هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۴:۳۲ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
#1
سلام دمبل...
بنده به عنوان سلطان سیکس پک ها و چماق دار بیکار هاگ درخواست عضویت در محفل ققنوس رِ داشتم، و از آنجا که قدیما نیز بودیم امیدوارم دوباره از اون آغوشا بمالی بهمون...
بوس بوس سوتووووون...


علیک سلام باباجان،
اوّل این که خوش اومدی و خونه خودته اصن بفرما بغل. یک جغدی هم می‌آیه به سویت که یه آب و دونی بهش بده و بعد روونه‌اش کن.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۰ ۲۱:۰۱:۱۵


بدانيد و آگاه باشيد... حماسه ويزلى را پايانى نيست..!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۵:۲۰ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
#2
ارشدشونم!



1. بیا برادرزاده نازنینم...

2.
-ای بر پدرت تف تسترال باد!

شهاب سنگ را مانند سیبزمینی داغ بین خودشان پرتاب میکردند و هر بار به شکل یکدیگر در می آمدند ولی فی الواقع تغییری در ظاهرشان رخ نمیداد، مگر سیکس پک های فرد که جرجی با آنها خیلی هم حال میکرد. فحش فرد هم به یاد و خاطره ای بود که دولورس آمبریج او و برادرش را تنبیه به نگه داشتن سیبزمینی داغ در دستانشان کرده بود! آنها همینجور که پرتاب میکردند هر دفعه از شهاب سنگ نوری بنفش ساطع میشد و بعد از تبدیل آن دو به یکدیگر پس از چند صدم ثانیه خاموش میشد. ولی این بار بار آخر بود.
-حاجی پشمام!
-حاجی پشمام!
+حاجی پشمامون!!

فرد به جرج نگاه کرد، به خود نگاه کرد، به سردر هاگوارتز نگاه کرد، به خانه هاگرید نگاه کرد، باز دوباره به جرج نگاه کرد، سپس به خود نگاه کرد، به سر در هاگوارتز نگاه کرد، به خانه هاگرید نگاه کرد و دوباره به جرج...
- ای درد! خستم کردی شتر!
-حقته تا تو باشی به جرج فخر فروشیِ سیکس پکتو نکنی!

از آنجا که راوی و جرج روی هم ریخته بودند معلوم بود که پارتی بازی به سایت جادوگران نیز باز شده است. برای همین فرد دست به اعتصاب میزند و دیگر در نقش خود بازی نمیکند پس برای همین از دوستان گرامی برای بازی کردن در نقش فرد درخواست داریم که هرچه سریع تر به شماره تماس زیر کانکت شوند تا با هم هم صحبت شویم.
تلفن: 29 دوتا 6

یک ساعت بعد

حال که کورممد در نقش فرد بازی میکند به ادامه رول میپردازیم.
-عمو اینجا کوجایه؟
-پلشت الان تو فردی، یعنی باید منو صدا کنی جرجی یا داداشی چیزی!
-داداش چیسته؟
-برادر، فردی که به همراه تو از شکم مادرت در اومده.
-مادر چیسته؟

جرج که سر خود را به دیوار میکوبید متوجه شد که راوی دارد بذله گویی میکند تا عرض و طول رول بیشتر شود که بتواند نظر خانم معلم را راجع به این پاره ای نوشته جلب کند و امتیاز لازم را بگیرد تا گروه گریفیندور در مخش هایشان موفق شوند. بنابر این او نیز دست به اعتصاب زد و از این نقش کنار کشید.

ولی متاسفانه از آنجا که کورممد برادری نداشت و از آن طرف نه پدری نه خواهری نه مادری برای همین مجبوریم که از او به تنهایی برای این دو نقش استفاده کنیم به طوری که دیالوگ هایی که میخوانید در واقع مکالمه کور ممد با کور ممد است.
-کور ممد هــــــــــــــو!
-جانم کور ممد؟
-به نظرت چرا ما در اینجا هسته ایم؟
-احساسات ممدیم بر من میگویه که مارا از آنجا که فرد و جرج بوده اند آپارات کرده میباشه این سنگه...
-یعنی این سنگ هه توانایی آپارات هم دِرِه؟
-فک کُنُم...
-عی بابا که.

خب دیگر، متوجه شدید که کور ممد نیز از فواید شهاب سنگ نیز با خبر شد و خود این یک دست آورد بزرگ برای جامعه جادوگری ایست که از سال 84 سعی بر تفهیم کور ممد دارند که جاروی کوییدیچ با جاروی رفتگری فرق میکند. برای همین نیز چون راوی هم نصف شبی خسته شده است و بخاطر این رول مجبور به از دست دادن دو بازیگر برتر سینما شده است مجبوریم که دیگر فواید این شهاب سنگ را کنار بگذاریم و عمرمان را صرف تفهیم این فواید به کورممد هدر ندهیم.

تامام.



بدانيد و آگاه باشيد... حماسه ويزلى را پايانى نيست..!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۴:۵۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
#3
-تق تق تق!
-کیه؟!

صدایی نیامد. در نتیجه رکسان با ترس شدید به سمت دستگیره در حرکت کرد. آرام آرام آن را چرخاند و با سرعت هرچه تمام تر درب خانه را گشود.
-تاداااااام!
-ای مرگ! ای درد! ای کوفت!

رکسان که در قالب لیسا بود با وحشت به فرد و جرج پدرش نگاه میکرد. فرد که به تازگی شروع به ساختن چماغ پرنده کرده بود تا در مسابقات کوییدیچ آن را با قیمت گزافی بفروشد و پول خوبی به جیب بزند، میخواست آن را به برادر زاده عزیزش هدیه بدهد ولی گویا زده بانو تورپین - که فرد با شناسه قبل خود یعنی پیوز پدر کفش های پاشنه بلندش را دراورده بود و ناخن هایش را کنده بود - را ناراحت کرده. از این جهت با آرامش گفت:
-بانو تورپین! بسیار شرمنده ام که موجب ترس و دلهره شما شده ام ولی ناموصا تو اتاق رکسان چیکار میکنی؟
-من خود رکســـــــــانم!

جرج، فرد، لیسا، رکسان، رابستن و کراب، با تعجب به یک دیگر نگاه میکردند. با این تفاوت که کراب رابستن بود و رابستن کراب بود و رکسان لیسا بود و در نتیجه لیسا رکسان بود.
-عمو، بابا، بیاید تو... باید همه چیو تعریف کنم.

5 دقیقه بعد

-اونجوری نگام نکن!

فرد و جرج که از رکسان به خاطر حمایت نکردن از کالای ویزلی به شدت ناراحت شده بودند، دست به چماغ ایستاده بودند و به مانند بسیجیان مقیم لندن به او و دوستانش نگاه میکردند...
-یه راه حل بدین بهمون!
-همینکه به خاطر خرید کردن از مغازه بورگین عاقت نکردم برو مرلینو شکر کن بچه!
-خجالت نمیکشین؟ واسه ولدی میرین شهاب سنگ میگیرین میمون ها؟

ولی در همین لحظه که فرد داشت سخن میگفت دست چپش به اشتباه به شهاب سنگ خورد و...
-ع منم تغییر کردم؟
-نه...
-راستی فرد چرا لباسای منو پوشیدی؟

رابستن با شور شوق تمام گفت:
-عه شت، فرد مانند جرج کرده کرد!

فرد ناگهان از یقه خویش به بدن خود نگاه کرد و دید که سیکس پک ندارد، پس رو به جرج کرد و گفت:
-جونز، چ بدن صافی داری جیگر...
-فلا ک سیکس پکات مال منه، پس خفه شو!

ول در همین لحظه، فنریر گری بک وارد اتاق رکسان میشود...



بدانيد و آگاه باشيد... حماسه ويزلى را پايانى نيست..!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
#4
به نام مرلین بزرگ : اسپم!
بلیت مورد نظر از اکانت قبلی ارسال ده، منتظر تاییدتان نیز میباشیم جیگرز.



بدانيد و آگاه باشيد... حماسه ويزلى را پايانى نيست..!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲:۰۵ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
#5
سوتون گنگ جادوگران بودم قدیما با حاج آقا بوزیل زریان

نیو شخصیت:
فردی بیلیوس ویزیلی! مفره بی دردی که از درد نداری نشیمنگاهش بی حس شده، و قطعا چیزی برای از دست دادن ندارد، مگر برتی بات ها با طعم پی پیِ خوک!!! فی الواقع او انسانی نابخشودنی، بی ترادب و بی فرهنگ بود که حتی ویزلی بزرگ از دستش به جادوی سیاه پناه برد، ولی از آنجا که شیرشو نداشت همون اول برگشت که ضایع نباشه!
خلاصه، این گل پسر کله هویجی که یک برادر تسترال تر از خود داشت به مدرسه هاگوارتز هدایت میشن و بعد از هفت سال متوالی که اونجارو به گند میکشن یکیشون به مقام عظمای شهادت نائل میشه. اونم از شانسِ قهوه ایِ ما، قرعه این قضیه افتاد به جون فرد جونمون! خلاصه اون داداششم که از قبل یه گوششو در راه آسلام فدا کرده قشنگ مقام عظمای چخ رو بعد از مرگ داداشش تجربه میکنه و اینجوری داستان ما تموم میشه!

نه زر زدم!

این فرزند تسترال صفت کله هویجی در همون سال اول میره تو یه مدرسه ای به اسم هاگوارتز... اونجا میبینه یا حضرت مرلین منسون، اینجا عجب بوزه باغیه! (بوزه باغ در زبان شیرینِ گیلکی به معنای باغیست که در آن بز میچرد!) دید دخترا پسرا لختی پختی ریختن بیرون یه دونه حوله سیاه بستن دورشون با کراوات. ابتدا گیج شد که آیا اینجا مکه مکرمه است که مردم برای مناسک حج حوله پوشیده اند یا مجلس لهو لعب؟!!
خلاصه، تسترالِ ما رفت جلو دید یا ابالدامبل! اینا دیگه خیلی دارن لختی میشن... سریع چشاشو بست تا اسمشو صدا بزنن. خانم مک گوناگل که اون موقع پشم معاونین و مدیریت مدرسه هم حساب نمیشد، پس یه یاروی دیگه ای صداش زد و اینم به زور بسیجیای مقیم هاگوارتز تصمیم به حرکت به سمت کلاهو گرفت. وگرنه این بشر به اینجور مجالس پا هم نمیگذاشت!
القصه، کلاهم قهوه ای بود، خودشم که ویزلی بود؛ پس رسما دیگه قهوه ای تو قرمز در میومد اسهال خونی! در نتیجه به خاطر رنگ قرمزش، اون گریفیندوری شد.
این بشر که هرچه پیش میرفت بیشتر به مدرسه گند میزد لامصب قد هم میکشید. به حدی که خدابیامرزو نتونستن تو قبر 2 متری جا بدن واسش دو طبقه قبر گرفتن که اوریب بذارنش... یکی نبود به این احمقا بگه " رفیق! خب سفارش میدادید یه متر دیگه میزد براتون... "
موهای قرمز او، عموما دردسر ساز بود، مثلا هرجا که میرفت همه اورا ندیده میشناختند! ویزلی !!!

بالاخره، اون که یه چوب دستی با مغز درخت گردو و جنس نراد داشت و در واقع یکی از شخمی ترین های قرن رِ، مجبور شد تا آخرین لحظه با این چوبدستی مزخرف خود سر کند...
برای او برادری معنایی نداشت و از نظر او تمام انسان ها با هم برابر بودند، زیرا وقتی رون از او قیمت یکی از اجناس شخمیش را خواست، او قیمتی را ابتدا پیشنهاد داد که به بقیه آحاد مردم پیشنهاد میداد. ولی باز که او اصرار کرد، قیمت را بالا برد تا برادر کوچکش بفهمد دنیا جای پارتی بازی نیس تسترال!

بعله قصه ما به سر رسید تک شاخه به خونش نرسید...
تاییدو بزنین من بیرم گیریف جونِ خودم.

برای تغییر شناسه، اول باید با شناسه قبلیتون بلیت ارسال کنید.

تایید شد.
خوش برگشتید.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۹ ۲۰:۵۴:۴۴
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۳ ۲۰:۱۷:۳۰


بدانيد و آگاه باشيد... حماسه ويزلى را پايانى نيست..!

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.