هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (ربکا.لاک‌وود)



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۵:۲۰:۲۴ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹
#1
سری خاطرات ربکا لاک‌وود: بازگشت

پارت قبل
پارت چهارم



"همه‌ی اتفاقات جهان یه دلیلی دارن. همه‌ی کارایی که می‌کنیم، نتیجه‌ای دارن که شاید الان بهشون نرسیم ولی بالاخره سراغمون میان.
هر کاری که انجام بدم، یه تاوانی هم داره که شاید الان پس ندم ولی بالاخره که میاد سراغم.
اما... هرگز نفهمیدم چرا وقتی دارم خوشبختی رو می‌چشم میاد سراغم؟ من براش هرگز دلیلی پیدا نکردم.
از دفترچه خاطرات ربکا لانوییت لاک‌وود
صفحه‌ی 77 / 24 دسامبر 2019"


-نه، عمرا اگه بذارم تو این بچه رو بکشی. این بچه برای منه. می‌فهمی؟ برای من، رزالین نایت!
-هوی درست حرف بزن! من اونو زودتر از تو پیدا کردم.
-نه خیر، من اونو تو زندان از دست شکنجه‌های روسی‌ها نجات دادم.
-عه؟ خب پس چرا وقتی داشت به دست همون روسی‌ها کشته می‌شد نرفتی دنبالش؟

همه‌جا تاریک و صداهای دخترانه‌ای اطرافش را پر کرده بود. چیزی از حرف‌های دخترها نمی‌فهمید و فقط صدایشان دلیل بیدار شدن ربکا بود.
سرما مانند عنکبوت‌های آهنی روی ستون فقراتش در حرکت بود. می‌توانست با تمام وجودش ترس را احساس کند.
آیا ربکا ترسیده بود؟
چشمانش را به سختی باز کرد. نور مانند تیر در چشمش فرو رفت. چینی به پیشانی‌اش داد و سعی کرد بلند شود.
روی آرنج‌ش بلند شد و اطرافش نگاه کرد. با خودش فکر کرد:
-اینجا کجاست؟ من چرا اینجام؟ اونا دیگه کین؟

نگاهش را روی دخترانی که با هم بحث می‌کردند انداخت. حالا که روز بود می‌توانست صورت هر دو دختری که او را از دست روسی‌ها نجات دادند، را ببیند.
رزالین، همان دختری که سربازرس را کشته بود، موهای گیس شده‌ی قرمزش را روی شانه‌اش انداخته بود. چشمان قرمز-قهوه‌ای اش می‌درخشید. چشم چپ رزالین با موهایش پوشیده و زیر سایه‌ی آن گم شده بود.
دختر دیگری که روبه رویش ایستاده بود، قامت بلند و دست و پایی کشیده داشت. آنقدر لاغر بود که انگار همین الان می‌شکند. دو گیس از موهای سبز روشن دختر روی شانه‌هایش افتاده بود. قسمتی از موهایش، روی پیشانی‌اش بود و با هر نسیمی که می‌وزیر تکان می‌خورد.
ربکا نفس عمیقی کشید و سرفه‌ای کرد تا توجه دخترها را به خود جلب کند.
-می‌تونم بپرسم من برای چی اینجام؟

به دختر جدیدی که موهای سبز داشت اشاره کرد و پرسید:
-و تو کی هستی؟

رزالین چشمانش را در حدقه چرخاند و به سمت ربکا قدم برداشت؛ قدم‌هایی آرام و شمرده.
-خب خب، مامازل فرانسویِ عزیزم بالاخره از خواب بیدار شد. عزیزم! چقدر رنگت پریده! می‌خوای بهت قورباغه شکلاتی بدم تا یکم حالت بهتر شه؟!

رزالین انقدر به ربکا نزدیک شده بود که ربکا مطمئن بود همین الان بینی‌هایشان به یکدیگر برخورد می‌کند. اما دختر دیگر، شانه‌ی رزالین را کشید و او را از ربکا دور کرد. ربکا نفس حبس شده‌اش را رها کرد و سرش را به نشانه منفی تکان داد.
-من ازت شکلات نخواستم. جواب سوالامو بدین.
-سوال؟

رزالین درحالی که دستانش را زیر چانه‌اش می‌برد، پرسید. دختر مو سبز سرفه‌ای کرد و دستانش لاغرش را روی شانه‌ی ربکا گذاشت. انگشت شست دختر روی گردن ربکا تکان می‌خورد. دستانش مانند یخ، سرد بود.
-منو نمی‌شناسی و ازم پرسیدی که بهت بگم کی هستم، درسته؟
-اهوم...
-منو پاتریشیا صدا کن. این احمقِ درازیم که پشت منه، رزالینه.

رزالین با طعنه و اعتراض گفت:
-عه من احمق نیستم! درازم نیستم! تو دراز‌تری!
-هوف، می‌بینی؟ احمق‌تر این دختر تا حالا تو عمرت ندیدی!

پاتریشیا این را به ربکا گفت و دستش را از روی شانه‌ی او برداشت. دور زد و کنار گوش رزالین چیزی گفت. همان لحظه، حالت چهره‌ی پاتریشیا و رزالین، جدی و بی‌تفاوت شد. ربکا که متوجه این تغییر شده بود، بلند شد و تکانی به لباسش داد.
-خب ممنون که منو نجات دادین. اگه قراره انعامی چیزی بهتون بدم، می‌تونین منو اینجا پیدا کنین.

کاغذی را از جیب لباسش در آورد و رویش با قلم پر کوچکی آدرس خانه‌ای را رویش نوشت. آن را به سمت پاتریشیا گرفت و لبخند زد.
-می‌بینمتون.

پاتریشیا کاغذ را گرفت و قبل از اینکه ربکا قدمی بردارد گفت:
-آدرس خونه‌ی ریدل‌ها رو دادی دیگه؟
-چی؟ چرا باید آدرس اونجا رو بدم؟ با اون خونه چیکار داری؟
-کار خاصی ندارم... فقط می‌خوام یه جسد رو بهشون تحویل بدم. البته به ارباب منظورمه.

رزالین تصحیح کرد:
-نه، من می‌دم.

پاتریشیا پوزخندی زد و به رزالین نگاه کرد.
-داری دست و پا گیر میشی دختر جون.
-چی داری میگی؟! من قراره اونو بدم به ارباب.
-رزالین منو عصبی نکن. قرارمون این بود من بکشمش و وقتی مرگخوار شدم، به ارباب بگم تو رو هم به عنوان مرگخوار قبول کنه.
-خفه شو پترا. من قراره بکشمش و بدم به ارباب. خودتم می‌دونی که هرکی اونو زودتر بکشه میتونه مرگخوار ارباب بشه.

پاتریشیا کاغذ ربکا را روی زمین انداخت و دست ربکا را محکم گرفت. ربکا را به خودش نزدیک کرد و به رزالین گفت:
-من زودتر از تو میکشمش، رز. زودتر از تو و دار و دسته‌ی قاچاقچی‌ت. فهمیدی؟
-نه پترا من اونو می‌کشم. اون تنها دلیل من برای ادامه زندگیه. اگه نکشمش باید زیر پل‌های لندن عین حیوون بمیرم. من اونو می‌کشم.

ربکا تازه فهمید برای چه آن دو نفر او را نجات دادند.
هم رزالین و هم پاتریشیا، برای نجات جان ربکا به آنجا نیامدند، بلکه می‌خواستند برای مرگخوار شدن دلیل محکمی داشته باشند.
دلیلی محکم که به قیمت جان ربکا تمام می‌شد.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۳:۲۱:۰۴ جمعه ۲۵ مهر ۱۳۹۹
#2
سری خاطرات ربکا لاک‌وود: بازگشت

پارت قبل
پارت سوم


"نمی‌دونستم دست بعضی از دخترا، سرعت رشد بالایی داره!
سرعت رشد عجیبی که منو یاد درختای جنگل ممنوعه میندازه.
از دفترچه خاطرات ربکا لانوییت لاک‌وود
صفحه‌ی 68 / 18 دسامبر 2019"


به اطرافش نگاه کرد. هیچ راه خروجی نبود. قطعا تا الان تمام خروجی‌ها را بسته بودند تا ربکا را دستگیر کنند.
-خدای من... من الان باید چیکار کنم؟ چطوری می‌تونم از دستشون فرا...

ناگهان نگهابانی با لهجه‌ی غلیظ روسی گفت:
-اونجا رو نگاه کنین! همون دختره‌س!
-لعنتی.

ربکا سریع‌تر بال زد. هم باید حواسش به گردنبند می‌بود و هم از دست طلسم‌های شکنجه‌ی نگهبانان فرار می‌کرد. در دلش تا می‌توانست به آن دختر فحش داد. تمام بدبختی‌ها و بدشانسی‌های آن روز تقصیر آن دختر بود.
وزیر که شاهد طلسم‌های پی در پی و بی‌هدف نگهبانان بود، بلند به زبان روسی گفت:
-احمقا، بزنینش! همین حالا! وگرنه دستور می‌دم شماها رو سه ماه شکنجه کنن.

دستور وزیر، ترس و دلهره را به جان ربکا و نگهبانان انداخت. با این دستور، قطعا او را گیر می‌انداختند؛ حتی شده به قیمت جانشان.
شخصی به سمت نگهبانان فریاد زد:
-اون وارد کابینه شده، اطلاعات سرّی ما دستشه. بزنینش دست و پا چلفتیا!
-عمرا اگه منو بزنین! من باید این اطلاعات رو به کابینه فرانسه بدم و بعد برگردم پیش ارباب.

این حرف را ربکا در دلش گفت. چون می‌دانست اگر بلند بگوید، نگهبانان چیزی جز اصوات خفاش‌گونه نمی‌شنوند. پس سریع‌تر بال زد و به سمت پنجره‌ی کوچکی که هنوز باز بود رفت.
-خواهش می‌کنم بذارین از این وزارت‌خونه‌ی لعنتی برم بیرون! بعدا می‌تونین بیایین دنبالم!

نیشخندی زد و به سمت پنجره پرواز کرد. آنقدر حواسش پرت رسیدن به پنجره بود که نفهمید کی یکی از نگهبانان بالای سرش ظاهر شد و چوبدستی‌اش را به سمتش نشانه رفت.
-اوه بون‌سا!(لعنتی)
-استیوپفای.

ربکا جیغ بلندی کشید و باعث شد نگهبانان اطرافش گوش‌هایشان را بگیرند. صدایش کم کم آرام شد. چشمانش سیاهی رفت و احساس کرد دارد بی‌هوش می‌شود. نه، این پایان ربکا نبود. این پایانی نبود که ربکا می‌خواست.
نگهبانی که طلسم را به او زد، جلوتر آمد و کنار گوش ربکا زمزمه کرد:
-Ty samyy slabyy.(تو ضعیف‌ترینی.)
-نه... این‌طور نیسـ...

نمی‌توانست چیزی بگوید، فقط ساکت‌تر و ساکت‌تر شد. این‌بار حتما او را می‌کشتند و سلاخی می‌کردند. پوستش را برای خانواده‌اش می‌فرستادند و این باعث می‌شد که پایان زندگی کوتاه ربکا دردناک باشد.
می‌خواست گریه کند و به همه‌جا چنگ بیاندازد. می‌خواست آن دخترِ دروغگو را پیدا کند و تا می‌تواند او را شکنجه کند. می‌خواست هرکسی که اطرافش بود را بکشد. اما جز رویای کشتن آنها کار دیگری نکرد.
در آن لحظه چیزی نمی‌فهمید؛ نه از اتفاقات اطرافش و نه از تعریفاتی که از مرد می‌شد. هیچ‌کدام را نمی‌شنید. یا شاید هم می‌فهمید چه می‌گویند ولی می‌خواست خودش را به نفهمیدن بزند.
مرد بعد از تعریف و تمجیدهایی که از همکارانش شنید، خم شد تا ربکا را بردارد، اما زمین شروع به لرزیدن کرد و همه روی زانوهایشان افتادند.
-چه اتفاقی داره میوفته؟
-نکنه باز داره تلاش میکنه تا فرار کنه؟
-نه، مگه من مرده باشم و اون از این کارا بکنه!
-اوه آره! فرانک می‌تونه!

ربکا با خودش گفت:
-پس اسمت فرانکه، نه؟ اما اصلا بهت نمی‌خوره درباره قدرتت فرانک باشی.(فرانک یعنی صادق)

زمین بیشتر لرزید و نگهبانان بیشتر نگران شدند.
-فرانک یه کاری بکن!
-فرانک سریع باش!

فرانک سراسیمه به سمت ربکا چوبدستی‌اش را نشانه رفت.
-وینگاردیوم له‌ویوسا.

طلسم خطا رفت. سنگ‌های اطراف ربکا به حرکت در آمدند و روی هوا شناور شدند. فرانک سرش را تکان داد و در زمین‌لرزه‌ی عجیبی که رخ داده بود، سعی می‌کرد طلسمش را روانه ربکا کند. او انقدر این کار را کرد که بالاخره طلسم به ربکا خورد و او را از روی زمینِ لرزان بلند کرد.
وقتی این اتفاق افتاد، صدای گنگ شخصی از زیر سایه‌ها آمد که فریاد می‌زد:
-عمرا اگه بذارم شما اون دختره رو بکشین!

همین که این حرف به گوش نگهبانان رسید، شاخه‌ها و ریشه‌های عجیبی از زمین سر درآوردند و پای نگهبانان را به زمین محکم کرد.
-لعنتی، فرانک یه کاری بکن!
-مگه من آچار فرانسه‌م مَرد؟!

ربکا خودش فکر کرد:
-میشه توی روسی، اسم آچار فرانسه رو خودت نذاری؟!

ربکا واقعا حالش بد شده بود! هم سعی داشت خودش را نجات بدهد و هم می‌خواست همان‌جا بنشیند و به آنها زل بزند. بدنش درد می‌کرد و خسته بود. هم هوای سرد او را خسته کرده بود و هم زمین لرزه ترس به جانش انداخته بود.
-من این زندگی رو نمی‌خوام.

وقتی این حرف را زد، شاخه‌ای دور بدنش پیچید و او را از وزارت‌خانه بیرون آورد.
خیلی خسته بود. هرچقدر در برابر طلسم بی‌هوشی مقاومت کند، بالاخره طلسم کار خودش را می‌کند.
طولی نکشید که موقع بی‌هوشی، دختری را بالای سرش دید که باعث شد او هم تعجب کند و هم عصبی بشود.
بدنش از حالت خفاشی در آمد و گردنبند کار خودش را شروع کرد. لباس‌ها تک تک بر تن ربکا ظاهر می‌شدند.
-می‌کشتمت... عوضیِ خنگ...

گرمایی که در لباس‌ها احساس می‌کرد حس خوبی به او می‌داد. قطعا این حس در زمستان‌های روسیه، حس دلنشینی بود.
دختر بالای سرش کنار گوشش زمزمه کرد:
-نگران نباش. زودتر از اینکه رزالین بفهمه تو رو از اینجا می‌برم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم زودتر از رزالین دستم بهت برسه. اما حالا آینده‌ی زندگی تو دستای منه! یعنی تو، ربکا لانوییت لاک‌وود!

ربکا، بی‌هوش روی دستانش افتاده بود که قهقهه‌ی ترسناکش، را سر داد.
رزالین و این دختر عجیب، بر سر جان او شرط بسته بودند.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۱:۱۶:۱۰ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹
#3
سری خاطرات ربکا لاک‌وود: بازگشت

پارت قبل
پارت دوم


"مطمئنا هر شخصی تو زندگیش یه بار دست به کارایی میزنه که از بابتشون مطمئن نیست. خب فکر کنم منم برای اولین بار تو عمرم دارم به تصمیماتی که می‌گیرم، شک می‌کنم.
شاید این اتفاق مثل بقیه اتفاقا باشه. شاید من یه آدم عادیم که داره این احساسات عجیب بهش دست میده. مگه این اتفاقا برای همه‌ی آدمای عادی نمیوفته؟ شک کردن به تصمیماتشون، به اطرافیانشون، حتی به خودشون؟
از دفترچه خاطرات ربکا لانوییت لاک‌وود
صفحه‌ی 63 / تاریخ: 16 دسامبر 2019"


-چه افکار مزخرفی. از فکرایی که بوی معما میدن زیاد خوشم نمیاد.

ربکا بعد از رفتن رزالین، منتظر باز شدن زنجیرها مانده بود.
دستانش را تکانی داد. اتفاقی نیافتاد. مطمئنا در حال فکر زمان باید با سرعت بیشتری سپری شود اما چطور آن 2دقیقه هنوز تمام نشده بود؟
پاهایش را تکانی محکمی داد.
-لعنتی... اگه همش چرت و پرت باشه، باید چند ماه دیگه اینجا بمونم. اونم به‌خاطر چی؟ به‌خاطر یه دختر دیگه که زده سرجوخه رو کشته. از دست این شانس که ما نیم جو ازش نداریم.

همان‌طور که به زمین و زمان فحش می‌داد، بدنش را به اطراف تکان می‌داد تا شاید زنجیرها باز باشند. اما هربار که بیشتر تلاش می‌کرد، بدنش بیشتر به دیوار سرد پشت سرش برخورد می‌کرد.
لحظه‌ای دست از حرکت کشید. نفس عمیقی کشید و بالای سرش نگاه کرد سوراخی که روی سقف بود، مثل همیشه ماه را نشانه گرفته بود. زیباییِ وصف نشدنی ماه را در آن لحظه نفهمید. فقط داشت به آن دختر فکر می‌کرد که چطور خزعبلاتی را کنار هم چیده تا او را بیشتر مجازات کنند.
سرش را به زیر انداخت. می‌خواست با تمام وجودش فریاد بکشد و هرکسی که در اطرافش می‌بیند را بکشد. او چه جادوگری بود که به این راحتی چوبدستی‌اش را از او گرفتند و شکستند؟ وزارت جدید روسیه، نه تنها چوبدستی او را از بین بردند، بلکه چندین بار او را تهدید کردند.
"-اگه حرف نزنی به اون خرابه‌ای که ازش اومدی حمله می‌کنیم."
"-اگه نگی چه چیزای دیدی و چه چیزایی می‌دونی، تا ابد تو فکر اون خونه می‌میری."
"اگه دهنتو وا نکنی بهترین آدمای اون خونه رو جلوی چشمت سر می‌بریم."


-لعنتی! این چه وضعیه؟ چرا این مضخرفات الان باید یادم بیاد؟

ربکا پای راستش را تکان محکمی داد و ناگهان متوجه شد که زنجیرها باز شده‌اند. چون با تکانی که داده بود، پایش آزاد شد. تلخندی روی لبانش نشست. نفسش را با سرعت بیرون داد و پای چپ را هم با تکانی آزاد کرد. بعد دستانش را باز کرد و روی پنجه‌ی پاهایش فرود آمد.
-واو! مثل اینکه هنوز پاهام کار می‌کنن!

با آرامش به سمت لباس‌ها رفت. لباس‌ها مشکی و مجهز به ابزار مخصوصِ جاسوسان بود. دستش را در جیب پالتوی روی میز کرد. لرزش ساعتی را در دستانش احساس کرد. ساعت را بیرون آورد و نگاهی به آن انداخت. فقط یک دقیقه وقت داشت.
لباس‌ها را از روی صندلی برداشت. باید چوبدستی‌ای، یا چیزی که بتوان با آن جادو کرد آنجا باشد! آنقدر گشت که بالاخره نامه‌ای را در جعبه‌ی کفش‌ها پیدا کرد. آن را در آورد و شروع کرد به باز کردنش.
کاغذ خالی بود اما دقیقا بعد از اینکه آن را بیشتر نگاه کرد دید شخصی دارد می‌نویسد.
"سلام. میدونم موقعی اینو پیدا میکنی، که دنبال چوبدستی‌ت می‌گردی. راستش نتونستم برات چوبدستی جور کنم پس با ابرازها ماگلی برات لباسا رو کوچیک می‌کنم. البته اونقدرام ماگلی نیست؛ با جادو ترکیبش کردم.
یه گردنبند تو این پاکته. اگه دور گردنت بذاریش، و لباسا رو بپوشی، کافیه بند چرمیِ آستین رو محکم بکشی. لباسا به اندازه‌ی گردنبندت میشن و توش می‌مونن تا وقتی که تو دوباره اونو تو دستات محکم نگه داری.
رزالین نایت/نوشته شده در: دقیقا موقعی که داری میخونی!"


-این دختر... یکم... زیادی عجیبه!

ربکا این را گفت و لباس‌ها را پوشید. صدای پای ماموران شیفت شب وادارش کرد که سریع‌تر لباس‌هایش را بپوشد. گردنبند را دور گردنش انداخت و بند آستین پالتو را کشید. نور کم‌رنگی از لباس‌ها ساطع شد. لباس‌ها آرام آرام، مانند بخار شدن آب، وارد گردنبند شدند.
-خدای من! باید درباره این لباسا با اون دختره بیشتر حرف بزنم!

قولنج گردنش را شکست و تبدیل به خفاش شد.
-میدونم که نمیشه به یه غریبه اعتماد کرد، ولی چیکار کنم؟ چاره‌ی دیگه‌ای هم دارم؟

همان موقع که از پنجره خارج شد، هوای سرد، شلاقی به صورتش زد. چشمانش با برفی که می‌بارید می‌سوخت. حالا می‌فهمید که داخل اتاق چقدر گرم‌تر بود!
سربازان شیفت شب هم بعد از خروجش وارد اتاق شدند. وقتی جسم بی‌جان سربازرس را روی زمین دیدند به دنبال ربکا گشتند؛ اما ربکا را پیدا نکردند. آژیر قرمز در سرتاسر منطقه روشن شد. جادوگران و ساحرگان روسی درحالی که به زمین و زمان فحش می‌دادند، به سمت وزارتخانه رفتند.
-لعنتی... نگو میخوان با جادو محافظ درست کنن! اگه اینکارو بکنن من گیر میوفتم.

درحالی که پرواز می‌کرد، با ترس نگاهی به جادوگرانِ وزارتخانه انداخت.

-اگه اون دختر عجیبه از قصد اینکارو کرده باشه، خودم می‌کشمش. از هرچیزی مطمئن نیستم، متنفرم! اون داره منو وادار می‌کنه تا به خودم و کارام شک کنم!

تنها چیزی که میان افکارش جواب داشت این بود که باید زودتر از اینجا می‌رفت؛ وگرنه به شکل وحشتناکی کشته می‌شد.


ویرایش شده توسط ربکا لاک‌وود در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۵ ۲۱:۲۷:۱۰

My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲:۵۴ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹
#4
مرگخواران با تعجب و ترس به اطرافشان نگاه کردند. یعنی واقعا راه فراری از دست کارهای هکتور نبود؟ شاید به خاظر حضور افلیا بود که انقدر بدشانس شده بودند. شاید هم...
-جیـــــغ!

افکار مرگخواران با جیغ ربکا از هم پاشید. افلیا با خستگی به ربکا نگاه کرد.
-چیشده ربکا؟
-من همیشه برای گرفتن وظیفه، اونم از ارباب ذوق داشتم!
-شاید باورت نشه ولی اون ارباب نیست.

با اینکه افلیا از فاصله‌ی دوری با هکتور ایستاده بود اما هکتور به وضوح صدایش را شنید و به سمتش حمله‌ور شد.
-چرا من؟! بیا جاتو با من عوض کن ربکا. بیا تو بدشانسه باش!

ربکا لبخند شیطانی‌ای زد و به افلیا نگاه کرد.
-گفتم که... من برای گرفتن ماموریت همیشه ذوق داشتم. چون می‌خواستم یه بار توش بدشانس نباشم!
-نــــــه!

چند ساعت بعد

-افلیا؟ زنده‌ای؟

افلیا با چهره‌ی سبز رنگی، همچون دومینیک(حتی تیره‌تر!) روی زمین افتاده بود. آن‌طرف‌تر هکتور روی صندلیِ 'ارباب لرد ولدمورت سابق'، نشسته بود. ربکا هم درحال جمع کردن مرگخواران بود تا هکتور وظایفشان را بدهد.
-اهم... گفتم بیایین تا بهتون کارایی که میتونین رو محول کنم.

ریلکس بودن هکتور اصلا برای مرگخواران خوشحال کننده نبود.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶:۳۶ یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹
#5
همه‌ی مرگخواران بعد از شنیدن این جمله کمی به فکر فرو رفتند.
اما کمی بعدتر، بیشتر به فکر فرو رفتند. آنقدر به فکر فرو رفتند که که خود فکر آنها را بیرون کرد!
در بین پرتاب شدن مرگخواران از فکرشان، ایزابلا گفت:
-خب اگه بریم پارک بزرگ شهر چه کار خوفناکی می‌تونیم انجام بدی‍...
-چه کار خوفناکی؟ همه‌ی کارهای خوفناک جهان! کشتن مردم! ترسوندن ملت! جیغ زدن! طلسم کردنشون! این همه کار!
-آروم باش بلا! آروم باش! اون فقط یه سوال کرد!

گابریل با وحشت سعی کرد بلاتریکس را آرام کند و به تقارن ترسناک چهره‌اش توجهی نکند.
سپس مرگخواران شروع به اظهار نظر کردند:
-نظرتون چیه ملتو بخوریم؟
-
-خب نظرتون چیه ملتو سوسیس کنیم بعد بخوریم؟
-
-همچنان نظرتون مثل قبله؟ سوسیس؟ کالباس؟
-فنر خواهش می‌کنم!

فنریر هم ساکت شد. ربکا ناگهان، مثل همیشه، درحالی که بالا و پایین می‌پرید پیشنهاد داد:
-بریم سر ملت جیغ بزنیم؟
-نه ربکا، ما حنجرمون رو می‌خواییم.
-خب از بخت بدشون باید بپرسم، بدیمشون به هک تا...

هکتور با خوشحالی حرف ربکا را تایید کرد.
-آره ایده‌ی کاملا خوبیه!

بلاتریکس و بقیه مرگخواران به ایده‌ی ربکا به فکر فرو رفتند. اما این‌بار هم فکر آنها را با لگد بیرون کرد. بلاتریکس وقتی همهمه مرگخواران را دید، گفت:
-خب خب خب! بریم بچه‌های ملتو برای معجونای هک جمع کنین.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۹:۰۴:۱۰ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
#6
:خرده‌های لامپ را کنار می‌زند:

سلام ارباب‌ . خوبین ارباب؟
سعی کنین به لامپ توجه نکنین ارباب! چیز خاصی نیست!

خیلی تلاش کردم جدی بنویسم ولی طولانی ننویسم. فکر کنم موفق نشدم!

راستی! قول میدم دفعه‌ی بعد لامپا نترکن! البته مشکل از من نیست، مشکل از لامپه!


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۸:۵۴:۲۴ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
#7
"اگه اون دختره (فکر کنم اسمش رز بود)، نمیومد من تا الان مرده بودم. فکر کنم بهش مدیونم؛ البته اگه قولی که بهش دادم و قولی که به من داد رو فراموش کنم. هرچند، به نظر نمیاد کار منو اون به همین دیدار کوتاه ختم شده باشه...
از دفترچه خاطرات ربکا لانوییت لاک‌وود
صفحه‌ی 52 / تاریخ: 14/دسامبر/2019"


-چند بار بهت بگم؟ تو هرگز نمی‌تونی به اون دوران برگردی. اون لحظات، همشون رفتن و هرگز بهش برنمی‌گردی.

دختر از سرما دندان‌هایش به یکدیگر برخورد می‌کرد. آب‌دهانش را قورت داد و سعی کرد نلرزد. لخته‌های خون را لابه لای دندان‌هایش احساس می‌کرد. خواست چیزی بگوید اما همه‌ی حرف‌هایش در دهان بازش ختم شد. هرچه توان در بدنش داشت را متمرکز کرد تا بتواند حرفش را بزند اما باز هم نشد.
مرد شلاق را تکانی داد و روی شانه‌اش گذاشت. به صورت دختر نگاه کرد. موهایش جلوی دیدن چشمانش را گرفته بود اما از لابه لای آنها، باز می‌شد چشمان براق و بنفش دختر را ببیند. چشمانش را نازک و بیشتر به حرکات دختر نگاه کرد.
دختر از سرما می‌لرزید ولی کاملا معلوم بود که می‌خواهد آن را پنهان کند. آیا دختر فکر می‌کرد او نخواهد فهمید که سردش شده است؟ در زمستان‌های روسیه، کمتر کسی می‌تواند با لباس‌های پاره و کهنه دوام بیاورد و یا حداقل سردش نشود.
صدایش را صاف کرد. می‌دانست دختر صدایش را خواهد شنید. می‌دانست حواس دختر، تماماً به اوست. پوزخندی زد تا به طوری، تیر خلاص را شلیک کند.
-تو داری برای هیچی تلاش می‌کنی دختر. برای هیچی! یا میگی تو وزارت‌خونه چی دیدی یا تا ابد ساکتت می‌کنم.

بدن دختر لرزید. آن مرد فقط یک احمق بیشتر نبود و یک احمق حق ندارد با او این‌گونه حرف بزند.
دهانش را به سمت زمین باز کرد و قطرات خون، هر لحظه کاشی‌های کثیف اتاق را، رنگین‌تر می‌کرد.
دندان‌هایش را روی هم سایید و از پشت دندان‌هایش فریاد زد:
-می‌دونی چیه؟ تو یه احمقی... و یه احمق... حق نداره این‌طوری با من حرف بزنه.

چهره‌ی مرد دگرگون شد. زیر سوسوی چراغ نارنجی رنگ اتاق هم می‌شد عصبانیت‌اش را دید. اخم کرد و شلاق را از روی شانه‌هایش برداشت. شلاق را تکان محکمی داد و صدای شکستن هوا از کنار گوش دختر گذشت.
دختر دستانش را تکان داد. سعی داشت همان طور که دستانش به دیوار زنجیر شده، خودش را از تکان‌های شلاق دور نگه‌دارد. مرد دندان‌هایش را روی هم فشار داد. دقایقی پیش می‌خواست مانند ماگل‌های جاسوس رفتار کند اما حالا، دختر به او توهین کرده بود؛ به جادوگر اصیل‌زاده و روسی.
-این حرفت رو... آخرین حرفت حساب کن دخترِ احمق!

و شلاق را محکم بر شانه‌هایش زد. فریاد خفه‌ی دختر بلند شد.
مرد با شلاق، محکم‌تر و محکم‌تر او را می‌زد. در همین حین نفس‌های وحشیانه مرد می‌رفت و می‌آمد.
-می‌زنمت. انقدر می‌زنمت که جونت...
-خب بزنش ولی قبلش لطفا به حرف منم گوش بده.

صدای دختر غریبه‌ای از پشت سر مرد آمد. مرد با ترس برگشت و سمت صدا قدمی برداشت.
-تو دیگه کدوم خری هستی؟

دختر پوزخند زد.
-منو نمی‌شناسی؟ دارم باهات انگلیسی حرف می‌زنما.
-هی! تو... تو همون اسکاتلندی کثیف و عوضی هستی! گمشو از اتاق من بیرو...
-عه! کثیف شاید، عوضی که تا ابد، ولی... صبر کن ببینم! تو به من گفتی اسکاتلندی؟ هوی هوی هوی!

دختر از زیر سایه‌ها بیرون آمد. موهای گیس شده‌ی قرمز دختر روی شانه‌های افتاده بود. چشمانش هم رنگ تیره‌ای بین قرمز و قهوه‌ای داشت. دستانش را بی‌هدف در هوا تکان داد و با لحن تندی به مرد گفت:
-من یه انگلیسیم. دفعه آخرت باشه بهم میگی اسکاتلندی.
-من نمیدونم! هر خری هستی، باش! به من ربطی نداره. اما باید بهم بگی که تو اینجا، تو اتاق بازجویی من چیکار می‌کنی؟
-اومدم یه مادمازل فرانسوی، همون ربکا رو، ببرم خونش!
-چی؟! این عوضی رو هیچ‌جا نمیـ...
-چرا می‌برم...

صدای مرد با ضربه‌ای در پهلویش خفه شد. همان‌طور که فریاد مرد به خاموشی می‌رفت، دختر خنجرش را چندبار در آورد و دوباره در بدن مرد فرو کرد.
خون با هر ضربه‌ی دختر به اطراف می‌پاشید. قطرات سرخ‌رنگ خون روی گونه‌های ربکا افتاد.
دختر انگلیسی، وقتی از مرگ مرد مطمئن شد، خنجر را با آرامش کنار جسد گذاشت؛ آرامشی پر از افتخار و غرورِ پیروزی.
جلوتر آمد. ربکا وقتی دستان دختر انگلیسی را لای موهایش احساس کرد، متوجه شد که دختر دستکش دارد.
دسته‌ای از موهای ربکا را کشید و سرش را بالا آورد. کنار گوشش با خستگی و احتیاط زمزمه کرد:
-بهتره برگردی به همون جایی که ازش اومدی. جاسوسی برای وزارت سحر و جادوی فرانسه، هیچی جز مردن نداره. خیلی شانس آوردی خدای زندگانی، رزالین نایت روبه روت وایستاده.
-هه، خدای زندگانی!
-آره لقب خوشگلیه. تازه! بهم میاد!

ربکا پرسید:
-گفتی اس... اسمت رز... رزالین نایته؟
-بله. دختر دژبان جنگ افغانستان. توام که همون ربکای دست و پاچلفتی از خاندان پر دبدبه‌ی لاک‌وودی. فکر کردم می‌خوای عضو گروه گشت‌زنیِ وزارت‌خونه بشی.
-من... عضو لژیون گشت شدم نه... نه گروه گشت... زنی.

دختر موهای ربکا را رها کرد. انگار به جای رها کردن، آن را هل می‌داد. هردو نفس عمیقی کشیدند اما دختر در ادامه، قهقه‌ای سر داد.
-کاش می‌شد منم مثل تو بتونم یه اسمی در کنم! ولی خب میدونی چیه؟ همیشه، همه چیو، همه ندارن. یه روزی می‌رسه منم یه لقبی برای خودم پیدا می‌کنم و معروف می‌شم.
-اما من می‌تونم همه چیو داشته باشم.
-آره اما یادت نره الان داشتی می‌مردی و من نجاتت دادم. بهم مدیونی. و راستی...
-هوم؟
-برای اینکه بهم مدیونی برام یه کاری بکن.

ربکا نفس عمیقی کشید. سرش را به زور بالا آورد و به دختر نگاه کرد.
-چه کاری؟
-بهم قول بده... قول بده اگه یه بار دیگه همو دیدیم هرکاری که بهت می‌گم بکنی.
-هرکاری؟! من جونمو می‌خوام.
-می‌دونم. منم می‌خواستما! حواست باشه. وگرنه نمی‌‌ذاشتم به خطر بیوفته؛ اونم برای یه فرانسویِ غریبه ولی خب... مشهور.
-خب؟ چه کاری باید انجام بدم؟

دختر به ربکا پشت کرد. به لباس‌های روی صندلی اشاره کرد.
-اونارو بپوش. دستاتم چند دقیقه‌ی دیگه بخاطر این‌که دستگاهاشون رو هک کردم باز میشه. وقتی اونا رو پوشیدی با سرعت هرچه تمام‌تر به همون خونه‌ای که ازش اومدی میری. سعی کن به هیچکی هیچی نگی. حتی یه کلمه! درباره منم نگی به نفعته.
-هوف. خب؟
-هی! من جون خودت و خودمو دارم با هم نجات میدم!
-باشه. داشتی می‌گفتی.

دختر سرفه‌ای کرد و ادامه داد:
-تو اون خونه، هیچکی نباید هیچی بدونه. اگه خواستی می‌تونی به یه نفر بگی امروز چیشد ولی نگو چه قولی به چه کسی دادی. منظورم از اون یه نفر آدمای عادیِ توی خونه نیست؛ من منظورم ارباب خونست.
-با ارباب چیکار داری؟!
-کار خاصی ندارم ولی تو به کمکاش نیاز داری. حالا بذار زمان‌بندیشو بگم. تا باز شدن قفلا فقط 2 دقیقه مونده. تو این دو دقیقه من از اینجا میرم و در حین رفتن من تو، سه دقیقه وقت داری. یعنی چی؟ یعنی دو دقیقه صبر می‌کنی تا قفلا باز بشه و بعد فقط یک دقیقه وقت داری تا لباس بپوشی و از اینجا خارج بشی. البته می‌تونی لباسا رو برداریو بری بیرون بپوشی. چون میدونم نیمه خفاشی!
-واو. خب؟
-بعد تا گروه شیفت شب بیان و به صورت همیشگی برای ابتدای شیفت اینجا رو چک کنن، 15 دقیقه وقت هست تا تو کاملا از اینجا دور بشی. منظورم از دور 1 مایل یا دو مایل نیست. حداقل 5 مایل از اینجا دور شو.

ربکا با دقت همه را گوش می‌داد تا اینکه دختر گفت:
-بعدش به اون خونه آپارات کن. فهمیدی؟... هوی! فهمیدی؟
-اوه آره آره. فهمیدم. حالا نگفتی باید درباره‌ی تو، چی به ارباب بگم. میدونی که خوششون نمیاد ندونسته به کسی کمک کنن.

دختر روی زانوهایش به سمت پنجره خم شد. برگشت و نگاهی به ربکا انداخت. چشمانش زیر نور ماه می‌درخشید.
-بهش بگو یه دختر غریبه که حوالی همین‌خونه زندگی می‌کرد، جونمو نجات داد. هوم؟

این را گفت به سمت بیرون پنجره پرید و ربکا با افکارش تنها گذاشت؛ افکاری از جنس معما.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۲:۴۷:۳۸ شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۹
#8
پیتر بین "چی بگم که بدبخت نشم" و "راست بگم که خودشیرین بدبختم" گیر کرده بود. مرگخواران که پیتر را ساکت دیدند، با سرعت او را هل می‌دادند تا زودتر حرف بزند.

-ممم... مممم... من... ما... یعنی مممم...
-

مرگخواران نتیجه هل دادنشان را فقط چند "مممم" دیده بودند، عصبی شدند.
-یه چیزی بگو دیگه!
-پــیــتــر!
-به نفعته بگی تا یه بَلایی مرلین نکرده نازل نشده!

اما مرلین شنوا و دانا بود! پیتر شروع کرد به حرف زدن و باعث شد بَلا نازل شود!
-ارباب ما می‌خواییم که شما کوتاه بیایین! همه‌ی اعضای بدنمون زیر دست و پای تسترالا له شده! داریم شبیه تام می‌شیم! اگه ما نخواییم دست و پامون کتلت بشه باید کیو ببینیم؟ واقعا واسه چی باید انقدر عذاب بکشیم و تهش...

پیتر همچنان حرف می‌زد. حتی چیزهایی می‌گفت که اصلا ربطی به سوژه نداشت! فقط می‌گفت و بلایی که مرلین شنیده بود نازل شد!

-خب... پس ما باید کوتاه بیاییم؟ آره؟

مرگخواران اوضاع را قمر در عقرب دیدند، لبخند زنان پیتری که همچنان حرف می‌زد را با لرد تنها گذاشتند.
-ما این قدر ظلم و ستم رو نمی‌پذیریم! دَر... دُر..درود به ارباب تاریکی‌ها.

و جیغ زنان به سمت تسترالِ رم کرده رفت تا همراه مرگخواران آرومش کند.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۲:۰۹:۵۸ شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۹
#9
رودولف با دیدن چهره‌ی عصبی بلاتریکس، اوضاع را برای خودش و پلیس‌ها در خطر دید. رودولف لبخند تصنیعی و بزرگی زد و پاورچین پاورچین از پرورشگاه دور شد. آنقدر دور که مرگخواران دنبالش رفتند و تلاش در برگرداندن وی داشتند. کاملا معلوم بود که رودولف چیزی در دوردست‌ها دیده که با سرعت به آنجا می‌رفته و به زور برگشته!
-اینجوری که نمیشه. یهویی دیدی وسط کروشیو زدن به پلیسا، یکی نثار منم کرد! آواداکداورا.

مسئول پرورشگاه با تعجب و حیرت زیادی به اتفاقاتی که افتاده بود نگاه کرد. بلاتریکس اخم کرد و طلسم فراموشی را رویش اجرا کرد.
-داشتی مثل پلیسا دست و پا گیر می‌شدی! حالا بذار تو تا یه بچه برداریم.
-نه دیگه. شما باید یکم مهربون باشین. نمیشه که! بچه ترحم و مهربونی می‌خواد!
-ترحم؟! مهربونی؟! رودولف؟
-چیه؟ چی‌شده؟
-ترحم، مهربونی!
-آها! ترحم و مهربونی! منو بلا خیلی با ترحم مهربونی با همه رفتار می‌کنیم!
-واقعا؟ چطوری؟
-این‌جوری!

رودولف گربه‌ی بخت برگشته‌ای را یواشکی از ناکجا آباد ظاهر کرد و شروع کرد به ناز کردنش.
-می‌گن اگه گربه‌ها رو ناز کنی عین این می‌مونه که بچه رو ناز می‌کنی.
-اها. آره! خودتون چی؟ با هم مهربونین؟

سوال سختی بود. بسیار سخت و بدون جواب!

-به نظرت بهتر نبود طلسم فرمان رو روش اجرا می‌کردی؟
-رودولف؟
-اهم! باید با هم مهربون باشیم تا بچه رو بگیریم! اهوم؟
-آره!

رودولف و بلاتریکس به زور با لبخند و مهربانی به یکدیگر نگاه کردند تا نظر مسئول به آنها جلب شود.


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳:۱۰ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹
#10
ادامه پستتون استاد!

هکتور با سرعت ناشناخته و عجیبی از کنار لینی رد شد و به سمت کلاسش رفت. آنقدر سریع بود که وقتی به کلاسش رسید، محکم به در برخورد کرد. در هم برای تلافی باز شد و هکتور با صورت به زمین خورد.

-استاد؟

جادوآموران با نیشخند به استادی که روی زمین افتاده بود نگاه کردند.
هکتور همچنان خوشحال بود و با شنیدن کلمه "استاد" از دهان جادوآموزِ بخت برگشته‌ای با سرعت بلند شد و سمت میزش رفت.
-بله؟ کسی منو صدا زد؟

جادوآموزان با سرعت به ربکا اشاره کردند. ربکا با چهره‌ی طوری به بچه های کلاس نگاه کرد.
-آخه... چرا...
-ربکا بود استاد.

هکتور لبخند بزرگی زد و به سمت ربکا آمد. با اینکه می‌دانست نزدیک شدن به ربکا کمی میتواند خطرناک باشد، ولی بدون توجه به این موضوع معجون بنفش رنگی را در آورد و به ربکا نزدیک تر شد.
-به خاطر این کار پسندیدت، بهت یکم از معجون "هوش و ذکاوت هکتوری" رو میدم. شنیدم عاشق فیلمای جنایی و کارآگاهی هس‍...

کلمات "فیلم"، "جنایی" و "کارآگاهی" ربکا را از خود بیخود کرد و درحالی که دور هکتور پرواز می‌کرد، اسم هرچه فیلم و کتاب جنایی‌ای که بلد بود را جیغ زنان گفت.
هکتور که وضع را وخیم و ربکا را نزدیک به خودش دید، کمی جا به جا شد.
تکان خوردن هکتور همانا و برخورد به ربکا همانا!

چند روز بعد

"به خبرگذاری هاگوارتزنیوز، کلاس معجون‌سازیِ جدید که برای تدریس استاد هکتور دگورث گرنجر بود، دچار حادثه شده‌است. فروریختن شمع‌ها و سقف کلاس، باعث مرگ کسی نشده ولی شخصی که دلیل این اتفاقات است، همچنان تحت پیگرد قانونی می‌باشد. از طرف تیم گشت هاگوارتز به جادوآموران اخطار داده می‌شود که اگر شخص بدشانس و نحسی را در اطراف خود دیدید، به هاگوارتزیارد مراجعه کنید و گزارش شخص مذکور را بدهید."

و همچنان هاگوارتزیارد به دنبال شخص منحوس می‌گردد...


My Dark Great Lord
Fille française
♡Only Raven♡






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.