هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: امروز ۰:۳۴:۱۴
#1
خلاصه: مرگخوارا روحی رو دستگیر کردن که باید شکنجش کنن و متناسب با بدنی که روح توشه شیوه های شکنجه متفاوته، این دفعه روح رفته توی بدن دامبلدور و محفلیا حاضرن بدن دامبلدور و روحی که توشه رو با یه گونی سیب زمینی تعویض کنن، مشکل اینجاست که مرگخوارا نمیدونن از کجا میشه سیب زمینی خرید و برای فهمیدن این موضوع میخوان برن سراغ مروپ و ازش درمورد این موضوع بپرسن.
***

-مروپ؟ از کجا میشه سیب زمینی خرید؟
-نمیدونم عزیز دل مامان.
-
-خب نمیدونم. اینجا محله ی ریدل خودمون نیست که. میخواین بگین من آلزایمر دارم؟ برم خونه سالمندان؟

مرگخواران هول کردند. انداختن فکر رفتن به خانه سالمندان در ذهن مروپ آن هم جلوی لرد؟ مرلین را خوش نمی آمد.

-نه! اصلا منظورمون این نبود، شما صددرصد سیب زمینی فروشیای محله ریدلو میشناسین. مشکل از اینجاست. اصلا یه چیزی... پیتر میدونه! پیتر؟

و همه سرها به طرف پیتر برگشت که در گوشه ای نشسته بود و میوه میخورد، وقتی سرش را بالا آورد و نگاه مرگخوارها را دید خشک شد و به آنها نگاه کرد.
-ام.. من؟ میوه فروشی؟ من اصلا میوه فروشی نمیشناسم، با میوه نسبتی ندارم من اصلا.

و همزمان سیبی که ربان قرمز به چوبش بسته بود و نقش کسی که عاشقش بود را داشت را به پشتش هدایت کرد.
مرگخواران اما دست بردار نبودند. با قیافه ای حق به جانب منتظر ماندند.
-یعنی نمیدونی میوه فروشی کجا پیدا میشه؟
-نه! گفتم که، من از میوه ها خوشم نمیاد.

و پرتقالی در دهان گذاشت. و همان موقع لرد از پشت جمعیت به او خیره شد. میوه در گلوی پسر گیر کرد، به سرفه افتاد و در آخر به لرد لبخند زد و بلند شد و سراسیمه سبد را روی زمین گذاشت، سیب روبان دارش را در آغوش گرفت و با ملایمت در سبد گذاشت و در آخر پالتویش را مرتب کرد و گلویش را صاف.
-حالا که ازم خواستین، حس میکنم باید از این کوچه بریم.

و رهبرانه به سمت یکی از کوچه های تاریک آنجا رفت، مرگخواران که چاره ای نداشتند، دامبلدور همراه با روح خبیث را به نرده خانه قفل کردند و به دنبال پیتر راه افتادند، بالاخره در کوچه تاریک آنقدر رفتند که کسی جلویشان را گرفت. یک گدای ژنده پوش که لبخند خبیثی بر لب داشت.

-به نطر میاد اهل دلین داوشای من. از لباساتون معلومه. چیزی هست که بخواین؟ از بازار سیاه همه چی دارم.
-سیب زمینی؟
-

مرد فروشنده کمی خودش را جمع کرد.
- چه نوع سیب زمینی؟ چندنوع ازش داریم، یکی رو داریم اسمش سیب زمینیه، میتونه اسم بگیره جسد تحویل بده، یه برنامه هک هست که بهش میگیم سیب زمینی، میتونه همه چیز رو هک کنه، یه چیزای جدیدم اومده بهش میگن سیب زمینی، خیلی نابه. باهاش میشه رفت فضا.
-هک چیه؟

راه سختی پیش روی مرگخواران و فروشنده بازار سیاه بود..


ویرایش شده توسط پیتر جونز در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۲ ۱:۰۴:۰۴

Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۴:۵۸:۲۷ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰
#2
-بدویین!
-
-گفتم سریع بدویین، باید هرچه زودتر بریم بیرون و اربابو ببریم.
-خودت چی؟ تو هم کار کن خب.
-نمیشه دیگه... من مسئولیت دستور دادن به شماها رو دادم. من سخنگوی اربابم.
-دلیل نمیشه دستور بدی.
-همینه که هست.
-

پیتر هم در گوشه ای ایستاده بود و عصا به دست و با حالتی موقر و متین() به مرگخواران نگاه میکرد و دستور میداد و حتی در خودش نمیدید ذره ای کمک کند. بالای سر چندتن از مرگخواران جدید ایستاده بود و به آنها دستور میداد. غافل از اینکه لرد پشت سرش ایستاده بود.
-پیتر؟
-ارباب! خوش اومدین. صفا آوردین اصلا.
-دستور نده. بِکَن!
-چشم! ای ارباب که سیمایت همچون ماه شب چهارده... هرچه بگی همونه. اصلا ببینین اربابم چقدر مهربون و لطیفه!
-

و پس از آن، لرد سیاه رفت. پیتر هم کنار همان مرگخواران تازه وارد که نه، کنار بقیه مرگخواران مشغول کندن شد. همه درحال کندن خاک بودند، به جز لرد و بلا و گابریل بیچاره که در گوشه ای درحال جداکردن ناخالصی های خاک بود. کمی که گذشت مرگخواران به موفقیت های بهتری دست پیدا کردند. خاک درحال گود شدن بود و نشان میداد هرکسی با قاشق هم میتواند فرار کند. به جز سدریک که هر چند دقیقه یکبار خوابش میبرد و باید بیدارش میکردند.
و بالاخره، وقتی همه دور گود ترین چاله جمع شده بودند متوجه چیزی شدند. از آن طرف خاک صدا می آمد.

-برو اونور!
-فکر کنم به یه چاله از قبل درست شده رسیدیم. شاید چاهه برسه به زمین و زودتر از نقشه بتونیم فرار کنیم. برم؟
-برو.

و قاشقی از آن طرف چاله شان را شکافت و دیوار خاکی فرو ریخت و مرگخواران توانستند ببینند که چاله درحال وصل شدن به یک کانال فاضلاب بود و در آن کانال فاضلاب، دو مرد که با لباس های نارنجی مخصوص زندان کنار باغ وحش به آنها زل زده بودند. و هردوگروه به دنبال یک چیز بودند. فرار.

پ.ن:
-آخه کی زندانو کنار باغ وحش میسازه؟


ویرایش شده توسط پیتر جونز در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۰ ۱۵:۰۹:۳۲

Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۰:۵۳:۰۹ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰
#3
سلام ارباب
خوبین ارباب؟
خانواده خوبن ارباب؟
بقیه چی؟ خوبن ارباب؟
مرگخوارا خوبن ارباب؟

راستش یه جغدی برای من فرستاده شد؛ صلاح دونستم برای بررسی های بیشتر پیش شما بفرستمش.

اینکه سوژه رو خوب بردم جلو؟ استفاده از شکلکا چی؟ حس میکنم کلا از شکلک زیاد استفاده میکنم. و اگه میشه توی خصوصی برام بفرستینش. با یه چیز پر سرعت!

چقدر امروز در جنب و جوش بودم تو سایت. فعال بودن ترسناکه..


سلام پیت!
خوبیم!
خوبن!
خوبن! بله!
خوبن!

نقد پست های انجمن های دیگه رو همیشه خصوصی می فرستم. اگه پست مال خانه ریدل ها باشه هم اگه بخوایین خصوصی می فرستم. مشکلی نداره.

نقد شما رو با حلزون فرستادیم. ولی بهش موتور جت وصل کردیم. خوشش نیومد.

چقدر حرف می زنه!



ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲۰ ۲۳:۰۱:۳۸

Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴:۳۳ پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۰
#4
سلام
اومدم یه تغییرات کوچیکی توی معرفیم به وجود بیارم

نام
: پیتر

نام خانوادگی :جونز

نام کامل: پیتر توماس جونز

گروه : گریفیندور

رتبه خون : مشنگ زاده

چوب دستی : 35 سانت به چوب سرخدار و هسته دمنتور. انعطاف پذیر و مناسب افسون های تاریک.

پاترونوس: گرگ

نژاد
: نیمه اِلف

ملیت
: بریتانیایی.

تاریخ و مکان تولد: 1 آوریل 2005/ لندن، انگلستان.

توانایی ها و ویژگی های خاص: تیپ و طرز لباس پوشیدن خاص، بویایی خوب و همینطور تنها توانایی خاصش. تلپورت.

محدودیت ها: اگه از جادوی سیاه(تقریبا خالص و خاص) چوبدستی با هسته دمنتورش استفاده کنه تا 10 دقیقه دیگه نیاز شدید و کشنده ای به غذا پیدا میکنه و هرچقدر غذا بیشتر و پرانرژی تری باشه زمان گشنگی پیتر کمتر میشه و اگه غذا کامل باشه و یا حتی یکی از شکلاتای مخصوصش باشه گرسنگی از بین میره. هرچند اگه تا 10 دقیقه ذره ای غذا بهش نرسه انرژیش تحلیل میره و میمیره.
و دومین محدودیت مربوط به تلپورته که برخلاف تصور بقیه هرچقدر جایی که تلپورت کنه دورتر از مکان اولش باشه بهش بیشتر آسیب میزنه و انرژیشو میگیره. شاید بتونه بدون تحلیل انرژیش فقط تا شعاع 10 متریش تلپورت کنه و به خودش آسیبی نرسونه.

ظاهر: بیرون از خانه ریدل، معمولا یه لباس رسمی با یه پالتوی سیاه روش پوشیده، و حتی یه عصای تزئینی داره که هیچ نیازی بهش نداره و حتی هیچ توانایی خاصیم نداره، صرفا یه وسیله ماگلیه. ولی بعضی وقتا همراه با خودش اونو میبره و حتی یه بار ازش برای دفاع از خودش استفاده کرد. هروقتم ازش میپرسن اون عصا چه کاربردی برات داره یه جواب میده:
-مگه گودریک شمشیرشو نداشت؟ منم عصامو دارم.
و توی خونه ریدل و جمع دوستاش و کسایی که بهشون اعتماد داره بیشتر وقتا یه هودی خاکستری پوشیده.
پوستش سفیده و چشمای خاسکتری داره. همراه با موهای لَخت و مشکی که خیلی وقتا جلوی چشماشن و اونارو با تکون سرش میندازه عقب، لبخندش همیشه روی لبشه و توی جمع مرگخوارا همیشه از اوناییه که مسخره بازی درمیارن.

ویژگی های اخلاقی: برخلاف بیرون از خونه ریدل این دوستمون توی جمع و حتی توی ماموریتا همیشه خدا زمین تا آسمون فرق داره. اگه توی بیرون سعی میکنه ماموریت های انفرادیشو هرجوری که شده تموم کنه توی خونه ریدل و ماموریتای عمومی همیشه از اوناییه که دوست داره خوش بگذرونه و بیشتر وقتا هم گند میزنه. هرجا و همیشه میگه که لرد بهترینه و بعضی وقتا(از وقتی که نزدیک بود توسط نجینی خورده بشه) حتی چاپلوسی میکنه. تنها دوست دار واقعی میوه های مروپه و میخواد بعدا با یه سیب ازدواج کنه. بیشتر وقتا توی ماموریتا با سبد میوه های مروپ پیداش کنین. خیلی پرحرفه و همیشه خدا درحال صحبت کردنه. از اوناییه که همیشه صحبت میکنن و از این شاخه به اون شاخه میپرن.

متفرقه: توی یه خانواده مشنگ به دنیا اومد که بیچاره ها زیاد وضع مالی خوبی نداشتن، برای همین پیتر بیچاره همراه با درس خوندنش وقتایی که از هاگوارتز خبر نداشت باید کار هم میکرد. اطلاعات زیادی از گذشتش در دسترس نیست. فقط میدونیم مادرش یه الف طرد شدست و پدرِ مادرش خانوادشونو نفرین کرده و برای همین خانوادشون بدشانسه. پدرشم حتی درمورد الف بودن مادرش نمیدونست و همین نشون میداد چرا پیتر انقدر خاصه.
اینکه پرحرفه بر کسی پوشیده نیست. ممکنه ساعت ها گیرتون بیاره و از صحبت درباره بردن تیم موردعلاقه کوییدیچش برسه به اینکه چرا لرد انقدر آدم خوبیه. و حتی به این برسه که این آهنگ خیلی شبیه شخصیت مادرِپدرِ خاله ی پسرعمه ی دخترخالتونه یا انقدر حرف بزنه تا یهو خاموش شه و دوباره نیاز زیادی به غذا پیدا کنه. کلا بیشتر وقتا گشنست و عشقش به میوه های مروپ از زمانی شروع شد که برای ساکت کردنش میوه ی مروپ چپونده شد تو دهنش و از اون موقع یه دل نه صد دل عاشق میوه های مروپ شد. حتی یه انجمن به اسم حمایت های میوه ها و دستپخت مروپ زده.

و پیتر توماس جونز، اینجوری فهمید که زندگی توی دنیای 巫师 خیلی میتونه هیجان انگیز باشه. جدا از اینکه توی کوییدیچ هیچ استعدادی نداره بنده مرلین.

و اگه حوصله خوندن تموم معرفی رو ندارین بدونین که پیتر: یه مرگخوار احساساتیه که توی بیرون از مکان امنش خیلی بداخلاقه ولی توی خونه ریدل همیشه میخنده و خوشحاله، بیش از حد پرحرفه و مشنگ زاده ایه که مادرش الف بوده، میتونه تقریبا تلپورت کنه و توی کوییدیچ افتضاحه، همچنین عاشق یه سیب شده و دوستدار رسمی میوه های مروپه


انجام شد!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۹ ۲۳:۵۷:۱۸

Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۳:۵۸ پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۰
#5
- نه!
-پس چی؟
-منظورم اینه که... اینه که...

مرگخواران دیگر به کمک تام آمدند.
-منظور تام اینه که حس کنی وزن معمولیت کمتر شده. یا حتی بیشتر شده. حس کردی؟
-یعنی من چاق بودم و وزنم کمتر شده؟ یا چاق بودم و وزنم بیشتر شده؟
-دقیقا! وایسا ببینم. چی؟

ولی آن «چی؟» برای بلا کافی نبود، همان موقع بلا با ضربه ای از چوب دستی اش مرگخوار مذکور را به هوا پرتاب کرد و مرگخوار آنقدر بالا رفت کرد که در آسمان به شکل ستاره ای ناپدید شد. حداقلش برمیگشت.
_ولی نگفتین. من چاقم؟
- نه نه! اصلا بیا از فنر بپرسیم! اون میتونه جواب بده.

و همه به طرف فنر وحشی شده برگشتند و از چیزی که دیدند تعجب کردند. نصف بدن ایوا در دهان فنر بود.
-یام یام.
و ایوا از آن مرگخواران نگاه کرد و با لبخندی روی لب گفت:
-داره منو میخوره

و قبل از اینکه مرگخواران بتوانند کاری بکنند فنر وحشی ایوا را بلعید و به سراغ نزدیک ترین مرگخوار رفت. پیتر که داشت با سبد میوه و میوه های مروپ حرف میزد.
-میوه های قشنگ و خوشمزه.
و قبل از اینکه بتواند میوه را بخورد فنر او را همراه با سبد میوه های مروپ بلعید و همان موقع لرد به مرگخوارهای گیج شده برگشت و گفت:

-مرگخوارانمان کجا هستند؟ ایوا کو؟
و از آن پشت مروپ با نگاهی نگران به مرگخواران نگاه کرد.
-سبد میوه هام؟ کجان؟

مرگخواران باید کاری میکردند. مخصوص درخصوص میوه های مروپ. چون به نظر نمیرسید که زیاد بتواند دوری از میوه هایش را تحمل کند..


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲:۰۱:۰۶ پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۰
#6
ماده سیاه کم کم پراکنده شد، بزرگ و کوچک شد و بالاخره از روی تکه های مغزی تسترال رد شد و جلوی مرگخواران و لرد آرام گرفت. کمی بعد شکل گرفت و بالاخره تبدیل شد به.. تبدیل شد به..

-یه تسترال کوچولو؟

این را لرد گفت و برخی از مرگخواران که هنوز در فاز «تسترال کو؟ همینجاست » بودند این دفعه تصور کردند باید دوباره تظاهر کنند که لرد اشتباه میکند.
-ارباب تسترال؟ ما تسترالی نمیبینیم.
-بله ارباب. تسترالی اینجا نیست که

و لرد، لردی بود با تجربه و دانا. فهمید که آن مرگخواران سعی در تظاهر کردن جلوی لرد دانایشان را دارند. لرد نمیتوانست تحمل کند، روح های دانا و شرورش دست به یکی کردند و بالاخره، لرد گفت:
-ای بابا. تسترال همینجاست!
و همان موقع که یکی از مرگخوارها نزدیک شد تا به لرد بگوید اشتباه میکند لرد تسترال کوچولو را به دماغ مرگخوار کوبید و مرگخوار ضمن کنده شدن دماغش بر روی زمین پرت شد.
-حالا بهتر شد

اینگونه دیگر کسی جرئت تلاش برای گول زدن لرد را پیدا نمیکرد. لرد نقشه کش و استراتژیستی بود بسی عاقل و دانا. وحالا که مرگخواران از آن پشت سردرگم بودن که بگن تسترال کوچولو را میبینن یا نه بالاخره فهمیدن که باید به اربابشون گوش بدن.
_واهایی... حرفای ارباب شفابخشه میتونم تسترالو ببینم
-ای خدا.. اون تستراله رو میبینین؟ دوباره لرد ثابت کرد که از همه ما بهتر و عالی تره
-很有意思
-جان؟

توجه مرگخواران به مرگخوار تازه وارد چینی جلب شد که حالا زیاد مهم نبود.
و لرد که از این خوشحال بود که دوباره به مرگخوارانش چیزی رو ثابت کرد به سمت تسترال کوچولو که یه نمونه مینیاتوری از تسترال ها فقط با هاله های سیاه و تاریک و شناور در هوا بود برگشت و گفت:
-هی تسترال
-
-جواب مارو بده
-
- بهت دستور میدیم خودتو معرفی کنی. البته اگه حرف زدن بلدی.
-

چشمان همه مرگخواران از شدت تعجب گشاد شد. تاکنون کسی انقدر شبیه خود لرد به لرد اصلی چشم غره نرفته بود و از آن مهمتر: تا انقدر زمان زنده نمانده بود.
کمی که گذشت، پس از چشم و چشم غره بازی لرد و تسترال، بالاخره تسترال کوچک به حرف آمد.

-
-
-
-
-زود بگو کی هستی وگرنه تو رو میدیم ایوا بخوره
لرد از ضدحمله اش استفاده کرد. و بالاخره تسترال شروع به صحبت کرد. کمی باوقار ایستاد با صدایی کلفت و حتی کمی شبیه صدای خود لرد گفت:

-من لرد تسترال هستم لرد سیاه تسترال ها در دنیای موازی و تو رو به مسابقه بهترین لرد دعوت میکنم


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۱:۴۰ شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۹
#7
هرکسی تیکه ای از بدنش دستاش بود و کسی به تام بدبخت توجهی نداشت که با هر تنه ای که بهش زده می شد یکی از دست و پاش میریخت.
-آروم آقا! دست و پام ریخت!

ولی همینطور که انتظار میرفت کسی به تام محل نمیداشت و هرکس به فکر جمع کردن لوزوالمعده خودش بود، برای همین هر دیقه ای یه جایی از تام تلقی پرت می شد کف زمین و تام هم مثه این پیرزنا یه بقچه گرفته بود دستشو داشت اونارو جمع می کرد.
مرگخواران شجاع دوشادوش هم با شجاعت و مهارت و کمی بزدلی به سمت اتاق لرد به راه افتادن، بلاتریکس، جلوتر از همه حرکت میکرد و گوش رودولف رو هم میکشید تا انقد چش چرونی نکنه و به ساحره های با کمالات نگا نکنه. اون انقد سرگرم ارشاد رودولف بود که متوجه نشد سرعت مرگخوارا داره کمتر و کمتر میشه و بعد از چند دقیقه و فقط خودشو رودولف گوش رودولف توی راهرو وایساده بودن، بعله، درست شنیدین. گوش رودولف هم کنده شده بود و رودولف بدون گوش داشت به ساحره باکمالات اون عقب شماره جغد میداد.
-چه مرگتونه! بیاین دیگه!
_عه...چیز...بلا میشه تو بری در اتاق ارباب رو بزنی... خب ما... میترسیم
_نخیر! بیاین ببینم! فکر میکنین به همین سادگی هاس؟!

و با تهدید چوبدستی مرگخوارا رو آورد جلو و ایندفعه مرگخواران جوان،با انگیزه و شجاع که در تلاش بودند کروشیوی بلا بهشون نخوره به سمت اتاق لرد به راه افتادن و جلوی در اتاق وایسادن. اتاق بزرگی بود و در با ابهتی داشت. کسی جرئت نداشت در بزنه چون بالاخره در اتاق لرد بود، چیز کم ارزشی نبود! مرگخوارا به هم نگاه کردن تا این که صدایی آشنا و اعصاب خوردکن اومد.
-وایسین!وایسین! من باید این افتخار نصیبم بشه تا در بزنم، برین عقب!
صدای تام بود. تام که حالا یه پا داشت و اصن دست نداشت. دماغش هی می افتاد و سعی می کرد گوششو با تف نگه داره.
_
-
این حرف تام دو تا بازخورد داشت، گروه اول لابد داشتن فکر میکردن:«بدبخت خودشیرین » و گروه دوم حتما فکر میکردن:«خدافس تام، اون دنیا خوش بگذره » هرچی بود کسی اعتراض نداشت.

تام دستش رو بالا آورد تا در بزنه ولی دید دستش افتاده پس خواست با کله بزنه رو در تا لرد در باز کنه. ولی لرد درو زودتر باز کرد و تام با کله افتاد رو زمین. نگاه لرد روی تام رفت که داشت مثه لاک پشت دست و پا میزد و بعد به جماعت مرگخوار نگاه کرد.
_اینجا چه خبره؟!

و همون موقع بود که یه بدبخت خودشیرینی از او ته داد زد:
_ارباب! پیتر براتون توضیح میده!
و همون موقع یکی پیترو با لگد پرت کرد جلو.
لرد:
پیتر:
پیتر نمیدونست چی بگه!


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
#8
پیتر جونز vs اما دابز
سوژه:نامرئی!

خانه ریدل ها، خانه ای که کمتر جادوگری شجاعت وارد شدن به آن را داشت و محل زندگی سیاه ترین جادوگران تاریخ همراه با رهبر بزرگشان لرد سیاه بود.
اما اگر هر جادوگری یا مشنگی شب بتواند از کنار خانه ریدل رد شود، شاید اصلا باور نکند که این خانه مجرم ها و سیاه ترین جادوگران است، چرا که امشب مثل شب های دیگه صدای همهمه،خنده و شادی از این خانه می آمد.

درون خانه...
_ارباب!اگلانتاین به خاطر تای وسط اسمش...
_ساکت باش تام!

خانه ریدل شلوغ بود. بسیار شلوغ و پر از شادی.
هرکس مشغول حرف زدن با کسی بود و یا کاری انجام میداد.
لرد سیاه با آرامش و لبخند به مرگخوارانش نگاه می کرد.
گابریل در حالی وایتکسی کردن ربکا بود.
هکتور اون وسط داشت معجون عصبانیت درست می کرد.
بانز با پیتر شرط بسته بودکه اگه پیتر دستشو بکنه تو دهن بانز نامرئی نمیشه.(پیتر باخت.)
مروپ تو دهن همه میوه شوت می کرد.
و...
بر خلاف تصور همگان که فکر می کردند درون این خانه چیزی جز ناراحتی و افسردگی و عصبانیت نیست ، به نظر پیتر این خانه بهترین خانه برای آرامش و شادی است.
پیتر بلند شد.
_ساکت شین! می خوام براتون داستان من و ممد تو محله پیش اسلاگ بوقی رو تعریف...

همه آهی کشیدند و این کار را نفی کردند چرا که می دانستند اگر پیتر حرف بزند تا صبح ادامه دارد.
پیتر فهمید و نشست. دوباره همه با هم حرف می زدند...

3 ساعت بعد...

_سیاهای مامان! برین بخوابین دیگه!
_آخه...
_گفتم برین بخوابین!

همه که فهمیدن بحث کردن با مروپ فایده ای نداره، راهی اتاقشون شدن تا استراحت بکنن.
پیتر با لبخند به جماعت توی خانه ریدل نگاه کرد و به سمت اتاقش به راه افتاد و رفت خوابید.

صبح...
پیتر چشم هایش رو باز کرد و با صدای پرنده ای که آواز میخوند از خواب بیدار شد؟ نه... آنجا خانه ریدل بود! پیتر با صدای دعوای رودولف و بلا بیدار شد.از پایین صدای مروپ میومد که داشت دستور میداد که چجوری میوه ها باید خورد شه.
پیتر بلند شد و خمیازه ای کشید.
بعد از تختش بیرون اومد و تخت رو مرتب کرد و به سمت دستشویی اتاق رفت و دست و صورتش رو شست. از کنار آینه رد شد و خواست در اتاق رو باز کنه و به پایین بره که یهو فکر کرد یه چیزی دیده، به سمت آینه رفت تا خودش رو برانداز کنه که صدای مروپ اومد:
_پیتر مامان! بلند شو، امروز خیلی کار داریم! تویی فقط که بیدار نشدی!

پیتر بی خیال آینه شد و در اتاق رو باز کرد و از پله ها پایین رفت.
خواست به پایین پله ها برود که یادش افتاد که یه کاری رو انجام نداده... پیتر مرگخواری بود فراموشکار!
صدای جیغ رکسان خالی که احتمالا از ترک دیوار ترسیده بود بلند شد، کسی اهمیت نمیداد. رکسان همیشه می ترسید!
پیتر یادش افتاد که باید چیکار کنه و لبخند خبیثانه ای زد. به سمت اتاق رکسان رفت که اون رو دید. حدس پیتر درست بود، از ترک دیوار راهرو ترسیده بود. پیتر دوباره خندید.
آروم آروم بهش نزدیک شد و از پشتش داد زد:
_پپپخخخخخخخخ!!
رکسان پرید و جیغ کشید. این چیز ها در خانه ریدل عادی بود پس کسی سراغ رکسان نیومد. پیتر انتظار داشت که رکسان برگرده و وقتی پیترو دید از دستش دلخور بشه یا سرخوشانه بخنده تا شاید پیتر فردا همون کار رو نکنه. ولی زهی خیال باطل! پیتر هیچوقت، حتی در ترسوندن همگروهی اش شانس نداشت. رکسان برگشت ولی تا پیترو دید. جیغ و داد زد:
_روح! روح!

پیتر تعجب کرد. تا خواست که بفهمه دلیلی این رفتار چیه ؟ رکسان جیغ زنان فرار کرد.
درست بود که پیتر تعجب کرده بود ولی شخص روبروی او هم رکسان بود، کسی که از ترک دیوار هم می ترسید!

پیتر باز هم از پله ها پایین رفت و توی آشپزخونه جلوی مروپ ایستاد، امروز لرد سیاه به آن ها ماموریتی نداده بود پس باید به مروپ کمک می کردند.
پیتر خمیازه ای کشید و گفت:
_خب... بانو، باید چیکار کنم؟
ولی برخلاف انتظار پیتر مروپ اصلا به او محل نگذاشت و در حالی که سرش خم بود ناگهان سرش را بلند کرد و گوش داد.
_سیاهای مامان! کسی بود صدام کرد؟
پیتر خواست که بگه من بودم ولی مروپ اصلا به پیتر نگاه نمیکرد. مروپ شروع به حرکت کرد.
مروپ جلو رفت.
پیتر ایستاد.
مروپ جلوتر رفت.
ولی پیتر جاخالی داد! مگه مروپ شوخیش گرفته بود؟
_مروپ! چرا بهم محل نمیذاری؟ نکنه تام بهتون گفته این کار رو بکنید؟

ولی مروپ دوباره نشنیده گرفت و به راه خود ادامه داد.
پیتر درمانده به مروپ نگاه کرد. مطمئن بود این یک از حقه های تام یا شاید ادوارد قیچی بود!

به سمت ربکا رفت تا شاید او یواشکی به پیتر می گفت که این شوخی مسخره ای بیش نیست!
پیتر به سمت اتاق ربکا به پیش رفت تا این که داد مروپ او را میخکوب کرد:
_چرا پیتر مامان اینجا نیست؟کسی اون رو دیده؟ نکنه فرار کرده؟
احتمالا مروپ به اتاق پیتر رفته بود تا اورا بیدار و دید که او در تخت نیست.

پیتر میخکوب شد! این رفتار ها از طرف مروپ بی سابقه نبود ولی مگه مروپ پیتر رو ندیده بود؟این نمیتونست یه شوخی باشه!
صدای دویدن ربکا از سمت اتاقش اومد.
پیتر باید مطمئن میشد.
اومد جلوی ربکا، ربکا نزدیک شد.
پیتر چشماش رو بست.
ربکا نزدیک تر شد.
پیتر بیشتر چشمهاشو فشار داد.
ربکا خیلی بیشتر نزدیک شد.
پیتر خیلی بیش...
گرروووووممپپپپ.
پیتر چشمهاشو بست ولی پرت شدن خودش، پرت شدن ربکا، جیغ ربکا رو حس کرد.
_جججیییییغغغغ!

ربکا پرت شد و با سر رفت تو دیوار. مرگخواران در حالی که انتظار داشتند روز تعطیلشان با آرامش همراه باشد ولی کاملا در اشتباه بودند چرا که فکر می کردند پیتر جونز فرار کرده و در خانه سر و صدا هایی برپا بود. به سمت ربکا دویدند و حال او را جویا شدند.
پیتر مطمئن شده بود که نامرئیه و برای اطمینان بیشتر به سمت آینه رفت.
_ووواایییییی! من نامرئیم!
پیتر درحالی که در حالت نامرئی خود می رقصید و مرگخواران را نگاه می کرد که کم و بیش ناراحت فرار خودش بودند ناگهان با صدایی از جا پرید.

_چه خبر شده است؟! چرا سر و صدا ایجاد میکنید!پیتر فرار کرده است یعنی چه؟!
_ارباب... پیتر توی تخت خوابش نبود و... توی خانه ریدل ها هم نیست. بقیه میگن فرار کرده.
پیتر به لرد سیاه نگاه کرد... لرد به جای خالی پیتر نگاه کرده بود که همیشه آخر و کنار ظرف میوه مروپ بود... ولی پیتر،اونجا نبود. لرد نمیدونست چی بگه.
_مشکلی نیست! حتما خودش بر می گردد! به کار هایتان برگردید. ما به پیتر اعتماد داریم! مطمئینیم او برمیگردد!
پیتر به لرد نگاه کرد که سعی می کرد ناراحتی خود را پنهان کند.او به پیتر اعتماد کرده بود! پیتر به خود آمد و فهمید که زیاد هم از نامرئی بودن خوشش نمیاد.
کنار اگلانتاین رفت و داد زد:
_اگلانتاین!
ولی هیچی به هیچی،هیچکس صدای پیتر را نمیشنوید.
پیتر تنها شده بود،مثل قبلا...

چند ساعت بعد...
جو سنگینی بر فضای خانه ریدل حاکم بود. پیتر، به گوشه و کنار های خانه قدم می زد تا حواس خود را از ناراحتی خویش پرت کند.

_ربکا... حس میکنم اگه من با پیتر دیشب اون شوخی رو نمیکردم شاید فرارنمی کرد.
صدای ادوارد بود که در گوشه ای با ربکا حرف می زد.
پیتر در این چند ساعت از این حرف ها زیاد از مرگخواران می شنید. هرکس به نوبه ای خود را مقصر می دانست.
این دفعه به اتاق تام جاگسن رفت تا بفهمد تام در نبود او چه گفته است.
ولی تام در کمال بیخیالی مجله های مشنگی خود را میخواند و اصلا کاری به پیتر نداشت.
پیتر به تام نگاه کرد. ولی تام آهنگ (ای قشنگ تر از دلاکور) رو میخوند. پیتر با آرامش یه پتوی زیر تام را کشید و تام با سر خورد زمین.
البته که نامرئی بودن مزایایی داشت!
اون بی توجه به آخ و اوخ های تام به طرف راهرو ها به راه افتاد.
پیتر سعی کرد روی کاغذ پوستی برای لرد بنویسد که نامرئی شده است ولی هرچه مینوشت،همان موقع محو میشد.پیتر نمیدانست که باید چه کاری انجام دهد. سعی کرد در این فرصت به اتاق کار لرد برود ولی هنوز روح مرگخواری اش اجازه ورود به او نمیداد.
سعی کرد پیپ اگلانتاین را قایم کند ولی یک لحظه دلش برای اگلا سوخت.
یا حتی سعی کرد مجله های علمی مشنگی تام را هم قایم کند ولی... خب مشکلی نداشت. پیتر مجله های تام را قایم کرد.
زندگی که کلیشه نبود!
ولی به جز قایم کردن مجله ها لذتی نبرد.
پیتر تمام لحظه را برای این کار ها صبر کرده بود ولی فهمید لذت واقعی همان شب های دورهمی مرگخواران است،صحبت او با لرد سیاه است، میوه دادن مروپ به بقیه است...
ولی قدر این نعمت را نمیدانست.
پیتر با حسرت به مرگخوارانی نگاه کردند که حالت فیزیکی داشتند،البته به جز بانز!
_بانز!بانز!بانز! من دستمو کردم تو حلق بانز و الان نامرئی شدم، میتونم ازش کمک...

پیتر یادش اومد که راه ارتباطی با دنیای فیزیکی نداره و زد تو سرش.
_اه! چرا آخه؟ همه نمرئی میشن بقیه میفهمن،نوبت به من رسید هیشکی نه صدام رو نمیشنوه نه میتونم چیزی رو دستم بگیرم چون اونم غیب میشه! لعنت به مورگانا!
پیتر در حالی که به همه فحش میداد رفت بیرون از خونه ریدل و روی صندلی مروپ نشست. به لحظه های خوبی که در خانه ریدل گذرانده بود فکر کرد،به خورشت خیار مروپ فکر کرد که حتی دلش برای اون هم تنگ شده بود، و کم کم خوابش برد. خوابش برد و نفهمید کم کم داره از حال نامرئی به محو تغییر پیدا میکنه.، نفهمید اگه کسی اون نزدیکی باشه صدای خر و پفش رو با ولوم کم میشنوه. نفهمید و نفهمید و نفهمید...

....................................................
_ججججییییییییییییغغغغغغغغغغغ!،پیتر اینجاست!

پیتر از خواب پرید و از صندلی پرت شد پایین، صبح شده بود و تمام شب رو خوابیده بود و ربکا رو دید که داره به پیتر نگاه میکنه،به پیتر نگاه میکنه؟
پیتر بلند شد.
ربکا اونو میدید!
_ربکا! تو منو میبینی؟
_معلومه که میبینمت پیتر! تو کجا بودی؟!
پیتر خواست جواب بده که سیل مرگخواران از در خانه عبور کرد و همه به هم خبر دادند که پیتر برگشته. در این هنگام...

_برین اونور! اگه شایعه و دروغ باشه... تام رو دار میزینم!

پیتر به لرد نگاه کرد،لرد به پیتر.پیتر دوباره به لرد نگاه کرد ولی لرد نتونست به پیتر نگاه کنه ! چون پیتر بغلش کرده بود!
_ارباب! خیلی خوشحالم که برگشتم، خیلی خیلی خوشحالم!

کم کم صدا های (بچه ننه!) ( سوسول!) و از این قبیل فضا رو پر کرد. ولی پیتر اهمیتی نمیداد! اون دوباره ظاهر شده بود!
پیتر خود را از بغل لرد سیاه یرون آورد و درحالی که اشکش را پاک می کرد و سعی میکرد نسبت به لبخند رضایت لرد بی تفاوت باشه، به سمت در خونه ریدل رفت و گفت:
_بیاین تو خونه... میخوام بگم چرا نبودم...عمرا اگه باور کنین!

پیتر به جماعت مرگخوار نگاهی کرد و لبخندی زد.
اون برگشته بود!


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۰:۵۳ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#9
_اممم...تام یه چیزی میخوام بهت بگم...دستشویی عمومی دمپایی داره؟
پیتر به تام خیره شد و لبخندی شیطانی زد.

ولی او،تامی بود سوتی جمع کن! پس گفت:
_نه پیتر،معلومه که نه! من منظورم این بود که بریم...

ولی نطق هردو با فریاد ادوارد که با قیچی هایش به مکانی اشاره میکرد و حرف میزد قطع شد.
_هی! اونجا دمپایی هم هست! بریم برای کاری خفناک!

تام به پیتر که حالا با حالت پوکرفیس به دمپایی های دستشویی عمومی زل زده بود نگاهی کرد. پیتر با خودش گفت:
_آخه این چه شانسیه! تا میام یکی رو ضایع کنم، اصلا سوتی اون از بین میره!

رودولف که با دهن باز به ساحره ها نگاه میکرد به تام گفت:
_تام... به نظرت دستشویی اونجا مختلطه؟
_مگه عروسیه که مختلط باشه؟! بیاین بریم دیگه!

و به این ترتیب مرگخواران بدون ترس و واهمه از کسی شروع به حرکت به طرف دستشویی عمومی کردند.

_خب... ما میریم تو و دمپایی ها رو خیس میکنیم،رودولف تو مواظب باش کسی نیاد.
_عمرا! شاید ساحره اون تو بود!
_خب... پیتر تو برو نگهبانی...
_ابدا! من باید به ارباب ثابت کنم مرگخوار بدی نیستم!
_ ، خب همتون بیاین بریم تو،فقط اگه کسی اومد وسط عملیات... تقصیر شماست!

بعد از خیس کردن چند جفت دمپایی...
_ایول! چه حالی میده!حس خبیث بودن بهم دست داد!
_

مرگخواران در حال خیس کردن دمپایی با شلنگ آب بودند که صدایی اومد.
_چرا هیچکدوم از دمپایی ها نیستند؟ صدای شرشر آب میاد؟ وای!

مردی آنها را در حال انجام آن جنایت مخوف دید و مرگخواران همان کاری را کردند که همیشه در هر دردسری می افتادند انجام میدادند. یکی رو شوت کردند جلو تا بهونه ای سر هم کنه.
و اون پیتر بود!


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۶ دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
#10
_ببععع

دکتر بزی از بزستان شروع به بع بع کردن کرد تا شاید مرگخواران با بع بع زیبایش شیفته اش شوند، ولی خب ... همه خودشان را کنار کشیدند و کسی حرفی نزد، به جز لیسا.
_ببند دهنتو. بز!

لیسا همیشه با مهمانان تازه وارد این جوری رفتار می کرد.

_بعععع، سبزی، میوه ای چیزی ندارید که بدید به این بزعع پیرعع؟!

همین یک جمله کافی بود تا مروپ از ناکجا آباد ظرف میوه اش را حاضر کند و در دهن بز پیر، میوه شوت کند. ولی برخلاف دیگر مرگخواران، بز با رضایت میوه هایش را می خورد. مروپ تعجب کرد، بیشتر میوه شوت کرد، بز بیشتر خورد، مروپ خیلی بیشتر...

_بسه دیگه! دکتر بیاین مریض رو بهتون نشون بدیم.

بز وسط میوه خوردن متوقف شد.
_کدوم مریض؟
_
_آهان بععله، خععبب، بیعماریشون چیه؟
_خودتون متخصصش هستین... صورتی درمانی.

هر لحظه که بز در اونحا میموند، مرگخواران مشکوک تر میشدند.البته به جز مروپ! اون بالاخره بعد سال ها یه میوه خور پیدا کرده بود و انگار میخواست بز را برای خودش نگه دارد.

_خب مریضمون اینجاست، صورتی شده و گرگینه است، و الان شده گرگینه صورتی.

بز همین جور که میوه می خورد و به سمت اتاق فنر می رفت نشنید که لرد گفت گرگینه.
در اتاق فنر باز شد و فنر کفن رو از روی سرش برداشت.
بز و فنر چشم تو چشم شدن.

فنریر لب هاش رو لیسید و آماده شد که به بز حمله کنه. هرچی بود اون یه حیوون وحشی بود...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.