هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱:۵۲ جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۸
#1
محفلی مذکور که از به فروش رساندن همه ی آش هایش خرکیف شده بود با اشتیاق نگاه هایش را بین مرگخواران و جیب هایشان جا به جا میکرد.

- این ۱۰ گالیون رو گرفتن بشو و کل دیگ رو فروختن بشو!

رابستن که با حالت عینک دودی و سیگار به لب این جمله را میگفت با شنیدن این جمله لبخند لاکچری از لبانش خشک شد:
چی چی میگی مرگخوار؟خیال کردی با دختر کبریت فروش طرفی؟کاسه ای ده گالیونه!

چه کسی گفته که سوئ استفاده و بیشعوری از یک محفلی بعید است؟نویسنده که در هیچکدام از جلد های کتاب نخوانده است که یک محفلی معصوم باشد!بنابراین...

رابستن یک ابرویش را بالا انداخت و نگاهی پرمعنا با معنای(فکر کردن ما خریم!)با مرگخواران رد و بدل کرد.در همین حین الکسیا که دستگاه سوژه یاب مغزش میجنبید،این فکر را از ذهن دیگران کشف کرد که:یک محفلی دارد از آنها سوئ استفاده میکند!
با این وجود چانه زدن بر سر خرید آش ارباب میتوانست عواقب جبران ناپذیری در آینده ای نه چندان دور داشته باشد!

- امممم...باشه میشه.بیا اینم ۱۰۰ گالیون

- این تازه میشه ۱۰ تا کاسه!

- آه...مگه چقدر آش درست کردن شدی؟کلا ۱۰ تا کاسه شدن میشه کل دیگ!

محفلی درب نوشابه ای را که به عنوان کاسه از آن یاد میکرد بالا آورد و نشان مرگخواران داد.

- این که کاسه نیست!

-‌نمیدونم میخواید بخواید نمیخواید نخرید!

اما مرگخواران اینهمه پول برای خرید نداشتند!



But still the sunken stars appear
In dark and windless Mirrormere;
There lies his crown in water deep,
Till "the king"wakes again from sleep


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۰:۰۲:۳۴ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۸
#2
محفلی ها که هدف‌ اصلی خود را از جمع شدن فراموش کرده بودند،از دایره ی تشکیل شده خارج شدند و یکصدا گفتند:
مشکل حل شد هری!

- ینی میخواید بگید اینو ثابت کردید که هیچکس از من تو دنیا بدبخت تر نیست؟

محفلی ها که تازه هدف اصلیشان را به یاد اورده بودند،من و من کنان گفتند:
- اع....نه ولی رنگ بعدی محفل سبز کمرنگ خواهد بود.

- سبزِ...کمرنگ...؟ سبز؟ ....سببببز؟.....سبببببببز؟

هری پاتر مات و مبهوت مانده بود و باشنیدن کلمه ی سبز افکار وحشتناکی در ذهنش تداعی شد:
اسلیترین...دراکو مالفوی...باسیلیسک...سالازار اسلیترین...نجینی....ولدمورت....اعععععععععععععع!

این حجم از فشار تاریکی بر هری پاتر بی سابقه بود که باعث شد اور دوز کند.هری پاتر فریاد بلندی کشید،سپس تب،لرز و تشنج کرد و در اخر پخش زمین شد.

- یه کاری بکنید الان پسری که زنده موند دیگه زنده نمیمونه!

- مادام پامفری رو خبر کنید!

- ولی اینجا که هاگوارتز نیست پروفسور.

- نمیدونم یه کاری بکنید!یکی آسپرین بیاره!

- حالا تو این هاگیر واگیر آسپرین از کجا بیاریم؟

گودریک گریفیندور به ساختمان مدیریت آنطرف پارک اشاره کرد.
- فکر کنم مجبوریم از مدیریت بگیریم.

- از مرگخوارا؟

و محفلی ها به خاطر این بیدقتیشان میبایست از مرگخواران راه نجات هری پاتر را میخواستند!


But still the sunken stars appear
In dark and windless Mirrormere;
There lies his crown in water deep,
Till "the king"wakes again from sleep


پاسخ به: اگه بخواین از پارک هری پاتر یه چیز بخرین اون چیه؟
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷:۱۲ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۸
#3
نوشیدنی کره ای
و نمونه هایی از:
ابر چوبدستی
نیم تاج ریونکلاو
شمشیر گریفیندور
جاروی آذرخش
انگشتر هورکراکس
شنل و لباس مرگخواری
ردا و شالگردن اسلیترین


But still the sunken stars appear
In dark and windless Mirrormere;
There lies his crown in water deep,
Till "the king"wakes again from sleep


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۰:۴۲:۰۷ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۸
#4
سلام بلاتریکس عزیز.

۱.هرگونه عضویت سابق در گروه های محفل/مرگخواران را با زبان خوش شرح دهید؟

با افتخار اعلام میکنم که قبلا مرگخوار بودم.اصلا این سواله میپرسی؟به من محفلی بودن میاد؟   

****

۲.مهمترین فرق لرد و‌دامبلدور در کتاب چیست؟

هدفشون!
هدف لرد بازگردانی جادو به زمین و برگردوندن نژاد انسان ها به نژاد اصیل و قدرتمندشون و پاکسازی نژاد های ضعیف شده و کم هوش بود اما هدف دامبلدور پنهان نگه داشتن جامعه جادوگری مثل موش توی سوراخ تا ابدالدهر بود.
حال اینکه همه فریب دامبلدور رو خوردن و خرد توی تصمیم لرد رو درک نمیکردن...
****

۳.مهمترین هدف جاهطلبانه تان برای عضویت در مرگخواران چیست؟

فضولی و کنجکاوی در پیشگاه ارباب به جهت دستورات مملو از خرد و دانش ارباب بزرگ.
****

۴.به دلخواه روی یکی از محفلی ها لقب بگذارید؟
مالی ویزلی:کدو قلقله زن
****

۵.به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به پر کردن شکم ویزلی هاست؟
****

یکی از راهکار های اساسی اینه که در طول ماه محرم و سفر از لندن با یه پرواز به ایران منتقلشون کنن و در خیابان هایی که نذری میدن ولشون کنن.اینطوری دیگه خرجی هم نداره.
یه راه دیگه هم اینکه یه مدت چیزی ندن بهشون تا همدیگه رو بخورن!اینطوری هم خرج نداره هم اینکه تراکم جمعیتیشون کنترل میشه!  
***

۶.بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟
راه نمیخواد که...فوتشون کنی ترکیدن.این سواله اصن؟
***

۷.در صورت عضویت چه رفتاری با مار محبوب ارباب(نجینی) دارید؟

فوبی غلام/کنیزشونه و منم دست به سینه تحت فرمان پرنسس خوش خط و خال هستم.
****

۸.به نظر شما چه اتفاقی برای موها و دماغ ارباب افتاده؟

چی؟مو؟دماغ؟ نکنه میخوای بگی شما هنوز مو و دماغ داری؟  وای نگو به مرلین خییییلی ضایه است   .اینطور چیزا دیگه خیلی وقته از مد افتاده البته بین خودمون باشه ها من هنوز دارم!  
لرد خودشون اولین کسی بودن که این مد فوق العاده و بینظیر رو شروع کردن!
***

۹.یک کاربرد استفاده از ریش دامبلدور را نام ببرید؟

سیم ظرفشویی عالی میشه!


در پیشگاه ارباب خردمند قدر قدرتمون، فضولی جایی نداره... فقط باید گفت چشم!
کدو قل‌قله زن... امیدوارم اینقدر قل بخوره که از کوهی تپه‌ای چیزی پرت شه پایین بترکه.
از ایده مد خوشم اومد... از این به بعد می‌تونم ضمن زدن خالکوبی تایید، دماغ و موهاشون رو هم جدا کنم... خوب میشه.

الکسیا پست‌های اخیرتون رو خوندم. و می‌دونم تازه وارد نیستین. اما ازتون می‌خوام کمی صبر کنین.
پیش از هرکاری، یه آواتار بذارین. کمی رو شخصیت الکسیا کار کنین و اون رو جا بندازین.
با شخصیت‌های جدید هم آشنا بشین. یه درخواست نقد هم در مورد یه پست که توش چند شخصیت وجود داشته باشه، می‌تونه کمکتون کنه. بعد دوباره بیاین اینجا و البته لزومی به پر کردن دوباره فرم نیست.

موفق باشید.




ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۱ ۱۹:۲۲:۰۵

But still the sunken stars appear
In dark and windless Mirrormere;
There lies his crown in water deep,
Till "the king"wakes again from sleep


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۲:۲۰:۲۱ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸
#5
سه ثانیه به سرعت گذشت و لحظه ای بعد بلاتریکس در آستانه ی در حضور داشت و به عکس ارباب زل زده بود.

-

- اع...بلا...کار من نبود...

در میان سایر مرگخواران شاهد،دروئلا روزیه که خود نیز از قربانیان این بهم ریختگی بود گفت:
راست میگه بلاتریکس،امروز هممون برامون اتفاقای عجیبی‌میفته.و‌اینکه تابلوی لرد کثیف شده‌تقصیر رودولف نیست....

هنوز حرف دروئلا تمام نشده بود که ناگهان جسم قرمز رنگی با سرعت از جلوی چشم بلاتریکس گذشت.به در و دیوار برخورد کرد و بعد مستقیم وسط تابلوی لرد شیرجه رفت.

- ترق!

برای لحظه ای طولانی سکوت برقرار شد و همه ی مرگخواران با حالت((تسترالمون زایید))اول به تابلوی تکه تکه شده جسم نیمه مایع قرمز رنگ متحرکی که روی آن پخش بود و بعد به بلاتریکس با چهره ای که از خشم داشت دیوانه میشد زل زدند.

- حالا دیگه تقصیر یکی هست...زنده به گورت میکنم الکسیا!

این حرف بلاتریکس به هیچ عنوان کنایه نبود.شکستن تابلوی لرد اصلا واقعه ی قابل بخششی نبود.

لحظاتی بعد الکسیا درحالی که به دنبال فوبی میگشت در آستانه ی در ظاهر شد اما قبل از اینکه بتواند کنجکاوی کند با چهره ی ترسناک بلاتریکس مواجه و به طور کامل دهانش قفل شد‌.

بلاتریکس بیلی ظاهر کرد و با لبخندی شرورانه به سمت الکسیا رفت...

***
 
ساعتی بعد،خانه ی ریدل ها:

- بلاتریکس؟واقعا اینکارو کردی؟

- اره.اصلا مگه چه اشکالی‌داره؟خیلی هم ارباب پسندانه بود...

همه در سکوتی سنگین به بلاتریکس خیره‌شدند.درست است که مرگخواران طبیعت خبیثی دارند اما نسبت به هم نوعان خودشان هنوز رحمی در وجودشان بود.

- خیییییلی خب شاید یه کم زیاده روی کردم...

همچنان نگاه های سنگین ادامه داشت‌.

- باشه اصلا الان میرم نبش قبرش میکنم

بلا چشم غره ای زد و بیلش را برداشت و از اتاق خارج شد.

***

- ای وای میت فرار کرده!

قبر خالی بود.امکان نداشت که الکسیا بتواند خروار ها خاک را بکند و بیرون بیاید.
چشم بلاتریکس ناگهان به پله ای در دیواره ی کناری قبر افتاد.جلو رفت و خواست نگاهی به آن بیندازد که...

پایش لیز خورد و به ناکجا آبادِ تاریک پایین پله ها پرت شد!



But still the sunken stars appear
In dark and windless Mirrormere;
There lies his crown in water deep,
Till "the king"wakes again from sleep


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵:۵۵ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
#6
خلاصه:
هکتور و کراب از یه جایی میگذشتن که چشمشون به یه صف بی انتها میفته و تصمیم میگیرن که به کوری چشم محفلی هایی که تو صف بودن همونجا بمونن. که بعد از چند دقیقه کراب از خستگی خوابش میبره و هکتور هم حوصله اش سر میره و محض سرگرمی اول دونه ی گندم یه مورچه رو ازش میگیره و به صادرات غیر قانونی محکومش میکنه بعدش کراب رو توی پاتیلش میندازه و معجونیش میکنه تا مسخره اش کنه اما این کار هم به نتیجه ای نمیرسه پس جورابای لنگه به لنگه ی کراب رو مسخره میکنه. اما بعدش کل ملت جادوگر که جوراباشون لنگه به لنگه بود شروع به خندیدن بهش میکنن و در این لحظه هکتور دل بچه ی رابستن هم میشکونه،پس به خاطر اینهمه جرم به زندانی شدن در آزکابان محکوم میشه!
****

و اینک ادامه ی ماجرا:

طولی نکشید که مامورین محترم آزکابان که دمنتور هایی بس (داف!) و لب پروتزی بودند از راه رسیدند.

- جووووووووووون!

- پناه بر مرلین رودولف!واسه دمنتور آخه؟!

- چیکار به اسمشون داری جنسشونو بچسب.

دمنتور خانم ها در هوا پیچ و تاب خوردند و کرشمه کنان جلو آمدند.

یکی از دمنتور ها که لب های پروتزی رژ زده صورتی اش را به اطراف میچرخاند به زبان دمنتوری گفت:

این هکتور جونمون کجاست دلمون واسش یه ذره شده

در همین لحظه کراب که حضور سرد دمنتور ها را حس کرده بود و‌از خواب پریده بود با دست به هکتور اشاره کرد.

- ایناهاش اینجاست...بیا ببرش.

- ای آدم فروش...

در پیش چشمان وحشت زده ی هکتور،دمنتور مذکور و سایر دمنتور ها در هوا لغزیدند و جلو آمدند.

هکتور عقب عقب رفت.چیزی نمانده بود که سردسته ی دمنتور های لب پروتزی هکتور را مهمان بوسه اش کند که...

-فقط میشه بگی رژتو کجا خریدی؟خیلی به نظر حجم دهندگیش خوبه.
کراب پرسید.

- اینو میگی؟این فرانسوی اصله ضد آبه حساسیت هم نمیده ۴۸ ساعته اس

- وای چقدر عالی اصن عاشق تون رنگش شدم.میشه آدرس فروشگاهشو بدی؟

- آره یادداشت کن...

ناگهان نگاه دمنتور به جایی که_شاید چند دقیقه پیش_هکتور آنجا بود افتاد که اکنون خالی بود.

- زندانی فرار کرده!چطور جرعت کردید مارو فریب بدید؟۱ ساعت فرصت دارید که اعلام کنید هکتور دگورث گرنجر کجاست وگرنه همتونو با مهربونی ماچ میکنیم!


But still the sunken stars appear
In dark and windless Mirrormere;
There lies his crown in water deep,
Till "the king"wakes again from sleep


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۹:۰۲:۰۴ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
#7
گیاه سرش را دیوانه وار به اطراف میچرخاند.رنگش هی بنفش و سیاه و قرمز میشد.با برگهایش که اکنون مانند برگ گزنه،گزنده شده بود اطرافش را چنگ میزد و از میان پرچم هایش دهانی با دندان های تیز سر بر آورده بود و حتی سخنگو شده بود!البته یک کلمه بیشتر نمیگفت و آن هم این بود:
Braaaaain!

لرد با تعجب نگاهی به گلش انداخت.کمی چشمانش را ریز و گشاد کرد و بی توجه به تغییرات عظیمی که گل بیچاره کرده بود گفت:
ظاهرا گلمان درمان شده است!این حتما از برکت دستان ما بوده که بهش سوپ دادیم.ما به خودمان افتخار میکنیم...

گل باری دیگر به اطراف چنگ انداخت و به طرز تهدید آمیزی غرید:
Braaaaaaaaaain!

نجینی که از گل ترسیده بود در دامان لرد سیاه کز کرد و فس فس کرد:(( پاپا...این گشنشه.مغز هم میخواد! ))

- اشکالی ندارد دخترم.گلمان در دوران نقاهت به سر میبرد و طبیعتا گرسنه میشود.برایش فراهم میکنیم!

لرد سیاه پس از اتمام حرفش گوشی اش را از جیب ردایش خارج کرد و سریعا بازی ((zombies vs planets)) را درحال گفتن(دلمان برای این نوستالژی تنگ شده بود) از گوگل پلی دانلود و نصب کرد.

- ولی خودمانیم ها...عجب شاهکاری خلق کردیم! حالا بیش از پیش دوستش داریم.
***
مرگخواران با ترس و لرز به گل مغز خواری نگاه میکردند که مدام با کلمه(braaaaaain) میغرید و با دیدن آنهمه مغز دهانش آب افتاده بود.آنها از ترس بی مغز شدن لام تا کام حرف نمیزدند.لرد سیاه با غرور به یارانش نگریست و گفت:
میدانم زبانتان از شاهکاری که ساختیم بند آمده.خب،حالا میخواهیم اولین داوطلب خودش را برای قربانی شدن آماده کند.

همچنان سکوت....

- زود باشید گلمان گرسنه است!



ویرایش شده توسط الکسیا والکین بلک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۶ ۱۹:۰۷:۰۰


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۱۶:۰۴:۱۷ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
#8
- جناب وزیر،باید درباره ی وضعیت واردات مواد اولیه معجون های جادویی خبری رو به اطلاعتون برسونم.خیلی از فروشنده های انگلیسی از سراسر کشور اعتراض کردن به اینکه حدودا ۶۰ درصد خریدار ها کالا هارو مرجوع کردن.

وزیر عینکش را جا به جا کرد و زیر چشمی نگاهی به وزیر تجارت انداخت که در طرف دیگر سالن نشسته بود و با لحن سرزنش آمیزی گفت:

- مشخصا مسئول این کار آقای...

حرف وزیر با باز شدن ناگهانی در و دویدن یک کارآگاه  مضطرب و آشفته به راهروی ورودی در دهانش خشکید.

- جناب وزیر!..جناب وزیر!..یه فاجعه!...یه فاجعه بزرگ!

حضار از این ورود ناگهانی و بدون هماهنگی وسط جلسه ی رسمی مات و مبهوت مانده بودند.وزیر با نگرانی پرسید:

چی شده جرالد؟

مرد آورور ایستاد و‌ نفس نفس زنان ادامه داد:
اژدهای شاخدار رومانیایی...یکی اونو آزاد کرده!

خیلی زود پچ پچ سنگینی سالن را پر کرد.وزیر چکشش را بر میز کوفت.

- لطفا سکوت‌ کنید!...جرالد..مگه کارگاه ها و محافظین اقدامات لازم رو انجام نداد؟

- چرا جناب وزیر ولی یه مشکل وحشتناک وجود داره!

- چی شده؟

- طلسم های فراموشی رو مشنگ ها کار نمیکنه قربان!

ناگهان گویی موجی از یخ نامرئی سالن را منجمد کرد.وزیر که رنگی به صورتش نمانده بود به آرامی و بریده بریده پرسید:
چی داری میگی...چطور ممکنه!؟

کاراگاه با تشویش پاسخ داد:
نمیدونم قربان!...ولی اونطور که از شواهد معلومه هیچ چیز تصادفی نیست.این کار کار یک شخصه قربان!

وزیر سکوت کرد.به زودی دوباره پچ پچی ناشی از ناباوری و ترس در فضا حاکم شد.
وزیر پس از سکوتی طولانی چکش را برای اعلام سکوت به میز کوفت و فریاد زد:
از امروز در دنیای جادوگری به طور رسمی حکومت نظامی اعلام میشه!

****
روزنامه گمانه زن:

 
حکومت نظامی به طور رسمی در دنیای جادوگری


به گفته ی وزیر سحر و جادو،از تاریخ سوم می در دنیای جادوگری به طور رسمی حکومت نظامی اعلام میشود.تمامی واردات،صادرات و هرگونه ارتباط با جهان مشنگ ها ممنوع اعلام شده و تنها کاراگاه ها و محافظین دارای مجوز مستقیم از وزیر حق خروج از دنیای جادوگری را دارند و با متخلفان برخورد جدی صورت میگردد.
اما این اتفاق طبیعتا پیامد هایی را برای مردم دنیای جادوگری به دنبال داشته است و موجی از شکاکیت و نگرانی را بر جهان ما حاکم کرده است.
اما به راستی چه اتفاقی افتاده است؟...
شواهد حاکی از آن است که یک خائن بزرگ قصد تخریب روابط بین دو جهان را دارد.
اما او کیست؟کسی هنوز نمیداند!


روزنامه دِیلی پرافت:

خائن:بیگانه یا خودی؟

به راستی چه ماجرایی پشت پرده ی این افشاگری ناگهانی و پر آشوب است؟آیا به راستی خائنی در کار است یا این فقط یک شگرد گمراه کننده از سیستم وزارت جادوگری برای یک سری تغییرات بزرگ است؟
مافلدا هاپکرک معاون بخش استفاده ی نادرست از جادو در وزارتخانه ی سحر و جادو میگوید:
در طی ۴۸ ساعت اخیر هیچگونه مورد استفاده ی نادرست از جادو در بیرون از جهان جادوگری به دستمان نرسیده است.اگر عامل اتفاق اخیر یک شخص باشد باید بگوییم این شخص جادوگری قدرتمند و عاملی تهدید کننده برای جامعه است و باید جلویش را گرفت.
وی با آنکه وجود شخص یا اشخاص خاصی برای این اتفاق را کم احتمال میداند.می افزاید:
اما مشابه این اتفاق به نحو بسیار جزئی حدودا ۷ سال پیش اتفاق افتاد.گروهی از جادوگران جوان با شعار بلند پروازانه و احمقانه برتری نژاد اصیل در حال تشکیل حذبی برای شکستن مرز بین جهان ها و حکومت جادو بر کل جهان بودند که البته جلویشان را گرفتیم و‌سرکوبشان کردیم...


ویرایش شده توسط الکسیا والکین بلک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۶ ۲۲:۳۱:۴۵


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۶:۳۳:۴۲ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
#9
دستگاه "سوژه ی کنجکاوی یاب" مغز الکسیا مدام بوق میزد و کاهش فاصله میان بوق های مغزش نشان میداد که به هدف نزدیکتر میشود.
- بوق...بوق..بوق...بوق بوق بوووووووووق!

الکسیا ایستاد و سمت راستش را نگاه کرد.او جلوی جایی ایستاده بود که...شاید...زمانی لوازم آرایش فروشی بود!

از در نیمه شکسته ی آن که نشان حمله ی مرگخواران را میداد و با دیدن اینهمه سوژه فوضولی جا خورد:
جسد زن فروشنده ای که زمانی از او لوازم آرایش میخرید،کراب که دیوانه وار به این سمت و آن سمت میرفت و لوازم آرایش ها را توی یک سبد خرید بزرگ میچپاند،فنریر که به نظر از وضعیت خسته شده بود و دندان های تیزش را به‌ هم میسابید،آریانایی که سعی میکرد کراب را آرام کند و سو و لینی که درحال صحبت باهم بودند.

اما همه مشغولتر از آنی بودند که بخواهند جواب بدهند که اینجا چه خبر است.پس الکسیا تصمیم گرفت خودش بفهمد.او درحالی که جای سوئیچی قرمز در دستش با طرح میکی موس را میچرخاند به سمت لینی و سو لی رفت.

***
- لینی من منتظرما!زودباش.

- اصلا بیا یه جور دیگه حلش کنیم.مثلا خشکه حساب کنیم؟

در این میان الکسیا که در حقیقت این حق مسلم او بود که نخود هر آشی باشد گفت:

- اینجا چه خبره؟

- اوه سلام الکسیا...میشه لطفا لینی رو توجیه‌کنی که نیشش رو بهم بده؟

الکسیا با تعجب نگاهی به لینی،نیشش و چشمان غم بارش کرد و گفت:
اما نمیشه خب درد داره!

- این دیگه مشکل خودشه!...

الکسیا کمی فکر کرد.وضعیت وخیمی بود.لینی واقعا حقش این نبود مردم سالها بود که او را با این نیش زیبای دردناکش میشناختند.الکسیا ناخوداگاه به فوبی جاسوئیچی توی دستش زل زد....و‌ چشمانش درخشید!

- لینی.میشه یه کم تنها صحبت‌ کنیم؟

سو لی پوزخندی زد.

- نمیتونی فرار کنی لینی!

لینی جواب نداد و با الکسیا چند متر از سو لی دور شدند.

.....
 - بیا یه معامله کنیم لینی.

- چه معامله ای؟

- فوبی میتونه به هرچیزی که دلش بخواد تبدیل بشه

- خب...؟

- خب اون میتونه به یه نیش دقیقا عین نیش تو تبدیل بشه و تو اونو به جای نیش خودت به سو لی قالب کنی.

- هممم...نمیدونم...و تو در عوض چی میخوای؟

- چیزی‌ نمیخوام.اینطوری یه‌ سوژه فضولی جدید‌ دارم که‌فوبی‌ میتونه‌ازش برام اطلاعات کشف‌ کنه!

- خیلی خب!قبوله



پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷:۲۵ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۸
#10
آمپر الکسیا بالا زده بود.درجه کنجکاوی اش به حد انفجار رسیده بود و از طرفی با استرس زاید الوصفی همراه شده بود.

- کسی نیست جز...

- ارباب دختره یا پسر؟

- جزززز...

- ارباب لباسش چه رنگیه؟

- جزززززز....

- ارباب آیا در سالهای اولیه تولدش یک تسترال اونو بوسیده؟

- جززززززززز....

- ارباب لطفا بگید چند تا زگیل تو کل بدنش داره؟

- آه...الکسیا...خفه شو!

- ببخشید...

و در پیش چشمان خیره و پر اضطراب مرگخواران،لرد ولدمورت جواب را اعلام کرد:
فوبی!

مرگخواران:
رودولف:
محفلیان:
ملت مشنگ:
مرلین:
مورگانای مفقود:
سایر ملت "نرمولکی گوگولی مگولی":

- ولی ارباب...

-ولی ندارد!رودولف آن قمه ات را بکش بیرون

- ولی اخه...اگه تکه تکه اش کنید...

- اینقدر حرف نزن الکسیا!...رودولف گفتیم قمه ات را بده تا جایت با این موجود عوض نشده است

رودولف با عجله قمه اش را‌ کشید و به دست ارباب داد.لرد ولدمورت خنجر را بالا آورد تا چشمان قرمز و چهره ی شیطانی باشکوهش را در آیینه ی خنجر ببیند....

اما خنجر آنقدر کثیف بود که حتی نور را انعکاس نمیداد چه برسد چهره ی لرد!

- رودولف؟بدهیم همین خنجر را در فرق سرت فرو کنند؟چند سال است تمیزش نکرده ای؟

- یادم نمیاد ارباب

لرد چشم غره ای به رودولف زد و گفت:خب.فوبی خودت بیا زیر خنجر مبارک!

ناگهان آن تکه کاغذی که رویش "فوبی" نوشته شده بود در هوا به پرواز در آمد، نرم شد و شکل گرفت و به فوبی تبدیل شد که بر خلاف تصور دیگران بسیار هیجان زده رفت و زیر دست لرد خود را رها کرد.

- فوبی!...نه...

- شلپ!شلپ!

از آنجایی که فوبی فاقد گوشت یا استخوان بود پس تکه تکه شدنش نمیتوانست صدای " قرچ قرچ" یا "ترق ترق" بدهد.

- خب،یکی بیاید این تکه ها را بسته بندی کند و‌ آرم ما را هم رویش به چاپ برساند.

در آغاز همه چیز در سکوت بود و فوبی تکان نخورد.اما ناگهان چند چیز نرمولکیِ شفافِ ژله ای از زیر دست مرگخوارانی که آمدند‌ فوبی را لمس کنند به هوا برخواست و در هوا معلق شد.هرکدام از این چند تکه ناگهان شروع به جیر جیر های آرام و پی در پی کردند که مشخص نبود از روی هیجان است یا ترس..یا...شیطنت!

لحظه ای بعد تکه های قرمز همانند یک بادکنکی که‌ بادش دارد خالی میشود به سرعت به حرکت در آمدند و‌ در یقه،موها و آستین مرگخواران فرو رفتند و با هیجان شروع به لولیدن کردند.

- جیییییییغ!کمک!یکی اینو از موهای من در بیاره

- یکی اینارو بگیره!

- ارباب کمککککک!

حالا یکی باید پیدا میشد که تکه های فوبی را مهار و در جایی جمع کند.اما‌ چگونه؟...مرلین داند!


ویرایش شده توسط الکسیا والکین بلک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۴ ۱۹:۱۵:۱۷
ویرایش شده توسط الکسیا والکین بلک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۴ ۱۹:۱۷:۴۲
ویرایش شده توسط الکسیا والکین بلک در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۱۴ ۱۹:۲۲:۱۸






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.