هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱:۲۱:۴۷ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
#1
با کی؟ با آلبوس دامبلدور


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۴۰:۴۱ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#2
تصویر کوچک شده


بلاتریکس با دست به پیشونیش کوبید. همه مرگخوارا داغون شده بودن. همه به جز...
- تو! بیا اینجا ببینم.
- ن... نمیتونم بلا.
- چرا نمیتونی؟
- اینو ببین! بخاطر این.

بلاتریکس به جایی که رکسان اشاره می کرد نگاه کرد، ولی چیزی ندید. با حالت پوکر به سمت جایی که قرار بود رکسان باشه نگاه کرد، ولی رکسانی اونجا نبود.

- از توی موهای من بیا بیرون!
- اهم... گیر کردم بلا.

شاید رکسان می تونست از توی ترک دیوار بیرون بیاد، یا از توی لیوان، ولی خروج از جنگل موهای بلاتریکس که به مراتب حاصلخیز تر از جنگلهای آمازون بود، امری غیر ممکن بود! و تلاشهای بلاتریکس و رکسان، کاملا بی فایده بود.
- بیخیال. تو سعی کن اون تو رو یه کم مرتب کنی. بقیتون بیاین یه فکری بکنیم از اینجا بریم بیرون.


ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۱:۵۶:۲۸
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۱:۵۸:۱۷

رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۰:۲۰:۵۱ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#3
- حالا نوبت منه!

رکسان اینو گفت و نشست تا لرد رو آماده کنه...

یک ساعت بعد

- چرا منتظری خالی؟ تا تو بخوای دست بجنبونی هالووینمون تموم شده.
- آخه... ارباب... خیلی ترسناکه...‌ خیلی ترسناک!

لرد با شنیدن عبارت خیلی ترسناک دوم، برق از سرش پرید.
- پس منتظر چی هستی؟ دستور می دیم خیلی ترسناکمون کنی.

رکسان بعد از چند ثانیه، عقب رفت و با وحشت، به حاصل کارش نگاه کرد.
- خیلی ترسناک شدین ارباب.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۰:۰۵:۴۱ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#4
تصویر کوچک شده


هنوز در بسته نشده بود که فنریر، در حالی که بچه ای رو توی بغلش گرفته بود، وارد شد.

- فنریر، بچه رو گاز گرفتی؟

روی گردن بچه، جای گاز دیده میشد.

- چیز... آخه ارباب، بچه ها خوشمزه ترن. ولی نگران نباشین ارباب، اگه تا الان نیومدم، فقط واسه این بود که حال بچه خوب نبود. ولی الان حالش خوب خوبه ارباب. فقط یه کم سرگیجه داره که اونم مشکلی نیست.

لرد آرزو می کرد کاش هنوز حال بچه خوب نشده بود و فنریر هم هنوز نیومده بود...

- خیلی خب، بگو ببینیم چی یادش دادی، زود برو که سرمون از دست شماها داره منفجر میشه.
- من یادش ندادم ارباب، طبیعت خودش یادش میده‌. الان خیلی دلش گوشت میخواد و به اولین غیر گرگینه ای که‌... می بینه... حمله... میکنه...

فنریر دیر فهمیده بود.

- تا این بچه و طبیعت ما رو به کشتن ندادن، سریع از جلوی چشممون دورشون کن.

فنریر، در حالی که سعی می کرد نذاره بچه از دستش فرار کنه، به سمت در دوید.


ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۱۰:۱۱:۴۱

رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۹:۳۷:۰۲ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#5


تصویر کوچک شده


چند ثانیه ای طول نکشید که رودولف دوباره از حرفش برگشت.
- اصلا چرا باید این پیرمرد رو ببریم؟
- رودولف، چرا نباید این پیرمرد رو ببریم؟

با این نگاه بلاتریکس، نه تنها قلب رودولف، که قلب همه مرگخوارا به مدت چند ثانیه از حرکت ایستاد.

- چیز... خب... ببین آخه... میگه بزار! میگه بزار! تازه شبم نمیخوابه! بعد...
- رودولف؟
- بله؟
- پیرمرد.
- چشم.

رودولف غر غر کنان به سمت پیرمرد که بی حال روی زمین افتاده بود رفت. دستشو گرفت و خواست اونو روی زمین بکشونه که... نشد. عوضش، خودش روی پیرمرد افتاد.

- چقدر سنگینه!

اما رودولف یه مرگخوار قوی بود و سبک و سنگین بودن براش معنا نداشت. اون از یه مورچه چی کم داشت که میتونست چند برابر وزن خودش رو بلند کنه؟ اون باید میتونست...

تق!

- میشه این مسخره بازیا رو تموم کنی رودولف؟ یه پیرمرد می خواد بیاره ها.

رودولف دوباره روی پیرمرد افتاده بود. سعی کرد بلند شه و روی پاهاش وایسه.
- آخه خیلی سنگینه.

بلاتریکس به سمت پیرمرد رفت و پشت پیراهنش رو چسبید. به صورت رودولف نگاه کرد که یه لبخند کنج لبش بود و یه "عمرا بتونی بلندش کنی" خاصی توی چشماش بود. بلاتریکس هم متعاقبا لبخندی زد و... بلندش کرد! به آسونی! لبخند رودولف محو شد.

- چی شده؟
- فکر کنم من بدونم.

دروئلا، در حالی که کتابشو ورق میزد، به سمتشون می دوید.
- رودولف، تو هم معتاد شدی.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: پاسخ به: دفتر ثبت نمرات
پیام زده شده در: ۷:۳۷:۰۹ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#6
نمرات جلسه اول کلاس نجوم و ستاره شناسی:

هافلپاف:

رودولف: 28 - 5 =23
جالب و بعضی جاها غافلگیر کننده بود. آخرشم عالی بود.

سدریک: 28 - 5 =23
خیلی جالب بود کلا. فقط کاش میگفتی از کجا فهمیدی اون سیاره مریخه. و آخرشم جای کار بیشتری داشت.

آگلانتاین: 20 - 5=15
توجه کردی که تکلیف سه بخش داشت؟ لطفا تکالیفو نذارین برای روز آخر.

ریونکلاو:

گابریل: 30 - 5 =25
عالی بود.

لینی: 30 - 5=25
ماجراجویی خیلی جالبی بود. تکلیف دوم هم اگه طرف خودم نبودم خیلی جالب میشد.
ویزلیم خودتی!

ربکا لاک وود: 27
از قرمز بدت میاد؟ (نگاهی به موهای قرمزش میکند). خوب بود ربکا.

پنه لوپه: 26
دیالوگا بعضی وقتا کمی لوس میشدن. آخرشم خیلی خام موند.

گریفندور:

آستریکس: 23 - 5= 18
هاچ و واچ؟ شخصیتا خیلی قوی نبودن و رول هم کوتاه و نامفهوم. خیلی میتونستی خلاقیت بیشتری به خرج بدی.

آرتور: 29 - 5 = 24
پدر بزرگ نمونه! خوب بود.

فنر: 29 - 5 = 24
خوب بود.

گریفندور: اگه بخواین علت کم کردن امتیازمو توی پیام شخصی توضیح میدم.
19 - 5=14

اسلایترین:

دیانا: مطمئنی سوالو خوندی؟ نوشتم اقامتتون تو مریخ مهمه و خاکی که بیارین... که شما هیچکدومو ننوشتین. غیر از این خوب بود.
15




رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۷:۲۷:۴۰ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#7
نمرات جلسه اول کلاس نجوم و ستاره شناسی:

هافلپاف:
رودولف: 23
سدریک: ۲۳
آگلانتاین: 15

ریونکلاو:
گابریل: 25
لینی: 25
ربکا لاک وود:۲۷
پنه لوپه: ۲۶

گریفندور:
آستریکس: 18
آرتور: ۲۴
فنر: ۲۴
گودریک: ۱۴

اسلایترین:
دیانا: 15



رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲:۰۸:۱۹ شنبه ۴ آبان ۱۳۹۸
#8
نمرات جلسه اول کلاس نجوم و ستاره شناسی:

رودولف: 24+3+1=28 - 5 =23
جالب و بعضی جاها غافلگیر کننده بود. آخرشم عالی بود.

گابریل: 24+4+2=30 - 5 =25
عالی بود.

سدریک: 22+4+2=28 - 5 =23
خیلی جالب بود کلا. فقط کاش میگفتی از کجا فهمیدی اون سیاره مریخه. و آخرشم جای کار بیشتری داشت.

لینی: 24+4+2=30 - 5=25
ماجراجویی خیلی جالبی بود. تکلیف دوم هم اگه طرف خودم نبودم خیلی جالب میشد.
ویزلیم خودتی!

آستریکس: 20+2+1=23 - 5= 18
هاچ و واچ؟ شخصیتا خیلی قوی نبودن و رول هم کوتاه و نامفهوم. خیلی میتونستی خلاقیت بیشتری به خرج بدی.

دیانا: مطمئنی سوالو خوندی؟ نوشتم اقامتتون تو مریخ مهمه و خاکی که بیارین... که شما هیچکدومو ننوشتین. غیر از این خوب بود.
12+3+2=15

ربکا لاک وود: 22+3+2=27
از قرمز بدت میاد؟ (نگاهی به موهای قرمزش میکند). خوب بود ربکا.

آرتور: 23+4+2=29 - 5 = 24
پدر بزرگ نمونه! خوب بود.

پنه لوپه: 20+4+2=26
دیالوگا بعضی وقتا کمی لوس میشدن. آخرشم خیلی خام موند.

فنر: 23+4+2=29 - 5 = 24
خوب بود.

آگلانتاین: 20+0+0=20 - 5=15
توجه کردی که تکلیف سه بخش داشت؟ لطفا تکالیفو نذارین برای روز آخر.

گریفندور: اگه بخواین علت کم کردن امتیازمو توی پیام شخصی توضیح میدم.
16+2+1=19 - 5=14


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲:۰۷:۰۳ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸
#9
تدریس جلسه دوم کلاس ستاره شناسی


-

بله، باز هم کلاس سر صبح، باز هم خستگی، و باز هم نفرین شدن معلم توسط دانش آموزا!
استاد متوجه شد انتظار برای سرحال اومدن دانش آموزا و جلب توجهشون بی فایده ست، پس شروع کرد به تدریس، برای در و دیوار و میز و صندلی ها و البته، سنگ های عجیبی که روی میز هر کدوم از دانش آموزا گذاشته بودن.

- خب، بچه ها. بی مقدمه می ريم سر اصل مطلب. در زمان های بسیار دور، بشر اصلا نمیدونست سیاره های ديگه، اجرام فضایی و امثالهم هم وجود دارن...
- اجازه پروفسور؟ ميشه برین سر اصل اصل مطلب؟
- بله، جناب صندلی!

صندلی با ذوق به ميز نگاه کرد. میز نگاه محبت آمیزی بهش انداخت و اشک توی چشماش جمع شد. خودشو به نشونه "بچه ها چه زود بزرگ ميشن" تکان داد.
- پروفسور ویزلی، اجازه؟ میز ما داره آب مياد... و تکون می خوره.

رکسان به دانش آموزی که توی کلاس شرکت نمی کرد، به چیزای الکی گیر می داد و مهمتر از همه، اونو ویزلی صدا می کرد، اهمیت نمي داد. سعی کرد بازم اهمیت نده. فقط پای تخته شروع به نوشتن کرد:

تکالیف:
1. به مغازه بورگین و بارکز برین. قضیه اینه که رکسان و لیسا که میخواستن هدیه خوبی برای لرد ولدمورت بخرن، یه شهاب سنگ رو انتخاب کردن که به خیال خودشون قدرت ماگل کشی داره، ولی باعث شد جاشون عوض شه، و بعلاوه، شهاب سنگ رو هم گم می کنن. حتما لینک بدین وگرنه امتیازتون حساب نمیشه. ۲۰

2. توی یه رول، از کاربرد (های) دیگه شهاب سنگ استفاده کنید. 1۰


تدریس هم بی تدریس. بعد از بلا هايي که جلسه قبل سرم آوردين تدریس هم میخواین؟


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱:۱۷:۳۸ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸
#10

بدینوسیله اعلام میکنم این تاپیک به روند سابق خود باز میگردد!

* سوژه جدید *


- نمیخواید دیگه انتخاب کنید؟
- فقط یه کم دیگه...

رکسان اینو گفت و به لیسا نگاه کرد، و فهمید هیچکدوم مطمئن نیستن فقط یه کم دیگه طول بکشه. خریدن هدیه ی مناسب برای اربابشون، امری خطیر بود و باید به خوبی از پسش بر میومدن. پس یه بار دیگه، به چیزایی که روی میز مغازه بورگین و بارکز چیده شده بود، نگاه کردن.

- گفتی این چیکار میکنه؟
- این یه گردنبند طلسم شده ست. کسی که می پوشش رو به رقصیدن مجبور میکنه.

قطعا اگه صاحب مغازه میدونست این هدیه برای کیه، اینقدر خوشحال و راضی به نظر نمی رسید.
لیسا و رکسان سعی کردن لحظه ای تصور کنن اگه این گردنبند رو به اربابشون هدیه بدن، چه بلایی از طرف لرد و بلاتریکس، و احتمالا مروپ و نجینی سرشون میاد... ولی حتی تصورش هم وحشتناک بود! پس سریع سراغ جنس بعدی رفتن.

- این چی بود؟
- این... یه انگشتره که دست هر کی میپوشش رو میسوزونه...

رکسان و لیسا اجازه ندادن فروشنده بقیه حرفشو بزنه و سریع سراغ جنس بعدی رفتن.
- اینو ندیده بودم. این چیه؟
- این یه شهاب سنگه...
- برو بابا! اینم مغازه لوازم جادوی سیاهه تو داری؟ اینا رو که توی مغازه شوخی بابامم هست!
- جنس خفن نداری. قهرم.
- چی میخواین خب؟ شاید تو انباری باشه...
- ماگل کش!

چشمای فروشنده از خوشحالی گرد شد. میتونست بعد از شونصد ساعت، با دادن ویژگی های ساختگی به جنس جدید، یه جوری از شر این دو مشتری سمج خلاص شه.
- این کاملا ماگل کشه. کـــــــــــاملا ماگل کش.

رکسان با خوشحالی، شهاب سنگ رو از فروشنده گرفت و پولش رو تحویل داد و با لیسا از مغازه بیرون رفتن، بدون توجه به اینکه لیسا داره بد جور بهش نگاه میکنه. لیسا چند دقیقه با حالت قهر کنارش راه رفت و فهمید رکسان اصلا توی این دنیا نیست.

بووووووووووم

- هی، چیکار میکنی؟ خودم می دمش ارباب، خودم پولشو دادم!
- من می دمش ارباب، تو هم هیچ کاری نمی تونی بکنی. یه لحظه وایسا... چرا من دارم خودمو میزنم؟

لیسا راست میگفت. کسی که روبروش بود و درحال کتک خوردن، خودش بود!
رکسان هم ایستاد و به روبروش خیره شد، جایی که باید خودش می بود، ولی در واقع، لیسا بود توی بدن خودش!

- من با خودم قهرم!

برای يه لحظه، هر دو متوجه شدن که ممکنه همه اينا زیر سر شهاب سنگ باشه، ولی...

- چیز... پس شهاب سنگ کو؟


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.