هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (ریچارداسکای)



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: امروز ۱۶:۰۱:۳۴
#1
یک روزی از روز های گرم تابستان بود ، یک مردی از سرکار خود برگشته و وارد خانه شده بود و خواست بنشیند و روزنامه ی را بخواند و خستگی در کند که صدای ناهنجار زنش آمد.
_باز تو نشستی اون روزنامه رو بخونی ، پاشو برو ظرفارو بشور.

در همان زمان بود که آن مرد آرزو کرد کسی بر رویش وردی نابخشودنی بزند و آن ثانیه ها ثانیه های آخر عمرش باشد؛ولی دیگر فایده ای نداشت و باید تاوان زن ذلیل بودنش را پس میداد و دستانش را آسفالت میکرد؛ولی این روند طول نکشید و روزی مردی پی برد که میشود کاری کند که با جادو خود به خود ظروف شسته بشوند و دیگر مانند ماگل ها دستانشان را آسفالت نکنند؛ مرد ظرف شستن خودکار با جادو را ابدا کرد و فکر کرد که میتواند یک دقیقه راحت استراحت کند.او وقتی که خواست بنشیند و روزنامه ای بخواند باز صدایی آمد.

_چرا تو دوباره یدقیقه باز نشستی و اون روزنامه کوفتی رو دستت گرفتی؟ پاشو برو خونه رو گرد گیری کن.

بعد از درست شدن ظرفشویی خودکار جادویی باز هم کار های زیادی بود ،مثل گرد گیری که از بس خاک ها را خورده بودند که از بیماری های تنفسی شدید جون میدادن؛ولی بازم اونا فکر کردن و گرد گیری خود کار جادوییی رو ساختن تا مجبور به تنفس خاک ها نباشن.ولی بازم کارا تموم نشدن ، یکی از مهم ترین اونها هم بردن بچه ها به هاگوارتز بود که با ساخت ایستگاه کینگزکراس تبدیل شد.
وقتی که هنوز ایستگاه کینگزکراس افتتاح نشده بود مرد ها با سختی و گذراندن چندین مرحله ناجور یا از ناکجا آباد سر در نیاوردم یا همون وسط راه بطور مرموزی مفخود عسل میشدن ، برای همینم یک فرد که همسر وزیر سحر و جادو هم اتفاقا بود ایده ساخت یک وسیله ماگلی بنام قطار و داد تا مردا دیگه مجبور به مفخود عسلی نباشن که آخرش ایده این بدبخت با اسم زنش شد.
هنوزم که هنوزه این زنان در حال درآوردن کار ها از زیر بوته ها هستن(باور کنین این کارا از زیر بوته ها به عمل میاد )؛ و بدتر از اون هم این بود که زنا به نام خودشون ایده های مردا رو ثبت میکردن.
ولی چکنیم دیگه مجبوریم.


ویرایش شده توسط ریچارد اسکای در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۶ ۱۶:۰۶:۴۳
ویرایش شده توسط ریچارد اسکای در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۶ ۱۶:۰۸:۲۲

شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور
تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: دیروز ۱۲:۴۰:۳۰
#2

هاکونا ماتاتا!

در ابتدا سلام و درود می فرستیم بر اعضا و اساتید روماتیسم مغزی پرور.

احسنت موضوع روماتیسم سوزونی بود.

*پری از خود میکند و در جوهر میزند و شروع به نوشتن میکند*

-҉-҉-҉-҉-҉-҉-҉-҉-҉-҉-҉-҉-҉-҉-҉-҉-҉-҉-҉-҉-҉-҉-҉-҉

در لغتنامه حاج مرلین و حاج دامبل اشارات و تفاسیر گوناگونی بر هاکونا ماتاتا شده؛یکی از این تفاسیر که معتبر تر هست میگه که روزی در روزهای نچندان قدیم یه فرد دانشمند که نه یه بیمار روانی به اسم هاکونا ماتاتا ، تو آفریقا یزرع از وسطاش پایین تر زندگی میکرده.
حالا سوال براتون پیش بیاد که این این شخص روانی چیکار میکرده ؟
خب منم در جواب میگم به شما که :سرت در کارای خودت باشه و کاری نداشته باش؛ولی اگر علاقه دارید در مورد زندگیش اطلاع کسب کنید من بازم من حرف قبلی رو میزنم.
ولی حالا که خیلی دارین خواهش میکنید باشه.
این دانشمند روانی علاقه خاصی در تغییرات شیمیایی و بیولوژیکی و پیوند داشته و یکی از اون پیونداش که در کودکی انجام داده پیوند پشه به مگس بوده!
این فرد شب،روز،ظهر،بعد از ظهر،بامداد و کلا در تمام ساعت های شبانه روز درحال پیوند بوده.
که البته از دو حالت خارج نبوده:مرگ موجودات،نقص کامل موجودات؛حتما میپرسین بخاطر چی؟
منم به شما میگم که بخاطر اینکه این دانشمند خل موجودی رو با موجودی بدون هیچ شباهت خاصی پیوند میزده،که برای مثال میشه به پیوند گاو به مرغ مگس خوار،پیوند اسب آبی به راسو و فیل به سنجاب اشاره کرد.
و در آخر هم جناب هاکونا ماتاتا در راه پیوند موجودات جان خود را از دست داد.
درباره مرگش هم تفاسیر گوناگونی هست که مشهور ترین اونا این بوده که روزی که این فرد داشته نهنگیو به مورچه تو دریا پیوند میزده (آخه نهنگو با مورچه؟ ) بخاطر ترشحات شیمیایی مواد تولید شده بخاطر پیوند تو دریا خفه شده و مرده ؛ یه حکایت دیگه هست که میگن داشته خودشو به یه گاومیش پیوند میزده و وسطاش جونشو از دست داده؛ولی خلاصه که در راه پیوند مرده!
منم یبار رفتم پیشش که پیوندم بزنه به انسان ولی گفت تو خودت پیوند مرغ به انسانی، میگم که خل بوده.
در تفسیرات دیگر لغتنامه حاج دامبل میگه که این جمله نام یه بیماری روانی که بیماران او علاقه زیادی به پیوند دارن هست که به احتمال زیاد از این اون مرد خل ورداشتن.
ولی جالب اینجاست که این آدم بخاطر پیونداش معروف نبوده!اون بخاطر این که بالغ بر ۲۴۵ گونه از موجودات رو منقرض کرده مشهوره.

و این بود انشا من که در آخر به او میگویم زرشک!


شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور
تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱:۲۳:۳۴ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۸
#3
کریس کامل تحت فشار قرار گرفته بود! او وزیر این مملکت بود!او علاقه ای به آبدارچی شدن نداشت؛تصمیمش را گرفت،باید هکتور را منصرف از دادن سوپ میکرد و او را میپیچاند!
_بریز روی کله من !
_جدی؟!

هکتور دست بکاری که کریس گفت زد.

_چیکار میکنی ای نادان!
_خودت گفتی بریزم رو کلت.
_این یه کنایه بود ابله.
_خب میگی چیکار کنم؟
_برو یه دارجینی،نمکی، آب لیمویی،چیزی بیار.

ده ثانیه طول کشید تا هکتور آنها را از ده متری اش و جایی نامعلوم بیاورد!
خلاصه...هرچه که کریس از زرد آلو هندی تا عصاره سنگ قدرت می خواست را آورد.
کریس باید فکری میکرد ، مثلا او وزیر مملکت بود.
باید چیزی از ازش می خواست که قابل یافتن در خانه ریدل ها نبود!
ناگهان فکر بکری به سرش زد.
_ما پیاز می خوایم ، اونم از اون گنده هاش!


ویرایش شده توسط ریچارد اسکای در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۱ ۱:۲۷:۵۳

شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور
تصویر کوچک شده


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱:۴۳:۲۱ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸
#4
حالا وقتش رسیده بود تا فنریر بعد چندین سال شکاری گیر بیاورد و غذایی گیر بیاورد، آن هم چه بهتر از خرس قطبی که افتخاری بس بزرگ برای او به ارمغان می آورد و گوشت و چربی هایش برای سال ها او را سیر نگه میداشت.
فنریر با همین افکار قدم قدم به سمت خرس ۳ متری غول پیکر روانه میشد.
فنریر جلوی دماغ خرس ایستاد؛ فنریر بر مقایسه با آن خرس سوسکی بیش نبود.

_سلام دادچ چطوری؟هوا قطب خوبه؟شکار چی ها؟

و بعد خنده ای کرد و و محکم به شانه خرس خوابیده زد.

_الکی نیست این چربیا که،ماشالا ، ماشالا بزنم به تخته.

خرس از قرار معلوم زیاد از این حرکات فنریر خوشش نمی آمد که باعث بیدار شدن آن از خوابی ناز نیز شده بود.
خرس با خشم سرش را بالا گرفت و با ضربه ای محکم او را درون آب پرتاب کرد.
سو که از چند متر دورتر نظاره گر بود و امید داشت نقشه به خوبی پیش برود با نیشی که تا بنا گوش باز بود تبدیل به صورتی پوکر و نا امید شده شد.
فنریر هم از آن جایی که علاقه چندانی به آب و شنا نبود در حال دست و پا زدن و غرق شدن در استخر بود.
ملت مرگخوار دچار پدیده جو گرفتگی شدند و برای کمک به درون استخر رفتن ،ولی خود آنها هم شنا بلد نبودند و درحال غرق شدن بودن!


شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور
تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷:۲۱ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸
#5
گریوندور!

چادر گریفندوری ها


_آستریکس، یه کار کوچیک نتوانستی انجام بدی؟
_خب چیکار کنم ریونکلاوی هستن دیگه.
_باید به فکر نقشه دیگه باشیم که بدجور ازشون کم کنن ، الان بهترین وقته برا عملی کردن نقشه چون پروفسور نیستن.
_خب میگی چیکار کنیم؟

کمی آن ور تر چادر اساتید

لینی ریزه میزه با دقت هر چه تمام تر به دنبال شامپو سر اسنیپ بود.
به کمدی که آینه داشت رسید.
_فکر کنم همینجا باشه.

در کمد را باز کرد وبا شامپو ای که برق میزد مواجه شد.
آن را برداشت و با سختی هرچه تمام تر آن را می کشاند ولی آن شامپو متعلق به اسکیپ نبود آن برای دامبلدور بود!
بینی بالاخره به دن در رسید و تقریبا له شده بود.

_خب وردارین شامپو رو.
_لینی کو؟
_فکر کنم زیر شامپوهه.

شامپو را ورداشتن و بینی نیز هم با کاردکی جمع کردن و با سرعت هرچه تمام تر محل را ترک کردند.


ویرایش شده توسط ریچارد اسکای در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۱۹:۵۶:۰۴

شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور
تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۷:۱۹ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۸
#6
گریوندور!

_بگو دیگه شب شد!
_هیزل، جدا شب شده و کلی نظافت مونده .
_فکر کنم دیگه باید بچه ها رسیده باشن.

بچه های ریونی همگی با چوب و برگ های خشک! دم در چادر رسیده بودند.

_این که همشون ترن چجوری آتیش بزنیمشون؟

_هم تر هم نامتقارن هم کثیف و عفونی و پر از میکروب.
_خب چیکار کنیم همینا بودن دیگه.

در طرفی دیگر هم گریفندور ها با لبخند شیطانی و چوب هایی که از کنار چادر اساتید گذاشته شده بود ، جلوی یک سنگ بزرگ ایستادند و چوب ها را چیدند و بعد چوب ها را با چوبدستی آتش زدند.

_آستریکس ، الان وقت عملی کردن نقشست برو این آینه زشت کننده رو زود بنداز کنار ریونیا، پشتش نوشتم هرکی این آینه را پیدا کنه و دست لاکهارت بده ۲۰۰ امتیاز میگیره ، ولی وقتی لاکهارت خودشو تو آینه ببینه نه تنها کلی امتیاز ازشون کم میکنه تا چند ترم متوالیم آخرشان میکنه .

کمی آن ور تر و جلوی چادر ریونکلاو در حالی که تلاش بر به آتش کشیدن تپه ای از چوب و برگ تر بودند دامبلدور برای نظارت به سمت آنها رفت.
_آفرین فرزندانم، آفرین فرزندان مهر و عشق و دوستی و روشنایی، به این میگن یه آتیش خوب ، ۵۰ امتیاز برا گریفندور. :old

ریونکلاو ها با این حرف از قبل هم نا امید تر شده بودند.
در آن هنگام هم لاکهارت در حال نزدیک شدن بود.

_حالا وقتشه آستریکس ، این نقش رو عملی کن.


ویرایش شده توسط ریچارد اسکای در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۱۵:۴۱:۴۳
ویرایش شده توسط ریچارد اسکای در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۸ ۱۵:۴۹:۰۰

شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور
تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۰۲:۳۳ یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۸
#7
ریچارد اسکای Vs تام جاگسن

آفتاب تابان بر زمین میتابید، شال اولی های هاگوارتز با شور و نشاطی بی پایان با چرخ دستی هایشان به سمت دیوار سکوی ¾9 حرکت میکردند و بعد خود را میان ساحره ها و جادوگران بسیار میدیدند.
ریچارد که به تازگی مسئول رساندن ترم اولیا به هاگوارتز شده بود دم در قطارسریع السیر هاگوارتز ایستاده بود و ترم اولی ها را راهنمایی میکرد.
_زودباشین بچه ها ، باید زود برسیم الان دیر میشه.

بعد از مدتی که تمام جادو آموزان سوار شدند قطار شروع به حرکت کردن، هر کس در هر کوپه از قطار سرگم کاری بود ریچارد نیز خود را با دفترچه هواشناسی،نقاشی و شمردن پول ها سرگرم کرده بود.
یک گاری پر از خوراکی های جادویی از کنار کوپه ها میگذشت.
_شکلات غورباقه ای...آبنبات های برتی باتز...خوراکی های خوشمزه.

ناگهان پسری با هیجان از کوچه به بیرون آمد و خواستار یکی از بستنی های جادویی شد؛ گالیونی داد و بستنی را گرفت و وارد کوپه شد ، بستنی تهت آفتاب و گرما تقریبا آب شده بود در همان حال تکه ای شده از بستنی بر روی شلوار او ریخت ، آن پسر سعی کرد طوری آن تکه آب شده را پاک کند اما بدتر شد ، دوان دوان به سمت دستشویی رفت تا با آب آن لکه بجا مانده را پاک کند ، با دستشویی رسید ، در را قفل کرد و شروع به پاک کردن با آب کرد اما بدتر شد چوبدستی را هم در کوپه اش جا گذاشته بود ، افرادی هم پشت در بودند اما توجهی نکرد تا بالاخره کل شلوار را به سختی شست و برای خشک شدند آن را از پنجره بیرون کرد تا خشک شوند اما سرعت قطار بسیار زیاد بود و شلوار از دستش افتاد.
قطار به مقصد رسیده بود ، جادو آموزان پیاده شده بودند ریچارد هم در حال گرفتن پولی از آنها بود همان موقع نیز قطار حرکت کرد و ریچارد شروع به شمردن کرد.
_۱۳...۱۴...اه چرا پس اینجوری شد؟بزار یبار دیگه بشمارم...۱۲...۱۳...۱۴... اه یکی کمه که.

ریچارد کمی ترسید چون میدانست حتما دامبلدور دلیل موجهی از او می خواست اما او جدا دلیلی نداشت.
او جغدی به رئیس قطار فرستاد و قطار چند ساعت بعد در موقعی که همه تهت گرمای آفتاب به نیمرو شده بودند رسید.
ریچارد به سرعت به داخل قطار رفت و با افراد خونه قطار که پشت در بودند مواجه شد.

_بیا بیرون بچه... همه مارو به دردسر انداختی.
_چیشده؟
_نمیاد بیرون.

ریچارد بعد گفتگویی با خبر شد که بچه شلوار ندارد دستی در کیفش کرد که همیشه چیزی درش بود ،؛ شلواری درآورد و به ترم اولی داد و بعد از درآمدن آن ترم اولی و گرفتن پول بیشتر از او به سمت هاگوارتز راهی شدند.


شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۱:۵۵:۴۷ جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۸
#8
در همان حال آریانا دامبلدور با عینک آفتابی وارد کافه شد و روی میزی نشست ، رودلف هم چشم هایش برق زد.

_میگم قضیه این عینک آفتابی چیه؟اونا از توش مارو میبینن؟ ... هی رودلف حواست به من باشه .
_ها؟...آره...درسته.

هکتور ویبره زنان و منو در دست به سمت آریانا رفت و منو رو بر روی میز گذاشت ، آریانا نیز منو را باز کرد.

_این منوئه یا باغچه پیاز؟ خب حالا لوزالمعده گاو با پیاز سرخ شده بیار.

هکتور ویبره زنان به سمت باروفیو و رودلف رفت تا سفارش رو حاضر کنه.
_سفارش داریم،لوزالمعده گاو با پیاز سرخ شده.
_هکتور اینجا که کافس ، ما اینجا غذا سرو نمیکنیم...ما که منو نداشتیم...اینو از کجا آوردی...اصلا فرق رستوران با کافه رو میدونی؟
_از تو رستوران بغلی آوردمش ...خب حالا باید بهش چی بگم؟
_برو بهش بگو لوزالمعده گاو با پیازه سرخ شده تموم کردیم... بگو از قهوه ویژمون استفاده کنه.

هکتور به سمت میز آریانا راه افتاد.
_ببخشید لوزالمعده گاو با پیاز سرخ شدمون تموم شده...بهتون پیشنهاد میکنم از قهوه ویژمون استفاده کنی.
_خیلی خب ، از همون قهوه تون بیار ، ولی من از پولتون کم میکنم.

هکتور رفت تا قهوه را حاضر کند.
_خب سفارش قهوه داریم.

باروفیو نگاهی به اطراف انداخت.
_ما که قهوه ساز نداریم!
_پس الان چیکار کنیم؟

آنها چاره ای نداشتم جز اینکه قبول کنند هکتور از معجون هایش استفاده کند.

_خب هکتور تو باید با استفاده از معجونات یه چیزی بسازی.

هکتور ویبره زنان شروع به ریختن معجون ها در درون لیوان کرد و دود بنفش رنگی هم در اثر واکنش شیمیایی از لیوان بلند شد.

_ببینم هکتور، مطمئنی این درست کار میکنه دیگه؟
_کاملا مطمئنم.

هکتور کمی معجون را هم زد و بعد به طرف آریانا رفت ، معجون را روی میز گذاشت و آریانا هم شروع به خوردن معجون کرد ، باروفیو و رودلف نیز نفس راحتی کشیدند ، ولی این تنها آرامش قبل از طوفان بود.
چند دقیقه بعد آریانا از دهانش حلزون بالا می آورد و داشت باد میکرد و مشتری دیگری هم در حال آمدن بود.

_حالا باید چیکار کنیم؟
_زودباشین، باید قایمش کنیم.


شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور
تصویر کوچک شده


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶:۳۹ پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۸
#9
پروفسور به آرامی به پایان آمد
هم جا را خاک فرا گرفته بود ، پروفسور دستی بر روی میز خاک گرفته کشید و آهی کشید.
تار عنکبوت همجا پناهگاه را فرا گرفته بود در همان هنگام نیز آهنگ کلاسیکی نواخته میشد.
پروفسور دیگر باید وارد عمل میشد ، پس رفت جلوی میزی و کشوی میز باز نمود ، قلم و جوهر که انتهای بود با چند برگه کاغذ برداشت و شروع به نوشتن کرد.

نقل قول:
به چند تن با دلی روشن و پر عشق بدون مدرک خاصی نیازمندیم.
آدرس: خانه گریمولد شماره ۱۲


بعد رفت بیرون تا آن کاغذ هارا به دیوار بچسباند.
_حالا فقط باید منتظر سرازیر شدن افراد باشیم.


شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور
تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۲:۰۵:۰۲ چهارشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۸
#10
مدیر موزه که بسیار خشمگین بود به همراه صندلی به سمت در میرفت که ناگهان در باز شد.

_سلام جناب مدیر،اتفاقی افتاده؟

کمی مانده بود تا مدیر موزه صندلی خود را در سر ریچارد خورد کند ولی خوشبختانه با دیدن ریچارد صندلی را پایین گذاشت و با لبخند مصنوعی صندلی را سر جایش گذاشت و پشت میز نشست.
_خب ، چی دارین برا فروش؟

ریچارد دست در کیفش کرد و یک کیسه که در اصل کیسه پر از خاک های میز کارش در وزارت بود را بر روی میز مدیر گذاشت.
مدیر در کیسه را باز کرد و با انبوهی از خاک ها مواجه شد.
_حالا این چی هست؟
_خاک
_خودم خب دارم میبینم،خاک چیه؟
_خودمم نمیدونم، خاک رسه یا خاک ماسس.
_ چه اتفاق تاریخی در این هست؟
_آها، این خاک متعلق به مرلین کبیره.
_مرلین تبدیل به خاک رس شده؟
_نمیدونم ، شایدم خاک ماسه باشه.
_از کجا میدونی اصلا مرلین مرده؟
_خب این خاکشه دیگه.

و این گونه بود که مدیر موزه فهمید با ریچارد سر و کله زدن کار بیهوده ای هست پس قبول کرد و ۱۰گالیون را به او داد.
_این که کمه.
_ چقدر می خوای تا دست از سر کچلم بکشی؟
_این اثر تاریخی ۴۰ گالیون ارزش داره.

مدیر مجبور شد پول را بده تا بیشتر از آن پخش را نخورده بود.
در همان هنگام تابلو نقاشی کریس که برای انتخابات کریس کشیده بود را از کیفش درآورد.

_این چجوری تو کیفت جا شده بود؟
_این یه کیف مخصوصه دیگه.
_خب این چی هست؟
_این یه تابلو نقاشی هنری و زیبا هست که مال یه قرن پیشه اسمش هم مونا چمبرزه که البته کریس لیزا هم صداش میکنن ، من دومی رو بیشتر میگم.
_یه مقدار شبیه وزیر نیست؟
_من که شباهتی درش نمیبینم، شاید هم احساس میکنین چون خیلی فکرشو میکنین.

مدیر ۲۰ گالیون را روی میز میگذارد.

_۲۰ گالیون؟جدی؟چرا ارزش ما هنرمندان درک نمیکنید؟
_چقدر می خوای؟
_۶۰ گالیون.

مدیر کم مانده بود چشم هایش از حدقه در بیاید و لی مجبور بود، کیسه ای را با ناراحتی و خساست از میزش روی میز گذاشت و گالیون های کمی مانده بود بخاطر همین شروع به گریه کردن کرد.
ریچارد نیز برای اینکه توانسته بود جنس های بنجلش را به مدیر موزه بدهد و ۱۰۰ گالیون کاسب شود بسیار خوشحال بود و از اتاق بیرون رفت.


ویرایش شده توسط ریچارد اسکای در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲ ۱۲:۰۹:۰۲
ویرایش شده توسط ریچارد اسکای در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲ ۱۲:۱۲:۱۱

شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور
تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.