هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: دیروز ۱۹:۴۱:۴۸
#1
هکتور در راه مدام به این فکر می‌کرد که بلا چه بلایی میتونه سرش بیاره. با توجه به اینکه هکتور روح بود گزینه ها خیلی محدود بودند. عملا هیچ طلسمی روی هکتور کارساز نبود.

- هکتور، این طرف!

هکتور تا حدی توی فکر فرورفته بود که دیوار اتاق جراحی رو ندید و ازش عبور کرد. با فریاد سو که در آستانه در بود به مسیر طبیعی افراد دارای جسم برگشت؛ ولی هنوز به بلایی که بلاتریکس میتونست سرش بیاره فکر می‌کرد. اگه بلا نمیتونست کاری کنه پس دلیلی نداشت که بخواهد از او تبعیت کند.

یادش افتاد یکبار بلاتریکس مجسمه ای را روی دختر ماگلی انداخت که مشغول حرف زدن با رودولف بود. دختر بیچاره دیگر نمیتوانست حرف بزنه.

- ولی جسم داشت.

هکتور زیر لب گفت. یکبار دیگر بلاتریکس سر یک جادوگر را توی دیگ معجون پزی فرو برده بود.

- ولی جسم داشت.

هکتور با هربار یادآوری عذاب هایی که بلاتریکس به بقیه می‌داد این جمله رو تکرار می‌کرد.

- چیه هی میگی ولی جسم داشت؟
- بلا. من حذف گزینه کردم. تو نمیتونی هیچکاری با من داشته باشی چون من جسم ندارم.

حوصله بلاتریکس داشت سر می‌رفت. رو به روح هکتور برگشت و گفت:

- هکتور. نصف راه مونده. میای یا نه؟
- نه!


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۰۶:۲۰ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
#2
مرگخواران دوباره در پارک پراکنده شدند تا بلکه حیوان مناسبی را پیدا کنند و به زور آن را از صاحبش بگیرند.

- هی تو، اون چیه؟

سولی به سمت جادوگری رفت که با سگش مشغول پیاده روی بود.

- سگه دیگه. منظورت چیه؟

سگِ مذکور مشکی رنگ بود. جثه ای متوسط داشت و زبانش بیرون بود. سگ در نگاه سولی خیلی آشنا بود، خیلی!

- سیریوس بلک!

سولی بسرعت چوبدستی اش را کشید تا سیریوس را دستگیر کند و تحویل اربابش دهد. بدین صورت با یک تیر دونشان زده بود. ارباب هر وقت مایل بودند یک محفلی را شکنجه می‌کردند و هر وقت نیاز به یک حیوان خانگی داشتند میتوانستند سگ را در اختیار داشته باشند.

سولی خیلی به این چیز ها فکر کرد. عکس العمل ناگهانی، چوبدستی و لحن تند همگی باعث شدند تا سگ احساس خطر کند. و از آنجا که سو خیلی به پاداش و دو نشانی که زده بود فکر می‌کرد متوجه حمله سگ نشد.

- پس چه شد حیوان خانگی ما؟ تمام روز را وقت نداریم.
- ارباب، براتون سگ آوردم.

سولی در حالی به لرد نزدیک می‌شد که لباس هایش پاره شده بودند و جای پنجه روی صورتش مشخص بود. سو سگ را پشت خودش می‌کشید.

- برای همین توی خانه راهت نمی‌دهیم. لباست که پاره است. خونت هم می‌چکد روی کاشی آشپزخانه. مادرمون ناراحت میشن. تازه سگت هم شبیه اون بلک ملعونه. یکی دیگه بیارید.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: پيام امروز
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹:۰۶ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
#3
مرلین از وضع موجود ناراضی است!


به گزارش جاردین، امروز صبح مرلین پیامبر یک کنفرانس مطبوعاتی را در محل دروازه ورودی بارگاه ملکوتی واقع بر روی زمین ترتیب داد. علت مصاحبه با خبرنگاران"نارضایتی مرلین از جامعه جادویی" اعلام شده بود. مرلین در آغاز کنفرانس با لحنی خشن و تند بیان داشت:

- بارگاه پر شده از درخواست های جادوگر ها و ساحره ها. ما آمادگی و گنجایش برای پاسخ گویی به این همه درخواست را نداریم. کارگزاران در شیفت های دوازده ساعته مشغول کار هستند. تمام مرخصی ها را لغو کردیم و حتی درخواستی را به آسمان هفتم فرستادیم تا برایمان نیرو کمکی ارسال کنند. از جامعه جادویی تقاضا دارم تا اطلاع ثانوی از بیان درخواست های بی مورد خودداری کنند.

وی در این‌باره تبیین کرد:

- بیش از نیمی از درخواست ها مواردی هستند که از لحاظ اولویت در رتبه پایینی قرار می‌گیرند. اجازه دهید چند نمونه را بیان کنم.

سپس وی از درون ردایش کاغذی را درآورد و پس از صاف کردن صدایش ادامه داد:
نقل قول:
مغزت کوچیک شه تام. به حق مرلین.


- خب این چیه؟ ما شب و روز توی بارگاه زحمت می‌کشیم که بخوایم مغز یک نفر رو کوچیک کنیم؟

نقل قول:
نه من مرلینی بجز ربکا به کی گیر دادم؟

- خب به مرلین چیکار داری؟ اصلا میدونستید هربار که من یا متعلقاتم رو قسم میدید تمام تن و بدن من میلرزه؟

نقل قول:
مرلینا این پستم تغییر سوژه پیدا نکنه صلوات.

- نمیشه که دوتا واسطه بخواین. برای همین یه صلوات مجبوریم شدیم ریش گرو بذاریم. خب حواستون باشه سوژه هاتون تغییر نکنه دیگه.

نقل قول:
تام، لعنت مرلین پیامبرمون بهت. حقته له بشی خب.

- یا این. له بشه؟ عه این مال لرده.

در این زمان مرلین کاغذ را مچاله کرده و خبرنگاران را مورد خطاب قرار داد:

- البته ما مانع دعا و نیایش آحاد جامعه جادویی نمی‌شویم. ولی هرچقدر تعداد درخواست ها بیشتر باشد زمان بیشتری برای استجابت یا عدم استجابت نیاز داریم. خواهشاً برای شکستن دست، کوچک کردن مغز و... خودشخص وارد عمل شود.

مرلین در پاسخ به این سوال که چه تمهیداتی را برای کاهش بار ترافیکی اندیشیده است جواب داد:

- درصدد هستیم سالن کوچک پذیرشی را در شعبه خانه ریدل قرار دهیم. به همین منظور با جناب لردسیاه گفتگویی داشتیم و همچنین نامه ای به آسمان هفتم فرستادیم. باز کردن چنین سالنی بر روی زمین کار سهلی نیست. باید تعدادی کارگزار را با شمایل انسانی خلق کنیم. همچنین فضای کافی را برای احداث در نظر بگیریم. البته این سالن پذیرش مخصوص دعا و درخواست های مرگخواران می‌باشد. سوالی نیست؟

مرلین در پاسخ به سوال خبرنگار اختصاصی ما مبنی بر شایعات مطرح شده در خصوص رابطه وی و خانم فیگ سری تکان داد و گفت:

- فیگی جون... خانم فیگ جای دختر من هستند. واقعا از شما بعید بود به چنین شایعاتی دامن بزنید.

سپس در پیش چشمان خبرنگارانی که هنوز سوالات بسیاری داشتند به سمت دروازه رفته و به سمت ملکوت عروج کرد.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۳:۱۲:۱۸ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹
#4


- استوپفای!

هری طلسم بیهوشی را به سمت توده افراد سیاه پوش پرتاب کرد و خود پشت سنگری از سنگ های بزرگ شکسته شده پناه گرفت.

***


- مورد بعدی مربوط میشه به یه جادوگر فراری که حین سرقت مرتکب قتل شده.

جادوگر، عکس های فرد مظنون را روی میز هری قرار داد. اما هری خسته تر از آن بود که بخواهد اهمیتی دهد. تنها خواسته اش پایان ساعت کاری و برگشت به آغوش همسر و فرزند خردسالش بود.

- خودت پیگیری کن کارول.

کسی که کارول نام داشت جادوگری بود بلند قد و چهارشانه. موهای پرکلاغی داشت و آنها را به سمت چپ شانه کرده بود.

- هری. بنظرم میتونی بری خونه. اینجا دیگه کاری نداریم.

کارول دستش را بر شانه هری گذاشت و لبخندی زد. هری پاتر- پسری که زنده ماند- با حالت قدرشناسانه ای سرش را تکان داد. کاغذ ها را از روی میزش جمع کرد و درون کیف دستی کوچکش قرار داد.

- ممنون کارول. فردا میبینمت.
- میبینمت رئیس.

هری راهش را به سمت آسانسور وزارتخانه سحر و جادو در پیش گرفت. در ساعات پایانی روز معمولاً تعداد مراجعین کمی وجود داشتند به همین دلیل آسانسور سریعاً به طبقه کاراگاهان رسید. هری سوار شد و دکمه"لابی" را فشرد. توجهی به دو نفر حاضر نداشت. طبق معمول مشغول پچ پچ با یکدیگر بودند. هر کس هری را می‌دید شروع به زمزمه می‌کرد. حتی با اینکه 11سال از نبرد هاگوارتز گذشته بود.

آسانسور در طبقه لابی توقف کرد. آن دو نفر به نشانه احترام صبر کردند تا اول هری پیاده شود. دکوراسیون وزارتخانه تفاوت چندانی نکرده بود. همچنان شومینه ها اصلی ترین راه ارتباطی بودند و رنگبندی اصلی ساختمان نیز حفظ شده بود. اما مجسمه در وسط لابی تفاوت کرده بود.

حالا ادای احترامی بود به کسانی که جان خود را در راه توقف ظهور دوم لردولدمورت فدا کرده بودند. در میان آنها آلبوس دامبلدور از همه بلندتر و با وقار تر می‌نمود. دابی نماینده جن های کوتوله بود و فایرنز پشت سر دامبلدور می‌راند. پیکر سوروس اسنیپ در سمت راست خودنمایی می‌کرد.

هری لبخندی زد. همیشه به سوروس لبخند میزد. امکان نداشت فداکاری های او را فراموش کند؛ و پروفسور با همان شنل بلندش و چهره مصمم اش آنجا بود.

- مرگ بر دولت خائن!

صدای فریاد نخراشیده ای در سرسرا پیچید و پشت آن صدای انفجار مهیبی. هری به سرعت چوبدستی اش را کشید و به سمت صدا برگشت. گرد و خاک بلند شده بود و جادوگران فریاد می‌کشیدند. می‌توانست عده ای سیاهپوش را با چوبدستی های عریان تشخیص دهد.
دوباره طلسم انفجاری شلیک شد. اینبار نزدیک جایی که هری ایستاده بود.
- استوپفای!

هری طلسم بیهوشی را به سمت توده افراد سیاه پوش پرتاب کرد و خود پشت سنگری از سنگ های بزرگ شکسته شده پناه گرفت.
نفوذ به داخل وزارتخانه بدین شکل و در روز روشن بی سابقه بود. عده ای توانسته بودند به نحوی با چوبدستی وارد شوند و حالا طلسم های انفجاری را به سمت مردم، اشیا و هر چه دم دست بود می‌فرستادند.

- تعدادشون خیلی زیاده!

همسنگر هری این را در گوشش فریاد زد.موج انفجار یکی از گوش های او را از کار انداخته بود. افراد وزارتخانه کم کم خود را پیدا می‌کردند و آماده مقابله بودند. اما حجم آتش آشوبگران بسیار بیشتر از تحمل کاراگاهانِ کم تعداد بود. کارول و بقیه همچنان در طبقه خود بودند.

هری نگاه سریعی به پشت سنگر انداخت. حدود 10 -12 نفر بودند. نقابی به چهره نداشتند. ظاهراً ترس از تشخیص هویتشان را خیلی وقت پیش از دست داده بودند. هری صدای ناله یک نفر را شنید. چشمانش را تنگ کرد تا بتواند از میان گرد و غبار منبع صدا را تشخیص دهد.

پیکر فردی نیمه جان بر روی زمین و در نزدیکی آشوبگران بود. و در کنارش فردی که با سوختگی شدید جان خود را از دست داده بود. همان دو نفری که همراه هری در آسانسور بودند.

- هی! اسمت چیه؟
همسنگر هری پاسخ داد:

- سباستین. باعث افتخاره در کنار شما میجنگم!

وقتی برای افتخار کردن نبود.
- من رو پشتیبانی کن سباستین. باید برم اون سمت.

و با دستش به جایی اشاره کرد که دید خوبی برای پرتاب طلسم داشت. سباستین سری به نشانه موافقت تکان داد. هری نفس عمیقی کشید و از سنگر خارج شد. آخرین چیزی که متوجهش شد صدای انفجار پشت سرش بود. موج انفجار و ترکش سنگ ها باعث شد تا هری به سمتی پرتاب شود. چشمهایش سیاهی میرفت و گوشش زنگ می‌کشید. نمیتوانست تکان بخورد. مزه شور خون را در دهانش احساس می‌کرد.
بعد از لحظاتی احساس درد به سرعت در بدنش پخش شد. چشمانش را باز کرد، زیرپای مجمسمه دامبلدور قرار داشت. یادش آمد در همین سرسرا مبارزه مخوف بین پروفسور و تام ریدل را دیده بود. میدانست در میانه نبردی است اما نمیتوانست بلند شود. پس افکارش را غرق در آن شب کرد.

دامبلدور هری را به عقب هل داد و همزمان طلسم ولدمورت را دفع کرد. هری ناتوان روی زمین افتاده بود. سنگینی غم از دست دادن پدرخوانده اش توان را از او سلب کرده بود. دامبلدور لحظه ای ولدمورت را عقب راند. لرد سیاه ناپدید شده بود اما بلاتریکس میخندید. انگار میدانست چه در سر اربابش میگذرد. لحظه ای بعد هری و ولدمورت یکی شده بودند. دامبلدور فریاد زد:

- هری بلند شو! هری!

کارول هری را به زور از جا بلند کرد. صدای فریاد کاراگاهان و آشوبگران با صدای قهقهه های لردولدمورت و بلاتریکس ترکیب شده بودند.

- ما تونستیم یه گوشه گیرشون بندازیم. دستور چیه؟

هری پاتر نگاهی به صحنه نبرد انداخت. حق با کارول بود. آشوبگر ها جایی برای فرار نداشتند. اکثرا بدون چوبدستی در جایی پناه گرفته بودند. اما نگاه هری در جایی که مقصد قبلی اش بود سر خورد. جایی که پیکر دو جادوگر بی جان روی زمین افتاده بود.

------
پاسخ:

سلام خوش اومدین به کارگاه...چقدر چهرتون آشناست! شما رو قبلا جایی ندیدم؟! مثلا اخیرا مشغول شکستن درخت شفتالوهای مامان نبودید؟!

خلاقیتتون عالی بود. اینکه از یه زاویه دیگه به یه عکس نگاه کردید خیلی مهم و قابل توجه هست.

فضاسازی و شخصیت پردازی ها هم خیلی تیزبینانه بود که باعث میشد خیلی خوب با پستتون همراه بشم.

اشکال خاصی توی ظاهر پستتون پیدا نکردم. همه چیز سر جاش بود.

اما راستش حس می کنم جا داشت یکم روی پایانش کار بشه. یه پایان قابل قبول بود ولی می تونست بهترم باشه.

ولی در کل خیلی خوب بود. اما بخاطر خصومت شخصی و کینه های شفتالویی...

هرگز تایید نشد.


ویرایشِ تام مذهبی و مرلین دوست :

هشدار! الاناست که مرلین این پستو ببینه ناراحت شه. ملت ممکنه بعد این اتفاق طوفان و زلزله و سونامی و... بیاد. مراقب خودتون باشین خلاصه! برای جلوگیری از این اتفاقات، شکافتن زمین، حرکت کوه ها، حفظ جان جادوگران و ساحرگان، رضایت مرلین و در جهت جلوگیری از آخر الزمانِ زودهنگام...

تایید شد.



ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۱ ۴:۵۲:۵۴
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۱ ۴:۵۸:۱۴
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۱ ۴:۵۹:۵۸
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۱ ۵:۱۶:۰۲

شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۴۳:۵۲ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
#5
سوژه جدید


باران صبحگاهی چمن های پارک را مرطوب کرده بود. جوجه هیپوگریف ها برای رسیدن غذا از جانب مادرشان در لانه واقع بر بالای درختی سر و صدا می‌کردند. خورشید نور و گرمای خود را ارزانی سنگفرش های پارک می‌کرد.

لردولدمورت اما در خانه ریدل بود! اتاقی با پنجره اکثراً بسته و فضایی تاریک و خوفناک.

- خسته شدیم از این قرنطینه!

فریاد لرد در سراسر خانه ریدل پیچید. مرگخواری نبود که با شنیدن صدای لرد بر خود نلرزد. همزمان علامت شوم مرگخواران نیز شروع به سوزش کرد. ترکیب فریاد و فراخوانی همگانی؟ قطعا مسئله بزرگی بود و این یعنی اگر کسی می‌توانست این مسئله بزرگ را حل کند تبدیل به مرگخوار بزرگی می‌شد.
ثانیه ای بعد مرگخواران در رقابت برای رسیدن به اتاق لرد بودند.

- اما اتاق ما فضا کافی برای همه را ندارد!

در نتیجه تعداد زیادی در راه رسیدن به اتاق لرد جان خود را از دست دادند تا هم بقیه در اتاق جا شوند هم کار نویسنده راحتر باشد. بله به همین راحتی! اصلاً ما مرلین هستیم. دوست داریم جان چند نفر را به همین صورت بگیریم.

- هلوی مامان چی شده؟ کمبود ویتامین پیدا کردی؟ میدونستیم بالاخره همچین روزی میاد. چند بار به مامانی گفتم میوه بخور؟
- نخیر مادر.
- ارباب نیاز دارن که اتاقشون رو تمیز کنم.
- خیر گابریل. ما خسته شدیم از بس در خانه ماندیم. تام، بگو چند روز از قرنطینه می‌گذرد؟

تام کاغذ نموداری از جیب ردایش درآورد و با دقت مشغول بررسی اعداد روی آن شد.

- ارباب الان یا الان؟
- تام؟
- 90 روز و 3 ساعت 12 دقیقه و دو ثانیه.
- ما خسته شدیم. میخواهیم برویم پارک چند نفر را شکنجه کنیم دلمان خنک شود.

لرد همراه خیل عظیمی از مرگخوارانش به سمت پارک به راه افتاد. تقریبا همه مرگخواران از اینکه دوباره نور خورشید را می‌دیدند و هوای تازه را تنفس می‌کردند خوشحال بودند جز مروپ و گابریل. هر دو نگران بیماری ای بودند که بخاطرش 90 روز قرنطینه شده بودند.

جادوگران مختلفی در پارک مشغول قدم زدن بودند. بعضی ها تنها و بعضی دیگر گروهی. عده کثیری حیواناتشان را برای هواخوری بیرون آورده بودند.

- مرلین. اینها دیگر چه هستند؟
- سرورم حیوانات ماگلی. جای تعجب نیست که جادوگران با حیوانات ماگلی حشر و نشر می‌کنند. زمانه عوض شده.

لرد به جادوگری نگاه کرد که گربه اش را نوازش میکرد یا ساحره ای که با سگش مشغول بازی بود. زخم قدیمی لرد دوباره سر باز کرده بود.

- یاران ما! همونطور که میدونید نجینی ما به ماموریت رفته و مدتی از ما دور است. حیوان خانگی دیگری را در خانه ریدل نداریم... نه فنر تو حساب نمیشی. حتی آن دامبلدور هم یک جونوری دارد که سرش را گرم کند. ما حیوان خانگی می‌خواهیم.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۱۵:۰۸:۴۱ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
#6
- ولی پروفسور چطوری باید اثبات کنیم؟
- ما نور عشق و محبت رو به درون انبار رابستن جاری می‌کنیم. این نور حقیقت را بر تمام عالمیان روشن خواهد کرد و روشنایی بار دیگر پیروز خواهد شد.

دامبلدور نطق خودش را با یک لبخند گل و گشاد تمام کرد. اما در حال آماده کردن پاراگراف بعدی سخنرانی اش بود.

ذهن دامبلدور-بخش سخنرانی

دامبلدور های کوچولو با سرعت به هر طرف می‌دویدند. ریشهایشان بعضاً زیر پا گیر می‌کرد و می‌افتادند که نتیجه ای جز شکستن عینک در بر نداشت. حدود چهل دامبلدور همگی با عینک های شکسته و کاغذ هایی در دست به سمت بخش مرکزی در حرکت بودند.

چراغ قرمز بزرگی که زیر آن نوشته شده بود "آماده برای سخنرانی" با حالت تهدید آمیزی چشمک میزد. در و دیوار بخش سخنرانی با بنرهای "زنده باد عشق" یا "هری پسر لایقی هست و اصلا گند نمیزنه به همه چی" پر شده بود. بخش مرکزی شامل یک سکو بود که دامبلدور دیگری روی آن ایستاده بود. عینکش سالم بود و قد بلند تری داشت. روبه روی دامبلدور بلندتر یک پیشخوان قرار داشت. دامبلدور در حالی که چکشش را به پیشخوان میزد فریاد کشید:

- مناقصه تا هفت صدم ثانیه دیگه!

دامبلدور های کوچک حالا دور سکو تجمع کرده بودن.

- خیلی خب. معیار برنده شدن تعداد کلمات بیشتره. شروع میکنیم. متن من 352 کلمه داره. 352 کلمه یک...
- 402 تا!
- 402 تا یک، 402 تا دو...

دامبلدوری از ته جمعیت فریاد زد:
- 517 تا به همراه یه ضمیمه با لغات پیشنهادی نور، گرما و عشق. مجموعاً 590 کلمه!

صدای همهمه به نشانه تحسین از جمع دامبلدور ها بلند شد. ظاهراً رکورد کلمات شکسته شده بود. دامبلدور بلندتر چکشش را روی میز کوبید و رو به جمعیت فریاد زد:

- فروخته شد به 590 کلمه! برنده یه تور رایگان خواهد داشت به بخش حافظه. متن رو دست به دست برسونید اینجا. تا چهارصدم ثانیه دیگه سخنرانی دوم شروع میشه.

بیرون از ذهن دامبلدور

- حرف های شما متین پروفسور. ولی بهتر نیست مردم رو همراه خودمون ببریم انبار رابستن؟ یا همونجا کالا ها رو بریزیم بیرون؟

590 کلمه سخنرانی در دهان دامبلدور خشک شد.

- حق با توئه فرزندم.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۸:۵۳ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#7
- به ما خیره نشوید.

مرگخوار ها سریعاً نگاهشان را به جای دیگری انداختند تا مبادا مورد غضب لرد واقع بشن. ولی همچنان منتظر بودند تا ارباب امری کند.

- برید آن گل را بیاورید. دیگر تحمل این فنریر صورتی را نداریم.

فنریر صورتی حالا بنفش شده بود. به وضوح بیماری مشغول شدت گرفتن در بدن او بود. لرد به هیچ وجه از رنگ بنفش خوششان نمی‌آمد.

- ارباب هزار گالیون رو از کجا بیاریم؟
- میریم گرینگوتز رو میزنیم.
- اون مال کافه هاگزهد بود پیتر. تازه الان قرار شده بریم دمپایی حموم خیس کنیم. کاش یکی سوژه اونجا رو نجات بده.

حالا که بحث پول مطرح شد دوباره همگان به لرد خیره نگاه کردند. ثروت لرد مثال زدنی بود. هر ماه به مرگخواران زیادی حقوق میدادند...

- دو گالیون کلاً!

غذا و مایحتاج برای آنها تامین میکردند...

- اونم بانو مروپ انجام میدن.

گاهی به تعطیلات و به یک عمارت اربابی میرفتن...

- اونم که مال لوسیوسه.

بعضی اوقات هم یک نفر را از جمعیت مرگخوار ها حذف می‌کردند. مانند الان که مرگخوار حاضر جواب از صحنه روزگار حذف شد.

- ما نمیدانیم چه نیازی به پرداخت پول هست تا هنگامی که گیاه در بارگاه پیامبر ما رشد می‌کنه.


شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶:۲۲ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#8
- ديديد اين اتوبوس با يار وفادار ما چه كرد؟ تام را تازه چسب زده بوديم.
- ارباب تف زده بودیم.
- رودولف، از هم اکنون تو مسئول بررسی رفتار اتوبوس هستی.

رودولف کف دستش تفی انداخت و موهایش را مرتب کرد. شاید از شانس خوبش اتوبوس مونث از آب در می‌آمد.
اتوبوس که مکالمه لرد و رودولف را شنیده بود لبخندی زد که باعث شد سپرش به شکل ناموزونی به حالت منحنی در بیاید. سپس سرعتش را افزایش داد.

- یواش، همه مرباهای مامان قاطی شد.

لرد ناگهان ابروان نداشته خود را بالا انداخت!

- باز هم ایده فوق العاده دیگری در ذهن ما نقش بست. اتوبوس! سرعتت رو زیاد کن.

لرد با خیال اینکه می‌تواند از شر مرباها خلاص شود، بدون آنکه مادرش را راهی خانه سالمندان کند، محکم به صندلی تکیه داد.

- خیر، ما کمربند نمی‌بندیم.

اتوبوس، که حالا مغزش توسط رودولف خورده شده بود، با شادمانی سرعتش را زیاد کرد. وقت آن بود که انتقام جهزیه دخترش را از مرگخواران و محفلی ها بگیرد. سرعتش را بیشتر کرد، بیشتر و بیشتر...

- هانی؟ فکر نمی‌کنی داری تند میری؟ واستا این راهو با هم طی کنیم.
- توقف کنم؟ باشه!

اتوبوس که با سرعت زیادی مشغول راندن بود ناگهان ترمز گرفت. و نتیجه اش چیزی نبود جز اختلاط دو گروه سوار بر اتوبوس!

- یک نفر ردای ما را با شاخ هایش پاره کرده.


ویرایش شده توسط مرلین در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۳۰ ۱۸:۴۱:۱۲

شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲:۱۱:۰۲ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#9
- چرا همگان مشغول دوئل هستند؟

مرلین با قیافه ای مغموم به کارگزاری که چندین متر بالاتر و در سمت راست شناور بود نگاه کرد. کارگزار بالهای بزرگ سیاهی داشت و پیشانی اش با علامت شوم زینت داده شده بود. در واقع تمام بارگاه همچین تزیینی داشت. دیوار ها به رنگ سبز یشمی بودند و طرح‌واره هایی با شمایل مار، اسکلت و نقاب مخصوص مرگخواران خودنمایی می‌کردند.

- جناب پیامبر، چرا شما دوئل نمی‌کنید؟
- حریف مناسبی پیدا نکرده ایم.

مرلین دستانش را به زانوان گذاشت و بلند شد. به سمت پنجره رفت و از پشت آن بارگاه و زمین زیرپایش را رصد کرد. بارگاه تا میلیون ها پس از خلقت در طبقه پنجم آسمان بود. اما زمانی که مرلین با "هرکول" نبرد کرد و او را شکست داد، پروردگار به نشانه پاداش بارگاه را به آسمان ششم منتقل کرد.

- می‌خواهید اسامی جادوگران و ساحرگان را بیاورم؟
- مردک ملعون، فکر می‌کنی ما آن اسامی را نمیدانیم؟

مرلین عصایش را با عصبانیت تکان داد. کارگزار با شدت به زمین خورد. در محل اصابت دریچه ای باز شد و کارگزار را به داخل خود کشید.

- پروردگارا چه کنیم؟

همین که مرلین مشغول مناجات شد نور کورکننده ای در بالای سرش شروع به درخشش کرد؛ وحی! از آن هاله نورانی جسمی به پایین افتاد. هنگامی که بالاخره درخشش قطع شد مرلین دستانش را از جلوی چشمانش کنار برد و به شی ای که نازل شده بود نگاه کرد: شفتالو!

خانه ریدل

- نمیفهمم آگلانتاین. چرا بعضی موقع ها پیپ خاموش می‌کشی؟
- این یه استعارست تام. من به چیزی که میتونه باعث مرگم بشه اجازه میدم تا نزدیکم بشه اما بهش اجازه نمیدم که من رو بکشه!
- خب بعضی موقع ها که روشنش میکنی.
- اینم استعارست.

تام و آگلانتاین در حیاط خانه ریدل مشغول مباحثه درباره خطرات مرگبار پیپ کشیدن بودند که مرلین سر رسید.

- تام جاگسن، بانو مروپ را ندیده ای؟
- چرا همه میان آدرس ها رو از من میپرسن آخه؟

مرلین بیش از این نمیتوانست صبر کند. کلاهش را از سر برداشت.

- اوه اوه کلاه نه! حیاط پشتی هستن، دارن به درختا آب میدن.

مرلین راهش را به سمت حیاط پشتی کج کرد. کلاه همچنان در دستش بود. خورشید با ملایمت میتابید و هوای حیاط مطبوع بود. مرلین به بانو رسید.

- میوه های خوبی هستن، نه پیامبر؟

مرلین بدون توجه به سوال پاسخ داد:
- بانو مروپ! من، مرلین کبیر، نماینده اعظم بارگاه و پیامبر بزرگ شما را به یک دوئل عادلانه دعوت می‌کنم.

و کلاهش را به آسمان پرت کرد. حالا ابر های سیاه جلوی خورشید را گرفته بودند و باد شدیدی شروع به وزیدن کرد. اما شاخه های درخت تحمل همچین طوفانی را نداشتند، در نتیجه بعضی از آنها شکسته شدند و روی زمین افتادند.

- چطور میتونی به درخت شفتالو صدمه بزنی؟ اینها را برای شفتالوی مامان میخواستم تا باهاش سوپ درست کنم. درخواست دوئلت را می‌پذیریم پیامبر.
- ما به دوهفته برای گرم کردن عصایمان نیاز داریم.
- خوبه! شفتالو ها هم تا دو هفته دیگه کامل میرسن.

هر دو آماده بودند.



شروع و پایان با ماست!


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱:۰۷:۳۳ پنجشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
#10
بلاتریکس همانجا بالاسر هری پاتر ایستاد و بقیه مرگخواران را نگاه کرد تا مطمئن شود همه به دنبال چسب خواهند گشت.

مرگخواران سریع در کوچه ناکترن پراکنده شدند و از شانس خوبشان کوچه ناکترن پر بود از مغازه های مختلف. بنابراین هرکدوم مغازه ای رو برای خرید چسب انتخاب کردند.

- تام بریم اونجا؟

ربکا بدون آنکه منتظر جواب تام بماند آستین ردایش را گرفت و او را به سمت مغازه ای که با انگشت نشان می‌داد کشید.

-اینا چیه پشت ویترین؟
- نمیدونم. نظرت چیه بریم تو و ازش بپرسیم چسب داره یا نه؟ قبل از اینکه کروشیو بخوریم!

و اینبار تام ربکای محو شده پشت ویترین را به داخل مغازه کشید.

فضای مغازه همانی بود که از یک مغازه ممتاز در کوچه ناکترن انتظار داریم. تنها منبع نور لامپ کوچکی بود که بالای پیشخوان سوسو میزد و مابقی قدرت دید را نوری که از بیرون به داخل می‌تابید تامین میکرد. بوی گندی تمام مغازه را گرفته بود و خامه ی روی کیک تار عنکبوت هایی بالای قفسه کهنه ای بودند.

- سروران من به دنبال چه چیزی به این جا آمده اند؟

فروشنده هم تیپیکال فروشنده های ناکترن بود. کچل، لباس های مندرس و چشمانی که هر لحظه می‌خواهند شما را تیغ بزنند. به عنوان چاشنی هم کمی قوز!

- چسب دار...
- اینا چیه پشت ویترین؟
- اوه! بانوی من از پوست تسترال خوششون اومده؟ چه سلیقه محشری!
- ولی تسترال که پوست نداره.

اما تام خیلی دیر وارد عمل شده بود. فروشنده و ربکا مشغول گفتگوی پرحرارتی درباره زیبایی های پنهان پوست تسترال بودند.

- تام بیا از اینا بخریم!


شروع و پایان با ماست!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.