هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (ریچارداسکای)



پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸:۰۴ چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸
#1
قیییچچچچ(افکت صدای باز شدن در) ، قییییچچچ دوم(افکت صدای بسته شدن در و رفتن یکی از مرگخواران به بیرون.
قییییچچچچ، قققییییچچچ دوم، و یکی دیگر .
قققییییچچ، ققییییچچچ دوم، و سپس.
ققققییییچ،ققققییییچچ دوم، و دوباره.
ققققققیچچچچ، قققیییچچچ دوم ، این داستان ادامه دارد...

_تااااممم ! پس کی می خوای این در بی صاحبو درست کنی؟

صدای موتور هواپیما به گوش میرسید ، ولی مثل همیشه لرد عکس العملی نشان نمیداد.
بعد از گذشت چند دقیقه...
ببببووووممم !
هواپیما مسافر بری جلوی صورت لرد ایستاد، درست جلوی صورتش! و لرد همچنان عکس العملی نشان نداد.
ددین دین، ددین دین، دریدین دد درین ... آهنگ قطع شد و در هواپیما در حالت نیمه باز ماند.
ریچ از پنجره به بیرون جهید و کیف حامل برگه را بر روی میز لرد گذاشت و درش را باز کرد جلوی لرد گرفت.
سپس ریچ به در کنده شده توسط هواپیما اشاره کرد.
_فکر کنم دیگه نیاز به تعمیر نباشه.

و سپس با خراب کردن بخش دیگری از خانه ریدل ها به بیرون رفت.


صورتحساب تخریب هاتون برای دامبلدور، و نقد برای شما ارسال شد!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۲۸ ۰:۵۹:۴۴



شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳:۲۴ چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸
#2
خلاصه:

قلعه هاگوارتز دچار طالع نحس شده (هرکس واردش بشه اتفاقات خطرناک براش میفته). اولیا اجازه تحصیل فرزندانشونو توی هاگوارتز نمیدن برای همین مدیر هاگوارتز تصمیم گرفته ثابت کنه که هاگوارتز نحس نیست. مدیر نامه ای برای مرگخوارا و محفلیا می فرسته و با وعده تور گردشگری رایگان با کلی امکانات در قلعه هاگوارتز، این دو گروه رو به هاگوارتز دعوت می کنه. حالا اونا چمدان هارو بستن و آماده حرکت به هاگوارتز شدند.

خانه گریمولد

محفلی ها چیز زیادی با خود نبرده بودند ، چندتا پیژامه و دمپایی و چند سیخ برای درست کردن موج ها و یک عدد گاز پیکنینکی.
همه چمدان هایشان بسته و آماده برای رفتن شدند.

_ریموند ، بیا بابا جان داره دیر میشه ها.

ریموند همیشه از پچگی استرس قبل از مسافرت داشت و خب، طبیعی است آنها نیم ساعت باید پشت در دستشویی باید وایسند.
صدای تیکاف ماشینی بزرگ در بیرون از محفل اومد و بعد هم صدای بوقی که تلفیقی از بوق کامیون و وانت بود! به گوش رسید؛سیریوس پرده را کنار زد و با یک هواپیما مسافر بری گنده مواجه شد که خلبانش ریچارد بود که درحال گوش دادن به آهنگ با صدایی بلند بود.


_پروف ریچی رسید.

ملت محفلی دوان دوان به بیرون رفتند.

_هیچی، بابا جان ، نگفتم اینجا پارک نکن؟ الان جرثقیل میاد میبره هواپیما رو.

ریچارد دکمه باز شدن درب هواپیما را زد اما مثل همیشه درش در میانه راه ماند و مثل همیشه میلیون از راه تحویل هواپیما بد دشواری سوار شدند.
از در نیمه باز ، پنجره های ترک خورده ،نبودن برق در هواپیما ، نداشتن سوخت کافی ، و خرابی یکی از موتور ها که بگذریم خلبان این هواپیما ریچارد بود که امید به مقصد رسیدن را بسیار کم میکرد.بالاخره بعد از گذشت نیم ساعت استارت زدن و توکل بر مرلین هواپیما به صورت افقی به پرواز درآمد.

خانه ریدل ها
برعکس محفلیون مرگخواران خانه ریدل ها را جارو کرده بودند و کوچیکترین چیز ممکن را در چمدان هایشان جا داده بودند و آماده رفتن شده بودند.
بالاخره تام با ارابه مدگ(پراید) که روی کاپوتش نماد مرگخوار ها بود ، در جلوی مرگخواران منتظر ایستاد.

_تو درست ۱ ساعت و ۸ دقیقه و ۳ ثانیه و ۱ صدم ثانیه دیر رسیدی.

ولدمورت لردی بود بسیار دقیق و از هر گونه تاخیری بدش میآمد.
لرد دستور داد که هرچه زودتر کوهی از چمدان های مرگخواران را هر چه زودتر درون پراید بچپانند .




شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور



پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱:۰۹ سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۸
#3
_یخورده برو چپ هم رزم جان

جا بسیار تنگ بود ، گرما و بوی گند تاریکی و مواد چندش معده غول غیر قابل تحمل شده بود.آنها سعی داشتند با تکان خوردن تکانی به آن غول بی شاخ و دم دهند ولی حتی غول یک قدم هم حرکت نمیکرد.
در بیرون شکم اسب کوتوله سر سعی داشت تا آنها را نجات دهد.
_هییهییییی.

اسب کوتوله نیم ساعت بود که داشت شیعه میکشید و سنش را بر روی زمین میکشید، قطعا دیگه این سم اون نمیشود.
غول هم با همان چهره سرد و خشکک فقط اسب را تماشا میکرد؛ بالاخره اسم تصمیم به حمله کرد ولی باز هم غول خم به ابرو خود نیاورد. غول با یک ضربه با چماق خود اسب را متوقف و سپس و آن را به معده منتقل نمود.

_اون دیگه چیه داره میاد؟

حالا دیگر اسب هم در کنار آنها بود و فضا غیر قابل تحمل تر شده بود.همه به دیواره های معده چسبیده بودند و قادر به تکان خوردن نبودند.

_واووونووووج.

حرف زدن سر بسیار نامفهوم و نا واضع بود، او می خواست به اسید معده ای که در حال نزدیک شدنش بودند اشاره کند اما نمیتوانست.
ناگهان پری از طوطی کنده شد و همه در حال تماشا پر شدند که در اسید معده در حال حل شدن بود.
بعد از کمی مکث آنها بهم نگاهی کرده و سپس جیغی خفیف کشیدند.
سر لیز خورد و یک سانت با اسید معده فاصله داشت که دم طوطی را گرفت، ولی طوطی هم نتوانست دوام بیاورد و او هم لیز خورد و دم اسب را گرفت ، اسب هم نتوانست آن فشار ها را تحمل کند و نجینی را گاز گرفت ، نجینی هم با پرشی دور حنجره پیچید و نیش هایش را درون حنجره فرو کرد؛ غول نعره ای کشید و گلویش را گرفت، سر از این موقعیت استفاده کرده و به بیرون رفت و به ترتیب بقیه هم به بیرون آمدند.
سر با قیافه تف مالی شده مشت هایش را گره کرد.
_بیا تا مزه مشت سر را به تو بچشانیم.

در همان هنگام غول نعره ای ضد و چماقی را بالا برد. اسب سر را بغل کرده بود ، نجینی هم دور گردن سر محکم پیچیده شده بود و در حال خفه کردن سر بود و خطوطی نیز پشت سر سر قائم شده بود. غول تلو تلو خوران در حال نزدیک شدن بود که ، تالاپ! محکم به زمین خورد.
آنها در تعجب فرو رفتند ؛ آنها تازه فهمیدند که غول در اثر زهر نجینی مرده.

_تو زهر داشتی؟ خب چرا از همون اول زهرتو نریختی؟

ناگهان متوجه شدند کسی در حال ورود به اتاق است.




شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور



پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۶:۵۱:۲۹ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
#4
خلاصه:
خانه گریمولد در یک حادثه ترکیده و چیزی ازش باقی نمونده ، اونها برای خرید وسایل به فروشگاه میرن ولی مشکل اینجاست که پول نداشتند! محفلی ها طی یک عملیات نصف فروشگاه را خالی کردن.
اونها همینجوری که به راه ادامه میدادن اتفاقی تو جمعه بازار رفتند که اون روز یکشنبه بود و اون مکان یه بیابان خالی بوده!
اونها تصمیم گرفتند تا سوپ نوشابه درست کنن اونم با کاکتوس و بعضی از سبزیجات دیگه.

___________________________

ملت محفلی در حال عرق ریختن و زحمت کشیدن بودند تا با جمع کردن مواد مورد نیاز سوپ نوشابه خود را درست کنند.

_اون دیگه چیه؟
_چی؟
_اون نقطه سیاهه که داره نزدیک میشه.

یک جت پک دست ساز که گویی ریچارد راننده او است محکم به زمین برخورد کرد.ملت محفلی همه ترسیده بودند و هر کدام در جایی پنهان شدند ولی بیشتر بدنشان معلوم بود.

_اون یه بشقاب پرندس!
_نخیر اون یه هواپیما جاسوسیه!
_دارین اشتباه میکونین اون یه پرتقال جهش یافتس !

همه با این حرفه سوجی با چهره ای پوکر به سمت او نگاه کردند.
_چیه خب؟

در این میان ریموند هم صدایی فیلی درآورد.

_این دیگه چی بود؟
_صدا فیله دیگه؟
_اونوقت فیل تو بیابون چیکار میکنه؟
_فیل بیابونی، نشنیده بودی؟

ناگهان پروفسور دامبلدور حرف های محفلی ها قطع کرد و به جت پک و راننده اش اشاره کرد.
_ببینین اون داره بلند میشه!
_بکشین این موجود ناشناخته را.
_ صبر کنین... اون که ریچارد خودمونه.

ریچارد با کلاغی اعصبانی بر دوشش، از زمین بلند شد و بعد از تکاندن خود عینک خلبانی را از روی چشمش برداشت.

_ریچارد بابا جان.

ریچارد وسط حرف دامبلدور پرید.
_شنیدم که به این کلاغ بیچاره توهین کردین.
_خب ببین بابا جان ...نه خب... میتونیم این مسئله رو دوستانه حل کنیم.

ریچارد به لشکر عظیمی از کلاغ ها اشاره کرد که مثل یک ابر سیاه در حال آمدن بودند.
_ پس زودتر بگین ببینم چی شده، فکر نکنم اونا دوستانه حالیشون بشه.




شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور



پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۰:۵۸:۲۸ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۸
#5
ریچارد با جت پک سقف را سوراخ کرد و محکم به زمین برخورد کرد.
شپلق!
_زندم هنوز.

نوشته را بر روی میز پرت کرد و بعد با سوراخ کردن جایی دیگر از سقف، خارج شد.




شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور



پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۰:۵۰:۵۱ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۸
#6
بلاتریکس کرال سینه زنان به سمت جمعیت مرگخوار که منتظر رسیدن بلاتریکس و رودلف بودند خیره در آب جلو ساحل وایساده بودند.بلاتریکس به محض اینکه به ساحل رسید چهره غمگین به خود گرفت و دستانش را جلو چشمانش گذاشت.
_متاسفانه رودولفو کوسه کشید پایین ،نتونستم کاری براش بکنم.

با این حرف بلاتریکس ملت مرگخوار متعجبانه به بلاتریکس نگاه کردند ؛ قوری در فکر خود به عاقبت بدی که در انتظارش بود فکر میکرد و میدانست اگر پایش به خانه ریدل ها برسد و خبر مفقود شدگی رودلف را دهد لرد را آن را به دو قسمت مساوی تقسیم میکند، اما نباید اینطوری میشد ، او درون آب پرید ولی بلاتریکس با تمام قدرتی که داشت پای درازش را گرفت:

_بذار برم،ولم کن، ولم کن.
_اون دیگه رفته ، الان فقط ازش یه مشت کف روی آب مونده.
_نه، ولم کن ، می خوام بدم.
_نمیشه اونجا پر کوسس.

مروپ کمی مشکوک شده بود و چهره ای متفکرانه به خودش گرفت.
_اونوقت تو چطور نجات پیدا کردی؟

در اعماق دریا

رودولف دست پا زنان سعی داشت بالا برود اما زورش به تخته سنگین نمیرسید؛ ناگهان نگاهش به آره ماهی افتاد و سعی داشت تا طناب رو ببرد که با دیدن کوسه که جلو اش وایساده بود و با لبخندی تا بناگوش او را نگاه میکرد از حرکت ایستاد.




شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور



پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰:۳۲ دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۸
#7
لرد والدمورت در دفتر خود نشسته بود و قلم در دست در جوهر قرمز بغل دستش میزد و بر ورق خط میکشید.
_غلط،غلط،غلط.

ناگهان ریچارد از پنجره به داخل پرتاب شد.
_جناب لرد شمایید؟
_چیکار داری؟

برگه ای را از پایش درآورد.
_می خواستم این نوشته رو نقد کنید ممنون.

بعد از گفتن حرفش پر پر زنان و برخورد به زمین از اتاق نقد بیرون رفت.


ما چند روزی نبودیم...ولی حالا هستیم! نقد کردیم. خودت تشریف بیار که نقد رو به پات بسته و ارسال کنیم.

ارسال شد!



ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۴ ۲۲:۱۰:۵۳



شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ یکشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۸
#8
در درون بدن رابستن

صدای آجیر خطر در سر تا سر بدن به گوش میرسید ، اسید های معده با وحشت به این طرف آن طرف میرفتند؛در همان هنگام صدا هایی از بلندگو شنیده میشد.
_یک دو سه کردن میکنیم... یک دو سه کردن میکنیم... امتحان کردن میکنیم... دوستان عزیزان اسید های معده،آرامش خودتونو حفظ کردن کنین، متاسفانه ماده ویروسی وارد بدن شدن شده و به بخش هایی از بدن از جمله شش ،پانکراس ، و بخش هایی از مغز نفوذ کردن کرده و گاز های هلیوم تو مغز در حال پخش شدن بشه ، حالا کم کم باید از بدن خارج شدن بشین چون کاری دیگه نشدن بشه .

خارج از بدن

رابستن با کله آبی و بچه بر سر در صف چرخ و فلک ایستاده بود و با بلیتی دستش منتظر شد که نوبتش بشه که احساس سوختن در گلو کرد؛ در همان هنگام اسید های معده را بالا آورد و چند دقیقه ای طول نکشید تا کله اش باد کند و به هوا برود.
در میانه های صف ماموری وزارت خانه بصورت نامحسوس(مثلا) در حال گزارش تمام اتفاقات ممکن بود ؛ جغدی را در همون هنگام به سمت وزارت فرستاد.
نقل قول:
رابستن رفت هوا ، کلش باد کرد ،دستور چیه؟




شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
#9
سلام.
درود بر شما بود .
زحمت داریم براتون اطلاعاتو تغیر بدین.
ممنون میشم.
خسته نباشین.

~`~`~`~`~`~`~`~`~`~`~`~`

ایسم یک : ریچارد

ایسم دو(فامیلی) : اسکای

ملقب بی : ریچارد "مرغی"

تاریخ تولد: 1993

گروه: گریف کبیر

خون:یخورده اصیل

چوب دستی : پر!

پاترونوس: "اسکل"

ویژگی های اخلاقی :
وی از شاخه" پرنده سانان" است یا بهتر است بگوئیم فکر میکند پرنده است.
او ابتدا تا انتها در کنار پرندگان زندگی میکرد و مثل آنها رفتار میکند.

ویژگی ظاهری:
وی رنگ چشم خاصی نداشت (قهوه ای) قدش هم (متوسط متمایل به کوتاه اما بلند!) انداماشم که (لاغر اندام اما(در مراسم ها چاق) لباس و پوشش ثابتی نداره؛یوقتا بال هواپیما وصل میکنه به خودش یوقتام پهپاد ولی بیشتر(لباسی با پر پرندگان و یک نقاب شبیه به صورت پرندگان و گاهی نیز کفش غواصی) و یه فلوتم داره که بدرد نمیخوره زیاد (میگه برای کنترل پرندهاس(ولی حرف مفت میزنه))

توانایی:
سقوط،ابتکار در پرواز های ناموفق

جانور نما:
این خودش جانور انسان نماس

بوگارت:
گربه،گرگ،روباه و حیوانات درنده

خلاصه ای از زندگی نامه:
وی در سال1993 یعنی در 26-25 سال پیش اومد تو دنیا ! از اون اولم تو آمازون بود و بین پرنده ها بزرگ شده بود.
خلاصه دیگه با همه پرنده ها سلام علیک داشته دیگه.
آخرم گرفتنش بردن باغ پرندگان بعد چند سالم فراریش دادن رفت هاگوارتز .
کلا زندگی خاصی نداشت کار خاصیم نکرد.

دستاورد ها: بزرگترین پرش ارتفاء (الکی الکی) ، بهترین سقوط آزاد ، دارنده کاپ اسکل ترین انسان تاریخ.

حیوان دست آموز: خودش حیوان دست آموزه یه چند تا دوست پرندم داره .




انجام شد.


ویرایش شده توسط مافلدا هاپکرک در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۸ ۱:۲۸:۵۲



شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
#10
استاد ببینیم چی آوردم براتون.
اندر احوالات ما
نمره کمتر از ۳۰ لایقش نیست.




شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.