هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۲:۳۳:۵۱ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
#1
نام= جیمز

فامیلی= پاتسون

سن= 17

چوب جادویی= طبق اطلاعاتی که صاحب مغازه بهم گفت از جنس درخت سرو که در شهر ادرپاع که یه شهر اسرار امیزه درست شده
و از تیکه اخر شاخ یه اسب تک شاخ که در همون شهره گرفته شده و در انتخاب صاحب های خودش بسیار سخت گیره

شهر اسرار امیز مورد علاقم= ادرپاع اگه خواستین براتون توضیح میدم

توانایی ها= میتونم از رعدوبرق قدرت زیادی به دست بیارم
و دشمنای خودم و هاگوارتز رو نابود کنم - بازی کن کوییدیچ تیم هافلپاف

اخلاق= خیلی شجاع و نترسم از هیچی باک ندارم عشق خطر - اهل انتقام- اگه از کسی متنفر بشم بهش رحم نمیکنم
شوخ طبع - فعال- اهل ورزش مخصوصا کوییدیچ - احترام زیادی برای دوستام میزارم

وضعیت خونی= اصیل زاده

جادو= هر جادویی میتونم یاد بگیرم و حرفه ای ام

پاترونوس= گرگ


در زندگی پستی بلندی هایی داشتم ولی هیچوقت ناامید نشدم
هر وقت زمین خوردم با قدرت و توان بیشتر از قبل بلند شدم و به میدان برگشتم
هرکسی که بهم موج منفی میداد و میگفت تو نمیتونی اون فردو کنار میزاشتم و به حرفش اهمیت نمیدادم
همیشه روبه جلو رفتم و به پشت سرم نگاه نکردم
از اشتباهاتم تجربه گرفتم و اونارو به عنوان پله ای به سوی موفقیت قبول کردم

امیدوارم خوب باشه


توانایی استفاده از رعد و برق ارتباطی به دنیای جادویی هری پاتر نداره. توی معرفیت قرار ندادمش.

تایید شد.
به ایفای نقش خوش اومدی!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۴ ۱۵:۰۹:۵۲

اسلحه نیازی نیست
بد نگاه کنم تو چشات صد نفر میان تو گاردت


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷:۵۸ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
#2
کی؟
هری پاتر


اسلحه نیازی نیست
بد نگاه کنم تو چشات صد نفر میان تو گاردت


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹:۳۴ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
#3
سلام
گروهم هافلپافه
و اسم شخصیتم جیمز( بازیکن تیم کوییدیچ هافلپاف)
نفر ۴۳ بود

یخورده زیادی کوتاه نوشتی. ازت انتظار دارم که با استفاده از خلاقیتت یه معرفی شخصیت طولانی تر بنویسی. میتونی برای اینکه شکل نوشتن معرفی شخصیت رو ببینی، به بقیه پست ها یه نگاهی بندازی. ولی دقت کن که یه وقت از روشون کپی نکنی.

فعلا تایید نشد!


ویرایش شده توسط RaadA در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۱ ۲۳:۳۹:۰۶
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۲ ۲۳:۱۳:۱۴

اسلحه نیازی نیست
بد نگاه کنم تو چشات صد نفر میان تو گاردت


پاسخ به: نحوه برخورد،فکر کردی کی هستی!؟
پیام زده شده در: ۱۵:۵۱:۳۱ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸
#4
اصلا منظورم با شخصی تو ای سایت نیست

این چیه جدیدا تا تقی به توقی میخوره همه لوس و میشن
قهر میکنن تا یه چیزی میشه همه زود قضاوت میکنن
سریع دربرابر موضوع جبهه میگیرم
سریع پشت بقیه حرف در میارن ؟؟
آخه ... خنگ ... تو کی هستی؟؟ فکر کردی شاخی!
هیچی نیستی سیب زمینی هم نیستی
زود قضاوت میکنن
بدون فکر کار میکنن
فکر نکرده حرف میزنن


اسلحه نیازی نیست
بد نگاه کنم تو چشات صد نفر میان تو گاردت


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۴:۱۶ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸
#5
نقل قول:

RaadA نوشته:
سلام آقا کلاه خوبی
اسمم که معلومه
من خیلی شجاعم اینو من نمیگم همه بهم میگم
خیلی فعالم انرژی دارم که هیچکس تاحالا نداشته
من عشق چیزای عجیب و غریب
خیلی جادو هرچیزی که باحالباشه دوست دارم
کنجکاو برای به دست آوردن چیزای جدید
و اطلاعات مهم
از هیچ چیز نمیترسم
اخلاقم چیزی توشه که همه جذبش شدن
و میگن عالیه
عشق موسیقی تند (رپ) خیلی تند میخونم
قابلیت حرکات تند
خیلی باحال و شرم ( همه میگن)
و یه چیزی
من وقتی رعدو برق بزرگ در آسمان بوجود. میاد
من یه نشانه (خال) روی بدنم در میاد
یه رعد و برق بزرگا نه از این کوچولوها
پیش همه دکترا و دعا نویسا رفتم همشون تایید
کردن و نتونستن کاری کنن
راستی من هزار بار روح وجن رو احضار کردم
بخدا راسته
اولویت اولم قرمزه که گریفیندور
و دوم هافلپاف


درود بر تو فرزندم!

متاسفانه تا وقتی داستانت در کارگاه داستان نویسی تایید نشه، نمی تونم گروهبندیت کنم. پس لطفا اول به تاپیک کارگاه نمایشنامه نویسی برو و داستان جدیدی بنویس.

به زودی می بینمت!


خب آقا کلاه تو داستان نویسی قبول شدم
حالا نوبط گروهه به نظرت کدام؟؟


اسلحه نیازی نیست
بد نگاه کنم تو چشات صد نفر میان تو گاردت


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۲:۰۰ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۸
#6
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... e_2018-08-03_20-39-16.png

خب خب

هری و رون در اتقاق مخصوص تیمشان نشته بودن‌ از تعطیلات
باهم حرف میزدن و چه کارهای کردن و چه اتفاقاتی افتاده.

با لبخند باهم گفت و گو میکردن رون که خیلی خاطره داشت
گفت:
- وایی هری هرچی از این تعطیلات بگم کم گفتم ولی خب
هاگوارتز بهتره نداریم
.

- خوشحالم که بهت خوش گذشته رون.

- مرسی هری تو دوست خوبی هستی!.

هری و رون غرق حرف بودن و از خوشحالی خود بخاطر
دیدن هم میگفتن...

تق تق

- رون توهم شنیدی؟؟

- چی صدایی که نمیاد هری!!

تق تق

- اِ راست میگی هری این صدا از طرف پنجرست!.
- هییی رون اونجارو نگاه!!

هری و رون هردو خیری به پنجره بزرگ که درگوشه اتاق
بود نگاه کردن.یهو رون از تعجب گفت:

- هیییی این چیهههه؟؟

- نمیدونم چه بزرگ و وحشتناکه!!

یکم که هردو به موجود عجیب پشت شیشه زل زدن فهمیدن که موجود عجیب و غریب پشت پنجره یه پرندست اما....
اما نه مثل پرنده های معمولی یه پرنده خیلی بزرگ و عجیب به رنگ سیاه با پنجه های پهن و ناخن های دراز و تیز ....

- هرییی چه پرنده عجیبی !!

- آره!

هری بعد گفتن این کلمه با سرعت خودشو به پنجره رساند و سعی کرد پنجره رو باز کنه اما چون بزرگ بود رون هم به کمکش آمد و هردو با تلاش پنجره رو باز کردن اما تا پنجره باز شد پرنده پر زد و به بالای برج رفت...

هری- اه چه شانس بدی... باید بریم اون بالا.!

- ولی هری چرا میخوای بری؟؟

- چون اون موجود عجیب خیلی برام آشنا میامد!.

- اما الان شبه و ما اجازه خارج شدن از اتاق رو نداریم
اما..... یه چیزی؟!!

- راست میگی اجازه نداریم. چه چه چیزی؟؟

- ماشین پرواز اون یه رمز داره که پدرم با جادو روش گذاشته که فقط ما میدونیم اگه اونو بگم میاد اینجا و ما با استفاده از اون میتونیم بریم پیش اون موجود عجیب.

- آفرین! خیلی فکر خوبیه پس منتظر چی هستی اون رمزو بگو.

- باشه... پس توهم مواظب اطراف باش.

- باشه.

دقایقی بعد ماشین با سرعت روبه پنجره اتاق وایساد و با سرو صدای زیاد شروع به تکان خوردن کرد.

- آروم آروم روووننن نمیتونی آرومش کنی؟؟

- نه ! باید سریع سوار شیم بدو.

هری و رون با عجله و با سرعت هرچه تمام تر سوار ماشین شدن اما یکمی دیر شده بود چون نگهبان مخصوص تیم
گریفیندور با گفتن: کی اونجاست؟؟
به سمت اتاق در حال حرکت بود ...

- هری بجممممم.

هری سریع پنجره رو بست و با رون به سمت فراز قلعه هاگوارتز حرکت کردن.

نگهبان تو اتاق رسید اما هرچه نگاه کرد چیز مشکوکی ندید
و به دلیل تاریکی اتاق تخت خالی هری و رون رو ندید
و برای ادامه کارش یعنی نگهبانی از اتاق خارج شد.

- هی روننن اونجاست پیداش کردم.!

- کجا؟؟ آهااننن دیدمششش.

- برو به سمتش.

رون دنده رو عوض کرد و به سمت پرنده حرکت کرد.
اما...

- وایییی هرییی داره با سرعت میاد به سمتمان!!

- عیب نداره ! بزار ببینیم چی میخواد؟؟

موجود عجیب و غریب یهو با شتاب روی کابوت ماشین نشست و به چشمای اون دوتا زل زد،

- هری!! این چرا اینجوری زل زده بهمان؟؟

- نمیدونم بزار ببینم میشه باهاش حرف زد ؟؟

هری زل زد به چشمای پرنده و گفت:
- هییی! تو از ما چی میخوای ؟؟ دم در پنجره اتاق دنبال چی بودی؟؟

پرنده که تا اون موقع بی حرکت بود... بال هاشو باز کرد
و مستقیم تو چشمای هری زل زد و دهنشو باز کرد..که یه صدای کلفت و پر خراش و همچنین گوش خراش از دهنش آمد بیرون و گفت:
- الاااننـــ نهههه.!!

یهو غیب شد!!

- چی شد کجا رفت؟؟؟ هی هری منظورش چی بود؟؟

- نمیدانم یهو رفت!! فکر کنم منظورش اینه کارشو الان نمیگه و هنوز باهامون کار داره.

هری و رون به هم نگاه کردن و رون دنده رو عوض کرد وبه سمت پنجره اتاق حرکت کرد...
هری و رون با هزار زحمت برای اینکه صدایی ایجاد نشه وارد اتاق شدن و پنجره رو بستن .

- هی هری؟؟

- بله.

- امشب شب عجیبی بود نه؟؟

- آره... خیلی عجیب... خب شبت بخیر.

- خخ آره.. شب توهم بخیر.

و هری و رون به تخت هایشان رفتن و بخواب فرو رفتن تا فردا برای رفتن به سر کلاس کسل نباشن.

امیدوارم از داستان خوشتون بیاد.

اینبار بهتر بود.
فقط یکم اینترهاش زیاد بود.
یه مسئله دیگه هم اینکه از علامت تعجب و سوال نیاز نیست دو بار استفاده کنی، یک بار هم که بذاریشون کافیه.
یه مثال راجع به اینترهات بیارم:
نقل قول:
- هی هری؟؟

- بله.

- امشب شب عجیبی بود نه؟؟

- آره... خیلی عجیب... خب شبت بخیر.

- خخ آره.. شب توهم بخیر.

این قسمت در واقع باید به این شکل نوشته بشه:
- هی هری؟
- بله؟
- امشب شب عجیبی بود نه؟
- آره... خیلی عجیب... خب شبت بخیر.
- خخ آره.. شب توهم بخیر.


و همینا دیگه... اشکالاتت با ورود به ایفای نقش قابل حل هستن.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۰ ۱۴:۵۲:۵۰

اسلحه نیازی نیست
بد نگاه کنم تو چشات صد نفر میان تو گاردت


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹:۵۹ دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۸
#7
اگه می خواستی
سایتو تغییر بدی چیه سایت رو تغییر میدادی:-\


اسلحه نیازی نیست
بد نگاه کنم تو چشات صد نفر میان تو گاردت


پاسخ به: هدف دراکو چه بود ؟ کشتن دامبلدور يا ورود مرگخواران ؟
پیام زده شده در: ۲۰:۰۴:۰۵ یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۸
#8
دراکو از کشتن افراد میترسید
و اگر بلایی سر دیگران می آرد درجا از ترس فرار میکرد
بخاطر پدرش و سر بلندی اونا می خواست
عضو مرگخواران شه


اسلحه نیازی نیست
بد نگاه کنم تو چشات صد نفر میان تو گاردت


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۰:۵۸ یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۸
#9
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... e_2018-08-03_20-39-16.png
آره داستان از اینجایی
بود که
هری در اتاقش به تنهایی نشسته بود و بفکر
هاگوارتز و دوستان خوبی که در آن جا داشت فکر
میکرد و استرس برای رفتن داشت
( آخه دیروز دوباره پدر دورسلی ها با هری دعوا
کردو گفت نمیزاره بره مدرسه)
هری هم همینجوری فکرر میکرد تا....
آره یه فکری به ذهنش رسید وسایل و جمع کردو
الفرار از خانه زد بیرون در خیابان قدم میزد تااا
یهو یه موجود عجیب و غریب جلوش ظاهر شد
هری خیلی تعجب کرد تا موجود عجیب به حرف آمد
موجود: سلام ارباب من. دابی هستم
هری: تو چه موجودی هستی؟؟
دابی: یه جن خونگی و البته خدمت گزار ارباب
هری: از من چی میخوای
دابی: ارباب دابی خیلی دوست داره و میگه هری
نباید به هاگوارتز برگرده
هری: چی من برای مدرسه از خانه زدم بیرون
حالا نرم ؟؟ معلومه که میرم
دابی: نه ارباب اگه برین من جلوی تورو میگیرم ارباب
هری: چه بخای و نخوای میرم
خب تو دابی برام یه کاری میکنی؟؟
دابی: بفرمایید ارباب هری
هری: میتونی منو ببری خانه ی خانواده ویزلی
دابی: بله ارباب
( و دابی با یه بشکن خودشو هری رو به خانه ویزلی ها
رساند
و با هری خداحافظی کردو با یه نگاه عمیق و پر حرف
به هری از. او جدا شد)
ویزلی ها هریو دیدن و با ابراز خوشحالی روز ها
رو باهم پشت سر گذاشتن تا....
تا روز بازگشت به مدرسه همه به ایستگاه قطار رفتن
خب خب همه حاضرین( مادر ویزلی ها گفت)
همه: بلهههههه
همه با ذوق و خوشحالی از سکوی نو و سه چهارم ردچشدن و در آخر رون و هری تا خواستن رد شن
پوقققق به دیوار خوردن
به هم نگاهی پر از تعجب کردن
هری: چی شد؟؟
رون : نمیدونم هری
هری: وای چکار کنیم رون؟
باهم از زمین بلند شدن و با اعصاب مشغول فکر میکردن...
رون: آهانننن هری با ماشین پرنده بریم
هری: خوبه ، ولی بلدی رانندگی کنی؟؟
رون: وقتی فرد و جرج بلدن منم باید بتونم
این دونفر به سمت ماشین رفتن روشنش کردن
و دکمه نامرئی رو زدن ( چون کردم عادی نباید پرواز
اونارو با ماشین میدیدن)
در بالای ابرا پرواز کردن تا...
رون: هی هری قطار
هری: دیدمش تقیبش کن
اونا با تقیب قطار سر از هاگوارتز دراوردن
رون: هی هری قلعه رو اونجاست
هری که داشت خوابش میبرد یهو از خواب پرید
و گفت: آره آخیییی رسیدیم
تق تق پوق پوق
هری: هی رون این صدای چیه
رون با قیافه وحشت زده روبه هری گفت: ایننن
صدای ماشینهههه خستس
هری و رون با استرس روبه رو را نگاه میکردن
رون: آخیییی خوبه حد اقل تا بالای برج آمدیم
همینجوری که ماشین بر فراز هاگوارتز پرواز میکرد
یهو....
هری و رون : واییییییی خدااااااااا
و پوققق
ماشین روی بید قدیمی توی
حیاط هاگوارتز افتاد
و داغؤن شد
و...
امید وارم خوشتون بیاد


چیزی که ما اینجا از تازه واردا می خوایم، پرورش یه داستان با توجه به تصاویره. ولی راستش چیزی که تو نوشتی شبیه روایت سریع یه ماجرای طولانی بود که تفاوت چندانی با بخشای مشابهش توی کتاب، نداشت. بین جملاتت اینتر نزن. انتهاشون حتما علامت نگارشی بذار و حالت افراد و اتفاقات رو با حوصله توصیف کن تا خواننده با داستانت ارتباط برقرار کنه. ازت میخوام چند تا از پست های تایید شده‌ی همین تاپیک رو بخونی تا متوجه بشی دقیقا چی ازت میخوام و با یه داستان بهتر برگردی.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط RaadA در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۱ ۱۶:۴۴:۲۵
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۳ ۰:۲۷:۳۲

اسلحه نیازی نیست
بد نگاه کنم تو چشات صد نفر میان تو گاردت


پاسخ به: دامبلدور قوی تره یا ولدمورت؟
پیام زده شده در: ۱۵:۵۱:۰۰ یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۸
#10
معلومه دامبلدور قوی تره
ولدومرت و افرادش بخاطر ترس از
دامبلدور به هاگوارتز نیومدن
و..


اسلحه نیازی نیست
بد نگاه کنم تو چشات صد نفر میان تو گاردت






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.