هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲:۳۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۸
#1
سلام ارباب...خوبید ارباب؟
بالاخره اومدم نقد بگیرم ارباب.
همواره خوشحال باشید ارباب.
ناراحتم نباشید ارباب.



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱:۲۲ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۸
#2
- تالاپ!
جمعی از آگلانتاین ها پس از برخورد با دیواری نامرئی، مانند پارچه ی کهنه بر روی زمین پهن شدند.
_نههه...دروازه ها بسته شده...گیر افتادیم!!


                            ****

اگلانتاین بر روی صندلی گرم و نرم سالن عمومی هافلپاف نشسته بود، به شومینه ی خاموش زل زده و پیپی بر گوشه ی لبش گرفته بود.
_اگلا...

سدریک بر کنارش روی صندلی دیگری نشسته بود و دستش را جلوی چشمان پافت تکان می داد.
_ااا...اینجایی؟
_خیلی وقته...پیپِ خاموش میکشی؟

اگلانتاین به پیپ نگاه کرد؛ روشنش نکرده بود.
_هوومم...راست میگی...ولی مگه مشکلی داره؟
_بیخیالش...بدو دیگه، عجله کن...نیم ساعت دیگه باید پشت میز کافه باشی.
_اه...سد...
 
فقط پای سی میلیون گالیون وسط بود، بیشترین پولی که در تمام زندگی اش دیده بود، مگر چقدر می‌توانست مهم باشد؟
البته که مهم نبود.

ترجیح می داد همچنان روی صندلی بنشیند و به نقطه های نامعلومی زل بزند؛ اما با این حال از جایش بلند شد و به طرف کت توسی رنگش رفت.
_خیلی خب بریم دیگه...
_ولی اگلا...دمپاییت هات...خیلی مناسب بیرون رفتن نیستن ها...

لازم نبود همیشه مرتب باشد. مگر چقدر می توانست مهم باشد؟ باید دل ساحره های جوان را به دست میاورد؟ نه؛ البته که نه.

کافه سه دسته جارو مثل همیشه شلوغ و مملو از افرادی بود که غرق در بازی ای هیجان انگیز بودند.
اما اگلانتاین بر خلاف اوقات دیگر، حوصله ی بازی کردن نداشت؛ نوبتش را دیر بازی می کرد و نگران تسترال های روان پریش می شد.
_آقای پافت...نوبت شماست.
_آره...ولی تسترال ها چی میشن؟
_اقای پافت...لطفا عجله کنید.
_باشه...ولی ما حتی بیمارستانی نداریم که تسترال ها رو بستری کنه.
_نوبت آقای پافت میسوزه...نفر بعد.
_خانواده ی اونا چی میشن؟ چجوری با یه تسترال دیوونه تو خونه زندگی می کنن؟ تازه چجوری...

سدریک در حالی که کشان کشان اگلانتاین را از کافه  بیرون می برد، زیر لب به نفرین کردن او، به خاطر اتلاف وقتش، می پرداخت.
_تو که نمی خواستی بازی کنی، اصلا برای چی اومدی؟
_هووومم...تسترال های روان پریش؟
_


صدای پچ پچ اعضای هافل، آن شب بیش از همیشه، بلند شده بود.
هافلی ها تخت های نرم و گرمشان را رها کرده و روی کاناپه های سالن عمومی لم داده بودند.
_من دارم میگم اگلا عجیب شده، تو میگی به ساحره نیاز داره؟
_آره...آره. منم وقتی دلم میگیره، فقط یه ساحره ی باکمالات میتونه کمکم کنه.

سدریک با چشمانی گرد شده، به رودولف و استاندارد هایش گوش می داد.
_باید یه جوری خوشحالش کنیم. ولی چجوری؟
_جشن تولد با شمع.
_جشن؟ نه ترسناکههه. شمع؟ اونم ترسناکه.

دورا ساکت به صفحه ی کتابی قطور خیره شده بود.
_دورا...چیزی پیدا کردی؟
_اممم...ببینید، مطمئن نیستما...ولی اینجا نوشته افسردگی...
_افسردگی؟ افسردگی دیگه چیه؟ ترسناکه؟
_نه، چیز ترسناکی نیست رکسان. ولی...کم کم آدمو تجزیه میکنه. یعنی... ببینید، ما هممون آدم هایی تو مغزمون داریم، آدم هایی شکل خودمون، فقط با ورژن کوچک تر که هرکدوم مخصوص یه کاری هستن...مثلا برای آگلا، یه آگلا مخصوص پیپ کشیدن، تو مغزش وجود داره...یکی دیگه مخصوص قمار بازی و...ولی مشکل اینجاست که هر ماه، این آدم های کوچولو، جاشونو با هم عوض میکنن.

دورا سکوت کرده بود؛ گویی دیگر علاقه ای به ادامه ی حرفش نداشت. ولی به هر حال گفت:
_وقتی آدمی افسرده میشه، آدم کوچولوها با چسب نا امیدی توی مغزش میچسبن و دیگه نمیتونن بیرون بیان و جاشونو با هم دیگه عوض کنن پس کاراشونو اشتباه انجام میدن.

سکوت وحشتناکی بر فضا حاکم شد.
نه رودولف ایده ای داشت و نه رکسان به نظرش چیزی ترسناک می رسید.
_یعنی داری میگی همچین اتفاقی براش افتاده؟
_گفتم که...مطمئن نیستم ولی خب، فکر میکنم.
_یعنی چی کار باید بکنیم؟

سدریک فوت کرد و موهایش را از جلوی چشمانش کنار زد:
_الان دیگه مهم نیست...شب به خیر تا فردا صبح.


                        ***

اگلانتاین پرده هارا کنار کشید و به پرتو صبحگاهی، اجازه ی ورود به خوابگاه را داد.
_اهه...صبح شد که، بخوابیم پس...

روی تختش غلت زد و چشمانش را باز باز نگه داشت تا خوابش ببرد.
در خوابگاه باز شد و ارنی وارد شد.
_اااا...بیداری آگلا؟
_آره...ولی دیگه دارم می خوابم.
_الان که صبحه.
_هوم...چه ربطی داره؟
_هیچی...پاشو بریم صبحونه بخوریم. بچه ها منتظرن.

اگلانتاین و ارنی خیلی زود پشت میز صبحانه نشسته بودند؛ اما خبری از بقیه هافلپافی ها نبود.
_بقیه کجا...

پافت نتوانست حرفش را به پایان برساند.
هافلی ها از پشت صندلی ها و میز ها بیرون پریده و فریاد شادی سر داده بودند.
_ناراحت شدین؟...چی ناراحتتون کرده؟

هم گروهی هایش با قیافه ی متعجب نگاهش می کردند:
_اگلا...ما ناراخت نشدیم...با خقط برای تو کیک خرفتیم.

وین به رکسان که با نگرانی به گیلاس های روی کیک خیره شده بود، اشاره کرد.
_و خدریک چند تا بادکنک خوت کرد.

سدریک با گونه های گل انداخته، نفس نفس می زد.
_و خودولف...چند تا ساحره دعوت کرد، با اینکه هیچ خدوم نیومدن. ما می خواستیم خوشحالت خنیم.
_اه...مرسی بچه ها...ولی من یک کم کار دارم...

اگلانتاین با بی توجهی و حواس پرتی چرخید و به سمت سالن عمومی هافلپاف به راه افتاد.
_خمکش نکرد؟
_نه...فکر نمی کنم. باید فکر دیگه ای کنیم.

                          
                            *****

_اممم...کیه؟ کیه؟ منم تهی ...بیام تو؟

صدای تق تق در اتاق اگلانتاین بلند شده بود؛ اما کسی داخل نشد. یا شاید هم به زبان پافت کنونی عادت نداشت.
اگلانتاین دوباره فریاد زد:
_کیه؟ منم منم...غذا آوردم براتون.

اما باز هم نه در باز شد و نه صدایی شنیده شد.
پافت به زور خود را از تخت جدا کرد و به طرف در رفت.
_عه!! یه بسته که اسم من روشه...مال من که نیست.

بسته ای ناشیانه کادوپیچ شده و مچاله، جلوی در قرار داشت.
اگلانتاین در را کوبید و به سمت تختش رفت؛ اما کنجکاوی اش غلبه کرد و دوباره رفت تا جعبه را وارسی کند.
_هووم...اسم من روشه...هووم...ماله منه...هووم...پس برش نمی دارم. نه...نه، باید برش دارم. آخه این طوری پست جلو نمی ره. آخه ممکنه کس دیگه ای برش داره.

پافت کشان کشان و با سختی بسته را داخل اتاق هل داد؛ آخر بسته خیلی سبک بود.
_هووم...چسب داره...هووم...امضا نداره...جای اسم فرستنده ام که خالیه...خیلی ام مشکوک و ترسناکه...پس بازش کنیم دیگه.

ثانیه ای بعد کپه ای چسب گوشه ی اتاق افتاده و درهای جعبه گشوده شده بود.
_اامم...این چیزا خیلی آشنا به نظر...عه! این پیپه، همون پیپیه که وقتی هفت ماهم بود کادو گرفتم...از اون موقع دیگه پیپ کشیدن رو شروع کردم.

پافت، پیپ را با احتیاط گوشه ای گذاشت:
_این شال گردنه رو...اولین کادوی کریسمس بچه های هافل. رکسان از رشته های دو طرفش می ترسید.

اگلانتاین شال گردن مشکی و زردی که اسمش رویش حک شده بود را به گردن انداخت:
_اینم کاتانای ورژن کوچیک...تاتسویا توی تولد 14 سالگیم هدیه داد...خیلی اصرار داشت باهم دوئل کنیم.

پافت، به شمشیر پنج سانتی درون مشتش نگاه می کرد و از به یاد آوردن آن خاطره، قهقه می زد.
 دست آخر به قابی که با پیچاندن روزنامه دورش، سعی در سالم ماندنش کرده بودند، نگاه کرد.

قاب عکس قدیمی و کهنه ای بود.
تمام دوستانش...لبخند زده و دست تکان می دادند.
خودش هم درمیان آنها نشسته و از ته دل می خندید. چشم هایش لبخند می زدند، نه لب هایش.
حتی اربابی هم گوشه ی قاب نشسته بود؛ لبخند نمی زد اما قیافه ای راضی به خود گرفته بود.

گونه های اگلانتاین خیس شده بودند. گویی از خوابی بیدار شده بود. از برزخی بیرون آمده بود.


                           ****

اگلانتاین هایی کوچک، از دیواره ی مغز صاحبشان آرام می لغزیدند و کنده می شدند.
یکی از آنها بیرون می رفت و دیگری وارد می شد.

همه شان عجله می کردند؛ به هرحال یکی برای باختن در دست های قماربازیش می رفت و دیگری تصمیم گرفته بود به کلاس شمشیر بازی برود تا بتواند با دختر سامورایی دوئل کند.
و اگلای دیگری بود که هراسان به دنبال تکه های کوچک خاطراتش می دوید...خاطراتی که نباید باز می گشتند...خاطراتی که بهتر بود پاک فراموششان کند.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۶ ۲۱:۱۵:۱۲


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۲۰:۳۷:۴۵ یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۸
#3
سلام گب...
خوبی گب؟ اومدم چند تا سوال بپرسم.

1- چرا وزارت؟ چرا نظارت نه؟

2- اگه میخاستی یه گروه غیر از ریونکلا انتخاب کنی کدوم رو انتخاب می کردی؟

3- با کی تو سایت .....؟
(دعوا داری؟ دوستی؟ دشمنی داری؟ رودروایسی داری؟ مشکل داری و....)

4- کیو دلت میخاد از نزدیک ببینی؟

5- آخرین باری که خندیدی که بود؟

6- خنده دار ترین فرد تو سایت؟

7- دوس داری با کی بیشتر اشنا شی؟

7- دقت کردی دوتا سوال هفت داریم؟
به نظرت قصد و هدف من از این کار چی بود؟

8- نظرت درباره ی مسلسل چیه؟

9- نظرت درباره ی من چیه؟ شباهتی به مسلسل ندارم؟ تانک چی؟

10- ناراحت شدی گب؟

11- مشخصه دیگه سوالی ندارم؟

با تچکرات.



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۲۶ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸
#4
هافلپافvsریونکلاو

موضوع: بازی نا سالم


سالن عمومی زرد رنگ هافلپاف، به مراتب خلوت‌تر از همیشه بود. فصل، فصل امتحانات بود و بیشتر دانش‌آموزان یا در کلاس‌های درس به سر می‌بردند و یا اوقاتشان را در کتابخانه‌ها می‌گذراندند.

مسابقه کوییدیچ نزدیک بود و اعضای تیم هافلپاف هنوز هیچ تمرینی نکرده بودند. سدریک که حس می‌کرد بعنوان کاپیتان تیم باید کاری کند، تصمیم گرفته بود تا اعضای تیم را در سالم عمومی جمع و درمورد مسابقه‌ی پیش رو، حرف بزند.

حدود بیست دقیقه بعد، هر هفت نفر در سالن عمومی نشسته و منتظر سدریک بودند تا شروع کند.

اگلانتاین جزوه های درس ستاره شناسیش را روی میز پخش کرده و مشغول مرتب کردن آنها بود.
دورا طاق باز وسط سالن عمومی پخش شده بود و سرش را میان دستانش گرفته بود و رکسان با ترس به رودولف که درحال صحبت با خودش بود، خیره شده بود؛ به هر حال هرکدام به روشی نوین در حال گوش نکردن به سخنرانی سدریک بودند.
_اهم...اهم...

دیگوری با سرفه ای ساختگی، سعی در به دست آوردن توجه هم تیمی هایش کرد.
اما باز هم کسی به او توجهی نمی کرد.
_بچه ها...
_کنید گوش هافلی ها...سدریک دارد حرفی برای شما.

رز زلر باز هم به ویبره افتاده بود.
_ممنون رز...خب به هر حال، من شما رو اینجا جمع کردم که درمورد قوانین جدید مسابقه بحث کنیم.
قوانینی که درمورد نینداختن بازیکن ها از روی جاروهاشونه...

همهمه ی نارضایتی هافلی ها بلند شد.
سدریک حرفش را قطع نکرد و ادامه داد:
_نمی تونید با چماق ها به خود بازیکن ها ضربه بزنید و در کل...بازی نا سالم ممنوع. هرتیمی هم که خطایی انجام بده، دوپینگ کنه و یا داور هارو بخره، از دور مسابقات حذف می شه.

دیگوری از سالن عمومی فرار کرد بیرون رفت و هم تیمی های عصبانیش را رها کرد.
در آن میان تنها پافت بود که با خونسردی پیپی بر دهان گرفته و در فکر فرو رفته بود.

                          *****

_چیه اگلا این وقت صبح؟
_رکسان...پاشو، یه فکری دارم...پاشو دیگه دختر.
_تو چطوری اومدی تو خوابگاه دخترا؟
_اممم...بیخیال این قسمت رول، مجبور شدم دیگه...بیا بریم حالا.

رکسان معنی رول را نمی فهمید؛ اما این را خوب می دانست که وقتی اگلانتاین فکری در سر دارد، هر کاری می کند تا آن را عملی کند.

ثانیه ای بعد هر دو پاورچین پاورچین در راهرو پیش می رفتند.
_نقشت چیه اگلا؟
_دوپینگ...
_چی؟...دوپینگ کنیم؟ سدریک می کشتمون.
_ما نه رکسان ...تیم حریف. ما توی غذای بچه های اسلی داروی دوپینگ غیر بهداشتی که از باشگاه های ایران کش رفتیم می ریزیم.

 وقتی که به آشپزخانه رسیدند، اگلانتاین تمام نقشه اش را برای رکسان توضیح داده بود و عملی کردن آن وظیفه ی خودشان بود.

دقیقا وسط مسابقه:

_تو گفتی عمل می کنه...من از خوابم زدم تا باهات بیام تا داروی دوپینگ تو صبحونه ی بچه های اسلی بریزیم...تو...

رکسان در حال زدن اتهامات سختی به پافت بود.
حدود یک ساعت از شروع مسابقه گذشته و هنوز هیچ اتفاقی برای تیم اسلیترین نیفتاده بود.
هافلی ها خسته و عرق کرده، بطری های آب شان را سر می کشیدند و ناراضی از نتیجه ی مسابقه،
سخن می گفتند.
_عمل می کنه...مطمئنم عمل می کنه.

صدای سوت داور بلند شد:
_وقت استراحت تمومه...

_سرخگون حالا دست هکتوره...هکتور سرخگونو به هوریس پاس می ده و...هکتور فکر کنم وقتشه تمومش کنی.

هکتور روی جارویش، پوستر تبلیغات معجون هایش را چسبانده بود که هر از گاهی با صدای بلند و نور اضافی، ترکیدن یکی از معجون هایش را به نمایش می گذاشت.
_آریانا با یه حرکت سریع سرخگونو از هوریس میقاپه و حالا...بله گل برای هافلپاف.

بازی کماکان ادامه داشت. لردولدمورت گاهی آواداکاداورایی نثار سرخگون می کرد، اما تاثیری بر آن نداشت.
_ارباب ناراحت شدین؟
_بس کن پافت.

ترکیب تیمی عجیبی بودند.
اسلیترین بلاتریکس را در دروازه داشت و هافلپاف سدریک را و جست و جوگر اسلیترین علامت شوم بود و جست و جوگر هافلپاف، رودولف لسترنج.
اما با این حال، هافلی ها سرسختانه ادامه می دادند؛ تا اینکه رابستن، رکسان را از روی جارویش به زمین انداخت.

صدای سوت تاتسویا بلند شد.
_خطا...بازیکنان فرود بیان.

دختر سامورایی در حالی که فریاد می کشید و کاتانا را دیوانه وار تکان تکان می داد، به رابستن نزدیک شد.
_چطور جرات می کنی یه ساحره رو از روی جارو بندازی؟
_نه به مرلین...من انداخن نکردم. من فقط یه کله ی زیدانی زد...

رابستن قادر به اتمام حرفش نبود، زیرا زبانش باد کرده و اندازه ی سرخگون شده بود.
لرد عضله هایی که هر کدام اندازه ی کله ی نجینی بودند درآورده و تی شرت هوریس از شدت سیکس پک هایش پاره شده بود.
بلاتریکس قد بلند شده بود...خیلی قد بلند و هکتور هم در حال قیچی برگردان زدن و فیگور گرفتن های عجیب بود؛ حتی بانز هم با اینکه دیده نمی شد، اما جلوی راه هوایی بیشتری را سد کرده بود.

صدای تماشاگران ناراضی بلند شده بود.
هر کدام با پرتاب چیزی به وسط زمین عصبانیت خود را نشان می دادند.
تحمل دروئلا تمام شده بود. چرا باید در روز های اوج وزارتش، می آمد و بازی کویدیچ داوری می کرد. آن هم بازی ای که قوانینش را خودش وضع کرده بود و حالا داشتند به حضور او بی احترامی می کردند، به حضور جناب وزیر.
_به من بی احترامی می کنید؟ به وزیر مملکت بی احترامی می کنید؟ بدم حلق آویزتون کنن؟ بدم کروشیویی تون کنن؟ از جلوی چشمام دور شین...فقط دور شین.

سپس بلندتر فریاد زد:
_اسلیترین از دور مسابقات خارجه.

فریاد شادمانی هافلی ها بلند شد.
در آن میان تنها پافت بود که با خونسردی پیپی بر دهان گرفته و در فکر فرو رفته بود.



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۸
#5
هیچ گاه تولدی نگرفته بود؛ حتی تولد کسی را تبریک هم نگفته بود. اما حالا باید دست به کار میشد؛ حداقل تولد او را تبریک می گفت.

به هر حال میدانست چه باید کرد...که چه خوشحالش می کرد.
فقط کافی بود سری به دنیای آن سر کمد، سری به سرزمین نورلند و سری به وستروس و اسوس بزند.

فقط کافی بود قهوه ای در سنترال پرک بنوشد و دنبال پسر هادس با انگشتر اسکلتی اش و یا حتی پسری که وقت و بی وقت خودش را آتش میزند، بگردد.

                    *******

کلاه های بوقی را بین گروهش پخش کرد.
گروهی که به هزار زور و زحمت جمع کرده بود.
گروهی که امیدوار بود تاتسویا، موقع دیدنشان حداقل ذره ای خوشحال شود.

دخترک مثل همیشه روی نیمکتی تنها نشسته بود و به افق خیره شده بود.
 آرام آرام، به او نزدیک شدند و سپس، فریاد گوش خراششان به آسمان رفت:
_تولدتت مبااارک!!

تاتسویا ایستاد و شمشیر کشید؛ اما با دیدن جمعیتی که جلویش بودند، کاتانا را روی زمین انداخت.

اگلانتاین سفر کرده بود...سفری دور و دراز...سفری به دنیاهای دوست داشتنی تاتسویا...سفری که با خود مهمانانی به همراه داشت.

پسر هادس از دنیای زیرین، پسری با اژدهای برنزیش از اوجیجیا، فرمانده ای رومی از کمپ ژوپیتر، جویی به همراه پیتزای بزرگش و...

اگلانتاین بر روی نیمکتی که دقیقه ای پیش تاتسویا رویش نشسته بود، و حالا درحال سلفی گرفتن به کمک گوشی ماگلی اش بود، نشست.

کم کم، مهمان هایشان در حال طلایی شدن بودند. داشتند آرام آرام محو می شدند.
دخترک، پرسشگرانه به او نگاه کرد؛ اگلانتاین توضیح داد:
_دارن به دنیاهای خودشون بر می گردن...باید برن، بالاخره کسی اون طرف منتظرشونه.

چند دقیقه بعد دیگر خبری از بقیه نبود؛ فقط اگلانتاین و تاتسویا، بر روی نیمکتی نشسته و در حال خوردن کیک تولد و نوشیدن ماگ بزرگی چای بودند.
_خب...چه خبر از کیک یزدی؟

و آن ها اگر می خواستند تا فردا صبح در مورد اجتماع بزرگ کیک یزدی های عینک زن، بحث می کردند.

به هر حال تاتسویا میدانست اگلانتاین، روی چه موضوعاتی حساس است.


____________________
پ.ن: تاتسو جان...خلاصه که تولدت مبارک!!
هر چقدر دنبال یه کادوی مناسب گشتم، چیزی در شان شما نیافتم.( )



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
#6
_فکر کنم خوب نباشه این طوری تو خواب بهش زل زدیم.

اعضای تیم هافلپاف با عصبانیت و کلافگی به رکسان که کابوس می دید و فریاد می کشید، خیره شده بودند:
_الان سه صبحه سدریک، مهم نیست...چی کار کنیم؟ فردا مسابقه داریم.
_خب می خوایید من بیدارش کنم؟
_نه اگلا...فک کنم اگه بیدارش کنیم بیشتر میترسه.
_اگه ساکت نشه، من حاضرم برم...
_نه...ببیند، خوابید.

رکسان ساکت شده بود. گویا واقعا موشک را از او دور کرده بودند. پتویش را محکمتر کشید، غلتی زد و به خوابش ادامه داد.
دورا نفس راحتی کشید:
_خب دیگه، تا فردا صبح...

خوابگاه ساکت شده بود. دیگر نه صدای صحبت های رکسان در خواب می آمد و نه...
_خرپففف...خررر...

صدای خروپف پافت، در سرتاسر خوابگاه طنین می انداخت.
هافلپافی ها امشب، خوابی آسوده نداشتند.


فردا صبح:

_زنده باد هافل...تکرار کنید دیگه.

رکسان با آزردگی به هم تیمی هایش خیره شده بود. آنقدر خسته و خواب آلود بودند که نای سخن گفتن نداشتند.
_هی دورا، تیشرتتو برعکس پوشیدی. اگلانتاین... پیپ رو کردی تو چشمت...سدریک، چرا موهات این ریختیه؟ اصلا این چه وضعشه؟

یوان، فریاد زنان هافلی ها را دعوت کرد تا از رختکن بیرون رفته و مسابقه را شروع کنند. حتی او هم پکر و بی حوصله بود.

بازیکنان، سوار بر جاروهایشان در آسمان نیلگون صبحگاهی، اوج می گرفتند.
سوت مسابقه زده و بازی شروع شد.
_حالا دروئلا سرخگون را به طرف دیوانه ساز پرتاب می کنه که داره به سمت دروازه ی هافل میره.

اگلانتاین به کمک چماقش بازدارنده ای را به سمت دیوانه ساز فرستاد؛ اما او، حتی نیم نگاهی هم به پافت نینداخت و با حرکتی ساده از جلوی توپ، کنار رفت.
اگلانتاین غمگین شد...بی توجهی بدترین انتقام بود.

دیوانه ساز از بین تمام بازیکنان گذشت و سرخگون را به طرف دروازه پرتاب کرد. سدریک سرجایش میخکوب شده بود و حرکت نمی کرد. به نظر میامد سعی دارد جلوی هجوم خاطرات بدش را که با حضور دیوانه ساز قوی شده بود، بگیرد.

رکسان به طرف توپ هجوم برد و با سر جارویش از دروازه دفاع و توپ را به آن سر زمین فرستاد.
_گلللللل...نمیشه. خالی، میتونه از دروازه دفاع کنه...

فریاد خوشحالی هافلی ها بلند شد، اما دیوانه ساز خشمگین شده بود؛ با اینکه چیزی از صورتش مشخص نبود، اما، حتی تماشاگران هم از ترس به خود پیچیدند.

رکسان برخلاف همیشه، آرام بود، اضطرابی در چشمانش مشخص نبود و بی توجه به دیوانه ساز رفت تا بازی را شروع کند.
_رکسااان...

فریاد آریانا باعث شد رکسان برای ثانیه ای بازگردد و به دیوانه ساز که پشت سرش آمده بود، بر بخورد.
واکنش ویزلی، چیزی نبود که تماشاگران حاضر و حتی بازیکنان، انتظارش را داشته باشند. او چوبدستیش را بیرون کشید و وردی را زیرلب زمزمه کرد.

لحظه ای بعد، چند دیوانه ساز در آسمان به پرواز درآمدند.
صدای همهمه ی جمعیت و فریاد های وحشت زده ای بلند شد.

رکسان، مضطرب شد.
این ورد گونه ی دیگری کار می کرد.
دیشب خوابش را دیده بود؛ در خواب موشک کاغذی ای مزاحمش شده و زنی نقاب دار، به او گفته بود از این ورد استفاده کند تا موشک دیگر کاری با او نداشته باشد.

رکسان به بازیکنان اطرافش نگاهی انداخت، داشتند به طرفش می آمدند؛ اوضاع خطرناک شده بود.
چوبدستیش را بلند، و کاری را که نباید می کرد، کرد. به طرف هرکس که نزدیکش میشد طلسمی روانه کرد.

ثانیه ای بعد، غوغایی در زمین بازی به پا شده، که گویی گله ای تسترال به آنجا حمله کرده بود.
تعداد بازیکنان و توپ ها چند برابر شده بود.
چند رودولف، در حال دلبری برای ساحرگان بودند.
چند جارو، در حال دفاع از دروازه ها بودند و چند دروئلا با دسته ای کتاب در دست، دور زمین می چرخیدند.

از هر چیز، حداقل سه و یا چهار عدد وجود داشت.
چند سرخگون و بازدارنده، دور دروازه ها پس و پیش می رفتند و همه ی این ها تقصیر رکسان بود.

صدای برخورد دو قمه به هم بلند شد، رودولف ها سر ساحره ای با هم به توافق نرسیده و دعوا می کردند:
_اون ساحره ی با کمالات ماله منه.
_نه...نه...نه...

گوشه ی دیگری از زمین مسابقه گفت و گویی برپا شده بود:
_آتیش داری؟

اگلانتاین به نمونه اش فندکی قرض داد تا بتواند پیپش را روشن کند.
هیچکس متوجه اتفاقی که برایش پیش آمده بود، نبود.
همه با آرامش روی جاروهایشان نشسته و پرواز می کردند. گویی خیلی طبیعی بود که چند نمونه از خودشان کنارشان باشد.

رکسان ترسیده بود؛ نه داوری در آن حوالی بود که از او کمک بخواهد و نه تماشاگری در ورزشگاه باقی مانده بود. همه فرار کرده بودند.
ویزلی به سمت سدریک رفت:
_سد...سدریک.
_سلام رکسان.
_سدریک ببین...ببین اونارو...خودتو ببین.

سدریک لبخند زنان از او دور شد. رکسان به لینی پناه برد:
_لینی...ببین خودتو...داری اونجا پرواز میکنی...لینی کمکم کن.
_سلام رکسان...چه خبر؟ از این طرفا؟

رکسان مبهوت شد. دیگر کاری از دستش بر نمی آمد؛ زندگی دوستانش را خراب کرده بود.
با عصبانیت زیر لب به خودش گفت:
_احمق.
_با من بودی؟

توپی طلایی رنگ کنار گوش ویزلی پرواز می کرد:
_به من گفتی احمق؟

رکسان با دقت به توپ نگاه کرد.
_اسنیچ؟...تویی؟...چرا تو تغییر نکردی؟...چرا چند تا نشدی؟

اسنیچ تبسمی خودپسندانه کرد:
_آخه من به طور درد آوری خوش قیافه ام.
_چه ربطی داره؟...حتما طلسم به تو نخورده.
_خب...شاید. میتونه همچین دلیلی داشته باشه...ولی تو خیلی خوش شانسی.
_خوش شانس؟

خوش شانسی در زندگی رکسان معنایی نداشت؛ خصوصا از وقتی که در خانواده ی ویزلی متولد شد.
اسنیچ تایید کرد:
_اوهوم...چون من اومدم اینجا تا به تو کمک کنم؛ وقتی توپ های خوش قیافه میان تا به آدم ها کمک کنن، اونا بابد برن و مرلینو شکر کنن.

رکسان با صدا هوا را از بینی اش خارج کرد:
_تو؟...چطوری به من کمک می کنی؟

اسنیچ دم گوش ویزلی وز وز می کرد.
صورت رکسان لحظه ای متفکر ماند و سپس ابروهایش بالا رفت:
_به من ربطی نداره؟

اسنیچ پوزخندی زد و حرفش تایید کرد:
_اوهوم...تو نمی تونی کمکی به من بکنی...خصوصا تو این نقشه.

رکسان نگاهی به اگلانتاین های پیپ کش، سدریک های جذاب، دورا های بی اعصاب، رودولف های چشم چران و باقی اعضای تیمش انداخت؛ اگر آنها نبودند اصلا کویدیچ معنایی داشت؟ اصلا به خودش جرات ملحق شدن به تیم هافل را می داد؟
_مطمئنی کارت درسته؟
_البته...فقط کافیه بری توی کابین داورها و منتظر بمونی؛ بعد ده دیقه بیا بیرون.

رکسان تردید کرد. به اسنیچ اطمینان خاطر نداشت و دوست نداشت دوست هایش را تنها بگذارد. اما به هرحال به سمت کابین پیش رفت.

کابین داور ها مرطوب و نمور بود.
چند صندلی خشک و سفت دور تا دور اتاق قرار گرفته بود.
رکسان روی یکی از صندلی ها لم داد.
برای ثانیه ای پلک هایش را روی هم گذاشت و اشک ها گونه هایش را خیس کردند. از چیزی که فکر می کرد خسته و درمانده تر شده بود.
یا پشت دست چشم هایش را پاک کرد و از اتاقک بیرون رفت.

هم تیمی هایش روی زمین نشسته بودند و گیج و منگ به اطراف نگاه می کردند. همه چیز به حالت عادیش برگشته بود.

ریونی ها هم کم کم فرود می آمدند و به ورزشگاه خالی نگاهی سرشار از تعجب می انداختند.
سرخگون، تک و تنها در آسمان بالا و پایین می رفت و بازدارنده ها به دور هم می چرخیدند.

اسنیچ پرواز کنان به سمتش آمد، لبخندی زوری بر لبانش بود:
_تو که میدونی؟ هرکاری یه اجرتی داره...شما هم که با یه توپ خوشتیپ طرف بودی و دیگه اصلا...پول مارو بده بریم.

فردا شب:

_دادا...خوب فکری کردی ولی...
_آخه میدونی سرخگون جان...با این مخارج بالای زندگی و حقوقی که ما از هر مسابقه گیرمون میاد که نمیتونیم چرخ زندگیرو بچرخونیم. ما هم مجبوریم دوز و کلک های روزگارو بلد باشیم و یکم سر آدمارو گرم کنیم. حالا دوتا آدم اضافی ببینی که جای دوری نمیره.

اسنیچ، بازدارنده ها و سرخگون دور میزی نشسته و مهمانی گرفته بودند.
البته...با پول رکسان بیچاره، مهمانی خوبی برپا کرده بودند.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۳:۵۹:۱۹


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۵۳ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
#7
.تصویر کوچک شده



ماده، سعی کرد از راه دیگری وارد شود و دلبری کند.
به موهای بلوند شده ی تازه وارد اشاره کرد و چشمهایش به شکل قلب در آمد.
_چی گفتن کردی؟ رنگ موهام قشنگ شدن کرده؟ تازه آرایشگاه رفتن کردم.

ماده، سری به نشانه ی تایید پایین آورد و این بار به لباس های تازه وارد اشاره کرد.
_لباس هام قشنگ بودن میشه؟ وای که چقدر من تو رو دوست داشتن میشم عزیزم.

ماده، تیر آخر را زد و به قیافه ی تازه وارد مونث اشاره کرد.
_جوون بودن میشم؟ آخه میدونی کردن؟ من خیلی خوب موندن شدم. میدونی چی فکردن کردم؟ چرا تو رد نشدن بشی؟ رد شدن کن عزیزم.

البته که هرکس رگ خوابی دارد.
ماده با خوشحالی از ایست بازرسی گذشته و به طرف هضم شدن حرکت می کرد.

شهربازی:

بچه که کم کم درحال بغض کردن بود، با صدایی جیغ مانند گفت:
_من چرخ فلک خواستن شدم.
_سوار شدن کردن میشیم.

رابستن به طرف باجه ی بلیط فروشی رفت و روبه مرد بلیط فروش گفت:
_دوتا بلیط چرخ و فلک دادن کنید.
_ببخشید؟
_دوتا بلیط چرخ و فلک دادن کنید.
_من متوجه نمیشم.

رابستن خواست بار دیگر حرفش را تکرار کند. که بچه پیش دستی کرد:
_دوتا بلیط چرخ و فلک.

مرد بلیط فروش لبخندی زد و بلیط هارا به بچه داد.
_از کجا این جوری حرف زدنو بلد شدن کردی؟
_فقط باید فعل هارو نگفتن بشی.

رابستن غمگین شد. حالا بچه اش هم داشت از او جلو می زد.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۰ ۱۵:۰۰:۲۴
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۰ ۱۵:۰۰:۵۷


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱:۳۲ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#8
رودولف جیغ کشان رو به بلاتریکس کرد:
_چرا از من مایه می ذاری؟

که البته بعد از دیدن قیافه ی همسرش، حرفش را عوض کرد:
_مرسی که از من مایه می ذاری ...اگه تو میومدی جلوی سرنگ چی؟ اصلا از این به بعد همه هزینه های تو با من.
_رودولف...ساکت باش، ببین چی کار کردی؛ حالا سرنگ از قبلم کثیف تره. باید وایتکس دوبل درست کنم...

مروپ با گفتن این حرف، هراسان از اتاق خارج شد، به طرف کمد گابریل به راه افتاد و بار دیگر مرگخواران و اربابشان را تنها گذاشت.

بالاخره، بعد از گذشت ثانیه ای، دوتن از مرگخواران حاضر شدند لرد سیاه را بلند کرده و از اتاق بیرون ببرند.
اما ناله های اگلانتاین مانع کارشان شد:
_خواهش میکنم...منو تنها نزارین...به من میوه تزریق می کنن ...اگه منو نبرید، از کجا می خوایید مواد برای اربابتون گیر بیارید؟

مرگخواران زمانی برای تصمیم گیری نداشتند، چون در آن لحظه صدای قدم های بانو گانت، نزدیک و نزدیک تر می شد.
_بیا تو هم دیگه...

بلاتریکس این را گفت و خواست از در خارج شود که پافت گفت:
_من الان از خستگی نای راه رفتن ندارم...یه کمکی کنید.
_رودولف؟ چرا وایسادی؟...بیارش دیگه...
_من؟
_اوهوم...
_من؟
_آره...
_این پیرمرد رو من بیارم؟

بلاتریکس دندان هایش را نشان داد و دیگر جای بحثی، باقی نگذاشت. رودولف در حالی که سرنگ از بازوی راستش بیرون زده بود، حرف خود را تائید کرد:
_این پیرمرد رو من بیارم.


ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۰:۴۷:۳۶


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۸:۰۵ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸
#9
سلام پرفسور...ارشد هافل هستم.


قمارخانه، مثل همیشه شلوغ و مملو از افرادی بود هرکدام پشت میزی نشسته و غرق انجام بازیی هیجان انگیز بودند.
در، با صدای بلندی باز شد و پیرمردی پیپ به لب، با هیجان فریاد زد:
_منتظرم بودید؟ خیلی ممنون.

هیچکس سرش را از روی کارش بلند نکرد، هیچکس به او توجه نکرد.
با خوشحالی پشت میزی خالی نشست و فریاد زنان گفت:
_کی میاد با من بازی کنه؟

باز هم کسی به او نگاهی نینداخت.
بعد از گذشت دقایقی و بیکار ماندن پافت، بالاخره پیرمردی مست و مردنی یافت:
_هی پیرمرد...بیا...بیا بازی کنیم.

پیرمرد قهقه ای زد و پشت میز نشست:
_چه خبرا خوشگله؟
_اممم...
_ شما بازی میکنید؟

مسئول قهوه خانه بالای سرشان ایستاده و کاغذ مقررات بازی را در دست گرفته بود.
اگلانتاین و پیرمرد، هردو سری تکان داده و موافقت خود را اعلام کردند.
_شروع بازی از یه نیروگاه شروع میشه...نیروگاه پرتاب موشک، شما یه وظیفه دارید، باید به سیاره های مختلف سر بزنید و از هر سیاره چیزی به عنوان غنیمت انتخاب کنید...خیلی خب! خوش بگذره.

مسئول قهوه خانه این را گفت و رفت تا به ساحره های جذابی که تازه وارد کافه شده بودند، سر بزند و اصلا به پیرمرد که سعی می کرد سیاره مریخ را قورت بدهد، توجهی نکرد.
_خبب...شروع کنیم؟
_چه خبر خوشگله؟
_فقط...یه سوال چجوری به سیاره ها بریم؟
_چه خبر خوشگ...

پیرمرد نتوانست حرفش را به پایان برساند، نوری در فضا پخش شد و لحظه ای بعد، روی جایی بی آب و علف ایستاده بودند.
پیرمرد باز هم سوالی نابه جا پرسید:
_چه خبر خوشگله؟

زمین زیر پایشان لرزید و غرشی خشمگین کرد:
_چه خببرر؟ از من میپرسی چه خبر؟ وقتی که توی اون زمین زشت و سبز زندگی میکنید، کسی به فکرش نمی رسه شاید مریخی این دور و اطراف باشه که بخواد کسی حالشو بپرسه...ولی حالا که اومدی اینجا از من...

پیرمرد وسط حرف مریخ پرید و گفت:
_بله...بله. من از شما پرسیدم چه خبر خوشگله.
_خوشگله؟...تو به من میگی خوشگله؟ نه...برو پیش همون زمینت...من خودم ذغال فروشم...

پیرمرد، که گویی در یک مسابقه تلفنی شرکت می کند، ادامه داد:
_حرفی انحرافی...تو از خاک تبدیل شدی و قرمزی، پس نمیتونی ذغال فروش باشی.

مریخ، نفسی عمیق کشید تا جواب پیرمرد را بدهد، اما اگلانتاین جلوی او را گرفت:
_مریخ؟...یعنی ما الان رو مریخیم؟ ما میمیریم.
_نه...نه...نه. شما نمی میرید، طبق قوانین بازی اگه غنیمتی از روی این سیاره ی پیر و خاکی بردارید، میتونید برید.

اولین چیزی که به ذهن اگلانتاین رسید...خاک.
ثانیه ای بعد پشت میز قمارخانه بودند.
اگلانتاین پشتش که پر از خاک قرمز و سرخ رنگ مریخ بود بلند کرد و روبه پیرمرد گفت:
_م...م...

پیرمرد چشمکی به او زد و درحالی که زیرلب زمزمه می کرد "چه خبر خوشگله؟" از در کافه بیرون رفت.



پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۱:۵۲ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۸
#10
سلام پرفسور.
1_تکلیف آوردم.

2_
_اه...این چه پیر مغزه. شانس منه...ببین اومدم تو مغز کی.

بوکات غرغرو و چموشی از گوش اگلانتاین، وارد سرش شده بود.
البته برای پافت تفاوت چندانی نداشت. در هرحال می توانست تمام روز را بخوابد؛ اما امروز، کمی متفاوت تر از روزهای دیگر بود.

اگلانتاین، صبح را زودتر از هروقت دیگری شروع کرده بود.
بیدار شده و در تلاش بود تصمیم بگیرد قهوه بنوشد یا شیر.
_شیر...شیر...شیر.
_اه...مغز ساکت باش، ببینم این پیر خرفت چه کار میکنه. من این تحقیقو برای پایان نامه ی دانشگاه نیاز دار...

قلب اگلانتاین هم به وجد آمده بود و فریاد زنان گزینه ی انتخابیش را اعلام می کرد:
_قهوه...قهوه...قهوه.

بالاخره پافت دستش را به سمت قهوه جوش دراز کرد، اما نمیدانست چطور روشنش کند. بوکات داشت کار خود را می کرد و با دفترچه و مدادی درحال نوشتن وضعیت او بود.
_ نمیدونه چجوری قهوه جوشو روشن کنه.

پافت بعد از تلاش های مکرر بیخیال قهوه خوردن شد و به طرف کمدش رفت.
دو جفت کلاه را روی تخت گذاشته و در حال تصمیم گیری برای انتخاب یکی از آنها بود.
_اون طوسیه...این یکیم طوسیه. اون ساده ی سادست...این یکیم ساده ی سادست...

اگلانتاین همچنان درحال انتخاب بود.
بوکات مشغول نوشتن شد:
_فرق بین دو کلاهو تشخیص نمیده...شاید چون...این کلاه ها جفتن؟

بالاخره اگلانتاین کلاهی که طوسی تر به نظر می رسید را انتخاب کرد و از خانه بیرون زد.

پس از گذشت حدود یک ساعت، چرخیدن پافت در خیابان ها، جلوی قمارخانه ی بزرگی ایستاد.
سر در قمارخانه، اطلاعیه ای آویزان شده بود:
_به مسابقات پوکر سالانه ی ما، خوش آمدید.

مسابقه شروع شد، اما پافت هیچ حواسی برای ادامه ی بازی نداشت.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.