هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵:۲۶ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
#1
فرستنده: مرلین کبیر، پیامبر بزرگ و صاحب اختیارات الهی در زمینه سنت پسندیده ازدواج و تعدد زوجات

گیرنده: جادوگر محترم و متشخص، رودولف لسترنج

موضوع: جاری کردن خطبه عقد

با سلام؛
نظر به درخواست جنابعالی مبنی بر بازکردن بخت خود، تقاضای شما در بارگاه ملکوتی بررسی شده و پس از تایید بسته بودن بخت و همچنین مشاهدات صورت گرفته در قبال همسر شما، به نام بلاتریکس بلک، شورای آسمانی تصمیم بر آن گرفته تا بخت شما را به صورت حداکثری بازنماید.

همچنین با توجه به الطاف شما نسبت به مسئله خطیر و مغفول چهارصد همسری، اینجانب تصمیم گرفته تا تمامی ساحرگان را به عقد شما دربیاورم. لیکن بانو پالی چپمن به عللی که بر عوام پوشیده است و بنا به مصلحت از این خطبه معاف می‌باشند.

نتیجه غایی و متن نهایی این قرارداد در اسرع وقت به سمع و نظر شما خواهد رسید.



شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۶:۴۳:۵۶ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۸
#2
ما خودمان همه چیز را درباره بانو مروپ می‌دانیم، ناسلامتی پیامبر هستیم و عالم به غیب!
منتهای مراتب جهت اینکه عوام نیز از فضائل ایشان مطلع شوند سوالاتی را مطرح خواهیم کرد:

1- شخصیت مروپ گانت چقدر در زندگی واقعی شما دخیل شده؟ خصوصیتی از مروپ هست که بهتون منتقل شده باشه؟

2- قاطعیت شما در برخورد با مسائل بسیار بجا و خوب هستش. این قاطعیت از کجا نشات میگیره؟ به‌ علت همنشینی با لرد و مابقی مرگخوار هاست یا از قبل هم بوده؟

3- همونقدر که قاطع هستید به نظرم همونقدر هم اعتماد بنفس کمی دارید. چرا؟( مرتبط با سوال 4 جناب وزیر)

4- بانویی داریم در وزارت که از حضور ایشون خرسند هستیم؛ و همچنین در سایت. این فعالیت تا کی قراره مثمرِ ثمر باشه؟ خب هممون میدونیم یه تایمی میاد که فقط میتونیم بیایم پست بزنیم و بریم که البته بد نیست و ثمر هم داره قطعاً. ولی فعالیتی که در روند سایت تاثیر بذاره (مثلاً همین کاری که الان داره توی وزرات یا هاگوارتز انجام میشه یا مسئولیت های اینطوری) قراره تا کی باشه؟


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۲۰:۱۲:۳۴ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
#3
- شهروندان محترم در صورت امکان، مسیر های جایگزین را برای رسیدن به مقصد در نظر بگیرند و تا جایی که ممکن از تردد در محور های منتهی به پل رودخانه تایمز خودداری کنند.

- لعنت به خودتو و رودخونه!

متیو با صورت برافروخته رادیو ماشین را خاموش کرد و به ترافیک پیش‌رو چشم دوخت. جلسه کاری مهمش بخاطر یک ترافیک بدموقع دیر شده بود.

- پناه بر خدا! چرا باید این ساعت روی پل ترافیک باشه آخه؟

دستش را به سمت دستگیره در ماشین برد و آن را باز کرد. قصد داشت تا پیاده شود و شخصاً عامل این ترافیک عجیب و غریب را ببیند.

- آقا! لطقا توی ماشین بمونید.

متیو به سمت صدا برگشت. نمیتوانست جزئیات را تشخیص بدهد. آفتاب دقیقا در پشت سر مرد قرار داشت و برای او به مانند عامل استتاری عمل می‌کرد. آفتابی که به سختی از بین ابرهای متراکم لندن سعی داشت خودش را نشان دهد. با این وجود، شنل بلند و مشکی مرد چیزی نبود که به این سادگی ها دیده نشود.

- ولی من می‌خوام...

مرد شنل پوش تکه چوبی را از جیب لباسش درآورد و به سمت متیو نشانه رفت، کلماتی را زیر لب گفت و به راهش ادامه داد.
متیو هاج و واج به اتفاقی که رخ داده فکر می‌کرد.

- لعنت خدا بر شیطون. مردم دیوونه شدن!

اما مرد شنل پوش به سمت انتهای پل رفت. جایی که ماشین ها سپر به سپر توقف کرده بودند و سرنشینان با تعجب مشغول تماشای یک آتش بازی مرگبار بودند!
کاراگاهان وزارتخانه مشغول نبرد با گروهی آشوبگر بودند. گروهی که به وضوح از جادوگران آماتور تشکیل می‌شد. هر طلسمی که از سمت کاراگاهان شلیک می‌شد به هدف برخورد می‌کرد. آخرین نفر هم با برخورد نور قرمزی به قفسه سینه اش نقش بر زمین شد.

- دیر اومدی کارل! کار سخت رو ما انجام دادیم!
- کار سخت پاک کردن حافظه ها و توضیح به شخص وزیره بابت اینهمه سر و صدا. زود حافظه هارو پاک کنید قبل از اینکه متفرق بشن.

مرد سیاه پوش -که حالا کارل نام داشت- نگاهی به اطراف انداخت. حافظه های زیادی بود که باید اصلاح می‌شد.

- کار نمیکنه! کار نمیکنه!

مامور وزارتخانه دوان دوان به سمت کارل اومد. رنگ از صورتش پریده بود. با دستش به پشت سر و ماگل ها اشاره کرد.

- حافظه هاشون... حافظه هاشون پاک نمیشه!

قلب کارل در قفسه سینه اش فروریخت. تمام کارمندان وزراتخانه که هیچ، تمام جادوگران عادی هم هرشب کابوس این اتفاق را می‌دیدند.

- باید به وزیر اطلاع بدیم!


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۰:۵۹ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۸
#4
- فرزندم دست نگه دار!

کراب در حالی که سعی می‌کرد تمام زورش رو به دستاش منتقل کنه، نگاهش رو برای لحظه ای از روی هدف به چشمان دامبلدور منتقل کرد.

- چیه؟

دامبلدور در دل مناجاتی با مرلین کرد که بلکه این حیله کارساز باشه و بتونه از دست کراب جون سالم به در ببره.

- فرزندم نگاهی به من بکن. من رو طبق مد روز تغییر دادی ولی شاید این مد شامل دماغ نمیشه! نیم ساعته که داری تمرین هدف می‌کنی ولی حتی یک ضربه رو هم به جای درست نزدی. شاید تقدیر اینه که من به همین شکل از آرایشگاه تو خارج شم.

کراب لحظه ای به حرفای دامبلدور فکر کرد. اگه حق با اون بود چی؟ اگه این ضربه آخر به دماغ دامبلدور برخورد می‌کرد و اون از جاش کنده می‌شد چی؟ اونوقت مردم درباره کراب چه فکری می‌کردن؟

- آرایشگری که به زور با مد مقابله کرد...
- چیزی گفتی فرزندم؟
- نه نه!

کراب دست حاوی چماق رو پایین آورد.

- مشتری از کار ما راضی هستن؟

دامبلدور برای آخرین بار ننگاهی به آیینه انداخت. باخودش فکر کردن صدها سال زحمت کشیده بود تا بتونه همچین حجمی از ریش رو تولید کنه. میلیون ها شپش هر شب همدم اون بودن. هرکدوم اسم داشتن، سلیقه غذایی هر کس رو می‌دونست. ولی حالا همه اونها تبدیل به هیچ شده بودن. ولی جون خودش مهم تر بود!

- آری، بسیار راضی هستیم.

دامبلدور از جیب ردایش نایلون بزرگی بیرون آورد و مشفول جمع آوری تلفات ریش هایش از روی زمین شد. و بعد از چند دقیقه تراژدیک، به همراه نایلونِ پر شده از ریش آرایشگاه رو ترک کرد.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
#5
بلاتریکس بلک، فرزند کیگانوس.

به خاطر می‌آورم چند صباحی پیش با مادرت، دروئلا، دیدار داشتم. در قامت فردی مجهول و در یکی از مغازه های کوچه دیاگون.
با شور و شوقی وصف نشدنی مشغول تعریف از فرزندش بود. به انحای مختلف دریافتم که تو را می‌گوید که به تازگی مشغول تحصیل در هاگوارتز شده بودی و استعدادت در گروه معظم اسلیترین زبانزد شده بود.

خوشحالیم که از پیچ و خم گذر های هاگوارتز و همچنین زندگی ات عبور کرده و مقصد خویش را یافته ای.

سالیانی پیش فرم تقاضا برای عضویت در گروه مرگخواران را پر نموده بودیم. اما متوجه شدیم که آن فرم آتش گرفته. البته دوستمان "باستت" می‌گوید که یک گربه به رنگ مشکی آن فرم را بلعیده است!

علی ایحال، آمدیم تا دوباره تقاضا بدهیم!


ویرایش ما!

پیامبری عظیم الشان در این مکان می بینیم! از دیدنشون بسیار شادمانیم. فقط اومدیم ابراز خوشحالی نموده و برویم!
از "بلاتریکس فرزند کیگانوس" خوشمون اومد. می رویم جد و آباد یارانمونو کشف کرده و زین پس آن ها را بدین شکل خطاب کنیم!

بلاتریکس:
پیامبر عظیم الشانمون، مرلین کبیر!
خوش بازگشتین.
از خدمت به سرورمان در کنار شما خوشنود می‌شم.

درهامون روی شما باز و گشوده هستن.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۴ ۰:۴۱:۵۵
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۷ ۲۲:۳۲:۱۰

شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۹:۴۴ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
#6
نام پرشکوهمان: مرلین

تاریخ تولد:

مسئول محترم ثبت‌نام؟ این چه سوالی است که تو می‌پرسی؟ بگذار کمی برایت توضیح بدهم.
هنگامی که از یک نفر پرسشی می‌کنی که در چه تاریخی پا بدین دنیای فانی گذاشته است او پاسخی خواهد داد که شامل هشت رقم می‌باشد. دو رقم ابتدایی برای تعیین روز، دو رقم میانی برای مشخص نمودن ماه و چهار رقم انتهایی نیز برای این منظور که سال تولد را به تو گوید. حال به همان سبب که در دنیای ماگل ها تولد مسیح حکم مبدا تاریخ را دارد در دنیای ما جادوگران نیز تولد بنده این نقش را ایفا می‌کند. بنابراین سوال تو فرزند جوانم به همان حد زمترا ایجاد می‌کند که از مسیح تاریخ تولد وی را بپرسی!

چوبدستی: عصایی کهنه که تا کمی بالاتر از شانه ها ادامه دارد. چوب درخت گردو و هسته اش از موی محاسن اینجانب است.

گروه:

خاطره ای بس قدیمی به یادمان آمد:
در ایام گذشته، روزی بر تخته سنگی مشغول تمدد‌ اعصاب بودم که سایه ای در دوردست توجه مرا به خویش جلب کرد. به جهت اطمینان دستواره خویش را برداشتم و خود را مهیای نبرد کردم. ولی هنگامی که سایه جلوتر آمد متوجه شدم که او کسی نیست جز سالازار اسلیترین. از او علت حاضر شدنش در محضر خویش را جویا شدم و او چنین پاسخ داد که دوست می‌دارد که من اولین شخصی باشم که به گروه اسلیترین می‌پیوندم. پس من نیز رد دعوت وی را دور از آداب اجتماعی دانستم و قبول کردم.

پاترونوس: پیژامه راه راه!

ویژگی های ظاهری:

قد خمیده ای دارم چون "در زیر خاک می‌جویم ایام جوانی را". عصا بر دست راست و کلاهم بر سر. جامه ای قدیمی و کهنه دارم که روز هنگام محافظ تنم در برابر نور خورشید و در شب پوششی است برای دور ماندن از گزند سرما.
چین و چروک های صورتم در گذر ایام مانند هزار تویی شده است که دایدالوس برای زندانی کردن مینوتاوروس ساخت. یادش بخیر! چقدر با دایدالوس آن گاو بیچاره را اذیت کردیم!
آنقدر جوانان آتنی را به خورد او دادند که نیمه خدایان لب به اعتراض گشودند. پس در خواب به تسئوس الهام کردم که باید آن گاو را پیدا کند و بکشد. و چون ما بر چیزی اراده می‌کنیم، آن انجام می‌شود!


توانایی ها:

جادوگر جوان؟ حقیقتاً پرسش های نامربوط تو بردباری من را تحت الشعاع قرار داده است.
من اولین و قدرتمند ترین جادوگری هستم که پا بدین دنیا گذاشته، نماینده خدایان نشانه ای از یک قدرت بالاتر!

شرح مختصری از زندگی:

قسمت مورد علاقه من.

ولادت ما بر روی تخته سنگی در کنار رودی انجام شد که اکنون شما آن را با نام Shanay-timpishka می‌شناسید. میلاد من آنچنان حرارتی ایجاد کرد که آب موجود در این رودخانه همچنان در حال جوشش است.

در عنفوان جوانی بود که دریافتم از نیرو های ویژه ای برخوردار هستم. پس نام"جادو" بر آن نهادم. نخستین اقدام متبحرانه و متهورانه من هنگامی بود که مردم اوروک شکایتی را به درگاه خدایان برند و از فردی به نام گیل‌گمش یاد کردند.
پس خدایان در خواب به من الهام کردند تا با گیل‌گمش نبرد کنم. نام خود را انکیدو گذاشتم و به مصاف گیل‌گمش رفتم. اولین و آخرین شکست من در آن زمان رقم خورد. اما ناامید نشدم و با حربه ای توانستم طرح رفاقت با وی بریزم و پس از جعل کردن مرگ خویش، گیل‌گمش را به دنیای زیرین کشاندم و در آنجا او را مقهور خویش ساختم.

سالیان بعد را به تزکیه و تنزیه نفس خویش گذراندم تا آنجا که خدایان در بیداری با من سخن گفتند و مرا نماینده خویش بر روی کره خاکی قرار دادند. و اولین ماموریت من نشان دادن قوه ی خویش به دیگر مدعیان دروغین بود.
پس به سرعت راهی غاری در زیر دریا شدم. درآن مکان ادیسیوس و همراهانش در چنگال غولی به نام پولیتیموس بودند. پولیتیموس زاده فردی به نام پوسایدون بود که خود را خدای دریا می‌نامید! پس به ادیسیوس ( بعد از این جریان با او هم سفره شده و او را ادیسه خطاب می‌کردم.) پیشنهاد کردم که از معجون خواب‌آوری استفاده کند و در خواب چشم پولیتیموس را زخم زند.
ادیسه چنان کرد و بعد از آن پوسایدون به قدرت و هوش من پی برده و مطیع من شد.

چندی نگذشت که مردمان تبت لب به ندبه گشودند تا بلکه خدایگان فرجی بر آنها نازل کند. پس با نام جعلی "توباگه"(که بعد ها نقال ها و داستان‌سرایان آن را گسارخان خواندند.) به میان آنها رفتم و به کمک جادوی خویش عدالت و آرامش را در آن سرزمین برپا نمودم.

سپس به سرزمین یونان رفتم و در آنجا نام خود را بلیناس حکیم گذاشتم تا مردم آن زمان را از جهل و نادانی نجات دهم اما آنها مقاومت نمودند. پس به سرزمین همسایه یعنی ایران رفتم و فکر انتقام را در ذهن داریوش یکم و پس آن پسرش-خشایارشا- نهادم و به وی کمک نمودم تا آتن را به آتش بکشد. و به کمک آتشی جادویی و یاری خدایان، معبد آکروپل را ویران ساختم.

از شرح زندگی خود در زمان جنگ های تروا و همچنین کمک به شاه آرتور می‌گذرم تا به زمان حال برسم!

پس از شکست گلرت‌گریندل والد توسط آلبوس دامبلدور، توجهات به سمت این جادوگر قدرتمند جذب شد. به همین علت لحظه ای بدین فکر افتاد که شاید او قوی‌ترین جادوگر تاریخ می‌باشد. هرچند که این فکر مسموم تنها ثانیه ای در ضمیر وی جریان یافت، ولی خدایان و شخص من برآن شدیم تا عقوبت این فکر را بر دامبلدور ارزانی بداریم.
فردی شیدا به تام مروپ گانت( که سابقه خاندانی درخشانی نیز داشت. ) را یافته و به او تعلیم دادم که چگونه قدرتمند ترین معجون عشق آن دوران را بسازد. پس من و خدایان از مروپ‌گانت و تام ریدل، لردولدمورت را پدید آوردیم تا آلبوس دامبلدور متوجه شود نیروهایی بس قوی تر از او در این دنیا وجود دارند.

هم‌اکنون و تا مکاشفه آتی جهت انجام ماموریتی جدید، در خدمت لردولدمورت هستم تا او را مشاوری باشم دانا و قدرتمند!


تایید شد!
خوش برگشتین.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۱ ۲۲:۲۲:۴۲

شروع و پایان با ماست!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.