هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به :شخصیت خود را معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۵:۱۱:۲۱ پنجشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
#1
نام:مگان راوستوک
گروه:اسلایترین
سال تولد : ۳۱ اگوست ۱۹۸۲
محل تولد:ایرلند، بریتانیا
جارو: اذرخش ۲۰۴۰
چوبدستی:چوب درخت گیلاس،۱۲ اینچ،ریسه قلب اژدها،بسیار انعطاف پذیر
جانور نما: روباه قرمز
پاترنوس:اژدها
ویژگی های ظاهری:مو های بلوند و بلند.چشم های سبز. پوست سفید.(تقلب اوقات بخشی از مو هاشو توی صورتشه تا صورتش رو کمتر ببینن) قد بلند و لاغر
ویژگی های اخلاقی:مهربون،خجالتی،
استعداد ها: یادگیری سریع،صحبت با حیوانات،حافظه عالی
علاقه مندی ها:،والدینش،گربه ش،کتاب ها
حیوان خانگی: گربه سفید
شغل اینده:کار در بخش ازماژشگاهی وزارت سحر و جادو نیویورک
دشمنان: لرد ولدمورت
وفاداری:محفل ققنوس
زندگی:مگان عضو تک فرزند خانواده راوستوک است. خانواده او هر شب پس از شام به کتاب خواندن می پردازند. مگان در خانواده ای خونگرم به دنیا امده است. او در سن ۲۰ سالگی از طرف وزارت سحر و جادو برای جاسوسی پذیرفته شده و در سن ۲۶ سالگی در ازمایشگاه وزارت پذیرفته شد. او در سن ۱۴ سالگی همراه با خانواده اش به المان مهاجرت کردند. او بیشتر زمان خود را در کتابخانه ها می گذراند. کمتر بچه ای به خاطر گوشه گیر بودنش با او دوست می شد. او در سن ۲۷ سالگی با فردی به اسم جاناتان اشنا شد. جاناتان مردی خجالتی مثل مگان بود. او در سن ۳۰ سالگی دختر اولش (رز) را به دنیا اورد و در سن ۳۴ سالگی دختر دومش (رزا) را به دنیا آورد. او در سن ۲۹ سالگی همراه با جاناتان به نیویورک نقل مکان کرد.جاناتان نیز در وزارت سحر و جادو کار می کرد. شغل او مشاور رییس وزارت سحر و جادو بود.
انها در خانه ای دو طبقه با حیاطی بزرگ و با صفا زندگی می کردند. جاناتان و مکان شباهت های زیادی به هم داشتند مانند: عاشق کتاب خواندن بود. مگان و خانواده اش همانند بچگی مگان به کتاب خواندن اهمیت بسیار زیادی می دادند. مگان و خانواده‌اش عاشق تفریح بودند و هیچ وقت با هم ارتباط سردی نداشته اند.
مگان و جاناتان وقتی بازنشسته شدند کتابخانه بزرگی افتتاح کردند.مگان و جاناتان معتقد هستند که هیچ چیزی به اندازه خانواده و ارتباط گرم با هم مهم نیست.
مگان هنوز هم مانند مادرش همیشه برای بچه هایش کتاب می خوانند و فرزندان او هم مانند مادر و پدرشان عاشق کتاب خواندن هستند.
رز و رزا بیشتر وقتشان رو در کتابخانه هاگوارتز و کتابخانه والدینشان می گذرانند.
مگان در زمانی که در وزارت سحر و جادو کار می کرد به نویسنده ای بزرگ تبدیل شد و حتی پس از بازنشستگی اش همسرش را نیز به این کار دعوت کرد و جاناتان هم قبول کرد.
مگان بر اثر مسمومیت به قتل رسید زیرا در زمانی که جاسوس بود اطلاعاتی که نباید می دونست رو فهمید و برای همین دیگر به شغل جاسوسی ادامه نداد و هیچ کس به غیر از رییس وزارت از جاسوس بودن او خبر نداشت.


----
جایگزین شد.


ویرایش شده توسط مگان راوستوک در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۵ ۱۵:۲۶:۲۲
ویرایش شده توسط مگان راوستوک در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۵ ۱۵:۵۵:۰۳
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۵ ۲۱:۴۳:۵۳

⭐if life give you what you want always know you are the best gift of life⭐


پاسخ به:شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۱:۴۴:۱۱ چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
#2
نام:مگان راوستوک
گروه:اسلایترین
سال تولد : ۳۱ اگوست ۱۹۸۲
محل تولد:ایرلند، بریتانیا
جارو: اذرخش ۲۰۴۰
چوبدستی:چوب درخت گیلاس،۱۲ اینچ،ریسه قلب اژدها،بسیار انعطاف پذیر
جانور نما: روباه قرمز
پاترنوس:اژدها
ویژگی های ظاهری:مو های بلوند و بلند.چشم های سبز. پوست سفید.(تقلب اوقات بخشی از مو هاشو توی صورتشه تا صورتش رو کمتر ببینن) قد بلند و لاغر
ویژگی های اخلاقی:مهربون،خجالتی،
استعداد ها: یادگیری سریع،صحبت با حیوانات،حافظه عالی
علاقه مندی ها:،والدینش،گربه ش،کتاب ها
حیوان خانگی: گربه سفید
شغل اینده:کار در بخش ازماژشگاهی وزارت سحر و جادو نیویورک
دشمنان: لرد ولدمورت
وفاداری:محفل ققنوس
زندگی:مگان عضو تک فرزند خانواده راوستوک است. خانواده او هر شب پس از شام به کتاب خواندن می پردازند. مگان در خانواده ای خونگرم به دنیا امده است. او در سن ۲۰ سالگی به خاطر استعدادش در معجون ها در ازمایشگاه وزارت سحر و جادو پذیرفته شده. او در سن ۱۴ سالگی همراه با خانواده اش به المان مهاجرت کردند. او بیشتر زمان خود را در کتابخانه ها می گذراند. کمتر بچه ای به خاطر گوشه گیر بودنش با او دوست می شد. او در سن ۲۷ سالگی با فردی به اسم جاناتان اشنا شد. جاناتان مردی خجالتی مثل مگان بود. او در سن ۳۰ سالگی دختر اولش (رز) را به دنیا اورد و در سن ۳۴ سالگی دختر دومش (رزا) را به دنیا آورد. او در سن ۲۹ سالگی همراه با جاناتان به نیویورک نقل مکان کرد.جاناتان نیز در وزارت سحر و جادو کار می کرد. شغل او مشاور رییس وزارت سحر و جادو بود.
انها در خانه ای دو طبقه با حیاطی بزرگ و با صفا زندگی می کردند. جاناتان و مکان شباهت های زیادی به هم داشتند مانند: عاشق کتاب خواندن بود. مگان و خانواده اش همانند بچگی مگان به کتاب خواندن اهمیت بسیار زیادی می دادند. مگان و خانواده‌اش عاشق تفریح بودند و هیچ وقت با هم ارتباط سردی نداشته اند.
مگان و جاناتان وقتی بازنشسته شدند کتابخانه بزرگی افتتاح کردند.مگان و جاناتان معتقد هستند که هیچ چیزی به اندازه خانواده و ارتباط گرم با هم مهم نیست.
مگان هنوز هم مانند مادرش همیشه برای بچه هایش کتاب می خوانند و فرزندان او هم مانند مادر و پدرشان عاشق کتاب خواندن هستند.
رز و رزا بیشتر وقتشان رو در کتابخانه هاگوارتز و کتابخانه والدینشان می گذرانند.
مگان در زمانی که در وزارت سحر و جادو کار می کرد به نویسنده ای بزرگ تبدیل شد و حتی پس از بازنشستگی اش همسرش را نیز به این کار دعوت کرد و جاناتان هم قبول کرد.
مگان بر اثر مسمومیت به قتل رسید.
مردم هنوز هم به افتخار خانواده مگان مراسم کتاب خونی بزرگی را برگزار می کنند و نام یکی از برج های معروف را مگان می گذارند.
لطفا این رو به معرفی شخصیتم اضافه کنید


————
تایید شد!


ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۴ ۱۳:۳۵:۴۰
ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۴ ۱۸:۱۷:۴۰
ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۴ ۱۸:۲۵:۳۴
ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۴ ۲۰:۱۱:۲۷
ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۴ ۲۰:۱۲:۰۰
ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۴ ۲۰:۱۴:۴۳
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۴ ۲۱:۱۵:۴۳
ویرایش شده توسط مگان راوستوک در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۴ ۲۲:۱۳:۴۹
ویرایش شده توسط مگان راوستوک در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۴ ۲۲:۴۳:۰۵
ویرایش شده توسط مگان راوستوک در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۴ ۲۲:۴۵:۳۸

⭐if life give you what you want always know you are the best gift of life⭐


پاسخ به:شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۱:۱۵:۴۲ سه شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
#3
نام: مگان راوستوک
نژاد: اصیل زاده
چوب دستی: چوب درخت گیلاس،۱۲ اینچ،ریسه قلب اژدها،بسیار انعطاف پذیر
جارو: اذرخش ۲۰۴۰
سال تولد: ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۰
محل تولد: فرانسه،پاریس
جانور نما:روباه قرمز با دمی که رگه های سفیدی دارد
پاترنوس:روباه
ویژگی های ظاهری:مو های بلوند و بلند. چشم های سبز. پوست سفید. عینک مشکی. بیشتر اوقات کمی از موهاش رو توی صورتش می ندازه تا صورتش کمتر دیده بشه.
ویژگی های اخلاقی:خجالتی، عاشق کتاب و فیلم، بازیگوش و شیطون که دور از چشم همه این دو تا رو انجامش می ده.
استعداد ها:حافظه عالی،صحبت با حیوانات،استعداد یادگیری سریع(او در ۵سالگی در ۲ ماه کامل خواندن و نوشتن رو یاد گرفت و در شش سالگی شروع به رمان خواندن کرده )
علاقه مندی ها: گربه ها،مامان و باباش،کتاب ها و رمان هاش
حیوان خانگی:گربه سفید با قلاده سبز



------
پاسخ:
گروه هاگوارتز را ذکر نکردید. این شخصیت یک اسلیترینی بود. کلاه گروهبندی هم شمارو به اسلیترین فرستاد. تاریخ تولد (صرف نظر از محل تولد) این شخصیت را نادرست نوشتید. این شخصیت از هم دوره های هری پاتر بوده. لطفا اینجارو بخونید و معرفی شخصیت تصحیح شده رو در همین تاپیک ارسال کنید.


ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۳ ۱۳:۰۲:۴۲
ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۳ ۱۵:۰۴:۵۱
ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۳ ۱۷:۴۵:۲۵
ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۳ ۱۷:۴۶:۰۹
ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۳ ۲۱:۰۶:۲۶
ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۳ ۲۱:۰۷:۰۲
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۴ ۱:۲۷:۵۹

⭐if life give you what you want always know you are the best gift of life⭐


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۵:۰۳ دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
#4
سلام کلاه جان. حسابی خسته نباشی.
من عاشق خیال پردازی هستم و خیلی داستان می نویسم.هوش بالایی دارم ولی زیاد ازش استفاده نمی کنم.شجاعت که شاید ٪۵ ولی عاشق ماجراجویی هستم.سخت کوش نیستم و کار تیمیم خوب نیست.ترجیح می دم پله های موفقیت رو یکی یکی پشت سر بزارم.من اولویت هام اینه
۱_ اسلایترین
۲_اسلایترین
۳_اسلایترین
۴_ریونکلاو
راستی من عاشق درس دفاع در برابر جادوی سیاه هستم و همچنین استعداد زیادی در درس معجون،ورد ها و دفاع در برابر جادوی سیاه دارم
می تونی معرفی شخصیتم رو در پروفایلم ببینید



------
اسلیترین

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۲ ۱۵:۵۸:۲۳
ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۲ ۱۷:۱۴:۳۴
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۳ ۹:۳۵:۴۰
ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۳ ۱۱:۲۱:۵۱

⭐if life give you what you want always know you are the best gift of life⭐


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۰:۱۹:۰۱ دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
#5
تصویر شماره ۶
عنوان داستان:ملودی
ژانر داستان:غم انگیز
۲۰اکتبر ساعت ۴:۳۰ صبح: خوابگاه اسلایترین
دراکو مالفوی درحالی که سراسیمه و با ترس از خواب بیدار می شد چشم هایش دوباره پر از اشک شده بود.کسی هم دلیلش رو نمی دونست.به ارامی یونیفورمش رو پوشید درحالی که دفترچه ای رو با خودش می برد، از پنجره به آسمان دلگیر زمستونی نگاه می کرد و می گفت:
_آسمون تو هم دلت مثل من گرفته؟من خوشحالم که تو دلت دوباره روزی روشن میشه اما این عذاب وجدان در من هیچ وقت از بین نمی ره.
بعد سریعا به سمت در رفت.
حیاط هاگوارتز:
دراکو با حالی دلگیرتر از زمستون، به کریستال های برفی که زمین رو پوشیده بودن خیره روی نیمکتی نشست و دفترچه اش رو باز کرد.عکس دختر زیبایی از بین ورقهای نفر نمایان شد .دختری با موهای بلند بور که مثل خورشید می‌درخشه، چشم هایی به آبی دریا و پوستی همچون سفیدی برف.دراکو عکس رو نگاه کرد و زد زیر گریه. با خودش گفت:
_چرا تو؟ چرا؟چرا به خاطر من؟اگر می تونستم زمان رو به عقب برگردونم نمی ذاشتم اون اتفاق برات بیوفته.

بعد بلند می شه
دستشویی پسر ها:
دراکو در حالی که اشک از گونه هاش سرازیر بود و بغض گلویش رو گرفته بود وارد دستشویی می شه.عکس رو روی دفترچه اش می ذاره و به اینه نگاه می کنه.دستشویی سرد بود و سنگ ها یخ زده بودند.دراکو چند مشت اب به صورتش می زنه.صدای نازک زمزمه دختری می اومد.اون دختر میرتل بود.دراکو با خودش می گه:
_امروز حالم به کلی خرابه و حوصله این یکی رو ندارم.

میرتل از راه میرسه و به دراکو می گه:
-سلام دراکو.چی‌ شده؟چرا گریه می کنی؟

دراکو:
_سلام.میرتل حوصلهت رو ندارم.

میرتل سریعا مثه تیری که از کمان رهاشده به سمت عکس پرواز می کنه و عکس ملودی رو بر میداره. به دراکو می گه:
_این دختره کیه؟ دوستته؟
_میرتل زود بهم پسش بده.
_تا بهم نگی اون کیه بهت نمی دم.
_باشه میرتل بهت می گم ولی اول عکس رو پس بده.

میرتل هم قبول می کنه و عکس رو به دراکو میده.
دراکو شروع به تعریف می کنه.
_این دختر عموم ملودیه،یعنی بود.اون توی ۹سالگی مادرش رو توی تصادف از دست داد. چهار سال از من کوچیک تر بود.با بچه های کمپ رفتیم به جنگل.من به ملودی گفتم من راه رو بلدم بیا جلوتر از بقیه بریم.ملودی هم قبول کرد.ما گم شدیم.ملودی رفت تا راهی پیدا کنه که یهو یک شیر خواست به من حمله کنه.همون موقع ملودی خودش رو انداخت جلوم و یه نقشه بهم داد.بهم گفت:
_با تمام توانم بدوم و پشت سرم رو نگاه نکنم.

من هم دویدم و به خونه رفتم.این داستان که برات گفتم هر ۲۰ اکتبر به خوابم میاد.چون امروز روز تولد ملودی بود.

با تعریف کردن این خاطره قلب دراکو به درد اومد و دوباره شروع به گریه کرد.حتی قلب میرتل با تمام سیستم های روح گونه ش هم از این داستان درد گرفت.دراکو با سرعت همون طور که اشک از چشم هایش می ریخت از دستشویی پسر ها خارج شد.
لطفا این بار قبول کنید

------
پاسخ:

دوباره سلام و خوش اومدی.

خیلی خیلی بهتر شدی. خلاقیت خوبی هم توی پستت داشتی و مشخصا روی توصیفاتت کار کرده بودی.
یه سری نکات دیگم هست درباره لحن پستت که توی ایفای نقش میتونی یادش بگیری و تمرین کنی. موفق باشی.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۲ ۱۲:۲۲:۳۸
ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۲ ۱۵:۲۱:۱۲
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۲ ۱۵:۵۳:۱۹
ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۲ ۱۶:۲۸:۰۲

⭐if life give you what you want always know you are the best gift of life⭐


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۱:۵۷ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
#6
تصویر شماره:۶
دراکو مالفوی درحالی که گریه می کرد و پشیمون بود به سمت دستشویی پسر ها می دوید.
هوا سرد و دلگیر بود و ابر های سیاه آسمان رو پوشونده بود.
دراکو با سرعت وارد دستشویی شد و چند مشت اب به صورتش زد.
دراکو هنوز داشت گریه می کرد که ناگهان صدایی می شنوه، صدای میرتل بود.
دراکو زیر لب غر غر می کرد:
_باز این میرتل فضول؟! تا دوباره سوال پیچم نکنه دست بردار نیست.
میرتل با ناز به دراکو می گه:
_دراکو مالفوی جذاب و مغرور؟! چی شده؟ چرا گریه می کنی؟ اذیتت کردن یا دل نازکت رو شکستن؟کار کدوم دختر یا پسر بوده تا خودم حسابش رو برسم؟
دراکو کمی می خنده.
_مرسی میرتل.این بار تقصیر کسی نبوده،همش تقصیر خودم بوده.
میرتل به دراکو می گه:
_دراکو می تونی به من بگی،
دراکو با ناراحتی از دست شویی بیرون می دوه و قبل از رفتن به میرتل می گه:
_ممنون میرتل بابات دلگرمی خداحافظ.
میرتل هم با او خداحافظی می کنه و به خودش می گه افرین میرتل نزدیک بود تو تونستی خودتو پیش دراکو جذاب،مهربون و همدرد نشونبدی

پاسخ:
سلامی دوباره! خوش برگشتی. پیشرفتت مشخصه. بیشتر به فضا و احساسات شخصیت ها پرداختی و این خیل خوبه.
ولی یه موضوعی که بود، بازم سرعت پیشروی پستت زیاد بود. جای کار زیادی داشت، دراکو خیلی سریع احساساتش عوض شد، و یه نکته ی دیگه، همونطور که تو پست قبل گفته بودم، وقتی یه دیالوگ میاریم و بعدش یه توصیف دیگه، باید دوتا اینتر بزنیم تا از هم جدا بشن و خواننده رو گیج نکنن. در کل داری تلاش میکنی، این مشخصه و خیلی هم خوبه. ازت میخوام یبار دیگه یه نمایشنامه ی دیگه با رعایت نکاتی که گفتم برامون بنویسی و باهاش پیشمون برگردی. تا اونموقع...

تائید نشد.


ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۲ ۰:۰۱:۳۳
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۲ ۰:۰۱:۳۴
ویرایش شده توسط Catrine در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۲ ۰:۰۲:۱۶

⭐if life give you what you want always know you are the best gift of life⭐


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۲:۰۱ یکشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
#7
داخل ایستگاه کینگز کراس خیلی استرس داشتم همش می ترسیدم که نتونم یه جادوگر خوب بشم.مامانم رز بهم می گفت :«
همه ی ما این استرس رو داشتیم ولی باید همیشه به خودت بگی که تو مهم نیست توی چه گروهی بیوفتی مهم اینه که به اون گروهی که افتادی کمک کنی و همیشه بدونی که چه بیوفتی توی گروهی که می خوای بیوفتی چه نخواهی تو جادوگر با استعدادی میشی.»
بعد بابام اسکروپیوس بهم گفت:«
و بدون که ما همه جوره بهت اعتماد داریم و تو رو باور داریم.»
بعد بوس از سرم کرد و با تمام سرعتمون از دیوار رد شدیم. بابام به مامانم می گفت که:«
به نظرت لیلی و مکس کجان؟».
مادرم هم به بابام گفت:«
اون جا رو نگاه کن لیلی و مکس اونجام.»
من با اونا دختر لیلی و مکس هم رو بغل کردیم و سوار قطار شدیم و خواهر کوچکترم ملودی دنبال قطار می دوید و می گفت:«
خواهری زود برگرد.»
وقتی داخل سالن بودیم و کلاه گروهبندی جلومون بود و یک هو خانم مک گوناگال گفت:«
مالفوی- کاترین.»
من هم رفتم روی سه پایه نشتم و کلاه گفت:«
تو دختر واقعا با استعدادی هستی شجاع به مانند شیر،
باهوش به مانند ریونا ریونکلاو،مهربان به همانند فرشته و برتری به مانند خورشید درخشنده».
من هم از این همه تعریف خجالت کشیدم و سرخ شدم.
کلاه بهم گفت:«
بهتره که خودت گروهی که دلت بهشه بری».
من به کلاه گفتم :«
هر جور شما صلاح می دونید».
کلاه اعلام کرد:«
ریونکلاو».
من خوش حال بودم چون در گروه لونا بهترین دوستم افتادم و بعد از گذشت ‌ بعد از ۱۳ سال صاحب یک دختر شدم.
پایان : bye

پاسخ:
خوش اومدی به کارگاه! تصویری که انتخاب کردی رو اسم نبردی، ولی از توصیفاتت پیداست که منظورت تصویریِ که توش یه نفر داره گروهبندی میشه. اول یه نکته ای درمورد توصیف و دیالوگ هات بگم بعد بریم سراغ اصل ماجرا.

نقل قول:
داخل ایستگاه کینگز کراس خیلی استرس داشتم همش می ترسیدم که نتونم یه جادوگر خوب بشم.مامانم رز بهم می گفت :«
همه ی ما این استرس رو داشتیم ولی باید همیشه به خودت بگی که تو مهم نیست توی چه گروهی بیوفتی مهم اینه که به اون گروهی که افتادی کمک کنی و همیشه بدونی که چه بیوفتی توی گروهی که می خوای بیوفتی چه نخواهی تو جادوگر با استعدادی میشی.»
بعد بابام اسکروپیوس بهم گفت:«
و بدون که ما همه جوره بهت اعتماد داریم و تو رو باور داریم.»

داخل ایستگاه کینگز کراس خیلی استرس داشتم، همش می ترسیدم که نتونم یه جادوگر خوب بشم. مامانم رز بهم می گفت:
- همه ی ما این استرس رو داشتیم؛ ولی باید همیشه به خودت بگی که تو مهم نیست توی چه گروهی بیوفتی. مهم اینه که به اون گروهی که افتادی کمک کنی و همیشه بدونی که چه بیوفتی توی گروهی که می خوای چه گروهی که نمی‌خوای، تو جادوگر با استعدادی میشی.

بعد بابا اسکورپیوس سمتم اومد.
- و بدون که ما همه جوره بهت اعتماد داریم و تو رو باور داریم.


همونطور که دیدی، هم علائم نگارشی اضافه باید میشد که به خواننده کمک کنه. هم بعد از دیالوگ، اگه قراره توصیف بیاری همیشه دوتا اینتر بزن تا خواننده گیج نشه. و یه مسئله ای که به روون تر شدن نمایشنامه کمک میکنه، اینه که همیشه نیاز نیس "فلانی گفت" رو بیاری، میتونی یه توصیف از وضعیت اون شخص بدی و بعد دیالوگش رو بنویسی.
اما درمورد محتوا، خیلی سریع گذشت پستت. جای این رو داشت که توصیف فضا و اتفاقات بیشتر باشه، پس ازت میخوام که به نکاتی که گفتم توجه کنی، یه داستان بهتر و کامل تر بنویسی و پیشمون برگردی. تا اونموقع...

تائید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۲۱ ۲۲:۱۷:۳۵






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.