هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۱:۵۳:۵۵ دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰
#1
فرستنده: آلبوس سوروس پاتر
گیرنده: هری پاتر
آدرس: خانه ی پاتر ها

سلام بابا! این اولین نامه ای هست که بعد از اومدن به هاگوارتز برات می نویسم امیدوارم که آخرین نامه هم باشه. خواستم در مورد موضوع مهمی باهات صحبت بکنم.

پدر کله زخمی گرامی! آیا میترکیدی کمی در انتخاب اسم ما بچه ها دقت به خرج می دادی؟ آخه آلبوس سوروس؟! لیلی لونا؟! این چه وضع اسم انتخاب کردنه؟ این همه آدم دو رو برت بودن و بعد اونوقت اسم های ترکیبی انتخاب کردی؟ خلاقیتت کجا بود، پدر من؟

باور کن اگه زورت به مامان جینی می رسید و چند تا خواهر برادر دیگه هم داشتیم، باید برای صدا کردنشون از یک روز قبل اعلام آمادگی می کردیم! البته اگه قبل از گفتن اسمشون نمرده باشن!

در مورد مامان! بهش بگو لطفا از اون کلوچه ها برام نفرسته! تنها چیزی که مزه ی بد تری از اون داره، کیک های هاگریده!

در ضمن، به لونا و جیمز بنویس انقدر تو مدرسه منو اذیت نکنن!

بزارین راحت باشم! دوست ندار دار تو! آلبوس!



??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱:۵۶ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#2
سلام پروفسور!
ــــــــــــــــــــــــــــــ
آلبوس همراه با مردی ناشناس وارد کلاس شد. بلافاصله نظرجادو آموزان به سمت مرد ناشناس جلب شد، صورت خسته و چشم هایی پف کرده، واضح ترین چیزی بود که می شد در او دید.

- سلام بچه ها!
- سلام پروفسور!
- امروز قصد دارم تا « جک» رو بهتون معرفی کنم.

جک با حالتی کوالا گونه دستش را به بالا برد و سلام بی رمقی نثار جادوآموزان کرد.

- قبل از اینکه در مورد جک باهمدیگه صحبت کنیم، باید چیزی رو بهتون نشون بدم.

آلبوس چوبدستیش را روی اولین میز که جلوی کلاس بود گذاشت و با بشکنی پرده های کلاس پایین آمدند تا فضا تاریک شود.

- لطفا با دقت به این فیلم نگاه کنید!
.
.
.
- خب! کسی می تونه این فیلم رو تو چند دقیقه برامون خلاصه کنه؟

دست هرمیون سریع بالا رفت.

- شروع کن هرمیون!

- همون طور که هممون دیدیم. توی این فیلم افرادی بلیماری رو مشاهده کردیم که اصلا حال خوبی نداشتند و نیاز شدید به مراقبت پزشکی داشتند. ولی سوالی که برای من پیش میاد اینه که چرا شفادهنده ها هیچ کاری براشون انجام نمیدن؟
- ازت ممنونم هرمیون! سوال خوبی بود! چون این ها اصلا مریض نبودند.

-

- حالا وقتشه که توضیح کامل تری بهتون بدم. همتون جک رو دیدید. جک و افرادی که توی فیلم دیدید دچار یه بیماری خاصی شدن که نه تنها جادوگران بلکه مشنگ ها رو هم درگیر خودش می کنه. البته باید بگم که این بیماری بیماری واقعا عجیبیه! به این بیماری « سندرم خود بیمار پنداری» میگن!

آلبوس چوبدستیش را از روی میز و برداشت و جرقه ای به سمت دیزی که درحال چرت زدن بود، فرستاد.

- باید بگم که درمان این بیماری فقط و فقط یک راه داره و اونم اینه که به بیمار ثابت کنیم که بیمار نیست! می دونم یکم سخته ولی امکان داره! مثلا همین جک! جک تا حالا فکر می کرد، آنفولانزای تسترالی داره!
- خب، واقعا دارم!
- نه نداری! تو اصلا تا حالا توی زندگیت که تسترال رو از نزدیک دیدی؟
- نه!
- پس چطوری و از چه راهی این بیماری رو گرفتی؟ هممون می دونیم که آنفولانزای تسترالی فقط یک راه سرایت داره؛ اونم اینه که مستقیم به تسترال دست بزنی. حتی از جادوگر به جادوگر هم ممکن نیست این بیماری رو بگیری!
- حالا که بهش فکر می کنم، میبینم که حق با توعه. شاید من اصلا مریض نیستم؟
- درسته جک! حالا می تونی بری! همونطور که دیدید، میشه این بیماران رو مجاب کرد، که هیچ مشکلی ندارن! حالا ازتون میخوام که با من به جایی که توی فیلم دیدیم بیاین! همه دست های هدیگه رو بگین! سه، دو ، یک...

آلبوس به همراه تمامی جادو آموزان به بخش خود بیمار پنداران سنت مانگو رفتند.
- جادو آموزان تپل مپل! شما رو به اینجا آوردم تا از نزدیک با این بیمارن سر و کار داشته باشین و از همه مهم تر این که تکلیف هاتون رو بهتون بگم:

1- یه بیمار پیدا کنیم و مشخص کنین که فکر میکنه چه بیماری داره! (4 نمره)
2- سعی کنین اون بیمار رو درمان کنین( اگه موفق نشدین هم مشکلی نداره)! (6 نمره)



??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹:۳۳ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#3
سلام پروفسور!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فلش بک به صبح امروز

گابریل از این همه کثیفی در تالار اسلیترین کلافه شده بود. امروز می خواست کف تالار را با وایتکس تمیز کند، بعد از اینکه وایتکس را روی زمین ریخت با سرعت سرسام آوری شروع به سابیدن کرد. بلاتریکس از همه جا بی خبر داشت از تالار رد می شد تا خبر مهمی را به لرد برساند، گابریل در اثر ساییدن زیاد سرش گیج رفت و قبل از اینکه روی زمین پخش شود، جارویش از دستش رها شد و صاف یه سر بلاتریکس خورد.

- من میتونم همه چی رو توضیح بدم.

و اینگونه بود که بلاتریکس گابریل را برای ارائه پاره ای از توضیحات با خودش برد. گابریل در آخرین تقلاهایش برای فرار از دست بلاتریکس، آلبوس را دید و به او گفت:

- تو امروز جای من تدریس کن...

ادامه حرف گابریل دیگر به گوش آلبوس نرسید.

پایان فلش بک

آلبوس خرامان خرامان به سمت کلاس به راه افتاد، تمام دیشب را به موضوعی که باید در کلاس آن را توضیح می داد فکر کرده بود و با اینکه می دانست، چیزی از پیشگویی نمی داند، تصمیم گرفت کارش را هر طور که شده انجام دهد.

- سلام بچه ها!
- فکر کردم پروفسور اومد، ترسیدم.
- خب! درست فکر کردی، طبق اعلام پروفسور دلاکور من امروز تدریس می کنم!

جادو آموزان بدون هیچ چون و چرایی حرف آلبوس را قبول کردند و این کمی عجیب بود.

- امروز می خوام یه موضوع مهم رو تدریس کنم. کف بینی!

جادو آموز خود شیرین کلاس بلافاصله با چوبدستیش ظرف برنزی را با مقدار زیادی کف، جلوی خودش ظاهر کرد.

- ببینم، تو می خوای حموم کنی؟
- خودتون گفتید موضوع کلاس کف بینیه.
- آره! ولی دیدن کف دست!

جادو آموز خود شیرین بعد از اینکه ضایع شد سر جایش نشست و تا آخر کلاس حرف دیگری نزد.

- خب اول می خوام برای چند تا از شما کف بینی کنم، ولی قبلش باید یه توضیحاتی بهتون بدم.
آلبوس با تکان چوبدستی مطالبی را روی تخته کلاس نوشت.

- خب ، اینا رو بنویسین. بعدش براتون کف بینی رو انجام می دم.
جادو آموزان و مثل برق و باد، مطالب مربوط به خط های کف دست و معنیشان را نوشتد و مانند تسترال به آلبوس زل زدند.

- خب! می بینم که خیلی سریع مطالب رو نوشتید، کسی داوطلب میشه؟

کتی که قاقارو را روی دستش گرفته بود، بالا و پایین می پرید و کف دستش را محکم تر به لبه میز فشار می داد.

- من! من!
- باشه کتی! تو بیا!

کتی رو به روی آلبوس نشست و دستش را به سمت او گرفت، به محض اینکه نگته آلبوس به کف دست کتی افتاد، چشم هایش به اندازه چشم های یک هیپوگرف شد و از جا پرید.

- کتی! اینجور که معلومه آینده عجیبی رو خواهی داشت. روی کف دستت علامات بسیار زشت و زننده ای رو مشاهده می کنم. در ضمن، اگه به اینجا دقت کنی، می بینی که احتمال داره در آینده قاقارو تو رو به شکل فجیعی بکشه!

قاقارو با شنیدن این حرف سریع به خود آمد و خود را روی آلبوس پرتاب کرد. حال جادو آموزان سعی داشتند تا کتی را که مانند ابر کومولو نیمبوس ( ابر خطرناکی که باعث وجود طوفان میشه) گریه میکند را متوقف کنند و از طرف دیگر سعی داشتند تا قاقارو را از البوس جدا کنند. در همین حال بودند که اسکورپیوس قاقارو را از صورت آلبوس جدا کرد و آلبوس موفق به آرام کردن کلاس شد.

- خب خب! واقعا کف بینی عجیبی بود. کتی! واقعا از اطلاعاتی که بهت دادم متاسم ولی خوشحالم ازاینکه تو رو از خطر یک قاتل آگاه کردم.

قاقارو چشم غره ای به آلبوس رفت و خودش را محکم تر به کتی فشار داد.

- خب جادو آموزان گل! تکلیف این جلسه:

1- دو به دو با هم گروه شید. برای همدیگه کف بینی انجام بدین و نتیجه رو روی یک کاغذ برای من بنویسید. (5 نمره)
2-راهی برای دادن خبر بد به شخصی که آینده اش زیاد خوب نیست ارائه بدین! (5 نمره)




ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۹ ۲۱:۵۷:۰۸

??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۲۲:۲۰:۲۸ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#4
سلام پروفسور!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آلبوس سرگرم خواندن کتاب جدیدش بود، این کتاب را چند روز پیش از کوچه دیاگون خریده بود. کتاب درباره ی راه های اجرای برخی طلسم ها بدون چوبدستی بود. آنقدر غرق خواندن کتاب شده بود که اصلا نفهمید لونا ( لیلی لونا) در اتاقش را باز کرده و چوبدستیش را به سمت او نشانه رفته.

- اکسپلیارموس!

این اولین بار نبود که لونا، آلبوس را بیهوش می کرد و بعد وسایلش را برمی داشت.

- لونا! تو باید اون کتابو پس بدی!
- من کتابی بر نداشتم آلبوس! چرا همیشه تو همه چی منو مقصر میدونی!
- مزخرف نگو! خودم دیدمت که بیهوشم کردی!
- هر جور راحتی فکر کن.

تمام فکر آلبوس آن کتاب شده بود. هرجایی را که فکرش را می کرد گشته بود، لونا را تعقیب کرده بود تا جای آن را بفهمد. اما لونا نم پس نمی داد. کم کم فکر تلافی بود که در ذهن آلبوس شکل میگرفت. لونا نباید وسایل مهم او را گم و گور میکرد.

- منم یکی از وسایل مهمشو برمیدارم. اسنیچش چطوره؟

صدایی در درونش به او میگفت که این راه خوبی است. لونا باید سرعثل بیاید، البته اگر عقلی داشته باشد!

نیمه های شب بود. عقربه های ساعت، عدد سه را نشان میدادند. آلبوس آرام آرام وارد اتاق لونا شد. اسنیچ طلایی رنگ کنار تخت لونا میدرخشید. آلبوس اسنیچ را برداشت و آن را به اتاق خودش برد.

روز بعد بود که خانواده پاتر ها با سر و صدا و جیغ های لونا از خواب بیدار شدند، همه به جز جیمز! جیمز خوابی سنگین تر از این حرف ها داشت.

- باباااا! من اسنیچمو میخوام!
- پیداش می کنم، بابایی! جیییمز!

بعد از اینکه هری چند بار جای زخمش را خوب لمس کرد تا بتواند برای خودنمایی از آن استفاده کند، به سمت اتاق جیمز رفت تا با یک اردنگی او را از خواب بیدار کند.

- کار من نیست.
- تو گفتی منم باور کردم! زود باش اون اسنیج لعنتی رو بده به من!
- زود باش جیمز! باباتو بیشتر از این ناراحت نکن.
- ولی مامان! باور کن من اون اسنیچو بر نداشتم.

لونا همچنان جیغ می زد و بالا و پایین می پرید. اعصاب پاتر ها کاملا به هم ریخته بود؛ البته همه پاتر ها غیر از آلبوس. اما هنوز آلبوس کتابش را از لونا پس نگرفته بود.

- حتما تو همین خونست. پیداش می کنیم.

لونا سلالنه سلانه سمت اتاقش رفت.
- لونا! هنوز نمی خوای کتابمو بهم پس بدی؟
- قبلا بهت گفتم! من اون کتاب بدرد نخورتو بر نداشتم!
- یه دلیل برام بیار تا باور کنم!
- فهمیدم! کار توعه! تو بابا اسی رو برداشتی! زود باش پسش بده. بابااااااا!
- خب خب! باشه! بیا! ولی باید کتابمو بهم پس بدی!
- باور کن کار من نیست. وگرنه با این کاری که تو کردی حتما اونو بهت برمی گردوندم.
- پس اون لعنتی کجاست؟
.
.
.
- بابا! میخوام با اسکور برم بیرون!
- باشه! قبل از شام خونه باش!

آلبوس در خانه را باز کرد و اوین چیزی را که دید، دماغ اسکور بود!

- یکم برو عقب تر!
- چطوری؟ بریم بچرخیم.
- هی بد نیستم!
- حالت گرفتس پسر.
- آره یه کتابی که خیلی دوسش داشتمو گم کردم.
- اون کتاب دربارهی اجرا طلسم ها بدون چوبدستی نیست؟
- معجون مرکب! تو کتاب منو برداشتی. تو خودتو شکل لونا کردی!
-
- این اصلا شوخی جالبی نیست اسکور!

پس از پایان جر و بحص آلبوس با اسکور، آن دو با هم به کافه ای در نزدیکی خانه پاتر ها رفتند، تا درباره ی تکالیفشان در هاگوارتز با هم صحبت کنند.


??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «جادوی سیاه فوق پیشرفته»
پیام زده شده در: ۱۹:۱۷:۴۳ سه شنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰
#5
سلام پروفسور!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) روح نفرینی من اولش اندازه گربه بود، البته آخرش هم همون اندازه موند! البته روح من شبیه گربه نبود، بیشتر شبیه موش بود. ؛ موشی که سه بار به مدت ده ثانیه تو یه ظرف اسید انداخته باشنش! خیلی هم بد دهن بود! البته شاید این قابلیت بدی هم نبود! به معلوماتم اضافه شد!

روح من قابلیت استتار کوتاه مدت داشت ولی قبل از اینکه نامریی بشه، میدرخشید! حداکثر میتونست بیست ثانیه کاملا نامریی بشه. قابلیت دیگش هم این بود که میتونست تبدیل به ابزار های مختلف بشه. مثلا موقع جنگ یهو تبدیل می شد به شمشیر، نیزه یا حتی چاقو!

2) اولش می خواستم از زمان برگردان لعنتی استفاده کنم، اما هربار که بهش نگاه میکنم، اعصابم بهم میریزه. پس تصمیم گرفتم از انگشتری که برای خودم خریدم استفاده کنم.
خوب به انگشتر دقت میکنم و بهش خیره میشم، بعدش به روزی فکر میکنم که کله ی لونا ( لیلی لونا) رو با یه کتاب به اندازه پای چپ هاگرید ترکوندم! خاطره خوبی بود!

3) چشم به انگشتر آماده شدم تا روح اولین حرکتشو بزنه. به محض اینکه درخشید همه تمرکزمو روی انگشتر گذاشتم که یهو چنتا چاقو به سمتم پرتاب شدند! بعد از اینکه جاخالی دادم، متوجه شدم که چاقو ها به دیوار پشت سرم گیر کردن!

انرژیمو کاملا به انگتشر منتقل کردم و به نقطه قوتم که خونسرد بودنه تبدیل شد، داشتم کارشو با اکسپلیارموس میساختم که دوباره غیب شد و اینبار به شکل نیزه بهم حمله کرد، بعد از اینکه طلسمم بهش نخورد اینبار با هدف گیری مناسب تر زدمش. بلافاصله شعله های قرمزی اطراف انگشتر ظاهر شد و سریع از بین رفت.

4) اگه اون چیز آدم باشه، جیسونه. اگه اشیا باشه چاقوعه. اگرم خوردنی باشه، یا پاستیله یا آبنبات. کلا بستگی به تعریفتون نسبت به چیز داره!


??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۱۲:۳۲:۵۴ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#6
سلام پروفسور!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند ماهی بود که خانه ی پاتر ها شور و شوق سابق را نداشت و کسی هم دلیل آن را نمی دانست. دلیل اصلی این فضای خشک و بی شوخی، لونا ( لیلی لونا پاتر) بود. چند ماهی بود که لونا برای هیچ کاری اشتیاقی از خود نشان نمی داد؛ حتی اذیت کردن آلبوس که از تفریحات مورد علاقه اش بود!

- لونا؟ کتاب منو کجا قایم کردی؟
- من چیزی رو قایم نکردم آلبوس! حتما زیر تخته!
سابقه نداشت لونا انقدر ساده جای وسایل آلبوس را به او نشان دهد.
.
.
.
صدای پروفسور ملانی پشت هم در ذهن آلبوس پخش می شد.

- درسته که اسمش کاملا ماگلیه، اما این بیماری هم ماگل ها و هم جادوگران رو درگیر میکنه... علائمی که بروز میکنه ناامیدی از زندگی، دوری از دیگران، بی انگیزگی در شروع چیزهای جدید و تجربیات جالب، نخندیدن، گاهی هم خندیدن به هرچیزی... نکته جالبش اینجاست که این بیماری درمان مطمئنی نداره.
- همونطور که پروفسور درمان رو روی آنانیو اجرا کرد، منم باید دنبال چیز های مورد علاقه لونا باشم. اگه همینطور بمونه. بابا، مامان و شاید حتی خود من هم افسرده بشم!
- خب یکیش که همیشه جلو چشممه! بابا! احتمالا باید یکی دوتا از موهاشو توی معجون بریزم. دومی هم که شکلاته! اسنیچش! باید یکم از روشو بتراشم. خوشه. باید اینا رو پیدا کنم!

آلبوس خرامان خرامان به سمت اتاق خواب پدر کله زخمی اش رفت، کمی به اطراف دقت کرد ولی متوجه نشد چرا این کار را انجام داده. با دقت به سمت تخت خواب رفت، بابا کله زخمی راحت و آسوده خوابیده بود، آلبوس در یک حرکت محیرالعقول دو تار مو را از کله زخمی پدرش برداشت و قبل از اینکه بیدار شود، به سرعت متواری شد.
- اووف! چقدر این کار استرس داشت. حالا نوبت بابا اسیه ( اسنیچ لونا)!

آلبوس می خواست به سمت اتاق لونا برود، اما یادش افتاد لونا همیشه درون اتاق است. از این رو به نقشه ی جدیدی فکر کرد. استفاده از بمب کود اعلا اژدهایی!

- خب خب! بمبا رو کار گذاشتم! ماسکم رو هم زدم، الان باید پناه بگیرم. ده دقیقه هم بیشتر وقت ندارم.
با شنیدن صدای انفجار بمب و پخش شدن بوی بد، پاتر ها به سرعت از خانه خارج شدند. حتی به پیدا کردن مقصر نیز نپرداختند، چون می دانستند کار جیمز است! آلبوس به سرعت درون اتاق لونا رفت و اسنیچ را که لونا به علت عجله زیاد در اتاق تنها گذاشته بود را برداشت و ذره ای از آن را برداشت و درون ظرف شیشه ای ریخت. سپس ماسک را برداشت و به سرعت به بقیه پاتر ها پیوست که مشغول مواخذه جیمز بودند.

- خب! تا الان دو گام از نقشه رو اجرا کردم. نوبتیم باشه نوبت شکلاته!

بعد از جر و بحثی که سر جریان بمب با جیمز داشتند آلبوس آرام آرام به سمت مغازه ها راه افتاد تا شکلاتی را که مورد علاقه لونا بود را بگیرد. زمانی که البوس به مغازه رسید که هیپوگریف در آن اطراف پر نمیزد. شکلات را گرفت و به سمت خانه رفت.

- خب طبق دستورالعملی که از پروفسور گرفتم پیش میرم. اول مقداری آب رو اضافه میکنم، بعد ماده اول مورد علاقه لونا و بعد دومی و آخری. بهتره شرح درست کردن معجون رو هم برای پروفسور بنویسم.

زمانی که موی بابا رو اضافه کردم معجون بوی تندی به خودش گرفت ولی زمانی که گرد اسنیچ رو توی پاتیل ریختم نزدیک بود بالا بیارم. الان که شکلات رو اضافه کردم، معجون کمی قابل تحمل تر شده.

- الان وقت آزمایشه! لوناااااااا!
- مرض!
- خفه شو جیمز!
- ببینم اون چیه تو دستت.
- چیز مهمی نیست. برای لوناست.
- دیگه نیست!
از آنجایی که زور جیمز از آلبوس بیشتر بود، به راحتی معجون را از او گرفت.
- ای وای من! دوباره از اول!

آلبوس دوباره مجبور شد به اتاق خواب پدرش برو و سریع چند تار موی او را بکند اگر همینجور پیش میرفت، دفعه های بعد دیگر مویی برای پدرش نمی ماند. با استفاده دوباره از ترفند بمب اژدهایی هم انتقامش را از جیمز گرفت و هم گرد اسنیچ لونا را برداشت و از شکلاتی که دفعه قبل برایش مانده بود استفاده کرد. سپس آرام آرام به سمت اتاق لونا رفت تا جیمز متوجه او نشود.

- بیا این معجونو بخور لونا! حالتو مثل قبل عجیب و غریب خوب میکنه.

آلبوس هنگامی متوجه تغییر حالت لونا شده بود که چشمانش شروع به درخشیدن کردند. لونا دستش را بالا آورد و آلبوس فکر کرد که میخواهد از او تشکر کند، ولی در همین زمان لونا اردنگی نثار او کرد و با گفتن جمله از اتاقم گمشو بیرون، آلبوس را از اتقش بیرون کرد!
- حالا بیا و خوبی کن!




??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۱۲:۱۸:۵۶ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#7
سلام پروفسور!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من جزو معدود کسایی بودم که توی یک منطقه خوش آب و هوا ظاهر شدم. اولین چیزی که نظرمو جلب کرد، حجم زیادی از مهربانی و صمیمیت بود. وقتی یه کم بیشتر دقت کردم، متوجه تابلویی شدم که اسم شهر رو نشون میداد: رشت!
بوی غذا توی شهر میپیچید و اشتهای آدم رو تحریک می کرد. به هرجایی توی این شهر می رفتی، میتونستی یه چیزی برای خوردن پیدا کنی.
چون که با زبون این مردم آشنایی نداشتم، ارتباط برقرار کردن با اونها برام سخت بود، ولی بالاخره هرجا یکی پیدا میشه که بتونه دست و پا شکسته آدمو راهنمایی کنه.
یکی از نکات عجیب این شهر تغییر آب و هوای اون بود. تو چند روزی که اونجا ساکن بودم، صبح تا ظهر هوا گرم و آفتابی بود، ولی طرفای غروب ممکن بود ، بارون کوتاهی بگیره و هوا گرم تر از قبل بشه!
توی گوشه گوشه این شهر می شد یه جایی رو پیدا کرد که بتونی بشینی و غذا بخوری. بازم باید از خوردنی های این شهر بگم که واقعا عالی بودن. تونستم یکمیشو با خودم بیارم اینجا. با دوریبن جادویی هم چنتا عکس از خود شهر و غذاهاش گرفتم.
جوونای این شهر، خیلی پر جنب و جوش و مهربون بودن. اما بعضی از مردم انگار با آدم مشکل داشتن، مثلا چند بار بهم آدرس اشتباهی دادن و منو از این سر شهر به سمت دیگه شهر فرستادن، حتی یبار تا هاگواتزم اومدم، ولی بعدش می فهمیدم که راهو اشتباه اومدم! البته یبارم نزدیک بود چنتا دزد چوبدستیمو بدزدن و مجبور شدم بیهوششون کنم، نمیدونم چرا نامه ی اخطار اجرای جادو در اماکن عمومی برام نیومد؟ ( صداشو در نیارین)
در کل تجربه جالبی بود.



??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۰:۵۳ یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰
#8
اما لباس ها به تعداد زیادی از جادوآموزان نمی رسید. جمعیت مانند هیپوگریف های گشنه به لباس ها نگاه می کردند.
- من به عنوان وزیر سحر و جادو...
-
- آها! من به عنوان وزیر سحر و جادو دستور می دهم که لرد هر لباسی که دلشان میخواهد را به عنوان نفر اول انتخاب کنند.

لرد با ابهتی که هنوز هم پابرجا بود، به سمت رداها رفت و ردای مشکی بلند را برای خود برداشت.
- الان به عنوان وزیر سحر و جادو...
-
- درسته! به عنوان وزیر سحر و جادو به بلاتریکس هم اجازه انتخاب لباس را می دهم.

حاضران با نگاهی متعجب به ایوا و لباس ها نگاهی انداختند، لباس ها اصلا کافی نبودند.
- من به عنوان وزیر سحر و جادو...
- حملههههههههه!

این لوسی ویزلی بود که فرمان حمله را فریاد زده بود، اما مثل اینکه جادو آموزان قصد نداشتند با او همراهی کنند و چون لوسی چیز دیگری برای گفتن نداشت، پشت کتی پنهان شد.
- من به عنوان وزیر سحر و جادو دستور می دهم که صف بگیرید. آخیییش! راحت شدم!

ایوا سریع رفت و لباس خاکی رنگی که نزدیکش بود را برداشت و به تن کرد. سپس جادو آموزان را با نگاهی تامل برانگیز از نظر گذراند و چند تایی را که لباس های مناسبی نداشتند را جدا کرد.
- شماها برید و لباس هارو بردارید، هر کی به این دستور من اعتراض داره، مستقیم از همینجا به آزکابان فرستاده میشه!

با این دستور ایوا، ملتی که شکایت داشتند فقط توانستند چشم غره ای روانه ی ایوا کنند.
- الان وقتشه که اردومون رو شروع کنیم! جادو آموزان به پیش!

همینکه ایوا دستور حرکت را صادر کرد صدای بنگی آنها را به خود آورد. جیانا ماری و آرتمیسیا لافکین که لباس های هم شکلی را از مجسمه دو خواهر ساحره برداشته بودند، مانند بستنی دوقلو به هم چسبیده بودند.
- کمک! ما چرا اینجوری شدیم؟

ایوا نگاهی به دوقلو های به هم چسبیده کرد و نگاه دقیق تری تابلویی که زیر مجسمه ها و لباس هایشان بود انداخت.
- لباس های نفرین شده!

لرد و بلاتریکس نگاهی به هم کردند و هر یک تلاش کردند تا لباس ها را از تنشان بیرون بیاورند، اما موفق به این کار نشدند.
- خب! من میتونم همه چیز رو توضیح بدم.

درحالی که ایوا داشت همه چیز را برای لرد و بلاتریکس توضیح می داد، لباسش آرام آرام شروع به تغییر کرد.







??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۱۲:۰۹:۲۶ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰
#9
سلام پروفسور!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دانش آموزان آمپول به دست و سراسیمه از کلاس خارج می شدند و هر یک دوان دوان به سمتی روانه می شدند تا قاقاروی کتی را پیدا کنند.
- خب خب! سوژه اول پیدا شد! حتما قاقارو تو رو گاز گرفته!
- نه لیلی! من سالمم.
- نه! تو حتما آلوده ای.
آلبوس مجبور شد با لیلی را بکشد بفراموشاند تا دست از سرش بردارد. بعد به سمت سالن غذاخوری به راه افتاد، چون بیشتر جادو آموزان به آن طرف می رفتند.
- پیداش کردم! پیداش کردم!
- همه با تعجب به لونا که تکه ای کاموای قهوه ای در دست داشت نگاه کردند و بعد به نشانه ی تاسف سری تکان دادند. همه به جز آلبوس! این رفتار لونا غیر عادی تر از بقیه رفتارهایش بود! پس آرام آرام شروع به تعقیب لونا کرد.
- هی! جلوتو نگا کن!
- ببخشید دیزی!
لونا به سمت کلاس پیشگویی می رفت که آلبوس با فریادی او را به خود آورد.
- لونا! تو آلوده شدی!
- هیچم اینطور نیست آلبوس!
- همونجا بمون و تکون نخور!
لونا متوجه شده بود که آلبوس متوجه گاز گرفته شدندش شده، پس با یک سوت چند نفر دیگر را خبر کرد.
- اوه! خودش کم بود چنتا دیگه هم اضافه شدند! اینجا دیگه جای موندن نیست!
- حملهههههه!
آلبوس بلافاصله بعد از شنیدن فرمان حمله لونا پا به فرار گزاشته بود و لشکر پنج نفره لونا دنبالش بودند. آلبوس به سمت کلاس شفابخشی میدوید و در راه از کنار جادو آموزان میگذشت، اما هیچ کس پادزهری به لونا و لشکرش تزریق نمیکرد!
- اسکورپیوس! بیا کمکم!
- چرا با خودت حرف میزنی؟!
اسکورپیوس هم مبتلا شده بود، اما جزو لشکر لونا نبود.
- قاقارو رو صدا کنین.
لونا با شنیدن این جمله سوت عجیب و غریبی زد و چند ثانیه بعد قاقارو خودش را به کلاس رساند.
- نه لونا! گوش کن. میتونم همین الان حالت رو خوب کنم.
- ساکت شو آلبوس! کلت داره هر لحظه گنده و گنده تر میشه! الانه که بترکه!
- ببین فقط باید این پادزهرو بهت بزنم و اون وقت همه چی تموم میشه!
آلبوس در حال صحبت با لونا بود و حواسش از قاقارو پرت شده بود. قاقارو ناگهان با یک پرش بلند روی آلبوس پرید و سعی کرد تا او را گاز بگیرد.
- ولم کن گوله پشمی!
آلبوس با تمام قدرت قاقارو را به کناری پرت کرد؛ سر قاقارو به گوشه ی میز خورد و بیهوش شد!
- الان نوبت شماست. بگیر که اومد!
لونا از پرتاب آمپول آلبوس جاخالی داد و آمپول به جادوآموز پشت سرش خورد و اورا نقش زمین کرد. بعد از این کار لونا سریع آلبوس را بیهوش کرد و از محل متواری شد!
.
.
.
آلبوس با صدای جیغ گوشخراش اسکور از بیهوشی درآمد و در کمال ناباوری لرد را جلوی خودش دید که قاقارو را از اسکور تحویل گرفت و بعد از آن آمپول را در دست اسکور دید و خیالش راحت شد. اما از این ناراحت بود که چرا نتوانسته بود قاقارو را خودش تحویل کتی دهد و مژدگانی بگیرد.





??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳:۲۱ سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰
#10
سلام پروفسور!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- لعنتی! پیداشو دیگه!
آلبوس میان دفترچه خاطراتش دنبال چیز مهمی می گشت. تکلیف این جلسه پیشگویی کمی عجیب بود. آلبوس خواب های زیادی دیده بود و تمام آنها را در دفترچه خاطراتش ثبت کرده بود؛ اما پیدا کردن خوابی که بعدا تعبیر شده باشد کمی برایش مشکل بود.
- نه! دیگه اعصابم داره خورد میشه! باید یه جایی همینجاها باشه...
آلبوس به خوابی مشخص فکر میکرد. یکی از جالب ترین خواب هایش بود. اما نمیدانست در کدام قسمت دفترچه آن را جای داده است. در ذهنش داشت خاطره را مرور میکرد...
(در ذهن آلبوس)
- ها ها ها! آلبوس! دوباره رکب خوردی!
آلبوس به پوستی که در دستش بود خیره مانده بود. چطور ممکن بود لونا دوباره اورا سرکار گذاشته باشد. این هفته بار چهارم بود. اولین بار با لیست خرید مامان، دومین بار با نامه ای از طرف بابا و الان که کتاب درسیش را قایم کرده بود. دیگرتحمل رفتار های لونا برایش سخت شده بود.
- اینطور که معلومه باید یه فکری کنم. باید تلافی کنم ولی چجوری؟
آلبوس زیر درختی که تکه کاغذ پوستی را پیدا کرده بود نشست و فکر کردن را آغاز کرد. هر از گاهی توجهش به جغد هایی که به سمت خانه شان می رفتند جلب می شد، اما دوباره به سرعت به افکار خودش باز می گشت. تمام نقشه را بار ها و بارها مرور کرد و از زیر درخت بلند شد و به طرف خانه راه افتاد.
- شاید اگه آسیب ببینه برای یه مدت بتونم رنگ آرامشو ببینم. بالاخره بهتر از هیچیه! با اینکه دلم نمیخواد ولی باید اجراش کنم. فردا لونا میخواد با دوستاش بره به هاگزمید. هوا هم که برفیه! شاید تو راه لیز بخوره و پاش یه کم بشکنه!اما نه یه آسیب معمولی.
آلبوس با همین فکر به خواب فرو رفت.
.
.
.
صبح روز بعد آلبوس سرحال از خواب پاشد. چندبار دیگر نقشه را از نو مرور کرد و تصمیمش را گرفت. باید لونا و دوستانش را تعقیب می کرد و منتظر فرصت مناسب می شد. لونا قرار بود بعد از صبحانه به هاگزمید بروند.
- لونا مراقب خودت باش!
- عزیزم سعی کن برای شام خونه باشی!
لونا بعد از خداحافظی با مامان و بابا همراه دوستانش به راه افتاد.
- بابا! من یکم حوصلم سر رفته. میخوام برم بیرون و یکم هوا بخورم.
- باشه پسرم. فقط مراقب خودت باش.
- باشه!
آلبوس آرام آرام به دنبال لونا و دوستانش راه افتاد. بعد از طی مسافت کوتاهی بالاخره به هاگزمید رسیدند. لونا و دوستانش سریع به سمت کافه کوچک و تازه تاسیسی رفتند تا کمی گرم شوند.
- خب اینجا عالیه! پشت این دیوار کمین میکنم تا به محض بیرون اومدن لونا طلسم رو روش اجرا کنم.
لونا و دوستانش بعد از مدت کمی از روی صندلی هایشان بلند شدند و به سمت در ورودی حرکت کردند. آلبوس دید که لونا کیف دستی اش را روی میز جا گزاشته بود، پس منتظر مانتد تا لونا برگردد و بعد نقشه اش را عملی کند.
- اوه بچه ها ببخشید! فکر کنم کیفمو توی کافه گذاشتم!
لونا با عجله به سمت کافه رفتو بعد از برداشتن کیفش دوان دوان از کافه بیرون آمد، این بهترین فرصت برای آلبوس بود.
- خب خب! بگیر که اومد...
- هی آلبوس! چطوری پسر! چه خوب شد که دیدمت.
- نه! اسکورپیوس!
- چته تو؟!
- ههییچی! ترسیدم.
-بیا بریم یه چیزی بخوریم!
- باشه.
آلبوس خودش را لعنت میکرد که نتوانشته بود نقشه اش را اجرا کند و اعصابش خورد شده بود. امام بعد از چند کلمه حرف زدن با اسکورپیوس، همه چیز را فراموش کرد.
- خب! فکر کنم دیگه باید بریم!
- آره درسته!
آلبوس بعد از جدا شدن از اسکورپیوس به خانه رفت ولی از چیزی که میدید حیرت زده شده بود. پای لونا درون لایه ضخیم و سفید رنگی قرار داشت. چرا درمانش نکرده بوند، آسیب جزیی را هر درمانگاهی می تواند درمان کند. اما این موقع سال که هیچ جایی باز نبود.
- اتفاقی افتاده لونا؟
- نه موقع برگشتن پام لیز خورد و افتادمو نزدیک خونه بودم و بابا پیدام کرد. چون هیچ جایی باز نبود بردنم به درمانگاه مشنگی. در ضمن قیافت چرا خندونه؟
- هیچی! خب! زود خوب میشی!
اما دوازده روز وقت کمی برای آلبوس نبود!
(خارج ذهن آلبوس)
- خودشه! پیداش کردم! الان میتونم کامل بنویسمش!


??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.