هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵:۲۹ جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹
#1
زلزلهvsپیپ‌کش


سوژه: حسادت

- اهم...چیز...من میخواستم اگه...اگه میشه بیام یه مدت این‌جا بمونم. تو مشکلی نداری؟

اگلانتاین پافت به همراه چمدانِ تقریبا خالی‌اش درحالی که جلوی در اصطبل ایستاده بود، از به زبان آوردن آن حرف ها به خودش لعنت میفرستاد.
- یعنی منظورم اینه که...

تام در حالی که داشت سُم یکی از تسترال ها را برق مینداخت، با تعجب برگشت و رو کرد به اگلانتاینی که بر خلاف ظاهر خونسرد همیشگی اش با حالتی عصبی، تند تند پلک میزد.
- انداختنت بیرون؟
- اممم...ننداختنم بیرون. من...خودم اومدم بیرون.

فلش بک:

- یکم زشت نیست؟
- خیر...فقط ذره ای کج و کوله تشریف دارند.

اگلانتاین نگاهی به دخترک ژولیده و چمدان به دستی که همراه بلاتریکس وارد عمارت ریدل ها میشد انداخت، روبه پیپ کرد و ادامه داد.
- بریم خوش آمد بگیم بهش؟
- آه، خدای من! ما با کج و کوله ها نسبتی نداریم...

پافت بی توجه به غر زدن های پیپ به سمت تازه وارد رفت و لبخند پت و پهنی تحویلش داد.
- سلام...اگلانتاینم؛ میتونی منو اگلا صدا کنی.
- سلام اگلانتاینم میتونی منو اگلا صدا کنی! ایوا هستم...الکساندرا ایوانوا.

پیپ نیشخندی تحویل پافت داد و رو به ایوانوا کرد.
- من نیز پیپ هستم. جناب پیپ...جناب آقای محترم و فهیم و عالم و...

جمله به پایان نرسید. تازه وارد بی‌معطلی پیپ را از کف دست اگلانتاین برداشت و شروع به گاز گرفتن آن کرد‌.

- هی...تخ کن. تخش کن دختر! مگه من نگفتم نباید وسایل خونه رو بخوری؟

بلاتریکسی عصبانی پشت سر ایوا پدیدار شد. دخترک پیپ را کف دستش تف کرد و با قیافه ای شرمنده آن را به اگلانتاین داد.
پیپ بغض کرده و سعی می‌کرد جلوی اشک هایش را بگیرد.
- آه، خدای من! این چه مصیبتی بود؟ انسان های وحشی...همه را باید کشت. بی وجدان ها...

بلاتریکس رویش را از ایوا برگرداند و سپس با نگاهی خیره به پافت زل زد.
اگلانتاین که کم‌کم زیر نگاه سنگین بلاتریکس درحال ذوب شدن بود، اعتراض کرد.
- اممم...بلاتریکس! چیزی شده؟
- داوطلب شو پافت!
- داوطلب؟ آخه برای چی؟
- وقتی میگم داوطلب شو...یعنی داوطلب شو.

اگلانتاین نگاه درمانده ای به بلاتریکس انداخت و آهی ناامید کشید.
- باشه...من داوطلبــ...
- خوبه... ایوا دنبال اگلا برو...قراره هم اتاقی های خوبی باشید.

***


- این در اتاقه...خوردنی نیست. اینم تخت منه...حتی اینم خوردنی نیست.

اگلانتاین درحالی که داشت فرش لوله شده را از دندان های ایوا جدا می‌کرد، ادامه داد.
- ببین...هیچی تو این اتاق خوردنی نیست، و همه‌ی وسایل اینجا برای منه...پس نباید بی اجازه به هیچ کدومشون دست بزنی.

ایوا درحالی که دستگیره ی درِ گاز خورده را پشتش پنهان میکرد، با دهانی پر لبخند ترسناکی زد.
- اوهوم...اوهوم. قول میدم! فقط یه چیزی...من کجا میخوابم؟
- امم...نمیدونم. اینجا یه تخت داره که اونم مال...
- ایواست...نکند انتظار داری مرگخوار جدیدمان روی زمین بخوابد پافت!

اگلانتاین با تعجب به اربابش که جلوی در اتاق ایستاده و با عصبانیت به او خیره شده بود نگاه کرد.
- عه...سلام ارباب! نمیدونستم کاری دارین باهام. میگفتین خودمو میرسوندم.
- با تو که کاری نداشتیم...آمدیم مرگخوار جدیدمان را ببینیم. تو میتونی بیرون باشی.

اگلانتاین هیچ وقت فکرش را هم نمی کرد که روزی از اتاق خودش بیرون انداخته شود. درحالی که سلانه سلانه از در بیرون می‌رفت با صدای لرد به سمت او برگشت.

- مگر نگفتیم که اموال خانه ی ریدل را تخریب نکنید...این دستگیره ی در را چرا خوردی؟

پافت درحالی که به دستان مشت شده ی ایوا اشاره می‌کرد گفت.
- تقصیر اونه ارباب...اون...
- واقعا که...به مرگخوار کوچک ما تهمت میزنی؟...بیرون اگلانتاین!

***

- ایوای مامان، بیا...بیا ببین مامان چه کبابِ الویه کوبیده برای ایوای مامان پخته...
- وای!...خیلی ممنون بانو. ذوق کردم...ذوق کردم!

الکساندرا ایوانوا وسط خانه ی ریدل ها ایستاده و با ذوق شوق، مثل همیشه غذای بانو مروپ را در حرکتی آنی بلعید.
مروپ هم با اشتیاق و علاقه به دختر کج و کوله ی روبه رویش خیره شده بود.
- ای کاش همه قدر آدمو میدونستن...نمیدونن ولی. نمیدونن ایوای مامان! مثلا همین پیر مردو نگاه کن...

مروپ با چشمان اشک آلودی به اگلانتاین اشاره کرد.
- تا حالا از دست پخت من تعریف کرده؟ نه که نکرده...

پافت پیپ را از گوشه لبش برداشت و خواست شروع به توضیح دادن کند که صدای قهقهه ای از کنارش بلند شد.
تام جاگسن نیشخند زنان کنار اگلانتاین ایستاده بود.
- می‌بینم که بانو روابط صمیمانه ای با مرگخوار جدیدمون برقرار کرده...آخ که چقدر من از ایوا خوشم میاد. میدونی چرا؟ چون باعث میشه تو حس خوبی نداشته باشی...حالا اشکال نداره. لازم نیست به خاطر علاقه ی من به ایوا، بهش حسودی کنی.

اگلانتاین چشم غره ای به تام رفت و بلند شد که به جای آرام‌تری برای پیپ کشیدن برود.

_ مطمئنم که تو یکی از همین روزا میای پیش خودم. هرموقع وقت داشتی بیا برات چند جلسه آشنایی با تسترال ها بذارم. آخه میدونی، وقتی هم نوع می‌بینن ذوق زده میشن.

سپس پوزخندی زد و از سر راهش کنار رفت. اگلانتاین گرچه با جمله ای که تام گفت، به فکر فرو رفت و اندکی نگران شد، اما در ظاهر چیزی نشان نداد...پشت چشمی نازک کرد، قدمی برداشت و با سر به درون جسم بزرگ و ژله مانندی فرو رفت.
به بالا نگاه کرد و با چهره ی خشمگین ماروولو گانت روبه رو شد.
- واقعا که...زمان سالازار فقط ضعیفه ها جلو چشم شون‌رو نمی‌دیدن...جادوگر ها از نعمت دوتا چشم‌شون استفاده میکردن. یه بار یکی از نعمت هاش بهره نبرد، سالازار جوری جفت پا رفت تو عنبیه‌اش که از صلبیه‌اش زد بیرون...

ماروولو اگلانتاین را با عصبانیت کنار زد، حوله ای نو و سفید با راه راه هایی آبی رنگ و پرز دارش را در دست گرفت و به سمت ایوا رفت.
پافت صدای صحبت کردنشان را نمی‌شنید؛ اما این بار گره‌ی ابروان ماروولو ملایم‌تر بود...پدیده ای که هر دو قرن یکبار رخ میداد.

دقایقی بعد ماروولو به سمت حمام راهی شد و حوله اش را روی صندلی جلوی در گذاشت و فریاد زنان گفت.
- اگه آبو باز کردین نکردیدا...میام با کمربند کاریو میکنم که سالازار با مشنگای شورشی نکرد...

سپس، ماروولو پشت در حمام ناپدید شد و تنها، غرولند هایی مبهم از بین صدای شرشر آب به گوش می‌رسید.
مرگخواران هر کدام به سمت و سویی رفته و حالا تنها اگلانتاین، ایوا و بچه در سالن اصلی نشسته بودند.
چیزی توجه پافت را جلب کرد و آن هم درخشش بی‌سابقه‌ی چشمان ایوا بود...درست زمانی متوجه قضیه شد که دیگر برای جلوگیری از فاجعه دیر شده بود...ایوا سرفه ای کرد و پرز های حوله از دهانش به بیرون پرتاب شدند.

***


- واقعا که...این مرگخوار کوچک ما تازه وارد است. بلاتریکس مسئولیت ایوا را به تو واگذار کرده بود، و تو گذاشتی که حوله‌ی پدربزرگ ما همان طوری خورده شود؟

اگلانتاین پافت وسط اتاق اربابش ایستاده و با لکنت زبان سعی می‌کرد واقعه را شرح دهد.
- ارباب...ارباب به مرلین همه چی تو سی ثانیه اتفاق افتاد. من میخواستم جلوشو بگیرم ولی تا به خودم اومدم دیدم تو کار از کار گذشته...
- کافیست! سریعا وسایل‌ات را جمع میکنی...سریعا اتاقت را ترک میکنی...سریعا چمدان به دست از ما و عمارتمان فاصله میگیری.

پایان فلش بک:

- بهت که گفته بودم.
-

اگلانتاین درحالی که سعی میکرد توجهی به تام و متلک پرانی هایش نشان ندهد، پرسید.
- من کجا باید بخوابم؟

تام دست از برق انداختن سم تسترال برداشت و به گوشه‌ی اصطبل اشاره کرد. پافت به کپه ای کاه در هم ریخته نگاه کرد؛ باورش نمیشد که مجبور شده تخت گرم و نرمش را رها، و حالا بر روی کپه‌ای کاه بخوابد.
- پس اون تخت گوشه‌ی اصطبل مال کیه؟
- اون جای خوابه خودمه...

اگلانتاین درحالی که پتو و بالشت تام را روی کپه ی کاه پرت می‌کرد و چمدانش را زیر تخت میگذاشت، گفت.
- از الان به بعد دیگه نیست.


ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۴:۰۲:۵۷ جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹
#2
- هنوز هم نمیفهمم...باید کیک سفارش میدادی عتیقه...کیک تولد!
- هیس...نخیر. میدونم چی دوست داره دیگه...
- آخر سوشی؟ ماهی خام؟

اگلانتاین با تصور پیپ از سوشی و واکنش لونا اگر آنجا بود، لبخندی زد و بار دیگر به ساعت نگاه کرد.
- دیر کرده...
- اوه بله! گاهی احمق ها درست می‌گویــ...

جمله ی پیپ به پایان نرسید...دختر مو بلوندی قهقه زنان پشت میز نشسته و فریاد زد.
- هـــی...کیک یزدی وقتی پیپ می‌کشه این شکلی میشه.

پافت، باز هم برای صدمین بار از تصور آن صحنه قهقهه زد و ادامه داد.
- همون کیک یزدی ای که همه می‌خوان بغلش کنن!
- همون کیک یزدی ای که سر هر ژانر داستانی، مهم نیست ترسناک باشه یا کمدی، همیشه یه جعبه دستمال کاغذی کنار دستش نیاز داره.
- همون کیک یزدی ای که...

پیپ آهی از سر ناامیدی کشید...ترکیب لونا و اگلانتاین، یعنی چرت و پرت گفتن تا زمانی یکی از آنها از نفس بیفتد.
- آه، خدای من! انسان های وحشی...

خیلی زود کافه سه دسته جارو شلوغ و شلوغ تر شد و هیچکس به لونا و‌ اگلانتاینی که از خنده روده بر شده و از خاطرات زمانی که کفش هایشان را درآورده و در راهرو ها می‌دویدند می‌گفتند، توجهی نمی‌کرد...به هرحال...کسی چه میداند؟ اسنورکک های شاخ چروکیده همیشه در پیچ راهروی بعدی در انتظار آنها بودند.

********


تولدت مبارک دختر...ممنون که به دنیا اومدی و باعث شدی تنها کسی نباشم که همیشه ته کمد هارو چک میکنه، که یه وقت خدای نکرده دنیای پشت اون رو از دست نده.
به دنیا اومدی و دنیارو به جای گرم و مهربون تری تبدیل کردی.

پ.ن: داشتم با خودم مقاومت می‌کردم که اینو ننویسم...ولی نشد. "ماین خودمی"


ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲ یکشنبه ۲ آذر ۱۳۹۹
#3
اگلانتاین VS کریچر

- من پسر برگزیده ام. من دولت تعیین میکنم. اسمش و نبر نتونست منو بکشه. روی پیشونیم زخم دارم...نکنه یادتون رفته؟

هری پاتر وسط خانه شماره‌ی دوازده میدان گریمولد ایستاده و مثل یک شاگردِ خوب برای خانم بلک، به بنفشی او فریاد میکشید.
- من عشق و محبتو رواج میدم..‌.دنیا داره نابود میشه. دیگه نباید از مواد شوینده استفاده کرد؛ نباید مواد مخدر کشید؛ دیگه نباید از پلاستیک ها استفاده کنیم...نباید آب بخوریم چون منابع طبیعی از بین میرن. نباید نفس بکشیم چون ممکنه اکسیژن کره ی زمین تموم بشه...نباید زنده باشیم چون...

صدای قهقهه از اقصی نقاط خانه بلند شد. کسی به پاتری که به نادیده گرفته شدن عادت نداشت، توجه نمی‌کرد.
هری نفس عمیقی کشید.
- اصلا پروفسور دامبلدور کجاست؟ چرا نمیاد پونصد امتیاز به گریفندور بابت این ایده ی خوبِ من اضافه کنه؟
- می‌دونی که...دامبلدور مرخصیه. فعلا قرار نیست کسی از ایده های تو استقبال کنه‌.

هری به سمت رز رفت و سعی کرد او را متقاعد کند.
- ببین رز! این ویبره زدنای تو دیگه نباید ادامه پیدا کنه...میدونی چقدر تو به وجود اومدن زلزله تاثیر داشتی؟
- اممم...هری! لونا رو ببین.‌ داره اون طرفی می‌ره.

پاتر به سمت لونا و ویلبرتی که گرم صحبت بودند برگشت‌.
- ویلبرت...داعاش؟
- داعاش...چیز. من یه کاری دارم، باید برم. ببخشید...

ویلبرت با عجله از کنار هری گذشت؛ لونا هم لبخندی به او زد و درحالی که زیر لب چیزی درمورد "اسنورکک شاخ چروکیده" می‌گفت، دنبال ویلبرت رفت و هری را تنها گذاشت‌.

پاترِ بغ کرده به سمت آشپزخانه به راه افتاد؛ خواست به کریچر اعلام کند که سهم او برای ناهار را درست نکند زیرا قرار نیست آنجا بماند...اما کریچر در آشپزخانه نبود‌.

تنها سه بطری وایتکس درست وسط میز ناهار خوری جا خوش کرده و برق میزدند...وایتکس هایی که مخرب محیط زیست بودند. وایتکس هایی مخالف کمپین هری عمل می‌کردند.

پاتر نگاهی به در انداخت و وقتی مطمئن شد که کریچر حالا قصد آمدن ندارد، به سمت وایتکس ها رفت و با خوشنودی و رضایت کامل هر سه بطری را درون سینک ظرفشویی ریخت.
- آها...این اولین قدم برای محافظت از زمین! این قدم بزرگی برای...
- کریچر عصبانی‌ست. کریچر از این کار خوشش نیامد...کریچر عصبانی‌ست. کریچر از این کار خوشش نیامد...

هری قدمی عقب رفت و سعی کرد برای جن خانگی توضیح بدهد.
- هی...ببین...فقط خواستم بگم که من ناهار نمیخورم. من...من...

پاتر جمله اش را تمام نکرد؛ به سمت اتاقش دوید، رفت چمدانش را جمع کند و برود دنیا را نجات دهد.

****


- اَه! بروید گم بشوید. مزاحم نشوید احمق ها...

اگلانتاین پافت وسط خیابان ایستاده و بر سر کسی که مزاحمش شده بود فریاد می‌کشید...یا شاید چیزی که مزاحمش شده بود.

آگهیِ تبلیغاتی ای که به کف چکمه اش چسبیده بود را کند و درحالی که فحش میداد، خواست آن را گوشه ای بیندازد که سر هری پاتر در وسط کاغذ ظاهر شد. پاتر لبخند پت و پهنی تحویل تماشاگرش داد و شروع به حرف زدن کرد.
- پسر برگزیده با شما صحبت می‌کند...ما بار دیگر برای رواج عشق و محبت قیام کرده ایم. جدیدترین کمپین #نه_به_مواد_مخدر...میتوانید هشتگ مورد نظر را جغد کرده و در پویشی که برای حفظ محیط زیست، اجتماع بشر، ذرات معلق هوا، سوراخ شدن لایه ازن، مه صبحگاهی، گرم شدن کره‌ی زمین، کودکان کار و... راه اندازی شده است شرکت کنید. فقط و فقط کافیست که جغد خود را به شماره ای که در پایین آگهی زیر نویس می‌شود، ارسال نمایید...این یک پیام ضبط شده است. با تشکر از توجه شما!

پافت با عصبانیت آگهی را به گوشه ای پرت کرد و به خیابان که در آگهی های تبلیغاتی پاتر در حال غرق شدن بود نگاه کرد، پیپش را گوشه‌ی لبش گذاشت و سعی کرد دوباره به همان اگلانتاینِ خونسرد تبدیل بشود...که با اولین کلمه ی پیپ که از دهانش خارج می‌شد، فهمید که قرار نیست آرامشی نسیبش شود.
- آه، خدای من! روزها پیپ میکشد. شب‌ها پیپ می‌کشد. دیگر این چه زندگی خفت باری است که من دچارش شده ام؟
- شروع نکن پیپ...شروع نکن. اصلا حوصله ی غر زدن هاتو ندارم. زندگی تو خفت باره؟ اگه شانس منه که الان یه کله زخمی فرود میاد تو بغلم و مجبورم می‌کنه که توی اون کمپین مسخره اش شرکت کنــــ.‌..

پیپ و اگلانتاین وحشت زده به گلوله ی آتشی که به سمتشان می‌آمد نگاه کردند و...

شــــتـــــرق!

توپ آتشین که از هری و کریچر تشکیل شده بود، درست روی پافت فرود آمد.
ده متر...
بیست متر...
کرم های خاکی‌ای که میان خاک وول میخوردند با تعجب به آنها نگاه کردند.
سی متر...
چهل متر...
ایستگاه متروی تئاتر لندن آنقدر شلوغ بود که وجود توپ آتشینی که زمین را حفر میکرد و پیش می‌رفت، به چشم نمی‌آمد.
پنجاه متر...
شصت متر...
پافت با خود فکر کرد، پس اینگونه میمیرد. درحالی که بین جن خانگی‌ و هری پاتر له میشد، یک پیپ سخنگو درون مشتش بود و با سرعت سیصد بیست کیلومتر در ثانیه زمین را حفر میکرد...حتی سرنوشت ها نمی توانند تمام عجایبی را که دنیا برای ما در نظر گرفته پیش بینی کنند.
هفتاد متر...
هشتاد متر...
از کنار اسکلت های مدفون گذشتند...دنیای مردگان را رد کردند.‌‌..هوا کم کم در حال گرم شدن بود و وقتی که به اوج گرمای خود رسید، هسته ی زمین را شکافتند، دنیا منفجر و نسل بشر منقرض شد.

- آه، خدای من! دردمان آمد‌.

اگلانتاین چشمانش را باز کرد. کف خیابان افتاده و هری و کریچر در کنارش نقشِ زمین شده بودند.
چند بار پلک زد تا اثرات ضربه ای که به سرش خورده بود از بین برود.

- آهاا...گرفتمش! اینم دومین قدم...حالا قراره زمین نجات پیدا کنه. دیگه دود تولید نمیشه...

هری پیپ را درون مشتش گرفته، با خوشحالی فریاد می‌زد و اصلا به قیافه‌ی پافت که از عصبانیت درحال قرمز شدن بود توجهی نمی‌کرد.
- اون اصلا روشن نمیشه که دود کنه.
- آه، خدای من! این موجود ناچیز چه میگوید؟ رهایمان کن...دردمان آمد.

هری مشتش را بیشتر دور پیپ پیچید، خودش را جمع و جور کرد و از روی زمین بلند شد.
- متاسفم...من باید اینو مصادره کنم.

و قبل از آنکه منتظر پاسخ اگلانتاین بماند، پیپ به دست به راه افتاد تا برود و به محفلی ها ثابت کند که توانسته است قدمی برای نجات زمین بردارد.

اگلانتاین به دنبالش از روی زمین بلند شد...درست بود که دل خوشی از پرحرفی های پیپ نداشت، اما به هر حال از سه ماهگی در کنار هم بزرگ شده بودند.

- آخ...

پافت به پایین نگاه کرد. پایش را درست روی جن خانگی‌ای گذاشته که همراه هری از آسمان افتاده بود.
- هی...من تورو میشناسم. حریف من توی شطرنجی.
- خخپپتو‌...تالخندیرن! تخجرقپ...
- باشه حالا فحش نده...بی‌تربیت.

اگلانتاین پایش را از روی گردن جن خانگی برداشت و از روی زمین بلندش کرد.
- چرا این کله زخمی لعنتی پیپ منو گرفته؟

کریچر شروع به حرف زدن کرد. از وقتی گفت که هری کمپینی راه انداخته و هیچکس توجهی به او نکرد. از وایتکس های نازنینش گفت که به دست هری نابود شده بودند.
- زندگی کریچر افتضاح شد. کریچر دیگه وایتکس نداشت.

اگلانتاین به هری که جلوی آنها پیش میرفت، با خوشحالی مشتش را تکان میداد و با خود حرف میزد نگاه کرد.
- همم...ببین کریچر؛ من یه نقشه ای دارم.

پافت بعد از توضیح نقشه اش به جن خانگی سعی کرد لحنی دوستانه بگیرد؛ به سمت هری رفت و با خوشحالی گفت.
- عه...پس تو مدافع حقوق بشری؟
- نخیر.

پاتر نگاه مشکوکی به اگلانتاین انداخت و ادامه داد.
- من مدافع حقوق زمینم. مدافع حقوق بچه های کار، حقوق مرغابی ها...حقوق گوربه ها...حقوق اسب های تک شاخ. حقوق نیمه خداها...حقوق یک سومِ خداها...حقوق کله زخمی ها...
- باشه باشه...بسه...خیلی خب! من و کریچر یه فکری برای تو داشتیم. میدونی؟ چی شده که پسر به این خوبی تا الان رو زمین مونده؟
- منظورتون چیه؟

این دفعه کریچر به سمت هری رفت و سعی کرد به صورت کاملا مختصر و مفید منظورشان را برساند.
- به نام خدا...وضعیت تاهل؟

هری نگاه گیجش را از کریچر گرفت و سمت اگلانتاین برگشت.

- آه، خدای من! پسر برگزیده شان هم کند ذهن است. ابله، دارند برایت همسری اختیار میکنند.

هر سه نفر به پیپِ عصبانیِ درون مشت هری نگاه کردند.
پاتر لبخند ملیحی زد و تته پته کنان گفت.
- همم...آخه میدونین؟ من قصد ادامه تحصیل داشتم. ولی حالا می‌بینم که خیلی اصرار میکنید...کجا باید این خانم محترم رو پیدا کنیم؟

****

- حالا این خانم شاکری که میگید کی هست؟
- مدافع...فرقی نداره حقوق کی...کلا فقط مدافعه. یکی درست مثل خودت. به گربه ها خوراک رسانی میکنه...شیر می‌خره میده به گربه ها؛ میگه شیرش نباید لامپستون داشته باشه. چیه اسمش؟
- لاکتوز...
- آفرین! میگه نباید لاکتوز داشته باشه.

اگلانتاین نگاهش را از پاتر که چشمانش به شکل قلب درآمده بود گرفت و با صدایی که سعی میکرد ذوق زده به نظر برسد اعلام کرد.
- رسیدیم!
- امم...حالا این خانم شاکری چرا اومده همچین جایی؟ آخه کوه هم جای قرار گذاشتنه؟ باید یه پارکی، کافه شاپی...

پافت هری  را کمی جلوتر، و به سمت لبه ی کوه هل داد.
- حالا تو یکم پایینیو نگاه کن...شاید خانم شاکری اونجا منتظرت باشه ها...خانم شاکریه با کمالات...خانم شاکری که مدافعه حقوق گربه هاست...
- اممم...باشه. ولی آخه دره خیلی عمیــــ...

اگلانتاین در آخرین لحظه پیپش را از مشت هری بیرون کشید، لبخند عمیقی زد و سقوط کردنش به ته دره را تماشا کرد.
- رفت پیش خانم شاکری...

کریچر مِنومِن کنان جلو رفت و به ته دره چشم دوخت.
- کریچر ترسید. جناب پافت واقعا هری پاتر را پایین انداخت؟ داور مسابقات شطرنج...

جن خانگی هیچ وقت نتوانست جمله اش را تمام کند.
حالا کریچر می‌توانست ته دره به هری پاتر بپیوندد و شاید آنجا خانم شاکری ای بود که هر سه باهم با خوبی و خوشی زندگی کنند.
به هر حال...این مسائل ناچیز و دنیوی که برای پافت اهمیتی نداشت. تنها نکته ی مهم، پیپِ درون جیبش و مسابقه‌ی شطرنجی بود که پیش رو داشت.
مسابقه ی شطرنجی که نه داوری داشت و نه حریفی.


ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۱ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
#4
سلام...تیم ماهم اگه مورد لطماتِ ضرباتِ شمشیر آقای کادوگان قرار نمیگیره، اسب‌مون سر راه یه جفتکی هم به مهره ی رخِ تیم حریف میزنه.


ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲:۰۴ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹
#5
- من یه جا دیدم که شارژر رو به جای پیریز میزدن توی لیموی نصف شده و عمل میکرد.
-
- امم...اینجوری نگام نکن بلا! از به زبون آوردنش پشیمون شدم‌.

تام باز هم ایده‌ی درخشانش مورد استقبال قرار نگرفته بود و‌ فقط باعث شده بود فندک اگلانتاین، از دور برایش چشمکی بزند.
لرد غرولندی کرد‌.
- یارانمان!...چرا کسی به ما توجه نمی‌کند!

مرگخواران که به کل اربابشان را فراموش کرده بودند، به پایین نگاه کردند و با صحنه ای مواجه شدند که چندان خوشایند نبود...لرد سیاه به شارژر تبدیل شده بود.

- مگه نگفتم من شارژ ندارم؟ یهو دیدید خاموش شدم و کلا دیگه جواب کسیو ندادما...

در آن لحظه به تنها چیزی که احتیاج نداشتند، غر زدن های نقشه بود.

- خب بلاتریکس...حالا چی کار کنیم؟


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۹ ۲:۰۹:۵۵

ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۰:۱۸ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹
#6
- خلاصه فرزند...منم از وقتی که خربزه شدم همیشه به این فکر می کنم که...

دامبلدور، کنار تنه ی پاتریشیا لم داده و محو صحبت با درخت شده بود.
محفلی ها بعد از برداشتن پرفسورشان، به سمت در دست شویی و و جایی که مرگخوار ها منتظر بیرون آمدن کلاغ بودند، برگشتند.

- عه...ببین چی کار کردی! الان چرا پاهای من جای دستامه؟

اگلانتاین که مسئول برگرداندن تام به حالت اولیه و چسباندن اعضای بدنش شده بود، قهقه ای زد و با خوشحالی رو به پیپ کرد.
- شبیه زرافه شده.
- آه، خدای من! تو نمیدانی که چه می‌کنی...هر عملی عکس‌العملی دارد؛ اسحاق نیوتن.

در سمت دیگر رودولف که نصفش درون زمین گیر کرده بود، سرگرم صحبت با کرم خاکی ای شده که سرش را از خاک بیرون آورده بود.
- من میگم...وضعیت تأهلات شما کرم خاکیا چجوریاس؟ یعنی تا حالا شده وصلتی با آدم های دیگه داشتـ...عه! سلام بلاتریکس.

بلاتریکس که لازم دیده بود مراقب شوهرش باشد، با بیلی بالای سرش رفته و لبخندی ترسناک نشانش میداد.
دیگر وقتش بود که کلاغ از دست شویی بیرون بیاید. حوصله ی هر دو گروه سر آمده بود.


ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۳:۵۲ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#7
مروپ لبخندزنان و بی خبر از دامبلور بودن گنجینه اش، تربچه را کف دستش گرفته و در حال قربان صدقه رفتنش بود.
- الهی مامان قربونت بره که قراره آش بلغور ناهار رو خوشمزه تر کنی...مامان مخالف تربچه نیست. خانم شاکری هم مخالف تربچه نیست...

"دامبلدور تربچه" که کمی معذب شده بود، به سمت لرد پیازی شکل برگشت.
- اهم‌...تام! می‌شه به مادرت از شخصیت حقیقیه ما بگی؟
- مادر جان...اینو نمیشه بخورید. تلخه...مریضی میاره...

مروپ بی توجه به صدای آن دو، تربچه را روی تخته سنگی گذاشت و دیگی از ناکجا آباد جلویش پهن کرد.
- حالا برای آش بلغور باید...اممم...روغن!
- رشته بیافزایید تا رشته امور از دستانمان خارج نشود.

پیپ که سعی می‌کرد مهارت هایش در تمام زمینه ها را به نمایش بگذارد، کلاه آشپزی ای درست مانند کلاه مروپ بر سر گذاشته و پشت کتاب آشپزی نشسته بود.

- رشته توی آش بلغور؟ پیپ مامان...به نظر ترکیب فوق العاده ای میرسه.
- خصوصا در زمانی که با گلابی های قطعه قطعه شده مخلوط شده باشد...

در سوی دیگر، دامبلدور سعی داشت توجه هری و محفلی ها را به سمت خود جلب کند؛ واقعا علاقه ای نداشت که به آشی با مخلفات همچون گلابی اش، اضافه شود.
- اهم...فرزندان روشنایی. فرزندان ...فرزنـــدان!

در میان بحث پیپ و مروپ بر سر اضافه کردن نارنگی به آش بلغور، محفلی ها دامبلدورِ تربچه شده را بر پای تخته سنگ پیدا میکنند.



ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳ شنبه ۳ آبان ۱۳۹۹
#8
- خیلی خب...بیایید اینجا بشینیم.

دختر بچه ها نگاهی به جایی که اگلانتاین به آن اشاره می‌کرد، انداختند.
- اگه ون بستنی فروش حرکت کنه و مارو که پشتش نشستیم نبینه چی؟
- نشستن درست نمی باشد...پناه گرفتن صحیح است!

دختر بچه کوچک تر به پیپ درون مشت اگلانتاین زل زده بود.
پیپ خودش را جمع و جور تر کرد و گفت.
- آه، خدای من! ما معذب می‌شویم...لطفا به ما و زیبایی های مان زل نزده و...
- یه شرط داره که اونجا بازی کنیم...این عروسکِ زشت و سخن گو باید بچه ی من باشه.

پافت یک نگاه به پیپ که از این ایده وحشت کرده بود انداخت و یک نگاه به مرگخواران درون پارک...هیچکس نباید خاله بازی کردن او را می دید. چاره ای جز قبول کردن آن شرط نداشت.
- خیلی خب...خیلی خب! بیایید بازیو شروع کنیم دیگه.

چند دقیقه بعد، اگلانتاین فنجان صورتی رنگی به دست گرفته بود و با پیش بند تور و صورتی رنگِ دور گردنش ور میرفت.
اما پیپ تا آخرین لحظات سعی می کرد از قبول چنین خفتی، شانه خالی کند.
- من مطیع سو استفاده مجرمانه شما نمیشوم...من...برای ما افت دارد. پیشبند صورتی؟ فنجان چای؟ آه، خدای من...

جمله‌ی پیپ با هجوم دو دختر بچه و پیشبندِ درون دستانشان به سمتش، ناتمام ماند.
مهمانی چای خوری خوبی پشت ون بستنی فروشی، در جریان بود.


ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۴۳ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹
#9
اگلانتاینvsآستریکس

تـــــالــاپ...

دستگیره را محکم تر فشرد و با باز شدن در وارد اتاقک چوبی و نمور شد.
- ای چاکر! زبان بگشای و سخن آغاز کن؛ اینجا دیگر کدام آغلی است؟
- هیس...ساکت باش ببینم. دنبال یکی میگردم.

پیپ جوری که انگار اگلانتاین عقلش را از دست داده به او نگاه کرد و گفت.
- آه...خدای من؛ پاک‌ دیوانه شده است. در آلونکی با قفسه های خاک گرفته به دنبال فردی میگردد...حالا این خراب شده کجا هست؟
- "فراموش شده ها"...چیزایی که از یاد همه رفته یا دیگه کسی نیازی بهشون نداشته باشه. فرقی هم نمیکنه، مال هفتاد سال پیش باشه یا همین دیروز...وقتی که وسیله ای صاحب اصلی‌اش نباشه و یا کسی دیگه به اون نیاز نداشته باشه، کمرنگ و کمرنگ تر میشه تا این که دیگه محو میشه و سر از اینجا درمیاره.

پافت جعبه‌‌ای را از روی نزدیک‌تر قفسه برداشت و بی توجه به غرغر کردن های پیپ، مشغول زیر و رو کردنش شد.
- آه، خدای من! نه سپاسگزاری می‌کنند...نه دست‌بوسی و نه جیره و مواجبی...گویی نمیدانند پیپ‌ای با این شأن و منزلت و جایگاه و مقام و منصب و بزرگی و...

- کاتانا میخواد بدونه این پیپ پر حرف و صاحبش، اینجا چی کار میکنن؟

اگلانتاین با دیدن کاتانا، جوری فریادی از سر خوشنودی کشید که گرد و خاکِ روی قفسه ها بلند شدند و پیپ چند سانتی به هوا پرید.
- زبان به کام بگیر چاکر؛ گویی...

پافت به توجه به ناسزا های پیپ به سمت شمشیر چرخید.
- اوه کاتانا...خیلی خوشحالم که پیدات کردم. راستش من به خاطر تو اومدم اینجا. میدونم بعد این که تاتسویا رفت و تو سر از اینجا درآوردی، کار مهمی انجام ندادی و...
- یه سامورایی با شرافت همیشه کارهای مهمی برای انجام دادن داره.

اگلانتاین با سر حرف شمشیر را تأیید کرد و ادامه داد.
- به هر حال...میخواستم یه کاری برام انجام بدی.

پافت بعد از آنکه نقشه اش را کامل برای کاتانا توضیح داد، در های ورودی و خروجی اصطبل را علامت گذاری و ساعت خواب تسترال ها را مشخص کرد، به سمت اتاقش به راه افتاد و منتظرِ سرِ تام جاگسن که شمشیر قولش را به او داده بود، ماند.

***


تــق...تق...تـــ‍ـــق...

- هیــس...ساکت باش پیپ!
- آه، خدای من! به من می‌گوید "ساکت"...او به من میگوید "ساکت" باش.  دیدگانت را بگشای تا مضحک ترین صحنه ی زندگیِ خفت بارت را ببینی.

اگلانتاین چشمانش را باز کرد و با کاتانایی که پشت پنجره ی اتاق ایستاده و با قبضه اش به شیشه میکوبد، مواجه شد.
پنجره را باز کرد و به شمشیر اجازه ی ورود به اتاق را داد.
- چی شد؟...پس سر تام کجاست؟
- کاتانا نمیدونه چجوری باید توضیح بده. کاتانــ...داری چه غلطی می‌کنی پافت؟

جمله ی آخری که از دهان کاتانا بیرون آمده، جوری عجیب بود که حتی توجه پیپ را هم به خود جلب کرد و باعث شد، ثانیه‌ای دست از نگاه کردن به خودش در آینه بردارد.

- کاتانا معذرت می‌خواد. کاتانا نمیدونه چی شد که اون جمله رو گفــ...اگلانتاین، به من گوش کن. یا همین حالا منو از اینجا میاری بیرون، یا به تسترال هام میگم توی پیپت گِل بریزن!
- آه، خدای من! صدای درون شمشیر می‌خواهد در من گِل بریزد...این چه سرانجام و عاقبتِ نحسی ست که مرا گرفتار خودش کرده است.

اگلانتاین مردد به کاتانا نگاه کرد. صدای فرد دومی که حرف میزد به نظرش بسیار آشنا می‌رسید.
- هممم...تام؟

کاتانا دهانش را باز کرد و باز هم صدای تام جاگسنِ حبس شده در آن، به گوش رسید.
- شوخی نمیکنم اگلا...سریع منو از اینجا بیار بیرون.
- ولی...ولی چرا این شکلی شد؟ قرار بود سرشو برام بیاری فقط؛ الان چرا آخه این جوری شده...

کاتانا با لحنی که سعی می کرد ناراحتی درونش مشخص نباشد، شروع به توضیح دادن کرد.
- امم...خب اگلا چان! بعد این که سامورایی رفت، خب کاتانا ها که افسردگی نمیگیرن...یعنی نباید بگیرن. کاتانا هم افسردگی نگرفته ها...ولی قدرت جذب گرفته، جذب روح. الان روح تام چان درون کاتانا مبحوس شده...امم...

لحن صدا تغییر کرد و بلند تر شد.
- اوهوی...گفتم که اگلا. منو از اینجا بیار بیرون!
- آه، خدای من! این چه بلوا و ولوله ایست که بر پا داشته اید؟ باید کمی بیاسایم...مسائل ناچیز و محقرانه‌ی خود را به جای دیگری ببرید.

درست مثل همیشه، کسی به غر زدن های پیپ توجهی نکرد.
نیشخندی گرگ مانند روی لب های پافت که به کاتانا زل زده بود، نشست.
- می خوای بیرون بیارمت جاگسن؟ هوم؟
- آره آره...فقط سریعتر؛ چون به تسترال ها قول دادم شام امشبو باهم بخوریم.

گویی تام‌ متوجه لحن خبیث پافت نشده بود.
- ولی یه شرط داره تا بتونی از شمشیر بیای بیرون...اونم اینه که هیچ وقت شخصیو توی زندگیت اذیت نکرده باشی.

لبخند اگلانتاین عریض تر شد و از سکوتی که پیش آمده بود، لذت برد.
تام با لحنی که سعی می کرد دوستانه و محبت‌آمیز به نظر برسد، گفت.
- ای بابا اگلا...گذشته ها گذشته؛ تو که کینه ای نبودی هیچ وقت.

پافت با نیشخندی که نشان میداد نه تنها کینه ای بود بلکه کاملا از آن وضعیت لذت هم می‌برد، رو به پیپ کرد و گفت.
- قراره کلی خوش بگذرونیم!
- آه، خدای من! باز هم این موجودات فانی و زوالپذیر...پس کی زمان انقراضشان می‌رسد؟

***


- آه، خدای من! آدمی‌زاد های همواره نادم و پشیمان...به چه می‌اندیشی عتیقه؟

اگلانتاین به پیپ نگاه کرد، آهی کشید و گفت.
- حوصله ام سر رفته...
- می توانی بازهم به آن کارهای شنیع و خوشگذرانی های فانی و زودگذر ادامه دهی...اما گویی عذاب وجدان به گلویت چنگ زده و دقایق آخر عمر کریه و بی ارزش خود را میگذرانی...حتی دروغ هم‌ میگویی. آه، خدای من!...

پیپ به سمت آینه برگشت تا باز هم به تصویر خودش زل بزند.
- میخواهی روح درون نیزه را بیرون بیاوری؟
- امم...
- من پاسخت را میدانم. آری!...میخواهی روح درون نیزه را بیرون بیاوری.

پافت از این که نمی‌توانست به پیپ دروغ بگوید، خوشش نمی‌آمد.
- حبس شدن توی یه شمشیر نمیتونه خوب باشه.
- من گمان می‌کردم برایت اهمیتی ندارد.
- برام مهم نیست...فقط ترجیح میدم خودم اذیتش کنم تا چیز دیگه ای.

پیپ دست از نگاه کردن به خودش برداشت، لب میز آمد و به اگلانتاین فهماند که میخواهد پایین بیاید.
پافت روی صندلی نشست و به پیپ که حالا کف دستش ایستاده بود، نگاه کرد.
- آیا حالا از من مساعدت می‌خواهی؟ که راهی برای بیرون آمدن آن صدا از نیزه بیابم؟

اگلانتاین سرش را به معنای تائید تکان داد. پیپ صدایش را صاف کرد و ادامه داد.
- آن مردک تسترال باز، چرا در خنجر گرفتار شده بود؟
- منظورت شمشیره؟ خب چون کاتانا افسردگی گرفت و درست کار نمی کرد.
- آری...آری! دقیقا. حالا باید کاری کنی تا نیزه، خشنود شود. آنگاه همه چیز به روال سابق خود باز میگردد.

پافت پیپ را کنار گذاشت، به سمت کاتانا رفت و با ناراحتی نگاهش کرد. روح تام و کاتانا در حال جر و بحث در مورد کانال تلویزیون بودند.
- کاتانا میخواد داستان زندگی اون مرد قرمز پوش و سامورایی رو‌ ببینه!
- برو بابا...جومونگ چیه دیگه. بزن کویدیچ ببینیم.

خوشحال کردن یک شمشیر به نظر چندان کار راحتی نمی‌رسید.

- "دفترچه ی راهنما"...تمام موجودات گیتی "دفترچه‌ی راهنما" دارند؛ تمام اوصاف و آرمان های شخص را با مشاهده ی آن، می‌یابی.

اگلانتاین به سمت پیپ برگشت که کنترل تلویزیونِ کوچک را برداشته و کانال ها را عوض می‌کرد تا "داستان های شکسپیر" تماشا کند؛ اما باز هم تقلب هایی به پافت می‌رساند.
- امم...کاتانا؟ میشه...میشه یه نگاهی به...
- کاتانا سامورایی ها را دوست داره...کاتانا وقتی جومونگ می‌بینه یادِ دوران خدمت خودش در کنار سامورایی تاتسویا می‌افته...
- بازی کویدیچ امشب مهمه...بازی رفت که توی خونه حریف بود...
- من فقط دفترچه راهنمای تو رو می‌خوام کاتانا!

دفترچه ی قهوه ای رنگ و کهنه ای، از دایره‌ی گرد و خاکی که روح های درونی شمشیر درست کرده بودند به بیرون پرت شد و به صورت اگلانتاین بر خورد کرد.
حروف طلایی رنگ روی جلد که کم کم درحال محو شدن بودند، کلمات "دفترچه راهنما" را تشکیل میدادند.

پافت شروع به ورق زدن دفترچه کرد.

نقل قول:
نام: کاتانا
نام خانوادگی: شمشیری
رنگ پوس‍ــ...


نه...این مشخصات به دردش نمیخورد. چند صفحه جلو رفت و سر فصل یکی از برگ ها، نظرش را جلب کرد.

نقل قول:
علاقه مندی ها:
(توجه: نیاز ها درحال به روز رسانی می‌باشند. لطفاً کمی صبر کنید.)


چند لحظه طول کشید که کلمات قبلی محو و آرزو و علاقه هایِ فعلیِ کاتانا، نوشته شدند.

نقل قول:
۱. تماشای جومونگ
۲. بازی بیسبال

- ها؟...فقط همین؟ خب خیلی خواسته های راحتین که!

اگلانتاین سرش را از دفترچه بلند و به دعوای تام، کاتانا و پیپ بر سر کانال تلویزیون، خیره شد. جومونگ نگاه کردن چندان کار ساده ای به نظر نمی‌رسید.
- ای چاکران! زمانی که پیپ ای با این عظمت، جلال، شکوه، زیبایی و...خلاصه...زمانی که ما می‌خواهیم داستان های یار گرمابه و گلستانمان، جناب شکسپیر را ببینیم، دیگر نیازی به یاوه گویی های شما نیست...خاموش!
- کویدیچ...کویدیچ مهمه...
- کاتانا سامورایی شمشیر زن...

پافت جلوی صفحه تلویزیون ایستاد، نفس عمیقی کشید و شروع به فریاد زدن کرد‌.
- جمع کنید دیگه این مسخره بازی هارو...من وقتی هم سن شما بودم پامو جلوی بابام دراز نمی‌کردم...صدامو بالا نمی‌بردم؛ چی شدن این نسل جوون؟ الان مشکلات جامعه دامن گیر شده...

پیپ، تام و کاتانا ساکت شدند. تعداد انسان هایی که داد زدن اگلانتاین را دیده بودند، انگشت شمار بود.
اگلا جلو رفت، کنترل را برداشت و ثانیه ای بعد کاتانا با ذوق و شوق، پفیلا به دست نشسته و جومونگ تماشا می‌کرد.

***


- چرا؟ به چه علت؟ مارا زابرا کردی که چه؟ چوب؟ توپ؟ بازی بیسبال؟ آیا عقلت را از دست داده ای عتیقه؟
- چه جوری توی سه ثانیه انقدر سوال می‌پرسی؟
پیپ توجهی به سوال اگلانتاین نکرد. در حالی که زیر لب غر غر میکرد، سعی داشت توپ را هل دهد تا جای بیشتری درون جیبِ پافت داشته باشد.

کاتانا رو به اگلانتاین ایستاد، توپ بیسبال را بالا گرفت و با تمام قدرتش آن را پرت کرد.

شـــتـــــرق...

- یعنی چی؟ چه غلطا...شیشه‌ی اتاق منو میشکنید؟ زمان سالازار یکی شیشه شکست، سالازار خورده شیشه ها رو به خوردش داد. وایسید تا...

ماروولو سرش را از پنجره بیرون آورد تا مهاجم ها را ببیند اما با دیدن حیاط خالی، زیر لب فحشی داد و و دوباره داخل اتاقش برگشت.

- آن آدمیزاد مجنون به بارگاهش بازگشت؟
- هیس...آره، آروم بیایید بیرون.

اگلانتاین از پشت درختی که زیر شاخه هایش پنهان شده بودند، بیرون آمد و ادامه داد.
- خب کاتانا! میخوای بازم بازی کنیم؟ ولی به نظر من پستِ...کاتانا؟ کاتانا کو پس؟
- آه، خدای من! از من می‌پرسد خنجر کجاست؟ نمیدانم عتیقه.
- می‌توانی از همان ابتدا پاسخ را...چیز نه... یعنی، خب از اول همینو بگو دیگه.

پافت به پشت درخت برگشت. کاتانا بیرون نیامــ...تـــــــق!

تخته چوبی بر فرق سر اگلا فرود آمد و پشت آن تامی با قیافه ای عصبانی نگاهش می‌کرد.
- من می‌کشمت...مرلین شاهده که می‌کشمت!
- نه...نه صبر کن توضیح بدم...

تام تخته چوب را بالا برد، ضربه ی دیگری به سر پافت کوبید و
بعد با خیال راحت ایستاد تا حرف های او را گوش کند.

اگلانتاین شروع به حرف زدن کرد و تازه فهمید که تمام موضوع بسیار غیرمنطقی به نظر میرسد.
-...به هر حال؛ الانم برای همین اومدم بیسبال بازی کنیم. کاتانا...راستی کاتانا کو؟

نگاه تام و اگلانتاین به سمت شمشیری که به درخت تکیه داده و با خودش صحبت می‌کرد، رفت.
- کاتانا جومونگ دید...کاتانا سامورایی هارو شناخت. بالاخره توپ بیسبال پرت کرد. کاتانا روح حبس شده درونش رو بالا آورد. کاتانا...

***


"...سرزمین ایرلیریای سبز و خرم بود. با کلبه های مرتب و منظم با بامهای نی پوش، درست مثل..."

- آه، خدای من! بله...سرزمین ایرلیریای...عجب خاطرات خوشی در آنجا داریم. در حالی که با شکسپیر پشت میز کافه ای نشسته بودیم، در نوشتن داستان هایش کمکش می‌کردم. آه، خدای من!

اگلانتاین پشت چشمی برای پیپ که حالا رو به تلویزیون نشسته و با خیال راحت "داستان های شکسپیر" تماشا می کرد، نازک کرد.

تق تق تق...

پافت در را باز کرد و با تامی که جعبه ی بزرگی در دستانش قرار داشت، رو به‌ رو شد.
- عه...چی می‌خوای تام؟
- اول یه سوال داشتم اگلا...چرا برای بیرون اومدن من از شمشیر، کمک کردی؟
- وقتی اون شکلی غمزده بودی حال نمیداد سر به سرت بذارم. کسی که خودش از قبل ناراحته نمیشه اذیت کرد.

تام نیشخندی زد و جعبه را در دستان پافت گذاشت.
- همون جوابی که نیاز داشتم...بعدا می‌بینمت اگلا!
- امم...ولی تام...

اما دیگر برای برگرداندن جعبه دیر شده بود...منفجر شدن بمب ها در دست های اگلانتاین، فریادش از سر خشم را ساکت می‌کردند.



ارباب...ناراحت شدید؟



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱:۰۱ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹
#10
سلام...درخواست دوئل با جناب آستریکس رو داشتم.
مهلت یه هفته و هماهنگ شده.
مرسی!

لینک رقیب:
http://www.jadoogaran.org/userinfo.php?uid=40324


ارباب...ناراحت شدید؟







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.