هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳:۰۵ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹
#1
هافلپاف
و
ریونکلا

تقلب


لرد یک جایی گفته بود آدم نباید برای یک پست بیشتر از یک ساعت وقت بگذارد، و بوس به لرد، چرا که برایان بیشتر از یک ساعت وقت نداشت. در واقع برایان کمتر از یک ساعت وقت داشت. مثل تک تک پست های کوییدیچ برایان، که تقریبا تمام چیزی هم هستند که از بدو ورودِ کاراکتر انیمه ای و ضعیفش نوشته، بازی در حال شروع بود و کاراکتر ها ایستاده بودند دور هم و داشتند یک نقشه ی احمقانه میریختند.

هافلپافی ها عصبانی بودند؛ بگذارید اینطوری بهتان بگویم، هافلپافی ها دیگر آن اوس موسای سابق نبودند. هافلپافی ها دیگر حاضر نبودند بگذارند کاربران زیر دماغشان تقلب کنند و فنریر از یخچال رختکنشان گوشت بدزدد. سدریک به نشانه خشم پتوی سرخ رنگی به دور خودش پیچیده بود، خانم اسپراوت از عصبانیت کِهیر زده بود و گابریل ترومن مثل همیشه مشخص نبود اصلا برای چی آنجاست. حسن مصطفی ماچ آبداری از گونه ی گابریل ترومن برداشت و لبخند ملیحی زد.
_گم شدی پسرم؟ عیبی نداره، چون حالا دیگه من پیدات کردم.

یادتان است گفتم برایانِ آنلاین چشم هایش برق می زد و فلان، قرار بود برگردد و فلان؟ خب این الان آن است. برایان، برایان را یک گوشه ای سر به نیست کرده و بازگشته بود تا یک بار دیگر، فلان. برای همین پلید بود، پس دیگر من تکرار نکنم باشه؟ برایان که رگ هایش از عصبانیت بیرون زده بودند و چشم هایش همرنگ پتوی سدریک شده بودند، میان شعله های آتشی که پیرامونش زبانه میکشیدند، دستانش را بالا برد و فریاد کشید.
_خیانت! خنجر زدنِ برادر به برادر... بیدادِ ستم، برنمیتابیم!

چهره اش چهره ی یک رهبر بود، برایان حاضر بود در راه این آرمان کشته شود. برایان حاضر بود تک تک گریفیندوری ها، تک تک ریونکلایی ها و تک تک اسلیترینی ها و تک تک-

_چی رو برایان کوچولو؟

برایان چند ثانیه سکوت کرد. معمولا کسی اصلا به او گوش نمیداد که بخواهد برایش سوال پیش بیاید. دست هایش هنوز توی هوا بودند و چشم هایش هنوز شعله میکشید.
_کسی اگه میدونه دستشو بیاره بالا.

گابریل ترومن که هنوز هم آنجا بود فقط برای این که این یک دیالوگ را بگوید و برای باقی پست به عدم بپیوندد چون نویسنده حتا اسم هم تیمی های خودش را هم یادش نمی آید و همانطور که میدانید بیشتر از یک ساعت وقت ندارد، بسرعت دستش را بلند کرد و دیالوگش را تحویل داد.
_تقلب رو عمو حسن، تقلب رو! بی عدالتی رو، کاربر فنریر رو!

عمو حسن ماچ آبداری از گونه ی گابریل برداشت.
_چه جواب شیوا و غرایی گابریل کوچولو، کاملا روشن شدم.

اعضای تیم هافلپاف به وجد آمدند و شروع به فریاد کشیدن کردند.
_و همچنین تام جاگسن رو، اعضای بدنش همش میفتن رو ما!
_و همینطور یوآن ابرکرومبی، انقدر میخندوندمون که اعضای بدنمون میفته رو تام!
_و همچنین...

سدریک از زیر پتویش دستش را بالا آورد و چند باری تکان داد.
_بچها... بچها. ما باید انتقام بگیریم.

هافلپافی ها دوباره به وجد آمدند و شروع به فریاد کشیدن کردند.
_کاربر فنریر باید اعدام بشه!
_کاربر گیبن باید بلاک بشه!
_در حق ما ظلم شده...
_پس ما هم باید در حقشون ظلم کنیم!

کاربر برایان زیاد تاریخ نخوانده بود اما نود درصد اطمینان داشت تک تک جنگ های جهان با همین جمله آغاز شده اند، "در حق ما ظلم شده پس ما هم باید در حقشون ظلم کنیم." از آنجا که زمان در پست های برایان سیال بود، اعضای تیم هافلپاف پنج دقیقه مانده به بازی پنج ساعت در این باره صحبت کردند که چطور تقلب را با تقلب پاک کنند.

رختکن ریونکلا

بطرز مرموز و اعجاب انگیزی، این بازی خبری از بذله گویی های هوشمندانه و طبع ظریف یوآن ابرکرومبی نبود. اعضای تیم ریونکلا در رختکن ایستاده و منتظر شروع بازی بودند. تام برای آخرین بار به پورت های اعضای بدنش چسب میزد و جوزفین از آن کارها میکرد که جوزفین ها میکنند. ریموند که آن روز بنظر ملنگ می آمد، دور تا دور رختکن راه می رفت و گه گاهی به بازیکنان سقلمه میزد. کنار شیلا ایستاد و لبخندی زد که خبر از یک شوخیِ بسیار بامزه ی قریب الوقوع میداد.
_شیلا، تابحال تن ماهی شیلات خوردی؟!

شیلا تابحال تن ماهی شیلات نخورده بود، اما اگر کمی اسید دم دستش داشت حتما بدون فوت وقت میل میکرد. تام اعضای تیم را دور خودش جمع کرد تا سخنرانی کند.
_تاکتیک هامون رو یادمونه بچها؟
_زودتر تاک تیک هاتون رو جمع کنید چون تیک تاک، زمان داره میگذره بچها.

تام پس از چند ثانیه مقاومت قهرمانانه، در برابر میل فزاینده اش به مرگ شکست خورد و در یک چشم بهم زدن، هر عضو بدنش لای موهای یکی از اعضای تیم گیر کرده بود.

توی زمین

چشمان اعضای تیم هافلپاف از شرارتِ انتقام می درخشید؛ پوستشان چند درجه شفاف تر و کمر دردشان برطرف شده بود. آنها این بار قرار نبود ببازند، چرا که حالا دیگر طمع انتقام جلوی چشمانشان را گرفته بود و انگیزه ی شاد کردن خلق خدا را به دست فراموشی سپرده بودند. نویسنده در اینجا متوجه شد کاراکترش اصلا حضور فعالی در طول پست نداشته است، برای همین هم برایان که در حلقه ی وسطیِ دروازه معلق بود، سرخگون را دید که هوا را می شکافت و به سمتش می آمد. برایان در اولین پست کوییدیچی اش، که اولین پستِ ایفای نقشش هم هست، چرا که این کاربر بجز کوییدیچ بازی کردن هیچ کار دیگری نکرده، اذعان داشت که اصلا کوییدیچ بلد نیست، که خب، چه کنایه آمیز، اما بهرحال، برایان کوییدیچ بلد نبود. برایان میترسید دماغش را از دست بدهد. عمو حسن در هوا کنار برایان متوقف شد و ماچ آبداری از گونه ی برایان برداشت.
_نترس برایان کوچولو، این توپ ها رو باید خورد تا مرد شد.

نفسش حبس شد، قلبش از تپش ایستاد و به آخرین امیدش، ریموند، خیره شد که روی جارویش می تاخت و دم نارنجی رنگی پشت سرش به احتزاز در آمده بود. ریموند در هوا جلو آمد، ریموند در هوا عقب رفت، ریموند به سرخگون نگاه کرد و خندید.
_میگما، کاش اسمش بود گُرخگون، چون الان برایان کاملا گرخیده!

سرخگون در چند سانتی متری بینی برایان در هوا متوقف شد، تغییر جهت داد و با تمام سرعت به سمت ریموند پیشروی کرد تا به امید خدا دل و روده اش را از هم بشکافد. کمی آن طرف تر، جلوی در ورزشگاه، نگهبان ها به ریموند گفتند تیمش بدون او پریده. ریموند در هوا متلاشی شد؛ خون، دمِ نارنجی، قطرات حجیم و سیاه رنگ معجون مرکب پیچیده.

انتقام پشت پلک های هافلپافی ها زبانه میکشید و حالا شعله های پیروزی هم به آن اضافه شده بودند.



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵:۱۳ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹
#2
هافلپاف
و
گریفیندور


بمب کود حیوانی



مسئله این‌جاست که هافلپافی‌ها موجوداتی مهربان، سختکوش و فداکار بودند و همین هم گاها دست و پایشان را می‌بست.


مسابقات کوییدیچ میان‌گروهیِ هاگوارتز توسط یوآن ابرکرومبی گزارش نمی‌شدند و هر قدر هم که سخت و جانسوز، جهان باید با این حقیقت کنار می‌آمد که این مسابقات را قرار است لی جردن یا یک خری، مثل آدم گزارش کند. هافلپافی‌ها در رختکنشان ایستاده بودند و منتظر بودند پست شروع شود که دیالوگ‌هایشان را بگویند چون کار دیگری نمی‌توانستند بکنند؛ نمی‌توانستند بروند توی زمین چون برایان نداشتند. برایان در گل مانده بود، برایان به عدم پیوسته بود. برایان به سرزمین موعود شتافته و در بدترین زمان ممکن همه را راحت کرده بود و هافلپافی‌ها به دلایل نامشخص از این مسئله خوشحال نبودند. آنها دوست داشتند کله‌ی برایان را بکنند، اما متاسفانه هافلپافی بودند.

سدریک پتوی ورزشی‌اش را تا زیر چانه‌اش بالا کشید و با چشمان نیمه باز درجا زد. برایان آن سرِ دنیا با خشونت تخم مرغ شکاند. زاخاریاس انگشتانش را در هم قفل کرد و بالا و پایین پرید.
_دستیار ناظرم که نکردین، لااقل بذارین جاش بازی کنم.

حسن مصطفی دستش را دور گردن زاخاریاس انداخت و از گونه ی او ماچ آبداری برداشت.
_کی گفته دستیار ناظر نمی‌شی؟ سدریک، برو اون سی‌پنل رو بیار من این پسر قشنگم رو مدیر کل کنم.

مسئله این‌جاست، عزیزانم، که هرگز تابحال اتفاق نیفتاده کسی سی پنل را وارد سوژه کند و قصد نابودی سایت و حذف شناسه‌ی لرد را نداشته باشد. سی پنل را آوردند و زاخاریاس مدیر کل شد و همان‌طور که عرض کردم خدمتتان، پروژه‌ی نابودی سایت کلید خورد.

دقایق پشت سر هم سپری می‌شدند و هافلپافی‌ها زیر پتوی سدریک جمع شده در فراغ برایان می‌گریستند. سدریک در خواب‌هایش قامت رشید برایان را ملاقات کرد. خانم اسپراوت یک گیاهِ برگ‌برایانی را مذبوحانه در گلدان کاشت، با اینکه می‌دانست تا زمان مسابقه در نخواهد آمد. زاخاریاس برایان را حذف شناسه کرد شاید عصبانی شود و برگردد. حسن مصطفی یک ماچ آبدار دیگر از گونه ی زاخاریاس برداشت.
_چه اقدام هوشمندانه‌ای زاخار کوچولو! عمو حسن واقعا خوشش میاد وقتی نیروهای جوون جامعه چنین فکرای ظریف و سازنده‌ای از خودشون در می‌کنن!

شمارش معکوس آغاز شده بود و فنریر که به زور شورت ورزشی پایش کرده بودند تیم را ول داده بود توی زمین. جمعیت هورا می‌کشید و داور سوت می‌زد و هافلپاف هنوز برایان نداشت. راهی باقی نمانده بود... هافلپافی‌ها مجبور بودند طاقت بیاورند و مرد باشند. دست و پایشان را جمع کردند، اشک‌هایشان را پاک کردند، گوشی‌هایشان را در آوردند و از وبسایتِ دیجی‌ویزارد یک قلاده برایانِ کار نکرده و صادراتی ثبت سفارش نمودند.

مسئله این‌جاست که هافلپافی ها موجوداتی مهربان، سختکوش و فداکار بودند و همین هم گاها کار دستشان می‌داد.


ساعت نه شد. ده شد. برایان هنوز خانه بود. یازده شد. برایان با اضطراب مایع پنکیک را توی تابه ریخت و با پشت دست عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. تابه را با دستان لرزان کمی تکان داد و سپس همان‌طور که دنبال کفگیر می‌گشت، اندیشید تابحال مسابقه باید شروع شده باشد. تابه را روی شعله رها کرد و با نهایت سرعتی که در توانش بود، تخم مرغ ها را یکی پس از دیگری توی تابه‌ی کناری شکاند و سوسیس‌های توی تابه‌ی دیگری را با عجله برگرداند. نفس نفس زد و با حرکت سرش موهایش را کنار زد. موزیک متن حماسی در پس‌زمینه اوج گرفت و دوربین بالا تر رفت تا پیش روی برایان، روی پیشخوان آشپزخانه، صف طولایی را نمایان سازد که متشکل بود از تابه‌ها، قابلمه‌ها و پاتیل‌های بیشمار.
برایان برای مسابقه وقت نداشت. باید در تک تک ظروفی که در خانه داشت صبحانه درست می‌کرد.

نیهیلیسم، جنگ قدرت و کود حیوانی.


همین که از جعبه در آمد می‌توانستی بگویی یک چیزی‌اش فرق می‌کند. چشمانش آبی بودند و پلیور یقه‌هفتش صورتی بود. مشکل از این ها نبود... اما هافلپافی‌ها می‌توانستند تشخیص دهند برایانی که سفارش داده‌اند دقیقا همان برایانی نیست که می‌خواسته‌اند. گرچه، حالا دیگر چند دقیقه بیشتر تا شروع مسابقه فرصت نداشتند و هرچه کمتر می‌دانستند بهتر بود.

برایان پاهایش را یکی پس از دیگری از جعبه بیرون آورد و خاک روی لباسش را با دو دست تکاند. درست زمانی که دیگر داشتند شک می‌کردند، لبخند دندان‌نمای برایانی‌اش را تحویل داد.
_هم‌گروهی‌های زرد و مهربانم!

هافلپافی‌ها نفس راحتی کشیدند و برایان دستانش را با شوق به رویشان باز کرد.
_می‌دونم که زیاد وقت نداریم... اما قبل از این‌که با اقتدار بازی رو ببازیم و خلق خدا که تیم مقابل باشن رو شادمان کنیم، چیز هایی دارم که باید بهتون بگم.
_بگو برایان کوچولو، بیا رو پای عمو حسن بشین و سخنرانی کن!

برایان روی پای عمو حسن نشست و سخنرانی را شروع کرد.
_دوستان... همونطور که می‌دونید، کاپیتالیسم!

هافلپافی‌ها می‌توانستند تحول و عروج را در درونشان احساس کنند و همین هم خبر از این می‌داد که برایانی که خریده‌اند اصل است.

_نیهیلیسم! جنگ قدرت! در راه عشق، باید آدم فدا بشه! عشق و مرگ نزدیکِ نزدیک به هم پیوند خوردن...

سخنرانی برایان توسط ماچ آبداری که عمو حسن از روی گونه‌اش برداشت قطع شد. زاخاریاس کمی احساس حسادت کرد و با عجله دنباله‌ی سخنرانی را گرفت.
_پس ما اگر می‌خوایم کسی رو خوشحال کنیم، باید کسی رو بکشیم!
_دقیقا برادر عزیزم! این تفریحات عامی، این لذت‌های دنیوی رو برای ما ساختن تا عشق رو، نیروی روشنایی رو، و قدرت الهی رو از یاد ببریم! اینا دارن تلاش می‌کنن ما رو...

نفس اعضای تیم حبس شد، و همگی یک‌صدا زمزمه کردند.
_به تاریکی بکشونن!
_کاملا صحیحه عزیزان من! برای همین هم هست که ما باید امروز این مردم رو به خودشون بیاریم... ما باید امروز نور حقیقت رو در چشم عوام روشن کنیم!

سدریک پتوی نورانیِ حقیقت را روی سرش کشید و زمزمه کرد.
_اما چطور؟

برایان دوباره لبخند زد، اما این بار چیزی در لبخندش تفاوت داشت و کج بود.
_با یه تلنگر. با یه... جرقه.

خدمتتان اینطور بگویم، برایانی که خریده بودند اصل بود؛ جنسش از برایانِ اورجینال هم مرغوب‌تر بود. برایانِ فیک گوشیِ فیکش را در آورد و از یک وبسایت فیک، مهماتِ انفجاریِ فیک سفارش داد. چشمانش می‌درخشیدند و مشخص نبود از کجا به بعد، اما هافلپافی‌ها می‌دانستند همه چیز از کنترل خارج شده است.

در این بخش برایان فقط می‌دود و اتفاق خاصی نمی‌افتد.

سدریک برای تیم آرزوی موفقیت کرد و برایان دوید. کندرا زاخاریاس را به وین پاس داد و برایان دوید. سوت‌ها به صدا در آمدند و بازیکنان مصدوم شدند و تماشاچیان هورا کشیدند و برایان دوید. هر ثانیه که می‌گذشت، یک ثانیه از دست رفته بود. برایان به تک تک این ثانیه‌ها برای جلوگیری از انفجار نیازمند بود و برای همین هم باید می‌دوید. حاشیه‌ی زمین مسابقه را متر کرد و سوت بازی به صدا در آمد. به تماشاچیان تنه زد و سرخگون دست به دست شد. برایان می‌دانست یک جای این خراب شده قرار است برود هوا، هرچه نباشد برایان به برایان راه دارد.

چهار دست و پا میان تماشاچیان را جورید و آن بالا، همزادِ اینترنتی‌اش از سرخگون جاخالی داد تا خلق خدا را شاد کند. چشمانش می‌درخشیدند و برایان این درخشش را اصلا دوست نداشت، چون خودش هم شخصیت انیمه‌ایِ ضعیفی بود و میدانست شخصیت‌های انیمه‌ایِ ضعیف یا می‌توانند خیلی خوب باشند و یا خیلی بد. خودش را به ردیف اول تماشاچیان رساند و با تمام وجود فریاد کشید.
_سدریک! وین!

صدایش در همهمه‌ی تماشاچیان گنگ بود. تصویرش در خیل بازیکنان گنگ بود. برایان زیر سایه‌ی همزاد اینترنتی‌اش گنگ بود، و می‌دانست این با دیگر ماموریت‌های الهی‌اش فرق می‌کند. برایان این بار باید خودش را شکست می‌داد. سدریک به سرعت برق از پیش رویش گذشت؛ پتویش در هوا به احتزاز در آمده بود.
_کجا بودی برایان؟
_داستانش... داستانش طولانیه!

داستانش طولانی بود. برایان در یک تابه املت درست کرده بود ولی بعد متوجه شده بود آن تابه را از تابه ی دوست و برادرش جدا کرده است و تابه‌ی تنها مانده و از همه جا رانده شده از انتهای کابینت غم‌زده به او خیره شده است، برای همین برایان مجبور شده بود او را هم بیرون بیاورد و در او صبحانه درست کند. طولی نکشیده بود که برایان مجبور شده بود در هر تابه‌ی تنها و غم‌زده‌ای که به چشمش می‌خورد صبحانه درست کند. برایان احساس می‌کرد یک تابه‌ی تنها و غم‌زده است و کسی نیست در او صبحانه درست کند، چرا که برایان اینترنتی همچون سرویس ووکِ چندکاره دوستانش را از او گرفته بود. نفسش را جمع کرد و دوباره فریاد کشید.
_گوش کن سدریک...
_موش کجاست؟
_گوش کن گوش! من می‌دونم که... بمب گذاری کردید!
_آره! گفتیم در نبودِ بمب شادی، یوآن، خلاقیت به خرج بدیم!
_سدریک این راهش نیست-
_ده امتیاز جدید برای تیم گریفیندور!

جاروی سدریک به سمت بالا منحرف شد، تا به‌همراه تیمی که تا همین چند روز پیش تیم برایان هم بود، خوشحالی پس از گل خوردن بکنند. صبر برایان دیگر تمام شده بود. نیروهای عشق و روشنایی شوخی نداشتند و برایان می‌توانست ببیند که دارد دیر می‌شود. از روی حصارِ میان تماشاچیان و بازیکنان پرید، دستانش را باز کرد و به سمت میانه‌ی زمین قدم برداشت.
_گوش کنید... گوش کنید!

عمو حسن اول از همه فرود آمد، دستانش را باز کرد و به سمت برایان دوید.
_برایان کوچولو!

اعضای تیم یکی پس از دیگری به سمت زمین شتافتند. برایان آنلاین درست روبروی برایانِ برایان فرود آمد. جارویش را روی زمین انداخت و نزدیک شد، انگشتانش را گره کرده بود و چشمانش شعله‌ور بودند. پیش از آن‌که اعضای تیم دورشان را بگیرند، روبروی برایان ایستاد و زمزمه‌اش از میان دندان‌هایش به گوش رسید.
_داری همه چی رو خراب می‌کنی.

برایان پیش از آن‌که توسط عمو حسن در آغوش گرفته شود، تنها فرصت کرد یک کلمه بگوید.
_...تو.
_باز هم همدیگه رو دیدیم، دوست قدیمی.

برایان با آستینش بوسِ عمو حسن را پاک کرد.
_اما چرا...؟
_ما اینجا دنبال هدف بزرگ‌تری هستیم برایان. این مسابقات... این حواس‌پرتی‌های انسانی، همه داره ما رو از اصل خودمون دور می‌کنه. ما می‌خوایم این مردم به یاد بیارن که زندگیشون چه موهبت بزرگیه...

عمو حسن که برایان را در آغوش گرفته بود، آهسته در گوشش زمزمه کرد.
_همکاری کن پسر. وگرنه مجبوریم پاکت کنیم.

قلب برایان در گلویش می‌تپید و نفس‌هایش پیش از آنکه برسند خفه می‌شدند. این لحظه‌ای بود که برایش زاده شده بود، البته بعد از مسابقات بازی‌های رومیزی. دوستانش را دید که آهسته دورش را گرفتند، چشمانشان بیروح و دستانشان به شانه‌ها آویخته، برایان آن‌ها را نمی‌شناخت و آن‌ها هم نمی‌شناختندش. نیرویش را جمع کرد، نفسش را حبس کرد و بعد با صدایی که نمی‌شنید فریاد کشید.
_نه! بنام عشق، دوستی و روشنایی!

برایانِ پیش رویش را دید که با خونسردی سرش را به سمت زاخاریاس تکان داد. قضیه‌ی نابودی سایت را که یادتان هست؟ زاخاریاس با تردید چند قدم عقب رفت، اما بدنش از او فرمان نمی‌برد. دستش سی‌پنل را از جیبش بیرون آورد و چشمانش همچون دو تابه‌ی تنها به برایان نگریستند.

_زاخاریاس، به من گوش کن پسر! نه، ولم کنید! مجبور نیستی انجامش بدی، مجبور نیستی تسلیم-

در آن لحظه، به همان راحتی، برایان از میان دستان عمو حسن ناپدید شد. دیگر کسی نبود که به یوآن ابرکرومبی بی هیچ مناسبت خاصی یادآوری کند که چقدر خنک و بی‌نمک است. خیلی بی‌نمکی یوآن. برایان رفته بود، و نورِ هدایت را با خود برده بود. برایان رفته بود و دوستانش را با برایانی به مراتب خطرناک‌تر جا گذاشته بود.

برایانِ به مراتب خطرناک‌تر، چند ثانیه‌ای به جایی که همزادش پیش‌تر ایستاده بود خیره شد. سپس، چشمانش هنوز هم توخالی بودند اما چهره‌اش دیگر نبود. لبخند زد و به سمت جارویش رفت.
_کارت عالی بود زاخاریاس. حالا، اگر صلاح می‌دونید، کم کم دیگه بریم بچه‌ها-
_نه!
_نه...؟

زاخاریاس دستانش را مشت کرد و به روبرو خیره شد. آنها حاضر نبودند پرواز کنند. برایان در زندگی شکست خورده اما در مرگ پیروز شده بود. بعضی وقت‌ها نمی‌توانی جلوی آسیب را بگیری، نمی‌توانی خرابی را کنترل کنی. تنها کاری که می‌توانی بکنی پایش ایستادن است، همراه تماشاچی‌ها منفجر شدن. نویسنده متوجه شد که این چند خط اخیر از یوآن هم بی‌نمک‌تر بوده است.

درحالی‌که برایانِ قلابی به آسمان اوج می‌گرفت، اعضای تیم هافلپاف شانه به شانه‌ی یکدیگر ایستادند و منتظر ماندند تا اتفاق بیفتد. صدای مهیب فرو ریختن جایگاه تماشاچیان را شنیدند و ایستادند. ورزشگاه شعله کشید و ایستادند. بوی گندِ فضولات را حس کردند و خب اینجا دیگر کم کم برایشان سوال پیش آمد. یک اتاق پر از کپک، میلیون‌ها جنازه ی قدیمی. مجموع فاضلاب کل دنیا. دیگر حتا نمی‌شد این سفارش کوفتی را مرجوع کرد.

کود حیوانی سر تا پای تماشاچیان را گرفته بود و زاخاریاس با عجله خودش را حذف شناسه کرد تا از این رنج رها شود. کود حیوانی توی سر و کله و دهانِ بازیکنان بود و سدریک با پتویش خودش را دار زد. کود حیوانی زمین، کود حیوانی هوا، کود حیوانی حتا یک نفر هم با این روش به یاد نیاورد زندگی چه موهبت بزرگیست.

تماشاچیان در کود می‌لولیدند. موجی از کود در موجی از کود می‌بست، با قهوه‌ای ها می‌پیوست. جایی ورای ورزشگاهِ ویران شده و مسابقه‌ی لغو شده، برایانی در آسمان روی جارویش نشسته بود. چشم‌هایش هنوز هم می‌درخشیدند و از لبخندش می‌فهمیدی که بر خواهد گشت.



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۵:۳۸:۰۳ سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۹
#3
هشدار: این پست شرح وقایایی‌‍‌‌‌‌‌‌ست که به افول عقلانیت در برایان سیندرفورد منجر شد، و پایه‌ی حوادثی را بنا نهاد که بعدها به انتقال او به آسایشگاه روانی سنت مانگو انجامیدند.

از همه چیز که بگذریم، حقیقت این‌جاست که برایان فکر می‌کرد خواندنی نیست و آنقدر در شناسه‌ی خودش احساس ناامنی می‌کرد که از جام جهانی کوییدیچ سال گذشته، شعارِ "عجب کاراکتر انیمه‌ایِ ضعیفی هستی" با صدای هاگرید تبدیل به ندای درونی‌اش شده بود. منظورم این است که، بی‌خیال! جریان سیال ذهن را ببوس بگذار کنار و بدیهیات را ذکر کن تا خواننده بفهمد، جریان سیال ذهن را ببوس بگذار کنار و یک‌هو وسط روایت تبدیل به شیر بشو تا خواننده بخندد، جریان سیال ذهن را ببوس بگذار کنار و شوخی‌های بی‌ناموسی‌ات را پاک کن تا سایت را نبندند، بعد تازه هنوز هم خواندنی نباش. راستش حالا که فکر می‌کنم این آخری را حتا زیاد خوب هم انجام نداد، اما باز هم این ها زخم‌هایی‌ست كه مثل خوره در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد، این چیز ها آدم را تیمارستانی-از اتاق فرمان اشاره می‌کنند برایان به جرم قتل عازم آسایشگاه روانی شد.

از جایی شروع میکنم که همه‌تان بهتر از من بلدید. هرچه نباشد همه‌تان شبانه روز درگیرِ من و زندگی شخصی منید، در حدی که پاپی کاکستون عقیده دارد همه ازش متنفرند چرا که برایان قانعشان کرده، و اگر پاپی چنین قدرتی را در من می‌بیند من که باشم که مخالفتی کنم.

از جایی شروع می‌کنم که ریگولوس پست زد شور و شوق رفیقش را مسخره کرد، چرا که فکر می‌کرد کسی که بهرحال پست هایش را نمی‌خواند. اما آن پست رفت توی موزه‌ی رول ها، و همه خواندند، و ریگولوس الان دیگر یک رفیق کمتر دارد. بعد برای اینکه باقی پست را پر کند مجبور شد برود مخ دراکو را بزند (نپرس) و شور و شوقش را در بیاورد به عالم و آدم نشان بدهد و لرد را حذف شناسه کند. بعدش دیگر همه قاطی کردند، راستی برایان همین الان متوجه شد نمی‌تواند یک روایت را بصورت خطی پیش ببرد، برایان تارکوفسکیِ عصر خویش بود. گرچه، تارکوفسکیِ این عصر خود تارکوفسکی است. برایان مجبور است دائما از این سه ستاره‌ای ها بگذارد و بپرد به زمان و مکانی نامعلوم، چرا که نفهمیدنِ تو مخاطب عزیز، پرده‌ای‌ست بر مزخرف نوشتنِ برایان. اما این بار برایان از این سه ستاره‌ای ها نمی‌زند! این بار برایان روش بسیار غیر قابل فهم تری در پیش خواهد گرفت، بطوری که وقتی از این زمان بپرد به آن زمان، حتا نخواهید فهمید که پریده.

نقل قول:
_بیرون... بیرون پر از ریگولوس شده ارباب... از وقتی ریگولوس رفته بیرون و همه رو گاز گرفته، همه ریگولوس شدن؛ دارن جیغ میکشن و همدیگرو میخورن... ما همه محکوم به مرگیم ارباب، اگه درو باز کنم هممون میمیریم...

الان مثلا پریدم. پریدم به زمانی که بیرون پر از ریگولوس شده بود، ریگولوس رفته بود بیرون و همه را گاز گرفته بود، همه ریگولوس شده بودند، داشتند جیغ می‌کشیدند و همدیگر را می‌خوردند، آنها همه محکوم به مرگ بودند و اگر او در را باز نمی‌کرد همه می‌مردند. نمی‌دانم شاید هم در را باز نکرد و همه مردند چرا که آرسینوسِ چی کشکِ چی. برایان آن زمان کجا بود؟ چه می‌دانم. چرا اینجا پریدم پس؟ چون دیالوگ قشنگیه. آیا این پست صرفا تلاش نویسنده برای هایلایت کردن لحظات درخشانِ ریگولوس بودنش است، چرا که حس می‌کند آفتاب جذابیتش دیگر غروب کرده و هرگز به دوران اوج بازنخواهد گشت؟ بَخیر.

نقل قول:
ریگولوس که روی میزِ ناهارخوریِ وسطِ دخمه لزگی می‌رفت بطور ناگهانی همانجا نشست و ملتِ همیشه سبزی که دور تا دور میز نشسته و دست زنان برا‌‌‌یش "سیاهه نارگیله" می‌خواندند هم به لرد خیره شدند.

بی‌مزه ترین، بی‌منطق ترین و خنک ترین جوک تاریخ. برایان آن زمان کجا بود؟ چه می‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانم، ولی کاش بود و جلویشان را می‌گرفت. چرا اینجا پریدم پس؟ چرا که نیاز داشتم به خودم یادآوری کنم آفتاب جذابیتم هرگز طلوع نکرده بود.

نقل قول:
_نه قبول نیست، یه انجمن کمه!
_بیشترشم بلدم! میتونم تمام انجمنا رو!
_اونم کمه! منوی مدیریته ها! باس همه کار بتونه بکنه! الان باس بتونی ورش داری از نظارت!

الان پریدم؟ بله. پریدم به کجا؟ پریدم به جایی که ریگولوس این‌جوری لرد را حذف شناسه کرد، درحالیکه می‌توانست چهارتا شوخی به بی‌مزگی قبلی با او بکند و او خودش کناره‌گیری می‌کرد. برایان آن زمان کجا بود؟ چه می‌دانم. چرا اینجا پریدم پس؟ چرا که برایان چیزی بیش از یک شناسه است. برایان یک آرمان است و آرمان ها شکست‌ناپذیرند. برایان درخشش چشم های ریگولوس است وقتی دراکو را اغفال می‌کند، برایان در واقع هرچیِ هرجای هرکسی است که هرکی را اغفال می‌کند. برایان ارتش سربازان اطلاعات به فرماندهی آگوستوس راکوود است، این پسر هم یهو غیب شدا. برایان شور و شوقِ فروخورده‌ی ریگولوس است، برایان پیام حذف شناسه‌ی لرد است، برایان مدتها پیش از وجودش در ریگولوس حضور داشت.

لرد حذف شناسه شد و سایت آتش گرفت. رودولف سایت را آتش زد و سایت آتش گرفت.
من شناسه‌ی قبلیِ برایان هستم.
من شناسه‌ی فعلی برایان هستم.
من تمایل فروخورده‌ی برایان به قتل و جنایت هستم.
من تظاهر مذبوحانه‌ی برایان به عشق و نیکی هستم.

نقل قول:
رودولف در حالیکه قمه‌ی خونی‌اش را توی هوا می‌چرخاند میان کپه ای از سر های قطع شده‌ی مدیرانی که به جرمِ شور و شوقِ ریگولوس تکه تکه شده بودند پرتاب و سپس حذف شناسه شد.

رودولف ها سوار بر گاومیش ها مدیر ها را بلعیدند. پرنس ها گفته شدن بولشت ها را ممنوع کردند. برایان ها ریگولوس ها را در آتش ها انداختند.

لرد حذف شناسه شد و سایت آتش گرفت. این آتش زمانی شروع شد که ریگولوس در کارگاه نمایشنامه‌نویسی پست زد، اما طول کشید تا شعله بکشد.
من پست ریگولوس در کارگاه نمایشنامه نویسی هستم.
من وحشتِ لحظات آخرِ ریگولوس هستم.
من قهقهه‌ی شیطانی برایان هستم.

نقل قول:
می‌دانید... گاهی وقت ها لازم است وقتی دیدیم شور و شوق جواب نمی دهد، دیگر پی‌اش را نگیریم.

من رنک ویزنگاموتِ برایان هستم و صادقانه بهتان می‌گویم شور و شوق همیشه جواب می‌دهد.

نقل قول:
در حالیکه روی لبه‌ی پنجره‌ی انجمن خانه‌ی ریدل ها نشسته بود و به ملکه‌ی زیبایی خیره شده بود که درحال شکافت هسته‌ی اتم در زیرزمین خانه شان بود و البته بطور همزمان شاهزاده‌ی ده دوازده تا کشور متوالی هم بود، احساس کرد که در پوکرفیس ترین حالتِ طول زندگی‌اش بسر میبرد.

من پایان آن پست کذایی هستم.

الان پریدم؟ بله پریدم. برایان الان کجا بود؟
بگذارید بهتان بگویم بعدش چه اتفاقی افتاد. بگذارید بهتان بگویم چه کسی آن شب ریگولوس را از روی لبه پنجره خانه ریدل ها پایین آورد. خوشحالم که تا اینجا خوانده اید، متاسفانه از اینجا ببعد کیفیت پست چندان بالاتر نخواهد رفت، اما لااقل تمام خواهد شد.

ریگولوس روی لبه‌ی پنجره‌ی انجمن خانه ریدل ها نشست و به این فکر کرد که تمام راه را اشتباه رفته است. بجای اینکه دوست کوفتی‌اش را در سفر استرس‌زای جدیدش همراهی کند شور و شوقش را مسخره کرده است و خداییش لازم است یک هیولای واقعی باشی که شور و شوق طرف را مسخره کنی. قیافه‌اش باشد حالا باز یک چیزی. بجای اینکه دوست کوفتی‌اش را در هنگام غیبت کاور کند و لااقل در جام آتش نفر چهارم شود بجای هیچُم، وسط راه کنار کشیده است و باز هم فلان. بجای آنکه دوست کوفتی‌اش را بلاه، بازهم اهم. بجای آنکه این، آن.

برایان الان کجا بود؟

به این فکر کرد که هر زری هم هر کسی بزند، او بهرحال از دخترخاله هایش با کمالات تر است. گفتم که. جریان سیال ذهن را بوسیدم گذاشتم کنار.

برایان الان کجا بود؟

به این فکر کرد که چرا اول پست هایش بنام خدا مینوشته؟! همان بهتر که زودتر برایان بیاید پرتش کند پایین.

ریگولوس برگشت تا پشت سرش را نگاه کند، و مثل این فیلم هندی ها سی بار با هیفده نوع افکت متفاوت از چهره هایشان کلوزآپ گرفته شد. تعجب نکرد، میدانست که می‌آید. درخشش جنون در چشمانش و یک نوع شادمانی کبود، یک جور جنایتِ بالقوه در لبخندش رسوب کرده بود.

برایان الان کجا بود؟
برایان اینجا بود. برایان همیشه اینجا بود.


پ.ن



پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۵:۲۵:۲۴ سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۹
#4
سلام بر فرزندان بالفعل روشنایی و پدربزرگِ روشنایی و جن خونگیِ روشنایی. شما همگی کاملا با کائنات همسو هستید. تصویر کوچک شده

عرضم به خدمت کریچر عزیز که، بیا تشریف بیار یه چیزی تو گوشت بگم.

تو در محفل به برایان نیاز داشت. تصویر کوچک شده

تو برایان رو قبول کرد. تصویر کوچک شده




منتظر جغدی؟ واقعا؟ اگر یه اسمشونبری با ننجونش کمین کرده باشه سر راه و جغد رو بقاپه و محتوای فوق سری داخلش رو بخونه، من دیگه چطور روم میشه ادعای زیرنگی کنم؟ هشیاری مداوم سیندرفورد! سطح هشیاریت رو بالاتر ببر. به عالم معنا که برسی، من راه ورود رو بهت القا خواهم کرد.


ویرایش شده توسط مودی در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۷ ۱۴:۲۱:۵۴


پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۹:۰۸:۵۶ پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۹
#5
خلاصه تا آخر این پست، چون طولانیه: یه عنکبوت لرد رو نیش زده و لرد تبدیل به عنکبوت شده. درحالی‌که مرگخواران دنبال درمان می‌گشتن، لرد با یه عنکبوت واقعی مسابقه داده و دائما هی باخته، چون در زمینه عنکبوت بودن تجربه نداره. از طرفی مرگخواران به برایان زنگ زدن که بیاد لرد رو آدم کنه، اما برایان دیوانه‌ست و مجبور شدن بندازنش بیرون، و حالا در پست بعدی باید دوباره از اول دنبال یه راه جدید بگردن.

***

_به من گوش کن عزیز، مگه ما به این دنیا اومدیم که فقط دیگران رو راضی کنیم؟
_اما آخه آقای دکتر مشکل من-
_مگه ما به این دنیا اومدیم که فقط درس بخونیم عزیز؟!
_مشکل من اصلا چیز دیگه-
_من می‌دونم مشکل شما رو عزیز، شما هنوز خوب متوجه نشدی که پر از نور الهی هستی. خوب گوش کن تا به شما توضیح بدم. صدای رسانه‌ت رو قطع کن از توی تلفن صدای من رو داشته باش.

بیمار که با شنیدن صدای برایان درجا وارد مرحله‌ی تحول شده بود، صدای رسانه‌اش را بست و از توی تلفن صدای دکتر سیندرکویی را داشت.
_ببین عزیز، شما-الو؟

اشک از چشمان بیمار سرازیر شد. چنین کلمات شیوا و چنین بیان غرایی را تابحال از زبان هیچکس نشنیده بود.

_بله موجود داریم، دولوکس یا عادی عزیز؟

کف از دهان بیمار سرازیر شد. چنین صدای رسا و چنین تلاوت ظریفی را تابحال هیچ جای دنیا ندیده بود.

_اضطراریه عزیز؟ یه ساعتی وقت لازمه بنده دستگاه مه مصنوعی رو شارژ بکنم.

مغز از گوش های بیمار سرازیر شد، مراحل تحول در بیمار از کنترل خارج شدند و مانند اکثر مهمانان برنامه‌ی عشق‌ورزی برتر، بیمار از نظر روحی نجات یافت و از نظر جسمی تمام کرد. بیمار در پی سخنرانی زیبنده و ستودنیِ دکتر سیندرکویی، در آخرین لحظات عمر خود با مرگ پدر و متارکه‌ی همسرش براحتی کنار آمد و "بیمه‌ی حضرت سیندرفورد" را به پشتِ وانتش اضافه نمود. برای اطلاعات بیشتر درباره‌ی چگونگی سفارش پکیج تحول و دستیابی به شادمانی حقیقی در آخرین لحظات زندگی خود با سامانه پیامکی **** تماس حاصل فرمایید. (نمایش شماره)

در همین میان، برایان تلفن همراهش را قطع کرد و در میان نورِ الهیی که دست‌پخت بچهای تدوین بود، از جا برخاست.
_اگر من رو ببخشید، فرزندان بالقوه ی روشنایی برای بالفعل شدن به من نیاز دارن.

***

مرگخواران دیگر نمی‌دانستند چه کنند، چرا که لرد از این عنکبوت ها بود که وقتی عصبانی می‌شوند می‌پرند روی سر و صورت حضار و وجدان کاری هم به مرگخواران اجازه نمی‌داد جانشان را بچسبند و او را تنها رها کنند. بعلاوه، یک کم که می‌گذشت لرد خسته می شد و سدریک واقعا دوست نداشت او را زیر پتویش راه بدهد. تازه، یک کم دیگر هم که می‌گذشت لرد به پوچی فلسفی می‌رسید و اگلانتاین واقعا دوست نداشت پیپش را به او قرض بدهد.

اما نگران نباشند! با پکیج آدم کنیِ دولوکس به‌همراه کمالات ژله‌ایِ اشانتیون، هیچ لردی در هیچ کجای جهان به شکل هیچ عنکبوتی به زندگی ادامه نخواهد داد. اگر یک لردِ عنکبوت شده در خانه دارید برای اطلاعات بیشتر با سامانه پیامکی **** تماس حاصل فرمایید. (نمایش شماره)

آسمان از هم شکافت، نور الهی به بیرون درز کرد و محض رضای خدا پس از ده صفحه مقدمه چینی برایان تشریف سگش را آورد و تازه اینجا شروع پست است. او دستگاه مه مصنوعی را به برق وصل کرد، به چندتا از مرگخواران عشقِ تمرینی ورزید و دستکش هایش را هم پوشید، چرا که در کیس بیمارانِ جن زده، ترجیح می‌داد با دست اهریمن را بیرون بکشد. سپس کیف ابزارش را باز کرد، پنسِ هدایت و تیغِ عرفان را ضد عفونی نمود و در نهایت گفت:
_بیمار رو بیارید.
_بیمار ماییم.

برایان جیغ زنانه‌ای کشید و چند قدم عقب پرید.
_نه راستش فکر می‌کنم بیمار منم، تو حرف میزنی! تصویر کوچک شده

_بیمار ماییم سیندرفورد، و نمی‌دونیم که چرا دائما به یک دیوانه اعتماد می‌کنیم.

برایان تابحال کسی را واقعا "آدم" نکرده بود، نه به معنای واقعی کلمه. برایان هنوز خودش هم آن طور ها آدم نشده بود. او نفس عمیقی کشید و خودش را جمع و جور کرد. سپس تلاش کرد از میان کیفِ رئفت و کیفِ عرفان یکی را انتخاب کند، و پس از اینکه نتوانست زیپ کیف احسان را باز کرد و یک دسته کارت بیرون آورد. یکی‌شان را انتخاب کرد و جلوی لرد سیاه گرفت.
_این رو بخون فرزندم.
_"تو هر روز خوش‌اندام تر می‌شی."تصویر کوچک شده

_عذر می‌خوام این پکیج مال بیمار قبلی بود، این یکی رو بخون فرزندم.
_"تو آدم هستی. " تصویر کوچک شده


لرد سیاه کم کم داشت عصبانی می‌شد. او آدم نبود و نادیده گرفتن مشکل چیزی را حل نمی‌کرد.
_ما اگه آدم بودیم که دیوانه‌ای مثل تو رو راه نمی‌دادیم به خونه‌مون.
_اوا اختیار دارید.
_تو می‌فهمی من چی می‌گم!
_اوا اتفاقا کارتِ اینم دارم. این یکی رو بخون فرزندم.
_"تو آدم نیستی." تصویر کوچک شده


لرد حالا دیگر کم کم داشت آماده می‌شد جست بزند.
_خودت آدم نیستی! پدرت آدم نیست!
_برای حل مشکل اول باید مشکل رو باور کنی فرزندم.

مرگخواران دیگر کم کم داشتند از پکیج هدایت دولوکس ناامید می‌شدند، هرچه نباشد دستگاه مه مصنوعی هم هنوز شارژ نشده بود. سدریک سرش را از زیر پتو بیرون آورد.
_تو متوجهی که بسه دیگه. تصویر کوچک شده


برایان از عدم رعایت کپی رایت در خانه ریدل عصبانی شد و برای همین هم تصمیم گرفت لرد را آدم نکند، با اینکه اگر می خواست کاملا می‌توانست. اگر می‌خواهید و نمی‌توانید و می‌خواهید بتوانید با سامانه پیامکی **** تماس حاصل فرمایید. (نمایش شماره)

البته این که در آن لحظه مرگخواران زیر بغل برایان را گرفتند و او را ابتدا با دستگاه مه مصنوعی یکی کرده و سپس بیرون انداختند هم در روند تصمیم‌گیری‌اش بی تاثیر نبود.


ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۲ ۲۰:۲۲:۱۵


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۵۸ چهارشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۹
#6
خلاصه: لرد سیاه در جهت انتقام گرفتن بابت مرگ پدرش تصمیم می‌گیره به گذشته برگرده، اما "زمان سرگردان" که در واقع یک زمان برگردانِ مریضه باعث می‌شه اون تو زمان و مکان گم بشه. حالا اون برگشته به زمان نوزادی دامبلدور و پرستاری‌شو به‌عهده گرفته، اما یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی و دامبلدور نوزاد رو دزدیدن و نه تنها دارن باهاش پز میدن بلکه در ازای پس دادنش پول میخوان. از طرفی هم از عالم بالا خبر رسیده که دیگه از لرد قطع امید کردن و عمرش به پایان رسیده، و لرد می‌خواد پول زیادی دست و پا کنه که نوزاد رو در ازاش پس بگیره و به عالم بالا ثابت کنه که هنوز توانایی اصلاح شدن داره. حالا یکی رو تو خیابون گروگان گرفته و در ازای آزادیش پول میخواد و برایان پیداش شده و گفته بیا بریم گرینگوتز پول رو بدم.

***

لرد سیاه قربانی را روی زمین انداخت. جمعیت لندن یک‌جا گرد آمدند و درحالی‌که برایان در میان پرتوهای نورانیِ معرفت و احسان بال‌هایش را باز می‌کرد و لرد سیاه به بغل آهسته دور می‌شد، برای او کف زدند و‌اشک شوق ریختند. برایان درحالی‌که به لبخندش زندانیان از بند لردهای سیاه رها می‌شدند و دامبلدورهای نوزاد از چنگال دزدهای زنِ ناشناس می‌گریختند و دیگر توصیف‌های بیش از حد دقیقِ این‌چنینی، در دل با خودش تکرار کرد.
تو ثروتمندی.تصویر کوچک شده

تو در حسابت بیشتر از ده گالیون داری. تصویر کوچک شده

تو میدونی داری چه غلطی میکنی.تصویر کوچک شده


او درحالی‌که با هر قدمش سبزه‌ها و گل‌ها از میان سنگ‌فرش‌های خیابان جوانه می‌زدند و موزیک متنِ حماسی پشت سرش پخش می‌شد، زیرچشمی‌به لردی نگاه کرد که پشت سرش به راه افتاده بود و به‌نظر نمی‌رسید آن سبک موسیقی را دوست داشته باشد.
این بابا اصلا بی‌نهایت خطرناک به‌نظر نمی‌رسه. تصویر کوچک شده


حقیقت این‌جاست که برایان روی هدایت کردنِ لرد حساب کرده بود و می‌دانست اگر هدایت نشده به گرینگوتز برسند، لرد همان‌جا کلیه‌اش را غنیمت خواهد برداشت و سپس به خودِ او خواهد فروخت و از آنجا که برایان پول نداشت این یکی کلیه‌اش را بخرد لرد احتمالا آن یکی کلیه‌اش را هم غنیمت خواهد برداشت. برای همین هم نفس عمیق و لذت‌بخشی کشید و دست‌هایش را از هم باز کرد.
_هوای بی‌نظیریه... این‌طور نیست... ممکنه اسم شریف شما رو بدونم؟

هوای بی‌نظیری نبود و لرد سیاه از دوست جدیدش نفرت داشت.
_تو ما رو نمی‌شناسی؟
_الان تقریبا پنجاه سال با اولین باری که اسمت به گوش عموم رسید فاصله داریم، پس قاعدتا نه.
_ببخشید؟! تو از کجا-

برایان این بار با شدت بیشتری هوا را داخل کشید.
_من توی یکی از همین روز‌های بهاری بود که بدنیا اومدم... ممکنه اسم شریف شما رو بدونم؟!
_چه مرگت-آه... ما لرد سیاه هستیم.
_می‌تونم تام صدات کنم؟!
_تو از کج-
_مــــیتـــو-
_خیر!

برایان یک تیر چراغ برق را در آغوش گرفت و پیش از به راه ادامه دادن، با او گرم احوال‌پرسی نمود. لرد سیاه کم کم داشت شک می‌کرد که دیگران هم برایان را می‌بینند یا نه... هر چه نباشد هوا واقعا گرم بود و لرد سیاه مویی نداشت که از مغزش محافظت کند.

_داشتم می‌گفتم... یکی از همین روز‌های بهاری تام.
_اسم کوفتی ما رو از کجا می‌دونی؟
_درخت‌ها نفس می‌کشیدند و پرنده‌ها می‌خوندند و نمی‌دونم درک می‌کنی یا نه تام... ولی جهان...

صدای برایان در بغضی کاملا غیر تصنعی شکست و او درحالی‌که با عابرین پیاده دست می‌داد و سهمیه عشق روزانه‌شان را به آن‌ها تقدیم می‌کرد، برای لحظه‌ای سکوت کرد.
_جهان... زیباتر از چیزی بود که بتونی فکرش رو بکنی.
_ما متوجه نمی‌شیم چرا به حرف یک دیوانه اعتماد کردیم.
_تابه‌حال فکر کردی تام...
_اسم کوفتی ما رو از کجا می‌دونی؟
_...که این دنیا زیادی برای بد بودن زیباست؟ منظورم اینه که... تو پر از نور الهی هستی! تو کاملا با کائنات همسویی! بزودی زندگیت پر از شور و شوق می‌شه! و همه ی این‌ها رو از دست بدی فقط برای یه کم پول؟

لرد سیاه نمی‌فهمید. مطمئنم که شما هم نمی‌فهمید. حقیقت اینجاست که برایان هم نمی‌فهمد و فقط ادای فهمیدن را در می‌آورد و فعلا که ده پست به همین منوال پیش دادیم.
_گوش کن، آقای...

برایان که انگار منتظر این لحظه بوده باشد، ایستاد و به سمت لرد سیاه چرخید. چشمانش از رئفت و عرفان می‌درخشیدند.
_میتونی من رو برایان صدا کنی تام... اما نه چیزی بجز این. می‌دونی... من قهرمان نیستم. من فقط یک شهروند مسئولم.

برایان جلو تر آمد و لرد عقب تر رفت.
_قهرمان تویی... و همه ی کسانی که شجاعتش رو دارن که سیاهی رو زیر پا-

در همین لحظه، چشمان برایان که روی نقطه‌ای در پشت سر لرد ثابت مانده بودند از چیزی شبیه به اضطراب تغییر کردند و او چند قدم عقب رفت.
_قهرمان تویی تام.

سپس چرخید و در جهت مخالف با تمام قدرت دوید، و آخرین چیزی که لرد سیاه از او شنید صدای فریادش بود.
_تو قدرت فکر بالایی داری! تصویر کوچک شده


بدنبال او، تیمی ‌متشکل از چندین پرستار که همگی لباس آسایشگاه روانی سنت مانگو را به تن داشتند به لرد سیاه تنه زدند و دوان دوان دور شدند.

در میان جمعیت و در زمان و مکان ناشناسی وسط شهر بزرگِ لندن، لرد سیاه که حالا دیگر مرگخواری نداشت و اگر زودتر نمی‌جنبید دیگر دشمنی هم نمی‌داشت و "یک لرد بی دشمن یک لردِ مُرده است،" به تنهایی ایستاد و به روش‌های دیگرِ درآمد زایی فکر کرد.


ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۱ ۱:۰۳:۱۵
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۱ ۱:۰۴:۰۸
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۱ ۱:۰۴:۳۹
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۱ ۱:۱۳:۳۸
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۱ ۵:۰۳:۰۸


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۰:۴۷:۵۲ سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۹
#7
پس از دستورِ لرد صدای اعتراض از همه سمت بلند شد، مرگخواران دوست نداشتند ادای سفیدی را در بیاورند. مرگخواران کلا جماعت بسیار روراستی بودند و دوست نداشتند ادای هیچ چیز را در بیاورند، و همچنین قصه هایی شنیده بودند که باعث می شد نخواهند از یک حدی بیشتر به دامبلدور نزدیک شوند.

دامبلدور اما، مدفون در پرتو های سفید رنگ روشنایی دستانش را بلند کرد و درحالیکه پشت سرش سبزه ها می روییدند و بهار می رسید و خرگوش ها به یکدیگر عشق می ورزیدند، گفت:
_عزیزانم... فرزندانم! خواهش میکنم با همدیگه دعوا نکنید... تام روحیه ی ظریفی داره و هر لحظه ممکنه برنجه.

چشم تام بیرون پرید و وقتی به جلو هجوم برد تا برش دارد پایش را روی چشمش گذاشت و بر زمین سقوط کرد و هزار تکه شد و مرگخواران با استفاده از او دو دست هفت سنگ زدند، و این درحالی بود که دامبلدور اصلا آن یکی تام را می گفت؛ و شاید غافلگیر شوید، اما آن یکی تام روحیه ی ظریفی نداشت.
او همین حالا هم آماده بود دامبلدور را به قتل برساند، اما خب هر دو دستش پر از تامِ اولی بودند.

دامبلدور که حالا به اذن نیکی و روشنایی یک متر از زمین فاصله گرفته و فضای زیرش به لطف پکیج هدایتِ دولوکسِ برایان بهمراه پرداخت اینترنتی و ارسال به سراسر لندن از مه مصنوعی پوشیده شده بود، لبخند صمیمانه ای زد.
_میتونم نگرانی رو در چهره ی شما فرزندانم ببینم و میخوام که بهتون بگم... سفیدِ خوب و بد نداریم عزیزانم.

شاید غافلگیر شوید، اما مرگخواران اصلا دغدغه مندِ انواع متفاوت سفید نبودند و کلمه ی مناسب برای توصیف احساس آن لحظه شان هم "نگرانی" نبود.

دامبلدور که هنوز دست هایش را توی هوا نگه داشته بود و عضلاتِ پیرمردخردمندی اش داشتند کم کم گز گز میکردند، لبخندی حتا صمیمانه تر از قبلی تحویل داد.
_برای اینکه یخ مون آب بشه، میخوام که هر کدوم شما به نوبت جلو بیاید و من رو در آغوش بگیرید.

فضای دخمه مانندِ اتاق در سکوت مرگباری فرو رفت. دیگر کسی اعتراض نمی کرد، دیگر تنها دغدغه شان زنده از آنجا بیرون رفتن درحالیکه آلبوس دامبلدور را بغل نکرده بودن بود. برای لرد سیاه این حسِ یک جلسه ی تمرینیِ مرگ را داشت و خب شاید غافلگیر شوید، اما لرد سیاه خودش قبلا حق دامبلدور را در تعدد دفعات مرگ خورده بود و با اینحال عمیقا شک داشت از این یکی بتواند برگردد. آب دهانش را فرو داد و به مرگخوارانش نگاه کرد، در تلاش برای اینکه یکی شان را انتخاب کند و به آغوش دامبلدور بفرستد.



پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴:۳۶ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
#8
خلاصه: رودولف و هکتور و باروفیو تصمیم گرفتن در کافه محفل ققنوس استخدام بشن و دامبلدور این فرصت رو مناسب دیده که اونا رو به روشنایی دعوت کنه، اما تا اینجای کار یکی از مشتریاشون رو بعلت بالا آوردن حلزون تو اتاق قایم کردن و دیگری رفته پلیس بیاره تکلیفشونو معین کنن.

***

_راستی هکتور، تو چرا اینجوری حرف میزنی؟
_نمیدانم رودولف، حالا چه شد که به فکر با سواد کردن من افتادی؟
_نمیدانم هکتور، آخر اگر دقت کنی تو با روح پلیدت داری ما را میفرستی زندان.
_نمیدانم رودولف، این اصلا طبق شخصیت پردازی من نیست.

رودولف به خودش نگاه کرد که پیشبند صورتی به کمر و سینیِ نوشیدنی اشتها آور در دست وسط پاتوق محفلی ها ایستاده بود.
_الان در اروپا دیگر اصلا شخصیت پردازی مطرح نیست هکتور.

***

در همین حین، دامبلدور در اتاقش نشسته بود و به کار زشتش فکر میکرد، چرا که او مسئولیت خطیر بازگشت غرور انگیز سربازان سایه به آغوش نور و روشنایی را بر عهده ی دو شناسه ی old که یکیشان هم نوزاد است گذاشته بود و هر چه تلاش میکرد، سناریویی را نمیتوانست متصور شود که در آن عفت کسی زیر سوال نرود.

دامبلدور گوشی اش را در آورد و "چگونگی هدایت سربازان سایه به آغوش نور و روشنایی" را سرچ کرد و با پروفایل لینکدین برایان سیندرفورد مواجه شد. برایان با ارائه ی پکیج دولوکسِ هدایت که شامل بغض اضافه، افتادن روی زانو و مهِ مصنوعی میشد و بهمراه یک سخنرانی اشانتیون ارائه میگشت مافیای هدایتِ لندن را برای همیشه از آن خود کرده بود. شهرستان هم می آمد. اما متاسفانه سهمیه ی خود-ورودی به سوژه پیش تر به پایان رسیده و دیگر خز شده بود.

***

_میگویم رودولف، اگر دامبلدور بفهمد خواهرش را مگسی کرده ایم بسیار کدر خواهد شد.
_راستی هکتور، تو چرا هنوز اینجوری صحبت میکنی؟
_چون برایان صد سال است سایت نیامده و نمیداند شخصیت ها چجوری صحبت می کنند رودولف.
_برایان دیگر کیست هکتور؟
_واقعا نمی دانم چه اهمیتی دارد وقتی آن ساحره ی دیوچهر و ددمنش میخواهد ما را به زندان بیندازد.
_آم... بچها... من هنوز اینجا ایستادما.
_یعنی حتا نکردن تو رو از سوژه خارج کنن.


کمی بعد-خانه ریدل ها

لرد دستگاه تبادل اطلاعات را از گوشش جدا کرد و درحالیکه آن را بسیار دور از صورتش گرفته بود و چشمانش را ریز کرده بود چون عینک نداشت، با انگشت اشاره تلاش بر تحت سلطه درآوردن تکنولوژی مشنگی کرد.
_این چطور قطع میشه؟ ما برآشفته ایم.

هیچ یک از مرگخواران حرفی نزدند، چون برایان هنوز نمیدانست مرگخواران چه جوری حرف میزنند. برای همین لرد بصورت خودجوش دیالوگ پیشینش را تحلیل نمود.
_برآشفته ایم چونکه دو تا از مرگخواران ما رو بعلت تهدید شهروندان به قتل دستگیر کردن و حالا ما باید سند بذاریم.

مرگخواران باز هم چیزی نگفتند، چرا که برایان بیشتر مینوشت و کمتر میخواند و بیشتر حرف میزد و کمتر گوش میکرد. لرد در دلش به برایان که هیچ تپه ای را سفید باقی نگذاشته بود لعنتی فرستاد و خودش تنهایی به این نتیجه رسید که باید برود کافه محفل ققنوس، و دامبلدور، ممدویزلی ها و ممدپاتر را وادار کند سند کافه را تحت اختیار او قرار دهند تا برود بذارد. سپس از آنجا که مرگخواران مثل صد دانه یاقوت، دسته به دسته، با نظم و ترتیب یکجا نشسته و در سکوت به او زل زده بودند، تصمیم گرفت نتیجه اش را بلند بیان کند.
_برآشفتگی ما موجب شده تصمیم بگیریم بریم و از اون پیرمرد بهای بازی با سرنوشت مرگخوارانمون رو بگیریم. شما... میاید؟!

برایان نمیدانست کدام مرگخواران به هواخوری و آزادسازی قاتلین بالقوه علاقمند بودند، بنابراین همین بس که "تعدادی از" مرگخواران بلند شدند و پشت سر لرد براه افتادند.



پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#9
کثیف و ناجوانمردانه
VS
Wizards Witches with Attitude


نیمه شب بود. فعال حقوق زنان در اتاق هتلش با زنان فعالیت میکرد و حقوق میگرفت. به دلایلی که بعلت طولانی نشدن پست ذکر نمی کنم، این هتل در سیاره مریخ واقع شده بود. کریستف کلمب که حالا دیگر از کشف آمریکا ناامید شده بود و داشت به اختراع آمریکا فکر میکرد، جلوی در اتاق هتل فعال حقوق زنان ایستاده بود و منتظر بود فعالیت حقوقث زنانِ فعال حقوق زنان تمام شود که بتواند برود داخل و به فعالیت حقوقِ فعال حقوق زنان بپردازد.

در همان لحظه بود که سرمای فلزی را پشت سرش احساس کرد و صدای هوریس را شنید.
_اسلحه تو بنداز.
_من اسلحه ندارم برا چی بیخود پست رو طولانی میکنی.

هوریس برگشت و کریستف کلمب را نگاه کرد.
_عه هوریس!

کریستف کلمب هوریس را نگاه کرد.
_عه هوریس!
_عه هوریس!
_عه هوریس!

هوریس ها هنگ کردند و نویسنده هم هنگ کرد.

به دلایلی که سرتان را باهاشان درد نمی آورم و پست را طولانی نمی کنم، هوریس هوریستف کلمب را هدشات کرد و به شکل کریستف کلمب در آمد و مجبور شد سه بار تلاش کند چون دو بار اول بر حسب عادت همش مبل می شد. فعال حقوق زنان تمامی زنانِ داخل اتاقش را به قتل رساند و سپس از پنجره پایین پرید. او برای این کار انگیزه های تکان دهنده ای داشت که از خدا چه پنهان، قطعا از شما هم پنهان نیست و تکرار مکررات نمیکنم. از آنجا که این هتل در سیاره مریخ واقع شده بود، فعال حقوق زنان به کاهدان زد و تقریبا پنج سالِ زمینی طول کشید تا به زمین-

یوآن ابرکرومبی چوبدستی اش را در آورد و با ذوق تکان داد.
_به مریخ!

آه... روزگار جفاپیشه. کجا بودیم. تقریبا پنج سال زمینی طول کشید تا به مریخ برخورد کند و تازه آن موقع هم نمرد، بلکه اتفاقی افتاد که حالا با استفاده از ظرافت طبع خود، در لفافه برای شما بیان می کنم. فعال حقوق زنان به لباس های هوریستف کلمب برخورد کرد و سپس محتویاتِ آستین های آن لباس ها را حائل خود و مریخ قرار داد و در منتهاعلیه سمت راست، میان مریخ و هوا متوقف شد. به سی و دو سانت بالای کتف هوریستف کلمب، البته از جلو، خیره شد و چیزهایی گفت که شایان عمر گرانقدر خواننده نیست. سپس هوریستف کلمب جوابی داد که در لفافه برایتان عرض میکنم.
_امتحان ریاضی نداری؟

او بسیار مضطرب بود، چرا که ماه ها برای این لحظه برنامه ریزی کرده بود؛ لحظه ای که بالاخره می توانست با فعال تنها باشد و عواطف دیوانه وار خود نسبت به فعال را در لفافه برای او شرح دهد، و بگوید که دوست دارد تا ابد باهم فعالیت کنند. اما خُبه خُبه، پست طولانی می شود و ما ابدا این را نمیخواهیم. قبل از اینکه هوریس حرفی بزند، سرمای فلزی را پشت سرش احساس کرد، و صدای هوریس را شنید.
_اسلحه تو بنداز.
_من اسلحه ندارم برا چی بیخود پست رو طولانی میکنی.

هوریس برگشت و کریستف کلمب را نگاه کرد.
_عه هوریس!

کریستف کلمب هوریس را نگاه کرد.
_عه هوریس!
_عه هوریس!
_عه هوریس!

***

برایان به عشق و محبت معتاد بود، نه چیز دیگه. هاگرید به طاووس معتاد بود، هوریس به مبل شدن و اهن و تلپ نگفتن تا زمانی که دیگه بعد از یه روز/پست طولانی روش نشسته باشی. سلوین به چیزی معتاد بود که نمیتونم بگم. دیگه گذشت اون دوران که میشد گفت. دیگه گذشت اون دوران که ادوارد بونز تبلیغ پکیج افزایش طول چوبدستی میکرد. دیگه گذشت دورانی که ویولت بودلر رو میبردن استخر مردونه.

بگذریم، چی میگفتم. هرکدومشون به یه چیزی معتاد بودن. فعال حقوق زنان به کشف قاره های جدید معتاد بود، چون میتونست توی اونا برای اولین بار در راستای حقوق زنان فعالیت کنه. از اولم فکر میکردین به فعالیت در راستای حقوق زنان معتاده مگه نه. گرفتمتون مگه نه.

اعضای تیم رو چیژ بودن. میتونستم اینو با توصیف برسونم ولی پست طولانی می شد و اونقدرام توصیفم خوب نیست، انقد بده که ترجیح میدم دیالوگ جایگزینش کنم. ولی پست طولانی میشه و اونقدرام دیالوگ نویسیم خوب نیست.

بگذریم، چی میگفتم... آمّا! آمّا هرگز به چیژ معتاد نبودن!

***

برایان داشت توی کلبه ی کوچک و عاشقانه اش شیرینی درست میکرد که تویش را چیژ پر کند و بدهد هم تیمی هایش بخورند که قوای عشق ورزی شان بالا برود و تیمشان جو خانوادگی تری به خودش بگیرد. او یک سری حرکات غیر خانوادگی از هم تیمی هایش دیده بود که باعث شده بود کاربران اعتراض کنند و برایان بعنوان تنها عضو سالم تیم باید حرکتی می کرد. برایان مسئول بود.


همانطور که داشت مسئول می بود، دوباره از اول سرمای فلزی را پشت سرش احساس کرد و صدای کریستف کلمب را شنید.
_اسلحه تو بنداز.


قلب برایان از این حقیقت که اسلحه نداشت و پست بیخود طولانی شده بود شکست. برای همین دوید رفت یک اسلحه خرید و آن را انداخت. سپس صدای شلیک در فضای خانه پیچید و کریستف کلمب بعد از اینکه چند دقیقه ای مبل شد تا آنهمه کریستف کلمب بودن را بشورد ببرد، تبدیل به برایان شد و یک دانه شیرینی برداشت.


***

یوآن ابرکرومبی یه چیزی گفت که بدلیل طولانی نشدن پست نقل قول نمیکنم. سپس چیز دیگری گفت که چون کودکان پستای طولانی رو نمیخونن و برای امر به منکر کننده ای مثل من، ضروریه که در اولین مرحله تمایل به خونده شدن داشته باشم، بازم نقل نمیکنم.

یوآن خودش به شوخی خودش خندید، شکمشو گرفت و خندید و خندید تا جیب شلوارش باز شد و چوبدستیش افتاد بیرون. چیه، چیه فنریر؟ یوآن خم شد چوبدستیشو برداره، ولی زیپ شلوارشم باز شد و یوآن برای همیشه از جامعه ورزشی استعفا داد. چیه فنریر، چیه؟ استعفا داد برای اینکه چوبدستیش بیش از حد بلند و خسته کننده بود. میدونی مثل چی فنریر؟

"...یا اگر همچین شد، اطلاع بدید لااقل."
ما اطلاع ندادیم فنریر؟ فنریر تو چشای من نگاه کن و بگو ما اطلاع ندادیم. فنریر تو چشای من نگاه کن و هیچی نگو. جلوتر بیا. جلوتر، فنریر چرا تو چشای من نگاه نمیکنی، فنریر حداقل سین بزن نمیخواد جواب بدی.

***

در هتل باز و هوریس داخل شد. چند دقیقه ای بیشتر به شروع بازی نمانده بود، پس تصمیم گرفت-مهم نیست چه تصمیمی گرفت. پست خسته کننده می شود. هوریس در پی تصمیماتی که گرفت، متوجه شد که فعال آنجا نیست. البته نه اینکه برایان و جمیله و هاگرید و سلوین آنجا بودند، نه. ولی فعال اینجا نبود اما یک جای دیگر بود و این یعنی هوریس فعال را جا انداخته بود. با دست روی پیشانی اش کوبید.

_حیف... حیف که پست خسته کننده میشه! وگرنه میتونستیم مثل بازیکنای عادی بدون خون و خونریزی مسابقه مونو بدیم برگردیم. حالا مجبورم برم فعال رو پیدا کنم. آخه من به فعال علاقه دارم و مجبورم هم تیمیامو به قتل برسونم تا بتونم با فعال تنها باشم، کسی ابدا نباید اینو بفهمه!


هوریس بعد از این حرف تبدیل به سلوین شد و رفت آن طرف اتاق ایستاد.
_میشه بپرسم چرا داری تمام سیر داستان رو تو یه دیالوگ شرح میدی؟


سلوین بعد از این حرف تبدیل به هوریس شد و رفت آن طرف اتاق ایستاد.
_نمیدونم، من که نویسنده نیستم. ولی شرط میبندم هرکی هست، تو این کارش یه حکمت و نبوغی بوده. شنیدم خیلی کارش درسته. خیلی هم جذابه و حتی گرگی مثل فنریر هم-


هوریس حرف خودش را قطع کرد تا تبدیل به جمیله شود و وسط اتاق بایستد.
_ولی آخه مسابقه پنج دقیقه دیگه شروع میشه.

سپس دوباره تبدیل به هوریس شد و گوشه اتاق ایستاد.
_نمیتونیم خطر کنیم جمیله، اگه فعال برگرده و وسط مسابقه سر برسه پست خسته کننده میشه و اونوقت دیگه نمیتونیم بچهای بیگناه رو به دام اعتیاد بندازیم، چون نمیخونن.
_ای وای، ای وای! بیاید، بیاید بریم پیداش کنیم!


در این لحظه هوریس تبدیل به برایان شد و از در داخل آمد.
_به به... هم تیمی های گرانقدر! بفرمایید شیرینی! اونایی که خون روشه رو سعی کنید برندارید!

جمیله یک شیرینی برداشت.
_الان داشتیم میگفتیم فعال رو جا انداختیم.
_جا انداختین؟! سر شماریه؟!


سلوین هم یک شیرینی برداشت.
_بس کن برایان ما همه هوریسیم.
_ولی... ولی آخه بازی داره شروع میشه!
_ولی آخه فعال!
_ولی آخه بازی!
_ولی آخه فعال!
_ولی آخه بازی!

***
یوآن ابرکرومبی چیزی گفت که واقعا ارزش ادبی ندارد، اما چون کوتاه بود و با قوانین سایت سازگاری داشت، همان لحظه قابش گرفتند گذاشتند توی موزه ی رول ها. هاگرید و ارنی دست های یکدیگر را به محکمی فشردند. داور سرخگون را به بالا پرتاب کرد. هاگرید همانطور که تبدیل به مبل و سپس جمیله می شد، به سمت گوشه زمین دوید تا جارویش را بردارد. سپس جارو به دست برگشت تا از ابتدا به ارنی ابراز محبت کند. داور در سوت خود دمید. هاگرید و ارنی یکدیگر را در آغوش گرفتند. سپس هاگرید درحالیکه تبدیل به سلوین می شد، اوج گرفت و دو دور دور زمین را چرخید.

سپس دوباره فرود آمد و به سمت ارنی دوید تا دو نفری سر بر شانه یکدیگر بگذارند. سرخگون به زمین افتاد.
_وردار سرخگونو مرد... تیم ما و تیم شما نداره!

هاگرید سپس تبدیل به هوریس شد، کنار زمین بالا آورد و سپس درحالیکه دوباره اوج میگرفت تبدیل به برایان شد و کنار دروازه ایستاد. فریاد کشید.
_هاگنریدتم!

صدای هیجان زده ی کسی که روبرویش معلق ایستاده بود، حواسش را پرت کرد.
_کشف کردم! من این سوراخ را کشف کردم!

برایان با دهان باز به کریستف کلمب خیره شد.
_عه هوریس!

کریستف کلمب با دهان باز به برایان خیره شد.
_عه هوریس!
_عه هوریس!
_عه هوریس!

پایان؟



پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۱:۲۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#10
WWA
vs

ترنسیلوانیا


فنریر گری بک با دستان قدرتمندش میز کوچکی را که سد راه میان او و گوشت شده بود، از زمین بلند کرده و به سمت دیوار به پرواز در آورد. بوی دل انگیز گوشت در فضا پیچیده بود، و فنریر قصد نداشت پس از اینهمه نزدیک شدن پا پس بکشد. گوشت عقب عقب رفت، و زمانی که پایش به تکه ای از میز خرد شده ای که پیش تر جلویش و حالا پشت سرش پهن شده بود گیر کرد، بی اختیار به عقب تلو تلو خورد. گرایشات گرگینه ای فنریر و همچنین برخی گرایشات دیگرِ او، او را وادار کردند بدون فوت وقت به سمت جلو حمله ور شود.

فنریر میدانست که نزدیک است. میدانست که گوشت مال فنریر است و تو مشتش است. دندان های نیش فنریر راست شده بودند و داشتند فکش را جر میدادند. چشمانش را بست، دهانش را باز کرد و اجازه داد حواس پنجگانه اش هدایتش کنند. همچون یوزی خونخوار در فضای اتاق به پرواز در آمد، صدای شکافته شدن هوا توسط پنجه هایش را می شنید. لحظه ای کوتاه و شکوهمند از جنون شکار او را در بر گرفت، و سپس لحظه ای کمی طولانی تر و نه آنقدر شکوهمند از صاف شدن صورت فنریر روی کفپوش های چوبی اتاق لحظه ی کوتاه و شکوهمند اولی را در بر گرفت.

با تعجب و ناامیدی چشمانش را باز کرد؛ کمی هم کنجکاو بود. میخواست بداند کدام گوشتی جرئت کرده اینگونه گرگ صحرا، فنریرِ درنده، مرد جذاب سال را سر قرار معطل بگذارد. هیچ گوشه ای از اتاق خبری از گوشت نبود. گوشت تلگرامش را last seen recently کرده بود و دیگر پیام های فنریر را seen نمیزد.

***

آیا اعضای تیم WWA بابت عضو جدیدی که روزگار در تیم آنها فرو کرده بود خوشحال بودند؟
خیر.

آیا عضو جدیدی که روزگار در تیم WWA فرو کرده بود، بابت فرو شدن به تیم WWA خوشحال بود؟
این پرسش مثل پرسش قبلی پاسخی ساده و مشخص ندارد. بواقع، هیچ چیزی که برایان در آن حضور داشته باشد ساده و مشخص نیست، که این خودش پاسخ سوال قبل را توجیه میکند.

ببینید... مسئله اینجاست که برایان کوییدیچ بازی کردن را بلد نبود. برایان هر روز صبح در پارک سر کوچه شان ورزش میکرد، برای اینکه به خداوند نشان دهد بابت بدنی که از او گرفته شکرگزار است؛ اما در حقیقت، برایان ورزشی بجز بازی های رومیزی جادویی را سزاوار زمان ارزشمند زندگی خود نمیدانست، بخصوص که برخلاف دیگر جادوگران، برایان از زمان ارزشمند زندگی خود برای زهر کردن زمان ارزشمند زندگی دیگران استفاده می کرد. با این حال، برایان میدانست که فرو شدن در این نقطه از زندگی او اجتناب ناپذیر بوده است و این را هم میدانست که زندگی به این سادگی نیست، هروقت در جایی فرو می شوی از جایی دیگر بیرون می زنی.

به همین دلایل هم بود که برایان آن روز پولیور یقه هفت صورتی اش را به تن کرد، عینک تازه دستمال کشیده اش را به چشم زد و موهایش را به سمت بالا شانه نمود، تا با آغوش باز به سمت این فصل از کتاب شگفت انگیز زندگی خود بشتابد.

همین کار را هم کرد. برایان شتافت، بسیار هم شدید شتافت. او آنقدر شتافت که هفت ساعت و نیم پیش از شروع بازی به رختکن رسید. اما برایان تسلیم نمی شد! کمی حوصله سر رفتگی نمی توانست او را از مسیر سبز و نورانیِ عشق و نیکی منحرف کند. او در تاریکی شورت ورزشی و رخت اسپرت خود را به تن کرد، بمدت پانزده دقیقه به گرم کردن پرداخت و سپس هفت ساعت تمام کنار ساک ورزشی اش روی نیمکت نشست و تلاش کرد لبخند بزند، چرا که احتمال می داد رختکن دوربین داشته باشد و میخواست به هر کسی که قرار بود در آینده دوربین ها را چک کند، عشق و دوستی هدیه بدهد.

هفت ساعت بعد

_تق تق، کیه؟! دَه! کدوم دَه؟! دَهِ دقیقه به شروع بازی باقی مونده!

صدای پسر بانمک جامعه ورزشی که دقایق پایانی باقیمانده به شروع بازی را می شمرد، در میان همهمه ی شورانگیز تماشاگران گم شده بود. داوران با جاروهای آذرخش شان هوا را می شکافتند و چند نفری هم برای بار آخر توپ ها را دانه به دانه امتحان می کردند. جوزفین تلاش میکرد تماشاگران را وادار کند که شعار "ویولت، ویولت" سر دهند، و جرالد ویکرز در یکی از ردیف های وسطی تلاش میکرد دوست دخترش را قانع کند که او تابحال با آن گربه ی لعنتی از شدت عشق فقط تولید مثل نکرده است و نمی توان ننگ سنگدلی به او زد. در رختکن تیم WWA، شش بازیکن ماهر و لژیونر، بهمراه برایان شانه به شانه ی هم ایستاده بودند و برای آخرین بار تاکتیک هایشان را مرور می کردند. یوآن ابرکرومبی، بمب خنده ی جامعه ورزشی، از پشت بلندگو تمام تلاشش را میکرد که این روند را سخت تر و سخت تر کند.
_همونطور که میبینین، توی چنین موقعیتی باید سر جاروتونو به سمت راست-
_به روباه میگن شاهدت کیه، میگه دمم! ولی اگه از من بپرسن شاهدت کیه میگم میکروفونم، حتی با این وجود که روباهم و قاعدتا باید شاهدم دمم باشه و خب... میدونین؟!
_توی چنین موقعیتی... بچها... متمرکز باشین... توی چنین-
_راستی رابستن، نظرت چیه تو رو ازین ببعد آبستن صدا کنیم!
_میدونین چیه؟! فکر میکنم به اندازه کافی مرور کردیم... بیاید روی تشک حرفامونو-
_از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، تا شیش هفت دقیقه ی دیگه این کوچولو های شیطون دیگه رو زمین بند نمیشن! آخه میدونین، چون که بازی کوییدیچ توی آسمون انجام میشه و خب... میدونین؟!

برایان در میانه ی این جلسه ی مفید، سه بار قاشق چایخوری اش را به لبه ی لیوانش کوبید تا جمعیت را به سکوت دعوت کند. سه بار کفاف نداد، اما برایان تسلیم نمیشد. برایان آنقدر قاشق چایخوری اش را به اینور و آنور کوبید که هم تیمی هایش مجبور شدند بپرسند چه مرگش است.

برایان با فروتنی لبخند زد، انگار قصد داشت همین حالا بزرگترین راز زندگی را برایشان فاش کند، و در ازایش فقط یک بوس میخواست.
_دوستان... دوستان... دوستان.
_حالا هم که فقط پنج دقیقه مونده، درست به اندازه ی زمانی که من نیاز دارم تا-

صدای یوآن ابرکرومبی، جُنگ شادیِ جامعه ورزشی، در میان همهمه ی اعضای تیم که حالا روی پاهایشان بلند شده بودند گم شد، اما برایان درست مثلِ...خب... برایان، با همان لبخند پدرانه ای که مردم در زمان تماشای حیوانات از میان میله های باغ وحش می زنند، از دستش استفاده کرد تا هم تیمی هایش را به سکوت دعوت کند.
_عزیزانِ من... لطفا، لطفا! فقط چند دقیقه.
_پنج مثلا؟!
_عجله نکنید برادرانم...

فعال حقوق ساحرگان چوبدستی کشید و برایان گلویش را صاف کرد.
_...و خواهرانم... مگر نه اینکه ما برای آموختن به دنیا اومدیم و نه برای کوییدیچ بازی کردن؟ این همه عجله برای چیه؟

برایان مثل رهبری قدرتمند و دلاور، از جایش بلند شد و دستانش را بالا گرفت.
_مگر نه اینکه کوییدیچ تنها یک بهانه ست برای تغییر؟

زمزمه های "نه" از گوشه و کنار رختکن بلند شد و برایان با لبخندی دل انگیز و روح افزا کاری کرد که همه شان به سمت صاحبانشان کمانه کردند.
_چند بار شده توی خیابون به کودکی لبخند بزنید؟
_میگما، دارم فکر میکنم دُمم رو رنگ و مش کنم!

هوریس دستش را بلند کرد.
_کودک که والا خیلی شده.
_چند بار شده بی چشمداشت به درختی عشق بورزید...؟

هوریس دستش را پایین آورد.
_درختو دیگه شرمنده.
_ما ولی کیودک، درخت، طاووس، عم... کیودک... درخت! طاووس... اون سوراخ کوچیکا روی درخت، این سوراخ کوچیکا روی دیوار... سوراخ کوچیکا روی طاووس... سوراخ کوچیکا روی کیود-

برایان گلویش را صاف کرد.
_ممنونم روبیوس... از اینکه تجربه ت رو با ما به اشتراک گذاشتی. به هر صورت... چند بار شده در زیر قطرات باران اشک شوق بریزید؟ چند بار شده پس از یک روز سخت و طاقت فرسا، نفس عمیقی بکشید و باور کنید که هنوز زنده اید؟
_تق تق! کیه؟! سه! کدوم سه؟! سه تیغ جهنمی! بهمراه داداشش، که اسمش هست سه دقیقه تا شروع!

صدای برایان در بغض شکست و رو به خاموشی رفت و این باعث شد صدای یوآن ابرکرومبی شنیده شود که اعلام میکرد سه دقیقه تا شروع بازی باقی مانده است.

_میگیم که داعاش... خیلی قشنگ و اینا بودا... ولی الان میبازیم.

برایان به زحمت بغضش را کنار زد تا بتواند چیزی بگوید.
_حواست باشه زندگی رو نبازی... این چند دقیقه رو به من بده تا باقی عمرتو بهت برگردونم!

فعال حقوق ساحرگان دست جمیله را با اکراه گرفت و به سمت در خروج حرکت کرد. باقی اعضای تیم کمی این پا و آن پا کردند و سپس از جا بلند شدند. اما برایان تسلیم نمیشد. برایان از روزی که در مسیر عشق پا گذاشته بود، میدانست که مسیر بسیار خسته کننده ای ست و هم مسیر کردن دیگران با خودش چالش بزرگی خواهد بود. روی زانوانش به زمین افتاد و دستانش را به سمت آسمان/سقف رختکن بالا گرفت. فریاد کشید.
_صبر کنید... صبر کنید! چطور به محبت ایمان نمیارید؟
_پسرای مشنگ زاده و بدتیپ لطفا از ورزشگاه من برن بیرون!

اعضای تیم صبر نکردند. و به محبت ایمان نیاوردند.

_چطور... چطور نمیبینید؟
_جوزفین، با اون مدل مو شبیه درخت کاجی شدی که سر و تهش کرده باشن و به شکل مخصوصی هرس اش کرده باشن و بعد قرمز رنگش کرده باشن! خدایا من انقد ناقلا نباشم آخه!

اعضای تیم ندیدند. و حتی نکردند توضیح بدهند چطور.

_کائنات از شما میخواد که عشق بورزید، این تنها روشیه که هممون نجات پیدا میکنیم... به نشونه های اطرافتون نگاه کنید!

به نشونه های اطرافتون نگاه کنید.
به نشونه های اطرافتون نگاه کنید.
به نشونه های اطرافتون نگاه کنید.


شاید غیر قابل باور بنظر برسد، اما تک تک اعضای تیم بطور همزمان سر جاهایشان خشک شدند و ایستادند. جمله ی آخر برایان به در و دیوار جمجمه هایشان برخورد می کرد و بارها و بارها پژواک می شد.

به نشونه های اطرافتون نگاه کنید.

اعضای تیم، همانطور که به صف جلوی در رختکن ردیف شده بودند، به نشانه های اطرافشان نگاه کردند. در ضمن، یوآن ابرکرومبی، پدر طنز جامعه ی جادوگری، اینجا هم یک چیزی گفت. اما دیر گفت و اعضای تیم مدتها پیش در جَیب مراقبه فرو رفته بودند.

نشونه ی اطرافِ هاگرید

صدای سیفون دستشویی به گوش رسید و پس از چند دقیقه، هاگرید درحالیکه مدالی از طلا دور گردنش و تاجی جواهرنشان روی سرش بود در را باز کرد و بیرون آمد. دستانش را مثل یک قهرمان بالای سرش گرفت و فریاد کشید.
_شکمم کار کرد! امروز دیگه هر معجزه ای ممکنه!

نشونه ی اطراف فعال حقوق زنان

_برو ردّی.

فعال حقوق زنان بطور دیفالت مشت هایش را بالا آورد و موهای زیربغلش را به نمایش گذاشت و دیالوگ هایش را گفت.
_ممنوعیت حضور در ورزشگاه تنها به جرم زن بودن، تا به کی حذف صدای زنان، تا به کی نادیده گرفتن نیمی از جمعیت جامعه، تا به کی انکار فلسفه ی تجاوز، ما زنان در این کشور-برم؟

مسئول حراست ورزشگاه با نگاه مشکوکی سر تا پای فعال حقوق زنان را نگاه کرد. از این سمت او نگاه میکرد و از روبرو پسربچه ای چهارده پانزده ساله، با سبیل های سبز به او خیره شده بود.
_آره داداش.

فعال حقوق زنان به سمت داخل ورزشگاه به راه افتاد.
_داداش...؟

از آنجا که الان توی ذهن فعال حقوق زنان هستیم، از این فرصت استفاده می کنیم تا دست اول ترین شوخیِ نابِ یوآن را در این صحنه بگنجانیم.
_میگم خداروشکر سبیلای من موقع در اومدن سبز نشد. نارنجی شد، مثل مربای هویج. هر بار که تو آینه نگاه میکردم میخواستم از روی صورت خودم لیسشون بزنم.

نشونه ی اطراف سلوین

سلوین وارد خانه شد و در کمد را باز کرد و در کمال تعجب متوجه شد که اصغر بقال تویش نیست.
او سپس به سمت یخچال رفت و در آن را هم باز کرد و در کمال تعجب متوجه شد که همسایه بالایی تویش نیست.
او حتی به دستشویی رفت و در کمال تعجب متوجه شد که باجناقش تویش نیست.
گرچه بجای میله ی آباژورِ کنار در صاحبخانه اش بود، اما سلوین او را ندید. لااقل تا کمی بعد تر.

***

زمانیکه اعضای تیم، که حالا همگی متحول شده بودند، به خود آمدند و به فضای رختکن برگشتند، برایانِ نجات دهنده دیگر آنجا نبود. او پر کشیده و رفته بود تا افراد بیشتری را از تاریکی جهل برهاند. اعضای تیم با چشمانی اشکبار رسالت والامرتبه ی برایان را درک و با قلب هایی آکنده از اندوه، از برایان، آن پرنده ی کوچک معجزه گر، در سکوت خداحافظی کردند.

دفتر هیئت داوران

_باورت نمیشه یوآن. عجیب ترین خواب رو دیدم. اوایلش خیلی واقعی بود. من بودم که در کمال قدرت و شکوه داشتم به سمت گوشت پرواز میکردم. ولی خب گوشت...
_گوشتِ ناقلا یهو last seen recently کرد؟
_آره.
_اوه. حتما گیاهخوار بوده! خدایا آخه چقد تو بلایی یوآن.

صدای تقه ای که به در اتاق هیئت داوران که حالا کسی بجز فنریر و یوآن در آن نبود خورد، این مکالمه را قطع کرد. فرد پشت در منتظر پاسخ نماند، و به خودی خود همچون قهرمانی که دنیا به آن نیاز داشت خودش را به داخل اتاق دعوت کرد. روی تیشرت کوییدیچش پولیور یقه هفت و بدون آستینِ صورتی پوشیده بود.

یوآن ابرکرومبی، چارلی چاپلینِ جامعه ی ورزشی، از جایش بلند شد.
_تو مگه نباید توی زمین باشی؟ منظورم اینه که، توی هوا باشی؟!
_صبر کن دوست طناز من... صبر کن! مگر نه اینکه کوییدیچ تنها یک بهانه-

فنریر، پدرِ گوشتِ جامعه جادوگری هم از جایش بلند شد.
_تو مگه خودت نباید توی زمین باشی؟
_منظورت تو هوا ست؟!
_درسته که بدون تو مسابقات کوییدیچ با کنفرانس گیاه شناسی هیچ فرقی نداره و تو لبخند روی لبان تک تک ما هستی ولی میخوای اخراجت کنم؟!

یوآن آنقدر با عجله از در خارج شد که پس از بسته شدن در پشت سرش، مجبور شد دوباره آن را باز کند تا دمش را از لای در بیرون بیاورد.
_به روباه میگن شاهدت کیه، میگه دمم. حالا خوبه شاهد من میکروفونم بود وگرنه الان که تقریبا داشتم بی دم میشدم-
_یوآن.

در پشت سر یوآن بسته شد، و برایان به سمت فنریر برگشت. شکاف های نقشه اش حالا که میان عملی کردن آن بود، دانه دانه خودشان را نشان میدادند. من و من کرد.

_چیزی لازم داری برایان؟
_آ... من...

می دانید، هر چیز محدودیت های خودش را دارد. درست است که برایان پیغمبری بود که دنیا به آن احتیاج داشت، درست است که برایان فرشته ی کوچک و آبی رنگِ صلح در میان این برهه ی تاریخیِ خونین و دردناک بود؛ درست است که برایان پدر مهربانِ زمین بود و هرگز نتوانسته بود با هیچ دختری به نتیجه برسد چرا که آنها همیشه به او به چشم پدری نگاه کرده و او را دَدی صدا می زدند، اما باز هم فنریر دندان داشت و یوآن در را پشت سرش بسته بود و علاوه بر تمام صفاتی که ذکر شد، برایان "گوشت" هم بود.

یک قدم عقب رفت.
_راستشو بخوای...

برایان نفس عمیقی کشید و شجاعتش را از اعماق وجودش بالا کشید. به خودش یاداوری کرد که هر بن بست چیزی بجز فرصتی برای ساختن یک راه تازه نیست. تصمیمش را گرفت. او فنریر را به عشق و دوستی دعوت می کرد، حتی اگر این به منزله ی مرگش بود و حتی اگر مرگش به منزله ی شش نفره شدن تیمش بود. مگر نه اینکه کوییدیچ تنها یک بهانه است برای تغییر؟
_گوش کن فنریر... برادر عزیزم. تابحال شده همینطوری یک نفر رو توی خیابون ببینی و احساس کنی دلت میخواد...

قلب فنریر سریع تر و سریع تر تپید، بالاخره یک نفر پیدا شده بود که او را درک کند.
"آره... آره..."

_...بهش صبح بخیر بگی و آرزو کنی روز خوبی داشته باشه؟!
_نه.
_تابحال شده... یک زن رو توی ورزشگاه ببینی و حس کنی که...

"آره...!"

_...اونا هدیه های پاک خداوند به ما هستن؟!
_نه.

برایان بغض کرد.
_برادر عزیزم، این فرصت توئه برای جلا دادن روحت، این فرصت توئه برای تغییر، دستانت رو بالا بگیر و با من دعا کن فنریر! بذار نجاتت بدم برادر، بذار از این تاریکی بیرونت بیارم! بذار باهم در باغ های سرخ رنگ عشق و ایمان پرواز کنیم!

برایان روی دو زانویش به زمین افتاد، قیژ قیژ کنان روی زمین لیز خورد و درست جلوی پای فنریر متوقف شد. فنریر از شدت معذبی احساس میکرد دارند برایش آهنگ تولد مبارک میخوانند.

برایان از شادی می لرزید.
-اصلا میدونی چیه؟

برایان پولیور یقه هفتش را در آورد...

"نه خواهش میکنم نه! "

...و دستانش را مثل یک خواننده ی اپرا باز کرد.
_تو باید گیاهخوار بشی!

***

_میگما بچها، بنظرتون اعضای تیم WWA رفتن گل بچینن یا گلاب به روتون؟! :happydrums:

هم تیمی های برایان، این پروانه ی نورانیِ برادریِ بدون مرز، دیگر حتی صدای یوآن ابرکرومبی، ایزدِ سرور و فکاهی در یونان باستان را نمی شنیدند. چهار زانو دور تا دور رختکن نشسته بودند و گریه می کردند.
_بدون برایان چجوری میتونیم بازی کنیم؟
_اون... اون قلب تپنده ی تیممون بود.
_بدون برایان چطور دو تا بازی قبل رو برنده شدیم؟
_مطمئنم روح والامرتبه ی برایان از اون بالا هوامونو داشت.
_بنظرتون الان کجاست...؟
_اون محدود به زمان و مکان نیست.

هوریس که به هیچ وجه نمیخواست از حضور در زمین شانه خالی کند، آنهم وقتی که بزرگترین تحول زندگی اش بر او مستولی شده و می توانست لگد زدن بچه هوریسِ جدیدی را احساس کند که با حرفهای برایان در درون او متولد شده بود، از جایش بلند شد و دهانش را باز کرد تا نور حقیقت رختکن را روشن کند.
_دوستان... دوستان! درسته که برایان از جوار ما پر کشید و به آسمون ها شتافت... ولی اون...

او از شدت بغض به سختی می توانست صحبت کند.
_اون... ارزشمند ترین میراث خودش رو برای ما به جا گذاشت.

اشک از چشمان هوریس سرازیر شد.
_اون ما رو متحول کرد و ما حالا باید بخاطر برایان بریم توی اون زمین... و قهرمان بشیم!

جمیله که حالا فعال حقوق ساحرگان را در آغوش گرفته و کدورت هایشان را فراموش کرده بود، درحالیکه دستمال توی دستش را فشار میداد و اشک هایش یقه اش را خیس کرده بودند، فین فین کرد.
_ولی اگه قهرمان بشیم... مجبوریم تیم مقابل رو شکست بدیم. اگه برایان اینجا بود چی میگفت؟!

هوریس روی زانوانش به زمین افتاد و بغضش ترکید.
_باورم نمیشه اینقدر به پلیدی نزدیک بودم. باورم نمیشه داشتم برای منافع خودم باعث باخت برادر جادویی خودم میشدم. باورم نمیشه داشتم بساط غصه ی انسانها رو در ازای شادی خودم فراهم می آوردم. ممنونم خواهر، ممنونم!

تمامی اعضای تیم همزمان نالیدند.
_ممنونیم خواهر! ممنونیم خواهر!

هوریس که تلاش می کرد لرزش شانه هایش را کنترل کند، آ... خب... نتوانست.
_میدونید چیه؟ میدونید چیه...؟ ما بخاطر برایان میریم توی اون زمین و بدترین بازی ممکن رو ارائه میدیم و خلق خدا رو شاد میکنیم.

اعضای تیم که در حالت نصفه و نیمه ی عروج بسر میبردند، در فاصله ی نیم متری زمین معلق شدند و به سمت ورزشگاه شتافتند.

***

نیمی از صورتش با خون پوشیده شده بود و در چشمانش وحشت زبانه میکشید. رنگش پریده بود و دستانش می لرزیدند، پولیور یقه هفت صورتی اش را توی دفتر هیئت داوران جا گذاشته بود و با تمام وجود برای حفظ جانش می دوید. چیزی درون گلویش می سوخت و ضربان قلبش تمام بدنش را تکان میداد. لکه های سرخ رنگ و تیره ی خون روی لباس ورزشی اش دیده میشدند. پاهایش یاری نمیکردند، عضلاتش می سوختند و می لرزیدند و برایان با سماجت به دویدن ادامه می داد. عرق سرد روی پیشانی اش نشسته بود و فضای پیرامونش، همانطور که می دوید در مغزش شکل می گرفت.

تاریکی دخمه ها را پشت سر گذاشت و از راهروهای بی پایان گذر کرد. نور آفتاب چشمش را سوزاند و صدای یوآن ابرکرومبی مغزش را. همهمه ی تشویق تماشاچیان در گوشش سوت می کشید. از گوشه ی زمین جارویش را برداشت و بدون اینکه منتظر اجازه ی داور بماند، اوج گرفت. گرمای خون را روی صورتش احساس میکرد و سرمای عرق را روی پیشانیش. برایان نمی دانست که چه می کند؛ تنها میدانست که برادرانش را در این نبرد تنها نخواهد گذاشت.

_از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، بلوندیِ قشنگم، برایانِ سیندرفورد زاده، همین الان توی دقیقه ی بیست و سوم بازی، بعد از اینکه تیمش سی و پنج تا گل خورد وارد زمین شد. فکر کنم داشته در و دیوار ورزشگاه رو رنگ میزده، پاش سر خورده، افتاده تو سطل رنگ قرمز. :happydrums:

صدای فریاد شادمانی هم تیمی هایش و صدای هق هق های هوریسِ به عروج رسیده را میتوانست بشنود. میدانست که نور الهیِ مرلین آنها را قهرمان خواهد کرد، میدانست که تیمش پاداش دلاوری شان را با قهرمانی خواهند گرفت. خورشید در حال غروب از میان حلقه های درخشنده ی دروازه به او لبخند می زد و برایان درحالیکه به سمت حلقه ها اوج میگرفت، احساس کرد که از آن روز، دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود.

_ظاهرا تیم پزشکی ورزشگاه میخوان برایان رو معاینه کنن-اینجا رو ببینین، برایان داره اشاره میزنه که به معالجه نیازی نداره! فکر کنم داشته معجون دلاوری رو سر میکشیده، یکمش پاشیده بیرون روی سر و صورتش! قرمز هم بوده! شیطون ترینم من!

گوی سرخ رنگ و درخشانی را میتوانست ببیند که مستقیم به هدف صورتش پیش می آمد. نفس عمیقی کشید، دستانش را مشت و خودش را در لباس جنگ تجسم کرد، و در همان لحظه بود که یکی دیگر از شکاف های عظیم نقشه اش خودش را نشان داد:
برایان در آن لحظه، دویست پا بالای زمین و خدا میداند چقدر زیرِ آسمان، درحالیکه سر و صورتش از خون پوشیده بود و سرخگون با شتاب به سمت صورتش هجوم می گرفت، به یاد آورد که بلد نیست کوییدیچ بازی کند. نقشه ی برایان از وارد شدن، هدایت کردن حضار به سمت عشق و نیکی، تنها نگذاشتن برادران در هنگام نبرد و سپس به هر نحوی که شده قهرمان شدن، فراتر نمیرفت؛ و برایان یقین داشت که به هر نحوی هم که بتواند، به این نحو نخواهد توانست قهرمان شود.

_نظرتون چیه ازین ببعد منو روباهِ شیطونِ جامعه ی ورزشی-باشه بابا... اتفاقی نیفتاده که. هنوزم برای گفتنش دیر نیست. چوپان دروغگو سرخگون رو با موفقیت از سلوین کالوین رد کرد و الانم داره باهاش به سمت دروازه میره. خوب شد؟! حالا انگار کسی اهمیت میده.

زمانی که یوآن ابرکرومبی، روباه شیطونِ جامعه ی ورزشی این حرف را زد، برایان هنوز هم به توپ سنگین و محکمی خیره شده بود که مثل گلوله ی از تفنگ رها شده، هوا را می شکافت و به سمت صورتش پیشروی میکرد.

_ظاهرا بِری جون داره با توپ مسابقه ی نگاه کردن و نخندیدن میده!

برخلاف مسابقه ی بازیهای رومیزیِ جادویی، و برخلاف نبرد عظیم عشق در برابر نیکی، برایان این مسابقه را با اختلاف زیادی باخت. شکافت تهاجمی و تیزِ هوا را در نقطه ای درست جلوی صورتش احساس کرد، آنقدر نزدیک که درد شکستن بینی اش را میتوانست احساس کند. تابحال اتفاقی متعلق به کمتر از کسرِ یک ثانیه بعد از لحظه ی حال در ذهنتان شکل گرفته است، پیش از آنکه تجربه اش کنید؛ نه آنقدر دیر که بشود نامش را "اتفاق" گذاشت و نه آنقدر زود که "آینده بینی"؟

در آن لحظه برایان چیزی را احساس کرد و چیز دیگری اتفاق افتاد. در کسری از ثانیه پیش از برخورد سرخگون به صورتش، که احتمالا دفاع موفقی به حساب می آمد و در تاریخ ثبت میشد و البته که برایان قرار نبود کار مفیدی با زندگیش انجام دهد، برایان سر جارویش را به سمت پایین گرفت و از توپی که برای گرفتن ساخته شده بود، جاخالی داد. صدای همهمه ی تماشاچیان ورزشگاه را به رعشه درآورد و برایان برای اولین بار، شرمسار و عذرخواه، سرش را بلند کرد تا هم تیمی هایش را نگاه کند.

اعضای تیم WWA، اشکِ افتخار در چشم و لبخند رضایت بر لب، از گوشه و کنار زمین برای او دست می زدند.

یک ساعت پیش-دفتر هیئت داوران

_برایان، من واقعا امروز برای این کار وقت-

برایان مجبور شد از زمین بلند شود و دوباره با زانوانش به زمین بیفتد.
_گوش کن... قبل از اینکه من رو بکشی و غذای هوای نفس پلید خودت کنی به من گوش کن!
_من واقعا فقط دارم عاجزانه ازت خواهش میکنم-
_گوهوهــــــوش کــــــن! کائــــــناتــــ داره یک مسیـــــر جدیــــــد جلوی پای تو میذاره... تو تا زمانی که گوهوهوووشــــــت بخوری هرگز پاهاهااااکــــــــ نخواهی شد... آقای مدیهیهیهیـــــــــر!
_برایان، مسابقه داره شروع-

چشمان آبی رنگ برایان از تولد یک ایده ی تازه درخشیدند و او بطور ناگهانی از زمین بلند شد.

_داری منو میترسونـ-
_میدونم فنریر... میدونم که میخوای من رو بکشی... اما میراث من رو چه میکنی؟

برایان پولیور یقه هفت صورتی اش را از دور گردنش در آورد و روی میز انداخت. دستانش را به کمرش زد و جوری به فنریر خیره شد که انگار میخواهد به او پیشنهاد غیر اخلاقی بدهد.

_برایان واقعا دارم فکر میکنم زنگ بزنم حراست-

برایان دستش را توی موهایش فرو برد و خودش را روی میز پشت سرش پهن کرد.
_میدونم که میخوای به من حمله کنی. انجامش بده فنریر. انجامش بده.

چشمانش باریک شدند و لبخند زد.
_میدونم که انجامش نمیدی... میدونی چرا؟
_چون واقعا وقت ندارم براش؟

برایان با آهسته ترین صدای ممکن زمزمه کرد.
_چون تو... از درون... پر از نور و عشق و نیکی هستی!

حالا-ورزشگاه

_چهل و هفت هیچ به نفع ترنسیلوانیا! WWA حالا گل چهل و هفتمش رو میخوره... امیدوارم رودل نکنه!

برایان درحالیکه اعضای تیمش را در شادیِ پس از گل خوردن در آغوش میگرفت، از میان همهمه ی جمعیت فریاد کشید.
_نمیدونستم انقدر کوییدیچم خوبه!

میان طنز کیفیت بالای یوآن و تشویق تماشاچی ها، پاسخ سلوین را که به او لبخند میزد و سر تکان میداد، نتوانست دقیق بشنود.
_نیست! واقعا خوب نیست!
_میدونم! همشو مدیون شمام!
_شیش و نیم! ساعت شیش و نیمه!
_لطفا اینجوری نگو، بهترین بازیکن جهان که تویی!

زمانی که چرخیدند تا از یکدیگر فاصله گرفته و هر یک در پست هایشان مستقر شوند، مجبور شدند دوباره برگردند و همدیگر را در آغوش بگیرند چرا که در همین مدت سه گل دیگر نیز خورده بودند.
_فکر نمیکنی یوآن زیادی زر میزنه؟
_خواهش میکنم خجالتم نده، پدر کوییدیچ انگلستان تویی نه من!
_من بابات نیستم، سن خرو داری!

سپس برایان بار دیگر به سمت حلقه های دروازه اوج گرفت و وقتی متوجه شد در این مدت دو گل دیگر نیز خورده اند، دیگر واقعا حال نداشت برگردد و سلوین را در آغوش بگیرد و از طرفی هم میترسید سوء تفاهم ایجاد شود.

روبروی حلقه ی وسطی ایستاد، و به ورزشگاه پایین پایش نگاه کرد. حس عجیبی از شکوه و افتخار درونش می جوشید، میدانست که تاریخ ساز شده است. هنوز تصمیم نگرفته بود که در مصاحبه هایش، کوییدیچ بلد نبودنش را ذکر کند و به این معجزه ی بحث برانگیز دامن بزند یا نه، اما میدانست که قرار است از پدر و مادر عزیزش، نیروی عشق و یوآن ابرکرومبی، نجات دهنده ی فن گزارشگری، تشکر کند.

_یک دقیقه به پایان بازی... آلبوس کوتاه نمیاد، اون یک دقیقه رم از دست نمیده، شایدم بالا اومدنو بلد بود و پایین اومدنو نه. اون از بلاجرِ فرانک جون جاخالی میده، خط دفاعی حریف رو میشکونه و سرخگون رو به سمت دروازه تاب میده...

چشمان برایان، درست مثل بار اول، روی سرخگون قفل شدند. این بار خونسرد و متمرکز بود. این بار نگاه یک قهرمان را داشت، یک حرفه ای. این بار میدانست که دقیقا از کدام سمت میخواهد جاخالی دهد. منتظر آن لحظه ماند، پیشگوییِ کوچکِ چند میلی-ثانیه ای.
این بار اما، بجای آینده، گذشته به سراغش آمد تا با بیرحمی تمام از عرش پایینش بیندازد.

یک ساعت پیش-دفتر هیئت داوران

_برایان، واقعا پیشنهادت برای من جذاب نیست نمیدونم چیِ این مسئله مبهمه.

برایان درحالیکه روی میز دراز کشیده بود پاهایش را در هوا تاب داد و با دستانش موهایش را در هوا پریشان کرد.
_خجالت نکش فنریر، مگه من گوشت نیستم؟! به من حمله کن، منو بدَر، تیکه تیکه م کن و با اون دندونای تیز و براق و بی نظیرت-
_برایان خواهش میکنم من خانواده دارم.
_منتظر چی هستی؟ بیا روی همین میز منو تیکه تیکه کن، بیا وسط همین دفترِ هیئت داوران دندونای براقتو توی گلو م فرو کن!
_هر چی بخوای بهت میدم، فقط به من آسیب نزن.

برایان سرش را از روی میز بلند کرد.
_میبینی؟ تو از درون آدم شریفی هستی فنریر.

فریاد کشید.
_تو از درون می درخشی، تو از درون یه بچه گربه ی بی آزاری فنریر! تو هنوزم پاک و قابل بخششی، حتی اگر یه لحظه ی کوتاه جذابیت بی رقیب من باعث شه کنترلت رو از دست بدی و بهم حمله کنی و منو بکشی و بعنوان یه وعده غذایی ببلغی... تو هنوزم قابل-جلو نیا!

فنریر دستانش را بالا گرفت.
_برایان... من فقط دارم سعی میکنم بهت بگم مسابقه یه ربعه که شروع شده و تو الان باید بجای اینجا توی زمین-

برایان از میز پایین آمد و روی زانوانش به زمین افتاد. دستانش را بالا گرفت و تقریبا سقف را لمس کرد.
_منو بکش فنریر، منو بکش... اما با تاثیری که در قلبت گذاشتم چه میکنی؟ با خاطره ی شبی چه میکنی که جرقه ی نورانی درون روحتو بهت نشون دادم؟
_خواهش میکنم دست از سرم بردار.
_منو بکش فنریر... منو بکش، ولی من بدون مبارزه سقوط نمیکنم! دنیا به من احتیاج داره، تو با کشتن من ظلم بزرگی در حق کودکانی میکنی که در تاریکی گیر افتادن و منتظرن تا عمو برایان... پدر برایا-هر کوفتی برسه و نجاتشون بده!

فنریر حالا دیگر از نظر فیزیکی و به معنای واقعی کلمه اشک میریخت. برایان از زمین بلند شد و به گلدان خالی روی میز چنگ زد.
_میتونی زندگی منو ازم بگیری فنریر... ولی آزادیمو هرگز! هنوز خیلی عشق و نیکی هست که باید روی این زمین بپراکنم... امروز نه فنریر! امروز نه...!

برایان همراه با کلمه ی آخر به سمت فنریر که حالا چهارزانو روی زمین نشسته بود و هق هق میکرد هجوم برد و با تمام قدرتش گلدان را توی سر او کوبید. فنریر حتی سرش را هم بلند نکرد.
_بزن. دوباره بزن و تمومش کن.

برایان که حالا صورتش از خون گرگینه ی مقابلش سرخ شده و تکه های شکسته ی گلدان میان انگشتانش جا مانده بودند، چند قدم عقب عقب رفت. چشمانش پر از وحشت بودند و چیزی که میشد به آن غرور گفت. برایان از خودش، از عشق و از نیکی دفاع کرده بود و دنیا هرگز این را فراموش نمی کرد.
_میدونی چیه فنریر؟ من تو رو میبخشم! من تو رو میبخشم و با فرار کردن، همینجا به این مبارزه پایان میدم... اجازه نمیدم نور درونمو ازم بگیری فنریر، و به خودم هم اجازه نمیدم درباره ی لحظه ی مرگ تو تصمیم بگیرم!

فنریر سرش را بالا آورد.
_میشه حالا لطفا بری-

برایان شروع به دویدن کرد و فریاد کشید.
_کمک... کمک! مهم نیست چقدر تلاش کنی دستان منو به خون آلوده کنی فنریر، حتی اگر موفق به فرار نشم تو رو نمیکشم!

حالا-ورزشگاه



برایان اخم کرد و برای ثانیه ای هدایت جارویش را از یاد برد. تمام وجودش با احساس گناهی وصف ناشدنی پر شده بود. او با تسلیم شدن بر ترس خود، فنریر بیچاره و معصوم را در اتاق هیئت داوران تنها گذاشته بود تا خودخوری کند. (گرگینه ها وقتی گوشت دم دست نیست همین کار را نمی کنند مگه. ) او فنریر را بعنوان برادر جادویی خود قبول نکرده بود و او را در لحظات سخت زندگی اش یاری نکرده بود. او را در آغوش نگرفته بود و زمانی که او از شدت تلاش برای مقابله با هوای نفس خود هق هق گریه می کرد، به او نگفته بود که همه چیز درست می شود و اجازه نداده بود که فنریر او را گاز بگیرد.

برای لحظه ای کوتاه، برایان دیگر سرخگون که به سمتش می آمد را ندید، بلکه چهره ی معصوم و غم زده ی فنریر در اوج تنهایی و استیصال بود که پیش چشمان او ظاهر شد. حتما فنریر الان داشت گریه میکرد و خودش را برای از دست دادنِ برایان سرزنش میکرد. برایان به خورشید که حالا دیگر تقریبا غروب کرده بود خیره شد، و اندیشید که شاید اصلا رسالت او این بوده است که توسط فنریر خورده شود.

یادتان است که گفتم برای یک لحظه ی کوتاه برایان دیگر سرخگون را ندید؟ خب آن لحظه ی کوتاه کمی بیش از حد معمول طول کشید و برایان درست زمانی که سر جارویش را چرخاند تا به سمت دفتر هیئت داوران برگردد و توسط فنریر خورده شود، دچار همان پیشگوییِ میلی-ثانیه ایِ معروف شد.
منتها این بار علاوه بر درد شکستن بینی اش، قطرات خونی که صورتش را گرم می کردند و صدای جیغ و داد تماشاچیان و همچنین زنگ یکی دیگر از جملات قصار یوآن ابرکرومبی، گوهر وجودی طنز و فکاهی در تاریخ را نیز حس کرد.

_ظاهرا سیندرفورد اولین گلِ این بازی ش رو گرفت، البته نه با دستاش! الان دیگه میتونیم برایان رو تا ابد بچه دماغو صدا کنیم! مسابقه... سه... دو... و یک... به پایان میرسه! خدایا چرا منو انقد نمک آفریدی آخه.

صدای تشویق این بار از سمت تماشاچیان WWA به گوش میرسید. برایان نتوانست ببیند، اما اعضای تیمش که حالا برای غصه ی پس از گل نخوردن دور هم جمع شده بودند، به او خیره شده بودند که به همراه تیم پزشکی پایین و پایین تر میرفت و در چهره های پوچ و غمزده شان، چیزی بجز ناامیدی دیده نمی شد. کلمات برایان آنها را طلسم کرده بود و حالا هم اعمالش این طلسم را شکسته بودند. آسمان تیره ی لندن برای آنها می گریست و گل های آفتابگردان دور تا دور ورزشگاه به موهای زرد رنگشان روی زمین نگاه می کردند و اشک می ریختند. فعال حقوق زنان درحالیکه اشک هایش را با پشت دستش پاک میکرد، فریاد کشید.
_اون خوب بازی کرد بچها.
_هفت! ساعت هفته!
_باورم نمیشه... اون عهد رو شکوند، قلب تیم حریف رو هم! ما به اون اعتماد کردیم...
_چرا همه فکر میکنن من باباشونم؟!
_بابا شدی؟ مبارکه!

برایان میدانست که دوستانش را ناامید کرده است، اما لحظه ای که تسلیم شوی لحظه ی مرگ تو ست و برای همین هم بود که برایان پشت دوستانش را ترک نکرد، حتی زمانی که آنها دیگر به او ایمان نداشتند. برایان تمام مدت زمان بازی را در پست خود شرح داد تا دوستانش، که حالا در غم معصومیت از دست رفته ی خود می سوختند، دغدغه ای بجز کنار آمدن با این حقیقت نداشته باشند که قلب برادران جادویی خود را شکسته بودند و هر لحظه ممکن بود یکی از آنها خودکشی کند.
آه! ای تیرگی اعصار، ای اندوه طاقت فرسای تنهایی! برایان همینجا از داوران گرامی خواهشمند است حرکت گستاخانه ی دوستانش را ببخشند و آنان را در این برهه ی روحی حساس از تعریف این ماجرای روح خراش و دل فرسای معاف دارند.


پایان


ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۲:۴۱:۵۵
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۲:۴۳:۱۲
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲۲:۴۵:۴۰






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.