هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۱:۴۰:۲۶ شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۹
#1
هرکسی تیکه ای از بدنش دستاش بود و کسی به تام بدبخت توجهی نداشت که با هر تنه ای که بهش زده می شد یکی از دست و پاش میریخت.
-آروم آقا! دست و پام ریخت!

ولی همینطور که انتظار میرفت کسی به تام محل نمیداشت و هرکس به فکر جمع کردن لوزوالمعده خودش بود، برای همین هر دیقه ای یه جایی از تام تلقی پرت می شد کف زمین و تام هم مثه این پیرزنا یه بقچه گرفته بود دستشو داشت اونارو جمع می کرد.
مرگخواران شجاع دوشادوش هم با شجاعت و مهارت و کمی بزدلی به سمت اتاق لرد به راه افتادن، بلاتریکس، جلوتر از همه حرکت میکرد و گوش رودولف رو هم میکشید تا انقد چش چرونی نکنه و به ساحره های با کمالات نگا نکنه. اون انقد سرگرم ارشاد رودولف بود که متوجه نشد سرعت مرگخوارا داره کمتر و کمتر میشه و بعد از چند دقیقه و فقط خودشو رودولف گوش رودولف توی راهرو وایساده بودن، بعله، درست شنیدین. گوش رودولف هم کنده شده بود و رودولف بدون گوش داشت به ساحره باکمالات اون عقب شماره جغد میداد.
-چه مرگتونه! بیاین دیگه!
_عه...چیز...بلا میشه تو بری در اتاق ارباب رو بزنی... خب ما... میترسیم
_نخیر! بیاین ببینم! فکر میکنین به همین سادگی هاس؟!

و با تهدید چوبدستی مرگخوارا رو آورد جلو و ایندفعه مرگخواران جوان،با انگیزه و شجاع که در تلاش بودند کروشیوی بلا بهشون نخوره به سمت اتاق لرد به راه افتادن و جلوی در اتاق وایسادن. اتاق بزرگی بود و در با ابهتی داشت. کسی جرئت نداشت در بزنه چون بالاخره در اتاق لرد بود، چیز کم ارزشی نبود! مرگخوارا به هم نگاه کردن تا این که صدایی آشنا و اعصاب خوردکن اومد.
-وایسین!وایسین! من باید این افتخار نصیبم بشه تا در بزنم، برین عقب!
صدای تام بود. تام که حالا یه پا داشت و اصن دست نداشت. دماغش هی می افتاد و سعی می کرد گوششو با تف نگه داره.
_
-
این حرف تام دو تا بازخورد داشت، گروه اول لابد داشتن فکر میکردن:«بدبخت خودشیرین » و گروه دوم حتما فکر میکردن:«خدافس تام، اون دنیا خوش بگذره » هرچی بود کسی اعتراض نداشت.

تام دستش رو بالا آورد تا در بزنه ولی دید دستش افتاده پس خواست با کله بزنه رو در تا لرد در باز کنه. ولی لرد درو زودتر باز کرد و تام با کله افتاد رو زمین. نگاه لرد روی تام رفت که داشت مثه لاک پشت دست و پا میزد و بعد به جماعت مرگخوار نگاه کرد.
_اینجا چه خبره؟!

و همون موقع بود که یه بدبخت خودشیرینی از او ته داد زد:
_ارباب! پیتر براتون توضیح میده!
و همون موقع یکی پیترو با لگد پرت کرد جلو.
لرد:
پیتر:
پیتر نمیدونست چی بگه!


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹:۱۳ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
#2
پیتر جونز vs اما دابز
سوژه:نامرئی!

خانه ریدل ها، خانه ای که کمتر جادوگری شجاعت وارد شدن به آن را داشت و محل زندگی سیاه ترین جادوگران تاریخ همراه با رهبر بزرگشان لرد سیاه بود.
اما اگر هر جادوگری یا مشنگی شب بتواند از کنار خانه ریدل رد شود، شاید اصلا باور نکند که این خانه مجرم ها و سیاه ترین جادوگران است، چرا که امشب مثل شب های دیگه صدای همهمه،خنده و شادی از این خانه می آمد.

درون خانه...
_ارباب!اگلانتاین به خاطر تای وسط اسمش...
_ساکت باش تام!

خانه ریدل شلوغ بود. بسیار شلوغ و پر از شادی.
هرکس مشغول حرف زدن با کسی بود و یا کاری انجام میداد.
لرد سیاه با آرامش و لبخند به مرگخوارانش نگاه می کرد.
گابریل در حالی وایتکسی کردن ربکا بود.
هکتور اون وسط داشت معجون عصبانیت درست می کرد.
بانز با پیتر شرط بسته بودکه اگه پیتر دستشو بکنه تو دهن بانز نامرئی نمیشه.(پیتر باخت.)
مروپ تو دهن همه میوه شوت می کرد.
و...
بر خلاف تصور همگان که فکر می کردند درون این خانه چیزی جز ناراحتی و افسردگی و عصبانیت نیست ، به نظر پیتر این خانه بهترین خانه برای آرامش و شادی است.
پیتر بلند شد.
_ساکت شین! می خوام براتون داستان من و ممد تو محله پیش اسلاگ بوقی رو تعریف...

همه آهی کشیدند و این کار را نفی کردند چرا که می دانستند اگر پیتر حرف بزند تا صبح ادامه دارد.
پیتر فهمید و نشست. دوباره همه با هم حرف می زدند...

3 ساعت بعد...

_سیاهای مامان! برین بخوابین دیگه!
_آخه...
_گفتم برین بخوابین!

همه که فهمیدن بحث کردن با مروپ فایده ای نداره، راهی اتاقشون شدن تا استراحت بکنن.
پیتر با لبخند به جماعت توی خانه ریدل نگاه کرد و به سمت اتاقش به راه افتاد و رفت خوابید.

صبح...
پیتر چشم هایش رو باز کرد و با صدای پرنده ای که آواز میخوند از خواب بیدار شد؟ نه... آنجا خانه ریدل بود! پیتر با صدای دعوای رودولف و بلا بیدار شد.از پایین صدای مروپ میومد که داشت دستور میداد که چجوری میوه ها باید خورد شه.
پیتر بلند شد و خمیازه ای کشید.
بعد از تختش بیرون اومد و تخت رو مرتب کرد و به سمت دستشویی اتاق رفت و دست و صورتش رو شست. از کنار آینه رد شد و خواست در اتاق رو باز کنه و به پایین بره که یهو فکر کرد یه چیزی دیده، به سمت آینه رفت تا خودش رو برانداز کنه که صدای مروپ اومد:
_پیتر مامان! بلند شو، امروز خیلی کار داریم! تویی فقط که بیدار نشدی!

پیتر بی خیال آینه شد و در اتاق رو باز کرد و از پله ها پایین رفت.
خواست به پایین پله ها برود که یادش افتاد که یه کاری رو انجام نداده... پیتر مرگخواری بود فراموشکار!
صدای جیغ رکسان خالی که احتمالا از ترک دیوار ترسیده بود بلند شد، کسی اهمیت نمیداد. رکسان همیشه می ترسید!
پیتر یادش افتاد که باید چیکار کنه و لبخند خبیثانه ای زد. به سمت اتاق رکسان رفت که اون رو دید. حدس پیتر درست بود، از ترک دیوار راهرو ترسیده بود. پیتر دوباره خندید.
آروم آروم بهش نزدیک شد و از پشتش داد زد:
_پپپخخخخخخخخ!!
رکسان پرید و جیغ کشید. این چیز ها در خانه ریدل عادی بود پس کسی سراغ رکسان نیومد. پیتر انتظار داشت که رکسان برگرده و وقتی پیترو دید از دستش دلخور بشه یا سرخوشانه بخنده تا شاید پیتر فردا همون کار رو نکنه. ولی زهی خیال باطل! پیتر هیچوقت، حتی در ترسوندن همگروهی اش شانس نداشت. رکسان برگشت ولی تا پیترو دید. جیغ و داد زد:
_روح! روح!

پیتر تعجب کرد. تا خواست که بفهمه دلیلی این رفتار چیه ؟ رکسان جیغ زنان فرار کرد.
درست بود که پیتر تعجب کرده بود ولی شخص روبروی او هم رکسان بود، کسی که از ترک دیوار هم می ترسید!

پیتر باز هم از پله ها پایین رفت و توی آشپزخونه جلوی مروپ ایستاد، امروز لرد سیاه به آن ها ماموریتی نداده بود پس باید به مروپ کمک می کردند.
پیتر خمیازه ای کشید و گفت:
_خب... بانو، باید چیکار کنم؟
ولی برخلاف انتظار پیتر مروپ اصلا به او محل نگذاشت و در حالی که سرش خم بود ناگهان سرش را بلند کرد و گوش داد.
_سیاهای مامان! کسی بود صدام کرد؟
پیتر خواست که بگه من بودم ولی مروپ اصلا به پیتر نگاه نمیکرد. مروپ شروع به حرکت کرد.
مروپ جلو رفت.
پیتر ایستاد.
مروپ جلوتر رفت.
ولی پیتر جاخالی داد! مگه مروپ شوخیش گرفته بود؟
_مروپ! چرا بهم محل نمیذاری؟ نکنه تام بهتون گفته این کار رو بکنید؟

ولی مروپ دوباره نشنیده گرفت و به راه خود ادامه داد.
پیتر درمانده به مروپ نگاه کرد. مطمئن بود این یک از حقه های تام یا شاید ادوارد قیچی بود!

به سمت ربکا رفت تا شاید او یواشکی به پیتر می گفت که این شوخی مسخره ای بیش نیست!
پیتر به سمت اتاق ربکا به پیش رفت تا این که داد مروپ او را میخکوب کرد:
_چرا پیتر مامان اینجا نیست؟کسی اون رو دیده؟ نکنه فرار کرده؟
احتمالا مروپ به اتاق پیتر رفته بود تا اورا بیدار و دید که او در تخت نیست.

پیتر میخکوب شد! این رفتار ها از طرف مروپ بی سابقه نبود ولی مگه مروپ پیتر رو ندیده بود؟این نمیتونست یه شوخی باشه!
صدای دویدن ربکا از سمت اتاقش اومد.
پیتر باید مطمئن میشد.
اومد جلوی ربکا، ربکا نزدیک شد.
پیتر چشماش رو بست.
ربکا نزدیک تر شد.
پیتر بیشتر چشمهاشو فشار داد.
ربکا خیلی بیشتر نزدیک شد.
پیتر خیلی بیش...
گرروووووممپپپپ.
پیتر چشمهاشو بست ولی پرت شدن خودش، پرت شدن ربکا، جیغ ربکا رو حس کرد.
_جججیییییغغغغ!

ربکا پرت شد و با سر رفت تو دیوار. مرگخواران در حالی که انتظار داشتند روز تعطیلشان با آرامش همراه باشد ولی کاملا در اشتباه بودند چرا که فکر می کردند پیتر جونز فرار کرده و در خانه سر و صدا هایی برپا بود. به سمت ربکا دویدند و حال او را جویا شدند.
پیتر مطمئن شده بود که نامرئیه و برای اطمینان بیشتر به سمت آینه رفت.
_ووواایییییی! من نامرئیم!
پیتر درحالی که در حالت نامرئی خود می رقصید و مرگخواران را نگاه می کرد که کم و بیش ناراحت فرار خودش بودند ناگهان با صدایی از جا پرید.

_چه خبر شده است؟! چرا سر و صدا ایجاد میکنید!پیتر فرار کرده است یعنی چه؟!
_ارباب... پیتر توی تخت خوابش نبود و... توی خانه ریدل ها هم نیست. بقیه میگن فرار کرده.
پیتر به لرد سیاه نگاه کرد... لرد به جای خالی پیتر نگاه کرده بود که همیشه آخر و کنار ظرف میوه مروپ بود... ولی پیتر،اونجا نبود. لرد نمیدونست چی بگه.
_مشکلی نیست! حتما خودش بر می گردد! به کار هایتان برگردید. ما به پیتر اعتماد داریم! مطمئینیم او برمیگردد!
پیتر به لرد نگاه کرد که سعی می کرد ناراحتی خود را پنهان کند.او به پیتر اعتماد کرده بود! پیتر به خود آمد و فهمید که زیاد هم از نامرئی بودن خوشش نمیاد.
کنار اگلانتاین رفت و داد زد:
_اگلانتاین!
ولی هیچی به هیچی،هیچکس صدای پیتر را نمیشنوید.
پیتر تنها شده بود،مثل قبلا...

چند ساعت بعد...
جو سنگینی بر فضای خانه ریدل حاکم بود. پیتر، به گوشه و کنار های خانه قدم می زد تا حواس خود را از ناراحتی خویش پرت کند.

_ربکا... حس میکنم اگه من با پیتر دیشب اون شوخی رو نمیکردم شاید فرارنمی کرد.
صدای ادوارد بود که در گوشه ای با ربکا حرف می زد.
پیتر در این چند ساعت از این حرف ها زیاد از مرگخواران می شنید. هرکس به نوبه ای خود را مقصر می دانست.
این دفعه به اتاق تام جاگسن رفت تا بفهمد تام در نبود او چه گفته است.
ولی تام در کمال بیخیالی مجله های مشنگی خود را میخواند و اصلا کاری به پیتر نداشت.
پیتر به تام نگاه کرد. ولی تام آهنگ (ای قشنگ تر از دلاکور) رو میخوند. پیتر با آرامش یه پتوی زیر تام را کشید و تام با سر خورد زمین.
البته که نامرئی بودن مزایایی داشت!
اون بی توجه به آخ و اوخ های تام به طرف راهرو ها به راه افتاد.
پیتر سعی کرد روی کاغذ پوستی برای لرد بنویسد که نامرئی شده است ولی هرچه مینوشت،همان موقع محو میشد.پیتر نمیدانست که باید چه کاری انجام دهد. سعی کرد در این فرصت به اتاق کار لرد برود ولی هنوز روح مرگخواری اش اجازه ورود به او نمیداد.
سعی کرد پیپ اگلانتاین را قایم کند ولی یک لحظه دلش برای اگلا سوخت.
یا حتی سعی کرد مجله های علمی مشنگی تام را هم قایم کند ولی... خب مشکلی نداشت. پیتر مجله های تام را قایم کرد.
زندگی که کلیشه نبود!
ولی به جز قایم کردن مجله ها لذتی نبرد.
پیتر تمام لحظه را برای این کار ها صبر کرده بود ولی فهمید لذت واقعی همان شب های دورهمی مرگخواران است،صحبت او با لرد سیاه است، میوه دادن مروپ به بقیه است...
ولی قدر این نعمت را نمیدانست.
پیتر با حسرت به مرگخوارانی نگاه کردند که حالت فیزیکی داشتند،البته به جز بانز!
_بانز!بانز!بانز! من دستمو کردم تو حلق بانز و الان نامرئی شدم، میتونم ازش کمک...

پیتر یادش اومد که راه ارتباطی با دنیای فیزیکی نداره و زد تو سرش.
_اه! چرا آخه؟ همه نمرئی میشن بقیه میفهمن،نوبت به من رسید هیشکی نه صدام رو نمیشنوه نه میتونم چیزی رو دستم بگیرم چون اونم غیب میشه! لعنت به مورگانا!
پیتر در حالی که به همه فحش میداد رفت بیرون از خونه ریدل و روی صندلی مروپ نشست. به لحظه های خوبی که در خانه ریدل گذرانده بود فکر کرد،به خورشت خیار مروپ فکر کرد که حتی دلش برای اون هم تنگ شده بود، و کم کم خوابش برد. خوابش برد و نفهمید کم کم داره از حال نامرئی به محو تغییر پیدا میکنه.، نفهمید اگه کسی اون نزدیکی باشه صدای خر و پفش رو با ولوم کم میشنوه. نفهمید و نفهمید و نفهمید...

....................................................
_ججججییییییییییییغغغغغغغغغغغ!،پیتر اینجاست!

پیتر از خواب پرید و از صندلی پرت شد پایین، صبح شده بود و تمام شب رو خوابیده بود و ربکا رو دید که داره به پیتر نگاه میکنه،به پیتر نگاه میکنه؟
پیتر بلند شد.
ربکا اونو میدید!
_ربکا! تو منو میبینی؟
_معلومه که میبینمت پیتر! تو کجا بودی؟!
پیتر خواست جواب بده که سیل مرگخواران از در خانه عبور کرد و همه به هم خبر دادند که پیتر برگشته. در این هنگام...

_برین اونور! اگه شایعه و دروغ باشه... تام رو دار میزینم!

پیتر به لرد نگاه کرد،لرد به پیتر.پیتر دوباره به لرد نگاه کرد ولی لرد نتونست به پیتر نگاه کنه ! چون پیتر بغلش کرده بود!
_ارباب! خیلی خوشحالم که برگشتم، خیلی خیلی خوشحالم!

کم کم صدا های (بچه ننه!) ( سوسول!) و از این قبیل فضا رو پر کرد. ولی پیتر اهمیتی نمیداد! اون دوباره ظاهر شده بود!
پیتر خود را از بغل لرد سیاه یرون آورد و درحالی که اشکش را پاک می کرد و سعی میکرد نسبت به لبخند رضایت لرد بی تفاوت باشه، به سمت در خونه ریدل رفت و گفت:
_بیاین تو خونه... میخوام بگم چرا نبودم...عمرا اگه باور کنین!

پیتر به جماعت مرگخوار نگاهی کرد و لبخندی زد.
اون برگشته بود!


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۰:۵۳:۴۲ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#3
_اممم...تام یه چیزی میخوام بهت بگم...دستشویی عمومی دمپایی داره؟
پیتر به تام خیره شد و لبخندی شیطانی زد.

ولی او،تامی بود سوتی جمع کن! پس گفت:
_نه پیتر،معلومه که نه! من منظورم این بود که بریم...

ولی نطق هردو با فریاد ادوارد که با قیچی هایش به مکانی اشاره میکرد و حرف میزد قطع شد.
_هی! اونجا دمپایی هم هست! بریم برای کاری خفناک!

تام به پیتر که حالا با حالت پوکرفیس به دمپایی های دستشویی عمومی زل زده بود نگاهی کرد. پیتر با خودش گفت:
_آخه این چه شانسیه! تا میام یکی رو ضایع کنم، اصلا سوتی اون از بین میره!

رودولف که با دهن باز به ساحره ها نگاه میکرد به تام گفت:
_تام... به نظرت دستشویی اونجا مختلطه؟
_مگه عروسیه که مختلط باشه؟! بیاین بریم دیگه!

و به این ترتیب مرگخواران بدون ترس و واهمه از کسی شروع به حرکت به طرف دستشویی عمومی کردند.

_خب... ما میریم تو و دمپایی ها رو خیس میکنیم،رودولف تو مواظب باش کسی نیاد.
_عمرا! شاید ساحره اون تو بود!
_خب... پیتر تو برو نگهبانی...
_ابدا! من باید به ارباب ثابت کنم مرگخوار بدی نیستم!
_ ، خب همتون بیاین بریم تو،فقط اگه کسی اومد وسط عملیات... تقصیر شماست!

بعد از خیس کردن چند جفت دمپایی...
_ایول! چه حالی میده!حس خبیث بودن بهم دست داد!
_

مرگخواران در حال خیس کردن دمپایی با شلنگ آب بودند که صدایی اومد.
_چرا هیچکدوم از دمپایی ها نیستند؟ صدای شرشر آب میاد؟ وای!

مردی آنها را در حال انجام آن جنایت مخوف دید و مرگخواران همان کاری را کردند که همیشه در هر دردسری می افتادند انجام میدادند. یکی رو شوت کردند جلو تا بهونه ای سر هم کنه.
و اون پیتر بود!


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۶:۰۵ دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
#4
_ببععع

دکتر بزی از بزستان شروع به بع بع کردن کرد تا شاید مرگخواران با بع بع زیبایش شیفته اش شوند، ولی خب ... همه خودشان را کنار کشیدند و کسی حرفی نزد، به جز لیسا.
_ببند دهنتو. بز!

لیسا همیشه با مهمانان تازه وارد این جوری رفتار می کرد.

_بعععع، سبزی، میوه ای چیزی ندارید که بدید به این بزعع پیرعع؟!

همین یک جمله کافی بود تا مروپ از ناکجا آباد ظرف میوه اش را حاضر کند و در دهن بز پیر، میوه شوت کند. ولی برخلاف دیگر مرگخواران، بز با رضایت میوه هایش را می خورد. مروپ تعجب کرد، بیشتر میوه شوت کرد، بز بیشتر خورد، مروپ خیلی بیشتر...

_بسه دیگه! دکتر بیاین مریض رو بهتون نشون بدیم.

بز وسط میوه خوردن متوقف شد.
_کدوم مریض؟
_
_آهان بععله، خععبب، بیعماریشون چیه؟
_خودتون متخصصش هستین... صورتی درمانی.

هر لحظه که بز در اونحا میموند، مرگخواران مشکوک تر میشدند.البته به جز مروپ! اون بالاخره بعد سال ها یه میوه خور پیدا کرده بود و انگار میخواست بز را برای خودش نگه دارد.

_خب مریضمون اینجاست، صورتی شده و گرگینه است، و الان شده گرگینه صورتی.

بز همین جور که میوه می خورد و به سمت اتاق فنر می رفت نشنید که لرد گفت گرگینه.
در اتاق فنر باز شد و فنر کفن رو از روی سرش برداشت.
بز و فنر چشم تو چشم شدن.

فنریر لب هاش رو لیسید و آماده شد که به بز حمله کنه. هرچی بود اون یه حیوون وحشی بود...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵:۳۵ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
#5
خلاصه:

لرد و مرگخوارها توی مجموعه تفریحی هستن. اسنیپ یه گرگ خاکستری رو با دوازده تا توله اش میاره. ولی گرگ ها فرار می کنن و توسط وزارتخونه به دام انداخته می شن. لرد به مرگخوارها دستور می ده که برن و گرگ ها رو از وزارتخونه پس بگیرن.

...............................................
_خب... چجوری باید بریم وزارت خونه؟

بلاتریکس کروشیویی نثار مرگخوار مذکور کرد و گفت:
_خب احمق... میریم دیگه... چطوری نداره!

_آخه حالا که وزارت سحر و جادو وزیر نداره همه چی درهمه یهو یکی میاد به عنوان یه خود شیرین مارو می فروشه!

بلا فکر کرد. خیلی فکر کرد. خیلی خیلی فکر کرد... و دید درست میگه.
_خب تغییر شکل میدیم! و راحت میریم! هکتور! معجون تغییر شکل نمیخوایم! از اون فروشگاهه میگیریم!
بلا به فروشگاه (معجون فروشی اقدس جادوگر ) اشاره کرد و به سمت اون رفت.

درون مغازه...

_اوا! سلام اقدس خانوم! چه خبرا؟؟ خوبید؟ سلامتید؟ ما تموم معجون های تغییر شکل شمارو میخوایم! به خدا ببخشیدا! بچن دیگه!
مروپ در حالی که با اقدس خانوم حرف می زد به بلاتریکس میگفت که آماده باشه.
اقدس خانوم معجون هارو که حدودا بیست و یکی بود رو روی پیشخوان گذاشت و گفت:
_مروپ جونم قابلتون رو نداره! میشه 250 گالیون.
_ممنون اقدس جون ،یه نایلون بده و ما هم پول رو آماده می کنیم.

اقدس خانوم همین جور که سرشو خم کرده بود تا نایلون برداره با صدا دویدن مرگخوارا مواجه شد و سرشو بلند کرد.
ولی فقط 4 تا از معجونا کم شده بود...

مکانی دورتر از فروشگاه اقدس خانوم...
_خب... چند تا معجون آوردین؟
_من یکی آوردم.
_منم.
_عه عزیز مامان منم همین طور.

بلا به معجونی که توی دستش بود نگاه کرد. اونم یکی آورده بود!
_بقیه چیزی نیاوردن؟

همه مرگخوارا گفتن نه.
بلا با عصبانیت گفت:
_خب بی خیال بیاین آپارات کنیم به جلوی در وزارت.

جلوی در وزارت...
_کیا این معجون هارو میخورن؟
همهمه مرگخوارا بلند شد.
_ساکت! خودم میگم کی باید اینا رو بخوره: یکیش خودمم، ساکت پیتر! یکیش مروپه، ساکت پیتر! یکیش تامه ، و یکیشونم پیتره! راضی شدی؟

مرگخوارا چند تار مو که از مو های چند تا بدبخت کنده بودن رو انداختن توی معجونا و سر کشیدن...

توی وزارت خونه...
_ساکت باش پیتر! ساکت! به من ربطی نداره که تو تا حالا نیومدی وزارت خونه!
بلا عصبانی بود... گاهی رهبری گروه لرد سخت میشد...

بلا اول از همه جلوی دفتر مسئول ایستاد و چون شکل یکی از کارآگاها شده بود بدون در زدن وارد دفتر مسئول شد.
_ما اومدیم اون گرگ ها که همه جا رو به گند کشیدن رو برداریم! کجان؟

مسئول با صندلی چرخدار چرخید و به اونا نگاه کرد. اون... فیگ بود.
_سلام کارآگاه...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۳:۵۳ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
#6
خلاصه: لرد و مرگخواران یه کمد رویا دارن که باهاش میتونن وارد رویای دیگران در خواب بشن، لرد می خواد که وارد خواب محفلی ها بشه. توی کمد و یه موجود به اسم رویا هست که توی رویای بقیه عشق پرتاب می کنه و رودولف با اون میره و توی خواب های بقیه هست. لرد و بلا و هکتور هم توی خواب هری بودن و حالا رفتن توی خواب دامبلدور که دامبلدور داشت لرد رو بغل می کرد. لرد به هکتور دستور میده یه کاری بکنه از هم جدا شن ولی هکتور با معجوناش میزنه لرد و دامبلدور رو با هم ترکیب می کنه و دامبلمورت درست میشه. تا میان این مشکل هم رفع کنن دامبلدور از خواب پا میشه و خوشبختانه یا بدبختانه لرد و مرگخواراش تا وقتی که دامبلدور بخوابه توی مغزش هستن.

...............................
لرد درحالی که سرش رو گرفته بود سعی می کرد اون خاطره دامبلمورت رو از سرش بیرون کنه.
_وای! یعنی صورت زیبای من با ریش های دامبلدور... چقدر زشت!

لرد به بلا و هکتور نگاه کرد که توی مغز دامبلدور پرسه می زدن و دنبال چیزی برای نجاتشون می گشتن. لرد بلند شد و به جایی که دامبلدور نگاه می کرد نگاه می کرد که مثل یه پرده سینما بود. دامبلدور هنوز داشت ریش هاشو شونه می کشید.
ولی کم کم کارش تموم شد و به سمت دستشویی رفت...
_بلاتریکس! ما رو ببر یه جای دیگه! نمیخوایم وقتی دامبلدور قضای حاجت می کنه ما هم ببینیم!

بلا در حال گشتن بود که یهو هکتور گفت:
_ارباب! این در چیه؟

لرد به بلا به در نگاه کردند که روش نوشته بود( پله ای برای رفتن به دیگر قسمت های بدن.)
لرد به مرگخوارانش نگاه کرد و را افتاد تا به دیگر قسمت های بدن دمبلدور برود. هرچی بود بهتر از الان و اینجا بود!

لرد در حالی که خواست از پله بره پایین مشت محکمی به یه قسمت از سر دامبلدور زد.

_آخ!!

دامبلدور در حالی که سرش رو گرفته بود گفت:
_مثل این که یکی به مشت بزنه تو سرت!

لرد با خوشحالی به بقیه نگاه کرد و از پله پایین رفت تا به دیگر قسمت های بدن لرد نگاه کنه و بهش مشت بزنه. ولی یهو دامبلدور رفت پیش محفلی ها و گفت:
_بشینین اینجا فرزندان روشنایی! میخوام خوابی که دیدم رو براتون تعریف کنم!

لرد به محفلی ها نگاه کرد و استرس گرفت!
نباید میذاشت دامبلدور حرفی بزنه!
سریع باید از پله پایین میرفت و زبون دامبلدور رو پیدا می کرد!


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۳:۱۷:۴۵ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
#7
پیتر به اطراف نگاه کرد.
این کدوم جهنمی بود؟
چرا اصلا اون باید...

_پیتر؟ نمیای؟ الان اون هیولاهه بهت می رسه ها.
ریموند در حالی که با امیدواری به پیتر نگاه می کرد تا شاید همون جا بمونه و اون دیو بیاد بخوردش ولی هیچی به هیچی!

_الان میام ری!
پیتر درحالی که می دوید دنبال ریموند این حرف رو زد. ولی ری اصلا از این حرف خوشش نیومد!
_حالا زودم پسرخاله نشو ها!
ولی پیتر حرف ریموند را نشنیده گرفت و دنبال پروف و بقیه به راه افتاد. اون اصلا نشنید که ریموند همین جور که دنبال بقیه می دوید زیر لب می گفت:
_من مطمئنم این کار مرگخوار های لرد سیاهه، پیترم آوردن تا مطمئن شه ما محفلیا می میریم!

ولی هیچ کس به حرف ری گوش نمی داد و همه به راه خودشون ادامه می دادن.

مدتی بعد...
_پروفسور گفتین شما کجا به دنیا اومدین؟
پیتر در حالی که با دامبلدور قدم می زد اینو می گفت.

_هی! به توچه! پروف توی دره گودریک به دنیا اومدن اینو همه می دونن!
ریموند به چشم غره به پیتر زل زد و به جای دامبلدور این حرف رو زد.

پیتر به دامبلدور نگاه می کرد که چهره اش تغییری نکرده بود.
_پروف؟ شما چند تا از خاصیت خون اژدها رو کشف کردین؟

دامبلدور چیزی نگفت و به پیتر زل زد،

_پروف 12 تا از خاصیت خون اژدها رو کشف کردند ملعون!

دامبلدور گفت:
_بله... بله ... آفرین زیموند... نه یعنی ریموند!

پیتر صبر کرد که دامبلدور و وین از کنارشون رد بشن و بعد کادوگان و الا و (به زور) ریموند دور هم جمع شدن!
_شما به همون چیزی که من فکر می کنم فکر می کنید؟
_حباب؟!
_نه! پیتر تو بگو!
_من حس می کنم دامبلدور قلابیه! انگار تغییر شکل داده!
_نخیر! پروف هیچ وقت...
_ساکت ری! منم همین فکر رو می کنم... باید دنبال دامبلدور و وین واقعی باشیم!
همه سر تکون دادند و آماده شدند که به سراغ دامبلدور و وین تقلبی برن که...

_مشکلی پیش اومده؟

گروه به جایی که قرار بود وین و دامبلدور باشند نگاه کردند و دوتا دیو بزرگ رو دیدن، اونا محاصره شدن...


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: کدام مشنگ زاده برتر است؟
پیام زده شده در: ۱۲:۳۳:۴۲ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
#8
خودم!
(آخه این چه سوالیه! نه واقعا یعنی چی؟ حتی سیاه ترین جادوگر هم میاد می نویسه هرمیون!)


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳:۴۷ جمعه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹
#9
خلاصه:
قراره فنر زن بگیره، یه دفترچه از همسر های مناسب هست که رودولف چشمش دنبال اونه. قرار بود برن پیش فنر تا بهش دفتر چه رو نشون بدن ولی فنر فرار کرده بود و مرگخوارا با لرد سیاه به دنبال فنر هستن. حالا بلا دنبال یه حیوونی هست که بتونه فنر رو ردیابی کنه و برای این دنبال یه جانورنما می گرده.

...................................................
_ ارباب! نجینی نمی تونه فنر رو ردیابی کنه؟

همه نگاه ها به پیتر برگشت که آخر مرگخوار ها ایستاده بود و داشت به لرد سیاه نگاه می کرد.
_پیتر! از کجا میدونی که حس بویایی مار زیاده؟
_ارباب من توی یه سایت ماگلی دربارش خونده بودم... بذارید پیداش کنم...عجب! میدونستید که مجری ویزارد تی وی جرونا رو گرفته؟! یا نه جرونا مجری رو گرفته! تازه وزیر سحر و جادو هم گفته که...

صحبت پیتر با چپونده شدن سیب درون دهنش توسط مروپ قطع شد.

_ممنون مادر! خب همون راه نجینی رو دنبال می کنیم، پرنسس؟ میشه رد گرگه رو پیدا کنی؟
همه نگاه به لرد چرخید که به نجینی نگاه می کرد. ولی نجینی اخم کرده بود و به ذخیره پیتزاش که تموم شده بود اشاره می کرد!(البته با دم!)


Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۶:۴۲:۲۱ چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#10
سلام بر ارباب سیاهم!
اینو میشه نقد کنید؟
میخوام ببینم طنزش به اندازه بود یا نه؟ اصلا خنده دار بود؟ حالا شما که این پست رو می خونید یه نقد بزنید براش فقط رو طنز پست بیشتر نقد کنین.

خلاصه: مرگخوارا می خوان برای فنر زن بگیرن و یه دفترچه از همسر های مناسب هم دارن. رودولف دفترچه رو دزدیده بود و حالا ازش پس گرفتن رودولف رو با دفترچه کت بسته بردن پیش لرد تا این که فهمیدن دفترچه گم شده.

رودولف رو لازم نبود بگم ولی حس میکنم لازم بود!

ممنون.


سلام و ممنون بابت خلاصه.

نقد شما رو فرستادیم. رودولف رو چرا لازم نبود بگی؟ لازم بود!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۱۸ ۱۷:۲۳:۱۴

Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.