هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (وین.هاپکینز)



پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: دیروز ۲۱:۳۷:۵۲
#1
خلام سر!
خوال بپرسم؟

1. سر کادوگان و خنجلینا جانسون توی لیست اگه خبودن، خی رو انتخاب می کردی؟

2. به هافلپاف کمترین خلاقه ای داری؟

3. خطوری این همه خفتخار به دست آوردی؟

4. رول خویسی من و هافل خوبه؟



ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۰ ۲۱:۴۲:۵۳

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵:۴۰ چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۸
#2
خامه از خودم به هافل!

خلام هافلکم، خوبی هافلکم؟ خونه ی خودتون نون و خنیر و خلخل دلمه ای برای خبحونه می خوری هافلکم؟ من که می خورم. از خلخل دلمه ای های زرد باغچه مون خراقبت میکنی دیگه، نه؟ می دونم که خراقبت کردی، چون تو گورکن خرف گوش کنی هستی.

اما اگه خراقبت نکردی، خیلی از دستت خاراحت می شما. خب، همین الان برو خابپاش رو پر از آب کن و خاغچه رو آب بده، بعدشم خریع یه خقدار خذا برای خلخل دلمه ای های خوچولو بریز تا گشنه نمونن.

من خلان هاگزمیدم و داخل هتل درب و خاغونی اقامت دارم. دلم برای تو و خلخل دلمه ای های زرد و لقمه ی نون و پنیر و خلخل دلمه ی زرد تنگ شده. می دونی اینجا صبحونه چه چیز بدمزه و حال به هم زنی به عنوان خبحونه به خورد آدم می دن؟ خیلک شیک و کیک موزی! خوش به حالت که خقمه ی نون و پنیر و خلخل خلمه ای های زرد می خوری.

خریع بر می گردم پیشت تا با هم از خلخل دلمه ای ها خراقبت کنیم و پیششون خوش بگذرونیم. خمیدوارم شاد و شنگول باشی.






ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۶ ۲۱:۲۹:۱۶
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۶ ۲۱:۳۳:۳۵

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۴:۵۰:۳۵ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
#3
خلام، خوبین؟

خخلی وقته که درخواست خقد برای پستام خگرفتم، اومدم پست خغازه ی خورگین و خارگز رو نقد کنین.
خمنون.


سلام. خوبیم.
لطفا وقتی درخواستتون مال پستیه که جایی غیر از انجمن خانه ریدل ها زده شده یه خلاصه کلی از داستان رو هم بگین که مجبور نشیم بریم پست های قبلی رو بخونیم. لازم نیست خیلی دقیق و کامل باشه. یه خلاصه خیلی کوتاه و کلی کافیه.

نقد پست شما ارسال شد.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۴ ۲۳:۰۸:۰۴

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۷:۴۲:۲۹ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
#4
خکلیف رو با خمک هافل خنجام دادم.


در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۰:۴۲:۴۲ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
#5
-شما از صبح تا حالا کجا بودن می شین؟

رابستن، به شهاب سنگ نزدیک شد و چنان به آن نگاه کرد که انگار گنج دیده است.
-نگاه کردن بکن!
-بابا، اون تکه ای از سیرازو بودن می شه!
-نه خیر! اون سنگ گردنبند منه.
-تکه ی سیرازو رو به من دادن کن!
-نمی دم.
-آهان...گرفتن کردنش کردم!

همین که رابستن به شهاب سنگ دست زد، تلوتلویی خورد و با شدت به عقب پرتاب شد؛ سپس احساس کرد که پشت سرش در حال سوختن است و استخوان پایش دارد آب می رود.

-بابایی، چرا من قدم بلند شدن شده؟
-چرا من قد کوتاه شدن شدم؟ چرا من مو در آوردن شدم؟

رابستن، شهاب سنگ را به کراب پس داد و با ناراحتی، گفت:
-اصلا سنگ رو نخواستن شدم.
-منم با سنگه قهرم.
- باید حواسمون باشه بقیه بهش دست نزنن.

شهاب سنگ، لحظه به لحظه داشت افراد بیشتری را جا به جا می کرد و این موضوع کم کم داشت دردسر ساز می شد.





ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۳ ۱۱:۰۶:۲۹
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۳ ۱۱:۱۵:۲۵
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۳ ۱۱:۱۹:۱۵
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۳ ۱۱:۲۷:۵۲
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۳ ۱۱:۳۱:۴۱

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹:۴۱ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
#6
-آهای، مو!
-چیه؟
-از کله من در بیا.

موی هکتور که انگار به او توهین شده بود، ناگهان تکانی خورد.
-چی گفتی؟ من در بیام؟
هکتور:

شترق!

-این رو زدم تا ارزش گرانقدر موهارو بفهمی.
-بلا، این موها چجوری در میان؟

بلاتریکس، به لشکری از مرگخواران نگاه می کرد که با موهای لجبازشان بگومگو می کردند و هر از چند گاهی توسط موهایشان کتک می خوردند.


در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: ارتباط با ناظرين مطالب اشتراکي
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸:۱۰ سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸
#7
خلام آقای ویزلی.

خمونطور که توی پیام خخصی گفته شد، من و هافل، خجوز خاپیک رول نویسی ای به نام "روایت های چهار گروه" رو خی خواستیم و طرز کارش هم اینطوریه:
سوژه های این تاپیک، معمولا مال اتفاقاتی جالبیه که توی هاگوارتز اتفاق می افتن

این تاپیک نظم خاصی داره؛ اون هم اینه که همیشه اولین رول باید توسط گریفیندوری زده بشه، بعد یه اسلیترینی ادامه اش بده و بعدی هم یه ریونکلاوی و در آخر هم یک هافلپافی و دوباره بر می گرده به گریفندور و به همین ترتیب ادامه داره

تاپیک ادامه دار هست

رول ها کوتاه هستن و در صورت هماهنگی با ناظر، چالش هم می شه برگزار کرد

خمیدوارم تایید شه.






ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۴ ۲۰:۳۲:۳۱

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴:۳۴ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#8
تصویر کوچک شده

-تصمیمتون چیه ارباب؟
-ما نصف بدن شما را زنده گذاشته و نصف دیگرتان را قطعه قطعه می فروشیم!

نگاه های نگرانی بین مرگخواران رد و بدل شد.

-جوارح من برای شما، ارباب!

رودولف که چندان نرمال به نظر نمی رسید، به طرف لرد رفت؛ اما بلاتریکس جیغ زد:
-بیا کنار ببینم!

لرد که از بزدلی مرگخواران خسته شده بود، صندوقچه قرعه کشی ای احضار کرد.
-یاران ما، به قید قرعه نیمه جان شوید!

مرگخواران، با وحشت به دست لرد که درون صندوقچه سبز رنگ قرار داشت، نگاه کردند و قدمی عقب رفتند.


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۲:۵۳:۳۰
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۳:۱۴:۰۶
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۳:۴۴:۴۱
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۳:۴۸:۱۹
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۰ ۱۹:۳۳:۱۷

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۰:۲۱:۴۱ جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸
#9
همه ی مرگخواران به رودولف اشاره کردند.

-یک امتیاز منفی برای ایشون ثبت می شه.
-البته من فقط مزاحم ساحره ها می شم.
-کدومتون سابقه مسموم کردن بقیه رو داره؟
-انواع معجون های سمی برای افراد غیر مسموم می خواید؟
-یک امتیاز منفی هم برای شما ثبت شد.

هکتور خیلی راحت خودش را لو داد.
-چی شد؟ معجون نخواستین؟

رءیس پلیس دوباره به لیست جنایت ها نگاه کرد.
-کدوم از شما به هر دلیلی سابقه زندانی شدن داره؟
-این سوال جزء سوال های کلی بودن می شه.
-به نکته ی خوبی اشاره کردی.

رءیس پلیس دوباره نگاهی به لیست جنایت ها کرد.
-کدومتون سابقه گرگینگی داره؟

فنریر با اضطراب به رءیس پلیس نگاه کرد.
-مگه گرگینه بودن چه اشکالی داره؟
-چون اکثر نگهبانی های شما شب هاست، می تونه خطرناک باشه.





در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۱۱:۰۵ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
#10
-خور خوری!

هافل بالا و پایین می پرید تا توجه وین را به مغازه ای ترسناک، جلب بکند.
-خوریا!
-خی می خوای هافلکم؟
-خور خوری!
-هالووین نزدیکه؟
-

وین تا این را از زبان هافل شنید، با عجله وارد مغازه شد که هنگام ورود هر فرد، آهنگ تدفین پخش می کرد.
-خلام آقا.
-خلام؟

وین جواب مرد را نداد و مستقیم به طرف لباسی رفت که شبیه فلفل دلمه ای زرد بود.
-چه خوشکله!
-خورا خوری!

وین لباس را برداشت؛ اما با شنیدن صدای گریه ی هافل، لباس را سر جایش گذاشت.
-خرا گریه می کنی هافلکم؟
-خور خور.
-دمش خوراخ نیست؟

وین فکری کرد و دوباره دوتا از همان لباس را برداشت.
-برات دمشو خوراخ می کنم.
-خوری!

آن دو لباس هایشان را روی پیشخوان سیاه که آلوده به خون بود، گذاشتند.

-هفتاد گالیون.
-بفرمایید.

وین و هافل، لباس هایشان را برداشتند و رفتند تا برای محفلووین آماده شوند.


در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.