هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (A@Roza.Sadra.Rozhan.1398)



پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: امروز ۱۱:۳۵:۴۰
#1
- گور مکن بهر کسی، اول خودت دوم کسی!

صدایی با خنده این حرف را زد و بلاتریکس را متعجب ساخت. بلاتریکس با عصبانیت از جا برخاست و فریاد زد:

- کی بود این رو گفت؟... بیاد پایین کاریش ندارم!

ولی صدای خنده دیگر قطع شده بود. او با دقت به بالا نگاه کرد، گویی چند متر ی با سطح زمین فاصله داشت. لوموسی گفته و نوک چوبدستی خویش را روشن کرد.

- اگه دستم بهت برسه الکسیا!... چنان بلایی به سرت میارم که یادت بره کی هستی! ... یه کاری می کنم که...
- کی اونجاست؟.... می گم کی اونجاست؟

بلاتریکس صاحب آن صدا را به خوبی می شناخت!

- رکسان!... رکسان!... من بلا تریکس هستم. زود بیار من رو بیرون!
- چی؟ گفتی کی هستی؟
- مگه نمی شنوی! بلاتریکس هستم! زود من رو بیار بیرون.
- از کجا باور کنم تو بلاتریکسی؟ من که از اینجا نمی بینمت!
- دلت می خواد یه کروشیو بزنم بفهمی من کی هستم؟

صدایی شندیده نشد، گویی رکسان لحظه ای شک کرد.ولی بعد ادامه داد:

- اشکالی نداره! یه کروشیو بزن، اگه مثل کروشیوی بلاتریکس بود میارمت بالا!

بلاتریکس که از دست رکسان خیلی عصبانی بود، چوبدستی اش را بالا گرفت، رکسان قطعا صدای بلاتریکس را به خوبی تشخیص می داد.

- کروشیو!

اتفاق خاصی نیفتاد.

- کروشیو!... می گم کروشیو!
- چرا نمی زنی خب؟

بلا تریکس بار ها گفت کروشیو اما اتفاق خاصی نیفتاد. ناگهان چشمش به چوبدستی افتاد...

- این دیگه چیه؟

به جای چوبدستی در دست بلاتریکس، چوبی معمولی قرار داشت.

- کی چوبدستی من رو برداشته!؟




من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: کتاب جامع معجون سازی نوین
پیام زده شده در: امروز ۱۰:۰۶:۵۶
#2
نام معجون: معجون امید

رنگ معجون: سبز آبی

نام مخترع: اما دابز.

مواد لازم:

۱. یال تک شاخ

۲. آب چشمه شانس

۳. پر ققنوس

۴. خون ژدها

۵. گل پاییز


طرز تهیه:

ابتدا آب چشمه شانس را درون پاتیل ریخته و می گذاریم خوب بجوشد. زمانی که آب کاملا جوشید مقداری یال تک شاخ به آن اضافه می کنیم و سپس در خلاف جهت عقربه های ساعت، پنج دور هم می زنیم. پس از همزدن ده دقیقه ای صبر می کنیم تا مواد کاملا مخلوط شوند; گلبرگ های گل پاییز را داخل خون اژدها ریخته و به معجون اضافه می کنیم. حدود ۸۷ بار باید این معجون را در خلاف عقربه های ساعت ۸۷ بار در جهت عقربه های ساعت هم می زنیم تا معجون حاضر شود.

نکته: این کار را باید با آرامش انجام دهید تا معجون خراب نشود!

وقتی که معجون به رنگ نقره ای در آمد، می توانیم یک پر ققنوس به آن اضافه کنیم تا معجون تکمیل شود.

نکته: پر ققنوس فقط مدت زمان امیدواری را افزایش می دهد و استفاده از آن در معجون، به هیچ عنوان اجباری نیست!

کاربرد:

خیلی اوقات پیش می آید که ما از همه چیز و از همه کس زده می شویم، حس می کنیم دیگر کسی را نداریم، حس می کنیم شکست خورده ایم و مردم ما را کوچک می بینند. حس می کنیم مرگ بهتر از زندگی است...
در این زمان ها که امید خود. را از دست داده ایم و نسبت به مردم و پدیده های اطراف خود، احساس کوچکی و ناچیزی می کنیم; کافی است فقط یک شیشه از این معجون را بخوریم، آنگاه حالمان کاملا خوب می شود و می توانیم انرژی و امید از دست رفته خود را دوباره باز یابیم!



من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۰:۱۴ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸
#3
- چرا اینجوری کردی!؟ مثلا می خواستم یه ذره بخوابم! ... آی! همه بدنم سوخت!
- چه خنده دار! کراب، خراب خریداریم!

هکتور داشت کراب را مسخره می کرد که فردی محکم به پشتش زد.

- تو این رو به این وضع انداختی؟
- آره! خنده دار شده نه؟
- دیگه چی؟ دیگه چی کار را کردی؟

هکتور منظور مرد را نفهمید.
- میشه بگین منظورتون چیه؟
- غیر از اینم مردم آزاری کردی؟
- آره! همین الان داشت مورچه آزاری می کرد!

این صدای لینی بود که از نا کجا آباد می آمد. مرد سری به نشانه تاسف تکان داد.

- میازار موری که دانه کش است/ که جان دارد و جان شیرین خوش است... دیگه کی از ایشون شکایت داره!؟

با این سوال همه مردم روی سر مرد ریختن.

- اینجا چه خبره؟ یعنی همه از من شکایت دارن!... آهای تویی که اینقدر با جزئیات شرح میدی، اصلا منو می شناسی؟

نه هکتور فرد را می شناخت، نه فرد هکتور را.

- خیلی خب!... خیلی خب کافیه! به شکایت شما از این فرد در اسرع وقت رسیدگی میشه...
- چی چی رسیدگی میشه!؟ من که کاری نکردم!
- آقا شما به جرم مردم آزاری به آزکابان فرستاده می شید.الان دو نفر میان تا شما رو ببرن. تمام!
- چی؟

اما مرد حرف دیگر دور شده بود.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
#4
- آهان... موفق شدم!... حالا فقط باید کار این آخری رو تموم کنم!

مدیر موزه با لبخندی شیطانی مگس بخت برگشته را نگریست و مگس کش پلاستیکی و آبی رنگش را بالا برد.

- دیگه کارت تمومه! با زندگی خدا حافظی کن.

مگس کش با سرعت روی میز فرود آمد... لحظاتی بعد دیگر خبری از صدای وز وز مگس نبود.

-آره! اینه! به این میگن یه ضربه ایده آل.

رئیس موزه چنان از خوشحالی بالا و پایین می پرید که اگر کسی دلیل خوشحالی اش را نمی دانست، حتما فکر می کرد تیم کوییدیچ مورد علاقه اش کاپ برده است.
رئیس موزه مگس کش آبی را ( که طبق گفته یکی از مراجعه کنندگان مربوط به زمان شاه آرتور بود ) از روی میز برداشت و داخل کشو میزش قرار داد. همین که کشو را باز کرد صدای در دفترش نیز بلند شد.

تق تق تق!

- می تونم بیام تو؟
- بله بفرمایید... سلام!
- سلام. من اما هستم. یه چیز خوب براتون آوردم.

مرد که چشم آب نمی خورد حرفی نزد.

-باور نمی کنید که چقدر از بودن تو اینجا خوشحالم؛ آ خه یه چیزی آوردم که جاش فقط تو موزه است!

مدیر کمی صاف تر نشت نشست و با تعجب پرسید: مثلا چی!

- چیزی که مردم رو از گذشته آگاه می کنه و می تونه زندگی اونا رو تغییر بده!
- جدی؟ یعنی تو واقعا چیز خاصی آوردی؟ چیزی که خیلی متفاوت تر از همه چیز باشه؟
- بله! من یک چیز خوب آوردم! ( چقدر چیز تو چیز شد😞 ) چیزی که نباید دست هر کسی بهش برسه، بلکه فقط باید دست افراد خوب و خاص باشه.

رییس موزه واقعا ذوق زده شده بود و لبخند کش داری روی لبانش نقش می بست.

- چه برایمان آوردی مارک... اما؟
- گنجینه ای از راز های جادوگران و ساحره ها در گذشته! دانشی که زندگی ما را تغییر می دهد...
-حالا میشه به جای این زودتر نشونش بدی!؟
- بله! این شما و این...

داخل چشمان رئیس موزه ستاره می درخشید! وای که چقدر برای دیدن آن ذوق داشت. اما دستش را داخل کیفش فرو برد و آرام آن چیز تاریخی را بیرون کشید!

- اینم از کتاب تاریخی، مربوط به دوره قبل از مرلین!
- 😲
- این واقعا عالی نیست!؟ ببینید چه خطی داره!
- مثل اینکه من رو دست انداختی نه؟
-چرا باید این کار رو بکنم؟ این کتاب ارزش تاریخی داره! تمدنی مربوط به هزاران سال پیش.

رئیس موزه کتاب را که فقط سه چهار صفحه از آن باقی مانده بود بلند کرد.

- اما تو مطمئنی این کتاب سالمه؟ بی چاره کپک زده و بو میده! اصلا بقیه صفحه هاش کو؟ چرا جلد نداره؟ چر اینقدر سوراخ سوراخه و بقیه صفحه هاش داره پودر میشه؟
- من! من! یادت رفت من رو بگی.

مرد نگاهی به موریانه ای که داشت ادامه ورقه های کتاب را می خورد انداخت و سپس گفت:

- بیا! اینم که داره بقیه ورق ها رو می خوره. دیگه از کتاب چیزی موند؟

اما اول کمی سرخ شد و خجالت کشید.

- لطفاً هر چه زود تر برید بیرون و این کتاب، کتاب که چه عرض کنم! تکه روزنامه رو هم بندازید تو سطل بازیافت کاغذ. تا شای...
- چه طور جرئت می کنید به کتاب تاریخی توهین کنید؟ شما میگید کتاب رو بندازم تو سطل بازیافت!؟ این کتاب از عصر پیش از مرلین باقی مونده، نکنه با این قدمت انتظار داشتید سالم و مرتب باقی بمونه؟
- خب...
- خب نداره جناب رئیس! ما باید به آثار و میراث گذشتگان احترام بذاریم؛ مخصوصا به کتاب های باقی مونده از گذشته.

اما در کل دختر ساکتی بود ولی وقتی پای کتاب و بی عدالتی به میان می آمد دیگر کسی نمی توانست جلو دارش باشد.

-این کتاب رو نگه می دارید یا نه؟ اگه نگه دارید که خیلی عالی میشه! خواهش می کنم نگهش دارید.
- ببین این کتاب اصلا چیز خاصی نداره که بخواد مردم رو به خودش جذب کنه...
- اون سنگ چیز خاصی داره؟
- اون...
- یا اون چوب بیسبال ویژگی منحصر به فرد داره؟
- چو...
- جعبه طلایی؟
- خب...
- یا اون... اون... اون اصلا چیه؟
- اون مرلینه!
- جدی مرلینه؟ میشه ازش چند تا سوال بپرسم؟
- نه اما!... برگرد سر بحث!
- چشم!... کجا بودم؟ آهان!... مگه این کتاب چه چیزی کمتر از اینا داره؟

مدیر موزه می خواست بگوید همین ها را نیز از روی ناچاری خریده ولی اما نذاشت حرفش را بزند و مانند دختر کبریت فروش گفت:
- آقا خواهش می کنم بخریدش! اگه شما مراقبش باشید ممکنه نجات پیدا کنه...
- از چی نجات پیدا کنه؟
- از منقرض شدن! شما نباید بذارید این کتاب نابود بشه.

مرد نیم نگاهی به کتاب انداخت، کتاب همینجوری هم نابود شده بود و به دردش نمی خورد؛ بوی بدی می داد، پوسته پوسته شده بود، خطی ناخوانا داشت، سوراخ سوراخ بود و از همه بدتر موریانه ای داشت با سر و صدا ادامه صفحه ها را می خورد!
-
- باشه آروم باش می خرم! می خرم! بیا. اینم چهار نات واسه کتابی که به فنا رفته!
- ممنونم. واقعا ممنونم! هیچ وقت شما رو فراموش نمی کنم. شما یه کتاب رو از انقراض نجات دادید.
- کاری نکردم وظیفه بود!

اما لبخندی زد و سرش را تکان داد، رو به کتاب کرد.
- می دونم اینجا قراره خوب ازت مراقبت کنن، به همین خاطر خیالم خیلی راحته! خدا حافظ کتاب خوب... خداحافظ آقا.
- خداحافظ اما!

اما باشادی از در بیرون رفت و رئیس موزه را با کتاب کهنه تنها گذاشت.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸
#5
- بازم که بدون دونستن مقصد مشخص راه افتادی!
- البته خیلی هم نامشخص نیست.

گابریل که داشت با طی زمین را می سابید، با حالتی کاملا عادی سرش را بالا آورد و گفت:

- می شه دقیق تر تو ضیح بدی.
- بله. ببین، اول بگو ما چی هستیم!
- ما اصیل زاده ایم؟
- به غیر از اون.
- ما جادوگریم؟
- جادوگر که هستیم ولی مهم تر از اون این که ما مرگخواریم!

گابریل به دسته طیش تکیه کرد و با دقت به حرف های بانز گوش سپرد.

- مرگخوار ها کجا زندگی می کنند؟
- تو خونه ریدل.
- درسته!
- خب!؟
- خب نداره که! گادفری مگه یه محفلی نیست!؟
- بله محفلیه!
- پس اگه یه مرگخوار داخل خونه ریدل باشه، می تونیم نتیجه بگیریم یه محفلی هم داخل محفله!... چه استدلال خوبی کردم من!

گابریل کمرش را صاف کرد و با دقت به اطراف خیره شد.

- بانز، حالا می شه من از تو یه سوال بپرسم!؟
- بپرس گابریل! هر چند تا سوال دوست داری بپرس!
- ما الان کجاییم؟

بانز اطراف را می نگرد و قبل از اینکه حرفی بزند گابریل می پرسد:

- آیا ما داخل خونه ریدل هستیم بانز؟
- قطعا نه! ما داخل خونه ریدل نیستیم.
- پس حتی با وجود اینکه مرگخوار هستیم، بیرون از خونه ریدلیم و این نشون دهنده ی این که...
- این که گادفری با اینکه محفلیه ممکنه تو محفل نباشه؟
- بله دقیقا!

بانز دستش را زیر چانه اش گذاشت و به فکر فرو رفت.

- یعنی اگه فرض کنیم گادفری داخل محفل نیست، پس کجاست؟



من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
#6
- یاران ما پیشنهادهای بسیار خوبی دادید. حال ما باید شرورانه ترین آن را انتخاب کنیم!
- ارباب، مال من بهتر از همه ست. مال من رو انتخاب کنید.
- نه خیرم! مال من از مال تو قشنگ تر بود!
- کی گفته؟ ارباب خودشون می دونند که مال من بهتر بود! مگه نه ارباب؟
- الان ارباب واسه من رو انتخاب می کنند.
- نمی کنند!
- می کنند!
- نه! کسی اصلا از تو نظر نمی خواد!

مرگخواران به جان یک دیگر افتاده بودند و سر اینکه لرد چه پیشنهادی را انتخاب می کند، بحث می کردند.

- کافیست! می گوییم دیگر کافیست!

اما مرگخواران آنقدر سرگرم جر و بحث کردن، بودند که صدای لرد را نشنیدند.

- گفتم دیگر کافیست! تمامش کنید!

لرد چنان فریادی سر مرگخواران کشید که تمام مرگخواران فراموش کردند داشتند راجع چه حرف می زدند.

- وقتی می گوییم بس است، یعنی دیگر بس است! لازم نکرده شما به من بگویید چه چیزی را انتخاب کنم و چه چیزی را انتخاب نکنم!

مرگخواران همه سر هایشان را پایین انداختند و حرفی نزدند.

- تام، فرزندم! چه اتفاقی افتاده؟ چرا اینطور فریاد می کشی؟
- به تو مربوط نمی شود که ما چه می کنیم پیرمرد! اصلا تو اینجا، در پشت صحنه چه می کنی؟
- تام تو هنوز هم که هنوزه یاد نگرفتی به بزرگتر از خودت احترام بذاری!؟ من صدای داد و فریاد شنیدم اومدم تا مشکلی که برات پیش اومده رو حل کنم...
- ما خودمان می توانیم مشکل خودمان را حل کنیم; نیازی به کسی نداریم که در کارمان دخالت کند!
- تام به معلم سابقت احترام بذار و بگو چی شده.
- مقام من بیشتر از آن است که بخواهم به توی پیر احترام بگذارم.
- اشتباه نکن تام! تو هنوز به اندازه من، ریش سپید نکردی پس می توان نتیجه گرفت تو هنوز به مقامی که من در آنم دست نیافتی.
- من به فراتر از آن دست یافتم پیرمرد!

با این حرف ولدمورت، یک محفلی سریع پرسید:
- شما که به مقام پرفسور دست پیدا نکردید چه جوری به فرا تر از آن رسیدین؟

هنوز لرد چیزی نگفته بود که بلاتریکس کروشیویی نثار محفلی کرد و گفت: اینطوری!
- ممنونم بلاتریکس!
- خواهش می کنم سرورم! حقش بود که بهش آودا می زدم ولی دلم براش سوخت.
- لازم نیز دلت واسه ما بسوزه!

جمعی از محفلی ها چوبدستی به دست روبه روی مرگخواران ایستادند، البته مرگخواران نیز بیکار نماندند و آنها نیز چوبدستی
های خود را بیرون کشیدند. دوباره دعوا بین دو جبهه شروع شد.

- هرچه می کشیم از دست این محفلی ها می کشیم. اگر هری پاتر فرار نکرده بود تا به حال نمایشمان به اتمام می رسید.
- تام، هری فرار نکرده...
- چرا، کرده است! همیشه همین کار را می کند.
- باز هم که دروغ گفتی تام. مثل همون شبی که تو جسد هری رو بین مردم آوردی و گفتی داشته از هاگوارتز فرار می کرده.
- خب داشت فرار می کرد! اصلا بی خیال آن شب. اگر راست می گویی که فرار نکرده پس او اکنون کجاست؟
- اصلا تو به هری چی کار داری؟
- بر طبق نام نمایش برای اجرا نمایش، به یک هری پاتر نیاز داریم.
- مگه نشنیدی که مدیر چی گفت!؟ هر کسی باید نقش خودش رو بازی کنه و از گروه دیگه کمک نخواد.
- چه کسی گفت که ما از محفلی ها کمک خواستیم!؟
ما فقط گفتیم هری را به ما بدهید.
- تو حق نداری یکی از اعضا محفل رو ببری.
- من هر کار دلم بخواهد می کنم پیرمرد!
- تام مودب باش! درضمن من پیرمرد نیستم!
- هستی! تو یک پیرمرد فرتوت و ناتوانی!
- تام فرزندم.حرفت رو پس بگیر!
- نمی گیرم پیرمرد!
- تام...
- ساکت باشید!

با شنیدن این جمله تمام صدا ها خوابید. مرد سبیل کلفت که دوباره وارد سالن شده بود با عصبانیت به سمت ولدمورت و دامبلدور آمد.

- چرا شما نمی تونید آروم باشید؟ باید مثل سال اولی ها ارشد بالای سرتون باشه؟ بلد نیستین تئاتر بازی کنید؟

این حرف مرد، بد جور به ولدمورت و مرگ خواران برخورد. آنها خیلی خوب بلد بودند تئاتر بازی کنند.

- چه طور جرئت کردی به ما بگویی که نمی توانیم تئاتر بازی کنیم!؟ ما خیلی هم خوب بلدیم این کار را انجام دهیم ولی فقط مشکل کمبود هری پاتر داریم.

مرد سبیل کلفت با عصبانیت درحالی که زیر لب غر می زد به سمت جمعیت مرگ خواران رفت و دستش را داخل جمعیت فرو برد.

- الان مشکلتون رو حل می کنم!

مرد دستش را از لا به لای جمعیت بیرون آورد، دست فرد دیگری در دستش بود. مرد نگاهی به صاحب آن دست انداخت.

- آهان خودشه! همین خوبه!
- چی؟ من واسه چه کاری خوبم؟
- واسه ی ایفای نقش هری پاتر.
- چی؟ یعنی من... من... یعنی من تام جاگسن معروف، نقش اون پسره پاتر رو باید اجرا کنم؟
- بله! درکش خیلی سخته!؟
-آخه کجای من شبیه اونه؟ من از هری جذاب ترم! چرا من با این جذابیت، باید خودم رو شبیه هری، با اون زخمش بکنم؟
- واسه اینکه مجبوری!
- کی گفته مجبورم؟
- من می گم!

جینی از میان جمعیت برخاست و گفت:
- خیلی هم دلت بخواد! هری خیلی از تو خوشگل تر و شجاع تره!

تام بدون توجه به جینی آهی از ته دل کشید.

- آخه... آخه من چه گناهی کردم که باید به این بلا دچار بشم!؟
- ساکت! کسی بین شما گریم کردن بلده؟

کراب که با شنیدن این کلمه بسیار مسرور شده بود گفت:
- من! من! من بلدم!
- پس زود باش برو به کار گریم کردنت برس. این (درحالی که به تام جاگسن اشاره می کرد) رو هم ببر مثل هری پاتر کن. زودباش!

کراب فوری دست تام را گرفته و او را به پشت صحنه برد. مرد سبیل کلفت هم که مانند هرکول پوآرو گوشه سبیلش را می کشید لبخندی زد.

- به این می گن مدیریت بحران. یاد بگیرید!... دیگه منتظر چی هستید همگی بشینین سرجاهاتون! تا نمایش شروع بشه.

مرد این را گفت و از سالن خارج شد.




تا


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷:۴۷ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸
#7


سکوت سنگینی بر فضا حکمفرما بود. باد سردی می وزید و فضا را غم انگیزتر از آنچه بود نشان می داد. اواخر فصل پاییز بود و درختان همه عریان. دخترکی تک و تنها روی برگ ها راه قدم می زد، آن هم بدون اینکه حرفی بزند. در دستانش می توانستی دسته گلی از رز های آبی و سیاه را ببینی که تازه چیده شده بودند. او همچنان به راهش ادامه می داد و سعی می کرد جلوی جاری شدن اشک هایش را بگیرد.

- ای کاش همه این ها یک خواب یا یک رویا بود! رویایی که با بیدار شدن به اتمام می رسید... ولی افسوس که اینطور نیست.

آسمان آبی حالت غم انگیزی به خود گرفته و خورشید تابان را زیر ابرها پنهان کرده بود. گویی می خواست باران ببارد ولی هر از چند گاهی خورشید از پشت ابر ها بیرون می آمد....دخترک بالخره توقف کرد. زیرا به جایی که می خواست رسیده بود. نگاهی به سنگ بزرگی که روبه رویش قرار دات انداخت و ناخودآگاه (باخواندن نوشته ای که روی سنگ بود) شروع کرد به گریستن. گریه های بی صدایی که روحش را تکه تکه می کرد.
لحظه ای خورشید از پشت ابر ها بیرون آمد و خیلی راحت پرتوهای نورش را به روی دخترک و سنگ قبرهای قبرستان پاشید. و همه چیز ( به جز دختر) را گرم می کرد زیرا دختر به نیرویی قوی تر از پرتو های خورشید برای گرم شدن احتیاج داشت. او آنقدر از مرگ بهترین دوستش غمگین بود که هر چه سرما و سردی در دنیا وجود داشت در دلش رخت بسته بود. می دانست که دوستش به خاطر او مرده. باری دیگر به سنگ قبر و نامی که روی آن قرار داشت چشم دوخت سپس به آرامی دسته گل را روی قبر گذاشت و خودش گوشه ای نشست.

- سلام دوست خوبم...من اومدم... اومدم تا امروز رو که تعطیله با هم بگذرونیم... درست... درست مثل همیشه. ببین برات گل رز سیاه آوردم... گل مورد علاقه ی تو... حتی... حتی کتاب مورد علاقه ی تو رو هم آوردم... ببین! ببین اینجاست، اینجا. می گم حالا که ... حالا که خودت نمی تونی بخونی، دوست داری من برات بخونمش؟

از هیچ جا صدایی شنیده نشد. البته کسی هم انتظار نداشت که صدایی بشنود، خب آنجا قبرستان بود و اهالی آن انسان هایی بی جان بودند که نه می توانستند حرف بزنند نه آب و غذا بخوردند، نه شادی کنند، نه غمگین شوند. نه... ولی دختر اعتقاد داشت آنها می تواننند بشنوند. او معتقد بود که اگر با هر انسانی که در قلبت جای دارد صحبت کنی، حتما حرف هایت را می شنود. دخترک با آستین لباسش اشک هایش را پاک کرد و با این فکر که دوستش منتظر است داستان را بشنود شروع کرد به خواندن. طولی نکشید که صدای آرامش بخش دختر کل قبرستان را فرا گرفت.
این کارش شده بود. اینکه روز های تعطیل به قبرستان می آمد و کل وقتش را با دختری هم سن و سال خودش که حال دیگر مرده بود می گذراند، روز های معمولی هم زیاد با کسی حرف نمی زند و اگر کسی قصد داشت به او لطفی کند فقط لبخند تلخی تحویلش می داد. لبخندی که تنها حالت بی جانی بر صورتش بود.

-....او می دانست که روزی همه چیز فراموش می شود. بنابراین فقط لبخند زد و بعد از پرداخت پول معجون غیب شد. هیچکس نفهمید که او به کجا رفت. زیرا بعد از آن روز او هرگز دیده نشد. پایان.- امیدوارم لذت برده باشی.

دختر کتاب را داخل کیفش گذاشت. داستانی که می خواند مربوط به مرگ و زندگی بود به نویسندگی یکی از جادوگران بزرگ خیلی وقت پیش.
- به نظر تو اون تونست به جاودانگی دست پیدا کنه؟
- دخترم انسانی نداریم که نامیرا باشه.

دختر ناگهان دستی را روی شانه اش احساس کرد. چرخید تا صاحب آن دست و آن صدا را ببیند که با دیدن مدیر مدرسه جاخورد. سریع و با دستپاچگی ایستاد و سلام کرد.
- لازم نیست بلند بشی دخترم، راحت باش.
- پرفسور دامبلدور شما کی اومدید؟
- اما جان من مدت هاست که اینجا هستم. معمولا وقت های بیکاری به این قبرستان و دیگر قبرستان ها زیاد سر می زنم... بگیر بشین دخترم.

اما به آرامی چشمی گفت و رو به روی پرفسور دامبلدور نشست. پرفسور نگاهی مهربانانه به سنگ قبر انداخت، سپس به سمت اما بازگشت و به او خیره شد.
- دختر خوب و مهربونی بود. از اینکه از دستش دادیم واقعا ناراحتم. شنیدم یکی از دوستای تو هم بود اماجان.
- بله پرفسور. درست شنیدین. اون یکی از بهترین و مهربان ترین دوستان من بود و اگه من مجبورش نکرده بودم... الان زنده بود. اون به خاطر من مرد پرفسور... ای کاش من به جاش می مردم!

اما سرش را پایین انداخت، خاطرات عذابش می داد. می دانست اگر پرفسور برود، حتما گریه می کند.

- راستی می شه بی زحمت اون رمانی که می خوندی رو به من بدی اما جان؟
- البنه پرفسور دامبلدور.

اما سرش را بالا گرفت و کتاب را از داخل کیفش بیرون آورد و به دست پرفسور داد. پرفسور بعد از گرفتن کتاب جلد آن را بر انداز کرد و پس از برسی آن را با لبخند به اما بازگرداند.

- یادم میاد که این کتاب رو در ایام نوجوانی خونده بودم دخترم. بعد از اون زمان دیگه هیچ کجا این کتاب رو پیدا نکردم، فکر می کردم نابود شده ولی امروز فهمیدم که اشتباه می کردم.
- بله این یکی از نسخه های قدیمیه که مادربزرگ دوستم واسه ی کریسمس بهش هدیه داده بود. دیگه از این کتاب ها هیچ کجا پیدا نمی شه.
- که اینطور! به نظر من که داستان جالبی داشت. مگه نه اما جان؟
- بله پرفسور.
- داستانی داشت راجع مرگ و زندگی افراد. داخل این داستان شخصیتی بود که عمری جاودان می خواست. عمری که هرگز به اتمام نرسه و شخصیتی بود که عمری کوتاه می خواست، آرزو داشت که زودتر بمیره ولی نیرویی داشت که هرگز نمی گذاشت کشته بشه. شاید خیلی خوش شانس بود. به نظر تو زندگی کدوم بهتر بود اما جان؟
- به نظر من...شاید بشه گفت هیچ کدوم. چون هیچ یک از آنها زندگی نکرد، یکی که کلا از زندگی گله داشت و به دنبال مرگ بود و دیگری هم با اینکه سال های زیادی عمر کرد ولی هیچ وقت درست زندگی نکرد، همه ش در حسرت عمری جاودان بود و در آخر هم...
- و در آخر هم به جاودانگی دست نیافت! زندگی، هردوی آنها رو به دست فراموشی سپرد. اما جان یادت باشه کسی که هیچ وقت به خوبی زندگی نکنه و در زندگی هدف نداشته باشه، بیهوده زندگی کرده، به همین دلیل هیچ وقت در یاد مردم نمی مونه. پس سرنوشت مرگ و زندگی دست خود آدم نیست. هیچ فردی نمی تونه زمان مرگ خودش رو معلوم کنه. پس بهتره که تا زمانی زنده است، کارهای خوب و با ارزش انجام بده تا زمان مرگ و ناتوانی حسرت خیلی چیز ها رو نخوره.
- درسته پرفسور.
- حالا من یک سوال از تو دارم دخترم.
- بفرمایید پرفسور.
- تو که این مطالب رو به خوبی درک می کنی، پس چرا می گی کاش من به جای دوستم می مردم؟
- آخه پرفسور حق اون نبود که بمیره! من قرار بود بمیرم! اصلا اون نباید... نباید می اومد. می دونم که مقصر اصلی مرگش من هستم.

اما طاقت نیاورد و دیگر نتوانست جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد. پرفسور دامبلدور دستش را به سمت اما دراز کرد و آرام مو هایش را نوازش کرد. اما هم سریع اشک هایش را پاک کرد و صاف نشست.

- اما جان می تونی دقیقا تعریف کنی که چه اتفاقی افتاد؟
- بله پرفسور... همه چیز از اون وقتی شروع شد که با هم به گردش رفته بودیم، من مثل همیشه به دنبال سوژه ای واسه نوشتن می گشتم که چشمم به فردی مشکوک افتاد، مردی که یک چیز را داخل دستمال پیچیده بود به سختی وارد یک کوچه باریک شد. من که کنجکاویم گل کرده بود، دلم می خواست از راز چیزی که داخل دستماله سر در بیارم. رو به دوستم کردم و گفتم دنبال من بیا یک مرد مشکوک پیدا کردم سوژه ی خوبیه واسه داستان نویسی. دوستم لبخندی زد و گفت که از بس رمان های آگاتا کریستی(نویسنده ماگل) خوندم، قاطی کردم. به حرفش گوش ندادم و اصرار کردم که بیاد با هم بریم به دنبال مرد، گوش نمی کرد و سعی داشت من رو هم منصرف کنه ولی من سر سخت تر از اون بودم. به حرفش... به حرفش گوش ندادم. حماقت کردم و اون رو هم به دنبال خودم کشوندم. مجبورش کردم که مرد رو تعقیب کنه. اون هم بالخره قبول کرد. اما ای کاش هرگز قبول نمی کرد. شروع کردیم به تعقیب کردن. تا اینکه بالاخره بعد از یک ماجرا کوچیک من به هدف رسیدم. همین که دستمال رو باز کردم گردنبندی دیدم که نظیرش رو هیچ کجا ندیده بودم. دستم رو که به گردنبند زدم. پرتو نارنجی رنگی ازش خارج شد و همین که خواست به من برخورد بکنه، من از مسیر پرتو کنار رفتم! ولی نه به خواست خودم فردی من رو هل داده بود. وقتی بلند شدم فهمیدم که پرتو به جای من به دوستم برخورد کرده. دوستم مرا از مسیر پرتو کنار زده بود و کاری کرده بود که پرتو به جای من با خودش برخورد کند. جلو رفتم، هنوز نفس می کشید ولی زخمی بود و خون همچنلن از بدنش خارج می شد. باید کاری می کردم، به قدری بزرگ نشده بودم که خودم رد غیب کنم و با خارج از هاگوارتز از جادو استفاده کنم. از مردم هم به قدری دور شده بودیم که کسی صدای من رو نمی شنید. باید هر طور که شده بود کمک می آوردم ولی همین که خواستم برگردم و کمک بیارم، نام خودم رو از زبان دوستم شنیدم. جلو رفتم و کنارش نشستم با دیدن چهره ی خونینش اشک در چشمانم جمع شد ولی قدرت حرف زدن نداشتم. او آرام سرش را بلند کرد و بریده بریده گفت:
-اما...خواهشی از تو دارم.
پرسیدم چه خواهشی؟ من در خدمتم! آروم جواب داد: خواهش... می کنم... بعد از من... باز هم... باز هم لبخند بزن!
بعد از گفتن این جمله چشمانش رو بست و دیگه حرفی نزد. زندگی جلوی چشمانم تیره و تار شد. کلمه "بعد از من" برام مفهومی نداشت. با سرعت هرچه تمام به سمت جمعیتی که در دور دست بودند دویدم ولی انگار باز هم دیر رسیدم پرفسور...
- یعنی فکر می کنی...
- فکر می کنم همه چیز تقصیر منه پرفسور! دوستم هم این رو می دونست.
- اشتباه می کنی فرزندم. هیچ چیز تقصیر تو نیست!

اما با تعجب به چشمان آبی پرفسور خیره شد. چشمانی که مهربانی در آن ها موج می زد حالا داشت، کار زشت اما را تکذیب می کرد.
- پرفسور من متوجه منظورتون نشدم. یعنی این همه اتفاق...
- شاید یکم گیج بشی اما جان ولی دوستت فکر می کرد آسیب دیدن تو می تونه تقصیر اون باشه.
- چی!؟
- آره فکر می کرد مقصر اصلی خودشه که از همون اول، با اینکه احتمالا می دونسته داخل دستمال گردنبندی نفرین شده وجود داره جلوی کنجکاوی تو رو نگرفته. بعد که تو می خواستی به گردنبد دست بزنی اون احساس مسئولیت کرده و سعی می کنه تو رو نجات بده و در همون وقتی که زخمی می شه می فهمه که تو با زخمی دیدن اون خیلی بیشتر از قبل نگران می شی، از طرفی به این موضوع پی م بره که زخمش خیلی عمیقه و احتمال زنده موندنش خیلی کمه. اون نمی تونه به طور مستقیم این موضوع رو به تو بگه چون می دونه تو بسیار احساسی هستی و همه چیز رو به گردن می گیری، پس سعی می کنه غیر مستقیم بگه که مرگش نزدیکه و تو نباید با مرگ اون تغییری در خودت و خوبی هات ایجاد کنی! اونم فکر می کرده همه چیز تقصیر خودشه.

پرفسور دامبلدور لبخندی به اما (که مات و مبهوت داشت چیزی را که شنیده بود تجزیه تحلیل می کرد) زد. سپس به آرامی ادامه داد:
- بله اما جان. مرگ در اون لحظه دوست تو رو انتخاب می کنه، نه خود تو رو. این انتخاب مرگه و ما هیچ دستی داخلش نداریم. ما نمی تونیم تاریخ مرگ کسی رو تغییر بدیم یا کسی رو که رفته دوباره به این دنیا برگردونیم. ما فقط می تونیم خوب زندگی کنیم و به آخرین خواسته های یک دوست توجه کنیم. مثلا بعد از مرگ دوستمون باز هم لبخند بزنیم به این دلیل که دنیا هنوز به پایان نرسیده.
- یعنی من دیگه نباید... نباید خودم رو مقصر بدونم؟
- من که اینطور فکر نمی کنم دخترم. شاید تو کنجکاوی کردن کمی افراط کردی ولی این دلیل نمی شه که همیشه بخوای از مردم دوری کنی و زانوی غم بغل بگیری. تو می تونی بنابر گفته دوستت لبخند بزی چون اون فقط لبخند و شادی تو رو می خواد، حتی بعد از مرگش.
- لبخند و شادی من، بعد از مرگش؟
- دقیقا! این جور افراد کم پیدا می شن. افرادی که حاضرن خودشون بمیرند ولی دیگران رو شاد ببینند. پس ما هم باید به خواسته هاشون عمل کنیم تا روحشون شاد بشه. حالا اما جان تو می خوای به گفته دوستت عمل کنی؟

اما با قاطعیت جواب داد بله! او حالا گرمایی را در دلش احساس می کرد. گرمایی که از گفته های پرفسور دامبلدور نشات می گرفت. قطعا و یقینا او می خواست به خوبی دوستش باشد و همه را نجات دهد.

- امم... می گم اما جان اگه زیاد اینجا بشینی سرما می خوری. پاشو باهم بریم داخل قلعه.
- چشم پرفسور دامبلدور.

اما از جا برخاست و بعد از خداحافظی با دوستش با پرفسور با یکدیگر به سمت قلعه حرکت کردند.

- ممنونم که آرومم کردین پرفسور. ممنونم!
- خواهش می کنم اما جان. من که کاری نکردم.
- اینطوری نگید پرفسور. شما عقاید من رو به کلی تغییر دادید. من حالا خیلی چیز ها رو می دونم.
- خوشحالم که حالا خیلی چیز ها رو می دونی.
- منم همینطور. وای اینجا رو نگاه کنید!

دانه های برف به آرامی روی زمین می نشستند و منظره دلگیر گورستان را به منظره ای زیبا تبدیل می کردند.




من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۸:۰۰:۴۳ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸
#8
- حالا کورفس از کجا پیدا کنم؟

هاگرید اطراف را نگریست ولی جز عده ای محفلی زحمتکش چیز خاصی ندید... نه... نه... چرا دید! او یک چیز سبز رنگ را در دور دست ها دیده بود. چیزی که بعید نبود کرفس باشد.

-آخ جون کورفس!

هاگرید با عجله به سمت شئ سبز رنگ، دوید. با اینکه آن چیز در دور دست قرار داشت ولی هاگرید، به علت برداشتن قدم های بزرگ سریع به آن رسید.

- کورفس! پیداش کر... ولی... وایسا ببینم، این که کورفس نیس!
- آره آقا غوله. متاسفانه من کورفس نیستم. من یک قورباغه بخت برگشته و غمگینم!
- امم... چیزه... منم غول کامل نیستم. من دورگه ام. راستی تلفظ درست اونم کورفسه، نه کورفس.
- باشه جناب غول دورگه. من کورفس نیستم...
- دیدی! باز نشد. باس درست بگی! کورفس.
- کورفس.
- نه، من می گم کورفس، تو باس مثل بقیه بگی کورفس.- بگو کو!
- کو.
- رفس!
- رفس!
- حالا باهم بگو!
- کو فسر!؟
- آفرین پیشرفت کردی!... حالا بی خیال کورفس، چرا اینجا تنها نشستی قورباغه کوچولو؟ وسط این بیابون چی کار می کنی؟

قورباغه نگاهی به هاگرید انداخت و سپس آهی از ته دل کشید.

- آخه می دونید جناب غول دورگه... یه زمانی این بیابون، برکه ای بود سبز و قشنگ. برکه ای که ماهی های زیادی داخلش زندگی می کردن، اطراف برکه درختان سبز روییده بودن، اون زمان اصلا خبری از این همه شلوغی نبود! من و...

ناگهان چشم قورباغه( که داشت با آب و تاب سرگذشتش را تعریف می کرد) به هاگرید افتاد و از تعجب گرد شد. هاگرید ایستاده خوابیده بود و خروپوف می کرد.

- جناب غول!؟... جناب دورگه؟
- ها... کورفس آوردی!؟
-خوبید؟ خوابید؟

هاگرید خمیازه ای کشید.

- من یکم خستم. باس استراحت کنم. اگه می شه دیگه قصه شب نگو!
- اما این قصه شب نیست که...
- حالا هرچی هست، اصلا یعنی خود تو خسته نیسی!؟ خوابت نمی آد؟
- خب...
- از چهرت معلومه که خسته ای. می گم تا من می رم کورفس بیارم تو یکم بخواب. بعد شب بیا داستانت رو واسه همه تعریف کن تا همه راحت بخوابیم.

قورباغه نگاهش را از هاگرید به زمین دوخت، سپس آهی کشید و گفت:

- ما را همه شب نمی برد خواب. ای خفته روزگار دریاب.
- چرا؟ موشکل چیه مگه؟
- آه!
- می تونی به جای آه و ناله موشکلت رو بگی من حل کنم.
- دوست می دارم من این نالیدن دلسوز را تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را.
- اینجوریه! خب هرجور که راحتی. فکر کردم باس تنها باشی گوفتم، ببرمت بیش پرفسور دامبلدور، کمکت کنه ولی مث اینکه اشتباه می کردم، فکر کنم تو ناله رو دوست داری... پس فعلا خداحافظ.
- نه! صبر کن!

هاگرید با شنیدن صدای قورباغه توقف کرد و دیگر به راهش ادامه نداد.
- چیه قورباغه کوچولو؟
- گفتی کی می تونه کمکم کنه؟
- پرفسور دامبلدور! ایشون حتما کمکت می کنن.
- می شه من رو ببری پیش ایشون؟
- حتما! بیا...
-هاگرید!.... هاگرید!... کرفس ها رو خورد کردی؟ کجایی؟

هاگرید به سمت صدایی که از دور دست می آمد چرخید.
- من اینجام پنه لوپه! هنوز کورفس پیدا نکردم!... باس زودتر برم کورفس پیدا کنم.
- منظور شما کرفسه آقا غول دورگه؟
- آره، آفرین! حالا تلفظ درسش رو یاد گروفتی. بله من دنبال کورفس می گردم، تو احیانا جایی سراغ نداری که بتونم ازش کورفس تهیه کنم؟
- جا... امم... خب اگه همین جا رو مستقیم برید می رسین به...
- ممنون قورباغه کوچولو! خودم پیداش می کنم. تو هم اگه پرفسور دامبلدور رو می خوای همین مسیر رو به سمت شمال برو. به هرکی رسیدی بپرس پرفسور دامبلدور کیه، فوری جواب میده. فعلا خداحافظ.
- خداحافظ!

هاگرید و قورباغه از هم جدا شدند و هر کدام خلاف جهت حرکت دیگری، شروع به حرکت کرد.
- یعنی این بار می تونم راحت کورفس پیدا کنم؟


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۶:۲۶:۵۷ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
#9

کنیچیوا!
امم... پرفسور!؟ هنوز زنده هستید؟ فنریر نخوردتون!؟... خب اگه تبدیل به شیرین پلو نشدید، باید بگم متاسفانه من تکلیف آوردم. می دونم خوب نشده ولی شما به شیرینی خودتون ببخشید.

۱.


می تونیم کاری کنیم، ماشین خود به خود تغییر رنگ بده و قیمت و مدلش بالا بره. با جادو می شه کاری کرد ماشین ها وقتی کثیف شدن خودشون به صورت خودجوش، خودشون رو تمیز کنن. می شه با جادو کاری کرد که ماشین باهات حرف برنه! با جادو می شه کاری کرد که ماشین هیچ وقت بنزین و گاز تموم نکنه! مخزن هیچ وقت خالی نشه. با جادو می تونیم کاری کنیم که از اگزوز ماشین به جای دود، رنگین کمان بیاد بیرون.


۲.


شب بود و باد خنکی از بیرون قلعه به داخل آن می وزید. اکثر بچه ها شامشان را خورده و به تالارهای خود رفته بودند ولی عده ای همچنان مشغول خوردن بودند. چند روز دیگر کریسمس بود و همه بچه ها سر میز شام با هم در مورد کریسمس حرف می زدند. آنها این که می خواهند به خانه بازگردند یا نه را از یکدیگر می پرسیدند. کم کم سالن داشت خالی می شد و بچه ها به تالارهای خود باز می گشتند. اما دابز نیز با عجله غذای خود را خورده و به تالار گریفیندور بازگشت. او می خواست امسال هدیه ی خانواده ی دابز را خودش با جادو خاص کند.
- رمز!
- آبنبات جنی!

بانو چاق کنار رفت و اما وارد تالار شد. او خیلی برای جادو کردن دفترچه مشنگی ذوق و شوق داشت. می دانست که اگر در این کار موفق شود، خاله کتی اش بسیار شادمان می گردد.
اما دفترچه ( کاملا معمولی) را برداشت و کنار شومینه نشست. حال باید فقط چند ورد معمولی خوانده و دفترچه را جادو می کرد.
- خیلی خب دفترچه، الان یه کاری می کنم که همه از دیدنت تعجب کنند. شروع می کنیم!

اما چوبدستی اش را بلند کرد و به سمت دفترچه نشانه رفت.


نیم ساعت بعد!


- پس... پس... پس مشکل از کجاست؟ این که مثل همون روز اوله.
- سلام اما! چی شده؟ چی کار می کنی؟

اما سرش را بلند کرد و آلکتو را دید که وارد تالار شده و با تعجب کارهای او را زیر نظر دارد.

- سلام آلکتو. کی اومدی داخل؟ ... ببخشید، متوجه حضورت نشدم.
- همین چند دقیقه پیش اومدم! با این دقتی که تو برای انجام کار داری، نبایدم متوجه می شدی. راستی گفتی داشتی چی کار می کردی؟

اما به دفترچه اش اشاره کرد و گفت:
- داشتم این دفترچه ی معمولی رو جادو می کردم. می خواستم اون رو تبدیل به یک هدیه ی خاص کنم.
- حالا موفق هم بودی؟
- نه!
- تا حالا چه طلسم هایی رو امتحان کردی؟
-من... خب... خب فقط افسون دلسردی رو روش امتحان کردم.
- شوخی می کنی!؟ یعنی نیم ساعت فقط داشتی این طلسم رو روش امتحان می کردی!؟
- نه... یعنی... آره! اصلا تو از کجا فهمیدی نیم ساعته؟
- حالا چه جوری فهمیدم مهم نیست! این طلسم به زور رو آدم تاثیر می ذاره، اون وقت تو انتظار داری راحت این دفترچه نامرئی بشه!؟
- راحت نه، ولی انتظار داشتم حداقل بعد از ده بیست بار امتحان نامرئی بشه.
- خب حالا فرض کنیم نامرئی شد، طرف چه طوری می خوادمرئیش کنه؟
- به نکته خوبی اشاره کردی! خانم دابز ماگله نمی تونه جادو رو خنثی کنه...
- پس چرا چیز دیگه ای انتخاب نکردی؟
- خب چیز دیگه ای به ذهنم نرسید، ولی تو اگه ایده ای داری بگو!

آلکتو دست راستش را زیر چانه اش گذاشت و شروع کرد به فکر کردن. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که فریاد زد:
- فهمیدم! فهمیدم! :vid:
- چی رو فهمیدی آلکتو جان؟

آلکتو لبخندی زد و چوبدستی را به سمت دفترچه نشانه رفت سپس وردی خواند.
- این طلسم دقیقا چی بود؟
-طلسم مقاومت!
- یعنی...
- آره! یعنی الان این دفترچه در برابر هر بلای آسمونی مقاومه!

اما دفترچه را از روی زمین برداشت و سر تا پایش را برانداز کرد.
- می گم آلکتو جان مطمئنی کاملا مقاومه؟
- بعله! تو شک داری اما؟

اما واقعا شک داشت. این موضوع را خیلی راحت می توانستی از چشمانش بخوانی.
-حالا که شک داری امتحانش می کنم تا شکت برطرف بشه.

آلکتو با یک دست دفترچه را از اما گرفت و نگه داشت سپس از ناکجا آباد یک چوب بیسبال آورد. همین که خواست ضربه ای به دفترچه بزند...
- چی کار می کنی؟ چرا نذاشتی ...
- می خوای خراب بشه آلکتو جان؟ من به این طلسم اطمینان ندارم!

اما که دفترچه را از دست آلکتو قاپیده بود، رفت گوشه ای نشست.

- پس چه جوری به تو ثابت کنم که طلسم کار می کنه؟
- نمی دونم! خب... می تونی اول رو یه چیز دیگه امتحان کنی! بعد می تونی بیای سراغ این.
- باشه! چرا اینقدر سخت می گیری؟ اصلا بذار روی این شیشه امتحان کنم ببینی که کار می کنه!
- ولی اون شیشه خون های...

حرف اما به اتمام نرسیده بود که آلکتو چوب بیسبالش را بالا برد و محکم ضربه ای به شیشه زد.
- ای وای! آلکتو ببین چی کار کردی! تمام تالار رو الان خون می بره. وای حالا به آستریکس چی بگیم!؟

اما سرش را به سمت آلکتو چرخاند به او خیره شد. آلکتو با تعجب داشت چوبدستی اش را معاینه می کرد.
- عجیبه! واقعا عجیبه! طلسم باید کار می کرد.
- شاید یه جایی رو اشتباه کردی ولی مهم نیست! بیا اینجا رو تمیز...
- آره شاید یه جایی اشتباه کردم. باید دوباره امتحان کنم.
- آخه آلکتو...
- به من اعتماد نداری اما؟ تو به هم گروهی خودت اعتماد نداری؟
- چرا، دارم ولی...
- ولی؟...
- ولی خب می ترسم مثل این شیشه بشه.
- نه نمی شه نگران نباش! اصلا از قدیم می گن که به شیشه نباید اعتماد کرد.
- حرفی ندارم بزنم!
- خیلی خب پس بیا امتحان کنیم. از چی شروع کنم حالا؟... آهان این خوبه! تازه ماگلی هم هست.

آلکتو چوبدستی اش را بالا برد و بعد از خواندن ورد، با چوب بیسبالش ضربه ای نچندان محکم به پریز زد.
- دیدی چیزیش نشد اما.
- به خاطر اینکه تو خیلی آروم ضربه زدی. اگه به شیشه هم مثل این ضربه می زدی قطعا سالم می موند!
- پس بازم راضی نشدی؟... الان یه ضربه محکم می زنم تا ببینی و باور کنی!

آلکتو به جان پریز برق های ماگلی آرتور افتاد. او پشت سر هم به پریز ها ضربه می زد.
- آهای!... شما... شما دارید چی کار می کنید؟ ... اونا!... اونا پریزهای من نیستند!؟

یک لحظه همه چیز متوقف شد و همه در جای خود ثابت ماندند. آلکتو در حالی که چوب بیسبال را ثابت نگه داشته بود( چوب فقط یک ذره با پریزهای خرد شده فاصله داشت) رو به آرتور (که به همراه آستریکس تازه وارد تالار شده بودند) کرد و گفت:
- سلام آرتور!... خوبی؟

آرتور با چشمانی که از تعجب گرد شده بودند به پریزهای نصف شده چشم دوخت.
- آلکتو... تو، دقیقا چی کار کردی؟
- من فقط... فقط می خواستم به اما نحوه ی طلسم کردن چیزهای ماگلی رو یاد بدم...
- اونم رو شیشه خون جادویی من!

نگاه ها همه به سمت آستریکس چرخید که به شدت عصبانی بود و خون جاری روی زمین را می نگریست.
- آلکتو، آستریکس و آرتور ببخشید همه چیز تقصیر من بود. کاش از آلکتو نخواسته بودم که این طلسم رو امتحان کنه!
- چیزی نیس اما. تو که نمی دونستی طلسم من جواب نمی ده. خوشحالم که دفترچه ت خراب نشد.
- آهای آلکتو! پریزهای عزیز من رو مثل اولشون کن!
- شیشه خون من رو هم پس بده!

آلکتو با اشاره به اما گفت که به خوابگاه برود ولی اما قبول نکرد.
- من باعث شدم تو دردسر بیفتی آلکتو جان. من...
- این جرو بحث مربوط به بزرگتر هاست، به سال اولی ها مربوط نمی شه!
- ولی تقصیر...
- گفتم برو خوابگاه تا من بیام.
- آخه...
- گفتم برو بالا وگرنه دیگه تو هیچ درسی کمکت نمی کنم!
- اهم اهم... ما هم اینجا منتظریم!
- الان خدمت می رسم دوستان!... إ تو که بازم اینجایی! برو زود داخل خوابگاه! زود باش!


آلکتو با خشم اما را نگریست و این باعث شد اما زود به سمت خوابگاه برود.

- خب کجا بودیم دوستان؟...
- می...
اما وارد خوابگاه دختران شد و دیگر صدایی نشنید. آرام گوشه تخت خود نشست و به دفترچه چشم دوخت. گرچه هم او و هم آلکتو در جادو کردن دفترچه نا موفق بودند ولی این دلیل بر این نبود که او نتواند دفترچه را جادو کند. اما اگر می خواست می توانست! آری او باید یکبار دیگر شانسش را امتحان می کرد ولی این بار کمی با تفاوت. او باید دقت به خرج می داد و یک طلسم مناسب پیدا می کرد، طلسمی که نه برای خودش دردسر ساز باشد نه برای دیگران.
- چنین طلسمی رو چه طوری پیدا کنم؟

اما شروع کرد به راه رفتن در طول خوابگاه. هیچ ایده خاصی نداشت و از طرفی نگران این بود که اگر ایده اش را نیز بیابد نتواند طلسم را دقیق و درست انجام دهد.
- بذار این رو امتحان کنیم! باید پرواز کنه.

ولی دفترچه ثابت ثابت بود.
- الان یه کاری می کنم تغییر رنگ بده... اه بازم که نشد... خب شاید بتونم کاری کنم حرف بزنه!... یعنی امکان داره خاطرات رو تا ابد داخل خودش ذخیره کنه؟... مثل اینکه نمی شه... شاید بتونم...

اما دابز انواع اقسام طلسم ها را امتحان کرد تا به هدف اصلی خود برسد ولی گویی طلسم ها سر سخت تر از آن بودند که بتوانند روی دفترچه اثر گذاشته و آن را جادویی کنند.

یک ساعت بعد!


- وای عجب کیفی کردیم.
- امروز خیلی خوب بود...

بچه ها کم کم وارد خوابگاه شدند و به سمت تخت خواب هایشان رفتند.
- اما چی کار می کنی؟
- دارم تلاش می کنم این دفترچه رو جادو کنم ولی انگار نمی شه جینی!
- خب شاید... شاید طلسم رو از ته قلبت نمی گی!
- منظورت چیه جینی؟
- یعنی مثلا... مثلا تو الان چند تا طلسم انتخاب کردی که بودن یا نبودنشون فرقی نمی کنه! چون ویژگی خاصی نداره ولی مثلا می تونی چیزی انتخاب کنی که انسان رو به یاد یه خاطره خوب می اندازه. تو باید خاطرات خوب رو ببینی و نقطه مشترکشون رو پیدا کنی.
- یعنی خود این چیز خوب چی می تونه باشه!؟

اما کنار شیشه نشست و به فکر فرو رفت. در آن سوی شیشه قطرات باران آرام آرام می باریدند و روی شیروانی هاگوارتز سرسره بازی می کردند.
- خاطرات... خاطرات خاله کتی شامل خیلی چیزهاست... از یک روز سرد بارونی که زنی دختری به نام اما رو بهش می سپاره شروع میشه و تا وقتی که اما بزرگ میشه و به هاگوارتز میاد ادامه داره. نقطه مشترکی بینشون نمی بینم.

اما پنجره را باز کرد و سرش را بیرون برد.
- پاییز هم تموم شد و وارد زمستون شدیم.

او سرش را داخل آورد و به دلیل باد سوزناکی که می آمد پنجره را بست.
- فکر کنم... فهمیدم چی کار کنم.

اما چوبدستی اش را بالا گرفت، ولی نه با استرس بلکه با آرامش، دست خودش نبود ولی به درست از آب در آمدن این طلسم باور قلبی داشت. ورود را خواند و عقب رفت.
- یعنی درست شده؟... دفترچه این بار جادو شده؟

تنها یک راه برای فهمیدنش وجود داشت. امتحان! هیچکس هواسش به اما نبود که با شوق به دفترچه خیره شده و داشت با قلم پر درون آن چیزی می نوشت.
-... این هدیه تقدیم به خاله کتی عزیزم. از طرف اما.

وقتی اما نوشتن را تمام کرد صفحه اول دفترچه حالت عادی خود را از دست داد و تبدیل به یک صفحه بارانی شد. به طوری که قطرات باران دست انسان را خیس می کرد ولی نوشته ها را نه.

- خیلی خوب شد... آخه تنها چیزی که بین خاطره ها اهمیت داره زمان و فصل هاست... این دفترچه کمک می کنه که بفهمیم و به خاطر بیاریم هر اتفاقی در چه فصلی برامون اتفاق افتاده و هوا اون لحظه چه طور بوده.

بله اما موفق شده بود. او از ته قلب یک چیز را خواسته و به آن رسیده بود. او...
- خب دخترا زودتر بخوابید که فردا خیلی کار داریم!

اما لبخند زد و دفترچه را داخل کیفش گذاشت، هدیه اش برای چند روز دیگر کاملا آماده بود. او حال به خود افتخار می کرد و دوست داشت هدیه را زود تر به خانم دابز بدهد. با این فکر سرش را روی بالش گذاشت و به خواب رفت.

۳.


یک روز دلپذیر و زیبای دیگرشروع شده بود. همه مردم مشغول انجام دادن کارهای خود بودند و از اینکه در شهری پیشرفته زندگی می کنند بسیار خرسند و راضی به نظر می رسیدند.
- سلام شهروندان گرامی! ما امروز اینجا جمع شدیم تا تلکابین پرنده را افتتاح کنیم.

همه مردم شروع کردند به دست زدن.
- از آنجایی که حمل و نقل و رفت و آمد برای خیلی از جادوگران ساکن در لندن سخت بود، وزارت سحر و تکنولوژی تصمیم به ساخت این پروژه را گرفت. ما پروژه را با اینکه خیلی زمان بر بود به مرحله آخر خود رساندیم و حالا می خواهیم آن را در اختیار شما جادوگران و ساحران شهر لندن قرار دهیم...ولی حالا قبل از هر چیز دیگری دعوت می کنم از جناب الیور ویزلی و همکار گرامی شان خانم نانسی استو! لطفا این دو مخترع بزرگ رو تشویق کنید تا روی صحنه حاضر بشن! تشویق کنید!

دوباره مردم با شادی شروع کردن به کف زدن. در این هنگام بود که گوشی رز فریاد زنان گفت: تد! تد! تد!
مردم با تعجب رز را نگریستند و رز سریع از جمعیت حاضر در جلسه عذرخواهی کرد و رفت تا جواب تلفنش را بدهد.
- سلام تد!
- سلام مامان. خوبی؟ کجایی؟
- تد مگه من نگفتم که وقتی میام سر کار دیگه بهم زنگ نزن. تو وزارت سحر و تکنولوژی ام.
- ببخشید مامان. از این به بعد ساعت اداری زنگ نمی زنم.

لحن حرف زدن رز نرم تر شد.
- خواهش می کنم عزیزم. باشه، لطفا دیگه تکرار نشه.
- چشم مامان قول می دم تکرار نمی شه! قول می دم.
- خب حالا ول کن. خودت خوبی؟ باز که دسته گل به آب ندادی؟
- نه! چه دسته گلی!؟
- پس واسه چی زنگ زده بودی؟
- آهان! واسه دادن یک خبر خوب.
- حالا چه خبری تد؟
- حدس بزن!
- ببین پسرم اگه من واقعا وقت حدس زدن داشتم این کار رو می کردم ولی متاسفانه این زمان رو ندارم. پس خودت بگو.
- باشه مامان... من... من... من نامه هاگوارتز رو دریافت کردم! نمی دونی چقدر خوشحالم.
- تبریک می گم عزیزم. منم خیلی خوشحال شدم که این رو شنیدم.
- می تونم وسایلم رو از دیاگون بخرم؟
- باشه بخر ولی بدون حواسم بهت هست! جاهای خطرناک نرو!
- ممنون مامان. فقط میرم دیاگون، بعد شاید یه سری هم به بابابزرگ زدم.
- رز! آهای رز... زودباش بیا!

- خیلی خب پسرم مراقب خودت باش. من باید برم. کاری نداری؟
- نه مامان. دوستت دارم خداحافظ.
- منم خیلی دوستت دارم. تولدتم مبارک. خداحافظ.

رز با عجله گوشی را قطع کرد و رفت تا در جلسه حضور یابد.

کمی قبل: خانه رز


- تد!... بیدارشو... بیدارشو... صبح شده.
- ال سی و دو ولم کن می خوام بخوابم.
- تد... بیدارشو ... بیدارشو... دیر وقته!

تد به زور چشمانش را باز کرد. ربات هوشمندش، ال سی و دو آماده خدمت به تد بود.
- صبح بخیر تد!...این صبح بخیر از طرف من... صبح بخیر تد... این از طرف مادر... صبح بخیر تد!... این از طرف پدر... صب...
- وای ال تمومش کن! لازم نیست صبح بخیر رو ده بیست بار تکرار کنی.
- باشه... باشه... دیگه تکرار نمی کنم.

تد در تخت خواب نشست و با بی حوصلگی فریاد زد: شونه! در این موقع در اتاق باز شد و یک شانه پروازکنان به سمت تد آمد و شروع کرد به شانه زدن موهای تد.
- خب ال امروز چه اطلاعاتی داری که بخوای در اختیارم بذاری؟
- اطلاعات... الان... میاد.

با گفتن این حرف، ال چوبدستی هوشمندش را بالا برد و به طرف در نشانه رفت.
- من... فرکانس های روزنامه رو دریافت می کنم... روزنامه اومده!... می رم بیارم.
- باشه ال سی دو برو بیارش.

تد این را گفت و دوباره روی تختش ولو شد.
- بذار تا ال روزنامه رو بیاره خودم از اخبار جهان جادوگری آگاه بشم.

تد دستش را در جیب شلوارش فرو برد و یک موبایل بیرون آورد.
- لطفا رمز را بگویید!
- چه عالی!
- رمز مورد تایید قرار گرفت. صدای شما در وزارت سحر و صدا شناسایی شد! روز خوبی داشته باشید.
- تو هم روز خوبی داشته باشی!... امان از این وزارت سحر و صدا. نمی دونم چرا اینقدر روی این اطلاعات حساسه... خب حالا بریم سر وقت... این دیگه چیه!؟

تد به صفحه ی موبایل جادویی اش خیره شد و چشمانش از شادی برق زد!
- این... این... این واقعا! این واقعا عالیه!
- من... برگشتم!... من... روزنامه رو...آوردم!.... تد تو .... چرا اینطوری... نگاه... می کنی؟
- ال! ال! من... من... من نامه هاگوارتز رو گرفتم! من قراره برم هاگوارتز!
- اوه... چه خوب تد!... تبریک می گم!... هم تولدت رو... هم هاگوارتز... رفتنت رو!
- ممنون! باید به مامانم خبر بدم.

تد صفحه ایمیل هایش را ( که تصویر نامه ی هاگوارتز در آن وجود داشت) بست و لبخندی زد. تصویر مادرش را فشار داد و شماره مادرش را گرفت...

کمی بعد: آشپزخانه.

- این شگفت انگیزه!... من می تونم خودم برم دیاگون! حالا رمز رو دارم...
- تد... باید...اول صبحونه تو... بخوری!
- باشه ال سی! باشه!
- من ال سی ... نیستم! من... ال سی و دو... هستم!... آخرین مدل از... ربات ها... شما می تونید من... رو ال... صدا کنید... ولی ال سی نه... چون... سی... دو تا... قدیمی تر از منه!... من ال س...
- دید ارباب؟ دید که ربات مشکل داشت! دید که خراب بود...
- تو از... کجا... اومدی!؟ مگه... قول ندادی... دیگه نیای!؟
- ربات ساکت شو! از ارباب من دور شو. از اینجا برو.
- من... مراقب... دوستم... هستم.
- ایشون دوست تو نبود! ایشون ارباب بود!
- میشه بس کنید؟ خسته شدم از بس هر روز دعواهای شما رو شنیدم. شما تا کی می خواید دعوا کنید؟
- ارباب، هوتی معذرت خواست! هوتی قدر اربابی چون شما را دونست.
- تد... من هم... معذرت می خوام... ال سی و دو... معذرت می خواد... ولی قبلش باید... این... جن خونگی رو... ادب کنه!

ال سی و دو با نفرت تمام به جن خانگی که هوتی نام داشت خیره شد و او هم همینطور ال را نگریست.
- الان مشکل کجاست؟
- من میگم ارباب. من دونست که کار ها همه تقصیر ال بود.
- نخیر!...تقصیر....توی دور مونده از تکنولوژیه!
- ساکت دیگه.
- تقصیر تو بود!
- نخیر تقصیر هوتی بود!
- ال سی!
- من... ال سی و دو هستم... تقصیر تو بود.
- باشه کافیه!
- من نبود ارباب، ال بود!
- هوتی!
- ال!
- ساکت.
- هوتی زشت!
- ال دکمه ای!
- هوتی چروک.
- ال خش دار.
- بی خیال! بچه ها.
- جن خونگی پیر!
- ربات شارژی!
- من... شارژی نیستم!
- من پیر نیستم!
- بسه دیگه.
- تو پیر و زشت هستی!
- تو هم بی مصرف و به درد نخور بود!
- کافی...
- من... بیشتر... مراقبشم!
- نخیر مراقب ارباب بود! حتی بیشتر از تو.
- من... خیلی... بیشتر!
- نخیر علاقه من بیشتر از علاقه تو بود.
- بب...
- ما... دوست... هم هستیم!
-ما...
- گفتم ساکت بشید!

تد با عصبانیت به جن و ربات چشم دوخت.
- تد... ال معذرت...می خواد!
- هوتی هم بسیار شرمنده بود! هوتی معذرت خواست.
- مگه نگفته بودم که دعوا ممنوعه!؟
- تد... تقصیر...هوتی...بود.
- نخیر من به حرف ارباب گوش کرد! این ال سی و دو بود که شروع کرد. اون بی ادبی کرد.
- تو الان... چی گفتی؟
- گفتم ال بی ادب بود!

ال و هوتی دوباره به جان یکدیگر افتادند و تد نتوانست کاری کند. بنابر این بدون زدن حرفی رفت و گوشه ای نشست. گوشی اش را برداشت و رمز ورود به دیاگون را داخل لیست خریدش پیدا کرد.
- خیلی خب! اینم از رمز. حالا فقط باید شبکه پرواز گوگل رو فشار بدم تا به دیاگون برسم.

همین که تد صفحه را لمس کرد وارد دنیایی مجازی وشبیه سازی شده، شد.

- اینجا چه باحاله پسر! کاش زودتر یازده ساله می شدم. این دیگه چیه؟

تد به صفحه بزرگی که جلویش ظاهر شده بود خیره نگریست.
- سلام سال اولی! خوش اومدی به شبیه ساز جادویی دیاگون. اینجا می تونی هر چیزی که دلت خواست برای رفتن به هاگوارتز خریداری کنی. اسمت چیه؟
- سلام. من تد هستم. اولین باره که میام دیاگون. اینجا دقیقا چه جور جاییه؟
- تد اینجا می تونی به مغازه هایی که دوست داری سر بزنی و کتاب و چوبدستی بخری، می تونی هم لیست خرید هات رو اینجا بنویسی تا من تو رو به مغازه مورد نظرت ببرم.
- باشه! ممنون.

تد به صفحه ی سفید رنگی نزدیک شد و شروع کرد به خواندن:
کاربران آنلاین در شبیه ساز دیاگون، جمعیت حاضر در دیاگون:۹۵۸۴۳۷۸ نفر. ۳۷۸ تا سال اولی، ۱۶۸تا سال دومی و...
- بی خیال این اطلاعات! بذار لیست خریدم رو بدم و سریع خرید کنم.
- تد شما باید اطلاعات زیر را پر کنید.

تد اطلاعات خود را وارد کرد و دکمه برو را فشار داد.
- کاربر گرامی اطلاعات شما به درستی وارد وزارت جادو و اطلاعات شد. باری دیگر ورود شما را خوش آمد می گویم. اگر می خواهید می توانید به سایت بانک، جادو، تکنولوژی یا همان گرینگوتز سابق بروید و حساب خود را چک کنید. ما نیز pdf کتاب های مورد نظر شما را جستجو کرده و وارد صفحه شخصی خودتان می کنیم. شما با وارد کردن این کد می توانید به هرجایی که دلتان می خواهد بروید. پس معطلتان نمی کنیم! با آرزوی روزی خوب برای شما خداحافظ.

تد لبخندی سرشار از شیطنت زد. چقدر خوشحال بود که توانسته وارد دیاگون شود.
- خیلی خب اول بریم ردا فروشی.
- اطلاعات خود را وارد کرده و ردا را سفارش دهید.
- خب ببینم چی گفته. قد، وزن، جنس، رنگ و...

تد آدرس را وارد کرد و منتظر ماند. ناگهان دید که ردا پوشیده و خیلی شیک ایستاده.
- خواهش می کنم مدل مورد نظرتان را انتخاب کنید. برای تعویض ردا دکمه بعدی را فشار دهید.

تد آنقدر با شوق دکمه بعدی را فشار داد که ردا ها به اتمام رسید و او مجبور شد که بالاخره یکی را انتخاب کند.
- ردای انتخاب شده شما به زودی به دستتان می رسد. حالا به کارخانه چوبدستی سازی بروید و چوبدستی خود را انتخاب کنید.
- چه عالی! بزرگ شدن چقدر خوبه! مخصوصا تو عصر جادو تکنولوژی.
تد به فکر فرو رفت. او می خواست به هاگوارتز برود و گروهبندی شود( آن هم با جدیدترین مدل گروهبندی، یعنی تنها با یکبار برخورد انگشتش با صفحه حسگر، او می توانست گروهبندی شود.) برایش مهم نبود داخل چه گروهی می افتد. فقط دوست داشت که برای بالا بردن آن گروه تمام تلاشش را بکند. دوست داشت به ساعت شنی دیجیتالی زل بزند و امتیاز گروهش را بالا تر از همه بببیند.
- چوبدستی شما از چوب درخت کاج درست شده و حافظه ی زیادی دارد...
- کوچه ناکرتن! یکجا برای جادو آموزانی که علاقه به جادوی سیاه دارند و می خواهند تکنولوژی سیاه را نیز ببینند.
- یعنی من... من می تونم برم؟...مامان بفهمه من رو زنده نمی ذاره. ولش کن.
- آیا شما از ورود می ترسید؟ می خواهید راهکاری پیشنهاد کنیم!؟
- اممم... خب...
- تد! تد!

با این صدا تد از جا پرید و از سایت دیاگون بیرون آمد.
- تد! سلام. تولدت مبارک نوه گلم.
- سلام بابا بزرگ خوش اومدی.
- چه طوری پسر؟ می بینم که با تکنولوژی خوب رفیق شدی.
- خوبم ممنون بله بابابزرگ. دیگه الان عصر،عصر تکنولوژیه! زندگی بدون جادو و تکنولوژی جریان نداره.
- داره پسر داره.
- ببین بابابزرگ خودتم داری از تکنولوژی استفاده می کنی.
- اگه می تونی نام ببر من از چه تکنولوژی استفاده می کنم.
- خب صبح ها روزنامه هوشمند می خونید، به جای جن های خونگی، ربات ها واسه شما کار می کنند، لیوان هوشمندتون موقع نوشیدن چای برای شما موسیقی پخش می کنه، وقتی میرید بیرون، سوار ماشین های جادویی می شید، اگه گم شدید جی پی اس جادویی شما رو به مکان مورد نظر می بره. دوست داشته باشید دستگاه...
- بس کن تد، قانع شدم عزیزم. حق با تو بود، زندگی بی تکنولوژی جریان نداره.
- بله.
- راستی تد به من سر نمی زنی؟
- چرا، سر می زنم اتفاقا می خواستم بیام.
- پس منتظرتم پسر.
- باشه بابا بزرگ. فعلا خداحافظ.
- خداحافظ تد.

تصویر پدر بزرگ از جلوی چشمان تد محو گشت. او دوباره به ناکرتن بازگشته بود.
- آیا مایلید وارد شوید؟
- نه من مایل نیستم. من به جای اینجا می خوام برم خونه بابابزرگم.
- خرید شما کامل شد، آیا مایل به بازگشتید؟
- بله.

تد این را گفت و اینترنت جادویی را بست سپس با عجله به سمت پله برقی خانه راه افتاد. تد بسیار از اینکه در چنین دوره ای زندگی می کند خوشحال بود، زیرا در این دوره تکنولوژی آغشته به جادو اجازه خسته شدن به هیچ جادوگری را نمی داد.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹:۴۵ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
#10
سلام پرفسور خالی. من تکلیف آوردم. دفعه پیش هم آبله هیپوگیریفی اجازه نداد بنویسم. ببخشید.



۲-

هوا گرم و طاقت فرسا بود و خورشید نورش را به دنیا می پاشید. بین با عصبانیت در جنگل ممنوع قدم می زدو به فردی ناسزا می گفت.
- متقلب! خیانتکار! دروغگو! بزدل! ترسو...

بین با حرص جلوتر می رفت و تمام چیزهایی که جلو پایش بودند، به اطراف پرت می کرد.
- من رو می فرسته تو جنگل ممنوع؟می دونم باهاش چی کار کنم!... حسابش رو می رسم! ولی قبلش باید کمی استراحت کنم.

بین این را گفت و به درختی تکیه کرد. می دانست که راه زیادی در پیش دارد. بنابراین خیلی به استراحت احتیاج داشت.

فلش بک
چند روز پیش!


- جک خوب حسابش رو رسیدی، آفرین به تو!
- ما اینیم دیگه.
- خیلی خوبه که خودت می دونی یه انسان بدجنس زورگویی!
- به به! ببین کی اینجاست. چه طوری بین؟
- خوب بودن یا نبودنم واسه تو مهمه؟
- نه، اصلا مهم نیست. وقتی خود تو مهم نیستی چرا خوب بودنت باید مهم باشه؟

جمعیت حاضر شروع کردن به خندیدن!
- می بینم که بازم زورگیری کردی! چه طور می تونی از سال اولی ها وسایل بدزدی؟
- من دزد نیستم!... من فقط از بچه ها عوارض می گیرم. همین!
- ای جک دروغگو! از سال اولی های بیچاره واسه چی عوارض می گیری؟
- زندگی خرج داره بین کوچولو!
- من کوچولو نیستم جک!
-چرا، هستی!
- نیستم!
- هستی! خوبم هستی!
- فکر می کنی خودت خیلی بزرگی؟
- دقیقا همین فکر رو می کنم.
- پس بیا دوئل کنیم جک گنده!

فردی از متیع های جک فریاد زد: اگه یکبار دیگه از این بی ادبی ها بکنی، من می دونم با تو!
- ولی به نظرم حرف خوبی زد. من با بین دوئل می کنم ولی شرط داره!
- چه شرطی داره؟
- شرط اینکه هر کسی که باخت بدون چوبدستی بره وسط جنگل ممنوع و گوی آبی رنگی رو بیاره و اگه قبل از طلوع آفتاب برنگرده، باید به خدمت فرد دیگه ای در بیاد.
- قبوله! من قبول می کنم!
- خوبه! ولی حواست باشه که یه وقت تو جنگل گم نشی.
- یکی باید به خودت هشدار بده.
- فردا همین ساعت داخل محوطه منتظرتم!
- منم همینطور.

دو پسر لبخندی سرشار از نفرت به یکدیگر زدند و از هم دور شدند.

فلش بک
حال


بین از جایش برخاست، نشستن هیچ کمکی به او (برای یافتن گوی) نمی کرد. به هر حال او بنابر تقلبی صورت گرفته در مسابقه باخته بود.
- همه دیدن که تقلب کرد ولی چون ازش می ترسیدن صداشون در نیومد. اون تقلب کرد تا من رو به این جنگل ممنوع بیاره. پس باید سعی کنم که نذارم برنده بشه.

بین به قطب نما خیره شد و آرام گفت: اون چیز تو شماله پس باید مستقیم برم. بعد با عجله دوید تا زود تر به هدفش برسد.
- پیداش می کنم! من می تونم پیداش کنم!

بین دسته ای از گیاهان را کنار زد و از لابه لای شاخ و برگ درختان گذشت.
- قبل از غروب پیداش می کنم و به جک ثابت می کنم از اون بهترم... اون چیه دیگه؟
بین به گوی آبی رنگی که برق می زد خیره شد. باورش نمی شد که پیدایش کرده.
- آره پیداش کردم! پیداش کردم!

او با شادی فریاد زد و به سمت گوی دوید. که به طور ناگهانی پایش به چیزی گیر کرد و با سر روی زمین فرود آمد. چراغ قوه و قطب نمایش هم کمی آن طرف تر روی زمین افتادند.
- آخ... پام چقدر درد گرفت... اما مهم نیست! باورم نمی شه که پیداش کردم. اونم به این زودی!

بین از جا بلند شد و لباسش را تکاند بعد به سمت گوی رفت و آن را از روی کنده درخت برداشت.
- به دستت آوردم گوی! حالا می تونم برگردم.

بین چراغ قوه و قطب نما را داخل کیفش گذاشت. سپس به راه افتاد.

چندین ساعت بعد


خورشید کم کمک داشت غروب می کرد.تماشای این غروب زیبا برای همه لذت بخش بود غیر از بین. بین سرگردان داخل جنگل می گشت تا راه بازگشت را پیدا کند ولی گویی بخت با او یار نبود.
- الان ساعت هاست که تو جنگل ممنوع دارم می گردم. پس راه بازگشت به قلعه کجاست؟... اوه داره شب میشه باید چراغ قوه ام رو هم در بیارم.

بین نگاهی به کیف سیاه رنگش انداخت و دستش را داخل آن فرو کرد، داخل کیف جز یک چراغ قوه دو قطعه سنگ (که لای دستمالی سفید پیچیده شده بودند)، یک قطب نما و یک گوی آبی رنگ چیز دیگری وجود نداشت. بین از بین همه این ها چراغ قوه و قطب نما را در آورد.
آسمان تاریک شد و خورشید کاملا غروب کرد.
- فکر کنم وقتشه چراغ قوه رو روشن کنم... چرا کار نمی کنه؟.... این چرا قاطی کرده؟... حتی... حتی قطب نما هم کار نمی کنه!

بین با ناراحتی پشت چراغ قوه را باز کرد.
- این غیر ممکنه! من یادم میاد که داخل چراغ قوه باطری انداختم!... نکنه... نکنه... جک! اگه دستم به تو برسه.

بین به یاد صبح افتاد، جک به بهانه ی گشتن به دنبال چوبدستی کیف بین را زیر و رو کرده بود.
- ای خائن! بازم تقلب کردی!... حالا چه طور باید برگردم قلعه؟

آرام قطب نمایش را که شکسته بود بالا برد. اما اتفاق خاصی برای قطب نما نیفتاد! بین با خشم محتویات کیفش را روی زمین خالی کرد! با این کار یک شهاب سنگ از دستمال بیرون آمد.
- چرا... چرا!... چرا باتری اضافه همراه خودم نیاوردم. ببین این تکه شهاب سنگ ها رو آوردم ولی باطری نیاوردم. وای بر من.

بین گوشه ای نشست. هوا تاریک بود و جایی را نمی دید و خود نیز نمی دانست چه خطراتی در کمینش هستند ولی در کمال تعجب دید که یکی از شهاب سنگ ها دارد روی زمین حرکت می کند.
- یا مرلین! این... این چرا این شکلی شده!؟

فلش بک.
پنج روز پیش کتابخانه


- سلام چارلی! چی کار می کنی؟
- لطفا ساکت باش بین، دارم کتاب می خونم.
- چه کتابی می خونی؟
- راجع فضا و شهاب سنگ ها می خونم. این کتاب مطالب خوب و مفیدی داره.
- پس حتما خیلی جالبه، نه؟
- بله همینطوره! مثلا تا حالا من چند تا کاربرد از یک شهاب سنگ خوندم که خیلی به درد بخوره.
- مثل چی؟
- مثلا کا می تونیم از شهاب سنگ ها برای روشن کردن لامپ استفاده کنیم.
- تا وقتی لوموس هست چه نیازی به این داریم!؟
- خب شاید یه جا لازم بشه دیگه. تازه شهاب سنگ جادویی رو اگه یک جای صاف قرار بدی مثل براده آهن به سمت بزرگترین تکه می ره. تازه شهاب سنگ جادوی . اگه با یک شهاب سنگ دیگه برخورد کنه، می تونه جرقه تولید کنه! شهاب سنگ می تونه آب رو در خودش ذخیره کنه و تو می تونی مواقعی که به آب نیاز داشتی اون رو بشکنی و آب داخلش رو بنوشی! این نوع شها...
- میشه دیگه توضیح ندی!؟
- البته! ولی فکر می کردم مشتاق یادگیری باشی.
- هستم ولی نه در مورد شهاب سنگ ها. آخه تا وقتی ما چوبدستی داریم دیگه کی نیازی به شهاب سنگ داره.
- می دونم که این کتاب رو دوست نداری ولی می خوام به تو چیزی بدم که شاید جز خودم و خودت نداشته باشیم!
- چی می خوای بدی؟
- شهاب سنگ! بین من خودم از این شهاب سنگ دارم و دوست دارم این دو تا رو هم به تو میدم. من شهاب ها رو لای دستمال گذاشتم تا جذب نشن ولی اگه تو خواستی می تونی از دستمال در بیاری.
- ممنون چارلی.
- امیدوارم بتونی خوب ازش استفاده کنی.

بین شهاب سنگ ها را داخل کیفش گذاشت و از کتابخانه خارج شد.

فلش بک. حال: جنگل ممنوع

- چارلی عزیزم! امیدوارم خیر ببینی، تو نجاتم دادی!

بین با یک دست یکی از شهاب سنگ را به چراغ قوه چسبانده بود و با دست دیگر شهاب سنگ برزگتر را نگه داشته بود تا جذب شهاب سنگ چارلی که در داخل قلعه بود شود.
- من می رم قلعه اونم قبل از طلوع خورشید. مرلین شکرت!

بین جنگل را یک نفس دوید تا به بیرون آن رسید. او واقعا از اینکه راجع شهاب سنگ بد گفته ناراحت بود ولی حالا دیگر می دانست که شهاب ها چه کاربردهای خوبی دارند. بین لبخندزنان وارد قلعه شد و به سمت خوابگاه جک رفت تا به او ثابت کند که زودتر بازگشته.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.