هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (Ravenna_-_Rivenclaw)



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۴:۲۸ شنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۸
#1
نام: روونا ریوینکلا.

سن: تا دلت بخواد بیشتر از سن تو.

تاريخ تولد: روونا در قرون وسطا متولد شده اما تاریخ دقیق تولدش مشخص نیست.

جنسیت: مونث.

اصالت: انگلیس.

گونه: گرگینه.

رنگ چشم:متغير با رنگ لباسي كه ميپوشه.

گروه: موسس گروه ریوینکلا.

مو: آبی پر رنگ و بسیار بلند.

ظاهر كلي: لاغر و کمی اندامی. صورتی کشیده با بینی کشیده و استخوانی. قد بلند. روونا کمتر لباس های شاد می پوشید. او بسیار مهربان بود، کتاب خواندن بهترین تفریحش بود و همیشه هنگام از پذیرایی کردن از مهمان ها به آنها کتاب هدیه می داد. روونا ریوینکلا به وفاداری، درستکاری و مهربانی مشهور بود و همه به او اعتماد داشتند و با او درد دل می کردند.

حیوان خانگی: از تمام حیوانات حداقل یکی دارد.

نام كامل: روونا رزا ریوینکلا.

كوييديچ: بازی نمی کرد.

جارو: پرواز با موجودات جادویی مثل اژدهایان، تسترال ها و هیپوگریف ها را به پرواز با جارو ترجیح می داد.

چوب جادو: چوب بلوط،27/94 سانتی متر، مغز: موی گورکن.

مغز: پر پادشاه تمام کلاغ جادویی با انعطاف لازم.

پوست: سفید مایل به سرخ.

شغل: کتاب دار هاگوارتز و انتخاب تازه واردین.

علاقه ها: کتاب خواندن.

تواناييهاي خاص: گرگینه بودن.

جانور نما: شاه کلاغ جادویی.

پاترونوس: هیپونایز.

بوگارت: دیوانه ساز.

خون: اصیل زاده.

زندگي نامه: او کسی بود که بدون فکر هیچ کاری انجام نمی داد و بزرگترین تخصصش افسون‌های مرتبط با کتاب بود. هنوز هم بسیاری از کتاب های هاگوارتز بر اساس علایق او انتخاب می‌شود. این علایق روونا کل مدرسه را برای خواندن کتابهای مورد علاقه خود گردهم جمع می‌کند، ویژگی ای که بعدا در گروهش نیز دیده می شد که همه را به یک چشم می‌دید. تابلوی نقاشی او که دارد به دانش‌آموزان کتاب هدیه می‌ دهد هنوز هم به دیوار تالار عمومی ریوینکلا است.

توضیحاتی که دادی به شدت با روونای توی کتاب متفاوته. لطفا اصلاحش کن. بیشتر تبدیلش کن به روونایی که توی کتابا ازش خوندیم. بعد برگرد تا بتونم تاییدت کنم.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۲ ۱۹:۵۶:۱۸


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲:۱۱ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#2
خوب دوستام به من میگن خرخون کلاس جلو معلما مظلومم ولی با دوستام شیطنت هایی داریم لجبازی های خودمو دارم ولی حرف راستو قبول دارم ریاضی برام مثل آب خوردن نمیمونه ولی از حفظیات به درد نخور متنفرم از کسایی که پشت آدمو خالی مکنن یا از آدم استفاده مکنن بدم میاد.
اول گروه ریونکلا رو دوست دارم و دوم هم ریوینکلا
اگر در حالی که من را برای گروه ریونکلا انتخاب نمودید ولی تکمیل ظرفیت بود لطفا مرا بدون گروه بزار تا بعدا وارد گروه ریونکلا بشم
همیشه به این فکر میکنم که کلاه گروهبندی چطوری بعد از این همه سال کمی به خود استراحت نمیدهد حالا که با او دیدار میکنم امید وارم پاسخ دهنده سوالم باشد.



پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲:۳۸ شنبه ۴ آبان ۱۳۹۸
#3
ببخشید این پست اشتباه اینجا اومد خوب بریم سرکارمون .
من آدمی هستم با هوش رول نویسیم خوبه و تمام اخلاقیاتم به ریوینکلا می خوره قبلا تحقیق کردم و این بهم ثابت شده



پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶ جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸
#4
ببخشید بنده با لینی وارنر راجع به این صحبت کردم لطفا بندازین گریفیندور



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴ جمعه ۳ آبان ۱۳۹۸
#5
تصویر شماره 8
صدای تق تق در زدن درحال بلند تر شدن بود اما دامبلدور روی میز خوابش برده بود.
که ناگهان دامبلدور از خواب پرید و خیلی ترسید.
با صدای لرزان به هاگرید گفت:
-بیا تو هاگرید.

در باز شد. او هاگرید نبود بلکه یکی از دانش آموزان به نام جیکب اراتستن بود.

جیکب گفت:
-هاگرید نیست منم جیکب اراتستن!

دامبلدور که ترسش کاملا رفت با کمی عصبانیت گفت:
-چرا اینطوری در می زنی بچه نمیگی من پیر مرد سکته می کنم.

جیکب که تا حالا دامبلدور رو اینقدر عصبانی ندیده بود ترسید و گفت:
-ببخشید من ترسیده بودم فکر کردم اتفاقی براتون افتاده.

دامبلدور کمی آرام شد و گفت:
-حالا چی کارم داری؟؟؟

جیکب با دیدن آرام شدن دامبلدور آرام شد و گفت:
-این نامه رو براتون آوردم

دامبلدور تعجب کرد و گفت:
-هاگرید چی شد حاش خوبه؟؟؟ مسئول نامه ها اونه.

جیکب گفت:
-نگران نباشین اون حالش خوبه ولی فقط گفت که بهتون بگم اون کاری که بهش داده بودین تموم نشده و برای همین نتونست بیاد و گفت وزیر اون نامه رو ننوشته

دامبلدور فهمید که نامه را وزیر سحر و جادو نوشته بعد گفت:
-اون نامه رو بده ببینم.

بعد هم دنبال نامه باز کن می گشتند. گشتند و گشتند و گشتند تا دو ساعت گشتند وقتی آن را پیدا نکردند دنبال کلاه گروه بندی گشتند ولی آن هم در به هم ریختگی دفتر دامبلدور گم بود سر انجام آن کلاه پیدا شد و دامبلدور دستش را تا جایی که فقط سرش بیرون بود برد داخلش و بعد شمشیری که روی آن نام گودریک گریفیندور نوشته شده بود را در آورد و بعد با آن نمه را باز کرد و خواند. پس از خواندن نامه سریع غیب شد.


احیانا از اعضای قدیمی نیستی؟ آخه اینترها رو رعایت کرده بودی.
اگر هستی، فقط کافیه بلیت بزنی یا به یکی از مدیرا پیام بدی تا مستقیم به معرفی شخصیت بری.

البته بعضی از نکات رو لازمه بگم؛ هم شکلک و هم علائم نگارشی، نیازی به بیشتر از یدونه ندارن. یه علامت سوال تاثیرش به اندازه سه تا علامت هست و بیشتر از اون غلطه. انتهای جمله ها رو هم بدون نقطه رها نکن، حتی اگر شکلک گذاشتی.
بخش آخر یکم سریع شده بود. بهتر بود با حوصله بیشتر می نوشتیش.
با اینحال، میدونم که مشکلاتت با ورود به ایفا برطرف میشن.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۳ ۲۱:۴۶:۲۲


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱:۱۶ پنجشنبه ۲ آبان ۱۳۹۸
#6
تصویر شماره 6 کارگاه داستان نویسی
پسر مو نقره ای روی زمین نشسته بود و در حالیکه پاهاش رو توی شکمش جمع کرده بود، عمیقا اشک میریخت.
میرتل همیشه گریان اروم از پشت بهش نزدیک شد و با صدای روح مانندش پرسید:
-چیزی شده؟ چرا گریه میکنی؟

اون هیچوقت دراکو مالفوی مغرور و متکبر (البته بجز دراکوی خودمون) رو توی چنین وضعیتی ندیده بود و دیدن اشک هاش باعث شده بود گریه خودش بند بیاد و کنجکاو شه.
هر چند دراکو مالفوی یا صداش رو نشنیده بود یا اهمیت نداد چون به گریش ادامه داد و به اون حتی نگاه هم نکرد.
میرتل دوباره پرسید و از پشت کمی روی دراکو خم شد.
-چرا داری گریه میکنی؟

دراکو سرمای اون رو از پشت سرش احساس کرد و سریع به سمتش چرخید و داد زد:
-به تو ربطی نداره. دست از سرم بردار و از اینجا گمشو و برو توی همون توالتی که ازش اومدی.

پرخاش کرد و بعد از چند ثانیه وقتی مطمعن شد میرتل ازش فاصله گرفته دوباره سرش رو روی پاهاش گذاشت و به ادامه گریه کردنش رسید.
میرتل:
-چرا بهم نمیگی؟ فکر میکنی این خوب نیست که یه نفر دلیل گریت رو ازت بپرسه؟

این بار دراکو بدون اینکه به سمتش بچرخه، بین گریه هاش کلمات رو با خشونت پرتاب کرد و گفت:
-نه. ازش متنفرم. ازم فاصله بگیر

میرتل آهی کشید و چند قدم دور تر روی زمین نشست. زمین خیس بود و اون احساس سرما میکرد. البته اون واقعا قادر نبود سرماش رو احساس کنه ولی دوست داشت فکر کنه میتونه.
میرتل با حالتی گریان گفت:
-ولی من خیلی دوست دارم یه نفر ازم بپرسه چرا همیشه گریه میکنم.
و بعد سکوت کرد. دراکو توجهی به حرفش نشون نداد.

خودش ادامه داد:
ولی همیشه بقیه ازم فرارین و هیچکدوم اهمیت نمیدن چرا من ناراحتم و این موضوع هم ناراحتم می کنه.
اینبار توجه دراکو جلب شد. هق هقش اروم گرفت و اب دماغش رو بالا کشید و پرسید
-خب چرا ناراحتی؟

میرتل سرش رو کج کرد و با یه لحن اماده به گریه گفت:
-یه روز قبل از اینکه بمیرم، یه پسر بهم اعتراف کرد.

دراکو سرش رو از روی پاهاش برداشت و به سمتش چرخید. در حالی که دوباره مثل همیشه اخم داشت و طلبکار به نظر میرسید گفت:
-این کجاش اونقدر بده که باعث میشه این همه گریه کنی؟

میرتل با لحنی که انگار چیز واضحیه گفت:
-منم اون پسرو دوست داشتم

و وقتی اخم های دراکو بیشتر از قبل در هم شد توضیح داد:
-ولی وقتی فهمید من مردم اهمیت نداد و بعد یه هفته رفت با یه نفر دیگه.

کم کم اشک هاش شروع به ریختن کردن.
دراکو سکوت کرده بود. به نظر میومد یا نمیدونه چی باید بگه و یا حرفی نداره.
کم کم گریه اش صدا دار شد و وسطش تیکه تیکه ادامه داد؛ اون دختر..دوستم بود..من همیشه..جلوش میگفتم که..چقدر جانو دوست دارم..و اون..همیشه بهم میگفت..که جان پسر بدیه..ولی به محض اینکه..مطمعن شد من یه جسم محکم ندارم..که جان لمسم کنه..خودش رو انداخت تو بغلش.

و بعد از تموم شدن حرفاش بلند تر از قبل زیر گریه زد. بغضش تازه شکسته بود.
دراکو چرخی به چشم هاش داد و گفت: در واقع تو جسم غیر محکمم نداری.
اروم این رو گفت و با شدت گرفتن گریه میرتل فقط اه کشید و سرش رو روی چونش گذاشت. داستان میرتل با اینکه خیلی براش تاثیر گذار نبود ولی باعث شده بود حواسش پرت بشه
پنج دقیقه بعد میرتل که کامل گریه هاش رو کرده بود، اشک هاش رو پاک کرد و رو به دراکو که دیگه گریه نمیکرد، پرسید؛ خب حالا تو بگو چرا گریه میکردی؟
سر دراکو به سمتش چرخید. چند ثانیه نگاهش کرد و فقط پلک زد و بعد اروم صورتش در هم شد و اولین قطره اشک از گوشه چشم چکید.
چند دقیقه بعد میرتل دوباره دور دراکو میگشت و ازش میپرسید چی شده و دراکو هم سرش رو روی زانو هاش گذاشته بود و در حالیکه گریه میکرد، بهش میگفت بره گمشه. و در آخر هم میرتل موفق شد تا علت گریه هاش رو از زیر زبونش بکشه بیرون.

دراکو با ناراحتی بسیار گفت:
من یه طلسم پنتاگوس رو روی یک گردنبند اجرا کردم ولی بعد از چند روز گم شد یکی از بچه ها که دوست خوبم بود تو راه هاگزمید بهش دست زد و تقریبا داشت می مرد من از خانم پامفری خیلی متشکرم که اون رو نجات داد.

و بعد ادامه داد:
خیلی ممنونم که پیله شدی تا بهت بگم الان خیلی حالم بهتر شده.

و میرتل برای اولین بار لبخند زد و گفت:
خوشحالم که سبکت کردم.


درسته که انتهای متن رو تغییر داده بودی، ولی اصلا حرکت خوبی نیست حتی شده بخشی از پستمون رو از جای دیگه کپی کنیم. متاسفم ولی تا وقتی یه داستان ننویسی که کاملا کار خودت باشه نمی‌تونم تاییدت کنم.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۳ ۱۲:۴۴:۳۷






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.