هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۱:۵۰:۴۹ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹
#1
تکلیف کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی

بالاخره کلاس تمام شد و وقت انجام تکلیف های آن بود .فلور کله پاچه را بدست گرفت و با ناراحتی به راه افتاد.
_من از کله پاچه متنفرم .حتی یه ذره هم نمی تونم بوشو تحمل کنم .چطور می تونن یه حیوونو بکشن و کله شو برای خوردن بپزن .این کار کاملا غیر اخلاقیه.حالا اینو چطوری بدم به مودی ؟

فلور همینطور که به سمت خیابان گریمولد می رفت مشکلاتش را با خود مرور می کرد و به راه های دادن کله پاچه به مودی فکر می کرد.
_ دقیقا 3 دقیقه و 20 ثانیه دیگه می رسم .اول براش از فواید کله پاچه می گم که چه غذای ...آخه روی این غذای وحشتناک چه اسم خوبی میشه گذاشت.

خانه شماره 12 گریمولد

تق تق تق

_ کیه؟
_ فلور دلاکورم.
_ بیا تو.
فلور در حالی که سعی می کرد خودش را خوشحال نشان دهد و بوی کله پاچه را فراموش کند وارد شد.

_ به به خانم دلاکور .کاری داشتی ؟
_ بله راستش براتون یه تکلیف...یعنی یه غذای خوش مزه آوردم.

فلور ظرف را روی میز گذاشت و مودی به بررسی ظاهر آن پرداخت.
_ خوب این چیه ؟
_ این یه غذای بسیار مقویه ،که به شما نیرو و انرژی میده و این باعث میشه که بتونین در مدت زمان کمتر کار های بیشتری انجام بدین.
_ بوی چندان خوبی نداره .از کجا اومده ؟اسمش چیه ؟ کی درستش کرده ؟ مناسبتش چیه؟
_ کله پاچه ست.تکلیف پروفسور گانته .خودشون هم درستش کردن و...
_ گفتی پروفسور گانت .منظورت مادر لرد سیاهه؟
_ درسته.
مودی به محض شنیدن این موضوع از ظرف فاصله گرفت و گفت:
_ ازش فاصله بگیر .این غذا به احتمال 99 درصد سمیه .باید کاملا بررسی بشه .

مودی با چوبدستی در ظرف را باز کرد و با وسایل مخصوص به بررسی ساختار کله پاچه پرداخت.اول چشم ها بعد زبان و تمام قسمت های کله پاچه را از هم شکافت و تمام آب آن را نیز در لوله ی آزمایشی قرار داد .در تمام این مدت فلور در حالی که بینی اش را گرفته بود به این صحنه ها نگاه می کرد.پس از تمام شدن آزمایش ها مودی نتیجه را بدین شرح اعلام کرد:
_ این غذا شامل کله یک گوسفند بوده که درون آب آناناس گذاشتش و لایه های چشم رو با موز کرده .زبان هم که بیشترش لبو بود.در صورت خوردن این غذا فرد بلافاصله دچار مشکلات گوارشی می شه و اگه به درمانگاه رسونده نشه میمیره.این قطعا یه توطئه برای بر انداختن من بوده .این یک جرمه.
فلور در حالی که شوکه شده بود به مودی و ظرف خالی نگاه می کرد.
_ نزدیک بود تو 10 ثانیه و 3 صدم ثانیه یکیو بکشم.

در نهایت بعد از شنیدن سخنان مودی درباره توطئه هایی که علیه او شده بود و جرم های مختلفی که شناسایی کرده بود، خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۲:۵۶:۰۳ چهارشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۹
#2
تکلیف جلسه اول تاریخ جادوگری

_ جهت دریاچه ها رو تغییر بدید، با حیوانات حرف بزنید ، با قدرت ستاره ها درختارو از ریشه در بیارید.

فلور در حالی که چشمهایش را بسته بود ، کنار ویلای صدفی دراز کشیده و این جملات را با خود تکرار می کرد .زمانی که داشت تمام افکارش را بر این موضوع متمرکز می کرد نا گهان صدایی توجهش را جلب کرد.

_ بیا . از این طرف بیا تا با هم به اعماق اقیانوس سفر کنیم.
_ کیه ؟کی اونجاست؟

فلور بلند شد و به طرف صدا که از کناره ی دریا می آمد رفت و متوجه شد صدا از یک خرچنگ بیرون می آید.
_ خوب.جالبه .قرار بود من باهاشون صحبت کنم حالا اینا دارن با من صحبت می کنن.فقط پنج دقیقه و بیست ثانیه طول کشید .نباید بترسم ،این کاملا عادیه ....سلام .

خرچنگ دوباره همان جملات را تکرار کرد و فلور اینبار تصمیم گرفت با او برود ، دومتر جلوتر که رفتند آب تا روی زانوهایش می رسید اما با قدم بعدی زیر پایش خالی شد و سه متر در آب فرو رفت.فلور با زحمت فراوان خود را به سطح آب رساند و به سوی ساحل برگشت.
_ اینم نتیجه گوش کردن به حرف یه خرچنگ .منظورش از سفر به اعماق اقیانوس غرق شدن بوده . هیچ وقت نباید با اینا حرف زد .نزدیک بود غرق بشم .حرف زدن با حیوانات کاملا کنسله .

او با ناراحتی به سمت آتش رفت و کنارش نشست تا گرم شود اما گرمای آتش کم بود.

_ این دفعه با آتیش امتحان می کنم...ای آتش فروزان با نیروی خورشید... نه الان شبه ...با نیروی ماه درخشان فروزان تر شو.
درست وقتی جمله اش تمام شد آتش هم به کلی خاموش شد.
_ عالیه حالا طبیعت داره با من لج میکنه .

فلور این بار تصمیم گرفت باد سوزناکی را که می وزید را متوقف کند.
_ ای باد ، با نیروی آسمان ها به تو دستور می دهم متوقف شوی ....وایساد ، موفق شدم ...آخ.
باد با شدت او را به زمین کوبید و دوباره به وزیدنش ادامه داد.فلور اینبار تصمیم گرفت دروید ها را فراموش کند و به داخل کلبه باز گردد ، و همان روش استفاده از چوبدستی را ادامه دهد ولی درست زمانی که به داخل خانه وارد شد ، آتش دوبرابر شد و باد ایستاد.

سوال امتیازی:
معایب
با کسی نمیشه حرف زد.
مشکلات آنتن ندادن گوی باعث هدر رفتن زمان میشه.
گاهی خسته کننده است.

مزایا
با هر لباسی میشه توش شرکت کرد.
در حین کلاس هر کاری میشه انجام داد.
در صورتی که بتونی کلاسو ضبط کنی هر زمان دیگه ای هم میشه باز ببینیش.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۲۱:۱۸:۵۲ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۹
#3
مشنگی در هتل کشته شده و برای همین ورود و خروج به هتل ممنوعه. مرگخوارا و محفلیا مجبورا داخل دوتا اتاق جداگونه توی همون هتل بمونن. سر و صدای داخل اتاق محفلیا، مزاحم لرد شده. برای همین رودولف می‌ره به اتاق محفلیا تا اون ها رو ساکت کنه. محفلی‌ها به خاطر ظاهر و پوشش لرد فکر می‌کنن اون یک کارگره و می‌ذارن بره داخل اتاق. رودولف هنوز شروع به کار نکرده که شروع به مزاحمت برای ساحره‌ها می‌کنه.

رودولف که دستپاچه شده بود سریع از آنجا بلند شد تا به سوی دیگری برود که ناگهان نگاهش متوجه فلور شد که گوشه ای نشسته بود و کتاب می خواند.او همینطور که محو زیبایی فلور شده بود به او نزدیک شد و کنارش نشست.
_ شما وضعیت تاهلت چجوریاست؟

فلور بدون اینکه نگاهی به رودولف بکند به خواندنش ادامه داد .رودولف که فکر می کرد او صدایش را نشنیده ،کمی بلند تر جمله اش را تکرار کرد.فلور این بار با عصبانیت کتابش را بست و به رودولف نگاهی انداخت .رودولف هم که فکر می کرد فلور به صحبت علاقه پیدا کرده ادامه داد.

_ شما چند سالتونه ؟

_ شما الان به مدت سه دقیقه و سی و پنج ثانیه است که دارین با حرفهاتون مانع خوندن من میشید و من دارم وقت با ارزشمو به خاطر یه کارگر از دست می دم.

_ پس ظاهرا برای زمان ارزش قائلید و به سوالای پیچیده تر علاقه دارید. خوب خودتون بگید،چطوری شروع کنیم .چیز خاصی هست که من باید بدونم .هر چیزی که باعث بشه در وقتمون صرفه جویی بشه . می خوام بدونید که من حاضرم هر کاری براتون بکنم.

فلور به مردی که گوشه اتاق ایستاده بود اشاره کرد و گفت :
_ اون مرد رو اونجا می بینید که داره با آقای ویزلی صحبت میکنه .برید و بهش بگید که شما درباره وضعیت تاهلم ازم می پرسید و همینطور بگید دو تا نوشیدنی هم برامون بیاره.شک نکنید راه های صرفه جویی در زمان رو براتون توضیح میده.

_ عالیه .پس می تونیم همراه خوردن نوشیدنی با هم صحبت کنیم.
_ درسته . فقط یادتون نره حتما بگید از من چه سوالی کردید.

رودولف با خوشحالی از اینکه می توانست با فلور صحبت کند و بدون اینکه به عواقب گفتن این حرف ها فکر کند به سمت آن مرد رفت.فلور هم در حالی رودولف را به سوی بیل و آقای ویزلی هدایت کرده بود نگاه می کرد تا از نتیجه کارش لذت ببرد.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۲:۲۴ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۹
#4
1. بنویسید چه اتفاقی میفته و چه رفتاری با گیاهتون دارید؟ (2 نمره)

من وقتی با گیاهم رو به رو شدم، براش از فواید زمان گفتم ، که چقدر هر ثانیه و حتی صدم ثانیه ارزش داره. دقیقا یازده دقیقه و سی و پنج ثانیه و سه صدم ثانیه براش حرف زدم .انواع ساعت هامو هم بهش نشون دادم.

2. این رفتار باعث میشه برگ های گیاهتون چه شکلی بشه؟ (باید واضح و کامل توصیفش کنید.) 3 نمره

بعد از اینکه صحبت هام تموم شد ،برگهایی به شکل چرخ دنده درآورد .بعد به تدریج بهش قسمت های دیگه مثل صفحه ساعت و عقربه های ثانیه شمار ، دقیقه شمار و ساعت شمار اضافه شد . و در آخر دو تا برگ به شکل ساعت به دست اومد .

3. نقاشی ای از وضعیت نهایی گیاهتون (بعد از تشکیل برگ ها) بکشید. 2 نمر

نقاشی

4- یکی از کاربردهای گیاه متاثر رو بنویسید. 3 نمره

این کاربرد های متنوعی می تونه داشته باشه .برای مثال اگه از چیزی زیاد براش تعریف کنی ممکنه برگ هاشو به اون شکل دربیاره .


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: کلاس طلسم‌های باستانی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۳:۳۳ یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹
#5
1-یه مشکلی که براتون پیش اومده رو درنظر بگیرید، طلسم رو اجرا کنید و خود مشکل و نتیجه خلاقانه ش رو بنویسید. (۷نمره)

یه بار وقتی در حال جارو سواری بالای چمن زار بودم ،تصمیم گرفتم تا ارتفاع های بالاتر پرواز کنم و تا جایی بالا رفتم که تقریبا چیزهای زیر پام کوچیک شده بودن.همینطور سوار بر جارو به آسمون نگاه می کردم و سرعت حرکت ابر ها رو در زمان های مختلف حساب می کردم که یه دفعه حس کردم دارم ارتفاع کم می کنم .واضحه که در حال سقوط بودم .تصمیم گرفتم از این طلسم استفاده کنم .چوب دستیمو بالا آوردم و طلسم رو اجرا کردم .طلسم کاملا موثر بود و نجات پیدا کردم .البته سه ساعت و بیست دقیقه و چهار ثانیه طول کشید تا میون آب پیدام کنن . خوشبختانه شنا هم بلد بودم.طلسم باستانی یه دریاچه خیلی عمیق زیر پام درست کرده بود .ممنون بابت این طلسم فوق العاده.

۲-بنظرتون این طلسم میتونه چه کاربردی داشته باشه. (۳نمره)

این طلسم کاربردهای خیلی خوبی می تونه داشته باشه .برای مثال اگه یه گله گرگ گرسنه در حال نزدیک شدن باشن می تونه یه اژدها ظاهر کنه و از شر تمام گرگها راحتتون کنه.البته بعدا یه فکری هم برای اژدها باید کرد.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹:۰۱ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
#6
1. یک جانور رو انتخاب کنین و توضیح بدین که چطور می‌شه نوع جانورنماش رو از واقعیش تشخیص داد. (5 امتیاز)

یه روش کلی وجود داره که بیشتر وقتها هم جواب میده. یه جانور نما که جانوری که بهش تبدیل میشه ماره.این جانور نما وارد یک دسته مار و با اونا قاطی میشه.شما با آرامش وارد اون دسته مار میشید بدون اینکه اونارو اذیت کنین ، بعد یه کیسه دویست گالیونی رو بالا می گیرین طوری که برق گالیوناش معلوم باشه .شک نکنید در اون لحظه یکی از اون مارا یه تکونی می خوره یا حتی به سمتتون حرکت میکنه ولی بقیه همون حالت قبل رو حفظ کردن و به راه های تقسیم شما میون خودشون فکر می کنن.به همین راحتی میشه تشخیش داد.

2. فرض کنین به شما حق انتخاب دادن که یک جانور رو به میل خودتون برای جانورنما شدن انتخاب کنین. چه جانوری رو انتخاب می‌کنین؟ چرا؟ (4 امتیاز)


اگه من حق انتخاب داشتم که یه جانور نما بشم ، شاهین رو انخاب می کردم. این پرنده زیبایی و عظمت فوق العاده ای داره و با سرعت بالا و در ارتفاع های خیلی بالا می تونه پرواز و همه چیز رو رصد کنه .همچنین توانایی بلند کردن اجسام سنگین تر از خودشو هم داره و به نظر من خیلی کامله.

3. دوست داشتین جانورنما بشین؟ چه آره و چه نه، دلیلش رو بگین. (1 امتیاز)

یک جانور نما بودن میتونه خیلی کاربردی باشه .می تونی بی سر و صدا به هر جایی وارد بشی و از هر چیزی سر در بیاری و دلایل خیلی مختلف دیگه برای هر جانور بخصوص.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۳:۰۵:۵۸ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
#7
نقل قول:
یکی از راه های شناخته شدن توی ایفای نقش داشتن یه ویژگی شخصیتی جالب یا خاصه! این ویژگی میتونه خیلی ساده باشه ولی شما جوری ازش استفاده کنید که به نظر جالب بیاد! مثلا هکتور یه معجون سازه ولی خب اینکه همیشه معجون هاش مزخرف از آب در میان شده ویژگی شخصیتش! حالا ازتون میخوام تلاش کنید همچین ویژگی رو برای شخصیتتون پیدا کنید و با زدن یک پست( که میتونه ادامه پست من باشه یا پست تکی) اون ویژگی رو توضیح بدید.


ادامه پست تدریس

دانش آموزان در کلاس نشسته و منتظر پروفسور شان بودند.

_ من نمی فهمم چرا تو این کشور هیچکس به زمان اهمیت نمیده .هیچ چیزی سر وقت نیست.الان دقیقا هفده دقیقه و بیست و نه ثانیه و یک صدم ثانیه است که پروفسور دیر کرده.
_ بی خیال فلور. الان پیداش میشه.احتمالا نمی دونسته کلاس اینجاست.
_ خبر کردن استاد پنج دقیقه طول میکشه و رسیدنش به بالای برج هم شش دقیقه و بیست ثانیه . پس تا الان باید می رسید.

ناگهان ضربه ی شدیدی به در کلاس وارد شد که همه جا رو به لرزه در آورد.
_ سلام به جادو آموزای عزیز . من پروفسور گرنجر هستم .
جوابی نیامد.
_ خوب امروز با درس شیرین معجون سازی در خدمتتونم .
باز هم جوابی نیامد.
_ اگه سوالی ندارید تا درسو شروع کنم.

ناگهان فلور گفت:
_ استاد می دونستید نوزده دقیقه و چهل ثانیه دیر کردید.
_ و حالا 30 امتیاز از گریفیندور کم و به اسلیترین اضافه می کنم.کلاس خودمه به هر کی بخوام اضافه می کنم.

صدای اعتراض دانش آموزان بلند شد اما پروفسور بدون توجه به آنها ادامه داد.
_ خوب . حالا کسی می دونه مهم ترین چیز در معجون سازی چیه ؟
_ مواد.
_ خیر .
_ دما.
_ خیر
فلور دستش رو بالا برد و گفت:
_ قطعا زمانه.
_ خیر .حالا چون کسی نمی دونه 20 امتیاز به اسلیترین اضافه میشه .مهم ترین چیز در معجون سازی پاتیله .پاتیل اهمیت حیاتی در معجون سازی داره و حالا ازتون میخوام در دو ساعت باقی مونده یک پاتیل بسازید.

فلور گفت:
_ پروفسور فکر می کنم دو چیزو فراموش کردید .اول اینکه با چی و چطور پاتیل بسازیم و دوم اینکه درست کردن پاتیل 3 ساعت و 25 دقیقه طول میکشه و دراین مدت نمیشه کاری کرد.
_ حالا 40 امتیاز به اسلیترین اضافه می کنم که دیگه سوالی نباشه و مواد اولیه هم اینجاست.

پروفسور گرنجر مواد اولیه رو روی میز دانش آموزان گذاشت و آنها هم برای سر هم کردن موادی که حتی نمی دانستند نامشان چیست روی هم مشغول شدند.دقیقه ها پشت سر هم رد می شد و پروفسور مدام از دانش آموزان ایراد می گرفت و در پایان هم با وجود پاتیل های فوق العاده از همه ی گروه ها به اسلیترین پنجاه امتیاز اضافه کرد و از کلاس خارج شد.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۲:۰۷:۲۶ جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۹
#8
بلا با عصبانیت به آن دو نگاه می کرد.خون جلوی چشم هایش را گرفته بود. در این لحظه هیچ کس حرف نمیزد.بلا چوب دستی اش را بالا آورد و به هردوی آن ها برای مدت طولانی کروشیو زد.

سدریک با وحشت گفت:
_ چیه؟ چی شده ؟چرا اینطوری می کنی؟

_ بلا این چه طرز از خواب بیدار کردنه.می خواستی بکشیمون.

آن دو همینطور حرف می زدند و بلا همچنان با عصبانیت به انها نگاه می کرد.ناگهان بلا فریاد زد
_یه نگاه به اطرافتون بکنید .حس نمیکنید یه اتفاقی افتاده.

سدریک و رودولف به اطراف نگاهی انداختند.
_ آها ما نبودیم رفتید اونطرف تر خوابیدید.اگه جاش خوب بود چرا به ما نگفتید .

در واقع رودولف داشت به مرگخوارانی اشاره می کرد که از ترس بلا گوشه ای جمع شده بودند.

_ وقتی شما دونفر اینجا خواب بودید ،پاتر فرار کرده .مثلا قرار بود حواستون بهش باشه .دو نفر بودید و فقط یه کار برای انجام داشتید ولی اونم انجام ندادید.

بلا این بار رو به مرگخواران کرد و گفت :
_حالا همتون برید دنبالش بگردید.

مرگخواران از ترس بلا هر چه سریع تر از آنجا دور شدند تا دنبال پاتر بگردند.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۳:۱۲:۲۴ سه شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۹
#9
بلاتریکس تصمیم گرفت یکی دیگر از اعضای ریونکلا را برای نوشتن انتخاب کند.

_لینی .تو بیا این بلیطو بنویس .تو که نوشتن بلدی ؟

_ معلومه که بلدم.هوش سرشار روونا ریونکلا در من جریان د....

_ بسه دیگه بیا بشین .

لینی جلو امد و پشت لپ تاپ نشست و شروع به نوشتن کرد.

_ به استحضار می رسانیم درخواست ...

_ خوبه ظاهرا یکی اینجا نوشتن بلده.

لینی که از این تعریف بلاتریکس بسیار راضی بود با خوشحالی ادامه داد.
_ به استحضار می رسانیم درخواست تغییر شناسه خود از شوهر خاله ...

ناگهان لینی دست از نوشتن برداشت.

_ چی شد پس ؟
_ من دیگه نمی تونم .خسته شدم .این کیبورد داره به دستام فشار میاره .بقیه شو بدین به یکی دیگه.

بلاتریکس انقدر عصبانی بود که به چند نفر از مرگخواران که می خواستند حرف بزنند کروشیو زد تا توانست کمی آرام شود .حالا باید بقیه نوشتن را به کس دیگری می سپرد که ناگهان بانو مروپ وارد شد.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۵:۲۹:۳۹ شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۹
#10
رون با ناراحتی در حال پیدا کردن راهی برای راضی کردن فالوده بود.

_ اول که باید اون مالفوی رو از دست اژدها نجات می دادم ،حالا هم که گیر این فالوده ...

_ فالوده چی ؟

_ هیچی بابا، یه لطفی بکن و بیا بریم .اگه تو با من نیای اون اژدها مالفوی رو به من نمیده منم مسابقه رو نمی تونم ببرم و تمام آرزوهام به باد میره .
_ نمیام .
_ عجب فالوده ی..
_ چی ؟
_ هیچی.عجب گیری افتادم.

ناگهان رون به این فکر افتاد که به فالوده پیشنهاد های وسوسه کننده اش را بدهد.
_ اگه بهت 10 گالیون بدم چی ؟
این زیاد وسوسه کننده نبود.
_ اگه بهت 100 گالیون بدم چی ؟
_ آخه به یه فالوده پول می دی که چی بشه .

_ اگه نیای میذارمت توی این گرما بخار شی.
_ در این صورت خودت هم چیزی گیرت نمیاد.

رون باید پیشنهاد های بهتری پیدا می کرد.


Happiness cannot be found But it can be made






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.