
_اون خوب بازی کرد بچها.
_هفت! ساعت هفته!
_باورم نمیشه... اون عهد رو شکوند، قلب تیم حریف رو هم! ما به اون اعتماد کردیم...
_چرا همه فکر میکنن من باباشونم؟!
_بابا شدی؟ مبارکه!

برایان میدانست که دوستانش را ناامید کرده است، اما لحظه ای که تسلیم شوی لحظه ی مرگ تو ست و برای همین هم بود که برایان پشت دوستانش را ترک نکرد، حتی زمانی که آنها دیگر به او ایمان نداشتند. برایان تمام مدت زمان بازی را در پست خود شرح داد تا دوستانش، که حالا در غم معصومیت از دست رفته ی خود می سوختند، دغدغه ای بجز کنار آمدن با این حقیقت نداشته باشند که قلب برادران جادویی خود را شکسته بودند و هر لحظه ممکن بود یکی از آنها خودکشی کند.
آه! ای تیرگی اعصار، ای اندوه طاقت فرسای تنهایی! برایان همینجا از داوران گرامی خواهشمند است حرکت گستاخانه ی دوستانش را ببخشند و آنان را در این برهه ی روحی حساس از تعریف این ماجرای روح خراش و دل فرسای معاف دارند.


پایان


ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۴۱:۵۵
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۴۳:۱۲
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۳:۴۵:۴۰


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱:۵۵ جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۸
#3
صفحه ی 1
"روزی روزگاری در گوشه ای از این دنیای پهناور، لردی زاده بوده گشت، به ابهت هرچه تمام تر. این لرد از همان کودک بودگی با باقی لرد ها فرق بوده داشت، بطوریکه در سن هفت ماهه بودگی، می توان بوده داشت سه طلسم نابخشودنی را به هر سمتی که دوست بوده بدارد، شلیک داشته بکند."

_آم... جدی؟
_خیر. ولی نگاه کرده بکن؟ همینطور مفت مفت سه خط اضافه کرده داریم.

"لرد سیاه آنقدر زیبا بوده داشت که در سه سالگی در مسابقه ی عروسکی ترین دماغ در شهر بمبئی مقام اول را کسب نموده کرد و اینگونه کرده بوده شد که..."

***

نقل قول:
ناراحتین میتونین برین! بازم میگم، شیرم دهنتون و شیرم فقط و فقط دهنتون! صحبت از دهن شد راستی، حرف دهنتونو بفهمید!


سمتی دیگر، مدیران با تمام قوا تلاش می کردند نسبت به دغدغه مندی مسئولانه ی رودولف پاسخگو باشند، غافل از اینکه او دیگر در صفحه ی گفتگو با مدیران نبود.

نقل قول:
یه مشت چشم سفید دور هم جمع شدن... یادش بخیر عجب روزایی بود. خجالت بکشید! حرف دهنتونو انقد نمیفهمید انقد نمیفهمید آدم مجبور میشه از خشونت بهره ببره!

مدیران نگاهی معنا دار به یکدیگر انداختند و سپس بدون اینکه حرفی بزنند با چشمان پر از اشک از گروه لیو دادند.

***

صفحه ی 32
"...پس از این، در ده سالگی، لرد سیاه بودنده اولین حاج خانم را برای خود اتخاذ داشته کرد. اسم این حاج خانم... آ... هری پاتر بود."

سو با ناامیدی و استیصال به رابستن خیره شد و رابستن بدون اینکه سو از او چیزی بپرسد، جوابش را داد.
_دو خط اضافه کرده داریم.

***

_به من گفت با استعداد ترین ساحره سایت.
_احتمالا قبل ازینکه اسمتو بخونه به عکست نگاه کرده ریگولوس. تو ساحره نیستی.
_ولی با استعداد که هستم. الان در اروپا اصلا جنسیت مطرح نیست. حرفم اینه که... باید یه شانس بهش بدیم.

***

صفحه ی 438
"...پس از ماه عسل در... آ... بمبئی، روزهای خوشبختی لرد سیاه و دختر برگزیده به سمت پایانی سیاه و دردناک حرکت کرده شد. آلبوس دامبلدور، که در حقیقت مدیر کودکستان ققنوس-"
_هنوز داری برای جادوگران مینویسی یا وارد دمنتور شدی؟

رابستن نگاهی چپکی به سو انداخت، و همچون فیلسوفی که در زمانه خودش درک نشده باشد-نسخه ی مرگخواریِ برایان-به نوشتن ادامه داد.

"...که در حقیقت مدیر کودکستان ققنوس بوده شد، هری را به خانه اش دعوت داشته کرد تا ققنوسش را به او نشان داده بنماید."

***

نقل قول:
من وزیر این مملکتم! چرا مار مارو گروگان گرفتین؟ چرا شماها دارید ادای ماهارو در میارید، چرا... آه... باشه رودولف، صدای تورو به گوش مسئولین میرسونم. چرا عکس بانو هلنا سردر سایت نیست؟ چرا یوآن رو هنوز بلاک نکردید؟ چرا میخند؟ چرا میخند؟!


***

صفحه ی 652
"...لردِ سیاه بودنده، با ابهت هرچه تمام تر شونده بدن مبارک خود را به سمت راست متمایل نموده کردند و از طلسمی که دامبلدورِ فرتوت به سمت ایشان شلیک کردنده داشت جاخالی داده کردند. سپس درحالیکه جیغ های هری پاتر را نادیده گرفته کرده میداشتند، یک گلدان..."

صفحه ی 790
"...دامبلدور هق هق کنان از لرد سیاه بودنده طلب بخشایش کرده داشت و لرد سیاه درحالیکه نگاه با ابهت بودنده ی خود را با وقار و متانتی که از کودکی -در صفحه ی شصت و چهار ذکر شد- در خود داشته کرده بود، به متعلقات دامبلدور انداخته میداشت، صدای با نفوذ خود -در صفحه ی هفتاد و سه ذکر شد- را به گوش جهانیان رسانده کرده شد.
_ما در اینجا ققنوسی نمی دیده کنیم."

صفحه ی 820
"همانطور که در صفحه ی هشتصد و سه ذکر شده گشت، لرد سیاه بودنده دامبلدور ملعون را بخشیده نکرده شد. برای همین هم دامبلدور تصمیم گرفت که..."

صفحه ی 900
"_ای بی وجود! تو خواسته میکرده داشتی که در خواب از ما اعتراف گرفته داشته باشی که تو را می بخشیده داشته کردیم؟"

سو در حالیکه جلوی آینه موهای سفید خود را با دندانهایش تطبیق میداد، دست های لرزانش را مشت کرد.
_تموم نشد؟
_صفحه ی هزار و دو شدن کردیم! داره تموم شدن میشه!
_هروقت تایید شدی منو بیدار کن.

سپس با انگشت روی سینه اش صلیب کشید و مرد.

"...سپس هر سه، دست در دست هم، درحالیکه سرود 'بهترین دوست تا ابد' را خوانده داشتند، در غروب محو شدن کردند."

رابستن درحالیکه قلنج پشتش را می شکاند، هزار و بیست و سه صفحه ی ورد را در سایت کپی و پیست کرد و دکمه ی ارسال را فشار داد. چراغ های سایت پس از سه بار خاموش و روشن شدن، منفجر شدند و مدیران که هنوز چشمانشان پر از اشک بود، مجبور شدند نامه ی مبتنی بر تایید شدن رول رابستن -حتی با وجود استفاده ی خلاف عرف از افعال- را با جغد به دست او برسانند، تا او بتواند سو را بیدار کند و پس از هزاران سال عضو ایفای نقش شوند شکر خدا.



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲:۲۰ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸
#4
دامبلدوری که تازه از راه رسیده، درست همونجایی که ظاهر شد چمباتمه میزنه و پاهاشو جمع میکنه زیر... آم... دامنش. لرد ابروهاشو میبره بالا و با کنجکاوی خیره میشه به توده ی پوچ گرایانه ای که از دامبلدور باقی مونده.
_ما دامبلدورِ خمار نخواستیم از شما. انقدر اینور اونور دوی استقامت دادینش، ما کاریشم نداشته باشیم خودش میمیره. جالب نیست برامون.

لینی و هکتور نگاه هشدار دهنده ی لرد رو متوجه میشن-به سختی- و بعد به همدیگه نگاه میکنن. بعد از چند ثانیه، هکتور ناخن انگشت کوچیکشو میاره جلو و با احتیاط میزنه به شونه ی دامبلدور. دامبلدور برنمیگرده، و بجز یه آه عمیق واکنشی نشون نمیده.

_آم... دامبلدور؟
_چیه؟ تو هم بگو. تو هم یکی بزن... فکر کنم هنوز روی بدنم یکی دو جا برای خنجرای شما باشه.

لرد با ناامیدی آه میکشه.
_خرابش کردین. دامبلدور رو خراب کردین، و لحظه ی بزرگ ما رو هم همینطور.

دامبلدور با صدای بیروحی زیر لب زمزمه میکنه.
_چه اهمیتی داره؟ چیزی بنام لحظه ی بزرگ تو زندگی وجود نداره. همش یه توهمه که برای کنار اومدن با تنهاییمون به خودمون قبولوندیم.

لینی دستش رو میبره جلو تا بزنه به شونه ی دامبلدور، ولی وسط راه پشیمون میشه.
_آ... دامبلدور... به فرزند سیاهی فکر کن... قرار نبود... یه نفرو... به روشنایی دعوت-

دامبلدور آه میکشه و شونه هاش از قبل هم پایین تر میفتن.
_روشنایی؟ کدوم روشنایی. چیزی بنام روشنایی توی زندگی وجود نداره.
_خب شما بذار کلام من منعقد بشه...
_ما یه مشت خاک ستاره هستیم وسط این کهکشان عظیم، دیر یا زود خودمون از بین میریم و هر نشونه ای ازمون هم از بین میره.

لرد دندوناشو به هم فشار میده و دستاشو مشت میکنه.
_دیر یا زود چیه، تو قراره الان از بین بری، اونم به دست لرد سیاه!

شونه های دامبلدور کم کم به زمین رسیده بودن.
_چه خوب... شاید تو بتونی منو بکشی. میدونی، آخه من خودم پنج بار سعی کردم به زندگی خودم پایان بدم. اما هر بار بطرز معجزه آسایی-
_بله؟!


دامبلدور آه عمیقی میکشه و شونه هاشو بالا میندازه. ولی بعد از بالا انداختن، دوباره مثل دوتا وزنه ی سنگین سر میخورن و دنگ، به زمین میچسبن.
_باشه... باشه. اصرار نکن. برات تعریف میکنم. همه چی از اون روز شروع شد که فکر کردم چیزی توی این دنیا هست که بتونه منو نجات بده.
_این کیه برای ما آوردین؟
_عشق... من به عشق امید داشتم! ولی عشق چیزی بجز یک سراب نیست.
_ارباب شما خودتون آوردینش.
_عشق هم فقط یه توهمه که برای کنار اومدن با تنهاییمون به خودمون می قبولونیم. اصلا الان که فکر میکنم فقط عشقه که یه توهمه که برای کنار اومدن با تنهاییمون به خودمون می قبولونیم، بقیه رو بدلیل عدم حضور ذهن اشتباه گرفتم.

لرد مکث طولانی ای میکنه، بعد پشت یقه ی مارکوس هیتچین رو میگیره و از در اصلی خونه ی ریدل ها میندازه بیرون.
_دامبلدور ما کجاست؟! دو نفری یه دامبلدور نتونستین برای ما حمل کنین!

همون لحظه، صدایی از پشت در شنیده میشه.
_من اینجام فرزندم... فرزند روشنایی آینده رو به من نشون بدید!
_چرا نمیگی اینجایی خب؟
_باید انرژی م رو برای حمل فرزند روشنایی آینده ذخیره میکردم.
_قرار نیست روی کولت حملش کنی که.
_عه؟



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۵:۵۹ شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۸
#5
_گریه نکن، منم گریه م میگیره ها!
_ما گریه نکردیم. تو داری گریه می کنی. ما اصلا ابراز احساسات نمی کنیم. این توده ی عشق و نیکی رو بگیرید و از قلعه ی ما-
_ابراز احساسات... نمی کنی؟
_خیر. ابراز احساسات نمی کنیم. بندازیدش-
_

همانطور که دو تن از مرگخواران، به بازوهای مردی که راس ساعت شش و چهل و پنج دقیقه ی صبح، لبخند به لب زنگ خانه ی ریدل ها را به صدا در آورده بود، چنگ زده بودند، لرد سیاه با کلافگی قسمتی از صورتش که قرار بود ابرویش قرار بگیرد را بالا انداخت.
_ما لرد سیاهیم، حق نداری ما رو با تاسف نگاه کنی!
_هر وقت لرد سفید بودی میتونی به خودت افتخار کنی.

لرد سیاه کم کم داشت قانون ابراز احساسات نکردنش را پس از سالها زیر پا میگذاشت.
_یعنی چی که هروقت-داریم میگیم اسم ما لرد سیاهه!

چشمان آبی رنگ مرد پیش روی لرد سیاه ریز تر شدند و پوست دورشان چین خورد. او به شدت تمرکز کرده بود.
_اسم همتون؟

دو ساعت قبل

برایان سیندر فورد در کلبه ای کوچک و آرام در یکی از مزارع حومه ی لندن اقامت داشت. با غروب آفتاب می خوابید و با طلوع آن بیدار می شد، به موسیقی طبیعت گوش میسپرد و با تک تک پرندگانی که گاه و بیگاه روی سقف خانه اش می نشستند، درست مثل حیوانات خانگی خودش رفتار می کرد. با صدای پرندگان و نور طلایی رنگ خورشید چشمانش را باز میکرد، به مطالعه ی کتاب مقدس و اصول مراقبه مشغول می شد و زمانی که خورشید به نیمه ی آسمان میرسید، روی صندلی چوبی کنار در کلبه منتظر گروه سرود کودکان کلیسا می نشست که هر روز برای دریافت غذای رایگان، از کلیسا تا کلبه ی عمو برایان مسابقه می دادند. هر بعد از ظهر، به دقت رزهای وحشی جلوی در کلبه اش را آبیاری میکرد و بعد ساعاتی را به انجام حرفه ای ترین حرکات یوگا، جهت برقراری ارتباط عمیق تر با جهان درون و نزدیکتر شدن به پیوند موفقیت آمیز آن با فضای اطراف می گذراند.

آن روز اما، به محض باز شدن چشمانش می دانست که ماموریت عظیمی در پیش رو دارد. می دانست که خداوند مسئولیت جدیدی را بر عهده ی او قرار داده و از آنجا که خداوند سه مسئولیت قبلی را شخصا از او پس گرفته بود، میدانست که این ماموریت، شانس عظیم او ست برای ساختن دنیایی بهتر و کمک به اتحاد هر چه بیشتر ذرات هدفمندی که در کنار هم، کائنات را تشکیل می دادند.
برایان عاشق کلمه ی "کائنات" بود.

بلند شد و لباس پوشید. اجازه داد نور درونش لباس های آن روزش را برای او انتخاب کند.

***

زنگ در خانه ی ریدل ها به صدا در آمد و دسته ای کرکس از جایی روی شیروانی به هوا پریدند. مدتی طول کشید تا در باز شود، مرگخواران در هیچ ساعتی از شبانه روز انتظار "مهمان" نداشتند؛ بخصوص شش و چهل و پنج دقیقه ی صبح. اما برایان با صبر و استقامت کامل سر جای خودش ایستاد. بر او مقدر شده بود که ساعت شش و چهل و پنج دقیقه ی صبح با پلیور بی آستینِ صورتی جلوی در مقر خطرناک ترین جادوگران انگلستان بایستد، یا لااقل او اینطور فرض میکرد.
برایان نابغه نبود.

در با صدای ناله ی کش داری باز شد و برایان به زنی که در آستانه ی آن پدیدار شده بود چشم دوخت.
_نگران نباشید بانو، منم امروز بیگودی هامو گم کردم.

نگاه خیره و بی تفاوت بلاتریکس، حتی ذره ای خنده ی پرشور برایان به این شوخی هوشمندانه و ظریف را نخشکاند. برایان خندید و خندید، تا زمانیکه بلاتریکس یک ابرویش را بالا انداخت.
_چیه؟

برایان که دست هایش را روی شکمش گذاشته بود و مثل یک بابا نوئل بی ریش و بد اقبال قهقهه می زد، گویی به ناگاه به یاد آورد برای چه به آنجا آمده است. شوخی او به حدی چند منظوره و کنایه آمیز بود که او برای لحظه ای ماموریت بزرگش را فراموش کرده بود. خنده اش به ناگاه خشک شد، و گلویش را صاف کرد. بلاتریکس چشمانش را چرخاند و درست قبل از اینکه در را به هم بکوبد، برایان لای در قرار گرفته بود. پای برایان نه. شخص برایان، لای در قرار گرفته بود.
_صبر کنید! من پیغام مهمی دارم، قسم میخورم! در های عشق رو بر روی هموطن و برادر خودتون نبندید!

بلاتریکس چشمانش را به روی هموطن و برادر خود بست، اما نتوانست حضور برایان را نادیده بگیرد.
_چه پیغام مهمی؟

برایان که پس از شوخی به جا و مفید فایده ی خود متوجه شده بود آن روز، روزِ او ست، حرکت هوشمندانه ی شماره دو را انجام داد.
_نمیتونم... اینجوری بگم. باید پدرتون رو ببینم.
_پدرمو؟
_بله... این پیغام باید روبروی پدرتون گفته بشه!
_منظورت... اربابه؟

برایان نفسش را در سینه حبس کرد.
_خواهش میکنم، خواهش میکنم! این کلمه رو به کار نبرید، مگه نه اینکه ما همه اینجا باهم برادر و برابریم و در کمال عشق و دوستی به همزیستی ادامه میدیم؟

بلاتریکس چند ثانیه مکث کرد. بعد چرخید و در جهت مخالف به راه افتاد.
_آره، باشه.

***

_اسمشو نگفت، میگه یه پیغامی داره اربا-

برایان نفسش را در سینه حبس کرد.
_خواهش میکنم، خواه-آخ!

پای راستش تیر کشید و بلاتریکس کفش پاشنه بلندش را عقب برد. برایان نالید.
_اینجوری... اینجوری نمی تونم! باید جلوی تمام برادرانتون این پیغام رو بگم!
_برادرانمون؟
_هم قطارانتون... دوستان...
_پیروانمون؟

برایان نفسش را در سینه حبس کرد.
_خواهش میکنم، خواهش میکنم! این کلمه رو به کار نبرید، مگه نه اینکه ما همه اینجا باهم برادر و...

برایان با تردید به بلاتریکس نگاه کرد. بلاتریکس دست به سینه پشت سرش ایستاده بود و با نگاهش او را ترغیب می کرد که جرئت کند و ادامه دهد. برایان جرئت میکرد و ادامه میداد. جرئت کردن بر او مقدر شده بود. یا لااقل اینطور فرض می کرد.
_...برابریم و... در کمال عشق و دوستی به همزیستی...

صدایش رو به خاموشی رفت.
_ادامه... میدیم؟

لرد سیاه برای مدتی طولانی مکث کرد، و سپس لبان باریکش با انزجار جمع شدند.
_نه.

***

دو مرگخوار که از نظر قدرت بدنی برتری قابل توجهی نسبت به برایان از خود نشان می دادند، دو بازوی او را گرفته، او را کشان کشان به سالن اجتماعات خانه ریدل منتقل کرده بودند، و این اولین چالش برایان در ماموریت سرنوشت ساز آن روزش را پیش پای او می گذاشت:
برای تاثیر گذار تر بودن سخنرانیِ روح انگیزش، برایان باید دست هایش را به سمت آسمان بالا می گرفت.

_دوستان عزیز من...

تلاش کرد دستانش را بالا بگیرد، و زمانی که موفق نشد، با تاسف سر تکان داد. حالا مجبور بود ساختار سخنرانی اش را به کلی تغییر دهد. چشمانش را بست و تلاش کرد سخنرانیِ دست-پایینش را به یاد بیاورد. لحظه ی سخت و پر تنشی بود، برایان می دانست که تغییر سخنرانی آن هم زمانی که تا این حد در آن جلو رفته بود، مجبورش خواهد کرد که برگردد و سخنرانی را از اول شروع کند. او مکثی بسیار طولانی کرد، و سپس به نور درونش اجازه داد او را هدایت کند.
_ببخشید... میشه از اول شروع کنم؟

اندیشید که اگر مخالفت نمی کنند، پس حتما موافقند.
تا گردن در اشتباه بود.
_برادران گرامی من!

نفس راحتی کشید. حالا می توانست طبق نقشه پیش برود.
_امروز، شما رو اینجا فرا خواندم... که چند سوال از شما بپرسم.

چشمانش از مرگخواری به مرگخوار دیگر حرکت می کرد. میدانست که حرفهایش تا مغز استخوان مرگخواران نفوذ خواهد کرد.
تا گردن در اشتباه بود.
_آیا اگر... یک روز توی خیابان در حال راه رفتن باشید، و به ناگاه متوجه کسی بشید که شورتش رو روی شلوارش پوشیده، چه واکنشی نشون میدید؟

مدت زیادی طول کشید تا اولین مرگخوار دستش را بلند کرد. برایان نفس راحتی کشید.
_بله!
_میکشمش.

برایان تلاش کرد یک قدم عقب برود، اما مرگخوار ها او را سر جایش نگه داشتند. برای همین هم بود که کله اش یک قدم عقب رفت و تنه اش سر جای خودش ماند. سرش را تکان داد.
_نه، گوش کنید، من میخواستم کم کم به این نقطه برسم که-
_منم میکشمش!
_حقیقت اینجاست که یک نقطه ی سفید در درون شما-
_الان دلم میخواد تو رم بکشم.
_وجود داره و هر لحظه بزرگ و بزرگ تر-
_بیاین همگی بریم تو خیابون و اون احمق شورتی رو بکشیم!
_عزیزان من، لطفا-
_بیاین اول این پیرهن صورتی رو کله پا کنیم!

برایان متوجه شد که باید کاری کند. این بار حتی نور درونش هم به او میگفت که باید کاری کند. خود واقعی و گوهر وجودی و ناقوس روحش نیز همینطور. نفسش را حبس کرد. میدانست ممکن است از حرکتی که قرار است بکند، زنده بیرون نیاید. برایان چشمانش را بست، دندان هایش را به هم فشرد و با تکانی ناگهانی خودش را از دست مرگخواران پشت سرش آزاد کرد تا بتواند دست هایش را بالا بگیرد و سخنرانی دست-بالایش را انجام دهد.

دستانش نزدیک بود سقف را لمس کنند. نور حقیقت از چهره ی برایان به ردای سیاه رنگ مرگخواران می تابید و حقیقتا همه اینها بسیار خسته کننده بود. فریاد زد.
_صبر کنید!

صدایش صدای یک قهرمان بود، قهرمان لیگ بازی های رومیزی جادویی. لرد سیاه که تا به آن لحظه ساکت ایستاده بود، با چشم غره ی کنجکاوانه ای به او خیره شد.

برایان با فریاد لرزانی برای بار دوم تکرار کرد، گرچه همه ساکت بودند.
_صبر... کنید!

نفس نفس زد.
_شما موجودات گرانقدر و درخشانی هستید!

مرگخواران با اخم به او که زیربغل هایش را به نمایش گذاشته بود، خیره شدند. نمی دانستند اعتراض کنند یا نه. آنها موجودات گرانقدری بودند، اما برایان یک صفت خیلی ناخوشایند دیگر را هم به آنها نسبت داده بود.

صدای نفس های برایان در سالن اجتماعات طنین می انداخت.
_شما... شما نمیتونید تا ابد اینجوری زندگی کنید! برای رسیدن به آرامش درونی باید به ندای درونتون گوش بدید، برای پیدا کردن ندای درون باید گوهر وجودی خودتون رو جستجو کنید و برای جستجوی گوهر وجودی باید به ندای درونتون... آ...

برایان مکث کرد. اتفاقات آن روز برایش بسیار سنگین بودند و همین باعث شده بود سخنرانی دست-بالایش را با سخنرانی زیپ-پایینش قاطی کند.
_شما از درون به سیاهی باور ندارید! شما به... آ... کائنات باور دارید! و به... خب... عشق!

جمله ی آخر برایان، او را از خط قرمز رد کرد. مرگخواران همزمان به صدا در آمدند و لرد سیاه با بالا بردن دستش آنها را به سکوت دعوت کرد.
_بسیارخب... پسرِ...
_برایان! شما باید اجازه بدید عشق راه خودش رو به قلب شما باز کنه، سعی کنید! همین الان سعی کنید و به من عشق بورزید!
_بذار باهات یه معامله بکنیم.
_چه معامله ای؟ به من عشق بورزید! بالاخره باید از یه جا شروع کنید!
_ما برای سه دقیقه اینجا وایمیسیم، مرگخوارانمون رو هم دعوت میکنیم که اینجا-

برایان نفسش را در سینه حبس کرد.
_خواهش میکنم، خواهش میکنم! این کلمه رو-
_وایستن و به قصد کشت تو چوبدستی نکشن-
_بکار نبرید! مگه نه اینکه ما همه اینجا باهم برابر و-
_و در ازا ش تو سه دقیقه وقت داری تا از این عمارت بری بیرون و ما دیگه هرگز ریختت رو نبینیم.
_برادریم و در کمال عشق و دوستی-
_...

لرد اخم کرد. جمله ی او زودتر تمام شده بود و حالا مجبور بود بایستد و باقی جمله ی برایان را برای بار سوم گوش کند. برایان لحظه ای مکث کرد، منتظر بود لرد توی حرفش بپرد. بعد شانه هایش را سخاوتمندانه بالا انداخت.
_به همزیستی ادامه میدیم؟!

لرد نفس عمیقی کشید.
_ما تو رو بابت تک تک این مزخرفات می بخشیم. فقط دور شو.

با هر کلمه، تنش قهرمانانه ی توی صدای برایان بیشتر و بیشتر می شد. صدایش می لرزید و دستانش دوباره مثل فنر بالا پریده بودند.
_نه... من رو بیرون نکنید! نه حالا، نه در این لحظه که تا این حد به رستگاری نزدیکید!
_ما به "رستگاری" نزدیک نیستیم و هرگز نبودیم. بیا از خونه ی ما برو بیرون.
_تمام این رفتار های پرخاشگرانه از این حقیقت نشئت میگیره که تو هنوز با مو نداشتن کنار نیومدی!

لرد نفس عمیقی کشید، خیلی عمیق. سپس با سر به دو مرگخواری که هنوز پشت سر برایان ایستاده بودند علامت داد.
_اینو ببرید چال کنید ما نبینیمش.

برایان همچون عارفی که در زمان خودش درک نشده باشد، روی دو زانویش به خاک افتاد و نعره زد.
_من رو بکشید، ولی با میراث من چه میکنید؟
_میذاریم بمونه.
_جواب کودکانی که در انتظار جرعه ای عشق و دمی محبت نشسته ند رو چه میدید، چرا الماسی که درون قلبتون دفن شده رو نبش قبر نمی کنید و نمی بینید که عشق... چقد... خوبه؟!

دو مرگخواری که از پشت سر به برایان نزدیک شده بودند، دستان او را که انگار برایشان بالا گرفته بود، گرفتند و او را از زمین بالا کشیدند. برایان فریاد کشید.
_عشق! محبت! کائنات! چطور نمیبینید؟

لرد سیاه چشمانش را چرخاند.
_گوش کن... برایان. ما دوست نداریم به وحدتِ درونی برسیم. ما اینجوری راحتیم.

برایان دست از تقلا کردن برداشت، و بی حرکت ایستاد تا به لرد سیاه خیره شود. دهانش از حیرت باز مانده بود و نیازی نبود تیزبین باشی تا برق شوق را درون چشمانش ببینی.
_چی گفتی...؟
_گفتیم ما دوست نداریم به وحدت درونی-

برایان سرش را تکان داد و با بغض زمزمه کرد.
_وحدت درونی! این کلمه رو از کجا یاد گرفتی...؟
_ما همه ی کلمات رو بلدیم.

اشک در چشمان برایان جمع شده بود.
_اما این کلمه... میدونی چیه؟ عیبی نداره اگه منو بکشی. من ماموریت خودم رو انجام دادم.

لرد سیاه اخم کرد و نوک انگشتانش را به هم فشرد.
_یعنی که چی؟
_یعنی... یعنی من به رسالت خودم رسیدم! تو گفتی وحدت درونی!

برایان با ناباوری سرش را تکان داد. حالا خودش عقب عقب قدم برمیداشت.
_میدونی چیه؟ من میرم! میتونین منو بکشین. من بعنوان یه قهرمان از دنیا میرم.

برایان به همراه مرگخواران پشت سرش شخصا به سمت در پشتی حرکت کرد، و آهنگ تیتراژ پخش شد، اما لرد سیاه پشت سر برایان به راه افتاد.
_صبر کن ببینم. یه دقیقه نبریدش. یعنی چی که قهرمان؟ ما رو نگاه کن، ما اصلا... اصلا تحت تاثیر قرار نگرفتیم! ما سیاه تر از شبیم!

صدای برایان از میان بغضش به سختی شنیده میشد.
_نه... نیستین! تو اون جرقه ی کوچیک رو درون روحت فعال کردی... منو بکش، مهم نیست! اون خودش کار خودشو انجام میده.

لرد سیاه با حرص سر تکان داد.
_نه، نمیده! یعنی چی، این چه فرض احمقانه ایه که گرفتی! ما فقط گفتیم ما نمیخوایم، "نمیخوایم" به وحدت درونی برسیم، ما فقط-

برایان تقریبا هق هق کرد.
_باز گفتی. باز گفتی. اون کودک بیگناه هنوز درون تو نمرده. تو هنوز میتونی نجات پیدا کنی. تو میتونی "عشق" بورزی.

لرد سیاه درحال بروز دادن علائم تیک عصبی بود.
_نه، نمی تونیم و نمیخوایم که بتونیم! ما کودک بیگناهی درونمون نداریم.
_منطقی باش...
_خودت منطقی باش!

لرد سیاه مکث کوتاهی کرد، و سپس به سختی خونسردی اش را بدست آورد.
_ببین... گوش کن. ما تو رو نمی کشیم. به شرط اینکه همین الان گورت رو-

برایان مثل یک بانشیِ آسیب دیده جیغ کشید.
_تو منو بخشیدی!

او مثل کودک بیگناه درون لرد سیاه دستانش را به هم میکوبید و بالا و پایین میپرید.
_تو اولین نشونه های رستگاری رو از خودت نشون دادی... تو منو بخشیدی!
_نه، ما تو رو نبخشیدیم. ما از دست تو خسته شدیم و میخوایم اولین راه حلی که زودتر ساکتت میکنه رو انجام بدیم.
_تو جون منو نجات دادی!

برایان به سمت لرد سیاه هجوم برد تا او را در آغوش بگیرد.
_هرگز فراموشت نمی کنم برادر، هرگز!

لرد سیاه با انزجار برایان را کنار زد.
_داری از حد میگذرونی.
_عیبی نداره، خجالت نکش! میتونی به من عشق بورزی، میتونی به دنیا نشون بدی چقدر بخشش خوبه!

لرد سیاه تقریبا ناله کرد.
_ما نمیخوایم به تو عشق بورزیم.

برایان با شوق دستانش را به هم کوبید.
_عیبی نداره... عیبی نداره! رها ش کن... مقدار زیادی عشق در طول سالها توی روحت جمع شده که باید حسابی... بوَرزی ش! میدونم داری چندین احساس رو باهم تجربه میکنی. گریه نکن، منم گریه م میگیره ها!
_ما گریه نکردیم. تو داری گریه میکنی. ما اصلا ابراز احساسات نمی کنیم. این توده ی عشق و نیکی رو بگیرید و از قلعه ی ما-

برایان ناگهان سکوت کرد. تمام هیجان و شوقش مرده بود، انگار از اول آنجا نبوده است.
_ابراز احساسات... نمی کنی؟
_خیر. ابراز احساسات نمی کنیم. بندازیدش-
_

همانطور که دو تن از مرگخواران، به بازوهای مردی که راس ساعت شش و چهل و پنج دقیقه ی صبح، لبخند به لب زنگ خانه ی ریدل ها را به صدا در آورده بود، چنگ زده بودند، لرد سیاه با کلافگی قسمتی از صورتش که قرار بود ابرویش قرار بگیرد را بالا انداخت.
_ما لرد سیاهیم، حق نداری ما رو با تاسف نگاه کنی!
_هر وقت لرد سفید بودی میتونی به خودت افتخار کنی.

لرد سیاه کم کم داشت قانون ابراز احساسات نکردنش را پس از سالها زیر پا میگذاشت.
_یعنی چی که هروقت-داریم میگیم اسم ما لرد سیاهه!

چشمان آبی رنگ مرد پیش روی لرد سیاه ریز تر شدند و پوست دورشان چین خورد. او به شدت تمرکز کرده بود.
_اسم همتون؟
_میدونین چیه؟ ما پشیمون شدیم. ببرید سر به نیستش کنید.

برایان بار دیگر مثل عارفی که در زمان خودش درک نشده باشد به زانو افتاد.
_میتونید من رو بکشید... اما با میراث من-

لرد سیاه برگشت و در جهت مخالف برایان شروع به قدم زدن کرد. برایان دیگر وجود داشتن را از حد گذرانده بود و لرد سیاه بیش از یک ساعت در روز را به در نظرگیری احتمال به راه راست هدایت شدن اختصاص نمی داد.
_میدونی چیه؟ ما زنگ میزنیم پلیس بیاد تو رو ببره.

ده دقیقه ی بعد، برایان به جرم ورود غیر مجاز -و عدم خروج- در اتوموبیل سفید رنگ پلیس نشسته بود و به این فکر میکرد که ارزشش را داشت. او جرقه ی روح لرد سیاه را روشن کرده بود، و حالا این جرقه برای خودش مثل سرطان رشد میکرد و لرد سیاه در کمتر از یک ماه تبدیل به برایانِ شماره دو میشد؛ یا لااقل اینطور فرض کرده بود.
تا گردن در اشتباه بود.


ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۵ ۱۵:۵۹:۲۳


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۹:۱۸ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
#6
برایان سیندر فورد در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود (جدی). از همون سالهای اولیه ی زندگی و خردسالی ش، اعضای خانواده و اطرافیانش متوجه شدن که برایان یه کودک عادی نیست. برایان برای هدف بزرگتری به این دنیا اومده بود... سرنوشت برایان رو فرامیخوند. برایان فرستاده ی خداوند، در برهه ی تاریک و خوفناکِ سلطه یابی مرگخواران به انگلستان بود. با هر پیشگویی و بعد از هر طالع بینی، پدر و مادر برایان بیشتر و بیشتر از برگزیده بودن فرزندشون مطمئن میشدن.
برایان در سن یازده سالگی به هاگوارتز دعوت شد، و اینگونه بود که زندگی اون در مسیر سرنوشت پر افتخاری که در انتظارش بود، قرار گرفت. پس از نه ماه برایان برگشت و پدر و مادرش با توجه به عملکرد درسی ش، متوجه شدن که شاید سرنوشت پر افتخار برایان ربطی به هاگوارتز نداشته باشه. بالاخره دنیا به رخت شور هم احتیاج داره! اما برایان قرار نبود این نیاز رو برطرف کنه. برایان قرار بود یه قهرمان باشه... مگه ممکنه چند تا پیشگو باهم اشتباه کنن؟
عملکرد برایان هر سال بدتر و بدتر میشد. پدر و مادر اون هر یکشنبه در کلیسا برای اون دعا میکردن، چرا که نمیخواستن پسرشون، حامی و ناجی آینده ی جادوگران لندن، بعنوان تنها قهرمان طول تاریخ که توی کارنامه ی سمجش چهار تا "غول غارنشین" داره معرفی بشه. اما زندگی بازی بیرحمیه... و بعضی وقتا مهم نیست چقدر یه چیز رو نخوای، اون چیز بالاخره پیدات میکنه و یه گوشه ی تاریک یقه تو میگیره.
برایان پس از نتایج بی نظیرش در آزمون سمج، کم کم به شک افتاد که شاید فشفشه باشه و این باعث شد به این فکر بیفته، که توی دنیای ماگل ها دنبال اون پیشگویی بگرده. اما اون پیشگویی درست جایی که ابدا فکرش رو نمیکرد منتظرش بود... درون هاگوارتز!
لرد سیاه و مرگخواران به لندن و هاگوارتز سلطه پیدا کرده بودن، جادوگران بیگناه هر روز کشته میشدن و آرامش در جامعه جادوگری تبدیل به یه رویای دوردست شده بود. دنیا بیشتر از هر وقتی به یک قهرمان نیاز داشت. اون موقع بود که برایان سیندر فورد، پسر برگزیده، درست همونطور که از کودکی انتظار این لحظه رو داشت برخاست و...
قهرمان لیگ مسابقات بازی های رومیزی جادویی شد.

ظـــاهــــر
برایان موهای طلاییِ فرق کج گرفته داره، عینک میزنه و باور کنین این چیزی از زیبایی چشمان آبی و درخشانش کم نمیکنه! قد متوسط و وزن متوسط و چهره ی متوسطی داره، چرا که به کل آدم متوسطیه. بجز از نظر بهره هوشی البته. و بجز از این نظر که اون یه قهرمانه، قهرمان لیگ بازی های رومیزی جادویی! لباس پوشیدنش بطرز افراطیی مرتبه و رنگا بطرز وسواسی ای باهم هماهنگن. علاقه ی غیر قابل وصفی به پوشیدن پولیور یقه هفت داره.
لبخند جذابیم داره! ولی فقط وقتی به نمایشش میذاره که میخواد نشون بده یک کلمه از حرفای مخاطبشو نفهمیده. که این یعنی... اکثر اوقات. بعلاوه ی وقتی که قهرمان لیگ بازی های رومیزی جادویی شد و از روزنامه ها و خبرگزاری های سراسر کشور برای پوشش دادن این اتفاق میمون هجوم آوردن!
سی و پنج شیش سالی ام عمر گرفته از خدا. در این سی و پنج شیش سال افتخارات زیادی کسب کرده، مثلا قهرمانی لیگ بازی های رومیزی جادویی!

بــاطــن
ببینین من قرار نیست رو کسی اسم بذارم ولی برایان واقعا نابغه نیست. عوضش بسیار شریف، رئوف، دلسوز و فداکاره، مثل یه شوالیه ی لاغر مردنی و گوگولی که از روم باستان به قرن بیست و یک منتقل شده باشه. تک تک مسائل زندگیش رو با کائنات، نور درون، عشق و یگانگی نیروهای طبیعت -و بازی های رومیزی جادویی - حل میکنه. دیگران رو هم مجبور میکنه مسائل زندگیشونو اینجوری حل کنن.
درکش از کل مقوله ی طنز، پیچیده و... نامتعارفه.
انسان مغروری نیست، بواقع تمام تلاشش اینه که هیچ یک از هفت گناه کبیره رو انجام نده. اما با این حال، شاید باعث تعجبتون بشه و تا به اینجا اصلا بنظر نمیرسید، ولی به قهرمانی لیگ بازی های رومیزی جادویی ش افتخار میکنه. هیچکس نمیدونه کدوم یک از داستان هایی که درباره لحظه ی قهرمان شدنش و روند مسابقات تعریف کرده واقعا حقیقت دارن. هیچکس حتی نمیدونه اون شب، روی اون میز چه بازیی انجام شده... و برایان از این مسئله نهایت استفاده رو میبره.

شناسه قبلی


درباره گروهتون چیزی نگفته بودین. اگر دسترسی گروه خصوصی رو می خواین، اطلاع بدین.

تایید شد.
خوش برگشتین!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۳ ۲۰:۵۸:۳۶






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.