هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۰:۲۸:۵۳ پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۹
#1
- آخ جون ثبت نام کردیم.
- نمی خوام جلوی شادیت رو بگیرم هکتور ولی... ما دقیقا تو چی ثبت نام کردیم؟

ویبره هکتور به یکبار قطع شد. حق با کراب بود آنها واقعا داخل چه چیزی ثبت نام کرده بودند؟

- چه سوال هوشمندانه ای پرسیدی کراب! بریم جواب سوال رو از مسئول ثبت نام بپرسیم.

کمی آن طرف تر- نزدیک مسئول ثبت نام


مسئول ثبت نام که داشت ورق های روی میزش را مرتب می کرد نگاهی به هکتور و کراب انداخت.
- باز شمایین که! من بهتون گفتم ثبت نام شدین پس چرا دوباره برگشتین؟!
- من می خواستم بپرسم که دقیقا تو چی ثبت نام کردم.

مرد بی آنکه سرش را بالا بیاورده و به هکتور نگاه کند پاسخ داد:
- شما تو ایران خودرو ثبت نام کردین. این موضوع کجاش ناواضحه؟

هکتور کمی فکر کرد تا ببیند کجای این موضوع نا واضح است.
- اگه بگم همه جاش ناراحت می شی؟ خب... اول از همه اون ایرانش، آخه ما اهل لندنیم و به ایرانیا کار نداریم. بعد اون خودروش که خب اصولا ما جارو سواری می کنیم و...

قبل از اینکه هکتور حرفش را به اتمام برساند مرد گوش او را به سمت خودش کشید و در گوشش زمزمه کرد:
- از قدیم می گن سنگ مفت گنجشک مفت. تو هم ثبت نام کن، سنت که از 18 بیشتره، گواهینامه هم که به نظر میاد داری همه چیز حله؛ مرلین رو چه دیدی شاید اسمت در اومد و تونستی یه ماشین بگیری.
- ولی ماشین به چه درد یه معجون ساز می خوره؟
- نمی دونی واقعا؟ تو می تونی خودرو بگیری و نگه داریش تو پارکینگ خونتون بعد که قیمت خودرو زیاد شد ببری بفروشیش و کلی سود کنی. فهمیدی؟

هکتور فهمیده و حالا خیلی خوشحال بود.

- پس حالا که فهمیدی برو خونه ما بهت خبر می دیم.


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰:۱۰ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹
#2
[b]خلاصه:
توی شب هالوین یک موجود یا موجوداتی با هویت ناشناخته وارد هاگوارتز میشن و الا ویلکینس(اسلیترین)، وین هاپکینز(هافلپاف)، آرتور ویزلی، سرکادوگان ( گریفیندور)، ریموند ( ریونکلاو) و دامبلدور رو با خودشون به یه جای ناشناخته می برن. دامبلدور بعد از دیدن کلمه ASYLUM( که با خون رو دیوار نوشته شده بود) داخل یه حفره می افته که بهش جهنم دره می گفتن و با وین و آبرفروث همراه میشه. ریموند هم که معلوم نیست کی شاخ هاش رو بریده با الا، کادوگان، آرتور و پیتر از یک دریچه وارد جهنم دره میشن و به بقیه می پیوندند.
همه با هم به دنبال راه خروج می گردن که ناگهان دامبلدور و وین به دیو تبدیل می شن.
-----------[/b]

- فرار کنید!

با خارج شدن این جمله از دهان سرکادوگان، همه با سرعت (در جهت مخالف وین و دامبلدور) فرار کردند.

-عجله کنید الان که بهمون برسند!

صدای غیر عادی داد و فریاد کل جهنم دره را پر کرده بود. سرکادوگان که شوالیه ای دلیر بود جلوتر از همه می دوید و از دست دیو ها فرار می کرد. پشت سر او هم آرتور، آبرفروث، الا و پیتر با عجله در حال حرکت بودند. ریموند هم نفس نفس زنان دنبال آنها می دوید.
- هی بچه ها می شه یکم آروم تر حرکت کنین؟... آهای با شما هستم!

هیچکس به حرف هایش توجه نکرد. تمام آنها بی وقفه می دویدند.
گویا یک جای کار ایراد داشت.

- وایستین!... لطفاً بایستین!... شما ها چرا اینجوری می کنید؟!

هر چقدر سرعتش را بیشتر می کرد فایده ای نداشت آنها هم که به فریاد هایش پاسخ نمی دادند. به پشت سرش خیره شد تا حداقل بببیند با دیو ها چقدر فاصله دارد که...
-آخ!
***
- ریموند خوبی؟!

نامش را صدا می زدند. سعی کرد آرام چشم هایش را باز کند ولی درد این اجازه را به او نمی داد. آرام زمزمه کرد:
-چه اتفاقی افتاده... من... من کجام؟
- چیزی نیست ری، آروم باش.

صدای دلنواز پرفسور دامبلدور توجه ری را به خودش جلب کرد. چرا انقدر در صدایش آرامش موج می زد؟

- شما مگه تبدیل به دیو نشده بودین؟ من... من... من با چشم های خودم دیدم!
- ری خواهش میکنم شلوغش نکن. به خاطر خون زیادی که ازت رفته بود یهو از حال رفتی.
- خون؟... آهان یادم اومدم... شاخ هام! فکر کردم هنوز دارم شون.

ریموند نشست و با تاسف دستی به سر خود کشید. قطرات خون آرام آرام از سر و صورتش پایین می رفتند.
ولی از بابت اینکه آن رویای مسخره حقیقت نداشت خوشحال بود.

- الان بهتری؟ می تونی بلند شی ری؟


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳:۵۵ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹
#3
- فرار کنید!

با خارج شدن این جمله از دهان سرکادوگان، همه با سرعت (در جهت مخالف وین و دامبلدور) فرار کردند.

-عجله کنید الان که بهمون برسند!

صدای غیر عادی داد و فریاد کل جهنم دره را پر کرده بود. سرکادوگان که شوالیه ای دلیر بود جلوتر از همه می دوید و از دست دیو ها فرار می کرد. پشت سر او هم آرتور، آبرفروث، الا و پیتر با عجله در حال حرکت بودند. ریموند هم نفس نفس زنان دنبال آنها می دوید.
- هی بچه ها می شه یکم آروم تر حرکت کنین؟... آهای با شما هستم!

هیچکس به حرف هایش توجه نکرد. تمام آنها بی وقفه می دویدند.
گویا یک جای کار ایراد داشت.

- وایستین!... لطفاً بایستین!... شما ها چرا اینجوری می کنید؟!

هر چقدر سرعتش را بیشتر می کرد فایده ای نداشت آنها هم که به فریاد هایش پاسخ نمی دادند. به پشت سرش خیره شد تا حداقل بببیند با دیو ها چقدر فاصله دارد که...
-آخ!
***
- ریموند خوبی؟!

نامش را صدا می زدند. سعی کرد آرام چشم هایش را باز کند ولی درد این اجازه را به او نمی داد. آرام زمزمه کرد:
-چه اتفاقی افتاده... من... من کجام؟
- چیزی نیست ری، آروم باش.

صدای دلنواز پرفسور دامبلدور توجه ری را به خودش جلب کرد. چرا انقدر در صدایش آرامش موج می زد؟

- شما مگه تبدیل به دیو نشده بودین؟ من... من... من با چشم های خودم دیدم!
- ری خواهش میکنم شلوغش نکن. به خاطر خون زیادی که ازت رفته بود یهو از حال رفتی.
- خون؟... آهان یادم اومدم... شاخ هام! فکر کردم هنوز دارم شون.

ریموند نشست و با تاسف دستی به سر خود کشید. قطرات خون آرام آرام از سر و صورتش پایین می رفتند.
ولی از بابت اینکه آن رویای مسخره حقیقت نداشت خوشحال بود.

- الان بهتری؟ می تونی بلند شی ری؟


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳:۰۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#4
یک ساعت بعد

لرد روی نیمکت پارک نشسته بود و غصه می خورد.

- ما غصه می خوردیم؟!

لرد روی نیمکت پارک نشسته بود و پسته می خورد.
- پسته می خوردیم؟ حواست هست که ما چه کسی هستیم؟

لرد روی صندلی پارک نشسته بود و بستنی می خورد؟
- بستنی؟ ابهت ما را زیر سوال می بری؟

اصلا لرد ولدمورت روی نیمکت پارک نشسته بود و نه غصه می خورد نه پسته و نه بستنی! اصلا هم به دامبلدور کوچک فکر نمی کرد و زنده بودنش برای او اهمیتی نداشت.
- حالا خوب شد.

هیچ کاری نمی کرد که ناگهان لک لکی در آسمان دید.
- این دیگر از کجا پیداش شد؟

لک لک آرام کنار لرد فرود آمد و پارچه سفیدی را درون دستانش قرار داد. لرد بی معطلی گره پارچه را باز کرد.
- پناه بر خودمان باز یک کودک دیگر!... چقدر هم چاق و سنگین است.

لک لک کودک را تحویل داده و از آنجا دور شد.

- پاپا؟
- انتظار این یکی را نداشتیم! ما پاپا ی تو نیستیم.
- پاپا!
- اصلا تو کدوم یکی از مرگخواران ما هستی که اینگونه ما رو صدا می کنی؟

لرد شروع کرد به برسی کودک.
او چاق بود، در دهانش پستانک داشت، در دستش شیشه شیر داشت و بوی... و بوی نوشیدنی کره ای می داد!

- هوریس!؟


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۴:۳۸:۱۲ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#5
هکتور باید روشی میافت که آنها را از هم جدا کند. پس شروع کرد به فکر کردن.

- هک داری چه می کنی؟
- چیز... ارباب دارم فکر می کنم.
- عجله کن هک!... اگه تو عجله نکنی، نجینی عجله می کند.

لرد از روی انزجار نگاهی به دامبلدور انداخت که داشت بدجور ولدمورت خیالی را در آغوش می کشید.
- لاقل یکم یواش تر فشار بده. هورکراس هایمان را که از سر راه نیاوردیم.

- ارباب! ارباب! یافتم!
- خب؟
- این می تونه مشکل ما رو حل کنه!

هکتور شیشه معجون را بالا برد و به ولدمورت و بلاتریکس لبخندی زد.
- این شما و این معجون جدا کننده! فقط کافی چند قطره از این معجون رو روی دامبلدور بریزیم و... .

او آرام به پرفسور دامبلدور نزدیک شد و معجون را روی او خالی کرد.

پاااق

- چرا اینجوری شد؟!... ارباب؟

خب کسی انتظار نداشت معجون های هکتور درست کار کند.
او با ریختن معجون کاری کرده بود که دامبلدور و لرد با هم ترکیب شوند و موجود جدیدی به نام دامبلمورت به وجود بیاورند.


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۴:۱۱:۵۴ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#6
- پرفسور دامبلدور شما اینجا چی کار می کنین؟

سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد. واقعا آنها در آن مکان چه می کردند؟

- ما خودمون هم نفهمیدیم چه طور از اینجا سر در آوردیم... ولی مهم نیست بالاخره به کمک هم می ریم بیرون. نباید کار زیاد سختی باشه.
- هرچی شما بگین پرفسور.

ریموند با لحنی نچندان گرم و صمیمی این را گفت و بعد به اطراف خیره شد. هیچ دلش نمی خواست این بازی مسخره را ادامه دهد؛ به اندازه کافی عذاب کشیده بود. ولی چاره ای جز گوش کردن به حرف پرفسور دامبلدور را نداشت.

- راستی این کیه با خودتون آوردین؟

منظور دامبلدور پیتر جونزی بود.
- من پیترم... پیتر جونز.
- تو هم می خوای عضو محفل بشی پسرم؟

به پیتر برخورد!
او تا ابد به لرد سیاه وفادار می ماند و هرگز جبهه ی خود را تغییر نمی داد.

- پرفسور ایشون مرگخوار هستن و... این موضوع اصلا خوب نیست. به نظرم باید مراقب باشیم.
- ری انقدر نگران نباش، فکر نمی کنم پیتر برامون خطری داشته باشه، اونم مثل ما تو این جهنم دره گیر افتاده. من... من بهش اعتماد می کنم!
- ممنون جناب دامبلدور.

پیتر لبخندی به ری و زد ولی ریموند چشم غره ای برایش رفت و آرام گفت:
- من یکی حواسم بهت هست. وای به حالت اگه بخوای...

خخششخش

صدای کشیده شدن پنجه های موجودی روی دیوار همه را از جا پراند و باعث شد حرف ریموند نصفه باقی بماند.

- فکر کنم باید هرچه زودتر از اینجا بریم!


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸:۴۶ پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
#7
- کریس؟! ... تو... تو اینجا چی کار می کنی؟

کریس درحالی که سعی می کرد خود را پشت دامبلدور پنهان کند گفت:
- من که کریس نیستم گابریل.
- پس کی هستی؟
- من یه سرخپوستم... نه چیز... اصلا اگه راست میگی خودت کی هستی؟

گابریل نگاه مشکوکی به کریس انداخت.
- داری منو مسخره می کنی کریس؟! الان اسمم رو صدا کردی!
- من صدا ت کردم گابریل؟ ... من اصلا تو رو نمی شناسم. کریس کیه؟ وزیر کدومه؟ وزارت چیه؟ من از هیچ کدومشون خبر ندارم!
- ولی همین الان خودت به همه چیز اعتراف کردی؟
- من؟ من...

- دیگه کافیه فرزندان!

با فریاد دامبلدور گابریل و کریس ساکت شدند.

- کریس بابا جان، نیازی نیست به گابریل دروغ بگی. اون باید همه چیز رو بدونه فرزند.

کریس چشم از دامبلدور برداشت و به گابریل خشمگین چشم دوخت؛ ولی هیچ حرفی نزد.

- کریس منتظر ما!


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱:۰۰ شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
#8
- گابریل؟
-بله بانز؟
- می گم من یه فکر بهتر دارم.

گابریل دست از دویدن برداشت و به جایی که فکر می کرد بانز آنجا قرار دارد خیره شد.
-خب؟
- اول بگو گادفری کی...
- ببین بانز من حوصله مسخره بازی های تو رو ندارم! یا برو سر اصل مطلب یا...

گابریل تی اش را بالا گرفت و با آن بانز را تهدید کرد.
- باشه! باشه! تو فقط آروم باش.
- آروم شدم لطفا زود حرفت رو بزن.
- فقط می خواستم بگم گادفری هم مثل بقیه شعبده باز ها مابین اجرا استراحت می کنه و... و ما می تونیم قبل از اینکه اجرای بعدیش شروع بشه بگیریمش و ببریمش واسه ارباب.

فکر بدی به نظر نمی رسید.
- تازه من یه نقشه هم دارم! تو می تونی بری به عنوان یکی از هواداران گادفری ازش امضا بخوای و حواسش رو پرت کنی و در اون زمان من (که دیده نمی شم) از پشت یه کیسه رو سر گادفری می کشم و ما می تونیم اون رو با خودمون ببریم... نظرت چیه؟
- عالیه!

در همین موقع گادفری از چادر خودش خارج شد تا به سمت صحنه نمایش برود.
وقت اجرا نقشه بود!


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸:۲۶ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
#9

- بیست سال بعد، بابت کارهایی که نکرده ای بیشتر افسوس می خوری تا بابت کارهایی که کرده ای. بنابراین، روحیه تسلیم پذیری را کنار بگذار، از حاشیه امنیت بیرون بیا، جستجو کن، بگرد، آرزو کن و کشف کن.
مارک تویین.

کتابش را بست و گوشه ای گذاشت. این روز ها اصلا حال و حوصله کتاب خواندن نداشت ولی با این حال از کتابخانه به ندرت بیرون می آمد.
 نه تنها او بلکه همه اهل خانه به نوعی خسته و کسل بودند، آن هم فقط به یک دلیل.
جمله "بیست سال بعد بابت کارهایی که نکرده ای بیشتر افسوس می خوری تا بابت کارهایی که کردی" مدام در ذهنش تکرار می شد. آیا واقعا قرار بود بابت کاری که امروز نکرده است در آینده غصه بخورد؟... جواب را خودش می دانست؛ در این باره کمی تجربه داشت. پس معطل چه بود؟ چرا با اینکه می دانست در آینده می خواهد حسرت چنین لحظه ای را بخورد منتظر نشسته بود؟
به عقربه های ساعت دیواری چشم دوخت... افسوس که چقدر زود دیر می شد. از جایش برخاست نمی گذاشت دیر شود؛ شاید اگر کمی پافشاری می کرد می توانست او را راضی به ماندن کند.
آرام از پله ها بالا رفت و مقابل در اتاق او ایستاد می دانست که داخل اتاق است ولی نمی دانست دارد چه می کند. نفس عمیقی کشید و آرام در زد. صدای گرم و دلنشینی از داخل اتاق آمد:
- بفرمایید داخل.

داخل نشد! همان جا در آستانه در ماند و به مردی که درحال جمع کردن وسایلش بود چشم دوخت.
- اوه سلام اما. با من کاری داشتی؟

دختر سعی می کرد نگاهش را از چمدانی که پر از وسایل بود بردارد و به جای دیگری نگاه کند ولی نمی توانست.
- شما واقعا دارین می رین؟

بی مقدمه شروع کرده بود و از همان اول رفته بود سراغ موضوع اصلی.
- خودت که جواب این سوال رو بهتر از من می دونی... و با این حال بازم می پرسی؟

سرش را پایین انداخت.
- جواب سوال رو می دونستم ولی با دوست داشتم شما بگین غلطه. بگین من جواب رو اشتباه حدس زدم؛ لبخند بزنین و بگین کی اینا رو گفته؟ اینا همش شایعه است.
-متاسفم که این رو میگم ولی این شایعه نیست! حقیقته... نگران نباشین یه چند وقت که بگذره می تونین باهاش کنار بیاین.

 نمی توانست! یعنی دوست نداشت با چنین قضیه ای کنار بیاید.
-پرفسور من دیگه... دیگه نمی شنوم! دیگه نمی ببینم! دیگه حسش نمی کنم!

و قبل از اینکه مرد حرفی بزند ادامه داد:
- دیگه بوی وایتکس کریچر و سوپ پیاز مالی رو حس نمی کنم.
- اگه به خاطر این موضوع ناراحتی باید بگم یکم قیمت ها بالا رفته کریچر و مالی مجبورن اجناسی رو بخرن که ارزون تره و به همین دلیل که پیازها اون عطر خوش گذشته رو ندارن و مطمئنا نصف وایتکس کریچر آب که بو نمی ده.

لحنش آرام بود ولی نه مثل همیشه.
-من دیگه صدای فریاد سرکادوگان رو نمی شنوم.
- خب می دونی چند سال تو هاگوارتز فریاد زده و شعار داده؟ مسلما تارهای صوتیش در اثر این همه فشار آسیب دیده و به این دلیل...

اجازه نداد حرفش را تمام کند.
- من دیگه لبخندی روی لب بچه ها نمی بینم. حتی جوزفین هم که همیشه بچه ها رو می خندوند دیگه از خونه درختیش بیرون نمیاد.
-این روز ها همه مشغولن اما. مثل خودت که تازگیا همش درحال کتاب خوندن هستی.

هردو آن ها خوب می دانستند که اما این چند روزه اصلا نتوانسته درست و حسابی کتاب بخواند. او فقط خودش را در کتابخانه کرده بود تا با کسی رو در رو نشود.

مرد دوباره مشغول جابه جا کردن وسایل شد.
- دیگه... دیگه خانم فیگ مثل قدیم ها عشق نمی ورزه و ما رو با لحن همیشگیش صدا نمی کنه.

 اینبار جا خورد و به سمت دختر برگشت.
- جدی می گی؟... سر این موضع باید با آرابلا صحبت کنم و...
- اما جونی بیا پایین غذا آماده ست.

همین سخن کافی بود تا دست دختر رو شود. از بالای عینکش نگاهی به دختر انداخت.
- من به شما دروغ گفتن یاد ندادم.

راست می گفت. یاد نداده بود ولی در آن لحظه تنها چیزی که به ذهن دختر می رسید گفتن همان جمله بود.
دوست داشت هزاران بهانه بیاورد تا از رفتنش جلوگیری کند.
-اگه شما برین، این خونه سرد و بی روح میشه.

درحالی که سعی می کرد جوراب ها و ردایش را همزمان وارد چمدان کند گفت:
- جایی که عشق باشه، زندگی جریان داره. “گاندی”... و این جا محفل عشق اما. چه با من، چه بی من.

- پس من چی؟ با رفتن شما من باید از کی این همه مطالب یاد بگیرم؟ باید از کی سوال هام رو بپرسم؟ من... من به خاطر اینکه یکی بهم اعتماد داشت پیشرفت کردم. من به خاطر اینکه شما باورم داشتین تا اینجا رسیدم... خودتون بگین، من بعد از رفتن شما باید چی کار کنم؟

بالاخره حرفش را زد.
مدت ها بود که می خواست این حرف ها را به او بزند و از او بابت این همه اعتماد تشکر کند. ولی...

مرد بدون اینکه صورتش را برگرداند و به او نگاه کند جواب داد:
-خودت چی فکر می کنی اما جان؟ واقعا فکر می کنی به غیر از من کسی بهت اعتماد نداره؟... بذار یه سوال بپرسم، خودت به اعضای محفل اعتماد داری؟
-بله.
-پس بدون، اون ها هم به اندازه ای که بهشون اعتماد داری، به تو اعتماد دارن... رفتنم زیاد هم سخت نخواهد بود.

باور نمی کرد.
- من هرگز بیست و دو تیر سال نود و شش رو فراموش نمی کنم.

دختر آرام حرفش را زده بود و نمی دانست مرد آن روز را به خاطر دارد یا نه.
- بعد از شما... از کی باید یاد بگیرم؟

پشتش را به دختر کرد به و پنجره خیره شد.
- از همه می تونی یاد بگیری، از یه جادوگر گرفته تا یه مشنگ حتی از مرگخوارا. با دقت بهشون نگاه کن. از رفتار همشون میشه یه درسی گرفت. ماگل ها یه ضرب المثل دارن که میگه ادب از که آموختی؟ از بی ادبان. می دونم که معنی ش رو خودت می دونی.

می دانست!
حرف های پیرمرد کاملا حقیقت داشت. ولی با این حال دوست نداشت با قضیه کنار بیاید.
- اگه شما برید کی باید مراقب خونه باشه؟! کی می تونه مثل شما اینجا رو اداره کنه؟! اعضای محفل به کی باید تکیه کنند!؟
- هنوز کسایی اون بیرون هستند که حواسشون به شما هست. می تونین به اونا تکیه کنید. همینطور که... من بهشون تکیه کردم. تازه اعضا محفل خیلی خوب می تونن این خونه رو اداره کنن.

به خورشید که داشت غروب می کرد خیره شد. زمان رفتن رسیده بود.
دختر هر کاری می کرد نمی توانست او را راضی به ماندن کند.
- خورشید داره غروب می کنه و این به این معناست که شما می خواین برین؛ درست نمی گم؟
- درسته. ولی این رو یادت باشه که هر غروبی یه طلوعی هم داره. پس انقدر غمگین نباش اما. منم بالاخره بر می گردم و دوباره کنار هم جمع میشیم، خوش می گذرونیم ماموریت می ریم و کلی کار دیگه می کنیم.

حرفش روی دختر تاثیر خوبی گذاشت. پس قرار بود دوباره باز گردد و مثل خورشید دوباره طلوع کند!
- فقط یه قولی به من بده اما جان.

 دختر برای یک لحظه شوکه شد. ولی بعد به خود آمد.
- چه قولی پروفسور؟
- این که قول بدی که قوی بمونین و هرگز ناامید نشین!... قول می دی؟
- بله پرفسور... .
-خیلی خوبه.

لبخند زد. هم خودش...
هم چشمانش.
دختر خیلی دلش می خواست بتواند همیشه این لبخند را ببیند ولی حیف که برای مدتی نمی توانست.
خورشید آرام خانه گریمولد را ترک کرد و در دل کوه ها فرو رفت.
- خب فکر کنم دیگه وقت خداحافظی رسیده. با بقیه بچه ها قبلا خداحافظی کرده بودم و فقط تو مونده بودی اما جان.
- به مرلین می سپرمتون پرفسور.
- ممنون. تو هم همیشه قوی بمون و هرگز قولی رو که به من دادی فراموش نکن. به بچه ها هم سلام من رو برسون.... خداحافظ اما.
- خداحافظ پرفسور.

صدای پاقی آمد و مرد غیب شد.


بجایی که تا چند لحظه پیش پیرمرد قرار داشت خیره نگاه کرد.
چقدر دلش برای او تنگ می شد ولی چاره ای جز صبر کردن و منتظر بازگشت او ماندن، نداشت.او هرگز قولی را که به مرد داده بود فراموش نمی کرد.
لبخند زد. هم خودش...
 هم چشمانش.

-خداحافظ استاد... خداحافظ.


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۳:۲۵:۱۳ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
#10
- قاقا!

لرد نگاهی به دامبلدور کوچک انداخت.
- قاقا!
- این بچه چرا همش قار قار می کنه؟
- آخی! بچه میگه قاقالی لی می خواد.
- پناه بر خودمان! مادر هری را از کجا می شناسد؟... لی لی دیگر کیست بچه؟


زن درحالی که کودک را از دستان لرد می گرفت گفت:
- لی لی نه! قاقالی لی... بچه گشنشه! اجازه می دین ببرم بهش غذا بدم؟

لرد اندکی تفکر کرد و دید خودش حوصله غذا دادن به بچه را ندارد پس تصمیم گرفت که دامبلدور کوچک را به زن بسپارد.
- باشه ببرش.
- وای شما چقدر ممهربونین که به این راحتی به همه اعتماد می کنین.

لردولدمورت مهربان نبود! به هیچکس هم اعتماد نمی کرد.
- ما... کجا رفت؟

زن و آلبوس آنجا نبودند.
در همین موقع لرد کاغذی را روی زمین پیدا کرد.

نقل قول:
ما این بچه رو دزدیدیم! اگه تا فردا مقدار پولی که پایین نامه نوشتیم بهمون ندین یه بلایی سر بچه میاریم. اگه با پلیس هم تماس بگیرید دیگه بچه تون رو نمی بینین! پس حواستون باشه که تا فردا پول رو بیارین. با تشکر خانم دزده




تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.