هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (آیلین.پرینس)



پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۰:۰۲ جمعه ۲۷ آبان ۱۴۰۱
#1
در صحنه نبرد، گاهی اوقات شروع، با پایان یکیست...

.................................

-نه! نمی تونی! نباید بری!

با قاطعیت دست او را گرفت؛ ولی او به آرامی دستش را رها کرد و نگاهی پر از کلام به او انداخت... کلماتی که هرگز بر زبان نمی آورد...
رفت و دیگر پشت سرش را نگاه نکرد...
باید با او می رفت...
خارج از ساختمان امن، غوغایی برپا بود...

اکنون در میان نبرد بودند؛ صدای فریاد ها گوش را پاره می کرد. آسمانی که آبی بود اکنون با نور های سبز رنگ پر شده بود و زمین سنگی روز پیش، اکنون سرخ بود. از این سو و آن سو، گرد و خاک به هوا بر می خاست...
ذهنش آنجا نبود... به خودش فکر نمی کرد... و این از وقتی شروع شد، که قلبش را به او فروخت...
بله... از زمانی که چشمش به چشم او افتاد، انتظار این روز را داشت.
همانطور که با تمام توان می جنگید، لحظه ای به جایی که او ایستاده بود نگاه کرد... و وقتی صدای افتادن او را شنید، دیگر هشیار نبود و وقتی چشمان او را که دیگر روحی پشت آنها وجود نداشت دید، در لحظه ی کوتاه، وجودش را از دست داد... حسی مانند بوسه دیوانه ساز.
قلبش ترک خورد، و نفرتی که تمام عمر در آن زندانی کرده بود، از لا به لای ترک های قلبش بیرون آمد و آن را خرد کرد، روحش را کشت و وجودش را فرا گرفت.
نفرت انباشته شده، ناگهان به شکل فریادی از دهانش بیرون آمد و با این فریاد، ناگهان تمام فریاد های دیگر خاموش شد و تمام جنب و جوش حیات، که تا لحظه ای پیش در اوج بود، به پایان رسید.
فضا با "هیچ" پر شد...




فقط ارباب!



پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵ دوشنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۱
#2
میمون ها، گوریل ها و شامپانزه ها، بالاخره نقشه خود را کشیدند:
-جیییییغ، جیغ،جییییغ، جیییییییییییییییییغ! (نقشه تصویب شد! با موز بهشون حمله می کنیم!)

مرگخواران، در میان جنگل:

میمون و مرگخواران همچنان ایستاده بودند و به هم نگاه می کردند. تام خود را تجزیه کرد و درون خاک فرو رفت، سدریک هم که طبق معمول در کمال آرامش در گوشه ای خواب بود و لینی هم داشت به زنبور ها خوش و بش می کرد.
اسکورپیوس گفت:
-خب حالا چیکار کنیم؟
- چیکار کنیم؟ چیکار کنیم، بگیردش دیگه!

ناگهان در جمع مرگخواران همهمه ای به پا شد و همه می خواستند میمون را بگیرند، البته، به قدری غوغا نبود که سدریک را بیدار کند، ولی به قدری بود که باعث اوورویبره هکتور بشود!
-میمون رو بگیرین! بگیرینش! بدویین! زود باشین!

و این برای بیدار کردن سدریک کافی بود!
- ها؟ چیه؟ چی شده؟

و دوباره سرش روی بالش افتاد و به خواب رفت!

-سااااکت!

این صدای بلاتریکس بود. ناگهان همه ساکت شدند و پشت سرشان را نگاه کردند. مرگخواران با صحنه ای مواجه شدند که تا به حال در عمرشان ندیده بودند!



فقط ارباب!



پاسخ به: یاران لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن).
پیام زده شده در: ۰:۱۵ چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۱
#3
نیمه شب بود. هوا سرد بود و برف، از آسمان فرو می ریخت و باد تند درختان را خم می کرد. کسی در خانه ریدل ها را زد. مرگخواران در را باز کردند. استخوان فک ایوان روزیه با صدای تق بلندی روی زمین افتاد! همه از دیدن کسی که پشت در ایستاده بود شوکه شده بودند!

..................................................

۱-هرگونه سابقه عضویت قبلی در یکی از گروه های مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهید.

یعنی یادتون نیست منو؟

2-به نظر شما مهم ترین تفاوت میان دو شخصیت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چیست؟

آیلین با این پرسش، در ذهن خودش این سوال را مطرح می کند که: مگه قابل مقایسه ان؟ و از شدت تاثیر این پرسش تاریخی، از ذهن خود ساین اوت شده، هنگ می کند!

3-مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟

پاچه خواری ارباب خدمت به بشریت

4-به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.

دامبلدور: پشمک پرسیوال والفریک برایان حاج ابدالله!

5-به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟

کاشت و پرورش پیاز به صورت دستی و خانگی!

6-بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟

تحریم پیاز! نسلشون از دم منقرض میشه!

7-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟

این چه سوالیه!؟؟

8-به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟

چون ارباب کاملا نسخه متضاد دامبلدور هستن، هر شباهتی به دامبلدور در چهره خود وجود داشته رو حذف نمودن!

۹-یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.

پرورش دوباره گونه های در حال انقراض این منطقه در محلی جدید!

آیلین پس از پر کردن فرم، فک ایوان را از روی زمین برداشت و روی میز گذاشت، و نگاهی پرسشگرانه به بلاتریکس انداخت.

آیلین... یه تصویر تاری ازت دارم... اتاقتم به صورت غیرقانونی اجاره دادم...
همینه که هست... می‌خواستی غیب نشی!

تایید شد.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۴۰۱/۸/۱۶ ۱۱:۵۲:۲۳


فقط ارباب!



پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۶ دوشنبه ۹ آبان ۱۴۰۱
#4
سلام به اربااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااب!
منو به یاد دارین ؟ مرگخوار مقیمتون؟ منو که فراموش نکردین؟ فقط دو سال نبودم ها!
خوبین؟
مرگخوارا خوبن؟
خانواده خوبن؟
اینو برام نقد می کنین؟


سلام. نه. فراموش نکردیم.
ممنون. خوبیم.

نقد شما رو فرستادم.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۱/۸/۱۳ ۱۵:۵۲:۳۶


فقط ارباب!



پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ دوشنبه ۹ آبان ۱۴۰۱
#5
مرگخواران با چهره هایی مملو از ناامیدی دم در اتاق لرد به دیوار تکیه کرده بودند و به هم نگاه می کردند تا شاید کسی چیزی به ذهنش برسد. در این میان، ناگهان صدایی آشنا از آنسوی راهروی دراز به گوش رسید:
- کــــــــــــــــــــــی آب پرتقال دوست داره؟

با این صدا که از ورای هدفون لرد سیاه فریاد زده شد، هدفون روی گوش لرد خرد، و به ذراتی کوچک تر از کوچک ترین ذرات هستی تقسیم شد. لرد سیاه از جایش بلند شد و به سوی کمد کوچکش در آن سوی اتاق شتافت، نفسش را بیرون داد و خود را وکیوم کرد و داخل کمد رفت.

مرگخواران که دیگر می توانستند مروپ گانت را با یک سینی پر از آب پرتقال به آنها نزدیک می شد به خوبی ببینند، پراکنده شدند.

- مرگخوارای مامان؟ آب پرتقال میل ندارین؟

مرگخواران به جنب و جوش افتادند. مروپ از کنار آنها گذشت و بدون در زدن در را باز کرد و با سینی آب پرتقال، وارد اتاق شد، اما کسی را ندید.
مرگخواران دزدکی نگاهی به داخل انداختند، ولی وقتی کسی را ندیدند، به آرامی و با تعجب وارد اتاق شدند.

همه تعجب زده بودند.
مروپ گفت:
- ارباب تاریکی های مامان؟

لرد در کمد با قاطعیت بیشتری نفسش را حبس کرد.






فقط ارباب!



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۷:۲۸ دوشنبه ۹ آبان ۱۴۰۱
#6
سلام به همگی!
یک بازگشت شکوهمندانه و قدرتمندانه! بازگشت عقاب!

اعضای قدیمی تر سایت ممکنه منو به یاد بیارن. مثل تام جاگسن، لرد ولدمورت، بلاتریکس لسترنج، لینی وارنر و ...
مرگخوار و ریونکلاوی سابق هستم.

در هر حال، لطفا دسترسی های ایفای نقش و سالن عمومی ریونکلا رو به من برگردونین.


پی نوشت:

فکر می کنم یک معذرت خواهی به ارباب و اعضای گروهم بدهکار هستم.



تایید شد.
برای گرفتن دسترسی مرگخوارا لازمه که با خود لرد ولدمورت صحبت کنین و بعد از موافقت ایشون دسترسی این جبهه داده می‌شه.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۱/۸/۹ ۱۳:۵۸:۰۷


فقط ارباب!



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۵۰ شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۹
#7
دوئل آیلین پرینس با پلاکس بلک
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-دو هزار و بیست و یک شد!

آیلین روی صندلیش نشست و به کیکی که رو به رویش روی میز بود زل زد. سپس تکه ای از آن کند و با آرامش آن را خورد. سپس برای خودش مقداری شیر ریخت بعد ظرف کاکائو را برداشت و مقداری کاکائو در شیرش ریخت و با چوبدستیش شروع کرد به هم زدن آن. وقتی حدود پنج دقیقه آن را هم زد، لیوان را بالا برد و محتویات داخل آن را هورت کشید.
مرگخواران پشت در سعی داشتند با طلسمی که آنها را از کیک آیلین دور نگه میداشت مقابله کنند. بلاتریکس پایش را با عصبانیت به دیوار نامرئی رو به رویش فشرد. پلاکس پاهای ایوا رو گرفت و او را به دیوار نامرئی طلسم آیلین کوبید. ولی هیچ یک از این کار ها نتیجه ای نداشت. باید بجای به سرقت بردن کیکی که آیلین درست کرده بود، خودشان هدیه ای برای لرد می ساختند. به فکر هیچکس نرسید که اگر هدیه آیلین این کیک بود، پس چرا داشت از آن میخورد. شاید چون حواسشان به کوباندن خویش به دیوار بود.

...

کشوی کنار تخت آیلین منفجر شد. هزار جور وسایل شیرینی پزی مختلف که آیلین به زور توی کشویش چپانده بود از آن بیرون پاشید. آیلین حتی یک عدد اجاق دارای فر را هم تا جای ممکن کوچک کرده و توی آن جا داده بود. آن روز که جادو ی آن اجاق از بین رفته بود، دوباره بزرگ شده و کشو را منفجر کرده بود. آیلین میدانست نباید ربکا را توی کشوی تاریکش راه بدهد. حالا باید کل این خرابکاری را جمع میکرد.

نیم ساعت بعد

آیلین کیک قبلی را به عنوان تمرین درست کرده بود. او برای هدیه سال نوی لرد سیاه، این کیک را درست کند.
دستور پخت را نگاه کرد:
شیر
آرد
شکر
کره
روغن آفتاب گردان
فوندانت
کرم شکلات
تخم مرغ

آیلین در دل گفت:
-آرد که ندارم! مهم نیست! شکر میریزم! کره هم که نمیخواد اصلا. روغنم که روغن مو میریزم واسه ارباب خوبه.فوندانت میخوایم چیکار؟ اصلا باید مزش خوب بشه نه ظاهرش.کرم شکلات... خب... از رو کیک قبلی برمیدارم! تخم مرغم که تخم هیپوگریف میریزم، تموم شد!
آیلین مواد مورد نیازش را به ردیف روی میز چید و مایع کیک را آماده کرد. بعد فر را روی ۱۸۰ درجه فارنهایت تنظیم کرد و کیک را برای دو لحظه توی آن گذاشت. این روش آیلین بود!

صبح روز بعد

همه کادو بدست به سمت اتاق لرد سیاه پیش می رفتند. از روی بسته ی بزرگ پلاکس چند موی سیاه نمایان بود که از آن می چکید. وای! آیلین میدانست توی آن بسته دو متری چیست. از پلاکس فاصله گرفت. به اتاق لرد که رسیدند، آیلین بسته زیبا و مشکی خود را به لرد تحویل داد. لرد بسته را باز کرد و جسم سبز مایل به صورتی داخل آن نمایان شد.

چهل سال بعد

پیر مردی که سوروس اسنیپ نام داشت و هنوز هم از موهایش روغن می چکید، کنار خانه ریدل، جلوی سنگ قبری اشک می ریخت. روی سنگ قبر نوشته بود:

آیلین پرینس

2/1/2021



فقط ارباب!



پاسخ به: تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۲۹ دوشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۹
#8
چند بار بگم دیسکورد ندارم! به فکر منم باشین خب!



فقط ارباب!



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۷:۰۴ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹
#9
آیلین پرینس vs الویا شادلو

شب بود. لرد ولدمورت در جنگل ممنوع قدم میزد و به هری پاتر فکر میکرد. به دامبلدور و همدستانش فکر میکرد. چطور جرئت کرده بودند هری پاتر را بالاتر از او فرض کنند؟ چطور آن مشنگ های ابله را هم سطح جادوگران فرض کرده بودند؟
ناگهان صدای خش خشی از پشت سرش شنید. رویش را برگرداند؛ کسی نبود. ولی دوباره صدای خش خش و تکان خوردن علف های هرز که در آن نقطه از جنگل ممنوع روییده بودند، به گوش رسید. ولی آیا کسی آنجا بود؟
در همان لحظه، شخصی کنار او پرید. او هری پاتر بود! باورش نمیشد! ولی لرد ولدمورت از هری پاتر نمی ترسید!
- تو کشته میشی!
-نه! تو کشته میشی! من همه ی هورکراکس هاتو نابود کردم و حالا میخوام خودتو نابود کنم!
-من هفت هورکراکس خودمو جاهایی پنهان کردم که تو فکرشم نمی کنی!
-حالا میبینیم کی زنده می مونه! آودا کداورا!
و با نوری سبز رنگ، همه چی به پایان رسید.
***

لرد ولدمورت از خواب پرید و از تخت خوابش به پایین افتاد.
-

از اتاقش خارج شد و مستقیم به سمت میز بزرگ مرگخواران رفت. بلافاصله صدای ایوا و مروپ و آیلین و گابریل بلند شد:
-سلام ارباب! چرا اینقدر زود بیدار شدین؟ صبحونه میخواین؟
-عزیز مامان خورشت آلو بپزم برات؟
-ارباب قلم پر زاپاس میخواین؟
-لباستونو بشورم؟

لرد خواب آلود، بی حوصله، و گشنه بود!
-ایوا! تو صبحونه بده! با بقیتون فقط یه کار داریم. بشینید.

همه غیر از ایوای ویبره زنان که به سمت آشپزخانه میدوید نشستند.

-ما به این نتیجه رسیدیم که هفت هورکراکس برایمان کافی نیست و ما می خواهیم دارای هشت هورکراکس باشیم.

جمع ساکت شد.

-ما نمی دونیم واسه درست کردن هورکراکس کیو بکشیم. تا شب ساعت دوازده وقت دارید یه نفرو برای کشته شدن پیدا کنید.ما یه چیزی هم میخوایم تبدیل به هورکراکسش کنیم. ما برای دومی پاتیل طلای هکتورو در نظر داریم!

هکتور گویی در مواد مذاب در حال سوختن بود. او میدانست روزی نتیجه پست هایش در تاپیک دفتر درخواست دوئل را میبیند.
لرد با رضایت به صحنه نگاه میکرد!

همه ی مرگخواران بجز ایوا که اکنون با ظرفی پر از تارت سیب و کیک شکلاتی و شیر به سمت لرد هجوم می برد و هکتور که هنوز در حال ذوب شدن بود پراکنده شدند و هر کدام از در و پنجره خانه ریدل ها بیرون رفتند تا کسی را برای کشته شدن پیدا کنند.
آیلین دقیقا میدانست چه میکند. او از پنجره بیرون رفت و پرواز کنان به سمت میان گریمولد رفت. وقتی به آنجا رسید با خود فکر کرد که چطوری بدون شناخته شدن به محفل برود. با اکراه لباس سفید پوشید. جملاتش را تک به تک آماده کرد و آماده ی زدن زنگ در شد.
زینگگگگ!

-سلام باباجان! بیا تو! میخوای تو محفل ققنوس عضو شی باباجان؟
-ن...
-پس باید چند مورد رو بدونی باباجان

آیلین وحشت کرد! نکند هویتش فاش میشد؟

-اول اینکه ما از اینا داریم! از اون زنگه استفاده نکن باباجان! دوما باید لباس آشپزی میپوشیدی باباجان! داریم سوپ پیاز می پزیم!

خیال آیلین راحت شد. با چوبدستیش چند دیگ سوپ پیاز آماده کرد و جلوی دامبلدور گذاشت.
- اومدم اینا رو بدم. ولی شرط داره! باید پشتم سوار بشی!

چند دقیقه بعد، آیلین دامبلدور را روی پشتش، و دیگ را روی نوکش حمل میکرد و دامبلدور آن بالا با شادی در حال خوردن سوپ بود!

در محفل
- نمکو بده!
-تو پیازو بریز!
نه الان باید سبزیش ریخته بشه!

روی کول آیلین
به خانه ریدل ها رسیدند و آیلین در اتاق لرد سیاه دامبلدورر را پیاده کرد.

- این فسیل در اتاق ما چه میکند؟
-ارباب واسه هورکراسه!
-تام! من یه تن سوپ خوردم! دلت میاد همشو حروم کنی؟
-میاد!

و این شد که هشتمین هورکراکس لرد ولدمورت هم ساخته شد!



فقط ارباب!



پاسخ به: تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۴۴ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
#10
رز!
نصف ملت دیسکورد ندارن!
دامبلدور!
میشه بریم کافی شاپ با رعایت فاصله اجتماعی؟



فقط ارباب!







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.