هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶:۲۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#1
رابسورولاف VS بچه های محله ریونکلاو

پست سوم


سوت پایان بازی به صدا درآمده بود. طرفداران رابسورولاف شادمان از پیروزی تیمشان، درحال آمدن به وسط زمین بودند تا درکنار اعضای تیم باشند و این پیروزی غیرمنتظره و شگفت انگیز را جشن بگیرند. اعضای تیم ولی هیچ نشانی از شادی در چهره شان دیده نمیشد. شاید در بازی کوییدیچ پیروز شده بودند ولی بازی مرگ و زندگی برای آنان همچنان ادامه داشت.

کنت الاف اسنیچ را از شدت خشم و ناراحتی در دستش می‌فشرد. فکر می‌کرد با پیروزی در مسابقه، انتقام آتش زنه را از مرلین خواهد گرفت، ولی خیالی باطل بیش نبود. شعله های خشم و انتقام همچنان در درونش زبانه می‌کشید. بی توجه به جمعیتی که درحال آمدن به سمتش بودند، سوار جارویش شد و به طرف اسنیپ و بلاتریکس پرواز کرد. نباید یک لحظه را نیز از دست می‌دادند.

از دور به بلاتریکس و سپس به پاتریشیا که در بین طرفداران گیر افتاده بود اشاره کرد. بلاتریکس سریع به سمت پاتریشیا پرواز کرد. او را از میان خیل جمعیت بیرون کشید و برگشت. کنت الاف رو به اعضای تیم کرد و گفت:
_باید بقیه اعضا رو پیدا کنیم. رابستن بعد از برخورد با اسنیچ تقلبی ناپدید شد. هیچ ایده ای هم ندارم که ممکنه کجا رفته باشه.

بلاتریکس که برای نخستین بار میشد ناراحتی و نگرانی را در چشمانش دید رو به الاف گفت:
_بچه ناپدید شد! اون نور سفید لعنتی جلوی دید رو گرفت و بعدش دیگه بچه نبود. کریس هم بعد از اینکه بلاجر بهش خورد و سقوط کرد دیگه ازش خبر نداریم. ممکنه برای مداوا به سنت مانگو برده باشنش.

_پس منتظر چی هستیم؟ اولین ماموریت پیدا کردن کریسه.

پس از این جمله، همگی دست های یکدیگر را گرفتند و آپارات کردند.
***

راهروهای سنت مانگو شلوغ و پر از جادوگران و ساحره هایی بود که از این سو به آن سو می‌رفتند. عده ای برای مداوا و عده ای دیگر برای ملاقات عزیزان و دوستانشان آمده بودند، برای همین وقتی اعضای تیم رابسورولاف درست وسط سالن ظاهر شدند کسی متوجه آنها نشد یا شاید هم کسی اهمیتی نداد. همه در فکر مشکلات خود بودند.

الاف نگاهی به اطراف انداخت. سخت مشغول تصمیم گیری بود. نمیدانست کریس را به کدام بخش برده اند ولی میشد حدس زد. ضربه ی بلاجر احتمالا باعث شکستگی استخوانش شده بود. کنت رو به هم تیمی هایش کرد و گفت:
_ احتمال میدم که کریس در بخش ارتوپدی بستری باشه. کاری که می‌کنیم از این قراره. پاتریشیا تو یه جاروی پرنده گیر بیار و بیرون ساختمون منتظر باش. من و اسنیپ و بلاتریکس کریس رو پیدا می‌کنیم و من از پنجره‌ی اتاقش علامت میفرستم. تو میای و کریس رو با خودت میبری به خونه ی ریدل ها. ما خودمونو میرسونم.

_چشم کاپیتان!

پاتریشیا به سرعت دور شد و بقیه به سمت بخش ارتوپدی به راه افتادند.

یک ساعت بعد

-آروم بلندش کنین.

اسنیپ و الاف کریس را که سرش باندپیچی شده و بیهوش روی تخت بود، به آرامی بلند کرده و از پنجره روی جارو سوار کردند. پاتریشیا کریس را محکم گرفت تا از روی جارو سقوط نکند و سپس به سرعت دور شد. بلاتریکس گفت:
_باید از ارباب تقاضای کمک کنیم. حالا دیگه بازی نهایی رو بردیم و حتما ما رو بخشیدن.
_امیدوارم همینطور باشه.

اسنیپ و الاف همزمان این را گفتند و سپس از سنت مانگو خارج شدند تا به خانه ی ریدل ها آپارات کنند.

باران بند آمده بود ولی آسمان همچنان پوشیده از ابرهای تیره بود. انگار حتی آسمان هم با آنها سر جنگ داشت. الاف، بلاتریکس و اسنیپ در محوطه ی چمن کاری شده ی خانه ی ریدل ها ظاهر شدند و بدون فوت وقت به سمت خانه حرکت کردند. نزدیکتر شدند ولی با دیدن کریس و پاتریشیا که جلوی در نشسته بودند از تعجب خشکشان زد.

کریس به هوش آمده بود. جلوی در نشسته و سرش را بین دستانش گرفته بود. پاتریشیا نیز با حالتی عصبی مشغول قدم زدن بود و کلاغش روی شانه هایش نشسته بود و قارقار میکرد. با دیدن کنت الاف به سرعت به طرفش دوید و قبل از آنکه الاف بتواند چیزی بگوید با عجله گفت:
_کاپیتان! لرد سیاه اجازه ی ورود به خونه رو بهمون نداد. به نظر نمی‌رسید که هیچ کدوم از اعضای تیم رو بشناسن. حتی هیچکدوم از مرگ خوارهایی که اونجا بودن هم کریس رو نشناختن.

کریس جلو آمد و با چهره ای که بدبختی در آن موج میزد گفت:
_شرط میبندم کار مرلینه. اون حافظه ی ارباب و مرگخوارها رو پاک کرده.

بلاتریکس درحالی که شوکه شده بود با فریادی از سر خشم و ناراحتی به سرعت خود را جلوی خانه رساند و با مشت به آن کوبید. هوریس در را باز کرد.
_هی چه خبرته؟ تو دیگه کی هستی؟

بلاتریکس باورش نمیشد. یعنی حتی هوریس هم او را فراموش کرده بود؟! از شدت خشم چوبدستی اش را به سمت هوریس گرفت و فریاد زد:
_کروشیو.

هوریس روی زمین افتاد و مانند جانوری زخمی، از درد به خود پیچید. سپس به سرعت وارد خانه شد و هوریس را به حال خود رها کرد. چهره اش از خشم سرخ شده بود و به هر مرگخواری که سر راهش سبز میشد طلسمی روانه می‌کرد.

هم تیمی هایش نیز که به دنبالش می‌رفتند در محاصره ی تعدادی مرگخوار قرار گرفته بودند. ولی بلاتریکس به تنها کسی که فکر می‌کرد لرد سیاه بود. هنوز امید داشت. به سرعت گام هایش افزود. احساس می‌کرد نفسش بالا نمی‌آید. از وقتی که از خانه ی ریدل ها خارج شده بود دیگر دچار تنگی نفس نشده بود. به سختی این افکار را از ذهن خود بیرون راند. در این لحظه تنها چیزی که مهم بود ملاقات ارباب محبوبش بود.

دیگر مقابل اتاق لرد سیاه رسیده بود، بدون اینکه حتی در بزند دستگیره ی در را با شدت فشار داد و وارد شد. اتاق تاریک بود. تنها منبع نور، شعله های آتش بودند که در شومینه میرقصیدند. لرد سیاه مقابل شومینه نشسته و سایه اش با شمایلی مهیب روی دیوار افتاده بود. به نظر نمی‌رسید با حضور ناگهانی بلاتریکس در اتاق غافلگیر شده باشد. همچنان بی حرکت نشسته بود.

بلاتریکس با قلبی که دیوانه وار در سینه می‌تپید، قدمی به سمت لرد برداشت. لحظه ای مکث کرد و قدمی دیگر برداشت و قدمی دیگر... با هر قدم گلویش فشرده تر و تنفسش مشکل تر میشد. احساس می‌کرد سرش گیج می‌رود، ولی باید ادامه می‌داد. دیگر تقریبا نزدیک شده بود. دهانش را باز کرد و حروف به سختی از گلویش خارج شدند:
_اااا.... ررر... باااا... ب...

صدای فس فسی در گوشش پیچید و ناگهان دردی جانکاه مچ پایش را در برگرفت، در بدنش حرکت کرد و به مغزش رسید. تعادلش را از دست داد، به پشت روی زمین افتاد و آخرین چیزی که دید، سایه ی ماری غول پیکر روی سقف بود.

لرد سیاه به آرامی از روی صندلی برخاست و به طرف نجینی رفت. به آرامی نوازشش کرد و رو به بلاتریکس که با چهره ای کبود و چشمانی باز روی زمین افتاده و به او خیره شده بود گفت:
_زن با جرأتی بود، نجینی! اگه قبلا باهاش آشنا شده بودیم میتونستیم به عنوان مرگخوار محبوبمون انتخابش کنیم.
***

و دیگر پایان بازی فرا رسیده بود. اعضای تیم رابسورولاف با دست هایی بسته مقابل لرد سیاه زانو زده بودند. جسد بلاتریکس مقابلشان افتاده بود و هیچکدام قدرت انجام هیچ کاری را نداشتند. اسنیپ به بلاتریکس خیره شده بود. خاطره ی آن شب کذایی در ذهنش تداعی میشد. شبی که وارد خانه ی پاتر شده و لیلی را با چشمانی باز که مرگ در آن لانه کرده، یافته بود.

قطره اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر شد. به هم تیمی هایش نگاهی انداخت. هیچ امیدی در چهره شان دیده نمیشد. حتی در چشمان کنت الاف نیز، انتقام جایش را به ناامیدی و ترس داده بود.

به لرد سیاه نگاهی انداخت که درحال بالا بردن چوبدستی اش بود و همزمان لب هایش برای ادای وردی سیاه تکان می‌خورد. نوری سبز رنگ از نوک چوبدستی خارج شد و فضای تاریک اتاق را روشن کرد. و بازی تمام شده بود.
***

هوا بوی مرگ میداد. از آسمان مرگ می‌بارید و زمین نیز با مرگ پوشیده شده بود. به راستی که در این سیاره، خود مرگ حکمفرمایی می‌کرد. رابستن با لب هایی خشکیده و اندوهی بزرگ در سینه، به سختی رو به جلو قدم بر می‌داشت. مرگ بر روی چهره اش سایه انداخته بود ولی در چشمانش کورسویی از امید دیده می‌شد. شاید همین باعث شده بود که در تمام این مدت از پا نیوفتد. ولی دیگر توانی برایش باقی نمانده بود. پاهایش او را همراهی نمی‌کرد. به سختی روی زمین خشکیده سقوط کرد و آخرین کلمه را قبل از بیهوش شدن به زبان راند:
_بچه...!

و ناگهان با ضربه ی بلاجر بچه از شانه های رابستن جدا شد و درون تاریکی سقوط کرد.
_بچه.... بچهههههه

_بابا... باباااااا..... بابااااااااااا.......

صدای بچه واضح و واضح تر میشد. ناگهان رابستن با تکانی شدید بهوش آمد. روی زمینی خشکیده دراز کشیده و بچه درحال تکان دادنش بود. بچه با دیدن بهوش آمدن پدرش با خوشحالی فریاد زد:
_بابااا....

چشمانش از اشک خیس بود و لب هایش می‌خندید.
رابستن به سختی بلند شد و نشست و با ناباوری به بچه نگاه کرد.
_بچه، واقعا خودت هستن میشی؟ نکنه دارم خواب دیدن میشم....!

_بابا،خودم هستن میشم!

رابستن بچه را در آغوش می‌گیرد و اشک شوق از چشمان هردویشان سرازیر می‌شود.
_بابا، ما الان کجا هستن میشیم؟

رابستن از جایش برخاست، شروع به قدم زدن روی سطح خشکیده و ترک برداشته ی سیاره کرد. به اطرافش نگاهی انداخت. اینجا هیچ شباهتی به سیاره ی زمین نداشت. ساختمان ها و خانه های ویرانه و اسکلت هایی که در جای جای زمین افتاده بودند را از نظر گذراند. خانه هایی که شبیه به خانه ی پدری اش در سیرازو بودند و اسکلت هایی که شبیه او بودند.

و لحظه ای دیگر می‌توانست وجب به وجب این سیاره را به یاد آورد. سیاره ای که زمانی زادگاهش بود. سیاره ای که بیشتر لحظات زندگی اش را در آن گذرانده بود و اکنون به خرابه ای شباهت داشت. شوکه شده بود. ولی واقعیت داشت. با صدایی لرزان گفت:
_خونه...

بچه با تعجب گفت:
_باور شدنم نمیشه بابا...چه اتفاقی افتادن شده...؟!

رابستن که تمایلی به یادآوری اتفاقات تلخ گذشته نداشت، لبخندی زد و با صدایی که سعی می‌کرد امیدوارانه باشد گفت:
_مهم این بودن میشه که ما الان خونه هستن شدیم و باید از نو شروع کردن بشیم.

بچه که آشکارا متوجه حرف های پدر نشده بود، نگاهش را از پدر برگرفت و به نقطه ای در مقابلش اشاره کرد و گفت:
_بابا، اونا کی هستن میشن که دارن به سمت ما اومدن میشن؟

رابستن به نقطه ای که بچه اشاره می‌کرد نگاهی انداخت و قلبش، لبریز از سرور و امید شد. سیرازویی ها منقرض نشده بودند!







ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۱ ۲۳:۵۰:۰۴
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۱ ۲۳:۵۵:۱۹

زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶:۴۵ جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۹۸
#2
هالی پاف

سقوط
نویسنده و کارگردان: پاتریشیا وینتربورن

سکانس۱. شب. داخلی. اتاق
نمای اتاقی کوچک با یک در و یک پنجره، نیمه تاریک و تقریبا خالی از وسایل. پرده ی پنجره ی کوچک داخل اتاق کشیده شده است. تختی در گوشه ی اتاق قرار دارد و دختری روی آن دراز کشیده و به سقف خیره شده است.

جنازه‌ای پشت به دختر در گوشه‌ی دیگر اتاق به صورت روی زمین افتاده است و با حرکت دوربین به سمتش، ناله ای آرام و کوتاه میکند. زن صورتش را به سمت جنازه می‌چرخاند. لحظه ای به آن خیره میشود و سپس دوباره رو به سقف نگاه می‌کند. لحظه ای در آن حالت مانده و سپس برمی‌خیزد. قدمی به سمت جنازه برمیدارد. ناگهان مکث می‌کند.
- چند روزه که همونجا افتاده. اگه بوی گند تعفنش نبود، اهمیتی نمی‌دادم. این صداهایی که تازگیا ازش میاد هم بدجوری رو اعصابه. چرا یادم نیست از کی اینجا افتاده؟ یعنی امروز چندمین روز از چندمین ماهِ چندمین ساله؟

برمی‌گردد ، روی تخت می‌نشیند و به جنازه زل می‌زند .
***

سکانس۲. روز. خارجی. ورودی ساختمانی متروک
شش ماه قبل

کادر دوربین از بالا روی محوطه ای باز، ثابت است . سمت چپ و راست دیواری بلند کشیده شده و در سمت شمال و جنوب، پشت بام دو ساختمان دیده می‌شود. دوربین به آرامی حرکت کرده و پایین می آید و سپس با فاصله، پشت سر دختری شنل پوش که مقابل ساختمانی چندین طبقه و متروک ایستاده است، ثابت می‌ماند، به گونه‌ای که علاوه بر اندام دختر، ساختمان هم کاملا در کادر دوربین قرار گرفته است.

از شیشه‌های شکسته‌ی ساختمان و دیوارهایی که با گیاهان خودرو پوشیده شده، می‌شود فهمید که سالیان سال کسی آنجا زندگی نکرده است.
دختر پس از لحظاتی که به در ورودی ساختمان زل زده است، کلاه شنل را به آرامی روی سرش می‌گذارد به طوری که موهای بلند و سیاهش کاملا پوشیده میشود. چوبدستی‌اش را بیرون کشیده و وارد ساختمان می‌شود. [ما در این سکانس صورت دختر را نمی‌بینیم.]
***


سکانس۳.شب.داخلی.اتاق. ادامه ی سکانس۱.
دختر همچنان روی تخت نشسته و با چهره ای مضطرب به جسد خیره شده است. دوربین روی چشمان سیاه دختر زوم میشود. ناگهان انگار که چیز عجیبی دیده است، مردک چشمانش گشاد می‌شود.
***


سکانس۴. شب. داخلی. عمارت اربابی
افراد نقابدار و بی نقاب در اتاق نشیمن دور میز نشسته اند. زنی که موهای پرپشت و سیاهی دارد، درحال سخنرانی است.
_لازمه که این کار سریع تر انجام بشه. اگه میخواین افتخارِ داشتن علامت شوم نصیبتون بشه، باید شایستگی خودتون رو ثابت کنید.

[مردی از بین آن افراد بلند می‌شود تا سوالی بپرسد.]
_باید چند نفر از اون ها رو بکشیم؟

_هرچی بیشتر، بهتر!

دختر ساکت نشسته و در فکر فرو رفته است. پسر جوانی که کنارش نشسته است دم گوش دختر میگوید:
_چه ضیافتی بشه![نیشخند می‌زند] من که دیگه صبر ندارم تا اون گندزاده ها رو به درک بفرستم.

[دختر همچنان در فکر فرو رفته است و حرف های پسر را نمی‌شنود. پس از چند لحظه، تمام افراد بلند شده و از در خارج می‌شوند.]
***


سکانس۵. شب. خارجی. کوچه
نمایی از انتهای کوچه ای بن بست.
پس از چند ثانیه، صدای فریادی به گوش می‌رسد و به دنبال آن یک مرد و یک زن جوان با چهره هایی وحشت زده وارد کوچه شده و پشت سطل آشغال بزرگی مخفی می‌شوند. چند لحظه بعد دو مرد و یک دختر(که در سکانس های قبل حضور دارد) وارد کوچه میشوند. به آرامی پیش می آیند و نزدیک سطل آشغال متوقف می‌شوند. یکی از مردها دختر را صدا می‌زند.
_پاتریشیا! [به سطل اشاره می‌کند.] میخوای افتخارش رو داشته باشی؟

پاتریشیا سری به نشانه‌ی تایید تکان داده و به آرامی به سطل نزدیک می‌شود. مردی که پشت سطل مخفی شده ناگهان بیرون میپرد و چوبدستی را به طرف دختر نشانه رفته و فریاد میزند:
_استیوپفای!

پاتریشیا سریع تر عمل می‌کند و قبل از آنکه مرد ورد را کامل ادا کند فریاد میزند:
_آواداکاداورا!

طلسم سبز رنگ شلیک شده از چوبدستی پاتریشیا به چشم مرد اصابت کرده و موج طلسم او را کمی به عقب پرت می‌کند. زن که پشت سطل مخفی شده، ضجه‌ای سر داده، از پشت سطل بیرون می آید و بدون هیچ چوبدستی و سلاحی به سمت پاتریشیا حمله میکند.
هردو مرد پوزخندی می‌زنند. پاتریشیا طلسم مرگ را با خونسردی زیر لب زمزمه می‌کند و زن نیز به سرنوشت مرد دچار می‌شود. پاتریشیا از کنار دو مرد که درحال تحسینش هستند می‌گذرد و از کوچه بیرون می‌رود. مردها نیز به دنبالش می‌روند.

دوربین به آرامی حرکت می‌کند و بالای سر زن و مرد مرده لحظه ای ثابت می‌ماند و سپس تصویر سیاه می‌شود.
***


سکانس۶.روز.داخلی.ساختمان متروک. ادامه ی سکانس2

دو ماه بعد
داخل ساختمان متروکه، کثیف و پر از آشغال و وسایل کهنه است. پاتریشیا با چوبدستی اش آشغال های سر راهش را به کناری می‌راند و به آرامی و خونسرد پیش می‌رود. از پله‌های شکسته بالا می‌رود و وارد اولین واحد می‌شود، کسی آنجا نیست.

خارج می‌شود و وارد واحد بعدی می‌شود. پس از کمی جست و جو، به سمت در خروجی می‌رود که ناگهان صدای گریه ی کودکی به گوش میرسد .پاتریشیا چوبدستی را بالا می‌گیرد و به سمت اتاقی که صدا از آنجا آمده نزدیک و نزدیکتر می‌شود.

ناگهان زنی با چهره ای وحشت زده بیرون می آید. چوبدستی اش را به سمت پاتریشیا می‌گیرد ولی قبل از آنکه بتواند طلسمی روانه کند پاتریشیا او را خلع سلاح می‌کند.
_زود بگو بقیه کجان تا به جای شکنجه، سریع تر خلاصت کنم.

[زن سکوت می‌کند و با نفرت به پاتریشیا می‌نگرد. ناگهان صدای گریه ی کودکی از داخل کمد به گوش می‌رسد. زن و پاتریشیا لحظه‌ای به هم خیره می‌شوند و سپس زن به سمت کمد میدود ولی قبل از آنکه به کمد برسد پاتریشیا فریاد میزند:
_کروشیو

زن روی زمین می افتد و از درد به خود می‌پیچد. پاتریشیا به سمت کمد رفته و در را باز می‌کند. کودکی خردسال گوشه‌ی کمد نشسته است و گریه می‌کند. پاتریشیا طلسم شکنجه گر را متوقف کرده و بچه را بغل می‌گیرد. زن که همچنان از درد روی زمین به خود می‌پیچد به سختی خود را به سمت پاتریشیا می‌کشد و ضجه میزند:
_نه، التماست میکنم. با بچه‌م کاری نداشته باش. رحم کن!

پاتریشیا بدون توجه به التماس‌های زن، طلسم مرگ را با خونسردی ادا می‌کند و اتاق از درخشش نور سبز رنگ روشن می‌شود. پاتریشیا همراه با بچه از اتاق خارج شده و تصویر سیاه می‌شود.
***


سکانس۷.شب.داخلی.اتاق. ادامه ی سکانس1

دوربین جنازه را که به صورت روی زمین افتاده است، نشان می‌دهد.جنازه تکان می‌خورد، به آرامی برمی‌خیزد و سرش را به سمت دوربین می‌چرخاند. صورتش صاف است و هیچ اجزایی ندارد.

دوربین به سمت پاتریشیا می‌چرخد که با وحشت سرجایش میخکوب شده است. جنازه به آرامی به سمت پاتریشیا قدم برمی‌دارد. با هر قدم، جزئی از صورتش آشکار می‌شود. تا اینکه به چهره‌ی یک مرد درمی آید.
پاتریشیا همچنان سکوت کرده است و با وحشت به مرد می‌نگرد.

[مرد پوزخند میزند.]
_امیدوار بودم چیزی بیشتر از یه قیافه‌ی وحشت زده نصیبم بشه.

_ولی تو، م م م..

_ مرده بودم؟ چرا؟ چون تکون نمی‌خوردم؟ چرا فکر میکنی کسی که تکون نمیخوره، مرده؟ یعنی فکر میکنی خودت چون تکون میخوری، زنده ای؟

[پاتریشیا با حالتی عصبی می‌خندد و با خودش حرف میزند]
-اینهمه وقت که اینجا زندونی شدم دیوونه م کرده. آره، دیوونه شدم. دارم تو توهماتم با یه جنازه حرف میزنم.

_تو که نباید از یه جنازه بترسی. تو جنازه های زیادی دیدی. خیلی هاشون کار خودت بوده. یکیش خود من.

_تو کی هستی؟

_نگو که منو یادت نیست. لعنتی تو طلسم مرگ رو مستقیم شلیک کردی تو تخم چشمم.
نفس پاتریشیا از ترس بند می آید.

_پس یادت اومد. این یکی چی؟

چهره‌ی مرد تغییر می‌کند و تبدیل به چهره‌ی زنی می‌شود.
_منم باید یادت بندازم کی‌ام؟ چقدر حافظه ت ضعیف شده. [پوزخندی می‌زند] همونی ام که بچه شو دزدیدی.

چهره تغییر می‌کند و به چهره‌ی کودک درمی‌آید و گریه سر می‌دهد. دوباره تغییر می‌کند و هربار به شکل شخصی در می‌آید.
پاتریشیا روی زمین زانو می‌زند، چشمانش را می‌بندد و گوشهایش را می‌گیرد و فریاد می‌زند.
_بسه!بس کن! خواهش میکنم، تمومش کن.

چهره همچنان تغییر می‌کند و هربار به شکل یکی از افرادی که به دست پاتریشیا کشته شده‌اند در می‌آید و حرفی را که لحظه ای قبل از مرگ فریاد زده است تکرار می‌کند.

پاتریشیا تحملش را از دست میدهد.اشک هایش سرازیر می‌شود و فریاد میزند:
_خلاصم کن. منو بکش، منو بکش!

ناگهان دوباره چهره‌ی مرد اول ظاهر می‌شود و شروع به خنده ای ترسناک و بی وقفه می‌کند. پاتریشیا ناگهان برمیخیزد و به سمت جنازه خیز برمیدارد. در همین حین، در باز می‌شود و سه مرد داخل اتاق می آیند. یکی از آنها فریاد میزند:
_همونه. همون مرگخوار لعنتیه.[چوبدستی اش را به سمت پاتریشیا نشانه می‌رود.] آواداکاداورا.

نوری سبزرنگ اتاق را فرا می‌گیرد و پاتریشیا روی زمین می افتد. جنازه ناپدید شده است و چشمان باز پاتریشیا به جایی که قبلا جنازه ایستاده بود، خیره شده است. تصویر سیاه می‌شود و تیتراژ پایانی به نمایش درمی آید.





ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۹ ۲۲:۳۹:۲۶

زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶:۰۷ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸
#3
پاتریشیا وینتربورن VS جودی جک نایف

با صدای فریاد از خواب پریدم. کمی طول کشید تا بفهمم خودم فریاد زده بودم. هنوز برای رفتن به سر کار خیلی زود بود ولی نمیتوانستم دوباره بخوابم. ترس اینکه دوباره آن کابوس به سراغم بیاید، خواب را از چشمانم گرفته بود.

از تختخواب بیرون آمدم تا آبی به دست و صورتم بزنم. وارد توالت شدم و جلوی آینه ایستادم و به صورتم خیره شدم. اولش کمی ترسیدم چون انعکاس تصویرم روی آینه را نشناختم. بعدش خنده‌ام گرفت. نمیتوانستم به این چهره عادت کنم. این چهره‌ی غمگین و افسرده با لب و دماغ آویزان که بدبختی از آن می‌بارید. ولی چشمانم همان چشم‌ها بودند. آنها را نمیتوانستم بپوشانم و پشت چشم‌های ساختگی پنهان کنم. اهمیتی هم نداشت. دیگر کسی نبود که به چشم‌ها توجه کند. آن لبخند شیرین مصنوعی با دندان‌های مروارید گونه‌ی پشتش توجه هر نگاهی را به خود جلب می‌کرد.

گاهی فکر می‌کنم اگر این نقاب‌ها نبودند چه بلایی سر ما آدم‌ها می‌آمد؟ کاملا تنها می‌شدیم؛ و بیکار. هیچکس از فروشنده‌ای که بدبختی و زشتی از چهره‌اش می‌بارد جنس نمیخرد. هیچکس حتی عاشق همچین چهره‌ای هم نمیشود. مثل آن بدبخت‌های بدون نقاب که با چهره‌های کریه‌شان در خیابان‌ها و کوچه پس کوچه‌ها میخزند و در خرابه‌ها میخوابند.

اینجاست که نقاب‌ها به دادمان می‌رسند. تا ما را زیبا کنند. طوری که جنس‌هایمان فروش بروند، عاشق شویم و عاشقمان شوند و اینگونه زندگی خوب و راحتی داشته باشیم. نقاب من هم عالی بود. یک زندگی راحت با یک شغل خوب نصیبم کرده بود. حتی فکر از دست دادن این نقاب باعث می‌شد نفسم بند بیاید.

یاد کابوس لعنتی‌ام افتادم. در یک شهر ترسناک، بین آدم‌های بی نقاب گیر افتاده بودم. وحشتناک بود. همه‌شان میخواستند نقابم را به چنگ بیاورند. دوره‌ام کرده بودند. دست های چرک و کثیفشان به سمت نقابم دراز میشد. یکی از آن‌ها چنگ زد و نقاب را از روی صورتم کَند. همان لحظه از خواب پریده بودم. با اینکه تمامش یک کابوس لعنتی بود ولی باز هم این دلشوره رهایم نمی‌کرد. باید مطمئن می‌شدم که جایش امن است.

درحالی که داشتم رمز در گاوصندوق را باز می‌کردم از نگرانی و ترس، خیس عرق شده بودم. نکند سرجاش نباشد؟! تنها چند ثانیه طول کشید که شک‌م تبدیل به یقین شود. دنیا دور سرم چرخید و روی قالی پهن شده کف اتاق سقوط کردم. برای چند لحظه، بی حس بودم. مثل وقتی که صدمه‌ی جسمی بدی به آدم وارد شده باشد و در لحظات اول نتوانی آن درد جانفرسا را حس کنی ولی بعد به یکباره درد مثل موجودی وحشی و تشنه به خون چنان هجوم آورد که حتی قدرت فریاد زدن را از من گرفت.

اولین کاری که پس از بهوش آمدن کردم، فریادی از عمق وجود بود، جوری که پرده های گوشم را به لرزه انداخت. با هول و هراس دوباره گاو صندوق را چک کردم ولی نقابی نیافتم. نقاب نازنینم! دوباره با یادآوری خوابم و هجوم حقیقتی تلخ، نفسم بند آمد. خوابی در کار نبود. تمام این کابوس حقیقت داشت. شب هنگام که مست و تلو تلو خوران از کافه ای به سمت خانه می‌رفتم، بی‌نقاب‌های منفور نقابم را دزدیده بودند.

گشتن به دنبال نقاب خودم دیوانگی محض بود. تا الان حتما ذوب شده و به مایعی داغ برای ساختن نقابی نو تبدیل شده بود. ناامیدانه به نقاب فروشی‌های شهر سر می‌زدم ولی تنها تمسخر و اهانت بود که به دلیل بی‌نقاب بودن نصیبم می‌شد. هر فرد در کل زندگی‌اش تنها می‌توانست یک نقاب خریداری کند و اگر آن را از دست می‌داد تا ابد بی‌نقاب میشد.

هنوز یک نقاب فروشی بود که به آن سر نزده بودم. کورسوی امیدی در دلم روشن شد. وارد مغازه شدم، از بین انبوه نقاب‌هایی که روی دیوار نصب شده یا از سقف آویزان بودند به سرعت رد شدم. سعی می‌کردم به حفره‌های سیاه روی نقاب‌ها که می‌بایست جای چشم‌ها باشند، توجهی نکنم. احساس می‌کردم که با همان حفره‌های خالی، حرکاتم را نظاره می‌کنند. به پیشخوان رسیدم و از پیرمرد لاغر و موسفیدی که آشکارا صورت نقاب زده‌ی جوانش به اندام نحیف و خمیده‌اش نمی‌آمد، سراغ نقاب جدیدی را گرفتم. نگاهی به چهره‌ی ماتم زده‌ام انداخت، پوزخندی زد و با انگشت اشاره کرد که مغازه را ترک کنم. کورسوی امیدم به یکباره خاموش شد. به زانو افتادم و زجه زدم. التماسش کردم و ماجرای دزدیده شدن نقابم را میان هق‌هق‌های فروخورده‌ام شرح دادم. در کمال ناباوری، فروشنده ماجرای غم انگیز مرا باور کرد.

مقابل کارخانه‌ای بزرگ که آدرسش را پیرمرد نقاب فروش داده بود ایستاده بودم. فضای اطراف کارخانه که خیلی دور از شهر بود، دودی سیاه و بدبو احاطه کرده بود. دیوارهای کارخانه نیز به قدری سیاه و کثیف بود که گویی از ذغال ساخته شده بودند. داخل کارخانه نیز کثیف و بدبو بود. جلوتر رفتم و از متصدی بخش اطلاعات سراغ رئیس کارخانه را گرفتم. ماجرایم را شرح دادم و متصدی من را به سمت آسانسور بزرگی هدایت کرد.

آسانسور با سرعت زیادی به سمت بالا می‌رفت. پس از مدت زمانی که در نظرم بسیار طولانی آمد، بالاخره به بالاترین طبقه‌ی کارخانه رسیدیم. از آسانسور پیاده شدیم و متصدی مرا به سمت اتاقی با دری بزرگ و قرمز رنگ هدایت کرد و خود خارج شد و در را بست. اتاقی اعیانی بود. با دیوارپوش‌هایی به قرمزی در و چلچراغی باشکوه که مانند الماس می‌درخشید. روبه‌روی در، در آنسوی اتاق، شیشه‌ای بسیار بزرگ به جای دیوار وجود داشت، با منظره‌ای از دستگاه‌های غول‌پیکر و کارگرانی که مشغول بسته‌بندی نقاب‌ها بودند. روکش مبل‌ها از چرم قرمز بود و هنگامی که صدای بم مردانه‌ای مرا دعوت به نشستن کرد، به جرات می‌توانم بگویم که نرم‌تر و راحت‌تر از هر تختخوابی بود.

محو شکوه و زیبایی دکوراسیون اتاق بودم که مرد صندلی بزرگ چرخانش را به سمت من چرخاند و برای لحظاتی در سکوت کامل براندازم کرد. نقاب عجیبی به چهره داشت. شبیه هیچکدام از نقاب‌ها نبود. درواقع زشت‌ترین نقاب بود. مرد متوجه شد که به نقابش خیره شده‌ام و با خنده گفت:
-هنوز نقابم رو نزدم. من به عنوان رئیس کارخانه‌ی نقاب‌سازی، نقاب‌های زیادی برای خودم ساختم. اگه مایل باشی میتونم اونا رو نشونت بدم.

جوابی ندادم. اصلا جوابی نداشتم که بدهم.
مرد دستان استخوانی‌اش را بهم قفل کرد و روی میز چوبی بزرگ مقابلش گذاشت و کمی به سمت من خم شد و با صدایی آرام‌تر از قبل گفت:
_میدونم برای چی اینجا اومدی. من می‌شناسمت. درواقع تمام کسانی که از نقاب‌های من استفاده می‌کنن رو می‌شناسم. و همینطور می‌دونم چه بلایی سرت اومده. شاید تعجب کنی که خودم تو رو اینجا کشوندم. من نه تنها سازنده، بلکه فروشنده‌ی نقاب‌ها هم هستم.

از شدت تعجب به تته‌پته افتادم:
_ولی ... اون... اون فروشنده که...
بلافاصله یادم آمد که آن فروشنده و تمام فروشنده‌ها دیگر، نقاب به صورت داشتند. پس احتمال اینکه ادعای این مرد حقیقت داشته باشد زیاد بود. فرصت شگفت‌زده شدن نداشتم. بلافاصله ملتمسانه گفتم:
_پس می‌تونین یه نقاب به من بدین؟ حاضرم برای هزینه‌ش تمام زندگیم رو تقدیمتون کنم.التماستون می‌کنم.

برق عجیبی در چشم‌های از حدقه درآمده‌ی مرد درخشید. حرفم را در هوا قاپید و گفت:
_تمام زندگیت به درد من نمی‌خوره. ولی می‌تونی چیز دیگه‌ای در قبالش پرداخت کنی.
_هرچیزی که باشه.
_قلبت!

جا خوردم. من و من کنان گفتم:
_ولی... ولی بدون قلب که... آخه چجوری؟ چرا قلبم؟
_هزینه‌ش همینه. قلبت رو به من بده تا زیباترین نقاب رو بهت بدم. نقابی که باهاش بتونی همه‌ی نگاه‌ها رو به سمت خودت جلب کنی.

پیشنهاد وسوسه انگیزی بود. یک آن می‌خواستم بیخیال تمام احساساتم شوم. اصلا مگر عشق و عاطفه در این دنیا چه ارزشی داشت؟! چه کسی به آن بها می‌داد؟! با این نقاب می‌توانستم محبوب‌ترین انسان این دنیا باشم. هرچه می‌خواستم را به راحتی به دست می‌آوردم. نداشتن قلب از نداشتن نقاب بهتر بود.

لحظه‌ای تصور کردم که من نیز مانند آن موجودات بی‌نقاب در خیابان‌ها بی‌هدف به این سو و آن‌سو می‌روم. حتی تصورش نیز برایم ناممکن بود. ولی صورت همسر و فرزندم مدام جلوی چشمانم می‌آمد. بدون قلب نمی‌توانستم به آن‌‌ها عشق بورزم.

به صورت نقاب‌ساز نگاه کردم. به چشمان بی‌احساسش خیره شدم. آن چشم‌ها نیز با تمام چشم‌هایی که دیده بودم متفاوت بود. گویی به چشمان خود شیطان نگاه می‌کردم. می‌توانستم شرط ببندم که قلبی در سینه ندارد. دوباره جمله‌اش به یادم آمد:« خودم تو رو اینجا کشوندم! »
ناگهان احساس کردم که داخل جهنم هستم. رنگ قرمز دکوراسیون اتاق مانند شعله‌های جهنم بود و چلچراغ آویزان از سقف، مانند گدازه‌ای بود که هرلحظه امکان سقوط و نابود کردن کل کارخانه را داشت. قلبم به شدت در سینه می‌تپید. گویی التماس می‌کرد که به دستان استخوانی نقاب‌ساز نسپارمش. از پشت شیشه به چهره‌ی کارگرانی که بی‌وقفه درحال بسته‌بندی بودند نگاه کردم. از چهره‌های خشک و چشمان بی‌احساسشان می‌شد فهمید که قلب ندارند. خودم را جای آنان تصور کردم. تبدیل به رباتی شده بودم که فقط میتوانست کار کند. دیگر نه از عشق به همسر و فرزند خبری بود نه لذت از زندگی. رو به نقاب‌ساز گفتم:
_ نقاب رو نمی‌خوام چون هزینه‌ی گزافی داره و من نمی‌تونم پرداختش کنم.

برخواستم و به سمت در رفتم. نقاب‌ساز فریاد زد:
_ پس تصمیمت اینه؟ که بشی یکی از همون بدبخت‌های بدون‌نقاب؟

بدون هیچ جوابی از اتاق خارج شدم و در رو بستم.
خیابان‌ها مملوء از بی‌نقاب‌هایی بود که باهم صحبت می‌کردند. قدم می‌زدند و زندگی می‌کردند. دیگر چهره‌هایشان زشت و ترسناک به نظر نمی‌آمد. چقدر زیبا و شجاع بودند. آن‌ها قلب داشتند!


ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۴ ۲۳:۴۰:۰۰

زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: یک سوال مطرح شده، متناسب با هر یک از گروههای هاگوارتز به آن جواب دهید
پیام زده شده در: ۱۳:۴۵:۴۴ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#4
1.به کدام یک از خصوصیات خودتان افتخار میکنید:
الف)اصالتتون
ب)خوشبینی تون
ج)هوش و ذکاوتتون
د)مهربانیتون

۲.در صورت تکرار قصه ی سه برادر کدام یک را انتخاب می کردید:
الف)سنگ زندگانی
ب)شنل نامرئی
ج)ابرچوبدستی
د)دانش پس از مرگ

۳.از بین اشیا صندوق جادویی کدام را برمیدارید:
الف)کلید طلایی
ب)بطری زیبا و خالی
ج)کتاب نقره ای
د)شمیشر جواهر نشان

۴.هنگام عبور از پل با دوستان صمیمیتون غولی اجازه ی عبور نمیدهد آنگاه شما چه میکنید:
الف)تسلیم شدن و تعظیم کردن بدون هیچ جنگ و خونریزی
ب)پاسخ به معمای غول برای عبور
ج)داوطلب شدن برای مبارزه
د)عبور از پل دیگر که پس از عبور شما خواهد شکست

۵.از جادو برای چه استفاده میکنید:
الف)به دست آوردن قدرت
ب)در راه پیشرفت
ج)راحتی و آسایش
د)محبت و کمک به دیگران

۶.در برابر چه چیزی کمترین مقاومت را دارید:
الف)جهالت
ب)خواری
ج)گرسنگی
د)تنهایی

۷.از چهار جام کدام را مینوشید:
الف)جام پر از مایع خونی رنگ
ب)جام پر از مایع نقره ای رنگ
ج)جام پر از مایع شفاف یا بیرنگ
د)جام پر از مایع طلایی رنگ

۸.کدام را مورد دوست دارید قبل از بقیه مطالعه کنید:
الف)غول
ب)سانتور
ج)دیوانه ساز
د)انسان

۹.به کدام جادو علاقه خاصی دارید:
الف)جادوی سفید
ب)جادوی خاکستری
ج)جادوی سیاه
د)همه ی موارد

۱۰.از چه حادثه ای بیشتر می ترسید:
الف)از بین رفتن گنجینه ی دانشتان
ب)شکستن چوبدستیتان
ج)از بین رفتن کل زحماتتان
د)مرگ یکی از دوستانتان


زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۳:۱۶:۳۲ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#5
1-هرگونه سابقه عضويت قبلي در هر يک از گروه هاي مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهيد.
من، پاتریشیا وینتربورن، به ریش مرلین قسم یاد میکنم که تاکنون در هیچ گروه و جناحی، فعالیت نداشته و ندارم.

2-به نظر شما مهم ترين تفاوت ميان دو شخصيت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چيست؟
تظاهر کردن! دامبلدور سعی بر پوشش گذاشتن بر گذشته ی تاریک و کثیف خود دارد. تظاهر بر پاک بودن و ادعای خیرخواهی برای جامعه ی جادوگری، دامبلدور را به جادوگری محبوب بین جادوگران ظاهربین تبدیل کرده است.
ولی در مقابل، لرد سیاه با آن عظمت و شکوه، همیشه هدفش روشن و معلوم بوده است و تظاهر و فریب در کارش نیست.

3-مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟
جاه طلبی برای من همین بس که در خدمت لرد سیاه کبیر باشم.

4-به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.
به راستی که برای محفلیان چه لقبی بهتر از فریب خوردگان می توان برگزید؟!

5- به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟
اولین قدم، جلوگیری از تکثیر و ازدیاد سرسام آور آنان، با استفاده از روش های معمول و حتی غیر معمول می باشد.
در قدم بعدی، می توان با طلسم پتریفیکوس توتالوس، اقدام به خشک کردن آنان نمود و در مواقع نیاز، طلسم را باطل کرد و سپس دوباره خشک نموده و در زیرزمین خانه با شرایط مناسب نگهداری کرد.

٦-بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟
استفاده از طلسم کاربردی آواداکاداورا.
امید دارم که پس از پذیرفته شدن در جمع مرگخواران گرامی، روش های نوین را از آنان فرا خواهم گرفت.

7-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟
رفتاری که یک خدمتگذار در مقابل یک پرنسس می تواند داشته باشد.

8-به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟
من قضاوتی در مورد ظاهر لرد سیاه نخواهم کرد. ولی اگر اصرار بر ارائه ی نظر من هست، باید بگویم که زیبایی باطن بر زیبایی ظاهر جناب لرد تاثیر گذاشته است. و زیبایی در نظر من، به داشتن مو و بینی و.... نمی باشد.

9-یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.
بافت جوراب برای اعضای محفل. زیرا سیر کردن شکم ویزلی ها، ضربه‌ی مالی شدیدی بر محفلی ها وارد کرده که در نتیجه، توانایی خرید لباس در میان آنان کاهش پیدا کرده است.

پاتریشیا
اینجانب بلاتریکس لسترنج به ردای لرد‌سیاه قسم یاد می کنم که قسم یادکرده‌ی شما را پذیرفته و باور کنم.

ببینین، خیلی زوده. فعالیتتون کمه! اما شما پتانسیلش رو دارین. می‌دونم می‌تونین خیلی بهتر باشین. پس... کمی بیشتر فعالیت کنین. نقد بخواین. بیشتر بنویسین و بیشتر بخونین. خوندن پست‌ها خیلی کمک می‌کنه بهتون.
دفعه دیگه که اومدین اینجا، لازم به پر کردن فرم نیست. کافیه بگین قصد عضویت دارین.

موفق باشید.


ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۱۳:۲۱:۳۷
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۳۰ ۱۹:۱۱:۲۷
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۳۰ ۱۹:۱۴:۵۹

زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۰:۵۵:۵۲ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸
#6
درود.

من سه روزه که تو چت باکس ثبت نام کردم، ایمیل تایید هم اومد ولی همچنان نمیتونم وارد بشم. لطفا اگه هنوز ورودم تایید نشده، تایید بفرمایید.

سپاس بیکران


زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: عضویت در کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸:۳۵ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
#7
منم تمایل خودمو به عضویت تو تیم اعلام میکنم.


زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجله شايعه سازی!
پیام زده شده در: ۱:۳۲:۵۵ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
#8
افزایش قیمت جاروهای نیمبوس2000! شایعه یا واقعیت؟!
طبق شایعاتی که این روزها در بین مردم و جامعه ی جادوگری در جریان است، قیمت جاروهای نیمبوس2000 افزایش سرسام آوری پیدا خواهد کرد. روزنامه ی پیام امروز در خبری که امروز به چاپ رسانده است، صحت این خبر را تاکید کرد و دلیل این افزایش قیمت بی سابقه را بالا رفتن قیمت گالیون در بازار ارز دانست.

مدیر کارخانه ی جاروسازی نیمبوس سازان هزاره ی سوم، طی مصاحبه ای با این روزنامه، اعلام کرد که مردم نگران نباشند و قیمت ها در چند روز آتی به وضعیت سابق بازخواهند گشت.

بشتابید! بشتابید!
پیش فروش نیمبوس2000. هزار گالیون زیر قیمت بازار! شهروندان عزیز می‌توانند برای ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر به نمایندگی های نیمبوس سازان هزاره ی سوم، در نزدیکی محل سکونت خود مراجعه کنند.


زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اگه کلاه گروه بندی رو سرتون بگذارن تو کدوم گروه می افتید؟ چرا؟
پیام زده شده در: ۰:۵۴:۳۹ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
#9
واسه من یکی که باید یه گروه جدید بسازن، از بس که هیچکدوم از ویژگی های این چهارتا گروه رو ندارم
یذره وفاداری به دوستان دارم یذره هم صداقت. حالا دیگه ریش و قیچی دست کلاه گروه‌بندیه. هر گروهی امر کنه، با کله میرم


زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۰:۳۱:۱۲ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
#10
بوی دود و سوخت قطار داشت خفه م می‌کرد. آلوا مثل همیشه رو شونم نشسته بود و صدای قارقارش رو اعصاب بود. دلم نمیومد بندازمش تو قفس. کلاغ بیچاره حق داشت. اونم مثل من از بوی دود بیزار بود.

ردای مسخره ای که مامانم به زور تنم کرده، پوستمو به خارش انداخته بود. کاش میشد زودتر سوار قطار میشدم و خودمو از شر ش خلاص میکردم. سعی کردم قدمهام رو سریعتر بردارم ولی این حرکت از چشم مادرم دور نموند. تشری بهم زد و گفت:
_پاتریشیا! توی یک ساعت گذشته، این دفعه پنجمه که دارم بهت تذکر میدم. تو یه دختر اشراف زاده ای. باید آروم و با متانت قدم برداری.

حرصم گرفته بود. دلم می‌خواست ردا رو همونجا دربیارم و بپرم روش و اونقد لگدش کنم تا با آسفالت یکی بشه، بعد با تمام سرعتم بدوم سمت قطار و همونجور که با کفش های پاشنه بلندش سعی میکنه آروم و بامتانت! خودشو بهم برسونه، از پشت پنجره ی قطار واسش زبون دراز کنم.

سوت گوشخراش قطار، اجازه ی خیالپردازی بیشتر رو بهم نداد و دوباره مادرم بود که تقریبا داشت منو به طرف درب قطار پرتاب می‌کرد و همزمان با صدای جیغ مانندی که از صدای قطار هم گوشخراش تر بود میگفت:
_پاتریشیا! عجله کن. قطار داره راه میوفته. الان وقت خیالبافی نیست. حواستو جمع کن.

تو دلم گفتم: چشم قربان! امر، امر شماست. اختیار زندگیم که دست خودتون بوده.اصلا اختیار جونمم دست شما!

بعد از اینکه تا داخل کوپه باهام اومد و مطمئن شد که چیزی اونجا نیست تا گازم بگیره، بالاخره راضی شد که بره. قطار به راه افتاد و من مثل زندانی ای که چشم زندانبان رو دور دیده باشه، ردا رو از تنم کندم و روی تخت ولو شدم.

سرسرای هاگوارتز باشکوه بود. یک آن، فراموش کردم که به عنوان دانش آموز وارد این مدرسه شدم. حس کودکی رو داشتم که بعد از سالها دوری از خانه، بالاخره برگشته بود.
صدای سالخورده و اطمینان بخشی رشته ی افکارم رو پاره کرد:
_و حالا مراسم گروه‌بندی دانش آموزان جدید رو شروع میکنیم.

وای، نه! چرا فکر میکردم هیچوقت قرار نیست به این مرحله برسم و قرار نیست واسه من اتفاق بیوفته؟! علاقه ای به همگروه شدن با هیچکدوم از این دانش آموزا رو نداشتم. زیادی خوش و خرم بودن!

_نفر بعدی، پاتریشیا وینتربورن!

پاهام داشتن منو به سمت قتلگاه میبردن. روی صندلی کهنه نشستم و آروم از صندلی بابت اینکه مجبوره وزنمو تحمل کنه عذرخواهی کردم. کلاه گروه‌بندی که بوی کهنگی میداد تلپی روی سرم افتاد و تا روی چشمام پایین اومد. چند لحظه گذشت و میتونستم حس کنم کلاه داره اون تو دنبال چیزی میگرده که منو به یکی از گروه ها ربط بده. کارش رو زیادی طول داد. سکوت جمعیت کرکننده بود. با حالتی عصبی، زیرلب گفتم: اسلیترین!

کلاه هم انگار منتظر پیشنهاد من بود تا از عذاب گروه‌بندی من خلاص بشه؛ بلافاصله فریاد زد: اسلیترین!

موقع پایین آمدن از پله ها، حس رضایت عجیبی داشتم که هیچ ربطی به تشویق و خوش آمدگویی همگروه هایم نداشت. شاید حس غرور بود، غرور همگروه شدن با لرد سیاه!



ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۹ ۰:۳۴:۵۳
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۹ ۰:۳۵:۴۵

زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.