هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹:۵۰ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
#1
سلام بلا...خوبی بلا؟...چطوری بلا؟...سلام روح ارباب...خوبید روح ارباب؟...چطورید روح ارباب؟

خواستم بیام بازم شانسمو امتحان کنم...
دست اربابم دارم...یعنی چیز...ارباب قرار بود دست منو بگیره و پیش شما وساطت کنه...قبل رفتنشون البته...


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۶ ۱۵:۵۴:۰۰

شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۸:۱۴:۵۹ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
#2
_بععع...نههه...نمیتونم استاد...
_چرا نمیتونی؟ بیا بریم یه گپی بزنیم.
_نه استاااد...من الان دچار افسردگی قبل از کنکور و افسردگی بعد از کنکور و افسردگی قبل اومدن جوابها، افسردگی بعد از اومدن جوابها، افسردگی قبل از اومدن جواب دانشگاه و افسردگی بعد از اومدن جواب دانشگاه شدم...

فنریر پوکر شد...چند روزی را پوکر ماند.
_مگه شما دانشگاه دارید؟
_من نمیدونم استاد...من که نمیام...برم برای ثبت نام.
_ثبت نام کجا؟
_دانشگاه دیگه...
_

گری بک روبه گوسفندان دیگر برگشت:
_خب...شما ها چی؟...اااا...چی شده؟ چرا سیگار می کشید؟
_ما افسرده شدیم استاد...
_فشار زندگی خیلی تاثیر داره استاد...
_
_استاااااااااد...

صدای گوسفند مونثی همهمه ی اطراف را شکست.
_بله؟
_به من نمره نمیدید استاااااد؟...
_من؟...کی؟...این که کنکور بود...چی نه منظورم اینه که...بیا بریم پشت درختا در مورد نمرت بحث کنیم.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۵ ۱۸:۳۳:۱۱

شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس


پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۶:۲۳:۱۴ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
#3
- اگه اینو به دورا بگیم که دق می کنه...

ماتیلدا کتاب قصه ای قطور را محکم به هم کوبید.
- خب... بهش نمی گیم... خودمون می ریم و نجاتشون می دیم... معلوم نیست تا الان چندتاشون خورده شدن!

سدریک بار دیگر نقشه ی کتاب را بررسی کرد:
- سرزمین لباس خواران... کوچه ی لباس خوار... طبقه ی ... هی! صبر کنین ببینم، اصلا از کجا معلوم لباسا رفتن اونجا...
- سد... اینجا نوشته هر سال یه مقدار لباسو می فرستن اینجا تا لباس خوارا شورش نکنن و نیان تو دنیای ما... حالا یه نامه اومده و میگه لباسای شما رفته اونجا... باید بریم و لباسای دورا رو پس بگیریم.

کتابخانه دیاگون

هافلی ها در کتابخانه نشسته و به دنبال راه حلی برای یافتن لباس های دورا بودند.
اگلانتاین پیپش را روشن کرد و به فکر فرو رفت:
- می تونیم شنا کنیم...
- به کجا؟
- آقای محترم توی کتابخونه حق پیپ کشیدن ندارید!

خانم مسنی با عصبانیت به پافت تذکر داد، اما او توجهی نکرد و جواب سوال آملیا را داد:
- به... به... سرزمین آدمخوارا...
-
- آقای محترم توی کتابخونه حق پیپ کشیدن ندارید!

اگلانتاین باز هم توجهی نکرد و ایده ی دیگری داد:
- می تونیم پرواز کنیم...
- به کجا؟
- آقای محترم توی کتابخونه حق پیپ کشیدن ندارید!

گویا خانم مسن ضبط سوتی بود که روی تکرار گذاشته شده بود... اما باز هم کسی به او توجهی نکرد.
- آملیا... تو چرا گیج می زنی؟ به سرزمین آدمخوارا دیگ...

اگلانتاین نتوانست حرفش را تمام کند چون خانم مسن بقه ی لباسش پرده اش را گرفته و به بیرون کتابخانه، کنار گربه ی ماتیلدا پرتاب کرده بود.
- میووو...
- بمیر گربه ی احمق!


شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس


پاسخ به: ردا فروشي دیاگون (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶:۳۷ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸
#4
_چرا این جوری نگامون میکنن؟
_نمیدونم...چیز عجیبی داریم؟

هافلی ها در خیابان های اطراف سرک می کشیدند و از ترس دورا، دنبال لباس بنفش رنگش می گشتند.
_...لباس ندارن...لباس...
_اااا...قانون لباس پوشیدن برداشته شده؟...چرا به ما زودتر نگفتن؟

سدریک با تعجب به مردم زل زننده نگاه می کرد و چند ثانیه طول کشید تا متوجه حرف آنها شد.

                     ************

_این...این...پردهه منو به خارش می اندازه...
_حداقل از زیرانداز من که بهتره...
_باید برگردیم مغازه...این سفره خیلی ...باید لباس های درست و حسابی بپوشیم...
_ولی من هنوز لباس بنفشمو پیدا نکردم...

اگلانتاین در حالی که ملحفه ای دور خودش پیچیده بود، رو به گربه ی ماتیلدا فریاد می کشید:
_لباسشو پس بده...بدو...بالا بیار...بزار نفس راحت بکشیم ...اه...اصلا بمیر...

ماتیلدا هم که مثل جنگلی ها با شاخ و برگ استتار کرده بود، به سمت مغازه پیش رفت و تشر زد:
_راحتش بزار اگلی...لباسامون غیب شده ...شاید لباسه دورا هم....نه...بیایید بریم مغازه رو چک کنیم.


شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۱۸:۴۳:۰۴ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#5
زرپاف:رابسورولاف

پست دوم***

پرتوهای نور خورشید از بین شاخه های درختان جنگل های آمازون می گذشتند و خبر از طلوع آفتاب می دادند.
_هیس...ساکت...
_یه سوال؟
_بله؟
_چرا ما داریم آروم حرف می زنیم؟
_چون ساعت 6 صبحه و هیچ کس نباید بیدار بشه...خب...حالا ما می خواییم بریم و...
_یه سوال؟
_بلهه؟

_چرا ما داریم آروم حرف...
_ساکتتت...راه بیفتید.

گروه خبرنگارها پاورچین پاورچین از راهروها می گذشتند تا به دنبال دوستان گمشدشان بگردند.
نسیم ملایم بهاری از لباس های نازکشان گذشت و تنشان را به لرزه انداخت.

رهبر گروه که با دستش سایه بانی درست کرده بود تا به دور دست نگاهی بیندازد با صدای آرامی شروع به صحبت کرد:
_خب...حالا به غرب...
_یه سوال؟
_بله؟
_چرا حالا که ما از اردوگاه بیرون اومدیم داری آروم حرف میزنی؟

ریش سفید جمع مجبور به پادرمیانی شد تا رهبر گروه درختی را در حلق سوال کننده فرو نکند.
 وقتی قائله خوابانده شد خبرنگاران به سمت غرب حرکت کردند تا شاید نشانه هایی بیابند.

چند ساعت بعد:

_میدونید؟ ما صبحونه نخوردیم...هنوز ناهارم نخوردیم و من دیگه دارم از دست میرم.
_منم همین طور...گشنمه.
_خیلی خب...خیلی خب. به همین زودی خودتونو باختید؟

آفتاب طلوع کرده، در بالاترین قسمت آسمان رفته  و خبرنگاران هنوز هیچ چیز به دست نیاورده بودند...و خب، چیز هایی را هم از دست داده بودند؛ مثلا راه خانه...هیچکس به این موضوع اشاره نمی کرد اما هیچ کدام نمی دانستند به کدام طرف رفته و از کدام طرف باید برگردند.

هوا گرم و ملال آور شده بود...دیگر کسی حوصله ی راه رفتن نداشت.
_میدونید؟ ما نه صبحونه...
_بس کن...همین جا اطراق می کنیم...برید چوب بیارید.

گروهی از خبرنگاران داوطلب شدند تا برای یافتن  هیزم بروند و گروهی دیگر به دنبال میوه و حیواناتی رفتند تا چیزی برای شام بیابند.
_آهاا...اینم خرگوش...شاتوت و...هی پس هیزماتون کو؟
_خب راستش...ما...اینا...پیداشون کردیم.

جسد هایی قدیمی به پشت روی زمین افتاده بودند...جسد هایی آشنا.

فلش بک:

_پاشید دیگه...بریم تمرین کنیم...مثلا امروز مسابقه داریما.

دورا ویلیامز روی تخت نرمش نشسته و با چهره ای مشتاق به هافلی ها زل زده بود.
زرپافی های خواب آلود، تلوتلو خوران در راهرو ها پیش می رفتند تا برای آخرین بار، قبل از مسابقه شان تمرین کنند.

هافلپافی ها روی جارو در آسمان بالا و پایین می رفتند و گاه و بیگاه فریادهایی از سر خوشحالی و یا عصبانیت می کشیدند.
_اه...بدو سدریک...بگیرش.
_اگلانتاین...توپ کنارته.

بلاتریکس لسترنج روی تختش دراز کشیده و سرش را میان دو دستش گرفته بود؛ فریاد زرپافی ها مانع به خواب رفتنش می شد.
_هی...دیگه کافیه...بیایید پایین ببینم.
_داریم تمرین می کنیم.
_مگه قانون جدیدو نشنیدین؟
_قانون؟
_...آره دیگه...این که...این که روز مسابقه کسی حق تمرین نداره.

ماتیلدا زیرلب غرغر کنان به سمت خوابگاه پیش می رفت:
_روز مسابقه حق تمرین نداریم؟ مطمئنم همین الان از خودش در آورد.
_هی...شنیدم چی گفتی...کروشیو.

_بیخودی زود بیدار شدیم...الان من تو رخت خواب...
_ساکت سدریک...
_بالاخره یکی ساکتت کرد.
_نه جدی اگلا...ی صدایی می شنوم.

دورا درست می گفت، صدای پچ پچ و قدم های کسی از پیچ راهرو به گوش می رسید.
_خبرنگاران...یعنی این وقت صبح کجا میرن؟

زرپافی ها به دنبال خبرنگاران پیش رفتند، هرچه که بود، کنجکاوی هافلپافی ها را به ارث برده بودند...اما وقتی چندین ساعت از پیاده رویشان گذشته بود، دیگر تصمیم گرفته بودند برگردند.

پایان فلش بک:


_هی...اونا جسدن...جسد های...مرده؟
_جسد مرده؟ چشم بسته غیب گفتی.
_آهای...چی اونجاست؟...

ماتیلدا از پشت درخت ها بیرون آمده و به سمت خبرنگارها پیش می رفت.
_اونا کین؟ شما کشتیدشون؟
_ماتیلدا...برگرد عقب...دختره ی احمق.

خبرنگارها هل کرده بودند:
_شما از کجا پیداتون شد؟ مارو تقیب می کردید؟
_خب...خب...گوش کنید. بیایید بشینید اینجا...

زرپافی ها درحالی که کباب تمشکشان را می خوردند، دور آتش نشسته و به توضیح رهبر گروه گوش می کردند:
_یعنی شما برای گزارش کویدیچ نیومدید؟ اومدید تا دوستاتونو پیدا کنید و...و...
_زندشون کنیم.
_اما...آخه...چجوری؟
_خودت دیروز گفتی دورا...رود آمازون.

_من که هنوزم میگم این کار درست نیست.
_سد، بیخیال...بزار ببینیم بعدش چی میشه.

زنده کردن خبرنگارها یک طرف و آوردن آنها به کوه ها یک طرف...اما خب بالاخره به رود آمازون رسیده بودند.
_عمقش خیلی زیاده...غرق نشن.
_الانشم مردن ...خب بندازیمشون توش.
_نه...نه. بابا بزرگ می گفت اگه فقط پاشنه های پاشون به آب بخوره بسه...مثل اینکه رود ها بعد اینکه آشیل پاشنش نرفته تو آب عقده ای شدن.

آنقدر مشغول کارشان شده بودند که متوجه گذشت زمان نمی شدند...اگر تا یک ساعت دیگر در ورزشگاه حاضر نمی شدند، از دوره ی مسابقات حذف می شدند.
_اینم آخریش...تموم شدن.
_الان چیکارشون کنیم؟...چرا زنده نمیشن؟

_شاید باید یکی، دو ساعت صبر کنیم...
_ولی ما وقت نداریم...بازی تا چهل دیقه ی دیگه شروع میشه... باید بریم...


شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵:۴۰ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۸
#6
_تف...تف به این شانس...تف به این زندگی...تف.

هکتور در حالی که زمین و زمان را به رگبار می بست، ظرف سوپ را بالای سرش گرفته و در حال آپارات به خانه ی ریدل ها بود.

_...یا مرلین...یا زیر شلواری مرلین...یا جد السادات مر...
_کریس آروم باش...منم.

کریس درحالی سعی داشت چاقویش را تیز و هویج های پلاسیده ی روی پیشخان را خورد کند، فریاد زنان چاقو را جلوی رویش تکان می داد و سعی می کرد از خود دفاع کند.
_هکتور؟...بچه ی ابله...کجا بودی؟ مثلا رفته بودی پیاز بخری؟ اون چیه دستت؟

هکتور ویبره زنان ظرف سوپ نیمه خالی را بلند کرد و گفت:
_بس می کنی یا معجون بس کردن بریزم تو حلقت؟ اینم سوپ. یه ذره کمه ولی خب کار سازه دیگه.


شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۹:۴۲:۵۸ شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸
#7
_قورت...

پیتزا فروش رو به روی لرد پشت میزی نشسته و نجینی در حالی که روی میز چمباته زده بود، با عشق به مرد نگاه می کرد.
_اسم؟...
_اکبر...
_فامیل؟...
_اکبری؟...
_میوه؟...
_پاپا...اسم فامیل فس می کنید؟

لرد صدایش را صاف کرد و نجینی را نادیده گرفت.
_خب مردک...قصدت از دخول به خونه ی گانت ها چیه؟
_قصد؟ دخول؟ منو به زور آوردن اینجا.
_کی تو رو آورد اینجا؟
_یه دختر عجیب غریب.
_تاتسو پاپا.

لبخند عجیب و ترسناکی بر لبان لرد نشست:
_گفتی تاتسویا می خواست از مدیریت خونه ی ریدل ها شونه خالی کنه؟
_اوهوم پاپا.
_به اون بگو بیاد اینجا.

_با من کاری داشتین ارباب؟
_تو قصد ازدواج داری تاتسو؟


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۹ ۱۹:۴۷:۳۱

شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰:۵۱ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#8
زرپاف : WWA


پست سوم*


_گللل...گل برای WWA..حالا بازی 90_70 به نفع اون هاست.

صدای فریاد ناشی از خوشحالی غول ها، دیوار های ورزشگاه را به لرزه می انداخت.
نه بلاتریکس و نه هیچکس دیگری، نمی توانست کنترل آن ها را به دست بگیرد.

"اون دوست ماتیلدا که نمی شناسیدش" و اگلانتاین، اعضای تیم حریف را رها و بازدارنده هارا به طرف غول ها پرتاب و سعی می کردند جانشان را نجات دهند.
_بمیرید...غول های احمق...بمیر...بمیر.

حتی فریاد های اگلانتاین هم کمکی به حال زرپافی ها نمی کرد.
دورا هم که حالا روحیاتش کاملا تغییر کرده بود. دیگر از آن دختر لوس و نگران خبری نبود.
موهای کوتاهش، آرامش درون صورتش و نگاه سر سختش، نشان دهنده ی تغییراتی بود.

روباه نارنجی رنگ بالا و پایین می پرید و سعی می کرد از زیر سنگ هایی که غول ها پرتاب می کردند، فرار کند.
_حالا جمیله فرصتو مناسب دونسته و به طرف دروازه حمله می کنه. بلهه! گل دهم...اه...جون مادرتون گل نزنید...اگه هم می زنید به غولا بگید گل نزنن که کم کم دارن توهم میزنن.

غول ها حالا میله های بالای ورزشگاه را کنده و درحال شادی و خنده ی مخصوصشان بودند.
یکی از غول ها که از موهای بلند و بسته شده اش مشخص بود دختر است، دو توپ مشنگی در دست گرفته و به کمک آن ها می رقصید و کم کم وارد زمین می شد.

تماشاگران جیغ کشان فرار می کردند و از دروازه های ورزشگاه به بیرون می رفتند؛ دیگر تماشاگری درون ورزشگاه نمانده بود.
بازیکنان زرپافی پست های خودشان را رها و از بین سنگ ها لایی می کشیدند، و تیم حریفشان با خیال راحت گل های یازدهم و دوازدهم را به ثمر می رساندند.

سدریک فریاد زنان فرار و به ماتیلدایی که در این بازی استراحت بود فکر می کرد. چه می شد او در این بازی مزخرف شرکت نمی کرد؟

حالا غول ها درون زمین آمده و به دنبال هاگرید ورزشگاه را زیر و رو می کردند؛ که البته پیدا کردن او وقتی سعی می کرد شماره ی غول رقصان را بگیرد، اصلا کار سختی نبود.

خرابه های ورزشگاه دورتادور زمین ریخته شده بود اما داورها هنوز خیلی خونسرد درون کابینشان نشسته بودند.
یوان هم درحالی که روی صندلی چرخانش درون اتاقک خرابه های اتاقک گزارشگر نشسته بود، هاج و واج به زمین مسابقه خیره شده بود.

هوریس اسلاگهورن سرخگون را در دستش گرفته و به سمت دروازه های فرضی پرتاب می کرد و همان طور پشت سر هم امتیاز کسب می کرد.

مسابقه همچنان ادامه داشت...اما خب اگر می شد اسمش را مسابقه گذاشت...بین تیم...هوریس و هوریس؟
غول ها هاگرید را روی دوششان گذاشته و بالا و پایین می کردند.
_هیپ هیپ...
_هورااا!

صدایشان بسیار بلند بود...آنقدر بلند که هیچ کس صدای هاگرید را نمی شنید:
_هی...صبر کنید...اسنیچ لای ریش های منه...منو ول کنید.

توپی طلایی رنگ و کوچک میان ریش های هاگرید تکان می خورد...اما هیچ کس توجهی به آن نمی کرد.


شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰:۱۲ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#9
زرپافVSبچه های محله ی ریونکلاو


پست سوم

روز مسابقه

-وواوو...پس اینجا واقعا حمام مختلطه؟

فنریر سعی می کرد به یوان اشاره کند و بفهماند میکروفونش روشن است.

_اههم...میکروفون روشنه؟ خیلی خب ببخشید، سلام...امروز ما شاهد بازی بچه های ریونکلاو مقابل زرپافی ها هستیم. زرپافی ها لباس زرد و...اممم...غیر اسلامی و بچه های ریونکلاو...خب...درسته که ما تو حمومیم ولی قوانینو رعایت کنید دیگه ...با مایو هایی آبی رنگ توی زمین دیده میشن. بلاتریکس جعبه ی توپارو آورد...بازی داره شروع میشه.

ماتیلدا به زرپافی ها گفت:
- همه فکر می کنن که ما قدرت زیادی نداریم.اما می تونیم نشون بدیم که ما اون چیزی که اونا فکر می کنن نیستیم.

همه یکصدا او را تایید کردند.
- آره!
- و همه ی ما جاروهای خیلی خوبی داریم!


و در طرف مقابل‌، تام گفت:
- با اینکه یه بار گروه از هم پاشید اما دوباره نمی پاشه!

همه ی تیم هم با سر او را تایید کردند. تام اضافه کرد:
- جان کسیو با تفنگت سوراخ نمی کنی ها!

جان مجبور شد قبول کند اما ته دلش از سوراخ نکردن تیم حریف راضی نبود.  براک گفت:
- منو استیو کسیو له نکنیم؟!

جرالد جواب داد:
- اونوقت از تیم اخراج میشی!
- وقتی اجازه میدن جان اسلحشو بیاره، چرا نذاره ما بقیه رو له کنیم؟
- چون خلاف قوانینه!
- اسلحه خلاف قوانین نیست؟

تام به آنها گوشزد کرد:
- اینجا جای دعوا نیست! حالا دیگه تموم حواستونو جمع کنین به کوییدیچ!

بازی با نیم ساعت تاخیر آغاز شد، چون فنریر سعی می کرد به ساحره های هر دو تیم چادر بپوشاند و البته پس از کشمکش های فراوان و آسیب جزئی که به رودولف وارد شد، در کارش موفق شد.

رودولف که به ذوق این که بازی در حمام مختلط برگزار می شود به عنوان تماشاچی برای تشویق زرپافی ها آمده بود، به شدت مخالف پوشش اسلامی ساحرگان بود و عقیده داشت کمالات آن ها باید نمایان باشد؛ که البته با مشتی که از طرف فنریر نصیبش شد، دست از عقیده اش کشید و به جایگاه تماشاچیان برگشت.


اعضای هر دو تیم از یکدیگر جدا شدند و در پست های خود ایستادند. کاپیتان ها به طرف بلاتریکس رفتند. بعد از مشخص شدن مالکیت دروازه ها و تیم شروع کننده، ماتیلدا و تام خواستند به هم دست بدهند که به یاد قوانین اسلامی افتاده و منصرف شدند. بلاتریکس سوت را زد و بازی شروع شد.

- خب تیم زرپافی ها بازی رو شروع می کنن. پوست تخمه توپ را لای پوستش می گذارد و با جارویش حرکت می کند. قیافه ی جارو های زرپافی ها... جدیده و جالبه! نمی دونم چرا جاروهاشونو عوض کردن اما ازین مسئله می گذریم و به بازی می پردازیم. پوست تخمه توپو پاس میده به آگاتا... یه بازدارنده داره به سرعت به سمت آگاتا میاد ولی آگلانتاین توپو دور می کنه و هم تیمیشو نجات میده. آگلانتاین بازیکن جدید تیم زرپافه. اون...

یوآن در حالی که درباره ی آگلانتاین حرف میزد، زرپافی ها برای زدن گل و بچه های محله ی ریونکلاو برای گرفتن توپ تلاش می کردند. آگاتا عطسه ای کرد ولی با تلاش زیاد، توپ را در دست خود نگه داشت. او سرماخورده بود و خیلی دقت نداشت پس تو را بدون دقت به طرف ارنی رباتی انداخت. اما ارنی توپ را به راحتی گرفت و جلو رفت.

 او براک و سپس استیو را جا گذاشت و به طرف دروازه رفت. ارنی توپ را پرتاب کرد. تام تا جایی که توانست به عقب رفت که توپ را بگیرد اما تلاشش بی ثمر ماند و گل اول بازی به نام زرپافی ها ثبت شد. هواداران زرپافی از خوشحالی جیغ می زدند و بیشتر از قبل آنها را تشویق کردند.

بازی پای به پای پیش می رفت اما زرپافی ها همیشه ده امتیاز جلوتر از آنها بودند. ماتیلدا به سرعت به طرف پایین رفت. او توپ را ندیده بود اما این حرکت برای زمین زدن دروئلا بود. ماتیلدا وقتی به یک متری زمین رسید جهت خود را تغییر داد اما دروئلا هم گول او را نخورد و او هم تغییر جهت داد.

ماتیلدا داشت اوج می گرفت که ناگهان جارویش ایستاد. تکان نمی خورد! او با تعجب سعی می کرد که جارویش را به بالا حرکت دهد اما حتی ذره ای هم تکان نخورد. دروئلا که این را شانس خود دید، به بالا اوج گرفت و به دنبال اسنیچ گشت. ماتیلدا نمی دانست که چیکار کند. بقیه هم متوجه این موضوع شده بودند اما ماتیلدا به زرپافی ها گفت:
- حواستون به بازی با...

جاروی او ناگهان سقوط کرد! همه با دهن باز به او خیره شده بودند اما جرالد لحظه ای درنگ نکرد و با سرعت به سمت ماتیلدا رفت که او را نجات دهد که ناگهان بلاتریکس سوت زد:
- هی، باید طبق قوانین اسلامی پیش بریم؛ فقط دخترا به دخترا می تونن کمک کنن!

جرالد بی توجه به داد فریادهای بلا دست دوست دخترش را گرفت و به طرف خود و جارویش کشید. ماتیلدا به او چسبید اما جارویش به زمین برخورد کرد و متلاشی شد!

همه ی حواس ها به آن دو بود اما ناگهان بقیه ی بازیکنان زرپاف هم سقوط کردند! همه با وحشت زدگی به صحنه خیره شده بودند اما تام که داشت با جارویش به سمت آگلانتین می رفت تا نجاتش بدهد فریاد زد:
- محله ی ریونکلاو برین کمکشون! سریع!

همه ریونکلاوی ها با جاروهایشان به طرف زرپافی ها رفتند و هر جور که شد آنها را نجات دادند و به سختی پایین آوردند. فنریر سوت زد و بازی را متوقف کرد. همه ی زرپافی ها و طرفدارانش شوکه شده بودند حتی طرفداران بچه های محله ی ریونکلاو هم در عجب بودند که چرا این اتفاق افتاد.

ماتیلدا به طرف جاروهایشان حرکت کرد و چوب هایی که از آنها باقی مانده بود را بررسی کرد و ناگهان نگاهش به مارک جارو افتاد. جارو هایی که خریده بودند نیمبوس ۲۰۱۹ بود اما معلوم بود که فقط برچسب بود. ماتیلدا با دقت به آن نگاه کرد و اسم اصلی آن را خواند:
- جوین! مگه بیسکوییته؟!

فنریر هم نگاهی به آن انداخت و او هم حرف ماتیلدا رو تایید کرد. دروئلا گفت:
- نتیجه ی بازی چی میشه؟

فنریر با کمی تامل جواب داد:
- مساوی...

همه ناباورانه به او نگاه می کردند. بلاتریکس فکر کرد و لحظه ای بعد، بدون اینکه با فنریر صحبت کند، نتیجه ی بازی را اعلام کرد:
- پس بچه های ریونکلاو برنده ان! بازی قبل از اینکه متوقف بشه، تموم شده بود. چون دروئلا قبل از بازی گرفته بود اسنیچو. چون امکان نداره وقتی داشت میومد زرپافی ها رو نجات بده توپو گرفته!

ماتیلدا اعتراض کنان گفت:
- ولی...
- جای اعتراض نداریم! فنر بیا بریم!

آن دو رفتند و زرپافی ها را میان صدای کر کننده ی شادی بچه های محله ی ریونکلاو و طرفدارانش تنها گذاشتند!


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۲۱:۱۴:۳۸
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۲۱:۳۳:۴۲

شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۸:۰۹:۴۰ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#10
سلام ارباب. خوبید ارباب؟
دیدم شما یادتون رفت نمره بدید، اومدم نقد کنید برام ارباب.
مرسی ارباب


شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.