هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵:۰۳ یکشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۱
#1
نام: آلبوس سوروس پاتر
گروه: اسلیترین
نژاد: اصیل زاده
چوبدستی: چوب گردوی سیاه با پر ققنوس به اندازه بیست و دو نیم سانتی متر (بر اساس پاترمور)
جارو: آذرخش
پاترونوس: گرگ (بر اساس پاترمور)
جانورنما: مار (بر اساس پاترمور)
جغد: جغد برفی (بر اساس پاترمور)
ویژگی های ظاهری: قد بلند، موی مشکی بهم ریخته، چشم های روشن، پوست روشن، فرز و چابک و آماده برای خطر
درس مورد علاقه: معجون ها و دفاع در برابر جادو ی سیاه
ظاهر: شنل مشکی، ردای مشکی، موی تقریبا بلند مشکی و کلا مشکی
خلاصه زندگی: فرزند هری پاتر و جینی ویزلی. از اول در خانواده ای اصیل به دنبا آمد و به زودی متوجه شهرت پدرش شد. کمی که بزرگ شد فهمید میتواند جادوگر ماهری باشد تا اینکه در سن 11 سالگی با جغدی برایش نامه ای از هاگوارتز آمد.
همیشه از اینکه در گروه اسلیترین قرار بگیرد میترسید ولی بعدا دریافت که این گروه همان چیزی است که به آن نیاز دارد. او تمام تلاشش را میکند تا از تمام اعضای خانواده اش بهتر باشد.



سلاااام. دوباره برگشتم.


سلام!
خوش برگشتی.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۱۱/۱۰ ۱۷:۱۴:۵۲

EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT


پاسخ به: باجه تلفن وزارتخانه (ارتباط با مسئولان)
پیام زده شده در: ۱۰:۵۶ چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۰
#2
منم اعلام وجود آمادگی میکنم.


EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT


پاسخ به: تولد هجده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۲:۳۶ جمعه ۱۷ دی ۱۴۰۰
#3
نقل قول:

تری بوت نوشته:
راستش می خواستم بیام و یه تبریک ساده بگم و برم... ولی وقتی می خواستم ارسالو بزنم فهمیدم چیزی که می خواستم بگم خیلی بیشتر از یه تبریک خشک و خالیه.


فکر کنم تبریک خشک و خالی تری اومده به ذهن من

جادوگران تولدت مبارک!


EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۰:۵۳ دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰
#4
فرستنده: آلبوس سوروس پاتر
گیرنده: هری پاتر
آدرس: خانه ی پاتر ها

سلام بابا! این اولین نامه ای هست که بعد از اومدن به هاگوارتز برات می نویسم امیدوارم که آخرین نامه هم باشه. خواستم در مورد موضوع مهمی باهات صحبت بکنم.

پدر کله زخمی گرامی! آیا میترکیدی کمی در انتخاب اسم ما بچه ها دقت به خرج می دادی؟ آخه آلبوس سوروس؟! لیلی لونا؟! این چه وضع اسم انتخاب کردنه؟ این همه آدم دو رو برت بودن و بعد اونوقت اسم های ترکیبی انتخاب کردی؟ خلاقیتت کجا بود، پدر من؟

باور کن اگه زورت به مامان جینی می رسید و چند تا خواهر برادر دیگه هم داشتیم، باید برای صدا کردنشون از یک روز قبل اعلام آمادگی می کردیم! البته اگه قبل از گفتن اسمشون نمرده باشن!

در مورد مامان! بهش بگو لطفا از اون کلوچه ها برام نفرسته! تنها چیزی که مزه ی بد تری از اون داره، کیک های هاگریده!

در ضمن، به لونا و جیمز بنویس انقدر تو مدرسه منو اذیت نکنن!

بزارین راحت باشم! دوست ندار دار تو! آلبوس!



EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#5
سلام پروفسور!
ــــــــــــــــــــــــــــــ
آلبوس همراه با مردی ناشناس وارد کلاس شد. بلافاصله نظرجادو آموزان به سمت مرد ناشناس جلب شد، صورت خسته و چشم هایی پف کرده، واضح ترین چیزی بود که می شد در او دید.

- سلام بچه ها!
- سلام پروفسور!
- امروز قصد دارم تا « جک» رو بهتون معرفی کنم.

جک با حالتی کوالا گونه دستش را به بالا برد و سلام بی رمقی نثار جادوآموزان کرد.

- قبل از اینکه در مورد جک باهمدیگه صحبت کنیم، باید چیزی رو بهتون نشون بدم.

آلبوس چوبدستیش را روی اولین میز که جلوی کلاس بود گذاشت و با بشکنی پرده های کلاس پایین آمدند تا فضا تاریک شود.

- لطفا با دقت به این فیلم نگاه کنید!
.
.
.
- خب! کسی می تونه این فیلم رو تو چند دقیقه برامون خلاصه کنه؟

دست هرمیون سریع بالا رفت.

- شروع کن هرمیون!

- همون طور که هممون دیدیم. توی این فیلم افرادی بلیماری رو مشاهده کردیم که اصلا حال خوبی نداشتند و نیاز شدید به مراقبت پزشکی داشتند. ولی سوالی که برای من پیش میاد اینه که چرا شفادهنده ها هیچ کاری براشون انجام نمیدن؟
- ازت ممنونم هرمیون! سوال خوبی بود! چون این ها اصلا مریض نبودند.

-

- حالا وقتشه که توضیح کامل تری بهتون بدم. همتون جک رو دیدید. جک و افرادی که توی فیلم دیدید دچار یه بیماری خاصی شدن که نه تنها جادوگران بلکه مشنگ ها رو هم درگیر خودش می کنه. البته باید بگم که این بیماری بیماری واقعا عجیبیه! به این بیماری « سندرم خود بیمار پنداری» میگن!

آلبوس چوبدستیش را از روی میز و برداشت و جرقه ای به سمت دیزی که درحال چرت زدن بود، فرستاد.

- باید بگم که درمان این بیماری فقط و فقط یک راه داره و اونم اینه که به بیمار ثابت کنیم که بیمار نیست! می دونم یکم سخته ولی امکان داره! مثلا همین جک! جک تا حالا فکر می کرد، آنفولانزای تسترالی داره!
- خب، واقعا دارم!
- نه نداری! تو اصلا تا حالا توی زندگیت که تسترال رو از نزدیک دیدی؟
- نه!
- پس چطوری و از چه راهی این بیماری رو گرفتی؟ هممون می دونیم که آنفولانزای تسترالی فقط یک راه سرایت داره؛ اونم اینه که مستقیم به تسترال دست بزنی. حتی از جادوگر به جادوگر هم ممکن نیست این بیماری رو بگیری!
- حالا که بهش فکر می کنم، میبینم که حق با توعه. شاید من اصلا مریض نیستم؟
- درسته جک! حالا می تونی بری! همونطور که دیدید، میشه این بیماران رو مجاب کرد، که هیچ مشکلی ندارن! حالا ازتون میخوام که با من به جایی که توی فیلم دیدیم بیاین! همه دست های هدیگه رو بگین! سه، دو ، یک...

آلبوس به همراه تمامی جادو آموزان به بخش خود بیمار پنداران سنت مانگو رفتند.
- جادو آموزان تپل مپل! شما رو به اینجا آوردم تا از نزدیک با این بیمارن سر و کار داشته باشین و از همه مهم تر این که تکلیف هاتون رو بهتون بگم:

1- یه بیمار پیدا کنیم و مشخص کنین که فکر میکنه چه بیماری داره! (4 نمره)
2- سعی کنین اون بیمار رو درمان کنین( اگه موفق نشدین هم مشکلی نداره)! (6 نمره)



EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۲۰:۰۹ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#6
سلام پروفسور!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فلش بک به صبح امروز

گابریل از این همه کثیفی در تالار اسلیترین کلافه شده بود. امروز می خواست کف تالار را با وایتکس تمیز کند، بعد از اینکه وایتکس را روی زمین ریخت با سرعت سرسام آوری شروع به سابیدن کرد. بلاتریکس از همه جا بی خبر داشت از تالار رد می شد تا خبر مهمی را به لرد برساند، گابریل در اثر ساییدن زیاد سرش گیج رفت و قبل از اینکه روی زمین پخش شود، جارویش از دستش رها شد و صاف یه سر بلاتریکس خورد.

- من میتونم همه چی رو توضیح بدم.

و اینگونه بود که بلاتریکس گابریل را برای ارائه پاره ای از توضیحات با خودش برد. گابریل در آخرین تقلاهایش برای فرار از دست بلاتریکس، آلبوس را دید و به او گفت:

- تو امروز جای من تدریس کن...

ادامه حرف گابریل دیگر به گوش آلبوس نرسید.

پایان فلش بک

آلبوس خرامان خرامان به سمت کلاس به راه افتاد، تمام دیشب را به موضوعی که باید در کلاس آن را توضیح می داد فکر کرده بود و با اینکه می دانست، چیزی از پیشگویی نمی داند، تصمیم گرفت کارش را هر طور که شده انجام دهد.

- سلام بچه ها!
- فکر کردم پروفسور اومد، ترسیدم.
- خب! درست فکر کردی، طبق اعلام پروفسور دلاکور من امروز تدریس می کنم!

جادو آموزان بدون هیچ چون و چرایی حرف آلبوس را قبول کردند و این کمی عجیب بود.

- امروز می خوام یه موضوع مهم رو تدریس کنم. کف بینی!

جادو آموز خود شیرین کلاس بلافاصله با چوبدستیش ظرف برنزی را با مقدار زیادی کف، جلوی خودش ظاهر کرد.

- ببینم، تو می خوای حموم کنی؟
- خودتون گفتید موضوع کلاس کف بینیه.
- آره! ولی دیدن کف دست!

جادو آموز خود شیرین بعد از اینکه ضایع شد سر جایش نشست و تا آخر کلاس حرف دیگری نزد.

- خب اول می خوام برای چند تا از شما کف بینی کنم، ولی قبلش باید یه توضیحاتی بهتون بدم.
آلبوس با تکان چوبدستی مطالبی را روی تخته کلاس نوشت.

- خب ، اینا رو بنویسین. بعدش براتون کف بینی رو انجام می دم.
جادو آموزان و مثل برق و باد، مطالب مربوط به خط های کف دست و معنیشان را نوشتد و مانند تسترال به آلبوس زل زدند.

- خب! می بینم که خیلی سریع مطالب رو نوشتید، کسی داوطلب میشه؟

کتی که قاقارو را روی دستش گرفته بود، بالا و پایین می پرید و کف دستش را محکم تر به لبه میز فشار می داد.

- من! من!
- باشه کتی! تو بیا!

کتی رو به روی آلبوس نشست و دستش را به سمت او گرفت، به محض اینکه نگته آلبوس به کف دست کتی افتاد، چشم هایش به اندازه چشم های یک هیپوگرف شد و از جا پرید.

- کتی! اینجور که معلومه آینده عجیبی رو خواهی داشت. روی کف دستت علامات بسیار زشت و زننده ای رو مشاهده می کنم. در ضمن، اگه به اینجا دقت کنی، می بینی که احتمال داره در آینده قاقارو تو رو به شکل فجیعی بکشه!

قاقارو با شنیدن این حرف سریع به خود آمد و خود را روی آلبوس پرتاب کرد. حال جادو آموزان سعی داشتند تا کتی را که مانند ابر کومولو نیمبوس ( ابر خطرناکی که باعث وجود طوفان میشه) گریه میکند را متوقف کنند و از طرف دیگر سعی داشتند تا قاقارو را از البوس جدا کنند. در همین حال بودند که اسکورپیوس قاقارو را از صورت آلبوس جدا کرد و آلبوس موفق به آرام کردن کلاس شد.

- خب خب! واقعا کف بینی عجیبی بود. کتی! واقعا از اطلاعاتی که بهت دادم متاسم ولی خوشحالم ازاینکه تو رو از خطر یک قاتل آگاه کردم.

قاقارو چشم غره ای به آلبوس رفت و خودش را محکم تر به کتی فشار داد.

- خب جادو آموزان گل! تکلیف این جلسه:

1- دو به دو با هم گروه شید. برای همدیگه کف بینی انجام بدین و نتیجه رو روی یک کاغذ برای من بنویسید. (5 نمره)
2-راهی برای دادن خبر بد به شخصی که آینده اش زیاد خوب نیست ارائه بدین! (5 نمره)




ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۹ ۲۰:۵۷:۰۸

EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#7
سلام پروفسور!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آلبوس سرگرم خواندن کتاب جدیدش بود، این کتاب را چند روز پیش از کوچه دیاگون خریده بود. کتاب درباره ی راه های اجرای برخی طلسم ها بدون چوبدستی بود. آنقدر غرق خواندن کتاب شده بود که اصلا نفهمید لونا ( لیلی لونا) در اتاقش را باز کرده و چوبدستیش را به سمت او نشانه رفته.

- اکسپلیارموس!

این اولین بار نبود که لونا، آلبوس را بیهوش می کرد و بعد وسایلش را برمی داشت.

- لونا! تو باید اون کتابو پس بدی!
- من کتابی بر نداشتم آلبوس! چرا همیشه تو همه چی منو مقصر میدونی!
- مزخرف نگو! خودم دیدمت که بیهوشم کردی!
- هر جور راحتی فکر کن.

تمام فکر آلبوس آن کتاب شده بود. هرجایی را که فکرش را می کرد گشته بود، لونا را تعقیب کرده بود تا جای آن را بفهمد. اما لونا نم پس نمی داد. کم کم فکر تلافی بود که در ذهن آلبوس شکل میگرفت. لونا نباید وسایل مهم او را گم و گور میکرد.

- منم یکی از وسایل مهمشو برمیدارم. اسنیچش چطوره؟

صدایی در درونش به او میگفت که این راه خوبی است. لونا باید سرعثل بیاید، البته اگر عقلی داشته باشد!

نیمه های شب بود. عقربه های ساعت، عدد سه را نشان میدادند. آلبوس آرام آرام وارد اتاق لونا شد. اسنیچ طلایی رنگ کنار تخت لونا میدرخشید. آلبوس اسنیچ را برداشت و آن را به اتاق خودش برد.

روز بعد بود که خانواده پاتر ها با سر و صدا و جیغ های لونا از خواب بیدار شدند، همه به جز جیمز! جیمز خوابی سنگین تر از این حرف ها داشت.

- باباااا! من اسنیچمو میخوام!
- پیداش می کنم، بابایی! جیییمز!

بعد از اینکه هری چند بار جای زخمش را خوب لمس کرد تا بتواند برای خودنمایی از آن استفاده کند، به سمت اتاق جیمز رفت تا با یک اردنگی او را از خواب بیدار کند.

- کار من نیست.
- تو گفتی منم باور کردم! زود باش اون اسنیج لعنتی رو بده به من!
- زود باش جیمز! باباتو بیشتر از این ناراحت نکن.
- ولی مامان! باور کن من اون اسنیچو بر نداشتم.

لونا همچنان جیغ می زد و بالا و پایین می پرید. اعصاب پاتر ها کاملا به هم ریخته بود؛ البته همه پاتر ها غیر از آلبوس. اما هنوز آلبوس کتابش را از لونا پس نگرفته بود.

- حتما تو همین خونست. پیداش می کنیم.

لونا سلالنه سلانه سمت اتاقش رفت.
- لونا! هنوز نمی خوای کتابمو بهم پس بدی؟
- قبلا بهت گفتم! من اون کتاب بدرد نخورتو بر نداشتم!
- یه دلیل برام بیار تا باور کنم!
- فهمیدم! کار توعه! تو بابا اسی رو برداشتی! زود باش پسش بده. بابااااااا!
- خب خب! باشه! بیا! ولی باید کتابمو بهم پس بدی!
- باور کن کار من نیست. وگرنه با این کاری که تو کردی حتما اونو بهت برمی گردوندم.
- پس اون لعنتی کجاست؟
.
.
.
- بابا! میخوام با اسکور برم بیرون!
- باشه! قبل از شام خونه باش!

آلبوس در خانه را باز کرد و اوین چیزی را که دید، دماغ اسکور بود!

- یکم برو عقب تر!
- چطوری؟ بریم بچرخیم.
- هی بد نیستم!
- حالت گرفتس پسر.
- آره یه کتابی که خیلی دوسش داشتمو گم کردم.
- اون کتاب دربارهی اجرا طلسم ها بدون چوبدستی نیست؟
- معجون مرکب! تو کتاب منو برداشتی. تو خودتو شکل لونا کردی!
-
- این اصلا شوخی جالبی نیست اسکور!

پس از پایان جر و بحص آلبوس با اسکور، آن دو با هم به کافه ای در نزدیکی خانه پاتر ها رفتند، تا درباره ی تکالیفشان در هاگوارتز با هم صحبت کنند.


EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT


پاسخ به: کلاس «جادوی سیاه فوق پیشرفته»
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷ سه شنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰
#8
سلام پروفسور!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) روح نفرینی من اولش اندازه گربه بود، البته آخرش هم همون اندازه موند! البته روح من شبیه گربه نبود، بیشتر شبیه موش بود. ؛ موشی که سه بار به مدت ده ثانیه تو یه ظرف اسید انداخته باشنش! خیلی هم بد دهن بود! البته شاید این قابلیت بدی هم نبود! به معلوماتم اضافه شد!

روح من قابلیت استتار کوتاه مدت داشت ولی قبل از اینکه نامریی بشه، میدرخشید! حداکثر میتونست بیست ثانیه کاملا نامریی بشه. قابلیت دیگش هم این بود که میتونست تبدیل به ابزار های مختلف بشه. مثلا موقع جنگ یهو تبدیل می شد به شمشیر، نیزه یا حتی چاقو!

2) اولش می خواستم از زمان برگردان لعنتی استفاده کنم، اما هربار که بهش نگاه میکنم، اعصابم بهم میریزه. پس تصمیم گرفتم از انگشتری که برای خودم خریدم استفاده کنم.
خوب به انگشتر دقت میکنم و بهش خیره میشم، بعدش به روزی فکر میکنم که کله ی لونا ( لیلی لونا) رو با یه کتاب به اندازه پای چپ هاگرید ترکوندم! خاطره خوبی بود!

3) چشم به انگشتر آماده شدم تا روح اولین حرکتشو بزنه. به محض اینکه درخشید همه تمرکزمو روی انگشتر گذاشتم که یهو چنتا چاقو به سمتم پرتاب شدند! بعد از اینکه جاخالی دادم، متوجه شدم که چاقو ها به دیوار پشت سرم گیر کردن!

انرژیمو کاملا به انگتشر منتقل کردم و به نقطه قوتم که خونسرد بودنه تبدیل شد، داشتم کارشو با اکسپلیارموس میساختم که دوباره غیب شد و اینبار به شکل نیزه بهم حمله کرد، بعد از اینکه طلسمم بهش نخورد اینبار با هدف گیری مناسب تر زدمش. بلافاصله شعله های قرمزی اطراف انگشتر ظاهر شد و سریع از بین رفت.

4) اگه اون چیز آدم باشه، جیسونه. اگه اشیا باشه چاقوعه. اگرم خوردنی باشه، یا پاستیله یا آبنبات. کلا بستگی به تعریفتون نسبت به چیز داره!


EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۱۱:۳۲ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#9
سلام پروفسور!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند ماهی بود که خانه ی پاتر ها شور و شوق سابق را نداشت و کسی هم دلیل آن را نمی دانست. دلیل اصلی این فضای خشک و بی شوخی، لونا ( لیلی لونا پاتر) بود. چند ماهی بود که لونا برای هیچ کاری اشتیاقی از خود نشان نمی داد؛ حتی اذیت کردن آلبوس که از تفریحات مورد علاقه اش بود!

- لونا؟ کتاب منو کجا قایم کردی؟
- من چیزی رو قایم نکردم آلبوس! حتما زیر تخته!
سابقه نداشت لونا انقدر ساده جای وسایل آلبوس را به او نشان دهد.
.
.
.
صدای پروفسور ملانی پشت هم در ذهن آلبوس پخش می شد.

- درسته که اسمش کاملا ماگلیه، اما این بیماری هم ماگل ها و هم جادوگران رو درگیر میکنه... علائمی که بروز میکنه ناامیدی از زندگی، دوری از دیگران، بی انگیزگی در شروع چیزهای جدید و تجربیات جالب، نخندیدن، گاهی هم خندیدن به هرچیزی... نکته جالبش اینجاست که این بیماری درمان مطمئنی نداره.
- همونطور که پروفسور درمان رو روی آنانیو اجرا کرد، منم باید دنبال چیز های مورد علاقه لونا باشم. اگه همینطور بمونه. بابا، مامان و شاید حتی خود من هم افسرده بشم!
- خب یکیش که همیشه جلو چشممه! بابا! احتمالا باید یکی دوتا از موهاشو توی معجون بریزم. دومی هم که شکلاته! اسنیچش! باید یکم از روشو بتراشم. خوشه. باید اینا رو پیدا کنم!

آلبوس خرامان خرامان به سمت اتاق خواب پدر کله زخمی اش رفت، کمی به اطراف دقت کرد ولی متوجه نشد چرا این کار را انجام داده. با دقت به سمت تخت خواب رفت، بابا کله زخمی راحت و آسوده خوابیده بود، آلبوس در یک حرکت محیرالعقول دو تار مو را از کله زخمی پدرش برداشت و قبل از اینکه بیدار شود، به سرعت متواری شد.
- اووف! چقدر این کار استرس داشت. حالا نوبت بابا اسیه ( اسنیچ لونا)!

آلبوس می خواست به سمت اتاق لونا برود، اما یادش افتاد لونا همیشه درون اتاق است. از این رو به نقشه ی جدیدی فکر کرد. استفاده از بمب کود اعلا اژدهایی!

- خب خب! بمبا رو کار گذاشتم! ماسکم رو هم زدم، الان باید پناه بگیرم. ده دقیقه هم بیشتر وقت ندارم.
با شنیدن صدای انفجار بمب و پخش شدن بوی بد، پاتر ها به سرعت از خانه خارج شدند. حتی به پیدا کردن مقصر نیز نپرداختند، چون می دانستند کار جیمز است! آلبوس به سرعت درون اتاق لونا رفت و اسنیچ را که لونا به علت عجله زیاد در اتاق تنها گذاشته بود را برداشت و ذره ای از آن را برداشت و درون ظرف شیشه ای ریخت. سپس ماسک را برداشت و به سرعت به بقیه پاتر ها پیوست که مشغول مواخذه جیمز بودند.

- خب! تا الان دو گام از نقشه رو اجرا کردم. نوبتیم باشه نوبت شکلاته!

بعد از جر و بحثی که سر جریان بمب با جیمز داشتند آلبوس آرام آرام به سمت مغازه ها راه افتاد تا شکلاتی را که مورد علاقه لونا بود را بگیرد. زمانی که البوس به مغازه رسید که هیپوگریف در آن اطراف پر نمیزد. شکلات را گرفت و به سمت خانه رفت.

- خب طبق دستورالعملی که از پروفسور گرفتم پیش میرم. اول مقداری آب رو اضافه میکنم، بعد ماده اول مورد علاقه لونا و بعد دومی و آخری. بهتره شرح درست کردن معجون رو هم برای پروفسور بنویسم.

زمانی که موی بابا رو اضافه کردم معجون بوی تندی به خودش گرفت ولی زمانی که گرد اسنیچ رو توی پاتیل ریختم نزدیک بود بالا بیارم. الان که شکلات رو اضافه کردم، معجون کمی قابل تحمل تر شده.

- الان وقت آزمایشه! لوناااااااا!
- مرض!
- خفه شو جیمز!
- ببینم اون چیه تو دستت.
- چیز مهمی نیست. برای لوناست.
- دیگه نیست!
از آنجایی که زور جیمز از آلبوس بیشتر بود، به راحتی معجون را از او گرفت.
- ای وای من! دوباره از اول!

آلبوس دوباره مجبور شد به اتاق خواب پدرش برو و سریع چند تار موی او را بکند اگر همینجور پیش میرفت، دفعه های بعد دیگر مویی برای پدرش نمی ماند. با استفاده دوباره از ترفند بمب اژدهایی هم انتقامش را از جیمز گرفت و هم گرد اسنیچ لونا را برداشت و از شکلاتی که دفعه قبل برایش مانده بود استفاده کرد. سپس آرام آرام به سمت اتاق لونا رفت تا جیمز متوجه او نشود.

- بیا این معجونو بخور لونا! حالتو مثل قبل عجیب و غریب خوب میکنه.

آلبوس هنگامی متوجه تغییر حالت لونا شده بود که چشمانش شروع به درخشیدن کردند. لونا دستش را بالا آورد و آلبوس فکر کرد که میخواهد از او تشکر کند، ولی در همین زمان لونا اردنگی نثار او کرد و با گفتن جمله از اتاقم گمشو بیرون، آلبوس را از اتقش بیرون کرد!
- حالا بیا و خوبی کن!




EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT


پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۱۱:۱۸ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#10
سلام پروفسور!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من جزو معدود کسایی بودم که توی یک منطقه خوش آب و هوا ظاهر شدم. اولین چیزی که نظرمو جلب کرد، حجم زیادی از مهربانی و صمیمیت بود. وقتی یه کم بیشتر دقت کردم، متوجه تابلویی شدم که اسم شهر رو نشون میداد: رشت!
بوی غذا توی شهر میپیچید و اشتهای آدم رو تحریک می کرد. به هرجایی توی این شهر می رفتی، میتونستی یه چیزی برای خوردن پیدا کنی.
چون که با زبون این مردم آشنایی نداشتم، ارتباط برقرار کردن با اونها برام سخت بود، ولی بالاخره هرجا یکی پیدا میشه که بتونه دست و پا شکسته آدمو راهنمایی کنه.
یکی از نکات عجیب این شهر تغییر آب و هوای اون بود. تو چند روزی که اونجا ساکن بودم، صبح تا ظهر هوا گرم و آفتابی بود، ولی طرفای غروب ممکن بود ، بارون کوتاهی بگیره و هوا گرم تر از قبل بشه!
توی گوشه گوشه این شهر می شد یه جایی رو پیدا کرد که بتونی بشینی و غذا بخوری. بازم باید از خوردنی های این شهر بگم که واقعا عالی بودن. تونستم یکمیشو با خودم بیارم اینجا. با دوریبن جادویی هم چنتا عکس از خود شهر و غذاهاش گرفتم.
جوونای این شهر، خیلی پر جنب و جوش و مهربون بودن. اما بعضی از مردم انگار با آدم مشکل داشتن، مثلا چند بار بهم آدرس اشتباهی دادن و منو از این سر شهر به سمت دیگه شهر فرستادن، حتی یبار تا هاگواتزم اومدم، ولی بعدش می فهمیدم که راهو اشتباه اومدم! البته یبارم نزدیک بود چنتا دزد چوبدستیمو بدزدن و مجبور شدم بیهوششون کنم، نمیدونم چرا نامه ی اخطار اجرای جادو در اماکن عمومی برام نیومد؟ ( صداشو در نیارین)
در کل تجربه جالبی بود.



EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.