هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۵۰:۲۸ یکشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۹
#1
شیلا در کسری از ثانیه متوجه شد که رکورد اشتباهاتش را شکسته است. در یک دقیقه و به صورت هم زمان سه خطا چیزی نبود که برای شیلا عادی باشد. او همزمان هم با آیلین موافقت و هم با بلا مخالفت کرده بود ومهم تر از این دو، اینکه الان چشمانش رو بسته بود و تسلیم سرنوشت شده بود. پس مغزش سریعا فرمان داد که چشمانش رو باز کند وگندی که زده بود را اصلاح بنماید.

_یه بار دیگه بگو چی گفتی شیلا.
_هیچی اصلا! غلط کردم! ولی میگما پنجاه تا مار بس نیست؟ آخه بیرون آوردن اون همه مار خیلی طول میکشه؟ ممکنه یک سال طول بکشه.
_شیلا؟
_ها؟ چشم! اما آخه من نگران خودتونم. اگه کنترل مارهام از دستم خارج شه چی؟ اگه یه وقت نیش بزن بقیه رو چی؟ بعضیاشون سمین ها! اگه مرگخوارا رو له کنن چی؟ اصلا مگه نمیخوای مرگخوارا بی سر و صدا جمع بشن خب مار میخوای چیکار؟ اونم صد و چهل تا! مگه میشه ارباب صد و چهل تا مارو نبینن؟ بیا و بگذر از این مار های من.
_
_


فیس فیسوی ارباب

هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵:۲۲ یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹
#2
سلام پروفسور گانت!

***


_فیس ارباب!
_شیلا؟ اجازه دادیم بیای تو که دیگه نیای اینجا روی اعصاب ما راه بری! دوباره که اومدی!
_ارباب زود میرم! یه غذای خوشمزه ای براتون آوردم.

شیلا خودش به خوبی میدانست حرفی که میزند دروغ محض است. کدام انسان عاقلی کله پاچه را غذای خوشمزه ای میدانست؟ یقینا هیچکس!

_ما عادت نداریم این موقع از روز غذا بخوریم. بعدا بیار شاید یه تستی کردیم.
_ارباب! از دستتون میره ها! اینو اگر داغ نخورید از دهن میوفته.
_خب از همون پنجره بیارش تو ببینیم چی داری.

شیلا نمیخواست به روی خودش بیاورد که آوردن کاسه کله پاچه ای با بوی نفرت انگیز که هر آن امکان ریختنش وجود داشت به داخل اتاق در حالت ماری کار چندان ساده ای نیست و ناچار است چند بار تغییر شکل دهد.
با هر زور و زحمتی که بود کاسه را به داخل اتاق آورد و روی میز اربابش قرار داد.

_شیلامون؟ کله پاچه آوردی برای ما؟
_بله ارباب! باور کنید خیلی خوشمزست. فقط یکمی ازش بخورید! مطمئنم خوشتون میاد! (در حقیقت: )
_ما از کله پاچه متنفر بودیم، هستیم و خواهیم بود. ولی برایمان جالب است بدانیم چرا میخواهی به ما این غذای نفرت انگیز را بدهی.
_تکلیف هاگوارتزه ارباب!
_از کی تا حالا تکلیف هاگواتزتون کله پاچه دادن به ما شده؟
_از وقتی که بانو مروپ استاد شدن ارباب.
_این دستپخت مادرمونه؟ تصمیممون قطعی تر شد! لب بهش نمیزنیم! شک نداریم مادرمون خواسته با یک تیر چند نشان بزند و در یک زمان هم کله پاچه و هم میوه هایی از قبیل شلیل، آناناس و پرتقال به خورد ما بدهد!
_ارباب حالا نمیشه یه امتحانی بکنید؟
_همین الان فکری به ذهن ما رسید! خودت از این کله پاچه امتحان میکنی اگر سالم موندی ما نیز تست میکنیم!
_ارباب! ببخشید! اصلا نمره نمیخوام! معاف میکنید؟
_خیر! باید بخوری!
_چشم!

شیلا قاشق کوچکی از توی کیفش درآورد و مقدار خیلی کمی از کله پاچه رداشت و بر دهان برد! خوردن کله پاچه همانا و نابود شدن معده ی حساس شیلا همانا!
_ا...ر...با...ب... دوتا از مارهام به هم گره خوردن من باید برم کمک. با اجازه! اینم خیلی خوشمزه بود! نوش جان!

شیلا این را گفت و با بیشترین سرعت ممکن کیفش را به زمین انداخت و درون آن پرید و برای اولین بار با خودش آرزو کرد کاش مسیر های کیفش را انقدر مارپیچ نمی ساخت.

_فکر کرده است ما نفهمیدیم حالش داشت به هم میخورد!


فیس فیسوی ارباب

هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵:۳۰ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
#3
سلام پروفسور لی!

سوال اول:

به زبون مارها قربون صدقش رفتم! خیلی گیاه جذاب و خفنیه! زبون مارها رو هم میفهمه! چه گلدون با شعوری! به به! بعدش دیدم انگار خوشش اومده، به جای آب بهش زهر مار دادم! خیلی شاداب تر شد! روحیاتش خیلی با من جور در میاد!

سوال دوم:

اولش که شروع کردم به حرف زدن باهاش فقط چند تا بچه مار کوچولو داد. بعدش که زهر مار هم بهش دادم مارهاش سمی شدن! بعدش هم که قربون صدقه رفتنمو بیشتر و با شوق و اشتیاق بیشتری انجام دادم مارهاش خیلی خوشگل و زیبا تر شدن.

سوال سه:

الهی قربون اون نیش های کوچولوش برم!

سوال چهار:

برای کسانی که از بعضی چیزا میترسن خیلی خوبه! مثلا یه نفر میتونه بهش بگه "سوسک زشت بد قیافه"! اونوقت گیاهه به جای برگ سوسک میده! انقدر اون گیاهو میبینن که دیگه نمیترسن!(شاید هم همون اول سکته کنن و دار فانی رو وداع بگن!)


ویرایش شده توسط شیلا بروکس در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۴ ۱۹:۳۸:۰۴

فیس فیسوی ارباب

هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۵۹ دوشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۹
#4
خلاصه:
لرد ولدمورت دست و پاش شکسته و بیمار شده. مرگخوارها تصمیم می گیرن که برای اربابشون سوپ پیاز درست کنن. ولی بلد نیستن. برای همین تصمیم می گیرن از مالی ویزلی کمک بگیرن.
مالی قبول می کنه به این شرط که وقتی سوپ آماده شد، مقداری از اونو برای محفلیا ببره. ولی مروپ اصلا از حضور مالی و آشپزیش برای پسرش راضی نیست.
نکته: مروپ الان داره نزدیک چشم های مالی پیاز رنده میکنه.

***


مرگخوار ها کار های خود را ول کرده و به تماشای مروپ که به دنبال مالی میدوید نشسته بودند.
_کجا میری؟ صبر کن منم بیام!
_اصلا نمیخواد تو پیاز رنده کنی! برو سیب زمینی خورد کن!
_مامان تا یه کاری رو تموم نکنه کار دیگه ای رو شروع نمیکنه!
_خب پس دنبال من نیا! برو روی عشقی که باید به پیازا بورزی تمرکز کن!
_چرا به پیازای مامان عشق بورزم؟ مزشون خراب میشه!

مالی کمی فکر میکند که چطور باید باعشق از دست مروپ خلاص شود... به نتیجه ای نمیرسد...باز هم فکر میکند...سوالی به ذهنش میرسد و امیدوار میشود که مروپ نتواند به آن جواب دهد.
_اصلا چرا هر جا من میرم بهتر آنتن میده؟
_مودم وصل کردی به خودت!

گویی مروپ برای هر سوالی آمادگی کامل داشت.

_رنده کردن دوتا پیاز انقدر طول میکشه؟
_مامان همیشه با حوصله رنده میکنه تا پیاز های مامان با کیفیت تر رنده شن!



فیس فیسوی ارباب

هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴:۳۰ چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۹
#5
شیلا بروکس
vs

آیلین پرینس


سوژه: سردرگم

تق تق تق
_بله؟
_اممم...سلام من شیلام. شیلا بروکس. میخواستم که اگه بشه مرگخوار بشم.
_فعلا بیا تو. تا وقتی که بلا مشخص کنه میتونی مرگخوار بشی یا نه.

نگاهی به اطرافش انداخت. خونه ای که همیشه میخواست واردش بشه حالا زیر پاش بود و میتونست هر جایی بره.
_حالا از کجا باید شروع کنم؟

جلوی او چند راهرو قرار داشت که همه شبیه به یکدیگر بودند با دیوار هایی سیاه رنگ که نور کمی داشتند

_خب...از این سومیه شروع میکنم جالب به نظر میاد.

راهرویی که شیلا آن را برگزیده بود دارای سه اتاق بود که در یکی از آنها که بیشتر جلب توجه میکرد از چوب ماهوت ساخته شده و به رنگ سیاه بود. گوشش را به در چسباند تا صدای صاحب اتاق را بشنود. به این امید که به راز مهمی دست یابد.

_عزیز مامان بیا این هلو رو بخور که یه وقت انرژی کم نیاری!
_نمی خوریم مادر! شده یک بار توجه کنید که ما میوه دوست نداریم؟
_نـ...بله معلومه که توجه می کنم، آووکادوی مامان! حالا بیا این هلو رو بخور تا در موردش حرف بزنیم.

شیلا با شنیدن این حرف ها انگار که یک سطل آب یخ بر سرش ریخته باشند امیدش را از پیدا کردن رازی مهم در خانه ریدل ها از دست داد.

_جــــــــیـــــــــــــغ! تیت چقدرچندشه گب!
_تی من چندشه؟ تی من چندشه؟ تی تمیز و متقارنِ تمیز و متقارن کننده ی من؟
_آره. ببرش اون ور. خیلی چندشه!

شیلا از چیزهایی که میدید خیلی تعجب کرده بود. به شکل ماری خودش در آمد و با بیشترین سرعت ممکن به ته راهرو که نمیدانست به کجا ختم میشود خزید و وارد مسیر پیچ در پیچی شد. بی هدف در آن میرفت و میرفت که...
_آخ! این دیوار دیگه از کجا پیداش شد؟! فک کنم گم شدم. حالا چیکار باید بکنم؟ این دره چیه اینجا؟ شاید کسی که توشه بتونه کمکم کنه!

شیلا پس از زدن این حرف به سرعت در را زد.

_بله؟
_سلام بلا!
_تو دیگه برای چی اینجایی؟
_من؟ اومدم در خواست بدم، گفتن بیام تو تا تو بگی میشه بمونم یا نه. حالا میشه بمونم؟
_باید بررسی کنم. احتمالا قبولت میکنم!
_
_نمی دونم چرا گذاشتن بیای تو و اگه بفهمم کی این اجازه رو بهت داده به بارون کروشیو می بندمش ولی به هر حال زود باش برو بیرون. برو روی همون درختت منتظر باش.
_الان میرم! ولی اینو هم بگم که اگه الان نیام تو انقدر میام که بلاخره رام بدی!
_برو بیرون!
_باشه! پس منتظرم بیای خبرم کنی!
_شیلا؟ نمیری بیرون!
_چرا الان میرم!


فیس فیسوی ارباب

هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴:۰۴ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
#6
سلام ارباب! سلام بلا! خوب هستید؟

اممم...گفتم شاید آیلین نتونه دوریمو تحمل کنه.
میشه بیام تو؟


سلام شیلا!
من خوبم، از ارباب هم دقایقی پیش جویای احوالشون شدم، خوب بودن شکر مرلین!

در خانه ریدل‌ها همیشه همه شاد و خوشحالن. مرگخوار ناراحت از غم دوری نباید داشته باشیم. پس شما هم بیاین تو تا آیلین شادی داشته باشیم.

تایید شد!


ویرایش شده توسط شیلا بروکس در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲۲ ۲۳:۱۷:۴۲
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲۷ ۲۱:۱۸:۵۲

فیس فیسوی ارباب

هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸:۰۸ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۹
#7
سلام ارباب! خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ پرنسس خوبن؟

میشه نقد کنید؟

پیشاپیش ممنان!


سلام. خوبیم. خوشیم. سلامتیم و پرنسسمان نیز خوبند.

شد و نقد کردیم و نقد رو هم دادیم به تام جاگسن که بیاره. لازم نیست برش گردونین. بدین یه ماری چیزی به عنوان شام بخوره.




ویرایش شده توسط شیلا بروکس در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۸ ۱۴:۰۲:۴۳
ویرایش شده توسط شیلا بروکس در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۸ ۱۶:۱۱:۳۹
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۹ ۲۳:۳۸:۱۸

فیس فیسوی ارباب

هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۳:۲۰:۲۴ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۹
#8
_اصلا بیاین این صد گالیونی رو بگیرین باهاش زهرمار بخرین.

محفلی ها عصبانی بودند، اما صد گالیون چیزی نبود که به راحتی ازش رد بشوند. پس قبول کردند.
_چطوره از سایت های اینترنتی مشنگی سفارش بدیم برامون بیارن.
_نباید این کارو بکنیم فرزندان روشنایی! کلاهبرداری زیاد شده و ممکنه اصل نباشه!
_پس چیکار کنیم پروفسور؟
_دوباره برین کوچه ناکترن و دنبال زهرمار بگزدین اونجا معتبر تره!
_چشم پروفسور!

خانه ریدل ها

_ارباب، هاگرید بهمون مار نر غالب کرد!
_اونوقت از کجا فهمیدین که نره مرگخوارانمون؟
_خودش گفت ارباب!
_اون گفت و شما هم باور کردید؟!
_بلـ...یعنی نه ارباب! من گفتم باید بیشتر دقت کنیم! اینا قبول نکردن!
_مرگخواران خنگمان، دوباره بروید به لونه ماره و اینبار نگاه کنید ببینید تخم دارد یا نه!
_چشم ارباب!

مرگخوار ها آپارات کردند و درست جلوی لونه مار ظاهر شدند.
به داخل لونه نگاهی انداختند و در کمال تعجب آنرا خالی یافتند!

فلش بک-چند دقیقه قبل

_وای اینجا قطعا لونه ی یه ماره ! یعنی چه ماری میتونه باشه؟

مار که متوجه حضور کسی جلوی لونه اش شده بود سرش را بیرون آورد تا ببیند مبادا مرگخواران برگشته باشند.
_فس؟
_اممم...سلام خانوم ماره! چقدر شما خوشگلی! چه پولک های قشنگی داری! رنگ سبزت هم خیلی خاصه ! قربون نیش های تیزت برم، سمی هم که هستی! ای وای چرا زود تر متوجه نشدم نوعت هم که خیلی کمیابه! تخمم داری؟
_اینجا چیکار داری؟
_وای! آدم زبون هم هستی؟! ایول! من کل کره زمینو دنبال یه مار آدم زبون زیرورو کردم آخرش هم پیدا نکردم! مجبور شدم خودم یکی تربیت کنم البته اون خودش نمیتونه حرف بزنه فقط میتونه حرف آدمارو بفهمه! میگما شما اینجا راحتی؟ من یه جایی رو دارم پرا از همنوع های خودته حتی اگر خواستی میتونی با یکیشون ازدواج کنی! یه گوشه دنج و خیلی راحت از اونجا رو میخوای؟ فقط کافیه بیای و پیش من بمونی! خودم ازت مراقبت میکنم و نمیزارم کوچکترین صدمه ای به خودت و بچه هات برسه اینو تضمین میکنم! حالا میای پیش ما؟

مار تا حالا کسی را ندیده بود که انقدر زیاد و تند حرف بزند اما وعده های شیلا بسیار وسوسه بر انگیز بود.
_ . حالا منو کجا میخوای ببری؟
_توی این کیف!
_
_نترس! بنظر من که کیف نیست بهشته! فقط یه نگاه به داخلش بنداز!
_
_حالا میای؟
_ صبر کن تخم هامم بیارم!

پایان فلش بک



ویرایش شده توسط شیلا بروکس در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۸ ۱۳:۴۱:۴۷
ویرایش شده توسط شیلا بروکس در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۸ ۱۶:۲۴:۳۸

فیس فیسوی ارباب

هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۱:۰۶:۵۹ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
#9
کٍی ؟
یک قرن قبل از میلاد مرلین!


فیس فیسوی ارباب

هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"


پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۷:۰۷:۵۳ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
#10
شیلا با کمی تلاش بلاخره طلسم فرمان آیلین را پس زد و آنرا در ذهنش خنثی کرد.
_آهای فلیسی زود باش این قفلو باز کن! بعدش هم برو ژری رو خبر کن!

شیلا این را از ته حلق و به زبان مارها گفته بود!
فلیسی که گویا در آستین شیلا ساکن بود(!) بیرون آمد و دمش را در قفل در فرو برد و آن را باز کرد! سپس رفت تا ژرویرا را خبر کند!
فلیسی با ژرویرا برگشت.

_ژری بدو یه سطل آب بیار و بریز توی این جعبه!
_رفتارت مشکوکه!
_برات تعریف میکنم. لطفا کاری که گفتمو بکن!
_فس!(باشه)

ژرویرا یک سطل آب روی گل ها ریخت و شیلا از آنها که حالا نرم شده بودند بیرون آمد.


فیس فیسوی ارباب

هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.