هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۱:۵۵ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
#1
سلام ای ارباب تاریکی ها و سیاهی ها
من..موجودی بی جبهه هستم.
امکانش هست نوشته هایم را نقد نمایید؟
دو تا نوشته هست.
دفترچه خاطرات هاگوارتز
و
حمایت از موجودات جادویی

چون هدف هاشون متفاوت بود دو تا آوردم.
دفترچه خاطرات هاگوارتز،
با هدف متن احساسی و ناراحت که حس همدردی خواننده رو برانگیزه و شخصیت پردازی

حمایت از موجودات جادویی با هدف وارد شدن خودم به داستان. از سر گیری تاپیک و نوشتن متنی که نفرات بعد بتونند ادامه بدن. ولی نمیدونم چطور متنی بنویسم که نفر بعد مشتاق بشه ادامه بده.

با تشکر از وقت گرانبهای تاریکتان


سلام

برای درخواست نقد، جبهه مهم نیست.

نقدای شما رو با پیام شخصی فرستادم. چون تازه وارد هستین ممکنه متوجه نشین. برای همین یادآوری می کنم که نقد پست هایی که تو انجمن های غیر از خانه ریدل ها زده شده رو با پیام شخصی می فرستم.

کار خوبی کردین که هدفتون از پست ها رو هم نوشتین. این جوری بهتر می دونم که روی چی تمرکز کنم.

نقد دو پست ارسال شد. جواب سوالاتون هم داده شد.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۱۷:۲۲:۴۸


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۱۸ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
#2
یک اژدهای تنها (قسمت اول)

ناتسومی در صندلی ای در اتاق عمومی هافلپاف فرو رفته بود و کتابی را جلوی صورتش گرفته بود تا چهره ی بغض کرده و اشک هایی که هر چند لحظه یک بار با پلک زدن هایش به پایین سر میخورند را از دیده ی هم گروهی هایش پنهان کند.
تنها حدود دو هفته از ورودش به هاگوارتز میگذشت، اما این مدت خیلی به او سخت گذشته بود. هاگوارتز بزرگ تر، شلوغ تر و پرماجراتر از انتظارش بود.
در هر گوشه ای از آن که پا میگذاشت صدای خنده، گریه، فریاد و انفجاری شنیده میشد.

تمام این ها میتوانست هیجان انگیز و دوست داشتنی باشد اگر... اگر این قدر احساس تنهایی و از جمع جدا افتادگی نمی کرد. اگر میتوانست با هم گروهی های مهربان و شادش دوست شود و به همراهشان به شیطنت و شلوغ کاری بپردازد... اما نمی توانست.
در اینجای تفکرش چشم هایش اشک های بزرگتری تولید کردند و او در مبل بیشتر فرو رفت و کتاب را به خود نزدیک تر کرد.
صدای خنده ی همگروهی هایش را میشنید اما نمی توانست به آن ها بپیوندد. با این چشمان قرمز و روحیه ی شکسته و داستانی ناگفتنی فقط باعث دردسرشان میشد.
چطور میتوانست به آن ها از کابوس های هر شبش بگوید.. از بحث هایی که در خواب با پدرش انجام میداد و ترس هایی که هر روز با آن ها مواجه میشد.
چطور میتوانست به آن ها از حسرت پروازش بگوید؟
آه که چقدر دوست داشت بال هایش را باز کند و بالای جنگل ممنوعه میان ابرها پرواز کند و در آب خنک و زندگی بخش دریاچه شیرجه بزند. اما نمی توانست.
میترسید.
ترسی که او را میخکوب میکرد و قلبش را به تاپ تاپ های شدید و دردناک وادار میکرد.
-این بود ماجراجویی ای که بخاطرش این قدر از خونه دور شدی؟
-شرم آوره. چطور با این همه ترس به خودت میگی اژدها؟

با این خودگویی ها و سرزنش ها بیشتر ناراحت میشد و قلبش بیشتر تاپ تاپ میکرد. چقدر آزاردهنده بود.

او نمیخواست بترسد اما میترسید. میترسید در چشمان مدیر و اساتیدش نگاه کند. میترسید کسی بفهمد او یک اژدهاست. میترسید اساتید و هم مدرسه ای هایش به او حمله کنند. خونش را در شیشه کنند و برای دواهای خود استفاده کنند، قلبش را بشکافند و از ریسه هایش برای چوبدستی هایشان استفاده کنند، پوست زیبای اکلیلی اش را بکنند و با آن شنل و کیف درست کنند، استخوان هایش را خورد کنند و در معجون هایشان بریزند... میترسید دوستانش به دشمن تبدیل شوند و از همه بیشتر میترسید همواره در تنهایی خود بترسد. اما در آن شب تاریک راه حلی نمیدید.
تاریک...
در اینجا سوسوی امیدی در دلش روشن شد. در یک شب تاریک ابری و بدون ماه بیرون قلعه بسیار تاریک بود. دانش آموزان اجازه ی خروج از قلعه را نداشتند و احتمال دیده شدنش کم بود....
امید در دلش شعله کشید و به فکر نقشه ای افتاد.




پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۷:۵۸ سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸
#3
کجا؟
پشت بام طلافروشی



پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸ جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸
#4
دیاگون،کوچه ای جادویی. کوچه ای که وسایل جادویی دانش آموزان را میشد از آنجا گرفت و... با کوچه های جادویی شگفت انگیزی همجوار بود.
ناتسومی هم با نامه ی هاگوارتزش به کوچه ی دیاگون آمده بود. اما حالا که وسایلش را گرفته بود و جلوی ورودی کوچه ی ناکترن ایستاده بود نمیتوانست از آن چشم بر دارد.
کوچه تاریک بود. مرموز... و هوای سردی از آن می آمد. ناتسومی به چپ و راست نگاه کرد،پیش از ورود به کوچه ناکترن، وارد سایه ی یک مغازه شد و کلاه شنلش را روی سرش انداخت و تغییر شکل داد. می دانست که کوچه ی ناکترن، بدنام است و بهتر است موقع ورود به آن دیده نشود .
کوچه از دیاگون تنگ تر بود. شیشه های بعضی از مغازه ها شکسته بود و به نظر میرسید سال هاست که تمیز نشده اند. همان طور که از جلوی فرعی ها و مغازه ها می گذشت، گویی از دیوارها صدای زمزمه می شنید و میتوانست نگاه سنگین افرادی را بر پشتش حس کند. حس می کرد که بهترین کار این است که ضعف نشان ندهد،پس با قدم های استوار و مصمم به جلو میرفت .
در جلوی مغازه ای زنی با موهای نقره ای پریشان و چشمانی که تنها سفیدی آن ها دیده میشد، کیک می فروخت.
ناتسومی با کنجکاوی به وی نگاه کرد. از ظهر گذشته بود و هنوز چیزی نخورده بود و بوی خوشمزه ای از کیک ها می آمد. بوی مرجانی که در اعماق اقیانوس در باغچه ی خانه شان پرورش می دادند. آه که چقدر دلش برای آن مرجان های تازه تنگ شده بود.

-قیمتشان چنده؟
-اوه این کیک ها با مرغوب ترین مرجان نقره ای از دریای آتلانتیس درست شده اند. قابلی ندارد 3 گالیون.
-مرجان نقره ای؟ مطمئنم این ها از مرجان شیوسی آبی از دریاهای ژاپن درست شده اند. و هووم احتمالا 5 سیکل قیمت منصفانه ای برای یک کیک شیوسی است. این طور فکر نمی کنید؟

ناتسومی که حال چهره و صدای عمیق مردی دنیا دیده را داشت، با نگاه نافذش مستقیم به چشمان فروشنده نگاه کرد.
فروشنده که از اینکه مرد اسم مرجان را میدانست دستپاچه شده بود سری به موافقت تکان داد و گفت : بله آقا.

ناتسومی لبخندی زد و 10 سیکل نقره به فروشنده پرداخت.

- این مرجان ها رو جدا می فروشید؟

و دو بسته مرجان شیوسی خرید و با سرخوشی و خوشحالی فراوان به کوچه ی دیاگون برگشت.
از آن پس پای ناتسومی به کوچه ناکترن باز شد و هر چند وقت یکبار برای خرید غذاهای مختلف از سرزمین های مختلف به گشت و گذار در این کوچه می پرداخت.



پاسخ به: از کدام شخصیت کتاب بیشتر خوشتان می آید؟ چرا؟
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#5
هاگرید مهربون بود. با موجودات جادویی رابطه ی خوبی داشت. اژدها دوست بود.
سیریوس خوش قیافه بود و اهل شیطنت.( بجز قسمت بدرفتاریش با کریچر)
رون درسخون نبود. اهل تفریح بود. دوست خوبی بود و بامزه بود.



پاسخ به: اگه کلاه گروه بندی رو سرتون بگذارن تو کدوم گروه می افتید؟ چرا؟
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#6
بستگی به حال و هوای اون روزم داره.
توی تست پاترمور و جاهای دیگه همیشه اسلیترین. موقع خوندن نقل قول های گروه ها هم اسلیترین. اگه قرار باشه چیزی مربوط به گروه ها انتخاب کنم به طور ناخودآگاه اسلیترین.
ولی یه قسمتی هم درونم هست که حوصلش نمیشه همیشه اینقدر به زندگی اهمیت بده و ترجیح میده زندگی رو راحت تر بگیره. و بنظرم هافلپافیه. خاکی تره. با دنیا در صلح تره و خب زرده بدون جلب توجه یه سری افراد، بخصوص موجودات پر سر و صدای گریفیندوری به ماجراجویی های خودش میپردازه
و خب با اینکه خیلی از دوستام ریونکلاوی هستند مطمئنم ریونکلاوی نیستم. خود فکر کردن به اینکه به دانش و فهمیدن اهمیت بدم منو خسته میکنه



پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۲:۲۴ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
#7
کجا؟
مغازه ی شیرینی فروشی



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸
#8
نام:
ناتسومی سوزوکی

معرفی:
رزا از خاندان اژدهایان دره ی مخفی ای در سرزمین زیر آب ژاپن هست. اعضای این خانواده قابلیت تغییر شکل به موجودات مختلف از جمله انسان را دارند. از اونجایی که اژدهایان از باستانی ترین موجودات روی این کره ی آبی-خاکی-هوایی هستند و هر سه قلمروی این دنیا رو قلمروی خود میدونند یه برتری بینی ای نسبت به بقیه ی موجودات دارند که باعث میشه خیلی اهمیتی به موجودات دیگه ندن و یه جورایی خودشون رو جدا کردن. از طرفی اژدهایانی هستند که در سرزمین هایی که انسان ها حکومت می کنند به بردگی و اسارت گرفته شده اند و انواع شکنجه ها و بیگاری های بر آنها روان میشود. به همین دلیل اژدهایان در سرزمین های دور از جامعه های بشری و مخفی شده با جادوهای قوی زندگی می کنند و هر گونه ارتباطی با موجودات دیگه رو به شدت منع می کنند.
این وضعیت برای اژدهایان جوانی که کنجکاو و ماجراجو با بال هایی شیفته ی پرواز در سرزمین های ناشناخته و ذهن هایی آماده ی انواع شگفتی ها هستند دشوار و محدود کننده هست.
رزا یکی از اون اژدهایان هست. چنین میشه که یه روز به طور پنهانی از دره ای که زندگی میکرد بیرون میاد و تا جزیره ی ژاپن شنا میکنه و بعد به شکل انسان تغییرشکل پیدا می کنه و تصمیم میگیره که بره جهانگردی کنه ولی چون هنوز خیلی کوچیک بوده و اژدهایان که عمر طولانی دارند، مخالف آموزش زودهنگام به کودکان هستند و بنظرشون بچه ها فقط باید بازی کنند و خوش بگذرونند، آموزش های جادویی ندیده و بخوبی قادر به کنترل جادوش نیست. در نتیجه تصمیم میگیره به مدرسه ی جادویی بره.
در ژاپن مدرسه ی جادویی ای هست ولی خیلی سخت گیر و با رداهای جادویی خاصی هستند که ممکنه منجر به لو رفتن رازش بشه. به خاطر همین میره بریتانیا واز یه خانواده ی ژاپنی خوشش میاد و با یکم جادو اونها رو متقاعد میکنه که یه بچه ی دیگه دارند. و بدین ترتیب نام جدید ناتسومی سوزوکی رو میپذیره و با انجام یه سری تقلبات و دستکاری های غیر قانونی سیستم نامه رسانی هاگوارتز رو هک می کنه تا فکر کنه ساحره هست و براش دعوت نامه بفرسته و به هاگوارتز میره.
و کلاه گروهبندی متوجه میشه که اون جادوگر نیست . با اینکه بین اسلیترین و هافلپاف اندکی شک داشته بنظرش میرسه که ویژگی های هافلپافی بیشتری داره و اونو به هافلپاف میفرسته.

گروه:
هافلپاف
ویژگی های ظاهری:
در واقع اژدهایی زرد اکلیلی و بشاش با چشمان سبز . که میتونه پرواز کنه. شنا کنه. آتیش از دهنش بیرون میاد. دمش فعلا کامل رشد نکرده ولی وقتی کامل رشد کنه تیغ های تیز و زهری خواهد داشت.
ویژگی های ظاهری انسانی:
هوووم....یه انسان یه سر و دو گوش؟
گاهی وقت ها دم و شاخ هم در میاره ^_^
موهای مشکی که تو نور به رنگ های مختلف در میاد. عمدتا طلایی و نقره ای
چشم های سبز جنگلی.
ویژگی های اخلاقی و توانمندی ها:
تو همه جا سرک می کشه. میتونه نامرئی بشه. چند شخصیت هماهنگ و متناقض .
علاقه مندی ها:
خوشمزجات بخصوص پنیر و قارچ، پروااااااااااااز، کتاب، فیلم، انیمه، جادوهای ممنوعه، خون آشام ها و انواع موجودات خطرناک

چوبدستی:
13 اینچ چوب درخت صنوبر. خودم درست کردم. چیزی هم توش نیست. به هر حال از چوب دستی نمیتونم استفاده کنم و نیازی هم بهش ندارم. فقط برای همرنگ جماعت شدنه.

جارو:
سال اولی ها اجازه ی بردن جاروی شخصی ندارند . یکی از جاروهای مدرسه رو بر میدارم . به هر حال اون جارو ها هم برام کار نمی کنند. خودم مجبورم رفتار یه جارو رو شبیه سازی کنم

تایید شد.
خوش اومدید.


ویرایش شده توسط roseta در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۷ ۱۹:۴۲:۳۳
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۸ ۲۳:۵۴:۵۵


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۸:۳۵ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
#9
سلام
من یه اسلیترینی هافلپافی یا یه هافلپافی اسلیترینی هستم.
میتونید شانسی انتخاب کنید. یا اگه حوصلشو ندارید :
1- هافلپاف
2- اسلیترین



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۸
#10
تصویر شماره 5 کارگاه داستان نویسی

همهمه تالار را پر کرده بود. ولی رزا چیزی نمیشنید.همه چیز در نظرش گنگ بود. لحظه ای که مدت ها منتظرش بود فرا رسیده بود. دوست داشت فرار کند ولی برای این کار دیر بود.میترسید. از همه ی این جادوگران و ساحره ها میترسید.

_ناتسومی سوزوکی
کسی تکان نخورد. مک گانگال به صف سال اولی های میخکوب شده نگاهی انداخت. خب یه نفر بود که بنظر ژاپنی میومد. از پشت عینکش یک ابرو بالا انداخت و به دخترک خیره شد. نفر پشت سر رزا که در تیررس نگاه مک گونگال بود سیخونکی به رزا زد.
-هی نمی خوای بری؟
رزاکه به خود اومده بود نفس عمیقی کشید رفت روی صندلی نشست. مک گانگال کلاه گروه بندی بزرگ رو روی سرش گذاشت و همه جا تاریک شد.

-خب خب اینجا چی داریم؟ یه دختر کوچولو با کلی راز
رزا نفسش را حبس کرد.
-هوووم باهوشی. باهوشی. اگه باهوش نبودی نمیتونستی الان اینجا باشی....آه ه ه زیرکی. چقدر فریبکار... هووم چطور اسمتو وارد لیست کردی؟ هوووم؟ قابلیت های خوبی داری ولی تو ساحره نیستی. نباید اینجا باشی.
-صبر کن. چیزی نگو. اگه بفهمند ساحره نیستم و اینجام منو میکشند.
-هووم قبل از اومدن باید فکرشو می کردی.
-ولی من جادو دارم. من ...من نیازی به چوبدستی ندارم
-نیازی نداری ولی یکی همراهت آوردی که بقیه فکر کنند ساحره ای.
- چه اشکالی داره؟ چون از بقیه بهترم نباید جادو یاد بگیرم؟
-از بقیه بهتر؟ ها ها ها ها...تو فکر می کنی چون بدون چوبدستی میتونی از جادو استفاده کنی از بقیه بهتری؟ تو حتی جرات نداری از اسم واقعیت استفاده کنی
-الان نمی تونم ولی وقتی یاد بگیرم جادومو کنترل کنم، وقتی برای محافظت به یه قلعه ی جادویی احتیاج نداشته باشم خودمو پنهان نخواهم کرد.خواهش می کنم بهم یه فرصت بده.
-هووم صادقی... وفاداری... باید با دامبلدور حرف بزنی. راستشو بهش بگی.
-حرف میزنم. قول میدم به کسی آسیب نزنم.
-"بهتره بری هافلپاف"
این جمله ی آخر رو کلاه گروهبندی بلند گفته بود. صدای تشویق توی تالار پیچید و مک گانگال کلاه رو از رو سر رزا برداشت.
رزا با زانوانی لرزان و ناباوری به سمت میزی رفت که هم گروهی هاش از اونجا براش دست تکون میدادن و جیغ و هوورااا میکشیدن.

با خودش فکر کرد : هافلپاف... گروهی که همه رو می پذیرند. به همه یاد میدن.
وقتی تصمیم گرفت بیاد هاگوارتز براش مهم نبود چه گروهی باشه.فقط میخواست توی این قلعه ی جادویی باشه و به کتابخونش دسترسی داشته باشه. ولی حالا که توی هافلپاف پذیرفته شده بود. احساس گرما میکرد. گرمایی که بهش میگفت شاید جایی توی این دنیای جادویی باشه که موجود غیرعادی ای مثل اون رو هم به گرمی بپذیرند.

خوب بود.
فقط یه نکته ای رو بگم، وقتی دیالوگت تموم میشه و میخوای توصیف بنویسی، دوتا اینتر بزن.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۶ ۲:۳۵:۵۱






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.