هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰:۲۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
#1
_فکر کنم خوب نباشه این طوری تو خواب بهش زل زدیم.

اعضای تیم هافلپاف با عصبانیت و کلافگی به رکسان که کابوس می دید و فریاد می کشید، خیره شده بودند:
_الان سه صبحه سدریک، مهم نیست...چی کار کنیم؟ فردا مسابقه داریم.
_خب می خوایید من بیدارش کنم؟
_نه اگلا...فک کنم اگه بیدارش کنیم بیشتر میترسه.
_اگه ساکت نشه، من حاضرم برم...
_نه...ببیند، خوابید.

رکسان ساکت شده بود. گویا واقعا موشک را از او دور کرده بودند. پتویش را محکمتر کشید، غلتی زد و به خوابش ادامه داد.
دورا نفس راحتی کشید:
_خب دیگه، تا فردا صبح...

خوابگاه ساکت شده بود. دیگر نه صدای صحبت های رکسان در خواب می آمد و نه...
_خرپففف...خررر...

صدای خروپف پافت، در سرتاسر خوابگاه طنین می انداخت.
هافلپافی ها امشب، خوابی آسوده نداشتند.


فردا صبح:

_زنده باد هافل...تکرار کنید دیگه.

رکسان با آزردگی به هم تیمی هایش خیره شده بود. آنقدر خسته و خواب آلود بودند که نای سخن گفتن نداشتند.
_هی دورا، تیشرتتو برعکس پوشیدی. اگلانتاین... پیپ رو کردی تو چشمت...سدریک، چرا موهات این ریختیه؟ اصلا این چه وضعشه؟

یوان، فریاد زنان هافلی ها را دعوت کرد تا از رختکن بیرون رفته و مسابقه را شروع کنند. حتی او هم پکر و بی حوصله بود.

بازیکنان، سوار بر جاروهایشان در آسمان نیلگون صبحگاهی، اوج می گرفتند.
سوت مسابقه زده و بازی شروع شد.
_حالا دروئلا سرخگون را به طرف دیوانه ساز پرتاب می کنه که داره به سمت دروازه ی هافل میره.

اگلانتاین به کمک چماقش بازدارنده ای را به سمت دیوانه ساز فرستاد؛ اما او، حتی نیم نگاهی هم به پافت نینداخت و با حرکتی ساده از جلوی توپ، کنار رفت.
اگلانتاین غمگین شد...بی توجهی بدترین انتقام بود.

دیوانه ساز از بین تمام بازیکنان گذشت و سرخگون را به طرف دروازه پرتاب کرد. سدریک سرجایش میخکوب شده بود و حرکت نمی کرد. به نظر میامد سعی دارد جلوی هجوم خاطرات بدش را که با حضور دیوانه ساز قوی شده بود، بگیرد.

رکسان به طرف توپ هجوم برد و با سر جارویش از دروازه دفاع و توپ را به آن سر زمین فرستاد.
_گلللللل...نمیشه. خالی، میتونه از دروازه دفاع کنه...

فریاد خوشحالی هافلی ها بلند شد، اما دیوانه ساز خشمگین شده بود؛ با اینکه چیزی از صورتش مشخص نبود، اما، حتی تماشاگران هم از ترس به خود پیچیدند.

رکسان برخلاف همیشه، آرام بود، اضطرابی در چشمانش مشخص نبود و بی توجه به دیوانه ساز رفت تا بازی را شروع کند.
_رکسااان...

فریاد آریانا باعث شد رکسان برای ثانیه ای بازگردد و به دیوانه ساز که پشت سرش آمده بود، بر بخورد.
واکنش ویزلی، چیزی نبود که تماشاگران حاضر و حتی بازیکنان، انتظارش را داشته باشند. او چوبدستیش را بیرون کشید و وردی را زیرلب زمزمه کرد.

لحظه ای بعد، چند دیوانه ساز در آسمان به پرواز درآمدند.
صدای همهمه ی جمعیت و فریاد های وحشت زده ای بلند شد.

رکسان، مضطرب شد.
این ورد گونه ی دیگری کار می کرد.
دیشب خوابش را دیده بود؛ در خواب موشک کاغذی ای مزاحمش شده و زنی نقاب دار، به او گفته بود از این ورد استفاده کند تا موشک دیگر کاری با او نداشته باشد.

رکسان به بازیکنان اطرافش نگاهی انداخت، داشتند به طرفش می آمدند؛ اوضاع خطرناک شده بود.
چوبدستیش را بلند، و کاری را که نباید می کرد، کرد. به طرف هرکس که نزدیکش میشد طلسمی روانه کرد.

ثانیه ای بعد، غوغایی در زمین بازی به پا شده، که گویی گله ای تسترال به آنجا حمله کرده بود.
تعداد بازیکنان و توپ ها چند برابر شده بود.
چند رودولف، در حال دلبری برای ساحرگان بودند.
چند جارو، در حال دفاع از دروازه ها بودند و چند دروئلا با دسته ای کتاب در دست، دور زمین می چرخیدند.

از هر چیز، حداقل سه و یا چهار عدد وجود داشت.
چند سرخگون و بازدارنده، دور دروازه ها پس و پیش می رفتند و همه ی این ها تقصیر رکسان بود.

صدای برخورد دو قمه به هم بلند شد، رودولف ها سر ساحره ای با هم به توافق نرسیده و دعوا می کردند:
_اون ساحره ی با کمالات ماله منه.
_نه...نه...نه...

گوشه ی دیگری از زمین مسابقه گفت و گویی برپا شده بود:
_آتیش داری؟

اگلانتاین به نمونه اش فندکی قرض داد تا بتواند پیپش را روشن کند.
هیچکس متوجه اتفاقی که برایش پیش آمده بود، نبود.
همه با آرامش روی جاروهایشان نشسته و پرواز می کردند. گویی خیلی طبیعی بود که چند نمونه از خودشان کنارشان باشد.

رکسان ترسیده بود؛ نه داوری در آن حوالی بود که از او کمک بخواهد و نه تماشاگری در ورزشگاه باقی مانده بود. همه فرار کرده بودند.
ویزلی به سمت سدریک رفت:
_سد...سدریک.
_سلام رکسان.
_سدریک ببین...ببین اونارو...خودتو ببین.

سدریک لبخند زنان از او دور شد. رکسان به لینی پناه برد:
_لینی...ببین خودتو...داری اونجا پرواز میکنی...لینی کمکم کن.
_سلام رکسان...چه خبر؟ از این طرفا؟

رکسان مبهوت شد. دیگر کاری از دستش بر نمی آمد؛ زندگی دوستانش را خراب کرده بود.
با عصبانیت زیر لب به خودش گفت:
_احمق.
_با من بودی؟

توپی طلایی رنگ کنار گوش ویزلی پرواز می کرد:
_به من گفتی احمق؟

رکسان با دقت به توپ نگاه کرد.
_اسنیچ؟...تویی؟...چرا تو تغییر نکردی؟...چرا چند تا نشدی؟

اسنیچ تبسمی خودپسندانه کرد:
_آخه من به طور درد آوری خوش قیافه ام.
_چه ربطی داره؟...حتما طلسم به تو نخورده.
_خب...شاید. میتونه همچین دلیلی داشته باشه...ولی تو خیلی خوش شانسی.
_خوش شانس؟

خوش شانسی در زندگی رکسان معنایی نداشت؛ خصوصا از وقتی که در خانواده ی ویزلی متولد شد.
اسنیچ تایید کرد:
_اوهوم...چون من اومدم اینجا تا به تو کمک کنم؛ وقتی توپ های خوش قیافه میان تا به آدم ها کمک کنن، اونا بابد برن و مرلینو شکر کنن.

رکسان با صدا هوا را از بینی اش خارج کرد:
_تو؟...چطوری به من کمک می کنی؟

اسنیچ دم گوش ویزلی وز وز می کرد.
صورت رکسان لحظه ای متفکر ماند و سپس ابروهایش بالا رفت:
_به من ربطی نداره؟

اسنیچ پوزخندی زد و حرفش تایید کرد:
_اوهوم...تو نمی تونی کمکی به من بکنی...خصوصا تو این نقشه.

رکسان نگاهی به اگلانتاین های پیپ کش، سدریک های جذاب، دورا های بی اعصاب، رودولف های چشم چران و باقی اعضای تیمش انداخت؛ اگر آنها نبودند اصلا کویدیچ معنایی داشت؟ اصلا به خودش جرات ملحق شدن به تیم هافل را می داد؟
_مطمئنی کارت درسته؟
_البته...فقط کافیه بری توی کابین داورها و منتظر بمونی؛ بعد ده دیقه بیا بیرون.

رکسان تردید کرد. به اسنیچ اطمینان خاطر نداشت و دوست نداشت دوست هایش را تنها بگذارد. اما به هرحال به سمت کابین پیش رفت.

کابین داور ها مرطوب و نمور بود.
چند صندلی خشک و سفت دور تا دور اتاق قرار گرفته بود.
رکسان روی یکی از صندلی ها لم داد.
برای ثانیه ای پلک هایش را روی هم گذاشت و اشک ها گونه هایش را خیس کردند. از چیزی که فکر می کرد خسته و درمانده تر شده بود.
یا پشت دست چشم هایش را پاک کرد و از اتاقک بیرون رفت.

هم تیمی هایش روی زمین نشسته بودند و گیج و منگ به اطراف نگاه می کردند. همه چیز به حالت عادیش برگشته بود.

ریونی ها هم کم کم فرود می آمدند و به ورزشگاه خالی نگاهی سرشار از تعجب می انداختند.
سرخگون، تک و تنها در آسمان بالا و پایین می رفت و بازدارنده ها به دور هم می چرخیدند.

اسنیچ پرواز کنان به سمتش آمد، لبخندی زوری بر لبانش بود:
_تو که میدونی؟ هرکاری یه اجرتی داره...شما هم که با یه توپ خوشتیپ طرف بودی و دیگه اصلا...پول مارو بده بریم.

فردا شب:

_دادا...خوب فکری کردی ولی...
_آخه میدونی سرخگون جان...با این مخارج بالای زندگی و حقوقی که ما از هر مسابقه گیرمون میاد که نمیتونیم چرخ زندگیرو بچرخونیم. ما هم مجبوریم دوز و کلک های روزگارو بلد باشیم و یکم سر آدمارو گرم کنیم. حالا دوتا آدم اضافی ببینی که جای دوری نمیره.

اسنیچ، بازدارنده ها و سرخگون دور میزی نشسته و مهمانی گرفته بودند.
البته...با پول رکسان بیچاره، مهمانی خوبی برپا کرده بودند.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۳:۵۹:۱۹

شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس

ارشدتصویر کوچک شده



.تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۵۳:۴۸ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
#2
.تصویر کوچک شده



ماده، سعی کرد از راه دیگری وارد شود و دلبری کند.
به موهای بلوند شده ی تازه وارد اشاره کرد و چشمهایش به شکل قلب در آمد.
_چی گفتن کردی؟ رنگ موهام قشنگ شدن کرده؟ تازه آرایشگاه رفتن کردم.

ماده، سری به نشانه ی تایید پایین آورد و این بار به لباس های تازه وارد اشاره کرد.
_لباس هام قشنگ بودن میشه؟ وای که چقدر من تو رو دوست داشتن میشم عزیزم.

ماده، تیر آخر را زد و به قیافه ی تازه وارد مونث اشاره کرد.
_جوون بودن میشم؟ آخه میدونی کردن؟ من خیلی خوب موندن شدم. میدونی چی فکردن کردم؟ چرا تو رد نشدن بشی؟ رد شدن کن عزیزم.

البته که هرکس رگ خوابی دارد.
ماده با خوشحالی از ایست بازرسی گذشته و به طرف هضم شدن حرکت می کرد.

شهربازی:

بچه که کم کم درحال بغض کردن بود، با صدایی جیغ مانند گفت:
_من چرخ فلک خواستن شدم.
_سوار شدن کردن میشیم.

رابستن به طرف باجه ی بلیط فروشی رفت و روبه مرد بلیط فروش گفت:
_دوتا بلیط چرخ و فلک دادن کنید.
_ببخشید؟
_دوتا بلیط چرخ و فلک دادن کنید.
_من متوجه نمیشم.

رابستن خواست بار دیگر حرفش را تکرار کند. که بچه پیش دستی کرد:
_دوتا بلیط چرخ و فلک.

مرد بلیط فروش لبخندی زد و بلیط هارا به بچه داد.
_از کجا این جوری حرف زدنو بلد شدن کردی؟
_فقط باید فعل هارو نگفتن بشی.

رابستن غمگین شد. حالا بچه اش هم داشت از او جلو می زد.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۰ ۱۵:۰۰:۲۴
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۰ ۱۵:۰۰:۵۷

شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس

ارشدتصویر کوچک شده



.تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱:۳۲:۰۲ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#3
رودولف جیغ کشان رو به بلاتریکس کرد:
_چرا از من مایه می ذاری؟

که البته بعد از دیدن قیافه ی همسرش، حرفش را عوض کرد:
_مرسی که از من مایه می ذاری ...اگه تو میومدی جلوی سرنگ چی؟ اصلا از این به بعد همه هزینه های تو با من.
_رودولف...ساکت باش، ببین چی کار کردی؛ حالا سرنگ از قبلم کثیف تره. باید وایتکس دوبل درست کنم...

مروپ با گفتن این حرف، هراسان از اتاق خارج شد، به طرف کمد گابریل به راه افتاد و بار دیگر مرگخواران و اربابشان را تنها گذاشت.

بالاخره، بعد از گذشت ثانیه ای، دوتن از مرگخواران حاضر شدند لرد سیاه را بلند کرده و از اتاق بیرون ببرند.
اما ناله های اگلانتاین مانع کارشان شد:
_خواهش میکنم...منو تنها نزارین...به من میوه تزریق می کنن ...اگه منو نبرید، از کجا می خوایید مواد برای اربابتون گیر بیارید؟

مرگخواران زمانی برای تصمیم گیری نداشتند، چون در آن لحظه صدای قدم های بانو گانت، نزدیک و نزدیک تر می شد.
_بیا تو هم دیگه...

بلاتریکس این را گفت و خواست از در خارج شود که پافت گفت:
_من الان از خستگی نای راه رفتن ندارم...یه کمکی کنید.
_رودولف؟ چرا وایسادی؟...بیارش دیگه...
_من؟
_اوهوم...
_من؟
_آره...
_این پیرمرد رو من بیارم؟

بلاتریکس دندان هایش را نشان داد و دیگر جای بحثی، باقی نگذاشت. رودولف در حالی که سرنگ از بازوی راستش بیرون زده بود، حرف خود را تائید کرد:
_این پیرمرد رو من بیارم.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۰:۴۷:۳۶

شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس

ارشدتصویر کوچک شده



.تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۸:۰۵:۴۷ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸
#4
سلام پرفسور...ارشد هافل هستم.


قمارخانه، مثل همیشه شلوغ و مملو از افرادی بود هرکدام پشت میزی نشسته و غرق انجام بازیی هیجان انگیز بودند.
در، با صدای بلندی باز شد و پیرمردی پیپ به لب، با هیجان فریاد زد:
_منتظرم بودید؟ خیلی ممنون.

هیچکس سرش را از روی کارش بلند نکرد، هیچکس به او توجه نکرد.
با خوشحالی پشت میزی خالی نشست و فریاد زنان گفت:
_کی میاد با من بازی کنه؟

باز هم کسی به او نگاهی نینداخت.
بعد از گذشت دقایقی و بیکار ماندن پافت، بالاخره پیرمردی مست و مردنی یافت:
_هی پیرمرد...بیا...بیا بازی کنیم.

پیرمرد قهقه ای زد و پشت میز نشست:
_چه خبرا خوشگله؟
_اممم...
_ شما بازی میکنید؟

مسئول قهوه خانه بالای سرشان ایستاده و کاغذ مقررات بازی را در دست گرفته بود.
اگلانتاین و پیرمرد، هردو سری تکان داده و موافقت خود را اعلام کردند.
_شروع بازی از یه نیروگاه شروع میشه...نیروگاه پرتاب موشک، شما یه وظیفه دارید، باید به سیاره های مختلف سر بزنید و از هر سیاره چیزی به عنوان غنیمت انتخاب کنید...خیلی خب! خوش بگذره.

مسئول قهوه خانه این را گفت و رفت تا به ساحره های جذابی که تازه وارد کافه شده بودند، سر بزند و اصلا به پیرمرد که سعی می کرد سیاره مریخ را قورت بدهد، توجهی نکرد.
_خبب...شروع کنیم؟
_چه خبر خوشگله؟
_فقط...یه سوال چجوری به سیاره ها بریم؟
_چه خبر خوشگ...

پیرمرد نتوانست حرفش را به پایان برساند، نوری در فضا پخش شد و لحظه ای بعد، روی جایی بی آب و علف ایستاده بودند.
پیرمرد باز هم سوالی نابه جا پرسید:
_چه خبر خوشگله؟

زمین زیر پایشان لرزید و غرشی خشمگین کرد:
_چه خببرر؟ از من میپرسی چه خبر؟ وقتی که توی اون زمین زشت و سبز زندگی میکنید، کسی به فکرش نمی رسه شاید مریخی این دور و اطراف باشه که بخواد کسی حالشو بپرسه...ولی حالا که اومدی اینجا از من...

پیرمرد وسط حرف مریخ پرید و گفت:
_بله...بله. من از شما پرسیدم چه خبر خوشگله.
_خوشگله؟...تو به من میگی خوشگله؟ نه...برو پیش همون زمینت...من خودم ذغال فروشم...

پیرمرد، که گویی در یک مسابقه تلفنی شرکت می کند، ادامه داد:
_حرفی انحرافی...تو از خاک تبدیل شدی و قرمزی، پس نمیتونی ذغال فروش باشی.

مریخ، نفسی عمیق کشید تا جواب پیرمرد را بدهد، اما اگلانتاین جلوی او را گرفت:
_مریخ؟...یعنی ما الان رو مریخیم؟ ما میمیریم.
_نه...نه...نه. شما نمی میرید، طبق قوانین بازی اگه غنیمتی از روی این سیاره ی پیر و خاکی بردارید، میتونید برید.

اولین چیزی که به ذهن اگلانتاین رسید...خاک.
ثانیه ای بعد پشت میز قمارخانه بودند.
اگلانتاین پشتش که پر از خاک قرمز و سرخ رنگ مریخ بود بلند کرد و روبه پیرمرد گفت:
_م...م...

پیرمرد چشمکی به او زد و درحالی که زیرلب زمزمه می کرد "چه خبر خوشگله؟" از در کافه بیرون رفت.


شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس

ارشدتصویر کوچک شده



.تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۱:۵۲:۴۲ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
#5
سلام پرفسور.
1_تکلیف آوردم.

2_
_اه...این چه پیر مغزه. شانس منه...ببین اومدم تو مغز کی.

بوکات غرغرو و چموشی از گوش اگلانتاین، وارد سرش شده بود.
البته برای پافت تفاوت چندانی نداشت. در هرحال می توانست تمام روز را بخوابد؛ اما امروز، کمی متفاوت تر از روزهای دیگر بود.

اگلانتاین، صبح را زودتر از هروقت دیگری شروع کرده بود.
بیدار شده و در تلاش بود تصمیم بگیرد قهوه بنوشد یا شیر.
_شیر...شیر...شیر.
_اه...مغز ساکت باش، ببینم این پیر خرفت چه کار میکنه. من این تحقیقو برای پایان نامه ی دانشگاه نیاز دار...

قلب اگلانتاین هم به وجد آمده بود و فریاد زنان گزینه ی انتخابیش را اعلام می کرد:
_قهوه...قهوه...قهوه.

بالاخره پافت دستش را به سمت قهوه جوش دراز کرد، اما نمیدانست چطور روشنش کند. بوکات داشت کار خود را می کرد و با دفترچه و مدادی درحال نوشتن وضعیت او بود.
_ نمیدونه چجوری قهوه جوشو روشن کنه.

پافت بعد از تلاش های مکرر بیخیال قهوه خوردن شد و به طرف کمدش رفت.
دو جفت کلاه را روی تخت گذاشته و در حال تصمیم گیری برای انتخاب یکی از آنها بود.
_اون طوسیه...این یکیم طوسیه. اون ساده ی سادست...این یکیم ساده ی سادست...

اگلانتاین همچنان درحال انتخاب بود.
بوکات مشغول نوشتن شد:
_فرق بین دو کلاهو تشخیص نمیده...شاید چون...این کلاه ها جفتن؟

بالاخره اگلانتاین کلاهی که طوسی تر به نظر می رسید را انتخاب کرد و از خانه بیرون زد.

پس از گذشت حدود یک ساعت، چرخیدن پافت در خیابان ها، جلوی قمارخانه ی بزرگی ایستاد.
سر در قمارخانه، اطلاعیه ای آویزان شده بود:
_به مسابقات پوکر سالانه ی ما، خوش آمدید.

مسابقه شروع شد، اما پافت هیچ حواسی برای ادامه ی بازی نداشت.


شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس

ارشدتصویر کوچک شده



.تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۱:۲۴:۴۸ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
#6
سلام پرفسور سوجی.
تکلیف آوردم خدمتتون.
پ.ن: ارشد.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۶ ۱۱:۲۷:۵۲

شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس

ارشدتصویر کوچک شده



.تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۱:۰۳:۲۱ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
#7
وی در حالی که تکرار می کرد:
_پنج حرفه...با ق شروع میشه. پنج حرفه، با ق...
دار فانی را وداع گفت.


تام در یک ساعت گذشته، درحالی که به کلمه ی پنج حرفیه جدول فکر می کرد، چیزهای جالبی کشف کرده بود.
این که روی مچ دست چپش خال کوچکی دارد، پنجره ی هجدهم ضلع شرقی از سمت چپ ترک کوچکی دارد، کتاب سی و چهارم از طبقه ی سوم در قفسه چهارم جلد ندارد و ساعت مچیه کتابدار، سه دقیقه جلو است.

سر، سعی میکرد چشم هارا متقائد کند تا به جدول نگاه کنند، نه به اطراف.
_چشم ها...روی جدول تمرکز کنید.
_نمی خوایم.
_باز دوباره جمع بستی؟
_خب میگه چشمها...نگفت چشم که.

چشم چپ در حدقه چرخید تا به سر نگاه کند:
_یه بار...آخ...فقط یه بار دیگه...این دیگه چه کوفتیه.

چشم راست با خوشحالی گفت:
_تو عصبتو کشید...اون عصبی که به مغز وصل بود، یعنی الان...
_ساکت شید احمق هاااا...

مغز تام بیدار شده بود.
_نمیذارید یه استراحت بکنیم؟ حالا همه باید بخوابن.
_نچ...نچ...نچ. ما دیگه از تو دستور نمی گیریم...ما هرجارو که بخواییم نگاه میکنیم.
_دوباره که جمع بستی.

چشم راست، چشم چپ و مغز شروع به کشمکشی اساسی کرده بودند.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۶ ۱۱:۰۸:۱۳
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۲۶ ۱۱:۱۰:۳۱

شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس

ارشدتصویر کوچک شده



.تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۵۱:۵۰ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
#8
_نهه...نمیدم...مال منه.
_مسخره بازی در نیار اگلی...ایده مال من بود. تو داری از روش اسکی میری تقلید میکنی.

رکسان، دستمال آشپزخانه ی خودکار را از دست پافت بیرون کشید.
حالا اگلانتاین برای تکلیف استاد سوجی، چه موضوعی را انتخاب می کرد؟
_مهم نیست...اون که نمیدونه واقعا چه اتفاقی افتاد...من از زبون خودم این داستانو شرح می دم.

پافت قلم و کاغذی برداشته و شروع به نوشتن کرد:
_روزی روزگاری، پسر جوانی بودندی به اسم اگلانتاین پافت...او برادر بزرگتری داشتندی که همیشه او را آزرده خاطر می ساختندی. شبی از شب ها، پافت لباس خوابش را بر تن کردندی، آماده ی خوابید شدندی؛ وقتی کم کم، چشمهایش خسته و سرش سنگین شدندی، احساس کردندی سطل آبی بالای سرش قرار دارندی وقتی به خود آمدندی، سطل آب روی سرش ریختندی و صدای خنده ی وحشتناک برادرش بلند شدندی، او مجبور شدندی دستمالی اختراع کردندی، تا قبل از آنکه مادرش بیایندی و تخت خیس اگلانتاین را ببینندی و فکر های بدی به سرش بزنندی، تخت را تمیز کردندی، و به این صورت شدندی که دستمال آشپزخانه ی خودکار اختراع شدندی.
پ.ن: تکلیف رکسان تحریف شده و محتوایی نادرست دارد.

_تو موضوع منو انتخاب کردی؟ آره؟
_چیز...نه رکسان...این یه چیز دیگه ست.

ماهیتابه ای بر سر پافت فرود آورندی و پافت را بیهوش کردندی...به هرحال ماهیتابه را هم ماگل ها اختراع کردندی.


شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس

ارشدتصویر کوچک شده



.تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵:۳۹ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#9
_چته ماتیلدا؟...سونامی بهت تنه زد، برو و بترکونش.
_بترکونم؟...در مورد چی حرف میزنی؟...یعنی چی؟...ترکوندن آدم ها کار بدیه، همونطور که ترکوندن بادکنک کار بدیه.

دورا انگشتانش را بین موهای کوتاهش کرد و آهی تلخ کشید، ماتیلدا از ورزشگاه بیرون رفته و بعد، نیم ساعت بعد به همراه اسنیچ برگشته بود...اما گویی رفتارش را با خود به ورزشگاه بازنگردانده بود.

پوست تخمه با لگدی، سو لی را به زمین انداخته و خنده ای وحشتناک سر می دهد.
_دیدی سو؟...دیدی؟ آخرشم من اول تو رو کشتم.
_مرگ؟...تو اونو کشتی...کشتیش...

ماتیلدا که صدایش به هیچ کس نمی رسید بغض کرده و آماده ی اشک ریختن بود.

گابریل به کمک تی درون دستش مهاجم های اطرافش را دور می کرد و به طرف دروازه پیش می رفت.

ماتیلدا با ترس به اطرافش نگاه می کرد و فقط منتظر پایان مسابقه بود.
نمی دانست چطور ممکن بود هم گروهی های مودب و نجیبش، به همچین آدم هایی تبدیل شده باشند.
_ماتیلدااا...اسنیچ کنارته، بگیرش.

فریاد اگلانتاین باعث شد تمام ورزشگاه متوجه اسنیچ شود.
_ماتیلدا...اگه نمیتونی بازی کنی، بزار تعویضت کنیم.
_نه دورا...نه...میتونم بازی کنم.
_پس چشماتو باز نگه دار.

ماتیلدا سعی کرد حواسش را بیشتر جمع کند چون، لحن دورا خطرناک شده بود...کم پیش می آمد این طور حرف بزند.
به کمک چوپان دروغگو و سو، گل های هفتم و هشتم هم به نفع ترانسیلوانیا به ثمر رسانده شد.
_حالا بازی 190_80 به نفع زرپافه. زرپافی ها خیلی طوفانی شروع کردن...

رودولف در گوشه ی ورزشگاه نشسته و سعی می کرد به حوری های اطرافش توضیح دهد:
_من از اول می گفتم آوردن ماتیلدا کار درستی نیست...ولی هیچ کس به حرف من توجه نمی کرد...
_اوه عزیزم...تو مثل همیشه حیف شدی...
_اوهوم...اوهوم...میبینین؟...شما اولین آدم های هستین که قدر منو دونستین.

اون دوست ماتیلدا که نمیشناسیدش، با چماقش به سر دامبلدور کوبید و او را از پای در آورد.
_خب ارنی...حالا با خیال راحت گل بزن...

ارنی شروع به پرتاب توپ کرد.
_یک...دو...سه...چهار...اه دامبلدور زنده شد که...
_زرپافی ها چهار گل با هم به ثمر رسوندن...بازی 230_80 به نفع اون هاست...ولی هنوز هیچ کدوم از تیم ها اسنیچ رو پیدا نکردن.

ماتیلدا به دور تا دور ورزشگاه نگاه می انداخت...خبری ار اسنیچ نبود. اگر هم بود، او می ترسید از جایش تکان بخورد.
_ماتیلداااا...تکون بخور. اسنیچ رو پیدا کن...
_من از اول می گفتم ماتیلدا نباید تو تیم باشه...
_ماتیلدا رو تعویض کنیم...
_چرا ماتیلدا تو تیم ماست؟...

صدای اطرافیانش در گوشش طنین می انداخت.
آگاتا به کلاه سو مشتی زد و گل دیگری به ثمر رساند و درست بعد از آن اگلانتاین به کمک چماقش گل دیگری را وارد دروازه کرد.
فریاد بلند یوان ورزشگاه را پر کرده بود:
_بازی 250_80 به نفع زرپافه...اختلاف امتیاز خیلی داره زیاد میشه و جستجوگر ها هنوز هم حرکتی نزدن.

سر و صدای تماشاگران بلند شد، گویی سو چیزی دیده بود. سو لی به سرعت به طرف زمین حرکت می کرد، لحظه ای معلق ماند و سپس مشتش را بالا برد، توپی کوچک و طلایی در مشتش پیچ و تاب می خورد.
_و بالاخره بازی تموم میشههه...سو لی، مثل بروس لی جلو میره و اسنیچو میگیره ...ترانسیلوانیا برنده ی بازی و زرپاف بازنده میشه...

صدای فریاد تماشاگران بلند شده بود، طرفداران ترانسیلوانیا فریاد هایی از سر شادی می کشیدند و زرپافی ها سری با تاسف تکان می دادند:
_هی...صبر کنید...زرپاف برنده ی بازیه...80+150 میشه 230 و زرپافی ها 250 امتیاز دارن...

ماتیلدا همچنان هراسان میان زمین ایستاده بود:
_خب...فکر کنم یه مشکلی وجود داره... ماتیلدایی که ما میشناختیم این شکلی نبود...باید عوضت کنیم.

زرپافی ها به سمت ماتیلدا رفته، دست و پاهایش را گرفته بودند و به طرف رختکن می کشاندند.

حتی حالا، با اینکه یک ماه از مسابقه می گذرد، هنوز کسی نمی داند در روز مسابقه چه بر سر ماتیلداها آمد، اما ما که میدانیم...دنیاهای موازی بسیار به هم نزدیک هستند...و سفر در آن ها...خب بیخیال...فقط هنوز هم، نمیدانیم چه بر سر ماتیلدا استیونز دنیای خودمان آمد.


شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس

ارشدتصویر کوچک شده



.تصویر کوچک شده


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹:۵۰ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
#10
سلام بلا...خوبی بلا؟...چطوری بلا؟...سلام روح ارباب...خوبید روح ارباب؟...چطورید روح ارباب؟

خواستم بیام بازم شانسمو امتحان کنم...
دست اربابم دارم...یعنی چیز...ارباب قرار بود دست منو بگیره و پیش شما وساطت کنه...قبل رفتنشون البته...


آگلانتاین!

تو کوییدیچ، متوجه پیشرفت خوبتون شدم، لاکن کوییدیچ به کارم نمیاد. باید ایفای نقش رو حساب کنیم.
الان مشکلم اینه که نمی‌دونم چرا درخواست نقد نمی‌دین. یا اگر می‌دین، جایی که من ببینم نیست.
من لازم دارم نقدتون و پست های بعدیش رو بخونم و ببینم اوضاع چطوره و چه تغییراتی بعد نقدتون صورت می‌گیره.
یه درخواست نقد بدین، با توجه به اون، چند پست بنویسین.
مطمئنم خیلی زود، اتفاقی که منتظرشم میوفته و شما هم به جمع ما می‌پیوندید.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۶ ۱۵:۵۴:۰۰
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۲۸ ۱۸:۲۶:۱۳

شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس

ارشدتصویر کوچک شده



.تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.