هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱:۲۰ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۹
#1
تاتسویا & رکسان
Vs
آگلانتاین & سدریک



ساعت 3 نصفه شب، خونه ریدل ها، اتاق بلاتریکس

- چیزه، بلا، میشه بازم کنی برم آب بخورم؟
- یه ساعت پیش هم همینو گفتی، ولی وقتی اومدم دنبالت دیدم تو آشپزخونه با بانو مروپ گرم گرفتی. اینقد تقلا نکن دیگه، تا صبح نمیمیری که.

بلاتریکس اینو گفت و طناب دور رودولف رو محکم کرد. سرش رو روی بالشت گذاشت که بخوابه...

بووووووم!

صدا درست از پشت در اتاق می اومد. هر کسی که این صدا رو ایجاد کرده بود، بد موقعی رو برای در افتادن با بلاتریکس انتخاب کرده بود. بلاتریکس چوبدستی اش رو برداشت و آروم به سمت در رفت، ولی با دیدن شخص، سر جا خشکش زد. شخص، یه انسان و یا حتی یه موجود زنده نبود. یه...

- روح؟!

چند دقیقه بعد، جلسه مرگخوارا

- واسه همین ما رو بیدار کردی بلا؟
- همین؟! میگم خونه روح داره!

بلاتریکس به مرگخوارای خواب آلود و حتی خوابیده نگاه کرد که هنوز متوجه عمق قضیه نشده بودن.

- ما قبلا زیاد روح دیدیم بلا.
- آره، ما خودمون تو حموممون روح داریم.
- من با روح زیر تختم کارت انفجاری بازی میکنم.
- آخه اینجا قبلا روح نداشت!

حتی مرگخوارایی که خواب بودن هم، از خواب پریدن و با چشمای گرد شده به بلاتریکس زل زدن. درست تو همین لحظه، جیغ مروپ همه توجها رو به خودش جلب کرد، که باعث عصبانیت بلاتریکس شد.
- تام گور به گور شده ست! برگشته تا خونه شو پس بگیره!
- پس بیاین زودتر پیداش کنیم.

در همین حین، رکسان به سمت جعبه ای که پشت مرگخوارا بود رفت.

* * *



تا چند دقیقه بعد، بلاتریکس مرگخوارا رو به سه گروه تقسیم کرده بود، و اونا رو به زیرزمین، داخل عمارت و بیرون عمارت فرستاده بود.
خیلی از افراد گروه اول، که با ترس و لرز تو زیرزمین قدم میزدن، به چوبدستیاشون اکتفا نکرده و دومینیک بیلشو، گابریل تی و وایتکسشو، هکتور پاتیلشو و لینی نیششو آماده کرده بودن تا به محض دیدن روح حمله کنن. هکتور پاتیل گنده شو تهدید آمیز بالای سرش میچرخوند.

- چیز... میگم هکتور... چی تو پاتیلت داری؟
- اینو میگی دم؟ این معجون روح از بین ببره. میریزم تو حلق روح. به معجونام شک داری؟ میخوای امتحانشون کنی؟

دومینیک نمیخواست توی روزای اول ورودش به گروه مرگخوارا تبدیل به روح یا هر چیز دیگه ای بشه، اما دیر برای پاسخ منفی دادن اقدام کرد و هکتور، نصف پاتیل رو توی دهن دومینیک خالی کرد. دومینیک اول جز حالت تهوع، چیزی احساس نمیکرد، ولی توی همون لحظه، چشمش به چیز سفید متحرکی افتاد که به سمت پله ها حرکت میکرد.
- اوناهاش! داره میره بالا! بیاین بگیریمش!

دومینیک به بقیه نگاه کرد و از اینکه تنها عکس العمل مرگخوارا، خیره شدن بود، ناامید شد.

- تو میتونی پشت دیوارو ببینی دومینیک؟

دومینیک میدونست که این قابلیتو قبلا نداشت، اما سعی کرد به روی خودش نیاره و از همون اول، یار بدرد بخوری برای لرد سیاه به نظر بیاد.
مرگخوارای گروه اول، دنبال روح به سطح زمین رفتن.

- بدو دیگه آگلانتاین!
- باشه، باشه بابا، چقد شما عجله دارین.

کمی اونطرف تر، چشم آگلانتاین به رکسان افتاد که با عینک دید در شب، پشت سرشون آروم آروم حرکت میکرد.
تو این لحظه، مرگخوارای گروه دوم، کاملا آماده باش، توی آشپزخونه منتظر مونده بودن...

- بیا ایوای مامان، بخور.

ایوا جدیدا به مرگخوار مورد علاقه مروپ تبدیل شده بود، چون به هیچکدوم از دستپخت ها و رژیم های غذاییش ایرادی وارد نمیکرد و هر چی مروپ بهش میداد، میخورد. کمی اونور تر، فنریر فریزر یخچال رو باز کرده بود و همه گوشت های بسته بندی شده رو درسته میخورد و با دهن پر، از مزایای این وسیله مشنگی صحبت میکرد.

- روح! روح اومد! یه عالمه هم یار با خودش آورده!

گروه دوم با جیغ و داد سو که از پنجره باز داخل خونه رو دید میزد، توجهشون جلب شد و سریع از آشپز خونه بیرون رفتن و دنبال روح و افرادش، به طرف حیاط دویدن.

- روح اومد تو حیاط... میشه بیام تو؟
- میترسی؟ روح که ترس نداره.

سو به رکسان نگاه کرد که یه تفنگ شکاری توی دستش بود و دنبال مرگخوارا، به حیاط رفت.
مرگخوارای گروه سوم، که فقط شامل بلاتریکس و رودولف میشد، پشت یه سنگ بزرگ کمین کرده بودن.

فلش بک به موقع گروه بندی توسط بلاتریکس

- توی گروه من و رودولف، هیچ ساحره ای نباید باشه...
- من اعتراض دارم. ساحره نباشه، جادوگر باشه؟ اصلا چرا باید همچین موجوداتی توی گروه من باشن؟ اصلا چرا زن من باید با یه مشت جادوگر همگروه باشه؟

چشم غره بلاتریکس، با آخرین جمله رودولف، تبدیل به لبخند حاکی از رضایت ولی ترسناکی بود که نشون دهنده این بود که این بار هم رودولف زنده میمونه.
- خیلی خب، باشه، من و شوهرم تنها میریم.

پایان فلش بک

- میگم، بلا، الان بازم نمیکنی برم مرلینگاه؟ عجله دارما.
- که باز مثل دیشب بری دنبال پالی؟ عمرا!...

هنوز بلاتریکس جمله شو تموم نکرده بود که روح از عمارت بیرون اومد و تعداد زیادی دنبالش. بلاتریکس چوبدستیشو به سمت روح گرفت و با یه تکون، روح اول بالا رفت و بعد محکم زمین خورد. افراد روح که همون مرگخوارهای گروه اول بودن و مرگخوارای گروه دوم، با تعجب به روح نگاه کردن که از روی زمین بلند میشد. همه چوبدستیاشونو بالا گرفتن که پارچه روی روح کنار رفت.

- چه خبرتونه بابا؟ چرا نمیذارین بخوابم؟ توی حیاط چیکار میکنیم ما؟

همه با دهن باز به سدریک چشم دوختن که توی یه دستش بالش و توی دست دیگه ش ملافه سفیدی بود که تا همین الان روش بود. بلاتریکس از عصبانیت قرمز شده بود.

- میخوای بخوابی؟ یه خوابی نشونت بدم که...
- کمک! روح!

صدای سو از پشت پنجره شنیده میشد و سایه ای که یه بقچه توی دستش بود به سمتشون حرکت میکرد. کم کم چهره رکسان معلوم شد که با عینک روی چشمش و تفنگ توی دستش و بقچه روی دوشش رسید پیششون.

- نگران نباش رکسان. روح نبود، سدریک بود که توی خواب راه میرفت.
- نه، روح بود، من خودم گرفتمش. اینا...

و بقچه رو نشون مرگخوارا داد.
- البته هی تقلا میکرد که از توی قبر درش نیارم و اون اصلا بیرون نیومده توی این همه سال و اینا، ولی من گولشو نخوردم. چیزی که دیدی، این نبود بلاتریکس؟
- ولی من مطمئنم چیزی که دیدم رو گرفتیم...

ولی دیگه دیر شده بود. رکسان بقچه رو باز کرده بود. یه روح سفید و خیلی عصبانی از توی بقچه بیرون اومد.

- خودشه! تام گور به گور شده ست!

با جیغ و فرار مروپ، همه مرگخوارا پا فرار گذاشتن. رکسان برای متوقف کردنشون، دنبالشون دوید.
- من اینهمه زحمت کشیدم! چرا فرار میکنین؟ روح مگه ترس داره؟... آگلانتاین، تو بیا یه چیزی بگو.
- باشه، اومدم، اومدم.

تا آگلانتاین بخواد به کمرش کش و قوس بده و ورزش صبحگاهی کنه، روح عصبانی تام ریدل به سمتش رفت. حالا این آگلانتاین بود که با عصبانیت، دنبال مرگخوارا به داخل عمارت رفت.


ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۶ ۱۸:۵۴:۲۱
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۶ ۱۹:۰۶:۱۵

رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷:۳۱ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#2
1. پارچه رو کنار بزنین و بگین با چه جانوری مواجه شدین؟ بزرگ یا کوچیک؟ (2 امتیاز)

من آروم رفتم سمت یه پارچه... خیلی آروم... اونقد آروم که سدریک فکر کرد از پارچه ترسیدم و نزدیک نمی رم اصلا. واسه همین خودش پارچه رو برداشت، انداخت روش و خوابید.
من پشت پارچه رو نگاه کردم و... باورتون میشه پروفسور؟ من تصور میکردم یه گربه کوچولو با موهای خیلی وحشتناک ببینم، ولی عوضش یه کروکودیل گوشتخوار غول پیکر خیلی زیبا دیدم!

2. برخوردی که جانور با شما داشت چی بود؟ (4 امتیاز)

خیلی خوب بود پروفسور! همش میخواست ماچم کنه؛ ولی از اونجایی که من فکر میکردم بیشتر به رز ویزلی میخوره تا من، سعی کردم این اجازه رو بهش ندم. ولی یه بار من حواسم نبود، یکی دوتا از بچه ها رو ماچ کرد. فکر کنم خیلی خوشحال شدن چون دیگه اثری ندیدم ازشون. شما ندیدینشون پروفسور؟

3. چه غذایی برای جانورتون با این ابعاد جدید مناسب می‌دونین؟ چرا؟ (2 امتیاز)

به طرز عجیبی بعد از ماچ کردن بچه ها دیگه کروکودیلمو گرسنه ندیدم. به همین دلیل، ماچ رو بسیار پیشنهاد میدم. هر چی بیشتر بهتر. ولی چون کسی حاضر نبود ماچش کنه، مجبور شدم به روش های دیگه ای رو کنم، مثلا رفتم یه یکی دوتا غول غارنشین شکار کردم که کروکودیل نترسه، ولی نمیدونم چرا از اون موقع از پشت پارچه بیرون نمیاد.

4. آیا جانورتون از غذایی که تو سوال 3 تهیه کردین خوشش اومد؟ چرا؟ (1 امتیاز)

همونطور که گفتم، پارچه رو از روی سدریک برداشت، رفت سر جای اولش و پارچه رو کشید روی خودش. متوجه نمیشم پروفسور، یعنی کروکودیلا دوست ندارن غولای غارنشین رو ماچ کنن؟

5. هرگونه انتقاد و پیشنهادی که نسبت به کلاس در طی این سه جلسه داشتین ارائه بدین! (1 امتیاز)

کلاس خیلی ترسناک بود پروفسور. کلاسای هاگرید خیلی جذاب ترن. یه چندتا اژدها، هیپوگریف، باسیلیسک، چیزی بیارین رو این کلاس. همش پیکسی و پشه و مورچه پروفسور؟


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰:۲۷ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#3
1. جهت پرواز، بین قالیچه، قالی، پادری، جانماز، سفره، رو میزی، ملافه (ملحفه) و موکت، یک مورد را به دلخواه انتخاب کنید و به سوالات زیر مختصراً پاسخ دهید:

* دلیل این انتخاب چیست؟ مزیت ها و معایب این مورد را در مقایسه با جارو شرح دهید. (2 امتیاز)

من سفره رو ترجیح میدم. هم میشه وقتی گرسنه شدی روش غذا بخوری، هم موها و پرز های ترسناک نداره، هم میتونی اگه مو و پرز ترسناکی احیانا توی هوا دیدی، سریع لابلای سلولای تشکیل دهنده سفره قایم بشی.

* شرح دهید که چگونه مورد انتخابی را حین پرواز هدایت می کنید. آیا چوبدستی شما نقش مهمی ایفا می کند یا صرفاً ذهن شما؟ آیا قسمتی از بدنه ی مورد انتخابی در جهت گیری و پرواز نقش دارد؟ (2 امتیاز)

چوبدستی؟ هیچوقت چوبدستی امتحان نکردم... خیلی ترسناکه.
سفره کلا خوشش نمیاد روش بشینی. همش میگه گناه داره، واسه همین معمولا باید ازش آویزون بشی. آویزون که باشی دیگه راحت منظره رو میبینی. واسه تغییر جهت هم یه ذره همونطور که آویزونی، میچرخی به جهتی که میخوای بری. یه ذره سخت هست ولی عوضش خیلی امنه.

* مورد انتخابی را با کدام یک تمیز خواهید کرد: با نپتون (جارو دستی کوچک)؟ با جاروبرقی؟ با چوبدستی؟ با تکاندن از تراس؟ توضیح دهید چرا این روش؟ (2 امتیاز)

جارو؟ هیچ میدونین صدای جارو میتونه چند نفرو از ترس به کشتن بده؟ تکوندن از تراس خیلی خوبه؛ نه صدای ترسناکی میده، نه نیازی به تکون دادن چوبدستیای ترسناک هست. تازه خوشش هم میاد یه بادی به کله ش بخوره.

----------------
2. با توجه به اینکه قالی ها (و امثالهم) حساس و مبادی آداب هستند، لطفاً شرح دهید چگونه و با چه افسون و روش جادویی یا حتی ماگلی، می توانید یک قالیچه ی پرنده را در ابتدا زنده و سپس رام خود کنید؟ (2 امتیاز)

اول خیلی با احتیاط به سمت چوبدستی میریم. خیلی توی این مرحله احتیاط لازمه. هر لحظه ممکنه چوبدستی بترسونتتون. اونقد آروم میرین که قالیچه عصبی بشه و خودش به حرف بیاد که:" دِ بجنب دیگه!"
بعد کم کم احتیاطو کم میکنین و میخواین بپرین به سمت چوبدستی، ولی یهو زهره ترک میشین و میپرین عقب.
این کارو اونقدر تکرار میکنین تا قالیچه خودش دلش به رحم بیاد و رامتون بشه.
----------------
3. اگرچه ظاهر ماجرا همواره فاکتور تعیین کننده ای در کیفیت نیست، اما در مورد قالی های پرنده (و امثالهم) موضوع کمی متفاوت است. لطفاً طرح و الگوی محبوب خود برای یک قالی (و امثالهم) را از طریق عکس یا حتی طراحی نشان دهید و مختصراً شرح دهید که این طرح چگونه ممکن است بر کیفیت پرواز با این قالی (و امثالهم) اثر بگذارد؟ (2 امتیاز)

باید اول یه طرحی انتخاب کنیم که ترسناک نباشه. یعنی یه چیزی مثل این. طرح ها نشون دهنده رفتار قالیچه ن.
مثلا طرح من باید قاعدتا خیلی آروم میبود و توی هوا جفتک نمینداخت؛ ولی نمیدونم چرا هر وقت از پیش یه پرنده رد میشیم به سمتش یورش میبره.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۹:۲۸:۳۱ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
#4
دوباره سلام! دوباره برگشتم!

درخواست دوئل گروهی با سوژه آزاد داریم: من و تاتسویا Vs سدریک و آگلانتاین
مهلتش هم دو هفته.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۲۱:۱۹:۳۲ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹
#5
خلاصه: مرگخوارا و محفلیا نیاز به زهر مار دارن. مرگخوارا برای معجونی که هکتور و اسنیپ قراره بسازن؛ محفلیا هم برای سوپ زهر ماری که دامبلدور گفته برای رز زلر بپزن تا سرماخوردگیش خوب شه.
هر دو گروه یه سوراخ مار پیدا می کنن... ولی شیلا از قبل، مار و تخم هاشو برداشته و رفته.
محفل برای پیدا کردن زهر مار به ناکترن رفته و مرگخوارا جلوی لونه مار هستن.


* * *


- باید از هم جدا شیم.

بلاتریکس اینو گفت و به فکر فرو رفت... اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که با تکون های شدید رودولف از فکر بیرون اومد.

- اینو جدی میگی بلا؟ جدا میشیم؟ من آزاد میشم؟ ساحره های با کمالات، من اومـ...

بووووووووووووم

بلاتریکس با یه ضربه مشت، رودولف رو نقش زمین کرد. ساحره های با کمالات دور و برش نفس راحتی کشیدن. بلاتریکس که سعی میکرد خونسردی خودشو حفظ کنه، ادامه داد:
- دو تیم میشیم؛ یه تیم میره شیلا رو پیدا کنه، یه تیم هم میره توی لونه مار.
- تیم؟ من گفته باشما، تیم من فقط ساحره باشه...

رودولف این دفعه با لگد همسرش به خواب عمیقی فرو رفت.
بلاتریکس تیم ها رو تعیین کرد، اما همینکه موقع رفتن شد، فهمید چه اشتباه بزرگی کرده؛ سدریک بالشتشو بین خودش و رودولف تقسیم کرده و خر و پف هر دو بلند شده بود، سو از دور دیده میشد که مشغول کلاه بازی بود، انگار که اصلا نشنیده بود. الکساندرا ظاهرا تنها کسی بود که این ماموریت براش مهم بود.
- زود باشین دیگه، بلند شین! ارباب بهم قول دادن اگه این زهر مار گیر بیاریم، من میتونم ماره رو بخورم! زود باشین که وگرنه شام امشبم شمایین.
- خیلی خب بابا، چقد عجله داری.

بلاتریکس با تاسف نگاهی به آگلانتاین کرد که با آرامش، دونه دونه گرد و خاک روی کفششو بر میداشت، و گفت:
- بیخیال، همه با هم میریم.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰:۵۳ چهارشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۹
#6
سلام ارباب. خوبین ارباب؟
چقد دلم برای اینجا تنگ شده بود.
میشه لطفا اینو برام نقد کنید ارباب؟


سلام خالی. خوبیم.
نقدی کوتاه نمودیم و چون سبک بود با پشه برات فرستادیمش. هزینه شو باید پرداخت کنی. یه نیشه.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۶ ۲۳:۰۹:۳۵

رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴:۳۸ چهارشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۹
#7
- اینکه کاری نداره. فقط...
- صبر کنیــــــــــــــــــــد!

همه به نقطه ای که صدا ازش اومده بود نگاه کردن؛ عده ای که عقب تر بودن از سر و کول همدیگه بالا میرفتن تا ببینن کی بوده که جرئت کرده وسط حرف مادر ارباب بپره. عده ای هم که جلوتر بودن با دهنایی که دیگه به زمین رسیده بود، به گوینده خیره شده بودن.

- ارباب، پاتیل بانو مروپ یه ذره کثیفه.

همه با تعجب به هم نگاه کردن، بعد به مروپ، بعد به لرد، و نهایتا به گابریل. گابریل تازه فهمیده بود که چه اشتباهی ازش سر زده.
- نه ارباب، قصدم جسارت به نحوه ظرف شستن بانو نبود به رداتون قسم...
- نگران نباش گابریل، ما نمیخوایم بکشیمت.
- نمیخواین، ارباب؟
- خیر؛ ما اربابی هستیم بسیار بخشنده. در واقع، ما میخوایم هدایتت کنیم. ما یه چیز کثیف تر سراغ داریم. میدونستی ببر توی اون قفس چقدر کثیفه؟ مسئول اینجا شش ماهی یه بار تمیزش نمیکنه...

گابریل اجازه نداد حرف لرد تموم شه؛ سریعا همه تجهیزاتش رو برداشت و به سمت قفس پلنگ حمله ور شد. به محض اینکه وارد قفس شد، لرد در قفس رو بست.
- ما گفتیم نمیکشیمش، نگفتیم پلنگه اجازه نداره بکشش.

و روبه مروپ که با افتخار به پسرش نگاه میکرد، گفت:
- میگفتی، مادر جان.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: کلاس طلسم‌های باستانی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶:۰۴ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹
#8
۱-یه مشکلی که براتون پیش اومده رو درنظر بگیرید، طلسم رو اجرا کنید و خود مشکل و نتیجه خلاقانه ش رو بنویسید. (۷نمره)

خب... از کجا شروع کنم؟
همه جا روشن بود... خورشید طلوع کرده بود... من و عده زیادی از مرگخوارا داشتیم با هم توی راهرو های خونه ریدل قدم میزدیم و بعد... بعد... اون اتفاق وحشتناک افتاد.

توی روشنی روز، یه چیزی به سمتمون حرکت کرد... یه چیز خیلی ترسناک... محرکش هم هی پشت هم داد میزد:"اسباب بازی جدیدمو دیدن کنید!" ...
من سعی کردم... سعی کردم بهشون بفهمونم که خطرناکه همچین چیزی دست بچه باشه... سعی کردم بهشون بفهمونم این یک شیطان در فرم جت اسباب بازیه... سعی کردم بهشون بفهمونم چه سرنوشت شومی در انتظارمونه... ولی دیگه کار از کار گذشته بود و همشون... از خنده روی زمین ولو شده بودن. پس همه ش به عهده خودم بود.

عزمم رو جزم کردم. من باید به ترسم غلبه میکردم. من میتونستم!
از توی بالش سدریک... چیز، روبروی دشمن... بله، روبروی دشمن ایستادم و چوبدستیمو برداشتم. سعی کردم ورد رو به یاد بیارم. جون یه بچه بی گناه در خطر بود. چوبدستیمو بالا بردم و...

هنوز اتوسش از دهنم بیرون نیومده بود که یهو شونصد تا جت اسباب بازی دور بالش حلقه زدن. من محاصره شده بودم. یه نفر از توی یکی از جتا داد زد:
- باید با ترست مواجه شی سرباز!

و بوم!...
من با ترسم مواجه شدم. حالا دیگه نمیترسم... میترسم؟

۲-بنظرتون این طلسم میتونه چه کاربردی داشته باشه. (۳نمره)

- بنظرم طلسم خیلی خیلی عالیه. به همه پیشنهاد میکنم موقع هر مشکلی، حتما حتما از این طلسم استفاده کنین.
اصلا هم به مرگ نمی انجامه و اصلا برای کشتن خودتون کاربرد نداره. کاملا امن. به محفلیا با عشق توصیه میشه ...
- ویزلی؟ باز رفته ای با زندگان صحبت میکنی؟ بیا بنشین بین این جمع مرگخواران عصبانی. بیا، سعی میکنیم خونسردی خود را حفظ کنیم، به ریش خودمان.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲:۱۷:۱۷ یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹
#9
۱.

سوووووووسک! عه، ایناها جانور نمائه، داره فرار میکنه. جانورنماها هم، حتی اگه شکل سوسک باشن از سوسک چندششون میشه.

۲.

آفتاب پرست. در صورت مشاهده چیز ترسناک مثل قیچی میتونم سریع استتار کنم تا نیاز نباشه توی ترک دیوار قایم شم. البته جای بدی نیست، راهش دوره. خونه ریدل ها دیوار ترک خورده نداره که.

3.

بله. علاوه بر چیزی که بالا گفتم، میتونیم تاره مردمو هم پخ کنیم. نمیدونم چیش ترس داره، ولی مردم میترسن.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۵:۲۳:۴۹ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#10
ولی رابستن هنوز اعتراض داشت. اون معتقد بود حق فضاییا بیشتر از اينه. حق فضاییا داشت پایمال می شد و ظاهرا هیچکس نمیخواید هیچ کاری دربارش انجام بده. ولی رابستن هر کسی نبود؛ اون یه فضایی بود و نباید در دفاع از همنوعانش کم میذاشت، نباید سکوت میکرد.

برای لحظه ای، یاد همه لحظاتی افتاد که بخاطر فضایی بودن حقشو خورده بودن؛ مثل... مثل...

خب، شاید تا الان خیلی هم حقش بعنوان فضایی پایمال نشده بود... اما خب، شاید در آینده نه چندان دور ميشد. پس از همین الان باید شروع میکرد. کاغذی از جیبش بیرون آورد، که خیلی وقت پیش برای چنین موقعی نوشته بود. نفس عمیقی کشید که حاکی از اندوه بود. صداشو صاف کرد، و شروع به صحبت کرد... ولی با کمی دقت، فهمید که فقط چند تا صدای نامفهوم از دهنش خارج ميشه... و با کمی دقت بیشتر، دید بلاتریکس جلوی دهنشو گرفته.

- رابستن؟ تو دوست داری دوباره بهونه دست طرف بدی تا بیرونمون کنه؟
-
- خوبه. پس آروم راه بيفت.

رابستن با اندوه فراوان کاغذ رو دوباره توی جیبش چپوند. شاید یه روز بالاخره میتونست ازش استفاده کنه.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.