هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۸:۴۸:۲۰ جمعه ۲۲ فروردین ۱۳۹۹
#1
نام شخصيت انتخابي:جما فرلی

گروه :اسلایترین

پاتروناس:اسب تک شاخ

چوبدستی: 40 سانتی ساخته شده از چوب درخت سرو مغز موی تک شاخ

جارو:نیمبوس 2001

خصوصیات ظاهری:دختری قد بلند با چشمای مشکی و رنگ پوست گندمی روشن، دارای موهای بلند و لخت مشکی

خصوصیات اخلاقی: روابط اجتماعی و خونگرمیش همه جا ورد زبون هاست،باهوشه و تو حل مسائل دیگران تا جایی بتونه کمکشون میکنه ، عاشق کوییدیچه و آرزوشه افتخاری برای تیم کوییدیچ گروهش باشه،عاشق بچه های کوچیکه و همیشه باهاشون مهربونه ...

معرفی کوتاه: جما در یک خانواده اصیل و ثروتمند در منچستر انگلیس بدنیا آمد.
او یک برادر بزرگتر به نام جرج و یک خواهر کوچک تراز خودش به نام جینی دارد . پدرش و مادرش هردو از دانش آموزان هاگوارتز و اعضای اسلایترین بودند.
او عاشق کتاب خواندن و آواز خواندن است.همینطور صدای دلنشینی دارد و به قول دوستانش صدایش روح آدم را نوازش میکند.
از زمانی که پابه هاگوارتز گذاشت تا چند ماه با کسی دوست نبود اما به مرور زمان دوستان زیادی پیدا کرد.او عضو تیم کوییدیچ اسلایترین و همینطور ارشد گروه بوده است.او میتواند با خیره شدن در چشم افراد ذهن آنها را بخواند و اینکه بدن جما انعطاف زیادی دارد و این ویژگی اورا در انجام بسیاری از فعالیت هایش کمک میکند.
او استعداد بی نطیری در درس معجون ها دارد و همیشه یکی از بهترین های این درس بوده است .
با اینکه اکثر اسلایترین ها طرفدار ولدمورت بودند اما جما و والدینش در هر زمانی همراه و یاور پروفسور دامبلدور بودند.
او یک هفته قبل از جنگ بین هری پاتر و ولدمورت در بازی کوییدیچ بخاطر سقوط از روی جارو در بیمارستان وزارت سحر و جادو بستری بود و به این دلیل نتوانست در جنگ شرکت کند؛اما پس ازاینکه بهبود یافت به هاگوارتز برگشت و پا به پای بقیه برای تعمیر هاگوارتز کمک کرد .هیچکس جز خودش نمیتوانست علاقه ای که به دراکو مالفوی دارد را درک کند زیرا کسی نمیدانست که علاقه ای وجود دارد.هنگام ورودش به هاگوارتز متوجه این شد که اسلایترین ها باز هم با هری مخالفت کردند و میخواستند تسلیم ولدمورت شوند اما او مطمئن بود که به هیچ وجه حاضر به انجام چنین کاری نمیشد؛اما خبری که دل او را لرزاند این بود که دراکو تسلیم شده و به همراه والدینش آنجا را ترک کردند.
دو سال بعد جما در حالی که در بخش داروسازی وزارت سحر وجادو مشغول به کار شده بود با دوست برادرش جرج که دیوید جوهانسون نام داشت ازدواج کرد و صاحب یک دختر به نام لارا جوهانسون شد.
اما کسی چه میدانست که حالا که جما عشقش نسبت به دراکو را فراموش کرده است قرار است پسر دراکو دل باخته ی دخترش شود....

راستش همون قبلیو بهترش کردم چون ازین شخصیتی که ساختم ازش خوشم اومده نمیتونستم تغییرش بدم اگه میشه قبولش کنین لطفااا

خیلی هم بهتر شد اینبار.
خوش اومدی.
تایید شد.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۳ ۱۸:۱۹:۲۸

xoxo potter


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۶:۰۱:۱۹ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
#2
نام شخصيت انتخابي:جما فرلی

گروه :اسلایترین

چوبدستی: 40 سانتی ساخته شده از چوب درخت سرو مغز موی تک شاخ

جارو:نیمبوس 2001

خصوصیات ظاهری:دختری قد بلند با چشمای مشکی و رنگ پوست گندمی روشن، دارای موهای بلند و لخت مشکی

خصوصیات اخلاقی: روابط اجتماعی و خونگرمیش همه جا ورد زبون هاست،باهوشه و تو حل مسائل دیگران تا جایی بتونه کمکشون میکنه ، عاشق کوییدیچه و آرزوشه افتخاری برای تیم کوییدیچ گروهش باشه،عاشق بچه های کوچیکه و همیشه باهاشون مهربونه ...

معرفی کوتاه: جما در یک خانواده اصیل و ثروتمند در منچستر انگلیس بدنیا آمد.
او یک برادر بزرگتر به نام جرج و یک خواهر کوچک تراز خودش به نام جینی دارد . پدرش و مادرش هردو از دانش آموزان هاگوارتز و اعضای اسلایترین بودند.از زمانی که پابه هاگوارتز گذاشت تا چند ماه با کسی دوست نبود اما به مرور زمان دوستان زیادی پیدا کرد.او عضو تیم کوییدیچ اسلایترین و همینطور ارشد گروه بوده است.

خوااااهش میکنم لطفا اگه میشه قبولش کنین خسته ام نباشین



معرفیت کوتاهه. باید درباره شخصیتت بیشتر توضیح بدی. اگر اخلاق یا رفتار خاصی داره یا توانایی عجیبی داره یا هر چیز دیگه که بیانش به شناخت شخصیتت کمک میکنه، اضافه کن.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲۲ ۲:۳۸:۱۶

xoxo potter


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۲:۵۴:۵۴ چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹
#3
سلام کلاه گروهبندی من دوباره اومدم
دلم برات تنگ شده بود خخخخ
خب من عاااااشق هندبالم و میدونین ک هندبال شباهت فراوونی به کوییدیچ خودمون میده
من به قول اطرافیانمو تست هایی ک دادم میگن باهوشم
خستگی ناپذیرم و عاااشق سفر با دوستامم هستم
خیلیم شیطونم و آتیش میسوزونم ولی خب یه مواقعی ب طرز عجیبی آروم میگیرم
اولویت های من اینان
1ریونکلا یا گریفیندور یکسان دوسشون دارم
2 اسلایترین
3 هافلپاف
لطفا 3 رو انتخاب نکن برام


xoxo potter


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵:۴۱ شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹
#4
تصویر شماره 10
هری و هاگرید برای خرید کتاب های سال جدید به کوچه دیاگون آمده بودند.
هدویگ روی شانه ی هری نشسته بود و گاهی هم که حوصله اش سر میرفت، بالای سرش پرواز میکرد.
هری که با ذوق و شوقی که هر بار به این کوچه می آمد در آن به وجود می آمد به مغازه های جورواجور و وسایل جورواجورتر نگاه میکرد .همان طور که از کنار مغازه آبنبات فروشی رد می شدند، رویش را به سمت هاگرید برگرداند و گفت:
_هنوز به کتاب فروشی نرسیدیم؟جز کتاب وسایل دیگری هم هست که باید بخریم؟
هاگرید در جوابش گفت:
_کمی دیگر میرسیم اما وسایل دیگری برای خرید وجود ندارد اما اگر بخواهی برای خودت چیزی بخری اشکالی ندارد چون وقت داریم.
هری فکر کرد که بعد از خرید کتاب ها خوب است برای دوستانش هرمیون و رون هدیه ای بخرد.
با خودش گفت:
_برایشان دودست کلاه و شال گردن میخرم؛برای هرمیون قرمز و برای رون نارنجی.
تا وقتی که به کتابفروشی رسیدند فکرش درگیر همین موضوع بود.
با به حرف آمدن هاگرید که گفت :آنجاست. و داشت به کتابفروشی اشاره میکرد و سپس به آن سمت به راه افتاد هری هم دنبالش رفت و وارد کتابفروشی شد.
برای هری جالب بود که صاحب مغازه غیر از اینکه با توجه به موضوعات کتاب ها ،آن ها را طبقه بندی کرده بود؛بلکه به رنگبندی شان نیز دقت کرده بود.
صاحب مغازه که مردی لاغر با قد متوسط بود و بیشتر از همه چشم های سبز اقیانوسی اش جلب توجه میکردند به سمت آنها آمد و با خوشحالی به هری و هاگرید خوش آمد گفت:
_آقای پاتر خیلی خیلی خوش آمدید باعث افتخار است که شما به کتابفروشی من آمدید.
هری هم با لبخندی که از خونگرم بودن آقای جانسون یا همان صاحب مغازه بر روی لبش نقش بسته بود با گفتن ممنونم جوابش را داد.
هاگرید پس از چن لحظه صحبت کردن با آقای جانسون به سمت هری آمد و گفت :
_تا من با آقای جانسون به انبار میروم تا کتاب هایت را بیاورم میتوانی به قفسه های کتاب نگاهی بندازی .
پس ازاتمام حرفش با آقای جانسون همراه شد و به انبار رفتند.هری هم با کنجکاوی و دقت به کتاب ها نگاه میکرد . در بین کتاب ها ،یک کتاب نظرش را جلب کرد{دوران سیاه} تصمیم گرفت آن کتاب هم بخرد ؛کتابی با جلد مخمل مشکی و ورقه های قرمز .
هاگرید و آقای جانسون برگشتند و هنگامی که میخواستند بهای کتاب پرداخت کنند،هری از آقای جانسون تقاضا کرد که آن کتاب هم برایش بیاورد.هاگرید و آقای جانسون که از حرف هری متعجب شده بودند و میدانستند فصل پایانی آن کتاب داستان اتمام زندگی پدر و مادر هری است به یکدیگر نگاهی کردند و هاگرید به سمت آقای جانسون سری تکان داد به این معنا که کتاب را برایش بیاورد.پس ازرفتن آقای جانسون هاگرید رو کرد به طرف هری و گفت:
_چی باعث شده که این کتاب را بخواهی؟
هری در جوابش که همزمان با برگشتن آقای جانسون بود گفت:
_دوست دارم بدانم دوران سیاه منظورش از چه دورانی است و چرا گفته است دوران سیاه.
آنها پس از گرفتن کتاب ها و خداحافظی از آقای جانسون از کتابفروشی بیرون آمدند و پس از خرید کلاه و شال گردن برای هرمیون و رون به سمت هاگوارتز به راه افتادند.

امیدوارم این یکی رو قابل قبول نوشته باشم هرچند خودم ازش خیلی خوشم اومد و اینکه من میخواستم بعضی جمله هارو برجسته کنم یا سایزشون رو بزرگترکنم اما نمیشد و تغییری نمیکرد .بازممنون و خسته نباشید و اگه میشه این یکی رو قبول کنین

این بار بهتر بود. ولی هنوز اشکالاتی داری که به نظرم با ورود به ایفای نقش حل میشن. مثلا اینکه بهتره دیالوگا رو به شکل محاوره بنویسی و بعد از دیالوگ ها و قبل از شروع توصیفاتت، دو تا اینتر بزنی.
با اینحال بیشتر از این، اینجا متوقفت نمی کنم.

تایید شد!

مرحله بعد هم که خودت رفتی!


ویرایش شده توسط aydajoon در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۰ ۱۲:۳۹:۳۹
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۶ ۱۱:۴۷:۲۳

xoxo potter


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۵:۱۹ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹
#5
تصویر شماره 5

از لحظه ای که وارد هاگوارتز شدیم و همینطور ورودمون به سراسرا یک لحظه هم از فکر اینکه ممکن است داخل چه گروهی قراربگیرم آرام و قرار نداشتم.
از بین میز گریفیندور و ریونکلاو عبور کردیم و به سمت صندلی هایی رفتیم که باید تا گروهبندی شدنمان آنجا می نشستیم.
با نشستنمان پروفسور مک گونال به جایگاه سخنرانی رفت و شروع کرد به گفتن خوش آمد گوییو تبریک بابت آغازسال تحصیلی جدید و قوانین و مقررات مدرسه.
کمی بعد ،پس از اعلام شروع گروهبندی نام اولین دانش آموز را خواند و به ترتیب دانش آموزان دیگر را .
کلاه گروهبندی دانش اموزان را پس از دیگری دریکی از گروه ها قرار میداد؛گریفیندور . ریونکلاو. ریونکلاو.هافلپاف.گریفیندور.اسلایترین و این روند ادامه داشت.
بعداز چند نفری که گروهبندی شدن بالاخره نوبت من شد.
بلند شدم وبه سمت جایگاه رفتم .
پروفسور مک گونال از بالای عینکش نگاهی بهم انداخت و گفت:
-میدونی که کلاه چیزی رو میگه که در فکر و ذهن خودته؛پس نگران چی هستی؟
نمیدونم ولی انگار با اتمام حرفش آرامشی عجیب به وجودم منتقل شد.
پس با خیال راحت روی چهارپایه نشستم و پروفسور کلاه را بر روی سرم گذاشت.
زیر لب با خودم میگفتم:
- مهم نیست داخل چه گروهی باشم فقط داخل گروهی قرارم بده که بتونم بدرخشم.
کلاه شروع کرد به حرف زدن :
-خب خب اعتماد به نفس بالایی داری ، باهوشی فرز و چابکی بزار ببینم داخل چه گروهی باید قرار بگیری؟؟؟
ناگهان صدایش آرام شد به طوری که فقط خودم و پروفسور مک گونال که بالای سر من ایستاده بود صدایش را میشنیدم گفت:
-این را بدونکه آینده ای پر از موفقیت داری و بزودی خواهی درخشید...
و با صدایی بلند گروهم را اعلام کرد:{ریونکلاو}
از جایم بلند شدم و با خوشحالی به سمت میز ریونکلاو رفتم و با خوشحالی پس از جواب دادن به خوش آمد گویی های بچه های گروه سر جایم نشستم.

بابت اینکه متن قبلیم در چارچوب کتاب نبود معذرت میخوام امیدوارم این متن رو خوب نوشته باشم خسته نباشید

اینبار واقعا بهتر شد. منتها هنوزمم پستت خامه. من ازت میخوام یکم با حوصله تر و با جزئیات تر بنویسی. در واقع یه جوری که خواننده بتونه خودش رو با حال و هوای پستت همراه کنه و با شخصیت هات ارتباط برقرار کنه.
یه مقدار هم ایرادهای ظاهری داری، بهت میگم.
نقل قول:
کلاه شروع کرد به حرف زدن :
-خب خب اعتماد به نفس بالایی داری ، باهوشی فرز و چابکی بزار ببینم داخل چه گروهی باید قرار بگیری؟؟؟
ناگهان صدایش آرام شد به طوری که فقط خودم و پروفسور مک گونال که بالای سر من ایستاده بود صدایش را میشنیدم گفت:
-این را بدونکه آینده ای پر از موفقیت داری و بزودی خواهی درخشید...

این قسمت برای مثال باید به این شکل نوشته بشه:
کلاه شروع کرد به حرف زدن :
-خب خب اعتماد به نفس بالایی داری ، باهوشی فرز و چابکی بزار ببینم داخل چه گروهی باید قرار بگیری؟

ناگهان صدایش آرام شد به طوری که فقط خودم و پروفسور مک گونال که بالای سر من ایستاده بود صدایش را میشنیدم گفت:
-این را بدونکه آینده ای پر از موفقیت داری و بزودی خواهی درخشید...


فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۹ ۱۲:۴۵:۵۵
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۹ ۱۲:۴۶:۴۲
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۹ ۱۳:۵۸:۳۰

xoxo potter


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹:۳۴ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹
#6
نمیتوانست طاقت بیاورد که دختر رویاهایش را در کنار پسری ببیند که دشمن و رقیبش است. و اگر کمی بیشتر در سراسرا توقف میکرد رسوایی دلش حتمی بود
به سرعت خودش را به دستشویی رساند تا بتواند در خلوت خودش بدون انکه کسی اورا ببیند بتواند خودش را خالی کند .
اما او حواسش نبود که میرتل گریان در آنجاست و بدون اینکه به این موضوع توجهی کند شروع کرد به گریه کردن .
از اینکه چرا نتوانست توجه هرمیون ر به خودش جلب و دلش را تصاحب کند افسوس میخورد..به لحظاتی فکر کرد که با او برایش رقم خورده و دید که اکثر انها با دعوا و بحث بین آن دو همراه بوده است.و فکر کرد به لحظاتی که هرمیون را مسخره میکرد و کسی متوجه این نمیشد که قلب دراکو بیشتر از بقیه به درد می آمد
و هرمیونی ک نمیدانست خیلی وقت است که دل دراکو را تصاحب کرده است.
میرتل گریان این صحنه را که دید با خودش میگفت مگر چه شده است که دراکو این گونه از غصه و ناراحتی اشک میریزد؟...
اما صبر کرد و جلو نرفت تا دراکو با خیال راحت درخلوتش بماند و آرام شود.
کمی که گذشت و حس کرد که به ناراحتی قبل نیست و دارد کمی آرام میشود به سمت او رفت و آرام نامش را صدا زد.
دراکو سرش را بالاگرفت و نگاهش را به میرتلی دوخت که با مهربانی نگاهش میکرد و از چشمانش خواند که دوست دارد با او همدردی کند.
اما بجای همدردی برگشت به جلد مغرور خودش و با لحنی سرد به میرتل گفت : امیدوارم صحنه هایی را که دیدی برای کسی بازگو نکنی .
و به سوی سالن اسلایترین به راه افتاد..
تصویر شماره 7
بار اولم بود که مینوشتم امیدوارم ناامیدتون نکرده باشم

خیلی از اعضای سایت بعد از چندین بار شرکت توی کارگاه تایید شدن. ناامیدی برای کسیه که دست از تلاش برداره.
ایفای نقش سایت، طبق کتاب پیش میره و سعی می‌کنیم از چارچوبش خارج نشیم. این اتفاق توی داستانت افتاد. ازت میخوام یکم موضوعتو تغییر بدی و بیاریش تو چارچوب کتاب.
منتظرم تا با به داستان بهتر برگردی.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط aydajoon در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۷ ۱۶:۳۳:۲۹
ویرایش شده توسط aydajoon در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۷ ۱۶:۳۴:۲۷
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۸ ۳:۳۴:۰۴

xoxo potter


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶:۳۱ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹
#7
سلام بر کلاه جون خوبی
من اسمم آیدا پاتر هستش و یه دختریم ک باهمه گرم میگیرم البته خب سعی میکنم با هرکسی مثل خودش رفتار کنم عاشق هیجان و اینجورچیزام و آرزومه یه روز قلعه هاگوارتز رو از نزدیک ببینم و همچنین بنظر خیلی از اطرافیانم به چیز هایی توجه میکنم که خیلیا مورد توچه قرارشون نمیدن و خیلیاهم میگن ک باهشوم اما در زمینه نقاشی زیاد وارد نیستم ولی لطفا هافلپاف نباشه گروهم خوااااهششششش
اولویت های من
1ریونکلاو
2گریفیندور
3اسلایترین
4هافلپاف
خب من عاشق رنگ آبیم و همینطور هله هوله دیگه نمیدونم چی بگم و دارم چرت و پرت مینویسم خودم میدونم منتظرم کلاه جون


ویرایش شده توسط aydajoon در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۷ ۱۶:۲۴:۳۸
ویرایش شده توسط aydajoon در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۷ ۱۶:۲۸:۴۳

xoxo potter






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.